اولین نقلی که پس از پانزده خرداد ۱۳۶۸ از رهبر جدید جمهوری اسلامی شنیدهایم، «من رهبر ایستادهام» بود که بیانگر دخالت در همهی امور حکمرانی است. سپس مصادیق آن سخن را دیدیم؛ از دستور عزلِ مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد تا سردبیر روزنامه همشهری که از قضا هر دو یکی بود.
این دخالتها در دولت اصلاحات خیلی بیشتر شد و ادامه یافت. مثلاً سفرهای دانشجویی که توسط وزارت علوم مدیریت میشد، به ذائقهی ولیفقیه خوش نیامد و لغو شد. بعدها روشن شد جناب رهبر از سرِ توهم چنین حرفهایی میزند. منشأ این توهمها ابتدا دروغهای کیهان ـ روزنامهی خودش ـ بود. به عنوان یک کارشناس رسانه باور دارم آن روزنامه در شاکلهی «ذهن سیاسی» رهبر و آلودگی او به توهمات بیشترین تأثیر را داشته است.
رهبر هرچه جلوتر آمد و بهرغم سرمایهگذاریهای انبوه برای «اندیشهی کلیشهای و رسمی» جامعه، فاصلهی بیشتری بین مردم و بهویژه نسل جوان با فکر خودش را شاهد بود. توهم خامنهای هرچه بیشتر میشد، حکومت پرهزینهتر و شکاف اجتماعی عمیقتر میشد. دیگر به جایی رسید که نمیپذیرفت ۸۰ تا ۸۵ درصد جامعه نسبت به منویات ایشان بیگانه است.
وقتی بیانیهی گام دوم انقلاب را منتشر کرد، باور کرده بود برای چلهی دوم (۴۰ سال دوم) منشورِ سلامت و تضمین گفتمان انقلاب ۵۷ را برای نسل نو ساخته است. تحولات نسلی در جنبش سبز و خیزشهای بعد از آن نمایانتر شد، مخصوصاً در انقلاب «زن، زندگی، آزادی» که آرزو و سنگر خط قرمز ولیفقیه فرو ریخت و حجاب اختیاری شد.
نسلهای بعد از انقلاب ۵۷ در کمین فرصت دیگری بودند، مخصوصاً پس از آنکه حکومت استواری ملت در محکومیت تجاوز اسرائیل را به نفع خود مصادره کرد. واقعاً رهبرِ متوهم باور داشت مخالفان هجمهی دولت اشغالگر صهیونیستی رفیقِ راهِ او هستند.
اعتراض و اعتصابهای دیماه دوباره امید را زنده کرد و نسل نوجوان و جوان ایرانی ۱۸ و ۱۹ دی در سراسر ایران به خیابان آمد (حتی روستاها) با هر سلیقهی سیاسی و شعارِ غالب «انهدام جمهوری اسلامی» و «اعدام ولیفقیه» بود.
صاحبِ این یادداشت ضمن مخالفتِ پیوسته با حملهی خارجی و بازگشت سلطنت، به هیچ وجه نقش آقای رضا پهلوی را در انقلاب ملی ایران نفی نمیکند. ولی آنچه در انقلاب مذکور مهم بود، برخورد حکومت ـ و بهتر است بگوییم حاکم ـ با مردمان انقلابی بود.
همان توهمهای «کیهانی» که ذهن سیاسی رهبر را سالها پردازش کرده بود، او را به تصمیم عجیبی کشاند. او متوهمانه پذیرفته بود انبوه جمعیتِ جوانِ خواهانِ عدمش، تروریستهای خارجی و مجاهدین خلق هستند و «توهمآلودگیاش» مانع حقیقتبینی او شد.
دستور شلیک «بیمحابا» داد، اما به شکلی بیسابقه؛ دستور کشتار عمومی مردم، از کودک تا پیرسال، از فریادزنان تا رهگذران و تماشاگران. مجروحکشی برای اولینبار در تاریخ حکومت ولیفقیه پُرشمار بود. با همهی آن توحش، خامنهای کم آورده بود، لذا دستور آتشافروزی در مساجد و بانک و مغازه را داد.
به این توحش رهبر که ریشهی اصلیاش توهمها بود، «فقه وحشیِ وحشی» دامن زد؛ فقهی که توحش خود را با اعدامهای خلافِ همان فقه در انقلاب مهسا نشان داد. در آن انقلاب، احکام وحشیانهی اعدام شتابان اجرا میشد تا سرعت خیزش را کم کند.
فقه شیعه که تا انقلاب ۵۷ ماهیت غیرسیاسی و غیرایدئولوژیک داشت، از سوی جمهوری اسلامی به ابزاری برای توجیه بقای نظام و دولت تبدیل شد. برخورد با انقلاب ملی ایرانیها در دیماه ۱۴۰۴، فقه (شیعی) حکومت و توحش آن را روشنتر کرد.
اگر فقه مستند حکومت فعلی را وحشی مینامم، نه بدان معناست که «فقه سنتی شیعه» در تاریخ اسلام و بهرغم غیرعصرانی بودنش اینگونه بوده، بلکه این توحش فقهی خاص حکومت دینی است که اساساً بدعتی در جوامع مسلمان است.
توحش رهبر در دیماه اکنون مردم ایران را به امیدواریِ قتل او به دست ترامپ کشانده است. این امید نیکوست، چون نابودی حکومتش را تسریع خواهد کرد.
تلگرام نویسنده
https://t.me/tarikhnevesht3960