به برادران و خواهرانم
ما در دو سوی یک جهان، در بیمارستانهایی متفاوت، چشم به دنیا گشودیم؛ اما نخستین زبانی که شنیدیم، نخستین عطری که به مشاممان رسید و نخستین غذایی که چشیدیم، یکی بود.
فرهنگ ما، تاریخ ما و سنتهای ما مشترک بود. ما، حتی با وجود فاصلههای جغرافیایی، عضو یک خانواده بودیم؛ خانوادهای که گاه در بزرگترین صحنههای جهان، با یک نام و یک پیراهن گرد هم میآمد:
تیم ملی ایران
برای ما نامهایی چون علی دایی، خداداد عزیزی، مهدی مهدویکیا، علی کریمی، علیرضا جهانبخش، مهدی طارمی، رامین رضاییان و علیرضا بیرانوند همان اهمیتی را داشتند که نام بزرگترین ستارگان ورزش جهان برای هواداران دیگر کشورها داشتند؛ نامهایی که بخشی از خاطرات، رؤیاها و هویت مشترک ما شدند.
این عشق تنها هر چهار سال یکبار و در روزهای جام جهانی نبود. با هر مسابقهٔ مقدماتی، هر جام ملتهای آسیا و هر دیدار سرنوشتساز، دوباره همان احساس بازمیگشت. ما نه فقط پیراهن تیم ملی، بلکه پیراهن باشگاههای محبوبمان، پرسپولیس و استقلال، را نیز بر تن میکردیم؛ نشانههایی از تعلقی که با خود در هر گوشهٔ جهان همراه داشتیم.
در جهانی که نه تنها از نظر جغرافیایی، بلکه گاه از نظر تجربهٔ زندگی و سرنوشت نیز از هم دور افتاده بودیم، تیم ملی به فرصتی تبدیل شد تا پیوند خود را دوباره پیدا کنیم و برادری و خواهریمان را در برابر جهانیان به نمایش بگذاریم.
در جایگاههای ورزشگاهها، در اتوبوس ها و قطارها و ترامواهایی که به سوی محل مسابقه حرکت میکردند، در کافههایی که دور از خانه جمع میشدیم تا بازی را تماشا کنیم، تشخیص ما از یکدیگر آسان نبود؛ زیرا همه یک تصویر را با خود داشتیم:
پیراهن ایران، پرچم ایران، و رنگهای ایران
مهم نبود در کدام کشور زندگی میکردیم. تفاوت تنها شاید در لهجه هایمان بود؛ گویش دیگری از همان زبان مشترک که در تار و پود جامعهٔ پراکندهٔ ایرانیان در سراسر جهان تنیده شده بود. اما نگاهها، هیجانها، اضطرابها و شادیهای ما شبیه هم بود.
ما با افتخار از رکوردهای تاریخی علی دایی در فوتبال ملی سخن میگفتیم. بارها و بارها گل فراموشنشدنی خداداد عزیزی برابر استرالیا را مرور میکردیم؛ همان لحظهای که رؤیای حضور ایران در جام جهانی ۱۹۹۸ را به حقیقت تبدیل کرد. آن مسابقات برای ما تنها یک رقابت ورزشی نبود؛ لحظهای بود که مهدی مهدویکیا نخستین پیروزی ایران در تاریخ جام جهانی را رقم زد و میلیونها ایرانی را در سراسر جهان به شادی مشترکی پیوند داد.
ما شبها بیدار میماندیم تا درخشش علی کریمی و هتتریک تاریخی او برابر کرهٔ جنوبی در جام ملتهای آسیا ۲۰۰۴ را ببینیم. منتظر لحظهای میماندیم که علیرضا جهانبخش با آن ضربهٔ پنالتی سرنوشتساز در رقابتهای ۲۰۲۳، دوباره امید و هیجان را به قلبمان بازگرداند.
در حقیقت، تیم ملی تنها چیزی بود که گاهی پدر ها و مادرهای سختگیر و تحصیلکردهٔ ما را قانع میکرد اجازه دهند شب امتحان یا شب پیش از مدرسه، خوابمان را فدای فوتبال کنیم.
البته این خواست ما جوان تر ها همیشه موفق نبود.
در مورد من و پدرم، در سالهای ۲۰۰۲ و ۲۰۱۰، زمانی که ایران نتوانست به جام جهانی راه پیدا کند، درخواست دیدن بازی تیمهای دیگر نیز نتیجهای نداشت. هرچقدر من و برادرم اصرار میکردیم که فقط میخواهیم حالوهوای جام جهانی را دنبال کنیم، پاسخ همان بود: وقت خواب است.
