از همکاری نخبگان در ساخت دولت، تا امتناع از اتحاد برای گذار
نخبگان ایرانی در یک قرن گذشته دو تجربه متفاوت را از سر گذراندهاند: روزگاری که نجات ایران را در همکاری برای ساختن دولت میدیدند، و امروز که بخشی از همان سنت روشنفکری، حتی در برابر ضرورت اتحاد برای گذار، گرفتار امتناع و بدبینی تاریخی شده است. این مقاله تلاشی است برای فهم این چرخش؛ از اشتیاق به ساختن تا عادت به امتناع.
در یکصدمین سال تاجگذاری رضا شاه پهلوی، بیمناسبت نیست اگر نگاهی به تفاوت نگاه و عملکرد جریان روشنفکری و نخبگانی ایران، از آن روز تا امروز، داشته باشیم.
یکصد سال پیش، ایران در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار داشت: فقر گسترده، ناامنی فراگیر، فروپاشی ساختار اداری و از همه مهمتر، مداخله و نفوذ قدرتهای خارجی. در چنین شرایطی، نخبگان برخاسته از سنت انقلاب مشروطه به یک جمعبندی واقعگرایانه رسیدند: بدون شکلگیری یک دولت مرکزی مقتدر، نه قانون پایدار خواهد بود و نه توسعهای شکل خواهد گرفت.
در این چارچوب، حمایت از رضاشاه نه سازش تلقی میشد و نه عدول از اصول، بلکه ضرورتی ملی برای بازسازی کشور بود. همکاری با او، ابزار تحقق نظم، امنیت و نوسازی بهشمار میرفت. روشنفکر آن دوره، خود را در نسبت با ساختن دولت تعریف میکرد؛ نه در نفی آن. برای روشنفکر آن روز بهخوبی روشن بود که نجات کشوری که بر لب پرتگاه نابودی ایستاده، بر آزادیهای سیاسی مطلوب او تقدم دارد.
اما این منطق، در دهههای بعد، دستخوش چرخشی بنیادین شد.
جنگ سرد و تولد روشنفکر «علیه قدرت»
پس از ۱۳۲۰، و با بالا گرفتن تبوتاب انقلابهای کمونیستی در گوشه و کنار جهان، روشنفکران ایران نیز، همانند بسیاری از نخبگان کشورهای در حال توسعه، از جاذبهٔ طنین دهل خوشآهنگی که از دوردستها ــ از مسکو و پکن و هاوانا ــ بگوش می رسید، در امان نماندند.
در ایران، حزب توده بهعنوان حامل اصلی این گفتمان، در میان نویسندگان، دانشگاهیان و فعالان سیاسی نفوذی روزافزون یافت و حامیان بسیاری پیدا کرد. همزمان، جریانهای مذهبی نیز، در برابر انترناسیونالیسم سوسیالیستی و ایده جامعه بیطبقه پرولتاریایی؛ با وعده جامعهٔ بیطبقه توحیدی و «امت واحده» به میدان آمدند. این دو جریان، با وجود اختلافات عمیق، در یک نقطه به هم رسیدند: مخالفت با شاه و بیاعتبارسازی او، بهمثابه پیششرطی برای ساقط کردن حکومت.
در چنین فضایی، نوعی «وجههٔ روشنفکری» نیز شکل گرفت که معیار سنجش تعهد و اصالت خود را، در «علیه قدرت بودن» و فاصله گرفتن از آن میدید.
این ذهنیت اما تنها در سطح نظری باقی نماند. بخشی از نیروهای سیاسی ــ از گروههای چریکی چپ تا جریانهای رادیکال مذهبی ــ بهگونهای عمل کردند که وارد چرخهای از خشونت شدند: ترور، بمبگذاری و حمله به نهادهای دولتی، با این نتیجه قابل پیشبینی که حکومت ناگزیر به واکنش سخت خواهد شد. این واکنش نیز عملاً همان نتیجهای را رقم زد که این نوع کنشها به آن میانجامید؛ زیرا با بستهتر شدن فضای سیاسی، هم تصویری سرکوبگر از حکومت در سطح بینالمللی ساخته شد، و هم در داخل، با تقدیس مبارزه مسلحانه (هم استراتژی - هم تاکتیک)، راه هرگونه همکاری نیروهای میانهرو و اصلاحگرا با حکومت مسدود گردید.
