باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
احمد شاملو
نباید ایستاد و تنها نگریست
روایتهای شهروندان از تجربه جنگ، هراس، معیشت و افقهای بازسازی
اکنون هشت ماه از تجاوز و حمله به خاک سرزمین ما میگذرد. بندرعباس، شهر ساحلی هرمزگان، با بیرحمی متجاوزان و تعرض به حریم و زندگی مردمانش آسیب دید؛ آسیبهایی که هم کالبد شهر را دربر گرفتند و هم روح، روان و جسم مردم را تحت تأثیر قرار دادند.
از ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا امروز، جنوب ایران، بهویژه شهر بندرعباس، همواره درگیر جنگ بوده است؛ چه از طریق حملههای مستقیم به شهر و زیرساختهای آن و چه از طریق حمله به کشتیها. زندگی در شرایط جنگی، حتی در دوران آتشبس، همچنان ادامه داشته است. به عبارتی، جنگی که از سال گذشته آغاز شد، امروز به جنگ تحمیلی سوم میماند؛ جنگی که شهر و مردمانش هنوز از شرایط آن خارج نشدهاند. هنوز هم در برخی روزها، صدای جنگندهها در آسمان شهر شنیده میشود.
در یک کلام، امنیت و آرامش به شهر برنگشته است. معیشت مردم بهبود نیافته است. کلاس های درس مدرسه ها همچنان بصورت مجازی برگزار می شود. در لایه لایه های کالبد شهر و حس و فکر جامعه، جنگ حضور دارد.
در بخشهای پیشین این مجموعه نوشتار، از تجربه بندرعباس در روزهای جنگ گفته شد؛ از شهری که بحران، پیش از آنکه بر دیوارها و ساختمانهایش اثر بگذارد، به زندگی روزمره مردم راه یافت و امنیت، آرامش، آموزش و معیشت آنان را دستخوش تغییر کرد. همچنین گفته شد که بازسازی، اگر تنها به آواربرداری و ترمیم ساختمانها و زیرساختها محدود شود، نمیتواند پاسخگوی همه آن چیزی باشد که جنگ از یک شهر و مردمانش میگیرد. شهر فقط مجموعهای از خانهها، خیابانها و تأسیسات نیست؛ آنچه به این کالبد جان میدهد، زندگی مردم، خاطرههای جمعی، احساس امنیت، حس تعلق و امکان دوباره زندگی کردن در آن است.
برای کسی که یکبار خانه و شهرش را به خاطر جنگ ترک کرده، بازگشت فقط برگشتن به خانه نیست؛ برگشتن به حس امنیت و تعلقی است که جنگ از او گرفته است. اما چه چیزی میتواند این حس را دوباره به او برگرداند؟ امروز چه چیزهایی به مردم احساس امنیت میدهد و چه چیزهایی هنوز نگرانشان میکند؟ اگر قرار باشد بندرعباس دوباره ساخته شود، از نظر آنها چه چیزهایی باید در اولویت باشد؟ چه چیزهایی از بندرعباس گذشته را باید حفظ کرد تا شهر همچنان همان شهری بماند که به آن تعلق دارند؟ و اگر قرار باشد تنها یک خواسته برای آینده شهر داشته باشند، آن خواسته چیست؟
ما، منا تختی و علی کیافر، در این بخش از روایت، تلاش می کنیم از زبان شهروندان بشنویم؛ از تجربه کسانی که جنگ و پیامدهای آن را زندگی کردهاند و اکنون از ترسها، دلبستگیها، نیازها و امیدهای خود برای آینده بندرعباس میگویند. این روایتها قرار نیست یک پاسخ واحد به مسئله بازسازی بدهند؛ هر کدام تکهای از تصویر شهری را پیش روی ما میگذارند که تجربه جنگ را نه فقط در ساختمانها، بلکه در زندگی و خاطره مردم خود به یاد دارد.
فرازهایی از گفتهها، دغدغهها و خواست این شهروندان در زیر میآیند. قصد آن داریم که تمامی و مجموعه گفتهها با صدای هر نفر در مجموعهای ارائه شود.

