با تسلیت به داغداران جانباختگان جنبش ۱۴۰۴
پیشینه:
از آغاز در ایران واژه جمهوریخواهی از جمله به مفهوم بدیلی در برابر نظام پادشاهی بکار برده شده است که میتواند از ویژگی های جمهوریت و جمهوری خواهی مدرن بدور باشد.
از اینروی، جمهوری خواهی عموما ” بیش از آنکه مفهومی ایجابی و در راستای ایجا یک نظام دموکراتیک باشد، مفهومی سلبی بود که صرفا در پی محو نظام سلطنتی به عنوان نماد استبداد مطلقه بوده است.”[۱]
با اینحال، بنا به روایتی “جمهوریخواهی عرفی یک جریان ریشهدار با سابقه پر فرازونشیب ۱۷۰ ساله در ایران است که نسب آن به تلاش جمعی از سیاست ورزان پایتخت بعد از مرگ محمد شاه قاجار بر میگردد که با الهام از جمهوری فرانسه از صدرالممالک اردبیلی دعوت کردند تا با پذیرش ریاست جمهوری به حیات سلطنت در ایران پایان دهد؛ هرچند او این پیشنهاد را نپذیرفت”[۲]
برپایه روایتی دیگر نخستین اشاره به جمهوریت در سفرنامه میرزا صالح شیرازی نمایان گردید که دولت برخاسته از انقلاب فرانسه را “دولت بدون پادشاه”[۳] نامید.
با گسترش روابط ایرانیان با غرب در نیمه دوم دوره سلسله قاجار، مفاهیم تازهای از جمله جمهوریخواهی از راه سفرنامهها و بازگشت دانشجویان به وطن، وارد ادبیات و فرهنگ ایرانیان شد که با اتهام بیدینی از سوی دینسالاران روبرو میشد.
چنین پیداست که در آن دوره هر نوع گرایش جمهوریخواهانه به سبب مخالفت با سلطنت که مشروعیتاش را از متولیان دین میگرفت، بیدینی و پایبند نبودن به ارزشهای دینی سنجیده و دگراندیشان با اتهاماتی چون دینستیز روبرو میشدند. با این وجود برخی از نخبگان در پی ایجاد نظام جمهوری بودند تا از راه آن “امورات دولتی را منوط به مصلحت دید جمعی”[۴] نمایند.
برای اولین بار، جدیترین تلاش برای ایجاد نظام جمهوری در کشور در دوران قاجار در زمان وزارت سردار سپه روی داد.
پیش از هر چیز باید گفت با وجودی که بسیاری از اقدامات تجددگرایانه رضا شاه از جمله محدود کردن دخالت روحانیون در نظام قضایی و آموزشی کشور با ویژگیهای جمهوریهای مدرن همخوانی داشت اما انگیزه رضا خان در “نمایش” جمهوریخواهیاش بیشتر از هدف وی در پایان دادن به دوران پادشاهی غیرمحبوب قاجار و رسیدن به قدرت فراگیر ناشی میشد.
سیروس غنی, انگیزه سردار سپه را در جمهوریخواهی چنین میسنجد: “در درجه نخست رئیس جمهوری و احراز برترین مقام کشور کاملا با روند صعود سیاسی وی میخواند چهبسا آن هنگام تصور میکرد که با اصل نصب حقیرش نمیتواند شاه بشود.”[۵]
بررسی روند ناکامی جهموریخواهی در زمان سردار سپه از دایره این نوشته خارج است. اما میتوان گفت که مخالفت روحانیون قدرتمندی همچون حسن مدرس و چند روحانی در قم با ایجاد جمهوری در ایران که میتوانست “بیضه اسلام” را مورد تهدید قرار دهد، رضا خان به شرط پایان یافتن سلسله قاجار، از خواست خود دست کشید و از راه اعلامیهای از مردم و هوادارنش خواست جمهوری را به فراموشی سپارند.
به باور ناصر رحیمخانی در پی انصراف رضا خان از تاسیس جمهوری “... اندیشیدن و نوشتن و گفتگوی روزنامهنگاران، نویسندگان... در عرصه باز و آزاد مطبوعات و جمعیتها و اجتماعات خاموشی گرفت.. مباحثه سیاسی آشکار موافقین و مخالفین، به محافل کوچک رانده شد...”[۶]
در برابر، در صورت تحقق این امر، مشروعیتبخشی به نظام پادشاهی از سوی روحانیت شیعه میتوانست پایان یابد زیرا مشروعیت رئیس جمهور در صورت برگزاری انتخاباتهای آزاد از راه صندوق رأی تامین میگردید.
در جنبش ملی شدن نفت و در فاصله بین ۲۵ و ۲۸ مرداد، که شاه کشور را ترک کرد، دکتر حسین فاطمی وزیر خارجه مصدق، خواستار انحلال سلطنت و تشکیل نظام جمهوری مشابه نظام سیاسی فرانسه شد و سرانجام جان بر سر این موضعگیری نهاد. او از این رو به «شهید جمهوریخواهی» ایران مشهور است.
چند دهه بعد جمهوریت ابزاری برای برکندن نظام پادشاهی و برقراری استبداد دینی مطرح گردید. خمینی در پاریس با رویکرد “خدعه”آمیزش[۷] عبای لیبرال بر دوش انداخت و کوشید این بسته سربسته نظام مورد نظرش را که هیچکس محتوایش را نمیدانست بهنام “آزادی و استقلال” بهخورد مردم و بویژه روشنفکران متوهم از جمله نگارنده بفروشد. از وی پرسیده شد منضور شما از جهموری چیست؟ او پاسخ داد “همین فرانسه”!
به باور علی افشاری “نقطه اختتام این روایت [جمهوری خواهی] تشکیل جمهوری اسلامی به عنوان فرجام تلاشهای انقلابی بر علیه حکومت شاهنشاهی پهلوی دوم است. اگرچه جمهوری اسلامی شکل نامتعارف و ناقصی از جمهوری است اما عملاً در ذهنیت جامعه و دنیا به عنوان نوعی جمهوری جا افتاده است. البته واقعیت امر این است که جمهوری اسلامی جمهور ناجمهور بوده و مناسبات آمرانه در قدرت را در شکل خلافت به قرائت شیعی بازسازی کرده است.”[۸]
گروهها و سازمانهای جمهوریخواه
پس از سرکوب دگراندیشان در رژیم بنیادگرای اسلامی شیعهمحور، و مهاجرت نیروهای چپ و ملیگرا به خارج کشور و استقرار در کشورهای دمکراتیک اروپا، به تدریج سازمانهای جمهوریخواه با گرایشهای ایده ئولوژیک گوناگون شکل گرفت. خمینی “جمهوریخواه” تنها به خاطر دشمنیاش با رژیم استبدادی شاه از پشتیبانی نیروهای چپ و ملیگرا برخوردار شد. این امر درک محدود این نیروها از نظام جمهوری، و نا آگاهیشان نسبت به ویژگیهای جمهوریت مدرن را نمایان میساخت.
دههها زندگی در کشورهای دمکراتیک و در پی آن دوری از ایدئولوژیزدگی، این فرصت را برای افراد و سازمانهای مخالفت استبداد دینی رانده شده از کشور فراهم ساخت که ویژگیهای اصلی جمهوریت و جمهوریخواهی از جمله پایبندی به دمکراسی، حقوق بشر، جدایی دین از دولت، پشتیبانی از حقوق زن و مرد و حفاظت از محیط زیست را در گفتار و برنامه هایشان بپذیرند.
در سال ۱۴۰۱، جنبش “زن زندگی آزادی” پنج سازمان جمهوریخواه را برآن داشت که در یک ائتلاف به نام “همگامی برای جمهوری سکولار دموکرات در ایران”، دیدگاههایشان را با هموطنان ایرانی به اشتراک گذارند.
در بیانیه هیات سیاسی-اجرایی این ائتلاف از جمله آمده است: “جنبش “زن، زندگی، آزادی” شرایط را برای همگامی نیروهائی که هدف شان تغییرات ساختاری، تامين آزادی و استقرار دموکراسی است، مساعد ساخته است. این وضعیت فرصت مناسبی برای جمهوری خواهان دموکرات و سکولار است تا با معرفی برنامۀ خود برای استقرار دموکراسی و حاکميت مردم در ایران فعال شوند.”[۹]
هدف از این همگامی از جمله “اقدامی در جهت ایجاد، گسترش و تحکيم یک ثقل جمهوریخواهی در صحنۀ سیاسی ایران..” اعلان شده است.
واکاوی برنامههای این تشکل از دایره این نوشته خارج است. اما بررسی پیآمدهای فرصتسوزیهای اپوزیسیون جمهوریخواه که در جنبش گسترده ۱۴۰۴ نمایان شده از اهمیت شایان توجهی برخوردار است.
- در واقعیت امر با وجودی که همگامی هدفش را “تحکیم یک ثقل جمهوریخواهی در صحنه سیاسی ایران” اعلام کرده اما فراز پررنگ “پهلویخواهی” نشان میدهد که این تشکل که در طی سالهای پسا جنبش “زن زندگی ازادی” بیشتر به انتشار بیانیههای کلیشهای و تشکیل گردهمآییها بسنده کرده، در مطرح کردن بدیل “بالقوه جمهوریخواهی” با ناکامی روبروه شده است. این در حالی است که برپایه نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۳۰۳، ۲۶٪ پاسخ گویان از جمهوریخواهی و ۱۵٪ از فدرالیسم پشتیبانی کردهاند. پادشاهی خواهان تنها از پشتیبانی ۲۲٪ برخوردار بودهاند.
پهلویخواهان به درستی میگویند رهبر ما رضا پهلوی است. رهبر شما چه کسی است؟
کمبود رهبری و یا حتی یک “سخنگو” راه را برای تمامیتخواهی پهلویخواهان گشوده است. البته اگر بخواهیم منصفانه برخورد کنیم، رسانههایی همچون “ایران اینترنشنال” نیز که بطور غیرحرفهای به انتشار اخبار جنبش ۱۴۰۴ میپردازند، اپوزیسیون جمهوریخواه و کرد را از راه بایکوت خبری به حاشیه راندهاند.
کمکاری و یا بیتوجهی دیگر همگامی نسبت به مسئله اتنیکها، مواضع تمامیتخواهان را تقویت کرده است. بدیل تمامیتخواه با تاکید همهجانبه بر ” تمامیت ارضی” و نه یک “تمامیت ارضی دمکراتیک” اصل را برین گذاشته است که اتنیکها در فکر تجزیهطلبیاند!
همگامی نیز در بیانیهاش راه حل رفع تبعیض علیه اتنیکها را در “توزیع متوازن قدرت از طریق واگذاری امور محلی از سطح روستا تا استان به نهادها و مسئولان منتخب مردم و مبتنی بر تساوی حقوق شهروندی و کاهش فاصلهٔ سطح زندگی پیرامون با مرکز” جستجو میکند امری که هم اکنون از راه قوانین شوراهای استانی و شهری البته برپایه قوانین شرعی جمهوری جهل و جنایت در حال اجراست و تا خواستههای به حق اتنیکها از جمله “فدرالیسم” فاصله بسیار دارد. به نظر میرسد این شکاف برنامهای امکان همکاری مستقیم احزاب فدرالیست با همگامی را در حال حاضر نا ممکن ساخته است.
مسئله دیگر آموزش به زبان مادری است که روانشناسان تحقق آن را در پرورش فکری کودکان و تقویت احساس تعلق به کشور محل سکونتشان اساسی به شمار میآورند. همگامی تنها بر “ترویج آزادانه و شکوفائی تمامی زبانهای رایج”[۱۰] تاکید کرده است.
گذار از جمهوری اسلامی و تشکیل نظامی دمکراتیک و سکولار تنها از راه همکاری برابر و مشارکت تمام نیروهای مخالف در برگیرنده نمایندگان اتنیکها و نه تنها در قامت یک فرد امکانپذیر خواهد شد. تمامیتخواهی و انحصارطلبی یک گروه و یا تنها انتشار بیانیههای کلیشهای از سوی گروه دیگر به تحقق گذار دمکراتیک نمیانجامد و خامنهای و سپاه همچنان به سرکوب و غارت منابع کشور ادامه خواهند داد.
دیماه ۱۳۰۴
mrowghani.com
——————————
[۱] - محسن مدیر شانه چی و حسین شریعتی، برداشت های گوناگون از مفهوم جمهوریت در تاریخ جمهوی خواهی ایران، فصلنامه سیاست، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دوروه ۴۶، شماره ۳، پاییز ۱۳۹۵، ص ۷۲۷-۷۴۰
[۲] - علی افشاری، گامی جدید برای ایجاد قطب قدرتمند جمهوری خواهی در سیاست ایران، دویچه وله، دیماه ۱۳۹۷
[۳] - برداشت های گوناگون، ص. ۷۲۹
[۴] - همان
[۵] - ناصر رحیم خانی، جمهوری خواهی در ایران، نشر باران، سوئد، ۲۰۰۴، ص. ۷۱
[۶] - همان جا
[۷] - https://www.youtube.com/watch?v=KXfmF6sOq0Y
[۸] - علی افشاری، پیشینه ۱۷۰ سال جمهوری عرفی در ایران، رادیو فردا، ۱۴ آذر ۱۳۹۷
[۹] - در باره ما، همگامی https://hamgami.org/?page_id=31
[۱۰] - همان
تحلیل نظاممندِ عبور از “بیثباتی فرساینده” به “همگرایی ملی”
خلاصه مقاله: در مقالهٔ زیر که خلاصهٔ آن را ابتدا برجسته میکنم، تلاش کردهام با نگاهی نظاممند و مبتنی بر تحلیل سیستمهای پیچیده، وضعیت کنونی ایران را بهمثابه یک «تعلیق تاریخی» صورتبندی کنم؛ وضعیتی که کشور در آن میان سه مسیرِ محتملِ فروپاشی پرهزینه، گذار کنترلشده، یا تداوم بیثباتی فرساینده معلق مانده است. استدلال اصلی مقاله این است که آیندهٔ ایران نه صرفاً تابع شدت بحرانها یا گستردگی اعتراضها، بلکه وابسته به فعالشدن یا غیرفعالماندن «گلوگاههای مشخصِ گذار» است؛ نقاط حساسی که رفتار بازیگران کلیدی، انسجام نیروهای قدرت، و ظرفیت هماهنگی اجتماعی در آنها به هم میرسد.
در این چارچوب نشان دادهام که اعتراض اجتماعی، هرچند شرط لازم تغییر است، بهتنهایی برای عبور از بنبست تاریخی کافی نیست و بدون پیوند با اعتصابهای پایدار، شکاف در درون حاکمیت، تردید در نیروهای سرکوب، و مهمتر از همه وجود یک مرجع همگراکننده، به فرسایش تدریجی میانجامد. مقاله میان «گذار» و «فروپاشی» تمایزی بنیادین قائل میشود و توضیح میدهد که فروپاشی، برخلاف تصور رایج، نه الزاماً به آزادی بلکه اغلب به هرجومرج، خشونت، مداخله خارجی و نابودی سرمایههای ملی منتهی میشود.
بر این اساس، مقاله استدلال میکند که در شرایط عینی کنونی ایران، مسئلهٔ محوری نه آرمانگرایی سیاسی، بلکه یافتن امکان واقعی برای همگرایی ملی است. در این بستر، رضا پهلوی نه بهعنوان یک پاسخ نهایی یا تضمین موفقیت، بلکه بهمثابه تنها مرجع بالفعلِ همگراکنندهای تحلیل میشود که به دلیل جایگاه نمادین، بیرونبودن از ساختار قدرت، تأکید بر واگذاری تصمیم نهایی به رأی مردم، و فراخواندهشدن از سوی بخشی از جامعه در لحظات بحرانی، میتواند نقش کاتالیزور گذار را ایفا کند.
نتیجهگیری مقاله این است که ایران امروز در لحظهای حساس ایستاده که نادیدهگرفتن امکانهای واقعی همگرایی، میتواند کشور را از مسیر گذار کمهزینه به سوی بیثباتی مزمن یا فروپاشی ناخواسته سوق دهد. این متن نه دعوت به تقدیس فرد است و نه پیشداوری دربارهٔ نظام آینده، بلکه تلاشی است برای درک مسئولانهٔ لحظهٔ تاریخی و تمایز قائلشدن میان «امکانِ تغییر» و «خطرِ ویرانی».
۱- ایران در بحران، تصویری از وضعیت کنونی
ایران امروز در موقعیتی بحرانی و چندلایه قرار دارد که ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن بهطور همزمان در حال تشدید است. نظام سیاسی با فرسایش شدید مشروعیت و ناتوانی فزاینده در پاسخگویی به مطالبات اساسی جامعه مواجه است، هرچند هنوز حداقلی از کارکردهای کنترلی و اداری خود را حفظ کرده است. در سوی دیگر، بخش بزرگی از جامعه ایرانی نظم موجود را نامشروع میداند و نارضایتی گسترده به شکل خشم انباشته و اعتراضهای دورهای بروز میکند. اقتصاد کشور تحت فشار مزمن تورم بالا، بیکاری گسترده و گسترش فقر، زندگی میلیونها شهروند را با ناامنی دائمی مواجه کرده است. این بحرانها نه پدیدههایی تصادفی یا مقطعی، بلکه محصول انباشت تاریخی سوءمدیریت، فساد ساختاری، سرکوب سیاسی و بیتوجهی نظاممند به خواست جامعهاند. با این حال، وجود بحرانهای عمیق بهخودیِ خود به معنای فروپاشی فوری نیست، بلکه کشور را در وضعیتی ناپایدار و تعلیقی قرار داده است. پرسش محوری در این نقطه آن است که ایران از دل این بحرانها به کدام مسیر خواهد رفت: فروپاشی پرهزینه، گذار کنترلشده، یا تداوم بیثباتی مزمن؟ پاسخ به این پرسش نهتنها آیندهٔ سیاسی کشور، بلکه سرنوشت نسلهای آینده را رقم خواهد زد. این مقاله بر آن است نشان دهد که عبور از این وضعیت تعلیقی، نه از مسیر تشدید بحران، بلکه از طریق فعالسازی گلوگاههای گذار(نقاط بازگشتناپذیر- آستانههای بحران) ممکن است؛ و در این میان، نقش یک مرجع همگراکننده، تمایزدهندهٔ مسیر گذار از فروپاشی است. پرسش محوری مقاله این است که آیا در شرایط کنونی ایران، چنین مرجعی وجود دارد یا خیر، و اگر پاسخ مثبت است، چرا رضا پهلوی در این جایگاه قرار گرفته است.
۲- ایران در میان سه سناریوی ممکن
ایران اکنون در فاصله خطیر و حساسی میان سه سناریوی متفاوت قرار گرفته است: فروپاشی، گذار، یا بیثباتی فرساینده. کشور در نقطهای ایستاده که آینده آن به فعالشدن چند گلوگاه استراتژیک وابسته است. این وضعیت را میتوان «تعلیق تاریخی» نامید؛ تعلیق تاریخی؛ لحظهای که در آن نه فروپاشی فوری رخ داده و نه گذار قطعی آغاز شده است، تعلیق تاریخی؛ لحظهای که مسیر آینده هنوز تثبیت نشده و مداخلهٔ کنشگران میتواند جهت آن را تغییر دهد. کشور در یک حالت میانی و متناقض معلق مانده که در آن بحرانها انباشته میشوند اما به تغییر کیفی نظم سیاسی منجر نمیشوند. نظام سیاسی هنوز حداقل کارکردهای خود را حفظ کرده و نیروهای کنترل همچنان منسجماند، اما در عین حال، جامعه نیز به مرحلهای رسیده که دیگر نظم موجود را نمیپذیرد و مشروعیت سیستم به طور مداوم فرسایش مییابد. فهم این واقعیت، شرط لازم برای پرهیز از تحلیلهای هیجانی، انتظارات نادرست و استراتژیهای ناکارآمد است. تحلیل دقیق این سه سناریو و تفاوتهای بنیادین آنها، چارچوب لازم برای فهم مسیرهای ممکن آینده ایران است.
۳- فروپاشی، سقوط در پرتگاه
واژه فروپاشی (Collapse) در تحلیلهای سیاسی و جامعهشناسی، به معنای از دست رفتنِ ناگهانی و برگشتناپذیرِ تواناییِ یک سیستم برای حفظ بقای خود است. از نگاه کارکردی، فروپاشی زمانی رخ میدهد که نهادهای اصلی یک کشور، دولت، ارتش و سیستم بانکی، دیگر قادر به انجام وظایف اولیه خود نباشند؛ یعنی دولت نه میتواند امنیت را تأمین کند، نه حقوق کارکنان را بپردازد و نه خدمات عمومی ارائه دهد. از نگاه ساختاری، در حالت فروپاشی، «شیرازه» امور از هم گسیخته میشود و مرکزیتِ تصمیمگیری قدرتِ نفوذ و کنترل خود بر اجزا را از دست میدهد، به طوری که هر بخش از سیستم به صورت خودمختار و غالباً متعارض عمل میکند. تفاوت فروپاشی با تغییر سیاسی معمولی این است که برخلاف «انقلاب» یا «گذار»، که در آن تلاش میشود نظمی جدید جایگزین نظم قدیم شود، در فروپاشی لزوماً جایگزینی وجود ندارد و سیستم به سمت آنتروپی و هرجومرج میل میکند. پیامدهای اجتماعی فروپاشی معمولاً با سقوط ارزش پول ملی، ناامنی گسترده، خلاء قدرت و احتمال بروز جنگهای داخلی یا مداخلات خارجی همراه است، زیرا هیچ مرجع قانونی برای مدیریت بحران باقی نمانده است. فروپاشی به مثابه یک واقعه فیزیکی و عینی، سقوطِ ملموس نهادهای حافظ نظم و ناتوانی مطلقِ قدرت در اجرای قانون است که به تسخیر فضاهای عمومی توسط نیروهای گریز از مرکز و بروز وضعیت «جنگ همه علیه همه» میانجامد.
۴- گذار، پل عبور به دموکراسی
گذار (Transition) در تحلیل نظامند (سیستمیک) به معنای تغییر فازِ آگاهانه و مدیریتشدهی یک سیستم از «تعادل قدیم» به «تعادل جدید» است. در این فرآیند، ساختارها نه از طریق نابودی، بلکه از طریق بازآرایی و تطبیق با مقتضیات جدید، از فروپاشی مصون میمانند و انرژیهای معترض را به درون یک نظم پایدار و کارآمد هدایت میکنند. گذار به مثابهی یک «دوران برزخی» و پل تاریخی میان استبداد و دموکراسی نگریسته میشود که در آن مشروعیت نظم پیشین زایل شده و جامعه در یک فرآیند سیاسیِ پرتعلیق، در حال پیریزی قرارداد اجتماعی جدید و انتقال قدرت به نهادهای انتخابی است. در واقع، در حالی که نگاه سیستمیک بر «تغییر ساختار برای بقای کل» تأکید دارد، نگاه عمومی بر «تغییر ماهیت قدرت و احقاق ارادهی ملی» متمرکز است. به زبان ساده، نگاه علمی به دنبال آن است که با تغییرِ شیوهی ادارهی کشور، جلوی از هم پاشیدن کشور را بگیرد؛ اما نگاه مردم به دنبال آن است که اساسِ قدرت را عوض کند تا اراده و خواستِ آنها حاکم شود. گذار نیازمند حداقلی از نظم، هماهنگی و مدیریت است که مانع از غلتیدن کشور به دامان هرج ومرجِ پس از سقوط شود. این مسیر، برخلاف فروپاشی، امکان عبور کنترلشده از یک نظم به نظم دیگر را فراهم میآورد و در صورت موفقیت، میتواند به استقرار دموکراسی، حاکمیت قانون و ثبات پایدار منجر شود.
۵- بیثباتی فرساینده، بنبست تاریخی
بیثباتی پایدار یا فرساینده (Stable Instability) به وضعیتی متناقض اشاره دارد که در آن یک سیستم، علیرغم غرق بودن در بحرانهای ساختاری، تضادهای درونی و نارضایتیهای عمیق، همچنان توانایی «بازتولید» خود را حفظ کرده است. در این حالت، سیستم در یک «نقطه تعادلِ بد» قفل شده که نه میتواند به ثبات واقعی بازگردد و نه به سمت فروپاشی نهایی میرود. این وضعیت به مثابه یک «بُنبست تاریخی» است که در آن جامعه میان «ناتوانی از پذیرش نظم موجود» و «عدم امکانِ عبور از آن» معلق مانده است. در این ساحت، زندگی روزمره مردم با تلاطمهای همیشگی، ناامنی اقتصادی و اضطراب سیاسی آمیخته میشود، اما به دلیل انسجام نیروهای کنترل یا فقدان یک جایگزین منسجم، این وضعیتِ متزلزل به جای آنکه به یک انفجار نهایی بینجامد، به شکلی فرساینده طولانی میشود. این فرسایش تدریجی، خطرناکترین مرحله برای یک ملت است، زیرا انرژیهای حیاتی جامعه و سرمایههای مالی، انسانی و ملی را پیش از رسیدن به لحظهی تغییر، مستهلک و به تحلیل میبرد. گذار از نظم موجود، محصولِ صرفِ اعتراض یا فشارهای خارجی نیست، بلکه برآیند شکستنِ تعادلی ضعیف در یک سیستم پیچیده است. تا زمانی که این تعادلِ لرزان بر هم نخورد، منطق بیثباتی فرساینده بر فضای کشور حکمرانی خواهد کرد.
۶- چرا اعتراض بهتنهایی کافی نیست؟
صرفِ نارضایتی، اعتراض خیابانی یا تشدید بحران اقتصادی، حتی اگر گسترده باشد، بهتنهایی کشور را وارد مرحلهٔ جدید نمیکند. اعتراض اجتماعی شرط لازم تغییر است، اما شرط کافی نیست. تجربهٔ ایران و بسیاری از کشورها نشان میدهد که حتی گستردهترین اعتراضها نیز میتوانند بدون نتیجهٔ سیاسی فرسوده شوند. اعتراض انرژی تولید میکند، اما لزوماً ساختار نمیسازد؛ حضور خیابانی میتواند مشروعیت نظام را تضعیف کند، اما بهتنهایی قادر به تولید تصمیم جمعی نیست. اگر اعتراض به شبکههای پایدار، اعتصابهای فلجکننده و سازوکار هماهنگی متصل نشود، به مرور تحلیل میرود. نظامهای اقتدارگرا دقیقاً بر همین شکاف میان انرژی اجتماعی و سازمان سیاسی تکیه میکنند و از آن برای بقای خود استفاده میکنند. آنچه تعیینکننده است، تغییر رفتار بازیگران کلیدی و ازکارافتادن سازوکارهای اصلی بازتولید نظم موجود است. در نتیجه، پرسش اصلی نه «آیا اعتراض هست؟» بلکه «آیا اعتراض میتواند به تغییر رفتار بازیگران کلیدی منجر شود؟» است. بدون این عناصر، حتی شدیدترین اعتراضها نیز معمولاً فرسوده میشوند و کشور در همان وضعیت بیثبات اما پایدار باقی میماند.
۷- مفهوم گلوگاهها (نقاط بازگشتناپذیر-آستانههای بحران) در تغییرات سیاسی
آیندهٔ ایران نه به شدت بحرانها، بلکه به فعالشدن «گلوگاهها» (نقاط بازگشتناپذیر- آستانههای بحران ) وابسته است. گلوگاهها نقاط حساسی هستند که بدون تغییر در آنها، نه فروپاشی رخ میدهد و نه گذار واقعی. وقتی گفته میشود آیندهٔ ایران به فعالشدن چند گلوگاه مشخص وابسته است، منظور نقاط حساسی است که محل تلاقی رفتار بازیگران کلیدی، ظرفیت نهادی و واکنش جامعه هستند. این نقاط، مانند دریچههایی عمل میکنند که باز یا بسته بودن آنها، جهت حرکت سیستم را تعیین میکند. تمرکز بر گلوگاهها به ما اجازه میدهد از تحلیلهای سطحی فاصله بگیریم و به جای توجه صرف به پدیدههای ظاهری مانند شدت اعتراضات یا عمق بحران اقتصادی، به سازوکارهای عمیقتر و تعیینکنندهتر بپردازیم. گلوگاهها تعیین میکنند که انرژی اجتماعی به کدام مسیر هدایت شود، آیا به سمت گذار کنترلشده، فروپاشی خطرناک، یا تداوم بیثباتی فرساینده. در نبود فعالشدن این نقاط، سیستم میتواند با وجود بحرانهای شدید، همچنان به بقای فرسایشی خود ادامه دهد. بنابراین، تحلیل آیندهٔ ایران بدون شناسایی دقیق گلوگاهها و درک چگونگی فعالشدن آنها، ناقص و گمراهکننده خواهد بود.
۸- گلوگاههای گذار، شرایط تغییر کنترلشده
برای آنکه ایران وارد مسیر گذار شود، نه فروپاشی، چند شرط باید تقریباً همزمان فراهم شود.
نخست، بروز شکاف واقعی و علنی در میان خواص حاکم، بهگونهای که انسجام تصمیمگیری در رأس قدرت از میان برود و درون حکومت دچار تردید و تزلزل شود
دوم، تغییر محاسبه در بخشی از نیروهای سرکوب، از جمله تردید، بیطرفی عملی یا کاهش تمایل به اجرای کامل دستورات؛ زمانی که بخشی از دستگاه امنیتی دیگر حاضر به سرکوب گسترده نباشد یا در اجرای دستورات تردید کند.
سوم، پیوند همزمان اعتراضهای خیابانی با اعتصابهای پایدار و فلجکننده در بخشهای کلیدی اقتصاد؛ زیرا اعتصابهای گسترده میتوانند چرخ اقتصاد را متوقف و نظام را در برابر فشار واقعی قرار دهند
چهارم، و شاید مهمترین آنها، شکلگیری یک مرجع یا سازوکار هماهنگکننده که بتواند انرژی اجتماعی را هماهنگ و به تصمیم جمعی تبدیل کند؛ بدون این عنصر، سایر گلوگاهها نیز اثربخشی محدودی خواهند داشت. همان که از آن به عنوان رهبری دوره گذار نام میبرند.
پنجم، فرسایش روایت رسمی تا حدی که دیگر حتی برای بدنهٔ حامیان نظام نیز قانعکننده نباشد و روایتهای جایگزین در جامعه غالب شوند. فقدان هر یک از این عناصر، احتمال گذار را بهشدت کاهش میدهد و کشور را در بیثباتی پایدار نگه میدارد.
۹- گلوگاههای فروپاشی، مسیر پرهزینه
در مقابل، فعالشدن مجموعهای دیگر از گلوگاهها کشور را به سمت فروپاشی سوق میدهد.
نخست، ازکارافتادن همزمان چند کارکرد حیاتی دولت، مانند ناتوانی در پرداخت حقوق، تأمین امنیت یا توزیع کالاهای اساسی؛ این نخستین نشانهٔ فروپاشی کارکردی است.
دوم، فروپاشی انسجام نیروهای امنیتی و انتظامی، بهگونهای که فرماندهی مرکزی کارایی خود را از دست بدهد و نیروها به صورت پراکنده یا متعارض عمل کنند؛ این وضعیت به معنای از دست رفتن انحصار خشونت مشروع است.
سوم، گسترش خشونت خودمختار، درگیریهای منطقهای یا ظهور نیروهای مسلح خارج از کنترل دولت که میتوانند کشور را به سمت جنگ داخلی سوق دهند.
چهارم، مداخلهٔ مستقیم یا غیرقابلکنترل بازیگران خارجی در نتیجهٔ خلأ قدرت داخلی که میتواند تمامیت ارضی و استقلال کشور را به خطر بیندازد. این مسیر، هرچند ممکن است نظم موجود را از بین ببرد، اما آیندهای بهتر را تضمین نمیکند. تجربهٔ بسیاری از کشورها، مانند سوریه، لیبی، یمن، نشان میدهد که فروپاشی بیشتر به هرجومرج، خشونت گسترده، فقر و مداخلهٔ خارجی میانجامد تا آزادی و دموکراسی.
۱۰- تمایز حیاتی، گذار یا فروپاشی؟
اگر گلوگاههای گذار فعال شوند، مسیر تغییرِ کنترلشده و امکان عبور به نظم جدید گشوده میشود؛ در این حالت، کشور میتواند با حفظ حداقلی از نظم و امنیت، به سمت دموکراسی و حاکمیت قانون حرکت کند. اگر گلوگاههای فروپاشی فعال شوند، کشور وارد وضعیت پرخطر و غیرقابل پیشبینی خواهد شد که در آن تمامی دستاوردهای ملی در معرض نابودی قرار میگیرد. و اگر هیچیک فعال نشوند، وضعیت بیثباتی پایدار، با همهٔ هزینههای فرسایندهٔ آن، ادامه خواهد یافت و ملت ایران همچنان در این برزخ تاریخی اسیر خواهد ماند. این تمایز، نه یک بحث نظری، بلکه تفاوتی است که میتواند سرنوشت میلیونها انسان، آینده نسلها، و بقای تمامیت ارضی ایران را تعیین کند. درک این تفاوت بنیادین میان دو مسیر، شرط لازم برای هر استراتژی مسئولانه است.
۱۱- ضرورت نظامند (سیستمیکِ) مرجع همگراکننده
در میانه بحرانهای گسترده، وجود یا فقدان یک مرجع همگراکننده است که سرنوشت جامعه را میان تحول سیاسی یا ویرانی ملی تعیین میکند. همگرایی، نه به معنای رهبری اقتدارگرایانه یا حذف تکثر، بلکه به معنای وجود یک نقطه تمرکز مشروع است که هزینهی هماهنگی ملی را در لحظات بحرانی کاهش میدهد. این مرجع، مانند لنگرگاهی عمل میکند که در تلاطمِ خلاء قدرت، مانع از غرق شدن یا انحراف کشتی کشور به سمت هرج ومرج میشود. همگرایی یعنی وجود یک نقطهٔ تمرکز مشروع که بتواند در یک دورهٔ بحرانی، انرژیهای پراکندهٔ جامعه را هم جهت کند، امکان تصمیمگیری جمعی را فراهم آورد، و مانع از پراکندگی و درگیریهای داخلی شود. بدون چنین مرکزیتِ نمادین و استراتژیکی، حتی واقعیترین شکافها و عمیقترین بحرانها نیز یا به فرسایش مزمن منتهی میشوند و یا کشور را در کام فروپاشیِ غیرقابلکنترل فرو میبرند. اگر بپذیریم که مسئلهٔ اصلی ایران نه کمبود بحران است و نه فقدان نارضایتی، بلکه نبود سازوکاری برای تبدیل انرژی اجتماعی به تصمیم جمعی است، آنگاه پرسش تعیینکننده این است: چه کسی یا چه چیزی میتواند نقش مرجع همگراکننده را ایفا کند؟
۱۲- چرا رضا پهلوی؟ واقعیتهای عینی
در مختصات کنونی ایران، رضا پهلوی تنها شخصیتی است که به طور همزمان ویژگیهای لازم برای ایفای نقش «مرجع همگراکننده» را داراست. او به واسطه ایستادن در خارج از ساختار قدرت موجود و تأکید مستمر بر واگذاری تعیین شکل آینده به رأی مردم، عملاً به تنها نقطه قابل اتکای ملی بدل شده است؛ جایگاهی که به نیروهای متکثر سیاسی اجازه میدهد بدون ترس از فروپاشی، حول محور او برای گذار برنامهریزی کنند. او بارها بر عبور از کل نظام و واگذاری تعیین شکل آینده به رأی مردم تأکید کرده است و این موضع او را از یک سیاستمدار جویای قدرت به یک تسهیلگرِ گذار تبدیل میکند. نکته کلیدی اینجاست که جایگاه او محصول یک تحمیل سیاسی نیست؛ بلکه واکنشی ارگانیک است که بطن جامعه در لحظات اعتراض، برای یافتن یک نقطه تمرکز نشان داده است. در منطق سیستمهای پیچیده، این فراخوان عمومی نشاندهنده جستوجوی جامعه برای یافتن کاتالیزوری است که بتواند فرآیند گذار را از خطر فروپاشی مصون بدارد. مهمتر از همه، نام او در لحظات اعتراضی از دل جامعه و خیابان فراخوانده شده است، نه از اتاقهای فکر یا رسانههای بیرونی. این نکته حیاتی است: مسئله این نیست که رضا پهلوی خود را بهعنوان مرجع معرفی کرده باشد؛ مسئله این است که جامعه، در غیاب گزینههای همسنگ، او را صدا زده است.
۱۳- ظرفیتهای متمایز رضا پهلوی
در میان بازیگران سیاسی، او تنها چهرهای است که واجد سرمایه اجتماعی یا به تعبیر جامعه شناسان «سرمایهی نمادینِ تجمیعشده» است. در منطق سیستمها، وقتی یک کل، یعنی جامعه، دچار آشفتگی میشود، برای بازگشت به نظم، به یک «نقطه قابل اتکا» نیاز دارد که خارج از درگیریهای جناحی و ایدئولوژیکِ مرسوم بایستد. او پیوند دهندهی ایرانِ پیش از بحران به ایرانِ آینده است؛ این جایگاه موروثی و تاریخی به او مشروعیتِ پیشینی میدهد که برخلاف رهبرانِ برآمده از احزاب، نیازی به اثباتِ اولیه ندارد و میتواند اعتمادِ طیفهای متضاد، از بدنه نظامی تا اقشار مدرن، را جلب کند. او نقشِ داور را ایفا میکند، نه رقیب؛ هدفش نه تصاحب قدرت، بلکه فراهم کردن بسترِ انتخاب برای مردم است. حتی در غیاب رضا پهلوی، نیاز مبرم ایران به یک نقطه اتکای ملی همچنان به قوت خود باقی است؛ اما واقعیتِ عینی این است که در این لحظهی حساس، هیچ گزینهی جایگزین و همسنگی که بتواند این بارِ سنگین را به دوش بکشد و نقش لنگرگاه ثبات را ایفا کند، وجود ندارد. بحث بر سر فرد ایدهآل نیست، بلکه بر سر امکان واقعی است.
در شرایط کنونی، واقعیتِ عینی، و نه آرزو، این است که جامعه هنوز نتوانسته است مرجع دیگری با سطح مشابهی از شناختهشدگی، بیطرفیِ استراتژیک و سرمایهٔ اعتماد به وجود آورد که واجد چنین پذیرش نمادینی باشد.
۱۴- چرا اکنون؟ فوریت زمانی و پنجره فرصت
پرسش از «زمان»، پرسش از فوریت نجات است. ایران اکنون در نقطه فرسایشِ کلان قرار دارد و پنجرهی فرصت برای یک گذارِ کمهزینه تا ابد باز نخواهد ماند. «اکنون» لحظهای است که نیاز سیستم به خروج از بنبست با عرضهی یک پتانسیلِ ملی، مرجعیت رضا پهلوی، تلاقی کرده است و تأخیر در این همگرایی، ریسکِ سقوط به گلوگاههای فروپاشی را به شدت افزایش میدهد. مسئولیت تاریخیِ نخبگان و جامعه در این مقطع، درک این حقیقت است که همگرایی حول این محور، نه برای تقدیس یک فرد، بلکه برای تضمینِ بقای ملی و عبور سلامت از دوران برزخیِ میان استبداد و دموکراسی است. تاریخ نشان داده است که چنین لحظاتی برای شکلگیری وفاق ملی کوتاهاند و نادیده گرفتن آنها نوعی بیمسئولیتی در قبال نسلهای آینده است. اگر جامعهای که بهدرستی نظم موجود را نمیپذیرد، نتواند حول یک مرجع حداقلی برای عبور همگرا شود، خطر آن وجود دارد که فرصت گذارِ کنترلشده از دست برود و جای آن را یا فرسایش مزمن یا فروپاشی ناخواسته بگیرد. لحظات تاریخی تکرار نمیشوند و این لحظه، لحظهٔ انتخابِ ایران است.
۱۵- شانس، نه تضمین؛ امکان، نه وعده
گفتن اینکه «رضا پهلوی شانس ایران است» بهمعنای تقدیس فرد، بازگشت به گذشته یا پیشداوری دربارهٔ نظام آینده نیست. این گزاره صرفاً بیان این واقعیت است که در لحظهٔ کنونی، او میتواند نقش کاتالیزور همگرایی را ایفا کند؛ نقشی که اگر خالی بماند، همان بحرانها و شکافها میتوانند کشور را به سمت مسیرهای پرهزینهتر سوق دهند. عبارت «رضا پهلوی شانس ایران است»، بیانگر یک واقعیتِ استراتژیک برای پرهیز از بدترین سناریوهای ممکن، هرجومرج و جنگ داخلی، است. او در این لحظه، نه پاسخ تمام پرسشهای آینده، بلکه ابزار اصلی برای تفکیک مسیر «تغییر» از مسیر «ویرانی» است؛ جایگاهی که اگر خالی بماند، کشور را با بحرانِ جایگزینی و مداخلههای مخرب روبرو خواهد کرد. شانس، در اینجا نه تضمین موفقیت، بلکه امکان پرهیز از بدترین سناریوهاست. از این منظر، او نه یک انتخاب در میان گزینههای متعدد، بلکه «تنها امکان واقعیِ بالفعلشده در این مقطع» برای تحقق یک همگراییِ وسیع در جهت گذارِ دموکراتیک است. مسئولیت تاریخی فقط بر دوش یک فرد نیست، بلکه بر عهدهٔ جامعه و نخبگان نیز هست.همچنین باید به این سه نکته توجه کافی داشت:
۱- همگرایی بدون نهادسازی کافی میتواند شکننده باشد.
۲- اتکای نمادین اگر به ساختار تبدیل نشود فرسوده میشود.
۳- این مسیر نیازمند بلوغ جامعه و نخبگان است.
۱۶- نتیجهگیری: انتخاب میان سه مسیر
ایران امروز در برابر سه مسیر قرار دارد: تداوم بیثباتی پایدار، گذار کنترلشده یا فروپاشی پرهزینه. این تحلیل نشان داد که این مسیرها نه نتیجهٔ احساسات، بلکه محصول فعالشدن یا غیرفعالماندن گلوگاههای مشخص هستند. اگر گلوگاههای گذار، بهویژه مرجع همگراکننده، فعال شوند، امکان عبور به نظم جدید فراهم میشود. اگر گلوگاههای فروپاشی فعال شوند، کشور وارد وضعیت خطرناکتری خواهد شد. و اگر هیچکدام فعال نشوند، بیثباتی پایدار ادامه مییابد و سرمایههای ملی را به تحلیل خواهد برد. در نهایت، بازشناسی این جایگاه به معنای باز کردن گرهِ بیثباتی فرساینده و هدایتِ انرژی ملت به سوی ساختن ایرانی آباد، با ثبات و آزاد است. این مقاله نه دعوت به اطاعت است، نه مطالبهٔ بیچون و چرا؛ بلکه دعوت به درک لحظهٔ تاریخی است. اگر همگرایی شرط تمایز میان تغییر و ویرانی است و اگر در این لحظهٔ خاص تنها امکان همسنگ و بالفعل در شرایط کنونی برای شکلگیری چنین همگراییای وجود دارد، نادیده گرفتن آن نه نشانهٔ رادیکالیسم، بلکه نوعی بیمسئولیتی تاریخی است. در چنین لحظهای، نادیده گرفتن امکانهای واقعی، بیمسئولیتی تاریخی محسوب میشود.
———————
* محمود علم، پژوهشگر حقوق و وکیل دادگستری است.
زمانی که قلم به دست گرفتم تا به نقد از بیانیهای با امضای “جبهه اصلاحات” بپردازم، سخنان خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات، در ایران امروز را خواندم که به تکذیب آن بیانیه جعلی پرداخته. راستش من وقتی دوبار این به اصطلاح بیانیه، را خواندم در وحله اول دچار بهت و حیرت شدم. مگر میشود در بیانیههای پیشین تاکید کنی که در کنار مردم ایستادهای، و حالا محتوائی را روی کاغذ ارائه دهی که در تضاد آشکار با همان بیانیههای پیشین باشد. با ناباوری و با وجود نفرتی که نسبت به این متن داشتم، تصمیم به دوباره خواندن آن گرفتم منتها با دید “ناباوری”. هرچه بیشتر خواندم نوعی کالای قلابی را یافتم که تمام تارو پودش داد میزد چیزی بیش از یک جعل نیست.
بیانیه با امضای جبهه اصلاحات بود و در پائین، اسامی احزاب عضو این جبهه. با کمال تعجب در ردیف ۴ و ۵ دو بار نام حزب “جبهه اصلاحات” را میبینی. یعنی دو حزب “جبهه اصلاحات” عضو جبهه اصلاحات!! اقتباس از اسم حزب “توسعه و تدبیر” عضو شورای همکاری احزاب اصلاحطلب و تغییر آن به اسم حزب “اعتدال و توسعه”، و در آخر “دفتر تحکیم وحدت”. البته تا جایی که میدانم «دفتر تحکیم وحدت» سالهاست وجود خارجی ندارد و منکر هم نمیشوم که حزب “اعتدال و توسعه” در این جبهه حضور داشته باشند. ولی نمیتوان قبول کرد که جبهه اصلاحات در بیانیه چندی پیشش، بنویسد “ما در کنار مردم ایستادهایم” بعد زمانی که همان مردم در خیابان به قتل میرسند، بنویسد “ما در کنار برادران خود در جبهه اصولگرایان” ایستادهایم.
خوشبخنانه شاهد از غیب آمد و سخنان آذر منصوری را در “ایران امروز” خواندم که این بیانیه جعلی از “جبهه اصلاحات” نیست. او میگوید “این انتخاب تاریخی ماست، در کنار مردم، برای ایران” و در ادامه همدردی میکند با خانوادههای جان باختگان، و مهمتر از همه میگوید: بحران امروز، بیش از هر چیز بحران حکمرانی است. من این تکذیب را به فال نیک میگیرم چون در رسانهها حمله به جبهه اصلاحطلبان از هر طرف شروع شد. از جمله خواندم “نگفتیم اینها همان استمرارطلبانند که اکنون در مقابل مردم ایستادهاند”. معتقدم این نشان از شجاعت اخلاقی دارد که منتقدین به این بیانیه، در اصلاح انتقاد عجولانهشان، صحبتهای آذر منصوری را نیز درج کنند.
رژیم حاکم بر ایران با تمام بزرگنمائی و کشتار و سرکوبش، به موضع دفاعی رانده شده. جوششی که از بازار شروع شد به سرعت در حال سرایت به سایر اقشار جامعه میباشد. دو حزب کرد کشورمان (حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومله)، اصناف و سندیکاهای جدیدی که به اعتراضات پیوستهاند، رژیم را ناچار نموده دست به تخریب همصدائی و همراهی اصلاحطلبان با سایر اقشار جامعه بزند. این که مردم و معترضین، با دست خالی، با وجود فقر وحشتناکی که دچارش شدهاند تا چه مدت قادر به ادامه مبارزه میباشند را نمیتوان پیشبینی کرد. ولی خشم و نفرت به قدریست که شهرها و مناطق جدیدی به رزمندگان خیابانی میپیوندند و این روند ظاهرا ادامه هم خواهد داشت.
سوالی که در حال حاضر جوابی برای آن نمیتوان یافت، این است که این اعتراضات روز بهروز خشمگینتر به کجا منتهی میشود؟ جای تعجب و در عین حال تاسف است که با وجود پتانسیل بزرگی که در داخل کشور برای ایجاد یک آلترناتیو وجود دارد همه راهها به درج یک بیانیه منتهی میشود. شخصیتها، گروهها و احزاب، بهتزده و متحیر در انتظار واقعهای میباشند که در راه است. انگار همه، چنان درسی از تجربه نافرجام ۵۷ گرفتهاند که هنوز هم ترس از تکرار آن فاجعه، همه را عاجز از هر اقدام و ابتکاری نموده. یادتان هست بزرگترین جبهه سیاسی ملی سرزمینمان چنان عجولانه به استقبال یک آخوند قرن حجری شتافت که هنوز هم دچار افت و عواقب آن میباشد. پارادوکسی بزرگتر از دو صحنه ترک شاه گریان و ورود با شکوه آخوند، نمیتوان یافت.
نویسنده این سطور به عنوان فردی متعلق به نسل پیش از فاجعه ۵۷، با نگاهی به عقب و گوشه چشمی به آینده، با وجود جو تبزده و خشمگین کنونی جامعهمان، تنها راه حل را در درون کشورمان میبینم. امروز شنیدم که دولت جدید ونزوئلا، که از همان دولتمردان گذشته تشکیل شده، تمام زندانیان سیاسی آن کشور را آزاد کرده، یعنی بهترین اقدام، زمانی که کشور در میان دو راه ترس و اضطراب از یک سو، و از دست دادن استقلال از سوی دیگر قرار دارد.
در ایران نیز، بالاخره رژیم حاکم بر کشورمان باید قادر به این درک باشد که به علت حد بالای جنایات، اعدامها، چپاول و سرکوبی که مرتکب شدهاند بخش بزرگی از جامعه نیز گوشه چشمی به آینده، آیندهای که قادر به دادخواهی و انتقام باشند، دوختهاند. اقدام بسیار بهجای دولت جدید ونزوئلا میتواند درسی برای حاکمان کر و کور کشور ما نیز باشد که راه فرارشان به ونزوئلا بسته شده. آن ممه را لولو برد. کمتر مکانی باقی ماند که حکومتش آماده استقبال از رهبر سالخورده و خرفت، همراه با اعوان و انصار بدنامش باشد.
به هر حال هر چه هم بالا پائین کنیم راه فرار دیگری برای حاکمان کنونی ایران باقی نمیماند به جز این که ردای توبه به تن کنند و از بقایای قربانیان جنایتهایشان، تقاضای عفو و بخشش کنند. مردم نجیب ما در گذشته نیز نشان دادهاند، چنانچه صداقتی در گفتههای زانو به زمینزدگان مشاهده کنند به خاطر صلح و امنیت سر زمینشان، احساس عفوشان به احساس انتقامشان میچربد. ادامه سرکوب و اعدام، این عدم تمایل به بخشش را، در آن روز، که شاید زیاد هم دور نباشد، تقویت میکند.
اینجا نقش سپاه، هم نامعلوم و هم تعیینکننده است، افراد سپاه فرزندان همین سرزمین میباشند. در گذشته چند تن از سران آنها پشت به حاکمیت و رو به مردم کردند. چنانچه تحویل حکومت از نالایقهای گذشته به یک تیم لایق و میهندوست صورت واقعیت بخود بگیرد، سپاه میتواند با ایفای یک نقش تاریخی، به نظم جدید و مردم بپیوندد. بله، قبول دارم، این احتمال در حال حاضر یک آرزو بیش نیست. ولی هر راهحل دیگری نیز در حد یک آرزو میباشد.
در اینجا پیشنهادی به شخصیتی دارم، که با وجود انتقادهایم نسبت به او، احترام برایش نیز قائلم. شاهزاده رضا پهلوی. از نظر این منتقد، ولی علاقمند، خیلی زیبا میبود چنانچه او از خارج کشور، دست دوستی و همکاری به سوی شخصیتها و صاحب نظران مایل به گذار مسالمتآمیز، مانند جمع ۱۷ نفره، و دیگرانی که در زندانند دراز کند و نویسنده فصل جدیدی در تاریخ کشورمان، در زمانی بسیار حساس و بحرانی باشد.
در زمانی که که در چهار گوشه سرزمینمان، اعتراض و غرش، روز بروز دارای وسعت بیشتری میشود، حمله، بدگویی به رضا پهلوی، و از سوی هواداران او به دگرباوران، نه شایسته و نه پسندیده است. بحث جمهوری و پادشاهی نیز نه تنها راه گشا نیست بلکه نوعی خروج از بزرگراهی است که در آن رو به حرکت هستیم.
کاش میتوانستم شاهد وحدتی باشم که با طنین بلند بخوانم: چه مبارک سحری، چه فرخنده شبی. ولی افسوس که این نیز یک آرزو بیش نیست.
داریوش مجلسی، ژانویه ۲۰۲۶
جنبش اعتراضی کنونی در ایران وارد مرحلهای بحرانی و تعیینکننده شده است که به احتمال زیاد در آیندهی نزدیک به تکوین یک شکاف سیاسیِ ساختاری، سخت و عملاً برگشتناپذیر منجر خواهد شد. این شکاف را میتوان به مثابهی «دیوار»ی سیاسی میان دو اردوگاه متخاصم صورتبندی کرد: از یکسو نیروهای مدافع تداوم جمهوری اسلامی و از سوی دیگر نیروهای خواهان گذار از نظم موجود و برچیدن آن. با استقرار چنین دوگانگیای، امکان جابهجایی سیاسی معنادار میان این دو سوی منازعه بهشدت کاهش یافته و هر یک از طرفین وارد وضعیتی میشوند که در نظریههای گذار سیاسی از آن بهعنوان «نقطهی بیبازگشت» یاد میشود. در این وضعیت، میزان هزینههای انسانی، اجتماعی و اقتصادی تحمیلشده بر جامعه، تابع مستقیمی از مدت و شدت مقاومت ساختار قدرتِ در حال افول خواهد بود.
در چنین شرایطی، مسئلهی رهبری نمادین و سرمایهی مشروعیت بینالمللی به متغیری راهبردی بدل میشود. رضا پهلوی، بهواسطهی شناختهشدگی جهانی و پیوند نمادین با دولت سرنگونشدهی پیشین، از سطحی از سرمایهی نمادین، دیپلماتیک و رسانهای برخوردار است که بالقوه میتواند توازن نیروها را در میدان منازعه بهطور معناداری تغییر دهد. حضور فیزیکی او در ایران — فارغ از جایگاه حقوقی یا سیاسیاش — میتواند سهم قابلتوجهی از «قشر خاکستری» را به سوی جنبش اعتراضی بسیج کند، انسجام اپوزیسیون را افزایش دهد و در نتیجه، هم زمان و هم هزینهی مقاومت ساختار حاکم را کاهش دهد.
از منظر محاسبات عقلانی حکومت نیز، نحوهی مواجهه با شخصیتی در سطح نمادین و بینالمللی رضا پهلوی تفاوتی کیفی با برخورد با سایر کنشگران اپوزیسیون دارد. هزینههای سیاسی، دیپلماتیک و مشروعیتیِ حذف فیزیکی او چنان بالاست که رژیم به گزینههای کمهزینهتری چون بازداشت یا محدودسازی سوق خواهد داد. چنین کنشی، در عین حال، میتواند آثار روانی و سیاسی مهمی در جامعه و در درون حاکمیت ایجاد کند و روند ریزش نیروها — از سطوح پایین تا نخبگان سیاسی و اقتصادی — را تسریع نماید.
در این چارچوب، بازگشت رضا پهلوی به ایران در مقطعی که شهروندان عادی در معرض سرکوب خشونتبار ایستادگی میکنند، صرفاً یک کنش نمادین نیست، بلکه مداخلهای راهبردی در معادلهی گذار سیاسی محسوب میشود. تمایز او و فرح پهلوی با دیگر چهرههای اپوزیسیون دقیقاً در همین سطح از «مصونیت نسبی نمادین» و هزینههای بالای بینالمللی برای حکومت نهفته است؛ عاملی که میتواند بهطور مستقیم بر رفتار رژیم و بر مسیر کلی منازعه تأثیر بگذارد.
از منظر نظریههای رهبری سیاسی، اگر کنشگری چون رضا پهلوی از جامعه انتظار شجاعت، فداکاری و پذیرش هزینه دارد، منطق رهبری ایجاب میکند که خود او در این لحظهی تاریخی پیشگامِ تجلی این فضایل باشد. در شرایط انقلابی و گذار، مشروعیت رهبری کمتر از طریق گفتار و بیانیه و بیشتر از رهگذر کنشهای پرمخاطره و مشارکت مستقیم در سرنوشت جمعی ساخته میشود.
در نهایت، آنچه این چارچوب تحلیلی را به آزمونی واقعی برای رهبری بدل میکند، نه ظرفیتهای نمادین یا سرمایهی بینالمللی رضا پهلوی، بلکه آمادگی او برای تبدیل این سرمایهها به کنش پرهزینه و مخاطرهآمیز است. پرسش محوری این است: آیا او حاضر است در لحظهای که جامعهی ایران در معرض بیشترین سطح خشونت دولتی قرار دارد، خود نیز همان سطح از خطر را بپذیرد و در کنار مردمش بایستد؟ یا ترجیح خواهد داد نقش رهبری را از بیرون مرزها و در سطحی کمهزینهتر ایفا کند؟ پاسخ به این پرسش نهتنها سرنوشت جایگاه سیاسی او، بلکه کیفیت اخلاقی و کارآمدی راهبردیِ نقش او در فرآیند گذار را نیز تعیین خواهد کرد.
گذار سیاسی در ایران، بیش از هر زمان دیگری، به مسئلهی زمانبندی، نمادپردازی و کنش رهبری گره خورده است. در شرایطی که جامعه هزینههای سنگینی میپردازد، حضور یا غیبت کنشگران دارای سرمایهی نمادین میتواند تفاوت میان یک گذار کمهزینه و یک فروپاشی پرخشونت را رقم بزند. رضا پهلوی، بهواسطهی جایگاه ویژهاش، در موقعیتی قرار دارد که انتخاب او — میان مخاطرهپذیری و احتیاط، میان حضور و فاصله — نه فقط سرنوشت سیاسی خودش، بلکه مسیر کلی منازعهی ایران را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
۱۸-دی ۱۴۰۴
سلمان گرگانی
تاریخ نگارش: ۱۷ دیماه ۱۴۰۴۰ / ۷ ژانویه ۲۰۲۵
یادآوری
در مردادماه ۱۴۰۴ و سپس در ۴ دیماه، یادداشتهایی به قلم من، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در ر ایرانامروز منتشر شده است.[۱] در آنجا شرح داده بودم که تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» در لحظه اکنون، جای خود را به آرایش جدیدی داده است:
(i) تداومطلبان: طرفداران بقای جمهوری اسلامی متشکل از بخشی از اصلاحطلبان و اصولگرایان سابق که حول موضوع بقای «اصل ولایت فقیه» اتفاق نظر دارند.
(ii) گذارطلبان: حامیان گذار از جمهوری اسلامی که درباره گذار از نظامی مبتنی بر «اصل ولایت فقیه» و عبور از نظام «ولایی» با همدیگر همنظرند.
(iii) سرنگونیطلبان یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی که «گذار» را دور از دسترس میدانند و نسبت به مواضع برخی از «گذارطلبان» مشکوکاند و راهکار کشور را در سرنگونی عاجل جمهوری اسلامی میدانند.
در این نوبت، قصد دارم تا درباره منازعات اقتصادی درون جبهه «تداومطلبان»، تأمل بیشتری کنم و اهمیت آن را برای آینده کشور نشان دهم.
درون جبهه «تداومطلبان» چه خبر است؟
پیشتر گفته بودم که: «وجه مشترک اعضای جبهه «تداومطلبان»، اصرار بر بقای ساختار حکمرانی مبتنی بر «ولایت فقیه» است و از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا جبهه پایداری اعضای این جبهه هستند. در واقع به رغم تفاوتهای قابل تأمل نگرش اعضای این جبهه به مسائلی نظیر سیاست خارجی، اقتصاد و نظایر آن، بر سر یک اصل مهم توافق وجود دارد و آن بقای ساختار کنونی نظام است. وجه افتراق اعضای جبهه «تداومطلبان» نیز مسئله جانشین رهبری است. از اینرو، اعضای این جبهه برای تسخیر جایگاه رهبری با یکدیگر رقابت میکنند. بهطوری که مدتهاست که به شکلی برنامهریزیشده، چهرههایی به عنوان کاندیداهای احتمالی از سوی اعضا مطرح میشوند. به عنوان نمونه، مدتهاست که رسانههای متعلق به برخی از «اصلاحطلبان دیروز و تداومطلبان امروز»، تلویحا اعلام میکنند که حسن روحانی بهترین گزینه برای تصدی این پست است.»
اصلاحطلبان قدیم عضو این جبهه (مانند حزب کارگزاران)، معتقدند که بقای جمهوری اسلامی در گرو بهبود رابطه با غرب، کاهش تنش با اسرائیل، ارایه برخی آزادیهای اجتماعی مانند پوشش اختیاری، رفع فیلترینگ از برخی شبکههای اجتماعی، برخی اصلاحات بروکراتیک، رشد اقتصادی و نظایر آن است. آنها با نظارت استصوابی و ساختار سیاسی اقتدارگرا (با انتخابات نمایشی) مشکلی ندارند؛ مشروط بر آنکه در آن انتخابات نمایشی، راه برای حضور ایشان گشوده و برای بقیه بسته باشد. حضور حسن روحانی بر مسند رهبری، میتواند همه این آرزوها را محقق سازد. نظامی غیردموکراتیک مانند چین، با رشد اقتصادی بالا، تنش حداقلی با غرب و جلب رضایت عمومی مردم. هر چند که اصلاحطلبان عضو این جبهه، همواره در کسوت منتقدان نظام حکمرانی در انظار عمومی ظاهر میشوند، اما واقعیت امر از این قرار است که تمایلی ندارند تا «اصلاحات»، اساس ساختار نظام را دگرگون سازد. بنابراین، اگر قرار باشد که اصلاحاتی هم انجام بشود، این اصلاحات باید عبارت باشد از گشایشی در مسیر راهیابی آنها با مراتب بالاتر در ساختار قدرت. در عین حال، چه اصلاحاتی در نظام رخ بدهد، و چه ندهد، یا اگر قرار باشد که انجام آن اصلاحات فرضی چندصد سال هم طول بکشد، اصل بر حیات و استمرار نظام جمهوری اسلامی است.
اما اصولگرایان قدیم در سوی دیگر این جبهه، از جبهه پایداری، گرفته تا برادران لاریجانی،، محمدرضا باهنر، مدافعان سرسخت همپیمانی و همراهی با بلوک «روسیه – چین» و تداوم تنش با غرب هستند. در عرصه داخل نیز بر این رأی هستند که کوتاه آمدن درباره حجاب و فیلترینگ و نظایرآنها، ادامه حیات جمهوری اسلامی را به خطر خواهد انداخت، چرا که از یک سو، معترضان را جسورتر میکند و از طرف دیگر موجب مسئلهدار شدن و ریزش طرفداران ایدئولوژیک نظام خواهد شد.[۲] به این اعتبار آنها در پی فردی به عنوان جانشینی رهبری هستند که ادامهدهنده طریقت ۴۷ سال گذشته جمهوری اسلامی و حافظ آرمانهای آن باشد.
هر دو سویه این جبهه طرفدارانی در سازمانهای امنیتی و تشکیلات نظامی کشور دارند و هر دو جبهه میکوشند که در آینده نزدیک، سپاه را به سوی خود جلب کنند.
منافع و رانتهای اقتصادی نهفته در پس ماجرا
در دوگانه سنتی «اصلاحطلب – اصولگرا» در دهههای گذشته، رقابت طرفین درباره دستیابی و دسترسی به منابع و منافع و فرصتهای سازمانی و اقتصادی ذیل دولت رسمی شامل زیرمجموعههای قوه مجریه، مجلس و شورای شهر بوده است. اما اکنون، مسئله «جانشینی رهبری»، وضعیت جدیدی را برای هر دو سویه جبهه تداوم طلبان (یعنی اصلاحطلبان – اصولگرایان سابق) پدید آورده است و عرصه نویی برای رقابت فراهم ساخته و آن عبارت است از کوشش برای دستیابی و دسترسی به منابع و منافع و فرصتهای سازمانی و اقتصادی ذیل «انفال».
منافع و رانتهای ذیل دولت رسمی
برخی از اعضای هر دو سویه جبهه «تداومطلبان»، از رانت در بخشهای گوناگون اقتصاد ایران، از جمله رانت حاصل از سیستم ارز چند نرخی، رانت وارادات انحصاری، رانت در خودروسازیهای خصولتی، رانت در پروژههای عمرانی و آبی، رانت در حوزه نهادههای دامی، رانت در بخش نفت و پتروشیمی، رانتهای حاصل از دور زدن تحریمها، رانت سیمکارت سفید و غیره و غیره برخوردار و منتفع بوده و هستند. بهعلاوه، تسخیر قوه مجریه برای هر یک از جناحهای داخل جبهه «تداومطلبان» به منزلهی دسترسی به تعداد بسیار بالایی از مناصب دولتی است.
بر اساس گزارشات ادواری دیوان محاسبات، نزدیک به ۳۰۰۰ شرکت دولتی و شبهدولتی در کشور وجود دارند و دولت از طریق وزراء و روسای دستگاههای اجرایی ذیربط قادر است تا بیش از ۶۴۰۰ نفر مدیران ارشد و اعضای هیأت مدیره را بهطور مستقیم و غیرمستقیم منصوب نماید.[۳] به ترتیب وزیر اقتصاد، وزیر نفت، وزیر نیرو، وزیر صمت و وزیر جهادکشاورزی بیشترین فرصتها را برای انتصاب افراد دارند و به همین سبب، صدور رأی اعتماد به وزاری پیشنهادی دولت توسط مجلس ، مستلزم بدهبستانها و دادوستدهایی میان وزرا و نمایندگان است. البته این مدیران نیز قادرند تا مشاوران یا کارگزارانی را به خدمت بگیرند و درباره انعقاد قرارداد با شرکتهای شبهخصوصی تصمیمگیری کنند و بالطبع تمامی این موارد نیز فرصتهایی طلایی را برای دسترسی به رانت فراهم میساخته است.
منابع اقتصادی و نظامی ذیل انفال (فرصت جدید)
انفال عبارت است از مجموعه داراییهایی که در دوران غیبت امام معصوم، تصدی آنها بر عهده ولی فقیه قرار میگیرد.[۴] «ستاد اجرایی فرمان امام»، «آستان قدس رضوی»، «آستان حضرت معصومه»، «سازمان اوقاف» و «کمیته امداد امام خمینی»، بنیادهایی نظیر «بنیاد مستضعفان»، «بنیاد مسکن انقلاب اسلامی»، «بنیاد پانزده خرداد»، «بنیاد علوی» و سازمانهایی نظیر «سازمان اقتصادی کوثر»، «سازمان صدا و سیما» و غیره، در واقع هلدینگها یا زیرمجموعههای انفال به شمار میروند. هر کدام از این سازمانها به نسبتهای مختلفی مالک شرکتها، مؤسسات اقتصادی، زمینها و اراضی بسیار بزرگ هستند و از منابع سرزمینی گوناگونی (مانند نفت، معادن و غیره) برای فعالیتهای اقتصادی خودشان برخوردارند.[۵]
افزون بر این، برخی از سازمانهای نظامی و انتظامی زیرمجموعه ولی فقیه نظیر سپاه، از طریق زیرمجموعههایشان نظیر قرارگاه سازندگی خاتمالانبیا، و نظایر آنها، فعالیتهای اقتصادی گوناگونی نظیر پیمانکاری و بازرگانی انجام میدهند.
بهعنوان نمونه، «بنیاد پانزده خرداد» مالک مجموعهای از اموال و کارخانههای مصادره شده پس از انقلاب ۵۷ است؛ بنگاههای اقتصادی متعددی نظیر: گروه صنعتی سپنتا (و ۷ شرکت زیرمجموعهاش) تولیدکننده لوله و پروفیل فولادی، شرکت صنایع فلزی ایران در صنایع فولادی، شرکت پاکینهشوی (تولیدکننده مواد شوینده و بهداشتی) و شرکت تولیپرس، شرکت تولید دارو و شرکت غذایی کیوان و شرکتهای معدنی سجاد، نوآور، توسعه باغات سبز و صنایع جانبی، صنعتی و سرمایهگذاری سپنتا (صنعتی سپنتا)، صنعتی و تولیدی آلومرول، گروه صنعتی نقش ایران، دفتر خدمات مسافرتی ایرانتور (ایران تور)، شیمی دارویی ریحانه اصفهان، تولیدات پتروشیمی قائد بصیر، مؤسسه صندوق قرض الحسنه ایسار بنیاد، بازرگانی تعاهد وحدت، سرمایهگذاری البرز، کارخانجات پارس ماشین، کشت و صنعت پیاذر، لالههای خرداد (کشت و صنعت لالههای ۱۵ خرداد)، تجارتی پایور ایران، افشره، کی.بی. سی، کامپیوتر البرز، تکنو صنایع، پخش البرز، البرز دارو، ایران دارو، مهنام، ویتانا، تولید فرآوردههای شیمیائی ایران، تولیدی سولفاتیک، تولیدی سولفات شاهد اراک، داروسازی سبحان، فرآوردههای شیمی درمانی سبحان، صنایع بستهبندی البرز.
طبعا هر دو سویه جبهه تداومطلبان (اصلاحطلبان و اصولگرایان سابق)، طرفدار آن نوع جمهوری اسلامیای هستند که بقای «اصل ولایت فقیه» در آن تضمین شده باشد و آنان بتوانند بر زیرمجموعههای اقتصادی موسوم به «انفال» مستولی شوند. به بیان دیگر، یکی از دلایل نزاع سیاسی مثلا میان «حزب کارگزاران سازندگی» و «جبهه پایداری» بر سر «جانشینی رهبری»، تصاحب یک عرصه جدید از ثروت، شامل زیرمجموعههای انفال است که تا کنون دور از دسترس ایشان بوده است. اما اکنون به چند دلیل دسترسی به آن را محتمل میدانند. «جانشینی رهبری» میتواند به دلیل کنارهگیری رهبر فعلی به دلیل کهولت سن یا به دلیل تصمیم نظام حکمرانی مبنی بر انتصاب یک رهبر جدید یا نظایر آن باشد.
| وضعیت نزاع قدرت درون تداوم طلبان |
|---|
| سویههای درون جبهه «تداومطلبان» | سویه اصلاحطلبان | سویه اصولگرایان |
|---|---|---|
| نمایندگان هر سویه (به عنوان نمونه) | حزب کارگزاران سازندگی و روزنهگشایانی مانند حزب عهد ایران | جبهه پایداری |
| برخی از چهرهای مطرح | روحانی، ظریف، کرباسچی، قوچانی، آذر منصوری و ... | جلیلی، رسائی، آقاتهرانی، خضریان و ... |
| مواجهه با رهبری کنونی | انتقاد از عملکرد رهبر فعلی، حمایت از شعارهایی بر ضد او و تلاش برای جایگزین کردن یک رهبر جدید (مانند حسن روحانی) | حمایت واقعی یا صوری از عملکرد رهبر فعلی و تلاش برای جایگزین کردن یک رهبر جدید (از درون جبهه پایداری) |
| گفتمان مسلط | مدافع تحولاتی در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی و در ذیل اصل ولایت فقیه، حفظ الگوی اقتصادی انفال و تداوم پیوند دین با سیاست، شامل: رابطه مثبت با غرب و آمریکا، دوری جستن از بلوک روسیه و چین، پوشش اختیاری و لغو قانون حجاب زنان، رفع فیلترینگ شبکههای اجتماعی، کاهش تنش با اسرائیل، تحول در صدا و سیما، قطع بودجه نهادهای مذهبی (مانند جامعة المصطفی) و غیره | مدافع وضع موجود در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی و در ذیل اصل ولایت فقیه، حفظ الگوی اقتصادی انفال و تداوم پیوند دین با سیاست، شامل: استحکام روابط با بلوک روسیه و چین، پوشش اجباری و اجرایی شدن قانون حجاب اجباری، فیلترینگ شبکههای اجتماعی، تداوم تنش با اسرائیل، توسعه نهادهی دینی و مذهبی، تداوم عمکرد صداد و سیما، بودجه نهادهای مذهبی (مانند جامعة المصطفی) و غیره |
| رسانهها | هممیهن، سازندگی، سیاستنامه، آگاهی نو، کتابنامه و ... | سایت دیده بان ایران |
| عنصر وحدتبخش در این جبهه: | حفظ چارچوب نظام کنونی و بهرهمندی از مواهب انفال، گریز از دموکراسی |
| موضوع رقابت | رهبر بعدی چه کسی باشد؟ |
تحولات نفتی در داراییهایِ انفال
الف) انتقال مالکیت از ملی به انفال
انتقال مالکیت نفت از یک منبع به ظاهر ملی (و در واقع دولتی) به زیرمجموعه داراییهایی انفال، در سال ۱۳۶۶ با استناد به ماده ۲ قانون نفت متحقق شد.[۶]
ب) انتقال مسئولیت فروش
به رغم انتقال مالکیت نفت از ملی به انفال در سال ۱۳۶۶، بهرهمندی از منافع آن عملا تا ابتدای دهه ۱۴۰۰ در اختیار دولت بود. اما در گام دوم این جابهجایی، از سال ۱۴۰۱ به بعد، مسئولیت فروش نفت بهتدریج از دولت گرفته شده و بر اساس مصوبات قانونی، به نهادها یا اشخاص غیرتخصصی خارج از دولت (زیرمجموعه انفال) واگذار میشود. به عنوان نمونه، اعطای مجوز فروش نفت به نیروهای مسلح در سال ۱۴۰۱، یک نمونه از انتقال مسئولیت فروش است.[۷]
ج) انتقال عواید فروش نفت از دولت به انفال
اما در سومین گام، تیر خلاص به «نفت» را مسعود پزشکیان شلیک نمود. او بخش اعظم عواید نفتی را از لایحه بودجه کشور خارج نمود و بودجه را متکی به مالیات نمود.[۸] مهرداد وهابی در این باره معتقد است که درآمد نفتی دستگاه دولتی، از بودجه رسمی کشور حذف شده و به نهادهای تحت پوشش انفال منتقل شده است.[۹]
به این اعتبار، مبارزه برای تسخیر کرسی «رهبری»، اهمیتی دوچندان برای اعضای جبهه «تداومطلبان» را یافته است. چرا که از منظر ایشان، صاحب این کرسی در آینده، مالک منابع نفتی کشور خواهد بود.
سایر جذابیتهای «کرسی رهبری» برای رقبا
اما دسترسی به بخشهای اقتصادی «انفال»، تنها انگیزه رقبای داخل جبهه «تداومطلبان» برای تسخیر «کرسی رهبری» نیست. آنها تمایل دارند تا بر سایر سازمانهای زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی ایران نیز سیطره پیدا کنند. سازمانها و نهادهایی مانند: قوه قضائیه ایران، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی امنیت ملی، صندوق توسعه ملی، سازمان بسیج مستضعفین، ارتش جمهوری اسلامی ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، فرماندهی انتظامی جمهوری اسلامی ایران، سازمان عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران، سازمان عقیدتی سیاسی فرماندهی انتظامی، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، سازمان حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران، سازمان حفاظت اطلاعات ارتش، سازمان حفاظت اطلاعات فرماندهی انتظامی، مؤسسه کیهان، مؤسسه اطلاعات، نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاهها،، نمایندگان ولی فقیه در استانها، شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای عالی فضای مجازی و غیره.
اعتراضات زمستان ۱۴۰۴
اعتراضات زمستان ۱۴۰۴، از اوایل دیماه از بازار تهران و چند مرکز تجاری مهم در تهران آغاز شد و سپس به دانشگاهها و دیگر مراکز و در شهرهای دیگر در سطح کشور گسترش یافت. موضوع این اعتراضات بهطور کلی نارضایتی از نظام حکمرانی جمهوری اسلامی است که مسبب بروز بحرانهای اقتصادی، افزایش تورم، بیکاری، فساد ساختاری، نابرابریهای اجتماعی، محدودیت آزادیهای فردی و سیاسی، سرکوب حقوق مدنی، بحران در روابط بینالمللی، صرف منابع کشور در ماجراجوییهای فرامرزی و نظایر بوده است.
در عین حال نباید از نظر دور داشت که اصلاحطلبان داخل جبهه تداومطلبان نیز، این اعتراضات را فرصتی برای جایگزین کردن اجرای پروژه جانشینی رهبر میدانند. آنها تمایل دارند تا این اعتراضات، در حدی باشد که بتوانند رهبر مورد نظر خودشان را به جای رهبری فعلی بنشانند و سپس اعتراضات خاتمه یابد. بنابراین همچنانکه که پیشتر گفته شد، در کسوت اپوزیسیون و منتقدان نظام حکمرانی در انظار عمومی ظاهر میشوند و فیگور مصلح اجتماعی و سیاسی را به خود میگیرند.
ترامپ و ایران
مایکل رابین (Michael Rubin) به تازگی گفته است که «نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند».[۱۰] روبین پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ «امریکن اینترپرایز» و از تحلیلگران باسابقه در امور ایران است و این سخنان را نباید تخیلات ذهنی او پنداشت. روبین در ادامه میگوید: «من اصلاحطلبان را صادق نمیبینم و باور ندارم که ایرانیها هم این را میخواهند، اما مطمئن نیستم آیا دونالد ترامپ این را تشخیص میدهد یا برایش مهم باشد.»
اظهارات روبین را در کنار دعاوی اخیر تام توگندهات (Tom Tugendhat)، نماینده پارلمان بریتانیا و وزیر پیشین امنیت این کشور بگذارید که او نیز به تازگی درباره تماس برخی مقامهای ایرانی با سرویسهای خارجی درباره «پس از سقوط» سخنان مبهمی را مطرح کرده بود.[۱۱]
تذکر
این بحث را در یادداشتهای دیگری همچنان ادامه خواهم داد. اما جا دارد که بار دیگر تأکید کنم که دستور کار این نوشته، دفاع یا رد نظرات و دیدگاههای جبهههای سیاسی معرفی شده نیست؛ بلکه صرفا کوشش شده تا وجود و موقعیت این سه جبهه و تمایزات میان آنها نمایان و آشکار شود.
—————————-
برخی از منابع و مراجع
[۱] رجوع کنید به:
تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
[۲] در یادداشت «چرا اصلاحات در ایران به بنبست رسیده است؟»، به تفصیل درباره طرفداران ایدئولوژیک نظام سخن گفتهام.
[۳] برای نمونه رجوع کنید به:
ایرنا (۱۴۰۳) انتصاب بیش از ۶۴۰۰ عضو هیات مدیره به طور مستقیم و غیرمستقیم توسط دولت، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران.
خبرآنلاین (۱۴۰۴) گزارش تکان دهنده دیوان محاسبات از عملکرد شرکتهای دولتی در سال ۱۴۰۲؛ ۹۵هزار و ۹۶۶ میلیاردتومان زیان خالص!/ انتقاد نماینده مجلس از اسراف شرکتهای دولتی.
[۴] در بین اقتصاددانان ایرانی، مهرداد وهابی نخستین کارشناسی بوده که توجه ویژهای به اقتصاد سیاسی انفال داشته است و من نیز، به تأسی از او، موضوع انفال را در حوزه اقتصاد سیاسی محیط زیست» پی گرفتهام.
[۵] برای آشنایی با نقش اقتصادی انفال در بخش کشاورزی و آب، به محتواهایی زیر مراجعه بفرمایید:
منتفعان رانت آب و انرژی چه کسانی هستند؟ گزارش شهرام اتفاق در انجمن دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف
اقتصاد سیاسی آب در ایران - نگاهی به ریشه های بحران و راهکارها - شهرام اتفاق - سوتای آلمان با همکاری گروه محیط زیست دانشگاه صنعتی شریف.
درسگفتارهای اقتصاد سیاسی آب - شهرام اتفاق.
فروپاشی در کمآبی: جواد حیدریان، بنفشه زهرایی، سروش کیانی قلعه سرد و شهرام اتفاق در اکوایران
[۶] رجوع کنید به:
قانون نفت - مصوب ۱۳۶۶/۰۷/۰۹ مجلس شورای اسلامی، سامانه قوانین و مقررات.
قانون اصلاح قانون نفت مصوب ۱۳۹۰ – رسانه اختبار.
[۷] رجوع کنید به:
چرا دولت در سال ۱۴۰۱ اختیار فروش نفت را به نهادها یا اشخاص غیرتخصصی واگذار کرده؟ - رسانه خبرآنلاین.
اعطای مجوز فروش ۴.۵ میلیارد یورویی نفت به نیروهای مسلح – خبرگزاری مهر.
[۸] مالیات از نفت جلو زد. خبرگزاری جمهوری اسلامی.
[۹] مهرداد وهابی (۱۴۰۰) اقتصاد سیاسی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴؛ ریشهها و زمینهها.
[۱۰] مایکل روبین: نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند. رسانه رادیو فردا.
[۱۱] چند مقام ایرانی برای پس از سقوط با سرویسهای خارجی در ارتباطند. رسانه ملیون.
گذار بدون همبستگی اپوزیسیون ممکن نیست، همبستگی همه در اپوزیسیون شدنی نیست!
جمهوری اسلامی: فروپاشی و پایداری
فرسایش بک نظام سیاسی، حتی اگر همهجانبه و ژرف باشد، بهخودیخود به گذار سیاسی نمیانجامد. حکومتهایی که از حیث اقتصادی ناتوان، از نظر فرهنگی بیاعتبار و از منظر سیاسی منزویاند، میتوانند در نبود بدیلی بسزا پابرجا بمانند. مسئلهٔ اصلی ایران امروز، نه بحرانهای نظام ولایی، بلکه ناتوانی اپوزیسیون در ارایه نظمی بدیل است که بتواند هم مشروعیت سیاسی و هم توان کنش جمعی را در خود گرد آورد.
اقتصاد جمهوری اسلامی فرسوده است. سقوط ارزش پول و مهاجرت نیروی انسانی از نشانههای آناند. رانتخواری، انحصار نهادهای نظامی و مذهبی و سیاستگذاری دستوری نتیجهای جز این نمیتوانست داشت.
گسست فرهنگی میان ارزشهایی که نظام میپسندد و آنچه مردم میخواهند فزاینده است. حجاب، نماد ارزشی نظام، به نماد نافرمانی جامعه مدنی بدل شده است. سبک زندگی مردم راهی جدا از دولت یافته است. ترانههای اعتراضی به جای سرودهای رسمی و جشنهای ایرانی به جای آیینهای تحمیلی نشستهاند.
در سیاست، شکاف میان مردم و حکومت ساختاری شده و سازوکار میانجیگری از میان رفته است. برخی از ستونهای نظام امروز از حاکمیت جدا شده و مخالف شدهاند. در برون مرز، پشتیبانی از گروههایی که جامعه جهانی تروریست میشناسد، نظام ولایی را در جهان تنهاتر از پیش کرده است.
جمهوری اسلامی دیگر نمیتواند با ارزشهای خود بر رفتار و احساسات مردم اثر گذارد و بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را با هنجارهای ایدئولوژیک خود درمان کند. از همین رو، همواره با بحران روبهروست و چارهای جز کنترل و زور اداری و امنیتی ندارد.
چرا با وجود همه نشانههای فروپاشی، نظام ولایی همچنان پابرجاست؟ چون هیچ نظامی در پی بحران درونی سقوط نمیکند. نظامها زمانی فرو میریزند که بدیلی سازمانیافته آن را به زیر کشد و به جایاش نشیند. سقوط نظام شاهنشاهی در سال ۱۳۵۷ به دلیل بحرانهای اقتصادی و فرهنگی و سیاسی نبود که امروز جمهوری اسلامی را گرفتار کرده است. نظام شاهنشاهی سقوط کرد چون بدیلِ سازمانیافتهای در برابر داشت. بازه زمانی اعتراضات مردم علیه جمهوری اسلامی در سالهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، بلند آهنگتر از اعتراضهایی بود که به انقلاب اسلامی انجامید. با وجود این، نظام ولایی در نبودِ یک نیروی جایگزین بهجای خود ماند.
شورشهای خودجوش مردمی از توان نظام ولایی میکاهند، اما آن را سرنگونی نمیکنند. جایگزینی نظام ولایی نیازمند نیرویی است که دوران گذار را رهبری کند. همبستگی ملی، حلقه گمشده در گذار از جمهوری اسلامی است. اما همبستگی ملی خودبهخودی نیست. نیرویی باید آن را بهوجود آورد. چنین نیرویی میباید نخست در اپوزیسیون فرادست شود. ما در این نوشته به همین میپردازیم.
دو مبارزه همزمان در دوران گذار
گذار از استبداد تنها نبرد اپوزیسیون با حکومت خودکامه نیست. هر گذار سیاسی دو مبارزه همزمان در دل دارد: مبارزه برونی اپوزیسیون با حاکمیت سرکوبگر و مبارزه درونی میان نیروهای اپوزیسیون برای فرداستی سیاستی که باید به جای حکومت خودکامه بنشیند.
مبارزه برونی سخت، اما آسان فهم است، چون اپوزیسیون به روشنی با حکومتی میجنگند که سرکوب و زندان و شکنجه و اعدام و تبعید میکند و از همینرو مشروعیت ندارد.
مبارزه درونی پیچیده و سرنوشتساز است. پیچیده است زیرا مردم ناراضی برای نیروهای اپوزیسیون که با حکومت سرکوبگر میرزماند مشروعیت قائلاند و بدون آنکه از چند و چون برنامههای سیاسی آنها آگاهی داشته باشند، انتظار دارند که با حکومت بجنگند و نه با یکدیگر. مبارزه میان نیروهای اپوزیسیون سرنوشتساز هم هست. چون چندوچون حکومتی که به قدرت میرسد نتیجه همین مبارزه درونی اپوزیسیون است. حکومت ایران پس از فروپاشی نظام پادشاهی اسلامی شد چون پیش از آن آیتالله خمینی در اپوزیسیون فرادست شده بود.
تجربه آفریقای جنوبی، لهستان، اسپانیا، پرتغال و دیگر کشورها نیزنشان میدهد که گذار به دموکراسی زمانی کامیاب شد که نیروهای دموکرات فرادست شدند و رهبری را بهدست گرفتند. در اسپانیا، پس از مرگ فرانکو، کمونیستها در پی جمهوری سوسیالیستی، فالانژیستها بهدنبال «فرانکویسم تعدیلشده» و اقتدارگرایان خواهان سلطنتمطلقه بودند. اما آدولفو سوارس و پادشاه خوان کارلوس با همکاری و پشتیبانی سوسیالیستها و دموکراتهای مسیحی موفق شدند رهبری را بهدست گیرند و کشور را به دموکراسی هدایت کردند.
در پرتغال نیز، پس از انقلاب میخک در ۱۹۷۴، کمونیستها خواهان دیکتاتوری پرولتاریا و افسران رادیکال خواهان حکومت نظامی چپگرا بودند. اما نیروهای دموکرات در اپوزیسیون توانستند بخش بزرگی از اپوزیسیون را گرد اصول دموکراتیک متحد کنند و کشور را تا برپایی دموکراسی رهبری کنند.
در آفریقای جنوبی، اگر جنبش پانآفریکنیست (PAC) یا جریانهای شبهنظامی رهبری را به دست میگرفتند، کشور گرفتار اقتدارگرایی قومی و سفید-ستیزی میشد. اما نلسون ماندلا با کمک بخشی از کنگره ملی آفریکا (ANC) توانست کشور را به سوی دموکراسی، برابری نژادی و انتخابات آزاد رهبری کند.
در لهستان، بخشی از اپوزیسیون خواهان اصلاحات در درون نظام سوسیالیستی و بخشی دیگر پیرو برتری قومی بودند. اما لخ والسا از سندیکای همبستگی در پی جایگزینی بنیادین نظام بود و از همین رو، اتحاد با این نیروها را نپذیرفت و جنبش را تا براندازی حکومت تکحزبی و برقراری آزادی بیان رهبری کرد. اگر چپهای ضدلیبرال یا ملیگرایان اقتدارگرا فرادست میشدند، کشور بهجای دموکراسی، به دولتی شبهتوتالیتر بازمیگشت.
این تجربهها نشان میدهند که همبستگی ملی برای گذار به دموکراسی را نباید با وحدت همهجانبه یکی پنداشت. وحدت، بهمعنای یکیشدن همه، نه شدنی است و نه خواستنی. همه نیروهایی که با حکومت مستبد جمهوری اسلامی مخالفاند پیرو هویت ملی، دموکراسی و حاکمیت مردم نیستند و با آنها نمیتوان وحدت کرد.
یکی از برجستهترین نمونهها، جریان چپگرای «محور مقاومتی» تودهایستی است. این جریان در دشمنی با غرب و اقتصاد بازار آزاد با جمهوری اسلامی اشتراک سیاسی دارد، ستایشگر رویارویی روسیه و چین با آمریکاست، تجاوز نظامی روسیه به اوکراین را عادلانه میداند و از انتقال ثروت ملی ایران به گروههای نیابتی همچون حزبالله لبنان برای دشمنی با اسرائیل و آمریکا پشتیبانی میکند.
نمونه دیگر، سلطنتطلبان افراطی هستند که مشروطه را نمیپذیرند و خواهان سلطنت مطلقه بدون حاکمیت قانون و مردم هستند. این دسته با طرد دگراندیشی و حق آزادی بیان و انتخاب، نه تنها راه را بر همبستگی ملی میبندند، بلکه آسیب جبرانناپذیری به پادشاهی مشروطه و آزادیخواه میزنند. اپوزیسیون ملی آزادیخواه با نیروهای قومگرای جداییطلب و چپگرای پیرو تبعیض طبقاتی نیز نمیباید متحد شود، بلکه میباید در اپوزیسیون فرادست شود و رهبری گذار از جمهوری اسلامی را به دستگیرد.
پس دموکراسیخواهان نه تنها با حکومت سرکوبگر، بلکه با گرایشهای خودکامگی در درون اپوزیسیون هم میجنگند و تنها با نیروهای پیرو اصول ملی دموکراتیک همراه میشوند و نه با همه مخالفان جمهوری اسلامی. این مبارزه درونی اپوزیسیون است که حکومت پس از فروپاشی را تعیین میکند.
گفتمان اپوزیسیون ملیگرای آزادیخواه برای گذار از جمهوری اسلامی
گفتمان نیروی ملیگرای آزادیخواهی که باید در اپوزیسیون فرادست شود و رهبری دوران گذار را بر دوش گیرد، تنها زمانی میتواند چنین نقشی را ایفا کند که بنیانی همخوان ویژگیهای فرهنگی و تاریخی ایران داشته باشد و نیز با فلسفهٔ جهانپسند آزادی و قانونخواهی سازگار باشد.
ستونپایه فلسفی این گفتمان اندیشه ایرانشهری است که قومی و نژادی و خواهان بازگشت به گذشته باستانی نیست، بلکه رویکردی فرهنگی و تاریخی و بر دو اصل استوار است: زبان فارسی بهعنوان زبان مشترک، و ارزشهای تاریخی مانا همچون دادگری، خردورزی و دگرپذیری. هر کس این سرزمین را میهن خود بداند، زبان فارسی را زبان مشترک بشمارد و ارزشهای با پیشینه تاریخی را پاس بدارد در سپهر ایرانشهری است. در درازنای تاریخ، ایرانشهری نگهبان هویت ملی در برابر هجوم بیگانه، ایدئولوژیهای انیرانی و فتنههای گسست بوده است؛ و در بزنگاه کنونی نیز چنین نقشی دارد.
انقلاب مشروطهٔ ۱۲۸۵ این اندیشه را بهروز کرد: حاکمیت ملت را جایگزین خودکامگی سلطانی و مذهبی ساخت و حقوق فردی را بهجای رتبه و امتیاز نشاند. بدینگونه، فرّهٔ شهریاری با رأی مردم و بنیاد دادگری با حقوق فردی مدرن شد. از همین رو، مشروطگی ارا نمیباید به پادشاهی فروکاهید. پادشاهی تنها یکی از صورتهای ممکن آن است. جانمایه اندیشه مشروطگی، حاکمیت قانون و برتری رأی مردم است. انقلاب ۱۳۵۷ اما، از مشروطه انتقام گرفت و مشروعه متولیان دین را به حاکمیت بازگرداند. از همین رو، میباید مشروطگی را به قدرت بازگردانید.
این چارچوب نه تنها با ویژگیهای ایران سازگار است، بلکه با تجربهٔ گذارهای موفق نیز همخوانی دارد. در اسپانیا، پس از مرگ فرانکو، نیروهای دموکرات زمانی توانستند رهبری را به دست گیرند که گفتمان آزادیخواهی را با پیشینهٔ تاریخی اسپانیا در قانونگرایی و سنت پارلمانی پیش از جنگ داخلی پیوند زدند. آنان به حافظه جمعی اسپانیاییها از «جمهوری دوم» (۱۹۳۱–۱۹۳۶)، تجربهٔ قانون اساسی ۱۸۷۶، و آرمان دیرپای «آشتی ملی» ارجاع دادند؛ یعنی به همان بخشهایی از تاریخ اسپانیا که پیش از فرانکو وجود داشت و ریشه در هویت سیاسی اسپانیا داشت.
در پرتغال، پس از انقلاب میخک، نیروهای دموکرات گفتمان خود را بر هویت اروپایی پرتغال و سنت لیبرالی قرن نوزدهم بنا کردند. آنان به گذشتهٔ پرتغال بهعنوان کشوری دریانورد، بازرگان و پیوندخورده با اروپا اشاره کردند و گذار را «بازگشت به مسیر تاریخی پرتغال» معرفی کردند — مسیر تاریخیای که پیش از دیکتاتوری سالازار وجود داشت و در حافظهٔ ملی پرتغالیها زنده بود.
در لهستان، جنبش همبستگی زمانی فرادست شد که آزادیخواهی را با هویت ملی–کاتولیک لهستان پیوند زد. لخ والسا و روشنفکران همبستگی، زبان سیاسی خود را از دل تاریخ لهستان بیرون آوردند: مقاومت در برابر سلطهٔ خارجی از قرن نوزدهم، نقش کلیسا در هویت ملی، و سنت دیرپای استقلالخواهی که در قیام ورشو و جنبشهای ضدروسی ریشه داشت. آنان آزادی را ادامهٔ همان «راه لهستانی» معرفی کردند که در حافظهٔ جمعی مردم جای داشت.
در آفریقای جنوبی نیز نلسون ماندلا زمانی توانست رهبری گذار را به دست گیرد که آزادیخواهی را در قالب هویت مشترک آفریقای جنوبی بازتعریف کرد. او به پیشینهٔ تاریخی مبارزهٔ مشترک سیاه و سفید علیه استعمار بریتانیا، نقش قبایل و اقوام در ساخت ملت، و تجربهٔ مشترک رنج اشاره کرد و از دل آن مفهوم «ملت رنگینکمان» را ساخت — هویتی که همهٔ گروهها را در یک چارچوب ملی جای میداد.
در همهٔ این تجربهها، گفتمان دموکراتیک زمانی پیروز شد که آزادی را در قالب هویت ملی بیان کرد؛ نه در قالب ایدئولوژیهای انتزاعی. گذار زمانی ممکن شد که این گفتمان فرادست شد: «آزادی ادامه تاریخ ماست، نه گسست از آن.»
بنیاد فلسفی ایرانشهری–مشروطگی برای آنکه بتواند نقش راهبردی گذار از جمهوری ولایی به دموکراسی ایرانی داشته باشد باید با نیازهای دوران مبارزه همخوان شود. پیمان پنجبُنی صورتبندی این همخوانی است: یکپارچگی ایران، حقوق بشر بهعنوان ستونپایهٔ زندگی اجتماعی، دموکراسی بر پایهٔ «یک ایران، یک ملت» و «یک ایرانی، یک رأی»، اقتصاد بازار–بنیاد همراه با توانمندسازی شهروندی، و پیوستن به پیمانهای بینالمللی و نزدیکی به دموکراسیها.
گذار از نظام ولایی به دموکراسی ایرانی نیز تنها زمانی کامیاب میشود که گفتمان ایرانشهری–مشروطگی و پیمان پنجبُنی در مبارزه درونی اپوزیسیون فرادست شود و رهبری را بهدست گیرد. اما این فرادستی به معنای نفی تکثر یا تحمیل تفسیری واحد نیست. تجربهٔ گذارهای موفق نشان میدهد که همبستگی دموکراتیک توافق بر اصول بنیادین است، نه پیروی از یک ایدئولوژی واحد. نیروهای اپوزیسیون میتوانند در اقتصاد، سیاست خارجی یا حتی در تفسیر ایرانشهری و مشروطگی اختلاف داشته باشند، اما باید بپذیرند که این اختلافها را به رای ملت واگذار کنند. همبستگی نافی رقابت مدنی نیست؛ اما مخالف ستیز ویرانگر است — ستیزی که حذف دیگری را هدف میگیرد. همبستگی دموکراتیک یعنی توافق بر اصول و واگذاشتن اختلافها به داوری مردم. بدون چنین سازوکاری، اپوزیسیون ملیگرای آزادیخواه پراکنده میماند و نیروهای غیرملی و غیردموکرات فرادست میشوند؛ و حتی اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، گذار به دموکراسی ممکن نخواهد شد.
یکی از تنشهایی که همبستگی ملی را تهدید میکند، اختلاف بر سر شکل نظام — پادشاهی یا جمهوری — است. دلبستگی به پادشاهی یا جمهوری، مشروع و حق هر ایرانی است، اما این اختلاف نباید به شکاف میان نیروهای ملیگرای آزادیخواه بدل شود. ملیگرای آزادیخواه به رای آزاد مردم باور دارد؛ بنابراین میپذیرد که شکل نظام آینده را نیز باید به رای مردم واگذاشت. کسانی که در دوران گذار شکل نظام آینده را پیش از رای مردم تعیین کنند، در حقیقت حق مردم برای انتخاب را نادیده میگیرند. تجربه انقلاب مشروطه نشان میدهد که میتوان بر حاکمیت قانون و مردم توافق کرد، بدون آنکه شکل نظام از پیش تعیین شود. مشروطهخواهان بر محدود کردن قدرت شاه به قانون اساسی و پارلمان توافق کردند، نه بر برچیدن پادشاهی. امروز نیز، همبستگی ملی باید بر اصول دموکراتیک ملی استوار باشد. پس از گذار، در دوران دموکراسی، پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان میتوانند در رقابت آزاد، مردم را متقاعد کنند و رأی بگیرند.
همبستگی بر بنیاد اندیشه ایرانشهری-مشروطگی و پیمان پنجگانه نه آرزویی اخلاقی، بلکه شرط گذار به دموکراسی است.
رهبری در دوران گذار: از اندیشه به عمل
گفتمان تنها زمانی به نیرویی مؤثر بدل میشود که رهبری بتواند آن را از سطح اندیشه به سطح عمل سیاسی برکشد، چنانکه گفتمان دموکراتیک در تجربههای گذار همچون در اسپانیا، پرتغال، لهستان و آفریقای جنوبی، هنگامی فرادست شد که رهبری توانست آن را به سازماندهی، اعتمادسازی و کنش جمعی تبدیل کند. هیچ گذار سیاسی بدون رهبری به سرانجام نرسیده است. رهبری زینت سیاست نیست، شرط امکان آن است.
شوربختانه، در فضای اپوزیسیون سیاسی ایران، به ویژه پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، «رهبریهراسی» ریشه دوانده است. این هراس همچون واکنشی روانی به تجربههای تلخ پیشین قابلفهم است، اما اگر به اصل نظری بدل شود، همچنان که برای بسیاری از چپگرایان در اپوزیسیون شده است، مانعی برای گذار است. چنین نیست که هر گونه رهبری الزاماً به استبداد میانجامد.
هیچ کار اجتماعی بیرهبری ممکن نیست. کار رهبری پیادهکردن اندیشه در عمل است با بهکاربست و سازماندهی منابع انسانی و مادی. روشن است که رهبر مستبد، همچون لنین و هیتلر و خمینی برای پیادهکردن اندیشه استبدادی و رهبر آزادیخواه برای پیادهکردن اندیشه دموکراتیک میکوشد. همانگونه که پیش از این آمد، رهبری در تجربههای گذار با ساختن چشمانداز مشترک و تبدیل تکثر پراکنده به همبستگی سازمانیافته توانست اندیشه دموکراسی را در عمل پیاده کند.
از دیدگاه نظری، مخالفت با رهبری نادرست است و جای بحث ندارد. اما اگر مخالفت با مورد رهبری شاهزاده رضا پهلوی است، این حق طبیعی هر شهروندی است. شماری از ایرانیان هوادار نظام پادشاهیاند و در رضا پهلوی توانش شاهی میبینند و از همین رو، هوادار رهبری وی هستند. شماری دیگر، به رضا پهلوی همچون سرمایهای سیاسی مینگرند و رهبری وی در دوران گذار میپذیرند. اما هر کسی نیز حق دارد رهبری برای خود برگزیند و حتی به رهبری و کارکرد جریان دیگر انتقاد کند. اپوزیسیون میتواند چندین رهبر داشته باشد.
اما اختلاف بر سر رهبری نمیباید از مسیر رقابت مدنی و داوری مردم منحرف و به ستیزی ویرانگر تبدیل شود. جریانهایی که رهبری به جنبش معرفی نمیکنند و همواره به رضا پهلوی میتازند، کار و رقابت سیاسی نمیکنند. بلکه رقیب را تخریب و به مبارزه اپوزیسیون با جمهوری اسلامی آسیب میرسانند. در اپوزیسیون کنونی ایران، رضا پهلوی شناختهشدهترین و پراعتبارترین چهرهٔ سیاسی است. این گزاره توصیفی از واقعیت میدان سیاست است، نه داوری هنجاری درباره شایستگی یا مطلوبیت. انکار یا نادیدهگرفتن این وزن سیاسی، بیش از آنکه نشانهٔ نقد باشد، بیانگر گسست از واقعگرایی سیاسی است. اگر بدیلی وجود دارد، تنها راه سنجش آن، رقابت آزاد برای جلب اعتماد عمومی و واگذاری داوری نهایی به مردم است.
سخن پایانی
ایران در آستانه دگرگونیای سرنوشتساز قرار دارد. شرایط گذار فراهم است، اما حلقه گمشده همچنان همبستگی ملی بر پایه حاکمیت مردم است. همانگونه که تجربههای جهانی نشان میدهد، رهبری دموکراتیک زمانی فرادست میشود که اعتماد عمومی را برانگیزد و در چارچوب اصول مشترک، تکثر مخالفان را به نیروی اپوزیسیون تبدیل کند. گفتمان ایرانشهری–مشروطگی و پیمان پنجبُنی چارچوبی برای همبستگی است، نه برای یکنواختسازی. اپوزیسیون ملیگرای آزادیخواه، اگر بتواند اختلافها را مهار کند و انتخاب نهایی را به مردم واگذارد، میتواند نیروی فرادست دوران گذار باشد.
ایرانی آزادیخواه نه از پادشاهی پارلمانی هراس دارد و نه از جمهوری ملی؛ تنها از کنار گذاشتن حق انتخاب مردم میهراسد.
————————-
کتابنامه برای مطالعه بیشتر
ایرانشهری
طباطبایی، سید جواد. (۱۳۹۴). دیباچهای بر نظریه انحطاط ایران. تهران: مینوی خرد.
نویسنده نشان میدهد که بهوارانه بسیاری از سرزمینهای پیرامونی، ایران، برپایه بر زبان فارسی، سنت دادگری، و مفهوم ایران همواره «تداوم تاریخی» و «هویت سیاسی» داشته است.
طباطبایی، سید جواد. (۱۳۹۷). زوال اندیشه سیاسی در ایران. تهران: مینوی خرد.
به باور طباطبایی، ایران به دلیل ناتوانی در نوسازی اندیشه سیاسی، به ویژه از دوره صفویه گرفتار رکود و انحطاط شد. همو نشان میدهد که چگونه انقلاب مشروطه تنها انقلاب سیاسی نبود، بلکه بازگشت به عقلانیت سیاسی، پیوند سنت ایرانی با مفاهیم مدرن قانون و حاکمیت ملی و نیز تلاش برای بازسازی اندیشه سیاسی بود.
قدرت سیاسی و توانایی در فتح اذهان مردم
ریمون آرون، قدرت سیاسی را به زور یا امکانات نظامی فرو نمیکاهد، بلکه آن را پیش از هر چیز ناشی از توانایی اثر گذاشتن بر رفتار و احساسات دیگران میداند. به دیگر سخن، هر قدرتی برای پایداری میباید بر جان و روان مردم چیره (conquête des esprits) شود و ترسها، امیدها، تصاویر ذهنی و روایتهایی بسازد تا ایشان در آن چارچوب زندگی و داوری کنند. از این نگر، گسست میان روایتهای رسمی و زندگی مردمی نشانهی فرسایش قدرت حکومت است، حتی اگر هنوز ابزار زور را در دست داشته باشد.
بحران مشروعیت و فرسایش حکومت
یورگن هابرماس در این کتاب توضیح میدهد که حکومتهای مدرن تنها با زور و پول پایدار نمیمانند، بلکه باید بتوانند در چارچوب ارزشها و ایدئولوژی رسمی خود، بحرانهای اقتصادی و اجتماعی را حل یا توجیه کنند. اگر نظامی دیگر چنین توانی نداشته باشد، وارد بحران مشروعیت میشود. چنین نظامی ممکن پابرجا بماند، اما همواره با بحرانهای تازه روبهرو است و چون نمیتواند راهحلی برای بحران بیابد، برای نگهداشت خود در قدرت چارهای جز کنترل امنیتی و تبلیغات رسمی ندارد.
اقتصاد رانتی و فرسایش ساختاری
این کتاب دستهجمعی «دولت رانتیر» را دولتی معرفی میکند که بخش اصلی درآمدش نه از مالیات شهروندان، بلکه از رانتهایی چون نفت و گاز است. حکومت در چنین ساختاری به جامعه پاسخگو نیست و رانت را میان گروههای قدرتمند توزیع میکند. نتیجه آن که رانتخواری بهجای سرمایهگذاری و کارآفرینی و تولید مینشیند و در پی آن تولید فرو میپاشد، نیروی انسانی کار و دانشآموخته مهاجرت میکند و ارزش پول مای از میان میرود.
نقش بدیل سازمانیافته در دوران گذار از دیکتاتوری
در این اثر کلاسیک اشاره میشود که بحرانهای درونی دلیل فروپاشی دیکتاتوریها نیست. خیزشهای خودجوش لازم، اما ناکافیاند. در کامیابی دوران گذار، همبستگی اپوزیسیون گرد اصول مشترک و توانایی به بسیج اجتماعی برای ارایه بدیل حکومتی از یک سو واز سوی دیگر، شکاف در حاکمیت رژیم نقشی تعیین کننده دارند. نویسندگان گذار دموکراتیک را نه یک روند خطی، بلکه مجموعهای از «چانهزنیها»، «پیمانها» و «توافقهای حداقلی» میدانند.
شورش، انقلاب و نظم جدید
هانا آرنت میان «شورش» و «انقلاب» تمایز میگذارد. شورش انفجار خشم انباشته است که در شرایطی ممکن است سرنگونی نطام حاکم بیانجامد. اما انقلاب ابتکار نیرویی سیاسی است که قدرت نوینی، نهادهای نو و نظمی جدید میسازد. جنبش «نه» به نظم موجود قدرتمند است، اما نیروی سازمانیافته و نهادهای لازم برای ساختن نظم تازه را ندارند.
دوران گذار: گفتمان بسیجگر
این کتاب یکی از مهمترین آثار نظری درباره گذار دموکراتیک است. به باور نویسندگان، گذار به دموکراسی زمانی موفق میشود که نیروهای دموکرات بتوانند «گفتمان فرادست» بسازند، بر اصول بنیادین توافق کنند، و اختلافات را به دوران پس از گذار واگذارند. همچنین نقش نهادها، جامعه مدنی و هویت ملی در گذار بررسی میشود.
دوران گذار: همبستگی در هویت ملی
اندرسون ملتها را «اجتماعات خیالی» میداند که از طریق زبان مشترک، حافظه تاریخی و روایتهای ملی ساخته میشوند. او نقش زبان ملی را در شکلگیری هویت سیاسی برجسته میکند.
روایتی مستند از نقش هویت ملی–کاتولیک، سنت استقلالخواهی و تطبیق آزادیخواهی با ویژگی های بومی در جنبش همبستگی لهستان.
نویسنده روایت میکند که نیروهای دموکرات گذار به دموکراسی را همچون بازگشت به هویت تاریخی-اروپایی و سنت لیبرالی قرن نوزدهم، پرتغال معرفی کردند.
موضوع این کتاب چکونگی گذار به دموکراسی در اسپانیای پس از فرانکوست. نویسندگان نشان میدهد چگونه نیروهای دموکرات توانستند آزادیخواهی را با هویت ملی پیوند دهند و با یادآوری هویت تاریخی، جمهوری دوم، قانون اساسی ۱۸۷۶ و ایده «آشتی ملی» مردم را بسیج کنند.
ماندلا نشان میدهد که چگونه از تجربه مشترک رنج، مبارزه علیه استعمار و نقش قبایل و اقوام برای برساختن هویت ملی و بازتعریف «ملت رنگینکمان» بهره برد و آزادیخواهی را در چارچوب ملی جای داد.
اسمیت هویت ملی را با مفاهیمی چون اسطورههای بنیانگذار، خاطره جمعی، سرزمین مشترک و ارزشهای تاریخی تعربف میکند و نشان میدهد که چگونه ملتها گذشته را برای ساخت آینده تفسیر دوباره میکنند.
آزادی
برلین با تفکیک آزادی مثبت و منفی، یکی از مهمترین چارچوبهای فلسفی آزادی را ارائه میدهد. وی بر این پایه نشان میدهد که آزادی بدون قانون و بدون محدودیت قدرت، پایدار نمیماند.
هایک آزادی را در پیوند با قانون، مالکیت، و اقتصاد بازار تعریف میکند و نشان میدهد که آزادی سیاسی بدون آزادی اقتصادی پایدار نمیماند.
■ جمشید اسدی گرامی،
در تحلیلی که ارائه کردی، یک نکته از قلم افتاده است و آن محور بودن اندیشههای سوسیالدموکراتیک به عنوان برآیند نیروهایی است که با حمایت عمومی در کشورهای دیگر، انتقال قدرت را از اقتدارگرایی به دموکراسی، فراهم کردند.
طیف وسیع سوسیالدموکراسی ایرانی با برنامههای آموخته از سراسر جهان، و پیشینه طولانی سوسیالدموکراسی در ایران، آمادهاند تا پیشبرد همزمان آزادی، دموکراسی وتوسعه پایدار در ایران را به عهده یگیرند. هم اکنون نیز سوسیال دموکراسی ایرانی ضمن به رسمیت شناختن انواع مالکیت و همچنین اقتصاد آزاد، آمادگی کنترل اهرمهای اقتصادی برای جلوگیری از انواع اولیگارشی اقتصادی را دارد. سوسیالدموکراسی با برقراری امکان دخالت مشروط دولت ملی و دولت استانی و دولت شهری در سطوح مختلف اقتصادی میتواند برآیند خواستهای (افراطی) راست و چپ باشد.
بنابراین بهتر است نیروهای راست و چپ به طیف وسیع سوسیال دموکراسی به چشم راه حل گذار نگاه کرده، و ضمن حفظ و تقویت انسجام سازمانهای خود، رهبری دوران گذار را به سوسیالدموکراتها واگذارند.
ما سوسیال دموکراتها هم ضمن مشورت با راست و چپ خود، و حتی با استفاده از صاحبنظران و کادرهای راست وچپ خود، ساختارهای “جمعی” انتقالی خواهیم ساخت. با چنین ساختاری، تامین حقوق دموکراتیک همه نیروهای اجتماعی اعم از طرفدارن سلطنت و ولایت فقیه تامین میشود بدون آنکه حق و حقوق ویژهای به آنها داده شود.
خود من در مقالاتی چند در همین سایت ایران امروز، مشخصات سوسیالدموکراسی جدید را که درسهای جهانی را در خود گنجانده است، ترسیم کردهام.اما چنین افکاری طیف وسیعی را در برمیگیرد که میتواند با انعطاف لازم، نیازهای متنوع ایران را برای سالهای اولیه گذار از اقتدارگراییبه دموکراسی پاسخ بگوید.
با احترام - حسین جرجانی
■ “دموکراسی بر پایهٔ «یک ایران، یک ملت» و «یک ایرانی، یک رأی” تناسبی با دموکراسی به مفهوم مدرن آن ندارد. در اینجا حقوق اقلیت نادیده گرفته میشود. حتی اگر اکثریت ایرانیان خواهان حکومت مقتدر مرکزی باشند مجوزی برای زیر پا گذاشتن حق برای مثال مردم کردستان برای خودگردانی و یا تحصیل به زبان مادری نیست. به علاوه مگر تا کنون زبان فارسی به عنوان زبان مشترک ایرانیان مورد مناقشه بوده است که آنرا به عنوان شرط اتحاد مطرح کرد. زبان فارسی بدون فشار از بالا در طول سدهها به زبان مشترک ما فراروییده و اگر مقاومتی در برابرش صورت گرفته نتیجه فشار از بالا برای محو دیگر زبانها و فرهنگ ایرانیان غیر فارس بوده است. “یک ملت” با دستور و پیمان سیاسی ایجاد نمیشود و طرح آن به صورت شعار و یا شرط اتحاد بیشتر ناشی از تعلقات ایدئولوژیک است. این شعار بیش از همه مورد علاقه نیروهای افراطی راست بوده است که از آن برای سرکوب اقلیتهای قومی استفاده شده است. یک ملت، یک رهبر، یک کشور شعار مورد علاقه نازیها هم بوده است. امروزه حتی طرح آن در آلمان مورد مناقشه و حتی پیگرد است. تفاهم ملی در این چارچوب خشک ناسیونالیستی امکانپذیر نیست!
محسن
■ محسن گرامی، شما از اقلیتهای قومی مینویسید و به درستی از حقوق آنان. ولی احزاب کردی ملت ایران را قبول ندارند و در نوشتههایشان از کردستان و ایران نام میبرند. از ملتهای مختلف ساکن ایران سخن میگویند. اگر در سایت حزب دمکرات کردستان ایران این فراخوان را بخوانید: “مرکز دیالوگ برای همکاری: کوردستان در برابر جنایات رژیم ساکت نخواهد ماند” به این موارد بر میخورید: (ملتهای ایران، در ایران و کوردستان، همبستگی با هموطنانمان در کرماشان ایلام و لرستان،).
اینها خصوصا حزب دمکرات کوردستان ایران دنبال کشور کردستان هستند و خود را نماینده جامعه پر تنوع کرد میدانند بدون اینکه وکالتی از آنها گرفته باشند. همان طور که شوونیسم نیروهای افراطی راست باید مورد نقد قرار گیرد لازم است با شوونیسم قومی هم مبارزه شود تا از تشکیل حکومتهای خانوادگی “مانند بارزانیها” جلوگیری شود.
نسل جدید و جوانان از چهار سوی ایران با وجود رسانههای اجتماعی به شهروندان جهانی تبدیل شده و فراتر از مرزهای جغرافیایی با فرهنگها و دانش روز دنیا در تعامل اند. این شرایطی نیست که بتوان آن را در قاب الگوهای عقب مانده و “پیشوا” گرایانه گنجاند*. اقوام ایرانی در یک ایران دمکراتیک و سکولار از همه حقوق خود برخوردار خواهند بود و نگهداری و تعمیق آن هم وظیفه هر شهروندی است. فدرالیسم هم نقابی بیش نیست و در واقع ایجاد بورکراسی عریض و طویل حکومتهای قومی عقبگردی ست بیعاقبت و پر از تنش. خودگردانی راههایی سادهتر دارد تا ایجاد دولت_ملتهای مصنوعی در داخل یک کشور. در ضمن فراخوان اخیر احزاب کردی پس از ده روز از اعتراضات مردم قابل تأمل است. کاش جناب عبدالله مهتدی و هم فکرانش به جای محدود ماندن در حزبی قومی، آن را گسترش داده و به حزبی سراسری تبدیل میکردند. تا مجبور نباشند با احزابی کار کنند که با مجاهدین خلق نرد عشق میبازند.
با احترام سالاری
* نگاه کنید به مصاحبه حسن شیخانی با شاهو حسینی در سایت حزب دمکرات کردستان ایران، که موانع را تا حدی و شِکوِه وار میبیند ولی راه حلش را در نوعی ناسونالیسم قومی میجوید.
■ با سپاس از اسدی عزیز و دیگر دوستان. با پیام محسن همراهی بیشتری دارم، لزومی ندارد که تفاوتهای قومی، فرهنگی و زبانی به وجه اختلافی بین مردم تبدیل شوند، بویژه در مرحلهای که در آن قرار داریم کوبیدن هر گونه میخ و محکم کاری یا پیشدستی که خارج از اصول فراگیر ملی باشد به تفرقه منفی میانجامد. اصول کلی نظیر حق انتخاب سیاسی، آزادی بیان، آزادی ادیان، تعامل با جهان متمدن ..... باید اکثریت قاطع مردم و نمایندگان فکری آنها را در بر گیرد. برای مثال آقا اسدی از مجاهدین نام بردند، من هم مخالف نزدیک شدن با مجاهدین به عنوان سازمان هستم، چرا که به عنوان سازمان مجرم و سابقهدار هستند، اما هر فردی از اعضا و هواداران آنها یک ایرانی است با حقوق و آزادی مساوی دیگران. همچنین هستند طیفهای اصلاحطلب یا ملیمذهبی.
نکته دیگر مربوط به درک عمومی جامعه از دمکراسی و انتخابات است. دوستان باید درنظر داشته باشند که در بین مردم مقدار کمی بد فهمی از پدیده - آزادی و انتخابات در مقابل خشونت و حذف - وجود دارد و برخی انتخابات را کانالی برای حذف رقبای خود میدانند یا دست کم درآن مسیر حرکت میکنند. تردیدی ندارم که نوشته آقای اسدی نگاهی مدرن و اصولی به امر انتخابات دارد، اما ضروریست که هر گاه راهبرد آینده ترسیم میکنیم به جوهر اصلی آزادی و انتخابات اشاره شود که از اولین وظایف برنده دفاع از حقوق دیگر شرکت کنندگان است نه حذف آنها.
روز خوش، پیروز.
■ سالاری گرامی، همواره هر نوشته شما برای من آموزنده بوده است. در مورد اقوام و اینکه کجراهی و کج فهمی در میان گروهها بسیار است با شما موافقم. اما اینجا صحبت از دوران گذار از جمهوری اسلامی است و پا فشاری بر اصول مشترک ملی، نه تصفیه حسابهایی که اصولا در این شرایط نه ممکن است و نه مفید. نقل قولهای حزب دموکرات کردستان ضرورتا غلط نیستند و بطور انتزاعی میتواند بجا باشد، اما من با آن مخالفم چون با خواسته و روح حاکم در مناطق کردنشین مغایرت دارد. پس امروز درست نمیبینم که جبهه مقابلهای جدید با گروه های کرد ایجاد شود. از طرفی، رویکرد ملی و شناسایی حق آزادی قومی و فرهنگی، اگر به ثمر نشیند، برگ برنده ایست در مقابل تفرقه و جدایی، چه امروز و چه در فردای “آزادی”.
موفق باشید، پیروز
■ پیروز عزیز با سپاس از توجه شما، شناسایی حق آزادی قومی و فرهنگی بی شک امریست ضروری و باعث وحدت ملی، بگذارید برای رفع سوء تفاهم عرض کنم که چنانچه این منطقه بحران زده روی آرامش به خود گیرد و شر حکومتهای اقتدارگرا از سر این منطقه کنده شود و در فضایی دمکراتیک و بدون سایه سرنیزه پیشمرگه و گروه های مسلح، مردم مناطق کردنشین در رفراندمی آزادانه رای به ایجاد کشور کردستان دهند، من هیچ مخالفتی با چنین روندی ندارم. ولی متاسفانه آنچه که میبینم چیز دیگری را القاء میکند. بعضی از احزاب کردی حاضر نیستند کنار مشروطهخواهان و جمهوریخواهان و ملیون مخالف فدرالیسم جبهه فراگیر ضد استبداد حاکم را قدرتمند کنند و با متهم کردن آنها به مرکزگرایی از کنار نشستن با آنان خود داری میکنند ولی با نیروی واپسگرایی مانند مجاهدین همکاری میکنند. در واقع بند مورد نظر خود را در قانون اساسی آینده از الان وارد کردهاند. دیدیم که در جنبش مهسا از روز اول حاضر بودند و در جنبش اخیر پس از ده روز. به هر حال برای پایین کشیدن این نظام فاسد و تبهکار تشکیل جبههای از مشروطهخواهان، جمهوریخواهان، اصلاحطلبان گذر کرده از نظام، چپ مدرن سوسیال دمکرات، و احزاب قومی ضروریست و هیچ نیرویی به تنهایی قادر به گذر از وضع موجود نیست. در این همکاری نقد نظرگاه های داخل جبهه و دیالوگ امریست بجا و باعث رشد و ارتقای آگاهی اجتماعی.
با درود و احترام سالاری
■ با درود بر دکتر جمشید اسدی و تشکر از مقاله خوبشان.
این که رژیم های سیاسی غیر دموکراتیک حتی اگر گفتمان رسمی آنها بی اعتبار شده و مشروعیت خود را به دلایل مختلف مانند حکمرانی ضعیف، فساد مالی-اداری گسترده، بحران اقتصادی، بحران مالی دولت و شکست در جنگ از دست داده باشند، تا زمانیکه بدیلی نیرومند با پایگاه بزرگ اجتماعی ظهور نکند میتوانند با تکیه به سرنیزه به حیات و حکمرانی خود ادامه دهند، تردیدی نیست. این موضوعی است که در ادبیات علوم سیاسی و نظریه های انقلابهای اجتماعی-سیاسی به تفصیل به آن پرداخته شده است. زیرا، همانطور که در اقتصاد سیاسی گفته میشود، بدون یک جایگزین توانمند و مورد اعتماد مردم که بتواند معضل اقدام جمعی (Collective Action) را حل کند، پدیده معروف سواری مجانی (Free Riding) میتواند مانع از اقدامات جمعی گروه های بزرگ مردم انقلابی علیه رژیم اقتدارگرا، (که پر هزینه بوده اما برای بزیر کشیدن رژیم لازم است)، شود. بنابراین نکته اصلی در گذار از رژیم ارتجاعی ولایت فقیه به یک دموکراسی سکولار در ایران امروز ما ظهور جایگزین توانمند و محبوبی است که بتواند با سازماندهی مناسب مردم مجموعه ای از اقدامات انقلابی، شامل نافرمانیهای مدنی، تظاهرات خیابانی تا اعتصابات سرتاسری و .. را به انجام برساند تا سرانجام با خنثی شدن نیروی سرکوب گذار سیاسی تحقق یابد.
با روشن شدن ضرورت وجود یک بدیل توانمند و مورد اعتماد مردم برای سرنگونی رژیم حاکم می رسیم به بحث اتلافهای سیاسی برای شکل گیری چنان بدیلی که جناب دکتر اسدی ذیل “دو مبارزه هم زمان در دوران گذار” به آن پرداخته اند. واقع مطلب آن است که ادبیات وسیعی در موضوع ائتلافهای سیاسی (و مدنی) وجود دارد. اگر ائتلاف را هماهنگی موقت و هدفمحور میان بازیگران متفاوت بدانیم نظریههای مدرن گذار نشان میدهند که گذار موفق معمولاً محصول ائتلافهای ناهمگون اما حداقلی است، نه وحدت حداکثری. در اینجا میتوان به تمایز میان ایدئولوژی ستبر یا ضخیم (Thick Ideology) و اجماع یا اتفاق نظر بر روی قواعد حداقلی (Thin Procedural Consensus) اشاره کرد؛ تمایزی که ریشه در آثار جان راولز (اجماع همپوشان) و یورگن هابرماس (مشروعیت رویهای) دارد. بنابراین میتوان مقاله ارزنده جناب دکتر اسدی را در چارچوب نظری وسیعتری که در ادبیات سیاسی در خصوص ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد قرار داد و پیرامون آن بحث کرد اما نکته آنست که تحولات سیاسی اخیر در کشور اهمیت مساله ائتلاف های سیاسی در اپوزسیون را عملا از بین برده و بر اهمیت برنامه ریزی و تدوین راهبرد برای پیروزی جنبش انقلابی حاضر افزوده است.
توضیح آنکه بنظر میرسد در ماه ها و هفته های اخیر شاهزاده رضا پهلوی و جریان همراه او، با تظاهراتی که در خیابانهای شهرهای مختلف کشور در طرفداری از او برگزار می شود، دست بالا را در اپوزسیون پیدا کرده باشد. اگر او موفق شود انبوه جمعیتهای شهری را برای انجام نافرمانی های مدنی، تظاهرات خیابانی و اعتصابهای سرتاسری سازماندهی کرده و رژیم ارتجاعی حاکم را به عقب نشینی وادار کند، رهبری خود در فرایند گذار به دموکراسی در ایران را مسجل کرده است. در چنان شرایطی منطقی است که دیگر شخصیتها و رهبران سیاسی مخالف ج. ا. بجای رقابت بر سر رهبری اپوزسیون برای تشکیل ائتلافی با او بیاندیشند که میتواند با درایت و حسن نیت طرفهای ذیربط به ائتلافی بزرگ منتهی شود. شخصیتها یا تشکل های سیاسی که نتوانند با شاهزاده به توافق برسند طبعا مبارزات خود را ادامه خواهند داد اما به احتمال زیاد در فرایند گذار به دموکراسی در ایران تعیین کننده نخواهند بود. بنابراین با فرض اینکه پذیرش رهبری شاهزاده در فرایند گذار به دموکراسی از سوی عامه مردم کشور پذیرفته شود شکل گیری ائتلاف اپوزسیون پیرامون ایشان دشواری نخواهد داشت.
با فرض شکلگیری ائتلاف اپوزیسیون حول شاهزاده رضا پهلوی، بجای بحث پیرامون ائتلاف سیاسی در اپوزسیون، پرداختن به اقداماتی نظیر موارد زیر ضروری خواهد بود:
- سازماندهی میدانی نیروهای ائتلاف برای گسترش مبارزات خشونت پرهیز علیه رژیم. برای این منظور و نظر به سرعت تحولات سیاسی در کشور ضروری است بسرعت یک راهبرد (استراتژی) برنده برای رسیدن به هدف انحلال رژیم ارتجاعی ولایت فقیه طراحی و به اجرا گذاشته شود. منظور از راهبرد برنده (Winning Strategy) مجموعه ای از برنامه های اجرایی از تخصیص منابع است که بدیل را نسبت به رژیم در موضع برتر سیاسی قرار دهد.
- تلاش برای ایجاد شکاف در نخبگان (الیت) سیاسی حاکم و یارگیری از آنها در ائتلاف برای سرنگونی علی خامنه ای و رژیم ولایت فقیه. این موضوع مخصوصا در خنثی کردن نیروهای سرکوب اهمیت دارد زیرا این الیت درون رژیم است که با نیروهای مسلح و امنیتی ارتباط داشته و چنانچه در ائتلاف قرار گیرند میتواند نیروهای امنیتی و مسلح را ترغیب به پشت کردن به علی خامنه ای و پیوستن به رهبری اپوزسیون و یا اتخاذ موضع بیطرفی کنند. این قدم بزرگ در فرایند دشوار گذار از ج. ا. میتواند در ابتدا با ایجاد همبستگی با الیت مخالف رژیم در داخل کشور آغاز شده و بتدریج به نخبگان درون حاکمیت اعم از تکنوکراتها یا سیاسیون مخالف خامنه ای گسترش یابد. هم اکنون بیانیه 17 نفره جموریخواهان زمینه مناسبی برای این حرکت ایجاد کرده است زیرا آنها نیز جمهوری اسلامی را نامشروع دانسته و گذار از آن را هدف خود قرار داده اند. بر این اساس جریان شاهزاده رضا پهلوی میتواند با آنها برای ائتلاف گفتگو کند و با توافق تاکتیکی برای عبور از این مرحله تا رسیدن به رفراندوم انحلال ج. ا. و انتخابات مجلس موسسان قانون اساسی برای تعیین ساختار رژیم سیاسی (پادشاهی یا جمهوری) با هم همکاری کنند. بنظر من اگر شاهزاده برای گفتگو با این مبارزان آزادیخواه درون کشور پیش قدم شود نتیجه بهتری خواهد داشت.
- ارتباط رهبری اپوزسیون با رهبران سیاسی و شخصیتهای مدنی و اجتماعی کشورهایی که علائق، امنیتی-سیاسی- اقتصادی، روشنی در ایران دارند. رهبری اپوزسیون لازم است با برقرای ارتباط با رهبری سیاسی و مدنی در این کشورها با توضیح مواضع خود حتی المقدور حمایت و یا بیطرفی آنها در قبال تغییر رژیم در ایران را تحصیل کند. علاوه بر قدرتهای بزرگ مانند آمریکا، اتحادیه اروپا، چین و روسیه مقامات سیاسی کشورهای همسایه ایران نیز نگران تغییرات سیاسی بزرگ در ایران هستند. بنابراین از هم اکنون باید برای این ارتباطات برنامه ریزی شود. داشتن چهره های بین المللی در درون ائتلاف مانند برندگان جوایز صلح نوبل یا هنرمندان و چهره های علمی و هنری و ورزشی بین المللی به عنوان سفرای حسن نیت در این گفتگوها میتواند مفید باشد.
- طرح و ترویج موثر گفتمان غالب که از عوامل مهم پیروزی آزادیخواهان علیه حکومت ارتجاعی ولایت فقیه خواهد بود. آقای دکتر اسدی در مورد گفتمان انقلاب اجتماعی-سیاسی گذار به سکولار-دموکراسی در ایران بهترین جستار را مطرح کرده اند. زیرا بنظر میرسد گفتمان غالب انقلاب اجتماعی-سیاسی، که در جریان است، ترکیب هوشمندانهای از ملیگرایی و دموکراسی خواهی خواهد بود. زیرا ملت ایران در ۴۷ سال گذشته از گفتمان ویرانگر رژیم حاکم که ملغمهای از امتگرایی (بجای ایرانگرایی) و باورهای فاشیستی مذهبی (خودی شمردن معتقدان نظریه قلابی ولایت فقیه و تبری جستن از نا باوران به این نظریه)، تحمیل انواع تبعیض ها علیه غیر خودی ها و زیر پا گذاشتن اصول حقوق بشر در عرصه های مدنی و سیاسی رنج برده و آسیب دیده است. طبعا جایگزین سیاسی رژیم حاکم با اعلام تعهد به ایرانگرایی و رعایت حقوق مدنی و سیاسی شهروندان بیشترین جذابیت را برای مخالفان رژیم و بخصوص نسل جوان خواهد داشت. صورت بندی این گفتمان در چارچوب مفهوم ایرانشهری که در آن حقوق شهروندی همه هم وطنان در یک دولت-ملت ایران گرا تضمین شده است خود دستاورد بزرگی است که میتواند مانند یک چسب اجتماعی آحاد مردم را با هم مرتبط کرده و ذهنیت مناسب برای گذار به سکولار دموکراسی در ایران را ایجاد کند.
- موارد دیگری مانند ایجاد مرکز ارتباطات و اطلاع رسانی فرایند گذار به دموکراسی در ایران، ایجاد صندوق حمایت از آسیب دیدگان مبارزات انقلابی و موارد دیگر وجود دارد که بحث آنها خارج از حوصله این مختصر است.
به امید گذار سریع و موفقیت آمیز به سکولار دموکراسی در ایران
خسرو
دوازده سال پیش وقتی نیکلاس مادورو قصد تصرف قدرت بعد از هوگو چاوز را داشت، کمونیستنماهای فرصتطلب با این عکسها غوغایی به راه انداخته بودند که او یک راننده اتوبوس و رئیس اتحادیه است! ۱۲ سال گذشت، آن راننده اتوبوس ونزوئلا را در فقرِ عمومی غرق کرد، زنان ونزوئلا را به فاحشهگری سوق داد و خود سرکردهٔ بزرگترین باند مواد مخدرِ حاکم بر ونزوئلا شد.
پوپولیسم در ظاهر با شعار «بازگشت قدرت به مردم» آغاز میشود، اما در باطن، فرآیندِ قربانی کردنِ نهادهای دموکراتیک و تخصصگرایی در پایِ کیشِ شخصیتِ رهبر است. نمونهی ونزوئلا و نیکلاس مادورو، یکی از تراژیکترین درسهای قرن بیست و یکم است؛ جایی که یک «هویت شغلی» (رانندگی اتوبوس) جایگزین «صلاحیت سیاسی» شد.
در ونزوئلا، پوپولیسم با هوگو چاوز آغاز شد و مادورو آن را به اوج رساند. چاوز، با کاریزمای خود، مردم را علیه “الیگارشی فاسد” بسیج کرد و وعده عدالت اجتماعی داد. مادورو، به عنوان جانشین او، از سابقه خود به عنوان راننده اتوبوس و رئیس اتحادیه کارگری سوءاستفاده کرد. او خود را “یکی از مردم” جا زد، با لباسهای ساده و سخنرانیهای آتشین علیه امپریالیسم آمریکایی. اما این وجهه، تنها ماسکی بود برای پنهان کردن اقتدارگرایی. مادورو، با کنترل رسانهها، سرکوب مخالفان و تقلب در انتخابات، قدرت را قبضه کرد.
اقتصاد ونزوئلا، با بزرگترین ذخایر نفت جهان، زیر سیاستهای پوپولیستی او فروپاشید. او یارانههای هنگفت داد، اما بدون برنامهریزی، منجر به تورم افسارگسیخته شد – بیش از یک میلیون درصد در سال ۲۰۱۸! میلیونها نفر گرسنه ماندند، بیمارستانها بدون دارو ماندند و زنان ونزوئلایی، به فاحشگی روی آوردند تا زنده بمانند. مادورو، از حمایت روسیه، ایران و کوبا بهره برد و خود را رهبر “مبارزه ضداستعماری” نامید، اما در واقعیت، سرکرده بزرگترین باند مواد مخدر در آمریکای لاتین شد. پوپولیسم او، با تقسیم جامعه به “مردم خالص” و “دشمنان”، نهادهای دموکراتیک را نابود کرد. جرم و جنایت افزایش یافت، فساد نهادینه شد و بیش از هفت میلیون نفر مهاجرت کردند. سقوط او در ۲۰۲۶، با دستگیری توسط نیروهای دلتا فورس آمریکایی، پایان این کابوس بود، اما درس آن باقی ماند: پوپولیسم، وقتی با اقتدارگرایی ترکیب شود، به دیکتاتوری تبدیل میشود.
فتیشیسمِ فقر: تقدیسِ فلاکت به جای رفع آن
یکی از ارکان پوپولیسم مادرویی و نسخههای مشابه آن در ایران، تقدیس ظاهرِ فقیرانه است. وقتی مادورو بر راننده بودن خود تأکید میکرد یا در ایران، کاپشنِ ساده و نان و پنیرِ فلان سیاستمدار به ابزار تبلیغاتی بدل میشد، هدف اصلی «تحقیرِ تخصص» بود. در این گفتمان، تحصیلات عالی، لباس مرتب و کراوات، نشانهی فساد و دوری از مردم تلقی میشود و در مقابل، بینظمی، ادبیات کوچهبازاری و فقرِ نمایشی، فضیلت شمرده میشود.
این «وجهه ستمکشانه» در واقع دامی است برای طبقات محروم؛ چرا که پوپولیست برای ماندن در قدرت به «تولید انبوه فقیر» نیاز دارد. اگر فقر ریشهکن شود، دیگر خریدارِ شعارهای صدقهمحور و توزیعِ یارانههای نقدیِ بیارزش وجود نخواهد داشت.
تجربه ۱۲ سال اخیر ونزوئلا نشان داد که چگونه شعار «حمایت از کارگر»، در عمل به فروپاشی کامل استانداردهای زندگی همان کارگر منجر شد. وقتی نهادهای نظارتی به بهانه «انقلابی نبودن» کنار زده شوند و وفاداری جایگزین شایستگی شود، فساد سیستمی نهادینه میگردد.
در ونزوئلا، نتیجهی این روند، تبدیل شدنِ دولت به یک کارتل بزرگ (کارتل خورشید) و رواج قاچاق مواد مخدر و فروپاشی کرامت انسانیِ زنان و خانوادهها بود. در ایران نیز، دوران اوج پوپولیسم با شعار «آوردن پول نفت بر سفره مردم»، در نهایت به تورمهای افسارگسیخته، نابودی زیرساختهای اقتصادی و ظهورِ مفسدان اقتصادی دانهدرشتی ختم شد که همگی پشت نقابِ سادهزیستی پنهان شده بودند. محمود احمدینژاد، با پوپولیسم عدالت طلبی در سال ۲۰۰۵ به قدرت رسید. او، مانند مادورو، از وجهه سادهزیستی و کارگری استفاده کرد: کت مائویی، زندگی در محله فقیرنشین و شعارهای عدالتطلبانه علیه “فساد نخبگان”.
احمدینژاد خود را نماینده “مستضعفین” جا زد، وعده داد که نفت را بر سر سفره مردم بیاورد و با “مافیای اقتصادی” بجنگد. اما این پوپولیسم، تنها پوششی برای سیاستهای ویرانگر بود. او یارانههای نقدی توزیع کرد، اما بدون کنترل تورم که منجر به سقوط ارزش ریال شد. تحریمهای بینالمللی را با لفاظیهای ضدغربی تشدید کرد، اما اقتصاد ایران را به رکود کشاند. بیکاری افزایش یافت، فقر عمومی شد و طبقه متوسط نابود گردید. احمدینژاد، با ادعای انقلابیگری، مخالفان را سرکوب کرد و انتخابات ۲۰۰۹ را با تقلب حفظ کرد، که منجر به جنبش سبز و کشتهشدن معترضان شد. پوپولیسم او، با تمرکز بر “مردم عادی” علیه “تحصیلکردههای غربزده”، جامعه را دوقطبی کرد. او حتی در سیاست خارجی، با انکار هولوکاست و تهدید اسرائیل، ایران را منزوی کرد. نتیجه؟ فساد گسترده در دولت او، از جمله اختلاسهای میلیاردی، و تبدیل ایران به کشوری با تورم بالا و رشد منفی بود. احمدینژاد، مانند مادورو، از حمایت ایدئولوژیک (در ایران، از سپاه و رهبر) بهره برد، اما مردم را در فقر غرق کرد.
دوقطبیسازی: دشمنتراشی برای فرار از پاسخگویی
پوپولیستها متخصص ایجاد شکافهای کاذب هستند:
• دارا علیه ندار
• انقلابی علیه کراواتی (غربزده)
• مردمِ پاک علیه نخبگانِ فاسد
این دوقطبیسازی به رهبر اجازه میدهد تا هرگونه نقدِ تخصصی به سیاستهای غلط اقتصادیاش را به عنوان «کارشکنی دشمن» یا «اشرافیتزدگی» سرکوب کند. مادورو با همین دست فرمان، ونزوئلای ثروتمند را به کشوری تبدیل کرد که مردمش برای تامینِ کالری روزانه ناچار به مهاجرت یا تن دادن به کارهای سیاه شدند، اما او همچنان خود را قهرمان مبارزه با امپریالیسم مینامید.
تاریخ نشان داده است که عمرِ فریبهای بصری (مانند لباس خاکی یا فُرمِ کارگری) سرانجام با شکمهای گرسنه به پایان میرسد. سقوطِ اعتبارِ مائو، کاسترو، چاوز و پیروانِ آنها در خاورمیانه، نشاندهنده بیداریِ تدریجیِ ملتهاست. مردم درک کردهاند که یک «راننده اتوبوس» یا یک «سادهزیستِ شعارزده» لزوماً مدیری لایق نیست؛ بلکه حکمرانی نیازمندِ دانش، احترام به حقوق بینالملل و ایجادِ بستری برای تولید ثروت است، نه توزیعِ فقر.
واقف و هشیار باشیم پوپولیسم، سمی است که با طعمِ عدالت فروخته میشود. یادآوریِ روالِ تکراریِ این فریبها، تنها راهِ واکسینه کردنِ جامعه در برابر دیکتاتورهای آینده است. باید به خاطر داشت که دستانِ پینهبسته اگر با مغزی متفکر و ارادهای دموکراتیک همراه نباشد، میتواند زنجیری بسازد که گردنِ یک ملت را به اسارت بکشد.
اجازه بدهید این موضوع را با تحلیل و تفسیر پوپولیسم در ونزوئلا و ایران بیشتر واکاوی کنیم. به گمان من پوپولیسم همچنان برای جامعه ایران یک تهدید بنیادی محسوب می شود.
تحلیل شباهتهای ساختاری میان سیاستهای اقتصادی ونزوئلا (دوران چاوز و مادورو) و ایران (بهویژه در سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲) نشان میدهد که چگونه «پوپولیسم نفتی» میتواند زیرساختهای دو کشور ثروتمند را به مرز فروپاشی بکشاند. در هر دو مدل، ثروت ملی به جای سرمایهگذاری، صرف خرید محبوبیت کوتاهمدت شد. در اینجا به سه شباهت ساختاری کلیدی با نگاهی تحلیلی اشاره میکنم.
۱. توزیع نقدی ثروت و فریبِ «پولِ نفت بر سفره»
در ونزوئلا، چاوز با طرحهای موسوم به «میسیونس» (Misiones)، درآمدهای هنگفت نفتی را بهصورت مستقیم و در قالب خدمات حمایتی بدون پشتوانه به طبقات فرودست تزریق کرد. در ایران نیز، طرح «یارانههای نقدی» با همین منطق اجرا شد.
این اقدام در کوتاهمدت قدرت خرید کاذبی ایجاد کرد، اما چون با رشد تولید همراه نبود، به تقاضای شدید و در نتیجه تورم مزمن منجر شد. در واقع، دولتها از جیبِ آیندهی مردم، برای امروزِ آنها صدقه صادر کردند. با کاهش قیمت جهانی نفت، هر دو دولت با کسری بودجه عظیم مواجه شدند و برای جبران آن به چاپ پول بیرویه رو آوردند که در ونزوئلا به ابرتورم (Hyperinflation) میلیون درصدی و در ایران به جهشهای ارزی پیاپی ختم شد.
۲. سرکوبِ بخش خصوصی و «جنگ با گرانی» بهجای رفع تورم
هر دو سیستم پوپولیستی، علت تورم را نه در سیاستهای پولی خود، بلکه در «حرص و طمع بازرگانان» و «دشمنان اقتصادی» جستجو میکردند.
در ونزوئلا مادورو با اعزام ارتش به فروشگاهها و اجبار فروشندگان به فروش کالا زیر قیمت تمامشده، عملاً تولید و واردات را نابود کرد. و در ایران نیز استفاده از ابزارهایی مانند «تعزیرات حکومتی»، پلمب کردن واحدها و اتهامزنی به «مافیای اقتصادی» (بدون معرفی دقیق آنها) روال مشابهی را طی کرد.
وقتی سودآوری از بین رفت، سرمایهها فرار کردند. قفسههای فروشگاهها در ونزوئلا خالی شد و در ایران، صنایعی که دههها سابقه داشتند با بحران نقدینگی و ورشکستگی روبرو شدند. این دقیقاً همان نقطهای است که «وجهه کارگری» رهبر، تیشه به ریشه رزق واقعی کارگر میزند.
۳. تخریب نهادهای تخصصی و تکیه بر «مدیریت هیئتی»
پوپولیسم با «تخصص» دشمنی دیرینه دارد. مادورو متخصصان شرکت ملی نفت ونزوئلا (PDVSA) را اخراج و وفاداران نظامی و سیاسی را جایگزین کرد. نتیجه این شد که تولید نفت ونزوئلا از ۳ میلیون بشکه در روز به زیر ۷۰۰ هزار بشکه سقوط کرد (حتی پیش از تحریمهای جدی) در ایران نیز انحلال «سازمان مدیریت و برنامهریزی» نماد بارز این رویکرد بود. سپردن پروژههای بزرگ به نهادهای نظامی و خصولتی و بیتوجهی به هشدارهای اقتصاددانان، باعث شد منابع ارزیِ بینظیری که از نفت ۱۰۰ دلاری به دست آمده بود، هدر برود.
بزرگترین قربانی این وضعیت چه در ونزوئلا و چه در ایران نابودی «طبقه متوسط» بود. پوپولیسم با تضعیف این طبقه (که حامل فرهنگ، دانش و مطالبهگری دموکراتیک است)، جامعه را به دو قطبیِ «رانتخوارانِ وابسته به قدرت» و «فرودستانِ وابسته به یارانهی دولتی» تبدیل کرد. در ونزوئلا، این وضعیت به مهاجرت بیش از ۷ میلیون نفر و تبدیل شدن کشور به بهشتِ کارتلهای مواد مخدر منجر شد. در ایران نیز، آثار آن بهصورت کوچک شدنِ سفرهها، فرار مغزها و ناامیدی اجتماعی نمایان گشت.
تجربه مادورو و نسخههای ایرانی آن ثابت کرد که «عدالت منهای عقلانیت»، تنها به بازتولید فقر منجر میشود. پوپولیسم، اقتصاد را به گروگان میگیرد تا بقای سیاسی خود را تضمین کند، اما در نهایت، واقعیترین بخش زندگی مردم (معیشت) است که این توهمات را در هم میشکند. پانزده سال پیش، این عکسها در خیابانهای کاراکاس و تهران نمادِ امیدِ کاذب بودند، اما امروز در نگاهِ تاریخ، تنها اسنادی از یک «غارتِ بزرگِ ساختارمند» هستند.
درس بزرگ این است: پوپولیسم، دشمن دموکراسی است. پوپولیسم با تقسیم جامعه، نهادها را تضعیف میکند و دیکتاتورها را میپروراند. سقوط مادورو در ۲۰۲۶، پایان یک عصر فریب است – از کت مائو تا کاسترو و چاوز و کاپشن احمدینژاد و ساده پوشی پزشکیان! اما این روال تکراری را در خاطر داشته باشیم. در جهان امروز، پوپولیستهای جدید با ماسکهای نو ظاهر میشوند. مردم باید هوشیار باشند: وعدههای آسان، همچون آب و برق مجانی، اغلب به قیمت آزادی تمام میشود. پایان پوپولیسم، با آگاهی و اتحاد ممکن است. برخیزید و فریب را بشناسید! خطر چپروی و چپه کردن همواره در کمین ملتهاست.
■ با سپاس از درسهای با ارزش این نوشته که روان و با سادگی بیان شدند. شاید بهتر میبود که بیشتر بر زمینههای رشد پوپولیسم تاکید شود. استعداد عوامفریبی و لنپنپروری کمابیش و همواره در گوشه کنار جامعه حضور دارند، اما پیدایش زمینههای وسیع و بیمار گونه اجتماعی برای رشد و بارور شدن ویروس پوپولیسم ضروری است. در شرایط و مقطع کنونی جهان شاید این مهمترین موضوع و بحث برای روشنفکران و دادن آگاهی عمیق به مخاطبان باشد. رشد بیرویه نارضایتی و ناخشنودی اقشار پایینی جامعه (social resentment) میتواند ریشههای گوناگونی داشته باشد که بسته به نوع جامعه و مقطع تاریخی متفاوتند. در جامعه کنونی ایران زمینههای پوپولیسم ضد غربی و اسلامگرا اگر از بین نرفته است ولی به شدت افول کرده اند، اما بدلایلی که بخوبی برشمردید نظیر افزایش فقر و تحلیل اقشار متوسط، همواره خطر رشد انواع دیگر پوپولیسم وجود دارد، بویژه با شرایط “فرار مغزها و ناامیدی اجتماعی” که نام بردید. در زمانی که هیچ راه حل خوب و متمدنی برای فاجعه در حال وقوع در دیدرس نیست و یا خریدار ندارد، همان لحظه سرنوشت ساز است که میتواند ایران را در جهت وارونه تاریخ قرار دهد و ما را شرمسار چندین نسل آینده کند.
روزتان خوش، پیروز
■ بسیار عالی. دستتان در نکند.
کاوه
ناخدایی که امروز به هر دلیل و بهانهای پشت سکّان خود نباشد، کشتی خود را با سرنشینان به امواج توفان سپرده است.
غیبگویی هیچگاه توانایی من نبوده و از قالبهای از پیش تعریفشده فکری سالهاست فاصله گرفتهام. اعتقاد نیز ندارم که جبر تاریخ وجود دارد و این میشود و آن نمیشود. از این رو به سناریونویسی رایج که با قاطعیت چیزی را ترسیم میکند، برای آینده نمیپردازم. آنچه در تحلیل این روزهای خروش و هیجان میآورم بر نکات زیر سوار است:
- انسان به عنوان موجود اجتماعی هم نتیجه منحصر به فرد پیرامون خود و تاریخ محلی خود است و هم در راستای آزادی و خودمختاری نسبی و یگانه خویش، موجودی است با رفتار غیرقابل پیشبینی و محاسبه.
- از این روست و بر اساس تعامل انسانها با یکدیگرست که روند (پروسه)های اجتماعی پیچیده هستند و از هیچگونه قانونمندی جبری و تاریخی پیروی نمیکنند. بر خلاف برداشتهای رایج قالبی و “جعبه”های فکری، روندهای اجتماعی قابل رهبری بر اساس برنامهای تدوین شده از پیش نیستند.
- پیچیدگی روندهای اجتماعی بر خلاف پیچیدگیهای روندهای علوم طبیعی قابل سادهسازی و درک نیستند و همواره پیچیده میمانند. پیچیدگی اجتماعی را باید در لحظه و در مکان درک و بر اساس آن عمل کرد. و بر آن تاثیر گذاشت.
- رفتار سازمان را هیچکس نمیتواند از پیش طراحی و پیادهسازی کند. جامعه همواره در لحظه و مکان مدیریت میشود و کسی نمیتواند مسیر جامعه را از پیش طراحی دقیق و پیادهسازی کند. مدیر و رهبر همواره در زمان و مکان مشخص پدید میآید و تنها در آنجا و در آن لحظه است که مدیریت موثر ایجاد میشود. مدیر و رهبر نمیتواند از پیش تعیین شود.
- مدیر، سازمان سیاسی، رهبر و روشنفکر و هر کسی تنها میتواند قصد و برنامه خود را تدوین و برای پیادهسازی آن در جامعه تلاش کند. این که در این راه موفق شود یا نه، در تعامل مدیر با پیرامون خود روشن میشود و از پیش قابل پیش بینی نیست.
جایگاه اندیشه جمهوریخواهی و جمهوریخواهان در ایران
یک دشواری تاریخی ما در این است که اندیشه و جبهه جمهوریخواهی از نحلههای آغازین خود در انقلاب فرانسه و دوران روشنگری اروپا تا امروز که در جهان تجربههای عمیق و بزرگی در پیادهسازی دمکراسی، حقوق بشر و حکومت مردم بر مردم داریم، پایه تاریخی و اجتماعی نیرومندی در تاریخ معاصر ایران نداشته است و کماکان نیز ندارد. در ایران در یک سو طیفی که خود را چپ مینامید که البته نیز هیچگونه شباهتی با آمدگاه چپ اروپایی نداشت و یک پدیده سنتی-مذهبی محلی بود، هیچ گاه اعتقادی به دمکراسی نداشت و تنها پس از آن که فرش سرخ استالینیسم از زیر پایش کشیده شد، آن هم از سوی دیگران، در بیهویتی همیشگی خود ناگهان جمهوریخواه شد و جریانهای گوناگون سیاسی نوین به راه انداخت که همهشان نام جمهوریخواهی را بر خود نهادهاند. تا امروز روشن نیست که آنها چگونه و بر پایه کدام تحول قابلپیگیری فکری از استالینیسم به دمکراسی و جمهوری دست یافتند. از این روست که آنها از سه دهه گذشته پس از فروپاشی اردوگاه استالینیستی دستاوردی برای ارائه آنچه که درست میپندارند به جامعه روشنفکری و سیاسی ایران ندارند. به جز انشانویسیها و بیعتهای رایج و تیپیک، چپهای سنتی تاکنون نتوانستهاند سندی ارائه دهند که توجه جامعه سیاسی ایران را به جمهوریخواهی آنها جلب کند. بر عکس، در ادامه سنتهای خود از دوران استالینیسم، خودشان در درگیریهای درونی همان سندها و انشاها را نفی کرده، انشایی جدید نوشته و در نهایت از یکدیگر انشعاب کردهاند.
این است که امروز پس از نزدیک به چهل سال به جای یک جبهه که خانه امن جمهوریخواهی باشد تا جامعه سیاسی و مدنی ایران بتواند روی آن حساب باز کند، با فرقهها و گروههایی روبرو هستیم که نامشان جمهوریخواه فلان و بهمان است و بیشتر پیرامون یک شخصیت برجسته آن و نام او میگردد و با کنارهگیری احتمالی او آن جریان نیز پایان مییابد. حتی برای من که خود را جمهوریخواه میدانم، تفاوت میان آنها آشکار نیست. هرگاه که در اختلافات آنها دقیق میشوم باز نیز درک نمیکنم که چرا وجود این یا آن اختلاف مانع حتی همکاری موضوعی و مقطعی نیز میشود. حتی صدور یک بیانیه مشترک در باره یک موضوع مشخص روز نیاز به رایزنیهای دورو دراز و حرام حلال کردنهای گسترده دارد. درک نمیکنم که چرا به جای ایجاد یک سازمان جمهوریخواه نیرومند، هر یک پیله خود را تنیده و انتظار دارد از سوی جامعه ایران نیز جدی گرفته شود.
این سنت همیشگی چپهای ایرانی در انشعاب کماکان پایدار است که در طنز سالهای پس از ۵۷ در این جمله بیان میشد که: دو چپ ایرانی به هم میرسند یک حزب درست میکنند. سه نفر بشوند، میشوند دو حزب.
در سوی دیگری از جمهوریخواهی گروههای رنگارنگ “جبهه ملی” را میبینیم که هیچ گاه نه توانستند پایه اجتماعی نیرومندی برای خود بسازند و نه توانستند اندیشه جمهوریخواهی را به میان مردم ببرند. اینها نیز کماکان در سالهای ۱۳۳۲ جای مانده و به جای آنکه یکی بمانند، شش یا هفت حزب سیاسی (شاید هم بیشتر و من خبر ندارم) شدهاند که شمار اعضای برخی از آنها از انگشتان دست فراتر نمیرود. اندیشه سیاسیشان بیشتر در مخالفت با نظام سلطنتی خلاصه میشود تا ارائه راه حل سیاسی مستقل برای جامعه ایران.
شاید بشود هم اثری از نهضت آزادی و گروههای ملی-مذهبی یافت که البته هیچ کدام اینها جدی نیستند و کسی درست نمیداند اینها چه میگویند و چه میخواهند. اندیشه آنها بیشتر در سخنان پراکنده افراد شناخته شده آنها خلاصه میشود تا یک اندیشه منسجم و قابل رهگیری سیاسی و اجتماعی.
و این گونه است که طیف جمهوریخواهی به تقصیر عمل نادرست و بیعملی خویش، بدون آن که نیروی سیاسی دیگری با آنها درافتاده باشد، خودشان خود را به حاشیه راندهاند. شایسته این است که همه گروههای جمهوریخواه به سرعت گرد آمده و یک ائتلاف سیاسی و منسجم واحد بسازند که بتواند توانایی خود را در جنبش این روزها نشان دهد و هم در خیابان حضور یابد و هم در رهبری سیاسی این روزها. امروز وقتش است اگر قرار به عمل باشد.
احزاب و نمایندگان اقلیتهای قومی و مذهبی
آذریها، کردها و دیگر اقلیتهای ایرانی به گونهای کر کننده این روزها ساکت هستند. آذربایجان ستار خان و باقر خان ساکت است. در کردستان تنها دو بیانیهای از سوی کومله منتشر شد که البته از سوی شخصیتی چون عبدالله مهتدی نیز این انتظار میرفت. حزب مردم بلوچستان و مولوی عبدالحمید نیز بیانیه خود را در حمایت از مردم منتشر کردند. اما بقیه کجا هستند؟ ترکمنها، عربها، ارمنیها و زرتشتیها و همه کسانی که ساکت هستند. شما را چه میشود؟ آیا این جنبش نیرومند را از آن خود نمیدانید؟ آیا گمان میبرید که این بازی شما نیست؟ آیا ادامه حکومت مافیایی و تبهکار اسلامی بیشتر به صلاح است تا فکر و احتمال قدرت گیری دوباره سلطنت پهلوی که آن هم هنوز روشن نیست؟ اگر با گسترش شعارهای سلطنتی جا میزنید، از هم اکنون بازنده خواهید بود. چون میدان را از روز نخست خالی کردهاید.
نخستین چیزی که به ذهن میآید این است که شاید آنها خود را در حرکتی که هدفش شاهنشاهی پهلوی باشد نمیبینند. اگر این گونه باشد، ناگزیر به این میرسیم که همه آنهایی که ساکت هستند، تداوم حکومت جنایت آخوندی را به نظامی تا امروز موهوم بر اساس پهلوی سابق ترجیح میدهند. این فکر انسان را آزار میدهد. پس دلیل این سکوت چیست؟ چرا نمایندگان احزاب ترک و کرد و دیگران به جز کومله سکوت کردهاند؟ آیا آنها نیز ترجیح میدهند با بیعملی خویش در این روزهای حساس به حاشیه رانده شوند و سرنوشت مردم را به حال خود گذارند؟ این نیز آزاردهنده است. پس ادعای آنها بر رهبری و پیشاهنگی برای خودمختاری چی میشود؟ کردستان به ویژه همواره هم نماد مقاومت بوده و هم پیشتاز شعار جمهوریت و خودمختاری. در کشورهای همجوار حزبهای کرد همیشه نشان دادهاند که ائتلاف سیاسی را میشناسند و سیاست بلد هستند. اما گویا کردهای ایرانی حتی به تجربه کردهای عراق نیز توجه ندارند که حتی درست یا نادرست، با صدام حسین نیز توانایی مذاکره و ائتلاف داشتند.
سیاست در نهایت در قدرت تعریف میشود و قدرت در کاربرد سیاست. کسی که حضور نداشته باشد، کسی که در لحظات حساس و تعیین کننده به هر دلیلی در میدان نباشد و عمل نکند، از پیش بازنده است و بدون قدرت. جای جمهوریخواهان رنگارنگ و احزاب اقلیتهای قومی و گروههای اقلیت مذهبی در این میان کجاست؟ امید بر این است که به این پرسش پاسخ بهجا و درست داده شود.
پادشاهیخواهان
طیف پادشاهیخواهان پیرامون رضا پهلوی در حال قدرتگیری روزافزون است، در یک سو آنهایی که اعتقاد به سلطنت مشروطه و نماد تشریفاتی شاهنشاهی دارند هستند که در توهم خود میخواهند نظام سیاسی دمکراتیک چون نروژ و هلند و بریتانیا را برای ایران الگوبرداری کنند و همواره برای قانع ساختن ما به آنجاها استناد میکنند - گویی میشود نظام سیاسی اروپایی را بدون در نظر گیری تاریخ این کشورها الگو برداری کرد. حتی پادشاهی هلند با پادشاهی همسایه خود بلژیک نیز شباهت ندارد چه رسد به پادشاهی ایرانی. البته باید گفت که این خطای متدیک را جمهوریخواهان نیز دارند که گمان میبرند جمهوری فرانسه و سویس و فدرالیسم آلمان را میتوان در ایران پیاده کرد. آن سوتر نیز آنهایی هستند که در رویای بازگشت به دوران طلایی پهلوی و برپایی نظام سیاسی ژن برتر ارباب و رعیتی هستند (همانهایی که در مخالفت با رضا پهلوی میگویند ما شاه دکور لازم نداریم) به همراه فاشیستها و نژادپرستهای آریایی که از هم اکنون لیستهای سیاه خود را از مخالفان خود میسازند، همگی این روزها با امیدواری به رویدادها مینگرند که به نفع آنها پیش میرود.
در این میان شخص رضا پهلوی هنوز در جایگاهی ویژه قرار دارد که خود تعریف کرده است. او در این چند سال همواره در ابتدا در پوشش و سپس با صراحت گفته که اعتقادی به نظام پادشاهی در ایران ندارد و جمهوری را بهترین نظام سیاسی برای آینده ایران میداند. در همین راستا نیز بیان کرده بود که خود به دنبال هیچ گونه قدرت سیاسی در ایران نیست و وظیفه خود را حداکثر رهبری دوران گذار میداند تا مردم خود نظام سیاسی آینده را، چه جمهوری و چه پادشاهی، در انتخاباتی آزاد انتخاب کنند.
جایگاه ویژه رضا پهلوی
من تاکنون رضا پهلوی را تنها با استناد به سخنانش شخصی دمکرات و تکثرگرا یافتهام و گمان داشتهام که اگر او بتواند به سخنان خود جامه عمل بپوشاند، میتواند شخصیتی موثر برای گذار این جامعه پراکنده و زخم خورده به سوی آیندهای بهتر باشد. در همین راستا بود که در شورای مدیریت گذار و با درک آن زمان خود شش سال پیش تلاش داشتیم به عنوان نخستین و تنها نیروی سیاسی که خواستار ائتلاف طیف جمهوریخواهی و مشروطهخواهی است و شکل نظام را پس از سرنگونی حکومت آخوندی و بر اساس اراده مردم در انتخاباتی آزاد میداند، بر گذار جامعه به سوی دمکراسی و تعیین سرنوشت مردم به دست خویش گام برداریم.
شورای مدیریت گذار در ابتدا درکی ساده از دوران گذار داشت و توهم در توانایی مدیریت آن. شورا به دستاوردی برای ایجاد جبههای مشترک با مشروطهخواهان و جمهوری خواهان و به تقصیر هر دو نرسید و اکنون واژه “مدیریت” در نام آن جایگاهی شرمآگین یافته است. اما به صراحت باید گفت که این شورا که از جمهوریخواهان و مشروطهخواهان تشکیل شده، در کنار حزب مشروطه تنها نیروی صادق و پایدار سیاسی بود و هست که از روز نخست در شش سال پیش تلاش برای این وحدت داشته و دارد و هر دو سوی این جبهه (جمهوریخواه و سلطنتطلب) عقبماندهتر و گمراهتر از آن بودند که این فراخوان تاریخی شش سال پیش را درک کنند. هر دو در تنگ نظریهای خود درگیر بودند و هستند.
از این روست که در این روزهای تاریخی میبینیم که طیف جمهوریخواهی نه حضور دارد و نه حرفی برای گفتن و طیف پادشاهیخواه و یا بهتر بگوییم سلطنتطلب میتازد؛ نه به پشتوانه نیرو و توانایی خود، نه بر اساس طرحی مدرن و امروزی برای ساخت ایران نوین، بلکه سوار بر سنت و فرهنگ دیرینه و هزاران ساله پادشاهی در مردم ایران و عدم باور آنها به توانایی رای جمهور خویش! در اینجاست که بر خلاف ادعای کسانی که این روزها خود را نسل جدید مینامند و چیزی موهوم به نام “نسل پنجاهوهفتیها” را زیر ضرب گرفته و آن را مقصر انقلاب ۵۷ قلمداد میکنند، شباهتهایی نیرومند میان آنچه در سال ۱۳۵۷ روی داد و آنچه این روزها در جریان است دیده میشود، همان چالهها و همان نگرانیها را در بر دارد. این نسل جدید دارد همان خطاهای ریشهای سال ۵۷ را تکرار میکند.
در همین راستا شخص رضا پهلوی میتوانست و کماکان میتواند نقشی ویژه و منحصر به فرد ایفا کند. او چه بخواهد و چه نخواهد در جایگاهی ویژه قرار گرفته است. رضا پهلوی در جلسهای خصوصی پنج سال پیش گفته بود: من به خاطر نام فامیل و خانواده خود دارای یک سرمایه سیاسی هستم. شما نخبگان ایران به من بگویید من چگونه این سرمایه را خرج کنم که برای مردم ایران بهترین راه و بیشترین دستاورد برای ایران باشد.
این درخشانترین سخنی بود که از یک شخصیت سیاسی در تمام این سالها شنیدم. برای من به عنوان کسی که در نوجوانی و جوانی در ارتش شاهنشاهی بزرگ شده و تعلیم دیده است و از قضا قرار بود با رضا پهلوی در یک گروه دست چین شده نظامی در سال ۱۳۵۶ دانشکده افسری نیروی زمینی شاهنشاهی را با هم بگذرانند، نظام شاهنشاهی سالهای ۵۰ را میشناسد، اما در زندگی در اروپا عمیقا به جمهور و رای مردم اعتقاد دارد و سازشی با ژن برتر شاهنشاهی ندارد، سخنان رضا پهلوی بسیار شایسته، واقعگرایانه و بهجا بود. او اگر بتواند به آنچه در این سالها گفته پای بند بماند و افراد پیرامون خود را رهبری شایسته کند و نه پیرو آنها شود، میتواند جایگاهی شایسته و تاریخی برای خود به عنوان یک رهبر مدرن امروزی در قرن بیستم بسازد و این سرزمین رنج دیده را به سوی آیندهای بهتر رهنمون شود؛ حال این آینده را یا با رهبری دوران گذار و سپردن کشور به جمهور مردم رقم زند و یا خود با رای مردم بشود نخستین رییس جمهور کشور. هر دو اینها شایسته است.
یک شاه موروثی جدید به نام رضا پهلوی (بدون توجه به شخص او) ادامه مصیبت همیشگی ما خواهد شد. نه از آن رو که رضا پهلوی یک دیکتاتور باشد. او تاکنون چیزی در این راستا از خود نشان نداده است. پیرامون او البته پر است از تاریکاندیشان و مرتجعان پر سروصدا و سکوت علنی او نیز بر این نگرانی میافزاید که سخنان تاکنون او تنها حرفی خالی بماند. اگر دیگرانی هستند که اعتقاد به حذف دگراندیشان ندارند، دستکم صدایی از آنها شنیده نمیشود. در رسانهها نیز نمایندگان جمهوریخواهی سخنان رضا پهلوی را با قولهای خمینی در سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ مقایسه میکنند. من تا این لحظه چنین نگاهی به او ندارم و پتانسیل دیکتاتوری شاهنشاهی را در او نمیبینم، بلکه مصیبت احتمالی را در ادامه کور راه “استبداد شرقی” میبینم که تاریخ ایران همواره نماد برجسته آن بوده و مورد انتقاد و استناد دیگران از یونان باستان و روم گرفته تا روشنفکران اروپای مدرن. مصیبتی که از هم اکنون طرح ریخته است که “ایران آمادگی دمکراسی را ندارد” و “ایران نیاز به یک رهبر قدرتمند مصلح چون رضاشاه دارد که قلم هر چه آخوند و مفت خور است را بشکند”.
فضای احساسی و هیجانی این روزها با شعارهای “رضاشاه روحت شاد”، “جاوید شاه” و “پهلوی بر میگرده” این را نمیبیند که دیکتاتور مصلح خودش یک مفتخور غیرقابل برکنارشدن بود و خواهد بود و آن گونه که دیدیم در مدت کوتاهی نیمی از مراتع ایران را به نام شخص خود کرد و شکارگاه سلطنتی راه انداخت و هر آنچه که در صد سال گذشته دیده ایم. یک رهبر مصلح به اجبار دمکرات است و نیازی به خیابان یک طرفه غیر قابل بازگشت ندارد، هر چند که تاریخ ما تاکنون خلاف این را نشان داده است. رهبر آینده اگر خیرخواه و مصلح باشد لزوما باید با هر گونه ساختار سیاسی غیرقابل برگشت و غیرقابل اصلاح از ابتدا مخالفت کند.
درست است که مردم ایران سنت دمکراسی دستکم با برداشت اروپایی آن ندارند. اما آیا این تقصیر ژن آنهاست یا تقصیر همه آنهایی که برای حفظ قدرت و منافع لحظهای خود همواره گفته و میگویند: مردم ایران آمادگی (بخوان لیاقت) دمکراسی را ندارند؟ اگر مردم ایران سلطنت پهلوی را به قضاوت تاریخ به ناحق برچیدند، تقصیر همانهایی بود که میگفتند این مردم آمادگی دمکراسی را ندارند، تقصیر آنهایی بود که خود را همواره ولی و قیم مردم میدانستند، همانهایی که از سالهای ۱۳۳۲ به بعد اجازه نمیدادند مردم تمرین دمکراسی داشته باشند، به حزبها و سازمانها و انجمنهای سیاسی و مدنی خود بروند و درآنجا بیاموزند هر آنچه برای حاکمیت خود و جمهور لازم دارند.
اکنون دوباره اینها آمدهاند و میگویند ایران آمادگی دمکراسی را ندارد. آنهایی که خود بویی از دمکراسی نبردهاند و تلاش دارند که هر گونه صدای مخالف را با هجوم رسانهای در شبکههای اجتماعی سرکوب کنند و لیستهای زندانیان سیاسی آینده را تنظیم کنند. اینها که همگی در کشورهای دمکراتیک غربی زندگی میکنند، برای مردم رنج کشیده ایران دمکراسی را شایسته نمیدانند و برای ما تعیین میکنند که چرا نباید دمکراسی داشته باشیم؛ همانهایی که دهههاست در کشورهای آزاد، دمکراتیک و فدرال زندگی میکنند اما فدرالیسم و حق مردم برای تعیین سرنوشت خویش آن گونه که خود میخواهند را رد میکنند و آن را جداییطلبی میدانند. اینها رنگ و بوی الیگارشهای مافیایی آینده را دارند. سکوت کر کننده این روزهای آذربایجان، کردستان و همه اقلیتهای ملی و مذهبی را شاید این گونه بشود تفسیر و نه توجیه کرد.
اصلاحطلبان حکومتی و “خاکستری”های پیرامون آنها
این که کسی در روند زندگی سیاسی و اجتماعی خود به خطای خود پی برد و راه خود را تصحیح کند، امری است شایسته. به هر رو، گذشته و عملکرد کارگزاران سابق حکومت اسلامی سایهوار به همراه آنهاست و تنها عمل آنها در شرایط دمکراتیک میتواند اعتمادساز باشد آن هم نه بلاواسطه بلکه در روندی در حاشیه و خارج از قدرت. من همواره با تردید به این طیف نگریستهام و با وجودی که شجاعت برخی از آنها برایم ارزشمند بوده، نگاه و خواستهای آنها برای آینده ایران برای من قابل اعتماد نبوده است. جوهره فکری که کسی را دههها در یک ساختار مافیایی و از ابتدا تبهکار نگاه میدارد، یک شبه و یک ماهه جابجا نمیشود. راه درست آن است که کسانی که خطا کردهاند، کنار روند، سکوت کرده و خواستار قدرت دوباره نباشند. اما این روزها در روند ریزش ساختار حکومت آخوندی شاهد حضور گستردهتر این طیف خواهیم بود.
عجیبتر این است که برخی از شخصیتهای سیاسی اپوزیسیون، به ویژه در میان جمهوریخواهان و بازماندههای چپهای استالینیست این بیشتر دیده میشود، به این امام زادههای ورشکسته سیاسی دخیل بستهاند، به جای آن که به قدرت و اندیشه تاکنون خود متکی باشند. این اطلاحطلبان و خاکستریها هستند که باید به دنبال اصلاح خود و جلب اعتماد اپوزیسیون باشند و نه برعکس. کسی که از اپوزیسیون ایران به اینها چشم دوخته است، چنته خالی خود را نشان میدهد. کسانی چون موسوی، کروبی، تاجزاده و غیره امروز بدون هیچگونه چشم داشت به قدرت، باید سکوت را شکسته و به روشنی به حمایت بدون چون و چرا از خیزش مردم ایران برخیزند و راه خود را از حکومت تبهکار اسلامی جدا سازند و سپس به کنار روند و نقشی در نظام سیاسی آینده نداشته باشند.
همه این طیفهایی که به گونهای کلی برشمردم، طرحی برای خود ریختهاند و امید آن دارند که جامعه به آن سو رود که آنها میخواهند و طرح خود را تنها طرح درست میدانند و بر سنت دیرینه ایرانی، دیگران را بر خطا. تاسفبار این است که ائتلاف و همکاری در اندیشه سیاسی ایرانی هیچ گاه جایگاهی شایسته نداشته است و در همین راستا نیز فرهنگ سیاسی ایرانی معاصر، بر خلاف پیشینه خود در سال ۱۳۵۷، بیشتر یا راه حذف مخالف و یا بی عملی و عدم همکاری را ارزش نهاده است اگر خود را در موضع ضعیفتر ببیند. در سال ۱۳۵۷ یک ائتلاف سیاسی نیرومند از تمام نیروهای اجتماعی و سیاسی مخالف سلطنت پهلوی شکل گرفته بود. پس این شده است و باز هم میتواند بشود!
هدف نوشته من نیز تسویه حساب با هیچ کس نیست و تنها یادآوری و هشداری است از خطراتی که میتواند جلوی پای همه ما باشد. زمانی که همه ما، چه جمهوری خواه و چه پادشاهی خواه، جایگاه خود را بشناسیم و مسئولیت تاریخی خود را فرای منافع سیاسی لحظهای دریابیم، قادر خواهیم بود راه حلهایی شایسته شرایط امروز کشور بیابیم و عمل کنیم.
در این میان مردم هستند که در نهایت سرنوشت کشور را تعیین خواهند کرد و نظامی که خواهان آن هستند را خواهند ساخت. این سخن که شاید در نگاه نخست سخنی واضح و ابتدایی باشد و یا از دیدگاه دیگری سخنی پوپولیستی و بسیار رایج. من آن را از زاویهای دیگر به میان میآورم.
هر جامعهای تاریخ خود را دارد و راه خود را میرود. ایران سنت طولانی پادشاهی مطلقه دارد و هیچ گاه تاکنون در آن دمکراسی دوام نیاورده است؛ هیچ گاه سلطنت مشروطه دوام نداشته و جمهوری را نیز نمیشناسد. آن چه خود را جمهوری اسلامی میداند، شباهتش با پادشاهی پیش از خود بیشتر است تا اختلافش. تقریبا تمام ساختارهای دو نظام پادشاهی پهلوی و حکومت اسلامی را میتوان در آن یکی یافت. این که چرا این گونه است، از تاریخ و فرهنگ خود ما برخاسته است. حکومت اسلامی در ایران ربطی به “اسلام عربها” ندارد، بر خلاف آن گونه که گمان ساده برخی است. همین فرار از نگاه در آینه و جستجوی مقصر در جای دیگر یکی از ویژگیهای فرهنگی ماست. ایرج پزشکزاد چه درخشان با شخصیت دایی جان ناپلئون این ویژگی سختجان منش ایرانی را به تصویر کشید.
آنچه عموم مردم ما (به خواص کاری ندارم) به آن عادت داشته و دارند و برایشان ملموس است، نظامی است که در آن یک رهبر، یک پادشاه، یک مرجع تقلید، یک نیروی نامرئی قدرقدرت برایشان تعیین سرنوشت کرده است و آنها در درازنای تاریخ در تعیین سرنوشت خویش نقشی برجسته نداشتهاند. اگر هم گروهی از مردم در جایی از تاریخ چیزی را ساختهاند، اکثریت همان مردم آن را برچیده است. مردم ما در عموم خود ایمان تاریخی به قدرت خود ندارند. از اینروست که جمهوری آن گونه که ما یا از کتابها آموختهایم و یا در تجربه دیگر کشورها دیدهایم، چه ما را خوش آید یا نیاید، در ایران جایگاه نیرومندی ندارد. اما امید همواره این است که اینبار جامعه ایران راهی دیگر رود و به خودآگاهی بر اساس قدرت رای خود و اتکا به توانایی خود بها دهد و نجاتدهنده واهی، هر که میخواهد باشد، امام زمان، رضاشاه، ترامپ یا نتانیاهو، را به کنار نهد.
ایران فرا از قالبها و دگمهای فکری رایج راه خود را میرود و خواهد رفت. بر خلاف “جعبه”های فکری و توهمهای رایج سختجان، اگر ایران جمهوری شود، احتمالا جمهوری چون فرانسه، آلمان یا آمریکا نخواهد شد. اگر هم سلطنتی شود، چون بریتانیا و بلژیک و دانمارک نخواهد بود. اگر روشنفکران و سازمانهای سیاسی ما راه درست را نروند، جمهوریهای موروثی از نوع آذربایجان و سوریه و ترکمنستان بیشتر قابل تصور هستند چون با فرهنگ دیرینه ما خویشاوندی بیشتری دارند. تلاش آخوند متوهم و کودن خامنهای در جایگزینی مجتبی را که شاهد بودیم. پادشاهی مان هم از هم اکنون روشن است کدام سو میرود اگر سخنان رضا پهلوی کماکان حرف بمانند و عملی نشوند.
در اینجاست که جایگاه و مسئولیت تاریخی روشنفکران و احزاب سیاسی و مدنی آشکار میگردد. در این که راه درست را پیش پای مردم نهند و مردم را به آن تشویق کنند. در چنین روزهایی سرنوشت ساز است که میشود جایگاه واقعی اندیشههای سیاسی و نمایندگان آنها را، فرای ادعا و آرزوها بر “کف زمین” سنجید و محک زد. توفان در راه است و خیلی چیزها را به حق و ناحق با خود میبرد. ناخدایی که امروز به هر دلیل و بهانهای پشت سکّان خود نباشد، کشتی خود را با سرنشینان به امواج توفان سپرده است.
■ جناب تجلی مهر, ایرادات و اشکالات همه جریان های سیاسی را برشمردید اما دریغ از راه حلی. متاسفانه در حالی که موج گرایش به راست عالم گیر و با تشریف فرمایی آقای ترامپ تقویت هم شده شاید بهتر باشد خواستههای مردم را بیش از پیش برایشان باز و مشخص کنیم تا این ره که میروند به ترکستان نیانجامد. بکار بردن واژگانی چون جمهوری و یا سلطنت و هر کدام با اشکال متفاوتی چون جمهوری اسلامی, صدام حسین، اسد، و فرم های ضد و نقیض سلطنت کمکی به مردم در انتخاب راهشان نمیکند. شاید زمان آن رسیده که احزاب و گروهها و شخصیتهای سیاسی کشورمان مدل حکومتی مناسب ایران را از میان حکومت های موجود انتخاب کرده و با انتشار قانون اساسی آن کشور تصویری واقعی در برابر مردم قرار دهند تا در فردای انقلاب با فاجعه من درآوردهای چون جمهوری اسلامی روبرو نشویم.
نیما
■ جناب تجلیمهر، این مقاله خوب شما هم در زمینه فکت و هم در عرصه تحلیل چند نکته کم دارد.
در عرصه تحلیل مثلا درست است که شخص آقای رضا پهلوی، تندی نمیکند و حرفهای ناروا نمیزند. اما این رسم ژن برتریهاست که خودشان دست خود را به کارهای کثیف آلوده نکنند و این کارها را برونسپاری کنند. وقتی ایشان در رأس یک گردان از نیروهای “خودسر” و “آتش به اختیار” است، چه نیازی به آلوده کردن خود به این کارها دارد؟ هر کدخدایی هم اینکار را بلد است چه رسد به یک شاهزاده.
سازمانهای سیاسی آذربایجانی، هم بطور مستقل و هم در ذیل مجموعه در شرف تأسیس “کنگره مشترک جمهوریخواهان دمکرات و فدرال دمکرات” اعلامیه حمایت از تظاهرات دادهاند. (کانون دموکراسی و توسعه آذربایجان، حزب دموکرات آذربایجان، تشکیلات مقاومت ملی آذربایجان، شورای همکاری سازمانها و احزاب سیاسی آذربایجان (متشکل از ۸ جریان).
البته مقاله شما دردمندانه و حاوی نکات دقیق متعددی است و جای سپاس فراوان دارد.
علیرضا اردبیلی
alirza.g@gmail.com
■ آقای تجلیمهر با کمال احترام، مقاله شما مخلوطی از بدبینی و خوشبینیهای غیر واقعی است. اینکه راست افراطی استقرار رژیم بنیادگرای اسلامی را به گردن “پنجاه هفتیها” میاندازد، هدفی جز چشم پوشی به اشتباهات محمد رضا شاه ندارد. به باور نگارنده پنجاههفتی اصلی خود شاه بود که با مماشات با روحانیت، لجاجت در تعیین نخست وزیران غیر محبوب و سرانجام فرار از کشور راه را برای بازگشت خمینی مرتجع هموار کرد.
با به رسمیت شناختن حق دمکراتیک پادشاهی خواهان در بازگشت احتمالی به قدرت، اما نتها با توجه به سخنان زیبای رضا پهلوی نباید قانع شویم که تصاحب قدرت بدست او و یارانش با کمک رسانههای پشتیبان همچون ایران اینترنشنال و یا دولتهای خارجی مانند اسرائیل می تواند به استقرار “دمکراسی” با توجه به فرهنگ استبداد زده ایرانیان منجر شود. پرسش این است اگر آقای رضا پهلوی رویکردی استبداد ستیز دارد چرا استبداد سلطنتی پدر و پدر بزرگش را محکوم نکرده است چرا در باره نقش ساواک این نهاد سرکوبگر آزادیها به مدت چندین دهه سخنی به میان نمیآورد.
با انتقاد شما از گروههای ریز درشت جمهوریخواه که جز نوشتن بیانیههای کلیشهای و تشکیل کنگرههای ادواری کار دیگری انجام نمیدهند موافقم. این گروهها که حتی در مورد ادعای دمکراسی خواهی شان تردید زیاد وجود دارد و انشعابات و پراکندگی آنها این موضوع را ثابت می کند، در اثر انفعال و اگر منصف باشیم بایکوت رسانه های هوادار گروههای پهلوی خواه تمامیتخواه، تاکنون نتوانستهاند با تشکیل بدیلی دمکراتیک و قابل اعتماد جامعه مدنی و انتخاب رهبری که بتواند این بدیل را نمایندگی کند، راه را برای قدرت گرفتن راست افراطی هموار کردهاند. شوربختانه می توان انتظار داشت ۵۷ دیگری با شکل شمایل مردمفریبانهای گریبانگیر مردمان ما گردد.
سال نو مبارک شاد باشید / شهرام
فارین پالیسی / ۵ ژانویه ۲۰۲۶
در روزهای پایانی دسامبر ۲۰۲۵، همزمان با ماه دی در تقویم فارسی و در آستانه سال نو میلادی، ایران بار دیگر شاهد اعتراضهای گسترده بود. آنچه از بازار تهران آغاز شد، بهسرعت به دیگر شهرهای بزرگ و دانشگاهها گسترش یافت و مهمترین ناآرامیها از زمان خیزش ۲۰۲۲ پس از مرگ مهسا امینی را رقم زد. جرقه فوری این اعتراضها، فروپاشی اقتصادی بود. ارزش پول ملی ایران به حدود یک میلیون و ۴۰۰ هزار ریال در برابر هر دلار سقوط کرد، نرخ تورم از ۵۲ درصد فراتر رفت و هزینه کالاهای اساسی به سطحی رسید که برای شهروندان عادی دستنیافتنی شد.
آیا این موج از اعتراضها، همانند جنبش ۲۰۲۲، میتواند به چالشی پایدار و سراسری علیه جمهوری اسلامی تبدیل شود؟ و شباهتها و تفاوتهای میان جنبش «زن، زندگی، آزادی» و شرایط کنونی چیست؟
مقایسه این دو دوره اعتراض، هم تداوم و هم دگرگونی را در پویاییهای اعتراضی ایران نشان میدهد. با وجود تفاوت در نقطه آغاز، هر دو بیانگر نارضایتیهای عمیق ساختاری و شکافی ترمیمناپذیر میان دولت و جامعه هستند.
اعتراضهای ۲۰۲۲ از یک بحران اجتماعی و اخلاقی سرچشمه گرفت. مرگ مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد به نمادی از سرکوب سیستماتیک، بهویژه علیه زنان، بدل شد. آنچه در پی آمد، جنبشی بود که بر کرامت انسانی، حق تصمیمگیری بر بدن و آزادیهای فردی تمرکز داشت. شعار «زن، زندگی، آزادی» بیانگر شورش نسلی علیه حجاب اجباری و کنترل اقتدارگرایانه بود. زنان و جوانان در خط مقدم این اعتراضها قرار گرفتند و کنشهای روزمره مقاومت را به چالشی سراسری علیه مشروعیت نظام تبدیل کردند.
در مقابل، اعتراضهای ۲۰۲۵ با یک شوک اقتصادی آغاز شد. سقوط ارزش ریال، شتابگیری تورم و بیکاری گسترده، خشم کسبه، بازاریان، طبقه متوسط شهری و دانشجویان را برانگیخت. در بازار بزرگ تهران و بازارهای لالهزار و علاءالدین، مغازهداران کرکرهها را پایین کشیدند و به خیابانها آمدند. پیام آنها روشن بود: فروپاشی اقتصادی و سوءمدیریت سیاسی از یکدیگر جداییناپذیرند.
با وجود تفاوت در علتها، جنبشهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۵ شباهتهای مهمی دارند. در هر دو مورد، اعتراضها بهسرعت از طریق شبکههای اجتماعی مانند ایکس (توییتر سابق) و اینستاگرام گسترش یافت و تصاویر مقاومت در سراسر ایران و فراتر از آن دستبهدست شد. در سال ۲۰۲۲، هشتگ #MahsaAmini بهطور جهانی وایرال شد. این بار نیز ویدئوهای اعتصاب بازار و تجمعهای دانشجویی توجه بینالمللی را جلب کرده است. در هر دو مقطع، واکنش دولت مبتنی بر زور بوده است. در سال ۲۰۲۲ بیش از ۵۰۰ نفر کشته و هزاران نفر بازداشت شدند. در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نیز گزارشهایی از سرکوب خشونتبار، از جمله کشتار دولتی، بازداشتهای گسترده و ارعاب منتشر شده که نشان میدهد سرکوب همچنان ابزار اصلی اعمال قدرت رژیم است.
با این حال، تفاوتهای میان این دو جنبش نیز به همان اندازه اهمیت دارد. خیزش ۲۰۲۵-۲۰۲۶ در مراحل اولیه خود، گستردهتر و عمیقتر بوده است. اعتراضها از نظر جغرافیایی دامنه وسیعتری داشته و علاوه بر مراکز عمده شهری مانند تهران، اصفهان، مشهد و همدان، به شهرهای کوچکتر و مناطق حاشیهنشین اقتصادی نیز گسترش یافته است. در حالی که در سال ۲۰۲۲، بهویژه در مراحل آغازین، اعتراضها عمدتاً به شهرهای بزرگ محدود بود. چرخه اعتراضی ۲۰۲۵-۲۰۲۶ همچنین از همان ابتدا دانشجویان، کارگران، زنان و اقلیتهای قومی را درگیر کرده که نشاندهنده ظرفیت بسیج گستردهتر در شرایط اقتصادی غیرقابلتحمل است.
تفاوت مهم دیگر، به زمینه بینالمللی بازمیگردد. در سال ۲۰۲۲، توجه جهانی عمدتاً بر نقض حقوق بشر متمرکز بود و دولتهای غربی در کنار حمایتهای لفظی، تحریمهای محدودی اعمال کردند. دولت بایدن از اعمال فشار اقتصادی همهجانبه پرهیز کرد و مهار دیپلماتیک را بر تقابل ترجیح داد. اما این اعتراضها در فضایی کاملاً متفاوت از نظر ژئوپولیتیک رخ میدهد.
بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید و احیای راهبرد «فشار حداکثری» به تشدید انزوای اقتصادی ایران انجامیده است. سابقه نشاندادهشده ترامپ در تمایل به استفاده از نیروی نظامی علیه ایران، همراه با حمایت علنی او از حملات احتمالی آینده به اهدافی فراتر از برنامه هستهای، بحران اقتصادی ایران را تشدید کرده و نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی را دچار هراس کرده است. ترامپ در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» به امکان مداخله آمریکا برای حمایت از معترضان ایرانی اشاره کرد؛ اقدامی که در صورت تحقق، بیسابقه خواهد بود و بدون تردید ترس جمهوری اسلامی از ترامپ، غیرقابلپیشبینی بودن او و آمادگیاش برای پذیرش ریسک را تقویت میکند. رژیم اکنون اعتراضها را محصول «جنگ روانی خارجی» معرفی میکند، در حالی که ایرانیان عادی برای بقا تقلا میکنند.
تفاوت دیگر میان سال ۲۰۲۲ و اکنون، جایگاه منطقهای جمهوری اسلامی است. در سال ۲۰۲۲، رژیم همچنان شبکه نیروهای نیابتی و شرکای خود را در سراسر خاورمیانه حفظ کرده بود و برنامه هستهای نیز نوعی سپر محافظ ایجاد میکرد. اما در سالهای ۲۰۲۵-۲۰۲۶، توانمندی متحدان منطقهای آن تضعیف شده و برخی شرکای پیشین، مانند بشار اسد که پشتوانهای کلیدی برای تهران بود، دیگر در قدرت نیستند. افزون بر این، برنامه هستهای ایران در پی حملات نظامی اسرائیل و ایالات متحده در سال ۲۰۲۵ آسیب جدی دیده است.
با وجود این تفاوتها، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، برای سرکوب اعتراضها بار دیگر به الگوی آشنای خود متوسل شده است؛ الگویی که ترکیبی از پذیرش گذرای کاستیهای نظام، همراه با بیشینهسازی انحراف افکار و موضعگیری تهاجمی است. خامنهای در نخستین اظهارات خود از زمان آغاز اعتراضها در هفته گذشته — همانگونه که در سال ۲۰۲۲ در جریان اعتراضهای مربوط به مهسا امینی عمل کرد — به نارضایتیهای ایرانیان اذعان کرد.
در سال ۲۰۲۲، او گفت کشتهشدن مهسا امینی «قلب مرا عمیقاً شکست». در سال ۲۰۲۶ نیز خامنهای به شکلی مشابه، نارضایتیهای اقتصادی بازاریان را پذیرفت. اما در هر دو مورد، بلافاصله به روایتی توطئهمحور گذر کرد و استدلال نمود که این اعتراضها بخشی از «جنگ نرم» غرب علیه جمهوری اسلامی است. با وجود این موضعگیری قاطع، ایرانیان همچنان به نافرمانی ادامه دادند و همانند سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳، در شامگاه پس از سخنرانی او به خیابانها آمدند.
یکی از تحولات قابلتوجه در اواخر سال ۲۰۲۵، تغییر ایدئولوژیک در خودِ شعارهای اعتراضی بود. در حالی که شعار «زن، زندگی، آزادی» همچنان از قدرت نمادین بالایی برخوردار است، شعارهای جدید بهطور فزایندهای بازتابدهنده گرایشهای سلطنتطلبانه هستند. شعارهایی چون «جاوید شاه» و «این آخرین نبرد است / پهلوی بازخواهد گشت» در شهرهایی که کانون اعتراضها بودهاند، طنینانداز شده است. این شعارها نشاندهنده احیای علاقه به میراث پهلوی و طرح آشکار خواست بازگشت ولیعهد رضا پهلوی است؛ امری که فاصلهای معنادار با چارچوب عمدتاً جمهوریخواهانه و مبتنی بر حقوق مدنی جنبش ۲۰۲۲ دارد. در پیوند با استیصال اقتصادی، فرسودگی سیاسی بهنظر میرسد بخشهایی از جامعه را به سوی تصورات بدیل از نظم و ثبات سوق میدهد.
این تغییر جهت به معنای محو شدن ارزشهای جنبش ۲۰۲۲ نیست. مراسم یادبود، تجمعهای خاموش و تداوم مقاومت زنان نشان میدهد که روح «زن، زندگی، آزادی» همچنان زنده است. با این حال، مرکز ثقل جنبش از اصلاحات اجتماعی به سوی تغییر رژیم منتقل شده و نوعی جنبش ترکیبی شکل گرفته است که هم واکنشی است و هم ایدئولوژیک.
تجربه تاریخی نشان میدهد که اعتراضهای صرفاً اقتصادی بهندرت به موفقیت میرسند، مگر آنکه به جنبشهایی سیاسی و فراگیرتر تبدیل شوند. تاریخ خودِ ایران نیز مؤید این الگو است. بازاریان، بهعنوان طبقه تجاری، نقشی تعیینکننده در انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ و نیز در جنبشهای پیشین، از جمله انقلاب مشروطه ۱۹۰۶، ایفا کردند. اگر اعتراضهای اقتصادی امروز بتواند کارگران، جمعیتهای روستایی و تشکلهای کارگری سازمانیافته را نیز دربر گیرد، ممکن است به چالشی پایدارتر تبدیل شود. به نظر میرسد رژیم از این خطر آگاه است. وعدههای گفتوگو و استعفای رئیس کل بانک مرکزی، بازتاب تلاشهایی برای مهار ناآرامیها پیش از گسترش بیشتر آنهاست.
با این حال، این اقدامات چیزی جز نمایشهای ظاهری نیستند. پیشنهادهای دولت برای گفتوگو با معترضان توخالی به نظر میرسد و بیش از آنکه راهحلی واقعی باشد، نقش سوپاپ اطمینان را — هم در سطح بینالمللی برای غربیهای سادهباوری که هنوز نظام سیاسی ایران را اصلاحپذیر میدانند و هم در داخل کشور—ایفا میکند. رئیسجمهور مسعود پزشکیان راهحل واقعی در اختیار ندارد، زیرا مشکلات کشور بسیار فراتر از اختیارات اوست و ریشه در جایگاه رهبر و ساختار کلی نظام دارد. معترضان ایرانی این واقعیتها را بهخوبی میدانند و به همین دلیل خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی هستند.
دیپلماتهای ایرانی، از جمله وزیر امور خارجه عباس عراقچی، از هماکنون در پی ارسال پیامهایی برای آغاز گفتوگو با دولت ترامپ هستند تا روندی دیپلماتیک با ایالات متحده شکل دهند که تهران را از فشارهای بیشتر مصون بدارد. حتی یک روند مذاکراتی طولانیمدت، بدون دستیابی به توافق، میتواند به تقویت ارزش پول ملی ایران کمک کرده و نظام را از حملات نظامی محافظت کند. با این حال، بسیار بعید است که ایران به امتیازهایی که ایالات متحده خواهان آن است — از جمله غنیسازی صفر و محدودیت در توان موشکی — تن دهد، بهویژه در شرایطی که اعتراضها ادامه دارد. از نظر تاریخی، وجود اعتراضهای داخلی در ایران هرگز به تعدیل مواضع آن منجر نشده است. این موضوع در سال ۲۰۰۹، همزمان با جنبش سبز و اعتراضها به انتخاب مجدد محمود احمدینژاد، دیده شد؛ زمانی که ایران پیشنهاد دیپلماتیک مرتبط با رآکتور تحقیقاتی تهران را رد کرد. در سال ۲۰۲۲ نیز، در میانه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، ایران پیشنهادهای آمریکا برای احیای برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) را نپذیرفت. احتمالاً این الگو بار دیگر تکرار خواهد شد، زیرا آیتالله خامنهای نگران آن است که پذیرش مطالبات بینالمللی، بهمنزله ضعف تلقی شود.
به همین ترتیب، رئیس جدید بانک مرکزی، عبدالناصر همتی، که اسفندماه گذشته به دلیل بحران تورم و سقوط ارزش پول از سمت وزارت اقتصاد کنار گذاشته شده بود، اکنون بار دیگر به صحنه بازگردانده شده است. پس از برکناری او، وضعیت اقتصادی ایران تنها وخیمتر شد و اکنون تهران میکوشد با احیای دوباره او، جلوی تشدید بحران را بگیرد. این حرکات سطحی، چیزی بیش از جابهجا کردن صندلیها بر عرشه تایتانیک نیست. حضور یا عدم حضور او تغییری در بنیانهای مشکلات ایران ایجاد نخواهد کرد.
در نهایت، هم جنبش ۲۰۲۲ و هم اعتراضهای کنونی از شکافی عمیق و حلنشده میان دولت و جامعه در ایران پرده برمیدارند. جنبش نخست اقتدار اخلاقی رژیم را در هم شکست و جنبش دوم، بنیانهای اقتصادی آن را تهدید میکند. اینکه آیا اعتراضها به امتداد جنبش ۲۰۲۲ تبدیل میشوند یا زیر فشار سرکوب فروکش میکنند، به عواملی چون همبستگی میان طبقات اجتماعی؛ توانایی معترضان در تبدیل رنج اقتصادی به مطالبات سیاسی منسجم؛ و قدرت اعتراضها در ایجاد شکاف در نیروهای امنیتی و نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی بستگی دارد.
آنچه روشن است این است که نیروهای بنیادینی که نارضایتی را تغذیه میکنند، از میان نرفتهاند؛ بلکه قدرتمندتر شدهاند. خشم انباشته، استیصال اقتصادی و خواست پایدار برای کرامت انسانی همچنان چشمانداز سیاسی ایران را شکل میدهند. پرسش دیگر این نیست که آیا تغییر ممکن است یا نه، بلکه این است که آیا شرایط سرانجام اجازه خواهد داد این تغییر پایدار بماند یا خیر.
—————-
* سعید گلکار، مشاور ارشد در «اتحاد علیه ایران هستهای» و دانشیار علوم سیاسی بنیاد UC در دانشگاه تنسی در چاتانوگا است.
* جیسون ام. برادسکی، مدیر سیاستگذاری در «اتحاد علیه ایران هستهای» و محقق غیرمقیم در موسسه خاورمیانه است.
با توجه به عملکردهای جمهوری اسلامی و آشکار شدن ناتوانیهای ساختاری این رژیم در تمامی حوزهها، بخش بزرگی از جامعهٔ ایران در پی گذار از این نظام است. در مقابل، حکومت ایران میکوشد با اتکا به قوهٔ قهریه در خیابانها و سرکوب مخالفان با هر ابزار ممکن، قدرت سیاسی خود را حفظ کند. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان آیندهای پایدار برای جمهوری اسلامی متصور بود. آغاز دوران گذار را میتوان از جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» دانست؛ گذاری که اکنون با شتابی فزاینده در حال پیشروی است.
جمهوری اسلامی نه اصلاحپذیر است و نه قابل تداوم. منطق درونی این نظام، تقدم قدرت بر قانون است؛ الگویی که در رژیمهای ایدئولوژیک قرن بیستم، از اتحاد شوروی استالینی تا چین مائویی، نیز مشاهده شد و در همهٔ آنها قانون مستقل، اقتصاد سالم و حقوق برابر در نهایت قربانی حفظ قدرت سیاسی گردید. از این رو، گذار از جمهوری اسلامی صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه ضرورتی تاریخی برای حفظ ایران و کرامت شهروندان آن است.
با این حال، سرنگونیِ صرف پایان مسئله نیست. تجربهٔ کشورهایی چون لیبی پس از سقوط قذافی و عراق پس از صدام حسین نشان میدهد که فروپاشی قدرت، بهویژه در بستر پیچیدهٔ منطقهای و بینالمللی، اگر با خلأ نهادی همراه شود، میتواند جامعه را به هرجومرج، غارت، رقابتهای خشونتبار و در نهایت بازتولید استبداد سوق دهد. ملتها در لحظهٔ فروپاشی نه خوب میمانند و نه بد؛ بلکه آشکار میشوند. بهترینها برای نجات همگان میکوشند و بدترینها فرصت را برای غارت و سلطه میجویند. پرسش سرنوشتساز این است که آیا نهادها سریعتر از باندها بازمیگردند یا نه؛ همان پرسشی که در آلمان پس از ۱۹۴۵ و اسپانیا پس از مرگ فرانکو پاسخ مثبت یافت، اما در لیبی و عراق پاسخ منفی.
از اینرو، گذار موفق دو شرط همزمان دارد: شکستن انحصار قدرت جمهوری اسلامی و بستن خلأ پس از آن با نظمی بیطرف و قواعدی روشن. این نظم به معنای بازتولید سرکوب نیست، بلکه به معنای جلوگیری از فروپاشی کشور است. تجربهٔ آفریقای جنوبی پس از آپارتاید نشان میدهد که حتی در جامعهای عمیقاً زخمی میتوان با دولت انتقالی، عدالت غیرانتقامی و حفظ نهادهای اداری و امنیتی از فروغلتیدن به جنگ داخلی جلوگیری کرد. ایران نیز به دولت انتقالی حرفهای، قواعد موقت و شفاف، تضمین امنیت عمومی، ادارهٔ کارآمد خدمات حیاتی و سازوکار عدالت غیرانتقامی نیاز دارد تا «نه» بزرگ به جمهوری اسلامی به «آری» بزرگ به زندگی نرمال تبدیل شود. هدف نه بازگشت به گذشته است و نه جهش به آرمانشهر، بلکه نرمالسازی ایران است: کشوری سکولار و مبتنی بر قانون، پیوندخورده با جهان، متکی بر حقوق برابر و کرامت انسان و حافظ تنوع فرهنگی و زبانی در چارچوب یک ایران واحد.
در این بستر، فشارهای اقتصادی و معیشتی ناشی از کاهش درآمدهای نفتی و گسترش شبکههای رانت و فساد، به کوچکشدن سفرههای مردم انجامیده و آنان را ناگزیر به حضور در خیابانها کرده است. تجربهٔ روسیهٔ دههٔ ۱۹۹۰ و ونزوئلای دوران چاوز نشان میدهد که هنگامی که فساد در سطوح بالا عادی میشود، تودهها نیز به منطق «چرا فقط آنها بدزدند؟» سوق مییابند و اخلاق اجتماعی فرسوده میگردد. در ایرانِ امروز، فقر گسترده، نفرت انباشته، بیاعتمادی فراگیر و مشروعیتِ نزدیک به صفر حکومت، اگر با خلأ قدرت همراه شود، میتواند خطر واقعی غارت و فروپاشی اخلاقی را در پی داشته باشد. در عین حال، تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که تودهها در شرایط بحران معمولاً به سوی کنشگرانی گرایش مییابند که سادهترین امیدها را عرضه میکنند، نه به سوی کسانی که پیچیدهترین و صادقانهترین واقعیتها را بیان میکنند؛ الگویی که در انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز بهوضوح دیده شد.
سیر جنبشهای اعتراضی در ایران، اپوزیسیون را به دو جریان فکری نسبتاً مشخص تقسیم کرده است. یک جریان صرفاً به دنبال سرنگونی رژیم حاکم و تصاحب قدرت است؛ و جریان دیگر، که طیفهایی از مشروطهخواهان تا اصلاحطلبانِ سرنگونیخواه را دربر میگیرد، هرچند تصاحب قدرت سیاسی را ضروری میداند، اما کیفیت و کارکرد قدرت جانشین را در جهت توسعهٔ اجتماعی و اقتصادی نیز مد نظر دارد. این دوگانه را میتوان در مقایسهٔ انقلاب ۱۳۵۷ ایران با گذار اسپانیا پس از فرانکو مشاهده کرد: در اولی، تمرکز بر تصاحب قدرت بدون طراحی نهادهای مدنی به استبداد تازه انجامید؛ در دومی، تمرکز بر قواعد قدرت به دموکراسی پایدار منتهی شد.
جریان نخست از تاکتیکهایی بهره میگیرد که خمینی در فرایند تصاحب و تثبیت قدرت بهکار برد: بسیج اقشار فرودست از طریق شعارهای ساده و عاطفی، برانگیختن نوستالژی تاریخی و ارائهٔ وعدههای فوری معیشتی با هدف تصاحب جمعیت خیابانی بهعنوان منبع مشروعیت سیاسی. الگوی خمینی را میتوان در پنج گام خلاصه کرد: ۱) «همه با هم» علیه شاه، ۲) مصادرهٔ مشروعیت خیابان، ۳) بازنمایی رقبا بهعنوان «خطر»، ۴) بسیج توده علیه نخبگان و ۵) انحصار قدرت. خمینی پیروز شد زیرا هیچکس نقشهٔ روز بعد را نداشت و رقیبانش تصور کردند «بعداً حساب میکنیم». امروز ممکن است نمادها و شعارها مدرن باشند، اما منطق قدرت میتواند همان باشد.
از اینرو، پیش از فروپاشی رژیم باید توافقی علنی بر سر دولت موقت، مدت انتقال، قانون موقت، نقش ارتش و پلیس و برگزاری انتخابات آزاد وجود داشته باشد؛ همانگونه که در گذارهای موفق اروپای شرقی و آفریقای جنوبی چنین چارچوبهایی از پیش طراحی شد. هر گروهی که مدعی شود «من صدای مردمم» باید به چالش کشیده شود؛ مردم متکثرند و ملک یک جریان نیستند.
جریان دوم، که پایگاه اجتماعی آن عمدتاً در داخل کشور قرار دارد، با درسگرفتن از تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ و با اتکا به بخشهای آگاهتر و متفکر جامعه، میکوشد فرایند گذار از جمهوری اسلامی را با هزینهای کمتر برای مردم سامان دهد و مانع از آن شود که افقهای توسعهٔ اجتماعی و اقتصادی در رقابتهای صرفاً قدرتمحور قربانی شوند. گزارهٔ راهنمای این رویکرد چنین است: «قدرت اهمیت دارد، اما قواعد اعمال قدرت تعیینکنندهتر است.»
در شرایط معاصر، بسیج صرف تودهها، بهویژه تودههای در وضعیت هیجانی، بهتنهایی راهگشا نیست. تودههای در بحران فاقد عقلانیت جمعی پایدارند و بیشتر بر پایهٔ هیجان واکنش نشان میدهند؛ از این رو سیاستورزی مبتنی بر بسیج عاطفی قادر به ساختن نظم پایدار نیست. عبور از رمانتیسم سیاسی، عاجلترین کنش نظری و عملی برای تبدیل تودههای ولایتپذیر به شهروندانی مستقل و خودآگاه است.
بیتردید، پس از سرنگونی جمهوری اسلامی، آرایش نیروهای سیاسی دگرگون خواهد شد؛ دوستان امروز بازتعریف میشوند و دشمنان امروز ممکن است بر سر اهداف محدود به همکاریهای مقطعی دست یابند. اما تا زمانی که این نظام پابرجاست، هر جریانی که بهجای تمرکز بر مقابله با آن، انرژی خود را صرف حذف یا تخریب دیگر مخالفان کند، در عمل به تقویت موقعیت علی خامنهای و حامیانش یاری میرساند.
اپوزیسیون خارج از کشور، تا زمانی که شناختی محدود از واقعیتهای پیچیدهٔ جامعهٔ ایران دارد، باید از نسخهپیچی برای مسیر جنبشهای مردمی پرهیز کند؛ زیرا چنین مداخلاتی اغلب بیش از آنکه یاریرسان باشد، موجب سردرگمی و تضعیف انسجام میشود. تجربهٔ جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونهای بارز از این وضعیت بود. افزون بر این، عملکردها و گفتمانهای بخشی از مخالفان در خارج از کشور، بهدلیل نگرانی از مصادرههای نمادین و سیاسی اعتراضات، بخش قابلتوجهی از اقوام و گروههای اجتماعی فعال را به «قشر خاکستری» رانده است.
در مقابل، ابتکارات نهادسازانهٔ حقوقدانان، اقتصاددانان، پزشکان و دیگر متخصصان هم بازتابدهندهٔ صدای جامعهٔ داخلاند و هم میتوانند تکیهگاههای نهادیِ دوران پس از جمهوری اسلامی باشند. این تلاشها در بلندمدت ظرفیتهای توسعهٔ اجتماعی و اقتصادی ایران را بهطور معناداری ارتقا میدهند.
الگوی «همگان زیر یک چتر و یک رهبری مطلق» الگویی شکستخورده است. جامعهٔ دیجیتالیزهشدهٔ ایران دیگر با منطق «وحدت کلمه» و تمرکز قدرت در یک رهبر واحد سازگار نیست. تکثر سیاسی، اگر بهدرستی مدیریت شود، نهتنها مانع تغییر نیست، بلکه ظرفیت مبارزه برای سرنگونی رژیم را افزایش میدهد؛ مشروط بر آنکه هر جریان با روشهای خود در مسیر تضعیف جمهوری اسلامی حرکت کند، بیآنکه به تخریب و افشاگری متقابل علیه دیگر مخالفان متوسل شود.
اپوزیسیونی که محبوبیت را بر مسئولیت ترجیح میدهد، در منطق کنش سیاسی تفاوت ماهوی با الگوی اقتدارگرایانهٔ موجود ندارد، زیرا بقای آن نیز به بسیج «تودهٔ هیجانی» وابسته است و از شکلگیری یک تودهٔ عقلانی و شهروندمدار پرهیز میکند. در مقابل، اپوزیسیون با اتخاذ رویکردی مسئولانه میتواند ترس از آینده را کاهش دهد و نهادهای رسمی و غیررسمی را به مشارکت در فرایند گذار ترغیب نماید.
سلمان گرگانی
۱۴- دی ۱۴۰۴
■ جناب گرگانی با تشکر, متاسفانه اپوزیسیون علیرغم خواست مبارزه با رژیم عملا به سیاست “تفرقه انداز و حکومت کن” رژیم پیوسته و در این خود زنی به رژیم خدمت شایانی میکند. اجزای اپوزیسیون ما در حالی که میدانند فاقد آن نیروی اجتماعیاند که بتوانند به تنهایی رژیم را سرنگون کنند و نیازمند دورانی یکی دو ساله برای همهپرسی و تدوین قانون اساسی جدید هستند، حاضر به شرکت در ابتداییترین اشکال اتحاد برای دوران گذار نیستند. از طرف دیگر توده مردم در داخل نه به اپوزیسیون خارجنشین تمایلی نشان میدهد و نه در طی این ۴۶ سال توانسته ساز و کارهای رهبری خود را بیافریند. هنگامی که ما انتخاب نکنیم بیگانگان برایمان انتخاب خواهند کرد. فردا از بیگانگان گله نکنیم.
نیما
■ نیمای عزیز
من با تمام گفتار شما موافقم و ریشهی اصلی چالشهای اتحاد اپوزیسیون را در فقدان تجربه و نهادینهسازی دموکراسی و همچنین نبود نهادهای مدنی مستقل میدانم. در اغلب جنبشهای اجتماعی ما، تمرکز اصلی بر تغییر قدرت سیاسی بوده است، نه بر ایجاد و تقویت نهادهای دموکراتیک و مدنی. در نتیجه، پس از تغییر قدرت، تازه به فکر ساختن این نهادها افتادهایم؛ در حالیکه در این فاصله، شبکهها و باندهای قدرت و ثروت زودتر از همه توانستهاند ساختارهای سیاسی جدید را به نفع خود قبضه کنند.
گرگانی
دوباره برای چندمین بار، مردم عاصی سرزمینمان به خیابان آمدند. شخصا معتقدم جمعیتی که به خیابان آمد و هنوز هم میآید، هنوز به وسعت و عظمت جنبش سبز و حتی اوایل جنبش مهسا نیست. ولی چند تفاوت و تمایز با تظاهرات اعتراضی سالهای قبل وجود دارد که بیشتر به علت و انگیزه این تظاهرات برمیگردد. بازار ایران غالبا و بیشتر دارای تمایلات و گرایشهای محافظهکارانه و حتی مذهبی میباشد که در گذشته مانع به خیابان آمدن بازار میگردید. یکبار در اوایل جنبش مهسا، به طور محدود و زمان کوتاه. ولی قبلا در زمان مصدق و به خصوص بعد از وقوع ۲۸ مرداد، بازار همیشه یکی از پایگاههای مبارزه و حمایت از مصدق بود که منجر به خرابی سقف بازار از سوی مقامات انتظامی گردید.
اینبار بازار دنبالهرو نبود بلکه پیشقدم بود و دانشجویان را هم به دنبال خود به خیابان کشاند. اعتراضهای خیابانی در حال توسعه به گوشه و کنار ایران است. ولی همیشه و در همه جا، در کنار مبارزات خیابانی یک گروه یا ائتلافی از شخصیتها، مبارزات خیابانی را به عنوان یک کاتالیزاتور، تبدیل به یک عامل فشار برای به کرسی نشاندن خواستههای خیابان میکند. نبود این ائتلاف در بالا، باعث گردیده که خشم و اعتراضات مردمی در پائین، بعد از مدتی با تحمل تلفات جانی، بدون دستاوردی، به خاموشی گراید. البته این جنبشهای اعتراضی، بدون نتیجه هم نبوده. هربار، ریختن معترضین به خیابان باعث نشان دادن چهره کریه رژیم حاکم بر سرزمینمان به دنیا گردیده، که بدون هیچ ابائی، بدون اینکه قادر به حل کوچکترین مشکل جامعه باشد، فقط سرگرم اعدامها، ضرب و شکنجه عزیزانمان و به فقر کشاندن جامعه میباشد.
مجددا جبهه اصلاحات در بیانیهای که به حمایت از اعتراضات، صادر نموده، تمام خواستههای معترضین را به حق دانسته و از آن دفاع نموده، حتی خاتمی هم، البته با لحنی بسیار ملایم، به دفاع از خواستههای تظاهر کنندگان پرداخته، ولی تمام این همدردیهای کاملا به حق، تا زمانی که عدهای فرهیخته و شخصیتهای سوتهدل قادر نباشند پا به میدان بگذارند و حاکمین نالایق و فاسد کنونی را از مسندشان به خانه روان کنند و کار را به کاردان بسپارند، ما در قعر این منجلاب دست و پا خواهیم زد. ۱۷ شخصیت مدنی و سیاسی معتقد به گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی میباشند. ولی این مهم، بدون وجود هیچ ائتلاف یا آلترناتیو، فقط در حد یک بیانیه خواهد ماند. اپوزیسیون خارج کشور، راه حل را در یک انقلاب، سرنگونی و حتی یک جنگ میبیند تا جاده را برای ورود رهبر موردنظرشان صاف کند.
حمله آمریکا به ونزوئلا، تقریبا نمونهای از راه حل اپوزیسیون مقیم خارج کشور میباشد. آمریکا اشتباهی را که در عراق مرتکب شد مجددا در ونزوئلا هم مرتکب گردید، با این تفاوت که در عراق، تمامی کارمندان دولت، ارتش و نیروی انتظامی را اخراج نمودند و سران رژیم قبلی را هم اعدام نمودند، که یک خطای بزرگ بود و سالها طول کشید تا عراق قادر شد روی پای خود بایستد. ولی اینبار کاملا بر عکس عراق، فقط مادورو و همسرش را دستگیر و برای محاکمه به آمریکا بردند. یعنی دولت مادورو، ارتش و کل ساختار حکومت ونزوئلا دستنخورده باقی مانده و ترامپ اعلام نموده که تصمیم به دارد برای مدت کوتاهی، حکومت آن کشور را به دست گیرد.
تمام این دو روز پای تلویزیون شاهد علامت سوال بزرگی میباشم که اکثر سران و سیاستمداران و همچنین رسانههای غرب دچار آن میباشند که ترامپ چطور قادر خواهد بود خود و ونزوئلا را از این مخمصه نجات دهد. من هم همیشه همراه شخصیتهای مدنی، فرهنگی، ملی و اصلاحطلب جامعهمان هوادار گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی به یک نظم و ساختار منطقی و مردمی، قادر به تعامل با دنیا بودهام و هستم. در مصاحبه و گفتگوهای خبرنگاران خارجی با مردم و اپوزیسیون ونزوئلا، شاهد نکاتی بودم که میتواند درس بزرگی برای اپوزیسیون خارج کشور ایران باشد. زمانی که افراد و شخصیتها، درباره آلترناتیو بعد از دوران مادورو، نظر میدادند زمانی که به خانم ماریا ماچادو، یکی از رهبران اپوزسیون ونزوئلا، که در آمریکا اقامت دارد، میرسید نمره منفی میدادند چون میگفتند او از کشور دور است و از حمله آمریکا به کشورش حمایت کرده.
داریوش مجلسی
ژانویه ۲۰۲۶
■ با درود و آرزوی پیروزی برای مردم مبارز وبه جان به لب رسیده ایران بزرگ. در مورد ونزوئلا که اکنون به پرتگاه نیستی رسیده است باید گفت که رهبرانشان چه چاوز و چه مادرو هر دو پل ارتباطی ایران و حزبالله بودند. در رابطه با کارتلهای مواد مخدر و رساندن آن به آمریکا و کانادا و همچنین فروش نفت قاچاق و زیر قیمت خود ونزوئلا و ایران به هندوستان و چین و همچنین انتقال سلاح های روسی به دیگر کشورهای افریقائی مانند سودان و موزامبیک و دلالی و رساندن مردم ناراضی خود ونزوئلا توسط گروه های تروریستی و امنیتی کشور خودش با میلیونها دلار از آنان و بردن به کشورهای آمریکا و کانادا و اروپای غربی و دولتمردان کشور دقیقا پولهای بادآورده را به جیب خودشان واریز میکردن و ابر تورم افسار گسیخته را رقم زدن که مردم ونزوئلا به فقر و فاقه حدود سی ساله گرفتار شدهاند.
باید گفت که اکنون که مادرو در حبس آمریکا است دیگر توان جمهوری خلیفهای ایران از نفس افتاده و بزودی با جنبش مردم ایران که بصورت خودجوش و از مردم کمی در کوچه و خیابان صورت گرفته و بزودی بیشتر مردم به آن خواهند پیوست کل نظام فرو خواهد پاشید. خوشبختانه برای اولین بار بازار پیشقدم شده و سپس دانشجویان و مردم و کارگران تدریجی به آن میپیوندند.(البته چند ماهی زمان لازم است.) زیرا شرایط جامعه ایران با سرکوب و کشتار دشوار و طولانی تراست. فراموش نکنیم که کشورهای حوزه خلیج فارس امارات کویت بحرین قطر خواهان واژگونی رژیم اسلامی ایران نیستند چون منافع خود را بعد از رژیم جدید بکلی از دست میدهند. یک کشور ۹۰ میلیونی با سرمایه تحصیلی بالا و جوان خواسته اروپا اسرائیل و آمریکا برای سرمایه گذاری و نو سازی جدید است.
امیدوارم ما ایرانیان هر چه زودتر به آزادی امنیت آسایش و جایگاه واقعی خود برسیم.
طلائی از هلند
■ آقای مجلسی گرامی، جای تعجب است که برخی تحلیلگران تصویر روشن سناریو از پیش نوشته ونزوئلا را نمیبینند. سناریویی که مادرو هم بخشی از آن بوده و به وی تفهیم شده که از کشور خارج میشود. کپی دیگری از سناریو سوریه با دست داشتن آشکار مسکو در آن. و بر همه روشن است که ایران از اهداف بعدی (شاید خیلی زود) در دفتر عملیاتی پوتین و تیم ترامپ است. با این تفاوت که ایران را بدلیل جنبش زنده مردمی و اپوزسیون وسیع (اما غیر متمرکز) آن پر دردسر میدانند. به هر حال میدانیم که بهترین سناریو برای جبهه مافیایی-جهانی به سرکردگی روسیه، گروه ترامپ، نتانیاهو و دیگر شرکا تغییر چهره جمهوری اسلامی است، تغییر به یک اتوکراسی تمام عیار دیگر با ظاهری آراسته تر و بازیگری موثر در مقابل جبهه دموکراسی جهانی.
دونالد ترامپ شاید نزد نخبگان روشنفکر در هر کشوری شناخته شده باشد، اما هنوز در نزد مردم عادی بویژه در کشور های توسعه نیافته مترادف آمریکای آزادیخواه است، و آنها نهایت سوء استفاده را از این موضوع میکنند. ما در مقطع بسیار ویژهای زیست میکنیم، و سرنوشت ایران دست کم تا چند نسل دیگر در گرو چگونگی تعامل با نظم در حال شکل گیری میباشد (شاید بینظمی و جنگ). ادبیات آقای رضا پهلوی هم بتدریج در حال تغییر است، در بیانیه آخر خطاب به مردم ایران اشاره به “من و تیم من” کردند که عرق سردی به پشت انسان مینشاند.
درود بر شما، پیروز
■ پیروز گرامی، احساس میکنم، سناریویی را که درباره ونزوئلا تشریح کردید در حال انجام است. خانمی که معاون و جانشین مادورو میباشد، اعلام نمود که حاضر است با آمریکا همکاری کند. در مورد اتوکراسی مورد حدس شما، چنانچه هیچ آلترناتیو دیگری نباشد، راه حل بدی نیست. متاسفانه نمیدانم با خوشبینی آقای طلائی میتوانم همصدا باشم یا نه.
مجلسی
آغاز دور جدیدی از کنشهای خیابانی خودجوش بار دیگر جمهوری اسلامی را در برابر پرسش “چه باید کرد؟” قرار داده است. شماری از مسئولین از جمله آقایان خامنهای، پزشکیان و قالیباف سویه معیشتی و اقتصادی مطالبات را برجسته میکنند. شعارهایی که اما در خیابانها شنیده میشود بیشتر سیاسی هستند و خود حکومت را نشانه رفتهاند.
چه ویژگی در ایران سبب میشود کنشهای اعتراضی از جمله در حوزه اقتصادی رنگ و بوی سیاسی به خود بگیرند؟
دلیل مهم نخست این است که مردم به درستی ریشه اصلی مشکلات کنونی را سیاست و ناکارایی نظام حکمرانی میدانند. تجربه چند دهه فراز و نشیبهای سیاسی از دوران سازندگی تا اصلاحطلبی و سالهای بعدی به افکار عمومی نشان داده که با ساختار کنونی جابهجا شدن جناحها و مهرههای خودی و حتا پروژههای بلندپروازانه مانند سند چشم انداز بیست ساله که قرار بود ایران را در ۱۴۰۴ به کشور اول منطقه تبدیل کند دگرگونی چندانی در کشور به وجود نمیآید و اوضاع عمومی هر روز هم بدتر میشود.
دلیل دیگر، بیاعتمادی جمعی به کسانی است که در چند دهه گذشته قدرت را به گونه انحصاری در اختیار داشتهاند و آنچه بر سر ایران آمده پیآمد رویکردها و انتخابهای آنهاست. مسئولین کنونی، همگی، نه به خاطر شایستگی و در رقابت سالم با دیگران که در یک نظام بسته، تبعیضآمیز و رانتی گزینش شدهاند و خود آنها پاسدار پیگیر آن هستند. روایتهای جناحهای حکومتی دیگر گوش شنوایی چندانی در جامعه پیدا نمیکند.
سیاسیشدن کنشهای اعتراضی همچنین به این دلیل است که حکومت با خشونت، تهدید و سازوکارهای امنیتی و پلیسی به جنگ همه ساختارهای مدنی میانجی میان نظام حکمرانی و جامعه رفته است. این سرکوب نظاممند سبب شده جامعه نتواند سخنگویان، نمایندگان و پروژه الترناتیو خود را در برابر حکومت به وجود آورد و در زمان بحران به جای اعتراض مدنی، گفتگو و تعامل همه چیز به کف خیابان کشیده میشود. ساختارهای قدرت نه زبان و فرهنگ گفتگو مدنی را یاد گرفتهاند و نه قادرند ژرفای نومیدی و خشم جامعه را درک کنند. دغدغه اصلی آنها نه ایران که بقای خودشان است.
حکومت بدین گونه پلهای پشت سر خود با جامعه را خراب کرده است. جامعه ما با زبانهای گوناگون، از شرکت در انتخابات تا تحریم و یا کنشهای اعتراضی تلاش کرد با این حکومت گفتگو کند و فرصتهای طلایی مانند سال ۱۳۸۸ را برای اصلاح در اختیارش گذاشت. پاسخ حکومت به جامعه همواره تهدید، تحقیر و خشونت بوده چرا که آنها داشتن سردار، سپاه، بسیج و لباس شخصی گوش به فرمان را نشانه اقتدار خود میدانند.
اگر حکومت در جستجوی راهحل واقعی بحران است باید پیش از هر چیز به جای بازی صندلی و جابجا کردن خودیها، مسئولیت ساختارهای ناکارا ونتایج ویرانگر سیاستهای خارجی و داخلی گذشته خود را بپذیرد.
سنگ اول این حکومت دینی با قدرت انحصاری ولایت فقیه، نبودن استقلال و تفکیک واقعی قوا، دخالت نظامیان، انحصارطلبی و تبعیض سیاسی و اقتدارگرایی کج بود و دیواری هم که بر روی آن ساخته شد همیشه لرزان ماند. سیاست پرهزینه هستهای در کنار ماجراجوییهای منطقهای و راه انداختن محور مقاومت ایران را از دهه ۱۳۸۰ زمینگیر کرد و فرصتهای اصلی توسعه و رفاه عمومی را بر باد داد.
خروجی این سیاستها، حکمرانی نامطلوب چیزی نبود جز حکمرانی بد، فساد سیستمیک، ویرانی محیط زیست، مهاجرت گسترده متخصصین و سرمایهها، فقیرشدن نیروی انسانی.
اکنون حکومت بیاعتبار و در بنبست مانده است و جامعهای سرخورده، خشمگین، بیاعتماد و خسته از شعارها وعدههای توخالی، سقوط قدرت خرید، تبعیضهای جنسیتی، دینی، اتنیکی و سیاسی. مسئله اصلی جامعه ایران جمهوری اسلامی است و مسئولینی که خود بخشی از مشکل کنونی کشور هستند.
اگر به پرسش آغازین برگردیم، به نظر میرسد برای برونرفت از بحران دیگر راهحلی در درون حکومت باقی نمانده است. در برابر، جامعه هم بدون پروژه جایگزین و لیدرشیپی است که دارای اعتبار ملی باشد. در بسیاری از تجربههای جهانی و حتا در گذشته ایران حکومتی که در بنبست حکمرانی و بحران مشروعیت بود رفت پای گفتگو با جامعه و نمایندگان آن برای تدارک فرایند گذار غیرخشونتآمیز به یک نظام حکمرانی متفاوت. در این فرایند است که نوعی تفاهم و بلوغ ملی جدید میتوان به وجود آورد برای نجات ایران با شرکت همه کسانی که باید در کنار یکدیگر بازیگر جامعه فردا باشند. این کوتاهترین و بیدردترین راه برای گریز از خشونت و فروپاشی پرهزینه و به سوی آینده برای کشوری است درگیر با ابربحرانهای درونی و منطقهای و خطر دخالت خارجی. پذیرفتن ورشکستگی و تندادن به تدارک گذار شاید سبب شود دستکم پرده آخر حکومت به یک امر مثبت تبدیل شود.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ آقای سعید پیوندی شما راه حل را در ایجاد “نوعی تفاهم ملی [می دانید] که باید در کنار یکدیگر بازیگر جامعه فردا باشند”. در صورتی که اگر واقعبینانه به صحنه رویدادها در جنبش اخیر نگاه کنیم امکان تحقق چنین امری اگر نگوییم نا ممکن اما بسیار دشوار است. به باور نگارنده این امر شاید زمانی رخ دهد که در کنار بدیل “تمامیتخواه” که از پشتیبانی رسانهای نیز برخوردار است، بدیل دمکراتیک هم به وجود آید که صدای غیر سلطنتخواه را نیز به گوش جامعه و جهانیان برساند. شاید این امر بر پایه پیشنهاد آقای حاتم قادری با تشکیل پارلمانی چند نفره از نخبگان شناخته شده که از اعتماد نسبی جامعه مدنی برخوردار باشند، امکان پذیر گردد. من شخصا “خانم شیرین عبادی، عبدالله مهتدی و حسن شریعتمداری” را افراد شناخته شدهای میدانم که شاید بتوانند اعتماد نسبی جامعه مدنی را جلب و با تعیین سخنگویی به بدیل تک قطبی خاتمه داده راه را برای تحقق یک “تفاهم ملی” هموار و عبور از جمهوری جهل و جنایت را امکان پذیر سازند.
سال نو مبارک. شاد باشید، شهرام
■ جناب پیوندی با درود فراوان مفاله بسیار جالبی بود و دست مریزاد. من هم مانند شما بر این عقیدهام که جامعه ایران اکنون به مرحله انسداد سیاسی رسیده است. رژیم اسلامی حاکم نمیتواند ساختارهای خود را در جهت برون رفت از بحران چند بعدی کنونی تغییر دهد. در همین حال هیچ اپوزیسیون گسترده و فراگیری که بتواند در چنین شرایطی جایگزین این رژیم معیوب شود، وجود ندارد. رژیم نه تنها مشروعیت خود را در داخل از دست داده است، بلکه در نگاه غرب نیز مبدل به مهره سوخته، ولی کم ضرری شده است.
بهزادی
آنچه در ونزوئلا از منظر سیاست واقعگرا یا رئال پالیتیک رخ داد، اگرچه غیرمنتظره نبود، اما از منظر قانون و حقوق بینالملل ننگین بود. آری، مادورو خودکامه بود، لیک کودتای نظامی عریان آمریکا، آن هم در زمانی که مادورو خواهان گفتگو بود، همچنان ننگین است.
پرسش پیشِ رو این است: آیا سرنوشتی مشابه در انتظار خامنهای و رژیم جمهوری اسلامی است؟
در پاسخ به این پرسش، نخست باید به یک واقعیت پایهای اشاره کرد. سبب ساز فقر و فلاکت ایران، بدون کوچکترین تردیدی، حکومت دینی جمهوری اسلامی است. هیچ ایران دوستی از سقوط خامنهای و نظام ولایت فقیه ناخرسند نخواهد شد. این نظام واپسگرای دینی، با رهبری خمینی و خامنهای، یک ملت و کشوری باستانی را دچار پریشانی ژرف اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کرده است. آخوندها زندگی چند نسل را نابود کردهاند و آیندهای آکنده از شکوفایی و شادی را از ایرانیان گرفتهاند. از اینرو، خیزش و شورش علیه این نظام برحق است.
از منظر تحلیلی، جمهوری اسلامی در سراشیبی سقوطی بیبازگشت قرار دارد. مصطفی تاجزاده ـــ که خود در این نظام ساخته و پرداخته شد و اکنون خواهان گذار مسالمتآمیز از آن است ـــ در آخرین برآوردش، شمار طرفداران نظام آخوندی را حدود ۱۰ درصد میداند؛ کسانی که حاضرند برای بقای آن بجنگند. بر پایه این تخمین، نظام اسلامی با دستکم ۹۰ درصد مردم روبروست. از اینرو، تردیدی نیست که جمهوری اسلامی رفتنی است.
جنگیدن با مردم نیز دو حالت بیشتر ندارد: یا مردم را به طور موقت سرکوب میکنند که راهی بیآینده است و سقوط را، حتی اگر به تأخیر اندازد، در خیزشهای بعدی قطعی میکند؛ یا کار به نوعی جنگ داخلی میکشد که برای ایران فاجعه بار خواهد بود. مهمترین عامل تعیین کننده در میان این دو سناریو، موقعیت سپاه پاسداران و ارتش است. جای تردیدی نیست که کارگزاران پهلویخواه چه مستقل و چه در همکاری با جاسوسهای آمریکایی و اسرائیلی، از پیش و تا کنون در گفتگوهای پنهانی با بخشی از نظامیها بودهاند.
برای خامنهای بیش از دو راه وجود ندارد. یا همچون سخنرانی امروز، مانند دفعات پیشین، با انکار وضعیت وخیم نظام، خود را به بیراهه بزند و وعده خشونت بیشتری بدهد؛ یا بپذیرد که به پایان خط رسیده و دستکم برای حفظ جان خود، خانواده و اعوان و انصارش، به پیشنهاد برگزاری یک همهپرسی برای گذار دموکراتیک تن دهد. داشتن چنین انتظاری از مردی که خود را دریافت کننده وحی الهی میداند، اگر عبث نباشد، مضحک است. تنها سناریوی دیگر درباره خامنهای این است: آیا آخوندهای منفعل در گوشه و کنار کشور و برخی از سردمداران نظام، علیه او شورش کرده و او را به زیر میکشند تا شاید خود در امان بمانند؟
از سویی، سرنوشت ایران به سیاستهای ترامپ و نتانیاهو گره خورده است. ترامپ و نتانیاهو هر دو باج گیرند. هر دو در پی تسخیر سرزمینها و منابع طبیعی و اقتصادی کشورهای دیگرند. آنان به نام رفاه اقتصادی از مردم میخواهند که ارزشهای انسانی و دموکراتیک خود را فراموش کنند. مشکل جمهوری اسلامی در برابر این دو، و نظامها یا احزابی که نمایندگی میکنند، به مراتب دشوارتر و عملاً بی راهکار است. تار و پود جمهوری اسلامی با ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی بودن آغشته است. یا باید سر خم کند و تسلیم شود که در آن صورت، هم اندک طرفداران داخلیاش را از دست میدهد و هم مردم به جان رسیده را بیش از پیش به خیابان میکشاند؛ یا باید شاخ و شانه بکشد و به وضعی به مراتب بدتر سرنگون شود و صدماتی جبران ناپذیر به کشور و ملت وارد آورد. بی شک جمهوری اسلامی در این تنگنای مرگبار با نداشتن پشتیبانی ملت، نیست و نابود میشود.
پرسش مبرم این است: آیا ایرانیان میهندوست و دموکراسیخواه میتوانند سرنوشت ایران را بنویسند؟
ایرانیان آزادیخواه و دموکرات همچنان از حمله متفقین به ایران در سال ۱۳۲۰ دردمندند. آنان میدانند که کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت مصدق چگونه به شکاف میان دولت و ملت انجامید و در نهایت به قدرت گیری خمینی و استقرار حکومت واپسگرای اسلامی در سال ۱۳۵۷ رسید. لیک با سرنگونی حکومت اسلامی ـــ که گریزی از آن نیست ـــ وظیفه ایرانیان میهندوست و دموکرات که فرد پرست نیستند، بسیار دشوار است. وظیفه نخست آنان، هم زمان با پشتیبانی از مبارزات مردم برای پایان دادن به حکومت اسلامی، سازماندهی هرچه سریعتر و گستردهتر نیروهای دموکراسیخواه به منظور دفاع از ارزشهای دموکراتیک و دادخواهانه برای استقرار یک حکومت دموکراتیک ملی است، بدون سرسپردگی به ترامپ و نتانیاهو.
برای این کار، فردا دیرتر از امروز است و امروز دیرتر از فرداست.
نوشته خبرنگاری از تهران
۳ ژانویه ۲۰۲۶
ناآرامیها در ایران: ۴ سناریو در پی گسترش اعتراضات؛ حاکمیت در حال سنجش گزینهها
بنا بر گزارش نهادهای ناظر حقوق بشری و منابع محلی، حاکمیت ایران با یکی از گستردهترین موجهای ناآرامی جغرافیایی خود در سالهای اخیر روبهروست؛ اعتراضاتی که با نزدیک شدن به هفته دوم، به بیش از ۷۰ شهر و شهرستان گسترش یافتهاند.
آنچه از یکشنبه گذشته بهعنوان اعتراض به سقوط ارزش پول ملی و افزایش شدید هزینههای زندگی آغاز شد، بهسرعت به ناآرامیهای گستردهتری تبدیل شده است؛ بهگونهای که برخی معترضان اکنون خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی هستند.
بر اساس اعلام «خبرگزاری فعالان حقوق بشر» مستقر در ایالات متحده، دستکم هفت نفر ــ از جمله چند کودک ــ در اثر تیراندازی نیروهای امنیتی جان باختهاند، دهها نفر زخمی شدهاند و شمار نامعلومی نیز بازداشت شدهاند. منابع دیگر از آمار بالاتر، تا ۱۰ کشته، خبر دادهاند. نیروهای امنیتی از گاز اشکآور، ساچمهای و مهمات جنگی استفاده کردهاند. خانواده یکی از معترضان کشتهشده تلاشهای رسمی برای معرفی او بهعنوان عضو نیروهای امنیتی یا «آشوبگر» را رد کرده است.
اگرچه ایران از سال ۲۰۰۹ تاکنون بارها شاهد موجهای اعتراضی بوده است، گستره جغرافیایی ناآرامیهای کنونی نگرانی مقامهای رسمی را بهطور محسوسی افزایش داده است؛ بهطوری که اعتراضات از مناطق پیرامونی تا مراکز اصلی شهری را دربر گرفته و حتی به قم ــ پایگاه سنتی روحانیت ــ کشیده شده است؛ جایی که روز جمعه شعارهایی مبنی بر خواست مرگ آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، شنیده شد.
واکنش تهران به هشدار ترامپ
این ناآرامیها در بستری خارجی و بهشدت ملتهب جریان دارد. دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» هشدار داد که اگر دولت ایران «معترضان مسالمتجو را بکشد»، واشنگتن «به کمک آنها خواهد آمد».
این اظهارات با واکنشی سریع و هماهنگ از سوی ساختار سیاسی و امنیتی ایران مواجه شد؛ واکنشی که سخنان ترامپ را تلاشی برای مشروعیتبخشی به مداخله احتمالی خارجی توصیف کرد.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، با اشاره به آنچه «سابقه طولانی» آمریکا در ادعای نجات مردم ایران خواند، این مواضع را رد کرد و حمایت واشنگتن از اسرائیل در جریان جنگ ژوئن ۲۰۲۵ را یادآور شد. علی شمخانی، مشاور ارشد رهبر جمهوری اسلامی، در شبکه اجتماعی ایکس اعلام کرد که پاسخ ایران موجب «پشیمانی» خواهد شد. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، هشدار داد در صورت حمله به ایران، منافع و نیروهای آمریکایی در سراسر منطقه به «اهداف مشروع» تبدیل خواهند شد. علی لاریجانی، رئیس شورای عالی امنیت ملی، نیز بهطور مشابه از مردم آمریکا خواست «مراقب امنیت سربازان خود باشند».
رسانههای دولتی نیز همین روایت را برجسته کردهاند و اعتراضات را مسئلهای داخلی دانستهاند که از سوی قدرتهای متخاصم مورد سوءاستفاده قرار گرفته، در حالی که تأکید میکنند «ایرانیان در برابر تهدیدات خارجی متحد باقی ماندهاند».
الگوی آشنای سرکوب
واکنش میدانی ایران تاکنون بازتابی از الگوی سرکوبی بوده است که در برخورد با اعتراضات گذشته نیز به کار گرفته شده است.
نیروهای امنیتی در مرحله نخست بر متفرقسازی جمعیت، بازداشتهای هدفمند و اعمال فشار بر سازماندهندگان احتمالی ــ بهویژه در اعتراضات کارگری و دانشجویی ــ تمرکز کردهاند. در گذشته، با تشدید اعتراضات، تاکتیکها معمولاً به استفاده گستردهتر از گاز اشکآور، سلاحهای ساچمهای و در مواردی تیراندازی مستقیم تغییر یافته و شدیدترین اقدامات برای مناطق «حساس راهبردی» مانند کردستان و بلوچستان کنار گذاشته شده است؛ مناطقی که واکنشهای خونین در آنها غالباً با ادعای مقابله با «تجزیهطلبی» توجیه شده است.
بهنظر میرسد تهران در مقطع کنونی، برای جلوگیری از همزمانی سراسری اعتراضات و تشدید بحران در سطح بینالمللی، نسبت به هزینههای خشونت کور و گسترده محتاط باشد.
با این حال، این رویکرد بههیچوجه تضمینشده یا پایدار نیست. در شهرهایی مانند کرمانشاه، مرودشت و کوهدشت، ویدئوهای منتشرشده در فضای مجازی حاکی از تیراندازی مستقیم و درگیریهای شدید است. اگر اعتراضات ادامه یابد یا خشونتآمیزتر شود، دولت میتواند بهسرعت به اقدامات تصاعدی متوسل شود؛ از جمله قطع اینترنت، اجرای احکام اعدام، ورود گستردهتر سپاه پاسداران و حتی، در شرایط حاد، محاصرههای نظامیگونه و موضعی.
سناریوی اول: اصلاحات ساختاری
یکی از مسیرهای احتمالی که از سوی صداهای اصلاحطلبِ مخالف تغییر رژیم مطرح میشود، حرکت بهسوی اصلاحات ساختاری با هدف فروکاستن ناآرامیهاست. برخی چهرههای این جریان و شماری از مقامهای پیشین، از هماکنون از رهبری خواستهاند مطالبات معترضان را به رسمیت بشناسد، بر اساس اصل ۲۷ قانون اساسی امکان برگزاری تجمعات قانونی را فراهم کند و دست به اصلاحات اقتصادی و سیاسی بزند؛ از جمله ازسرگیری دیپلماسی با غرب.
با این حال، اگر کارنامه گذشته جمهوری اسلامی معیار قضاوت باشد، چنین مسیری بعید به نظر میرسد. حاکمیت بارها نشان داده است تمایل اندکی به اجرای اصلاحاتی دارد که خطوط قرمز ایدئولوژیک یا کانونهای قدرت آن را به چالش بکشد؛ از جمله اصول حکومت دینی و ماهیت روحانیسالار و اقتدارگرای رهبری. حتی در دورههای فشار شدید نیز، امتیازهای دادهشده غالباً تاکتیکی و موقتی بودهاند.
فعالان هشدار میدهند در نبود تغییرات معنادار در شیوه حکمرانی اقتصادی، آزادیهای اجتماعی و سازوکارهای پاسخگویی، هرگونه اصلاح محدود ممکن است صرفاً «نمایشی» تلقی شود؛ امری که نهتنها اعتماد عمومی را بازنمیگرداند، بلکه به فرسایش بیشتر آن و تسریع روند فروپاشی میانجامد.
سناریوی دوم: ناآرامی فرسایشی و طولانیمدت
سناریوی محتمل در کوتاهمدت، تداوم ناآرامیها بهصورت موجی و در برابر آن، سرکوبی حسابشده و مرحلهبندیشده است. در این الگو، اعتراضات بهطور دورهای شعلهور میشود، نیروهای امنیتی آنها را در سطح محلی مهار میکنند و دولت، با پذیرش هزینههای اقتصادی و حیثیتی، بر فرسودگی معترضان حساب باز میکند.
این رویکرد بازتاب درسهایی است که تهران از نمونههایی مانند ونزوئلا آموخته است؛ جایی که حتی اعتراضات گسترده و طولانیمدت، الزاماً به تغییر رژیم منجر نشدند، مادامی که نهادهای امنیتی منسجم باقی ماندند و نیروهای مخالف دچار پراکندگی بودند.
با این حال، فشار انباشته رو به افزایش است. ترکیب تورم، کمبود انرژی، بحران آب، تحریمها و فقدان آزادیهای سیاسی، طبقه متوسط را بهشدت تضعیف کرده است. هر موج تازه اعتراض، اعتماد عمومی را بیش از پیش فرسایش میدهد و احتمال بروز ناآرامیهای بعدی را افزایش داده و مهار آنها را دشوارتر میکند.
سناریوی سوم: تغییر رژیم با هدایت خارجی
اظهارات ترامپ بار دیگر نگرانیها را در میان مقامهای رسمی ــ و امیدهایی را در میان برخی معترضان ــ نسبت به مداخله خارجی زنده کرده است. تهران آشکارا این سناریو را خطرناکترین گزینه میداند؛ مسیری که میتواند کشور را بهسوی جنگ سوق دهد.
اقدام نظامی مستقیم آمریکا یا اسرائیل، در پوشش حمایت از معترضان یا مقابله با برنامه موشکی و هستهای ایران، میتواند به تغییر رژیم بینجامد؛ اما در عین حال، احتمالاً بیثباتی گستردهای را در سطح منطقهای رقم خواهد زد.
در عین هراس از این سناریو، رهبران ایران همچنان بر این حساب میکنند که تهدید خارجی میتواند به بسیج احساسات ملیگرایانه، بازداشتن بخشی از معترضان و توجیه سرکوب حداکثری به نام «دفاع ملی» کمک کند.
اکثر چهرههای اصلاحطلب در داخل ایران با این مسیر مخالفاند و هشدار میدهند که چنین روندی میتواند به فروپاشی دولت، بیثباتی طولانیمدت یا حتی تجزیه سرزمینی بینجامد.
سناریوی چهارم: فروپاشی تدریجی یا گذار طولانی
پیامدهای رادیکالتر ــ از جمله جنگ داخلی، تجزیه کشور یا سرنگونی ناگهانی و بهدنبال آن گذار دموکراتیک ــ همچنان در حد گمانهزنیهای پرریسک باقی میمانند. شکافهای عمیق میان گروههای مخالف، نبود رهبری واحد و قدرت بالای دستگاه امنیتی داخلی، هرگونه تحول سریع را پیچیده میکند.
رضا پهلوی، ولیعهد پیشین که نام او در هفته گذشته از سوی بسیاری از معترضان شعار داده شده، خواستار وحدت شده و در بیانیههای خود اعتراضات را «قیام ملی» توصیف کرده است. با این حال، تبدیل خشم خیابانی به یک بدیل سیاسی منسجم، همچنان چالشی بزرگ به شمار میرود.
رهبری ایران در حالی وارد این بحران شده که تضعیف شده، اما دستکم در مقطع کنونی هنوز از برخی ابزارهای دفاعی برخوردار است. با وجود همزمانی فشار خارجی و تعمیق نارضایتی داخلی، دولت نشان داده که توان سازگاری با ناآرامیها را دارد؛ هرچند این سازگاری عمدتاً از طریق توسل به خشنترین ابزارها حاصل شده است.
اعتراضات داخلی و تشدید تهدیدهای خارجی، ترکیبی بهشدت انفجاری ایجاد کردهاند که هر یک دیگری را تقویت کرده و دامنه مانور تهران را محدودتر میسازد.
اینکه اعتراضات فروکش کند، به جنبشی پایدار بدل شود یا به سرکوبی سختتر بینجامد، ممکن است به تصمیمهایی بستگی داشته باشد که در روزهای آینده در راهروهای قدرت تهران اتخاذ میشود — و اینکه رهبران ایران مسیر گفتوگو، تعویق یا زور را برگزینند.
در حال حاضر، حاکمیت در وضعیتی میان فشار و فلجشدگی گرفتار مانده است؛ بیآنکه راه خروج روشنی در برابر خود ببیند.
با عرض تسلیت به خانواده جانباختگان جنبش دیماه ۱۴۰۴
بنا به روایتی، جنبش ۱۴۰۴، از دوران پیش از جنگ ۱۲ روزه، قابل پیشبینی بود. تلنبار شدن خواستههای به حق مردمان ایران و مشروعیت باختگی رژیم خامنه ای، وقوع این رویداد اجتماعی را در نظر سنجیها مورد تایید قرار میداد:
برپایه نظر خواهی موسسه گمان در سال ۱۳۰۳ اکثریت (۸۹٪) مردمان ایران اعلان کردهاند که خواستار نظامی دمکراتیکاند. همین نظر خواهی نشان میدهد که ۴۰٪ پاسخ دهندگان گرایش اصلی خود را “براندازی جمهوری اسلامی” عنوان کردهاند که بیشتر شامل جوانان و دانش آموختگان شهری میشد. این در حالی بود که در همین سال تنها ۱۱٪ از نگهداری “ارزشها و اصول انقلاب” پشتیبانی میکرد؛ رقمی که نسبت به سال ۱۴۰۰ (۱۸٪) کاهش نشان میداد. این مخالفتها در میان زنان و جوانان برجسته بوده است.[۱]
از دیدگاه گرایشهای ایدئولوژیک و حزبی، نتایج این نظرسنجی نشان میدهد اولویتهای اصلی جامعه آزادیهای فردی و حقوق بشر (۳۷٪)، عدالت اجتماعی و حمایت از حقوق کارگران (۳۳٪) و غرور ملی و ایرانگرایی (۲۶٪) بوده است.
در برابر، گرایشهای سنتی و مذهبی در پایین ترین سطح قرار دارند و تنها ۵٪ از مردمان آنها را در اولویت دانستهاند. این دادهها نشان میدهد اکثریت جامعه، به ویژه جوانان و تحصیلکردگان، ارزشهای مدرنتری همچون حقوق بشر، آزادیهای فردی و محیط زیست را در مرکز توجه قرار دادهاند.[۲]
بحران تامین آب و برق و تحریمهای بینالمللی
اکثریت جامعه یعنی ۷۵٪، “ناکارآمدی و ضعف مدیریت حکومت” را علت اصلی مشکل کم آبی و بی برقی میدانند و در برابر ۱۴٪ “عوامل طبیعی” و تنها ۴٪ “تحریمهای بینالمللی” را عامل این وضعیت به شمار میآورند.
در واکنش به بازگشت تحریمهای بینالمللی در نتیجه فعالسازی مکانیسم ماشه هم ۵۶٪ جامعه “خیلی نگران” و۱۹٪ “تا حدی نگران” تاثیر این تحریمها بر اقتصاد خانواده خود بودهاند. در برابر ۲۱٪ باقیمانده اعلام کردهاند “چندان نگران” یا “اصلا نگران” تاثیر این مساله بر وضعیت اقتصادی حانوادهاشان نیستند.
جنگ ۱۲ روزه
در پی جنگ ۱۲ روزه جمهوری اسلامی و اسرائیل، موسسه گمان با انتشار نتایج نظرسنجی تازهای، تصویری کم سابقه از دیدگاههای مردمان ایرانی درباره این درگیری، ابعاد نظامی آن، مواضع داخلی و خارجی و آینده جمهوری اسلامی ارائه کرد.[۳]
نزدیک ۴۴٪ جامعه جمهوری اسلامی را مسئول شروع جنگ خواندند، در حالی که ۳۳٪ اسرائیل را مسئول آغاز جنگ معرفی کردند و ۱۶٪ هر دو طرف را به یک اندازه مقصر دانستند.
بیش از نیمی از جامعه هدف (۵۱٪) بر این باورند که اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه به اهداف خود رسید. در برابر، ۱۶٪ مشارکتکنندگان، جمهوری اسلامی را موفقتر ارزیابی کردند و ۱۹٪ هر دو طرف را ناکام دانستند. نگرانی در باره آغاز جنگی تازه برجسته است:

بر اساس این نظرسنجی، ۲۷٪ جامعه کارکرد رهبر جمهوری اسلامی در این جنگ را مثبت و ۵۸٪ آنرا منفی ارزیابی کردند.
این یافتهها همچنین نشان میدهد تصویر ارائه شده از سوی رسانههای رسمی جمهوری اسلامی از جامعه ایران در خصوص حمایت از سیاستهای علی خامنهای با واقعیت افکار عمومی همخوانی ندارد.
سیاست خارجی و انرژی هستهای
دادهها حاکی از آن است که اکثریت قاطع جامعه (۶۹٪) بر این باورند که جمهوری اسلامی باید از شعار نابودی اسرائیل دست بردارد و ۲۰٪ با این خواسته مخالفند.
بر پایه این نظرسنجی، در پیوند با نگرش مثبت و منفی ایرانیان به دیگر کشورها، مردم ایران بیشترین نگرش مثبت (۵۳٪) و کمترین نگرش منفی (۳۷٪) را به آمریکا دارند.
اسرائیل هم با ۳۹٪ نظر مثبت و ۴۸٪ نظر منفی در جایگاه دوم محبوبیت در میان مردم ایران قرار دارد. در میان هشت کشوری که در این نظرسنجی درباره آنها پرسیده شده، بیشترین نگرش منفی ایرانیان به ترتیب به روسیه با ۶۸٪ و انگلیس با ۶۵٪ بوده است.
حدود نیمی از پاسخدهندگان(۴۷٪) باور دارند برای جلوگیری از وقوع جنگی دیگر، حکومت ایران باید برنامه غنیسازی اورانیوم را متوقف کند؛ در حالی که ۳۶٪ با توقف غنیسازی مخالفاند.
همچنین در موضوع دستیابی به سلاح اتمی، ۴۹٪ از پاسخ دهندگان با ساخت سلاح هستهای از سوی حکومت ایران مخالفت کردهاند، در مقابل ۳۶ درصد خواهان تولید آن هستند و ۱۵ درصد نیز در این زمینه نظر مشخصی ابراز نکردهاند.[۴]
***
جنبش ۱۴۰۴ در پی بیارزششدگی بیشتر پول ملی و فلزات گران قیمت با اعتصاب بازار بزرگ تهران که از ناپایداری اقتصاد کشور، تحریمها، فساد نهادینه شده و راهبردهای بیگانه ستیز خامنهای به ستوه آمده بودند، در ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵ کلید خورد. این اعتصاب به سرعت به بقیه بازارهای تهران و سپس به برخی دیگر از شهرها سرایت کرد. این نافرمانی مدنی مورد تآیید اقشار دیگر مردمان بسیاری از شهرهای بزرگ و کوچک کشور قرار گرفت و به اعتراضات خیابانی با شعارهای علیه حکومت دینی منجر شد. در واقع این انفجار اجتماعی نتیجه سالها نا کارآمدی حکومت، تحریمهای گسترده، رانت و مفتخواری سپاه و آخوندهای وابسته به بیت خامنهای و اولیگارشهای مورد پشتیبانی رژیم بود که جز تهیدستی اکثریت جامعه و تورم کمر شکن حاصلی نداشته است.
دولت به اصطلاح اصلاحطلب پزشکیان برای مهار بحران وارد عمل شد. در آغاز رییس بانک مرکزی تعویض و بودجه سال ۱۴۰۵ از مجلس پس گرفته شد. اعتراض (اقتصادی و نه سیاسی) معترضین به رسمیت شناخته شد و قرار شد دولت دستمزدها را به جای ۲۰٪ تا ۳۰٪ (۱۰٪ کمتر از تورم!) افزایش دهد و راهبرد حذف یارانههای بسیاری از دهکها را متوقف و در برابر ۷۰۰ هزار تومان رایانه، ارایه دهد! به وزیر کشورش دستور داد با نمایندگان معترضین[؟] وارد مذاکره شود و در پی گسترش اعتراضات به دانشگاهها برخی از روسای حراست دانشگاهها را به علت برخور خشونت آمیز با دانشجویان تعویض کرد.
بدیل تمامیتخواه
تفاوت این جنبش با جنبشهای پیشین در داشتن بدیلی است که میتواند اعتراضات را هدفمند سازد و از سوی دیگر با بدیلی تمامیت خواه روبروییم که در صورت پیروزی، رسیدن به جامعهای دمکراتیک را با چالشهای چشمگیر مواجه میسازد.
پیش از هر چیز این بدیل خود را “ایرانگرا” مینامد گویا مخالفین غیر پهلویخواه ایرانستیزند؟ دوم رضا پهلوی خود را “رهبر” دوران گذار و در فرصتی “پدر ملت ایران” نامیده است. ظاهرا به باور “این رهبر و یا پدر ملت” مردمان استبداد زده کشور محکوماند حق تعیین سرنوشت خویش را یا به ولایت شیخ و یا ولایت شاه واگذار کنند! پهلویخواهان انتظار دارند نمادهایی جنبش مدنی همچون خانم نرگس محمدی و ترانه علیدوستی با رضا پهلوی “بیعت” کنند.
تمامیتخواهی در شعارهای برخی از پهلوی خواهان نیز نمایان شده است از جمله: رهبر ما پهلویٍ هر که نگه اجنبیٍ
میدیای هوادار تمامیتخواهی
در این پنج روزه اعتراضات شبکه تلویزیونی ایران اینتر نشال، در هر فرصتی تمام قد به حمایت از رضا پهلوی شتافت. تنها از “صاحب نظرانی” دعوت میشد که هوا خواه رضا پهلویاند. تلاش میشد ویدئوهایی از اعتراضات پخش گردد که شامل شعارهای پهلوی خواهانهاند.
این در حالی است که بر اساسی نظر خواهی موسسه گمان در سال ۱۴۰۳، هرچند رضا پهلوی از محبوبیت شایان توجهی برخوردار بوده، اما پادشاهی خواهان تنها ۲۲٪ جمعیت را شامل میشده است. دربرابر ۲۶٪ پاسخ دهندهها نظام جمهوری و ۱۵٪ نظام فدرالی را ترجیح دادهاند. شبکه ایران اینترنشنال اکثریت غیرپهلویخواه را با روشی غیر حرفهای به حاشیه رانده است.
البته کنشگری پهلویخواهان علیه جمهوری جهل و جنایت حق دمکراتیک آنان است که باید از سوی مخالفین نظام پادشاهی به رسمیت شناخته شود. مشکل در این جاست که مخالفین نظام پادشاهی نتوانستهاند پس از ۴ دهه بدیلی قابل اعتماد جامعه مدنی کشور ایجاد و رهبری برگزینند که این گرایشها را نمایندگی کند.
جناح سرکوب
گر چه خامنهای در تمام زمینهها از جمله توهم نابودی اسراییل، بیرون راندن نیروهای آمریکایی از منطقه، تسلط نیروهای نیابتی بر کشورهای اسلامی و تشکیل “تمدن اسلامی” ناکام بود است اما در تشکیل و حفظ انسجام نیروهای امنیتی و سرکوب گر تا کنون دست آوردهای شایان توجهی داشته است. این نیروها توانستهاند در کنار دستگاه قضایی غیر مستقل، سالانه نزدیک به دو هزار اعدام و در مجموع هزاران کشته در خیزشهای گوناگون پایههای خیمه ولایت ارتجاعی ولی فقیه را استوار نگه دارند. در جنبش ۱۴۰۴ نیز برپایه گزارشهایی از سرکوب وحشیانه نیروهای سرسپرده انتظامی، سپاه و بسیج، تاکنون به کشته شدن ۷ نفر و بازداشت حداقل ۱۱۹ نفر منجر شده است.
البته به نظر میرسد، جوانان از جان گذشته کشور تاکنون با مقاومت دلیرانه خود به خامنهای نشان دادهاند که در برابر زور و سرکوب کوتاه نخواهند آمد.
راز کامیابی جنبشهای مردمی در گرو همکاری نیروهای مخالف و بهرسمیت شناختن اختلافها و حقوق هموطنان اتنیک و دگراندیشان نهفته است که با دوری از تمامیت خواهیهای گروهی امکانپذیر خواهد شد.
به امید رسیدن به ایرانی آباد، دمکراتیک و سکولار در سال میلادی ۲۰۲۶
دی ۱۳۰۴
mrowghani.com
———————————————
[۱] - موسسه گمان نتایج نظرسنجی خرداد ۱۴۰۳ خود در باره ترجیحات سیاسی ایرانیان را منتشر کرد، ایرانیان انگلستان، جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
[۲] - همان
[۳] - نظر سنجی گمان: اکثریت مردم ایران معتقدند جنگ ۱۲ روزه، جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی بود.، ایرانیان انگلستان، ۱۵ آبان ۱۴۰۴
[۴] - همان
فارن افرز / ۱ ژانویه ۲۰۲۶
بحران جزیره به کجا خواهد انجامید؟
در سال ۲۰۱۴، پس از آنکه دولت باراک اوباما و دولت کوبا از توافقی برای احیای روابط دیپلماتیک خبر دادند، نگاه جهان به هاوانا دوخته شد. از گروه رولینگ استونز گرفته تا سرمایهگذاران بالقوه، همگی شتابان کوشیدند سهمی از آینده این جزیره به دست آورند. رائول کاسترو، وزیر دفاع دیرپای کوبا، چند سال پیشتر قدرت را از برادر بزرگتر و بیمار خود، فیدل، به دست گرفته و اصلاحات اقتصادی محدودی را آغاز کرده بود: اجازه فعالیت به شمار بیشتری از کسبوکارهای کوچک خصوصی، تسهیل مقررات سرمایهگذاری خارجی و کوچکسازی نیروی انسانی دولت. در مجموع، عادیسازی روابط با ایالات متحده و «بهروزرسانی»های داخلی دولت («اکتوئالیزاسیون»؛ اصطلاح خوشظاهر مورد استفاده حزب کمونیست کوبا) چنین مینمود که میتواند این کشور را به قرن بیستویکم وارد کند.
اما متأسفانه کوبا بهطرزی چشمگیر از این انتظارات عقب مانده است. طی پنج سال گذشته، بیش از یک میلیون نفر — یعنی بیش از یکدهم جمعیت کشور — کوبا را ترک کردهاند که اغلب مقصدشان ایالات متحده بوده است. امروز، در دوران ریاستجمهوری میگل دیاس-کانل، این جزیره بدترین بحران اقتصادی خود از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را تجربه میکند. تولید ناخالص داخلی از سال ۲۰۲۰ تاکنون ۱۱ درصد کاهش یافته است. شبکه برق کشور در حال فروپاشی است. نیروهای امنیتی با شدت اعتراضهای ضد دولتی را سرکوب میکنند. در ماه اکتبر، توفان «ملیسا» شرق جزیره را ویران کرد و به حدود ۹۰ هزار واحد مسکونی و ۲۵۰ هزار جریب زمین کشاورزی آسیب زد یا آنها را بهکلی نابود کرد. اکنون نیز شیوع تب دِنگی و دیگر ویروسهای منتقلشونده از طریق پشه به سطح یک همهگیری رسیده است.
تراژدی در حال وقوع کوبا تا حدی نتیجه شوکهای خارجی است؛ از جمله انتخاب دونالد ترامپ به ریاستجمهوری ایالات متحده در سال ۲۰۱۶. ترامپ پس از ورود به کاخ سفید، بسیاری از تحریمهایی را که دولت پیشین لغو کرده بود، دوباره برقرار کرد. برای مثال، در فاصله سالهای ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰، پروازها، ارسال حوالههای مالی و سفر به کوبا را بهشدت محدود ساخت و در سال ۲۰۲۱ نیز این کشور را بار دیگر در فهرست «حامیان دولتی تروریسم» قرار داد؛ اقدامی که عمدتاً به دلیل پناه دادن هاوانا به شمار اندکی از متهمان تحت تعقیب دستگاه قضایی آمریکا انجام شد. جو بایدن، رئیسجمهور بعدی ایالات متحده، تنها بخشی از این محدودیتها را کاهش داد و ترامپ در دومین دوره ریاستجمهوری خود برخی از آنها را مجدداً اعمال کرده است. در همین حال، همهگیری کووید-۱۹ صنعت گردشگری کوبا را از هم پاشید. افزون بر این، با تشدید کارزار فشار دولت دوم ترامپ برای کنار زدن نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، کاهش چشمگیر کمکهای نفتی کاراکاس به هاوانا — که در سالهای اخیر آغاز شده بود — ممکن است وخیمتر شود و کوبا در معرض از دست دادن مهمترین شریک اقتصادی و ژئوپولیتیک خود قرار گیرد.
با این همه، بحران کنونی تا حد زیادی حاصل سیاستهای خود دولت کوبا نیز هست. با وجود اصلاحات رائول کاسترو، مقامات هرگز حاضر نشدند بهطور قاطع از الگوی فرسوده برنامهریزی متمرکز دست بکشند. گسترش بیشتر بخش خصوصی ناپیوسته و محدود بوده و سیاستهای نادرست پولی به تورمی شدید دامن زده است. دولت همچنین از هرگونه تغییر معنادار در نظام تکحزبی کشور پرهیز کرده است. در نتیجه، اقتصاد کوبا همچنان شکننده و غیرمنعطف باقی مانده و شور و شوق پیشین در واشنگتن برای تعامل بیشتر با هاوانا جای خود را به تردید، خصومت یا بیاعتنایی داده است.
امیدوار بودن به آینده کوبا دشوار است. رائول کاسترو که اکنون ۹۴ سال دارد و همچنان در نقش «قدرت پشت پرده» ایفای نقش میکند، بهزودی به پایان عمر خود خواهد رسید؛ همانگونه که آخرین بازماندگان نسل بنیانگذار انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹ نیز از صحنه خارج میشوند. اما برای خروج از بنبست کنونی، نسل جدیدی از رهبران دستکم باید بهطور جدی به آزادسازی عمیقتر اقتصاد متعهد شود — هرچند در کوتاهمدت اقدامی دردناک باشد. برای قرار دادن کامل کشور در مسیر درست، آنها ناگزیر به دموکراتیزه کردن نظام سیاسی نیز خواهند بود. با این حال، متأسفانه پس از یک دهه دستکاریهای سیاستی، رهبری کنونی کوبا نشانههای اندکی از آمادگی برای مواجهه مستقیم با چالشهای کشور یا واگذاری کنترل به کسانی که قادر به حل آنها هستند، از خود نشان داده است.
بسیار کم، بسیار دیر
«یا اصلاح میکنیم، یا غرق میشویم.» رائول کاسترو این جمله را در سال ۲۰۱۰، چهار سال پس از به دست گرفتن قدرت، بر زبان آورد. نظام سوسیالیستی کوبا دوره بلافاصله پس از فروپاشی شوروی را تاب آورده بود؛ دورهای که در آن کمکها به جزیره بهشدت کاهش یافت و تولید ناخالص داخلی کشور یکسوم افت کرد. با این حال، اقتصاد تنها بخشی از این سقوط را جبران کرده بود. رائول برای استوارتر کردن پایههای اقتصاد، برنامهای نسبتاً ساده طراحی کرد: کوچکسازی دولتی متورم از طریق اخراج نیم میلیون کارمند، در کنار گسترش بخش خصوصی بسیار کوچک «خوداشتغالان» که رستورانها، اقامتگاههای خانگی و دیگر کسبوکارهای خرد را اداره میکردند. مقامات اجازه میدادند سرمایهگذاران خارجی سهام اکثریت پروژهها را در اختیار بگیرند و دولت زمینهای عمومی بلااستفاده را به کشاورزان خصوصی واگذار میکرد تا وابستگی کشور به واردات — که ۷۰ درصد مواد غذایی را شامل میشد — کاهش یابد.
بهترین اقتصاددانان کوبا خیلی زود به کاستیهای این برنامه اشاره کردند. فهرست بیش از ۲۰۰ فعالیت مجاز برای «خوداشتغالی» بهطرزی مضحک، ریزبینانه و دستوری تنظیم شده بود. برای نمونه، کشت قطعهای زمین عمومی و فروش بخش عمده محصول در چارچوب یک نظام جیرهبندی با قیمتهای کنترلشده، بههیچوجه با مالکیت زمین و فروش محصول در یک بازار واقعی قابل مقایسه نبود. افزون بر این، شرکتهای دولتی همچنان از امتیازی ناعادلانه برخوردار بودند: آنها مجاز بودند هر یک پزوی کوبایی را معادل یک دلار محاسبه کنند؛ امری که بهطور مصنوعی ارزش داراییهایشان را بالا میبرد و هزینه وارداتشان را کاهش میداد. شهروندان عادی، در مقابل، فقط میتوانستند پزوهای خود را با نرخ ۲۴ به یک به بانکهای دولتی کوبا بفروشند و دلار دریافت کنند. با این حال، بسیاری از مردم خوشبین باقی ماندند. سفر به کوبا در آن سالها به معنای احساس وزش بادهای تغییر بود: کسبوکارهای کوچک یکی پس از دیگری گشوده میشدند، گردشگران کانادایی و اروپایی بهصورت انبوه وارد کشور میشدند و حوزهای از مدارا برای روزنامهنگاری مستقل، تحلیل دانشگاهی و گفتوگوی مدنی شکل میگرفت.
باراک اوباما، رئیسجمهور ایالات متحده، متوجه این تحولات شد. حتی پیش از گشایش بزرگ عادیسازی روابط در اواخر سال ۲۰۱۴، دولت او به آمریکاییها اجازه داده بود در قالب تورهای گروهی به کوبا سفر کنند، مشروط بر آنکه هدفشان «حمایت از مردم کوبا» باشد. اعضای دیاسپورای کوبایی برای دیدار خانوادههای خود به کشور بازمیگشتند و میلیونها دلار حواله مالی به همراه میآوردند که بهمثابه سرمایه اولیه برای کسبوکارهای کوچک عمل میکرد. پس از آنکه دو کشور بهطور رسمی روابط خود را از سر گرفتند، خطوط هوایی پروازهای مستقیم تجاری میان آنها برقرار کردند. سفرهای دریایی تفریحی، بازدیدهای انفرادی و استثناهای تازه برای سرمایهگذاری خارجی — در چارچوب تحریم دیرپای تجارت میان آمریکا و کوبا — رواج یافت. تنها در سال ۲۰۱۶، بیش از ۵۸۰ هزار دارنده گذرنامه آمریکایی و کوبایی (به بیان دیگر، کوبایی-آمریکاییها) صرفاً از فرودگاه بینالمللی میامی سوار پروازهای عازم این جزیره شدند.
با وجود همه این هیجان، خیلی زود روشن شد که هاوانا آمادگی بهرهبرداری از این فرصت تاریخی را ندارد. سرمایهگذاران آمریکایی دریافتند که مقامات کوبایی به پروژههای از پیش تأییدشده و کنترلشده پایبند ماندهاند؛ امری که باعث شد قراردادهای تجاری مهم و اثرگذاری شکل نگیرد. تندروها در دولت کوبا از لحن امیدوارانه اوباما ناخشنود بودند و آن را «اسب تروآ»یی میدانستند که تغییرات سیاسی ناخواسته را به کشور وارد خواهد کرد. درخواستها برای تعمیق اصلاحات بازار نادیده گرفته شد، چرا که رهبران حزب نگران آزاد شدن نیروهای اقتصادیای بودند که دیگر قادر به مهار آنها نخواهند بود.
از بد به بدتر
در نتیجه این کوتهبینی، پس از انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶، مانع جدیای برای تغییر مسیر سیاست واشنگتن وجود نداشت. و همانگونه که انتظار میرفت، شش ماه پس از آغاز نخستین دوره ریاستجمهوریاش، دونالد ترامپ اعلام کرد که «توافق یکطرفه اوباما با کوبا» را «لغو» میکند. کشتیهای تفریحی حامل گروههای گردشگری آمریکایی همچنان در بنادر کوبا پهلو میگرفتند، اما دولت ترامپ آمریکاییها را از سفرهای انفرادی و اقامت در بسیاری از هتلهای تحت مالکیت ارتش کوبا منع کرد. اندکی بعد، رسانهها شروع به گزارش درباره حوادث سلامت مرموزی کردند که دیپلماتهای آمریکایی در کوبا را تحت تأثیر قرار داده بود؛ پدیدهای که به «سندرم هاوانا» شهرت یافت. در واکنش، واشنگتن کنسولگری آمریکا را بست و عملاً مهاجرت قانونی کوباییها به ایالات متحده را متوقف کرد.
در سال ۲۰۱۹، سیاست ایالات متحده چرخشی حتی تنبیهیتر به خود گرفت. ترامپ در آن سال مجوز کلی سفرهای گروهی «مردمبهمردم» را — که موتور اصلی باقیمانده سفر آمریکاییها به کوبا بود — لغو کرد و سقف حوالههای مالی کوبایی-آمریکاییها را به هزار دلار در هر سهماهه محدود ساخت. دولت او همچنین «عنوان سوم» قانون هلمز–برتون مصوب ۱۹۹۶ را که سالها معلق مانده بود، فعال کرد؛ اقدامی که به شهروندان آمریکایی اجازه میداد از شرکتهای آمریکایی و غیرآمریکایی به اتهام «مبادله» با اموالی که دولت کوبا در اوایل دهه ۱۹۶۰ مصادره کرده بود، شکایت کنند. این اقدام بلافاصله سرمایهگذاری خارجی در جزیره را بهشدت سرد کرد. در اوایل سال ۲۰۲۰، کاخ سفید پروازها به یا از شهرهای کوبایی — بهجز هاوانا — را ممنوع کرد و شرکت خدمات مالی آمریکایی «وسترن یونیون» را از همکاری با یک نهاد مالی وابسته به ارتش کوبا برای انتقال حوالهها بازداشت. مقامات آمریکایی، بیاعتنا به پیامدهای انسانی این اقدامات، آنها را بخشی از کارزار «فشار حداکثری» علیه کوبا و ونزوئلا معرفی کردند؛ کارزاری که همزمان شامل تحریمهای نفتی علیه ونزوئلا نیز میشد و تأمین انرژی حیاتی کوبا را بیش از پیش تحت فشار قرار داد.
سپس همهگیری کرونا فرا رسید. گردشگری بهکلی از میان رفت و تولید ناخالص داخلی کوبا ۱۰ درصد سقوط کرد. این آزمونی سخت برای نخستین رهبر غیرکاستروی کوبا، میگل دیاس-کانل، بود که رائول کاسترو او را در سال ۲۰۱۸ بهعنوان جانشین خود برگزیده بود. اما دیاس-کانل در واکنش به تشدید مشکلات اقتصادی، بهجای اصلاح، کنترل دولتی را تقویت کرد؛ از جمله با تعلیق صدور مجوزهای جدید خوداشتغالی برای بیش از یک سال. با کاهش درآمدهای ارزی دولت، حکومت او کوشید با راهاندازی فروشگاههای دولتیِ عرضهکننده کالاهای وارداتی در قالب یک ارز دیجیتال جدید — «ارز قابل تبدیل آزاد» (Freely Convertible Currency) که با نام اختصاری اسپانیایی MLC شناخته میشود و به دلار آمریکا متصل بود — سهم بیشتری از حوالهها را جذب کند. اما این ارز در عمل «قابل تبدیل آزاد» نبود. دلارهایی که به حسابهای موسوم به MLC واریز میشد، قابل برداشت نبود و این امر به چندپارهتر شدن بازارهای ارزی کوبا انجامید.
دیاس-کانل و حلقه نزدیک به او سرانجام دریافتند که این رویکرد کارساز نیست. در تابستان ۲۰۲۰، آنان راهبرد تازهای برای مواجهه با وضعیت اضطراری رو به تشدید اقتصادی اعلام کردند. بهجای اعمال فهرستی محدود از فعالیتهای مجاز برای بخش خصوصی، مقامات فهرستی از فعالیتهای ممنوع را تصویب کردند و انجام سایر فعالیتها را آزاد گذاشتند. دولت همچنین متعهد شد بنگاههای خصوصی کوچک و متوسط را به رسمیت بشناسد و از چارچوب محدود «خوداشتغالی» فراتر رود. در نهایت، مقامات پذیرفتند ارزها و نرخهای متعدد مبادله در کشور را یکسانسازی کنند. وجود نرخهای ارز جداگانه برای شهروندان عادی و شرکتهای دولتی، هرچند در دوره پساشوروی تا حدی دولت را از شوک اقتصادی مصون نگه داشته بود، اما در عین حال اختلالات شدیدی در حسابداری بنگاههای دولتی ایجاد کرده و در گذر زمان وابستگی به واردات را تشدید کرده بود.
با این حال، اجرای این اصلاحات و ترتیب انجام آنها فاجعهبار از آب درآمد. بهجای آنکه ابتدا بخش خصوصی گسترش یابد، مقامات طرح «سازماندهی پولی» خود را بهتنهایی و بدون پیشزمینه اجرا کردند و در اوایل سال ۲۰۲۱ نرخ ارز را در سراسر اقتصاد بر پایه ۲۴ پزو در برابر هر دلار یکسانسازی کردند. برای بنگاههای دولتی که به فعالیت با نرخ یکبهیک خو گرفته بودند، این کاهش ارزش پول ملی فشار شدیدی بر قیمت کالاهای وارداتی وارد کرد. افزایش همزمان دستمزدهای دولتی نیز به تورم دامن زد، زیرا حجم زیادی از پزو در تعقیب شمار اندکی کالا به جریان افتاد. چاپ پول برای تأمین کسریهای فزاینده بودجه، اوضاع را وخیمتر کرد. دولت همچنان به فروش کالاهای وارداتی با ارز دیجیتالِ متصل به دلار ادامه داد؛ اقدامی که منطق یکسانسازی ارزی را تضعیف کرد و تقاضا برای دلار — ارزی که دولت به اندازه کافی در اختیار نداشت — را افزایش داد. بازار غیررسمی ارز رونق گرفت و تا پایان سال ۲۰۲۱، ارزش پزوی کوبا ۷۵ درصد سقوط کرد و در بازار آزاد با نرخ ۱۰۰ پزو در برابر هر دلار معامله میشد، در حالی که نرخ رسمی همچنان ۲۴ به یک باقی مانده بود.
پیامد این روند، بحرانی فزاینده در مشروعیت سیاسی دولت بود. این مسئله بهویژه زمانی آشکار شد که بخت کوبا در مهار کووید-۱۹ در تابستان ۲۰۲۱ به پایان رسید و سویه دلتا کشور را درنوردید. تصاویر بیمارستانهای در حال فروپاشی و اجساد جانباختگان در فضای آنلاین دستبهدست شد. با الهام از سرود اعتراضی فراگیر «پاتریا ای ویدا» («میهن و زندگی») ساخته هنرمندان محبوب هیپهاپ و رگِتون، و با بهرهگیری از قدرت پخش زنده در شبکههای اجتماعی، شهروندان کوبایی در بیش از ۵۰ شهر و شهرک در ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۱ به خیابانها آمدند و خواستار غذا، دارو و آزادی شدند. دولت همان روز با سرکوب پاسخ داد و معترضان را یا راهی زندان کرد یا به خانههایشان بازگرداند. در نهایت بیش از هزار نفر بازداشت شدند و چند صد تن به اتهامهایی چون خرابکاری، اخلال در نظم عمومی و فتنهانگیزی به احکام زندانهای طولانیمدت محکوم شدند.
یک گام به جلو، دو گام به عقب
دولت جو بایدن در هفت ماه نخست فعالیت خود عملاً کوبا را نادیده گرفت و تحریمهای دوران ترامپ را دستنخورده باقی گذاشت. اما اعتراضها و پیامدهای آن، واشنگتن را ناگزیر به واکنش کرد. سه ماه پس از تظاهرات، کوبا آخرین محدودیتهای سفر مرتبط با کووید را لغو کرد تا گردشگری دوباره آغاز شود. سپس نیکاراگوئه، متحد نزدیک هاوانا، ورود بدون ویزای کوباییها را مجاز اعلام کرد و مسیری کوتاهتر — هرچند همچنان پرخطر — به سوی مرز آمریکا و مکزیک فراهم آورد. بهای پرواز به ماناگوا بهزودی از ۲ هزار دلار فراتر رفت، اما این امر مانع از فرار کوباییها به سوی ایالات متحده نشد. چنین به نظر میرسید که کوبا آگاهانه نارضایتی داخلی را صادر میکند و بدینترتیب برای واشنگتن دردسر سیاسی میآفریند. دولت بایدن در پاسخ، پردازش حوالههای مالی را از سر گرفت، پروازها به شهرهای غیرمرکزی کوبا (که عمدتاً مورد استفاده دیاسپورا هستند) را احیا کرد و مسیرهای قانونی پیشین مهاجرت را دوباره گشود و حتی مسیرهای تازهای ایجاد کرد؛ همه با هدف بازگرداندن حداقلی از ثبات اقتصادی و کند کردن موج مهاجرت. اما این تلاشها موفق نبود. تا پاییز ۲۰۲۴، بیش از ۸۵۰ هزار کوبایی وارد ایالات متحده شده بودند؛ از جمله از طریق برنامه جدید «آزادی مشروط بشردوستانه پیشرفته» که دولت بایدن ایجاد کرده بود.
در همین حال، دولت کوبا نیز کوششی تازه برای کمک به اقتصاد آغاز کرد. در اواخر سال ۲۰۲۱، مقامات سرانجام شرکتهای خصوصی با حداکثر ۱۰۰ کارمند را قانونی اعلام کردند. طی سه سال، بیش از ۱۰ هزار بنگاه از این دست مجوز فعالیت گرفتند. این شرکتها برای نخستین بار از اوایل سالهای انقلاب کوبا اجازه یافتند — هرچند از طریق واسطههای دولتی — کالاهایی را از خارج وارد کنند. کارآفرینانی که در دوران اوباما شبکههایی در خارج از کشور و در میان دیاسپورا ایجاد کرده بودند، فروشگاههای خصوصی مواد غذایی راهاندازی کردند. برخی دیگر به واردات عمده از مکزیک، پاناما یا حتی ایالات متحده روی آوردند. شرکتهای زنجیره تأمین مانند «سوپرمارکت۲۳» بستری آنلاین شبیه آمازون فراهم کردند تا کوباییهای خارج از کشور بتوانند برای خانوادههای خود از واردکنندگان محلی کالا خریداری کنند؛ این شرکتها همچنین انبارها و زیرساختهای لجستیکی در داخل کشور فراهم آوردند و تحویل درِ منزل را ممکن ساختند. همه این تحولات زمانی غیرقابل تصور بود. تا پایان سال ۲۰۲۴، بخش خصوصی ۲۳ درصد از درآمدهای مالیاتی، ۳۱ درصد از نیروی کار و بیش از نیمی از فروش خردهفروشی را به خود اختصاص داده بود و از شرکتهای دولتی پیشی گرفت.
با این حال، این بخش با مشکلات متعددی روبهروست. یکی از آنها نبودِ یک بازار ارز باثبات یا هر مسیر قانونی دیگر برای انتقال ارز خارجی به خارج از کشور است. این وضعیت شرکتهای خصوصی را ناگزیر به فعالیت در بازار غیررسمی ارز کرده و ارزش پزو را به پایینترین سطوح تاریخی رسانده است: در حال حاضر بیش از ۴۰۰ پزو در برابر هر دلار. چنین نرخی بسیاری از کالاها را برای شمار زیادی از کوباییها — که همچنان به حقوقها یا مستمریهای دولتی وابستهاند و دسترسی اندکی به حوالههای ارزی دارند — دستنیافتنی کرده است. در نتیجه، هرچند کسبوکارهای خصوصی جدید طی سالهای اخیر نقشی حیاتی در تأمین نیازهای اولیه خانوادههای کوبایی ایفا کردهاند، اما در عین حال به نماد آشکار افزایش نابرابری بدل شدهاند؛ چالشی سیاسی برای دولتی که هنوز خود را سوسیالیستی میداند.
حتی این میزان محدود از خصوصیسازی نیز با عقبگردهایی مواجه بوده است. طی دو سال گذشته، دولت محدودیتهای تازهای بر تراکنشهای بانکی اعمال کرده، مشوقهای مالیاتی برای شرکتهای نوپا را حذف نموده و فعالیتهای عمدهفروشی را بهطور موقت محدود ساخته است. اکنون مالکان یا شرکای شرکتها باید بخش عمده سال را در داخل کوبا اقامت داشته باشند؛ امری که مشارکت قانونی دیاسپورای کوبایی — که تا پیش از این منبع اصلی سرمایه اولیه، دانش فنی و دسترسی به خدمات مالی خارج از دایره تحریمها بود — را محدود میکند. بسیاری از ناظران این اقدامات را تلاشی از سوی هلدینگ اقتصادی وابسته به ارتش، یعنی «گروه مدیریت بازرگانی اس.آ.» (GAESA)، برای بازپسگیری سهم بازار خود در فروش کالاهای خارجی با قیمتهای بالا میدانند؛ بازاری که پیش از همهگیری کرونا عمدتاً در اختیار این مجموعه بود. مقامات همچنان تأکید دارند که شرکتهای خصوصی باید «بازیگران مکمل» در اقتصاد باشند، نه موتورهای آن؛ این در حالی است که دهها شرکت دولتی با زیان فعالیت میکنند.
افول نهایی؟
مشکلات انباشته کوبا اکنون چنان عمیق شده است که حتی وجود یک بخش خصوصی پویاتر نیز برای حل آنها کافی نخواهد بود. خاموشی سراسری ماه سپتامبر، پنجمین مورد در یک سال بود. نوسازی شبکه فرسوده و وابسته به نفت برق کشور میلیاردها دلار هزینه میطلبد؛ پولی که دولت در اختیار ندارد و هیچ کشوری نیز حاضر به تأمین آن نیست. پیامدهای این وضعیت بر بهرهوری ویرانگر است. مقامات اخیراً اذعان کردهاند که تولید در بخشهای کشاورزی، دامداری و معدن از سال ۲۰۱۹ تاکنون ۵۳ درصد کاهش یافته است. با این حال، طی دهه گذشته، سهم بیشتری از بودجه سرمایهگذاری دولت (۳۸ درصد) به ساخت هتلها و تأسیسات گردشگری — که آنها نیز عمدتاً تحت سلطه GAESA هستند — اختصاص یافته تا هر بخش دیگری؛ آن هم در شرایطی که شمار گردشگران به زحمت به نیمی از سطح پیش از همهگیری رسیده است. گردشگران، از هر نوع، اکنون مقصدهای کارائیبی را ترجیح میدهند که کمتر دچار خاموشی میشوند. گردشگران اروپایی نیز کشورهایی را انتخاب میکنند که سفر به آنها معافیت معمول ۹۰روزه ویزا برای ورود به ایالات متحده را به خطر نیندازد — خطری که ناشی از قرار گرفتن کوبا در فهرست «حامیان دولتی تروریسم» است.
سیاست پولی نیز همچنان یکی از نقاط دردناک اقتصاد باقی مانده است. در اواسط ماه دسامبر، بانک مرکزی کوبا نرخ ارز شناور تازهای را برای عموم مردم و بخش خصوصی معرفی کرد که بر اساس آن هر دلار برابر با ۴۱۰ پزوی کوبایی تعیین شد؛ نرخی که تنها اندکی پایینتر از نرخ بازار غیررسمی است. هدف از این اقدام، بازگرداندن بخشی از مبادلات به نظام مالی رسمی، تضعیف بازار غیررسمی و بازیابی ذخایر دلاری بود. با این حال، روشن نیست که این طرح موفق شود، چرا که اعتماد عمومی به نهادهای بانکی بهشدت آسیب دیده است. افزون بر این، نظام ارزی همچنان چندلایه باقی مانده است: برخی شرکتهای دولتی، از جمله در صنعت گردشگری، هنوز از نرخ ترجیحی ۱۲۰ پزو در برابر هر دلار بهرهمند میشوند، در حالی که شرکتهای دولتی ارائهدهنده خدمات حیاتی به مردم، دلار را با نرخ ۲۴ پزو دریافت میکنند. مقامات همچنین به دلاریسازی آشکار بخش بزرگی از خردهفروشیهای دولتی روی آوردهاند؛ رویکردی که یادآور دهه ۱۹۹۰ است. به بیان دیگر، آخرین اقدامات نهتنها به یکپارچهسازی بازار ارز نمیانجامد، بلکه شکافهای موجود را عمیقتر کرده و اختلالات ساختاری ناشی از این نظام را در اقتصاد کوبا تثبیت میکند.
برای حل — یا دستکم پوشاندن — این مشکلات، برخی مقامات کوبایی ممکن است به بهبود روابط بینالمللی دل بسته باشند. اما احتمالاً ناامید خواهند شد. انتظار تغییر مسیر واشنگتن خطایی سادهلوحانه است: کوبای فرسوده، برخلاف ونزوئلای نفتخیز، برای ایالات متحدهای که هرچه بیشتر رویکردی معاملهمحور اتخاذ میکند، جذابیت راهبردی چندانی ندارد. حتی مسکو و پکن نیز کمک محدودی خواهند کرد. مقامات روس و هیئتهای تجاری این کشور وعده دادهاند که تا سال ۲۰۳۰ یک میلیارد دلار در کوبا سرمایهگذاری کنند و چینیها نیز ساخت چند ده مزرعه خورشیدی را آغاز کردهاند. با این حال، هاوانا فقط تا حدی میتواند از حمایت هر یک از این دو کشور بهرهمند شود. هنوز روشن نیست این تعهدات با چه سرعتی عملی خواهد شد و هر دو، یعنی مسکو و پکن، از کوبا خواستهاند یارانههای شرکتهای دولتی زیانده را کاهش دهد و محدودیتها بر سرمایهگذاری خارجی و بخش خصوصی را کم کند. در عین حال، کوبا همچنان با هر دو کشور با کسریهای تجاری عظیم مواجه است و بهطور مستمر درخواست بازپرداخت مجدد بدهیهای خود را مطرح میکند؛ بدهیهایی که گفته میشود در مورد چین به چندین میلیارد دلار میرسد. (روسیه در سال ۲۰۱۴ بخش عمده بدهیهای دوران شوروی کوبا را بخشید، اما گزارشها حاکی از آن است که کوبا از آن زمان صدها میلیون دلار تعهد جدید انباشته کرده است.) انگیزههای ژئوپولیتیک و پیوندهای امنیتی باعث میشود مسکو و پکن حاضر باشند بهطور مقطعی کمکهایی ارائه دهند و به بقای دولت کوبا یاری رسانند، اما هیچیک تمایلی به تأمین کامل مالی الگویی اقتصادی که آن را شکستخورده میدانند، ندارند.
روابط هاوانا با کاراکاس حتی شکنندهتر است. دولت ترامپ استقرار گستردهای از داراییهای نظامی را در سواحل ونزوئلا انجام داده، حملاتی جنجالی علیه شناورهای مظنون به قاچاق مواد مخدر و دستکم یک تأسیسات بندری ترتیب داده و محاصره دریایی محمولههای نفتیِ مشمول تحریم — از جمله محمولههایی که راهی کوبا بودند — را دستور داده است. اگر رژیم مادورو سقوط کند — که هنوز احتمال آن بسیار نامشخص است — کوبا آنچه از یک رابطه حمایتی ۲۵ساله باقی مانده را نیز از دست خواهد داد.
بنابراین، کوبا عملاً تنها یک گزینه پیش رو دارد: آزادسازی اقتصاد. این امر شامل اجازه فعالیت به کسبوکارهای خصوصی در صنایع بیشتر، گشودن بخش خصوصی به روی سرمایهگذاری خارجی و امکان تجارت این بنگاهها بدون واسطههای دولتی است. همچنین به معنای کاهش کسریهای مالی و یکسانسازی واقعی نرخهای ارز برای شرکتهای دولتی و خصوصی بر پایه شرایط واقعی اقتصاد است. به همان اندازه مهم، دولت باید تضمینهای حقوقی و مشوقهای مالیاتی بیشتری برای شرکتهای داخلی و خارجیای فراهم کند که ظرفیت تولیدی ایجاد میکنند. حتی با وجود تحریمهای آمریکا، چنین اقداماتی دستکم به کوبا این فرصت را میدهد که بازسازی اقتصاد خود را آغاز کند و سرمایهگذاری خارجی بیشتری جذب نماید.
با این حال، تردید جدی وجود دارد که کوبا از رهبری لازم برای اجرای چنین برنامهای یا ایجاد اجماع پیرامون آن برخوردار باشد. بسیاری از مقامات از واقعیتهای جامعه فاصله گرفتهاند. در تابستان گذشته، وزیر کار افزایش بیخانمانی و تکدیگری در کشور را انکار کرد. (پس از خشم گسترده در شبکههای اجتماعی، او در نمونهای نادر از پاسخگویی عمومی ناچار به استعفا شد.) سیاستگذاران همچنین همچنان پیامهای متناقضی ارسال میکنند. در اواخر نوامبر، مقامات مقررات تازهای را برای چابکسازی سرمایهگذاری خارجی معرفی کردند که بر اساس آن پرداخت دستمزد کارکنان کوبایی بدون استفاده از واسطههای دولتی مجاز میشد؛ اما همزمان، شرکتهای خارجی را از بازگرداندن سودهای نگهداریشده در بانکهای کوبا منع کردند. به همین ترتیب، چارچوب جدید دولتی برای «اصلاح اختلالات و احیای اقتصاد» سرشار از اهداف تولیدی است، اما ایدههای اندکی برای دگرگون کردن مشوقهای تولید ارائه میدهد. از این رو، به نظر میرسد کوبا در آستانه لغزش بیشتر به سوی افول اقتصادی قرار دارد؛ افولی که با بنگاههای نظامی غیرپاسخگو، بخش خصوصی مقید و نیروی کاری که استعدادهایش را بر اثر مهاجرت از دست میدهد، مشخص میشود.
اینکه آیا این چالشها در نهایت به فروپاشی دولت منجر خواهد شد یا نه، نامشخص است. در غیاب یک اپوزیسیون متحدتر، تغییر رژیم بعید به نظر میرسد و چهرههای اصلی مخالفان عمدتاً تبعید شده یا در زندان به سر میبرند. شکاف آشکاری نیز میان دستگاههای امنیتی و دیگر بخشهای حکومت دیده نمیشود. با این حال، تشدید مشکلات اجتماعی — از جمله جرم، نابرابری، مصرف مواد مخدر و فساد — میتواند به تسریع شکافهای درونحاکمیتی، نفوذ شبکههای جنایتکار فراملی یا حتی مداخله مستقیم خارجی بینجامد؛ دقیقاً همان سناریوهایی که وفاداران به نظام کوبا همواره کوشیدهاند از آنها پرهیز کنند. اعتراضهای پراکنده و بیرهبر اکنون به پدیدهای دائمی بدل شده است.
امروز، این جزیره گویی در حال فرو رفتن است؛ درست همانگونه که رائول کاسترو ۱۵ سال پیش هشدار داده بود. علت آن این است که او و دیگران اصلاحات واقعی را به تعویق انداختند. تغییر، به دلیل سالها بلاتکلیفی در سیاستگذاری اقتصادی و امتناع دولت از اعطای صدایی معنادار به مردم کوبا در تعیین آیندهشان، هزینههای سنگینی در پی خواهد داشت. اما این تغییر ضروری است. هر روز تأخیر بیشتر، رنج مردم را طولانیتر میکند.
برگردان: آزاد و شریفزاده
پراجکت سندیکات
۱۵ دسامبر ۲۰۲۵
در سالهای اخیر، تقریباً به روالی عادی تبدیل شده است که هر سال را با سخن گفتن از «چندبحرانی» (polycrisis) به پایان ببریم و اذعان کنیم که پیشبینی آیندهای که آبستن خطر جنگهای تازه، همهگیریها، بحرانهای مالی و ویرانیهای ناشی از تغییرات اقلیمی است، تا چه اندازه دشوار شده است. با این حال، سال ۲۰۲۵ یک عنصر بهطور خاص سمی را به این ترکیب افزود: بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید؛ فردی که سیاستهای بیثبات و غیرقانونیاش تاکنون نظم جهانیسازیِ پس از جنگ را برهم زده است. در مواجهه با این حجم از آشوب و عدم قطعیت، آیا میتوان با اطمینان از مسیر آینده اقتصاد آمریکا و اقتصاد جهانی سخن گفت؟
دستکم در یک مورد میتوان با اطمینان سخن گفت: اقتصاد آمریکا آنچنان که ترامپ ــ این کلاهبردار همیشگی ــ میکوشد القا کند، وضعیت مطلوبی ندارد. ایجاد شغل تقریباً به حالت رکود درآمده است؛ امری که با توجه به اینکه ترامپ به شیوههایی بیسابقه در حال تزریق نااطمینانی و تضعیف اقتصاد بوده، چندان هم غافلگیرکننده نیست.
در سمت عرضه، زیانبارترین سیاست او حملهای مستقیم به نیروی کار مهاجر (و بهطور کلیتر، کارگران آمریکایی با رنگ پوست تیرهتر) بوده است. اخراجهای گسترده دولت ــ که توسط مأموران نقابدار اداره مهاجرت و گمرک (ICE) و با ربودن افراد از خیابانها انجام میشود ــ مهمترین منبع افزایش عرضه نیروی کار را در زمانی از میان برده است که نیروی کار داخلی در حال کاهش است. این موضوع برای همگان اهمیت دارد، زیرا آمریکاییها نهتنها در صنایعی چون کشاورزی، ساختوساز، خدمات اقامتی و گردشگری، و مراقبت و پرستاری به مهاجران وابستهاند، بلکه این مهاجران خود نیز منبع تقاضا در اقتصاد بهشمار میروند. با این حال، اکنون بسیاری از آمریکاییهای رنگینپوست، حتی شهروندان ایالات متحده، از ترس ربودهشدن و بدرفتاری توسط ICE، از ترک خانههای خود واهمه دارند.
پیامدهای منفی کاهشهای بیمحابای ترامپ در هزینههای دولت نیز در سراسر اقتصاد گسترش یافته است. همانگونه که گسترش هزینههای دولتی دارای اثرات فزاینده (ضریب تکاثری) است، انقباض آن نیز چنین پیامدهایی دارد؛ و در شرایط کنونی، هزینهها بهدلیل ماهیت بیثبات و پیشبینیناپذیر این فرایند، تشدید شده است. رویکرد نالایقانه و شلیکگونه دولت، نااطمینانی عمیقتری ایجاد کرده و رفتارهای احتیاطی را در میان بنگاهها و مصرفکنندگان برانگیخته است.
تعرفههای ترامپ ــ چه آنهایی که اعمال شدهاند و چه آنهایی که صرفاً تهدید به اعمالشان شده ــ و دیگر سیاستهای «یکبار اجرا، یکبار لغو» باید آنگونه که هستند شناخته شوند: یک شوک بزرگ در سمت عرضه اقتصاد. این سیاستها بهطور بیهودهای نااطمینانی را به هزینههای تولید و قیمتهایی که مصرفکنندگان هنگام خرید میپردازند افزوده و برنامهریزی جدی بلندمدت را برای بنگاهها ناممکن کرده است.
و اینها تنها آثار کوتاهمدتاند. چشمانداز بلندمدت اقتصاد آمریکا، بهواسطه اقدامات ترامپ، حتی تیرهتر به نظر میرسد. مزیت نسبی آمریکا همواره بر فناوری و آموزش عالی آزاد و رها از قید و بند استوار بوده است. اما ترامپ با حمله به پژوهش و تلاش برای محرومنگهداشتن دانشگاهها از بودجههای فدرال ــ مگر آنکه در برابر خواستههای او سر فرود آورند ــ عملاً به پای اقتصاد آمریکا شلیک میکند.
چنانکه اقتصاددانان متعدد برنده جایزه نوبل تأکید کردهاند، «ثروت ملل» در نهادها نهفته است، و در رأس آنها حاکمیت قانون. اما ترامپ حاکمیت قانون را زیر پا گذاشته و آن را با رژیمی مبتنی بر باجگیری و معاملهگری (و منفعتطلبی شخصی) جایگزین کرده است؛ رژیمی که در آن، امتیازهای دولتی ــ مانند مجوزهای صادراتی برای انویدیا یا یارانهها برای اینتل ــ در ازای سهمخواهی از سودهای آتی شرکتها اعطا میشود. بدیهی است که با گذشت زمان، اهداف ترامپ برای اخاذی کاهش خواهد یافت. بسیاری از کشورها که خطر اتکای بیش از حد به ایالات متحده را دریافتهاند، از هماکنون در حال پیگیری ترتیبات تجاری جدید هستند.
آینده یک توهم
پس چرا با وجود همه اینها، تولید ناخالص داخلی همچنان در حال رشد است (هرچند نه به استحکامی که در دوران ریاستجمهوری جو بایدن شاهد آن بودیم)، بازار سهام به اوجهای تازهای دست یافته و تورم نیز پایینتر از سطوحی باقی مانده که منتقدان هشدار میدادند؟ برای این قدرتِ ظاهری، توضیحات متعددی وجود دارد. در مورد بازار سهام، این رونق در واقع بسیار محدود است و عمدتاً به چند غول فناوری خلاصه میشود: آلفابت، آمازون، اپل، متا، مایکروسافت، انویدیا و تسلا.
با این حال، ارزشگذاری این شرکتها بازتابدهنده انتظاراتی از سودهای انحصاری بلندمدت است که شاید هرگز محقق نشوند. (این موضوع بهویژه درباره تسلا صادق است؛ چراکه نزدیکی ایلان ماسک به ترامپ بسیاری از مصرفکنندگان را از این شرکت رویگردان کرده است.) من در شمار بسیاری از تحلیلگرانی هستم که ارزشگذاریهای کنونی را محصول یک حباب میدانند؛ حبابی که نهتنها بازار سهام، بلکه کل اقتصاد را سرپا نگه داشته است. سرمایهگذاریهای عظیم سرمایهای در حوزه هوش مصنوعی، ضعف بخشهای دیگر اقتصاد را تا حدی جبران کردهاند. اما همانند همه حبابها، این یکی نیز سرانجام خواهد ترکید. زمان دقیق آن را کسی نمیداند؛ اما وقتی چنین بخش بزرگی از اقتصاد بر یک بخش واحد متکی باشد، فروپاشی آن ناگزیر اثرات گستردهای بر جای خواهد گذاشت.
بدتر از آن، اگر هوش مصنوعی آنگونه که حامیانش انتظار دارند موفق شود، خود نشانهای از بروز مشکلات جدی دیگر خواهد بود؛ زیرا در آن صورت این فناوری به احتمال زیاد بسیاری از مشاغل را از میان خواهد برد و نابرابری را بیش از پیش تشدید خواهد کرد. اگر کوچکسازی دولت ــ که لیبرتارینهای شبهفناورِ سیلیکونولی خواهان آن هستند ــ را نیز به این وضعیت بیفزاییم، تنها میتوان پرسید که در سالهای آینده چه چیزی قرار است اقتصاد آمریکا را سرپا نگه دارد.
در مورد تورم نیز توضیح سادهای وجود دارد که چرا تاکنون بهطور چشمگیر افزایش نیافته است. نخست آنکه تعرفههای ترامپ عموماً به شدتی که در ابتدا تهدید کرده بود بالا نبودهاند (هرچند تعرفه تنبیهی ۵۰ درصدی اعمالشده علیه هند ــ کشوری که پیش از بازگشت ترامپ، آمریکا آن را دوست خود میدانست ــ بهطرزی شوکهکننده خشن و بیرحمانه است). افزون بر این، آثار تعرفهها اغلب با وقفههای زمانی طولانی ظاهر میشوند. بسیاری از شرکتها تا زمانی که رفتار رقبا را مشاهده نکردند، از افزایش قیمتها خودداری کردند، و برخی دیگر تا زمانی که موجودی کالاهایی را که پیش از اعمال تعرفهها خریده بودند مصرف نکنند، قیمتها را بالا نخواهند برد. اما اگر تعرفههایی که ترامپ علیه چین تهدید کرده واقعاً اعمال شوند، ماجرا کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، ازهمگسیختگی زنجیرههای تأمین میتواند افزایش قیمتهایی را رقم بزند که حتی از خود تعرفهها نیز فراتر رود.
این ما را به پرسش اساسی میرساند: کدام کشور حاضر است داوطلبانه خود را در معرض هوسها و امیال یک پادشاه دیوانه قرار دهد؟ اینگونه نیست که آمریکا کنترل انحصاری مواد معدنی حیاتی یا عناصر نادر خاکی ــ که بدون آنها عصر صنعتی مدرن فرو میپاشد ــ را در دست داشته باشد. و اینگونه هم نیست که بازارهای جایگزین در نقاط دیگر جهان وجود نداشته باشند. قانون عرضه و تقاضا بدون آمریکا نیز همانقدر کارآمد است که با حضور آن.
چنانکه آدام اسمیت و دیوید ریکاردو به ما آموختهاند، رشد اقتصادی در گرو بهرهگیری از «مزیتهای نسبی» و «صرفهجوییهای ناشی از مقیاس» است. اما همانگونه که ترامپ (و ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه) نشان دادهاند، اتکا به شرکای تجاری غیرقابل اعتماد میتواند بهشدت زیانبار باشد. افزون بر این، آمریکا دیگر آن اهمیت پیشین را ندارد. سهم این کشور اکنون کمتر از ۱۰ درصد از صادرات جهانی است. در حالی که سود برخی شرکتها در اقتصاد جهانیِ پساآمریکایی کاهش خواهد یافت، شرکتهای دیگر از این وضعیت منتفع خواهند شد. و در حالی که برخی کارگران ناچار خواهند بود به دنبال مشاغل جایگزین بروند، گروهی دیگر با تقاضای تازهای برای مهارتهای خود روبهرو خواهند شد.
بیتردید، دوره کوتاهمدت آسان نخواهد بود. اما در اقتصاد جهانی جدیدی که در افق بلندمدت شکل میگیرد، آمریکا هژمونی خود را از دست خواهد داد. این همان مسیری است که با ورود به دومین سال زندگی تحت سلطه هوسهای رئیسجمهوری افسارگسیخته، در آن گام نهادهایم. این گذار از هماکنون آغاز شده است و هرچند رشد جهانی آسیب خواهد دید، اما این درد ممکن است کمتر از آن چیزی باشد که بسیاری از آن بیم دارند. برای نمونه، در اروپا، سرمایهگذاری در بازتسلیح ــ که خود یکی دیگر از پیامدهای سیاستهای خودویرانگر ترامپ است ــ محرک قدرتمندی برای رشد اقتصادی فراهم خواهد کرد.
شاید لحظه تعیینکننده در انتخابات میاندورهای آمریکا در نوامبر ۲۰۲۶ فرا برسد. انتخاباتی که اگر آنچنان که بسیاری بیم دارند، به اندازهای که از یک دموکراسی واقعی انتظار میرود آزاد و منصفانه نباشد، نقطه عطفی تیره و نگرانکننده رقم خواهد زد. اما اگر نارضایتی فزاینده از مدیریت اقتصادی ترامپ و لغزش کشور بهسوی اقتدارگرایی به بازپسگیری دستکم یکی از دو مجلس کنگره توسط دموکراتها بینجامد، آنگاه شاهد نقطه عطفی در جهت مخالف خواهیم بود. در هر صورت، آمریکا و جهان همچنان دستکم با دو سال دیگر از بیکفایتی اقتصادی و نااطمینانی روبهرو خواهند بود.
—-
جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۱۹۹۷–۲۰۰۰)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیسجمهور آمریکا، رئیس مشترک پیشین کمیسیون عالیرتبه قیمتگذاری کربن، و نویسنده اصلی گزارش ارزیابی اقلیمی IPCC در سال ۱۹۹۵ است. او همچنین رئیس مشترک «کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکتهای بینالمللی» است و تازهترین کتابش با عنوان *جاده آزادی: اقتصاد و جامعه خوب* در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات W. W. Norton و Allen Lane منتشر شده است.
مطالعات خاورنزدیک، دانشگاه پرینستون
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش اول
مقدمه مترجم: در بسیاری از جوامع نفتی و اقتدارگرا، مصرفگرایی نه صرفاً یک الگوی رفتار اقتصادی، بلکه مهمترین میدانِ کنش اجتماعی است. این وضعیت تنها یک ویژگی فرهنگی نیست، بلکه پیامد ساختاریِ ترکیب دولتهای رانتی، انسداد سیاسی، نبود پروژههای جمعی و تخریب نهادهای عمومی است. در چنین بافتی، مصرفگرایی کارکردهای سیاسی پیدا میکند: جایگزین کنش مدنی میشود، تخیل جمعی را میبلعد، و نوعی «حالزدگی» (presentism) فراگیر تولید میکند. یعنی این که فقط زمان حال واقعی است و وجود دارد.
در چنین کشورهایی حاکمیت بهجای حل مسائل ساختاری — از بیکاری و فساد تا بحران مشروعیت — از «سیاست مشغولسازی» (Politics of Diversion) برای کنترل جامعه استفاده میکند. سیاست مشغولسازی مجموعهای از سازوکارهای فرهنگی، رسانهای و اقتصادی است که هدفش منحرف کردن توجه شهروندان از مسائل بنیادی و جایگزین کردن آن با سرگرمی، مصرف، بحرانهای ساختگی یا ترس کنترلشده است. این مقاله نشان میدهد که چرا چنین سیاستی در جوامع نفتی کارآمدتر است، چه ابزارهایی دارد، و چه پیامدهایی برای آینده، نهادها و تخیل سیاسی جامعه ایجاد میکند.
در جوامعی که نهادهای پاسخگو وجود ندارند، اقتصاد وابسته به رانت است، حاکمیت مشروعیت انتخاباتی ندارد و نارضایتی اجتماعی گسترده است، دولتها برای حفظ ثبات سیاسی، بهجای اصلاح ساختاری، از سیاست مشغولسازی استفاده میکنند.
هدف آن، همانگونه که نظریهپردازان علوم سیاسی (از چالمرز جانسون تا جیمز اسکات) اشاره کردهاند، «مصرف انرژی اجتماعی در حوزههای بیخطر» است.
سیاست مشغولسازی (Politics of Diversion) را میتوان چنین تعریف کرد: مجموعهای از سازوکارهای حکومتی و رسانهای که توجه مردم را از مسائل واقعی به سمت موضوعات هیجانی، کمخطر یا بیاهمیت منحرف میکند تا نارضایتی اجتماعی خنثی شود و امکان سازماندهی سیاسی از بین برود. این سیاست نوعی «مهندسی تخیل جمعی» است: بهجای اینکه مردم درباره آینده، عدالت یا حکمرانی بیندیشند، ذهنشان درگیر سرگرمی، مصرف یا مناقشات ساختگی میشود.
چرا سیاست مشغولسازی در جوامع نفتی مؤثرتر است؟ مهمترین علت آن عدم نیاز دولت به مالیات است. در نظریهٔ دولت مدرن گفته میشود: «مالیات، سرچشمهٔ پاسخگویی است.»
اما در دولتهای نفتی دولت از مردم پول نمیگیرد، پس نیازی به پاسخگویی نمیبیند. بنابراین برای مدیریت جامعه، بهجای پاسخگویی، از مشغولسازی استفاده میکند.
درآمدهای نفتی اجازه میدهد دولت رسانههای پرتولید بسازد، صنعت سرگرمی عظیم بسازد. اما پیامدهای سیاست مشغولسازی چه میتواند باشد. در جامعهٔ کوتاهمدت (Presentism) وقتی آینده تیره است و مصرفگرایی تقویت میشود، جامعه به «اکنونِ فوری» سقوط میکند. پسانداز نمادین (دانش، مهارت، مشارکت سیاسی، هویت جمعی) نابود میشود. سیاست مشغولسازی فقط مردم را منحرف نمیکند، بلکه نهادهای مستقل را نیز تضعیف میکند: دانشگاه برای جوانان فط مدرکسازی می کند. NGO ها فرمالیته یا امنیتی هستند و روشنفکر حاشیه می شود. مطبوعات نیز به شدن زیر کنترل حکومت قرار دارند.
نتیجه: قلمرو غیرمصرفیِ فکر در جامعه فرو میریزد. سیاست مشغولسازی، یکی از مهمترین ابزارهای حکومتهای نفتی و اقتدارگرا برای کنترل جامعه است. این سیاست بهظاهر «آرامش» میآورد، اما در واقع نهادها را تضعیف میکند، تخیل جمعی را فقیر میسازد، آینده را مسدود میکند و جامعه را به مصرف و هیجان لحظهای تقلیل میدهد. در بلندمدت، سیاست مشغولسازی نهتنها مشکلات را حل نمیکند، بلکه ظرفیت جامعه برای حل مسئله را بهطور کامل از بین میبرد.
در اینجا لازم است که جهت مقایسه ودرک بهتر موضوع نگاهی هم به جامعه مصرف گرا در غرب داشته باشیم. مصرفگرایی در غرب در خلأ تاریخی و نهادی شکل نگرفت. در جوامع اروپایی و آمریکای شمالی، از قرن نوزدهم به بعد، نهادهای متنوعی در کنار بازار رشد کردند. احزاب سیاسی مشارکت و بسیج را فراهم میکنند. اتحادیههای کارگری نقش میانجی میان قدرت اقتصادی و نیروی کار را بازی کردهاند. دانشگاههای مستقل از حکومت، هرچند تحت فشارهای اقتصادی، همچنان از سطحی قابل قبول از استقلال برخوردارند. انجمنها و سازمانهای مدنی ها عرصههایی برای گفتوگو و کنش جمعی میسازند. مطبوعات آزاد یا نیمهآزاد جریان نسبی اطلاعات را تضمین میکنند و سنتهای فلسفی، هنری و ادبی زنده حتی اگر نخبهگرا یا محدود باشد به حیات نقد و خلاقیت ادامه میدهند.
وجود این نهادها دو پیامد اساسی دارد. نخست، مصرفگرایی نمیتواند همۀ زندگی ذهنی را در خود ادغام کند و به عامل مطلق شکلدهندۀ ذهنیت جمعی تبدیل شود. دوم، افراد حتی کسانی که عمیقاً در منطق مصرف غوطهورند در محیطی زندگی میکنند که رقیبهای واقعی برای مصرفگرایی وجود دارد: سیاست، کنش مدنی، اخلاق، هنر، نظریه و تفکر انتقادی. این رقیبان بهعنوان «کانالهای بدیل» عمل میکنند و اجازه میدهند تجربهٔ انسانی تنها در قالب خرید، کالا و برند تعریف نشود، تمامی آنچه که نه در دوره محمد رضا شاه وجود داشته و نه بعد از انقلاب. (حتی شاید بتوان در مقاله ای دیگر نشان داد که گرایش جوانان از اوخر دهه ۱۳۴۰ به مذهب و اسلام سیاسی خود نوعی مقاومت ناخودآگاه در برابر جامعه مصرفی و ارزش های غربی موجود در آن در دوره محمد رضا شاه بوده است).
پس به طور کاملاً خلاصه و مطابق با آنچه توضیح داده شد مصرفگرایی در جامعه ایران به ویژه پس از واقعه ۲۸ مرداد به مهمترین هدف حکومت برای ساکت کردن و مشغول نمودن مردم در نظر گرفته شده بود. این مصرف گرایی تا به امروز همچنان ادامه یافته و اگر حکومت جمهوری اسلامی به شکل و نحوه لباس پوشیدن افراد کاری نداشت و برای نوشیدنیهای الکی و جشنهای خصوصی سختگیری نمیکرد و بخش زیادی از درآمد ملی را برای پروژههایی چون غنیسازی و گروههای نیابتی به هدر نمیداد میتوانست امروز بدون مشکلات بسیار کمتری همچنان درصد زیادی از مردم را در پشت خود داشته باشد. در واقع مشکل بخش عمدهای از مخالفان به ویژه طرفداران سلطنت بیشتر متوجه تحلیل رفتن جامعه مصرفی و عدم امکان زندگی در رفاه همچون پیش از انقلاب است به ویژه از طریق مقایسه با کشورهای حاشیه خلیج فارس که پنجاه سال پیش هر کدام شبیه به شهرهای کوچکی بیشتر نبودند. بنابراین نبود آزادیهای مدنی از آنجا که پیش از انقلاب نیز نایاب بودند برای طرفداران بازگشت سلطنت مسئله مهمی تلقی نمیگردد و قرار هم نیست که با آمدن سلطنت این قبیل آزادیها در جامعه نقش موثری بازی کنند.