در عرصه روشنفکری و رسانهای نیز همین منطق بازتولید میشد: هرگونه اصلاح تدریجی «توجیهگری» تلقی میشد، هر نوع همکاری با حکومت «خیانت»، و هر صدای میانهرو بهسرعت با برچسبهایی چون «وابسته» یا «سازشکار» حذف میگردید. این نگاه، تنها به عرصه سیاست محدود نماند، بلکه بهتدریج به حوزه فرهنگ نیز سرایت کرد.
اگر در دوران رضاشاه، با وجود همه محدودیتها، صدها اندیشمند از گوشه و کنار جهان برای برگزاری هزاره فردوسی * به ایران دعوت شدند تا تاریخ و تمدن ایران احیا و بازشناخته شود، در دوره محمدرضا شاه پهلوی، همان فردوسی از سوی بخشی از نخبگان فرهنگی با بیاعتنایی یا حتی تحقیر مواجه شد و هرگونه تلاش برای بزرگداشت تاریخ و تمدن کهن این سرزمین، نه بهعنوان یک پروژه ملی، بلکه گاه بهعنوان نمادی از جاهطلبی سیاسی و حتی شوونیسم نکوهش میشد.
به این ترتیب، «ضدیت با قدرت» بهتدریج از یک موضع سیاسی، به نوعی رویکرد فرهنگی نیز تبدیل شد؛ رویکردی که در آن، حتی بازگشت به ریشههای تاریخی و هویتی نیز میتوانست زیر سایه داوریهای ایدئولوژیک قرار گیرد.
این تفکر چنان ریشهدار بود که حتی در ماههای پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، در دوران نخستوزیری شاپور بختیار ــ که بخش مهمی از خواستههای انقلابیون را عملی ساخته بود ــ حتی همراهان حزبیاش در جبهه ملی نیز حاضر به پذیرش و همکاری با او نشدند؛ و در نتیجه، بر مردم و میهن ما آن رفت که امروز شاهد پیامدهای آن هستیم.
پس از ۱۳۵۷: تجربهای سیاه که به بازنگری نینجامید
با وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و پیامدهای آن، انتظار میرفت این دستگاه فکری ــ دستکم از سوی بخش بزرگی از روشنفکران و نخبگان ــ مورد بازنگری قرار گیرد. چرا که بسیاری از نیروهایی که در تضعیف نظم پیشین نقش داشتند، نهتنها به اهداف اعلامی خود نرسیدند، بلکه در مواردی خود نیز به حاشیه رانده شدند یا حذف گردیدند. اما آنچه در عمل رخ داد، در بخشهایی از فضای روشنفکری، تداوم همان الگوی پیشین بود؛ بدون بازنگری جدی.
در عرصه فکری و رسانهای، این تداوم به اشکال مختلف خود را نشان داد:
• استمرار روایتهای یکسویه از گذشته؛
• پرهیز از ارزیابی مجدد نقش جریانهای سیاسی پیش از انقلاب؛
• ادامه همان سیاستهای ضدلیبرال و حفظ مرزبندیهای سختگیرانه نسبت به پهلوی، گویی هیچ تجربه تاریخی تازهای رخ نداده است.
از موضع سیاسی تا عادت ذهنی
نتیجه این روند، شکلگیری یک عادت فکری است. برای بخشی از جریان روشنفکری، ضدیت با پهلوی دیگر یک موضع سیاسی قابل بحث نیست، بلکه به پیشفرضی بدیهی و تغییرناپذیر تبدیل شده است. در این چارچوب، واکنشها اغلب پیش از بررسی شکل میگیرند.
این الگو را میتوان بهوضوح در مواجهه با رضا پهلوی مشاهده کرد:
• ابتکارات همگرایانهٔ او، پیش از بررسی، با سوءظن مواجه میشوند؛
• بحثها بهسرعت از حال و آینده، به گذشته منتقل میشوند؛
• نقدها، بهجای تمرکز بر برنامههای او، بر پیشفرضهای تاریخی استوار میمانند.