یلدا، ۴۵ ساله، کارمند:
از بدو تولد در بندرعباس زندگی میکنم. محله ۲۲ بهمن زادگاه من است و با اینکه جابهجا شدهایم، هنوز به آن تعلق دارم. روزهای شروع جنگ در بندر بودیم؛ بعد از یک سفر یک هفتهای به کرمان، دوباره برگشتیم. در آن شرایط، چیزی که برای من خیلی غریب بود، صدای انفجارها نبود؛ پایکوبی و پرچمگردانی عدهای در میدان بود که در آن شرایط جنگی، شبیه به نمایشی از مردمی بود که انگار از جنس خود ما نبودند. این دوگانگی برایم آزاردهنده بود؛ آن نمایشهای خیابانی در کنار صدای انفجارهای شبانه، حسی از یک تغییر بزرگ و هیجان اتفاقی را میداد که نمیدانستیم به کجا خواهد رسید. امروز اما، نگرانی بزرگ من این است که به این روال بلاتکلیفی عادت کنیم؛ اینکه به جنگ، گرانی، مصیبت و صدای انفجار خو بگیریم و اینها جزئی از زندگیمان شود. به نظر من، اولین گام بازسازی، بازگشایی تجارت با دنیاست؛ رونق کسبوکار، زندگی مردم را بهتر میکند و ساختوساز را جان میبخشد.برای آینده، دلم میخواهد بندرعباس «شهر سبزتری» باشد. از بالا که نگاه میکنیم، شهر خاکستری کنار دریا قرار گرفته است. دوست دارم در کنار برجها و ساختمانها، خورهای شهر زیباسازی شوند، قایقهای تفریحی در آنها بیاید و درختان بومی خودمان مثل نخلهای زینتی، لور، کِرَت و کُهور کاشته شود تا دیگر شهر خاکستری نباشد.
عباس، ۵۲ ساله، ساکن محله گور فرنگ (چهارراه سازمان):
تمام عمرم را در همین محله زندگی کردهام. روزهای شروع جنگ را خوب یادم هست؛ از خبرهای دروغ و صدای انفجارها که فضای شهر را پر کرده بود تا مراسم قرآنخوانی و روضهها در حسینیه امام جعفر صادق در منبر کِرَتی. در آن شبها، با وجود همهی اضطرابها، نگرانی عمیقی نداشتیم. امروز دغدغهی من بازسازی شهر بر پایه فرهنگ، تاریخ و مردمشناسی خودمان است. معماری ما باید نشاندهندهی اصالتمان باشد و ساحل بندرعباس باید نماد تاریخ و فرهنگ ما شود. ما ظرفیتهای عظیمی داریم که نادیده گرفته شدهاند؛ مثلاً همین خواهران ما که لب ساحل نان محلی میپزند، ظرفیت گردشگری بزرگی هستند. اگر یک مکان زیبا با معماری و نمادهای بومی برایشان طراحی کنیم، خود آن فضا به یک جاذبه تبدیل میشود؛ نه اینکه کار به جایی برسد که نظارهگر این باشیم که دیگران (یا چینیها) دارند نان محلی ما را تولید میکنند. در بحث لباس زنان بندری هم همینطور است؛ اگر چنین ظرفیتی در هر جای دیگری از دنیا بود، آن را به کل جهان صادر میکردند. بازسازی بندر باید به این اصالتها برگردد. به امید فردای بهتر.
کیمیا، ۲۰ ساله، منشی مرکز مشاوره:
پانزده سال است در بندرعباس زندگی میکنم؛ در اسلامآباد بزرگ شدم اما محله پیامبر اعظم را بیشتر به عنوان خانهام میشناسم. روزهای اول جنگ اینجا بودم، اما بعد مجبور شدم یک ماه به میناب، رودان و جغین بروم. وقتی برگشتم، اولش حس خوبی داشتم چون کنار وسایل و فضای خودم بودم، اما همان شب بازگشت، صدای جنگندهها و چند دقیقه بعد، صدای انفجار… این صحنهای است که هنوز در ذهنم مانده است. آن روزها سر کار میرفتم و سعی میکردم خودم را مشغول کنم، اما با هر صدای کوچکی احساس ناامنی میکردم. امروز، کار و باشگاه تنها چیزهایی هستند که به من دلگرمی میدهند، اما شرایط اقتصادی و بلاتکلیفی جنگ نگرانم میکند. برای سر و سامان دادن به شهر، به نظرم اول از همه باید باشگاه قدیمیمان (هفتتیر) را بازسازی کنند؛ چون آنجا هم برای من حس خانه را دارد. وقتی به آیندهی شهرم فکر میکنم، دلم میخواهد پارکها و بازار ماهیفروشان همانطور که هستند، حفظ شوند؛ همینطور پوشش محلیمان که نباید اجازه دهیم از یاد برود.
