ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 15.05.2013, 18:32
«اگر پند نگیری، پند دیگران خواهی شد»

حسن فرشتیان

متن سخنرانی در مراسم ده سالگی اتحاد جمهوری‌خواهان ایران - برلین
شرایط دو مرجع تقلید برای شرکت در انتخابات، پس از حوادث خرداد ۴۲

چند ماه پس از حوادث خونین خرداد، حکومت در جهت تثبیت خویش نیاز به ایجاد حماسه انتخاباتی با مشارکت بالایی داشت تا انتخابات را تبدیل به یک همه پرسی کند. هنوز خون کشته شدگان خرداد نخشکیده بود و هنوز زندانیان حادثه پشت نرده ها روزگار سپری می کردند، و پنجره ای در آن فضای دم کرده و سنگین، هوای تازه ای به ارمغان نمی آورد.
ده سال پیش از آن (1332)، شکافی سنگین بین حاکمیت و «ملیون» پیش آمده بود و رهبر آن نهضت (دکتر محمد مصدق 1261-1345) هنوز محصور قلعه احمد آباد بود. هر چند، آن حادثه تغییر محسوسی در ارتباط روحانیت با حاکمیت ایجاد نکرده بود، بلکه شاه، پس از سرکوب نهضت، پیام تبریکی هم دریافت کرده بود، ولی هیچگاه همدلی واقعی بین روحانیت و شاه برقرار نشده بود.

این بار، نخستین شکاف خونین بین «روحانیت» و حاکمیت ایجاد شد و خود روحانیت در یکسوی اعتراض قرار گرفت. هر چند شاه پس از سرکوب این جنبش، پیام تبریکی دریافت نکرد، اما روشنفکران نیز همدلی مناسبی نکردند تا جاییکه جلال آل احمد (1302-1348)، در اعتراض به بی تفاوتی روشنفکران نسبت به این حادثه، «در خدمت و خیانت روشنفکران» قلم زد و اعتراض کرد به اینکه «روشنفکران در مقابلش دستهای خود را به بی‌اعتنایی شستند».

برخی از مراجع تقلید جهت اعتراض به حکومت، به تهران آمدند. مردم و ناظران خاموش، در تردید بودند که اینها برای دعوا آمده بودند، یا برای آشتی و شاید هم برای هر دو. اما یک نکته بر همگان روشن بود، و آن خواسته اصلی مراجع و علمای مهاجر بود: «رفع حصر از رهبر جنبش اعتراضی و آزادی زندانیان این حادثه».
پس از مدتی، علما و مراجع تقلید متفرق شدند، اما دو مرجع تقلید از گروه معترضین ماندند تا شرایط خویش را برای شرکت در انتخابات پاییز آن سال، به حکومت اعلام کنند : «همه علمایی که آمده بودند به تهران رفتند. فقط دو نفر از آنها که آقای شریعتمداری بود و آقای میلانی باقی ماندند در تهران چون موقع انتخابات بود آن زمان. زمانی بود که اسدالله علم نخست وزیر بود  و هی شعار می داد که انتخابات آزاد انجام می گیرد» (حایری ص 126).

این دو مرجع تقلید که یکی (آیت الله سید محمدکاظم شریعتمداری 1284-1365) از حوزه علمیه قم آمده بود و دیگری (آیت الله سید محمدهادی میلانی 1273-1354) از حوزه علمیه مشهد، و هرکدام بگونه ای یک «حوزه» را نمایندگی می کردند، فرزند شیخ موسس حوزه علمیه قم (مرحوم آیت الله آشیخ عبدالکریم حائری یزدی 1238-1315) را به حضور طلبیدند، تا واسطه ابلاغ شرایط شرکت در انتخابات، به حکومت شود.

وی (آیت الله دکتر مهدی حائری یزدی 1302-1378) خاطرات خویش را از این ملاقات با آیات شریعتمداری و میلانی چنین بازگو می کند: «فرمودند ما می خواهیم از شما خواهشی بکنیم. گفتم بفرمایید. فرمودند که آقای نخست وزیر، آقای علم که ما آمدیم به تهران هیچ به اصطلاح تشریفات احترامی برای ما انجام نداده، حتی کسی را هم نفرستاده برای احوال پرسی یا اظهار عاطفه، اظهار ادب. از این جهت خودمان نمی خواهیم با او تماس بگیریم» (پیشین ص 127). همانجا، تلفنی وقت گرفته می شود تا فردای آن روز، فرزند موسس حوزه علمیه قم برود نخست وزیری به دیدار رییس حکومت، اسدالله علم (1298-1357) (پیشین ص 128).