در چنین فضایی، نقد بهتدریج جای خود را به واکنشهای کلیشهای و از پیش تعیینشده میدهد.
یکصد سال پیش، زمانی که ایران هنوز زیر نفوذ و سلطه روس و انگلیس بود، روشنفکران و نخبگان کشور مسئولیت و وظیفه ملی خود را در این دانستند که حفظ و بقای کشور را بر باورهای سیاسی خود مقدم شمارند. ایران امروز نیز، بار دیگر، اما به شکلی متفاوت، تحت اشغال است؛ با این تفاوت که اشغالگر، داخلی است و ضایعات و خسارات حکمرانیاش تاکنون از بسیاری تجاوزهای خارجی فراتر رفته است.
در چنین وضعیتی، آنچه دردناک است، مشاهده این واقعیت تلخ است که رضا پهلوی، در ادامه تلاشهای چهلساله خود، ماههاست ناآرام و بیقرار میکوشد افکار عمومی جهان را نسبت به فاجعه هولناکی که در ایران جریان دارد آگاه کند؛ اما در همین حال، آنچه از جانب بخشی از «نخبگان» دریافت میکند، عمدتاً بهجای گفتوگوی سازنده، نقدهایی است که بیش از آنکه معطوف به برنامه و راهحل باشند، در چارچوب همان داوریهای پیشین باقی ماندهاند.
مسئله این نیست که نقدی بر او وارد نیست، یا نباید نقد شود. مسئله مهمتر، چیزهایی است که تعمداً نادیده و ناشنیده گرفته میشود؛ نقدهایی که بدون توجه به مواضع اعلامشده او، تأکیدات مکررش بر مراجعه به رأی مردم برای انتخاب نظام آینده کشور، و دعوتهای پیدرپیاش به همگرایی مطرح میشوند.
چرا چنین است؟
شاید پاسخ این پرسش را باید در پرهیز از بازنگری گذشته جستوجو کرد. پذیرش امکان همکاری ــ حتی همکاری محدود ــ با چنین چهرهای، ناگزیر به طرح پرسشهایی درباره داوریهای تاریخی میانجامد؛ پرسشهایی که پاسخ به آنها ساده نیست. در نتیجه، حفظ مواضع پیشین و اصرار بر «ضدیت با پهلوی» برای بسیاری، به انتخابی کمهزینهتر از «نقد خود» تبدیل میشود.
مسئله امروز: تقدم ضدیت بر مصلحت
در شرایطی که ایران با بحرانهای جدی مواجه است؛ بحرانهایی که تهدیدی موجودیتی برای کشور بهشمار میروند، انتظار معقول این است که نخبگان برای عبور از این شرایط خطرناک، به سمت اتحادهای حداقلی حرکت کنند. اما در عمل، در مواردی شاهد بازتولید همان منطق قدیمی هستیم.
در داخل، این رویکرد به تضعیف شکلگیری یک آلترناتیو فراگیر و قویتر میانجامد.
در خارج، تصویر یک اپوزیسیون پراکنده و ناتوان از توافق را تقویت میکند. و در هر دو سطح، نتیجه یکی است: فرصتسوزی و بازی در زمین رژیم. اینجاست که مسئله از اختلافنظر فراتر میرود: وقتی ضدیت با پهلوی، از مصالح کشور پیشی میگیرد.
کلام پایانی: بنبستِ بازتولیدشده
مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینههاست.
روشنفکر ایرانی، یکبار همکاری برای ساختن دولت را تجربه کرده، و زمانی دیگر تقابل برای نفی آن را. امروز اما در برابر آزمونی تازه قرار دارد: آیا میتواند از میراثهای فکری خود عبور کند، وقتی دیگر پاسخگوی شرایط نیستند؟ یا همچنان، هر امکان تازهای را با داوریهای تثبیتشده رد خواهد کرد؟
این پرسش فقط درباره رضا پهلوی نیست؛ درباره توانایی یک جامعه سیاسی برای بازنگری در خود است. ملتی که نتواند میان نقد و انکار، میان احتیاط و امتناع، و میان اختلافنظر و تخریب تفاوت بگذارد، ممکن است بار دیگر فرصت تاریخی خود را نه به دست دشمن، بلکه به دست عادتهای فکری فرسوده از دست بدهد.