این مقاله به بررسی دو فرآیند درهمتنیدهای میپردازد که به شکلدهی زندگی در تهران در دهه ۱۹۵۰ کمک کردند. یکی از آنها تقاضای سیریناپذیر برای برق بود، بخشی از افزایش انتظارات عمومی برای کالاهای مصرفی انبوه و استانداردهای بالاتر زندگی که از میانه قرن آغاز شد و دیگری ساخت یک سد عظیم برقآبی (hydro-electrical dam) بین سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱، برای پاسخ به آن تقاضا، روی رودخانه کرج در ۶۰ کیلومتری شمال تهران، با ارتفاع ۱۸۰ متر و طول ۳۹۰ متر (۱). این داستان دوگانه، و بهطور خاص نقش حیاتی که کنشگران اجتماعی در آن ایفا کردند، تعاملات جامعه- دولت و داخلی- جهانیِ خاصِ کشورهای پسااستعماری جهان سوم در دوران جنگ سرد را روشن میسازد.
جامعه مصرفگرای انبوهی که در دهه ۱۹۵۰ در تهران و پس از آن در سراسر ایران شروع به ظهور کرد، یک اتفاق ناگهانی و غیرمنتظره نبود (۲). در حالی که در غرب، مصرفگرایی انبوه قرن بیستم ریشه در ظهور مصرفگرایی قرون هفدهم و هجدهم داشت، در ایران خاستگاه آن به قرن نوزدهم بازمیگردد (۳). این زمانی بود که کالاهای غربی، روسی، انگلیسی- هندی و عثمانی به مقدار بیشتری نسبت به قرن هجدهم دچار هرج ومرج به ایران میرسیدند، که با ثبات بیشتر ایران تحت قاجارها (۱۷۹۴-۱۹۲۵) و قراردادهای تجاری تحمیلشده توسط چند قدرت اروپایی تسهیل میشد. پس از میانه قرن، درباریان و تاجران ثروتمند، به ویژه در پایتخت رو به رشد تهران، شروع به نمایش آشکارتر ثروت کردند (۴). سیاستهای تودهای انقلاب مشروطه (۱۹۰۵-۱۹۱۱) به محبوبیت برخی کالاها مانند عکس (photographs) کمک کرد، و در عین حال بحثها درباره مصرف برخی کالاهای وارداتی مانند پارچه غربی تشدید شد (۵). در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، دولت رضاشاه پهلوی (۱۳۰۰/۱۳۰۴-۱۳۲۰) جادهها و راهآهنهایی را گسترش داد که به ایجاد یک بازار ملی کمک نمود. یک طبقه متوسط مدرن نوظهور به جمعیت کوچکی که توانایی خرید کالاهای مصرفی را داشتند، پیوست. در بزرگترین شهرهای ایران، خیابانهای جدیدی که با مغازههای مدرن احاطه شده بودند، مرکزی برای بازاریابی، فروش و خرید چنین کالاهایی بودند، در حالی که فضاهای تفریحی جدیدی مانند پارکها و رستورانهای نوظهور «با سبک غربی که غذاهای غربی سرو میکردند» فرصتهایی برای نمایش برخی از آنها فراهم میآوردند (۶).
با این حال، این وضعیت بسیار با مصرفگرایی انبوهی که در نیمه دوم قرن رشد کرد، فاصله داشت (۷). بیثباتی سیاسی پس از انقلاب [مشروطه]، جنگ جهانی اول، رکود بزرگ و جنگ جهانی دوم هر یک بر عادات مصرفگرایانه تأثیر منفی گذاشتند. دولت استبدادی رضاشاه توجه کمی به مصرف و توجه زیادی به تولید و ساختوساز داشت، که نمونه آن تأمین مالی راهآهن سراسری ایران از طریق مالیات سنگین قند و چای بود.
پایه طبقات اجتماعی برای مصرفگرایی انبوه هنوز فراهم نبود و تا دهه ۱۹۵۰ تبلور نیافت. در طول آن دهه، به ویژه طبقات متوسط تهران سریعتر رشد کردند. آنها حضور خود را در شهری افزایش دادند که جمعیت آن بین سالهای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دو برابر شد و به دو میلیون نفر رسید، و پول و زمان بیشتری برای خرید و لذت بردن از کالاها داشتند. دلایل کلیدی این تحول، افزایش - و پس از ۱۳۴۲، رونق - اشتغال دولتی بود، که عمدتاً به دلیل رشد درآمدهای دولت پس از توافق ۵۰-۵۰ ایران در سال ۱۳۳۳ با یک کنسرسیوم نفتی بینالمللی، و یک سیاست پولی لیبرال که وامها را بهراحتی در دسترس قرار میداد (۸).
اشتباه نکنید، آغاز جامعه مصرفگرای انبوه در تهران دهه ۱۳۳۰ خورشیدی بینقص نبود. شیوههای مختلف خردهفروشی، بازاریابی و خرید همزیستی داشتند و ادامه خواهند یافت. از همه مهمتر، اکثر تهرانیها، از جمله بسیاری از مهاجران استانی، فقیر باقی ماندند و در درجه اول خواستار کالاهای اساسی ارزانتر - غذا، پارچه، سوخت - بودند. برای مثال، در سالهای ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳، موجی از اعتراضات علیه گرانی کالاهای اساسی تهران را به لرزه درآورد. با این حال، تغییرات اجتماعی- جمعیتی و سیاسی-اقتصادی فوقالذکر، جامعه مصرفگرای انبوه صدها هزار نفر از افراد طبقات بالا و متوسط در تهران و شهرهای استانها را پدید آورد. تقاضای برق به شدت افزایش یافت، آگهیها رونق گرفت، جشنوارههای مصرفکننده و سایر تکنیکهای مدرن بازاریابی شکوفا شدند و فروشگاههای بزرگ زنجیرهای افتتاح شدند، در حالی که انتقادهای تند علیه «مادیگرایی» بلندتر میشد (۱۰). مصرفگرایی انبوه جذابیتی رویاگونه بر فقرا نیز اعمال میکرد.
در اینجا استدلال خواهم کرد که این رشد مصرفگرایی انبوه بهطور قابل توجهی تحت تأثیر یک فرآیند داخلی و دو فرآیند جهانی شکل گرفته است (۱۱). درک این فرآیندها، همراه با تغییرات اجتماعی- جمعیتی و سیاسی- اقتصادی که به اختصار ترسیم شد، به توضیح این مسئله کمک میکند که چرا میتوانیم از یک جامعه مصرفگرای انبوه در حال ظهور در تهران دهه ۱۹۵۰ صحبت کنیم، در زمانی که زندگی مادی اکثریت ساکنان شهر تحت سلطه کمبود بود (۱۲).
در عرصه داخلی، انتظارات مادی توسط یک «سیاست وعده» (politics of promise) شعلهور شد که همراه با سرکوب شدید (به ویژه علیه چپگرایان) و مقداری جذب و همکاری، در سال ۱۹۵۳ توسط محمد رضا شاه پهلوی و سیاستمداران و تکنوکراتهای نخبهاش برای کمک به تثبیت دولت لرزانشان پس از یک کودتای سیا- سلطنتطلب که نخستوزیر محبوب، محمد مصدق را سرنگون کرد، آغاز شد (۱۳).( پیش از ۱۹۶۳ شاه بیشتر در جایگاه اول میان برابر ها (primus inter pares) قرار داشت تا یک فرمانروای خودکامه، اما پس از ان به سوی خودکامگی رفت). بخشی از این سیاست، همان سیاست پولی لیبرال مذکور بود که بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۰ به پنج برابر شدن واردات کمک کرد (۱۴)، به ویژه واردات کالاهای مصرفی انبوه غربی. این کالاها به نوبه خود برخی تولیدکنندگان ایرانی را تشویق کردند تا تکنیکهای بازاریابی مدرن را اقتباس کنند.
این تحولات روی داخلی/وطنی سکهای بود که نظرگاه جهانی آن شتابگیری در مصرفگرایی انبوه در دهه ۱۹۵۰ بود، به ویژه در «جهان اول» سرمایهداری اما همچنین در بخشهای «جهان دوم» شوروی و اروپای شرقی (۱۵). از طریق افزایش صادرات، این شتاب بر مکانها و طبقات خاصی در کشورهای «جهان سوم» تأثیر گذاشت (۱۶). این رقابتِ مدلهای مصرفگرایی در مقابل کمونیسم بود که در جهان سوم نیز به اجرا درآمد (۱۷).

