ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Mon, 07.08.2006, 20:29
یا الله، آقا تشریف آوردند

مسعود بهنود
http://www.behnoudonline.com

این نوشته را نه از آن رو می‌نویسم که در تلاقی دو طرز تفکر سياسی در به عهده گرفتن مسووليت انجمن صنفی روزنامه نگاران قضاوتی کرده باشم، که اگر چنين بود هم هيچ اشکالی نداشت، حق من است به عنوان يک عضو چهل ساله خانواده مطبوعات. مقصودم حتی نشان دادن انواع جرهائی که جناح راست می‌زند وقت برخورد با رای مردم، هم نيست. که اين کار چنان برايشان عادی است که نيازی به پرده برداری ندارد.

همه می‌دانند که اين جناح فکری هر بازی را که در آن مطمئن به برد خود نباشد، به هم می‌زند. در عين حال می‌دانم که دردسرها و مسائل صنفی ما روزنامه نگاران برای خوانندگان يک رسانه عمومی چندان جذاب نيست، به خصوص آن که نيم شان هم خارج از خاک ايران می‌زيند. پس اگر پرسيده شود که چرا می‌خواهم درباره انتخابات انجمن صنفی بنويسم، پاسخ اين است که تصور می‌کنم پرده برداری از اين ماجرا يکی از پاسخ‌های ماست به سئوال چرا ايرانيان بعد از صد سال هنوز با جامعه مدنی اين همه فاصله‌ها دارد.

اول اين بگويم که برخورد يک جامعه آزاد با دشمنان آزادی از جمله بحث‌های قديمی است که عمری به اندازه عمر مردم سالاری يا دموکراسی دارد. آزاد انديشان قرن‌هاست که از خود پرسيده اند با دشمنان آزادی چه باد کرد. پاسخ‌های نظری با تجربه عملی همخوانی ندارد. در مقام تئوری ديده و خوانده ايم که بيش تر آزادگان گفته اند نبايد به بهانه اين که فلان کس دشمن آزادی است راه بر او بست. بلکه همه آزادند حتی دشمنان آزادی. از ديد آنان نگرانی‌ها را بايد با بالابردن فرهنگ مردم چاره کرد و پاسخ گفت، نه با بستن راه افراد و ايجاد محدوديت‌ها.

اما در عمل چه بايد کرد وقتی جناب آدلف هيتلر از راه پله دموکراسی به اوج قدرت می‌رسد و دموکراسی را تعطيل می‌کند. هنوز چنين نشده است اما اگر روزی شيعيان عراقی با فرصتی که سرکوب صدام در اختيارشان گذاشت و اکثريت مجلس و دولت رابه دست آوردند، راه ديکتاتوری در پيش گرفتند و نفس اقليت را بگيرند و نامش را آزادی بگذارند چه بايد کرد. وقتی گروهی از راه انتخابات به مجلس راه می‌يابند و در آن مقام قانونی می‌گذارند که معنايش محدود کردن رقبا برای هميشه است [نظارت استصوابی] چه بايد گفت.

مخالفان آزادی به قول خودشان "پيچيده" عمل می‌کنند، مثلا کاری می‌کنند که رقيبان از دادن رای منصرف شوند و آن گاه در بازی بدون رقيب دست خود را به عنوان برنده بالا می‌گيرند. اما ما باز می‌گوئيم رای دهندگان می‌خواستند فريب نخورند و تحريم نکنند، همين است و بايد نتيجه را پذيرفت. مخالفان آزادی می‌روند طرح يک به 25 می‌دهند و با بسيج بسيج ميليونی رای جمع می‌کنند. ما می‌گوئيم اين هم در دنيا نمونه دارد. کار به جاهای باريک تر می‌رسد، می‌گوئيم "بداخلاقی" است . پولی را که بايد صرف آبادانی شهر شود به دادن وام در مقابل رای اختصاص می‌دهند، بعضی معتقدند حرام هم هست، اما می‌گوئیم در دموکراسی‌ها سابق دارد مانند داستان زلزله ايتاليا و کمک‌های آمريکا به قصد جلوگيری از پيروزی کمونيست‌ها. همه اين می‌کنيم تا مجال داده باشيم برای آموختن که کس نيست در اين وادی که نيازی به آن نداشته باشد. اما

اين مثال ساده که در انتخابات انجمن صنفی روزنامه نگاران پيش آمد، نمونه کوچکی است از تاکتيک‌هائی که جناح راست در چند سال گذشته در کشور به کار برده است. خيلی ساده . چندان ساده که ديگر نمی‌توان پيچيده اش خواند.