—————-
پانویسها:
* برگزاری «هزاره فردوسی» در سال ۱۳۱۳، یکی از مهمترین پروژههای فرهنگی دوران رضاشاه بود که با تلاش نخبگانی چون محمدعلی فروغی سامان یافت. در شرایطی که امکانات حملونقل و ارتباطات بهشدت محدود بود، دولت وقت با دعوت از دهها ایرانشناس، مورخ و ادیب برجسته از اروپا و آسیا، کوشید جایگاه فردوسی و شاهنامه را بهعنوان یکی از ارکان هویت تاریخی ایران در سطح جهانی تثبیت کند. این اقدام، نه صرفاً یک مراسم نمادین، بلکه تلاشی آگاهانه برای بازتعریف هویت ملی در بستر مدرن بود. در مقابل، در دهههای بعد، بخشی از جریان روشنفکری با نگاهی انتقادی و گاه تحقیرآمیز به میراث فرهنگی ایران نگریست؛ از جمله احمد شاملو در برخی مواضع خود با رویکردی منفی به فردوسی و شاهنامه پرداخت.
** برگزاری جشنهای «دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی» در سال ۱۳۵۰ در مجموعه تخت جمشید، با هدف نمایش تداوم تاریخی دولت در ایران و برجستهسازی قدمت تمدن ایرانی طراحی شده بود. با این حال، این مراسم (بی توجه به دستاوردهای آینده نگرانهٔ آن) با انتقادات گستردهای از سوی مخالفان سیاسی مواجه شد؛ از جمله انتقاد به هزینهها و فاصله آن با شرایط اقتصادی جامعه. همزمان، برخی گروههای مسلح رادیکال مخالف حکومت با اقدامات خشونتآمیز از جمله بمبگذاریهای پراکنده تلاش کردند فضای امنیتی کشور را مختل و افکار جهانی را به نارضایتی از حکومت شاه معطوف کنند. در سطح گفتمانی نیز، بخشی از منتقدان، تخت جمشید را نه نماد شکوه تاریخی، بلکه نشانهای از «استبداد شاهنشاهی» تفسیر کردند.
■ آقای دها عزیز. با شما با تاکید زیاد کاملأ موافقم که “مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینههاست”. شکل دیگری از بیان مشکل این است که متأسفانه برخی از روشنفکران ایران با آمریکا (به انضمام اسرائیل و رضا پهلوی) بیشتر مخالفند تا با جمهوری اسلامی! موفق باشید.
رضا قنبری. آلمان
■ امیر دها گرامی،
مایل نیستم در مورد ترمینولوژی بحث طولانی راه بیاندازم. از روی مقاله شما این طور میفهمم که روی سخن شما با «نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) است و به «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی، ...» اشارهای ندارید. اگر اینطور باشد، آن وقت پاسخ من این است:
«نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) در اوایل دوران رضا شاه، محمدرضا شاه، و جمهوری اسلامی به «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی» اعتماد کرده و با آنها همکاریهای زیادی کردند. عکسالعمل «نخبگان (صاحبان قدرت) سیاسی» در انحصار قدرت، استبدارد، سرکوبی، برخوردهای امنیتی، زندان، شکنجه و اعدام خلاصه میشد.
من هم اگر جای «نخبگان فرهنگی» (روشنفکران) بودم، پشت دستم را داغ میکردم، و به هیچکدام اعتماد نمیکردم.
با احترام - حسین جرجانی
■ درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای پرسشی و تامّلاتی.