فاطیما، ۲۴ ساله، دانشجو:
متولد بندر هستم و در محله امیرآباد بزرگ شدم؛ امیرآباد بخشی از هویت من است. هشت روز بعد از شروع جنگ، شهر را ترک کردیم و به شهر پدریام (زاهدان) رفتیم، اما بعد از نه روز برگشتیم. با اینکه به محض رسیدن به خانه صدای جنگنده و انفجار مهیبی آمد، باز هم حس امنیت خانه را داشتم. آن روزها فقط اخبار را دنبال میکردیم و همهچیز مبهم بود. صدای جنگنده، تنها صدایی است که هنوز گاهی میشنوم؛ هرچند میدانم که فقط در ذهنم باقی مانده است.ادر حال حاضر فقط از بودن در کنار خانوادهام حس امنیت میگیرم. در بازسازی، اولویت باید آدمهای بیگناهی باشند که خانه یا قایقشان آسیب دیده. برای سیمای شهر هم باید سازههای سنتی حفظ شود. ضمناً، نیاز به فضاهای تفریحی داریم که حال و هوای دریا و جنوب را داشته باشد، نه فضاهای کوچک و بیکاربرد؛ و البته بوی بد فاضلاب هم باید تمام شود. در آخر هم بگویم: هیچجا بندر نابو*.
علی، ۴۳ ساله، مغازهدار، فروشنده لوازم آرایشی (اصالتا اهل لار):
حدود بیستوپنج سال است که در بندرعباس زندگی میکنم. به دلیل مستأجری در محلههای مختلفی مستقر بودهام، اما محله سورو را بیشتر از هر جای دیگر دوست دارم؛ جایی که هنوز اصالت واقعی بندرعباس در آن زنده است. البته تمام محلههای شهر برایم ارزشمندند، اما سورو حال و هوای دیگری دارد. اوایل جنگ بندرعباس بودیم، اما به خاطر بچههای کوچک و استرس زیادی که از صدای مهیب انفجارها به آنها وارد میشد، خانواده را به لار، شهر اصلی و محل تولدم، بردم و خودم به خاطر شغل و مغازهام مدام در رفتوآمد بودم. شهر در آن روزها دستخوش تغییر و بههمریختگی شدیدی بود که حس تلخی به آدم میداد. مغازه را حدود یک ماه تعطیل کردم، اما از آنجایی که فشار اقتصادی و معیشت اجازه نمیدهد یک کاسب کارش را رها کند؛ مغازه را دوباره باز کردم هرچند که بازار هم رمقی نداشت. در دوران آتشبس هم حملاتی رخ میداد، اما باید با شرایط میساختیم. امیدوارم صلح پایدار برقرار شود چون جنگ همواره با استرس فراوان برای مردم همراه است. برای بازسازی بندرعباس، فکر می کنم باید بیش از هر چیز به ساحل و دریا توجه شود؛ چراکه بندرعباس به دریا شناخته میشود. متأسفانه به ساحل بندرعباس، بهویژه محله سنتی و سنینشین سورو، کملطفی شده است. گودبرداریهایی که برای لولهکشی گاز و تلفن انجام شده، سالهاست نیمهکاره رها شده و هنوز برخی کوچه و پسکوچههای سورو آسفالت نشدهاند. همچنین بندرعباس با اینهمه پتانسیل، تفریحگاه سرپوشیده و مناسبی ندارد؛ شهر به دلیل گرمای اکثر ماههای سال، نیازمند احداث سایهبانهای استاندارد و فضاهای تفریحی مناسب در کنار ساحل است.