اما حتی آن محرومیتهای کوچک هم بخشی از خاطرات ما شدند؛ خاطرات نسلی که فوتبال را نه فقط به عنوان یک ورزش، بلکه به عنوان زبان مشترک یک خانوادهٔ بزرگ تجربه کرد.
برادران و خواهران من
سالها گذشت و ما شاهد بودیم که جامعهٔ ما، مانند بسیاری از جوامع دیگر، بیش از پیش دچار شکاف و اختلاف شد. دیدگاهها متفاوتتر شدند، فاصلهها بیشتر به چشم آمدند و گاه حتی چیزهایی که زمانی ما را به هم پیوند میدادند، تبدیل به موضوع اختلاف شدند. اما در میان همهٔ این دگرگونیها، یک چیز همچنان باقی ماند:
عشق و حمایت از تیم ملی ایران
تیم ملی برای بسیاری از ما تنها مجموعهای از بازیکنان داخل زمین نبود؛ نمادی بود از خاطرات مشترک، روزهایی که با هم خندیدیم، با هم شاد شدیم آن زمانی که تیم ملی گل زد، با هم نگران شدیم آن زمانی که گل خوردیم، و با هم امید بستیم که تیم ما خواهد برد.
درست است که گاهی گروههایی از هواداران، به دلیل شرایط پیچیدهٔ اجتماعی و سیاسی، احساسات متفاوتی نسبت به حمایت از تیم داشتند؛ اما بسیاری از ما همچنان با پوشیدن پیراهن ایران، در کنار بازیکنانمان ایستادیم.
ما هنوز آن نود دقیقهٔ فراموشنشدنی برابر آرژانتین در جام جهانی ۲۰۱۴ را به یاد داریم؛ زمانی که تیم ایران با جنگندگی و غیرت، یکی از قدرتمندترین تیمهای جهان را تا آخرین لحظات متوقف کرده بود. پیش از آنکه ضربهٔ تماشایی پای چپ لیونل مسی در آخرین دقایق، قلب میلیونها ایرانی را بشکند، ما باور کرده بودیم که یک شگفتی بزرگ در راه است.
ما هنوز تصویر علیرضا بیرانوند و آن واکنش تاریخی او برابر پنالتی کریستیانو رونالدو در جام جهانی ۲۰۱۸ را در ذهن داریم؛ لحظهای که برای ما فقط یک مهار توپ نبود، بلکه نمادی از ایستادگی و باور بود. آن روزها، بسیاری از ما با افتخار از “دیوار پارس” سخن میگفتیم.
برای آن دسته از ما که در لسآنجلس و دیگر شهرهای بزرگ جهان زندگی میکنیم، تجربهٔ هویت ورزشی چندلایه بوده است. بسیاری از ما با تیمهای بزرگ ورزشی کشورهایی که در آن زندگی میکردیم نیز خاطراتی ساختهایم؛ با قهرمانیها، شکستها، جشنها و لحظات تاریخی آنها.
اما هیچکدام از آن تجربهها، جای آن لحظهای را نگرفت که رامین رضاییان در دقیقهٔ ۱۰۱ مسابقه، در جام جهانی قطر، گل پیروزی ایران برابر ولز را به ثمر رساند. آن لحظه چیزی فراتر از یک گل بود.
در دوحه، ایرانیان از سراسر جهان در کنار یکدیگر قرار گرفتند. یکدیگر را در آغوش گرفتیم، گریستیم، خندیدیم، رقصیدیم و پرچم ایران را به اهتزاز درآوردیم. برای چند دقیقه، همهٔ فاصلهها، اختلافها و مرزهایی که سالها میان ما وجود داشت، ناپدید شد.
ما دوباره یک خانواده بودیم.
آن پیروزی، برای بسیاری از ما تبدیل به یک پناهگاه روحی شد؛ خاطرهای روشن در دورهای که روزهای سخت بسیاری را تجربه میکردیم.
درست است که بازی بعدی را واگذار کردیم و نتوانستیم به مرحلهٔ بعدی صعود کنیم. اما آن نتیجه را پذیرفتیم. فوتبال همین است؛ گاهی پیروزی، گاهی شکست. مهم این بود که تیم ما جنگیده بود، و ما همچنان به آن افتخار میکردیم.