برای پرهیز از طول تفصیل، بگذارید با پرسشهایی آغاز کنم که شما آنها را نادیده گرفته اید: آیا «ساختن دولت مقتدر» واقعاً بدیهیترین خیر تاریخی است؟ یا این تنها بازتولید یک افسانه سیاسی است که هر قدرتی برای حقّانیّت تراشی خودش میسازد؟ اگر «دولت مقتدر» پیش شرط توسعه است، پس چرا تاریخ جوامع بشری، پُر است از دولتهای مقتدر که ویرانی آفریدند؟ و چرا شما نمیپرسید که مقتدر برای چه کسی؟ و علیه چه کسی؟ آیا حمایت روشنفکران از «رضاشاه فقید» واقعاً یک «واقعگرایی ملّی» بود، یا نوعی تسلیم در برابر جذابیّت قدرت؟ آیا روشنفکران آن دوره، «دولت ساختند» یا خودشان را به خدمت دولتی سپردند که آزادی را مقیّد به نظم کرد؟ آیا شما میان «ساختن کشور» و «ساختن اقتدار» تفاوت قائل هستید؟ یا این دو را عمدا یکی گرفتهاید؟ چرا شما «ضدّیّت با قدرت» را یک بیماری معرفی میکنید، امّا از «شیفتگی به قدرت» صحبتی نمیکنید؟ آیا تاریخ ایران بیشتر از «ضدّ قدرت»، صدمه دیده یا از قدرت طلبی مُزمن؟ آیا مشکل روشنفکری ایران فی نفسه، «امتناع از اتّحاد» است؟ یا مشکلِ خیلی عمیقتر، فقدان اعتماد به هر قدرت متمرکز است؟ آیا بی اعتمادی، نشانه بیماری است یا واکنشی عقلانی به تجربه های تلخ تاریخی؟ آیا نقد مواضع و دیدگاههای نظری هر چهره سیاسی، الزاما ناشی از «عادت ذهنی» است؟ یا ممکن است نتیجه داوری عقلانی باشد که شما آن را از پیش بی اعتبار اعلام کرده اید؟
پرسشهای من صرفا انتقادی نیستند؛ بلکه متوجّه ریشه های روایت شما هستند. صحبت شما بر سه پیش فرض اساسی بنا شده است: الف- دولت مقتدر، شرط نجات کشور است ب - ضدّیّت با قدرت، یک انحراف روشنفکری است پ - اتّحاد حول یک چهره خاصّ، ضرورت تاریخی است. امّا هر سه این پیش فرضها، از لحاظ فلسفی، مسئله سازند.
شما نوشتهاید که دولت مقتدر تقریباً به شکل یک منجی تاریخی ظاهر میشود. امّا این تصوّر، بیش از آنکه تحلیل باشد، ناخودآگاه، آلوده به بینشی اسطوره ای است. در حالیکه تاریخ فلسفه سیاسی با صف آرایی انتقادی در برابر تصاویر اسطوره ای آغاز میشود؛ نه بر عکس. دولت مقتدر میتواند هم سازنده باشد، هم ویرانگر. در نتیجه باید پرسید که چه چیزی، دولت را مهار میکند؟ نه اینکه چه چیزی آن را قدرتمند میکند؟ شما از قدرت، سخن میگویید، امّا از مهار قدرت، هیچ حرفی نمیزنید و سکوت در این باره، عواقب خطرناک دارد؛ زیرا تاریخ ایران و مردمانش نه از ضعف قدرت؛ بلکه از فقدان مهار قدرت، صدمه و لطمه دیده اند. دیگر اینکه، مفهوم «روشنفکر علیه قدرت» در دیدگاه شما تحریف شده است. از نظر شما، روشنفکرِ منتقد قدرت تقریباً به صورت یک موجود ایدئولوژیک و نابخرد تصویر شده است.