وقتی انجمن صنفی به کمک دولت اصلاح طلب که معتقد به رشد نهادهای مدنی و ان جی او‌ها بود تشکيل شد، جناح راست در منتهای ضعف بود، رای نداشت. از همين رو داخل بازی نشد. و خبرنگاران و روزنامه نگاران جوانی که در روزنامه‌های آن جناح کار می‌کردند، از شرکت در بازی منع شدند. در مقابل شروع کردند به انتشار اخبار دروغ و شايعات و همصدائی در مورد معضلات حرفه‌ای روزنامه نگاری و آن را حواله به انجمن جوان کردن، و سنگ اندازی‌ها. تا سرانجام دکانی مشابه ساختند و نامش را گذاشتند انجمن روزنامه نگاران مسلمان [انگار اکثريت چند هزاری روزنامه نگاران عضو انجمن مسلمان نيستند] و با ايجاد فهرست‌های قلابی از مردان محترم آبدارچی و راننده موسساتشان، عده اعضا را بالا بردند و بعد امکانات مساوی خواست. و در اين حال استخوان لای زخم ماند و گاهی کسانی از روزنامه نگاران واقعی را هم اغوا کردند مانند داستان لب تاپ و يا سفرهای خارجی که آن قدر باد زدند که بالاخره دو سه نفری به انتقاد افتادند، آن وقت انتقاد آنان را به عنوان شکست در صفوف دشمن به اطلاع رساندند [الگو را که بزرگ کنی درست مانند اوضاع مملکت است و ايجاد نهادهای موازی برای هر نهاد دولتی وقتی که خاتمی رييس جمهور بود و در عين حال ايجاد بحران‌های مقطعی هر روزه ]

چنين بود که دوره فعلی هيات مديره انجمن صنفی به پايان نزديک شد. در اين زمان ناگهان رجوع روزنامه‌نگاران مسلمان [کذا] به انجمن افزون شد. به طور طبيعی کسی نبايد از اين امر نگران می‌شد. چه بهتر که اجماعی پيدا شده باشد. با اين آرايش به انتخابات هيات رييسه نزديک شديم. مانند همه اين سال‌ها، در اولين دعوت به تشکيل مجمع عمومی حد نصاب به دست نيامد. در دومی هم حادث نشد و کار به سومی رسيد که مطابق عرف و قانون انتخابات به هر تعداد شرکت کننده انتخابات به رسميت می‌رسد. همچنان که در دوره‌های قبل.

در اين موقع دو راه پيش پای تازه رسيده‌ها بود. اول بسيج کامل و رساندن اين پيام به گوش توده جوان روزنامه‌نگار که اگر امکانات و وام مسکن و تلفن همراه می‌خواهيد از طريق ما به دست می‌آيد که دوستانمان در دولت هستند. وگرنه اين اصلاح طلبان که کار خود را چاره نمی‌توانند کرد، همه شان به همت ما از قوه قضاييه حکم محکوميت دارند و به اشاره‌ای به زندان می‌روند، اصلا نشريه‌ای ندارند و بيکارند چه گلی به سر شما خواهند زد.

اين سخن راستی‌ها الحق بايد گفت سخن غلطی هم نبود. تعجب هم نداشت اگر دم گرمشان در جوانان روزنامه نگار که زندگی شان سخت و امنيت حرفه‌ای شان بر هواست، اثر کند و به اميد تامين و معيشت به آن‌ها رای دهند. اما چه باک بالاخره همين است دموکراسی .

اين راه انتخاب نشد. کاش می‌شد. نظرسنجی‌ها خبر داد که احتمال پيروزی برای آنان وجود ندارد. کاشف به عمل آمد که به طفيل عملکرد يک ساله دولت مهرورزان، آگاهی زودتر از آن که تصور می‌رفت به خانه‌ها سرک کشيده و راه را بر تکرار انتخابات سوم تير، در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران بسته است. خب حالا چه می‌بايست کردند.