ما همچنان امیدوار بودیم.
چشم ما به جام جهانی بعدی بود؛ جام جهانی ۲۰۲۶.
و چه رؤیای بزرگی بود تصور اینکه تیم ملی ایران در لسآنجلس، در حضور هزاران ایرانی که سالها دور از سرزمین مادری زندگی کردهاند، در سرزمین جدید به دنیا آمده و بزرگ شده اند، به میدان برود. تصور اینکه خانوادهها، دوستان و نسلهای مختلف ایرانیان در کنار هم جمع شوند و یک بار دیگر آن احساس مشترک را تجربه کنند، بیش از حد زیبا به نظر میرسید.
اما گاهی تاریخ مسیر دیگری انتخاب میکند.
برادران و خواهران من
افسوس که این رؤیا، آنگونه که انتظار داشتیم، تحقق نیافت.
رویدادهای سیاسی و شرایط پیچیدهای که تنها چند ماه پیش از آغاز مسابقات شکل گرفت، سایهای سنگین بر حضور تیم ملی ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ انداخت. احتمال عدم حضور تیم، بسیاری از ایرانیان در سراسر جهان را با احساساتی دشوار و متناقض روبهرو کرد؛ احساساتی میان اندوه، خشم، ناامیدی و در عین حال، امیدی که نمیخواستیم از دست بدهیم.
با وجود همهٔ این دشواریها، هنوز امیدوار بودیم که فرصتی باقی بماند؛ فرصتی برای حمایت از بازیکنان مان، از انسانهایی که سالها برای رسیدن به این جایگاه تلاش کرده بودند؛ از برادرانمان که قرار بود در بزرگترین صحنهٔ فوتبال جهان، نمایندهٔ میلیونها ایرانی باشند. برای بسیاری از ما، این فرصت معنایی فراتر از فوتبال داشت. میخواستیم به آن دسته از هواداران پرشور ایرانی در داخل کشور که به دلیل محدودیتها و دشواریهای سفر امکان همراهی تیم را نداشتند، نشان دهیم که ایرانیان خارج از کشور در کنار آنها هستند.
میخواستیم به همهٔ برادران و خواهرانمان در ایران بگوییم:
ما اینجا هستیم.
همیشه با هم هستیم.
تمام جهان شاهد شرایط دشواری بود که تیم ملی ایران با آن روبهرو شد. فارغ از دیدگاههای سیاسی، باورهای شخصی یا نگرش اجتماعی هر یک از بازیکنان، واقعیت این بود که آنان در موقعیتی بسیار پیچیده قرار داشتند. هر سخن، هر واکنش و هر تصمیم میتوانست پیامدهایی فراتر از زمین فوتبال داشته باشد.
برای بازیکنانی که تمام زندگی خود را وقف این ورزش کرده بودند، حضور در جام جهانی باید لحظهای سرشار از غرور، شادی و افتخار میبود. اما آنان ناچار بودند در شرایطی وارد میدان شوند که بار سنگینی از انتظارها و قضاوتها را نیز بر دوش داشتند.
با این حال، آنان انتخاب کردند که ورزشکار بمانند. سرشان را بالا نگه داشتند، تمرکز کردند، تمرین کردند و تلاش کردند تا در زمین مسابقه، بهترین عملکرد خود را ارائه دهند.
اما برای جهان بیرون از زمین فوتبال، جدا کردن یک مسابقه از شرایط سیاسی و اجتماعی پیرامون آن، کار آسانی نبود.
ما دیدیم که تیم ملی ناچار شد برنامههای آمادهسازی و محل استقرار خود را تغییر دهد. دربارهٔ دشواریهای سفر، مسائل اداری، مشکلات مربوط به جابهجایی بینالمللی و چالشهایی که در روزهای مسابقه با آن روبهرو بودند، شنیدیم.
لحظاتی نیز وجود داشت که برای هر ورزشکاری دردناک است؛ از جمله واکنشهای منفی برخی تماشاگران هنگام پخش سرود ایران.
تنها میتوان تصور کرد که بازیکنان در آن لحظات چه احساسی داشتند؛ بازیکنانی که میان عشق به فوتبال، مسئولیت حرفهای و شرایط پیچیدهٔ زمانه گرفتار شده بودند.