امّا این تصویر، از نظر فلسفی، وارونه سازی نقش روشنفکر است. در سنّت مدرن، روشنفکر به کسی میگویند که از لحاظ اندیشیدن، قائم به ذات است و موضعی شفّاف و پرسنده و سنجشگر در برابر قدرت دارد؛ نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند. اگر روشنفکر، «موضعی سلیس و رادمنش در برابر قدرت حاکم» نداشته باشد، او دیگر روشنفکر نیست؛ بلکه کارگزار مستقیم و غیر مستقیم برای توجیه بخشی آپارات قدرت است. شما تاریخ معاصر ایران را از دوران «پادشاهی رضا شاه فقید» به یک داستان ساده تقلیل داده اید و آنهم به دوره اول = ساختن و دوره دوم = تخریب. امّا تاریخ زیسته هرگز چنین تمیز قیراطی نمیدهد. حمایت از قدرت میتواند همزمان نظم بسازد و امکانهای آزادی را محدود یا حتّا صدمه بزند و مسدود یا اینکه آزادی را حفظ کند و بال و پر بدهد و مخالفت با قدرت میتواند حتّا آشوب و اختناق و سرکوب و خشونت افسار گسیخته ایجاد کند [نمونه حیّ و حاضرش، حکومت ولایت فقیه]. صحبت شما، این پیچیدگی ابعاد قدرت را نادیده گرفته است و حذف پیچیدگی، همیشه نشانه ای از تمایل به روایت ایدئولوژیکی از رویدادها دارد. در صحبت شما، گرایشی پنهان به شخصمحوری به عنوان راه نجات مستتر است. وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینه هاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟
شما از «مصلحت کشور» سخن میگوید. اما نمیگویید که مصلحت را چه کسی تعریف میکند؟ قدرت حاکم؟ اپوزیسیونهای قمر در عقرب؟ روشنفکران سرگردان؟ یا مردم مستاصل؟ در فلسفهٔ سیاسی، «مصلحت» یکی از گمراه کننده ترین واژه هاست؛ زیرا اغلب، نام مستعاری برای حذف آزادی است. وقتی که میگویید حفظ کشور بر آزادی تقدم دارد، ناخودآگاه دارید یک اصل خطرناک را میپذیرید؛ آنهم اینکه آزادی را میتوان تعلیق کرد. در حالیکه تجربه نشان داده است کشوری که آزادی را تعلیق میکند [نمونه حیّ و حاضر، ولایت مطلقه فقیه]، در عاقبت کار، خود کشور را نیز از دست میدهد.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان عزیز. شما در کامنت خود از نویسنده مقاله پرسیدهاید که “وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینههاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟”.
چون من تأیید کننده این جمله بودهام، اجازه میخواهم جسارتا نظرم را بنویسم. منظور این است که آقای رضا پهلوی گزینهای برای ما ایرانیان برای گذار از ج.ا. است و تلویحا نسبت به دیده نشدن این گزینه هشدار میدهد. من بدون اینکه سیستم پادشاهی را به جمهوری ترجیح بدهم، معتقدم که در چهارچوب شرایط فعلی داخلی ایران و مناسبات بینالمللی، حمایت از حرکت آقای رضا پهلوی، بهترین و کارآمدترین طریق برونرفت از شرایط ج.ا. است. نظر من نقض میشود، اگر بتوانید راه بهتر و موثرتری را نشان بدهید.
همین جا تاکید کنم که راههایی که چهل سال گذشته برای مبارزه طی کردهایم را (مثلأ در چارچوب تقویت جامعه مدنی) در شرایط فعلی بهترین پاسخ نمیدانم. نیز تاکید کنم که با ذکر ایراداتی که به حرکت وی و سیستم فکری وی وارد است، نمیتوان این را نتیجه گرفت که بهترین آلترناتیو نیست. چرا که روشها و حرکتهای دیگر نیز خالی از ایرادات و نقائص نیستند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ درود بر آقای قنبری گرامی، توضیحی کوتاه.
عرض شود که من متوجّه اشاره تلویحی آقای دها بودم که منظورش از گزینه حاضر، «شاهزاده رضا پهلوی» است. ولی من به پسزمینه روایت ایشون پرداخته بودم و میخواستم نشان دهم که علّت دیده نشدن – دانسته یا ندانسته – گزینه حاضر از کجا نشات میگیرد. من غالبا در باره همراهان با شاهزاده و همسویان با او نمیاندیشیم؛ بلکه بیشتر در باره آنانی ذهنم درگیر است که نه تنها همپایی و همبستگی نمیکنند؛ بلکه مانع سر راه نیز میشوند. «شاهزاده» را میتوان شانس خیلی خوب و تاثیرگذاری برای مراحل عزل و خلع و جابجایی و گذار محسوب کرد و همپای با او شد تا بتوان به مقصود رسید. البته هیچ چیز ایده آلی، تهی از نواقص نیست. ولی وجود نواقص، دلیل مکفی برای ندیدن ابعاد عالی نمیشود. نقص را میتوان انتقاد و ترمیم کرد؛ ولی فقط در وجود قلیلی از شخصیّتها و رجال میتوان ابعاد و خصال عالی را پیدا کرد. به همین دلیل میگویم که شاهزاده یک شانس عالی در وضعیّت فعلی است و باید ارزش نقش کارگشاینده او را دانست.