در این چارچوب، اولین دلیل کلیدی برای ساخت سد کرج توسط دولت ایران، پاسخ به تقاضای مصرفگرایانه عمومی برای برق بود. این تقاضا همچنین پیامدهای سیاسی خارجی داشت که دلیل دوم برای ساخت سد را تشکیل میدهد. ایالات متحده به دلیل نفت و مرز طولانی ایران با شوروی به این کشور علاقهمند بود (۱۸)، و پس از کودتای ۱۹۵۳ به حامی دولت دستنشانده ایران تبدیل شد. مقامات ایرانی فشارهای مصرفگرایانهای را که در داخل احساس میکردند، به واشنگتن منتقل کردند. این تاکتیک به حفظ نگرانیهای آمریکا درباره ثبات ایران کمک کرد: دولت آمریکا احساس میکرد علیرغم مخالفتهای فنی و مالی کارشناسان فنی آمریکایی و کنگره ایالات متحده، باید به تأمین مالی سد کمک کند (۱۹). دلیل سوم برای ساخت سد، مرتبط با دلیل اول، اشتیاق شاه برای مشروعیتبخشی به خودش و تمایل تکنوکراتهای ایرانی به «ساخت پروژههای بزرگ» در توسعه بود (۲۰). در مجموع، در حالی که سد کرج توسط دولت ساخته و بخشی توسط ایالات متحده تأمین مالی شد، صرفاً یک پروژه دولتی نبود، بلکه توسط تهرانیها باعث شد و تقاضا شد، و به این معنا به آنان نیز تعلق داشت (۲۱).
استدلال مبنی بر اینکه در ایران پساکودتا، خواستههای مادی مردمی، به ویژه خواستههای طبقات متوسط شهری، بر برنامهریزی دولتی سد و برق و به طور گستردهتر بر سیاست خارجی و سیاست داخلی (وعدهها) تأثیر گذاشت، فراتر از ایران نیز کاربرد دارد (۲۲). این به ما کمک میکند تا تعاملات بین جنگ سرد و توسعه جهان سوم، و در فرآیند اخیر، ارتباط بین کنشگران اجتماعی و دولتی را درک کنیم (۲۳). بر اساس تحلیلهای موجود و تقویت آنها، اُد آرنه وستاد (Odd Arne Westad) نشان داده است که جهان سوم یک عرصه مرکزی جنگ سرد بود (۲۴). به طور مشابه، دیوید انگِرمَن و کورینا اونگر (David Engerman and Corinna Unger) از یک تاریخ جهانی مدرنیزاسیون دفاع کردهاند که آن را «نه به عنوان یک صادرات آمریکایی، بلکه به عنوان یک پدیده جهانی که به شدت مورد منازعه بود، هم بین بلوکها و هم در درون آنها» مطالعه میکند. در نتیجه، آنان خواستار «مطالعات محلی به عنوان یک راه عالی برای مطالعات جهانی مدرنیزاسیون بدون از دست دادن دیدگاه نسبت به شرایط منطقهای، ملی و بینالمللی» شدهاند (۲۵). تحلیل من در اینجا بر این دستورکارهای پژوهشی همپوشان بنا شده، اما فراتر از تمرکز مشترک آنها بر نخبگان دولتی، سازمانهای غیردولتی و سازمانهای بینالمللی مینگرد (۲۶).
تحلیلهای توسعه و جنگ سرد در جهان سوم نیاز دارند که مردم عادی را جدیتر در نظر بگیرند. اگرچه توسعه جهان سوم توسط نخبگان رهبری میشد، اما همچنین توسط انتظارات مادی و اغلب مصرفگرایانه انبوه، به ویژه در میان طبقات متوسط شهری قابل توجه - و در بسیاری از نقاط جهان در حال رشد - به پیش رانده میشد. در طول جنگ سرد، این بدان معنا بود که حامیان آمریکایی یا شوروی یا دیگر حامیان غربی و شرقی، هم تحت تأثیر نخبگان و هم تحت تأثیر جامعه دولتهای دستنشانده خود قرار داشتند. در جهان سوم، «دولت» همیشه پروژههای توسعه را به زور به «حلقوم جامعه» فرو نمیبرد (۲۷). این پروژه ها معمولاً با رضایت و حمایت طبقه متوسط شهری و یا دیگر کنشگران اجتماعی غیرفرودست همراه بود و یا حتی آنها برای اجرای این پروژه ها فشار میآوردند (۲۸). به عبارت دیگر، کنشگران نخبه و کنشگران یا قربانیان فرودست - که تمرکز اکثر محققان توسعه است - تنها کسانی نبودند که درگیر توسعه بودند یا از آن تأثیر میپذیرفتند.
این به معنای یکسان بودن همه طبقات متوسط جهان سوم نیست. آنها تفاوتهای زیادی داشتند، از جمله از نظر سیاسی. طبقات متوسط شهری ایران، از سال ۱۹۵۳ در یک دولت به طور فزاینده استبدادی، مانند عموم جمعیت کشور، محروم از حقوق سیاسی بودند و از این نظر، مثلاً با همتایان هندی خود اشتراک کمی داشتند. با این حال، در سراسر جهان سوم پس از جنگ، صفوف طبقات متوسط گسترش یافت، انتظارات مادی آنها رشد کرد و بر موجی از مصرفگرایی انبوه سوار شدند که اوج آن در غرب سرمایهداری بود (اما شرق کمونیستی را نیز لمس کرد) (۲۹). در حالی که جهان سوم یک بازار جزئی برای شرکتهای غربی بود، در نگاه بیننده طبقه متوسط جهان سوم، کالاهای به نمایش درآمده در مغازهها و آگهیها به مراتب فراتر از تجربیات پیش از جنگ آنان بود. این وضعیت، همراه با عطش عمومیتر برای استانداردهای بالاتر زندگی، تأثیر قابل توجهی داشت، هم بر توسعه اقتصادی و هم بر سیاست جنگ سرد.
در نامهای در سال ۱۹۵۵ (۱۳۳۴ هجری خورشیدی) که «ساکنان خیابان باقرآباد تهران» به سردبیر روزنامه اطلاعات، بزرگترین روزنامه ایران، ارسال کردند، چنین شکایت کرده بودند: «ما مجبور شدهایم از کارخانه چرم خویی (Khui Leather Factory)... برای روشنایی استفاده کنیم... [اما] متأسفانه، تنها چیزی که از برق دیدهایم یک سیم و [چند] ابزار است. ... بنابراین، ما درخواست میکنیم که بازرسان ویژه [دولتی]... به شرکت دستور دهند تا تعهدات کتبی خود را انجام دهد.» ساکنان باقرآباد تنها نبودند، و خشم نسبت به کالاها و خدمات معیوب در مطبوعات ایران پس از کودتا فراوان بود (۳۰).
تهرانیها یک دهه زودتر، در طول جنگ جهانی دوم، زمانی که به گیرنده رادیویی قابل اطمینانی نیاز داشتند، شروع به اهمیت دادن به برق کرده بودند. این افزایش اندک تقاضای برق تأمین شد زیرا از سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۸ ش)، تهرانیها تنها ۸.۵ مگاوات از کل ۱۰.۵ مگاوات برق موجود برای شهر را مصرف میکردند. این افزایش چشمگیری نسبت به ۱.۵ مگاوات در سال ۱۹۳۴ بود، سالی که دولت وارد بازار برق پایتخت شد. تا دهه ۱۹۴۰(۱۳۱۹ ش)، «مردم از برق استقبال نمیکردند و حاضر نبودند چراغهای نفتی خود را کنار بگذارند، به حدی که شهرداری مجبور شد صدور پروانه خرید مغازهها در خیابانهای لالهزار و اسلامبول را منوط به [اشتراک] برق کند.» تصادفی نبود که اگرچه کل تولید برق ایران از ۲۰ مگاوات در سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۸ ش) به ۹۰ مگاوات در سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷ ش) افزایش یافته بود، نرخ مصرف غیرصنعتی آن در ۲۳ درصد، به میزان قابل توجهی کمتر از نرخ همسایگانش باقی ماند و مصرف سرانه ۱۲ کیلوواتساعتی آن تحت الشعاع مصرف ۳۲ کیلوواتساعتی ترکیه و ۶۴ کیلوواتساعتی لبنان در همان سال قرار گرفت (۳۱).
حدود همین زمان بود که دولت شروع به جدی گرفتن توسعه برق نمود. یک دلیل این بود که دیدگاهی یکپارچهتر از توسعه را اتخاذ کرد (۳۲). در سال ۱۹۴۶ (۱۳۲۵ ش)، دولت یک شرکت آمریکایی، موریسون- کندسن (Morrison-Knudsen)، را مأمور تهیه یک برنامه توسعه مصرفگرا- تولیدمحور کرد (۳۳). در مورد برق، این شرکت گزارش داد که نیروگاههای برق آبی باید منتظر اندازهگیریهای ضروری جریان رودخانهها بمانند. برای حال، آنها توصیه کردند که نفت و گاز فراوان ایران باید در چهل و چهار شهر، برای تأمین انرژی نیروگاههای کوچک دیزلی و نیروگاههای بزرگتر توربین بخار استفاده شود (۳۴). در سال ۱۹۴۹ (۱۳۲۸ ش)، سازمان برنامه جدید (Plan Organization/ PO) یک برنامه دقیقتر را سفارش داد. نویسندگان برنامه، شرکت آمریکایی مشاوران خارج از کشور، رویکرد ترکیبی موریسون- کندسن را حفظ کردند: برق «در تولید صنعتی... [و] در ارتقای استانداردهای زندگی ضروری است.» این برنامه همچنین تأکید کرد که شبکههای برق خصوصی و در نتیجه غیرمتمرکز، پرهزینه و غیرقابل اطمینان ایران از نیازهای فعلی عقبتر است و به زودی کاملاً ناکافی خواهند بود. این برنامه ساخت نیروگاههای حرارتی مرکزی با سوخت نفت به ظرفیت کل ۲۲۰ مگاوات تا سال ۱۹۵۶ (۱۳۳۶ ش) و «بررسی فوری... نیروگاههای آبی» را توصیه کرد. اگرچه گرانتر از نیروگاههای حرارتی شهری بودند، سدهای ساخته شده در مناطق کوهستانی برق ارزانتری تولید میکردند که در نهایت هزینههای ساخت را جبران میکرد (۳۵). به زودی پیشرفتهایی حاصل شد. شهرداری تهران در سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷) یک ژنراتور ۸ مگاواتی وستینگهاوس آمریکا را نصب کرد؛ در سال ۱۹۵۲ (۱۳۳۱ هجری خورشیدی)، بنگاه برق تهران که در سال ۱۹۴۹ (۱۳۲۸ ش) تأسیس شده بود، پیشنهاد داد به زودی ظرفیت برق پایتخت را به ۷۵ مگاوات افزایش دهد. تا مارس ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ش)، سازمان برنامه بودجهای را به چهل و هشت شهر منتقل کرده بود تا آنها بتوانند نیروگاههایی به ظرفیت کل ۲۵.۳ مگاوات بسازند، و تا آن پاییز ظرفیت تهران به ۲۱ مگاوات افزایش یافته بود. یک گزارش تجاری تأیید کرد: «از سال ۱۹۴۸ (۱۳۲۷ ش) شرایط بهبود یافته است (۳۶).»

قدیمی ترین تصویر موجود از میدان کرج. من تصویر سیاه و سفید قدیمی را اصلاح و با هوش مصنوعی رنگی کردم (مترجم)
بسیاری از پیشرفتها هنوز تنها روی کاغذ وجود داشتند (۳۷)، و برنامه هفتساله ۱۹۴۹ (۱۳۲۸ ش) به جای سازماندهی مجدد شبکههای معیوب و خصوصی، تنها آنها را تقویت کرد. در سال ۱۹۵۱ (۱۳۳۰ ش)، بسیاری از طرحهای بزرگتر زمانی متوقف شدند که تحریم بینالمللی نفت، به رهبری بریتانیا برای مجازات ایران به دلیل ملی کردن شرکت نفت ایران و انگلیس (Anglo-Iranian Oil Company) (AIOC)، بودجه ایران را به شدت کاهش داد (۳۸). واردات تجهیزات تولید برق کاهش یافت (۳۹). برای بدتر کردن اوضاع، این دقیقاً زمانی بود که تقاضای برق به سرعت افزایش یافت. در تهران، خانوادهها شروع به نصب ژنراتورهای کوچک برای خود و همسایگانشان کردند (۴۰). مردم روشنایی بهتر را مطالبه میکردند و صحبتها درباره کاربردهای جدید برق، به ویژه لوازم خانگی، گسترش یافت. در حالی که واردات لوازم خانگی در سالهای میان دو جنگ آغاز شده بود، تنها اکنون بود که برنامههای توسعه نقش آنها را در ارتقای سطح زندگی نشان میدادند و مجلات محبوب از سهم آنها در مصرف انبوه غربی ابراز شوق میکردند (۴۱).
به طور خلاصه، تا سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ ش)، اصلاحات برقی به موضوعی مورد علاقه عموم تبدیل شده و در جریان بود، و تقاضا در حال افزایش بود، اما اجرا به شدت عقب افتاده بود. چهل هزار خانواده تهرانی در انتظار رسیدگی به درخواست اشتراک خود بودند. برآوردها درباره نیازهای آتی به سرعت افزایش مییافت، که بازتابی از رشد سریع جمعیت شهر از حدود یک میلیون نفر در سال ۱۹۵۰ (۱۳۲۹ ش) به دو میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹ ش) نیز بود (۴۲). اقدام سریع ضروری بود، و در واقع بهبودهایی حاصل شد.
کل هزینههای ایران برای واردات تجهیزات تولید برق، از جمله توسط سرمایهگذاران خصوصی، از ۱۲۰.۶ میلیون ریال در سال ۱۹۵۳ (با افت به ۹۴.۷ میلیون ریال در سال ۱۹۵۴) به ۲۳۳.۹ میلیون در سال ۱۹۵۵، ۲۸۹.۸ میلیون در سال ۱۹۵۷، ۹۰۴.۵ میلیون در سال ۱۹۵۹ (۱۳۳۸ ش) و ۸۸۸.۵ میلیون در سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹ ش) افزایش یافت (۴۳). در تهران، نقاط عطف شامل نصب سه ژنراتور دیزلی به ظرفیت کل ۳.۹ مگاوات در سال ۱۹۵۴ (۱۳۳۳ ش)، یک نیروگاه ۱۰ مگاواتی وستینگهاوس (Westinghouse power station) در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶ ش)، و یک نیروگاه ۵۰ مگاواتی فرانسوی آلستوم (French Alstom station) در سال (۱۳۳۸ ش)۱۹۵۹، و همچنین افتتاح سد کرج با ظرفیت ۶۳ مگاوات در سال ۱۹۶۱ (۱۳۴۰ ش) بود (۴۴). این افزایش ۷۰۰ درصدی در هشت سال، از ۲۱ مگاوات در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ ش) به حدود ۱۵۰ مگاوات در سال ۱۹۶۱ (۱۳۴۰ ش)، همه پیشرفتهای گذشته را تحتالشعاع قرار داد. با این وجود، این افزایشهای تولید تحت الشعاع تقاضای بیرحم برای برق بیشتر و بیشتر قرار گرفت، وضعیتی که به درجات مختلف تمام ایران را درگیر کرده بود (۴۵). بحران برق تهران همچنین به این دلیل جدی بود که رشد قابل توجه، اگرچه پیوسته از زمان کودتا وعده داده میشد، تنها با راهاندازی نیروگاه وستینگهاوس در سال ۱۹۵۷ (۱۳۳۶ ش) آغاز شد. تا آن زمان و تا دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹ ش)، تأمینکنندگان خصوصی همچنان اهمیت داشتند، و آنان عجله داشتند تا با حداقل سرمایهگذاری حداکثر سود را کسب کنند. مشتریان مجبور بودند از سر ناچاری با این وضعیت کنار بیایند، اما هرچه این روند طولانیتر شد، بلندتر و بلندتر به آن اعتراض کردند (۴۶).
ادامه دارد ...
Iran’s Karaj Dam Affair: Emerging
Mass Consumerism, the Politics
of Promise, and the Cold War
in the Third World
CYRUS SCHAYEGH
Near Eastern Studies, Princeton University
سپاسگزاری: میخواهم از هوشنگ چحابی و نغمه سهرابی، شرکتکنندگان در سمینار ایرانشناسی دانشگاه کلمبیا در سال ۲۰۱۰، حاضران در ارائه شغلی دانشگاه کالیفرنیا، لسآنجلس در سال ۲۰۱۱، و داوران ناشناس مجله CSSH بابت نظرات عمیقشان تشکر کنم، و از مدیر اجرایی CSSH، دیوید آکین، برای روانسازی و اصلاح متن قدردانی نمایم. پژوهش برای این مقاله با کمک کمکهزینه بورسیه بنیاد علوم سوئیس برای پژوهشگران ارشد میسر شد.
—————————————
یادداشتها:
۱. این سد همچنین به منظور بهبود تأمین آب آشامیدنی تهران طراحی شده بود. زیر نویس ۵۵ را ببینید.
۲. پاملا کریمی (Pamela Karimi) اظهار میدارد که «برنامه اصل چهارم آمریکا در دهه ۱۹۵۰... به طور غیرمستقیم اقتصاد ایران را به سوی مصرف بازار انبوه سوق داد.» (رساله دکتری، MIT، ۲۰۰۹). همچنین نک: کامرون امین (Camron Amin) (۲۰۰۴):
۳. درباره غرب، نک: فرانک ترنتمن (Frank Trentmann) (۲۰۰۴):
۴. ویلم فلور (۲۰۰۹)؛ جان گورنی (۱۹۹۲)؛ همچنین نک: هوشنگ چحابی (۲۰۰۳):
۵. رضا شیخ (۱۹۹۹)؛ سیوان بالسلف (۲۰۱۱):
“Asnad-i tasviri,” Tarikh-i Mu‘asir-i Iran 3, 10 (1999): 319–23; Sivan Balslev, “Of Bowties and Boy Scouts,” MS, 2011.
۶. نقل قول از: چحابی (۲۰۰۳). همچنین نک: پاتریک کلاوسون (۱۹۹۳)؛ اکارت اهلرز و ویلم فلور (۱۹۹۳). برای مصرفگرایی در سایر کشورهای خاورمیانه، حدود ۱۹۰۰-۱۹۵۰: آثار مونا راسل، اوری کوپفراشمیت، رلی شکتر، نانسی رینولدز:
۷. فرانک ترنتمن (۲۰۰۴) خلاصهای از استدلال هاینتس-گرهارد هاپت درباره تفاوت بین مصرفگرایی و مصرفگرایی انبوه ارائه میدهد، که در مورد ایران نیز مصداق دارد. نک: هاپت (۲۰۰۳):
۸. ر. شیخالاسلامی (۲۰۱۲)؛ پل ویه و م. هاغنو (۱۹۷۲). درباره نفت، نکته ۷۰ را ببینید.
۹. این اعتراضات ریشه در شورشهای نان سنتی داشت: ونسا مارتین (۲۰۰۵)؛ استیون مکفارلند (۱۹۸۵):
These protests were rooted in the time-honored bread riot: Vanessa Martin, Qajar Pact (London: Tauris, 2005), chs. 3–5; Stephen McFarland, “Anatomy of an Iranian Political Crowd: The Tehran Bread Riot of December 1942,” International Journal of Middle Eastern Studies 17, 1 (1985): 51–65.
۱۰. یک مثال معروف از مورد اخیر، کتاب «غربزدگی» جلال آلاحمد است (ترجمه پل اشپراخمن، ۱۹۸۲ [۱۹۶۲]):
A famous example of the latter is Jalal Al-i Ahmad’s Plagued by theWest (Gharbzadegi), Paul
Sprachman, trans. (Delmar: Caravan, 1982 [1962]).
۱۱: تقاضای خاص برای گسترش برق نیز پاسخ داده شد زیرا نیروی الکتریکی هم مصرف و هم صنعتیسازی را به پیش میبرد که دومی اولویت اصلی برنامهریزان توسعه ایران بود. با این حال، از آنجا که این موضوع مستقیماً مرتبط با استدلال من نیست، بیشتر به آن نمیپردازم. برنامهریزان ایرانی تأثیرگذار بودند زیرا پایگاه آنها، یعنی سازمان برنامه (که از این پس PO نامیده میشود)، در طول دوره ریاست آهنیناراده ابوالحسن ابتهاج (۱۹۵۹–۱۹۵۴) مقر تکنوکراتیک ایران بود. در برنامه دوم ایران (۱۹۶۲–۱۹۵۵)، آمادهسازیهای زیرساختی، از جمله برق، بودجه قابل توجهی دریافت کردند. در بخش «آبیاری» (۲۳٫۵ درصد از بودجه)، حدود ۸۵ درصد (یعنی حدود ۲۰ درصد از کل هزینههای برنامه) برای سدهای برق-آبی کرج و سفیدرود استفاده شد. تنها سد کرج، که عمدتاً «یک پروژه آبیاری نیست، … حدود ۳۸٪ استفاده میکند» (یعنی حدود ۹ درصد از کل هزینههای برنامه): PO، اداره اقتصادی، مروری بر برنامه دوم هفتساله ایران (تهران: بیناشر، ۱۹۶۰)، صفحه ۲۸. در بخش «توسعه منطقهای» - حوزهای اضافه شده که تا سال ۱۹۶۲، ۱۶ درصد بالاتر از کل ۱۰۰ درصدی برنامه بود - خوزستان ۹۴ درصد را بلعید (کامران مفید، برنامهریزی توسعه در ایران [اوتول: انتشارات مطالعات خاورمیانه و شمال آفریقا، ۱۹۸۷]، صفحه ۴۳). در آنجا، هزینه سرسامآور سد عظیم برق-آبی دز، که از سال ۱۹۵۵ پروژه محبوب ابتهاج بود، حتی پروژه کرج را ارزان جلوه میداد. سرانجام، هزینههای برق تا ژانویه ۱۹۵۹، ۲۲ درصد از «کمکهای شهرداری» را تشکیل میداد اما در حال کاهش بود؛ از آنجا که این کمک تا سال ۱۹۶۲ حدود ۱۰ درصد از هزینههای برنامه دوم بود، برق شهری حداکثر ۲ درصد از کل هزینهها را تشکیل میداد (مفید، برنامهریزی توسعه، صفحه ۴۳؛ PO، اداره اقتصادی، مروری، صفحه ۸۹، پیوست I-5). در مجموع، هزینههای سدهای برق-آبی در بخش «آبیاری»، سهم سد دز در «توسعه منطقهای» و هزینه برق شهری، حداقل یک سوم کل هزینههای برنامه دوم را مصرف کردند.
۱۲: حتی در اروپای غربی در دهه ۱۹۵۰، همه شهروندان به طور برابر از مصرفگرایی انبوه بهرهمند نبودند (هوپت، کونسوم، صفحات ۱۳۷–۱۳۱)، و بسیاری همچنان کمبود را تجربه میکردند: مایکل ویلت، در آغاز «جامعه مصرفی» ((Hamburg: Forum Zeitgeschichte, 1994).). شیوههای خردهفروشی پیچیده باقی ماند: ویکتوریا د گراتزیا، «تغییر رژیمهای مصرف در اروپا، (Changing Consumption Regimes in Europe) ۱۹۷۰–۱۹۳۰»، در سوزان استراسر، چارلز مکگاورن و ماتیاس یودت، ویرایش، کسب و خرج (Getting and Spending) (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۸)، صفحات ۸۳–۵۹.
۱۳: درباره کودتا، نگاه کنید به مارک گاسیوروفسکی، «کودتای ۱۹۵۳ علیه مصدق»، در مارک گاسیوروفسکی و مالکوم برن، ویرایش، محمد مصدق و کودتای ۱۹۵۳ در ایران (نیویورک: انتشارات دانشگاه سیراکیوز، ۲۰۰۴)، صفحات ۲۶۰–۲۲۷. علی انصاری میگوید که پس از اوت ۱۹۵۳، شاه «بسیار بیشتر یک اول میان برابرها» بود، و حتی در اواخر دهه ۱۹۵۰، «سلطه سلطنتی [شکننده باقی ماند]». نگاه کنید به علی انصاری، ایران مدرن از ۱۹۲۱ (Modern Iran since 1921) (لندن: لانگمن، ۲۰۰۳)، صفحات ۱۴۳، ۱۲۵.
۱۴: ویهل و هاگشنو، «بازار»، (Vieille and Hagcheno, “Le bazar) صفحه ۵۵.
۱۵: درباره شتاب در دهه ۱۹۵۰، نگاه کنید به هوپت، کونسوم (Haupt, Konsum)، به ویژه صفحه ۱۳۰.
۱۶: بخشهای مختلف «غرب» - به طور حیاتیترین ایالات متحده و بزرگترین کشورهای اروپای غربی - نقشهای متفاوتی ایفا کردند و یک مطالعه دقیقتر باید این موارد را در رابطه با ایران تفکیک کند. برای روابط ایالات متحده و اروپای غربی، نگاه کنید به ویکتوریا د گراتزیا، امپراتوری مقاومتناپذیر (Victoria de Grazia, Irresistible Empire) (کمبریج: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۵). در سطح جهانی، مصرفگرایی انبوه به اندازه عرضه توسط تقاضا هدایت میشد؛ در ایران، یک نشانه آشکار، دوبرابر شدن بدهیهای افراد بین سالهای ۱۹۶۰–۱۹۵۷ بود: ویهل و هاگشنو، «بازار»، صفحه ۵۵. برای مطالعاتی درباره چگونگی رانده شدن مصرفگرایی انبوه و به طور خاص گسترش برق در غرب سرمایهداری و شرق کمونیستی توسط کسبوکار و/یا دولت، و همچنین مصرفکنندگان، نگاه کنید به: الیزابت کوهن، جمهوری مصرفکنندگان: سیاست مصرف انبوه در آمریکای پس از جنگ (Elizabeth Cohen, A Consumers’ Republic: The Politics of Mass Consumption in Postwar America) (نیویورک: وینتیج، ۲۰۰۳)؛ کنراد یاراش، ویرایش، دیکتاتوری به عنوان تجربه: به سوی تاریخ اجتماعی-فرهنگی آلمان شرقی (نیویورک: انتشارات برگهان، ۱۹۹۹)؛ دیوید نای، برقیسازی آمریکا: معانی اجتماعی یک فناوری جدید، ۱۹۴۰–۱۸۸۰ (کمبریج: انتشارات امآیتی، ۱۹۹۲) ()؛ هارولد پلات، شهر الکتریکی (Harold Platt, The Electric City (Chicago: University of Chicago Press,) (شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۱)؛ همچنین نگاه کنید به کلمنس ویچرمن، «مقدمه»، در پیتر بورشاید و کلمنس ویچرمن، ویرایش، جهان تصاویر روزمره (Peter Borscheid and Clemens Wischermann, eds., Bilderwelt des Alltags) (اشتوتگارت: اشتاینر، ۱۹۹۵)، به ویژه صفحات ۱۲–۸.
۱۷: علاقه من به مورد شوروی در گفتوگوهایم با جیمز پیکت، دانشجوی تحصیلات تکمیلی دپارتمان تاریخ دانشگاه پرینستون، شکل گرفت.
۱۸: این موضوع از سال ۱۹۴۵ به بعد صادق بود و به ویژه از سال ۱۹۵۳ تشدید شد؛ زمانی که دولت دوایت آیزنهاور با الهام از جنگ کره، در «دکترین نگاه جدید» خود، علاوه بر موارد دیگر، «خواستار تلاش عمده برای تقویت کشورهای طرفدار غرب در سراسر پیرامون حوزه نفوذ شوروی شد» (مارک گاسیوروفسکی، سیاست خارجی آمریکا و شاه [ایتاکا: انتشارات دانشگاه کرنل، ۱۹۹۱]، ص ۹۳). دو مطالعه که به نفوذ تهران در برابر واشنگتن اشاره میکنند عبارتند از: شهرام چوبین، «ایران»، در یزید صایغ و آوی شلیم (Yezid Sayigh and Avi Shlaim) (ویرایش)، جنگ سرد و خاورمیانه (آکسفورد: کلارندون، ۱۹۹۷)، ص ۲۱۶؛ و سی. دی. کار، «روابط ایالات متحده و ایران، ۱۹۷۸–۱۹۴۸»، در حسین امیرسادگی (ویرایش)، امنیت خلیج فارس (Hossein Amirsadeghi, ed., The Security of the Persian Gulf) (لندن: کرم هلم، ۱۹۸۱)، ص ۸۴–۵۷. برای درک زمینه گستردهتر خاورمیانهای علاقه واشنگتن به ایران، نگاه کنید به: ریچی اووندیل، بریتانیا، ایالات متحده و انتقال قدرت در خاورمیانه، ۱۹۶۲–۱۹۴۵ (: Ritchie Ovendale, Britain, the United States, and the Transfer of Power in the Middle East) (لندن: انتشارات دانشگاه لستر، ۱۹۹۶).
۱۹: برای نمونهای متفاوت از سیاست توسعه اقتصادی آمریکا در خاورمیانه اوایل جنگ سرد، به ویژه عدم موفقیت در نگهداشتن مصر در اردوگاه غرب، نگاه کنید به: جان آلترمن، مصر و کمک خارجی آمریکا، ۱۹۵۶–۱۹۵۲ (theWestern camp, see: Jon Alterman, Egypt and American Foreign Assistance, 1952–1956) (نیویورک: پالگریو مکمیلان، ۲۰۰۲)؛ پیتر هان، ایالات متحده، بریتانیا و مصر، ۱۹۵۶–۱۹۴۵ (Peter Hahn, The United States, Great Britain, and Egypt, 1945–1956) (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۱۹۹۱).
۲۰: سوگیری: دیوید اکبلاد، مأموریت بزرگ آمریکا: نوسازی و ساخت نظم جهانی آمریکایی (Bias: David Ekbladh, The Great American Mission: Modernization and the Construction of an American World Order) (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۱۰)؛ دانیل کلینگناسمیت، «یک دره و هزاران: بازسازی آمریکا، هند و جهان در تصویر اداره دره تنسی، ۱۹۷۰–۱۹۴۵» (Daniel Klingensmith, “‘One Valley and a Thousand’) (پایاننامه دکتری، دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۸). برای دیگر تکنوکراتهای خاورمیانهای که از ساخت سد دفاع میکردند، نگاه کنید به: الیزابت بیشاپ، «گفتوگوی تخصصی: مهندسان مصری و متخصصان شوروی در سد عالی اسوان» (Elizabeth Bishop, “Talking Shop: Egyptian Engineers and Soviet Specialists at the Aswan High Dam) (پایاننامه دکتری، دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۷)؛ یورام میتال، «سد عالی اسوان و نمادگرایی انقلابی در مصر» (Yoram Meital, “The Aswan High Dam and Revolutionary Symbolism in Egypt,)، در هاگی اریلیخ و اسرائیل گرشونی (ویرایش)، نیل (بولدر: رینر، ۱۹۹۹)، ص ۲۶–۲۱۹؛ تیموتی میچل، حکومت متخصصان (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۲). یادداشت اصطلاحی: همانطور که نیک کالاهر استدلال میکند، «تا قرن بیستم، [”نوسازی”] به بهبود اقتصادی و اجتماعی اشاره داشت. معنای آن با توسعه در هم آمیخت...» («توسعه؟ این تاریخ است»، تاریخ دیپلماتیک ۲۴، شماره ۴ [۲۰۰۰]: ص ۶۴۳، پانوشت ۱۱). به همین دلیل، در اینجا از اصطلاح «توسعه» استفاده میکنم.
۲۱: درباره سازمان برنامه و سیاست توسعه، نگاه کنید به: مفید، برنامهریزی توسعه؛ فرهاد دفتری، «برنامهریزی توسعه در ایران: مروری تاریخی»، مطالعات ایرانی ۶، شماره ۴ (۱۹۷۳): ص ۲۲۸–۱۷۶؛ فرانسیس بوستاک و جفری جونز، برنامهریزی و قدرت در ایران: ابتهاج و توسعه اقتصادی تحت حکومت شاه (Frances Bostock and Geoffrey Jones, Planning and Power in Iran: Ebtehaj and Economic Development under the Shah) (لندن: فرانک کاس، ۱۹۸۹) (این مطالعه تا حدی تقدیسآمیز است)؛ ولی نصر، «سیاست درون دولت پهلوی متأخر: وزارت اقتصاد و سیاست صنعتی، ۱۹۶۹–۱۹۶۳»، مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه ۳۲ (۲۰۰۰): ص ۱۲۲–۹۷؛ ابراهیم عباسی، دولت پهلوی و توسعه اقتصادی (تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۲۰۰۴). همچنین نگاه کنید به: جورج بالدوین (عضو گروه مشاوران هاروارد به سازمان برنامه ایران در اواخر دهه ۱۹۵۰)، برنامهریزی و توسعه در ایران (بالتیمور: انتشارات دانشگاه جانز هاپکینز، ۱۹۶۷)؛ ابوالحسن ابتهاج، خاطرات ابوالحسن ابتهاج (لندن: پاکا، ۱۹۹۱)؛ مصاحبه با ابوالحسن ابتهاج (به فارسی)، ۱ دسامبر ۱۹۸۱ تا ۳۰ اوت ۱۹۸۲، در کن، فرانسه، پروژه تاریخ شفاهی ایران هاروارد، در:
۲۲: در مورد ایران، شاید بهتر باشد فراتر از تمرکز سنتی بر دولت حرکت کنیم: سیروس شایق، «’دیدن مانند یک دولت’: مقالهای در باب تاریخنگاری ایران مدرن»، (Cyrus Schayegh, “‘Seeing Like a State’) مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه ۴۲ (۲۰۱۰): ۶۱–۳۷.
۲۳: این مطالعه همچنین فراتر از موضوعات سنتی سیاسی و اقتصادی مورخان جنگ سرد در خاورمیانه اشاره میکند. برای رویکردهای جدید، نگاه کنید به گیلبرت جوزف و دانیلا اسپنسر (ویراستاران)، از سرما به درون: مواجهه جدید آمریکای لاتین با جنگ سرد (Gilbert Joseph and Daniela Spenser, eds., In from the Cold: Latin America’s New Encounter with the Cold War) (دورهام: انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۰۸)، که به شیوهای جذاب تاریخهای (از پایین به بالا) اجتماعی-فرهنگی را با تاریخهای (از بالا به پایین) دیپلماتیک ترکیب میکند. همچنین نگاه کنید به: اود آرنه وستاد، «تاریخ جدید بینالمللی جنگ سرد» (Odd ArneWestad, “The New International History of the ColdWar)، تاریخ دیپلماتیک ۲۴، شماره ۴ (۲۰۰۰): ۵۶۵–۵۵۱؛ دیوید انگرمن، «عشقورزی به توسعه و تاریخهای جدید جنگ سرد»، تاریخ دیپلماتیک ۲۸، شماره ۱ (۲۰۰۴): ۵۴– (David Engerman, “The Romance of Development and New Histories of the ColdWar,” Diplomatic History) ۲۳؛ ساکی دوکریل و گراینت هیوز (Saki Dockrill and Geraint Hughes) (ویراستاران)، پیشرفتهای پالگریو در تاریخ جنگ سرد (نیویورک: پالگریو، ۲۰۰۶)؛ و اود آرنه وستاد (ویراستار)، بازنگری در جنگ سرد (لندن: فرانک کاس، ۲۰۰۰). در مورد مصرفگرایی به عنوان یک مثال: دیوید کرو (ویراستار)، مصرف آلمان در جنگ سرد (آکسفورد: برگ، ۲۰۰۳)؛ راینولد واگنلایتنر، کولونیزاسیون کوکاکولا و جنگ سرد (Reinhold Wagnleitner, Coca-Colonization and the Cold War) (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۱۹۹۴). مرور کلی جنگ سرد در خاورمیانه را میتوان در منابع زیر یافت: صایغ و شلیم (ویراستاران)، جنگ سرد؛ رشید خالدی (Rashid Khalidi)، افشاندن بحران (بوستون: انتشارات بیکن، ۲۰۰۹) (). برای مطالعات موردی: سلیم یعقوب (Salim Yacub)، مهار ناسیونالیسم عرب (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۲۰۰۴)؛ نایجل اشتون (ویراستار)، جنگ سرد در خاورمیانه (لندن: راتلج، ۲۰۰۷).
۲۴: اود آرنه وستاد، جنگ سرد جهانی (Odd Arne Westad, The Global Cold War) (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۷). همچنین نگاه کنید به پیتر ال. هان و مری آن هایس (Peter L. Hahn and Mary Ann Heiss) (ویراستاران)، امپراتوری و انقلاب: ایالات متحده و جهان سوم از ۱۹۴۵ (کلمبوس: انتشارات دانشگاه ایالتی اوهایو، ۲۰۰۱)؛ زکری کارابل (Zachary Karabell)، معماران مداخله: ایالات متحده، جهان سوم، و جنگ سرد، ۱۹۶۲–۱۹۴۶ (باتون روژ: انتشارات دانشگاه ایالتی لوئیزیانا، ۱۹۹۹)؛ ویجی پراشاد، ملتهای تاریکتر. تاریخ مردمی جهان سوم (نیویورک: انتشارات نیوپرس، ۲۰۰۷)؛ تونی اسمیت (Tony Smith, “New Bottles for New Wine)، «بطریهای جدید برای شراب جدید: چارچوب پیرامونمحور برای مطالعه جنگ سرد»، تاریخ دیپلماتیک ۲۴، شماره ۴ (۲۰۰۰): ۵۹۱–۵۶۷. در مورد «بینالمللیسازی» مطالعات تاریخ و فرهنگ آمریکا توسط مورخان دیپلماتیک: مایکل هوگان، «’چیز بزرگ بعدی’: آینده تاریخ دیپلماتیک در عصر جهانی»، تاریخ دیپلماتیک ۲۸، شماره ۱ (۲۰۰۴): ۳ (نقل قول)؛ توماس زایلر، «فقط انجامش بده! جهانیسازی برای مورخان دیپلماتیک»، تاریخ دیپلماتیک ۲۵، شماره ۴ (۲۰۰۱): ۵۵۱–۵۲۹؛ مایکل هوگان و توماس پترسون (ویراستاران)، توضیح تاریخ روابط خارجی آمریکا، ویرایش دوم (نیویورک: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۴).
۲۵: دیوید انگرمن و کورینا آنگر (David Engerman and Corinna Unger)، «مقدمه: به سوی تاریخ جهانی نوسازی»، تاریخ دیپلماتیک ۳۳، شماره ۳ (۲۰۰۹): ۳۷۷–۳۷۶، اینجا ۳۷۷. همچنین نگاه کنید به دیوید انگرمن، (David Engerman, “American Knowledge and Global Power) «دانش آمریکایی و قدرت جهانی»، تاریخ دیپلماتیک ۳۱، شماره ۴ (۲۰۰۷): ۶۲۲–۵۹۹؛ کالاهر، «توسعه؟»؛ فردریک کوپر، (Frederick Cooper, “Writing the History of Development) «نوشتن تاریخ توسعه»، مجله تاریخ اروپای مدرن ۸، شماره ۱ (۲۰۱۰): ۲۳–۱. مطالعات موردی اخیر شامل: بردلی سیمپسون، اقتصاددانان با اسلحه. توسعه اقتدارگرا و روابط ایالات متحده-اندونزی، ۱۹۶۸–۱۹۶۰ (استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد، ۲۰۰۸)؛ گرگ برازینسکی، ملتسازی در کره جنوبی (چپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۲۰۰۷)؛ همچنین نگاه کنید به انگرمن و آنگر، «مقدمه»، ۳۷۸، پانوشت ۱۴–۱۲، ۳۷۹، پانوشت ۱۵، ۳۷۹، پانوشت ۱۷. برای یک تلفیق با تمرکز بر دیدگاه آمریکا، نگاه کنید به مایکل لاتهام، انقلاب از نوع درست (ایتاکا: انتشارات دانشگاه کرنل، ۲۰۱۱).
۲۶: درباره اتحاد جماهیر شوروی: دیوید انگرمن، «جهان سوم جهان دوم» (David Engerman, “The Second World’s Third World)، کریتیکا ۱۲، شماره ۱ (۲۰۱۱): ۲۱۱–۱۸۳. درباره سازمانهای بینالمللی: ایمی استپلز، تولد توسعه (Amy Staples, The Birth of Development) (کنت، اوهایو: انتشارات دانشگاه ایالتی کنت، ۲۰۰۶)؛ دانیل مول، «’به آنها کمک کنید راه آیالاو را بروند’: سازمان بینالمللی کار و گفتمان نوسازی در دوران استعمارزدایی و جنگ سرد»، تاریخ دیپلماتیک ۳۳، شماره ۳ (۲۰۰۹): ۴۰۴–۳۸۷. درباره توسعه به عنوان یک حوزه (نخبگی) فراملی: سوبیر سینها، «تبارهای دولت توسعهگرا: فراملیت و روستای هند، ۱۹۶۵–۱۹۰۰» (Subir Sinha, “Lineages of the Developmentalist State: Transnationality and Village India)، مطالعات تطبیقی در جامعه و تاریخ ۵۰، شماره ۱ (۲۰۰۸): ۹۰–۵۷؛ اکبلاد، مأموریت بزرگ آمریکا. برای برنامهریزی به عنوان یک پدیده (نخبگی) جهانی: دیرک فان لاک، «برنامهریزی: گذشته و حال پیشدستی بر آینده» (Dirk van Laak, “Planung: Geschichte und Gegenwart des Vorgriffs auf die Zukunft)، تاریخ و جامعه ۳۴ (۲۰۰۸): ۳۲۶–۳۰۵؛ آندریاس اکرت، «’همه ما اکنون برنامهریزیم.’ برنامهریزی و استعمارزدایی در آفریقا»، تاریخ و جامعه ۳۴ (۲۰۰۸): ۳۹۷–۳۷۵.
۲۷: جیمز اسکات فرمولبندی قویای از این تز را در کتاب دیدن مانند یک دولت (Seeing Like a State) (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۹۸) ارائه میدهد.
۲۸: راه دیگری برای بافتسازی قدرت دولت توسط پرتا چاترجی پیشنهاد شده است، که توسعه برنامهریزیشده توسط دولت را یک «انقلاب منفعل» مناسب برای منافع نخبگان روستایی میبیند: «برنامهریزی توسعه و دولت هند»، در ترنس بایرز (Terence Byres) (ویراستار)، دولت، برنامهریزی توسعه و آزادسازی در هند (دهلی نو: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۹۸)، ۱۰۳–۸۲.
۲۹: بررسی این فرآیندها میتواند بر مطالعاتی درباره، برای مثال، دوره پایانی استعمار بنا شود: سانجای جوشی (Sanjay Joshi)، مدرنیته شکسته (Fractured Modernity). ساختن یک طبقه متوسط در هند شمالی استعماری (دهلی نو: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۱)؛ و کلود مارکوویتس، بازرگانان، تاجران، کارآفرینان: کسبوکار هندی در دوران استعماری (Claude Markovits, Merchants, Traders, Entrepreneurs) (نیویورک: پالگریو، ۲۰۰۸). یا میتواند بر شهرنشینی پس از جنگ، برای مثال در آفریقای دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، بنا شود که در کتاب فردریک کوپر، استعمار در پرسش (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۵)، فصل ۱، به طور مفید مرور شده است.
۳۰. «نامههای خوانندگان: رفع نقص برق»، اطلاعات (۴ دی ۱۳۳۳): ۵.
۳۱. نقل قول: وزارت آب و برق، تاریخچه برق تهران (تهران: بیناشر، ۱۳۲۶)، ۳۷. مروری کلی را میتوان در ویلم فلور و برنارد اورکاد، «برق. I. در ایران»، http://www.iranica.com/articles/barq (دسترسی در ۲۸ اوت ۲۰۱۰) یافت. ارقامی که من ذکر میکنم، تولید برق شرکت نفت ایران و انگلیس را مستثنی میکند. وزارت آب و برق اعلام میکند که جهش از ۱۳۱۳ تا ۱۳۱۸ عمدتاً به دلیل نصب ژنراتور ۶ مگاواتی اسکودا در سال ۱۳۱۶ بوده است (تاریخچه، ۳۶). رقم ۸.۵ کیلووات در سال ۱۳۱۸ استفاده شده است: «روشنایی الکتریکی در ایران»، بولتن بانک ملی ایران ۷، ۴۱ (۱۳۱۸): ۵۴۵. برای مقایسه با سایر کشورها، رجوع کنید به: مشاوران خارجی، برنامه هفتساله توسعه برای سازمان برنامه دولت شاهنشاهی ایران (نیویورک: بیناشر، ۱۳۲۸)، جلد چهارم: ۱۸۹-۱۹۰.
۳۲. چندین پروژه در طول جنگ جهانی دوم به نتیجه نرسید: وزارت آب و برق، تاریخچه، ۳۹.
۳۳. موریسون-کندسن اینترنشنال (Morrison-Knudsen International)، گزارش برنامه توسعه ایران (بیمکان، ۱۳۲۶)، ۳.
۳۴. موریسون-کندسن، گزارش، ۲۳۴، ۲۳۵.
۳۵. نقل قولها: مشاوران خارجی، برنامه هفتساله، جلد چهارم: ۱۸۹، جلد یکم: ۴۹؛ فصل برق: جلد چهارم: ۱۸۹-۲۳۱. در آن زمان، بزرگترین نیروگاه غیرصنعتی ایران یک نیروگاه بخار ۱۲،۰۰۰ کیلوواتی در تهران بود.
۳۶. دفتر اطلاعات تجارت خارجی آلمان، ایران (پرشیا): مبانی اقتصادی و فرصتهای تجارت خارجی (کلن: خدمات اقتصادی آلمان، ۱۳۳۲)، ۹۰ (نقل قول)، ۹۱. گزارش برق: بنگاه برق تهران، گزارش شماره ۲ (تهران: بیناشر، ۱۳۳۱)، بازتولید شده در پروژه رودخانه کرج: گزارش ارزیابی، تهیه شده برای FOA (واشنگتن دی.سی.: وزارت کشور ایالات متحده، دفتر احیای اراضی، ۱۳۳۳)، فصل ۱۰. ژنراتور وستینگهاوس: وزارت آب و برق، تاریخچه، ۳۹. ظرفیت تهران در ۱۳۳۲: بانک درسدنر، گزارش وضعیت اقتصادی: ایران (فرانکفورت ام ماین: بانک درسدنر، ۱۳۳۷)، ۴۴.
۳۷. برای مثال، در سال ۱۳۳۰، سی و دو هزار مشترک برق، عمدتاً خانوادهها، در میان یک میلیون ساکن تهران وجود داشت: بنگاه برق تهران، گزارش شماره ۲، ۳.
۳۸. دفتر اطلاعات تجارت خارجی، ایران، ۹۱؛ سازمان برنامه، مرور، ۵.
۳۹. هزینههای واردات به ترتیب در سالهای ۱۳۲۹، ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱ معادل ۸۳.۲، ۶۵.۰ و ۷۳.۸ میلیون ریال بود، پس از افزایش از ۳.۸ به ۱۷.۲ و سپس به ۷۲.۳ میلیون ریال در سالهای ۱۳۲۴، ۱۳۲۵ و ۱۳۲۸: جولین بهری، توسعه اقتصادی در ایران، ۱۹۰۰-۱۹۷۰ (لندن: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۳۵۰)، ۲۲۰.
۴۰. وزارت آب و برق، تاریخچه، ۳۹ و بعد. تا سال ۱۳۳۲، دیرینهترین متقاضیان «امیدوار به اشتراک» برق که هنوز وصل نشده بودند، در سال ۱۳۲۶ درخواست داده بودند: «تا شش ماه دیگر بنگاه برق چهارهزار مشترک جدید میپذیرد»، اطلاعات (۲۵ آذر ۱۳۳۲): ۱.
۴۱. مشاوران خارجی، برنامه هفتساله، جلد چهارم: ۱۹۳؛ دفتر اطلاعات تجارت خارجی، ایران، ۹۰.
۴۲. درخواستها: «برای تکمیل کامل برق»، اطلاعات (۲۲ مهر ۱۳۳۲): ۱. برآوردها: «تا شش ماه دیگر» (۷۵-۹۰ مگاوات) و «نیازمندان: تهران احتیاج به دویست هزار کیلووات برق دارد»، اطلاعات (۵ دی ۱۳۳۳): ۹ (۲۰۰ مگاوات). برای تجدید نظر صعودی دیگر با در نظر گرفتن «گسترش سریع تهران»، رجوع کنید به «برای تأسیس کارخانه صد هزار کیلوواتی برق...»، اطلاعات (۲ مهر ۱۳۳۳): ...
۴۳. این رقم در بازه میانی ۴۰۰ تا پایین ۷۰۰ میلیون ریال قرار داشت تا سال ۱۳۴۴، سپس به ۲،۱۸۷ میلیون ریال در سال ۱۳۴۷ افزایش یافت. بهری، توسعه اقتصادی، ۲۲۰.
۴۴. وزارت آب و برق، تاریخچه، ۴۰ و بعد.
۴۵. «به استثنای موارد جزئی، همه سیستمها به شدت اضافه بار دارند»: سندرسون و پورتر اینک، بررسی نیروی برق ایران برای سازمان برنامه (۱۳۳۴)، ۱۳، نقل شده در بهری، توسعه اقتصادی، ۲۲۱.
۴۶. حجم نامههای ارسالی به سردبیر اطلاعات برای شکایت از مشکلات تأمین برق، که شرکتهای خصوصی مسئول آن شناخته میشدند، ظاهراً حدود سال ۱۳۳۷ افزایش یافت. مثال اولیه: فیروز هیبت، «انتقاد» (نامه به سردبیر)، اطلاعات (۱۵ آبان ۱۳۳۳): ۲؛ مثالهای بعدی: رحمتالله فیض، «وام برق»، اطلاعات (۱۱ دی ۱۳۳۶): ۵؛ «برق نامنظم»، اطلاعات (۲ تیر ۱۳۳۷): ۵.
(دانشپژوه علوم سیاسی)
نقش رهبری در نظریه «دولت ورشکسته» جمهوری اسلامی ایران
مقدمه
نظریه «دولت ورشکسته» نخستین بار توسط «هلمند» و «رتنر» مطرح گردیده است. منظور آنها دولتهایی بودند که زیرساختهای آن فرو ریخته و قادر به تأمین امنیت نبودند و مهمتر از همه مردم آنها، دولت را ناکارآمد میدانستند(Helman, & Ratner, 1992). مفهوم دولتهای شکننده را میتوان به عنوان یک جمع کامل از آسیبشناسی دولتهای مسئلهدار در نظر گرفت که طی سالیان مختلف به صور گوناگون به عنوان ضعیف، سُست، بیمارگونه، نامشروع، فقیر، بیقاعده، بیریشه، یاغی، فروپاشیده، ناموفق و ناکارآمد توصیف شدهاست (Osaghae, 2007: 691).
مطابق این نظریه دولتی که نتواند کار ویژههای عمومی(نظیر تدارک رفاه اولیه، آموزش همگانی، حل و فصل نزاع بین افراد و گروههای اجتماعی، توزیع خدمات بهداشتی) را به انجام برساند، با تقاضای شدید مردم برای تغییر مواجه میشود. دولت درمانده به واسطه کسری مشروعیت، فرسودگی منابع، شکنندگی مالی، و ناتوانی در تشخیص حجم و عمق مطالبات معترضین، از درک و درمان اوضاع بحرانی عاجز است و از این رو زمینهساز انقلابی تمام عیار میشود.
دولت در این نظریه از جهات بسیار مهمی شکست خورده و از چند جهت ناکارآمد هستند. اولین مشکل مهم این دست دولتها، اقتصاد است. در حقیقت اقتصاد ملی منسجمی که قادر به حفظ سطح اولیه رفاه برای مردم باشد، وجود ندارد. دومین مشکل دولتهای شکننده مشکل سیاسی است و به نهادهای دولت و مشروعیت آنها نزد مردم باز میگردد. در حوزه سیاسی دولتهای شکننده فاقد نهادهای دولتی مشروع، پاسخگو و کارآمد هستند. از یک سو نهادهای دولت، ضعیف و فاقد توانایی، صلاحیت و منابع هستند. از سوی دیگر، غالباً قدرت در دست نخبگانی متمرکز است که از موقعیت خویش به سود خودشان بهره برداری میکنند.
نقش رهبری در «ورشکستگی دولت» جمهوری اسلامی
در نظامهای سیاسی هیبریدی با تمرکز قدرت فراگیر، همچون ایران، تحلیل ورشکستگی دولت بدون بررسی نقش رهبری اقتدارگرای آن امکانپذیر نیست. در جمهوری اسلامی ایران، نهاد رهبری برخوردار از قدرت ساختاری تعیینکننده در سیاستگذاری کلان، تخصیص منابع و تعریف اولویتهای بقا است. از اینرو، ورشکستگی مالی، نهادی و مشروعیتی دولت را باید در پیوند مستقیم با منطق تصمیمگیری رهبری تحلیل کرد.
بهترین شکل قدرت از دیدگاه علی خامنهای، ولایت مطلقه فقیه است، همان الگویی که روحالله خمینی به میراث گذاشت. خامنهای عقیده دارد در نظام تحت ولایت او، ولی فقیه همان حاکم اسلامی است. مراد از ولایت مطلقه فقیه جامعالشرایط، این است که دین اسلام دین حکومت است. پس در این حکومت چارهای جزاین نیست که تمام طبقات جامعه، یک ولی امر و حاکم شرع و رهبر داشته باشند، تا امت اسلام را از شر دشمنان اسلام و مسلمین حفظ کند.
ساختار جمهوری اسلامی به نحوی است که پیرامون کیش شخصیت خامنهای بنا شده است. در این ساختار، دیگر نهادهای حکومتی، چیزی جز ابزار عملیاتی برای «رهبر» به شمار نمیآید. خامنهای با وجود فقدان کاریزمای شخصیتی، به نوبه خود، جمهوری اسلامی را به نظامی شخصیتمحور تغییر داد که استقلال و آزادی عمل را از مراجع قانونی متعارف و نهادهای انتخابی سلب میکند. برای این تغییر، رهبر ایران سازوکارهایی را به خدمت گرفت که در دیگر نظامهای اقتدارگرا استفاده میشود و از طریق آن، قدرت را از قوه مجریه سلب کرد، مگر در جایی که در خدمت اهداف و دستورکار او قرار دارد. از این گذشته، رهبری با تأسیس چندین نهاد زائد با کارکردهای موازی، به نابودی قدرت نهادمند در ایران پرداخت. این رویکرد بحران ملی اقتدار و اعتماد را شدت بخشید و بازیگران سیاسی و مردم را فاقد قدرت کرد.
الف- تمرکز قدرت و تعلیق پاسخگویی
بر اساس تحلیل وبر، نهادینهشدن اقتدار کاریزماتیک میتواند به شکلگیری نظمی بینجامد که اگرچه از کاریزمای اولیه فاصله گرفته، اما همچنان در برابر عقلانیت ابزاری، بوروکراتیکشدن کامل و اصلاحپذیری ساختاری مقاومت میکند(Weber, 1978). در دموکراسیهای هیبریـدی، رهبـران سیاسـی، فرآیند دموکراسـیسازی را تا حدی تقویت و تحمل میکنند کـه از کنترل خارج نشود و برای نظام سیاسی و حاکمیت آنها خطری نداشته باشد. بنابراین فرآیند دموکراسیسازی در این نوع نظامهای سیاسی معمولاً تکمیل نمیشود و هیچگاه شاهد تحکیم دموکراسی نخواهیم بود. یکی از مهمترین موانع پیشرفت گذار به دموکراسی، متمرکزبودن ساختار سیاسی و انحصار قدرت در یک فرد یا طبقه است.
«ولایت مطلقه فقیه» که تمام قدرت مذهبی و سیاسی را در شخص رهبر متمرکز میکند که طی نزدیک به نیم قرن با اتکا به سنت سیاسی باستانی ایران ساخته شده است. تلفیق بیسابقهی عناصر متعلق به اسلام شیعه و انقلابهای سیاسی مدرن در ساختار انقلاب اسلامی ایران، نظام سیاسی موسوم به نظامهای هیبریدی یا دوبنی ایجاد کرده است که راه را در پیشبرد مسیر مسالمتآمیز گذار به دموکراسی بسیار مشکل نموده است. یکی از ویژگیهای بنیادین رهبری در جمهوری اسلامی، در چنین ساختاری، تمرکز قدرت بدون تقارن پاسخگویی است. این وضعیت موجب شکلگیری ساختاری شده که در آن:
الف- تصمیمهای کلان بدون مسئولیت اجرایی اتخاذ میشوند.
ب- هزینههای شکست سیاستها به دولتهای رسمی منتقل میشود.
ج- امکان بازخورد اصلاحی از جامعه به رأس قدرت مسدود است.
ب- سیاست بقا بهجای حکمرانی.
رهبری جمهوری اسلامی بهتدریج از منطق «حکمرانی توسعهمحور» به منطق مدیریت بقا گذارکرده است. نشانههای این تغییر عبارتاند از:
۱- تعویق مداوم اصلاحات ساختاری اقتصادی.
۲- امنیتیسازی مسائل اقتصادی و اجتماعی.
۳- ترجیح سیاستهای کوتاهمدت پرهزینه بر برنامهریزی بلندمدت.
این الگو با تحلیل نورث از نهادهای ناکارآمد همخوان است؛ بهویژه در چارچوب «نظمهای دسترسی محدود» که در آن نخبگان حاکم، اصلاحات نهادی را تهدیدی برای توازن رانتها و انسجام ائتلاف قدرت تلقی کرده و در برابر آن مقاومت میکنند.(North, 1990)
پ- تخریب نهاد دولت از طریق نهادهای موازی
به تعبیر عجماوغلو و رابینسون، نهادهای استثماری بهگونهای سازمان مییابند که حفظ قدرت و رانتهای نخبگان را بر گسترش رشد اقتصادی و شمول نهادی مقدم میدارند.(Acemoglu & Robinson, 2012)
رهبری بهجای تقویت دولت مدرن، اقدام به توسعه نهادهای موازی اقتصادی–امنیتی نموده است.
۱- بنیادها و ستادهای خارج از بودجه.
۲- قرارگاههای اقتصادی غیرپاسخگو.
۳- اقتصاد رانتی-نظامی.
این وضعیت به تضعیف ظرفیت مالی دولت رسمی میانجامد، بهگونهای که دولت در تأمین پایدار منابع و انجام وظایف عمومی ناتوان میشود. همزمان، برنامهریزی ملی دچار فروپاشی شده و سیاستگذاری بلندمدت جای خود را به تصمیمهای کوتاهمدت و واکنشی میدهد. در نهایت، کسری بودجه ساختاری بهطور مزمن افزایش مییابد و به بازتولید بیثباتی اقتصادی و تعمیق درماندگی دولت منجر میشود.
ت- نقش رهبری در ورشکستگی مالی دولت
در جمهوری اسلامی، نهادهای تحت نظر رهبری از حسابرسی واقعی مصون هستند و دسترسی آنها به منابع مالی بسیار گسترده است. این نهادها سهم بالایی از منابع کشور را در اختیار دارند، اما نقشی در تأمین مالی دولت رسمی و بودجه عمومی ایفا نمیکنند. چنین وضعیتی باعث میشود دولت در مواجهه با هزینههای عمومی، فاقد منابع کافی باشد و برای جبران کسری بودجه، به پولیسازی و چاپ پول متوسل شود. این فرآیند، تورم مزمن را تشدید کرده و ارزش پول ملی را کاهش میدهد، ضمن اینکه ظرفیت دولت برای برنامهریزی اقتصادی پایدار را محدود میکند. به عبارت دیگر، مصونیت مالی این نهادها نه تنها کارآمدی بودجه را کاهش میدهد، بلکه به شکل مستقیم باعث تعمیق درماندگی اقتصادی دولت و ناتوانی آن در ایفای وظایف بنیادین خود میشود.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی، بهویژه تصمیمهای راهبردی رهبری، بار اقتصادی سنگینی بر کشور تحمیل کرده است. تحریمها، محدودیتهای بینالمللی و سوءمدیریت در سیاستهای اقتصادی-دیپلماتیک، دسترسی دولت به منابع و بازارهای جهانی را محدود کرده و امکان انباشت سرمایه داخلی را تضعیف کرده است. این محدودیتها در کنار هزینههای مستقیم نظامی و حمایتهای منطقهای، فشار بر بودجه و منابع کشور را افزایش داده و ظرفیت دولت برای پاسخگویی به نیازهای داخلی را کاهش داده است. در نتیجه، سیاست خارجی پرهزینه نه تنها فشار اقتصادی داخلی را تشدید کرده، بلکه ورشکستگی دولت را به سطح بینالمللی تعمیم داده و ایران را در موقعیتی قرار داده که آسیبپذیری آن در عرصه جهانی افزایش یافته است. با این حال، تحریمها علت اصلی درماندگی نیستند، بلکه عاملی تشدیدکننده برای بحرانهای درونیاند. سیاست خارجی ایدئولوژیک و پرهزینه، منابع دولت را از نیازهای داخلی منحرف کرده و فشار مضاعفی بر جامعه وارد ساخته است.
ث- ورشکستگی مشروعیت: گسست دولت-ملت
مطابق نظریه قرارداد اجتماعی، مشروعیت دولت مبتنی بر توانایی آن در تأمین امنیت، حقوق و خیر عمومی است؛ در صورتی که دولت از انجام این وظایف ناتوان شود، توجیه اطاعت شهروندان فرو میریزد و دولت با نوعی ورشکستگی سیاسی مواجه میشود.(Hobbes, 1651)
جمهوری اسلامی ایران با گذشت زمان، با چالشهای جدی در امر مشروعیت روبرو گردیده است. مشروعیت انقلابی با تغییر نسلها و فاصلهگیری جامعه از گفتمان انقلاب تضعیف شده است. مشروعیت دینی نیز در اثر عملکرد نهادهای مذهبی- سیاسی و گسترش سکولاریزاسیون اجتماعی، کارکرد بسیجکنندگی خود را از دست داده است. مشروعیت انتخاباتی نیز به دلیل محدودیتهای ساختاری، نظارت استصوابی و کاهش مشارکت سیاسی، عملاً تهی شده است. در نتیجه، دولت برای حفظ نظم، بیش از پیش به ابزارهای قهری متوسل میشود؛ امری که خود نشانهای از درماندگی مشروعیت است.
رهبری جمهوری اسلامی مشروعیت را نه بر پایه رضایت اجتماعی، بلکه بر مبنای حقانیت ایدئولوژیک تعریف میکند. اما با فرسایش رفاه و امنیت اقتصادی، مشروعیت ایدئولوژیک کارکرد خود را از دست میدهد و جای خود را به اجبار و سرکوب میدهد.
ج- تصمیمگیری کوتاه مدت و بحران آینده
یکی از مهمترین نقشهای رهبری در تعمیق وضعیت ورشکستگی دولت، کوتاهسازی افق زمانی تصمیمگیری است. در چنین وضعیتی، آینده نه بهمثابه عرصهای برای برنامهریزی توسعهمحور ، بلکه بهعنوان منبعی از تهدیدهای بالقوه امنیتی و سیاسی تصور میشود. این نگرش سبب میشود که تصمیمگیریها بهطور نظاممند بر بقا در کوتاهمدت، مهار نارضایتیهای فوری و کنترل مخاطرات آنی متمرکز گردد، نه بر حل ریشهای مسائل ساختاری. نتیجه آن انتقال سیستماتیک بحران به آینده است.
بدهیهای اقتصادی، فرسایش نهادی، تخریب محیطزیست و بیاعتمادی اجتماعی بهجای حل شدن، به نسلهای بعدی واگذار میشود. به این ترتیب، رهبری نهتنها از ایفای نقش تاریخی خود در شکلدهی به آیندهای پایدار بازمیماند، بلکه با محدود کردن افق تصمیمگیری، مسیر بازتولید بحران را نهادینه میکند. در این معنا، کوتاهسازی افق زمانی نه صرفاً یک خطای سیاستی، بلکه یکی از سازوکارهای اصلی تعمیق ورشکستگی دولت و انسداد چشمانداز توسعه در بلندمدت است.
جمعبندی
جمهوری اسلامی ایران را میتوان نه بهعنوان دولتی فروپاشیده، بلکه بهمثابه دولتی درمانده با ثبات سرکوبمحور تحلیل کرد. دولتی که همچنان از ابزارهای قهری، درآمدهای حداقلی و شبکههای وفاداری برخوردار است، اما در بازتولید مشروعیت، کارآمدی و رضایت اجتماعی ناتوان شده است. ادامه این وضعیت، ایران را در وضعیتی بینابینی نگه میدارد: نه گذار کامل، نه ثبات پایدار.
رهبری جمهوری اسلامی، با تمرکز قدرت، تعلیق پاسخگویی و اولویتبخشی به بقا، ورشکستگی دولت را از یک بحران مالی به یک وضعیت ساختاری تبدیل کرده است. در این معنا، ورشکستگی دولت نه یک شکست مدیریتی، بلکه پیامد منطقی الگوی رهبری اقتدارگرای غیرپاسخگو است. بر این اساس مطابق ادبیات گذار وقتی اصلاح از بالا مسدود میشود و بحران از پایین انباشته میگردد گذار بهاحتمال زیاد ناگهانی، پرهزینه و غیرقابلکنترل خواهد بود.
Reference
1. Acemoglu, D., & Robinson, J. A. (2012). Why nations fail: The origins of power, prosperity, and poverty. New York: Crown Business.
2. North, D. C. (1990). Institutions, institutional change and economic performance. Cambridge: Cambridge University Press.
3. Weber, M. (1946). From Max Weber: Essays in sociology (H. H. Gerth & C. Wright Mills, Trans.). New York: Oxford University Press.
4. Helman, G. B., & Ratner, S. R. (1992/1993). Saving Failed States. Foreign Policy, (89), 3–20.
5. Hobbes, T. (1961). Leviathan (R. Tuck, Ed.). Cambridge: Cambridge University Press. (Original work published 1651).
6. Osaghae, E. E. (2007). Fragile states. Development in Practice, 17(4–5), 691–699. https://doi.org/10.1080/09614520701470060 IDEAS/RePEc
■ با درود به آقای عسکری پورجبیب برای مقاله قابل توجهشان!
مقاله با چارچوب نظری مناسب و بروز نوشته شده و آموزنده است. ادبیات وسیعی که در موضوع «دولت وامانده / شکننده» بوجود آمده و در حال گسترش است نقطهی عزیمت درستی برای نقد وضعیت سیاسی رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر کشور است. یک نکتهی قابل توجه در مقاله ترکیب نظریههای اقتصاد سیاسی جدید با تحلیل موردی ایران است؛ بهویژه استفاده از: اقتدار کاریزماتیک و نهادینه نشده در سنت وبر (Max Weber)، نظمهای دسترسی محدود (Douglass North)، نهادهای استثماری (Daron Acemoglu و James Robinson)، مقاله را از سطح ژورنالیستی صرف فراتر میبرد و آن را به یک متن تحلیلی-نظری نزدیک میکند.
این مقاله بهدرستی نشان میدهد که در یک نظام هیبریدی، کانون تصمیمگیری واقعی خارج از دولت رسمی قرار دارد. در مورد ایران تمرکز قدرت در شخص سید علی خامنه ای و پیوند آن با: تعلیق پاسخگویی، انتقال هزینهها به قوهی مجریه، انسداد یادگیری نهادی، از نظر اقتصاد سیاسی، منطبق با منطق «اقتدار بدون مسئولیت» است. مقاله همچنین بهدرستی میان انواع ورشکستگی تمایز میگذارد. ورشکستگی مالی ورشکستگی نهادی ورشکستگی مشروعیت و نشان میدهد که این سطوح چگونه یکدیگر را بازتولید میکنند. این رویکرد، تحلیل را از سطح «بحران اقتصادی» به سطح «بحران دولت» ارتقا میدهد، که از نقاط قوت مقاله است.
با اینحال مقاله در برخی بخشها از تحلیل علت و معلولی فاصله گرفته به داوری سیاسی نزدیک میشود و تمام ناکارآمدیها را به «کیش شخصیت» نسبت می دهد. استفادهی محدود از دادههای تجربی (بودجه، ترکیب نهادی، سهم نهادهای موازی) نیز قابلیت استناد مقاله به واقعیتهای عینی موجود را کاهش میدهد. در نسبت «دولت» و «نظام» نیز ابهام وجود دارد. مقاله گاه میان «دولت رسمی»، «نظام سیاسی» و «نهاد رهبری» تمایز مفهومی روشنی قائل نمیشود. این مسئله باعث میشود مرز مسئولیتها دقیق نباشد و امکان مقایسه تطبیقی (مثلاً با روسیه، ونزوئلا یا مصر) تضعیف شود. در حالی که نظریهی دولت شکننده دقیقاً بر تفکیک ظرفیت دولت از ماهیت رژیم تأکید دارد. نقش طبقات اجتماعی، تغییرات ساختار نیروی کار، فروپاشی قرارداد اجتماعی اقتصادی (نفت–یارانه–اطاعت) نیز در تحلیل دیده نشدهاند. در حالی که در نظریههای انقلاب و فروپاشی دولت، جامعه فقط قربانی نیست، بلکه کنشگر است. در همین رابطه هر چند مقاله بهدرستی میگوید تحریمها علت اصلی ورشکستگی اقتصادی کشور نیستند، اما سازوکار دقیق اثر تحریم بر دولت درمانده تشریح نمیشود. تفکیک تحریم بهعنوان «شوک بیرونی» و «فرصت برای تمرکز قدرت» صورت نمیگیرد این در حالی است که تحریمها در برخی رژیمها به تقویت دولتهای امنیتی انجامیدهاند، نه تضعیف آنها. بنابراین، پیشنهاد میشود با افزودن شواهد عینی و شاخصمحور مانند: نسبت بودجه نهادهای خارج از کنترل دولت به بودجه عمومی، سهم اقتصاد نظامی–رانتی در تولید ناخالص داخلی، روند مشارکت سیاسی، تورم، فقر، مهاجرت نخبگان و موارد مشابه به ظرفیت تحلیلی این مقاله خوب افزود شده و نظریه به داده های کمی و آماری متصل گردد. مقایسه تطبیقی ایران در برابر ونزوئلا (دولت رانتی–ایدئولوژیک)، ایران در برابر روسیه (اقتدارگرایی شخصی با دولت کارآمدتر) نیز میتواند مفید باشد زیرا نشان میدهد که در ایران ما مشکل صرفاً اقتدارگرایی نیست، بلکه نوع خاصی از آن است. توضیح پارادوکس «ورشکستگی دولت» و «تابآوری رژیم» نیز اهمیت دارد و احتمالا برای فعالان سیاسی اپوزسیون جذابیت داشته باشد. چرا دولت ورشکسته میشود اما رژیم همچنان بقا مییابد؟ این تمایز مقاله را به ادبیات جدید تاب آوری رژیم های اقتدار گرا «authoritarian resilience» متصل میکند. نهایتا، بخش پایانی مقاله میتواند با ترسیم سناریوها تقویت شود: هر کدام از سناریوهای اصلاحات کنترلشده، فروپاشی تدریجی یا گذار ناگهانی پرهزینه با شاخصهای مشخص توضیح داده شوند.
خسرو
مترجم: منصور فرهنگ
* نقد کتابی دربارهٔ روابط ایالات متحده و انقلاب ایران با توجّه به مسئوليّت دیپلماتها
مقدّمه مترجم و کلامی چند در باره جان لیمبرت: در برخی از گفتمانهای ایرانیان درباره انقلاب ۱۳۵۷ این سوُال که آیا دولت امریکا در پیامدهای سیاسی نقشی داشته بحثانگیز و گهگاه به ادّعاهای دائی جان ناپلئونی کشیده میشود. واقعيّت این است که دولت، سیاستمداران و دیپلماتهای آمریکا در باره وقایعی که منجر به شکست استبداد خدا شاه میهن و موفقيّت فاشیسم ولائی شد، گیج و مبهوت بودند و به سوُال چه باید کرد پاسخهای مختلف و متضاد میدادند. اسکات اندرسن (Scott Anderson), نویسنده برجسته آمریکائی، در کتاب: «شاه شاهان»[*] اغتشاش، پریشانی، نگرانی و اختلافات درونی دولت پرزیذنت کارتر و دیگر سیاستمداران و دیپلماتهای آشنا با ایران و روابط ایران و آمریکا را توصیف و تحلیل میکند. خواندن این کتاب برای ایرانیان علاقمند به تاریخ مدرن کشور آموزنده خواهد بود. باید اذعان کرد که ترجمه این کتاب میتواند برای حامیان دائی جان ناپلئون مسئلهساز شود. و نیز قابل پیشبینی است که دائی جان ناپلٌنون مدّعی خواهد شد که انتشار کتاب کار انگلیسها است. ما نسلهای حامی انقلاب ۱۳۵۷ از نتیجهگیری این شعر ناصر خسرو قبادیانی نیاموختیم:
چون نیک نگهکرد و پر خويش بر او ديد / گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست
امید است که نسلهای بعد از انقلاب ۵۷ که در حال حاضر بیش از ۷۰ درصد جمعيّت ایران را تشکیل میدهند بینش واقعبینانه ناصر خسرو را آموزنده ببینند.
جان لیمبرت در دوران ۳۴ ساله خدمت خود در وزارت خارجه ایالات متحده، بیشتر در خاورمیانه و کشورهای مسلمان آفریقا خدمت کرده است. وی ازجمله آخرین دیپلماتهای آمریکایی است که در سفارت آمریکا در تهران خدمت کرده و یکی از افرادی است که پس از انقلاب در سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفته شد و به مدت ۱۴ ماه در اسارت بود. پس از بازنشستگی از وزارت خارجه در ۲۰۰۶، استاد مطالعات خاورمیانه در آکادمی نیروی دریایی شد. کتابهایی که او به چاپ رسانده عبارتند از «ایران در جنگ با تاریخ»، «شیراز در روزگار حافظ»، و «مذاکره با ایران: کُشتی با ارواح تاریخ»، و رمانی به نام «راز سربسته ما» (با همکاری (مار گروسمن.)
***