عالمه، ۲۴ ساله، دانشجو:
من بزرگشدهی بندرعباس نیستم، اما این دو سالی که اینجا ساکنم، میدان شریعتی و محله شاهحسینی برایم مثل خانه شده و به آن تعلق دارم. زمان جنگ از شهر خارج شدم و به هشتبندی رفتم؛ چهار ماه بعد که برگشتم، حس میکردم به خانه دومم برگشتهام؛ هیچچیز برایم غریبه نبود و دلتنگ اینجا بودم. کنار خانوادهام احساس امنیت میکنم، اما سایه جنگ هنوز ترسناک است. به نظرم بازسازی شهر باید از ترمیم زیرساختهای تخریبشده شروع شود، نه زیباسازی. وقتی شهر دوباره امن شود و همهچیز به روال قبل برگردد، آنوقت میگویم زندگی واقعاً برگشته است. دلم میخواهد رسوم قدیمی بندرعباس هم حفظ شود؛ آرزو دارم بندرعباس از هر نظر قطب این کشور و سرآمد همه شهرها باشد.
یکتا، ۱۷ ساله، فارغالتحصیل دبیرستان:
از وقتی به دنیا آمدم در بندرعباس زندگی کردهام؛ کودکیام در سهراه جهانبار گذشت، اما محلهای که بیشتر از همه به آن احساس تعلق دارم، چهارراه مرادی است چون سالهای بیشتری را آنجا گذراندهام. زمان جنگ در شهر ماندیم، بهجز دو سه روزی که به اصرار مادرم رفتیم فین. برگشتن به خانه بعد از آن چند روز، حس خیلی خوبی داشت؛ اینکه بالاخره میتوانستم در سکوت اتاقم بنشینم و درس بخوانم، حتی با وجود اینکه گاهی صدای انفجار میآمد و تلاش میکردم از مسیر کنکور عقب نمانم. از تمام شدن کنکور با همهی تعویقها و روزهای فرسایندهاش خوشحالم، هرچند فکر کردن به نتیجه نگرانم میکند. این روزها کتاب خواندن و وقتگذرانی با دوستانم به من دلگرمی میدهد. اگر قرار باشد بندر دوباره ساخته شود، به نظرم اول از همه باید خیابانها و جادهها درست شوند و بعد، مکانهای تفریحی بیشتری ساخته شود. مردم و فرهنگ هم باید اصالت خود را حفظ کنند تا بندرعباس همان بندر دوستداشتنی بماند؛ بزرگترین خواستهام برای این شهر این است که مردمش همیشه شاد باشند و غم از آنها دور بماند.
مینا، ۳۵ ساله، مدرس دانشگاه:
من متولد بندرعباسم و سالهاست که در محله گلشهر، خیابان دانشگاه زندگی میکنم؛ به غیر از سالهای تحصیلم، عمده عمرم را در این محله گذراندهام و با آن پیوند عمیقی دارم. زمان جنگ، شهر را ترک نکردیم و همراه خانواده در بندر ماندیم. شهر خلوت شده بود و صدای مهیب حملات شبانهروز شنیده میشد، اما با وجود این شرایط، انگار زندگی جریان آرامی داشت. چون خانوادهام توانستند با شرایط جنگی بهخوبی کنار بیایند، آن روزها برای من استرس طاقتفرسایی نداشت؛ کنار هم بودن، بهترین پناهگاه و منبع امنیت برایمان بود. در آن روزها کلاسهای دانشگاه مجازی شده بود، اما قطعی مداوم اینترنت، اختلال زیادی در روند آموزش ایجاد میکرد و چالش دیگری به روزهایمان اضافه کرده بود. حالا هم بحرانهای پس از جنگ کمی نگرانم کرده و امیدوارم هرچه زودتر از این دوره عبور کنیم. در مورد توسعه شهر، فکر میکنم بندرعباس بیش از هر چیز نیاز به یک برنامهریزی کلان برای پیشرفت و ارتقای امکانات رفاهی دارد. متأسفانه به دلیل تغییرات سریع و بیرویهی بافت شهر، بخشهای زیادی از هویتش را از دست دادهایم؛ مثلاً ایکاش ساحل اختصاصی هتل هما حفظ میشد. به نظر من، خط ساحلی شهر بیش از هر جای دیگری نیاز به تغییر و توجه دارد. در نهایت، آرزویم برای همه مردم ایران روزهایی سرشار از شادی و آرامش است.