در اين زمان بود که ناگهان خبر رسيد وزارت کار، در آخرين لحظات خواب نما شده است که در اساسنامه انجمن تاکيدی بر اين نيست که در سومين مجمع عمومی چه خواهد شد. اساسنامه ساکت است. اولش روزنامه نگاران عضو انجمن باور نکردند که جناح مربوطه گرهی در کار انداخته است. خوشدل‌ها می‌گفتند اين‌ها خودشان نامزد معرفی کرده‌اند و احتمالا برنده شدنشان هست، چرا چنين کنند. حرفی که بطلان آن معلوم است، پس به دادن جوابی به وزارت کار اکتفا کردند. اعضای هيات مديره گذشته که آخر دوره شان بود در مقابل اين ايرادگيری پاسخی داشتند. اول آن که اگر در سومين دعوت مجمع عمومی هم حد نصاب به دست نيايد و نشود انتخابات را برگزار کرد، پس تکليف چه می‌شود. دوم در همه سال‌های گذشته همين بوده و هر بار هم انتخابات به بار سوم رسيده و وزارت کار هم تائيد کرده است. سوم اين که در نامه‌های متبادله بين دبير دومين دوره هيات رييسه با وزارت کار، کتبا همين امر تاکيد شده است. و سئوال مهم تر اين که وزارت کار اصولا نگران چيست و چرا وارد ماجرا شده است. اين سئوال وجود داشت که ناگهان معلوم شد عده‌ای از جناح راست و اعضای روزنامه‌های رسالت و کيهان که نامزد هيات رييسه هم شده بودند و به درست دريافته بودند که احتمال انتخابشان نيست، از انتخابات انصراف داده‌اند و استدلالشان هم اين است که وزارت کار مخالفت کرده و اين کاری است غيرقانونی.

درست مانند داستان انتخابات خانه احزاب. داستانش را بخوانید.

برگزار کنندگان انتخابات حالا ديگر دريافتند که اين‌ها نيست علت اصلی، بلکه ان جناح که تصرف انجمن را از راه رای گيری و انتخابات غيرممکن می‌بينند قصد دارد بازی را به هم بزند. روزنامه‌نگاران می‌دانستند اگر اين مجمع عمومی هم بی‌انتخابات بگذرد، مخالفان آزادی اعلام خواهند داشت که هيات مديره ديگر قانونی نيست. و با اين کرشمه عملا انجمن را تعطيل می‌کنند، تا زمانی که بتوانند جسدش را به انجمن روزنامه نگاران مسلمان منتقل کنند و فاتحه مع الصلوات، مانند همان کار که به شيوه ديگر با مرکز گفتگوی تمدن‌ها کردند. اين تحليل چون بر ذهن و زبان اکثريت روزنامه‌نگاران گشت، همتی به کار آمد و دعوت سوم به مجمع عمومی با نزديک چهارصد نفر رای دهنده، عددی بی‌سابقه، شکل گرفت و انتخابات برگزار.

حالا می‌توان گمان زد که در روزهای آينده اين کشمکش را چنان مديريت خواهند کرد که هيات رييسه منتخب نتوانند چنان که بايد کاری برای همکاران کنند. از طرف ديگر راه همکاری وزارت ارشاد هم با اين هيات رييسه بسته است، پس می‌ماند اين که دوستان همفکر در روزنامه‌های رسالت و کيهان دست در دست دولت آماده مهرورزی دهند برای برکندن يک نهاد مدنی دموکرات باقی مانده از جنبش اصلاحات. مگر آن که در اين ميان کسانی در گوش دولت که گاهی نشان می‌دهد که استقلال می‌جويد و از زير قيمومت جناج راست خارج می‌شود، بخوانند که صلاحش نيست به نفرين روزنامه نگاران گرفتار آيد و اکثريت اعضای اين حرفه را در مقابل خود بگذارد. آن وقت دولت و وزارت کار از شراکت در طرح بی پا کردن يک نهاد مدنی خودداری می‌کند. بايد منتظر ماند و ديد.

در آستانه ورود انجمن صنفی به دوران جديد، با صورت مساله‌ای که گفته آمد. چند نکته را به عنوان نظر شخصی خود بگويم و بگذرم.

اول بايد گلايه از خودمان کنيم. حالا که معلوم شده اين جناح ابر و باد و مه و خورشيد و فلک را در کنار دارد، چرا ما همت نداريم که کمی به خود زحمت دهيم . اگر در همان دعوت‌های اول و دوم به مجمع عمومی حاضر شده بوديم، راه جر زدن بسته می‌شد. دريافت اين که در بافت امروزی حکومت در ايران، اهل اصلاح و مدارا بايد نمره بالاتر از چهارده بياورند که ورقه شان مهر قبولی بخورد، واقعيتی است. ما با نمره‌های ده و یازده و دوازده در خطر رفوزه شدنيم. اگر پذيرفته ايم که بايد داد خود بستانيم بايد کمی به خود زحمت بدهيم.

دوم آن که کاش در فهرست کسانی که در طرح هماهنگ با وزارت کار، از شرکت در انتخابات انصراف دادند و عملا به توده روزنامه‌نگار نشان دادند که اهل بازی دموکراتيک نيستند، نام‌هائی مانند آقای محبيان و مقدم و مهاجری نبود.

