آن شام تاریک بر ایران شرحی رفت که قلم را یارای بازگو نیست، شامی که خاموشی هر نوع ارتباط آن را چنان مخوف و غریبانه کرد که غم و غربت و شوک و شِکوه آن هنوز پس از دو هفته اندکی فرو ننشسته و چنان دره ژرفی از انزجار را برافراشته که گویی هر چه را جابه جا و امکان بازگشت به پیش از آن را نامتصور ساخته است؛ چرا که در شهری نفس می کشیم که دانسته ایم فرقه ای درنده خو که توان جنایتی وصف ناپذیر دارند در لابه لای آدم ها تنفس می کنند.
اندوه خروشان این فاجعه در نبودن آدم های کوچه و محله مان، با احساس ناامنی روانی از بودن آدمنماهای سفاک، رنج نگرانی از وضعیت دربند رفته ها را هر لحظه فزونی می دهد.
آن شب (۱۹ دی) بی خبری مطلق از بیرون پس از ۲۴ ساعت قطعی اینترنت و عدم دسترسی به کلیه خدمات اینترنتی، ما را به گشت و گذاری در محله مان برد؛ چرا که برخلاف شب گذشته که صدای شعار از خیابان های اطراف به گوش می رسید، همه جا آرام به نظر می رسید؛ ولی زود متوجه شدیم این سکوتی مرگبار است که می تواند طوفانی را فریاد کند؛ چون از سر کوچه تمام مغازها بسته بود؛ حتی آنهایی که همیشه تا ساعت ۱۲ باز بود.
تمام خیابان اصلی را گذر کردیم، به نزدیکترین میدان رسیدیم، انبوهی از یگان ویژه و تعدادی لباس شخصی بدون پوشاندن صورت در کنارشان ایستاده بودند.
آنجا اولین مغازه های باز را دیدم، فلافل و بستنی! تعداد کمی از مردم با ماسک و سرهای پوشیده جلوی مغازه ها و چند قدمی نیروها ایستاده بودند. یک خانمی بدون پوشش سر و ماسک در نزدیکترین فاصله به نیروها و چشم در چشم آنها ایستاده بود. رفتم جلو و با او صحبت کردم، زن ۵۰ ساله وزین و شجاعی به نظر می رسید، با صدای بلند گفت: «به خاطر گرانی اینجا ایستاده ام، دیگر نمی توانم زندگی ام را اداره کنم، اینها از بعد از ظهر اینجا هستند که مثل دیشب تجمع نکنیم، آمده اند یا بکشند یا ببرند»، بعد هم با صدای بلند گفت: «بیایید مرا بکشید، بیایید ببرید»!
شجاعتش را در دل تحسین کردم؛ اما استیصال و ناگزیر بودنش در هزینه کردن جسم و جانش برای یک زندگی معمولی، رنج معترضان را بیش از پیش بر من آشکار کرد.
وارد خیابانی شدیم که مشهور است ساکنانش با حکومت همگرایی دارند، چند صدای الله اکبر هم از خانه ها شنیدیم. بعد از آن در حالی که گمانِ آرام بودن اوضاع را داشتیم و دیگر مطمئن شدیم هیچ فروشگاهی هم باز نیست و داشتیم به خانه برمی گشتیم، به دسته هایی از مردم برخوردیم که در حال جمع شدن بودند و با فاصله از محل استقرار نیروها می ایستادند و جالب بود که همگی خانوادگی و با بچه های جوان و نوجوان خود بودند.
در حالی که تلاش می کردم به حرف های مردم گوش دهم تا مشاهدات میدانی خود را ثبت کنم، دیدم یک گروه سه چهار نفری از لباس شخصی هایی که بالای پنجاه ساله به نظر می رسیدند از محل تجمعشان با یگان ویژه ها جدا شدند و در حالی که سیگار در دست داشتند در لابه لای مردمی که به صورت دسته های چند نفره نامنسجم ایستاده بودند، قرار گرفتند و با صدایی که به خوبی شنیده می شد داشتند ماجرای دیشب را تعریف می کردند که جمله ای از آنها مرا میخکوب کرد.
به کار بردن چندباره کلمه «سلاخی» مرا به تردید واداشت که شاید می خواهد رعب و وحشت ایجاد کند تا مردم پراکنده شوند. جمله اش این بود: «ای کاش مردم می دانستند امشب مثل دیشب نیست و ما دستور داریم همه را سلاخی کنیم و جمع نمی شدند»!
یکی از آنها گفت: «مثل دیشب نیست که فقط آن چند نفر داعشی را سلاخی کردیم و به رجائی شهر بردیم، اینها هم محله ای هایمان هستند، نان و نمک هم را خوردیم، به چند نفرشان زنگ زدم و گفتم نیایید امشب سلاخی می شوید»!
به خودم آمدم دیدم گروهی منسجم از خیابان جنوبی وارد میدان شدند و به خیابان شرقی رفتند و سپس شعار «مرگ بر سه فاسد...» سر دادند.
در این پیاده رو، جمعیت زیاد شده بود؛ ولی شعار نمی دادند و فقط قدم می زدند. به حرفهایشان دقت کردم، چند نفر می گفتند اینها نباید شعار تفرقه آمیز بدهند، یکی گفت: «درست است؛ ولی لازم است رهبر واحد داشته باشیم تا نجات پیدا کنیم»!
چند نفر دیگر راجع به «ترامپ» حرف می زدند، یکی می گفت: «ترامپ! خدا لعنتت کند، پس چرا نیامدی؟»!
دیگری داشت همراه خود را صدا می زد و می گفت جلوتر نرو خطرناک است و به اطرافیانش گفت: «پدر او بسیجی است؛ ولی خودش با مردم است و می گوید میخواهم جبران کنم»!
داشتم با خودم فکر می کردم اینها واقعیت های جامعه ماست، این مردم به دنبال منجی هستند، منتظر حمله خارجی اند و حتی پدر و فرزند در مقابل هم صف آرایی کرده اند! که ناگهان صدای ممتد شلیک گلوله و حتی صداهای انفجار شنیده شد و جمعیتی از معترضان موتورسوار شروع به فرار کردند و به پیاده ها گفتند فرار کنید، آن جلو مردم را به گلوله بستند!
گفتم خدایا شام تاریک ما را سحر کن.
تلگرام نویسنده
https://t.me/M_Hajihashemi_iran1