شادز ی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای فرامرز حیدریان گرامی، با درود
از اینکه برای مطالعهٔ مقاله من وقت گذاشتید ، و مهمتر اینکه به نقد آن پرداختید، سپاسگزارم. اجازه میخواهم برای رفع شبهه یا ابهاماتی که من بخاطر رعایت اختصار، در مقاله کمتر به آنها پرداخت ام، ذیلا اشاره کنم.
نقد شما از یک نگرانی درست آغاز می شود:
خطر قدرت بیمهار. من نیز با این نگرانی بیگانه نیستم. هیچ دولت مقتدری، صرفاً بهدلیل مقتدر بودن، مشروع یا مطلوب نیست. تاریخ پر است از قدرتهای متمرکزی که به جای ساختن، ویران کردهاند. بنابراین پرسش از «مهار قدرت» کاملاً ضروری است.
اما شبهه ای که پیش آمده این است که گویی در این مقاله، من از «قدرت بیمهار» دفاع کرده ام؛ در حالی که بحث من چیز دیگری است: تمایز میان دولتسازی و قدرتپرستی.
وقتی از ضرورت دولت مرکزی در ایرانِ پس از مشروطه سخن میگویم، منظورم تقدیس اقتدار نیست، بلکه اشاره به واقعیتی تاریخی است: کشوری گرفتار ناامنی، فروپاشی اداری، مداخله خارجی و فقدان توان حکمرانی، بدون احیای ظرفیت دولت، اساساً امکان اجرای قانون، توسعه، آموزش، امنیت و حتی آزادی پایدار را نداشت. آزادی در خلأ نهادی دوام نمیآورد. آزادی نیازمند دولت قانونمند است؛ نه دولت ضعیف، نه دولت خودکامه.
پس مسئله این نیست که «قدرت خوب است» یا «قدرت بد است». مسئله این است که قدرتِ بیمهار خطرناک است، اما فقدان قدرتِ ساماندهنده نیز میتواند کشور را به آشوب، تجزیه، اشغال یا استبدادهای خشنتر بسپارد.
شما میپرسید: «مقتدر برای چه کسی و علیه چه کسی؟»
این پرسش کاملاً بجاست. پاسخ من این است: دولت مقتدر فقط زمانی قابل دفاع است که برای حفظ تمامیت کشور، امنیت عمومی، برقراری قانون، توسعه نهادها و ایجاد ظرفیت حکمرانی باشد؛ نه برای حذف جامعه، سرکوب آزادی یا تقدیس حاکم. اتفاقاً تفاوت اصلی همینجاست: اقتدار دولت اگر در خدمت نهادسازی باشد، میتواند سازنده باشد؛ اگر در خدمت اطاعتطلبی باشد، ویرانگر است.
اما نقد شما میان این دو تمایز نمیگذارد و گویی هر سخن گفتن از دولت مقتدر را معادل شیفتگی به قدرت میگیرد. این همان سادهسازیای است که شما خودتان به مقاله من نسبت میدهید،
در مورد روشنفکر نیز، بحث من نفی نقش انتقادی روشنفکر نیست. روشنفکر اگر در برابر قدرت پرسشگر نباشد، کارکرد خود را از دست میدهد. اما پرسش من این است: آیا «نقد قدرت» باید همیشه به «امتناع از هر همکاری» تبدیل شود؟ آیا روشنفکر فقط وقتی اصیل است که بیرون از هر امکان عملی بایستد؟ آیا در لحظات بحرانی، که سرنوشت کشور در میان است، هیچ تفاوتی میان نقد مسئولانه، همکاری مشروط، و تخریب مطلق وجود ندارد؟
مقاله من ضد روشنفکر منتقد نیست؛ ضد نوعی روشنفکری است که نقد را به امتناع، احتیاط را به فلج سیاسی، و استقلال فکری را به ناتوانی در ائتلافسازی تبدیل میکند.