و حتی پس از پایان مسابقات نیز، فرصتی که شایستهٔ یک ورزشکار برای استراحت و بازیابی جسمی و روحی است، در اختیارشان نبود. آنها باید خیلی زود با فشار سفرهای طولانی، توجه رسانهها و انتظارهای فراوان روبهرو میشدند.
اما هنگامی که سوت آغاز مسابقه به صدا درآمد، همه چیز تغییر کرد. برای نود دقیقه، تمام بحثها، اختلافها و فاصلهها کنار رفت؛ و یک حقیقت باقی ماند:
ایران در میدان بود.
و ما دوباره، مانند همیشه، پشت تیم ملی ایستادیم.
و چه زیبا بود.
برادران و خواهران من
سه مسابقه؛ بیش از ۲۷۰ دقیقه امید، باور و همبستگی.
در آن لحظات، تیم ملی ایران فقط یازده بازیکن درون زمین نبود. آنها نمایندهٔ میلیونها انسانی بودند که در سراسر جهان، با هر پیشینه و تجربهای، به دنبال دلیلی برای کنار هم بودن بودند. برای مدتی کوتاه، دوباره همان چیزی را یافتیم که سالها دنبالش بودیم: یک لحظهٔ مشترک، یک شادی مشترک و یک احساس تعلق مشترک.
تیم ملی با اعتمادبهنفس، شجاعت و شخصیت حرفهای خود نشان داد که شایستهٔ حضور در بزرگترین صحنهٔ فوتبال جهان است. آنان فقط برای خودشان بازی نمیکردند؛ برای مردمی بازی میکردند که در سالهای دشوار، به دنبال فرصتی کوچک برای لبخند زدن، جشن گرفتن و سهیم شدن در یک خاطرهٔ خوب بودند.
در دورهای که تجربهٔ شادیهای ساده روزبهروز دشوارتر به نظر میرسد، آنها به ما هیجان، امید و لحظههایی فراموشنشدنی هدیه کردند.
و سپس، در چند ثانیه، همه چیز تغییر کرد.
گاهی در فوتبال، فاصله میان شادی و اندوه تنها چند سانتیمتر است؛ یک توپ، یک تصمیم، یک بررسی، وی.ای.آر(VAR) و یک اعلام آفساید. اما آن چند سانتیمتر تنها نتیجهٔ یک مسابقه را تغییر نمیدهد؛ گاهی تمام وزن احساسات میلیونها انسان را نیز با خود حمل میکند.
گل شجاع خلیلزاده که میتوانست نقطهٔ اوج یک مسیر الهامبخش باشد، در نهایت پذیرفته نشد؛ لحظهای که برای بسیاری از ما نمادی شد از اینکه حتی زیباترین بازی جهان نیز همیشه از شرایط بیرونی و تصمیمهای خارج از کنترل بازیکنان جدا نیست.
برای کسانی از ما که لحظات پایانی حضور ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ را از نزدیک دنبال میکردیم، تنها میتوانستیم خشم، اندوه و ناامیدی میلیونها هوادار ایرانی در سراسر جهان را تصور کنیم. ما در طول سالها شکستها و ناکامیهای زیادی را تجربه کرده بودیم؛ اما این بار متفاوت بود. زیرا تنها نتیجهٔ یک مسابقه نبود که دردناک بود. شرایط، مسیر رسیدن به این لحظه، دشواریها، نابرابریها و اهمیت تاریخی این فرصت، همه در کنار هم قرار گرفته بودند.
و به همین دلیل، درد آن واقعی بود.
اما تیم ملی ایران، شما ما را سربلند کردید.
شما استعداد، شجاعت و شخصیت خود را به جهانیان نشان دادید.
با این حال، چیزی که بیش از همه برای ما برجسته ماند، نه فقط توانایی فوتبالی شما، بلکه سطح شخصیت و بزرگواری شما بود.
شیوهای که در مصاحبههای پس از مسابقه با احترام سخن گفتید؛ چگونگی پاسخ دادن شما به پرسشهای دشوار؛ آرامش شما در برابر تصمیمهایی که برایتان ناعادلانه به نظر میرسید؛ و عشق آشکاری که نسبت به مردم ایران در سراسر جهان ابراز کردید، باعث شد بیش از همیشه احساس کنیم که ما میراث مشترکی با شما داریم.
شما همچنین با قدردانی از مردم مهماننواز مکزیک که با محبت و گرمی از شما استقبال کردند، یکی از ارزشمندترین ویژگیهای فرهنگ ایرانی را به نمایش گذاشتید:
احترام و سپاسگزاری در برابر مهربانی دیگران.