وی بناست به دیدار کسی برود که قبل از حادثه 15 خرداد از مشوقان جدّی شاه برای قلع و قمع معترضان بوده است. اسدالله علم، شاه را تشویق کرده بود که «در تظاهرات احتمالی آینده باید بزنیم» و در برابر پرسش شاه که چگونه باید زد؟ پاسخ داده بود: « یعنی با گلوله بزنیم. اگر موفق شدیم که چه بهتر، و گرنه مرا مسئول معرفی کنید». بامداد پانزده خرداد، رهبری عملیات را بر عهده گرفت و در اطراف بازار تهران به رییس شهربانی وقت سپهبد نصیری گفت بزنید، و خودش هم رفت در دفتر نصیری تا از نزدیک رهبری قلع و قمع تظاهر کنندگان 15 خرداد را بر عهده گیرد (علم ص 48).

هر چند، اسدالله علم رهبری سرکوب جنبش 15 خرداد 1342 را بر عهده داشت ولی همو نیز، پس از آرامش نسبی کشور، کمیسیونی تشکیل داده بود تا به جبران خسارات بپردازد. هم «زخم» شده بود و هم «مرهم». اینقدر درایت داشت که بفهمد جامعه زخمی، «مرهم» می خواهد نه «نمک»، و آسیب دیدگان، «همدردی» می طلبند نه «زخم زبان». هم زخم ها را زده بود و هم می خواست مرهمی بر آن بگذارد و از آسیب دیدگان دلجویی کند. کمیسیونی تشکیل داد تا زخمی های خویش را «پانسمان» کند.

«شمار تلفات این رویداد تاسف آور را کمیسیون بی طرفی 86 تن کشته و 193 تن زخمی در تهران اعلام داشت... دولت علم به وزیران اقتصاد، دادگستری و کشور ماموریت داد میزان تلفات جانی و مالی ناشی از این واقعه را روشن کنند و برای کمک به خانواده هایی که کسی را از دست داده اند و همچنین جبران زیان آسیب دیدگان، پیشنهادهایی ارائه دهند.... دولت علم بر همین پایه اقدام و برای خانواده هایی که سرپرست خود را از دست داده بودند مقرری تعیین و هزینه تحصیل کودکان خانواده را تقبل کرد. تا فرارسیدن انقلاب هنوز خانواده های بودند که از این بابت از بودجه نخست وزیری ماهیانه ای دریافت می کردند» (علم ص 49 پاورقی ویراستار).

اکنون فرزند موسس حوزه علمیه قم به دیدار وی می رود. شرح این ملاقات را اینچنین توصیف می کند: «نخست وزیر.. با نهایت ادب زیر دست من نشست و گفت: من فعلا آماده ام برای اصغاء فرمایشات شما» (حایری ص 129).

مهدی حایری، شرایط مراجع تقلید برای شرکت در انتخابات را که در کاغذی مکتوب کرده بود برای نخست وزیر بازگو می کند (اهمیت این حادثه در اینستکه این خواسته ها مربوط به نیم قرن پیش است، در نتیجه سطح آگاهی مردم از حقوق اساسی خویش، سطح اطلاعات عمومی جامعه، وضعیت اطلاعرسانی، گسترش مفاهیم حقوق بشری، با مقیاسی بسیار متفاوت از امروز جامعه بوده است، ولی بیان همین خواسته ها توسط مراجع تقلید در نیم سده پیش، بی نیاز از هر تفسیری هست):

1. آزادی زندانیان حوادث خرداد:
«هر کسی از زندانیان که ارتباطی با 15 خرداد داشته، باید آزاد بشود. تمام آن اشخاصی که در زندان هستند، باید آزاد باشند. آن وقت علماء هم در زندان بودند. وعاظ هم در زندان بودند» (پیشین ص 130).

2. آزادی رفت و آمد به بیت علما:
«شرط دیگر این بود که آمد و شد در خانه های ما باید آزاد بشود. چون آن وقت به منزل این دو نفر مرجع تقلید هم کسی آزاد نبود که رفت و آمد بکند. پاسبان ایستاده بود و افراد را کنترل می کرد. به هر حال جلوی خانه ما هم کسی نباشد که مانع و مزاحم مردم باشد» (پیشین ص 130).