آرزوی من اين بود، حتی تا هفته پيش هم اميدواريم را حفظ کرده بودم که انتخاباتی سالم برگزار شود که شد، اما علاقه مند بودم گروه وابسته به روزنامه‌های محافظه کار هم در آن شرکت داشته باشند، من اگر خود بودم حتما به آقای محبيان رای می‌دادم و برای وی تبليغ می‌کردم.

نوميد کننده است. اگر اهل فکر و انديشه هم با هم نتوانند گفتگو و مشارکت کنند، آن هم در يک واحد صنفی و نه سياسی و عقيدتی پس چطور از کربلائی که سر آب چشمه دعوای قديمی دارد با ورثه مشهدی، و سال‌ها قبل پدرکشتگی هم با هم پيدا کردند، توقع داريم که بر سر عمران روستايشان همگام شوند. اگر روزنامه نگاران با آقای محبيان و مقدم و مهاجری هم نتوانند فضائی برای زيستن با هم فراهم آورند، پس کجا ممکن است چنين امری. اين سئوال را به طور جدی از انصراف دهندگان هم دارم.

صدمين سال مشروطيت است. اين روزها همه فکر و ذکرمان آن جاست، از همان موقع مثال آورم. سال‌ها بعد از مشروطه، به شهادت اسناد آقای سید محمدصادق طباطبائی – فرزند آيت الله طباطبائی سنگلجی يکی از سه ستون مشروطه – که نزد مرحوم حاج آقا حسام دولت آبادی بود و بخشی از آن در ماهنامه‌های خاطرات وحيد – دهه پنجاه شمسی – چاپ شد، از آقای طباطبائی تنها عضو از سران روحانی مشروطه که زنده مانده بود پرسيدند چرا کار مشروطه به اين جا رسيد. پيرمرد با کلماتی که اشک از آن می‌بارد نوشته است جاه طلبی سيد عبدالله و تندروی شيخ فضل الله کار دست ما داد. روی قاليچه جا برای همه نبود.

اين سخن کسی است که همه تاريخ نويسان و شاهدان مشروطه به بی نظری و بلندهمتی وی شهادت داده اند. زمانی اين می‌گويد که شيخ فضل الله به اذن و حکم مراجع بزرگ زمان و موافقت ضمنی سيد عبدالله دار زده شده، سيد عبدالله بهبهانی هم به تير گروه چپ گرا – نزديک به سيد حسن تقی زاده، در آن زمان روحانی و تندرو – کشته شده . مملکت در پريشانی و هرج و مرج بود مردم گرسنه و ستم زده از مشروطه پشيمان و چشم انتظار معجزه‌ای که رخ داد. وقتی وضع بزرگان و همکسوت‌ها چنين شد حال مردم معلوم است. و اين مقدمه‌ای شد برای آن که يکی مانند سردار سپه از لای دست‌های مدرس و آزادی خواهان بگريزد و ناصرالدين شاه شود. همان که عدالتخانه و آزادی را له و تبه کرد اما به اهداف ديگر مشروطيت که تجدد، امنيت و عمران و ساخت زيرساخت‌ها بود، جامه عمل پوشاند.

آيت الله طباطبائی موقعی که آن جمله را گفت و پشت کارت پستالی نوشت بدون آن که در ماجراها منتهی به شکست تجربه مشروطه سهمی داشته باشد، مسووليت خود نگفته نگذاشت و نوشت: خدا از سر تقصيرات همه ما بگذرد. امروزيان به اندازه وی تقيد ندارند که همين را طلب کنند.

ماجرای انتخابات انجمن صنفی را بزرگ که کنيم می‌شود ماجرای ايران، و زمان را از آن بگيريم می‌شود مشروطه . يعنی بعد از صد سال باز هم بازيگران بازی نمی‌دانند و جامعه هم که آمادگی دارد. دوباره همه چيز تقديم کسی که ته مانده نفس آزادی را بگيرد و...

چه خنده دارست، که جامعه‌ای در قرن بيست و يکم هنوز در شرايط قرن ماضی باشد. اخلاقش تغيير نکرده باشد. مثل آنست که لا به لای کامپيوترها و در بزرگراه اطلاعات مجازی با درشکه عبور کنیم ، جواب ناپالم‌ها و نيتروژن‌ها را با تيرکمان بدهیم. همان سرداری‌های بلند را بپوشیم و همان گونه عمل کیم و راه برویم ، که انگار نه اصحاب کهف از خواب قرون پريده اند. يا الله ... سر برهنته نباشد، آقا تشريف آوردند.