برخی دیدار دوستانه مازیار جزنی، فرزند بیژن جزنی با رضا پهلوی و حمایت از او را نشانه بلوغ سیاسی دانستهاند.
اما خواهم گفت که بلوغ سیاسی نیست بلکه بازگشت به گذشته و داستان آن سه نسل، نمادی از تاریخِ کج و معوج و پر حسرت و پرسنگلاخِ تجددِ ایرانی است...
♦️نسل اول:
دوران كودكی بیژن جزنی، مصادف با ورود متفقين به ايران و سقوط رضاشاه بود، تمامی خانواده بيژن، پدر، مادر، دایی ها و عموهايش همگی عضو حزب توده بودند.
حسين جزنی(پدر بیژن) با درجه ستوان یکمی، از افسران ژاندارمری بود كه وقتی بيژن نه ساله بود به فرقه دمكرات آذربايجان پيوسته، پس از شكست فرقه به آنسوی ارس پناهیده، ۲۰ سال در شوروی مانده، دکتری گرفته، ازدواج مجدد کرده و زنش عالمتاج كلانتری نیز در غیبت شوهر، در ایران فرزندان خردسالش را برداشته به خانه پدری در چهارصد دستگاه تهران نقل میرود.
حسین جزنی(پدر بیژن) با منورخانم همسر جدیدش در ۱۳۴۵ش با درخواست عفو از شاه به ایران بازگشت.
♦️نسل دوم:
اختلاف و تضاد بیژن با پدرش آغاز شد، در نامه ای پدرش را شماتت کرد. اسناد ساواك نیز اختلاف پدر و پسر را پس از بازگشت نشان می دهند. اما این اختلاف نه خانوادگی، بلکه بازتابی از تضاد بین دو نسل جوان و پیر در آن زمان بود.
اختلاف اصلی بیژن به خاطر محافظه کاری پدر و نزدیکیش به حکومت بوده، چرا که پدرش با وساطت سپهبد مُبصّر ریاست شهربانی کل کشور از شاه، تقاضای بخشودگی کرده پس از بازگشت نیز به تدریس در دانشگاه پرداخته و همسر جدیدش هم در دانشکده ادبیات، زبان روسی تدریس میکرد در حالیکه بیژن سراسر زندگیش را صرف مبارزه با حکومت کرده بود.
پدر پس از ۲۰ سال زندگی در خانه«دایی یوسف»، بر عبث بودن هرگونه یوتوپیا و مدینه فاضله تاکید میکرد، اما پسر و نسل جدید مشحون از شور و رادیکالیزم، میخواستند با سلاح و سیانور...فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند...
بیژن بدون شک برجسته ترین لیدر فکری جنبش چریکی بود. از کودکی در کوران مبارزه آبدیده شده و برخورداری از تجارب غنی فعالیت در سازمان جوانان حزب توده، شاگرد اول رشته فلسفه، مبارزاتش در دانشگاه، در جبهه ملی دوم و همچنین استعدادهای خلاقانه هنری اش...بدو شخصیتی ویژه می بخشند.
بیژن و یارانش در ۱۳۴۶ش دستگیر و شکنجه شدند دادستان نظامی ابتدا برای آنها درخواست اعدام کرد، اما بخاطر فشار افکار جهانی، تلاشهای کنفدراسیون و برخی شخصیتهای جهانی مانند راسل...آنان از اعدام رسته به زندان محکوم شدند. در زندان بودند که دستگاه ساواک در ۲۹ فروردین ۱۳۵۴ش او و هشت زندانی را شبانه به تپه های اوین برده به رگبار بستند و فردایش، روزنامه ها نوشتند:
«نه زندانی در حین فرار کشته شدند».
اما پس از انقلاب، اعترافات یک ساواکی(بهمن نادری پور) پرده از جنایت حکومتی برداشت:
«از اتوبوس پیاده کردند و همه را روی زمین نشاندند حتی چشمها و دستهایشان را بسته بودند حسین زاده فاتحانه پا پیش گذاشت گفت همانطور که رفقای شما در دادگاههای انقلابی خود همکاران و مقامات مختلف را محکوم به اعدام کرده اجرا میکنند، ما نیز شما را که از رهبران و تهیه کنندگان فکری آنان هستید محکوم به اعدام کرده و میخواهیم حکم را در مورد شما اجرا کنیم».
همکاران پرویز ثابتی كه قبلاً شراب نيز خورده بودند، آنانرا به مسلسل بسته، سپس به هر تك تك آنها تير خلاص میزنند.
♦️نسل سوم:
اما اکنون نسل سوم نه در وطن بلکه در غربت به دیدار هم رفته اند!
هر نسلی صاحب اختیار است راه خود را انتخاب کند، مازیار جزنی نیز آزاد است چنین کند اینکه او پسر جزنی بوده نباید به نسبت خونی و ژن بچسبد و تفنگ بدست گرفته به راه پدرش رود.
برای بلوغ، فرزندان باید پدران را نقد کرده پا بر شانه های پدران گذاشته فراتر روند، اما سوال اصلی اینست که در این میان پسرِ شاه چطور؟!
آیا نباید او نیز بر عملکرد دیکتاتوری پدرش انتقاد کند؟! و از ژن پدر فاصله گرفته، زندانی کُشی پدرش در ۲۹ فروردین ۵۴ را محکوم کند تا در سطحی فراتر دست دوستی به دیگران دهد؟!
اما پسر شاه چنین نکرده او مانند پرویز ثابتی همچنان زندانی کُشی پدر را منکر است، عذرخواهی نمیکند و لذا در زندان ژن و ژن پرستی بر اعمال پدر دیکتاتورش افتخار می کند!.
هر نسلی باید راه خود را انتخاب کند اما یکی از آن دو، همچنان بر راه پدر چسبیده و دیگری دست بیعت بسوی فرزندِ قاتلِ پدرش دراز کرده!
اگر چریک بازی کارساز نبوده و به دمکراسی ختم نمیگشت طرف مقابل نیز دیکتاتوری بوده که فضا را خفقانی کرده و دست به زندانی کُشی زده.
منصفانه ترین قضاوت تاریخ در ارتباط باهم نگریستن اعمال پدران آن دو است، دشمنان از همدیگر تاثیر می پذیرند و چه بسا بقول نیچه به مرور شبیه هم میگردند.
◀️دو تصویر بالای متن؛ بازآفرینی جنایت تپههای اوین اثر آزاده اخلاقی
و دیدار دوستانه پسر جزنی با رضا پهلوی همچنین فیلم اینجا (https://www.youtube.com/watch?v=eKblWJVsipw)