جام جهانی ۲۰۲۶ به پایان رسید.
برای نخستین بار، اگرچه تیم ملی ایران در دورههای پیشین نیز نتوانسته بود به مراحل پایانی صعود کند، در این جام بسیاری از ما دیگر آن انگیزهٔ همیشگی را برای دنبال کردن ادامهٔ مسابقات نداشتیم.
این از دست دادن انگیزه دیدن بقیه بازی ها یک تحریم نبود.
ما به خوبی میدانیم که جام جهانی، با همهٔ جذابیت جهانی و قدرت اقتصادی و رسانهای خود، بخشی از بزرگترین رویدادهای ورزشی جهان است. اما این بار، احساس دیگری بر ما غالب بود:
احساس ناامیدی
احساس اینکه حتی ورزش، حتی فوتبال، حتی آن نود دقیقهای که همیشه پناهی برای فرار از دشواریهای جهان بود، نتوانست کاملاً از تأثیر واقعیتهای بیرونی در امان بماند.
هر شادی پس از گل، هر اعلام آفساید، هر بررسی وی.ای.آر ما را دوباره به آن لحظه بازمیگرداند؛ لحظهای که رؤیای یک پایان باشکوه برای تیمی که در شرایطی بسیار دشوار جنگیده بود، از دست رفت
اما زمان، همانگونه که همیشه چنین کرده است، زخمها را آرام خواهد کرد.
روز دیگری خواهد رسید؛ روزی که دوباره تیم ملی ایران به میدان خواهد رفت و ما، از هر گوشهٔ جهان، بار دیگر به صفحههای تلویزیون خیره خواهیم شد؛ دوباره فریاد خواهیم زد، دوباره امیدوار خواهیم شد، دوباره قلبمان با هر حمله و هر گل به تپش خواهد افتاد. زیرا برخی پیوندها با گذشت زمان از بین نمیروند.
تا آن روز، ما همچنان به همان زبان سخن میگوییم؛ همان زبان مادری که نخستین خاطرات ما را ساخته است. همچنان غذاهای خانگیمان را با دیگران سهیم میشویم، همچنان داستانهای خود را برای جهان تعریف میکنیم، و همچنان با دردها و امیدهای مشترک خود زندگی میکنیم.
ما ممکن است در کشورهای مختلف زندگی کنیم؛ در شهرهایی دور از یکدیگر بزرگ شده باشیم؛ تجربههای متفاوتی داشته باشیم و نگاههای متفاوتی به جهان پیدا کرده باشیم. اما هنوز چیزهای بسیاری ما را به هم پیوند میدهد:
تاریخ ما
فرهنگ ما
خاطرات ما
و آن احساس عمیقی که از تعلق داشتن به یک خانوادهٔ بزرگ به دست میآید.
شاید بزرگترین درس این سفر فوتبالی همین باشد:
آنچه ما را به هم نزدیک میکند، همیشه یک عقیده یا یک دیدگاه مشترک نیست؛ گاهی تنها یک خاطرهٔ مشترک کافی است:
یک گل
یک پیروزی
یک شکست
یک پیراهن
یک لحظه که میلیونها انسان در نقاط مختلف جهان، همزمان احساس مشابهی را تجربه میکنند:
تیم ملی ایران برای ما فقط یک تیم فوتبال نیست. شما بخشی اززندگی ما هستید.
بخشی از کودکی ما، جوانی ما، مهاجرت ما، دلتنگیهای ما و لحظاتی که در سرزمینهای دور، احساس کردیم هنوز به جایی تعلق داریم.
تیم ملی از شما سپاسگزاریم که به ما دلیل دیگری برای کنار هم بودن دادید.
از شما سپاسگزاریم که در دشوارترین شرایط، با وقار و شجاعت ایستادید.
و از شما سپاسگزاریم که به ما یادآوری کردید، حتی در جهانی که گاهی تلاش میکند ما را از هم دور کند، هنوز میتوانیم چیزی مشترک پیدا کنیم:
ما هنوز برادران و خواهران یکدیگریم.
ما هنوز همان خاطرات را با خود حمل میکنیم.
ما هنوز همان فرهنگ، همان تاریخ و همان میراث را در قلب خود داریم.
و همیشه، پشت تیم ملی ایران خواهیم ایستاد.
با عشق
با افتخار
با هم
نویسنده: علی برانلو