3. آزادی برگزاری مراسم تبلیغاتی برای کاندیداهای انتخابات:
«وعاظ هم آزاد باشند که در منزل ما یا در مساجد در مورد انتخابات هرگونه که بخواهند تبلیغ بکنند، بدون گرفتاری و بدون هیچ قید و شرطی: معرفی بکنند کاندیداها را یا انتقاد کنند از کاندیداهای دیگران. ما هم اگر چنانچه بخواهیم یک دعوت عام عمومی بکنیم از مردم، حالا در مساجد یا در خانه های خودمان، دولت جلوگیری نکند و مانع نشود» (پیشین ص 130).

4. رفع حصر از رهبر جنبش اعتراضی:
این خواسته، هر چند از خواسته های نخستین و اساسی این مراجع بود ولی در این نشست جزو پیش شرط های شرکت در انتخابات مطرح نشد زیرا این خواسته، در همان مراحل آغازین، در پی سفر اعتراضی علما به تهران برآورده شده بود «آقای خمینی شخصا آزاد شده بودند. رفته بودند قم. بعد از رفتن آقای خمینی، اینها ماندند در تهران به خاطر این که فکری راجع به انتخابات بکنند» (پیشین ص 130).

رییس حکومت تلاش می کند با زبانی دو پهلو، نماینده مراجع را دست به سر کند، در پاسخ این شرط آخری می گوید: «خوب، اشکالی ندارد. اگر چنانچه بخواهند واقعا یک میتینگی بدهند، یا یک جمعیتی را جمع کنند، صحبت بکنند، به ما قبلا بگویند و ما ترتیبش را بدهیم که شهر شلوغ نشود. آن وقت این کار را بکنند اشکالی ندارد، اما به شرطی که اطلاع بدهند» (پیشین ص 131).

ولی مخاطب وی، زیرکتر از آنست که دست بسر شود، فورا پاسخ رییس دولت را به استهزاء می کشاند و پوزخند زنان می گوید: «شما مگر که اصلا سنت عمل آقایان و مراجع تقلید را در نظر ندارید؟ اینها به هیچ وجه کسانی نیستند که اعلام میتینگ بدهند در مثلا میدان امجدیه. بعد یکیشان، آقای میلانی یا آقای شریعتمداری برود آن بالا [خنده] و آقای شریعتمداری آن طرف شروع بکنند به شعار دادن. این طوری نمی گویند، بلکه توی خانه، توی مساجد، روضه تشکیل می دهند، عرض کنم منبر می گذارند. اشخاصی که خوب صحبت می کنند از آنها دعوت می کنند که نظریاتشان را به مردم اعلام بکنند» (پیشین ص 131).

نخست وزیر مجبور می شود گفتمانش را تغییر دهد تا نشان دهد دست طرف مقابل خالی هست و بدینگونه به وی تفهیم کند که حکومت مقتدرتر از آنستکه منتقدین برای شرکت در انتخابات شرط و شروط بگذارند، لذا با زبانی طنزآلود می پرسد: «اگر ما این شرایط را انجام ندهیم، چه خواهد شد؟ و آقایان چه خواهند کرد؟ چه کار توانستند بکنند، و چه کار می توانند بکنند؟» (پیشین ص 132).

نماینده مراجع که به ظاهر خلع سلاح شده است نگران می شود که اکنون رییس دولت، یک گام دیگر پیشروی کند، اکنون که شرایط مراجع را نمی پذیرد ممکن است هوس کند برای شرکت مراجع در انتخابات، شرط و شروط بگذارد و بیزاری آنان را از حوادث خرداد و بیعتشان را با شاه بطلبد، لذا پیشدستی می کند تا رییس دولت، حریم نگاهدارد و برای مراجع تعیین تکلیف نکند: «جناب آقای علم، از شما خیلی بعید است شما که بقول خودتان خاندانتان جزو خاندان مذهبی هستند، می دانید که از آقایان مراجع نباید سوال کرد. هر چه فتوایشان، نظریه اجتهادیشان ایجاب می کند می کنند، با شما مشورت نمی کنند که چه کار خواهند کرد چون شما مجتهد نیستید» (پیشین ص 132).