جان لیمبرت، از دپیلماتهای سفارت آمریکا در تهران که پس از انقلاب ۱۳۵۷، به مدت ۱۴ ماه گروگان جوانهای طرفدار روحالله خمینی بود
رویدادهای ایران تقریباً هرگز برای خواننده دلگرم کننده نیستند، بهویژه وقتی پای دولت ایالات متحده نیز در میان باشد. کتاب جدید اسکات اندرسن با عنوان شاهِ شاهان دربارهٔ انقلاب ایران و روابط ایران و آمریکا در دههٔ ۱۹۷۰، داستان غمانگیز دیگری روایت میکند؛ داستانی که برای بسیاری از بازیگرانش — چه آمریکایی و چه ایرانی — اعتبار چندانی باقی نمیگذارد. همانطور که عنوان کتاب میگوید، این سرگذشتی است از «غرور، توهّم و محاسبات فاجعهبار». یکی از این نمونهها تصمیم فاجعهبار جیمی کارتر، رئیسجمهور وقت آمریکا، برای پذیرش شاه بیمار ایران در ایالات متحده بود؛ تصمیمی که به اشغال سفارت آمریکا در تهران انجامید، به ریاستجمهوری کارتر پایان داد و انقلاب ایران را به مسیر یک حکومت تئوکراتیک و خشن رهنمون شد.
نگاهی تازه و مبتنی بر پژوهش دقیق به انقلاب ایران — رویدادی که معادلات ژئوپلیتیکی جهان را بهگونهای چشمگیر و ماندگار تغییر داد — قطعاً ارزشمند است. اندرسن در شاهِ شاهان عمدتاً بر مصاحبههای گسترده با تعداد محدودی از افراد درگیر (اعضای خانواده و دربار شاه، شخصیتهای سیاسی ایرانی، و دیپلماتهای آمریکایی) و همچنین دیگر منابع اصلی تکیه کرده است.
او در پیشگفتار مینویسد «امید من این است که با تمرکز بر اعمال و تجربههای گروه کوچکی از کسانی که در حلقههای درونی انقلاب حضور داشتند یا شاهد آن بودند، بتوانم روایتی نو از داستانی کهنه عرضه کنم و برخی از معماهای اینکه چرا انقلاب ایران آنگونه که شد پیش رفت را پاسخ دهم.»
میتوان گفت در این هدف تا حد زیادی موفق بوده است اما این کتاب، از نظر من، بُعد مهم دیگری نیز دارد: روایت اندرسن بر دیپلماتهای سرویس خارجی آمریکا که در خط مقدم بحران ایران بودند نور میتاباند؛ کسانی که در موقعیتهایی ناممکن، همانگونه که سوگند خدمتشان ایجاب میکرد، با شرافت، درایت و شجاعت رفتار کردند. با تشریح رفتار حرفهای و تعهد و صداقت این دیپلماتها، کتاب اندرسن به روایتی خواندنی و اثرگذار تبدیل شده است؛ پادزهری علیه موج نادانی امروز که میخواهد به هزاران کارمند وفادار دولت بقبولاند که دههها خدمتشان دیگر اهمیتی ندارد.
دیپلماتهای آمریکا در صحنهٔ ایران
مهمترین روایت اندرسن دربارهٔ افراد مشهوری نیست که خاطراتشان روی میز کتابهای حراجی نیم دلاری(در آمریکا) قرار میگیرد بلکه تاکید او روی مسئولین روابط امور خارجی است که هرگز در پی کسب شهرت نیستند: خادمان شجاع و شرافتمند دولت آمریکا، از جمله بروس لینگن، آخرین رئیس هیئت نمایندگی آمریکا در تهران؛ مایکل مترینکو، کنسول آمریکا در تبریز و ماُمور در[۱] سیاسی سفارت در تهران؛ هنری پرشت، مدیر دفتر امور ایران؛ و ویلیام سالیوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران. با وجود تهدید علیه حرفه و جانشان، این افراد اصرار داشتند که دقیقترین اطلاعات و بهترین توصیهها را بدون ملاحظهٔ سیاست حزبی یا مُد روز سیاسی، از میدان به تصمیم گیران در واشنگتن منتقل کنند.
آنها همیشه هم درست نمیگفتند. چه کسی همیشه درست میگوید؟ هم ناآگاهان و هم آگاهان — از جمله نویسندهٔ همین مقاله — بسیاری چیزها را اشتباه فهمیدند. برای نمونه، در اکتبر ۱۹۷۹، ما همگی «آن موضوع بزرگ» را ندیدیم و پس از آنکه کارتر، برخلاف حس و تمایل خودش، ورود شاه را به آمریکا پذیرفت، ما [۲] آمادگی نداشتیم که محل سفارت در تهران را ترک کنیم. مانند بسیاری دیگر که بحران یا مسائل سیاسی ایران را پیگیری میکردند، قدرت سلطنت را بیش از حد برآورد کردیم، عمق نارضایتی جامعهٔ ایران را دستکم گرفتیم، اهداف آیتالله خمینی و متحدانش را نادرست تعبیر کردیم، و بر ملیگرایان ایران که در دولت موقت ۱۹۷۹ (بیقدرت) بودند تکیه داشتیم.
نه آثار خمینی را خوانده بودیم و نه فهمیده بودیم — کتابهایی چون کشف الاسرار (۱۹۴۲) و حکومت اسلامی (۱۹۷۱) که در آنها او پلورالیسم و دموکراسی را محکوم کرده و طرح یک حکومت دینی اقتدارگرا، برگرفته از تصور او از مدینهٔ قرن هفتم، را ترسیم کرده بود. در واقع، بسیاری از ایرانیان طبقهٔ متوسط که در سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹ برای جمهوری اسلامی راهپیمایی (و رأی) میدادند، این آثار را نخوانده و برنامهٔ واپسگرایانه و ضدروشنفکری او را درک نکرده بودند. به تعبیر[۳] مورّخ شائول بخاش: «[این ایرانیان] عاشق انقلاب بودند، بیآنکه بدانند انقلاب عاشق آنان نخواهد بود.»
در سرویس خارجی، درست بودن همیشه هدف نیست (اگر همیشه درست باشیم یعنی بیش از حد محتاطیم). هدف این است که از آرزوپروری و خودفریبی پرهیز کنیم. آمریکاییها برای مدت طولانی به شاه گره خورده بودند. کودتای ۱۹۵۳ آمریکا و بریتانیا که شاه را نجات داد و دولت ملی مصدق را ساقط کرد، باعث شد که شاه معتقد شود که بقای او بیش از آنکه به رضایت مردم ایران بستگی داشته باشد، در گرو اراده و قدرت به بیگانگان است. او فکر میکرد که چون آمریکاییها یکبار او را نجات داده بودند، ناگزیر به او، نظامش، بستگانش و چاپلوسانش گره خوردند.
شماری از همکاران ما میپرسیدند که «آیا حمایت بیقید و شرط از شاه بهترین سیاست برای آمریکا است؟» و کسانی که نارضایتی جامعهٔ ایران را احساس میکردند جرئت یافتند بپرسند: «آیا این حمایت بیقید و شرط از حاکمی ناپسند، روزی گریبان ما را نخواهد گرفت؟» شکهای آنان — که کسی دوست نداشت بشنود — در جمع همکارانشان احساس یاُس و از خود بیگانگی ایجاد کرد.[۴] اندرسن بینش این دیپلماتها را واقعبینانه میبیند و معتقد است که آنان سوگند خدمتشان را جدی گرفتند و برخلاف دستورهای سیاسیِ گاه نادرست از واشنگتن، تلاش کردند که واقعیات صحنه را همانگونه که بود منتقل کنند.[۵]
ویلیام سولیوان، سفیر وقت آمریکا در تهران، یکی از این نمونههاست — دیپلماتی باسابقه که یک چهارم قرن را در آسیا گذرانده بود و شخصی باهوش، اهل عمل، و محافظهکاری نخبه محسوب میشد. پس از شروع اعتراضات انقلابی، سولیوان با همکاری دستیارانش مجموعهای از گزارشها به واشنگتن فرستاد که هشدار میدادند حکومت شاه در حال فروپاشی است. اما همانطور که اندرسن نشان میدهد، «مقامات بلندپایه در واشنگتن، از جمله در کاخ سفید و وزارت خارجه، تمایلی به شنیدن این پیام نداشتند.» چرا؟ چون برای آنها، ایرانِ شاه متحدی پایدار، محلی کلیدی برای اجرای سیاستهای آمریکا در خلیج فارس، و مشتریای میلیتاریزه برای سلاحهای آمریکایی بود. تغییر در چنین وضعیتی هیچ جذابیتی برای واشنگتن نداشت.
در نتیجه، گزارشهای سولیوان و ژنرال رابرت هایزر (که برای جلوگیری از کودتا یا قتلعام به ایران اعزام شده بود) اغلب بیپاسخ میماند یا با خوشبینیهای غیرواقعبینانه نادیده گرفته میشد. اندرسن با دقت نشان میدهد چگونه این تجاهل سیاسی به فلجشدن سیاست خارجی آمریکا انجامید — و چگونه دیپلماتهای میدانی، که خط مقدم بحران بودند، عملاً بدون هدایت رها شدند.
چارلز ناس و جان استمپل، دو تن از برجستهترین تحلیلگران سیاسی سفارت، نیز با چشمهایی باز و بدون توهم، تحولات را دنبال میکردند. هر دوی آنان از ماهها قبل هشدار داده بودند که انباشت نارضایتی عمیق، فساد فراگیر، و سرکوب بیپایان، رژیم شاه را به نقطهی بیبازگشت رسانده است. اما باز هم، این هشدارها در سلسله مراتب سیاست خارجی راه به جایی نبرد. اندرسن توضیح میدهد که چگونه این دیپلماتها — با وجود فهم و ارزیابی واقعبینانه از وضعيّت موجود — بهجای تحسین، با تردید، بدگمانی، و حتی سرزنش مواجه بودند. از نظر من، این یکی از بخشهای مهم کتاب است. احترامی که نویسنده برای توانایی، وظیفهشناسی، و صداقت این کارکنان وزارت خارجه قائل است؛ کارکنانی که برخلاف افسانهپردازیهای سیاسی امروز در آمریکا، نه «دولت پنهان» بودند و نه دسیسهگر. آنان صرفاً تلاش میکردند حقیقت را بگویند.
بازی ادامه داشت
در ماههای پایانی سال ۱۹۷۸، بحران هم در ایران و هم در واشنگتن به اوج خود رسید. شاه، که سالها در فضای تقدیس و تمجید دربار زندگی کرده بود، اکنون در حصاری از سردرگمی، بیماری، و ناتوانی در تصمیمگیری گرفتار شده بود. او نمیخواست بپذیرد که قدرتش در حال فروریختن است و همچنان امیدوار بود با «اصلاحات از بالا» یا تغییر نخستوزیران، اوضاع را کنترل کند. اما دیگر دیر شده بود.
از سوی دیگر، آمریکا نیز گرفتار بنبستی تحلیلی بود. همانطور که اندرسن توضیح میدهد، «بازی ادامه داشت»؛ بدین معنا که مقامات ارشد در واشنگتن همچنان وانمود میکردند که میتوان با ترکیبی از فشار، نصیحت، و حمایت نظامی بدون تغییر بنیادی در سیاست مسیر رویدادها را عوض کرد.
حتی زمانی که میلیونها نفر در خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ ایران در تظاهرات ضد شاه شرکت میکردند و اعتصابات اقتصاد کشور را فلج کرده بود، بسیاری در دولت آمریکا ترجیح میدادند بهجای رویارویی با واقعیت، به سناریوهای خوشبینانهی خود ادامه دهند. در مرکز این کشمکش تحلیلی، ویلیام سولیوان قرار داشت. او بر اساس تجربهی طولانیاش در جنوبشرقی آسیا (و نیز تجربهی تلخ جنگ ویتنام)، میدانست که رژیمی که مشروعیتش را از دست داده باشد، حتی با نیروی نظامی نیز قابل نجات نیست. او متقاعد شده بود که تنها راه جلوگیری از خشونت گسترده، انتقال آرام قدرت و گفتوگو با نیروهای مخالف از جمله با آیتالله خمینی است. چنین طرحی نزد بسیاری از سیاستگذاران در واشنگتن «تسلیم» و «خیانت» تلقی میشد. برای آنها، حتی تصور مذاکره با رهبری مذهبیِ تبعیدی که آشکارا خواهان پایان سلطنت بود، چیزی نزدیک به نابهنجاری سیاسی بود. در این میان ژنرال رابرت هایزر نیز وارد صحنه شد؛ فرمانده آمریکایی که به ایران اعزام شده بود تا ارتش شاه را آرام نگاه دارد و مانع کودتای نظامی شود. همکاری او با سولیوان، اگرچه ضروری بود، اما اختلاف برداشتهای سیاسی میان سطوح مختلف دولت آمریکا سبب شد بسیاری از پیامها مبهم، دوپهلو یا متناقض باشد.
اوایل ژانویه ۱۹۷۹، هرجومرج به اوج رسیده بود. حکومت نظامی کمکی نکرده بود. اعتصابات ادامه داشت. و شاه، که اکنون آشکارا بیمار و پریشان بود، دیگر اراده یا توانی برای ادارهی کشور نداشت. در نهایت، با فشاری ترکیبی از ناتوانی داخلی و توصیههای بیرونی، تصمیم گرفت ایران را ترک کند. اندرسن این لحظات را با نثری روایی و پرجزئیات بازسازی میکند: روزهای پایانی سلطنت، نگاههای فراری شاه، جلسات درباریان، سردرگمی فرماندهان ارتش، تلاش امیرعباس هویدا برای بقا، و همچنین نگرانی عمیق سفارت آمریکا که عملاً شاهد فروپاشی یکی از اصلیترین متحدانش در منطقه در همین زمان بود که برخی دیپلماتهای آمریکا از جمله جان استمپل و چارلز ناس بر ضرورت تماس مستقیم با حلقهی اطراف آیتالله خمینی تأکید کردند. آنان به درستی تشخیص داده بودند که آیندهی سیاسی ایران اکنون در دست مخالفانی است که نهتنها قابل نادیده گرفتن نبودند، بلکه به قدرت اصلی تبدیل شده بودند.اما باز هم، در واشنگتن گوش شنوایی وجود نداشت.
تصمیم در باره شاه
یکی از مهمترین گرههای سیاسی در این روایت، بحث پیچیده و پرتنش دربارهٔ این بود که آیا ایالات متحده باید به شاه اجازه ورود بدهد یا نه. شاه پس از خروج از ایران در ژانویهٔ ۱۹۷۹، بیمار، سرگردان و بیپناه بود؛ اما در عین حال، یک نماد سیاسی بسیار حساس محسوب میشد. پذیرش او در آمریکا میتوانست تبعات شدید و غیرقابل پیشبینی در ایران داشته باشد. اندرسن با دقت نشان میدهد که چگونه این تصمیم ماهها در واشنگتن دست به دست شد و سیاستگذاران درگیر آن شدند. وزارت خارجه با احتیاط هشدار میداد که حضور شاه در آمریکا میتواند احساسات ضدآمریکایی را شعلهور کند و دولت نوپای ایران را بیثباتتر سازد. سفارت در تهران نیز همین هشدار را میداد. اما در مقابل، گروهی از چهرههای سیاسی و رسانهای در آمریکا، با انگیزههای اخلاقی، شخصی یا سیاسی، فشار میآوردند که شاه «دوست قدیمی آمریکا» است و نباید رها شود.
زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی، یکی از مدافعان سرسخت پذیرش شاه بود؛ بخشی از این حمایت بهدلیل باور عمیق او به نقش ایران در مهار قدرت شوروی بود. در مقابل، سایروس ونس، وزیر خارجه، میکوشید تصمیمی مبتنی بر شواهد میدانی بگیرد و پیامهای هشدارآمیز سفارت را جدی بگیرد. این اختلافنظرها باعث شد که دولت کارتر دچار فلج تصمیمگیری شود. بهگفتهٔ اندرسن، «کاخ سفید خود را میان دو نگاه کاملاً متضاد گرفتار دید: یکی نگاه سیاسی ژئوپلیتیکی از واشنگتن، و دیگری نگاه واقعبینانه از تهران.»
سرانجام، هنگامی که بیماری شاه شدت گرفت و پزشکان مدعی شدند برای درمان او باید به بیمارستانهای مجهز آمریکا منتقل شود، کارتر زیر فشار انسانی و سیاسی، تصمیم به پذیرش او گرفت. این تصمیم، همانگونه که اندرسن مینویسد، «مقدمهٔ فاجعه شد»؛ زیرا در ایران بسیاری باور کردند که آمریکا در حال زمینهچینی برای بازگرداندن شاه است — مانند کودتای ۱۹۵۳. نتیجهٔ این بیاعتمادی و خشم عمومی، تنها چند روز بعد خود را نشان داد.
در ۴ نوامبر ۱۹۷۹، دانشجویان موسوم به «پیرو خط امام» به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و ۶۶ دیپلمات و کارمند آمریکایی را گروگان گرفتند. تحولی که مسیر سیاست ایران و آمریکا را برای دههها تغییر داد. اندرسن در این بخش با حسّاسیت و درک عمیق مینویسد که چگونه دیپلماتهای آمریکایی عملاً قربانی تصمیمات سیاسیای شدند که هیچ نقشی در آن نداشتند. این افراد که در ماههای پیش از آن با دقت تحولات را گزارش کرده و هشدار داده بودند، حالا خود در قلب بحرانی قرار گرفتند که پیشبینیاش را کرده بودند.
نادانی و شرف
پژوهشگران همچنان دربارهٔ وقایع انقلاب ایران و پیامدهای خونین آن بحث میکنند. پرسش ساده اما اساسی این است: چگونه ممکن است در سدهٔ بیستویکم، یک حکومت تئوکراتیک (دینی) در ایران همچنان پابرجا باشد؟ مقامهای پیشین حکومت پهلوی، که از سقوط آن رژیم آسیب دیدند، تقریباً همهٔ افراد را — جز خودشان — مقصر میدانند. برخی از آنها، بهویژه نزدیکان شاه، جیمی کارتر را «مهندس اصلی انقلاب» میخوانند. اندکی پیش از مرگ شاه در قاهره در ژوئیهٔ ۱۹۸۰، زمانی که او در بیمارستانی در نیویورک بستری بود، ریچارد هلمز، سفیر سابق آمریکا در ایران، به دیدارش رفت. بهگفتهٔ همسر هلمز در خاطراتش همسر یک سفیر در ایران، شاه با تلخی و اصرار از هلمز میپرسید که «چرا آمریکاییها تصمیم گرفتند سلطنت را از میان بردارند و بهجایش قدرت را به یک روحانی ۷۵ ساله بسپارند؟»
اما اندرسن با کنار گذاشتن تئوریهای توطئه و روایتهای بزرگ، به سراغ تحلیل دقیقتری میرود: روایت او نشان میدهد که انقلاب ایران نه نقشهای از پیشطراحیشده بود، نه محصول طرحهای پیچیدهٔ قدرتهای خارجی؛ بلکه سلسلهای از خطاهای انسانی، سوءبرداشتها، غرور، و ناآگاهی بود — از طرف همهٔ بازیگران.
اندرسن که سالها بهعنوان خبرنگار جنگی کار کرده، بهخوبی در مییابد که رویدادهای بزرگ تاریخی اغلب در فضایی از ابهام، ترس و بداههپردازی شکل میگیرند. او نشان میدهد که انقلاب ایران نیز چنین بود: انقلابی که هیچکس — از جمله خود انقلابیون — نمیدانستند که به کجا میانجامد.
او این وضعیت را با یک استعارهٔ بسیار ایرانی توضیح میدهد: «انقلابیون شطرنج بازی نمیکردند که همهٔ حرکتها از ابتدا قابلمشاهده باشد. آنها تختهنرد بازی میکردند — بازی مورد علاقهٔ ایرانیان. در تختهنرد، مانند سیاست، بازیکن تنها یکی دو حرکت جلوتر را میتواند ببیند. شانس نقش بزرگی دارد و یک تاس خوب یا بد میتواند همهچیز را زیر و رو کند.»
این نگاه، یکی از نقاط قوت کتاب اندرسن است: او نهتنها به تحلیل سیاسی میپردازد، بلکه به احسلس و بینش انسانها انسانهایی میپردازد که در جریان این رویدادها تصمیم میگرفتند — انسانهایی با ترسها، محدودیتها، امیدها و خطاهای بسیار انسانی.
پایانبندی
لیمبرت در پایان مقاله خود، روایت را از کتاب اندرسن به تجربهٔ شخصی خود در دستگاه دیپلماسی آمریکا میکشاند. او خاطرهای از سال ۲۰۰۵ تعریف میکند؛ زمانی که رئیس انجمن سرویس خارجی آمریکا (AFSA) بود و برای جلب حمایت رهبر اکثریت سنا از یک لایحهٔ مربوط به دیپلماتها تلاش میکرد. یکی از کارکنان دفتر سنا پس از شنیدن حرفهایش گفت: «همهٔ اینها خوب است، اما خیلیها اینجا معتقدند شما دیپلماتها زندگی بسیار راحتی دارید.»
لیمبرت میگوید که بهسختی توانست خودش را کنترل کند و فقط پاسخ داد:«زندگی راحت؟! به سوابق خدمت من نگاه کردهاید؟ گینه. ایران. موریتانی. سودان. عراق. دقیقاً بخش راحتش کجاست؟» او ادامه میدهد که دستگاه دیپلماسی آمریکا همیشه دشمنانی دارد — افرادی که از اساس با دیپلماتها مشکل دارند و هیچ استدلالی آنها را قانع نمیکند. یکی از ایرادهای همیشگی این افراد این است که دیپلماتها «قسمنامهٔ خود را جدی میگیرند» و فارغ از دیدگاه شخصی، سیاست دولت منتخب را اجرا میکنند.
دیپلماتها با رؤسایجمهور هر دو حزب کار میکنند و وظیفهٔ آنان ارائهٔ دقیقترین اطلاعات و بهترین توصیههای ممکن به دولت است.لیمبرت مینویسد که ابزار دیپلماتها نه جنگافزار، بلکه گفت وگو، گوشدادن، همدلی و صبر است. آنان ناچارند با «رذلان و بدکارانی» روبهرو شوند که در کاخها و کاخنشینهای جهان قدرت دارند. همین ویژگیها — شنیدن، تحلیل، هشدار دادن — گاهی آنان را برای سیاستمدارانی که به دنبال نمایش قدرت یا حذف منتقدان هستند، ناخوشایند میکند.
او میگوید که امروز در فضای سیاست آمریکا، کارکنان دولت — چه در دستگاه اداری (Civil Service) و چه در سرویس خارجی (Foreign Service) — بهطور خاص هدف حمله و تخریب هستند.
لیمبرت در پایان مقاله تأکید میکند که هرچند خوانندگان ممکن است با همهٔ تحلیلهای اسکات اندرسن موافق نباشند، اما کتاب او داستانی تکاندهنده، پرکشش و مهم روایت میکند — داستانی دربارهٔ ناآگاهی و طمع بسیاری از افراد، و شرف و دوراندیشی گروه کوچکی از دیپلماتهای شجاع.
او مینویسد: «روایت اندرسن از روابط ایران و آمریکا، و نقش آن دیپلماتهای شجاع — که ارزشهایشان، به وام از شعار نیروی دریایی آمریکا، وظیفه، شرافت، میهن بود — یادآور کار مهم و حیاتی جمعی کوچک از آمریکاییهای میهنپرست است که بهنام همهٔ ما خدمت میکنند.» لیمبرت نتیجهگیری میکند که فاجعهٔ اصلی این بود که در آن زمان، هیچکس به این دیپلماتها توجه نکرد؛ و اکنون نیز نه تنها به آنان گوش نمیدهند، بلکه در فضای سیاسی امروز، آنها را تحقیر و تمسخر میکنند.
————————————
[*] King of Kings: The Iranian Revolution: A Story of Hubris, Delusion and Catastrophic Miscalculation
[۱] مامور؟
[۲] Does this work for “we failed to”? What about
پیشبینی نکردیم که باید هر چه زودتر سفارت را تخلیه کنیم
[۳] Add “the historian”
[۴] Does this convey the meaning? That they alienated colleagues and superiors by expressing their doubts.
[۵] These paragraphs don’t seem to correspond to the original.
نیویورک تایمز / ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵
تصاویر: دیوید گوتنفلدر، ساهر الغره، دنیل برهولاک و نانا هایتمن
از دل آوار و ویرانی، شکنجه و وحشت، گرد و غبار و خردهسنگها، چیزی در خاورمیانه در حال جان گرفتن است؛ روحیهای که به چرخههای بیپایان خشونت «نه» میگوید و آینده کودکان این منطقه را بر کینهها و دشمنیهای گذشته ترجیح میدهد.
این احساس، شکننده، محل مناقشه و آسیبپذیر است. اما پس از کشته شدن بیش از نیممیلیون نفر در جنگ داخلی ۱۳ ساله سوریه و ۷۰ هزار فلسطینی در جنگ دو ساله غزه، در کنار نزدیک به دو هزار اسرائیلی، فرسودگی و خستگی به پدیدهای فراگیر بدل شده است. «انتقام را کنار بگذارید»، این زمزمه مردمی است که از جنگ به ستوه آمدهاند، و «دوباره بیندیشید».
حسن سمادی، ۴۸ ساله، کارمند یک بیمارستان در شهر آسیبدیده بُصری در جنوب سوریه میگوید: «هیچ راهحلی جز پیدا کردن یک راهحل وجود ندارد.» او برادر کوچکترش را در بمبارانهای بیامان بشار اسد ــ دیکتاتوری که سال گذشته سرنگون شد ــ از دست داد و خانوادهاش به اردن گریختند. «ما از جنگ خستهایم، از جنگ بیزار شدهایم و فقط میخواهیم در آرامش زندگی کنیم.»
در نزدیکی جایی که سمادی ایستاده بود، تابلویی که بهتازگی از سوی مقامهای محلی بیرون از یک آمفیتئاتر رومی بهطرز شگفتانگیزی سالم نصب شده، این جمله را به نمایش گذاشته است: «بر این خاک، چیزهایی هست که شایسته زندگیاند»؛ سطری از شاعر فلسطینی، محمود درویش.
اگر قرار باشد ترجیعبندی در سراسر سوریه جنگزده شنیده شود ــ جایی که حتی درختان پژمرده خاکستری-سبز نیز گویی دچار شوک انفجار شدهاند ــ آن این است: «ما فقط میخواهیم زندگی کنیم.»
اگر جاهطلبیای در عربستان سعودی وجود دارد، تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ است که نماینده اسلامی مدرن، گشوده و پیشرفته از نظر فناوری باشد؛ اسلامی دور از هرگونه ایدئولوژی تهاجمی پانعربی.
و اگر واژهای کلیدی در میان پادشاهیهای سنی خلیج فارس ــ که زمانی از روحانیان شیعه ایران دچار اوجهای ترس و خشم میشدند ــ رواج یافته، آن «عملگرایی» است.
با این حال، منطقه همچنان مستعد انفجار است. ایالات متحده در واکنش به کشته شدن دو سرباز آمریکایی و یک مترجم آمریکایی در ماه جاری، مواضع داعش در سوریه را هدف حملات هوایی سنگینی قرار داد؛ حملاتی که پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، آن را «اعلام انتقام» توصیف کرد.

یک آمفیتئاتر رومی در بوسرا، سوریه. عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز

بقایای یک مانع در ورودی محلههای عمدتاً کردنشین در حلب، سوریه. عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
این حملات اندکی پس از آن صورت گرفت که دولت ترامپ در سند «راهبرد امنیت ملی» خود اعلام کرد منطقه در حال «تبدیل شدن به عرصهای برای شراکت، دوستی و سرمایهگذاری» است و افزود روزگاری که «خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا سلطه داشت»، «خوشبختانه به پایان رسیده است».
چنین خوشبینیای ــ که تا حد زیادی بر توافق صلح غزه، امضا شده در ۱۳ اکتبر در شرمالشیخ مصر، استوار است ــ اغراقآمیز به نظر میرسد؛ همانگونه که ادعای رئیسجمهور ترامپ در همان روز که گفت رسیدن به چنین گشایشی ۳۰۰۰ سال زمان برده، اغراقآمیز بود.
همه چیز یکشبه و با امضای یک رئیسجمهور حل نشده است.
در سوریه، فرقهگرایی با میل به وحدت رقابت میکند و خشونت دوباره شعلهور میشود. جنگ در یمن همچنان میجوشد. در ایران، حکومت تضعیف شده است، اما عزم آن برای نابودی دولت اسرائیل همچنان پابرجاست. شهرکنشینان اسرائیلی با حمایت دولتی فوقراستگرا در اسرائیل، زمینهای فلسطینیان در کرانه باختری را تصاحب میکنند.
توافق غزه همین حالا نیز نشانههای فرسایش را بروز داده است. اسرائیل و حماس برای کسب برتری درگیر زد و خوردهای محدود هستند. همه چیز در مورد مرحله بعدی طرح صلح ــ از نیروی بینالمللی تثبیتکننده برنامهریزیشده گرفته تا خلع سلاح حماس، عقبنشینی اسرائیل و نقش تشکیلات خودگردان فلسطین ــ محل اختلاف است.
توالی اقدامات، یا اینکه کدام امتیاز ابتدا از سوی کدام طرف داده شود، به میدان نبرد جدید تبدیل شده است.
با این همه، افراد بسیار کمی خواهان بازگشت به جنگ هستند. در جریان سفرهای مکرر طی چند ماه در سراسر منطقه، امید با وحشت در نوسان بود. آنچه شاید بیش از همه جلب توجه میکرد، عزم خاموش بسیاری از مردم برای انتخاب وعده آینده بهجای یأس و ویرانی بود.
گرشوم گورنبرگ، نویسنده و مورخ اسرائیلی، میگوید: «جنگ غزه اصل بنیادین اسرائیل در مورد جنگهای کوتاهمدت را نقض کرد. در اسرائیل خستگی کامل حاکم است؛ ارتش فرسوده شده و خدمت نیروهای ذخیره بیش از حد طول کشیده است. این عوامل علیه ازسرگیری جنگ عمل میکنند.»
تصور کنید
خستگی میتواند فضایی برای گفتوگو ایجاد کند، بهویژه زمانی که با جابهجایی عمیق و گسترده مهرههای خاورمیانه همراه شود؛ جابهجاییای که دستکم امکان تغییر ذهنیتها را در خود دارد.
ایران در جنگ ۱۲ روزه ژوئن بهشدت از سوی اسرائیل ضربه خورد. این جنگ به افول ۲۰ ساله صعود جمهوری اسلامی که پس از جنگ آمریکا در عراق آغاز شده و «محور مقاومت» شیعی از تهران تا بیروت علیه اسرائیل را تقویت کرده بود، شتاب بخشید.
در حال حاضر، حکومت ایران چندان فراتر از بقای خود نمیاندیشد. انفعال نسبی آن ممکن است برای کسانی که به دنبال گریز از دورهای بیپایان درگیری هستند، فرصتی برای تنفس فراهم کند؛ هرچند برنامه هستهای ایران تضعیف شده اما از میان نرفته و ممکن است روزی دوباره هدف اقدام نظامی اسرائیل و آمریکا قرار گیرد.

عزاداری در چهلمین روز کشتهشدگان جنگ ایران و اسرائیل در ماه ژوئیه در گورستان اصلی تهران. نانا هایتمن برای نیویورک تایمز

مراسم یادبودی در بیروت، لبنان، در ماه سپتامبر برای رهبر کشتهشده حزبالله، حسن نصرالله. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
مهمترین نیروی نیابتی تهران، حزبالله لبنان، سایهای از گذشته خود است. متحد دیگر ایران، حماس در غزه، اگرچه سرسخت و نافرمان باقی مانده، اما در موضعی تدافعی قرار دارد و رهبرانش به دست اسرائیل از میان رفتهاند. ضعف این گروه شاید به ساکنان ویرانشده غزه امکان دهد به آیندهای متفاوت بیندیشند.
اکثریت سنیها اکنون رهبری دولت سوریه را در دست دارند. آنان که از حمایت عربستان سعودی و ترکیه برخوردارند، عمدتاً علاقهای به تداوم درگیری ندارند و در عوض میخواهند کشور را بازسازی کرده و از فرصتهای اقتصادی تازه بهره بگیرند.
از غزه تا مرز لبنان با اسرائیل و تا شمال سوریه، ردیف ویرانهها همچون فاجعهای آخرالزمانی است که بیهودگی نهایی خشونت را فریاد میزند و سرزنشی سخت بر شکست عظیم بشری وارد میکند.
بشیر محمد، ۲۷ ساله، سرباز دولتی، در حلب ــ دومین شهر سوریه که بخشی از آن با خاک یکسان شده ــ به من گفت: «ما آیندهمان را از دست دادیم، چون اسد همه مدرسهها را بمباران کرد و من حتی نتوانستم دیپلم بگیرم. حالا میخواهیم فرزندانمان زندگی داشته باشند.»
در نبطیه، شهری در جنوب لبنان که بخشهایی از آن به تلی از آوار تبدیل شده، جهاد وهاب، ۲۴ ساله، که تحصیلات خود را در رشته علوم کامپیوتر در ترکیه به پایان رسانده بود، برای بودن کنار خانوادهاش در جریان تازهترین دور درگیری با اسرائیل بازگشته بود. او گفت: «قلبم شکسته است. این احساسی است که وقتی این ویرانی را میبینم دارم.»
او به ساختمان بمبارانشده شهرداری اشاره کرد و گفت: «همه اینها، برای چه؟ چرا باید برای ساختن آیندهام از کشورم بیرون بروم؟»
ویرانی، به این معنا، اشتیاقی عمیق به نوسازی و تولد دوباره پدید آورده است. بسیاری امیدوارند دههای پیش رو بدون جنگی دیگر میان اسرائیل و فلسطینیان رقم بخورد؛ یا امیدوارند عربستان سعودی سرانجام روابط خود را با اسرائیل عادیسازی کند، مشروط بر آنکه اطمینان یابد مسیری «معتبر، برگشتناپذیر و زمانبندیشده» به سوی تشکیل کشور فلسطین ــ از جمله احیای غزه ــ ترسیم شده است.
برخی نیز امکان دستیابی به توافقی امنیتی میان اسرائیل و سوریه تحت رهبری رئیسجمهور احمد الشرع را میبینند؛ کسی که همین ماه در دوحه قطر گفت کشورش خواهان روابط خوب با همه همسایگان خود است و «میخواهد الگویی برای منطقه باشد».
همه این سناریوها در حال حاضر دور از دسترس به نظر میرسند، هرچند شاید ناممکن نباشند.
اسپن بارت ایده، وزیر امور خارجه نروژ که سالها در دیپلماسی خاورمیانه فعال بوده، در مصاحبهای گفت: «فکر میکنم فرصتی وجود دارد، البته با این قید که معمولاً اوضاع در این منطقه خوب پیش نمیرود. آیا اسرائیل میخواهد مانند اسپارت، برای همیشه بجنگد؟ تنها تشکیل کشور فلسطین میتواند مانع از آن شود.»

ابو فتحی و دخترش مریم در خانه ویران شدهشان در خان یونس، غزه، در ماه نوامبر. عکس از ساهر الغرا برای نیویورک تایمز

خاکسپاری ایتان لوی، گروگانی که جسدش به عنوان بخشی از توافق آتشبس بین اسرائیل و حماس بازگردانده شده بود. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
اما تحقق کشور فلسطین مستلزم تغییری عظیم در سیاست اسرائیل است؛ سیاستی که بر پایه اشغال تدریجی و هرچه تهاجمیتر کرانه باختری بنا شده است.
آن-کلر لژاندر، مشاور ارشد خاورمیانهای امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، میگوید: «بزرگترین تغییر ذهنیت احتمالاً باید در اسرائیل رخ دهد. در طول دو سال خشونت، توافق صلح با مصر پابرجا ماند. توافق صلح با اردن پابرجا ماند. توافقنامههای ابراهیم با امارات پابرجا ماند. این واقعاً قابل توجه است! پس چرا اسرائیل نباید به توافقهای دیگر بیندیشد و رویکردی با اعتمادبهنفس بیشتر در پیش بگیرد؟»
تنها در همین هفته گذشته، اسرائیل با مصر بر سر قراردادی ۳۵ میلیارد دلاری به توافق رسید که بر اساس آن، گاز طبیعی به این کشور صادر خواهد کرد؛ توافقی که پیوندهای اقتصادی دو طرف را تقویت میکند، آن هم در رابطهای که در جریان جنگ غزه بهشدت تحت فشار قرار گرفته بود.
ساعت صفر
ایجاد تغییر، شکستن عادتهای کهنه و حرکت رو به جلو آسان نیست. زخمها عمیقاند و در خاورمیانه، شمار بیپایان کشتهشدگان جنگ همواره بهایی مداوم در خونریزی مطالبه میکند. آموس ایلون، نویسنده اسرائیلی، اورشلیم را «گورستانشهر» نامیده بود، زیرا گذشته همواره بر حال سایه میافکند.
انقلاب سوریه در سال ۲۰۱۱ از لحظهای سرشار از امید زاده شد. بخشی از خیزش بزرگ موسوم به «بهار عربی» بود؛ جنبشی علیه بیش از نیمقرن استبداد، به نام آزادی و دموکراسی ــ واژهای که دولت ترامپ عموماً از بهکار بردن آن در بیانیههای مربوط به خاورمیانه پرهیز میکند.
اما بهار خیلی زود به زمستان بدل شد. در سراسر خاورمیانه، اقتدارگرایی و افراطگرایی ضدحمله کردند.
در سوریه، تلاش برای سرنگونی بشار اسد ــ که میتوان او را پولپوت قرن بیستویکم نامید ــ به درگیریای هولناک و آشفته از نیروهای مختلف انجامید که برای مدتها خاورمیانه را از هم درید.
جهادیهای سنی القاعده و داعش در آنجا پایگاه ایجاد کردند. نیروهای عملیاتی شیعه ایران، جنگجویان حزبالله و نیروهای روسی، با بیرحمی از رژیم قدیم حمایت کردند. کردهای مورد حمایت آمریکا با داعش جنگیدند و در پی ایجاد قلمروی مستقل برای خود بودند. و از همه مهمتر، مردم سوریه ــ که تا حد زیادی رها و فراموش شدند ــ میلیونها نفرشان به تبعید گریختند یا در میان ویرانهها به دشواری به بقا ادامه دادند.
آلمانیها ویرانی مطلق سال ۱۹۴۵ در پایان جنگ جهانی دوم را «Stunde Null» یا «ساعت صفر» مینامند. سوریه نیز بهگونهای مشابه، اکنون در «ساعت صفر» قرار دارد.

پسرانی که در دمشق، نه چندان دور از جایی که نیروهای طرفدار اسد زمانی اعدامهای دستهجمعی و دفن اجساد را انجام میدادند، در زمین فوتبال بازی میکنند. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز

پوسترهای افراد گمشده در میدان مرجه دمشق در ماه ژانویه. منبع: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
در سال ۲۰۱۱، کشور از حرکت ایستاد. بیش از ۱۰۰ هزار انسان «ناپدید» شدند. خالد خلیفه، رماننویس محبوب سوری، کسانی را که در جریان جنگ داخلی زنده ماندند «مردگانِ پیشاپیش» نامید.
امروز، کیسههای پلاستیکی و زبالهها در کنار چادرهای فرسوده آوارگان، در چشماندازی از ویرانی مطلق، با باد اینسو و آنسو میروند. بسیاری از وابستگان رژیم پیشین، سیمها و میلگردها را از دل آوار بیرون کشیدند؛ در میان اجساد نیز هیچگاه برای غارت دیر نبود.
از دل این آشوب، سال گذشته رهبری سر برآورد: احمد الشرع، جهادی سابقی که دوازده سال پیش شاخهای از القاعده را در سوریه بنیان گذاشته بود. او اکنون میگوید میخواهد سوریه را متحد کند. از شخصیتی تا این حد دگرگونشونده، آسان است که چنین جاهطلبیای را به سخره گرفت.
گروههای مسلح، همچنین نیروهایی وابسته به دولت، پیشاپیش به ارتکاب جنایتهایی متهم شدهاند؛ از جمله در مناطق ساحلی علیه علویانِ وفادار به اسد و در منطقه جنوبی سویدا، محل سکونت اقلیت مذهبی دروزی، که اسرائیل در پی برقراری ارتباط با آن بوده است.

مراسم تشییع جنازه جنگجویان کشته شده دروز در جرمانا، سوریه، در ماه آوریل / نانا هایتمن برای نیویورک تایمز

دیرالزور ساحل فرات پهلو، جایی که نیروهای وفادار به دولت سوریه و شبهنظامیان کرد، یعنی نیروهای دموکراتیک سوریه، از هم جدا میشوند / عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
با این حال، در طول یک سال گذشته پیشرفتهای چشمگیری نیز حاصل شده است. احمد الشرع توانسته حمایت ایالات متحده، روسیه و چین را جلب کند. او موفق به لغو تحریمهای اقتصادی شده، در برابر تحریکهای نظامی مکرر اسرائیل خویشتندار باقی مانده و آغاز به پیریزی بنیانهای نهادهای دولتی کرده است. او مورد استقبال دونالد ترامپ قرار گرفت و ماه گذشته به کاخ سفید دعوت شد.
برای نخستین بار در بیش از نیمقرن، سوریه جزئی از هیچ بلوکی ــ نه شوروی، نه روسیه و نه ایران ــ نیست که ذاتاً آن را در تقابل با غرب قرار دهد. این تحولی بنیادین در خاورمیانه به شمار میرود.
در جریان ده روز اقامت در سوریه در ماه نوامبر، از دهها ایست بازرسی عبور کردم که پیشتر رژیم اسد از آنها برای بازداشت افراد یا اخاذی استفاده میکرد. حتی یک بار هم متوقف نشدم.
جشنهای پرشور این ماه به مناسبت سرنگونی رژیم اسد در یک سال پیش، نشاندهنده رهایی یک ملت و حمایت گسترده از رهبر جدید بود.
هند قبوات، وزیر امور اجتماعی سوریه و تنها زن کابینه، در گفتوگویی در دمشق گفت: «رئیسجمهور میخواهد به خاطر همه کشتهشدگان و ناپدیدشدگان انقلابمان موفق شود، و هیچ راهی جز تبدیل شدن به پلی میان همه جوامع وجود ندارد. ما سوئیس را به ارث نبردهایم، اما فراگیری تنها راه است. اگر اشتباه کنیم، آن را اصلاح میکنیم.»
او با نگاهی استوار به چشمانم خیره شد و گفت: «همه گذشتهای دارند. من آینده را انتخاب میکنم.»
مسیری غیرقابل پیشبینی
اما کدام آینده؟
در همین ماه، در «فروم دوحه» ــ یک کنفرانس منطقهای ــ دونالد ترامپ جونیور درباره پدرش گفت: «آنچه درباره پدرم عالی است این است که نمیدانید قرار است چه کاری انجام دهد.»
این ویژگی شاید رقبای آمریکا را در حالت آمادهباش نگه دارد، اما در عین حال میتواند دیپلماسی دولت را نامنسجم کرده و مسیر آن را بهویژه دشوار برای پیشبینی سازد.
با این حال، برخی عناصر سیاست تغییریافته آمریکا روشن است: انتخاب رهبران بدون نگرانی درباره نظامها یا ارزشها؛ شتاب دادن به صلح از مسیر رفاه با این امید که پول بتواند نقش درمان همه دردها را ایفا کند؛ و رؤیاپردازی نکردن درباره دموکراسیهای لیبرال، بلکه، به تعبیر توماس باراک، سفیر آمریکا در ترکیه و نماینده ویژه این کشور در امور سوریه و لبنان، دادن «فرصتی به منطقه برای شکل دادن به معماری خاص خود».
بخشی از این معماری میتواند در نهایت گسترش «توافقنامههای ابراهیم» باشد؛ توافقهایی که در سال ۲۰۲۰ روابط دیپلماتیک میان اسرائیل و دو کشور عربی حوزه خلیج فارس را برقرار کرد.
در غزه، ایالات متحده معتقد است رهبری قدرتمند برای وحدتبخشی به مردم فلسطین ضروری است؛ فردی با کاریزمای بسیجکنندهای مشابه احمد الشرع در سوریه. دستکم پیامی که دولت ترامپ به فرانسه منتقل کرده، چنین است؛ پیامی که پاریس آن را «مدل الشرع» مینامد.

ویرانی در شهر غزه. عکس از ساهر الغرا برای نیویورک تایمز

یک سینمای موقت در اردوگاه آوارگان در غرب شهر غزه. عکس از ساهر الغرا برای نیویورک تایمز
با آغاز گفتوگوی مستقیم ایالات متحده با رهبران حماس ــ برای نخستین بار ــ از طریق استیو ویتکاف، نماینده ویژه رئیسجمهور ترامپ، و جرد کوشنر، داماد ترامپ، نشانههایی از تغییر رویکرد آمریکا نسبت به اسلامگرایی دیده میشود. مبارزان تندرو سابق، حتی کسانی که زمانی تروریست خوانده میشدند، دیگر از نظر دولت ترامپ بهطور مطلق از ایفای نقشهای مهم کنار گذاشته نمیشوند.
بشاره بحبح، بازرگان فلسطینی-آمریکایی که در میانجیگری میان دولت ترامپ و رهبری فلسطین نقش داشته، گفت ایالات متحده و اروپا برای آزادی مروان برغوثی ــ رهبر محبوب فلسطینی که در اسرائیل به حبس ابد بهدلیل قتل و عضویت در یک سازمان تروریستی محکوم شده ــ «فشار» وارد میکنند.
برغوثی در کرانه باختری و غزه بهطور مداوم بهعنوان شخصیتی معرفی میشود که توانایی منحصربهفردی برای متحد کردن جنبش فلسطینی در مسیر تشکیل کشور دارد. به همین دلیل، به نظر میرسد بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با قطعیت در برابر آزادی او مقاومت خواهد کرد.
دولت ترامپ حمایت قاطعی از نتانیاهو ارائه کرده است، اما این حمایت بیقید و شرط نیست.
ترامپ، که قرار است در روزهای آینده در فلوریدا با نتانیاهو دیدار کند، هرگز در مقام رئیسجمهور بهروشنی اعلام نکرده که از راهحل دوکشوری حمایت میکند یا نه. با این حال، بند ۱۹ از طرح ۲۰ مادهای صلح غزه او از دستیابی روزی به «مسیر معتبری به سوی حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور فلسطین، که آن را آرمان مردم فلسطین میدانیم» سخن میگوید.
این واژگان محتاطانهاند، اما به کشور فلسطین اشاره دارند و بازتابدهنده این واقعیتاند که حمایت ترامپ از اسرائیل با نزدیکی ویژه او به عربستان سعودی، قطر و دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس متوازن میشود. اگر ترامپ بخواهد توافقش دوام بیاورد، نادیده گرفتن مطالبات دوستان عربش برای او دشوار خواهد بود.
شیخ محمد بن عبدالرحمن آل ثانی، نخستوزیر قطر، این ماه گفت: «بدون تشکیل کشور فلسطین، هیچ امنیت و ثباتی برای خاورمیانه وجود نخواهد داشت.»

داراییهای خانوادههای بادیهنشین پس از آنکه نیروهای اسرائیلی خانههایشان را در حومه المغیر، روستایی در کرانه باختری اشغالی اسرائیل، در ماه ژوئیه با بولدوزر تخریب کردند / عکس: دنیل برهولاک/نیویورک تایمز

فلسطینیها در دروازه امنیتی اسرائیل در شهر هبرون در کرانه باختری اشغالی اسرائیل / عکس: دانیل برهولاک/نیویورک تایمز
موضع نتانیاهو روشن است: کشور فلسطین شکل نخواهد گرفت. او در این دیدگاه، بهویژه پس از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، در اسرائیل استثنا به شمار نمیرود. نتانیاهو که سیاستمداری بازمانده و جانسخت است، هرگز نباید دستکم گرفته شود، اما ممکن است پس از انتخاباتی که ظرف یک سال آینده برگزار خواهد شد، از حمایت کافی برای تشکیل یک ائتلاف حکومتی جدید برخوردار نباشد.
جانشین احتمالی نتانیاهو شاید بتواند خلاقانهتر بیندیشد و راههایی برای بیرون آوردن اسرائیل از وضعیت جنگ دائمی پیدا کند. نه فلسطینیها و نه یهودیان قرار نیست این نوار باریک و مورد مناقشه میان دریای مدیترانه و رود اردن را ترک کنند.
صلحی پرتنش و شکننده
خشونت در مقیاس سوریه یکشبه فروکش نمیکند. شکافهای فرقهای در این کشور عمیقاند. خستگی عمومی جمعیت آنها را تضعیف کرده، اما از میان نبرده است.
در اوایل اکتبر، خشونت خیابانهای آرام عَنَز، شهری کوچک در غرب سوریه واقع در وادی النصارى، یا «دره مسیحیان»، را لرزاند.
افراد مسلح نقابدار سوار بر موتورسیکلت به سوی وسام جرج منصور و شفیق رفیق منصور، که در کافهای نشسته و قلیان میکشیدند، آتش گشودند. این دو مرد، که پسرعمو و مسیحی بودند، در دم جان باختند. مرد سومی بهشدت زخمی شد. با وجود وعدههای رسمی برای انجام تحقیقی کامل، هیچکس بازداشت نشده است.
مسیحیان سوریه بخشی از موزاییک قومیتها و ادیاناند که سازگار کردن آنها در چارچوب مرزهای دلبخواهی ــ مرزهایی که بیش از یک قرن پیش بهدست استعمارگران بریتانیایی و فرانسوی و با خطکش روی نقشه، پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی ترسیم شد ــ همواره دشوار بوده است.
جوزف سوکاریه، یک مسیحی، در حالی که زیر قفسههایی پر از بطریهای ویسکی و عرق در فروشگاه محلیاش در مرکز شهری مملو از پوسترهای کشتهشدگان ایستاده بود، گفت: «هنوز تنش وجود دارد. قبلاً فروشگاه را حدود ساعت ۱۱ شب میبستم. حالا برای احتیاط حدود ساعت هشت به خانه میروم، که این همسرم را خوشحال میکند.»
در آغاز خیزش سوریه، حدود سال ۲۰۱۲، رژیم اسد رؤسای جوامع محلی را مأمور توزیع سلاح برای جنگ با شورشیان کرد. مسیحیان، که اقلیتی بودند، اغلب در کنار فرقه علوی اسد ــ آن هم اقلیتی دیگر ــ قرار گرفتند. به گفته سوکاریه و دیگران در منطقه، به نظر میرسد این دو پسرعمو به این دلیل هدف قرار گرفتند که یکی از آنها بهویژه در مسلح کردن کسانی که معترضان سنی را میکشتند، تهاجمی عمل کرده بود.
از او پرسیدم آیا چنین انتقامگیریهایی دوباره رخ خواهد داد. گفت: «فقط خدا میداند. همه ما به بهبود روابط میان جوامع امیدواریم. میخواهیم با کرامت زندگی کنیم.»
بهتازگی یک ایست بازرسی میان عنز و روستایی مسلمان در نزدیکی آن برداشته شده است. سوکاریه درباره فروش الکل گفت که تاکنون با هیچ اعتراضی از سوی مسلمانان روبهرو نشده است. «همه چیز حالا بازتر شده است.»

نزدیک قلعه صلیبی Crac des Chevaliers، شرق طرطوس، سوریه. عکس از دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
جادهای پرپیچوخم از عنز بهسوی قلعه کِرَک دِ شِوالیه (Crac des Chevaliers) بالا میرود؛ یکی از سالمترین قلعههای صلیبی جهان که ریشههای آن به قرن یازدهم بازمیگردد و در جریان جنگ داخلی چند بار دستبهدست شد.
در اینجا، صلیبیون اروپایی نزدیک به دو قرن زندگی کردند، تا آنکه قلعه در قرن سیزدهم به دست نیروهای جهان اسلام سقوط کرد. امروز، دیوارهای نمزده و نقشونگارهای محوشده، دستگاههای باستانی روغنگیری زیتون و حوضچههای شرابسازی، زمزمه قرنها تاریخ را منتقل میکنند.
تالار طاقداری که پیشتر نمازخانهای مسیحی بود و سپس به مسجد تبدیل شد، رو به شرق و طلوع خورشید دارد. محراب و منبر آن بعدها رو به جنوب، به سوی مکه، ساخته شد. تمدنها بر این زمین کهن جنگیدهاند، در هم آمیختهاند و به سازش رسیدهاند.
چهار سوری که پس از تبعید دوران جنگ بازگشته بودند، نشسته و به قلعه خیره شده بودند. آنها در مجموع سه برادر را از دست داده بودند. گفتند تنها پس از آنکه «الاغ بزرگ رفت» ــ کنایهای از اسد ــ جرأت بازگشت پیدا کردند.
از حادثه خشونتآمیز اخیر در عنز پرسیدم. ماهر دعبول گفت: «الان آرام است، خدا را شکر. اصل ما برای آینده این است: نه به انتقام.»
همین اصل در حلب، بزرگترین شهر شمال سوریه، نیز دیده میشد؛ جایی که اوایل اکتبر میان نیروهای دولتی و نیروهای دموکراتیک سوریه به رهبری کردها درگیری مسلحانه رخ داد. یک سرباز دولتی و یک غیرنظامی کشته شدند و از آن زمان گاهوبیگاه زد و خوردهایی ادامه داشته است.
خشم همچنان باقی است. نوری شیکو، یکی از رهبران محلی کرد، فهرستی طولانی از شکایتها علیه احمد الشرع ارائه داد و او را «عروسک قدرتهای منطقهای» خواند که کردها را «بیدین» خطاب میکند.
با این حال، او در پایان گفت: «ما از جنگ خستهایم. میخواهیم مثل دیگران زندگی کنیم.»
و اینگونه است که، بسیار آهسته، بوی تعفن جنگ فروکش میکند.