شما میگویید بیاعتمادی به قدرت ممکن است عقلانی باشد. بله، کاملاً. اما آیا هر بیاعتمادی، تا ابد عقلانی باقی میماند؟ آیا تجربه تاریخی نباید بازبینی شود؟ آیا اگر یک نسل در مخالفت با پهلوی به انقلاب ۵۷ رسید و نتیجهاش نه آزادی، نه عدالت، نه استقلال، بلکه جمهوری اسلامی شد، باز هم نباید از خود بپرسد کدام بخش از داوریهایش خطا بود؟
بحث من دقیقاً همین است: پرهیز از بازنگری گذشته.
درباره آقای رضا پهلوی نیز مقاله من دعوت به اطاعت از یک فرد نیست. بحث این نیست که او فراتر از نقد است، یا همه باید زیر پرچم او جمع شوند. بحث این است که اگر چهرهای در اپوزیسیون، برخلاف بسیاری از گروههای پراکنده، سرمایه اجتماعی، شناختهشدگی بینالمللی و ظرفیت نمادین برای همگرایی دارد، آیا نادیده گرفتن مطلق او عقلانی است؟ آیا رد پیشینی هر همکاری با او، پیش از بررسی مواضع و امکانات عملی، نشانه استقلال فکری است یا نشانه اسارت در داوریهای گذشته؟
شما از خطر شخصمحوری میگویید. این خطر واقعی است. اما در سیاست، نفی شخصمحوری نباید به نفی رهبری، هماهنگی و مرکز ثقل سیاسی منجر شود. گذار سیاسی بدون سازمان، بدون چهرههای معتبر، بدون اعتماد نسبی و بدون محورهای همگرایی رخ نمیدهد. مسئله این نیست که یک فرد «منجی» است؛ مسئله این است که آیا میتوان از ظرفیتهای موجود برای عبور از وضعیت موجود استفاده کرد یا نه.
درباره «مصلحت کشور» نیز حق دارید که این واژه میتواند خطرناک باشد اگر بهانه حذف آزادی شود. اما در مقاله من، مصلحت کشور در برابر آزادی قرار نگرفته؛ در برابر لجاجت تاریخی، تفرقه سیاسی و فرصتسوزی قرار گرفته است. مصلحت یعنی حفظ ایران، گذار از جمهوری اسلامی، جلوگیری از فروپاشی، و فراهم کردن امکان انتخاب آزاد مردم درباره آینده. این نه نفی آزادی، بلکه شرط امکان آزادی است.
من نمیگویم آزادی را باید تعلیق کرد. میگویم آزادی بدون کشور، بدون امنیت، بدون دولت کارآمد و بدون گذار از جمهوری اسلامی، در حد آرزو باقی میماند.
پس اختلاف اصلی ما شاید اینجاست: شما از خطر قدرت بیمهار میگویید، و من نیز با آن موافقم. اما من همزمان از خطر دیگری سخن میگویم که نقد شما آن را کمرنگ میکند: خطر امتناع دائمی، بیاعتمادی فلجکننده، و ناتوانی در ساختن بدیل سیاسی.
ایران هم از قدرت بیمهار آسیب دیده است، هم از اپوزیسیونی که در لحظات حساس، به جای ساختن، فقط نفی کرده است. نقد قدرت ضروری است؛ اما نقدی که هیچ راهی برای ساختن باقی نگذارد، خود به بخشی از بنبست تبدیل میشود.
پرسش مقاله من این نیست که «چرا همه با قدرت همراه نمیشوند؟»
پرسش این است: چرا بخشی از نخبگان، حتی وقتی قدرتی در کار نیست و سخن از همکاری برای گذار است، همچنان طوری رفتار میکنند که گویی هر ائتلافی خیانت است؟ و این پرسش همچنان باقی ست!
با مهر و سپاس، شاد زی و دیر زی
ارادتمند - امیر دها