اکنون دو حریف، که دو «نگرش» را نمایندگی می کنند، «یک» به «یک» برابر شده اند. نخست وزیر که تردستی حریف را می بیند ترجیح می دهد کارتِ رو بازی کند و به صراحت، مطالبش را بی پرده بازگوید: «جناب آقای حائری یزدی، من احساس کردم که با شما نمی توانم با مجامله و سیاست صحبت کنم. باید لُبّ قضیه را بگویم به شما. به آقایان بگویید که من اسدالله علم هستم و به تمام مقدسات عالم به خدا و دین مبین اسلام معتقدم، ولی این آزادی که شما می خواهید هرگز نخواهد شد، زیرا اگر ما این آزادی را بدهیم دیگر مایی نخواهیم بود تا انتخابی بکنیم یا نکنیم» (پیشین ص 132).
هر چند این حکایت، آغاز یک شکاف عمیق تاریخی بود ولی در همین حال، این واپسین ماموریت علم در جایگاه ریاست دولت بود. «واپسین ماموریت علم ترتیب دادن انتخابات مجلس بود، که می بایست نمادی از انقلاب شاه و ملت باشد» (علم ص 49).

اسدالله علم به نیکی و درستی، نتایج انتخابات آزاد را پیشاپیش حدس می زد و برای آنکه، آن حکومت و آن حاکمیت باقی بماند از اجرای آن خودداری کرد. اجرای انتخاباتی فرمایشی، هر چند سبب نشد که دولت علم سقوط نکند اما جلوی سقوط حاکمیت را گرفت. چند ماه بعد از این گفتگوی تاریخی، 17 اسفند 1342 دولت علم رفت و دولت حسنعلی منصور تشکیل شد. اما حاکمیت شاهنشاهی همچنان باقی ماند. بسیاری بر زیرکی و کاردانی اسدالله علم صحه گذاشتند زیرا همو بود که از یکسو در برابر اعتراضات 15 خرداد قاطعانه ایستاد و آن را خاموش کرد و از سویی دیگر، انتخاباتی آزاد برپا نکرد و به برگزاری انتخاباتی فرمایشی بسنده کرد تا حاکمیت همچنان پا برجا بماند.

چهارده سال پس از آن حادثه، اسدالله علم که سخت بیمار و رنجور شده بود به نیکی دریافت آن انتخابات فرمایشی و آن بَزَک های مشاطه گری و امثال آن، چندان تضمین کننده بقای حکومت نیست. در یادداشت روزانه 27 خرداد 1356 خویش، این نگرانی را، در پنهان، چنین ابراز کرد: «می ترسم یک دفعه امور از داخله بگسلد، که امیدوارم چنین چیزی پیش نیاید» (پیشین ص 57).

او که در تحکیم پایه های حکومت شاهنشاهی، و در تثبیت ولایت مطلقه اعلیحضرتی نقش بسزایی داشت، نگرانی خویش را نمی توانست پنهان کند. به سادگی گمان کرد آنکه بر سریر قدرت مطلقه تکیه زده است نیز چونان او، صدای فروریختن را می شنود، شاید فقط هشداری لازم دارد تا بشنود آنچه باید بشنود.اندکی بعد، دلسوزانه نامه ای مفصل نوشت به شاه «که اگر دست روی دست بگذارد باید در انتظار آشوب بزرگی باشد»، شاه نتیجه گرفت که «مشاعر علم دیگر کار نمی کند» (پیشین ص 59).

یکسال پس از آن، هم شاه و هم رییس دولت اسبقش، هر دوی آنان، عبرت تاریخ شدند. انتخابات آزاد برگزار نکردند تا «بمانند». ماندند، اما ماندند تا عبرت تاریخ شوند. شاید فرصتی داشتند از عبرت های تاریخ پند بیاموزند، اما حکایت تلخ و بیرحمانه تاریخ همانست که همیشه تکرار می شود: «اگر پند نگیری، پند دیگران خواهی شد».

«حدیث پادشاهان عجم را
حکایت نامهٔ ضحاک و جم را
بخواند هوشمند نیکفرجام
نشاید کرد ضایع خیره ایام
مگر کز خوی نیکان پند گیرند
وز انجام بدان عبرت پذیرند» (سعدی).

————————
منابع:
* خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی، به کوشش حبیب لاجوردی، نشرکتاب نادر، تهران، 1382، تهران، 139 ص.
* یادد اشت های امیر اسدالله علم، ویراستار علینقی عالیخانی، ج 1، انتشارات مازیار و انتشارات معین، تهران، چاپ سوم، 1381، 400 ص.