خانوادههای سوری در میان ویرانههای یک محله ویرانشده در دیرالزور زندگی میکنند / عکس: دیوید گاتنفلدر/نیویورک تایمز
آیا سرنوشت تمکین خواهد کرد؟
چهار سال پس از جنگ اعراب و اسرائیل در یومکیپور ۱۹۷۳، اتفاقی غیرقابل تصور رخ داد: انور سادات، رئیسجمهور مصر، در کنست اسرائیل در اورشلیم سخنرانی کرد. مناخیم بگین، رهبر راستگرای اسرائیل که سوگند خورده بود به شهرکی در صحرای سینا بازنشسته شود، آن سرزمین را در ازای صلح با مصر واگذار کرد. این توافق در سال ۱۹۷۹ امضا شد.
گرشوم گورنبرگ، نویسنده اسرائیلی، به یاد میآورد که در کافهای در اورشلیم نشسته بود و خبر سفر قریبالوقوع سادات را شنید. او گفت: «اگر اورسن ولز پخش رادیویی معروفش در سال ۱۹۳۸ را که اعلام میکرد مریخیها فرود آمدهاند، تکرار میکرد، باورپذیرتر بود.»
با توجه به مخزن عظیم نفرتی که در سراسر منطقه باقی مانده، هر استدلال عقلانی احتمالاً به این نتیجه میرسد که «سپیدهدم تاریخی» صلح مورد ادعای ترامپ در منطقه، همچون بسیاری از تلاشها برای حل منازعه اسرائیل-فلسطین و دیگر درگیریها، نطفهمرده خواهد بود. همانقدر که امروز کسی نمیتواند تصور کند مروان برغوثی در کنست سخنرانی کند، در آن زمان نیز تصور سخنرانی سادات ناممکن بود.
با این همه، در میان ویرانههای سوریه، سخنی از شاعر بزرگ تونسی، ابوالقاسم الشابی، بسیار تکرار میشود: «اگر مردم اراده زندگی داشته باشند، سرنوشت ناگزیر فرمان خواهد برد.»
و این ویکتور هوگو بود که نوشت: «هیچچیز نزدیکتر از ناممکن نیست.»
■ مقاله به خوبی خستگی و بیزاری مردم این منطقه را از چرخه جنگ، ویرانی و انتقام تشریح کرده است. قلم آقای راجر کوهن ژورنالیست سرشناس آمریکائی قابل ستایش است. به امید روزهای بهتر برای همه مردم خاورمیانه.
مسعود
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش دوم و پایان فصل پیشگفتار کتاب
در سالهای نوجوانی، من حدود شش هفته را با پدرم در ایران سفر کرده بودم، بخشی از یک سفر جادهای طولانی پدر و پسری در خاورمیانه و آسیای مرکزی. این تجربه، همراه با حضور کنجکاو من در تظاهرات واشنگتن در نوامبر ۱۹۷۷، باعث شد که علاقهای شدید به ماجرای در حال تکوین ایران در آن سال انقلاب پیدا کنم. فکر میکنم شیفتگی من با عنصری از ناباوری تقویت شد. من همان حیرتی را داشتم که دیگران، که دانش بسیار بیشتری از این مسائل داشتند، ابراز میکردند: اینکه یک دولت پلیسی پیچیده به نظر کاملاً ناتوان در برقراری نظم بود، علیرغم تمام ابزارهای سرکوبی که در اختیار داشت، اینکه به عنوان نشانه اعتراض، زنان یکی از غربیشدهترین کشورهای خاورمیانه، خودخواهانه به حجابی بازگشتند که مادربزرگهایشان نیم قرن قبل آن را کنار گذاشته بودند. مانند بسیاری دیگر، من هرگز فکر نکرده بودم که آینده دودمان پهلوی واقعاً در معرض تردید است تا اینکه ناگهان چنین شد، هرگز تصور نکرده بودم که یک سلسله سلطنتی که مدعی قدمت دو هزار و پانصد ساله است به سادگی فرو میپاشد تا اینکه ناگهان چنین کرد. و من قطعاً هرگز گمان نمیکردم که انقلاب ایران چنین اهمیت ژرفی به خود بگیرد، اینکه میراثش آن را به یکی از مهمترین تحولات سیاسی عصر مدرن بدل کند.
اگر در نگاه اول این کمی اغراقآمیز به نظر میرسد، در نظر بگیرید که آن انقلاب چه پیامدهایی به بار آورده است.
در چهل و شش سال پس از موفقیت آن، جهان غرب و اسلام درگیر رویاروییای شدهاند که بسیاری در هر دو طرف آن را تقابل مرگ و زندگی میدانند، رویاروییای که با بنیادگرایی مذهبی تجدیدطلب و تروریسم دولتی از یک سو، و با پارانویا و تعصب افراطی ملیگرا از سوی دیگر مشخص میشود. این انقلاب بر تقریباً هر تحول سیاسی و اقتصادی در خاورمیانه در آن زمان سایه انداخته است، طیفی که همه چیز را از مناقشه عرب و اسرائیل تا جنگهای عراق و افغانستان تا تجارت بینالمللی و سیاست انرژی در بر میگیرد.
اگرچه اثرات انقلاب به وضوح در خود ایران عمیقترین احساس شده، در ایالات متحده نیز تقریباً به همان اندازه تأثیرگذار بوده است. فروپاشی سلطنت ایران به یکی از مهمترین اتحادهای اقتصادی و نظامی که آمریکا در هر نقطه از جهان برقرار کرده بود، پایان ناگهانی داد. پسلرزههای آن به سقوط یک رئیسجمهور آمریکا و ظهور دولتی جدید انجامید که قصد داشت از طریق تجدید تسلیحاتی گسترده و حمایت از جنگهای نیابتی، نفوذ آمریکا را در خارج از کشور دوباره اعمال کند. صفحه شطرنج خاورمیانه که به شدت توسط انقلاب تغییر یافت، مستقیماً به برخی از بزرگترین اشتباهات آمریکا در این منطقه طی چهار دهه گذشته منجر شد - تنها به عنوان دو نمونه، مداخله ۱۹۸۳ در بیروت که منجر به کشته شدن نزدیک به سیصد نظامی آمریکایی شد و حمایت اولیه از صدام حسین مستبد عراق - و در اکثر موارد دیگر نیز عامل مهمی بوده است: تهاجم فاجعهبار آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، رویکرد ناشیانه آن به جنگ داخلی سوریه و ظهور داعش. امروزه، شبح ایران انقلابی همچنان سیاست خارجی آمریکا را در گوشهوکنار مختلف خاورمیانه از لبنان و یمن گرفته تا اسرائیل هدایت میکند. همچنان نقطه اختلافی بین واشنگتن و متحدان اروپاییاش در مورد بهترین راه برخورد با برنامه انرژی هستهای جاری و بسیار بحثبرانگیز ایران باقی مانده است، و یک عامل پیچیدگی اصلی در تلاشهای غرب برای کمک به اوکراین در مبارزه با مهاجمان روسی به شمار میرود.
در سطح شخصی، تأثیر انقلاب ایران بر حرفه روزنامهنگاری خودم نیز به وضوح در همه جا مشهود بوده است. در نزدیک به چهار دهه پوشش درگیریها در سراسر جهان، یک ویژگی کلیدی که بخش عمدهای از خشونتها را به حرکت درآورده، افزایش شدت فعالیتهای نظامی مذهبی بوده است. این اصطلاح، همانگونه که برخی میپندارند، مترادف با فعالیت نظامی اسلامی نیست. در سریلانکا (Sri Lanka) در اواسط دهه ۱۹۸۰، راهبان بودایی افراطیگرای ملی بودند که جنگ علیه اقلیت هندوی این کشور را ترویج میکردند. در بالکان در دهه ۱۹۹۰، مسیحیان صرب بودند که کمپین پاکسازی قومی علیه مسلمانان بوسنیایی را آغاز کردند و در اسرائیل، افراطگرایی ساکنان یهودی بود که به شعلهور شدن قیام فلسطینیان کمک کرد. هماکنون که این کلمات نوشته میشود، حملات شبهنظامیان هندو علیه اقلیت مسلمان تهدید میکند مناطق هند را به درگیری آشکار بکشاند، در حالی که در روسیه، کشیشان مسیحی ارتدوکس بر منابر کلیساها میایستند تا حمله ولادیمیر پوتین به اوکراین را به عنوان جنگ مقدس تقدیس کنند. آمریکاییها نیز نمیتوانند با رد چنین خشونتهای توجیه شده مذهبی به عنوان قلمرو «دیگری» (the other) آسوده خاطر باشند. در ایالات متحده، ملیگرایان مسیحی سفیدپوست مسئول یک سری تیراندازیهای دستهجمعی هستند که دهها کشته برجای گذاشته و در خط مقدم حمله ۶ ژانویه ۲۰۲۱ به ساختمان کنگره آمریکا (U.S. Capitol) حضور داشتند.
هیچ یک از این موارد را نمیتوان مستقیماً به انقلاب ایران نسبت داد، اما موج گسترده اعتراض اسلامی که در سال ۱۹۷۹ شاه را از قدرت براند، اولین انقلاب متقابل مذهبی موفق جهان مدرن علیه نیروهای سکولاریسم را نشانهگذاری کرد، آغازی بر احیای بینالمللی فرقهگرایی که تا امروز نیز ادامه دارد. در واقع، اگر قرار باشد فهرستی از آن دسته معدود از انقلابهایی تهیه شود که در دوران مدرن تغییراتی در مقیاسی واقعاً جهانی برانگیختند و باعث تغییر پارادایم در شیوه عملکرد جهان شدند، به انقلابهای آمریکا، فرانسه و روسیه میتوان انقلاب ایران را نیز اضافه کرد.
با این حال، علیرغم اهمیت آن، آشفتگی ایران با یک پارادوکس عجیب نیز مشخص میشود: هر چه بیشتر به آن مینگریم، همه چیز مرموزتر و غیرمحتملتر به نظر میرسد.
یکی از ادعاهای بزرگ در نگارش تاریخ، ترویج نظریههای علت و معلولی است، که نشان میدهد یک رویداد به دلیل چیزی دیگر که پیش از آن اتفاق افتاده رخ داده است. به این ترتیب، برای مثال، میتوان مطرح کرد که ریشه جنگ جهانی دوم شرایط صلح ناتوانکنندهای بود که در پایان جنگ جهانی اول به آلمان تحمیل شد، یا رنج جهانی ناشی از رکود بزرگ، یا دگرگونی های بنیادین (tectonic shifts) امپراتوری و استعمار. مطالعه تاریخ سپس تبدیل به سنجش این توضیحات مختلف، و بحث بر سر این که کدامین علت، بیشترین اثر را تولید کرده است. یکی از محصولات جانبی این فرآیند سنجش این است که کیفیتی از جبرگرایی تمایل به تسلط پیدا میکند، یعنی این حس که هرچقدر هم که فرد بخواهد عوامل رقابتی را بسنجد، نتیجه نهایی - در این مثال از جنگ جهانی دوم – به نظر می رسد که تقریباً ناگزیر بوده است.
اما هر چه بیشتر به سازوکار انقلاب ایران میپردازیم، این ساختار کمتر به نظر معتبر میرسد. برعکس، فرد مستعد است که تحت تأثیر تصادفی بودن ظاهری آن قرار گیرد، این ایده که به جای هرگونه جبرگرایی، اگر رویدادها فقط کمی متفاوت پیش میرفتند، اگر تصمیمات خاصی زودتر یا قاطعتر گرفته میشدند، نتیجه میتوانست کاملاً تغییر کند.
در آستانه سفر رسمی شاه به واشنگتن در سال ۱۹۷۷ - که همچنین به معنای آستانه انقلابی است که او را نابود کرد - یک تحلیل بسیار محرمانه سیا به این نتیجه رسید که چنگال او بر قدرت چنان مطلق است که برای سالهای آینده نیز به حکومت بر ایران ادامه خواهد داد. این نتیجهگیری در پرتو آنچه رخ داد آشکارا مضحک است، اما در آن زمان، پیشنهاد خلاف آن اوج حماقت به نظر میرسید.
در سطح بینالمللی، شاهنشاه (King of Kings) از حمایت بیچونوچرای ایالات متحده برخوردار بود، اما همچنین رابطهای به اندازه کافی نزدیک با همسایه ابرقدرت خود، اتحاد جماهیر شوروی، برقرار کرده بود تا اطمینان حاصل شود هیچ تلاش بیثباتکنندهای از سوی کرملین علیه تخت او صورت نخواهد گرفت. او رقبای منطقهای خود را داشت، به ویژه رژیم بعثی در عراق و تندروهایی مانند معمر قذافی (Muammar Qaddafi) در لیبی ، اما نیروی نظامی ایران، پنجمین نیروی بزرگ جهان و مجهز به پیشرفتهترین تسلیحات قابل دسترسی، از مجموع نیروهای همه کشورهای عرب خاورمیانه بزرگتر بود. شاه همچنین روابط نزدیک، هرچند محتاطانه، با کارگزار اصلی نظامی دیگر در منطقه، اسرائیل، داشت. اگر قرار بود نتیجه به اقدامات جهان خارج بستگی داشته باشد، یک شرط مطمئن به نظر در سال ۱۹۷۷ این بود که سلطنت دو هزار و پانصد ساله ایران ممکن است هزار سال دیگر نیز دوام آورد.
در جبهه داخلی نیز ظاهراً حتی دلیل کمتری برای نگرانی وجود داشت. در طول دوران سلطنت شاه، درآمد سرانه بهطور شگفتانگیزی بیست برابر شده بود، نرخ سواد پنج برابر افزایش یافته و میانگین طول عمر ایرانیان بیش از دو برابر، از بیستوهفت سال به پنجاهوشش سال رسیده بود. در دوران حکومت او، نیم میلیون ایرانی موفق به اخذ مدرک دانشگاهی از خارج از کشور شده بودند و شبکه دانشگاههای داخل ایران در شمار بهترینهای منطقه قرار داشت. از نظر اجتماعی، زنان از آزادیهایی برخوردار بودند که در مقایسه با تقریباً هر جای دیگر جهان اسلام کمنظیر بود و شماری از مناصب مهم— هرچند عمدتاً در سطوح پایینتر— دولتی را در اختیار داشتند. همچنین حمایتهای ویژهای که از اقلیتهای قومی و مذهبی ایران، از جمله یهودیان، ارامنه و آشوریان، صورت میگرفت، باعث شده بود این گروهها از سرسختترین حامیان شاه باشند.
البته شکافهایی نیز وجود داشت. نابرابریهای شدید میان فقیر و غنی، شهر و روستا مشهود بود و فساد مشکلی فراگیر بهشمار میرفت. اکثریت شهروندان بهویژه سیل جوانانی که بهتازگی از روستاها به شهرها مهاجرت کرده بودند زندگیهای فرسایندهای با دستمزدهای اندک و امیدی ناچیز به پیشرفت داشتند. با این همه، بهسختی میشد ایرانیای را در سال ۱۹۷۷ یافت که صادقانه ادعا کند وضعیتش نسبت به پیش از بهقدرت رسیدن محمدرضاشاه پهلوی بدتر شده است.
این بدان معنا نبود که شاه مخالفان داخلی نداشت. قطعاً داشت، اما به نظر میرسید در مسیر خاموشکردن یا آرامسازی آنان تا مرز محو شدن پیش میرود. حزب کمونیست بومی سالها پیش در هم شکسته شده بود و تنها شمار اندکی از سرسختان در قالب گروههای چریکی زیرزمینی به مبارزه ادامه میدادند— گروههایی که تهدید جدیای برای رژیم نبودند، اما شاه میتوانست هر زمان که حامیان آمریکاییاش در برابر درخواستهای پرخرج تسلیحاتیاش تردید میکردند، به آنها استناد کند. روحانیون محافظهکار همواره از برنامههای نوسازی او بهویژه توانمندسازی زنان و استقبال آشکار از فرهنگ غربی ناخشنود بودند، اما شاه سیاست تبعید سرسختترین مخالفان مذهبی و ایجاد نظامی از حمایت و امتیازدهی را در پیش گرفته بود که بقیه سلسلهمراتب روحانیت را، اگر نه راضی، دستکم آرام نگاه میداشت.
در سوی تاریکتر ماجرا، طی بیست سال گذشته، پلیس مخفی او، ساواک، شبکهای چنان گسترده از خبرچینان در سراسر کشور ایجاد کرده بود که به نظر میرسید شکلگیری هر جنبش ضدحکومتی جدی در هر سطحی از جامعه، بدون آگاهی آنان تقریباً ناممکن باشد. حتی از منظر حفاظت شخصی نیز شاه دستنیافتنی به نظر میرسید. در حالی که رئیسجمهور آمریکا در هر لحظه تنها توسط چند ده مأمور سرویس مخفی محافظت میشد، شاهنشاه دارای گاردی متشکل از هزاران سرباز جاویدانان (the Javidans) یا «نامیرایان» بود که سوگند خورده بودند در راه دفاع از او جان بدهند. اگر چیزی بود، گزارش توجیهی سازمان سیا در سال ۱۹۷۷ درباره تسلط شاه بر قدرت، حتی کمتر از واقعیت به نظر میرسید.
و نکته عجیب دیگر درباره انقلاب ایران این بود که این نگاه خوشبینانه به آینده شاه تقریباً از سوی همه، حتی دشمنانش، مشترک بود. در اغلب انقلابهای موفق، افرادی هستند که از همان آغاز—یا دستکم پس از پیروزی—مدعیاند به پیروزی یقین داشتهاند، اما در ایران چنین باورمندانی بهطرزی چشمگیر نادر بودند. از میان بسیاری از انقلابیون سابق که با آنها گفتوگو کردهام، تقریباً همه انتظار داشتند شورششان به نوعی سازش ختم شود—دولتی ائتلافی و غیرنظامی، یا تداوم سلطنت با اختیاراتی بهشدت محدود— و تنها در واپسین مراحل مبارزه بود که تصور دیگری پیدا کردند. هیچکدام مدعی نبودند که نتیجه واقعی را از پیش دیده باشند.
این تجربه، تجربه مایکل مترنکو (Michael Metrinko) نیز بود، دیپلمات وزارت خارجه آمریکا که هشت سال در ایران زندگی کرد، از جمله چهارده ماه بهعنوان یکی از گروگانهای سفارت آمریکا. در میانه دهه ۱۹۸۰، مترنکو با یک روحانی محافظهکار ایرانی دیدار کرد که در دوران انقلاب از نزدیکترین معتمدان آیتالله خمینی بود. مترنکو از او درباره راهبردهای اسلامگرایان برای سرنگونی شاه و منطق تصمیمهایشان پرسید، اما پاسخها همواره قانعکننده نبود. سرانجام، روحانی که متوجه ناامیدی مترنکو شده بود، گفت: «مایکل، فکر میکنی ما واقعاً برنامهریزی کرده بودیم که انقلاب کنیم؟ ما هم به اندازه بقیه غافلگیر شدیم».
همه اینها به عنصر رازآلودی در انقلاب ایران دامن میزند که به چند پرسش اساسی بازمیگردد: چرا شاه در واکنش به تهدید علیه حکومتش اینقدر کند عمل کرد؟ چگونه ایالات متحده تا این اندازه از خطری که یکی از مهمترین متحدانش را تهدید میکرد بیخبر ماند، تا جایی که رئیسجمهور آمریکا کمتر از یک ماه پیش از سقوط، هنوز با اطمینان کامل از ثبات آن متحد سخن میگفت؟ و آیتالله خمینی چه؟ آیا او صرفاً خوششانس بود— یک متعصب مذهبیِ دور از واقعیت که در زمان و مکان مناسب قرار گرفت— یا استادانه از پشت پرده عمل میکرد و انقلاب را بهطور خزنده از میان طیفی از نتایج بهظاهر محتملتر، بهسوی استقرار یک دیکتاتوری دینی با رهبری مطلق خود هدایت کرد؟
یکی از کسانی که مدتهاست این پرسشها رهایش نکرده، گری سیک (advisor Gary Sick) ، مشاور پیشین شورای امنیت ملی آمریکاست. او به من گفت: «چهل سال است این موضوع را مطالعه میکنم. تقریباً هر کتابی را که دربارهاش نوشته شده خواندهام، و هنوز هم کاملاً برایم قابل فهم نیست. چیزی که مدام به آن برمیگردم، خود شاه است. چرا اقدامی نکرد؟ اگر میکرد، بهگمانم شکی نیست که دوام میآورد. اما هرگز چنین نکرد. ما منتظر ماندیم و منتظر ماندیم و منتظر ماندیم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد و بعد دیگر خیلی دیر شده بود. این عجیبترین چیز دنیاست و پاسخ رضایتبخشی نیست، اما تنها پاسخی است که دارم.»
با این حال، پاسخهای احتمالی به این پرسشهای بنیادین را شاید بتوان در ویژگی عجیب دیگری از انقلاب ایران یافت: تعداد بسیار اندک بازیگران اصلی درگیر در آن.
در بالاترین سطح، این داستان عمدتاً حول کنشها— یا بیکنشیهای— سه مرد میچرخد: شاه، آیتالله خمینی و جیمی کارتر. اما شگفتآور آن است که شمار کسانی که به این سه رهبر نزدیک بودند، از دغدغههایشان آگاه بودند یا میتوانستند بر اندیشهشان اثر بگذارند، بهطرزی خارقالعاده محدود بود. حلقه درونی خمینی در آن لحظه حساس که رهبری انقلاب را به دست گرفت و برای نخستین بار به صحنه جهانی قدم گذاشت، تنها از سه یا چهار نفر تشکیل میشد. دایره مشاوران مورد اعتماد شاه شاید حتی کوچکتر بود: همسرش، یک محرم راز که شاید تنها کسی بود که جرئت داشت صریح با او سخن بگوید. و در واپسین روزهای نومیدانه، دو مرد— سفیران بریتانیا و آمریکا— که شاه باور داشت سرنوشتش در دستان آنهاست. از این نظر، جیمی کارتر شگفتآورتر از همه بود، نهتنها بهعنوان رئیس دستگاهی عظیم با انبوهی از کارشناسان ایران، بلکه بهعنوان فردی که به دقت و تأمل— حتی کندی — در تصمیمگیری شهرت داشت. با این حال، با نظمی عجیب، در تقریباً هر مقطع کلیدی بحران ایران، کارتر حواسش به رویدادهایی بهظاهر مهمتر پرت میشد و بارها و بارها به توصیه همان حلقه بسیار کوچک از زیردستانش بازمیگشت.
این به آن معناست که دامنه مشاورهای که این رهبران دریافت میکردند، بهشدت محدود بود— یا اساساً دامنهای وجود نداشت. در مورد آیتالله خمینی، این قابل درک است: بهطور کلی، کسانی که خود را نماینده خدا بر زمین میدانند، علاقه چندانی به شنیدن دیدگاههای جایگزین ندارند. شاهنشاه نیز در دربار خود فرهنگی از چاپلوسی (culture of sycophancy) چنان عمیق ایجاد کرده بود که حتی آمارهای نگرانکننده اقتصادی، مانند افزایش بیکاری یا تورم، معمولاً دستکاری میشد تا دلپذیرتر به نظر برسد. در دولت آمریکا هم افرادی در سازمان سیا، وزارت خارجه و پنتاگون بودند که تلاش کردند دیگران را از خطر نزدیکشونده آگاه کنند، اما چون روایت رسمی و خوشبینانه درباره ایران را به چالش میکشیدند، هشدارهایشان مدتها پیش از آنکه به میز رئیسجمهور یا نزدیکترین مشاورانش برسد، کنار گذاشته یا حذف میشد. بهطرزی حیرتآور، دو طرفی که بیش از همه به درک و آرامسازی «خیابان» ایران وابسته بودند — شاه و متحد آمریکاییاش — خود را در موقعیتی قرار داده بودند که هیچکدام درکی از آن نداشتند.
در نهایت، همه پرسشها درباره انقلاب ایران به بازگویی داستانی بازمیگردد که از دیرباز در اشکال گوناگون روایت شده است: داستان گروهی از انسانها که در شرایط بحرانی گرفتار آمدهاند. روایتی از آنچه در لحظهای سرنوشتساز از بحران و دگرگونی انجام دادند یا از انجامش بازماندند. برخی با شجاعت عمل کردند و در نتیجه زیستند یا مردند. برخی بزدلانه رفتار کردند و آنان نیز زیستند یا مردند. برخی دوراندیشی داشتند و نزدیکشدن فاجعه را دیدند، و برخی دیگر تا واپسین لحظه، مبهوت و ناباور ایستادند. و همیشه کسانی هم بودند که فرصت را دیدند و جسورانه برای تصاحب آن پیش رفتند. امید من در این کتاب آن است که با تمرکز بر کنشها و تجربههای آن گروه کوچک از افرادی که در حلقههای درونی انقلاب حضور داشتند یا شاهد آن بودند، هم روایت تازهای از داستانی کهن ارائه دهم و هم به پاسخ دادن به برخی از معماهای چراییِ چگونگی وقوع انقلاب ایران نزدیک شوم.
با این حال، این پرسش باقی میماند که داستان را دقیقاً از کجا و با چه کسی باید آغاز کرد. شاید نه با شخصیتی که در مرکز آن ایستاده— نه خود شاهنشاه — و نه با لحظهای از تصمیمگیریهای سنگین ژئوپلیتیکی. شاید بهتر باشد با داستان ماجراجوی آمریکاییای آغاز شود که در اوایل سال ۱۹۶۸ وارد تهران شد و از رهگذر مجموعهای از شرایط عجیب، به درکی منحصربهفرد از جریانهای تیرهای که آن زمان در جامعه ایران میجوشید دست یافت. نام او جورج براسول (George Braswell) بود، و شگفتیهای داستانش از همان دلیلی آغاز میشود که او را به ایران کشاند: در کشوری که میان ۹۶ تا ۹۹ درصد جمعیتش مسلمان بودند، او آمده بود تا پیام نیکِ عیسی مسیح را تبلیغ کند.
بخش نخست: «پیشگفتار» کتاب شاه شاهان
بخش بعدی: قسمت اول کتاب، «به سوی یک تمدن بزرگ»
محمد خاتمی رهبر جریان “اصلاحات” در جمع گروهی از دانشگاهیان، روزنامه نگاران و هنرمندان در طی یک سخنرانی طولانی با پرهیز از طرح مستقیم بحرانهای کشور از جمله اعدامهای فلهای ، گرانی و فساد، تحریمها، خطر جنگی تازه و سرکوب سیستماتک زنان و جامعه مدنی، از انواع و اقسام موضوعات سیاسی، فلسفی و اجتماعی سخن گفته و با وجود ناکامیهای پیاپی گفتمان اصلاحات در ایران همواره برتوهم اصلاح پذیری نظام ولایت فقیه پافشاری کرده است![۱]
“جنبش” اصلاحات بهرغم پشتیبانی خامنهای از ناطق نوری، با انتخاب محمد خاتمی در دوم خرداد سال ۱۳۷۶ کلید خورد. پیروزی وی شاهد دگرگونیهایی بود که پس از دو دهه زخمهای گسترده از جمله جنگ ۸ ساله، بحران گروگان گیری، انقلاب فرهنگی، سرکوب گروههای دگر اندیش، کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ و فاجعه نصب خامنهای به عنوان “ولی مطلقه فقیه” بر پیکر جامعه مدنی کشور وارد آمده بود.
پیروزی دوم خرداد واکنش شدید بیت رهبری و نیروهای سرکوبگر نظام را در پی داشت. از جمله توقیف فلهای روزنامههای اصلاح طلب، قتل فجیع داریوش فروهر و همسرش و درپی آن قتلهای زنجیرهای، حادثه کوی دانشگاه در سال ۷۸، ترور سعید حجاریان، کشته شدن زهرا کاظمی عکاس کانادایی ایرانیتبار در زندن، اردوکشی خیابانی مخالفان اصلاحات همگی حاکی از انتقامگیری رژیم ولایی از مردم و هواداران اصلاحات بود که در توهم آیندهای بهتر بهسر میبردند.
مجلس ششم نیز با اکثریت مطلق نمایندگان جبهه اصلاحات در ۷ خرداد ۱۳۷۹ تشکیل شد. در این انتخابات حداد عادل با مهندسی انتخابات از سوی شورای نگهبان که در تهران سی و سوم شده بود، توانست به مجلس راه یابد.هاشمی رفسنجانی که نفر ۲۹ شده بود از حضور در مجلس خودداری کرد. احمدی نژاد نیز نتوانست به مجلس ششم راه یابد.
در پی لغو مصونیت قضایی نمایندگان مجلس که در قانون اساسی آمده است، شصت تن از نمایندگان به دادگاه فراخوانده شدند احکام چهار تن از آنان صادر و قطعی شد. نماینده همدان دستگیر و به زندان فرستاده شد. این اقدام با واکنش شدید دولت، احزاب سیاسی، نمایندگان و کرروبی در سمت رئیس مجلس روبرو شد. کروبی تهدید کرد اگر نماینده همدان ازاد نشود از ریاست مجلس استعفا خواهد داد. در پی این مقاومتها خامنهای ناچار به عقب نشینی شد و نماینده مزبور آزاد گردید.
در اردیهشت ۱۳۸۱، ۱۲۷ نماینده در نامهای به خامنهای نسبت به رویارویی نهادهای انتصابی با خواست و اراده مردم هشدار دادند و با اشاره به کارشکنیهای رایج علیه اصلاحات تلاش نهادهایی را برای بازگشت شرایط پیش از دوم خرداد برملا ساختند. در پایان از خامنهای خواستند اگر قرار است جام زهر تازهای نوشیده شود بشود. این تلاش نمایندگان نیز بی نتیجه ماند.
تلاش دیگر نمایندگان مجلس سوم در ادغام سپاه در ارتش نیز با ناکامی روبروشد.
در انتخابات مجلس هفتم شورای نگهبان نیمی از نامزدان را به دلیل نداشتن پایبندی به اسلام رد صلاحیت کرد. ۱۳۹ نماینده در اعتراض به این تصمیم ولایی در ساختمان مجلس بست نشستند که بینتیجه ماند و انتخابات مجلس هفتم به موقع برگزار گردید.
در بحرانی دیگر دولت خاتمی با دخالت سپاه ناچار شد دو قرار داد ساخت فرودگاه خمینی در ازاء بهرهبرداری ۱۵ ساله از آن را با شرکت ترکیهای- اتریشی لغو کند. سپاه در روز افتتاح این پروژه با اشغال فرودگاه از فرود اولین پرواز جلوگیری کرد. رویکرد محافظهکارانه خاتمی در برابر “کودتای” سپاه مورد انتقاد قرارفت.[۲]
نامه تهدیدآمیز ۲۳ تن از سرداران سپاه شامل قاسم سلیمانی و محمد باقر قلیباف نیز به خاتمی آموزنده است. این نامه در پی رویداد دانشگاه در سال ۱۳۷۸، تهیه و به دولت ارسال گردید:
“به دنبال حوادث اخیر به عنوان مجموعهای از خدمتگزاران دوران دفاع مقدس ملت شریف ایران، وظیفهی خود دانستیم مطالبی را خدمت حضرتعالی دانشمند ... به این موضوع که شاید درد هزاران زجرکشیدهی انقلاب باشد که امروزه به دور از هرگونه خط و خطوط با چشمی نگران، مسائل و حوادث انقلاب را مینگرند و سکوت، مسامحه و ساده انگاری مسئولین که از برکت خون هزاران شهید بر مسند نشستهاند، متحیر و متعجباند....”
در پایان این نامه میخوانیم:
“جناب آقای رئیسجمهور، اگر امروز تصمیم انقلابی نگیرید و رسالت اسلامی و ملی خودتان را عمل نکنید، فردا آن قدر دیر و غیرقابل جبران است که قابل تصور نیست.
در پایان با کمال احترام و علاقه به حضرتعالی اعلام میداریم کاسهی صبرمان به پایان رسیده و تحمل بیش از آن را در صورت عدم رسیدگی، بر خود جایز نمیدانیم.”[۳]
انتقامگیری بیت و سپاه از شخص خاتمی و جریان اصلاحات در انتخابات سال ۱۳۸۴ و کودتای انتخاباتی سال ۱۳۸۸، با برکشیدن احمدینژاد به ریاست جمهوری کشور کاملا نمایان شد. در این دو انتخاب و یا بهتر بگوییم انتصابات مجتبی خامنهای نقش ویژهای در شکستهاشمی و محروم شدن کروبی در شرکت در دور دوم انتخابات نقش آفرید و خامنهای از ابتکار “آقا” و نه “آقازاده”اش دفاع کرد.
رویدادهای پساجنبش سبز و حصر خانگی مهندس موسوی، خانم رهنورد و مهدی کروبی حاکی از این واقعیت بود که نظام ولایت فقیه هیچ گونه اصلاحاتی را بر نمیتابد. بدین ترتیب ریاست جمهوری احمدی نژاد که در آمدهای سالانه نفتی ۷۵۰ مییلیارد کشور را بههدر داد، تحریمهای کمرشکن را بر مردمان کشورمان تحمیل و کوشید با گفتمان یهودستیزی از جمله با نفی هلوکاست به کارزار اسرائیلستیزی و غربستیزی بیت رهبری همراهی نشان دهد، ادامه یافت.
محمد خاتمی که پس از پایان ریاست جمهوری اش و درپی پشتیبانی از جنبش سبز، ممنوع الخروج و حتی ممنوع التصویر شد، برغم ناکامی پروژه اصلاحات در “روزه خوانی” اخیرش دوباره از این جنبش دفاع و گفته است ” معتقدم راهی جز اصلاحات وجود ندارد.”
وی همچنین مدعی شده است که “در عمق جامعه هم اگر پرسیده شود میان براندازی و حرکتهای رادیکال و اصلاحات، چه چیز مطلوب است. اگر در ورای احساسات زودگذر و عصبانیتهایی که از وضع موجود هست بنگریم اکثریت اصلاحات را انتخاب خواهد کرد” این در حالی است در همین سخنرانی اعتراف میکند ” اگر این مردم میدانستند خلاف آن صورت خواهد گرفت به جهموری اسلامی رآی نمیدادند”!
توهمات خاتمی در باره اصلاحات در حالی نمایان میشود که برخی از اصلاحطلبان پیشین همچون تاجزاده و مهندس موسوی راه رهایی را در برگذاری رفراندوم و بهرسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملت جستجو کردهاند. در واقع خاتمی با محافظهکاری تمام میکوشد از رنجش خامنهای بپرهیزد و ترجیح میدهد با تکرار واژه ” اصلاحات” بدون توضیح در مورد مفهوم آن، از انتقاد مستقیم به راهبردهای خارجی خامنهای از جمله اسرائیل و آمریکاستیزی، اصرار بر توسعه پروژه بیحاصل هستهای، یاری رساندن به گروههای تروریست در منطقه و برنامه موشکی کشور بپرهیزد.
خاتمی به غلط سرنوشت کشور را به سرنوشت جمهوری اسلامی گره میزند. افزون برین در مورد خطر “تجزیهطلبی” در صورت گذر از جمهوری جهل و جنایت هشدار میدهد که توهینی مستقیم به هموطنان اتنیکی ماست.
رئیس جمهوری پیشین، حامی دولت دینی و تلفیق دین در سیاست است در حالی که اکثریت جامعه در نظرسنجیهای گوناگون خواستار جدایی دین از دولت و بازگشت روحانیت به مساجد و حوزههای علمیه شده است.
دی ۱۳۰۴
mrowghani.com
————————————-
[۱] - خاتمی: راهی جز اصلاحات اساسی وجود ندارد
[۲] - احسان مهرابی، عامل لغو قرارداد فرودگاه امام؛ وزیر یا سردار؟، رادیو فردا، ۲۰ آذر ۱۳۹۷
[۳] - متن کامل نامهای فرماندهان سپاه به خاتمی، آفتاب نیوز، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
چکیده
در مردادماه ۱۴۰۴ مطلبی به قلم من، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در ایرانامروز منتشر شده بود.[۱] اکنون در تداوم آن نوشته، میکوشم تا اندکی به شرح و بسط ماجرا بپردازم.
خلاصه آنچه نوشته بودم از این قرار بود که «به نظر میرسد که شکافهای درون جناحهای سیاسی در ایران، و برقراری پیوندهای جدید میان ایشان، به مرحله تازهای رسیده و رفته رفته، آرایش سنتی نیروهای سیاسی تغییر یافته، و یک آرایش جدید در حال ظهور است. شکاف میان جناح موسوم به اصولگرا، از دوره احمدینژاد جدیتر شد و در انتخابات ۱۴۰۳ به اوج خودش رسید.
جریانهای موسوم به اصلاحطلبان نیز از دوره احمدینژاد و به ویژه از ۸۸ به بعد، با چند جدایی جدی در درون خودشان مواجه شدند. بهعلاوه، ناکامیهای پیدرپی اصلاحطلبان، افول پایگاه اجتماعیشان را به دنبال داشت و مزید بر آن گسستها شد. بر این پایه، زوال تدریجی اصلاحطلبان شرایطی را پدید آورد که شاخههایی از آنها، بقای خودشان را در نزدیکی با اصولگرایان یافتند.[۲]
همین تحولات، در سطحی محدودتر و شکلی متفاوت، درون پادشاهیخواهان و مشروطهطلبان، و جمهوریخواهان مخالف نظام نیز رخ داده است.
از اینرو، پیامد این واگراییهای درونجناحی، پیدایش و تبلور همگراییهای برونجناحی بود. بهطوریکه که در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳، چهرههایی مانند لاریجانی یا پزشکیان، بسیار نزدیک و در مرز مشترک میان اصولگرایی و اصلاحطلبی قرار گرفتند. در حالیکه نه تاجزاده و پزشکیان در ظرف اصلاحطلبی میگنجیدند و نه جلیلی و لاریجانی را میشد اعضای یک جناح به نام اصولگرا تلقی کرد.
اما جنگ ۱۲ روزه، به طرز بیسابقهای بر سرعت این تحولات افزود و بنابراین، تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» در لحظه اکنون، جای خود را به آرایش جدیدی داده است:
(i) تداومطلبان: طرفداران بقای جمهوری اسلامی.
(ii) گذارطلبان: حامیان گذار از جمهوری اسلامی.
(iii) سرنگونیطلبان یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی.
طبعا سه جبهه نوظهور، به شرحی که گفته شد، یکدست نیستند و در درون هر یک از آنها، با یک طیف روبهرو هستیم.»
آنچه اکنون قصد دارم بر مطالب پیشین بیافزایم، مبانی و بنیانهای اشتراک و افتراق سه جریان یادشده هستند:
جبهه «تداومطلبان»
وجه مشترک اعضای جبهه «تداومطلبان»، اصرار بر بقای ساختار حکمرانی مبتنی بر «ولایت فقیه» است و از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا جبهه پایداری اعضای این جبهه هستند. در واقع بهرغم تفاوتهای قابلتأمل نگرش اعضای این جبهه به مسائلی نظیر سیاست خارجی، اقتصاد و نظایر آن، بر سر یک اصل مهم توافق وجود دارد و آن بقای ساختار کنونی نظام است.
وجه افتراق اعضای جبهه «تداومطلبان» نیز مسئله جانشین رهبری است. از اینرو، اعضای این جبهه برای تسخیر جایگاه رهبری با یکدیگر رقابت میکنند. بهطوری که مدتهاست که به شکلی برنامهریزیشده، چهرههایی به عنوان کاندیداهای احتمالی از سوی اعضا مطرح میشوند. به عنوان نمونه، مدتهاست که رسانههای متعلق به برخی از «اصلاحطلبان دیروز و تداومطلبان امروز»، تلویحا اعلام میکنند که حسن روحانی بهترین گزینه برای تصدی این پست است.
در این جبهه، مواضع چپهای «محور مقاومتی»، یعنی طرفداران مبارزه با اسرائیل، مانند علی علیزاده و شاخهای از طرفداران حزب توده اعم از طرفداران فعلی حزب یا توابها، مواضعی نزدیک به جبهه پایداری دارند و نگران آن دسته از تحولاتی هستند که ایران را از مبارزه علیه غرب و اسرائیل واداشته و به آنها نزدیک کند.
از همین روی، طی ماههای گذشته شاهد منازعاتی آشکار و پنهان میان اعضای این جبهه بودهایم:
شمخانی ادعا کرد که روحانی از ماجرای هدف قرار گرفتن هواپیمای اوکراینی با خبر بوده،[۳] حسامالدین آشنا بقیه را تهدید میکند و چیزی به این مضمون میگوید که نگذارید دهان روحانی و ظریف باز شود و اسرارتان فاش شود،[۴] در همان ایام فیلم عروسی دختر شمخانی منتشر میشود،[۵] از سعید لیلاز گرفته تا اعضای جبهه پایداری از ظریف انتقاد میکنند که چرا درباره بند اسنپبک در برجام به مردم دروغ گفته است، [۶] ظریف ادعا میکند که اسنپبک ایده لاوروف بوده و لاوروف هم ظریف را مقصر میداند، [۷] علیاکبر صالحی ادعای ظریف را درباره لاوروف رد میکند [۸] و قالیباف منتقد مواضع ضدروسی روحانی و ظریف میشود.[۹] ولیالله سیف اعلام میکند که روحانی مسئول حیف و میل منابع طلای کشور بوده، [۱۰] عیسی کلانتری ناگهان درباره مافیای آب افشاگری میکند [۱۱] و از قصور هاشمی رفسنجانی سخن میگوید. [۱۲] به موازات، امیر حسین ثابتی نماینده مجلس، از یک سو روحانی را بابت برجام نکوهش میکند و از سوی دیگر، معترض رانتخواری شمخانی در قضیه نفتکشها میشود. [۱۳] یحیی رحیم صفوی اشاره معناداری به مرگ هاشمی رفسنجانی در استخر میکند [۱۴] و اندکی بعد، تصاویری از سبک زندگی دخترش در خارج از کشور منتشر میشود.[۱۵]
جبهه «گذارطلبان»
وجه اشتراک گذارطلبان، ضرورت گذار از نظام مبتنی بر «ولایت فقیه»، به یک نظام جدید است. آنها معتقدند که ساختار این نظام جدید باید موضوع همهپرسی (رفراندوم) باشد و سپس یک «مجلس مؤسسان» برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل شود. اغلب آنان بر این باور هستند که جمهوری اسلامی «اصلاحناپذیر» است و «هشدار» و «نصیحت» و «اصلاحات جزیرهای» در اینجا و آنجا، بیفایده خواهد بود. مراد ایشان از «گذار»، تحولی آرام از نظام و ساختار سیاسی موجود، به یک نظام و ساختار سیاسی جدید است، به گونهای که این تحول منجر به تخریب کشور نشده و فرایند مزبور قابل کنترل باشد.
واگرایی فزاینده میان «اصلاحطلبان دیروز» که از سال ۸۸ آغاز شده بود و اوج آن پس از جنگ ۱۲ روزه عیان شد، سبب شده تا بخشی از ایشان، به همراه مخالفان جمهوری اسلامی، جبهه «گذارطلبان» را تشکیل دهند. چنانکه در بیستم تیرماه ۱۴۰۴ بیانیهای با تأکید بر ضرورت «برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان» از سوی میرحسین موسوی منتشر شد و ۸۰۰ نفر، از مصطفی تاجزاده گرفته تا کاظم علمداری، مهرانگیز کار، آن را امضا کردند.[۱۶]
اندکی بعد، بیانیه جداگانهای با امضای ۱۷ نفر (قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی) منتشر شد. در این بیانیه نیز بر برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید شده بود.[۱۷]
وجه افتراق گذارطلبان، شامل دو اصل است: اول اینکه چه کسانی قرار است مدیریت گذار را بر عهده داشته باشند و دوم اینکه چه تصوری از یک نظام حکمرانی مطلوب دارند.
همچنانکه در یادداشت قبلی بیان کرده بودم، به عنوان نمونه، محسن کدیور در ۹ تیر (۳۰ جون ۲۰۲۵)، یعنی ۱۱ روز قبل از انتشار بیانیه میرحسن موسوی، پیشنهاد داده بود که هیئتی سه نفره مرکب از خاتمی، روحانی و موسوی، بر برگزاری رفراندوم و انتخابات مجلس مؤسسان نظارت داشته باشند. از سوی دیگر عدهای نگران دلبستگیهای پیشین موسوی به «آرمانهای امام خمینی» بودند. مواردی از این دست را میتوان وجه افتراق اعضای جبهه «گذارطلبان» دانست. [۱۸]
جبهه «سرنگونیطلبان» یا «انقلابطلبان»
وجه اشتراک جبهه «سرنگونیطلبان» یا «انقلابطلبان»، از این قرار است که:
۱- «گذار» را غیرعملی و ناممکن میپندارد. به این دلیل که «گذار» مستلزم مشارکت عناصری از درون جمهوری اسلامی است.
۲- محتمل میدانند که پروژه «گذار»، «فریب» یا «بازی جدید» جمهوری اسلامی برای خرید زمان بیشتر باشد.
۳- هزینه انقلاب نکردن را بیش از هزینه انقلاب میدانند و معتقدند که تداوم حیات جمهوری اسلامی، چیزی از ایران باقی نخواهد گذاشت.
۴- استقرار یک نظام جدید را چاره کار ایران میدانند.
در اینجا نیز با طیف متنوعی از نیروهای سیاسی مواجه هستیم: از یک سو جمهوریخواهانی مانند شیرین عبادی، کامران متین، آرش جودکی، و از سوی دیگر، پادشاهیخواهانی اعم از مشروطهطلب و سلطنتطلب نیز، شاخه اصلی و پیشتاز این جبهه سیاسی محسوب میشوند. حتا به تفصیلی که در یادداشت پیشینام توضیح دادم، جمعی از اعضای سازمانها و احزاب چپ، در گردهمایی پادشاهیخواهان در مونیخ (۴ مردادماه / ۲۶ جولای ۲۰۲۵) شرکت کردند تا در یک اقدام نمادین، تغییر مواضعشان را نسبت به تفکرات ۵۷ نشان دهند. بیتردید سازمان مجاهدین هم میتوان یکی از اعضای این جبهه دانست.
موازنه نیروهای سیاسی
زوال جبهه «اصلاحطلبان سابق» ناشی از ناتوانی ایشان در «موازنه سیاسی» با جبهه «اصولگرایان سابق» بود. بدینسان، واگرایی فزاینده و زوال جبهه «اصلاحطلبان سابق» را باید نتیجه ۴۷ سال ناکامی ایشان در رقابت، مصالحه، کشمکش و زورآزمایی با جبهه «اصولگرایان سابق» دانست.
به اعتبار آنچه سخن رفت، آنچه به عنوان «موازنه نیروهای سیاسی» در سه جبهه جریان دارند، به شرح زیر است:
۱- مراد جبهه «تداومطلبان» از «موازنه نیروهای سیاسی»، در درون جبهه، رقابت و زورآزمایی میان خودشان در تسخیر کرسی رهبری است. مانند رقابت «حزب کارگزاران» با «جبهه پایداری» و رقابت این دو، یا سایر اعضای جبهه «تداومطلبان». در بیرون جبهه، «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»، رقبای خطرناکی محسوب میشوند و «تداومطلبان» بیمناکاند که حذف یا تضعیف اصل «ولایت فقیه»، منجر به فروپاشی اساس جمهوری اسلامی شده و متعاقبا، ایشان را برای همیشه از صحنه سیاسی حذف کند. جنگ قدرت «تداومطلبان»، ماجرایی در «بالا» و میان بازیگران همیشگی قدرت، و در درون و نظام حکمرانی است و به نتیجه رسیدن آن، نیازمند به خدمت گرفتن مردم کوچه و بازار و کسب توافق «عوام» نیست.
۲- تلقی جبهه «گذارطلبان» از «موازنه نیروهای سیاسی»، در درون جبهه، رقابت و وزنکشی میان دو جریان عمده است: کشمکش میان آنانکه مقصودشان از پدیده «گذار»، گذار از جمهوری اسلامی به یک ساختار دموکراتیک معمول است، با آنانکه مقوله «گذار» را گذار از یک جمهوری اسلامی کهنه، به یک جمهوری اسلامی نوین با تعاریف نامشخص تصور میکنند و همچنان خواهان پیوند دین و سیاست هستند (مانند روشنفکران دینی). در بیرون جبهه «گذارطلبان»، «موازنه نیروهای سیاسی»، عمدتا به معنای رقابت با جبهه «تداومطلبان» فهمیده میشود. برخلاف «تداومطلبان»، «گذارطلبان» نیروهایی خارج از دایره قدرت و بیرون نظام حکمرانی هستند و مردم عادی جامعه و نخبگان، عمدهترین منبع اقتدارشان است.
۳- در جبهه «سرنگونیطلبان»، «موازنه نیروهای سیاسی» معنای دیگری دارد. در درون، طرفداران سلطنت مطلقه، پادشاهیخواهان مشروطه، مجاهدین و جمهوریخواهان، در رقابت با یکدیگرند. در بیرون، زورآزمایی با نظام جمهوری اسلامی و جبهه «تداومطلبان» در جریان است. «سرنگونیطلبان» نیز کنشگرانی خارج از دایره قدرت و بیرون از نظام حکمرانی هستند
| آرایش جدید نیروهای سیاسی در ایران منبع: یادداشت شهرام اتفاق در رسانه ایران امروز |
| جبهه | عنصر وحدتبخش | اختلاف درونی | برخی اعضای جبهه |
|---|---|---|---|
| تداومطلبان | اصل ولایت فقیه و تداوم پیوند دین با سیاست | چه کسی جانشین رهبر باشد؟ روحانی یا کاندیدای جبهه پایداری یا ... | حزب کارگزاران سازندگی، جبهه پایداری، برخی از روزنهگشایان، برخی از چپهای محورمقاومتی (علیزاده و غیره) و ... |
| گذارطلبان | حذف ولایت فقیه | نظام مطلوب آینده کدام است؟ | موسوی، تاجزاده، علمداری، کار، قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی، کدیور، برخی از روشنفکران دینی و ... |
| سرنگونیطلبان | سرنگونی جمهوری اسلامی | نظام مطلوب آینده کدام است؟ | پادشاهیخواهان مشروطه، جمهوریخواهان، سلطنتطلبان، مجاهدین، برخی از جریانهای چپ و ... |
تذکر
این بحث را در یادداشتهای دیگری همچنان ادامه خواهم داد. اما جا دارد که بار دیگر تأکید کنم که دستور کار این نوشته، دفاع یا رد نظرات و دیدگاههای جبهههای سیاسی معرفی شده نیست؛ بلکه صرفا کوشش شده تا وجود و موقعیت این سه جبهه و تمایزات میان آنها نمایان و آشکار شود.
————————
برخی از منابع و مراجع
[۱] اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران
[۲] زوال اصلاحطلبان را پیشتر، در این دو نوشته پیشبینی کرده بودم:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در ایران به بنبست رسیده است؟
اتفاق، شهرام (۱۴۰۳) «اصلاحطلبان» علیه «اصلاحطلبی»
[۳] «شمخانی – روحانی» و هواپیمای اوکراینی
[۴] تهدید حسامالدین آشنا
[۵] انتشار فیلم عروسی خانواده شمخانی
[۶] انتقاد از ظریف بابت اسنپ بک
[۷] ظریف – لاوروف – اسنپبک
[۸] علی اکبر صالحی چگونه ادعای ظریف را رد میکند
[۹] انتقاد قالیباف از ظریف و روحانی بابت ضدیت با روسیه
[۱۰] انتقاد سیف از روحانی بابت حیف و میل منابع طلای کشور
[۱۱] اعترافات دیرهنگام عیسی کلانتری درباره مافیای آب
[۱۲] عیسی کلانتری: رفسنجانی فکر میکرد آبهای زیرزمینی تمامی ندارد!
[۱۳] نفتکشهای شمخانی از زبان امیر حسین ثابتی نماینده مجلس
[۱۴] طعنه یحیی رحیم صفوی به مرگ رفسنجانی در استخر
[۱۵] انتشار تصاویر دختر رحیم صفوی در خارج از کشور
[۱۶] بیانیه بیش از ۸۰۰ نفر در دفاع از طرح موسوی
[۱۷] بیانیه ۱۷ نفر
[۱۸] ایده کدیور برای مدیریت رفرادوم و انتخابات
■ سلام جناب اتفاق
مقالهی جنابعالی به روی نخبگان و بازیگران سیاسی که مملکت را ملک طلق خود میدانند، متمرکز است و نقش نیروهای اجتماعی و جنبشهای مردمی را در تحولات سیاسی نادیده میگیرد.
همچنین به نقش نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z بی توجه است.
در ضمن با توجه به کثیرالملله بودن ایران، وزن ملت های مختلف ساکن در آن و خواستهای آنها را ، نادیده میگیرد.
همچنین جنبشهای کارگری و نقش زنان و اقلیتهای مذهبی را به عنوان نیروهای موثر در جامعه به کل فراموش می کند.
با سپاس نقیبی
■ سلام و درود جناب نقیبی عزیز
اعضای جبهه «تداومطلبان»، عمدتا متمرکز بر توافقات پنهانی در داخل ساختار قدرت، در آن «بالا» هستند و اتکای کمتری به «پایین» دارند.
اما منبع قدرت دو جبهه «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»، مردم عادی و نیروهای سیاسی خارج از قدرت (اعم از نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z وهمچنین جنبشهای کارگری، زنان، اقلیتهای مذهبی، اقوام، به همراه احزاب و تشکلهای بیرون حکومت و ...) هستند و به «پایین» اتکا دارند.
به زبان ساده، مثلا یک جوان نسل z در زیر مجموعه یکی از سه جبهه زیر قرار میگیرد. اما نظراتش در جبهه «تداومطلبان» اهمیت کمتری خواهد داشت. درحالیکه نظرات و پشتیبانیاش در جبهه «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» بسیار مهم است.
بنابراین، «تداومطلبان» حداکثر هر چهارسال یکبار در هنگام رایگیری به مردم نیاز دارند، درحالیکه به ثمر رسیدن پروژههای «گذارطلبان» یا «سرنگونیطلبان»، بدون مشارکت فعال و درازمدت مردم عادی و نیروهای سیاسی خارج از قدرت (اعم از نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z وهمچنین جنبشهای کارگری، زنان، اقلیتهای مذهبی، اقوام، به همراه احزاب و تشکلهای بیرون حکومت و ...) به ثمر نخواهد رسید.
ممنون از دقت نظر شما - شهرام اتفاق
■ سلام مجدد جناب اتفاق
با سپاس از تحلیل تان درباره جبهه های سیاسی و پاسخ به نقد وارد شده. با این حال ، به نظرم پاسخ جنابعالی همچنان بر نقش نخبگان و بازیگران سیاسی متمرکز است و ساختار جنبش های اجتماعی را به عنوان نیروهای مستقل و اثرگذار نادیده میگیرد. بر همین اساس به نظرم چند نکته قابل تأمل است.
اولا) جبههها به طور یکسان از نیروهای اجتماعی بهره نمیبرند. درست است که گذارطلبان و سرنگونی طلبان متکی به مردم هستند ، اما این اتکا به معنای یکسان پنداری خواسته های جنبش های اجتماعی با برنامههای این جبهه ها نیست. به عنوان مثال جنبش زنان در زن ، زندگی ، آزادی و یا جنبش کارگران ، بازنشستگان و فرهنگیان و یا جنبش های دانشجویی و یا اقلیتهای قومی ، اهدافی فراتر یا متفاوت تر از جبهه های سیاسی مورد اشاره جنابعالی دارند و صرفاً در قالب این جبهه ها قابل تحلیل نیستند.
ثانیا) نیروهای اجتماعی میتوانند خود به بازیگران مستقل تبدیل شوند. باز به عنوان نمونه تحولات اخیر در جنبش زن ، زندگی ، آزادی نشان داد که جنبش های مردمی مسیر خود را میروند و حتی میتوانند جهت دهنده یا تغییر دهنده ی موازنه بین جبهههای سیاسی باشند. به عبارتی دیگر ، ممکن است این جبهه ها مجبور به پاسخگویی به خواسته های نیروهای اجتماعی شوند ، نه صرفاً هدایت کننده ی آنها.
ثالثا) با در نظر گرفتن اینکه ، ایران کشوری چند ملیتی است و خواست های مناطق مختلف مانند بلوچستان ، کردستان ، آذربایجان و … میتواند ساختار قدرت را در سطح محلی و یا ملی تحت تأثیر قرار دهد. این موضوع میتواند هم بر جبهه ی تداوم طلبان فشار وارد کند و هم بر دو جبهه دیگر تأثیر بگذارد.
رابعاً) امروز دیگر کسی نمی تواند مدعی شود که نسل جوان و نسل Z فقط حامی هست ، بلکه آنها امروز تبدیل به بازیگر شده اند. جوانان امروز هیچ شباهتی به جوانان 57 ندارند. آنها پشتیبان جبههها نیستند هرچند شاید در بخش هایی خواسته های آنها با خواسته های جنبش ها همسویی داشته باشد. آنها اشکال جدیدی از کنشگری مثل فعالیت در فضای مجازی و جنبشهای خودجوش و مواردی از این دست ایجاد می کنند که در چارچوب جبهههای موجود نمی گنجد.
خامسأ) به نظرم شاید بتوان در بخش سوم مقاله ی تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران ، به این موارد نگاه ویژه تری انداخت. شاید بتوانید در بخش سوم همین مقاله ، تحلیل را از حالت بالا به پایین خارج نموده و ساختار قدرت و جامعه را بهتر نشان دهید.
من ضمن پذیرش بخشی هایی از تحلیل جنابعالی ، بر اهمیت نیروهای اجتماعی به عنوان بازیگران مستقل تأکید مجدد دارم و معتقد هستم که تحلیل سیاسی امروز ایران ، بدون توجه به این نیروها ناقص خواهد بود.
با سپاس - نقیبی
■ آقای نقیبی عزیز
۱ - شما معتقد هستید که «نیروهای اجتماعی میتوانند خود به بازیگران مستقل تبدیل شوند.» خب در این مورد اختلافی با هم نداریم. مگر جبهه «گذارطلبان» متشکل از نیروهای اجتماعی مستقل نبوده؟ موسوی و آن ۱۷ نفر که ایده «گذار» را مطرح کردند، افرادی «مستقل» بودند که راهکاری روی میز گذاشتند و عدهای هم از ایده آنها حمایت کردند.
بنابراین، اگر سایر نیروها (اعم از زنان، کارگران، بازنشستگان و فرهنگیان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و ...) راهکار جدیدی فراتر از ایدههای این سه جبهه دارند، میتوانند آن را مطرح کنند و ما نیز آن را به عنوان یک جبهه جدید در سپهر سیاسی ایران شناسایی خواهیم کرد.
۲ - آنچه معمولا در این جبههها مورد بحث و وفاق قرار میگیرد، جزئیات خواستههای اعضا نیست. بلکه یک خواسته منفرد کلی و مشترک است: مثل توافق جمعی درباره حاکمیت صندوق رای. در نتیجه، تکلیف مطالبات احزاب، نیروهای مستقل، زنان، کارگران، بازنشستگان و فرهنگیان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و غیره را صندوق رای معلوم خواهد ساخت.
شهرام تفاق
■ با درود. هرچند بررسی خوبی از آرایش نیروهای سیاسی کشور انجام گرفته، اما خواستم نکتهای از قلم افتاده را به نگارندهٔ مقاله یادآوری کنم و آن، اشاره به بخش نیروهای چپِ مقاومتی و خاستگاه حزبی برخی از آنهاست. نگارندهٔ محترم در این رابطه مینویسد: «شاخهای از طرفداران حزب توده اعم از طرفداران فعلی حزب یا توابها...».
میخواهم مطرح کنم که از اعضای حزب توده، هیچ فردی دارای دیدگاهِ محورِ مقاومتی نیست. افرادی که خود را از حزب توده میدانند، در واقع از هواداران یا اعضای «تشکیلات راه توده» هستند که تشکیلاتی بیگانه با حزب توده است. این تشکیلات، متشکل از برخی افراد اخراج شده یا جداشده از حزب توده میباشد.
نویسندهٔ مقاله مطرح کرده است که در آینده باز هم به این موضوع خواهد پرداخت. پیشنهاد می شود جناب اتفاق به این موضوع توجه کنند و در نوشتهٔ آینده، این مسئله به درستی در نظر گرفته و تصحیح شود.
نادر هژبری
■ با تشکر از جناب اتفاق برای مقاله ارزندهاشان.
نکته من تا اندازهای در امتداد اظهار نظر جناب نقیبی و پاسخ شما به اظهار نظر ایشان است.
دسته بندی سه گانه شما «تداومطلبان»، «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» در نگاه نخست تصویری گویا از جابهجاییهای سیاسی امروز ایران به دست میدهد. این تصویر، بهویژه در ثبت شکافهای درون نخبگانی و همگراییهای جدید میان نیروهای پیشتر متخاصم، واجد ارزش توصیفی بالاست. با اینحال، پرسش اساسی آن است که آیا این نوع تحلیل، فراتر از توصیف سیاسی، از استحکام نظری و دستگاه تحلیلی تبیینگر برخوردار است یا نه؟ نکته من آنست که بدون پیوند دادن این آرایش جدید به نظریههای دولت، جامعه و تحول سیاسی، چنین تحلیلی در سطح «نقشهی نخبگان» باقی میماند و از توضیح ریشههای بحران بازمیماند. توضیح آنکه:
در سنت کلاسیک علم سیاست، بهویژه در نظریهی Samuel P. Huntington، بیثباتی سیاسی نه محصول فقر یا توطئه، بلکه نتیجهی مدرنیزاسیون نامتوازن است؛ وضعیتی که در آن بسیج اجتماعی با سرعتی بسیار بیشتر از ظرفیت نهادهای سیاسی برای جذب، نمایندگی و تنظیم مطالبات رشد میکند. هانتینگتون تأکید میکند که مسئلهی اصلی جوامع در حال گذار، «توسعه» نیست، بلکه نظم سیاسی است؛ و فقدان نهادهای کارآمد، به فروپاشی اقتدار و تشدید تعارض میانجامد. اگر این چارچوب را مبنا قرار دهیم، آرایش جدید نیروهای سیاسی در ایران را نباید صرفاً حاصل تغییر مواضع افراد و گروهها، بلکه واکنشی به شکاف فزایندهی میان دولت و جامعه دانست؛ شکافی که در آن نیروهای اجتماعی بسیجشده راهی برای نمایندگی نهادی نمییابند و به اشکال متعارض کنش سیاسی روی میآورند.
جبههی موسوم به «تداومطلبان» را میتوان نمایندهی نهادهای تثبیتشدهی قدرت دانست که بر بقای ساختار ولایت فقیه بهعنوان هستهی نظم سیاسی تأکید دارند. اختلافات درونی این جبهه، برخلاف ظاهر پرتنش آن، عمدتاً بر سر توزیع قدرت در رأس هرم است: جانشینی رهبری، توازن میان نهادهای امنیتی، بوروکراتیک و سیاسی، و سهمخواهی از منابع اقتدار. از دیدگاه نظری، این منازعات نشانهی پویایی سیاسی نیست، بلکه علامت فرسایش نهادی است. همان گونه که هانتینگتون هشدار میدهد، وقتی نهادها قادر به تولید منافع عمومی نباشند، رقابت سیاسی به جنگ درون نخبگانی تقلیل مییابد (اخیر پزشکیان گفت بود نگران بوده اتفاقی برای خامنه ای بیفتد، در جنگ ترور یا کشته شود، و نیرو های داخل نظام بجان هم بیفتند). در این وضعیت، مردم نه منبع مشروعیت، بلکه ابزار یا مزاحم تلقی میشوند. به همین دلیل، سیاست «تداومطلبان» اساساً سیاستی در بالا و درون دولت است، نه سیاستی اجتماعی.
«گذارطلبان» را میتوان محصول مستقیم شکست اصلاحات در جذب و نمایندگی نیروهای اجتماعی دانست. این نیروها به این جمعبندی رسیدهاند که نظام سیاسی موجود از نظر نهادی اصلاحناپذیر است و تنها راه، گذار کنترلشده از طریق رفراندوم و مجلس مؤسسان است.با اینحال، ضعف اصلی این جبهه نه در نیت، بلکه در ابهام نظری و اجتماعی آن است. روشن نیست این نیروها نمایندهی کدام طبقات اجتماعیاند، چه نوع نظم اقتصادی–سیاسیای را مطلوب میدانند و نسبتشان با مسئلهی دین، دولت و ملت چیست. از منظر نظریههای گذار، «گذار» بدون ائتلاف اجتماعی مشخص و نهادهای جایگزین، بیش از آنکه پروژهای سیاسی باشد، به آرزو بدل میشود.
جبههی «سرنگونی طلبان یا براندازان» بر این باور است که هزینهی انقلاب کمتر از هزینهی تداوم وضع موجود است. این دیدگاه، هرچند از خشم اجتماعی و تجربهی انسداد سیاسی تغذیه میکند، اما اغلب از تحلیل دقیق دولت غافل میماند. در نظریهی انقلاب اجتماعیِ Theda Skocpol، انقلاب نه با اراده، بلکه با فروپاشی ظرفیت دولت ممکن میشود. همچنین در نظریهی کنش جمعی و منازعهی سیاسیِ Charles Tilly، بسیج موفق مستلزم سازمان، منابع و فرصتهای سیاسی است. نادیدهگرفتن این شروط، گفتمان سرنگونی یا براندازی را به نوعی ارادهگرایی سیاسی تقلیل میدهد که که تبیین کننده نیست.
بنابراین بنظر من تحلیل با ارزش جنابعالی در این مرحله (البته گفته اید آنرا تکمیل خواهید کرد) علیرغم دقت در توصیف، از چند ضعف بنیادین رنج میبرد: فقدان ارتباط گروه های سیاسی یاد شده با طبقات اجتماعی و اقتصادی در تحلیل؛ ابهام در و نپرداختن به گفتمانهای مسلط هر جبهه؛ خلط مفهومی گذار و انقلاب؛ تقلیل سیاست به منازعهی نخبگان و غیبت جامعه در منازعات (الیت) نخبگان سیاسی. آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه صرفاً تغییر آرایش نیروهای سیاسی، بلکه بحران نظم سیاسی است؛ بحرانی که بدون تحلیل دولت–جامعه، نهادسازی و بسیج اجتماعی قابل فهم نیست. اگر تحلیلهای سیاسی از سطح توصیف عبور نکنند و به این لایههای عمیقتر نپردازند، میتوانند واقعیت پیچیدهی جامعهی ایران را به رقابتهای نخبگانی فرو کاهند.
ارادتمند- خسرو
■ سلام مجدد
ضمن همسویی با بخشیهایی از تحلیل جناب اتفاق و همچنین جناب خسرو بایستی عرض کنم، من هدفم کنار گذاشتن تحلیل جبههای آقای اتفاق نیست، بلکه به نظرم تحلیل ایشان را بایستی با لایه تحلیل نیروهای اجتماعی تکمیلترش کرد. شاید بهتر باشد در جدول پایانی مقالهی جناب اتفاق ، ستونی با عنوان نیروهای اجتماعی اثرگذار بیرونی اضافه شود که نشان دهد هر جبهه چگونه با این نیروها مواجه است یا از آنها تأثیر میپذیرد. به این ترتیب ، تحلیل از حالت صرفا نخبگان سیاسی خارج شده و تاثیر بین جامعه و ساختار قدرت را بهتر نشان می دهد.
با سپاس - نقیبی
■ نادر هژبری عزیز
من برای پژوهش در باب نکته شما، به دو تا کانال تلگرامی «حزب توده» و همچنین «راه توده» مراجعه کردم و به مطالعه برخی پیامها پرداختم. مثلا در کانال تلگرامی «حزب توده» نام فلسطین ۲۱۱ بار نام اسرائیل ۳۶۴ بار واژه امپریالیسم ۵۴۴ بار و واژه حجاب ۹۰ بار در کانال تلگرامی حزب توده به آدرس زیر تکرار شده است: https://t.me/tudehpartyirandotorg
در کانال تلگرامی راه توده نیز تقریبا اوضاع به همین منوال بود. https://t.me/rahetudeh
گمان میکنم که به هر حال حجم توجه به موضوع اسرائیل و فلسطین و امپریالیسم، در هر دو کانال، بسیار بیش از توجه به مسائل و معضلات داخل کشور باشد. اما محتمل است که من بر خطا باشم.
در عین حال، حسب فرمایش شما میکوشم تا در تحلیلهای بعدی خودم، اطلاعات بیشتری گردآوری کنم و با دقت بیشتری به تفکیک «حزب توده» و «راه توده» بپردازم. لطفا شما هم محبت بفرمایید و فکتهایی از هر دو بخش حزب را در اختیار ما بگذارید تا به تحلیل مستدل ما کمک کند و مددکار ما باشد.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ خسرو عزیز
۱) یک وجه مشترک در نگاه شما و آقای نقیبی به موضوع وجود دارد. آن وجه مشترک این است که چرا درباره بقیه ظرفیتهای اجتماعی صحبت نشده است؟ واقعیت امر از این قرار است که خارج از این سه جبهه سیاسی، ظرفیتهای بالقوه دیگری هم وجود دارد:
فرض کنیم که فردا صبح با یک کودتا مواجهه شویم. کودتایی توسط افراد گمنام از درون ساختار قدرت برای تثبیت یا برعکس برای تغییر جمهوری اسلامی. یا فرض کنیم که از فردا صبح یک جنبش اعتراضی جدید حول مسائل اقتصادی یا غیره در کشور شکل بگیرد. جنبشی که مانند جنبش زن زندگی آزادی، فاقد رهبری باشد. یا فرض کنیم که اعتصابات سراسری رخ بدهد. اعتصاباتی که از یک صنف یا یک بازار در فلان شهر کوچک شروع میشود و بدون رهبری یا سازماندهی مشخص، سراسر کشور را درمینوردد.
چرا این موارد در تحلیل من دیده نشده است؟ مقدمتا به این دلیل که شناسایی آن مستلزم تولد و تجلی آن است. این جریانهای فکری و سیاسی پس از ظهورشان شناسنامهدار میشوند. بنابراین، آیا میتوانیم احتمال یا نقشآفرینی اینگونه حرکتهای سیاسی و اجتماعی را در سپهر سیاسی ایران دست کم بگیریم؟ به هیچ وجه.
۲) من معتقدم و این را به صراحت گفتهام که طی ۴۶ سال گذشته، دستاوردهای مقاومت مدنی و جنبشهای اجتماعی از «پایین» بسیار چشمگیرتر از دستاوردهای ناشی از چانهزنی برگزیدگان سیاسی در «بالا» بوده است. [1] پیروزی جنبش زن زندگی آزادی برای دستیابی به «پوشش اختیاری» یک نمونه بارز آن است. بنابراین شانس موفقیتهای «پایین» همچنان بیش از «بالا»ست.
۲) یک نکته خاص در بحث شما مطرح است و آن عبارت است از ضرورت کندوکاو درباره پایگاه طبقاتی و اجتماعی و گفتمانهای مسلط هر جبهه. با شما موافقم و لازم است تا درباره آن بیشتر بیاندیشیم.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
[1] بنگرید به: https://youtu.be/KatGahxzVPM
■ آقای نقیبی عزیز
در پاسخ به پیشنهاد گرانقدر شما و خسرو عزیز، حتما سطر و ستونهای جدول را تکمیل خواهم کرد تا این سوءتفاهم مهم برطرف شود.
سپاس فراوان - شهرام اتفاق
■ جناب شهرام اتفاق - خیلی ممنون از روشنگریهای اموزنده و جناح بندیهای مفید شما. متاسفانه مشکلات ما که علت عقب ماندگیهای ماست ریشههای ابتدائیتر و عمیقتری دارد که کمتر به آن ها پرداخته شده و میشود. به اعتقاد من عامل اصلی و ازلی ما حکومتهای مادامالعمری ماست. که ریشه اصلی آن هم در فرهنگ ماست. در اجتماع ما اکثر قاطعی فقط ایده سیاسی و اجتماعی خود را باور دارند و تحمل تفکر دیگری را ندارند. یا به عبارتی انگیزه و عادت زیاده خواهی آنهم فقط برای خود در محدوده اجتماعی دارند. و بعلت همین نوع تفکر و زبادهخواهی و انحصارطلبی است که از آنچه حق و شایسته خودمان هم هست محروم بودن و هستیم.
سلطنتطلب زمان شاه مخالفان را تودهای و کمونیست و نسل امروزشان تربی بالتری کرده و امروز او را یا پنجاه هفتی یا چپول یا عقب مانده و احمق مذهبی مینامند. فقاهتطلبان مخالفشان را مرتد، و مهدورالدم و نوکر و جاسوس امریکا و اسرائیل مینامد - چپیها بقیه را امپریالیستی و...، که شاید ریشه اصلی و دلیل تداوم حکومت مادام العمری همین باشد.
البته این خود بزرگ بینی و یا عدم تحمل عقیده دیگری شاید تا حدی در ذات بشر البته در شدت و حدت و ملایمتی وجود دارد. اما متاسفانه ما فرهنگ «همریستی مسالمتآمیز» نداریم و متاسفانه فرهنگ اکثریت ما «همزیستی ستیزآمیر» است)
البته هیچ حکومتی نمیتواند تمام یک جامعه یا ملت را راضی نگه دارد، چون اقشار جامه منافع و تفکر واحدی ندارند و چه بسا که در تضاد منافع هم هستند.
و بهمین دلیل هم جوامع پیشرفته از دویست و اندی سال پیش متوجه این مورد مهم شده و به همه عقاید معتبر ابراز وجود نوبتی دادهاند. در حکومتهای دورهای هر از چهار پنجسال در انتخاباتی گروهی برنده و گروهی بازنده میشوند بنابراین گروهی راضی و گروهی ناراضی میشوند، اما برای دوره محدودی و نه سی چهل پنجاه سال.
در انتخابات چهار یا پنج سال بعدی ممکن است راضی های قبلی ناراضی و ناراضیها راضی شوند. و همچنین هیچ حاکمی بعد از دو دوره اجازه ورود سه باره را ندارد. این تسلسل و توازنی است که این جوامع را پایدار نگه داشته و میدارد. در حکومت ها ی مادام العمری، برندگان که راضی ها هستند برای مدت نامحدود سی چهل سال هر روز هم قویتر و ناراضی ها هم ضعیفتر میشوند که نُرم و روندی طبیعی بوده و خواهد بود تا که کارد به استخوان اقلیت ناراضی رسیده وشورش وانقلاب شود.
در حکومت های مادام العمر حتی اگر حاکم هم شخصی صالح و پرهیزگار هم باشد به دلیل فشار منافع داخلی و خارجی (بیشتر داخلی) به بیراهه کشیده میشود چون «ادمیزاد ظرفیت قدرت بلامنازع آنهم در زمان نا محدود را ندارد»، ولی در حکومت دوره ای این فرصت برای بیراه کشیدن شدن حاکم بسیار محدود تر است - ناگفته نماند که تغییر این پارادیم ساده نیست و چه بسا که به نسل بعدی یا حتی بیشتر بیانجامد.
متاسفانه این تفکر هنور در بیشتر روشنفکران، تحلیل گران و نویسندگان ما مورد توجه قرار نگرفته و مثل تابوئی میماند که حتی در نفی و مضار آن هم پرهیز میشود. در پایان، گرچه روشنگری ها ی اموزنده و عبرت انگیز باعث فهم و ادراک بیشتر و بالاتری هستند ولی مصداق سروده سعدی «خواجه در بند نقش ایوان است» میباشند.
با احترام، کاوه
■ جناب کاوه عزیز
گمان میکنم که باید فهم و دانستههای خودمان را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم و هر چه بیشتر درباره آنها گفتگو کنیم تا راهی برای حل مشکلاتمان پیدا کنیم. ممنون از توجهتان.
سپاسگزارم. شهرام اتفاق
■ جناب اتفاق با تشکر از توجهی که به اظهار نظرها داشته اید. احتمالا نتوانسته ام منظور خود را در کامنت قبلی به روشنی بیان کنم. منظور من آن بود که تقسم بندیهای سیاسی اگر بدون توجه به ارتباط این جبهه ها یا تشکل های سیاسی با لایه های زیرینی اجتماعی، که این گروه های سیاسی آنها را نمایندگی میکنند، و وابستگیهای اقتصادی آنها انجام گیرد میتواند پیچیدگیهای اجتماعی و نظام سیاسی ایران را نادیده گرفته آنرا به سطح رقابتهای نخبگان سیاسی تقلیل دهد. برای احتراز از این اشتباه ناخواسته لازم است تحلیل های خود را در چارچوب های نظری شناخته شده و پذیرفته شده انجام دهیم تا تصویر روشنتری از تحولات سیاسی به دست آید. برای مثال در نظریه ساموئل هانتینگتون موتور اصلی انقلابهای اجتماعی-سیاسی شکاف میان دولتِ (یا در واقع نظام سیاسی حاکم) منجمد و جامعهی بسیجشده و آماده خیزش های انقلابی است. بر اساس نظریه های جک گلداستون نیروهایی که به این موتور شتاب می دهند بحران معیشت و بحران مشروعیت نظام حاکم است. تدا اسکاچیل می گوید آنچه نتیجه این تحولات را تعیین میکند رفتار نخبگان سیاسی و توانمندی یا انسجام دولت (یا بر عکس ناتوانی) او در مدیریت اوضاع و به عبارت دیگر فروپاشی امور از هم است. چارلز تیلی هم عامل نهایی موفقیت یا شکست انقلابیون را در سازمانیابی اجتماعی میداند. هنگامی که به این نظری ها توجه میکنیم متوجه میشویم که تغییر و تحولاتی که در روابط جبهه های سیاسی مشاهده میشوند، که جنابعالی در مقاله خود بخوبی خطوط کلی آنرا تصویر کرده اید، در واقع واکنشهای متفاوت آنها به همین دینامیک یا پویائیهای اجتماعی-سیاسی در جامعه هستند.
از آنجا که هر جامعه ویژگیهای خاص خود را دارد که ممکن است در نظریه های کلی مشخص نباشد یک راه درک بهتر این پویائیهای اجتماعی-سیاسی جوامع بررسی آنها در سناریوهای جایگزین است. مثلا با در نظر گرفتن تقسیم بندی جنابعالی میتوانیم این سئوال را در نظر گرفت که حال که دولت، به دلایل مختلف (از جمله بحران مالی و مشروعیت نظام سیاسی)، دچار فرسایش اقتدار شده است و نمیتواند برنامه های اقتصادی-اجتماعی خود را اجرا کند آیا کاسبان تحریم (اولیگارشها یا مافیاهای مالی-نظامی) که منطقی است تصور کنیم از استمرار طلبان حمایت میکنند در برابر گسترش اعتراضهای طبقات متوسط و کارگران و مزد بگیران که در بحران اقتصادی شاهد بدتر شدن وضعشان زندگی و ناتوانی دولت در کنترل اوضاع هستند:
۱) همچنان از نظام سیاسی حمایت کرده و مانع تغییرات ساختاری خواهند شد یا ۲) بر نظام سیاسی فشار خواهند آورد برای جلوگیری از انقلاب به مردم امتیاز داده و عقب نشینی کند (نظریه عجم اوغلو و رابینسون).
در سناریو اول، ممکن است رژیم به حیاتش ادامه دهد اما مشروعیت و کارآمدیاش فرسایش مییابد. زیرا جامعه ناراضی اما پراکنده است و نخبگان شکاف دارند، اما به فروپاشی نمیرسند. میتوان تصور کرد در این حالت مثلا شاخصهای عینی اقتصادی تورم مزمن بالای 40–50٪ ادامه یافته سقوط تدریجی ارزش پول ملی تعلیق سرمایهگذاری و فرار سرمایه افزایش اقتصاد غیررسمی و دلاریزهشدن تداوم یابد. از سوی دیگر اعتراضات مقطعی و صنفی (بازار، معلمان، بازنشستگان) افزایش یافته و مشارکت سیاسی کاهش پیدا کند. مهاجرت نخبگان گسترش یافته و به دلیل بیاعتمادی و بیتفاوتی سیاسی بدنه میلیونی مردم علیرغم سرکوب های کنترلشده انسجام نیروهای امنیتی حفظ شود. در نتیجه شاهد فرسایش قدرت رژیم سیاسی ، اما عدم تغییرات ساختاری باشیم.
در سناریو دوم میتوان گذار کنترل شده از بالا را در نظر گرفت. در این سناریو نخبگان سیاسی-نظامی برای جلوگیری از فروپاشی به توافقی حداقلی برای انجام اصلاحات ساختاری می رسند (به پیشنهاد اخیر محمد خاتمی توجه شود). این اصلاحات میتواند تلاش برای بازسازی مشروعیت نظام تلقی شود. در این سناریو ممکن است با تنش زدایی از روابط خارجی، مهار نسبی تورم، تزریق منابع ارزی آزاد شده برای افزایش مخارج جاری و عمرانی دولت رونق اقتصادی آرامسازی جامعه، باز شدن محدود فضا برای سرمایهگذاری ا یک سو و اصلاحات اجتماعی مانند آزادی برخی زندانیان سیاسی، کاهش نظارتهای استصوابی برای افزایش نسبی مشارکت انتخاباتی، کاهش، کاهش سختگیریها در پوشش زنان و فعالیتهای دانشجویی و غیره و حتی تغییراتی در چهرههای امنیتی–سیاسی اتجام شود. البته شرط تحقق این سناریو حفظ وحدت نسبی در رأس قدرت و عدم ورود شوکهای خارجی یا اقتصادی خواهد بود. از سوی دیگر فقدان اعتماد اجتماعی و سیاسی میتواند علیرغم تلاش اصلاح طلبان موجب شکست گذار شود.
سناریو سومی هم قابل تصوراست که در آن فرسایش مشروعیت (Legitimacy) و آمریت (Authority) رژیم سیاسی میتواند به بحران اجتماعی سیاسی و نهایتا انقلابی ناگهانی منتهی شود. یعنی اصلاحات دیر شده باشد. این وضعیت برای مثال ممکن است هنگامی پیش آید که دولت دچار ناتوانی در اعمال اقتدار شود. بحران اقتصادی یا جنگ شوک ایجاد کرده و جامعه را از کنترل نخبگان خارج کند. در بعد اقتصادی فروپاشی پول ملی همراه با ناتوانی دولت در پرداخت حقوق و کمبود کالاهای اساسی به اعتصابات سراسری (نفت، حملونقل، بازار) دامن زده و شرایطی ذهنی جامعه را برای انقلاب آماده کند. در نتیجه اعتراضات میلیونی و پیوسته برا افتاده و شرایطی پیش آید که در آن طبقه متوسط و فرودستان تنها راه نجات خود را براندازی رژیم سیاسی بیابند. در این حالت شوراها یا شبکههای خود سازمان یافته ایجاد شده و شعارهای مردم رادیکالتر می شود. بین نیروهای امنیتی شکاف ایجاد شده نیروهای سرکوب از اجرای دستورات فرماندهان خود امتناع میکنند. سرانجام با گسترش اعتراضات نظام سیاسی سقوط میکند.
بنابراین تعیین خطوط کلی جناح های سیاسی هنگامی دانش ما نسبت به تحولات اجتماعی سیاسی را عمیقتر می کند که با اتصال این جناحهای سیاسی به عقبه اجتماعی-اقتصادی آنها و با تحلیل رفتار آنها در مقابل تحولات برونزا (مانند روابط بین المللی یا تحریم های اقتصادی و غیره) و نیز تعامل آنها با یکدیگر پیشران های تحولات اجتماعی سیاسی را مشخص کرده و تصویر روشنی از پویائیهای نظام اجتماعی-سیاسی ارائه دهیم. البته برای نمایش صحیح این پویائیها نیاز به تئوریهای پذیرفته شده تحولات اجتماعی سیاسی و بکار گیری ابزار پیشرفته تحلیلی (نظیر مدل سازیهای ریاضی و کامپیوتری) نیز داریم.
برای جنابعالی در بسط و تعمیق مطالعات اجتماعی-سیاسی تان آرزوی موفقیت میکنم.
ارادتمند- خسرو
■ خسرو عزیز
بسیار از توجهتان ممنونم. همچنانکه پیشتر گفته بودم، این یادداشت من نیمهکاره است و همچنان ادامه خواهد یافت. معتقدم که وجوه مورد اشارهتان، رویکردتان و دغدعهی خاطرتان بسیار با اهمیت است و بدون تردید در بخش سوم این سلسله نوشتهها به آن میپردازم.
سپاسگزارم. شهرام اتفاق
برگردان: علیمحمد طباطبایی
پیشگفتار کتاب:
«شاه تا دهه ۱۹۸۰ در زندگی ایران فردی فعال خواهد بود... در آینده نزدیک تغییر رادیکالی در رفتار سیاسی ایران رخ نخواهد داد.»
- گزارش محرمانه سیا، «ایران در دهه ۱۹۸۰»، اوت ۱۹۷۷، پنج ماه قبل از آغاز انقلاب
در حدود ساعت ۱۰:۲۰ صبح روز ۱۵ نوامبر ۱۹۷۷، دو هلیکوپتر سیکورسکی سی کینگ (Sikorsky Sea King) از ارتفاعی پایین از فراز رودخانه پوتوماک (Potomac River) گذشتند و به سمت علفزار پهناور و هموار پایه جنوبی بنای یادبود واشنگتن رفتند. هلیکوپترهای سبز و سفید با نشان نظامی خود، بخشی از ناوگان ریاست جمهوری معروف به اچاماکس-۱ (HMX-1) بودند و در هواپیمای پیشرو، شاه ایران، محمدرضا پهلوی، به همراه همسرش فرح و گروه کوچکی از همراهان سلطنتی حضور داشتند. هدف اصلی هلیکوپتر دنبالهرو این بود که به عنوان طعمه عمل کند.
در کنار فرودگاه هلیکوپتر، حدود نیم دوجین لیموزین سیاه، همراه با چندین وسیله نقلیه سرویس مخفی و یک صف از پلیسهای موتورسوار اسکورت منتظر بودند. به دلایل امنیتی، تنها تعداد معدودی از مقامات میدانستند کدام لیموزین شاه را، که تنها نیم مایل (حدود ۸۰۰ متر) فاصله داشت، به کاخ سفید منتقل خواهد کرد. این دوازدهمین سفر پادشاه ایرانی به ایالات متحده از زمان نشستن بر تخت سلطنت، سی و شش سال قبل از آن بود. طی این سفرها، او در کاخ سفید با شش رئیس جمهور مختلف آمریکا، از هری ترومن (Harry Truman) آغاز کرده بود، ملاقات کرده بود. اکنون قرار بود با هفتمین آنها ملاقات کند: جیمی کارتر (Jimmy Carter).
شاه درباره این سفر نگران بود، و به دو دلیل خوب: کارتر در پیروزی برای ریاست جمهوری سال قبل، با شعار اصلاحطلبانه و تأکید بر دولت پاک (مبارزه با فساد) کارزار انتخاباتی خود را پیش برده بود. او که فرماندار سابق جورجیا (Georgia) بود، وعده داده بود که تأکید جدیدی بر حمایت از حقوق بشر در سراسر جهان و بازبینی انتقادی فروش تسلیحات آمریکا به رژیمهای دیکتاتوری خواهد داشت. هر دوی این وعدهها ایران را در وضعیت دشوار و ناراحت کننده ای قرار می داد. در سالهای اخیر، چندین سازمان به دلیل سابقه حقوق بشر، به شدت به رژیم شاه حمله کرده بودند و ایران بی تردید بزرگترین و بهترین خریدار سیستمهای تسلیحاتی آمریکا بود و تقریباً نیمی از کل این فروشها در سالهای اخیر را شامل میشد. مقامات ارشد دولت کارتر به طور محرمانه به شاه اطمینان داده بودند که این وعدههای بلندپروازانه شامل حال او نمیشود، اما رهبر ایرانی به طور قابل درکی مشتاق بود این را مستقیماً از زبان خود رئیس جمهور بشنود.
علاوه بر این موضوع، یک نگرانی فوریتری نیز وجود داشت. تا سال ۱۹۷۷، حدود پنجاه هزار دانشجوی ایرانی در کالجها و دانشگاههای ایالات متحده درس میخواندند و در روزهای اخیر بخش قابل توجهی از آنها - طبق برخی گزارشها تا چهار هزار نفر - شروع به تجمع در واشنگتن برای اعتراض به دیدار او کرده بودند. اگرچه عمدتاً چپگرایان جوان بودند، اما تعدادشان با حضور پراکندهای از مخالفان و تبعیدیان ایرانی مسنتر و همچنین فعالان حقوق بشر آمریکایی تکمیل میشد و آنان قسم خورده بودند که استقبالی پرسر و صدا و شرمآور از شاه به عمل آورند. در واقع، آنها روز قبل، زمانی که او در روستایی باز مانده از دوره استعمار و کاملاً تحت محافظت به نام ویلیامزبرگ ویرجینیا (Williamsburg, Virginia) اقامت داشت، به پادشاه اخطار داده بودند. در طول شب، خواب زوج سلطنتی با شعارهای چندصد نفر از معترضان ضد شاه که در فاصله کوتاهی جمع شده بودند، قطع شد. بسیاری برای دادن حالتی نگرانکننده به ظاهرشان، صورتهای خود را با ماسکهای کاغذی پنهان کرده بودند، که به ادعای آنان محافظت ضروری در برابر شناسایی شدن توسط پلیس مخفی شاه بود.
در پیشبینی ناخوشایندیای که احتمالاً در واشنگتن رخ میداد، گزارش شده بود که دولت ایران برای صدها نفر از هواداران طرفدار رژیم در جامعه ایرانیان- آمریکایی برنامهریزی کرده بود تا با هواپیما یا اتوبوس به پایتخت بیایند، از جمله دانشجویان نیروی هوایی ایران که در پایگاه نیروی هوایی لافلین (Laughlin Air Force) در تگزاس تحت آموزش بودند. همراه با بنرهایی که رهبری شاه و دوستی آمریکا و ایران را ستایش میکرد، سازماندهندگان طرفدار شاه، پرچمهای همبستگی دوطرفه توزیع کرده بودند: نشان ایالات متحده در یک طرف و نشان ایران در طرف دیگر. تا اواسط صبح، پلیس آگاهشده واشنگتن دیسی، دو جناح را در دو طرف منطقه بیضیشکل - چمنزار وسیعی که درست زیر کاخ سفید امتداد داشت - جدا کرده بود، اما صحنهای پرتنش ایجاد شده بود. محصور در پشت نردههای نازک برفگیر در فاصله حدود پانصد فوتی از هم، دو گروه از طریق بلندگو به یکدیگر فحش میدادند و شدت و حجم فریادهایشان با نزدیک شدن زمان ورود برنامهریزی شده شاه به کاخ سفید افزایش مییافت.
آن صبح من نیز در منطقه بیضیشکل حضور داشتم، در حال قدم زدن میان پلیسها و تعداد معدودی از گزارشگرانی که سرزمین بیطرف میان دو گروه متخاصم را اشغال کرده بودند. من هجده ساله بودم و در ساختمان مرکزی وزارت خزانهداری (Treasury Department headquarters)، در مجاورت کاخ سفید، به عنوان دستیار ویژه وزیر خزانهداری کار میکردم. اما با وجود عنوان زیبا،من در اصل یک پادو بودم و از آنجا که وزیر وقت، دبلیو. مایکل بلومنتال (W. Michael Blumenthal)، به پادویی بسیار کمی نیاز داشت، بیشتر ساعات کاریام را به قدم زدن در شهر و جستجوی کار جالبی برای انجام دادن میگذراندم. در صبح روز ۱۵ نوامبر ۱۹۷۷، هیچ چیز به اندازه منظرهای که در منطقه بیضیشکل در حال تکوین بود جالب به نظر نمیرسید.

در حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح، کاروان موتوری شاه از دروازههای آهنی کاخ سفید عبور کرد و به راه نیمدایرهای آن آمد، مناسبتی که با آغاز سلام ۲۱ توپ مشخص می شد. با نگاه به گذشته، این افتخار مرسوم برای یک رئیس کشور مهمان شاید اشتباه بود، زیرا معترضان ضد شاه در سمت شرقی منطقه بیضیشکل، آن را تقریباً مانند شلیک گلوله آغاز مسابقه تفسیر کردند. در یک لحظه، صدها نفر از نردههای برفگیری که آنها را عقب نگه میداشت، عبور کردند و شروع به حمله به سوی مخالفان خود در عرض چمنزار بزرگ کردند. در حالی که برخی از هواداران طرفدار شاه شروع به فرار وحشتزده کردند، تعدادی از مردان جوان در میان آنها - با قیافه و موهای کوتاه نظامی، ظاهراً دانشجویان نظامی - هر سلاح بالقوهای که در نزدیکی دستشان بود را برداشتند و به طور مشابه برای نبرد به جلو هجوم آوردند. ناگهان سرزمین بیطرف که به سرعت در حال کوچک شدن بود، جای چندان خوبی برای بودن به نظر نمیرسید.
برای دو یا سه دقیقه بعد - در آن زمان طولانیتر احساس میشد - منطقه بیضیشکل صحنه نوعی درگیری خیابانی عظیم بود، مشتها و لگدها در پرواز، افرادی که زمین میخوردند یا میدویدند یا سینهخیز میرفتند، طوری که کاملاً غیرممکن بود مشخص شود چه کسی بر دیگری برتری دارد. همچنین نمیتوانستم مطمئن باشم که معترضی که با چوبی چنان محکم به پشتم زد که لحظهای مرا به زمین انداخت، متعلق به کدام جناح بود، اگرچه قدرت ضربه مرا به این ظن انداخت که آن کار یکی از دانشجویان نظامی و به لحاظ قدر بدنی قوی تر بوده، نه یک دانشجوی چپگرای تحصیلات تکمیلی. وقتی سرانجام پلیس با گاز اشکآور و باتوم حمله کرد، تعداد زیادی مجروح در سراسر چمن پراکنده بودند.

برای مراسم خوشامدگویی به شاه در کاخ سفید، یک سکو در چمن جنوبی برپا شده بود، که چند صد مهمان دعوت شده پیش از آن جمع شده بودند تا سخنان افتتاحیه او و رئیس جمهور را بشنوند. با نگاه به گذشته، این سنت نیز احتمالاً اشتباه بود، زیرا به محض اینکه دو رهبر، به همراه همسرانشان، بر روی سکو قرار گرفتند، اولین موجهای گاز اشکآور استفاده شده در منطقه بیضیشکل شروع به فراگرفتن و احاطه آنها کرد. در یک سری عکس مشهور گرفته شده در آن زمان، هر دو زوج سعی میکنند در حالی که اشک از گونههایشان جاری است، ظاهر متین خود را حفظ کنند.
با به پایان رساندن سریع نمایش شرمآور در چمن جنوبی - جیمی کارتر بعدها شوخی میکرد که این یکی از کوتاهترین سخنرانیهایش بود - دو زوج به هوای سالمتر درون کاخ سفید عقب نشینی کردند. در حالی که رزالین کارتر (Rosalynn Carter)، فرح و همراهانش را برای پذیرایی قهوه و بازدید « سنتی بانوان» کاخ سفید راهنمایی میکرد، دو رئیس کشور به اتاق کابینه، دو در پایینتر از دفتر بیضیشکل، رفتند. برای این جلسه، شاه تنها با دو مشاور همراهی میشد، در مقابل آرایهای از مقامات آمریکایی که روبرو نشسته بودند: رئیس جمهور کارتر، معاون رئیس جمهور والتر ماندیل (Vice President Walter Mondale)، مشاور امنیت ملی زبیگنیو برژینسکی (National Security Advisor Zbigniew)، همراه با وزیر امور خارجه سایروس ونس (Secretary of State Cyrus Vance) و چند مقام ارشد دیگر وزارت خارجه.
در کنار همان میز، گری سیک (Gary Sick)، افسر ارشد شورای امنیت ملی (NSC) مسئول امور ایران، که یک ناخدای نیروی دریایی چهل و دو ساله بود، نیز نشسته بود. اگرچه او دو سال بود که پرونده ایران را در NSC بر عهده داشت، سیک برای اولین بار شاه را میدید. او به یاد میآورد: «اولین فکرم این بود که چقدر حساس و شکننده (delicate) به نظر میرسد. بسیار ظریف، بسیار فرهیخته، با قامتی کاملاً راست، اما تصویر کلی کسی بود که تا حدی آسیبپذیر مینمود. با همه آنچه دربارهاش خوانده بودم، همه فیلمهای خبری که دیده بودم، فکر نمیکنم برای این [دیدار] کاملاً آماده بودم.»
این جلسات مقدماتی در کاخ سفید با روسای کشورهای خارجی اغلب کیفیتی کلیشهای و پر از شعار دارند، همراه با تعارفات و مروری بر مسائلی که بعداً با جزئیات بیشتر به آنها پرداخته میشود. اگرچه جلسه ۱۵ نوامبر حاوی بخشی از این عناصر بود، اما به شکلی غیرمعمول محتوایی نیز داشت. رئیس جمهور کارتر چندین بار تأکید کرد که نه تنها از «روابط ویژه» آمریکا با ایران قدردانی میکند، بلکه میخواهد راههایی برای تقویت بیشتر آن بیابد - نشانهای ضمنی از اینکه شاه نگرانی چندانی از دولت جدید درباره سابقه حقوق بشر ایران یا خریدهای بیرویه تسلیحاتی نخواهد شنید. به نوبه خود، پادشاه ایران قولی را تکرار کرد که در اجلاس آینده اوپک به دنبال افزایش قیمت نفت نخواهد بود - خبری خوشایند از کسی که مدتها عامل اصلی چنین افزایشهایی بود.
در طول این جلسه نود دقیقهای، گری سیک تحت تأثیر رفتار آمرانه شاه قرار گرفت: «در سمت ما میز، بحثهای غیررسمی زیادی رفت و برگشت بود، اما نمیتوانم به خاطر بیاورم که شاه حتی نگاهی به دو نفری که با او بودند انداخته باشد. قطعاً نقش سخنپراکنی نداشتند. اما این عنصر او بود: جلسه برنامهریزی شده، دستور کار از پیش تعیین شده. او را بسیار پرابهت یافتم، کاملاً بر هر موضوعی که مطرح میشد مسلط بود.»
علیرغم احتیاطی که شاه به این سفر دولتی داشت و هرج و مرجی که ورودش را همراهی کرد، به سرعت مشخص شد که او و کارتر رابطه شخصی خوبی دارند، آنقدر که تا زمانی که او و شهبانو بعد از ظهر روز بعد واشنگتن را ترک کردند، شاه حالتی شاد و سرخوش داشت. او به یک دیپلمات آمریکایی گفت که این سفر به هیچ وجه نمیتوانست بهتر از این پیش برود، و به یک مشاور دربار گفت که این یکی از ثمربخشترین سفرهایی بوده که تا به حال به پایتخت آمریکا انجام داده است. در ایران، رسانههای دولتی تیترهای بزرگی درباره پیروزمندانهترین سفر خارجی شاهنشاه منتشر کردند، در حالی که اجماع در کاخ سفید کارتر این بود که دو روز گفتوگو موفقیتی بزرگ بوده و اتحاد دیرینه آمریکا و ایران را بیشتر تقویت کرده است.
با این حال، این مناسبت، اگر کسی توجه میکرد، چند پرسش نگرانکننده مطرح می نمود. تظاهرات خشونتآمیز ۱۵ نوامبر [۲۴ آبان ۱۳۵۶] منجر به بیش از یکصد مجروح، از جمله ۲۹ پلیس شد و آن را به بدترین روز آشوب شهری در پایتخت این کشور در نزدیک به یک دهه گذشته تبدیل کرد. زد و خورد بین جناحهای متخاصم حتی تا اتاقهای اورژانس شهر نیز گسترش یافته بود و باعث شد محافظان بیمارستان، معترضان طرفدار و ضد شاه را که منتظر درمان بودند، از هم جدا کنند. بسیاری از حدود چهار هزار دانشجوی ایرانی که برای محکوم کردن شاه به واشنگتن آمده بودند، از طبقات متوسط و بالای جامعه کشورشان بودند، و اگر این دیدگاه کسانی بود که بیشترین بهره را از حکومت او برده بودند، این چه میتوانست درباره کسانی در درون ایران که فاقد چنین امتیازی بودند بگوید؟ و در حالی که بیشتر معترضان ضد شاه خود را چپگرا معرفی میکردند، اعضای چند گروه مذهبی مسلمان محافظهکار نیز به آنها پیوسته بودند، به طوری که در میان پلاکاردهایی که شاه را فاشیست راستگرا و نوکر آمریکا محکوم میکرد، پلاکاردهای دیگری نیز بود که او را به خیانت به اسلام متهم میکردند. برخی از افراد در این دسته اخیر، پلاکاردهایی با تصویر یکی از تلخترین منتقدان شاه حمل میکردند، یک روحانی سالخورده که تقریباً خارج از ایران ناشناخته بود به نام آیتالله روحالله خمینی. آخرین بار کی بود که واشنگتن، یا پایتخت هر کشوری، شاهد راهپیمایی چپگرایان سکولار و بنیادگرایان مذهبی برای رسیدن به یک هدف مشترک بود؟

اما هیچکس توجه نکرد - حداقل هیچکس در موقعیتی که بتواند کاری انجام دهد. در عوض، بلافاصله پس از ترک واشنگتن توسط شاه، دستیاران کاخ سفید شروع به برنامهریزی برای سفر متقابل رئیس جمهور کارتر به ایران کردند که قرار بود تنها شش هفته بعد، برای بهرهبرداری بهتر از پیشرفت حاصل شده، انجام شود. در این جلسه دوم، کارتر ستایشی را که در کاخ سفید از شاه کرده بود تکرار کرد و خاطرنشان کرد که «به لطف رهبری شاه، ایران جزیره ثبات در منطقهای پرآشوب است .»
باز هم انگار یک تپانچه روانی شلیک شده بود، زیرا چند روز پس از این ستایش اغراقآمیز کارتر، اولین تظاهرات ضد شاه قابل توجه در ایران در بیش از یک دهه رخ داد. در ابتدا، این تظاهرات کوچک بود و به راحتی متفرق میشد، اما در عرض چند هفته به نقاط دیگر گسترش یافت و خشونتآمیز شد. با این حال، باز هم توجه چندانی به آن نگردید. تا بهار ۱۹۷۸ ، معترضان به خیابانهای تقریباً هر شهر ایرانی با هر اندازهای آمدند و هدفشان اکنون رنگ و بویی متمایزاً مذهبی گرفته بود، اما تنها در آن زمان، شش ماه پس از آنکه تصویر او روی پوسترهای معترضان در واشنگتن ظاهر شد، روزنامه نیویورک تایمز برای اولین بار فکر کرد که دشمن اصلی شاه، روحالله خمینی را معرفی کند، در حالی که موفق شد نام کوچک او را اشتباه بنویسد. اما باز هم بدتر شد، و باز هم تعداد بسیار کمی عمق ماجرا را درک کردند. تا آن دسامبر، در حالی که ایران با اعتصابات فلج شده و به سمت جنگ داخلی پیش میرفت و تلفات نبردهای خیابانیاش اکنون به هزاران - به گفته مخالفان، دهها هزار - رسیده بود، رئیس جمهور کارتر هنوز میتوانست اطمینان کامل خود را به توانایی شاه برای اصلاح اوضاع و ادامه حکومت ابراز کند. و سپس، تنها چند هفته بعد، امری که زمانی غیرقابل تصور بود: پس از سی و هفت سال، شاهنشاه محمدرضا پهلوی، شاهنشاه، نور آریاییها، سایه خدا بر روی زمین، به سادگی دیگر وجود نداشت، به تبعیدی آواره رانده شد، در حالی که رژیمش درگیر انقلابی شد که کسی آمدنش را ندیده بود و هیچ کس نمیدانست چگونه آن را متوقف کند.
ادامه دارد ...
(۳ تصویر سیاه و سفید متعلق به خود کتاب شاه شاهان است)

فارین پالیسی / ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵
* کتاب «شاهِ شاهان» نوشته اسکات اندرسون، تصویری بهموقع از کوتهبینی و خطای محاسباتی آمریکا در تهران ارائه میدهد.
انقلاب اسلامی ایران، فروپاشی سلطنت پهلویِ همسو با ایالات متحده و جایگزینی آن با یک حکومت اسلامگرای خصمانه، آغازگر مرحلهای تازه از درگیری تقریباً مداوم آمریکا در خاورمیانه بود. نزدیک به ۵۰ سال بعد، شاهد چندین جنگ، یک اشغال نظامی طولانیمدت و ــ در تازهترین مورد ــ نخستین اقدام نظامی گسترده آمریکا علیه خودِ ایران بودهایم.
کتاب «شاهِ شاهان»، روایت پرهیجان تازهای از اسکات اندرسون، بار دیگر رویدادهای فاجعهبار سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹ را در کانون توجه قرار میدهد. این کتاب بر رخوت و لختی سیاستگذاری آمریکا و نیز بر ماهیت آشفته و غیرقابل پیشبینی تغییرات سیاسی تأکید میکند؛ مضامینی که در زمانی طنینانداز میشوند که سیاست آمریکا در قبال ایران دچار رکود شده، در حالی که تحولات داخلی این کشور از جابهجاییهای نیرومند و غیرقابل پیشبینی در افق خبر میدهد.
انقلاب ایران بهعنوان یک موضوع، خواندنی و پرکشش است و اندرسون آگاهانه به جنبههای عامهپسندتر روایت خود تکیه میکند. بخش عمدهای از این داستان برای هر کسی که حتی آشنایی گذرایی با این رویدادها داشته باشد، آشناست: ایرانی که با شتاب در حال مدرنسازی است، جامعهای که بهتدریج رادیکال میشود، شاهی غایب و مردد که بهشدت به ایالات متحدهای سرد و دور از دسترس متکی است. اگر بیتوجهی و کوتهبینی سیاستگذاران در واشنگتن و تهران را هم به این ترکیب بیفزایید، دستورالعمل یک انقلاب کامل میشود؛ انقلابی که با درگیریهای خیابانیِ دراماتیک و بازگشت پیروزمندانه یک روحانی تبعیدی به اوج میرسد؛ کسی که تنها در عرض چند ماه از گمنامی به قدرت مطلق پرتاب میشود.
اندرسون با اتکا به منابعی که بهتازگی کشف شدهاند و مصاحبه با شماری از بازیگران آن دوران ــ بهویژه فرح پهلوی، همسر شاه برکنارشده ــ به این روایت آشنا رنگوبُعد تازهای میبخشد. در روایت اندرسون، نقش مقامهای مطلع و دارای دسترسی در دولت آمریکا اهمیت ویژهای دارد؛ افرادی که فروپاشی قریبالوقوع «خانه پوشالی» شاه را احساس کرده بودند و بیثمر کوشیدند دولتِ سرگرم و حواسپرت جیمی کارتر را به واکنش وادارند. در میان این «کاساندراها» ــ هشداردهندگان بیاعتنا مانده ــ نامهایی چون گری سیک، هنری پرشت و، مهمتر از همه در بزرگترین موفقیت اندرسون، مایکل مترنکو دیده میشود؛ که به زبان فارسی تسلط داشت و انقلاب را هم در استانها و هم در پایتخت از نزدیک شاهد بود.
اندرسون بیش از آنکه در پی کشف علل انقلاب باشد، به گشودن گرههای ماهیت آشفته آن علاقهمند است. رویدادها حالتی گردبادی پیدا میکنند: دورههایی تصادفی از آرامش که ناگهان با فورانهای غیرمنتظره هرجومرج درهم میشکند. با این حال، او در نهایت القا میکند که رویدادهای سالهای ۱۹۷۸–۱۹۷۹ کمابیش اجتنابناپذیر بودهاند.
در روایت اندرسون، دو دلیل برای این اجتنابناپذیری وجود دارد. نخست، دلیلی شخصی است. زمانی که ایالات متحده در اوت ۱۹۵۳ مداخله کرد و به سرنگونی محمد مصدق ــ نخستوزیر مشروطهخواه (هرچند بهتدریج اقتدارگرا) ــ کمک رساند، مقامهای آمریکایی تصمیم گرفتند محمدرضا پهلوی را برای رهبری دولتی جدید و طرفدار غرب توانمند کنند. شاه، که در این روایت گاه چهرهای تراژیک و گاه شرور دارد، اسیر تاریخ است. محمدرضا پهلوی، به تعبیر اندرسون، «مردی ضعیف بود که نقش مردی سختگیر را بازی میکرد»؛ کسی که میکوشید کشورش را رهبری کند، اما مهارت لازم برای عبور از بحران و جسارت لازم برای حفظ قدرت از طریق زور را نداشت.
دلیل دوم، ساختاری است و از ماهیت روابط آمریکا با ایرانِ دوران شاه سرچشمه میگیرد. ایالات متحده پس از آنکه در سال ۱۹۵۳ شاه را به قدرت رساند، ناگزیر شد در سالهای بعد نیز از او حمایت کند، زیرا کودتا علیه مصدق هرگونه بدیلِ قابلاتکا را از میان برده بود. شاه به مهمترین متحد آمریکا در منطقه تبدیل شد؛ همزمان تأمینکنندهای کلیدی برای نفت و خریدار عمده سامانههای تسلیحاتی آمریکا. در نتیجه، سیاست ایالات متحده در تله افتاد و اذعان به سستتر شدن روزافزون پایههای حکومت شاه، مغایر با منافع آمریکا تلقی شد. به بیان دیگر، سیاست شکستخورده واشنگتن بهواسطه لختی و رکود، خودبهخود به حیاتش ادامه داد.
اگرچه اندرسون درک تیزبینانهای از پویشهای درونی ایران نشان میدهد، اما در جایی که تمرکز خود را بر نقش آمریکا میگذارد، بیش از همه درخشان است. ناتوانی دولت ایالات متحده در تشخیص فروپاشی قریبالوقوع حکومت شاه، نمونهای روشن از شکست اطلاعاتی از کار درمیآید. پیام روشن است: سیاست باید پویا، خلاق و بیش از هر چیز، مبتنی بر خوانشی دقیق از واقعیتهای میدانی باشد.
با تکیه بر روایت اندرسون، آشکار است که ایالات متحده در معرض تکرار همان چرخه غرور و خطای محاسباتی قرار دارد که به انقلاب انجامید. هرچند حملات نظامی به برنامه هستهای ایران آسیب زدهاند، اما آن را «محو و نابود» نکردهاند. بهجای آنکه از این برتری بهره بگیرد یا بحران کنونی را به سکویی برای دور تازهای از دیپلماسی بدل کند، ایالات متحده عقبنشینی کرده است. به نظر میرسد ایران اکنون بار دیگر بهعنوان مسئلهای حلوفصلشده تلقی میشود؛ همانگونه که پیش از سال ۱۹۷۸ در نگاه مقامهای آمریکایی چنین بود.
یک بار دیگر، ایالات متحده در مقطعی حساس تمرکز خود را از دست میدهد؛ زمانی که سیاست داخلی ایران در آستانه دگرگونیهای بزرگ قرار دارد. علی خامنهای، همانند شاه، به پایان دوران قدرت خود نزدیک شده است. درگذشت او پس از بیش از ۳۰ سال زمامداری، به احتمال زیاد جابهجاییهای قابلتوجهی را در میان جناحهای رقیب جمهوری اسلامی برخواهد انگیخت. حتی این احتمال وجود دارد که فشارهای جنگ، بحران اقتصادی و ناکارآمدی حکمرانی به تغییراتی گستردهتر بینجامد؛ تغییراتی که میتواند به اصلاح یا حتی دگرگونی جمهوری اسلامی و تبدیل آن به نظامی کاملاً متفاوت منتهی شود.
برای عبور از این تحولات، ایالات متحده به کارشناسان حرفهای و متعهدی نیاز دارد که تجربه میدانی داشته باشند. دونالد ترامپ که شورای امنیت ملی و وزارت خارجه خود را بهشدت تضعیف کرده، بر مشاوره حلقهای بسیار محدود از افراد داخلی تکیه دارد. اکنون او در معرض آن است که به کارتری دیگر بدل شود: رئیسجمهوری حواسپرت که میکوشد خود را به رویدادهایی برساند که با سرعتی بیش از چرخهای کند تصمیمگیری در واشنگتن پیش میروند.
فارن پالیسی / ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵
جعفر پناهی در صندلیاش فرو رفت، پشت به دیوار آجری تکیه داد و به تماس زوم خیره شد. با نیملبخند گفت: «انگار داری از تهِ یک چاه به من نگاه میکنی»، و تصویر ویدئویی من را برانداز کرد.
قرار بود برای نمایش نخست آمریکای شمالی فیلم «یک تصادف ساده» — نخستین فیلم او پس از آزادیاش از زندان تهران در دو سال پیش — بهصورت حضوری با پناهی دیدار کنم. اما بهدلیل تعطیلی دولت ایالات متحده، ویزای او بهموقع صادر نشد؛ در نتیجه سفر من از شمال ایالت نیویورک به شهر بیفایده از آب درآمد و ناچار شدیم به زوم پناه ببریم. پناهی که همیشه کارگردان است، از من خواست دوربینم را طوری تنظیم کنم که میزان مناسبی از سر و بالاتنهام در قاب باشد. فقط پس از آن بود که آماده گفتوگو شد.
جعفر پناهی یکی از تحسینشدهترین فیلمسازان زنده جهان است. تنها چند ماه پیش از گفتوگوی ما، او نخل طلای جشنواره کن را از آن خود کرده بود و بدین ترتیب به پنجمین فیلمساز تاریخ — و تنها فیلمساز زنده — تبدیل شد که بالاترین جایزه هر سه جشنواره بزرگ اروپایی را برده است. با این حال، برای بسیاری از ایرانیان، پناهی به همان اندازه که با سینمایش شناخته میشود، با سرپیچی و ایستادگیاش شناخته میشود. صراحت سیاسی و دیدهشدن جهانی او سالهاست او را در تقابل با حکومتی قرار داده که همچنان با هنرمندان مستقل احساس ناامنی میکند.
این تنش در سال ۲۰۱۰، پس از اعتراضات جنبش سبز، به نقطه انفجار رسید. زمانی که پناهی همراه دوست و همکارش محمد رسولاف مشغول ساخت فیلمی بود، مأموران امنیتی به خانهاش یورش بردند، تجهیزاتشان را ضبط کردند و آن دو و چند نفر دیگر را به زندان بدنام اوین منتقل کردند.
پناهی در زندان دست به اعتصاب غذا زد؛ اقدامی که موجی از خشم و اعتراض را در جامعه بینالمللی سینما برانگیخت. در جشنواره کن، هیئت داوران برای برجستهکردن غیبت او، یک صندلی خالی روی صحنه گذاشت. در پایان همان سال، دادگاهی پناهی را به اتهام «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه جمهوری اسلامی» محکوم کرد و حکمی سنگین صادر شد: شش سال زندان و بیست سال محرومیت از فیلمسازی، مصاحبه و خروج از کشور.
پناهی پس از چند ماه آزاد شد، به حبس خانگی رفت و در سالهای بعد چندین فیلم را بهطور مخفیانه ساخت. در سال ۲۰۲۲، بار دیگر بازداشت و زندانی شد و موج تازهای از اعتراض را برانگیخت. اینبار، پس از آزادیاش هفت ماه بعد، قاضی پرونده اتهامات را لغو و ممنوعیت باقیمانده او را رفع کرد. پناهی بلافاصله دست به کار شد. «یک تصادف ساده» نخستین فیلم اوست که پس از نزدیک به دو دهه، در شرایطی نسبتاً آزاد ساخته شده است.
در ماههای اخیر، پناهی در جریان سفرهای بینالمللیاش برای معرفی «یک تصادف ساده» — فیلمی که تحسین گسترده منتقدان را برانگیخته — دهها مصاحبه انجام داده است. با این حال، کمتر به این پرداخته شده که این فیلم چگونه در چارچوب پروژه سینمایی کلی او قرار میگیرد. من سالهاست کارنامه پناهی را از نزدیک دنبال کردهام؛ هر فیلمش را اندکی پس از انتشار دیدهام و ساعتهای بیشماری را در خوابگاهها و کافههای تهران، در گفتوگو با همنسلان و دوستانم، صرف بحث درباره آثارش کردهام. همین سابقه مرا واداشت تا آخرین فیلم او را در پیوند با کلیت کارنامهاش بهعنوان یک فیلمساز ببینم. «یک تصادف ساده» پژواکهای آشکاری از آثار پیشین پناهی دارد، اما در عین حال حسِ گسست میدهد: فصلی بلندپروازانهتر از سوی فیلمسازی که سه دهه است مرزهای سینما و حدود بیان را میآزماید.
«کسی که با هیولاها میجنگد باید مراقب باشد خود به هیولا بدل نشود»، فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در کتاب «فراسوی نیک و بد» (۱۸۸۶) نوشت. «زیرا آنگاه که به درازا در ژرفنا مینگری، ژرفنا نیز به تو مینگرد.» این جمله خلاصهای دقیق از «یک تصادف ساده» است.

وحید، زندانی سیاسی سابقِ اوین، بهعنوان مکانیک در حاشیه تهران کار میکند. شبی، خودرویی مقابل محل کارش میایستد و راننده درخواست کمک میکند. وحید صدایش را میشنود و بلافاصله میشناسد — اقبال است، مردی که زمانی در زندان او را شکنجه کرده بود. هرچند وحید در تمام دوران بازجویی چشمبند داشت، اما صدا را به یاد دارد، همانطور که صدای جیرجیر پای مصنوعی مرد را.
پس از تعمیر خودرو، وحید، اقبال را تا خانهاش تعقیب میکند. روز بعد، او اقبال را میرباید و به نقطهای دورافتاده در بیرون از تهران میبرد. درست در لحظهای که میخواهد مرد را زندهبهگور کند، اقبال شروع به التماس میکند و اصرار دارد که آن کسی نیست که وحید تصور میکند. تردید وجود وحید را فرامیگیرد؛ مطمئن نیست که آیا واقعاً مرد درست را گرفته است یا نه. بنابراین با دیگر همبندیهای سابقش تماس میگیرد — دو مرد و دو زن — که همگی در ون وحید جا میگیرند و برای تأیید هویت مرد، راهی سفری عجیب و غریب در دل تهران میشوند.
هیچکدام از آنها مطمئن نیستند، تا اینکه حمید به جمع میپیوندد. حمید در زندان مجبور شده بود پای زخمی بازجویش را لمس کند؛ بنابراین وقتی اقبال را میبیند، بیدرنگ او را بهعنوان همان مرد بیرحمی که زندگیشان را ویران کرده بود، شناسایی میکند. اما تأیید هویت مرد، آسانترین بخش ماجرا از کار درمیآید. پرسش اصلی این است که حالا باید با او چه کرد.
این گروه درهمریخته از زندانیان سابق — با گرایشهای سیاسی، خلقوخوها و ارزشهای متفاوت — درگیر بحثهایی طولانی و گاه خشونتآمیز میشوند. آیا باید اقبال را رها کنند؟ بکشندش؟ یا آیا کشتن شکنجهگر سابقشان آنها را به همان هیولاهایی تبدیل میکند که قصد انتقام از آنها را دارند؟
در چهار دهه گذشته، بسیاری از ایرانیان — از جمله خود من — چنین احساسی داشتهاند که تصور پایان جهان آسانتر از تصور پایان جمهوری اسلامی است. اما دیگر چنین نیست. شکاف میان مردم ایران و حاکمانشان هر روز عمیقتر میشود؛ اقتصاد در سقوط آزاد است و فساد، نخبگان حاکم را از درون میبلعد. ایران در دهه گذشته شاهد اعتراضات سراسری بیشتری بوده است تا در ۳۵ سال پیش از آن.
برای نخستینبار پس از دههها، پرسش فقط این نیست که چگونه میتوان از شر این حکومت خلاص شد، بلکه این است که پس از کنار رفتن آن از قدرت، با مقامهایش چه باید کرد. به نظر میرسد این، دغدغه محوری پناهی در «یک تصادف ساده» است.
پناهی بخش بزرگی از آنچه شخصیتهای فیلمش تجربه میکنند را خود از سر گذرانده است. او در دوران زندانش، روزهایی را در سلول انفرادی و ساعتهای بیشماری را در اتاقهای بازجویی گذراند — با چشمبند، نشسته بر صندلی چوبی سفتی رو به دیوار، و گوشسپرده به نفسکشیدنها و حرکتهای بازجویی که پشت سرش ایستاده بود.
او به من گفت: «بیشترِ وقتِ اتاق بازجویی صرف پرسشوپاسخهای کتبی میشد. طرف سؤال را روی کاغذ مینوشت، جلوی من میگذاشت و من جواب را مینوشتم؛ صفحه را فقط از شکاف باریک زیر چشمبند میدیدم. اما بهعنوان فیلمساز، همیشه به صداها و صداها حساس هستم و آنقدر روی آنچه میشنیدم تمرکز داشتم که بهسختی میتوانستم جوابهایم را بنویسم.»
در حالی که بازجو منتظر پاسخهای پناهی بود، کارگردان میکوشید تصویری از مردی بسازد که او را در اسارت نگه داشته بود: چند ساله است؟ چه شکلی است؟ بیرون از زندان چه زندگیای دارد؟ آیا اگر روزی دوباره صدایش را بشنود، او را خواهد شناخت؟ و اگر بشناسد، چه خواهد کرد؟
وقتی از پناهی میپرسم آیا پاسخی برای این پرسش آخر دارد، سرش را تکان میدهد. او علاقهای به چنین حدسوگمانهایی ندارد. میگوید: «وقتی از زندان بیرون آمدم، از همان لحظهای که پا بیرون گذاشتم، نمیتوانستم از فکر کردن به آدمهایی که پشت سر گذاشته بودم دست بردارم.»

منظورش تقریباً بهمعنای واقعی کلمه است. در ویدیویی از آزادی او از اوین در سال ۲۰۲۳، پناهی در میان دوستان و خبرنگاران ایستاده و پشتش به درِ زندان است. وقتی از او میپرسند چه احساسی دارد، میگوید: «چطور میتوانم خوشحال باشم وقتی اینهمه آدم هنوز پشت آن دیوار ماندهاند؟» پناهی چند دقیقه درباره دوستانی که در زندان پیدا کرده بود، درسهایی که آموخت و همبستگیای که آنها را سر پا نگه داشت، سخن گفت.
این روحیه تغییری نکرده است. او گفت: «تمام فکر و دغدغهام این بود که کاری برای آنها بکنم. فیلمسازی تنها کاری است که بلد هستم. جدا از آن، سعی میکردم راهی پیدا کنم برای ساماندادن به آشفتگیِ ذهنم، برای شکلدادن به همه فکرها و احساساتی که از زندان با خودم بیرون آورده بودم.»
او افزود: «من فیلمسازی اجتماعی هستم و در تمام آن ماهها، همان آدمها زندگی اجتماعی من بودند. طبیعی بود کسانی که آنجا با آنها آشنا شدم، در نهایت به الهامبخش شخصیتهایم تبدیل شوند.»
از دهه ۱۹۹۰ به این سو، پناهی یکی از چهرههای محوری موج نوی سینمای ایرانِ پس از انقلاب بوده است. او راه استاد و مرشدش، عباس کیارستمی — چهره سترگ سینمای هنری جهان، شناختهشده بهخاطر فیلمهای کند و مالیخولیاییاش — را ادامه داد. پناهی این زبان تازه سینمایی را اقتباس کرد، اما تمرکز خود را از چشماندازهای روستاییِ محبوب کیارستمی به پسزمینه شهری تهران منتقل ساخت.
از «بادکنک سفید» (۱۹۹۵) به بعد، جعفر پناهی خود را بهعنوان یکی از پیشگامان آنچه نظریهپردازان فیلم «نانسینما» مینامند تثبیت کرده است؛ بهعبارت دیگر، فیلمهایی که در برابر قراردادهای سینمای جریان اصلی مقاومت میکنند. ویلیام براون، پژوهشگر سینما، نانسینما را شیوهای میداند که فیلمساز از طریق آن، آنچه را که سینمای سنتی حذف یا از دید پنهان میکند به پیشزمینه میآورد — همه آن عواملی که مانع تبدیلشدن فیلم به یک ماشین سودآور میشوند.
فیلمهای نانسینما ممکن است با دوربینی ارزان، نورپردازی ناکافی و تصاویری کمکیفیت فیلمبرداری شوند. روایتهایشان میتواند غیرخطی باشد یا بازیگران غیرحرفهای را در نقشهای اصلی به کار گیرد. بهمرور زمان، همین کاستیهای ظاهری به سبکی مستقل بدل شد؛ بهویژه برای فیلمسازان جنوب جهانی که زیر فشار محدودیتهای فناورانه و سیاسی کار میکردند. سبکی که حاصل آن است، هم شکلهای مسلط سینما را به چالش میکشد و هم ساختارهای قدرتی را که در دل آنها تنیده شدهاند.
سبک سینمایی پناهی، سینمای فقراست — نه صرفاً به این دلیل که اغلب داستانهایی درباره طبقه کارگر و گروههای بهحاشیهراندهشده روایت میکند، که چنین میکند، بلکه از آن رو که فیلمسازیاش را بیرون از پیوند تثبیتشده میان سینما و سرمایه قرار میدهد. او زمانی درباره «بادکنک سفید» گفته بود: «در جهانی که فیلمها با میلیونها دلار ساخته میشوند، ما فیلمی ساختیم درباره دختربچهای که میخواهد با کمتر از یک دلار ماهی بخرد — این همان چیزی است که میخواستیم نشان بدهیم.»
گرایش پناهی به استفاده از بازیگران غیرحرفهای و روایتهایی که مرز میان مستند و داستانی را محو میکنند، در آثار اولیهاش حضور داشت، اما پس از نخستین زندان و ممنوعیت فیلمسازی که او را به زیرزمین راند، عملاً اجتنابناپذیر شد. «این فیلم نیست» (۲۰۱۱) — که عنوانش اشارهای مستقیم به مفهوم نانسینما دارد — «پرده بسته» (۲۰۱۳) و «تاکسی» (۲۰۱۵) محصول این دورهاند؛ آثاری که پناهی در آنها اغلب خود نیز در برابر دوربین ظاهر میشود.
پناهی در «سه رخ» (۲۰۱۸) و «خرس نیست» (۲۰۲۲) به آذربایجان شرقی، استان زادگاهش در شمالغرب ایران، بازگشت. او در آنجا، در روستاهای دورافتاده و بهدور از چشم نیروهای امنیتی فیلمبرداری کرد. با این حال، حتی این آثار — که بهمثابه راههایی خلاقانه برای دورزدن محدودیتها شکل گرفته بودند — لبهای مستندگونه و حسی از دربندبودن را حفظ کردند؛ بازتابی از سالهای زندان.

«یک تصادف ساده» نقطهگسستی مهم از رویکرد نانسینمایی پناهی به شمار میآید. هرچند او اغلب بهعنوان یکی از شاخصترین چهرههای نانسینما معرفی میشود، خود نسبت به این اصطلاح موضعی دوگانه دارد. پناهی تأکید میکند که «یک تصادف ساده» به آن نوع فیلمی نزدیکتر است که همواره آرزوی ساختنش را داشته. او توضیح میدهد که تجربههایش با نانسینما نه از انتخابی زیباشناختی، بلکه از سر ناگزیری بودهاند — راههایی برای ادامه خلق در شرایطی ناممکن.
پناهی میگوید: «بعد از حبس خانگی، در شوک مطلق بودم. هر کاری که میکردم باید somehow به خودم مربوط میشد، راهی برای فهمیدن وضعیت خودم. دوستم [مجتبی] میرتهمسب با یک دوربین آمد و شروع کردیم به فیلمبرداری؛ داستان را همانطور که پیش میرفتیم میساختیم و اسمش را گذاشتیم «این فیلم نیست». بعد به این فکر افتادم که اگر نتوانم فیلم بسازم، چطور باید زندگیام را بگذرانم، و تنها چیزی که به ذهنم رسید رانندگی تاکسی بود. اما با شناختی که از خودم داشتم، میدانستم دوربینی هم داخلش میگذارم؛ و همین ایده تبدیل شد به یک فیلم. در آن آثار، دغدغه اصلیام این بود که نشان بدهم همیشه راهی برای بیرونآمدن وجود دارد.»
لغو ممنوعیت فیلمسازی پناهی، از نظر فنی این امکان را فراهم کرد که او بالاخره بتواند بدون ترس از یورش به صحنه فیلمبرداریاش به خیابانهای تهران بازگردد. با این حال، او همچنان میبایست فیلمنامهاش را به وزارت فرهنگ — که عملاً نهادی سانسورگر است — ارائه دهد و مجوز فیلمبرداری بگیرد. داستانی که پناهی میخواست روایت کند هرگز از سد سانسور نمیگذشت، بنابراین بار دیگر آن را بهصورت زیرزمینی فیلمبرداری کرد.
در نبود فشار مستقیم و نظارت دائمی، پناهی دیگر نیازی نمیدید که بهعنوان شخصیت در فیلم ظاهر شود یا خودِ عمل فیلمسازی را به مضمون اصلی بدل کند. این تغییر به دوربین اجازه داد از خودارجاعیای که بسیاری از آثار پیشینش را تعریف میکرد فاصله بگیرد. پناهی در عوض به نقش کلاسیک فیلمساز بازگشت. او گفت: «در ساخت «یک تصادف ساده»، برای نخستینبار بعد از سالها، توانستم به جایی برگردم که همیشه میخواستم باشم: پشت دوربین.»
در «تاکسی»، دانشجوی جوانی از جعفر پناهی — که در فیلم نقش یک راننده تاکسی را بازی میکند — درخواست راهنمایی میکند. او برای پروژه پایانیاش در یافتن ایدهای اصیل درمانده است. با وجود آنکه فیلمهای بیشماری دیده و کتابهای بسیاری خوانده، به بنبست رسیده است. شخصیت پناهی به او میگوید: «آن داستانها قبلاً نوشته شدهاند، آن فیلمها قبلاً ساخته شدهاند. باید از خانه بزنی بیرون.»
این توصیهای کاملاً بجاست که در سراسر کارنامه پناهی طنین میاندازد. در فیلمهای او، شخصیتها بهندرت در فضای بسته میمانند. آنها مدام در حرکتاند — میدوند، مثل دخترکِ «بادکنک سفید»؛ راه میروند، مثل زنانِ «دایره» (۲۰۰۰)؛ موتورسواری میکنند، مثل حسین در «طلای سرخ» (۲۰۰۳)؛ یا در خیابانها رانندگی میکنند، مانند شخصیتهای «یک تصادف ساده». شخصیتهای پناهی هرگز مجال تماشای آسوده و از سر فراغت ندارند؛ آنها همواره در پی چیزی فوریاند، اغلب در حد و اندازه بقا.
بهسختی میتوان فیلمساز ایرانی دیگری را به یاد آورد که آثارش چنین زنده و ملموس، دگرگونی خودِ تهران را ثبت کرده باشد — معماریِ در حال تغییرش، تنشهای اجتماعیاش، نور و هیاهویش. تماشای فیلمهای او از دهه ۱۹۹۰ تا امروز، شبیه دیدن پیر و جوانشدن همزمان تهران است: شهری پرتراکمتر، زخمیتر و در عین حال زندهتر.
در «یک تصادف ساده»، با تهرانی تازه روبهرو میشویم؛ تهرانی که از جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ تأثیر گرفته است — جنبشی که پس از آن، بسیاری از زنان دیگر به قواعد حجاب اجباری پایبند نیستند. فیلم عمدتاً از درون یک ون روایت میشود و شهر از قاب پنجرهها دیده میشود. با این حال، دگرگونی آن انکارناپذیر است. برای ما که در تبعید بهسر میبریم و از آن خیزش به این سو به ایران بازنگشتهایم، دیدن شخصیتهای زنِ بیحجاب تکاندهنده و برقآساست؛ بهویژه در قیاس با فیلمهای پیشین پناهی.

پناهی به من گفت که هرگز آگاهانه «انتخاب» نکرده بیرون فیلمبرداری کند؛ بلکه به این فضا رانده شده است. بخشی از این امر به وسواس او برای ثبت واقعیت شهری در اصیلترین شکلش بازمیگشت. اما عامل بزرگتر، محدودیت حجاب اجباری بود؛ چراکه فیلمسازان اجازه ندارند زنان را بدون آن روی پرده نشان دهند. پناهی میگوید: «زنی که در اتاق خودش نشسته و روسری سر کرده — اصلاً باورپذیر نیست. سانسور را هم فراموش کنید؛ این چیزها باورپذیریِ فیلم را نابود میکند.»
بهنوعی، سینمای ایران همواره بر بستر همین موانع شکوفا شده است. آنچه در ابتدا محدودیتی بهظاهر غیرقابل عبور به نظر میرسید، به نوآوری زیباشناختی انجامید و بهمرور، همین راهحلهای اجباری شالوده زبانی سینماییِ متمایز را شکل دادند. فیلمهای پناهی گواهی روشن بر این واقعیتاند — زاده ضرورت، اما آکنده از فوریتِ فیلمسازی که میکوشد در دشوارترین شرایط، جهانی در حال تغییر را ثبت کند.
پناهی همواره تأکید کرده است که فیلمساز سیاسی نیست، بلکه فیلمساز اجتماعی است. از نگاه او، سینمای سیاسی بر پیشفرضهایی استوار است که شخصیتها را بر اساس باورهایشان قالببندی میکند و آنها را در چارچوبی مینشاند که در آن، خیر و شر بهسادگی از هم قابل تشخیصاند. در مقابل، سینمای اجتماعی به شخصیتهایی با اخلاقیات شفاف و تکبعدی علاقهای ندارد.
با این همه، در بستر ایران، فیلمهای پناهی ناگزیر بار سیاسی پیدا میکنند. رشتهای مشترک سراسر کارنامه او را به هم پیوند میدهد: تلاش بیقدرتان برای دستیابی به قدرت. شخصیتهای پناهی بیوقفه به دنبال راههای کوچکی هستند برای دستکاری سیستم، خمکردن قواعد و گشودن روزنهای برای خود در جامعهای که مجال اندکی برای آزادی میدهد. هیچیک توان برپا کردن شورشی بزرگ را ندارند. مقاومتشان آرامتر و صمیمیتر است. با حرفزدن راه خود را به جاهایی باز میکنند که به آنها خوشامد گفته نمیشود، یا خود را از موقعیتهایی که در آن گرفتار شدهاند بیرون میکشند. در محل کار پا پس میکشند، بیعدالتیهای کوچک را خنثی میکنند یا قوانین را به شیوههایی جزئی اما معنادار میشکنند. در کشوری که مرزهای رفتار مجاز تنگ است و کوچکترین نشانه نافرمانی جمعی درهم شکسته میشود، چنین کنشهای کوچکی اهمیتی فراتر از اندازه خود پیدا میکنند.
————————-
* امیر احمدیآریان، نویسنده کتاب «آنگاه ماهی او را بلعید» و استادیار نویسندگی خلاق در دانشگاه بینگهامتونِ ایالت نیویورک است.
گفتگوی جدیدترین شماره هفتهنامه اشپیگل با دانیل زیمنس
و سپس مقالهای در باره جمهوری وایمار
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بسیاری از آلمانیها در دهه بیست قرن گذشته، هفت سال از امکان یک زندگی افراطی لذت بردند. سپس دموکراسی به پایان رسید. آیا تاریخ میتوانست طور دیگری رقم بخورد؟ بله. این نظر تاریخدان دانیل زیمنس (Daniel Siemens) است. زیمنس، متولد ۱۹۷۵، از سال ۲۰۱۷ استاد تاریخ اروپا در دانشگاه نیوکاسل (Newcastle) است.
اشپیگل: آقای زیمنس، آیا در سال ۱۹۲۶ قابل پیشبینی بود که جمهوری وایمار تنها هفت سال دیگر دوام بیاورد؟
زیمنس: نه، برای بسیاری از مردم این سال دوران آرامش و ثبات نسبی بود. معاصران احتمالاً سال ۱۹۲۶ را بیشتر به عنوان مرحلهای از تحکیم دموکراسی تجربه کردند، حتی اگر در افق تحولات نگرانکنندهای نمایان میشد.