محمد، ۲۳ ساله، شاغل در بازار (درگهان):
از بدو تولد تا به امروز در درگهان زندگی میکنم؛ در حوالی میدان انقلاب و خیابان امام شافعی بزرگ شدهام و درگهان را تماماً شهر و خانه خودم میدانم. در روزهای جنگ هم در شهرم ماندم و جایی نرفتم؛ احساس میکردم اگر در آن شرایط سخت شهر را رها کنم، موقع بازگشت حس باخت و شکست خواهم داشت. آن روزها سکوت سنگینی همهجا را گرفته بود و با اینکه مردم تلاش میکردند به زندگی عادی ادامه دهند، حال دل هیچکس خوب نبود؛ هر جا که بودیم، صدای عبور جنگندهها در آسمان و انفجارها حس امنیت را نشانه میرفت. برای من، حس دفاع مقتدرانه از خاک سرزمینم و پیروزی، آرامشبخش و مایهی امنیت است. اگرچه من ساکن درگهان هستم، اما باور دارم تقویت زیرساختها و تمهیدات دفاعی و امنیتی، اولین اولویت است؛ وقتی امنیت پایدار شود، نبض زندگی خودبهخود دوباره به حرکت درمیآید. از سوی دیگر، پایههای اساسی هر شهر، آیینها و سنتهای کهنی است که نسل به نسل از گذشتگان جزیره به ما رسیده و همه موظفیم حفظش کنیم؛ همانطور که ضربالمثل قدیمیمان میگوید: «از شهر خودت برو، ولی از حرفت نرو». کلام آخرم تنها یک چیز است: به امید پیروزی و روزهای روشن.
طلیعه ۳۳ ساله، شهرساز:
من در بندرعباس به دنیا آمدم و در محله آزادگان زندگی میکنم. زمان جنگ، بهخاطر دختر کوچکم مجبور شدیم شهر را ترک کنیم و به روستایی در شمال هرمزگان که از مناطق نظامی دور بود پناه ببریم. آن ۴۰ روزی که دور از بندر گذشت، پر از دلشوره و دلتنگی بود؛ اما همین فاصله و بعد بازگشت دوباره، نگاهم را به خانه عمیقتر کرد و باعث شد در تنهایی و مطالعه، بیشتر به شهرم فکر کنم. تمام خواستهام در آن روزها این بود که همهچیز به سلامت بگذرد و این جنگ و درگیریها به نفع مردم تمام شود. آن چیزی هم که از آن روزها تا همیشه در ذهنم ماند، یک آگاهی جمعی و اتحاد قشنگ میان مردم بود که عمیقاً همدیگر را درک میکردند و هوای هم را داشتند. بهعنوان کسی که شهرساز است، قلبم از این میگیرد که بازآفرینی تخصصی در بندرعباس جایگاهی ندارد؛ عمارت کلاهفرنگی با آنهمه قدمت نادیده گرفته میشود و دریا، که باید نبض این شهر باشد، به محل تخلیه فاضلاب تبدیل شده است. بازسازی بندرعباس برای من فقط ترمیم زیرساختهای هوشمند یا فضای آموزشی نیست؛ شهر وقتی دوباره ساخته میشود که درآمد قطب ترانزیتی کشور، اولازهمه صرف درمان زخمهای خود بندرعباس شود و عدالت اجتماعی و آزادی، در آن جاری باشد. مردم بندرعباس لایق آرامشاند؛ حقشان است در شهری که سرمایهاش، کشور را میگرداند، بدون دغدغه زندگی کنند.
آزیتا، ۲۴ ساله، مهاجر افغان (اهل هرات):
شش سال است که از هرات به بندرعباس آمدهام؛ اوایل در محله نایبند بودم و بعد به مجتمع مسکونی مهرگان رفتم و با خالهام زندگی کردم؛ مهرگان را خیلی دوست دارم و به آن احساس تعلق میکنم. زمان جنگ در بندرعباس ماندیم و جایی نرفتیم. در آن روزها همهی ساکنان مجتمع رفته بودند و فقط من و خالهام در ساختمان مانده بودیم؛ وقتی برای خرید بیرون میرفتیم، شهر کاملاً خالی بود، بهندرت ماشینی از خیابان میگذشت و این سکوت و خالی بودن شهر، احساس ناامنی و ترس زیادی به ما میداد. هنوز هم گاهی انگار صدای جنگندهها را میشنوم و نگران شروع دوبارهی یک جنگ طولانی هستم. در دلم مدام آرزو میکنم صلح و دوستی همهجا سایه بیندازد؛ جنگ نباشد، در هیچکجای دنیا. فکر کردن به صلح جهانی به من آرامش میدهد. در حال حاضر که شما از بازسازی بندرعباس صحبت میکنید، آرزویم این است که مراکز سوادآموزی برای مهاجرانی مثل من ساخته شود؛ دلم میخواهد سواد بیاموزم و روزی در دانشگاه، معماری بخوانم. من ایران و بندرعباس را صمیمانه دوست دارم و از ته دل آرزومند آبادانی این شهر هستم.