تاریخدان دانیل زیمنس (Daniel Siemens)
اشپیگل: آیا آلمانیها هنوز برای دموکراسی آماده نبودند؟
زیمنس: این فرضیه به نظر من بیراه میآید. در اروپای مرکزی از اوایل قرن نوزدهم سنتهای دموکراتیک قوی وجود داشت. علیرغم عقبگردها، در امپراتوری آلمان نیز روشهای دموکراتیک توسعه یافت. البته این یک دولت دموکراتیک به معنای امروزی نبود و زنان حق رأی نداشتند. اما مشارکت مردان در انتخابات مجلس قانون گذاری (رایشستاگ) حتی در دوران قیصری بالا بود. ما نمیتوانیم فروپاشی جمهوری وایمار را با این توضیح دهیم که آلمانیها دموکراسی را نمیفهمیدند یا آن را به عنوان یک ایده اساساً رد میکردند.
اشپیگل: پس با چه توضیحی؟
زیمنس: به ویژه از دیدگاه امروز، یک نکته برای من بسیار مهم به نظر میرسد، چون یک علامت هشدار است: در اواخر جمهوری وایمار، احزاب راست- میانه، امروزی وجود نداشتند که بتوانند به عنوان شریک برای ائتلافهای پایدار با حزب سوسیال دموکرات و حزب کاتولیک مرکز مطرح باشند. حزب خلق آلمان (DVP)، که بیشتر با حزب دموکرات مسیحی امروزی (CDU) قابل مقایسه است، به شدت قدرت را از دست داد و لیبرالها تقریباً کاملاً بیاهمیت شده بودند.
اشپیگل: آیا شور و اشتیاق برای شکل جدید دولت، دموکراسی، کم بود؟
زیمنس: اولین انتخابات در جمهوری جوان نشان میدهد که در ابتدا اکثریتهای دموکراتیک پایدار برای دولت جدید وجود داشت. تا حدود سال ۱۹۲۷، من تاریخ جمهوری وایمار را بیشتر یک موفقیت میبینم.
اشپیگل: با این وجود، مورخان در مورد این سؤال که آیا همه چیز میتوانست خوب تمام شود، اختلاف نظر دارند.
زیمنس: پس از ۱۹۴۵، در جمهوری فدرال، جمهوری وایمار ابتدا دولتی دیده میشد که از همان آغاز تنها توانایی بقای محدودی داشته است. این تصویر تحریفشده از یک دموکراسی غیرقابل بقا برای نخبگان بورژوازی مفید بود تا توجیه کنند چرا حالا در جمهوری فدرال همه چیز بهتر است. تنها در دهههای گذشته است که مورخان بر پتانسیلهای نوآورانه و قابلیت بقای وایمار تأکید کردهاند.

اشپیگل: این پتانسیلها چه بودند؟
زیمنس: بسیاری تغییرات مثبت به دست آمد. مثلاً روز کاری هشت ساعته، یک خواسته قدیمی حزب سوسیال دموکرات. یا سرمایهگذاری گسترده در مسکن اجتماعی، بهبودهای قابل توجه در نظام مدرسه، در اشتغال زنان و در حمایت از جوانان.
اشپیگل: همچنین مرد و زن برابر بودند و یک بردباری جنسی نسبتاً بزرگ وجود داشت. با این اوصاف، جمهوری وایمار تقریباً امروزی به نظر میرسد.
زیمنس: با این حال، چنین موضوعاتی عمدتاً برای یک محیط شهری بزرگ و جوان مهم بود. در آن زمان خیلی چیزها به طور همزمان اتفاق میافتاد. آنچه برای برخی بسیار رهاییبخش بود، برای دیگران بیاهمیت بود، یا آن را به شدت رد میکردند. از این منظر، جمهوری وایمار جامعهای بسیار مدرن بود، با چالشهای مشابهی که امروز دوباره داریم. بسیاری چیزها قطعهقطعه بود، محیطهای متعددی وجود داشت، اما همچنین میل شدیدی به تعلق. متأسفانه دموکراتها نتوانستند این را خوب زیر یک سقف جمع کنند.
اشپیگل: در انتخابات ۱۹۳۰، حزب نازی به طور غافلگیرکنندهای به دومین نیروی قوی تبدیل شد. آنان از بحران اقتصادی جهانی ۱۹۲۹ سود بردند. دولت بورژوایی تحت ریاست هاینریش برونینگ (Heinrich Brüning) نیز تحت فشار پرداختهای غرامت جنگ بود. آیا اساساً فضایی برای مانوور داشت؟
زیمنس: یک بحران اقتصادی جهانی با ابعاد مشابه، امروز نیز هر دولتی را به مرزها میرساند. برونینگ دیگر بر اکثریتهای پارلمانی تکیه نمیکرد، بلکه خط مشی خود را با کمک فرمانهای اضطراری رئیس جمهور رایش پیش میبرد. او سعی کرد بار پرداخت غرامت را کاهش دهد و در این کار نیز نسبتاً موفق بود. با این حال، او یک فروشنده بسیار بد برای سیاستهایش بود، رأیدهندگان در نهایت دیگر باور نمیکردند که چیزی تغییر کند.

اشپیگل: برونینگ همچنین سعی کرد بحران را با کاهش دستمزدها و مزایای اجتماعی مهار کند. آیا او دموکراسی را با سیاست های ریاضتی به انتهای خود رساند؟
زیمنس: برونینگ اگر هنوز به پارلمان نیاز داشت، میبایست بیشتر در نظر میگرفت که سیاستش چقدر غیرمحبوب بود. بنابراین یک برش حیاتی این است که سیاست دولتی از سال ۱۹۳۰ دیگر بر اکثریتهای دموکراتیک متکی نبود. از این رو، دموکراسی وایمار عملاً نه با انتصاب هیتلر در ژانویه ۱۹۳۳، بلکه پیش از آن پایان یافت. چگونه میخواهی برای دموکراسی مقبولیت کسب کنی، در حالی که همزمان سیگنال میدهی که اراده رأیدهنده را محترم نمیشمری و از کنار پارلمان حکومت میکنی؟
اشپیگل: نازیها در انتخابات هرگز بیش از ۳۷٪ آرا را به دست نیاوردند و در نهایت جمهوری را نابود کردند. این درباره شکنندگی دموکراسیها چه میگوید؟
زیمنس: دموکراسیها از بین نمیروند چون احزاب ضد دموکراتیک اکثریت مطلق آرا را دارند. بسیار کمتر از این کافی است. کافی است به اندازه کافی قوی باشید و سپس یک شریک مطیع پیدا کنید. مهم است که ما این را دقیقاً امروز درک کنیم.
مصاحبه: کریستوف گونکل

***
نگاهی کوتاه به دهه بیست طلایی در جمهوری وایمار
۱۰۰ سال از دهه بیست پررونق؛ لذت. سرخوشی. سقوط
نوشته: رافائلا فون بردو، کریستوف گانکل و فرانک پاتالونگ
اشپیگل شماره ۵۲ / ۱۸ دسامبر ۲۰۲۵
صد سال پیش، جمهوری جوان آلمان آزادی دموکراتیک را جشن میگرفت و به وحشیانهترین مهمانیها و دگرجنسبودگی میپرداخت – حتی در استانها، چنانکه تحقیقات جدید نشان میدهد. اما سپس نازیها آمدند.
نور سالن رقص را طلایی میکند، یک گوی آینهای، تراشهای درخشان را بر دیوارها و سقف میپاشد، گرم روی گونههای رنگپریدهی پودرزده، روی یقههای باز مینشیند و منجوقها را میدرخشاند. دور میدان رقص، خانمهایی با پر در موهای کوتاه و فرخورده، آقایانی با سبیل نازک و کلاه فدورا (Fedorahut) جمع شدهاند، روی کفش های پاشنهبلند یک زن ترنس با سایهی چشم دودی در ضربآهنگ چارلستون تاب میخورد.
دو دهه است که «بوهم وحشی» (Bohème Sauvage) [بوهمیسم افراطی و رها] در برلین و دیگر شهرها، دهه بیست قرن گذشته را دوباره زنده میکند، ترکیبی از واریته و مهمانی رقص، نوشیدنی با الکل بسیار بالا (Absinth) و قمار دارد و روی صحنه هنرهای آکروباتیک و نمایش اغوا گرانه ظنز آمیز (Burlesque). قوانین لباس و مدل مو سختگیرانه است، تلفن همراه ممنوع. در این شب زمستانی، حدود ۵۰۰ نفر در سالن «هایماتهافن» (Heimathafen) در برلین- نویکولن گرد آمدهاند.

به گفته بنیانگذارش، السه ادلشتال (Else Edelstahl)، بوهم ساووآژ میخواهد «جشنی پرغوغا به افتخار قهرمانان شبهای گذشته» باشد، برای «همه کسانی که هر شب را چنان جشن میگیرند که گویی آخرین شب است، که هرجه بنوشی هنوز هم کم است و و شیک پوشی در اینجا حد و اندازه ای ندارد.». به نظر وحشی میآید. لذتبخش است. رنگارنگی بخشی از برنامه است، دگرجنسبودگی هم. صحنه درست همانی است که باید باشد، خود برلین با تصویرش به عنوان شهر گناه و فساد. مجموعه «بابیلون برلین» که آخرین فصل آن انتظار میرود در سال ۲۰۲۶ منتشر شود، قبلاً از «نوستالژی مدرن» سود برده است، همانطور که ادلشتال این شور پایدار را برای دهه بیست در جمهوری وایمار مینامد.
و راست هم میگوید: «دهه بیست طلایی، زمانی باورنکردنی از رهایی و آزادی بود»، کیتی ساتن (Katie Sutton)، مورخ استرالیایی میگوید. «این احساس وجود داشت که در اوج مدرنیته قرار داری.» سالهای نشاط. و شاید هم یک اوج کوتاه قبل از سقوط بود؟ گفته میشود آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci)، از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا، دوره بین دو جنگ جهانی را «زمان هیولا» نامیده است. «جهان قدیم در حال مرگ است، جهان جدید هنوز متولد نشده.»
پس این نوستالژی اصلاً برای چیست؟ آیا موضوع این رقص بر روی کوه آتشفشان و بسیار مورد اشاره [که هر لحظه ممکن است منفجر شود] است، به عنوان حس زندگی جامعه پارتی باز امروز؟ ساتن باور دارد که «نگاه ما به دهه بیست طلایی، از طریق عینک گذشتهنگر تحریف شده است». در واقع، صد سال پیش به ندرت کسی میتوانست حدس بزند که نازیها به قدرت خواهند رسید و قصد نابودی جهان را خواهند کرد.
امروز دقیقاً دانش ما از آنچه آنزمان رخ داد، ما را حساس کرده است. ما زندگی را جشن میگیریم، در حالی که مصیبت در کمین است. پوتین، اوربان، هرکدام به شیوه خود، جهان دموکراتیک را همانطور که میشناسیم خرد میکنند. جنگی در افق است. در آلمان حزب راست افراطی آلترناتیو برای آلمان که نفوذ بیشتری به دست میآورد.
یک معیار برای درجه تهدید دموکراسی وجود دارد، یک ابزار اندازهگیری دقیق: باید دید بر سر اقلیتها چه میآید. برای مثال، افراد دگرباش (کوئیر). خودکامگان تعقیب، زندانی، و جنایت می کنند – دموکراتها اجازه میدهند متفاوت باشی.

ادلشتال، خالق بوهم ساواژ: «جشنی باشکوه به افتخار قهرمانان شبهای گذشته»
و بدین ترتیب میتوان صعود و سقوط جمهوری وایمار، اولین دموکراسی آلمان، را با فرهنگ جشنگیریاش و نوسان بین افراطها، به عنوان تاریخ دورانی روایت کرد که در آن لزبینها، گیها و ترنسها برای اولین بار با هم برای حق زندگی دگرباشانه مبارزه میکردند. در اکتبر ۱۹۲۹، نزدیک بود موفق شوند، پاراگراف ۱۷۵ که همجنسگرایی را جریمه میکرد، باید لغو میشد. اما بحران اقتصادی جهانی همه چیز را به آشوب کشید، اصلاحات مسکوت ماند. سپس نازیها آمدند.
پس در بازنگری شبیه معجزه مینماید که برای لزبینها، گیها و «ترانسوستیت»ها (همانطور که آن زمان نامیده میشدند) دقیقاً در زمان تولد جمهوری وایمار، زندگی رادیکال جدیدی آغاز شده بود: در ۱۴ اوت ۱۹۱۹ قانون اساسی اجرایی شد و با آن آزادی مطبوعات، بیان و سایر آزادیها آمد. در همان روز اولین شماره مجله «دوستی» (Die Freundschaft) منتشر شد که خطاب به افراد همجنسگرا بود.
ماتیاس فویت (Mathias Foit)، مورخ در دانشگاه پادووا (Padua) میگوید: «به این ترتیب، اولین جنبش تودهای دگرباش جهان در آلمان آغاز شد. این هفتهنامه راه را برای سیل مطبوعات همجنسگرا و تراجنسیتی گشود، که از مهمترین عناوین آن «دوست دختر» (Die Freundin) بود که اولین مجله لزبین محسوب میشود، اما همچنین «جنس سوم» (Das 3. Geschlecht) برای افراد ترنس. چنانکه فویت میگوید، این مجلات منجر به «انفجار زندگی گی، لزبین و ترنس» شدند، آن چه جرقههایش حتی فراتر از شبهای برلین نیز امتداد یافت. این مورخ که برای اولین بار فرهنگ دگرباش را در شرق آن زمان آلمان و لهستان تحقیق کرده است، میگوید: «آنها برای اولین بار ممکن کردند که مردم در استانها متوجه شوند: من تنها نیستم. از طریق آگهیهای تماس، همفکران یکدیگر را پیدا می کردند و باشگاهها، هتلها یا میخانههایی که در آنها برای جشن قرار میگذاشتند.»
چنانکه فویت میگوید کلوبهای مختص مخاطبین دگرباش گاه حتی بیش از امروز وجود داشتند. برای مثال در برسلاو (Breslau)، او در طول ۱۳ سال گذشته حداکثر ۶ مورد از این قبیل مکانها را شمارش کرده، در حالی که برای دوره نه چندان طولانیتر جمهوری وایمار، نشانههایی از ۱۵ مؤسسه مشابه در آنجا یافته است. در دیگر بخشهای جمهوری نیز جزایر دگرباش وجود داشت، مانند اشتوتگارت (Stuttgart) یا در اِسِن (Essen)، جایی که تونی سیمون (Toni Simon) (که در اصل آنتون نام داشت) در کافهاش به نام ۴۷۱۱ با لباس زنانه خدمت میکرد. مقامات به او مجوز سرو الکل نداده و رقص را ممنوع کرده بودند، بنابراین مهمانان آبجو را در فنجانهای چای مینوشیدند. اگر پلیس میآمد، آن را با عجله سر میکشیدند.

زنان سیگاری در کافهای در برلین (۱۹۲۷): «انفجار زندگی همجنسگرایان، لزبینها و ترنسها»
و دیروقت شب، سیمون میزها را کنار میزد و گرامافون را روشن میکرد. سپس رقص آغاز میشد: مردان با زنان، مردان با مردان، زنان با زنان. تکهای از آزادی در استان. برلین کانون فرهنگ تفریح باقی ماند. این کلانشهر که آن زمان سومین شهر بزرگ جهان بود، به گفته ساتن مورخ، «نخستین جایی است که میتوان شکلگیری سیاست هویت LGBTQ را در آن مشاهده کرد». شهری مترقی بود، «جایی که جهان به آن مینگرد».
اگرچه سالهای اول جمهوری آشفته و متأثر از خشونت و تلاشهای کودتا بود — هیتلر در سال ۱۹۲۳ تلاش کرد جمهوری را سرنگون کند — پس از ابرتورم، اقتصاد تثبیت شد و وضعیت سیاسی آرام گرفت. با بحران اقتصادی جهانی از سال ۱۹۲۹، شمار بیکاران به سرعت افزایش یافت. فقر اجتماعی، خواسته یا نا خواسته به سود افراطیهای دشمن دموکراسی، کمونیستها و به ویژه حزب نازی هیتلر، عمل نمود.
در میانه این فاز کوتاه و آرام بین سالهای ۱۹۲۳ و ۱۹۲۹، سال ۱۹۲۶ قرار داشت. شاید واقعاً یک سال طلایی. در برلین سال ۱۹۲۶، جماعت های هنری غیر متعارف و یاغی (Boheme) پرسه میزدند. اوتو دیکس (Otto Dix)، هنرمند، روزنامهنگار سیلویا فون هاردن (Sylvia von Harden) را با موهای کوتاه، تکعینک و سیگار به عنوان تصویری از زن جدیدِ رها شده و شاغل نقاشی کرد. رقاصه جنجالی آنیتا بربر (Anita Berber) سال قبلتر برای انجام کار هنری در برابر دیکس قرار گرفته بود. هانا هوخ (Hannah Höch)، هنرمند دوجنسهٔ دادا (Dada-Künstlerin)، با کلاژهایش نقد تند اجتماعی میکرد. ترانههای کورت وایل (Kurt Weill) آهنگسازی که بعدها مغضوب شد و ترانه معروف مکی چاقو به دست (Mackie Messer) را ساخته بود، در شهر طنینانداز بود.

مشتریان کوییر در کلوپ شبانه الدورادو حدود سال ۱۹۲۶: ارنست روهم، دوست همجنسگرای هیتلر، و همچنین مارلین دیتریش، بازیگر جوان دوجنسگرا، به این کلوپ رفت و آمد داشتند
حتی آغاز سال ۱۹۲۶ شورانگیز بود. جوزفین بیکر (Josephine Baker)، نابغه رقص ۱۹ ساله از ایالات متحده، برای اولین بار در برلین برنامه اجرا کرد. تنها چند پر اندامش را آراسته بود، باسنش را میچرخاند و میلرزاند و در ضربآهنگ چارلستون بر روی صحنه میچرخید. تماشاگران به وجد آمده بودند. بیکر شهر را مسحور کرد. او به یک سوپراستار تبدیل گردید و همانطور که بعدها گفت، با هزاران مرد و زن همخواب شد.
بیش از ۵۰۰ کلوب شبانه در آن زمان در پایتخت وجود داشت، که «جنبه غیررسمی» آن تنها پس از غروب آفتاب بیدار میشد، «با مشعلهای نوریاش آسمان شب را میافروخت یا در تاریکی پنهان میگردید»، همانطور که «راهنمای برلین فاسد/آلوده به گناه» (lasterhafte Berlin) منتشر شده در سال ۱۹۳۱ توصیف میکند. حدود ۵۰ مؤسسه به طور خاص لزبینها و زنان ترنس را برای نوشیدن، رقص و گپ زدن جذب میکردند. همان گونه که توصیفی از همان دوره به ما می گوید، در کافه دومینو (Café Domino)، «بسیاری از زنان شیک با اطوارهای ظریف» پرسه میزدند، در حالی که در تاورن (Taverne) «جو تقریباً ملموسی از صراحت و سادگی بدوی» حاکم بود — اینجا «دوستدختران» کمبضاعتتر دور هم جمع میشدند.
همچنین در دورین گِری (Dorian Gray)، به روایتی دیگر، «زنان مشتریهای ثابت بودند». این مکان «مکان مقدس عشق سافیک» بود، جایی که مهمان در «روزهای ویژه برای بانوان نخبه» قدم به «دنیایی رنگارنگ پر از زرق و برق درخشان» میگذاشت. بسیار مهم در این صحنه: کلوب بانوان ویولِتا با شبهای رقصش در سالن قرمز. که در سال ۱۹۲۶ افتتاح شد و به زودی بیش از ۴۰۰ عضو داشت. بنیانگذارش، لوته هام (Lotte Hahm)، خود را از پیشگامان جنبش لزبین نشان داد.
مردان همجنسگرا به گفته «راهنمای برلین فاسد» در میان ۸۰ مکان در شهر حق انتخاب داشتند. دبلیو. اچ. اودن (W. H. Auden)، شاعر بریتانیایی- آمریکایی که برلین را «رویای هر مرد همجنسگرا» میدانست، حتی از «۱۷۰ بار و رستوران مرتبط که تحت نظارت پلیس بودند» گزارش داد. دوستش کریستوفر ایشروود (Christopher Isherwood) مجذوب جذابیت برلین، نیز از انگلستان که در چنین مواردی محدودیت بسیار داشت گریخته بود. این نویسنده در زندگینامه خود به «سوزنسوزن شدن لذتبخش و تپش قلب» هنگامی که اودن «پرده سنگین چرمی یک بار پسرانه را کنار زد» یاد میکند.

بیکر، رقصندهی مشهور، با دامن موزی، ۱۹۲۶: او با هزاران مرد و زن خوابیده است
شاید معروف ترین مؤسسه جامعه دگرباش، الدورادو (Eldorado) در شونبرگ (Schöneberg) بود. همانطور که در «راهنمای برلین فاسد» آمده در سالن رقص، مخاطبین با لباس اسموکینگ، فراک و لباس شب خوش میگذراندند، «یک خواننده زن (با صدای مردانه) با سوپرانو نازکش ترانههای دوپهلوی پاریسی میخواند»، و «یکی از دلانگیزترین و ظریفترین زنانی که در کل سالن حضور دارند، اغلب بابِ ظریف (zierliche Bob) است، و مردان زیادی هستند که در عمق قلبشان تأسف میخورند که او یک دختر نیست، که طبیعت به اشتباه آنان را از یک معشوقه دلپذیر محروم کرده است.»
ارنست روم (Ernst Röhm)، دوست همجنسگرای هیتلر، همدست کودتا در مونیخ ۱۹۲۳ و رئیس بعدی اسآ (SA)، در الدورادو رفتوآمد میکرد، همانجا که مارلنه دیتریش (Marlene Dietrich) جوان نیز میرفت. بر اساس یک شایعه، بازیگر با خواننده مشهور، کلر والدوف (Claire Waldoff)، رابطه داشت که در همان مکان از روی صحنه فریاد میزد: «مردان را از رایشستاگ (Reichstag) [یا پارلمان آلمان در جمهوری وایمار] بیرون کنید!». والدورف که دوست صمیمی کورت توخولسکی (Kurt Tucholsky) بود، به همراه همسر زندگیاش در مرکز محافل لزبین برلین قرار داشتند.
روزنامه «برلینر مورگنپست» (Berliner Morgenpost) در سال ۱۹۲۴ درباره اجرای هنرمندی که با مار به جرای کار هنری می پرداخت با نام هنری «وو دو» (Voo Doo) نوشت: «صحنه خیالی و شرقی معبد با یک شگفتی به پایان رسید، زمانی که رقاص خود را به عنوان یک مرد آشکار کرد». وو دو، با نام واقعی ویلی پاپه (Willy Pape)، قهرمان و الگوی جامعه ترنس بود. اندکی قبل از هجدهسالگی، پاپه که از کودکی لباس دخترانه دوست داشت، رگهای مچ دستش را زد. او بیمار ماگنوس هیرشفلد (Magnus Hirschfeld)، پزشک برجسته برلینی شد که در سال ۱۹۱۹ مؤسسه علوم جنسی (Institut für Sexualwissenschaft) را تأسیس کرد. پاپه که در دوران امپراتوری اقتدارگرا میخواست به زندگی خود پایان دهد، در جمهوری وایمار به یکی از موفقترین هنرمندان واریته تبدیل شد و در خارج از کشور به عنوان «هنرمند جنجالی اروپا» تبلیغ میشد.
و با این حال، علیرغم تمام آن «فضاهای شکوفای رهایی» (کیتی ساتن) — هرکس که فقط به بیرون رفتن و عیش و نوش در الدورادو نگاه کند، تصویر کامل را نمیبیند. ماتیاس فویت معتقد است: «مفهوم “دهه بیست طلایی” نگاه انسان را نسبت به واقعیت زندگی افراد دگرباش میبندد»، زیرا همواره «تعقیب و محکومیت وجود داشت، همجنسگرایان خودکشی میکردند.»
حدود ۱۰٬۰۰۰ همجنسگرا بین سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳ بر اساس پاراگراف ۱۷۵ محکوم شدند. همچنین همین پاراگراف میتوانست برای افراد میانجنسی و زنان ترنس در صورتی که روابط صمیمی با مردان داشتند، خطرناک باشد. از سوی دیگر، «پاراگراف بیاخلاقی» ۱۸۳، «برانگیختن رنجش عمومی» را مجازات میکرد. «رفتار بسیار ناشایست» را میشد با پاراگراف ۳۶۰ پیگیری کرد، مثلاً وقتی مردان لباس زنانه میپوشیدند. اما با یک «گواهی ترانسوستیت» که در برلین از جمله توسط مؤسسه ماگنوس هیرشفلد صادر میشد، افراد ترنس میتوانستند از بازرسی پلیس عبور کنند. چنین گواهیهایی در شهرهای دیگر نیز صادر میشد.

رقصندگان “دختران کشاورز” از کاخ دریاسالار برای اجرای شبی در حوالی سال ۱۹۲۶ بیرون آمدند: “دنیای رنگارنگ پر از زرق و برق درخشان”
مؤسسه هیرشفلد محل مراجعه تمام افرادی بود که تمایلات جنسیشان در دستهبندیهای رایج نمیگنجید. این متخصص علوم جنسی — که آشکارا همجنسگرا زندگی نمیکرد و تا امروز به عنوان یک نماد از سوی صحنه دگرباش ستایش میشود — به همراه همکارانش به جامعه LGBTQ مشاوره میداد. آنان تحقیق میکردند، پزشک آموزش میدادند، افراد عادی را آگاه میساختند و جراحیهای تطبیق جنسیت انجام میدادند. هیرشفلد از این دیدگاه انقلابی آن زمان دفاع میکرد که همجنسگرایی ذاتی و گرایشی است که نمیتوان به سادگی تغییرش داد.
جنبش دگرباش کاملاً سازمانیافته بود، همچنین از نظر سیاسی در مبارزه علیه پاراگراف ۱۷۵. پزشک جنسیتشناس هیرشفلد از سال ۱۸۹۷ با همفکرانش کمیته علمی- انسانی را تأسیس کرده بود، اولین سازمان در سطح جهان که برای حقوق افرادی مبارزه میکرد که از نظر جنسیتی و جنسی مطابق عرف نبودند. انجمنهای قدرتمند دیگر با دهها هزار عضو به دنبال آمدند، اعضای آنها در شهرهایی مانند اِشتِتین (Stettin)، برسلاو (Breslau) یا دوسلدورف (Düsseldorf) برای سخنرانی و خوانش، رویدادهای ورزشی و گردشهای دستهجمعی و بله، برای جشن دور هم جمع میشدند.
در سال ۱۹۲۱، وو دو (Voo Doo) در برسلاو برنامه اجرا کرد. در آنجا یا مثلاً در اشتِتین، بر اساس تحقیقات فویت، افراد دگرباش اهل مهمانی در «بال بدجنسها» یا «شب رنگارنگ» گرد هم میآمدند، اما همچنین در گُوورلیتس (Görlitz) یا کونیگزبرگ (Königsberg). در کلن، صحنه توسط همان جامعه خاص فرهنگی اجتماعی در «زیبای خفته» (Dornröschen) یا «مهمانخانه عقاب» (Hotel zum Adler) جشن گرفته می شد، جایی که هنرمندان دگرجنسگرا مانند یوهان باپتیست ولش (Johann Baptist Welsch) با نام هنری «تیلا» (Tilla) مخاطبین دگرجنسگرا را نیز به وجد میآوردند. تیلا از ترور نازیها جان سالم به در نبرد. او در سال ۱۹۴۳ در اردوگاه کار اجباری مائوتهاوزن (KZ Mauthausen) درگذشت، همانطور که ۱۸ همجنسگرای دیگر اهل کلن.
وقتی نازیها در ژانویه ۱۹۳۳ به قدرت رسیدند، همه چیز بسیار سریع پیش رفت. حتی قبل از آن نیز اوباش اسآ (SA-Schläger) گاه به دگرباشان حمله میکردند، اما حالا ابعاد نفرت آشکار میشد: همجنسگرایان از نخستین قربانیان رژیم بودند.
دادگستری نازی بیش از ۵۰٬۰۰۰ مرد را محکوم کرد، تدر حدود ۱۵٬۰۰۰ مرد همجنسگرا مجبور شدند به اردوگاه کار اجباری بروند. اینکه چند فرد میانجنسی و ترنس در دوران ناسیونالسوسیالیسم کشته، تعقیب، در اردوگاه زندانی و تحت اعمال جراحی اجباری قرار گرفتند، با توجه به وضعیت کنونی تحقیقات، به طور دقیق مشخص نیست.

زنان به عنوان تبلیغات سیار برای یک تئاتر واریته در سال ۱۹۲۵: آیا جمهوری وایمار به دلیل شیوع فساد فروپاشید؟
حزب نازی کلوبها و محلهای تجمع صحنه دگرباش را تعطیل کرد، و البته الدورادو بلافاصله پس از «به دست گرفتن قدرت» توسط هیتلر. روزنامههای همجنسگرایان در همان سال ممنوع شدند. در ماه مه ۱۹۳۳، نازیهای جوان به مؤسسه هیرشفلد یورش بردند و هرچه یافتند سوزاندند و نابود کردند. مدت ها بعد از زمان به قتل رساندن ارنست روم، یعنی همان رهبر همجنسگرای اسآ در سال ۱۹۳۴ و آنچه به «کودتای روم» (Röhm-Putsch) مشهور می باشد، دیگر هیچ توهمی باقی نماند: هرکس که همچنان تمایلات همجنسگرایانه خود را آشکار نشان میداد، جان خود را به خطر میانداخت.
در سال ۱۹۳۵ نازیها پاراگراف ۱۷۵ را تشدید کردند. از آن پس تنها قصد انجام یک عمل همجنسگرایانه کافی بود، که تعقیب قضایی دلخواهانهای را ممکن میساخت. شکوه برلین به عنوان پایتخت آزادی و جشن خاموش شد.
کریستوفر ایشروود در ماه مه ۱۹۳۳ نوشت: «هشت ساعت دیگر برلین را ترک میکنم، شاید برای همیشه، فقط حس میکنم دارم از یک بیماری سخت بهبود مییابم.» در سال ۱۹۳۳، بار دگرباشی (queere Bar) هم که ویلی «وو دو» پاپه علاوه بر حرفه صحنهای خود تأسیس کرده بود، مجبور به تعطیلی شد. او دیگر نمیتوانست با لباس زنانه در خیابانها راه برود. لوت هام، کلوب بانوان ویولتا را به «باشگاه ورزشی خورشید» تغییر نام داد، اما فایدهای نداشت. در یک حمله غافلگیرانه اسآ، دهها زن دستگیر شدند و کلوب تعطیل شد. هام مدتی در اردوگاه کار اجباری مورینگن (KZ Moringen) زندانی بود. او از دوران نازی جان سالم به در برد، همانطور که همسر زندگیاش، کته فلایشمان (Käthe Fleischmann)، که یک یهودی بود و او به پنهان کردنش کمک کرده بود.
لوری مارهوفر (Laurie Marhoefer)، یکی از مورخان برجسته در زمینه تاریخ دگرباشان در سال ۲۰۱۹ در یک مقاله فرضیهای پرسید: «آیا این سکس بود که جمهوری وایمار را سرنگون کرد؟». این ایده وجود دارد که آن زمان آزادی جنسی، راستگرایان را شعلهور کرده بود، همانطور که امروز «بیداری و آگاهی و حساسیت نسبت به مسائل اجتماعی و نژادی » (Wokeness). جمهوری سقوط کرد زیرا فساد از کنترل خارج شد، به طوری که نازیها و محافل محافظهکار، مانند «انجمنهای اخلاق» (Sittlichkeitsvereine) و کلیساها، متفقالقول بودند که به این کارها پایان دهند.
اما لوری مارهوفر با قاطعیت میگوید که چنین نتیجه گیری یک اشتباه است. در حوزه سیاست جنسی، جمهوری حتی «باثبات» بود، مناقشات جامعه را از هم نگسیخته بود. شکل های غیرمتعارف سکسوالیته تحمل میشدند، حداقل اگر خیلی آشکار به نمایش گذاشته نمیشدند. این کارشناس بحران اقتصادی از سال ۱۹۲۹ را به ویژه مسئول سقوط جمهوری میداند.

مهمانی وحشیهای بوهمی در برلین: آزادی چقدر امن است؟
مورخ دیگر ما یعنی ساتن نیز دیدگاه مشابهی دارد. تئوری عقبنشینی «یک افسانه سرسخت است». با این حال، او «مفید میداند که درباره آنچه آن زمان اتفاق افتاد فکر کنیم»، به ویژه در زمانه احزاب راستپوپولیستی که اغلب مواضع همجنسگراستیزانه دارند. با این اشتیاق عجیب امروز به دهه ۱۹۲۰، با دانشی که نسبه به آن دوران داریم دموکراسی در آلمان در برابر دشمنان تنوع جنسیتی چقدر ثبات نشان میدهد؟ آزادی چقدر استوار است؟
آزادی چقدر استوار است؟ در «هایماتهافن» برلین (Berliner Heimathafen) نیمهشب گذشته است و یک زوج مسن و ظریف از پیست رقص به میزشان بازمیگردند، هر دو با نگاهی شاداب و درخشان. این یازدهمین حضور مایکل و کریستیانه در «بوهمِ سَوواژ» است.
کریستیانه میگوید: «این حس زندگی، این رنگارنگی و بردباری است که با دهه بیست مرتبط میدانیم، و ما را جذب میکند.» مایکل میگوید: «و برای من، بیش از هر چیز، خودِ موسیقی سوینگ است.» مایکل میگوید: «آمدن من به اینجا بیشتر برای تغییر است». کریستیانه جدی میشود. «گرچه گاهی فکر میکنم، وقتی حزب آلترناتیو برای آلمان را میبینم یا آنچه ترامپ با آمریکا میکند: امیدوارم تاریخ تکرار نشود.»
»Bis 1927 eher eine Erfolgsgeschichte«
Goldene Zwanziger
DER SPIEGEL 52 | 2025
تصویر بزرگ
سردبیران پراجکت سیندیکیت
برگردان: آزاد و شریفزاده
۱۱ دسامبر ۲۰۲۵
منتشر شده در «تصویر بزرگ» (The Big Pictur) پراجکت سیندیکیت
استراتژی امنیت ملی جدیدی که از سوی دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، منتشر شده است، گسستی آشکار از ارزشها، اصول و اهدافی به شمار میرود که از زمان جنگ جهانی دوم سیاست خارجی ایالات متحده را تعریف کردهاند. اما محتوای این سند – از اولویتدادن به منافع اقتصادی و تجاری بر هر چیز دیگر گرفته، دلواپسی از ایجاد عدم توازن جمعیتی و اهریمنسازی از مهاجران – عملاً هیچ شباهتی به یک استراتژی واقعی ندارد.
بهجای آن، همانطور که استیون هولمز (Stephen Holmes) از دانشگاه نیویورک مینویسد، این سند «اعترافی است به اینکه این دولت به آینده باور ندارد»، زیرا «تغییرات جمعیتی و فرهنگی را همچون فاجعهای هستیشناسانه میبیند». هنگامی که یک جنبش «معتقد شود که دنیای آن در حال پایان یافتن است»، دیگر «برای نسل بعدی برنامهریزی، برای مثال از طریق ساختن روابط پایدار، نخواهد کرد.»، چنین جنبشی «میشکند و میرباید».
به گفته زکی لَعِیدی (Zaki Laïdi) از ساینسپو، «تحقیر ارزشهای لیبرال» و مواضع «آشکارا ملیگرایانه و بومیگرایانه» در این استراتژی باید «هرگونه توهم باقیمانده» در اروپا را درباره «وضعیت کنونی اتحاد ترانسآتلانتیک» از بین ببرد. اکنون که ترامپ کاملاً روشن کرده است تنها زمانی «در کنار اروپا خواهد ایستاد» که این قاره نسخهٔ اروپایی ایدئولوژی «آمریکا را دوباره عظمت ببخشیم» او – یعنی «اروپا را دوباره سفید کنیم» – را بپذیرد، رهبران اروپایی باید «آسیب پذیری راهبردی قاره را بیپرده مورد مواجهه قرار دهند».
همانگونه که مایکل برلی (Michael Burleigh) از مدرسه اقتصاد لندن یادآور میشود، کسانی که «تبلیغات شبهروشنفکرانه» مورد استفاده در این استراتژی را منتشر میکنند، بیش از آنکه به متفکران واقعی شباهت داشته باشند، به «احمقهای مفیدی» شبیهاند که زمانی «به ایجاد همدلی با اتحاد جماهیر شوروی در غرب کمک کردند». علاوه بر این، در حالی که «ظاهر وانمود میکنند که به دنبال جلب طبقه کارگر هستند»، در واقع «در خدمت سرمایهداران مالی و میلیاردرهای فناوریاند که مشتاق فرار از مقررات و مالیات هستند».
ریچارد هاس (Richard Haass)، رئیس پیشین شورای روابط خارجی، هشدار میدهد که این استراتژی امنیتی همچنین «فرصتهای فراوانی» برای چین و روسیه ایجاد میکند. قرار دادن نیمکره غربی «در مرکز سیاست امنیت ملی آمریکا» و اینکه اعلام کنند «حقیقت جاودان روابط بینالملل» مبنی بر اینکه «کشورهای بزرگتر، ثروتمندتر و قدرتمندتر» نفوذی فراتر از اندازه خود دارند، عملاً به معنای پذیرفتن حوزههای نفوذ است. بنابراین ، برای «دوستان و متحدان سنتی آمریکا، در اروپا و آسیا»، این سند نشان میدهد که اکنون با «ریسک بیشتر» و «انتخابهای دشوارتر» روبهرو هستند.

ترامپ روی آینده شرطبندی نمیکند
🖊️ استیون هولمز
🗓️ ۹ دسامبر ۲۰۲۵
استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا مُهر شناخت، جنبشی را بر خود دارد که تغییرات جمعیتی و فرهنگی را همچون یک فاجعهٔ هستیشناسانه میبیند. هدف صرفاً نادیده گرفتن تهدیدهای واقعی نیست، بلکه بازتعریف خودِ تهدید بهعنوان حضور انسانهایی است که رئیسجمهور دونالد ترامپ آنها را «زباله» مینامد.
پاریس – استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا، در هیچ معنای واقعی، «استراتژی» نیست. استراتژی ابزارها را به اهداف قابلتحقق پیوند میدهد. آنچه کاخ سفید ترامپ هفتهٔ گذشته منتشر کرد چیز دیگری است: اعترافنامهای ۳۳ صفحهای مبنی بر اینکه این دولت به آینده باور ندارد – و بنابراین دلیلی برای سرمایهگذاری بر آن نمیبیند.
استراتژی ترامپ میان پیروزمندی افراطی و اضطراب زوالگرایانه نوسان میکند. آمریکا بزرگترین کشور تاریخ است؛ آمریکا در حال اشغال شدن است. ما در حال پیروز شدنیم؛ ما داریم همه چیز را میبازیم. این صرفاً تناقضگویی نیست: این مُهر ذهنی جنبشی است که تغییرات جمعیتی و فرهنگی را فاجعهای وجودی خود تلقی میکند.
این سند اهداف گستردهای را اعلام میکند بدون آنکه منابع، جدول زمانی یا سازوکارها را مشخص کند. نامیدن آن بهعنوان یک «کوتاه نگری» داریم فرض میکنیم که یک بازی بلندمدتی هم وجود دارد که نادیده گرفته شده است. اما اصلاً بازی بلندمدتی در کار نیست. جنبشی که قانع شده جهانش رو به پایان است، برای نسل بعدی برنامهریزی نمیکند. چنین جنبشی فقط میشکند و میرباید.
این روحیهٔ «ربایش» کاملاً آشکار است. در سند آمده: «تمام سفارتخانههای ما باید از فرصتهای بزرگ تجاری در کشورهای محل استقرارشان آگاه باشند، بهویژه قراردادهای بزرگ دولتی. هر مقام دولتی آمریکا که با این کشورها تعامل دارد باید درک کند که بخشی از وظیفهاش کمک به شرکتهای آمریکایی برای رقابت و موفقیت است.» دیپلماسی رسماً به یک عملیات توسعهٔ کسبوکار تبدیل شده است. شورای امنیت ملی مأمور شناسایی «مناطق و منابع استراتژیک» در نیمکرهٔ غربی برای بهرهبرداری شده است. روزنامهٔ لوموند نام واقعی آن را میگذارد: چپاول اقتصادی.
شورای روابط خارجی یادآور میشود که رقابت قدرتهای بزرگ، بهعنوان اصل سازماندهنده، از این سند حذف شده و جای خود را به اقتصاد بهعنوان «اوج میدان بازی» داده است. اعضای شورا میگویند که این سند بیشتر یک گفتگوی جدلی است تا راهبردی و غیرآمریکاییها بهتر است آن را بهعنوان بیانیهای واقعی از نیتها جدی نگیرند.
با این حال، حذف چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ، یک اشتباه نیست. بلکه بازتابدهندهٔ دولتی است که بهطور بیصدا پروژهٔ شکلدادن به نظم بینالمللی را کنار گذاشته، زیرا شکلدادن به آن نظم مستلزم ایمان به آینده است.
به رفتار با متحدان نگاه کنید. استراتژی امنیت ملی آتش خطابه را بهسوی اروپا میچرخاند، در حالی که لحنش را دربارهٔ روسیه و دیگر دشمنان آشکارا نرمتر میکند. هشدار میدهد که اروپا بهخاطر مهاجرت و «خفهشدن زیر مقررات» در خطر «محو تمدنی» است. از اروپاییها میخواهد «مسئولیت اصلی» دفاع از خود را بر عهده بگیرند – در حالی که همزمان اعلام میکند ایالات متحده برای «پرورش مقاومت» در برابر روندهای سیاسی کنونی در اروپا، از احزاب ملیگرا و پوپولیست در کشورهای اتحادیه اروپا حمایت خواهد کرد.
این مدیریت اتحاد نیست؛ این خرابکاری است که در لباس «تقسیم بار مسئولیت» عرضه شده است.
دولت ادعا میکند که عادتِ بینالمللگرایی لیبرال در موعظه و دخالت در امور داخلی دیگران را کنار گذاشته است. اما همزمان از ایجاد حوزهای از نفوذ در سراسر نیمکره سخن میگوید که حق حاکمیتی کشورهای آمریکای لاتین برای انتخاب آزادانهٔ شرکای تجاری و ترتیبات امنیتی خود را انکار میکند. «متمم ترامپ» در دکترین مونرو، سیاست خارجیِ منتسب به ترامپ در قبال آمریکای لاتین، یک سیاست قدیمی و سلطهجویانه است که با نامی جدید ارائه شده و بیشتر بازتاب نگاه شخصی و منفعتطلبانهٔ رئیسجمهور است تا یک راهبرد مسئولانه و مدرن در روابط بینالملل.
مؤسسهٔ کِیتو (Cato) – که دوستی با لیبرالانترناسیونالیسم ندارد – تناقض دیگری را شناسایی میکند: تنش میان خطابهٔ ضد «جنگهای بیپایان» و اصرار زیربنایی بر اینکه آمریکا باید داور جهانی باقی بماند. یک «ظاهر آمریکا اول» روی پروژهای هژمونیک در عمل کشیده شده است. دولت میخواهد از مزایای برتری برخوردار باشد بدون بارهای آن – احترام بدون تعهد، دسترسی بدون رابطه.
این یک سیاست واقعگرایانه در سیاست خارجی نیست. این آموزهٔ کسی است که هرگز مجبور نبوده وعدهای را وفا کند.آنچه این تناقضات را کنار هم نگه میدارد، نه نظریهای دربارهٔ نظم بینالملل یا چشماندازی از رهبری آمریکا، بلکه دشمن مشترکی: که خودِ آینده است.
این سند NSSپر از اضطراب از تغییرات جمعیتی است. مهاجرت نه بهعنوان چالش سیاستگذاری، بلکه بهعنوان «تهاجم» ، چارچوببندی شده است. مرز «عنصر اصلی امنیت ملی» است. این سند خط میان تهدیدهای خارجی و رقابت سیاسی داخلی را محو میکند و جوامع دیاسپورا و تغییرات جمعیتی را همچون مشکلات امنیتی همتراز با دولتهای متخاصم تلقی میکند. این همان نظریهٔ «جایگزینی بزرگ» است که به آموزهٔ رسمی تبدیل شده است.
چرا دولتی که آمادهٔ عقبنشینی از تعهدات جهانی است، باید مهاجران را اهریمنسازی کند؟ چرا استراتژیای که بر نیمکرهٔ غربی تمرکز دارد، اینهمه انرژی صرف حمله به سیاست مهاجرتی اروپا میکند؟ زیرا ترسی که این دولت را برمیانگیزد نه چین است، نه روسیه و نه تروریسم. ترس اصلی این است که آمریکأ فردا شبیه آمریکأ دیروز نباشد.این سند NSSبرنامهای برای هدایت آینده نیست؛ بیان خشم از اجتنابناپذیری وقوع عوامل در آینده است.
این واقعیات اقتصاد غارتی را توضیح میدهد: اگر از ساختن روابط پایدار دست کشیدهاید، پس باید تا زمانی که میتوانید هر چیزی را که در دسترس است برای خود بردارید. اگر اتحادها صرفاً هزینههای برای تراکنشاند، رهایشان کنید. اگر نظم بینالمللی مانع کار شما است آنرا زیر پا بگذارید. منطق آنها، منطق حراج کامل و خالی کردن انباراست: همه چیز باید برود.
ترس از آینده همچنین نرمش دولت ترامپ نسبت به روسیه را توضیح میدهد. کرملین ولادیمیر پوتین همان اضطراب تغییرات جمعیتی، دشمنی با نهادهای لیبرال و رنجش از آیندهٔ جهانوطنی را دارد – و چیزی را در اختیار دارد که ترامپ میخواهد: یک دولت اتنوملیگرا و تجدیدنظرطلب که امپریالیسم را پذیرفته و هیچ پیامد معناداری متحمل نشده است. این سند روسیه را بهعنوان تهدیدی جدی نام نمیبرد، زیرا این دولت روسیه را تهدیدکنندهٔ آنچه ارزشمند میداند، تجربه نمیکند.
وقتی سیاست نمیتواند آنچه را که یک جنبش خواهان انست، برآورده کند، چه باقی میماند؟ ویرانی. اتحادهایی که ساختنشان نسلها طول کشیده، میتوانند در چند ماه نابود شوند. این سند NSSتوجیه ایدئولوژیک فراهم میکند – زبان «تمدنی»، مقدمات «جایگزینی بزرگ»، خطابهٔ «تهاجم» – برای بریدن پیوندهایی که به دموکراسیها اجازه میدهد با هم برای مواجهه با چالشهای عظیم آینده کار کنند.
هدف صرفاً نادیده گرفتن تهدیدهای واقعی نیست، بلکه بازتعریف خود تهدید با استفاده از تغییرات جمعیتی – یعنی حضور انسانهایی که ترامپ آنها را «زباله» مینامد. چرا باید اتحادها را برای مدیریت آینده ای حفظ کرد، اگر در آینده آن جمعیت سفید نباشد؟
این سند NSSمحصول زمانی است که سیاست خارجی را کسانی مینویسند که آینده را دشمن خود میدانند. ناتوان از متوقف کردن زمان، لذا به شکستن ساعتها بسنده میکنند – و به جیب زدن هر چیزی که بطور محکمی نگهداری نشده باشد.

ترامپ میخواهد اروپا را دوباره سفید کند
🖊️ زکی لَعِیدی
🗓️ ۸ دسامبر ۲۰۲۵
استراتژی جدید امنیت ملی آمریکا گسستی قاطع از ارزشهای جهانشمولی است که از سال ۱۹۴۵ سیاست خارجی این کشور را هدایت کرده است. موضع بومیگرایانه و ضدلیبرال آن باید هرگونه توهم باقیماندهٔ اروپاییها دربارهٔ وضعیت کنونی اتحاد ترانسآتلانتیک را از بین ببرد.
چشمانداز دونالد ترامپ برای جهان – بهویژه برای اروپا – از زمان بازگشتش به کاخ سفید، اغلب در میان ناسازگاریها و گزافهگوییهای همیشگیاش مبهم بوده است. اما استراتژی جدید امنیت ملی او new National Security Strategy (NSS) اصولی را روشن میکند که دستورکار سیاست خارجیاش بر آنها استوار است.
با ترسیم چارچوبی آشکاراً ملیگرایانه و بومیگرایانه، NSS شکافی جدی با رویکرد چندجانبهای ایجاد میکند که از سال ۱۹۴۵ هنر حکمرانی آمریکا را شکل داده است. تحقیر آن نسبت به ارزشهای لیبرال باید هرگونه توهم باقیمانده دربارهٔ وضعیت کنونی اتحاد ترانسآتلانتیک را برطرف کند و روشن سازد که ترامپ تنها زمانی در کنار اروپا خواهد ایستاد که این قاره کاملاً ایدئولوژی MAGA («آمریکا را دوباره عظیم کنیم») را بپذیرد – یا دقیقتر بگوییم نسخهٔ اروپایی آن را: «اروپا را دوباره سفید کنیم».
در حالی که رهبری آمریکا زمانی با جهانشمولگرایی ایدئولوژیک تعریف میشد، NSS موضعی کاملاً تنگنظرانه اتخاذ میکند. همانطور که پیت هگست (Pete Hegseth)، وزیر جنگ ترامپ، گفته است، پنتاگون دیگر نباید با «ساختن دموکراسی، مداخلهگرایی، جنگهای نامشخص، تغییر رژیم، تغییرات اقلیمی، بیداری سیاسی یا ملتسازی بیاثر» منحرف شود.
بسیاری از دولتهای جهان جنوبی بیشک از این چرخش استقبال خواهند کرد. برخی از دشمنان آمریکا نیز پیشتر چنین کردهاند. برای روسیه، که NSS ترامپ را «همسو با دیدگاه ما» توصیف کرد، جنگ اوکراین ناگهان بسیار امیدوارکننده تر به نظراو میرسد.
ترامپ دوست دارد خود را مدافع آزادیهای فردی، بهویژه آزادی بیان، معرفی کند. اما NSS داستان دیگری تعریف میکند و قصدش را برای مقابله با «محدودیتهای نخبگانی و ضددموکراتیک بر آزادیهای اساسی در اروپا، جهان انگلیسیزبان و سایر کشورهای دموکراتیک – بهویژه متحدانمان» را اعلام میکند.
همانطور که NSS نشان میدهد، انتظارات ترامپ از اروپا به شدت از برداشت اروپاییها از رابطهٔ ترانسآتلانتیک فاصله دارد. رهبران اروپایی میخواهند چتر امنیتی آمریکا برای خود را حفظ کنند بدون آنکه وارد پروژهٔ ایدئولوژیک ترامپ شوند؛ اما ترامپ از آنها میخواهد که به نظم جهانیِ MAGA تن بدهند، در حالی که چیز زیادی در مقابل ارائه نمیکند.
در اصل، ترامپ میخواهد همبستگی راهبردی میان آمریکا و اروپا – نظمی که او دیگر به آن اعتقاد ندارد – را با یک اتحاد «تمدنی» جایگزین کند که بر سه شرط کلیدی استوار است.
نخستین شرط، مطالبهٔ ترامپ از اتحادیه اروپا برای برچیدن چارچوبهای مقرراتی است که به باور او آزادی بیان را نقض میکنند و به منافع آمریکا آسیب میزنند. معاون رئیسجمهور، جیدی ونس، همین ادعا را در کنفرانس امنیتی مونیخ در فوریه مطرح کرد و گفت تهدید واقعی اروپا از سوی «منافع کهنهٔ ریشهدواندهای» میآید که با پنهان شدن پشت «واژههای زشت دوران شوروی مانند اطلاعات نادرست و گمراهکننده»، نوعی «سانسور دیجیتال» را بر صداهای پوپولیستی تحمیل میکنند.
اما جریمههای اتحادیه اروپا علیه غولهای فناوری آمریکا مانند گوگل، اپل، فیسبوک و آمازون هیچ ارتباطی با سانسور سیاسی نداشتهاند. و جریمهٔ اخیر ۱۴۰ میلیون دلاری علیه ایکس (توئیتر سابق)، که مقامات ترامپ را خشمگین کرد، به نقض شفافیت و قوانین حمایت از مصرفکننده مربوط بود: سیاست گمراهکنندهٔ تأیید هویت کاربران، ناتوانی پلتفرم در ارائهٔ دادههای الزامیِ تبلیغات، و تلاش آن برای جلوگیری از دسترسی پژوهشگران. با معرفی این اقدامات بهعنوان «سانسور»، ترامپ صرفاً ادعاهای مالک ایکس، ایلان ماسک، را تکرار میکند؛ فردی که آشکارا از «لغو» اتحادیه اروپا حمایت کرده است.
شرط دوم آن است که اتحادیه اروپا سیاستهای مهاجرتی و پناهندگی خود را بازسازی کند؛ سیاستهایی که NSS آنها را تهدیدی برای تمدن غربی معرفی میکند. احزاب راست افراطی اروپا – که مخالفت با مهاجرت هستهٔ اصلی هویت سیاسیشان است – فوراً این تأیید ایدئولوژیک را تصاحب کردند. رهبر راست افراطی فرانسه، اریک زمور (Éric Zemmour)، اعلام کرد: «ترامپ تنها کسی است که از تمدن اروپایی دفاع میکند».
شرط سومِ ترامپ این است که اروپا دیگرمنتظر استفاده از چتر محافظت نظامی آمریکا نباشند. در روایت او، دولتهای اروپایی سالهاست که به تضمینهای امنیتی آمریکا از طریق ناتو تکیه کردهاند، در حالی که از اتحادیه اروپا برای تضعیف منافع اقتصادی آمریکا بهره بردهاند.
معاون وزیر خارجه آمریکا، کریستوفر لاندائو (Christopher Landau)، این نکته را در پستی در شبکهٔ ایکس برجسته کرد: «وقتی این کشورها کلاه ناتو بر سر دارند، از وحدت ترانسآتلانتیک تمجید میکنند. اما وقتی کلاه اتحادیه اروپا را میگذارند، دستورکارهایی را دنبال میکنند که کاملاً مغایر با منافع و امنیت آمریکا است، از جمله « سانسور، خودکشی اقتصادی تعصب اقلیمی، مرزهای باز، تحقیر حاکمیت ملی ترویج حکمرانی و مالیاتگذاری چندجانبه، و حمایت از کوبای کمونیست».
یکی از بخشهای NSS به ویژه، به صورت قابل توجهی هشدار میدهد که «در نهایت، ظرف چند دهه»، برخی از اعضای ناتو «اکثریتی غیراورپایی» خواهند داشت. سند میافزاید که این یک «پرسش باز» است که آیا نسلهای آینده «جایگاه خود در جهان یا اتحادشان با آمریکا را همانگونه میبینند که امضاکنندگان منشور ناتو میدیدند».
این واژگان بازتاب باور دیرینهٔ ترامپ است که مهاجرت کشورهای اروپایی را «کمتر اروپایی» خواهد کرد؛ انگار که هویت اروپا بر پایهٔ «پاکی نژادی» بنا شده باشد. این سوءبرداشت عمیق، شکاف فزایندهٔ فرهنگی و سیاسی میان اروپا و آمریکا را برجسته میکند.
NSS ترامپ همچنین کاملاً روشن میسازد که اروپا باید انتظار حمایت اندک از اوکراین داشته باشد. دولت خود را «در تعارض با مقامهای اروپایی که انتظارات غیرواقعبینانه دربارهٔ جنگ دارند» میبیند و هدفش «بازگرداندن شرایط ثبات راهبردی در سراسر خشکیِ اوراسیا» و «کاهش خطر درگیری میان روسیه و کشورهای اروپایی» است. در این نگاه، آمریکا شریک اروپا در برابر روسیه نیست، بلکه میانجی میان دو طرف است.
در مجموع، این مواضع باید رهبران اروپایی را نگران کند. در مواجهه با دولتی خصمانه، آنان باید بپذیرند که دوران «حمایت خودکار» آمریکا به پایان رسیده است و با آسیبپذیری راهبردی قاره بهطور مستقیم روبهرو شوند. همانگونه که شارل دوگل دههها پیش هشدار داده بود، اروپا نمیتواند تا ابد به آمریکا تکیه کند. برای بقا، باید از خواب ژئوپولیتیک برخیزد و کنترل سرنوشت خود را دوباره به دست گیرد.

خیانت پوپولیستها
🖊️ مایکل برلی
🗓️ ۹ دسامبر ۲۰۲۵
چشمانداز رسانهای مدرن به «اندیشمندان» راستِ افراطی اهمیتی داده است که فراتر از رؤیاهایشان است؛ امری که در استراتژی امنیت ملی جدید آمریکا نیز بازتاب یافته است. اما شبهروشنفکری آنان هرگز با اندیشهٔ واقعی اشتباه گرفته نخواهد شد، و در حالی که وانمود میکنند طبقهٔ کارگر را خطاب قرار میدهند، در حقیقت منافع سرمایهداران مالی و میلیاردرهای فناوری را تأمین میکنند.
تا چند روز پیش حتی به ذهنم خطور نکرده بود که مردم سراسر اروپا – از جمله ما لندننشینها – در یک جهنم رنجزدهٔ آکنده از درگیری زندگی میکنیم؛ جایی که در آن با «مقررات زیاد» خفه شدهایم، آزادیهای سیاسیمان از ما سلب شده، و بهسوی «محو تمدنی» میرویم. بنابراین با شگفتی این ارزیابی را در استراتژی جدید امنیت ملی (NSS) آمریکا خواندم؛ سندی که بیشتر شبیه تبلیغات شبهروشنفکرانه است تا هرگونه تحلیل جدی سیاست خارجی.
همزمان با اینکه دولت دونالد ترامپ اروپا را از بدبختی و زوالش آگاه کرد، راه نجاتش را نیز اعلام نمود: «پرورش تفکر مقاومت» از طریق احزاب سیاسی «میهنپرست» که قادر باشند با اتحادیه اروپا – که بهزعم او نابودکنندهٔ حاکمیت است – مقابله کنند و سیاستهای مهاجرتی را که کشورها را «غیرقابلشناسایی» میکنند، باطل کنند. معنای ضمنیِ کاملاً روشن این است که ایالات متحده خواهان آن است که دستنشاندگان راست افراطیِ ترامپ، رهبری اروپا را به دست بگیرند: جوردن باردلا از «اجتماع ملی» جایگزین امانوئل مکرون شود؛ آلیس وایدل از حزب آلترناتیو برای آلمان جایگزین صدراعظم فریدریش مرتس شود؛ و نایجل فاراژ از «رفرم یوکی» جایگزین نخستوزیر بریتانیا کِیر استارمر گردد.
البته، آخرین چیزی که اروپا نیاز دارد این است که از رژیمی در آمریکا دستور بگیرد که اوباش مسلح را به خیابانها میفرستد تا مهاجران مظنون را شکار کنند، و مسائل جنگ و صلح را فرصتهایی برای ثروتاندوزی شخصی تلقی میکند. اروپا قطعاً نباید به دولتی گوش دهد که سیاستهای خود را از مروجان فریب و تبلیغات میگیرد – حتی اگر خود را «فیلسوف» بنامند، مانند نظریهپرداز توطئهٔ راست افراطی، رنو کامو (Renaud Camus)، یا «الهیدان»، مانند جیمز اور (James Orr)، «راهنمای ایدیولوژیک بریتانیایی» معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس.
این شبهروشنفکران و رسانههایی که آنان را تقویت میکنند، وارثان سیاسی «احمقهای مفیدی» هستند که روزگاری به گسترش همدلی با اتحاد جماهیر شوروی در غرب کمک کردند. همانگونه که والتر دورانتی، روزنامهنگار آمریکایی، شگفتیهای زندگی شوروی را تبلیغ میکرد، در حالی که استالین میلیونها نفر را به گولاگ میفرستاد، احمقهای مفید پوپولیسم راست امروز نیز فهم اندکی از مسائلی دارند که درباره شان سخن میگویند. آنان فقط چیزهایی را میسازند و میتراشند؛ همانگونه که کامو(Camus) نظریهٔ «جایگزینی بزرگ» را از خود ساخت.
بهنظر آنان، خطر چندان زیادی هم موجود نیست: چاپلوسی از قدرت، امروزه فعالیتی کمخطر و پُرپاداش است. (چنین نبود در قرن شانزدهم، زمانی که نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) بهخاطر مخالفت با خاندان مدیچی از مچهایش آویزان شد، یا زمانی که توماس کرامول – که سالها مشاور معتمد هنری هشتم بود – به دستور همان پادشاه گردن زده شد.) رماننویس فرانسوی، ژولین بندا (Julien Benda)، در کتاب مشهورش دربارهٔ روشنفکرانی که از رژیمهای اقتدارگرا و فاشیستی استقبال کردند، چنین چاپلوسی را «خیانت روشنفکران» نامید.
امروزه «روشنفکران خائن» گروهی کاملاً کمارزش و بیاعتبارند. در میان آنها میتوان «بچهفنسالارهای» کممایهای مانند دامینیک کامینگز، مشاور ارشد ناکام نخستوزیر بریتانیا بوریس جانسون، و همچنین کِرتیس یاروین، گورو نرمافزار آمریکایی را یافت؛ کسی که یادداشتهای نامنسجمش در سابسْتَک برای افرادی مثل وِنس و میلیاردر هر روز نامتعادلتر، پیتر تیل، جذابیت دارد. بسیاری از این افراد، مانند هنری اولسن – دانشمند علوم سیاسی آمریکایی و هوادار حزب راست افراطی آلمان (AfD) و اجتماع ملی فرانسه – دیگر حتی تظاهر به بیطرفی علمی هم نمیکنند. آثار اولسن در «بروکسل سیگنال» منتشر شده است؛ یک رسانهٔ راستگرای تندرو که با حمایت استراتژیست سیاسی آمریکایی پاتریک ایگان تأسیس شده و یادداشتهایی از کونراد بلک – قطب رسانهای بدنام و کلاهبردار محکومشده (که در سال ۲۰۱۹ از ترامپ عفو گرفت) – نیز در کنار آن دیده میشود.
مَت گودوین (Matt Goodwin)، فعال راست افراطی و دانشگاهی سابق، بهعنوان مجری در شبکهٔ کابلی GB News – نسخهٔ تقلیدی فاکس نیوز متعلق به میلیاردر انجیلی، سر پال مارشال – استخدام شده و همچنین عنوان «رئیس افتخاری» سازمان جوانان حزب رفرم یوکی (Students4Reform) را دریافت کرده است. گودوین همراه با پادکستر راست افراطی، تاکر کارلسون (Tucker Carlson)، اکنون یک چهرهٔ کلیدی در عملیات تبلیغاتی خارجی ویکتور اوربان (Viktor Orbán)، نخستوزیر خودکامهٔ مجارستان است.
یکی از ستونهای اصلی این عملیات «کالج ماتیاس کورْوینوس» (MCC) است؛ بزرگترین مؤسسهٔ آموزشی خصوصی در مجارستان، که در سال ۲۰۲۱ بیش از ۱.۳ میلیارد یورو (۱.۵ میلیارد دلار) کمکهزینهٔ دولتی دریافت کرد. شعبهٔ بروکسل MCC نیز توسط یک «روشنفکر خائن» دیگر اداره میشود: فرانک فورِدی، جامعهشناس مجار-کانادایی که در دوران دانشجویی، «حزب کمونیست انقلابی»(RCP) را بنیان گذاشت؛ گروهی چپگرا که نسخهای آشفته از لنینیسمِ آزادیخواهانه را ترویج میکرد.
برخلاف ادعای این افراد دربارهٔ «حذف شدن» توسط رسانههای «بیدار» جریان اصلی، این رسانهها مرتباً به آنها فرصت میدهند تا زیر نام «تعادل» (که در واقع جعلی است) دیده شوند. بیبیسی بارونس کلر فاکس – رئیس «آکادمی ایدهها» با نام پرطمطراقش – را دعوت میکند تا دربارهٔ مسائل روز اظهار نظر کند. میک هیوم (Mick Hume)، سردبیر (europeanconservative.com)، و برندن اُنیل (Brendan O’Neill)، – عضو سابق RCP که ترامپ را «قهرمان ضد فاشیست» مینامد – نیز در روزنامههای جریان اصلی حضور دارند.
میتوان میان این ایدئولوگهای پوپولیست وجوه مشترک فراوانی یافت؛ از جمله ترس تقریباً بیمارگونهی آنان از مهاجران. با این حال، همانطور که پوپولیست هلندی، گیرت ویلدرز (Geert Wilders)، اخیراً دریافت، مردم عادی ممکن است از لفاظیهای تهاجمیِ ضد مهاجر و اسلامهراسانه به ستوه بیایند. فاراژِ (Farage) سرخوش، با ظاهرِ ساختگیِ روستاییاش، بد نیست این نکته را آویزهی گوش کند.
بههرحال، یک ویژگی بر همهٔ ویژگیهای دیگر غلبه دارد: کینهٔ عمیق نسبت به آنچه «نخبگان لیبرال» مینامند. بسیاری از پوپولیستها طوری رفتار میکنند که گویی تمام زندگی خود را با بینی چسبیده به شیشهٔ ساختمانهای باشکوه گذراندهاند، و به مهمانیهای پر زرقوبرقی نگاه میکردهاند که هیچگاه به آنها دعوت نشدهاند. برای برخی در بریتانیا، این عقده به نوعی وسواس برای پیوستن به مجلس اعیان تبدیل شده است (همانطور که برای فاکس اتفاق افتاد).
چشمانداز رسانهای مدرن به این افراد اهمیتی فراتر از رؤیاهایشان بخشیده است، همانگونه که استراتژی امنیت ملی ترامپ نشان میدهد. (با توجه به اینکه ترامپ اهل مطالعه نیست، آنها احتمالاً مشتاقانه منتظر قدرتگیری وِنس – فردی اهل ژستهای روشنفکرانه – هستند.) اما شبهروشنفکری آنها هرگز بهعنوان اندیشهٔ واقعی پذیرفته نخواهد شد، بهویژه وقتی کنار اندیشمندان برجستهای چون آن اپلبام ، جولیانو دا امپولی، تیموتی گارتن اَش و تیموتی اسنایدر قرار گیرد – کسانی که آنها را بهخوبی میشناسند و دروغشان را میبینند.
آنچه این اندیشمندان میبینند این است که این «روشنفکران» که تظاهر میکنند، که طبقهٔ کارگر – یا همان «کمسوادان» به تعبیر ترامپ در ۲۰۱۶ – را مورد خطاب قرار میدهند، در واقع تنها خادمان سرمایهداران مالی و میلیاردرهای فناوریاند؛ کسانی که مشتاقاند از مقررات و مالیات فرار کنند. در جهانی که ماشینها، وظیفه یادگیری را بر عهده گرفتهاند، این همان بازیگرانی هستند که «احمقها» ممکن است در نهایت بیشترین خدمت را به آنها بکنند.