مهدی، ۵۴ ساله، راننده تاکسی (متولد جاسک، ساکن محله کمربندی بندرعباس):
متولد جاسک هستم و حالا سالهاست در محله کمربندی بندرعباس زندگی میکنم. داغی که بر دل ما مانده گفتنی نیست؛ در همین حملات اخیر، نزدیک به صد نفر از صیادان و لنجداران عزیز جاسک در آتشسوزی جان باختند؛ شدت انفجار و حرارت به قدری هولناک بود که حتی پیکر پاکشان هم پیدا نشد. جاسک تا پیش از جنگ نبض صید و دریانوردی بود، اما امروز دیگر نه صیادی مانده و نه توانی برای به دریا زدن. نفتکشها را زدند، نفت وارد دریا شد و محیطزیست را سوزاند؛ عملاً دیگر صید و ماهی سالمی نمانده است. معیشت مردم تباه شد؛ طوری که یک خرید ساده یا یک تفریح کوچک برای خانواده تبدیل به رؤیا شده. یک بچهی کوچک این بحرانها را نمیفهمد؛ او فقط یک زندگی آرام، امنیت و رفع خواستههای ابتداییاش را از پدرش میخواهد. چطور باید توی چشمهای فرزندم نگاه کنم و بگویم توان برآوردن سادهترین نیازهایش را ندارم؟ حق امنیت و معیشت این بچهها چه میشود؟ گناه ما چیست جز اینکه به دنیا آمدهایم؟ حق این مردم و این استان هرگز چنین فقر و محرومیتی نبوده است. تمام شریانهای درآمدی و نبض اقتصاد کشور روی دوش هرمزگان و به ویژه بندرعباس است، اما درآمدها به پایتخت میرود و سهم ما تنها تهیدستی و محرومیت مانده. این دیار باید بسیار آبادتر، امنتر و پررونقتر از این باشد؛ سهم این کودکان و مردم صبور، فقر و داغداری نیست.
این روایتها، با وجود تفاوت در دیدگاهها و فارغ از هرگونه جهتگیری ایدئولوژیک، صداهای اصیل مردم در مواجهه با جنگ، امنیت، شهر و آینده بودند. دل ما با یاد صد صیاد و لنجدار عزیز جاسکی سنگین است؛ مردانی که، بنا بر روایتها، در آتش حملات جان باختند و پیکر بسیاریشان در دریا ماند؛ مردانی که خبر جانباختنشان هیچگاه اعلام نشد و نامشان در سکوت ماند. با این حال، در دل همین روایتها که از هراس و فقدان گفته شد، میل به زندگی و امید نیز جاری است؛ و بازسازی بندرعباس از همین نقطه آغاز میشود: از شنیدن صدای شهر، از زبان کسانی که آن را زیستهاند، پیش از آنکه بخواهیم دوباره آن را بسازیم.
در بخش چهارم این مقاله، به سراغ تجربه شهرهایی خواهیم رفت که نزدیک به چهار دهه پیش، پس ازفاجعه جنگ ایران و عراق مسیر بازسازی را تجربه کرده اند؛ تجربه هایی از ساختن دوباره، تصمیمهای درست و نادرست، و چیزهایی که در این مسیر دیده یا نادیده گرفته شدند.
* به گویش بندری یعنی: هیچ جایی مثل بندرعباس نیست.

▪️علی کیافر شهرساز، پژوهشگر، استاد دانشگاه کالیفرنیا، استاد راهنمای رساله دکتری منا تختی است.
▪️منا تختی پژوهشگر گفتمان های شهری، دانشجوی دکتری شهرسازی، ساکن بندر عباس است.
بخش نخست: بندرعباس، روایت شهری در سایه جنگ زیسته
بخش دوم: بندرعباس، گزار از تجربه ویرانی به التیام بازسازی