ایالات متحدهٔ ترامپ
🖊️ ریچارد هاس
🗓️ ۸ دسامبر ۲۰۲۵
استراتژی امنیت ملی جدید دولت ترامپ جهانی را ترسیم میکند که در آن ایالات متحده دیگر ستون اتحادها و نهادهای بینالمللی نیست، از دموکراسی و حقوق بشر دفاع نمیکند، و تلاشی برای حفظ توازن قدرت جهانی انجام نمیدهد. روسیه و چین در این جهان جدید فرصتهای فراوانی خواهند یافت.
استراتژیهای امنیت ملی، که گاه بهگاه از سوی هر دولت آمریکا منتشر میشوند، معمولاً حرف چندانی برای گفتن ندارند و بهسرعت فراموش میشوند. اما آخرین مورد، که اواخر هفتهٔ گذشته از سوی دولت ترامپ منتشر شد، استثناست. این سند باید با دقت خوانده شود، زیرا بزرگ ترین تغییر مسیر در سیاست خارجی آمریکا را از آغاز جنگ سرد – یعنی ۸۰ سال پیش – پیشبینی میکند.
آنچه بلافاصله جلب توجه میکند، اولویت یافتن منافع اقتصادی و تجاری است. در این سند دربارهٔ کاهش کسری تجاری آمریکا، افزایش مبادلات، تأمین امنیت زنجیرههای تأمین، و بازصنعتیسازی کشور سخن گفته شده است. متحدان تا زمانی متحد به شمار میروند که سهم بسیار بزرگتری از بار دفاعی را بر دوش گیرند. ژئواکونومی جای ژئوپولیتیک را گرفته است. سرمایهگذاری مطرح است، اما کمکرسانی کنار گذاشته شده. سوختهای فسیلی و انرژی هستهای مطلوباند، اما انرژیهای بادی و خورشیدی و سایر منابع تجدیدپذیر – همراه با نگرانیهای مربوط به تغییرات اقلیمی – از دستور کار خارج شدهاند.
بزرگترین تغییر این است که نیمکرهٔ غربی، که مدتها عمدتاً نادیده گرفته میشد، اکنون در مرکز سیاست امنیت ملی آمریکا قرار گرفته است. این منطقه نخستین مورد در فهرست اولویتهای جهانی آمریکاست و پیش از هر منطقهٔ دیگر بهتفصیل دربارهٔ آن بحث شده.
این اولویت تازه را میتوان در وهلهٔ نخست حاصل نگرانیهای فزاینده دربارهٔ امنیت میهن دانست؛ ادامهٔ همان تلاشهای داخلی برای مقابله با قاچاق مواد مخدر و جلوگیری از مهاجرت غیرقانونی. حضور نظامی آمریکا نیز بر همین اساس تغییر خواهد کرد. بهاختصار، «متمم ترامپ» اکنون جای خود را در کنار دکترین مونرو (Monroe Doctrine) و متمم [تئودور] روزولت باز کرده است، هرچند این سیاست بهاندازهٔ جلوگیری از نفوذ دیگران، متکی بر تلاش برای نفوذ اقتصادی و راهبردی آمریکا در دیگر کشورهای قاره است.
منطقهٔ هند-اقیانوس آرام از نظر میزان توجه در جایگاه دوم قرار میگیرد. جای تعجب نیست که تمرکز زیادی بر ابعاد اقتصادی سیاست وجود دارد، از جمله «بازتنظیم روابط اقتصادی آمریکا با چین، با اولویتبخشی به عمل متقابل و انصاف برای بازیابی استقلال اقتصادی آمریکا.» با این حال، سند تصریح میکند که بازدارندگی از بروز درگیری بر سر تایوان یک اولویت است.
بااینحال، کرهٔ شمالی اصلاً ذکر نشده است. اینکه دولت چگونه میخواهد اهداف اقتصادی و راهبردی خود را در این بخش از جهان متوازن نگه دارد، نامشخص است؛ از همین رو سفر برنامهریزیشدهٔ ترامپ به چین در بهار آینده اهمیتی حیاتی دارد.
در مقابل، دولت میخواهد نقش آمریکا در خاورمیانه را کوچک کند؛ منطقهای که طی ۳۵ سال گذشته بر سیاست خارجی آمریکا سایه انداخته است. اینکه آیا چنین چیزی در عمل ممکن است، هنوز روشن نیست: به نظر میرسد استراتژی، دستاوردهای مربوط به صلح و تضعیف ایران را بیش از اندازه بزرگ جلوه میدهد.آفریقا – با وجود اینکه منطقهای با بیشترین رشد جمعیت در دهههای آینده است – عمدتاً به حاشیه رانده شده.
اما اروپا سختترین برخورد را دریافت کرده است. پس از توصیف مشکلات اقتصادی آشکار قاره، سند ادعا میکند که «این افول اقتصادی در برابر چشمانداز واقعیتر و آشکارتر محو شدن تمدنی رنگ میبازد.»
اتحادیهٔ اروپا نهادی معرفی میشود که آزادی و قدرت حاکمیت را تضعیف میکند. سند ادامه میدهد: «اگر روندهای کنونی ادامه یابد، این قاره در ۲۰ سال یا کمتر غیرقابلتشخیص خواهد شد. از این رو، بههیچوجه روشن نیست که آیا برخی کشورهای اروپایی همچنان دارای اقتصادها و نیروهای نظامی کافی برای باقیماندن بهعنوان متحدانی قابل اعتماد خواهند بود یا خیر».
جالب آنکه سند، بحث خود دربارهٔ اروپا را با لحنی تا حدی مثبت تر پایان میدهد: «هدف ما باید کمک به اروپا برای اصلاح مسیر کنونیاش باشد. ما به اروپایی نیرومند نیاز خواهیم داشت تا به ما در رقابت موفق کمک کند و همراه با ما کار کند تا از سلطهٔ هر دشمنی بر اروپا جلوگیری کنیم.» اما در مجموع، برخورد با اروپا منفی، از بالا به پایین، و همراه با هشدار است.
روسیه بهراحتی از تیررس انتقاد میگریزد. در سند، روسیه بهعنوان یک دشمن تلقی نمیشود. فشار برای صلح در اوکراین نیز بدون هیچ شرطی مطرح شده است. ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، بیتردید از هدف اعلامشدهٔ «بازبرقراری ثبات راهبردی با روسیه» و از آنچه دربارهٔ ناتو گفته شده – مبنی بر اینکه زمان پایان دادن به «برداشت و جلوگیری از واقعیت تبدیل شدن ناتو به یک اتحاد همواره رو به گسترش» فرا رسیده است – احساس آسودگی خواهد کرد.
با خواندن سند استراتژی، بهسادگی میتوان آن را نوعی پذیرش ضمنیِ مناطق نفوذ دانست: ایالات متحده در نیمکرهٔ غربی نقش اصلی را خواهد داشت؛ روسیه و اتحادیهٔ اروپا رها میشوند تا در اروپا اوضاع را بین خود حلوفصل کنند؛ و چین نیز تا زمانی که زیادهروی نکند، نقشی بزرگ در آیندهٔ آسیا خواهد داشت. سند در این بخش کاملاً صریح است: «نفوذ بیشازاندازهٔ کشورهای بزرگتر، ثروتمندتر و نیرومندتر، حقیقتی همیشگی در روابط بینالملل است».
این استراتژی انزواطلبانه نیست، اما نگرشی محدودتر و تنگ نظرانهتر نسبت به منافع و حضور آمریکا ارائه میدهد. «روزهایی که ایالات متحده چون اطلس تمام نظم جهانی را بر دوش میکشید، به سر آمده است.» در این میان، یکجانبهگرایی قابل توجه و بدگمانی شدید نسبت به نهادهای بینالمللی نیز وجود دارد؛ نهادهایی که عمدتاً ذاتاً ضدآمریکایی و تهدیدی برای حاکمیت ملی تصویر میشوند.
سیاست خارجی جدید نه غیراخلاقی است و نه اخلاقی؛ بلکه اساساً بیاعتنا به اخلاق است. گذشته از اروپا، نوعی تمایل نیز دیده میشود که از دخالت در امور داخلی دیگران پرهیز شود: «ما به دنبال روابط خوب و روابط بازرگانی مسالمتآمیز با کشورهای جهان هستیم، بدون اینکه آنها را مجبور به پذیرش دموکراسی یا تغییرات اجتماعی دیگری کنیم که با سنتها و تاریخشان تفاوت دارد.»
این واقعگرایی حداکثری در بخشی که از همکاری با دولتهای خاورمیانه حمایت میکند، تشدید میشود: «این کار مستلزم کنار گذاشتن تجربهٔ غلط آمریکا در موعظه به این کشورها – بهویژه پادشاهیهای حوزهٔ خلیج فارس – برای رها کردن سنتها و اشکال تاریخی حکومتشان است».
نتیجهٔ نهایی چیست؟ دورانی که آمریکا ستون اتحادها و نهادهای بینالمللی بود، از دموکراسی و حقوق بشر دفاع میکرد، و برای حاکمیت قانون و توازن قدرت در سراسر جهان هزینه میداد، به پایان رسیده است. در عوض، جهانی در حال شکلگیری است که در آن اقدامات آمریکا بیشتر بر اساس منافع مستقیم اقتصاد آمریکا، شرکتهای آمریکایی، و امنیت سرزمین اصلی تعیین میشود.
ممکن است رئیسجمهور آینده برخی عناصر این رویکرد – بهویژه تمرکز بر قارهٔ آمریکا – را تغییر دهد، اما تا آن زمان، جهانی آشفتهتر، کمآزادتـر، و کمرفاهتر نتیجهٔ محتمل خواهد بود؛ بهویژه که این دولت بیش از سه سال دیگر بر سر کار خواهد بود. روسیه و چین از این وضعیت بهره خواهند برد، در حالی که دوستان و متحدان سنتی آمریکا در اروپا و آسیا با خطرات بیشتر و انتخابهای دشوارتر روبهرو خواهند شد. تنها قطعیت این است که یک دوران تاریخی در حال پایان یافتن است و دوران جدیدی آغاز میشود.
———————
• استیون هولمز (Stephen Holmes)، استاد دانشکده حقوق دانشگاه نیویورک و برنده بورسیه «جایزه برلین» در آکادمی آمریکایی برلین، نویسنده (بههمراه ایوان کراستف) کتاب «نوری که خاموش شد: یک بازنگری» (پنگوئن، ۲۰۱۹) است.
• زکی لایدی (Zaki Laïdi)، مشاور ویژه پیشین نماینده عالی اتحادیه اروپا در امور سیاست خارجی و امنیتی (۲۰۲۰–۲۰۲۴)، استاد دانشگاه علوم سیاسی پاریس (Sciences Po) است.
• مایکل برلی (Michael Burleigh) ، پژوهشگر ارشد مؤسسه LSE Ideas در مدرسه اقتصاد لندن، نویسنده کتابهای «جنگهای کوچک، مکانهای دوردست: خاستگاه جهان مدرن ۱۹۴۵–۱۹۶۵» (مکمیلان، ۲۰۱۳) و «بهترینِ زمانه، بدترینِ زمانه: تاریخی از اکنون» (مکمیلان، ۲۰۱۷) است.
• ریچارد هاس (Richard Haass)، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، مشاور ارشد شرکت سنترویویو پارتنرز و پژوهشگر ممتاز دانشگاهی در دانشگاه نیویورک، پیشتر مدیر دفتر برنامهریزی سیاستها در وزارت خارجه ایالات متحده (۲۰۰۱–۲۰۰۳) بوده و بهعنوان فرستاده ویژه رئیسجمهور جورج دبلیو بوش در ایرلند شمالی و هماهنگکننده آینده افغانستان فعالیت کرده است. او نویسنده کتاب «منشور تعهدات: ده عادت شهروندان خوب» (پنگوئن پرس، ۲۰۲۳) و خبرنامه هفتگی ساباستک Home & Away است.
چرا بخشی جامعه ایران و به ویژه شماری از نیروهای سیاسی، مدنی، کنشگران و روشنفکری از سالهای شصت به اینسو کمتر تمایل داشتهاند تن به بررسی سنجشگرانه سیاست خارجی جمهوری اسلامی دهند؟ این امتناع از بازاندیشی نقادانه هم در مورد جنگ ایران و عراق صدق میکند و هم سیاست منطقهای و یا حتا غنیسازی اورانیوم. هر سه پرونده نقش اساسی در سرنوشت کشور داشتهاند و شاید فراتر از سویههای سیاسی و ژئوپولتیکی، از نظر اقتصادی پرهزینهترین پروژههای تاریخ ایران هم بودند.
رفتار حکومت، سرداران، و کاسبان تحریم در فرار از نقد گذشته چندان شگفتیآور نیست. نظام حاکم هربار روایتی را برای توجیه سیاستهای خود و تلقین “حقیقت” حکومتی ساخته است. از داستان “راه قدس از کربلا میگذرد”، “اگر در سوریه نجنگیم باید در تهران با داعش بجنگیم” و “مدافعان حرم” تا “عمق استراتژیک” و “بازدارندگی”. حکومت حتا درباره جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل هم با شتاب کتاب درسی برای دانشآموزان نوشته تا مبادا روایتش از گذشته و دلایل این جنگ مورد تردید و پرسش نسل جوان قرار گیرد.
آنچه مایه شگفتی است سکوت کسانی در بیرون از حکومت و یا توجیه و حمایت آشکار از این سیاستها است. شماری به گونه تقلیلی و سودار با بازتولید روایت رسمی همه چیز را به دخالت قدرتهای بزرگ و حمایت آنها از اسرائیل و یا کشورهای منطقه ربط میدهند، دیگرانی به تاریخ و دخالتهای خارجی برمیگردند برای توجیه حضور نظامی و کسانی هم به سراغ عوامل ژئوپولتیکی پرشمار خاورمیانه میروند برای اینکه بگویند ج.ا. برای حفظ امنیت کشور راه دیگری نداشت. در این گرایش همه نوع آدمی را میتوان پیدا کرد. از چپ ضدامپریالیستی دو آتشه تا اصلاحطلبان حکومتی و یا منتقدان نظام سیاسی، سکولارهای لیبرال و ناسیونالیست. هر کسی هم از گمان خود یار محور مقاومت حکومتی شده است : یکی در این سیاست مبارزه با زیادهخواهی و زورگویی اسرائیل و امریکا را میبیند و دیگری قدرت و نفوذ منطقهای ایران و سپر دفاعی در برابر تهدیدات منطقهای.
بحث بر سر نادیده گرفتن دخالت قدرتهای بزرگ مانند امریکا و کم بها دادن به نقش کشورهای پرنفوذ منطقه مانند ترکیه، عربستان، امارات و یا سرکوب بیرحمانه فلسطینیها توسط اسرائیل نیست. کسی هم نمیخواهد همه کاسه کوزههای بحرانهای تودرتوی خاورمیانه را بر سر ج.ا. بشکند. بحث اصلی بر سر نتایج سیاست منطقهای ج.ا. و “محور مقاومت” و بیلان آن با توجه به ایدئولوژی دینی حکومت و یا منافع ملی ایران است.
همه میدانند که سنگ اول این دیوار کج با اشغال سفارت امریکا و کش دادن جنگ با عراق گذاشته شد. از شعارهایی مانند آزاد سازی قدس، “نابودی اسرائیل”، تا تشکیل سپاه قدس برای آزاد کردن فلسطین و بعدها به وجود آوردن نیروهای نیابتی و محور مقاومت، خطوط راهبردی سیاست منطقهای ج.ا. و جایگزینی عقلانیت با توسعهطلبی شیعه بودند و هستند. بر خلاف برهان های شماری از موافقان شرطی یا غیر شرطی دخالت نظامی جمهوری اسلامی در منطقه، زمانی که شعار نابودی اسرائیل طرح شد و یا پروژه تشکیل سپاه قدس شکل گرفت نه تهدید امنیتی خاصی از سوی اسرائیل در چند صد کیلومتری ایران وجود داشت و نه دخالت نظامی قدرتهای بزرگ در کنار مرزهای کشور. امروز در کنار همه زیانهای مادی و انسانی، نه تنها “فتوحات” محور مقاومت بر باد رفته، که به جای امنیت، کشور هم مورد تجاوز نظامی قرار گرفته است.
محور مقاومت حکومتی و ایدئولوژی مقاومت دیگران
در ایران امروز ما میتوانیم در کنار محور مقاومت حکومتی از رواج ایدئولوژی مقاومت به معنای امتناع از بازاندیشی و خوانش سنجشگرانه از آن چه که گذشت هم سخن به میان آوریم. مقاومت وقتی از ابزار به هدف تبدیل میشود شکل ایدئولوژیک و دگم سیاسی به خود میگیرد. پرسش بنیادی این است که مقاومت برای چه هدفی؟ در برابر چه کسانی؟ با چه توان و منابعی و با چه هزینهای؟ چه رابطهای میان منافع ملی و امنیت ما با چنین راهبردی وجود دارد؟ آیا ما برای تامین امنیت کشور ناگزیر بودیم به سوی چنین گزینههای پرهزینه برویم؟ پرسش بر سر عاملیت یک کشور در سمت و سو دادن به سیاست خارجی در راستای منافع ملی در یک منطقه بحرانی و تنشزده است. هنر یک سیاست خارجی ملی در خاورمیانه چگونگی دور ماندن از آتش بحرانها است.
ایدئولوژی مقاومت از توهم یا تعریف نادرست قدرت هم تغذیه میکند و هزینهها و پیآمدها به حاشیه رانده میشود. به همین خاطر هم بازاندیشی درباره این ماجراجوییهای ایدئولوژیک و نقد و تغییر این سیاست، معنای تسلیم در برابر “کدخدا” و قدرتهای بزرگ و یا “بده بره” را پیدا میکند و مقاومت هم به ایستادگی و داشتن تعصب ملی تبدیل میشود.
واقعیت این است هزینهای که کشور برای محور مقاومت در داخل کشور هم پرداخته بسیار سنگین است. ایران در مقایسه با کشورهای دیگرنه تنها فرصتهای طلایی توسعه را از دست داده که با بحرانهای بزرگی در حوزه اقتصادی، زیستمحیطی و اجتماعی دست و پنجه نرم میکند. نارضایتی و بیاعتمادی عمومی و مهاجرت گسترده کارآفرینان و متخصصان از پیآمدهای ناگزیر این حکمرانی نامطلوب در داخل و سیاست خارجی است.
معنای امروزی مقاومت به سبک و سیاق گذشته بیشتر به همان شعار “جنگ جنگ تا پیروزی” و یا ادامه سیاستهایی میماند که ایران را در دو دهه گذشته گام به گام به سوی شرایط تهدید جنگی دایمی و فاجعه کنونی سوق داده اند. ما در برابر یک کارنامه عینی و مشخص قرار داریم: آن چه که قرار بود به عامل امنیت ایران تبدیل شود به صورت اصلیترین تهدید امنیتی در آمده است. نتایج این دخالت ها برای کشورهای دیگر هم فاجعهبار بوده است و ج.ا. در عمل در متلاشی کردن دولتهای ملی در چندین کشور نقشآفرین بوده است.
شفافیت، پاسخگویی و مسئولیتپذیر کردن حکومت در برابر نتایج سیاست منطقهای یک مسئله ملی و موضوع حیاتی برای دمکراسی در ایران، صلح در منطقه و مشارکت جامعه در اموری است که با سرنوشت کشور پیوند خورده است. به همین دلیل هم باز کردن این پروندهها در عرصه عمومی راهی است برای تحلیل و نقد پیآمدهای سیاستهای گذشته در داخل و خارج کشور، بازتعریف جایگاه ایران بر اساس منافع ملی و صلح، شکل دادن به هوشیاری جمعی جدیدی درباره رابطه ایران با جهان و کشورهای منطقه.
ایران در یک بنبست تاریخی گرفتار آمده و به یک کشور معلق، بدون نقشه راه و آینده تبدیل شده است. زمانه شفافیت و بازگشت به آوردهها و بیلان سیاستی است که در ورشکستگی اقتصادی، سلطه نظامیان در سیاست داخلی، شکستهای ژئوپولتیکی ایران و تهدید نظامی دایمی ایران نقش اساسی داشته است.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
۱۷ دسامبر ۲۰۲۵
روز جمعه، نیروهای امنیتی ایران نرگس محمدی، برنده جایزه نوبل صلح، را با کشیدن موهایش به داخل خودرویی که در انتظار بود، بردند. جرم او چه بود؟ شرکت در مراسم یادبودی برای یک وکیل حقوق بشر که بهتازگی در شرایطی مبهم در مشهد، شهری در شمالشرق ایران، جان باخته بود. شاهدان، صحنهای آشفته و خشونتبار را توصیف کردند: گاز اشکآور، باتوم، و ضربوشتم عزادارانی که در حال فرار بودند.
محمدی که بخش زیادی از دو دهه گذشته را در رفتوآمد میان آزادی و زندان بدنام اوین تهران سپری کرده است، همراه با دستکم ۹ فعال دیگر بازداشت و به زندان منتقل شد. او طی یک سال گذشته بهدلیل شرایط پزشکی در مرخصی درمانی از زندان بهسر میبرد و بهطور مستمر از گسترش آزادیها برای مردم ایران و گذار مسالمتآمیز به دموکراسی دفاع میکرد. محمدی در مقالهای که اخیراً برای مجله تایم نوشته بود، تأکید کرده: «خشونت، چه از بیرون تحمیل شود و چه از درون، پاسخ نیست.»
او تنها هدف این سرکوبها نبود. در اوایل دسامبر، دادگاهی در تهران جعفر پناهی، فیلمساز برجسته ایرانی، را غیاباً به یک سال زندان و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم کرد و بهاتهام «فعالیتهای تبلیغی» علیه نظام، عضویت او در گروههای سیاسی و اجتماعی را نیز ممنوع ساخت. تنها ساعاتی پس از انتشار خبر این حکم، پناهی ــ که در ماه مه نخل طلای جشنواره کن را به دست آورده بود ــ برای فیلم «یک تصادف ساده» سه جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اورژینال و بهترین فیلم بینالمللی را در جوایز گاتهام کسب کرد. پناهی که پیشتر دو بار بازداشت شده و با ممنوعیت فیلمسازی مواجه بوده است، قصد دارد پس از پایان کارزار فیلم اخیرش برای جوایز اسکار در ایالات متحده، به ایران بازگردد.
بازداشت محمدی و صدور حکم برای پناهی، اقدامات تصادفی از سر کینهتوزی اقتدارگرایانه نیست؛ بلکه نشانههای یک حکومت دینی گرفتار بحران وجودی است ــ دستوپا زدنهای نومیدانه رژیمی که بهخوبی میداند در حال از دست دادن کنترل خود است. جمهوری اسلامی همواره با منتقدانش خشن برخورد کرده، اما موج کنونی سرکوب در ایران، بوی آشکار وحشت و هراس میدهد.
وحشت در تهران
از زمان جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ماه ژوئن، مقامهای ایرانی هزاران نفر را به ظن جاسوسی بازداشت کردهاند؛ در میان آنها فعالان مدنی، روزنامهنگاران و شهروندان عادی نیز دیده میشوند. بنا بر برآورد کارشناسان سازمان ملل، تهران بیش از هزار نفر را اعدام کرده است. فیلترینگ اینترنت نیز به امری عادی تبدیل شده است.
دستگاه امنیتی ایران شبانهروز در حال فعالیت است؛ نه از سر قدرت، بلکه از سر ترس. جنگ با اسرائیل قرار بود توان «محور مقاومت» مورد ادعای ایران را به نمایش بگذارد. اما در عوض، حملات دقیق اسرائیل فرماندهان ارشد سپاه پاسداران را از پای درآورد، به تأسیسات هستهای آسیب زد و نشان داد سامانههای پدافند هوایی که تهران سالها تبلیغ میکرد، چیزی بیش از نمایشی پرهزینه نبودند. نیروهای نیابتی منطقهای رژیم، از حزبالله گرفته تا حماس، بهشدت تضعیف و عملاً به حاشیه رانده شدهاند. معماری بازدارندگیای که ایران دههها صرف ساختن آن کرده بود، اکنون ویران شده است.
وضعیت اقتصاد، سیاست و محیطزیست ایران نیز به همان اندازه تیره و بحرانی است. پس از سالها تورم شدید، در ماه دسامبر ارزش پول ایران به ۱۳۰ هزار تومان در برابر هر دلار سقوط کرد. در ماه اکتبر، دولت ایران از مجلس مجوز یک اصلاح پولی را گرفت تا چهار صفر از واحد پول حذف شود؛ اقدامی برای سادهسازی مبادلات و کاستن از تحقیر شهروندانی که ناچارند برای خرید نان، بستههای ضخیم اسکناس حمل کنند. نرخ تورم در حوالی ۴۰ درصد در نوسان است. گوشت به کالایی لوکس تبدیل شده و قیمت اقلام اساسی تنها در یک سال بیش از ۵۰ درصد افزایش یافته است.
و سپس بحران آب مطرح است. ایران بدترین خشکسالی دستکم نیمقرن اخیر را تجربه میکند. ذخایر سدهای اطراف تهران، پایتخت، به کمتر از ۱۰ درصد ظرفیت رسیده است. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، اخیراً هشدار داد اگر بارندگیها کافی نباشد، ممکن است تخلیه تهران ضروری شود. اگرچه تهران در هفته گذشته اندکی باران داشته، اما این میزان بههیچوجه کافی نبوده است.
پیشینهای تیره از سرکوب
سایه سنگین مسئله جانشینی نیز بر همه این تحولات افتاده است. آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی که از سال ۱۹۸۹ بر ایران حکومت میکند، اکنون ۸۶ ساله است. وضعیت سلامت او سالهاست موضوع گمانهزنی بوده ــ از جمله درمان سرطان پروستات در سال ۲۰۱۴ ــ و پس از جنگ با اسرائیل، که گزارشهایی از هدف قرار گرفتن احتمالی او منتشر شد، حضورش در انظار عمومی بهطور چشمگیری کاهش یافته است. در پشت صحنه، کمیتهای از روحانیون روند جستوجو برای جانشین را سرعت بخشیده و نامهایی چون مجتبی خامنهای، پسر رهبر، و حسن خمینی، نوه آیتالله روحالله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی، در میان گزینههای مطرح دیده میشود.
رژیم بهشدت نیاز دارد پیش از فرا رسیدن آن انتقال قدرت ــ که ممکن است هر لحظه رخ دهد ــ نظم را بازگرداند. انتقالی آرام و بدون تنش، به جامعهای آرام نیاز دارد، نه جامعهای سرشار از نارضایتی و خشم فروخورده. حکومت دینی ایران در ۴۶ سال حیات خود تنها یک بار تجربه جانشینی داشته، آن هم در شرایطی بهمراتب کمتنشتر. مردان پیرامون خامنهای بهخوبی میدانند که دوره بین دو رهبری، لحظهای با حداکثر آسیبپذیری خواهد بود. آنها توان رویارویی با چنین لحظهای را در حالی که خیابانها ملتهب و اقتصاد در سقوط آزاد است، ندارند.
جمهوری اسلامی سابقهای طولانی در هدف قرار دادن روشنفکران برجسته، هنرمندان و فعالان مدنی دارد؛ بهویژه در مقاطعی که حکومت دینی بیش از هر زمان دیگری احساس تهدید میکند. در سالهای آشفته پس از انقلاب ۱۹۷۹، رژیم هزاران زندانی سیاسی را اعدام کرد؛ از جمله اعضای گروههای چپگرا که در ابتدا از قیام علیه شاه حمایت کرده بودند.
پس از آتشبس ژوئیه ۱۹۸۸ در جنگ ایران و عراق، سازمان مجاهدین خلق ــ یک گروه مسلح مخالف که از خاک عراق فعالیت میکرد ــ تلاشی ناموفق برای سرنگونی جمهوری اسلامی انجام داد. اندکی پس از این عملیات، هزاران زندانی سیاسی در موجی از اعدامها کشته و در گورهای جمعی مخفیانه دفن شدند.
حکومت بار دیگر در سال ۲۰۰۹ برای سرکوب اعتراضات جنبش سبز به سرکوب گسترده متوسل شد. هنگامی که میلیونها نفر برای اعتراض به انتخاباتی که آن را تقلبی میدانستند به خیابانها آمدند، پاسخ رژیم باتوم و گلوله بود و خاموشکردن صداهای معترض، بهویژه رساترین آنها. فیلمسازان، نویسندگان و دانشگاهیان بازداشت و بازجویی شدند و در برخی موارد به قتل رسیدند.
پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ ــ که در پی مرگ مهسا امینی، زن جوان کُرد، در بازداشت گشت ارشاد شکل گرفت ــ سرکوب بار دیگر تشدید شد. معترضان در خیابانها هدف گلوله قرار گرفتند. فعالان سرشناس به احکام سنگین محکوم شدند. و رژیم بهطور خاص سراغ چهرههای فرهنگی رفت: رپر، توماج صالحی، به اعدام محکوم شد (حکمی که بعدها تخفیف یافت)، فیلمسازان از کار منع شدند و بازیگران بهدلیل حضور بدون حجاب در اماکن عمومی بازداشت شدند.
اکنون شاهد تازهترین تکرار این سنت هولناک هستیم، اما با شدتی که نشان میدهد حکومت تهدید کنونی را تهدیدی وجودی تلقی میکند. بازداشت نرگس محمدی و صدور حکم علیه جعفر پناهی ــ که هر دو چهرههایی شناختهشده در سطح بینالمللی هستند ــ هزینهای دیپلماتیک برای تهران دارد. با این حال، رژیم پیامی روشن میفرستد: هیچکس مصون نیست. تهران حاضر است محکومیت بینالمللی را بپذیرد، زیرا از مردم خود بیش از سرزنش خارجی هراس دارد.
بحران پیشِ رو
ایرانیان با ویرانی اقتصادی و فاجعهای زیستمحیطی روبهرو هستند و وقوع اعتراضات تازه کاملاً محتمل است. و هنگامی که این اعتراضات شکل بگیرد، رژیم تقریباً بهطور قطع سرکوب را تشدید خواهد کرد. مقامهای ارشد ایرانی که بهصورت ناشناس با خبرگزاری رویترز گفتوگو کردهاند، عملاً به این موضوع اذعان کردهاند. یکی از آنها گفت: «حاکمیت میداند اعتراضات اجتنابناپذیر است. فقط مسئله زمان است.» راهبرد آنان بهتعویق انداختن این رویارویی از طریق ایجاد ترس است: اعدام با نرخی حدود چهار نفر در روز، استقرار ایستهای بازرسی در شهرهای بزرگ، نظارت بر تلفنهای شهروندان، و عبرتسازی از هر کسی که تریبون یا نفوذی دارد.
تناقض ماجرا در این است که همین سرکوبها ممکن است به تسریع فروپاشی رژیم بینجامد. هر اعدام، هر بازداشت یک هنرمند یا فعال محبوب، و هر قطع اینترنت، اندک مشروعیتی را که جمهوری اسلامی هنوز در اختیار دارد، فرسودهتر میکند. حکومت دینی همواره بر نوعی قرارداد نانوشته با مردم ایران تکیه کرده بود: حاکمیت ما را بپذیرید، و ما ثبات و سطحی از رفاه را تأمین میکنیم. این قرارداد اکنون فروپاشیده است. رژیم حتی قادر به تأمین پایدار برق نیست، چه رسد به امنیت اقتصادی. نمیتواند شهروندانش را از حملات خارجی محافظت کند. حتی تضمین دسترسی به آب را هم از دست داده است.
کاری که میتواند انجام دهد، کشتن است. و بنابراین، میکشد.
پرسش این است که این وضعیت تا چه زمانی میتواند ادامه یابد. رژیمهایی که بر ترس بنا شدهاند، گاه میتوانند به طرز شگفتآوری دوام بیاورند — کافی است از کره شمالی بپرسید. اما ایران، کره شمالی نیست. جمعیت آن تحصیلکرده، شهری و ــ با وجود همه تلاشهای حکومت ــ به جهان خارج متصل است. جوانانش بارها و بارها، از طریق خیزشهای پیاپی، نشان دادهاند که حاکمیت دینی را نمیپذیرند. اعتراضات ۲۰۲۲ سرکوب شد، اما احساسی که آن را برانگیخت، از میان نرفته است.
بازداشت محمدی و صدور حکم بازداشت برای پناهی، اعدامهای گسترده، ایستهای بازرسی و قطع اینترنت — همه اینها تشنجهای سیستمی هستند که در مرحله زوال نهایی قرار دارد. مردانی که بر ایران حکومت میکنند، این را میدانند. به همین دلیل است که تا این اندازه هراساناند. شاید رژیم با سرزنش خارجی بازداشته نشود، اما با این حال باید پیامدهایی در پی داشته باشد؛ نه لزوماً برای متوقفکردن ماشین اعدام، بلکه برای آنکه وقتی آن لحظه فرا رسید، معماران سرکوب نتوانند از پاسخگویی بگریزند.
جامعه بینالمللی همچنین باید از هماکنون به تهران هشدار دهد که تکرار رفتارهای خشن گذشته تحمل نخواهد شد. برای مقامهایی که دستور جنایت میدهند یا آن را اجرا میکنند، باید پیامدهایی در نظر گرفته شود: تحریمهای هدفمند، پیگرد حقوقی در دیوان کیفری بینالمللی، ممنوعیت سفر و مسدودسازی داراییها. جهان همچنین باید خود را برای موجی از مهاجرت ایرانیانی که از سرکوب میگریزند، آماده کند. و اگر مردم ایران ــ خسته و زخمخورده ــ توان آن را بیابند که آن لحظه را از آنِ خود کنند، جامعه جهانی باید آماده کمک باشد.
در ایام جوانی که خود را مارکسیست-لنینست میدانستیم، گاه در زندان و بیرون از زندان، بحثهایی با آدمهای فهمیده و با سوادی در میگرفت که میگفتند با شما نمیتوان وارد ائتلاف شد و شعارهای «جبههٔ متحد ضد فلان و بهمان» که سر میدهید، همگی باد هواست. وقتی آنها را به وحدتستیزی متهم میکردیم، سعی میکردند برایمان توضیح بدهند که چرا ما را باور نمیکنند. چند سوال را که آنها در آن روزگار پیش میکشیدند، به یاد میآورم:
- مگر طرفدار انقلاب سوسیالیستی و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیستید؟
- مگر غیر از خودتان بقیه را بورژوا و خرده بورژوا نمیدانید و دنبال محو همه طبقات و در عمل، محو همه روشنفکران «خردهبورژوا» نخواهید رفت؟
- در فاصله فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷، چه تحولاتی در اقتصاد و ساختارهای اجتماعی روسیه اتفاق افتادند که در فاصله ۷ ماه، مرحله انقلاب از «دموکراتیک» به «سوسیالیستی» تغییر کرد و با کودتای لنین-تروتسکی، فرمان شکستن همه قلمها و قلع و قمع متحدان دیروز صادر شد؟ مگر لنین پیشوای شما نیست و شما در صورت پیروزی، مدل موفق پیشوا در «ساختمان سوسیالیسم» را دنبال نخواهید کرد؟
اکنون که در ذهنم به آن پروندههای غبارگرفته مراجعه میکنم و به اوضاع این روزها بر میگردم، میبینم که پر بیراه نمیگفتند و در واقع آنها کاملاً حق به جانب بودند. ائتلاف، مقدماتی دارد و با هر کسی که نقاب وحدتخواهی بر چهره بزند، نمیتوان همپیاله شد. این مقدمات از جمله اینهاست:
۱- هدف مرحلهای مشترک. مثلاً کسی که هدف مرحلهای خود را سرنگونی بلاواسطه تمامیت نظام حاکم قرار داده، با کسی که دنبال اصلاح آن یا شکلی از گذار خشونتپرهیز باشد، نمیتوانند یک ائتلاف پایدار ناظر بر مرحله تحول، درست کنند. همین نیروها اگر هدف مرحلهای را مثلاً استقرار دموکراسی و تعهد بر قبول نتایج صندوق رأی تعریف کنند، آنگاه در هدف مرحلهای همپوشانی خواهند داشت.
۲- راه و روش مشترک. جریانی که اعمال قهر مسلحانه و یا توسل به قدرتهای خارجی را خطوط قرمز خود اعلام میکند، زمینهای برای ائتلاف با جریانی که این خطوط قرمز را برعکس ترسیم کرده باشد، نمییابد.
۳- قبول قواعد مشترک بازی. یکی از مهمترین این قواعد، به مفهوم «هژمونی» در میان مؤتلفین بر میگردد. این حق مسلم همه مؤتلفین است که بکوشند تا در جریان مبارزه و در فردای بعد از تحول، دست بالا را داشته باشند و نقش نیروی هژمون را از آن خود کنند. اما این تلاش باید بهوسیلهٔ قواعدی تنظیم و محدود شود که مهمترین آن قبول قاعده «همه با هم» بهجای قاعده «همه با من» است. وقتی یکی از نیروهای طالب ائتلاف، مثلاً خود را «رهبر انقلاب ملی» اعلام کند، هر نوع ائتلافی را ممتنع خواهد کرد، چرا که موجودیت سیاسی بقیه را بلاموضوع کرده و برای همکاری، چارهای جز تن دادن به رهبری رقیب خود و انحلال موجودیتی، باقی نمیگذارد.
۴- قاعده دیگر «قاعدهٔ وزن» است. در ائتلاف، قاعده «اکثریت-اقلیت» کار نمیکند، چرا که بر اساس این قاعده، جریان اکثریت میتواند، اقلیتها را کلاً بیاثر کند. در پیمان ائتلاف، که حاصل مذاکرات ائتلاف است، باید هر یک از مؤتلفین، به اندازه وزن خود دیده شود. زیادهخواهی یا نادیدهانگاری وزن واقعی دیگری، مذاکرات را به بنبست و ناکامی میکشاند. الان چند دهه است که در آلمان دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. پیگیری مذاکرات ائتلاف در میان احزاب این کشور و چگونگی تنظیم قرارداد ائتلاف و تقسیم پستها، میتواند برای ما ایرانیان درسهای زیادی داشته باشد.
اگر با این مقدمات به «پدیدهٔ رضا پهلوی» بر گردیم، به یک شاهزاده تبعیدی بر میخوریم که بعد از ۴۶ سال سرگردانی و تلوتلو خوردن، میرود که در طیف راست افراطی سیاست ایران جایگاهی برای خود تعریف کند. آقای پهلوی را میتوان سمبل سرگشتگی و نوسان میان نظرات ناسخ و منسوخ دانست که از فردای سقوط پدرش تا جریان جرجتاون، میان سلطنت استبدادی و موروثی، مشروطهخواهی و حتی جمهوریخواهی در نوسان بود.
رضا پهلوی، در جنبش سبز دستبند سبز به دست کرد و با شور و شوق بسیار به حمایت از آن روی آورد. جنبش «زن، زندگی، آزادی»، مثل سیلی او را با خود برد و وقتی شعار ائتلاف جوانترها، فضای مجازی را پر کرد، او به راحتی در جرجتاون به جمعی پیوست که نه مشروطهخواه بودند و نه سلطنتطلب و منشوری را امضا کرد که فرسنگها با افکار سنتی و اقتدارگرایانه سلطنتطلبان فاصله داشت.
بعد از شکست زودهنگام «ائتلافنما»ی جرجتاون، روند چرخش به راست ولیعهد آغاز شد و پس از آنکه نورسیدگانی نظیر سعید قاسمینژاد و امیرحسین اعتمادی کنترل دفتر او را به دست گرفتند، این روند شتاب گرفت و در کنفرانس مونیخ ۲، با تصویب «دفترچهٔ اضطرار» یک نقطه عطف تعیینکننده را پشت سر گذاشت. شاهزاده سرگردان با تبدیل شدن به «رهبر-شاه»، اعلام رسمی خود با عنوان «رهبر انقلاب ملی» و رونمایی از سندی که جوهر اصلی آن «همهٔ قدرت به رضا شاه دوم» است، سرانجام به مردی در انتظار جایگاه «پدر تاجدار با اقتدار» بدل شد.
اینکه این آش را چه کسانی برای او پختند و عقبهٔ نورسیدگان چه نقشی در جذابسازی شاهزاده برای راست ترامپیست و بنیادگرایی یهود بازی میکند، از اموری هستند که شاید زمانی که همه اسناد از طبقهبندی خارج میشوند، از آنها هم رمزگشایی بشود. اما، هر چه هست، این رضا پهلوی دیگر آن رضا پهلوی متمایل به جمهوریخواهی و دموکراسی و نیز، رضا پهلوی جرجتاون نیست! او مهرهای در یک سناریوی بزرگتر است که برای ساختن یک بدیل مدرن و اقتدارگرا طراحی شده است تا در صورت سقوط جمهوری اسلامی، بتواند زمام امور را در ایران به دست بگیرد. بهرهبرداری از تکنیکهای فاشیستی از ویژگیهای اینگونه جریانات اقتدارگراست که هماکنون در میان طراحان «گارد جاویدان» شاهزاده تمرین میشود.
بلایی که جمهوری اسلامی بر سر ایران آورد، ابتداییترین حقوق انسانی را هم به سوژهٔ مبارزهٔ سیاسی تبدیل کرده است و یک جریان اقتدارگرا چیزی که کم ندارد، شعار جذاب است! شکست گفتمانهای جریانات چپ، ملی و اسلامگرا، حفرههای گفتمانی بزرگی خلق کردهاند. حفرههایی که برای یک جریان اقتدارگرا بسیار مناسب و جذاباند. تنها سد مهم در مقابل تهاجم این اقتدارگرایی، امواج نیرومند تحولات فرهنگی در لایههای زیرین جامعهٔ ایرانی است که جنبش «زن، زندگی، آزادی» مهمترین نشانهٔ وجود آن است.
ظاهراً گارد جاویدان، برای تسخیر قدرت و غلبه بر فرهنگ و اهالی فرهنگ، روی حاشیهٔ فقیر و فاقد هویت فرهنگی و اجتماعی حساب باز کرده است، که حساب چندان بیربطی هم نیست. از مشروطه تا امروز چه تعداد از اهالی سیاست را میشناسیم که مدیون لمپنها و حاشیه نبوده باشند؟ حرف نوادگان شعبان جعفری هم روشن است: «وقتی مورچه و زنبور شاه دارد...؟» پدر تاجدار برای جلب این گروه از بیچیزان نیازی به ائتلاف با نمایندگان آن تحول فرهنگی ندارد. او به چماق آنها نیاز دارد، نه به کلهٔ پرباد «انتلکتوئلها»! ائتلاف چماق و فرهنگ؟ ترامپ را هم به خنده میاندازد!
آیا همه چیز تمام شده است؟ نه! هنوز چیزی شروع نشده است! وقتی جمهوری اسلامی به این نتیجه برسد که دیگر تاریخ مصرف رهنمود فلاحیان، وزیر اطلاعات مقتدر رفسنجانی برای بازی کردن با کارت پهلوی، به سر رسیده و پهلوی ممکن است به خطر تبدیل شود، کارتها یک بار دیگر بر خواهند گشت و یک پهلوی ناکام میتواند مجدداً «مشروطهخواه» شود.
یادمان باشد که گرچه پهلوی لباس «رهبر-شاهی» دوخته شده بهوسیلهٔ نورسیدگان در خیاطخانهٔ مونیخ۲ را به تن کرده است، اما هنوز کلاه مشروطهخواهی، انتخابات آزاد و تعیین شکل نظام بهوسیلهٔ مردم را دور نینداخته است و به نوسانهای شدید هم عادت کرده است. پدران ما، با تجربه نوعی از سیاست شرقی، عمیقاً بر این باور بودند که این نوع سیاست، پدر و مادر ندارد! دارد؟
■ آقای پورمندی عزیز، حرف درستی را مطرح کردی، منطق حرف هایت کلمه به کلمه به دلم نشست؛ چون حرف های مرا هم به زیبایی بیان کردی. دستت درد نکند و سپاسگزارم.
سعید سلامی
■ در ۵۷ یک جابهجایی قدرت از یک حکومت مستبد سیاسی و اقتدارگرا ولی توسعهطلب به حکومتی مستبد دیگر که نه تنها ازادی سیاسی بلکه ازادی مدنی را هم سلب کرده همراه با اقتدار و سرکوب ولی غیر توسعهگرا و فناتیک شد. آنچه که امروز به طنز پنجاه هفتی میخوانند همانا عاملین این تغییر میباشد اما آنچه که بچشم میخورد بستر مشترک استبداد در این دونوع حکومت است گویی که مدیریت کشور چه در شکل توسعهطلب و غیر آن بدون توسل به استبداد میسر نیست و در طول تاریخ معاصر هم بعینه دیده میشود که دوره آزادیها بسیار کوتاه و بیشتر توام با هرج و مرج ولی دوره سازندگی تحت لوای اقتدار مثبت طولانیتر بوده است و میتوان گفت آنچه که دوره استبداد توسعهگرا را با شورش مصادف نمود وادادن استبداد و باز نمون فضای سیاسی در دوره کارتریسم بوده است و نه آماده شدن شرایط عینی انقلاب. این بدان معنا نمیباشد که ملت شایسته آزادی نیست بلکه حصول به دموکراسی مقدماتی میخواهد که لازمه آن سطح معینی از توسعه میباشد و از این رو شاهزاده که خود وارث دو دوره استبداد توسعهگرا هست میبایست از بندبازی مابین استبداد و دموکراسی دست کشیده و با اعلان موضع و بدون هراس از هجوم گروههای پرسروصدا و کم تعداد که از ابتدا خواستار دموکراسی تمام عیار آنهم در شرایط وجود صدها مشکل معیشتی و جریانهای تجزیهطلب و یا زیادهخواه و تودههای نامتشکل هستند به صدای مردمی که در ابتدا خواستار یک زندگی نرمال هستند پاسخ دهد.
بهرنگ
■ آقای احمد پورمندی مشکلات را به درستی بیان کردهاید اما جای راه حل عملی شما خالی است. چگونه می توان بر این پراکندگی ها غلبه کرد و به حیات این اختاپوس ولایی خاتمه داد.
شاد باشید شهرام
■ جناب پورمندی شما درست میگویید اما بیاد آوریم انقلاب ۵۷ را که هنگامی که طوفان آن انقلاب برخاست چپ چارهای نداشت جز پیوستن به انقلاب یا به شاه. آیا چپ میخواهد یکبار دیگر در همان برزخ گرفتار شود و بین شاه و شیخ مجبور به انتخاب شود؟ شاید بهتر باشد چپ در اتحادی مشخص در درون خود, شرایط اتحاد خود را با شخص رضا پهلوی مطرح و برای عموم انتشار دهد تا شاید تحت تاثیر افکار عمومی بتوان به اتحادی منصفانه دست یافت قبل از آنکه دیر شود.
نیما
■ پورمندی عزیز و گرامی، یک به یک نکات شما دقیق و روی هدف هستند. اما ندا و صدای کلی مقاله شما سوالاتی را برای من و برخی عزیزان برجسته میکند:
۱- موضوعی که البته جدید نیست: اگر روشنفکران ایرانی کلیت مجموعه رضا پهلوی را با چوب افراطی های راست “نوادگان شعبان جعفری” برانند؟ آیا این به مفهوم سپردن رضا پهلوی و وزن سیاسی او به جریان خطرناک پوپولیست نیست؟ در ضمن میپذیریم که هیچ کرنشی نیز در مقابل بی تمدنی و جنگ طلبی ضد مردمی افراطی ها نمیتوان کرد، در واقع این شمشیری دو لبه است، و بخواهیم یا نه نمیتوان آنرا ندیده گرفت. درست نمیبینم که گفتمان قطع رابطه با رضا پهلوی و سلطنت طلبان به اصل کنشگری در میان روشنفکران ایرانی تبدیل شود. البته نوشته شما در این راستا نیست، اما پرهیز از آنرا بهتر است گوشزد کنیم.
۲- من با شما همراهم که رویکرد هایی نظیر ” وقتی مورچه و زنبور شاه دارد..” روشی برای تحمیق و سوار شدن بر احساسات “ناچار و در تنگنا بودن” بخشی از مردم است، چرا که بخشی ازجامعه ایران (که کمیت آنرا نمیدانم) هنگام بحث در مورد آینده سیاسی ایران میگویند “اگر این برود کی میآید؟”. اما، اگر از مورد حاکمیت فردی، سروری، شاهنشاهی و غیره بگذریم و فقط روی نتیجه بخش بودن جنبش های پراکنده مردم تمرکز کنیم؟ جامعه ایران را خیلی بیشتر متمایل به “چهره” میبینیم تا “انجمن”. بهترین شرایطی که میتوان تصور کرد حمایت مستقیم (یا غیر مستقیم ولی معنی دار) چهره هایی نظیر نرگس ، مهندس موسوی، تاجزاده، رضا پهلوی... از کنشگری یکدیگر است. چنین روشی میتواند از طرف نیروهای اپوزسیون بصورت یک خواسته جدی از چهره های سیاسی مطرح شود.
۳- ضوابطی که برای وحدت و جبهه بر شمردید آموزنده است و از بابت روشنی کلام سپاسگزارم. نکته ای را اضافه میکنم و اگر به بیراه میروم آماده گوش فرا دادن هستم. مگر نه این است که من، ما و دیگری در پروسه عمل تغییر میکنیم و گاه متحول میشویم؟ پس اگر رضا پهلوی با جمعی از دمکراسی خواهان وارد کفتگو در باب جنبش و راه حل ها شود، شاید هم او و هم طرف مقابلش به سمتی که نمیدانیم (و تازگی دارد) متمایل شوند؟
من در شرایط امروز امکان و تناسبی برای وحدت در اپوزسیون ایران نمیبینم. اما میدانم که جبهه واحد برای پیروزی نهایی بر رژیم ولایی با غلبه نوعی از گفتمان حمایتی در میان اپوزسیون شروع میشود، دست کم اکثریت اپوزسیون. این نه به مفهوم حمایت از برنامه ها یا استراتژی ها است بلکه به مفهوم حمایت از کنش ها برای غلبه بر دیکتاتوری و استقرار حاکمیت ملی است. اگر دیدگاه های کاملا متفاوتی از حاکمیت ملی وجود دارد؟ این مساله ای میشود که حل آن برای نزدیکی و وحدت عمل در مرحله ای بالا تر ضروری است، اما همچنان لایه حمایتی در کنش ضد دیکتاتوری را نفی نمیکند و میتوان آنرا حفظ کرد. در حقیقت به نوعی فرهنگ سازی در این زمینه نیاز داریم تا کانال های گفتگو با قضاوت های تند و نهایی قطع نشوند.
۴- میدانیم که سلطنت طلبان از لایه های متعددی تشکیل شده اند و متاسفانه قشر پرخاشگر و غیر متمدن آنان صدای بلند تری دارد. رضا پهلوی قطعا از آن دسته نیست و نمیتواند باشد، نه به لحاظ فکری و نه شخصیتی، اما میتواند به جاده صاف کن آنها تبدیل شود. نظریات شخص معتبری چون آقای پورمندی را نهیب خوبی در این جهت میدانم. تنها باید در نظر داشت که رودررویی با افراطگرایان ایرانی راه درازی در پیش دارد و شخص رضا پهلوی را نباید بسادگی باخته به آنان فرض کرد. اگرهمایش های «ائتلافنما» قبلا انجام شده و این “راه رفته” است، ارزشش را دارد که بار دیگر و چه بسا صد بار دیگر آزموده شود.
موفق باشید، پیروز
■ آقای پورمندی مینویسد (این رضا پهلوی دیگر آن رضا پهلوی متمایل به جمهوریخواهی و دموکراسی و رضا پهلوی جرجتاون نیست!) جناب پورمندی، آن روز که رضا پهلوی متمایل به جمهوری خواهی و دموکراسی بود چه کردید و چقدر از او استقبال نمودید؟ هیچ، آن روز هم مخالف بودید. آن روزها و بعدا بارها دستش را به سوی شماها و همه مخالفانش دراز و التماس کرد بیایید دور هم بنشینیم و به ائتلاف و اتحاد و دستکم به یک هماهنگی برسیم. همان روزها هم خود را تافته جدا بافته دانستید که چرا ما با این ابهت و بزرگی به درخواست یک جوان جویای نام، آری بگوییم. در صورتیکه بهترین موقعیتی بود که خواستهای سیاسی خود را برای آینده ایران به او که نیازمند شما بود دیکته کنید، بقبولانید و از او امضا بگیرید (چون آن روزها به یاری شما سخت نیازمند بود) و پیماننامه را منتشر کنید که کسی نتواند از تعهد و وظائف خود عدول کند. هنوز هم دیر نشده از چند گروه مشخص چپ، جبهه ملی، و سایرین که باید باشند جمعیتی را تشکیل دهید و علاج واقعه قبل از وقوع نمایید چون بنظر میرسد در حال بدست آوردن موقعیتهایی در درون ایران شدهاند و مردم ناچار و با چار! کسی را غیر از او در صحنه نمیبینند بیشتر و بیشتر او را صدا میزنند. اعلام شماها که میخواهید سهم خود را در رهایی مردم با ائتلاف مشروطه خواهان انجام دهید جلوی تک روی او را میگیرد چون مردم از حرکت سازنده شما استقبال خواهند کرد. این روش بهترین و موجهترین راه برای بدست آوردن یک حکومت شورایی است که فوقش به رضا پهلوی نوعی مدیریت مانند سخنگویی با کشورهای دیگر هم میتوان داد. امروز همه این آرزوها امکان پذیر است و فردا چه زود دیر می شود* جمله از شاعری است.
با احترام به شما و کلیه گروههای سیاسی ایران دوست.
سیاوش
■ جناب پورمندی با درود!
نوشتهاید “الان چند دهه است که در آلمان دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. پیگیری مذاکرات ائتلاف در میان احزاب این کشور و چگونگی تنظیم قرارداد ائتلاف و تقسیم پستها، میتواند برای ما ایرانیان درسهای زیادی داشته باشد”. اما کاش مینوشتید که چرا شخص شما و همفکرانتان که در آلمان و سایر دموکراسیها زندگی میکنید از این درسها استفاد نکرده و حداقل یک ائتلاف بزرگ بین بقول خودتان “دموکرتها” برقرار نکردهاید؟ بخصوص که هنوز پست و مقام و بودجهای هم برای تقسیم وجود نداشته که ائتلاف را مشکل کند.
چند روز پیش اعلامیهای برای یادآوری مراسم بزرگداشت زنده یاد “شیدان وثیق” در ایران امروز منتشر شده بود که صدها نفر از جمله خود شما آنرا امضا کرده بودید. چطور این آقایان و خانمهای دموکرات (هر چند نامهای ملی-مذهبی هم در میان اسامی به چشم میخورد) تحصیل کرده و دلسوز در همه این سالها نتوانستهاند یک ائتلاف بزرگ بین خود بوجود بیاورند و تا تحت عنوان مثلا “جبهه، اتحاد، ائتلاف (یا هر نام مناسب دیگری) دموکراتها” به مبارزات سیاسی منسجم و حساب شده علیه رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بپردازند؟ در آن صورت احتمال زیادی وجود داشت که هزاران جوان تحصیل کرده ایرانی در داخل و خارج به هواداری آن تشکل برخیزند و برای مثال با برگزاری گرد هم آیی های بزرگ سالانه در مناسبتهای مختلف در پایتختها و شهرهای مهم کشورهای دموکراتیک اروپا و آمریکای شمالی توجه مردم ایران و مراکز سیاسی دنیا را به مبارزات مردم ایران برای آزادی و دموکراسی جلب کند. مطمئنا در چنان وضعیتی نه تنها شاهزاده رضا پهلوی و جریان پادشاهی خواه پیرو او مایل به ائتلاف با “جبهه دموکراتها” میشدند بلکه احزاب و تشکلهای دموکراتیک و سیاستمداران بزرگ در دنیای آزاد نیز به همکاری و کمک به “جبهه دموکراتها”ی ایران برای پشتیبانی از مبارزات مردم ایران برای رسیدن به آزادی میپرداختند.
شاید جنابعالی دلایلی برای این بی توفیقی داشته باشید اما صرفنظر از کارشکنیهای رژیم و عوامل آن که طبیعی است غیر از ناکارآمدی، فقدان انگیزه و یا حتی تکبر و خودخواهی و فقدان حسن نیت چه دلیلی میتوان بر این شکست اقامه کرد؟ برای جنابعالی و همفکرانتان با آن قلمها و زبانهای روان و گویایی که دارید انتقاد از شخصیتها و تشکلهای دیگر آسان است اما کاش این قلمها و بیانها وجهه همت خود را ایجاد چنان تشکلهای فراگیری کرده بودند تا چراغی فرا راه مسیر دشوار مردم ایران در گذار به دموکراسی و توسعه هم جانبه (اقتصادی، اجتماعی، سیاسی) برافروزد.
خسرو
■ وقتی مخالفین رژیم چه فردی و چه گروهی در خارج و در فضایی آزاد بیش از چهل سال به سر و کله همدیگر میزنند از هواداران آنها در داخل و در فضایی بسته و پر از خشونت چه انتظاری میتوان داشت؟ سوءاستفاده رژیم از این اوضاع هم جای خود. در مقالاتی که این روزها عجولانه و بدون بررسی دقیق در رابطه با واقعه مشهد نوشته شده، هر کس بسته به جهت گیری سیاسی خود (مشروطه و پادشاهی خواه، چپ، اصلاح طلب و گذار طلب) نظر داده است، جوری که کلا “اپوزیسیون” رژیم را مشغول کرده. چرا؟ چون عملا وظیفه ای جز پرداختن به این جدلها و اعلامیههای محکوم یا حمایت میکنیم، برای خویش قائل نیست. اگر مخالفین به وظیفه خود درست عمل کنند، چه بسا بجای تنش، ما شاهد یکپارچه شدن معترضین در این نوع گردهماییها در داخل کشور باشیم و با چتر حمایت سازمان داده شده از آنها در خارج. بالطبع شاهد خنثی شدن سوءاستفاده رژیم هم خواهیم بود.
با احترام سالاری
■ با تشکر از همه عزیزان که با شرکت در این گفتگو، به من و شاید به بازدید کنندگان سایت کمک می کنند تا به فهم بهتری از مساذل پیچیده سیاست در ایران برسیم، سعی می کنم با مهم ترین نکان مطروحه تماس بگیرم.
آقای سلامی عزیز!
نظر لطف شما، باعث قوت قلبم می شود. سپاسگزارم.
بهرنگ گرامی!
راستش منظور شما را نگرفتم. آیا شما یک دوره اقتدار متکی بر استبداد فردی را برای عبور کشور از بحران، ضروری یا اجتناب ناپذیر می بینید؟ تجربه کشور هایی مثل کره جنوبی، سنگاپور و چین، نشان می دهند که توسعه اقتصادی به اتکای قدرت متمرکز و دیکتاتوری گروهی از نخبگان سیاسی و نظامی ،امر غیر ممکنی نیست و این امکان هم وجود دارد که بعد از شکل گیری پایه های یک اقتصاد نیرومند و سالم، شرایط برای گذار به دموکراسی هم فراهم شود. در مورد ایران، نظر به نقش نفت و گاز در اقتصاد ایران، وجود یک اقتصاد خصوصی کثیرالعده، موقعیت ژیوپولتیک ویژه کشور با ۱۵ همسایه، تجربه ناکامی نظام های استبدادی توسعه گرا در گذشته و یک انقلاب بزرگ و نا کام، من چنین گزینه ای را نا محتمل و فاقد کارآیی می بینم و تصور می کنم که اگر هم به دلایلی چنین اتفاقی در ایران بیفتد، حکومت فردی، به تشدید بحران و ناکامی سریع منجر خواهد شد. ولی کاملا موافقم که سطح انتظار جامعه، فعلا یک « زندگی نرمال» است و هر حکومتی که بتواند آنرا متحقق سازد، مورد پشتیبانی مردم قرار خواهد گرفت.
شهرام عزیز!
سوال شیرین « چه باید کرد؟» پاسخ ساده ای ندارد. ایران اسیر ثروت ها و موقعیت ژئو پولتیک ممتاز خود است. فعلا آنچه می بایست قاتق نانمان باشد، بلای جانمان شده است. جهان هم دستخوش تحولات بزرگی است . این تحولات هم آبستن فرصت های زیادی برای ماست و هم حامل خطر هایی عظیم! نه جای کاوه ایست و زمان امید به اسکندری! آدم های بزرگی که بتوانند در بازی های کلان جهانی ، به نام ایران نقش آفرینی کنند، از دل مبارزات و تشکل ها ی بزرگ سر برمی آورند.
به رغم گسست های نسلی، ایران صاحب یک نسل جوان و میان سن، با تخصص و کارآیی بالاست . نیرویی که می تواند ستون های نسبتا محکم یک لیبرال-دموکراسی جهان سومی باشد. اگر نیرو های سیاسی عملا موجود، از راست محافظه کار، تا میانه رو ها و تا چپ سوسیال دموکرات ، بتوانند خود را از جادوگران ثروت ، ژئوپلتیک و جذبه های راست افراطی جهانی، رها کنند، نیروی اجتماعی بزرگی آمادگی و عطش بنای یک لیبرال دموکراسی ایرانی و باز به روی همه قطب ها و ناقطب های جهانی را دارد. ما آنقدر ثروت و امکانات داریم که بتوانیم هم سبیل ترامپ را چرب کنیم و هم شی و پوتین را آرام نگه داریم. از عمان و امارات که کوچکتر نیستیم!
در هر حال حرف اول و آخر در داخل ایران زده خواهد شد. زن-زندگی-آزادی افق روشنی را گشوده است. حرکتی که ۱۷ زن و مرد دلیر با انتشار بیانیه رفراندم و تشکیل مجلس موسسان (https://x.com/MahmoudianMe/status/1946125013230518685) آغاز کردند، میتواند تا تشکیل شورای مدیریت گذار یا شورای ملی رفراندم ادامه پیدا کند و خارج را هم در پشت سر خود به صف نماید.
نیمای عزیز
آنچه به عقلم می رسید، درارتباط با یادداشت شهرام نوشتم. طبعا اگر اوضاع از کنترل خارج شود، کشور در بحران بزرگی گرفتار خواهد شد. برای اینکه این اتفاق نیفتد، سیاست باید ظرفیت های سازش پذیری خود را تا هرجای ممکن افزایش بدهد. باید خود را برای بدترین حالت آماده کنیم و برای یک «جبهه نجات ملی» ظرفیت سازی کنیم.
پیروز عزیز!
بزرگوارید. کاملا با شما موافقم که میراث پهلوی ها، یک ظرفیت ملی است که نباید به دست نااهلان، عوامل نفوذی و جوانان جویای نام، به فنا برود و به ملعبه دست پوپولیسم اقتدار گرا بدل شود.
در مورد چهرههایی که نام بردید، هم نرگس ، هم تاجزاده و هم آقای قادری، به اندازه قابل فهمی به رضا پهلوی چراغ دادهاند. متاسفانه سنگ پرانی عوامل مشکوک و تشکر ناشیانه آقای پهلوی از شعار دهندگان، فضای مسموم را مسموم تر کرد. شناسایی دست های نهاد های امنیتی و مقابله با ارتش سایبری می تواند به سالم سازی فضا کمک کند. مورد مهندس موسوی کمی متفاوت است . به قول پوکر باز ها ، او خیلی سنگین باز است! در هرحال، همنطور که اشاره کردید، راه تغییر را نباید بر کسی بست.
بقیه نکات شما درست و آموزنده است. نباید ناامید و خسته شویم و باید از هر گونه ولخرجی اکیدا بپرهیزیم.
سیاوش گرامی!
اینطور نبوده که از سوی دموکراتها و جمهوریخواهان همیشه دست رد بر سینه رضا پهلوی زده شده باشد. دوستان جمهوریخواه ما، در شورای مدیریت گذار، حتی بسیار بیش از اندازه برای رسیدن به تفاهم با پهلوی مایه گذاشتند. در جرج تاون هم این جمهوریخواهان نبودند که کافه را به هم زدند. پهلوی نتوانست فشار افراطیون را پس بزند و عقب نشست. الان هم با شما موافقم که «باچار و ناچار!» ، برای نجات ایران ناگزیر به توافقیم. راست جهانی به جریانی که در آن دوستان کافی نداشته باشد، روی خوش نشان نخواهد داد. این حقیقت را باید بفهمیم و منزه طلبانه، روی ترش نکنیم. پهلوی را باید از چنگ اعضای کنونی دفترش نجات داد!
خسروی عزیز
سپاس از تذکرات دلسوزانه شما! همانطور که پیشتر هم گپ و گفتی داشتیم، به قول حافظ، «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها!». دو تجریه جنبش سبز و زن-زندگی-آزادی مرا در این نظر راسختر کرد که خارج، در غیاب داخل ظرفیت تشکیل جبهه و ائتلاف را ندارد. دلایلش مفصل است. همانطور که در رابطه با کامنت شهرام نوشتم، امیدم به این است که حول حمایت از دوستان داخل گرد هم بیاییم و همه امیدم این است دوستان داخل گامهای بعدی را به سمت تشکیل شورا بردارند و پروژه بزرگ استارت بخورد.
آقای سالاری گرامی
تجربه مشهد بار دیگر اندازه دستهای بلند امنیتیها را به ما نشان داد. آنها در همه جا حضور دارند و در تقویت جریان اقتدارگرای سلطنتطلب هم نقشآفرینی میکنند. تمرکز بر مبازره علیه اقتدارگرایان حاکم، افشای دامها و عوامل حکومت در جامعه و شبکههای اجتماعی و حفظ پاکیزگی زبان و رفتار به ما کمک میکنند تا میدان مانور آنها را کم کنیم. نزدیکی دو جریان اقتدارگرای غالب و مغلوب، حامل خطر بزرگی برای آینده کشور است.
با ارادت پورمندی
■ به نظر میرسد که اپوزیسیون حاضر در واقعه مشهد از اتخاذ تاکتیک درست ناتوان بوده. مثلا سخنران دعوت شده میتوانست یکی از اعضای شناخته شده جبهه ملی باشد و سایر دعوت شدگان هم در کنار خانواده زنده یاد خسرو علیکردی حضور داشته باشند یا حداقل در موقع تشنج از سکوی سخنرانی پایین بیایند و هیجانی و احساسی برخورد نکنند. این نوع مراسم ها باید محلی برای همدلی باشد نه عنوان ابزار سیاسی فردی یا گروهی که برنده تنش تنها حکومت اسلامی است. به نظر نمیرسد به جز حکومت و اعوان و انصارش کسی این مرگ را قتل حکومتی نداند. در تجمعات و اعتراضات انتخاب تاکتیک مناسب نشان از پختگی مخالفان است که دست رژیم را برای سؤاستفاده میبندد و افراطی های حاضر در صحنه را هم منفعل و یا افشا و منزوی میکند. به اینگونه رخدادها باید بر اساس واقعیات برخود کرد نه بر اساس جهت گیریهای سیاسی و جناحی.
با درود به دوستان سالاری
■ آقای سالاری بسیار خوب گفتند که “این نوع مراسمها باید محلی برای همدلی باشد نه عنوان ابزار سیاسی فردی یا گروهی”. اما در نظر داشته باشیم که رویکرد رژیم در این اواخر فشار و ارعاب حد اکثری است و شواهد نشان میدهد آنها زمینه چینی لازم برای این بگیر و ببند را آماده کرده بودند. جمهوری اسلامی خود را در نهایت ضعف و آسیبپذیری میبیند و از هر ظرفیت تحملی تهی شده است.
با احترام، پیروز
اتحاد اپوزیسیون راست-افراطی و دیکتاتوری ملاها در سرکوب فعالین مدنی درون کشور
روز جمعه در مراسم هفتم خسرو علیکردی وکیل حقوقبشری در مشهد ما شاهد یک همسویی بسیار عجیب توسط اپوزیسیون راست-افراطی و رژیم جمهوری اسلامی در سرکوب فعالین مدنی درون کشور بودیم!
در روز جمعه در مراسم هفتم خسرو علیگردی وکیل حقوقبشری که با حضور مردم و فعالان مدنی مانند نرگس محمدی، سپیده قلیان، عالیه مطلبزاده و.... برگزار شد جمهوری اسلامی دست به سرکوب خشن شرکتکنندگان در مراسم زد!
اما این سرکوب مانند همیشه نبود بلکه از شعارهای «جاوید شاه»، «کینگ رضا پهلوی» استفاده شد تا فعالان مدنی مانند «نرگس محمدی» و «سپیده قلیان» را تخریب و سپس با ضرب و شتم بازداشت کنند!
پس از این حمله موجی از محکومیت جهانی علیه این سرکوب صورت گرفت، نیروهای دموکراسیخواه آن را محکوم کردند، در شبکههای اجتماعی عموم جامعه آن را محکوم کرد اما تنها یک جریان سیاسی بود که از آن حمایت کرد! بله جریان سیاسی سلطنتطلب یا پادشاهیخواه و حتی رضا پهلوی فرزند دیکتاتوری سرنگون شده سابق ایران محمدرضا پهلوی هم بدون محکوم کردن حملات از شعاردهندگان تشکر کرد!
بله! نه تنها سرکوب را تشویق کردند، نه تنها فعالین مدنی را تخریب کردند بلکه حتی در شبکههای اجتماعی از حامیان جمهوری اسلامی هم تشکر کردند! وحدتی مشخص از روحانیت و سلطنت! همانهایی کودتا ۲۸ مرداد را باهم محقق کردند و پیش از انقلاب ضدسلطنتی هم در پیوند باهم علیه اپوزیسیون چپ همدیگر را تقویت کردند! حال مجدد در سرکوب فعالان مدنی داخل به همدیگر یاری میرسانند و خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران هم آنان را تشویق میکند!
اما در حوادث روز جمعه فقط به سرکوب حاضران خلاصه نشد بلکه در همکاری اپوزیسیون راست-افراطی و ماموران امنیتی به حاضران در مراسم از جمله نرگس محمدی فعال مدنی با شعار حکومتی «جاوید شاه» سنگپراکنی شد
پس از این واقعه حامیانش سامانه پادشاهی که این روزها در شبکه اجتماعی به اسم «فرقه نئونازی پهلوی» مشهور شدهاند با خوشحالی ویدیو سنگپراکنی به «نرگس محمدی» را منتشر کرده و گفتند بوسه میزنیم بر دست کسی که این اقدام را انجام داد!
دیگر حتی نقاب هم نمیزنند و آشکارا از حملات به فعالان مدنی حقوقبشری با افتخار حرف میزنند و مسئولیت آن را میپذیرند! حتی نمیگویند این اقدام حکومتی بوده بلکه با افتخار میگویند ما سلطنتطلبان این اقدام را کردیم و تنها جایی است که از دستگاه امنیتی بابت این بازداشت تشکر میکنیم!
اپوزیسیون راست-افراطی در حالی با افتخار از سنگسار زنی سخن میگوید نه سلاح داشت و نه حالت جنگی، بلکه در حال سخن گفتن از «مجیدرضا رهنورد» جانباختگان خیزش انقلابی ژینا و «فاطمه سپهری» زندانی سیاسی بود و سپس شعار «پاینده ایران» و «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» همان شعار خانوادههای دادخواه را سر داد!
اما این سنگسار فقط حمله به «نرگس محمدی» نبود، سنگسار خیزش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» بود، سنگسار جنبش مدنی درون کشور بود، سنگسار فعالان حقوقبشر بود، سنگسار مقاومت مدنی در مقابل دیکتاتوری جمهوری اسلامی بود، سنگسار جنبش سرنگونیطلبی بود و در نهایت سنگسار برای هموار کردن راه جهت سرکوب مبارزان درون کشور توسط مزدوران تا بن دندان مسلح رژیم ولایتفقیه بود!
اما اپوزیسیون راست-افراطی فراموش کرده که جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» همچون کوهی استوار ایستاده است! فراموش کردهاند که «زن، زندگی، آزادی» را اعدام جمهوری نکبت اسلامی از بین نبرده است و سنگسار اپوزیسیون راست-افراطی در همراهی با نیروهای امنیتی که در ۱۴۰۱ دست کم ۷۰۰ تن از جوانان ایران را به خاک و خون کشید از بین نخواهد برد!
اما پس از سرکوبهای روز جمعه در مراسم هفتم خسرو علیکردی وکیل حقوقبشری با شعارهای سلطنتطلبانه نظیر «جاوید شاه» و «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» بسیاری متعجب شدند چرا یک جریان مخالف رژیم همسو و متحد با حکومت شده و مخالفان دیگر را مورد حمله قرار میدهد و بازداشت میکند و خود سلطنتطلبان با افتخار آن را هم بیان میکنند!
در پاسخ باید گفت اصولاً جنبش سلطنتطلبی در میدان عمل در مقابل جمهوری اسلامی وجود خارجی ندارد! سلطنتطلبان در شبکههای اجتماعی مخالفان دیگر را همراه با ارتش سایبری رژیم ملاها ترور شخصیتی میکنند و همزمان در میدان عمل سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات اپوزیسیون در میدان را سرکوب میکند! پستهای مشترک تلویزیون سلطنتطلب «منوتو» و خبرگزاری «فارس» وابسته به سپاه پاسداران علیه «نرگس محمد» و تشویق بازداشت او، به عیان همه این موارد را نشان میدهد!
حتی برون از مرزهای ایران هم این تقسیم وظایف بین اپوزیسیون سلطنتطلب و رژیم ملاها صورت گرفته است! سلطنتطلبان به محافل دیگر اپوزیسیون حمله میکنند و جمهوری اسلامی با ارتش سایبری و رسانههای حکومتی دست به مبارزان فعال در عرصههای میدانی میکند!
اما این تقسیم وظایف چگونه ممکن شده است؟ مگر رژیم ملاها و سلطنتطلبان راههای ارتباطی دارند که اینگونه هماهنگ پیش میروند! جواب سوال ساده است! رژیم ملاها فعالین خود را به اسم ریزشی به صفوف سلطنتطلبان ارسال میکند و در چارچوب آن سیاستهای خود را پیش میبرد!
نگاهی به فهرست اعضای سامانه سلطنتطلبان به خوبی موارد مهمی را برای ما روشن میکند! امیرحسین اعتمادی، سعید قاسمینژاد و علیرضا کیانی که مشاور رضا پهلوی لیدر سامانه سلطنتطلب هستند از اعضای سابق دفتر تحکیم وحدت اسلامی بودند! عرفان قانعیفرد تاریخنگار حکومتی بود که با سپاه پاسداران و پاسدار محسن رضایی همکاری میکرد، وحید بهمن نویسندهی سایت وزارت اطلاعات آذریها بود که اکنون نویسنده مطالب سلطنتطلبان شده است! همچنین هنربندان حکومتی مثل محبوبه بیات، اشکان خطیبی، مهناز افشار، برزو ارجمند، احسان کرمی و فرخنژاد که با موسسه اوج سپاه پاسداران همکاری میکردند و فوتبالیستی مانند علی کریمی پس از آن که در انتخابات فدراسیون فوتبال حکومتی رژیم ملاها موفق نشد یک باره در خیزش انقلابی ژینا به خارج از کشور رفته و سلطنتطلب شدند و به بازوی رسانهای تخریب سایر جریانات تبدیل شدهاند!
به خوبی میبینیم سامانه سلطنتی تبدیل به پناهگاه امن پایوران جمهوری اسلامی شده است و هر آن فردی تا زمانی در خدمت ولیفقیه بوده اکنون در خدمت شاهزاده قرار میگیرد و به جای کمک به جنبش سرنگونیطلبی با پروژههایی مانند «وکالت میدهم» و تشویق و تایید حمله با سنگ به «نرگس محمدی» به شکاف بیشتر جنبش سرنگونیطلبی کمک میکنند که خود نقش نفوذیهای رژیم ملاها در اپوزیسیون راست-افراطی سلطنتطلب را نمایان میکند!
بدین شکل ما با یک اپوزیسیون سرنگونیطلب در سامانه سلطنتی روبرو نیستیم بلکه به وضوح ما شعبه دوم و برون مرزی جمهوری اسلامی را شاهد هستیم که همانند اسب تروای ولیفقیه عمل کرده تا فعالان در میدان مبارزه با دیکتاتوری ملاها را به حاشیه برده، تخریب کرده و حتی مقدمات بازداشت آنان را توسط مأموران امنیتی فراهم کند!
بدین شکل در زمان کنونی با این شرایط نمیشود نهتنها اتحاد تاکتیکی با اپوزیسیون سلطنتی در جهت مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی داشت بلکه حتی نمیشود با سکوت و آتشبس با آن کار خود را پیش برد! چرا که ما ناچاریم برای مبارزه با رژیم ملاها با شاخه برون مرزی آن با پوشش سلطنت هم مبارزه کنیم! از همین رو مبارزه مشترک با رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر ایران با تمام دستهجات اصلاحطلب و اصولگرای آن به همراه ایستادن مقابل اپوزیسیون سلطنتی و افشای آن خط مشی است که نه تنها میتواند دیکتاتوری حاکم بر ایران را براندازد بلکه نقشه مسیر آینده روشن سکولار، دموکراتیک و تکثر را پیشاروی جامعه قرار میدهد!
همچنین حوادث روز جمعه بار دیگر ثابت کرد که درگیری اپوزیسیون راست-افراطی و رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر ایران بر سر دموکراسی نیست بلکه بر سر این است چه کسی دیکتاتور و سرکوبگر ایران شود و برای مردم ایران تعیین و تکلیف کند! اکنون خطوط شفاف و روشن شدهاند! دموکراسیخواهان و استبدادطلبان مشخص شدهاند! اکنون دیگر مثل روز روشن است که یک ایران دموکراتیک متکثر نه تنها از سرنگونی جمهوری اسلامی عبور میکند بلکه باید با دیکتاتورهای اپوزیسیون مانند جریان سلطنتطلب هم همانند جمهوری اسلامی مبارزه کرد! نباید گذاشت که پنج دهه دیگر دیکتاتوری دیگر این بار با فاشیسم ملی خود را بر جامعه آوار کرده و جایگزین فاشیسم مذهبی شود!
از همین رو در مقابل این استبدادخواهان باید گفت «زن، زندگی، آزادی» نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر! چرا که این شعار همان سدیست که نه تنها فاشیسم جنسی-مذهبی جمهوری اسلامی را با همه دستهجات اصلاحطلب و اصولگرای آن سرنگون میکند بلکه اجازه نمیدهد فاشیسم-ملی اپوزیسیون راست-افراطی سلطنتطلب خود را بر جامعه تحمیل کند بلکه میرود تا آینده یک ایران سکولار-دموکراتیک متکثر را رقم بزند!
از همین رو همراه با هم در مقابل اسلامیسم و راسیسم یکصدا و همصدا شعار میدهیم و میگوییم: «زن، زندگی، آزادی/ ژن، ژیان، ئازادی»
————————
* کارن ایزدی، فعال مدنی کوئیر-فمینیست چپ-ترقیخواه است.
■ خانم ایزدی با سلام
مقاله جالب ولی کاملا یک جانبه بود. وقتی ازافراط گرایی صحبت میکنید باید چپ-افراطی را هم در نظر بگیرید. همان چپی که درقالب حزب توده و بعدا فداییان اکثریت (که من متاسفانه مدتی دنباله روشان بودم﴾ با اسلامگرایان همدست شدند و حکومت ملایان را تثبیت کردند و الان هم در خارج برای حکومت تبلیغ میکنند. همین چپ-افراطی که در اروپا با اسلام گرایان به خصوص اخوانالمسلمین و حماس همراهی و همکاری میکند و خطرش به هیچوجه از راست-افراطی کمتر نیست.
با احترام فرزاد
غرش خشم، دریچهای به سوی بختیار،
خرابکاری و تفرقه.
هر سه با هم، در خراسان
درگذشت دکتر خسرو علیکردی و مراسم هفتمین روز درگذشت او، باعث شد خراسان از چند جهت توجه من و بسیاری از رهروان راه مصدق را به خود جلب کند. درگذشت یک شخصیت ملی در اثر رفتار ناهنجار ماموران امنیتی، و جمعیت بزرگی که برای اعتراض و همدردی به خیابان آمده بودند، از یکسو نشان دهنده درجه قساوت و سبعیت رژیم حاکم بر کشورمان، و از سوی دیگر نشان دهنده تحولات امیدبخشی میباشد که در درون قشر ملی خراسان در حال شکلگیری میباشد.
تجمع مشهد مرا به یاد تجمع بزرگ جبهه ملی در کاروانسرا سنگی، و تجمع بسیار وسیعتر در احمدآباد، مزار دکتر مصدق، در دوران آغاز انقلاب انداخت. از نظر من جبهه ملی با برگزاری موفقیتآمیز هفتمین روز درگذشت یکی از اعضای شورای مرکزی، در عینحال، توانست درجه نفرت و خشم مردممان را نسبت به عطش سیریناپذیر قتل و سرکوب رژیم حاکم نشان دهد. همراهی نرگس محمدی و اقشار مختلف معترضین مدنی و سیاسی، نشاندهنده وحدت و همدردی این طیفهای وسیع جامعهمان، با خانواده، دوستان و هموندان شادروان خسرو علیکردی بود.
نه فقط این گردهمائی بزرگ، بلکه یک حرکت ساده، کوچک و در عین حال پر معنای دیگری نیز نشان از هدفگیری درست جبهه ملی خراسان در روزهای اخیر دارد. پیش از درگذشت شادروان دهکردی، تصویری در تلگرام دریافت کردم از پایگاه خبری جبهه ملی ایران، خراسان. در صفحه اول آن، عکس شادروان شاپور بختیار را دیدم. اولین عکسالعمل من گفتن این جمله بود “بختیار جان، به خانه خودت خوش آمدی”. این ابتکار، تنها گذاشتن یک تصویر نبود. بلکه نگاهی به گذشته و جبران یک خطا بود، خطائی که اگر انجام نمیگرفت شاید سرنوشت کشورمان قسم دیگری رقم میخورد.
برای جبهه ملیهای (شورای ششم) باید بختیار همان ارزشی را دارا باشد که مصدق دارا بود. من از زمان دبیرستان به یاد دارم که بختیار در جبهه ملی به اندازه سایر رهبران آن جبهه مطرح نبود ولی من و عدهای از جوانان جبهه ملی در اصفهان علاقه خاصی نسبت به او داشتیم، شاید هم به این علت که او در دبیرستان صارمیه اصفهان درس خوانده بود و دارای تجربیات و گذشتهای بود که کمترین شخصیت ایرانی دیگری دارا بود.
او تنها ایرانی بود که در زمان تحصیل در فرانسه، داوطلبانه به چریکهای “نیو اورلیان” پیوست و مسلحانه بر علیه هیتلر جنگید. او تنها ایرانی بود که همراه “لئون بلوم” رهبر یهودی سوسیالیستهای فرانسه بر علیه فرانکو مبارزه میکرد.
خیلی چیزها را از او آموختم. یادم هست که روزی در خانهاش جلسه داشتیم، خدمتکارش مجله “ایران فردا” را که شادروان مهندس سحابی منتشر میکرد، آورد. من گفتم ما در اینجا مبارزه میکنیم و او در ایران به نوشتن و تجزیه و تحلیل میپردازد. بختیار گفت تو اشتباه میکنی، مطالبی که سحابی مینویسد و قدرت قلم او باعث خواهد شد دانشجویانی که به دانشگاه راه یافته و اهل مطالعه میباشند با خواندن مقالات او به فکر و تحقیق روی آورند و همانهائی که حالا از غربال کنترل ورود به دانشگاه گذشتهاند، تبدیل به مخالفان سر سخت رژیم گردند. حق با او بود. طولی نکشید که شاهد جنبش دانشجوئی ۱۸ تیر بودیم.
جبهه ملی در انقلاب ۵۷ از اصول خودش عدول کرد و به انقلابیون پیوست. اخراج بختیار از جبهه ملی، استخوان لای زخمی بود که باعث یک دو دستگی زیر خاکستر گردید. سالها طول کشید تا این دو دستگی منجر به تاسیس جبهه ملی ششم گردید. بعد از سالها، ظهور عکس او در اول صفحه خبرگزاری، وداع با گذشته و پاک کردن لکه ای بود که به دامان جبهه ملی نشسته بود.
در مشهد به غیر از غرش اعتراضی در هفتمین روز در گذشت یک هموند، و ظهور تصویر بختیار بعد از سالها، شاهد یک پدیده ناپسند هم بودیم و آن نقش تخریبی و نفاقافکن، هواداران شاهزاده رضا پهلوی در آن تظاهرات بود. شعارهای گمراهکننده و تخریبی، بیحرمتی به نرگس محمدی به موازات حملات عاملین رژیم به تظاهرکنندگان، نشان از یک هماهنگی چندشآور بین سرکوبگران و هواداران شاهزاده، در دستگیری و آزار و اذیت تظاهر کنندگان را داشت.
من با آشنایی که با شخصیت و افکار شاهزاده دارم، منتظر بودم مانند گذشته از شعار ها و حرکات تخریبی هوادارانش فاصله بگیرد، ولی عکسالعمل مثبت ایشان نسبت به بیحرمتی، توهین و خرابکاری آنها در آن تظاهرات، چهره دیگری را از ایشان نشان داد که فرسنگها با چهرهای که من از او میشناختم فاصله داشت.
سالها پیش او در یک تظاهرات بزرگ در لسآنجلس، مصدق را رهبر واقعی ملت ایران نامید، باز هم سالها پیش زمانی که مرحوم امیر انتظام قرار بود در بیمارستان جراحی شود از طریق من پیامی برای او فرستاد و بهبودی وی را آرزو داشت و در همان پیام به تمجید از جبهه ملی پرداخت. در جنبش سبز به حمایت از رهبران جنبش در ایران پرداخت در حالی که همان شاهزاده رضا پهلوی این روزها مشوق حمله به ایران و تمجید از خرابکاران تظاهرات مشهد میباشد.
ایشان در سالهای دور مشاورین مختلفی داشت مانند مرحوم فروغی، مرحوم هرمز حکمت (از جبهه ملیهای سابق)، شهریار آهی و مهرداد خوانساری. آیا تغییر چهره فاحشی که ایشان از خود نشان میدهد میتواند تفاوت کیفی مشاورین سابق و کنونی، باعث و علت آن باشد؟
به دور از همه این مباحث، ایران امروز و عزیز ما، در چنان وضع اسفناکی به سر میبرد که چنانچه دچار حمله یا جنگ گردد، در وحله اول ملت ستمدیده و زجر کشیده، مات و متحیر، نمیداند به مقابله با دشمن بپردازد یا زمان را مساعد گرفتن انتقام خونهای زیادی که ریخته شده و هنوز هم ریخته میشود میبیند.
مقصر در وحله اول، رژیم سرکوبگر حاکم بر کشورمان میباشد که با جنایاتش اجازه نمیدهد ملتمان در شرایط خطرناک، به مقابله با دشمن بپردازد.
داریوش مجلسی، دسامبر ۲۰۲۵
■ متاسفانه همه چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. تعدادی بی فرهنگ و نادان خواستار سلطنت و به گفته خودشان پادشاهی پهلوی هستند در صورتی که خود ایشان این هرج و مرج و استبداد تک اندیشی را رد نموده و خواستار رای مردم برای بعد از سقوط رژیم اسلامی هستند. خوشبختانه مردم ایران اکنون میتوانند با جبهه ملی و گروههای دیگر مانند آرمان خواهان و دیگر گروه های آزادی خواه همراه شوند. از شر و ستم جمهوری خلیفهای اسلام آزاد شوند.
با تشکر از مقاله شما. طلایی از هلند
■ آقای مجلسی عزیز، من هم مثل شما معتقدم که شاپور بختیار شانس بزرگی برای ایرانیان بود که متأسفانه نسل ما آن را از دست داد. در مورد رضا پهلوی در راستای کامنت فوق (طلایی از هلند که نوشته است: خود ایشان این هرج و مرج و استبداد تک اندیشی را رد نموده و خواستار رای مردم برای بعد از سقوط رژیم اسلامی هستند)، باید باب گفتگو و تبادل نظر را باز نگه داریم. بین “دوست بد” هنوز فاصله خیلی زیاد است تا “دشمن”، گر چه میدانم شاید عدهای بگویند: دشمن دانا بلندت میکند، بر زمینت میزند نادان دوست.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ قنبری و طلائی گرامی، من هم مانند شما، نه فقط معتقدم بلکه مطمئنم که ایشان قلبا به همان چیزی اعتقاد دارد که هر دوی شما اشاره کردید. در گذشته ایشان با خانواده رفسنجانی، کروبی و ابراهیم نبوی، شخصیتهای جبهه ملی در داخل کشور، سران کومله، حزب دموکرات کردستان، نهضت کردهای یارستان، اتحاد جمهوریخواهان و و و تماسها و نشستهای زیاد داشت ولی البته نقش اطرافیان در آن روز ها و امروز را فراموش نکنید. باب گفتگو از سوی من باز است چند بار هم دق الباب کردم ولی یک نیروی قوی ایشان را به سویی میبرد که عرب نی انداخت!
با ارادت مجدد، مجلسی
■ آقای طلایی از هلند، اگر شخصی یا گروهی یا هم میهنانی از لحاظ سیاسی مانند شما فکر نکنند و پادشاهی خواه باشند بیفرهنگ و نادان هستند؟ نادان آنهایی نیستند که سایبری جمهوری اسلامیاند و بدنبال ایجاد نفاق بین گروههای سیاسی میگردند و سمپاشی میکنند؟ نادان آن هایی نبودند که کشور آرام و در حال توسعه را به آتش کشیدند و بدنبال خمینی و خلخالی افتادند؟
من از آقای مجلسی هم گله دارم که فرصت توهین کردن به امثال شما میدهد و مینویسد: (شاهد یک پدیده ناپسند هم بودیم و آن نقش تخریبی و نفاقافکن، هواداران شاهزاده رضا پهلوی در آن تظاهرات بود. شعارهای گمراهکننده و تخریبی، بیحرمتی به نرگس محمدی به موازات حملات عاملین رژیم به تظاهرکنندگان، نشان از یک هماهنگی چندشآور بین سرکوبگران و هواداران شاهزاده، در دستگیری و آزار و اذیت تظاهر کنندگان را داشت).
آقای مجلسی گرامی اکثر جمعیت هم میهنان شما در آن میدان کجا دوره دیده بودند که با سرکوبگران رژیم هماهنگی چندش آور داشتند. یک پادشاهی خواه کشته شده بود و پادشاهی خواهان برایش جمع شده بودند طبیعی است که یک مخالف سیاسی آنها بخواهد میدان و میکرفون را از دست آنان بگیرد و مجلس را بسمت دیگری ببرد مردم ناراحت می شوند و واکنش نشان می دهند. خانم محمدی از موقعیت سوء استفاده کرد و مردم را عصبانی نمود و آنها را وادار به واکنش کرد. خانم محمدی نمیتواند چنان جمعیتی را خودش جمع کند تا سخن بگوید شاید هم گول اطرافیانش را خورد و به جایی رفت که بیشتر مردم پادشاهی خواه بودند. مردم ممکن است مخالف میل سیاسی شما رفتار کنند ولی مردم را نمیتوان به سرکوبگران رژیم چسباند و سرکوبگرشان نامید.
خشم افرادی مانند آقای طلایی از این است که چرا مردم روز بروز دلیرتر شده و خواهان رژیمی هستند که در آن رژیم اگر هیچ چیز نداشتند زندگی با امنیت و سفرهای با غذا داشتند. ایشان بدبختی امروز ملت را به زندگی مناسب گذشته که در خاورمیانه سرآمد هر کشوری بود ترجیح می دهد و این اندیشه مخرب است و ضد ملی.
من پیشاپیش این روزها را پیشبینی میکردم و از آقای مجلسی خواهش میکردم پیش از دیدن این روزها جبهه ملی را با مشروطه خواهان آشتی بدهد که ما شاهد این روزها نباشیم. خبر بد این است که دیگر نمیتوان صدای مردم را که بسرعت فزونی خواهد گرفت در گلویشان خفه کرد. ملتی که می داند چه می خواهد سرکوبگر نیست، نادان نیست. اگر زودتر با مشروطه خواهان همراه نشوید فقط سقوط رژیم به تاخیر می افتد. دیگر جلوی صدا و خواست ملت نمی توان ایستاد.
من خود مطلقا دوستدار این نفاقها نبودم و نیستم ولی فعلا کسی پیشگام و آماده تر از شاهزاده برای تغییر نیست، تعلل در این امر اشتباه بزرگی است. شاهزاده هنوز کاره ای نیست که به مردم فرمان سکوت و درس رفتار بدهد . مردم خسته شده اند از وضع بلاتکلیف اپوزسیون.
با احترام - سیاوش
■ مجلسی عزیز، رضا پهلوی هیچ وقت سیاست مدار واقعی نبوده وی همیشه با بادی حرکت نموده که در شرایط سیاسی و اجتماعی ایران حرکت نموده است همراهی وی در شرایط مختلف به خاطر این بوده تا عقب نمانند. حال چهره واقعی خود را نشان داده است . وی هیچ وقت بصورت شفاف از سرکوب در زمان پدر و پدربزرگ انتقاد و محکم نکرده است، وی نطام تک حزبی پدر و شکنجه های ساواک را قبول داشته و دارد. وی در جنبش زن زندگی ازادی عامل تفرقه شد زمانی که احساس نمود وی رهبر نمی شود.اینده مال مردم ایران و آزادیخواهان در داخل و خارج است.
اسکندری
■ جناب اسکندری گرامی، چه خوب شد شما موضوع رضا پهلوی در ارتباط با ساواک و شکنجه را مطرح نمودید. این موضوع بارها از طرف افراد مختلف مطرح شده است و سابقه طولانی دارد. من نیز سالیان زیادی است که این سؤال را در ذهنم مرور کردهام. اگر چه به هر دو نظر متقابل تفاهم دارم، اما راستش را بخواهید، ایرادی به رضا پهلوی نمیگیرم، اگر نسبت به پدرش با احترام و رعایت رابطه پدری قضاوت معتدلتری داشته باشد. در این رابطه، استثنائا از او انتظار ندارم که مثل یک پژوهشگر دانشگاهی با رعایت ضوابط دقیق علمی و بیطرفانه موضع بگیرد. همین که بارها اعلام کرده است که به حقوق بشر اعتقاد دارد، به نظر من در این رابطه کفایت میکند. بر عکس به موضوع نگاه کنیم: اگر یک سیاستمدار بدون رعایت عواطف فرزندی و پدری، قضاوت دقیق عاری از احساسات بکند، انسان بهتری است؟ به نظر من رعایت حدی از “احساس” در سیاست، موجه و انسانی و “معقول” است.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
فارن پالیسی / ۱۵ دسامبر ۲۰۲۵
ایران در حال تجربه تحولی عمیق است؛ تحولی نه در نهادها یا رهبری، بلکه در معنا. جمهوری اسلامی همچنان از طریق دستگاههای امنیتی و شبکههای منطقهای خود قدرتنمایی میکند، اما دیگر بر جهان نمادینی که زمانی مشروعیتش را استوار میکرد، کنترل ندارد.
در پانزده سال گذشته، ایرانیان بهتدریج و بیسروصدا نظمی اخلاقی بدیل بنا کردهاند؛ نظمی که نه بر «ایثار انقلابی»، بلکه بر کرامت انسانی، خودمختاری جسمانی و حقیقتگویی ــ از جمله درباره قربانیان حکومت ــ استوار است. این «دین مدنی» برخاسته از پایین، اکنون هسته الهیات سیاسی جمهوری اسلامی را مؤثرتر از هر حزب یا اپوزیسیون سازمانیافتهای به چالش میکشد.
این دگرگونی یکشبه رخ نداد. بلکه در پی زنجیرهای از شوکها شکل گرفت که بهمرور انباشته شدند: کشته شدن ندا آقاسلطان در جریان اعتراضات جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ که یک معترض را به شهیدی ملی اما بیتأیید حکومت بدل کرد؛ کشتارهای گسترده در اعتراضات سراسری اقتصادی سال ۲۰۱۹؛ اعدام نوید افکاری، کشتیگیر، در سال ۲۰۲۰ که بیاعتنایی رژیم به خشم افکار عمومی داخلی و بینالمللی را برجسته ساخت؛ و مرگ مهسا امینی در بازداشت پلیس در سال ۲۰۲۲.
هر یک از این رخدادها شکاف میان نظم مقدس حکومت و جامعه ایران را عمیقتر کرد. تا زمانی که پس از مرگ امینی اعتراضات فوران کرد، حکومت اقتدار عاطفی خود را برای تعریف اینکه «چه کسی شهید محسوب میشود»، «چه چیزی مقدس است» و «کدام زبان اخلاقی میتواند ملت را متحد کند» از دست داده بود.
این گسست نمادین فروکش نکرده است و این «شورش معنا» اکنون به یکی از پیامددارترین تحولات سیاسی ایران بدل شده است. این روند جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده و شاید در آینده نزدیک نیز نکند، اما مرکز ثقل اخلاقی جامعه ایران را بهگونهای بازآرایی کرده که آینده سیاسی کشور را شکل خواهد داد.
پس از انقلاب ۱۹۷۹، حاکمان ایران اقتدار خود را بر پایه الهیاتی سیاسی بنا کردند که شهادتطلبی شیعی، اسطورهسازی انقلابی و خاطره جنگ ایران و عراق را در هم میآمیخت. «شهید جوان» که خون خود را برای انقلاب داده بود، به نماد مرکزی دولت بدل شد. تصویر او ــ با هالهای قدسی، پاک و همواره جوان ــ دیوارنگارهها، کتابهای درسی و میدانهای عمومی را پر میکرد. در این اقتصاد نمادین، دولت امر مقدس را تعریف میکرد و جامعه آن را درونی میساخت.
اما اعتبار این نظام معنایی از اواخر دهه ۱۹۹۰ رو به فرسایش گذاشت و در دهه ۲۰۰۰ شتاب گرفت. فساد، نابرابری و شکاف فزاینده میان نخبگان انقلابی و ایرانیان عادی باعث شد زبان اخلاقی متعالی حکومت توخالی به نظر برسد. نسل جوانتری که هیچ خاطرهای از جنگ با عراق ــ و حتی از خود انقلاب ایران ــ نداشت، هرچه بیشتر این ایده را رد کرد که فداکاری برای جمهوری اسلامی یک وظیفه اخلاقی است.

تصویری از اعتراضهای سال ۱۳۸۸ موسوم به جنبش سبز
این گسست در سال ۲۰۰۹ آشکار شد، زمانی که پس از انتخابات ریاستجمهوری مناقشهبرانگیز، میلیونها نفر به خیابانها آمدند. دستگاه امنیتی ایران ــ بهویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی شبهنظامی بسیج ــ به روشهای آشنای سرکوب متوسل شد. اما نتوانست پیامد نمادین کشته شدن آقاسلطان را مهار کند؛ رخدادی که با دوربین تلفن همراه ثبت شد و بیدرنگ در سراسر جهان انتشار یافت. ظرف چند ساعت، معترضان او را «شهید آزادی» نامیدند و او به نمادی ملی بدل شد که دولت آن را به رسمیت نشناخته بود. انحصار رژیم در تعریف امر مقدس ترک برداشت.
این کشمکش بر سر معنا در دهه بعدی شدت گرفت. در جریان اعتراضات سراسری آبان ۱۳۹۸ (نوامبر ۲۰۱۹)، نیروهای امنیتی صدها نفر را کشتند که بسیاری از آنان از جوامع فقیر و حاشیهنشین بودند. خانوادههایشان سکوت را نپذیرفتند: مادران ویدئوهایی ضبط کردند و خواستار عدالت برای فرزندانشان شدند و اندوه آنان فراتر از شهرهای کوچک و مناطق دورافتاده طنین انداخت. یک سال بعد، اعدام افکاری ــ کشتیگیری که بهطور گسترده باور میرفت تحت شکنجه وادار به اعتراف به قتل یک مأمور امنیتی در اعتراضات ۲۰۱۸ شده است ــ شهید دیگری پدید آورد؛ کسی که سخنانش ــ «اگر مرا اعدام کردند، میخواهم بدانید که یک انسان بیگناه … اعدام شد» ــ همچون مرثیهای ملی دستبهدست شد.
تا زمانی که مهسا امینی در سال ۲۰۲۲ جان باخت، جامعه ایران مجموعه اخلاقی خاص خود را پرورانده بود: زیارتگاههای خودجوش، مراسم شمعافروزی، و شیوههایی از سوگواری مانند کوتاه کردن مو که همگی در جنبش اعتراضی «زن، زندگی، آزادی» که پس از آن شکل گرفت، به هم پیوستند. اگرچه آن جنبش از آن زمان فروکش کرده است، اما آیینها، شعارها و واژگان اخلاقی آن در زندگی اجتماعی روزمره نفوذ کردهاند. زنان بیحجاب همچنان در شهرهای بزرگی چون تهران، شیراز و رشت دیده میشوند؛ آن هم با وجود تشدید کنترل پلیسی، نظارت دیجیتال و اجرای دوباره قوانین موسوم به حجاب.
خانوادههای جانباختگان جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ همچنان مراسم یادبود عمومی برگزار میکنند که اغلب به اعتراضهایی کوچکمقیاس تبدیل میشود. نیروهای امنیتی غالباً میکوشند راه دسترسی به گورستانها را مسدود کنند یا بستگان را بازداشت کنند، اما این گردهماییها ــ از مراسم سنتی چهلم گرفته تا بزرگداشت تولد و شبهای شعرخوانی ــ همچنان به کانونهای بسیج اخلاقی بدل ماندهاند. دانشجویان دانشگاهها نیز همچنان به کنشهای نمادینی متوسل میشوند که پژواک زبان سال ۲۰۲۲ است؛ از جمله تجمعهای خاموش، امتناع از جداسازی جنسیتی و دستبهدست کردن شعرهای اعتراضی. در شبکههای اجتماعی فارسیزبان، ویدئوهای نافرمانیهای محلی بهسرعت منتشر میشود و جامعهای فراملی از معنا را زنده نگه میدارد.
پیامد این وضعیت آن است که جنبش اعتراضی از خیابانها به شکلی پراکنده، پایدار و سرشار از بار اخلاقی از مقاومت روزمره منتقل شده است. حکومت کنترل فیزیکی را بازیافته، اما اقتدار نمادین را نه.

مهسا امینی، نماد جنبش «زن، زندگی، آزادی»
یکی از تحولات چشمگیر پس از سال ۲۰۲۲، ظهور اجراهای موسیقی خیابانی با بار سیاسی در شهرهای بزرگ است. ویدئوهایی که از ایران منتشر میشود، حلقههای بزرگی از جوانان را نشان میدهد که پیرامون نوازندگانی گرد آمدهاند که ترانههایی اجرا میکنند که به بیانهای رمزگذاریشده جنبش اعتراضی بدل شدهاند: «برای» اثر شروین حاجیپور؛ نسخههای بازخوانیشدهای از آثار کلاسیک داریوش و گوگوش؛ بالادهای اعتراضی فرهاد پیش از انقلاب؛ نوحهها و سوگسرودهای کردی از مراسم خاکسپاریهای سال ۲۰۲۲؛ و قطعاتی از رپر زندانی، توماج صالحی. جمعیت اغلب همخوانی میکند و تلفنهای روشن خود را بالا میبرد و این اجراها را به یادبودهایی خودانگیخته تبدیل میکند.
حضور صداهای زنانه بهویژه چشمگیر است؛ امری که پیش از ۲۰۲۲ به دلیل محدودیتهای آوازخوانی انفرادی زنان، در فضای عمومی تقریباً وجود نداشت. در بسیاری از این ویدئوها، زنان برای لحظاتی از میان جمعیت آواز میخوانند یا بندهایی از ترانه را بهنوبت با اجراکنندگان مرد میخوانند و با تشویق حاضران روبهرو میشوند. هرچند مقامها گاه این تجمعها را متفرق میکنند، اما دوباره پدیدار میشوند؛ امری که نشان میدهد به رویهای پایدار بدل شدهاند.
آنچه در ایران سر برآورده، صرفاً احساسات ضدحکومتی نیست، بلکه چارچوبی اخلاقیِ بدیل با اصول منسجم خود است. نخست، «کرامت» که معترضان آن را هسته زندگی اخلاقی میدانند و در تقابل با تقدیس «ایثار» از سوی حکومت قرار میدهند. دوم، «خودمختاری بدنی» که به اصلی بنیادین تبدیل شده است. بدن دیگر ظرف انضباط ایدئولوژیک نیست، بلکه میدان مالکیت اخلاقی فرد بر خویشتن است. کوتاه کردن مو، برداشتن حجاب و حفاظت از تمامیت جسمانی، به کنشهایی آیینی و معناساز بدل شدهاند. و سرانجام، «راستگویی» که جایگاهی نزدیک به امر قدسی یافته است. خانوادههای جانباختگان بر بازگویی دقیق چگونگی قتلها پافشاری میکنند و در برابر فشار دولت برای پذیرش روایتهای رسمی مقاومت نشان میدهند. این امر پژواکی از سنت دیرپای ادبی ایران در گفتار اخلاقی است و اکنون همچون آیینی مدنی عمل میکند.
در مجموع، این عناصر از اخلاقگرایی تازهای حکایت دارد؛ اخلاقی از پایین به بالا که همبستگی را بر ایثار، اطاعت و خلوص ایدئولوژیک ترجیح میدهد. هرچند هنوز به برنامهای سیاسیِ کاملاً مدون بدل نشده است، اما نظمی اخلاقی منسجم را شکل میدهد.
محوریت زنان در این نظم، سلسلهمراتب نمادین جمهوری اسلامی را وارونه میکند. چهرههای اصلی خیالپردازی اخلاقی معاصر ایران، زنانهاند: ندا آقاسلطان در سال ۲۰۰۹، مادران جانباختگان ۲۰۱۹، دختران دانشآموزی که در سال ۲۰۲۲ حجاب از سر برداشتند، و زنان بسیاری که با وجود دوربینها، تهدیدها و بازداشتها، همچنان بیحجاب در عرصه عمومی ظاهر میشوند.
حجاب اجباری صرفاً یک پوشش نیست، بلکه سنگبنای عینی نظم مقدس حکومت و نشانهای عمومی از اطاعت از اقتدار الهی است. هنگامی که زنان حجاب از سر برمیدارند، الهیاتی بدیل را بیان میکنند: اینکه کرامت، نه اطاعت، امر مقدس است؛ و اینکه بدن مصون است، نه ابزاری برای کنترل سیاسی. شعار «زن، زندگی، آزادی» این بازجهتگیری را متبلور میکند و سلسلهمراتب اخلاقی تازهای را اعلام میدارد.

تجمع معترضان جنبش سبز در میدان آزادی - سال ۱۳۸۸
حتی آیینهای خودِ دولت نیز بازتاب افول آن هستند. رژهها و مراسم رسمی با جمعیتی اندک و اغلب از سر اجبار برگزار میشوند. بزرگداشتهای مرتبط با جنگ [ایران و عراق] که زمانی طنیندار بودند، اکنون کلیشهای و فرمالیستی به نظر میرسند. راهپیماییهای عظیم مذهبی عاشورا نیز هرچه بیشتر میان عملِ دینی و پیامرسانی حکومتی فاصله میاندازند. جهان عاطفیای که زمانی جمهوری اسلامی را سرپا نگه میداشت، تا حدی از نهادهایی که مدعی نمایندگی آن هستند، جدا شده است.
در نظامهای سیاسی ترکیبی، اقتدار نمادین بهمنزله جانشینی برای مشروعیت انتخاباتی عمل میکند و به حاکمان امکان میدهد اعمال زور را توجیه کنند، هواداران را بسیج نمایند و در لحظات بحرانی از جامعه طلب فداکاری کنند. چنین ذخیرهای از اقتدار نمادین بود که به حکومت ایران اجازه داد در دهه ۱۹۸۰ از فاجعههای نظامی و فروپاشی اقتصادی جان به در ببرد. اما فرسایش این اقتدار از سال ۲۰۰۹ به این سو بدان معناست که رژیم اکنون تنها از طریق اجبار یا اعطای امتیاز میتواند جامعه را بسیج کند. این امر نشانه دگرگونی عمیقی در خُلقوخوی جمهوری اسلامی است.
وقتی شهروندان شهدای خود را برجسته میکنند، آیینهای دینی را بازتفسیر میکنند و اشکال تازهای از سوگواری جمعی میآفرینند، ادعای دولت بر برتری اخلاقی را تضعیف میکنند. یک رژیم میتواند بحران اقتصادی و انزوای بینالمللی را تاب بیاورد؛ اما از دست دادن اعتبار نمادین را بهسختی میتواند تحمل کند.
تجربه ایران استثنایی نیست. جوامع بسیاری در سراسر جهان برای به چالش کشیدن نظامهای اقتدارگرا به سیاست نمادین و زبان اخلاقی روی آوردهاند. از «دیوارهای لنون» در هنگکنگ ــ جایی که در جریان اعتراضات ۲۰۱۹ پیامهای اعتراضیِ ناشناس فضاهای عمومی را پُر کرد ــ تا یادمانهای خودجوشی که پس از سرکوب خشونتبار رژیم بلاروس در سال ۲۰۲۰ در سراسر آن کشور شکل گرفت، جنبشهای بیرهبر بیش از سازماندهی سیاسی سنتی، بر آیینها، سوگواری و روایتهای مشترک تکیه کردهاند. ایران در خاورمیانه طولانیترین و پایدارترین نمونه این گرایش را ارائه میدهد.
آنچه ایران را متمایز میکند، عمق گسست نمادین آن است. روایت جمهوری اسلامی ــ اسلام انقلابیِ درهمتنیده با شهادتطلبی و ضدامپریالیسم ــ زمانی یکی از نیرومندترین چارچوبهای ایدئولوژیک در منطقه بود. افول این روایت نشان میدهد که حتی ریشهدارترین نظمهای نمادین نیز میتوانند از پایین به چالش کشیده شوند.
پیامدهای این تحول فراتر از ایران میرود. هویت دینی و حافظه تاریخی همچنان ابزارهای مرکزی در زرادخانه سیاسی دولتهای خاورمیانهاند. اما ایران نشان میدهد که وقتی نمادها از کنترل دولت خارج میشوند، میتوانند مسیر دیگری بیابند. تصویرپردازی شیعی دیگر بهطور قابل اتکا در خدمت حاکمان ایران نیست؛ اکنون میتواند آنان را مورد بازخواست قرار دهد. آیینهای سوگواری کُردی بازتابی ملی مییابند و شعر حماسی فارسی به زبانی برای اعتراض اخلاقی بدل میشود.
دیاسپورای ایرانی نیز بُعد دیگری به این معادله میافزاید. تظاهرات «زن، زندگی، آزادی» در شهرهای مختلف جهان، از تورنتو تا سیدنی، برگزار شد و از وجود جامعهای جهانی از فارسیزبانان حکایت داشت. گردهمایی عظیم برلین در اکتبر ۲۰۲۲ که دهها هزار ایرانی و حامیانشان را گرد هم آورد، یکی از بزرگترین تجمعهای دیاسپورایی از سال ۱۹۷۹ به شمار میرفت. واژگان اخلاقی جنبش ــ مبتنی بر کرامت و اندوه مشترک ــ مؤثرتر از هر پلتفرم سیاسیای منتقل شد.

تهران ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴ / عکس: مرتضی نیکوبذل
دولتهای خارجی در درک این دگرگونی نمادین در ایران کند عمل کردهاند. بحثهای سیاستی درباره ایران اغلب بر برنامه هستهای، تحریمها و نیروهای نیابتی منطقهای آن متمرکز است. اما تحول درونی ایران به همان اندازه اهمیت دارد: جامعهای که از نظر ذهنی و اخلاقی از ایدئولوژی حاکم عبور کرده است، در داخل و خارج به شیوهای متفاوت رفتار میکند. دیگر کشورها باید نهتنها توانمندیهای ایران، بلکه چشمانداز اخلاقیِ در حال تغییر آن را نیز بشناسند.
هیچیک از اینها به معنای آن نیست که جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار دارد. این نظام همچنان ساختاری نیمهاقتدارگرا با دستگاه امنیتی نیرومند است که به شبکههای حمایتی و نخبگان سیاسیای متکی است که هنوز توان سرکوب مخالفتها را دارند. اما از دست رفتن اقتدار نمادین دولت، نوعی تضعیف عمیقتر را نشان میدهد که صرفاً با سرکوب قابل بازگشت نیست.
نسل جوان ایرانی در حالی به بلوغ رسیده است که صحنههای اعتراض، تشییع جنازهها و شعارهای شبانه از پشتبامها را به چشم دیده است. این تجربهها آرشیوی مشترک از خاطره و معنا ساختهاند که نحوه درک آنان از مشروعیت را شکل میدهد. یک نظام سیاسی میتواند بحرانهای مادی را تاب بیاورد، اما تابآوری در برابر بحران معنا دشوارتر است. نظام سیاسی ایران اکنون جامعهای را اداره میکند که مرکز اخلاقی آن بیرون از چارچوب ایدئولوژیک حکومت قرار گرفته است.
این تنش، مسیر تحول ایران را در دهه پیشِ رو شکل خواهد داد. حتی اگر رژیم پابرجا بماند، بهطور فزایندهای بر مردمی حکومت خواهد کرد که دیگر واژگان قدسی آن را به رسمیت نمیشناسند، ادعاهایش درباره حقانیت اخلاقی را نمیپذیرند و بر سر هدف اخلاقیِ زندگی عمومی با آن همنظر نیستند. این شکاف بر چشمانداز مذاکرات با قدرتهای خارجی نیز تأثیر خواهد گذاشت.
مذاکرهکنندگان خارجی غالباً فرض میکنند که مشوقهای اقتصادی میتواند محاسبات تهران را تغییر دهد. اما هنگامی که یک نخبۀ حاکم از نظر نمادین خود را آسیبپذیر احساس کند، احتمال بیشتری دارد که برای نمایش انسجام ایدئولوژیک، مواضع حداکثری اتخاذ کند. رهبران ممکن است صُلب و انعطافناپذیر به نظر برسند، زیرا سازش بینالمللی ــ بهویژه با قدرتهای غربی ــ خطر تعمیق بحران مشروعیت آنان را در پی دارد. در مقابل، همین شکاف اخلاقی سبب میشود جامعه ایران هرچه بیشتر توافقهای خارجی را نه بهعنوان دستاوردهای ملی، بلکه بهمثابه راهبردهای بقای رژیم تفسیر کند. این امر پایداری سیاسی هرگونه توافقی را پیچیده میسازد.
افول اقتدار نمادین هماکنون در سیاست نخبگانی نیز قابل مشاهده است. تلاشهای رژیم برای تولید و القای شور عمومی نسبت به جانشینان احتمالی ــ چه روحانیون و چه تکنوکراتهای تندرو ــ با استقبال چندانی روبهرو نشده است. کارزارهای رسانهای حکومتی که همچنان از واژگان آشنای ایثار، پایداری انقلابی و قهرمانیهای جنگی بهره میگیرند، در میان نسل جوان ایران طنین نمییابند. در نتیجه، جناحهای رقیب ناگزیر شدهاند مطالبات خود را نه بر پایه مشروعیت قدسی یا ایدئولوژیک، بلکه حول «کارآمدی مادی» صورتبندی کنند: مبارزه با فساد، مهار سوءمدیریت اقتصادی و فراهم کردن امکان رفع تحریمها. حتی نهادهای امنیتی نیز بهطور محسوسی لحن خود را به سوی مفاهیمی چون نظم، ثبات و کرامت ملی سوق دادهاند ــ اصطلاحاتی که بهطور فزاینده در بیانیههای رسمی و رسانههای دولتی برجسته میشوند ــ و زبان شهادتطلبی انقلابی را به حاشیه راندهاند.

مسجد کبود تبریز، ۱۶ اکتبر ۲۰۲۴. عکس: مرتضی نیکوبذل
نشانهای دیگر از این فرسایش، اتکای فزاینده حاکمیت به نمادهای پیشااسلامی است. این امر نه بازکشفی خودجوش از میراث ملی، بلکه چرخشی راهبردی است. جمهوری اسلامی طی چهار دهه، چنین نمادپردازیهایی را با احتیاط و فاصله نگه میداشت، زیرا بیم آن داشت که با روایت رسمی رژیم رقابت کنند. با این حال، بهویژه از سال ۲۰۲۲ به این سو، شهرداریها مجموعهای از آثار هنری بزرگِ شهری با الهام از شمایلنگاری ایران باستان را رونمایی کردهاند؛ آثاری که اغلب همزمان با دورههای تنش منطقهای یا جنگ به نمایش گذاشته شدهاند.
تصاحب قهرمانان باستانی از سوی حکومت در سال جاری به اوج رسید؛ در شرایطی که رژیم نیاز داشت در برابر اسرائیل و ایالات متحده صفآرایی کند و بهخوبی میدانست که تصاویر چهرههایی چون قاسم سلیمانی، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، دیگر پشتیبانی گستردهای برنمیانگیزد.
این رویآوری ناگهانی به نمادهای هخامنشی و ساسانی ــ که مدتها در میان افکار عمومی محبوب بوده اما در گذشته از سوی حکومت به حاشیه رانده میشدند ــ در حکم اعترافی ضمنی به فرسودگی ایدئولوژیک است. این چرخش نشان میدهد که رژیم به کاهش نفوذ نمادهای انقلابی خود واقف شده و اکنون برای کسب مشروعیت، به وامگیری از مخزن مشترک فرهنگی روی آورده است. در عمل، رجوع به میراث پیشااسلامی نوعی امتیازدهی نمادین است: اذعانی به این واقعیت که جمهوری اسلامی دیگر بهتنهایی واژگان قدسیِ لازم برای متحد کردن ملت را در اختیار ندارد.
—-
درباره نویسنده:
مناحم مرحوی (Menahem Merhavy) پژوهشگر مؤسسه هری اس. ترومن در دانشگاه عبری اورشلیم و مدرس کالج شالم است. او دکترای مطالعات خاورمیانه دارد و دوره پسادکتری فولبرایت را در دانشگاه تگزاس در آستین گذرانده است. مرحوی، تاریخنگار ایران معاصر، نویسنده کتاب «نمادهای ملی در ایران مدرن: هویت، قومیت و حافظه جمعی» (انتشارات دانشگاه سیراکیوز، ۲۰۱۹) است.
جامعۀ شبکهای در برابر حکومت خودکامه
موج تازهای از بازداشت فعالان مدنی نشاندهندهٔ ترس و سردرگمی حکومت است. خبر بازداشت نرگس محمدی، سپیده قلیان، پوران ناظمی، هستی امیری و عالیه مطلبزاده، همچنین اسدالله فخیمی، اکبر امینی، حسن باقرینیا و ابوالفضل ابری نمونهای روشن از این وضعیت است.
اما برخلاف تصور حکومت، این بازداشتها نه جنبش را متوقف میکند و نه حتی آن را کند میسازد. دلیل ساده است: جنبش امروز ایران رهبر ندارد، مرکز ندارد و با حذف چند چهره فرو نمیریزد. این همان چیزی است که کارشناسان علوم اجتماعی — از کاستلز تا ملوچی — آن را «جنبش افقی» مینامند: شبکهای گسترده از کنشهای کوچک و روزمره که در مجموع، قدرتی بزرگ و تغییرآفرین تولید میکنند.
تحولاتی که طی پنج دههٔ گذشته نظم سیاسی ایران و منطقه را دستخوش دگرگونی کرده، نشان میدهد که رخدادهای بزرگ سیاسی — از فروپاشی حکومتها تا افول نیروهای نیابتی و تغییرات اجتماعی فراگیر — اغلب محصول جنبشهای افقی، غیرمتمرکز و خزندهاند. نظریههای مانوئل کاستلز، جیمز اسکات، سیدنی تارو، آلبرتو ملوچی و جفری الکساندر نشان میدهد که چگونه جنبشهای فاقد رهبری متمرکز و متکی بر شبکههای غیررسمی توان ایجاد دگرگونیهای ساختاری در ایران را یافتهاند.
دستگیری فعالان مدنی در مراسم بزرگداشت خسرو علیکردی نیز نمونهٔ امروزین این تقابل میان قدرت سخت و مقاومت شبکهای جامعه است.
پیشبینیناپذیری رخدادهای سیاسی
ادبیات علوم سیاسی و جامعهشناسی نشان میدهد فروپاشیهای بزرگ سیاسی معمولاً محصول تصمیم دولتها نیستند، بلکه نتیجهٔ فرایندهای زیرپوستی و طولانیمدت اجتماعیاند. دگرگونیهای پنجاه سال گذشته موید این ادعاست. تحول رفتار اجتماعی زنان در ایران پس از قتل مهسا امینی، نمونهای روشن است از اینکه چگونه جنبشهایی بدون رهبری، بدون سازمان رسمی و بدون مرکزیت، قدرت تاریخی میآفرینند؛ جنبشهایی که ملوچی آنها را «جنبشهای زیرپوستی با هویت جمعی پراکنده» و کاستلز «شبکههای افقی مقاومت» مینامد.
ملوچی تأکید میکند که جنبشهای مدرن لزوماً خیابانی یا خشونتبار نیستند؛ بخش مهمی از فعالیت آنها در «عرصهٔ زندگی روزمره» و در قالب مقاومتهای آرام و طولانی جریان دارد. او این حرکتها را «شبکههای غوطهور» یا «جنبشهای افقی و خزنده» میخواند.
کاستلز نیز نشان میدهد جنبشهای عصر دیجیتال بدون رهبر مشخص و بهصورت افقی سازمان مییابند؛ تغییرات هنجاری در سبک زندگی، مهمتر از پیروزیهای سیاسی کوتاهمدتاند. جیمز سی. اسکات با مفهوم «سلاح ضعیفان» توضیح میدهد که مقاومت لزوماً آشکار نیست؛ کنشهای خاموش، نمادین، نافرمانی مدنی و زیرسؤالبردن روایت رسمی نیز شکلهای موثر مقاومتاند. سیدنی تارو نیز با نظریهٔ «چرخههای اعتراضی» نشان میدهد که چرخههای بلند اعتراض درازمدتاند و هر موج سرکوب تنها فاز تازهای از مقاومت اجتماعی را فعال میکند.
بر این اساس، میتوان گفت جنبشهای امروز ایران — از جنبش زنان تا جنبشهای جوانان، دانشجویان و شبکههای عدالتخواه — نمونهٔ کامل جنبشهای افقی و خزندهٔ معاصرند.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نقطهٔ اوج فرایندی بود که دو دهه پیش آغاز شد. کشتهشدن مهسا امینی رویداد محرک بود؛ اما قدرت اصلی جنبش از تغییر خزندهٔ سبک زندگی، ارزشها و هویت نسل جدید ناشی میشد. سهم این جنبشها را میتوان در چهار واقعیت دید:
نخست، ریزش مشروعیت گفتمانی؛ نسلی که با اینترنت بزرگ شده، روایت رسمی را نمیپذیرد. کاستلز این فرآیند را «بازپسگیری فضای نمادین» مینامد.
دوم، نافرمانی مدنی گسترده؛ از زنان بیحجاب تا بازگشت نمادهای فرهنگ مدرن، که نمونهٔ «مقاومت روزمره» به سبک اسکات است.
سوم، انعطافناپذیری حکومت در برابر انعطاف جامعه؛ حکومت ایران هنوز با منطق دههٔ ۶۰ میاندیشد و میپندارد با بازداشت چند چهره میتواند جنبش را خاموش کند، حال آنکه جنبشهای افقی رهبر محور نیستند.
چهارم، بازداشتهای روزهای اخیر در مشهد در مراسم هفتم خسرو علیکردی؛ نمونهای از بازی قدیمی حکومت در برابر جنبشی جدید است، در حالیکه طبق نظریهٔ کاستلز و ملوتچی، در جنبشهای افقی «سری برای بریدن» وجود ندارد.
ایران، روسیه و افول محورهای اقتدار: یک تطبیق میاننسلی
فروپاشی شوروی، مرگ قذافی، اعدام صدام و افول حزبالله و دیگر نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی، سقوط رژیم اسد و فرار او نشان دادهاند که قدرتهای سخت، حتی اگر در کوتاهمدت پایدار بهنظر برسند، در برابر فرسایش اجتماعی شکنندهاند. تحلیلهای چارلز تیلی و جک گلدستون دربارهٔ «ساختار فرصتهای سیاسی» نیز همین را تأیید میکند. در ایران نیز نه حجاب اجباری کارکرد دارد، نه نیروهای نیابتی مشروعیت میآورند، و نه سرکوب میتواند نسل جدید را به عقب بازگرداند؛ زیرا ساختار اجتماعی تغییر کرده است.
دگرگونیهای اجتماعی امروز با منطق جنبشهای افقی حرکت میکند: از مسیر جنبشهای آرام، بیرهبر و پراکنده اما ریشهدار. زنان بیحجاب امروز، جوانانی که بازداشت را پایان نمیدانند، و مراسمهای یادبود که به میدان مقاومت تبدیل میشوند، همگی شواهدی هستند بر اینکه جنبش اجتماعی در ایران وارد فاز برگشتناپذیر شده است.
قدرت سیاسی ممکن است دیر بفهمد، اما جامعه سالهاست مسیر خود را انتخاب کرده است.
■ ای کاش شما دوستان دانشمندی که در خارج از ایران هستید روند جریانات داخلی را با دیدی انتقادی هم مورد بررسی و سنجش قرار میدادید و تا این اندازه خوش بین به آینده نزدیک بعد از جمهوری اسلامی نبودید. در همین رویداد اخیر در مشهد گویا میان طرفداران پادشاهی و دیگران درگیریهایی رخ داده. وانگهی به یوتیوپ بروید و انتقادها به خانم نرگس محمدی از سوی سلطنتطلبان را ببینید. چند روز پیش به تیتری در یک گفتگو در یوتیوپ برخوردم: «انگلی به نام شریعتی» و امروز همان دو نفر در گفتگوی دیگری با نام «بیشرفی به نام آلاحمد». این که باید شخصیتهای سیاسی گذشته مورد نقد جدی قرار گیرند امری کاملا واضح است اما توهین تا این اندازه قابل پذیرش نیست. امروز شخصیتی مانند روزالوکزامبورگ برای خود نزد همه مردم آلمان یک شخصیت تاریخی است و خیابانها و مکانهایی به نام او وجود دارد و آنهم علیرغم تندرویهای بیاندازه او. اما در ایران مخالفین چشم دیدن همدیگر را ندارند. عاقبت این مسیر جز کشت و کشتار داخلی چیز دیگری خواهد بود؟ حداقل در دوره جنبش ملی کردن صنعت نفت دولت ضعیفی بود که میان مخالفین قرار بگیرد اما در فردایی که از جمهوری اسلامی خبری نباشد شما مطمئن باشید که ما با وضعیت بسیار خطرناکی روبرو خواهیم بود و چه بسا بسیاری آرزوی بازگشت جمهوری اسلامی را داشته باشند.
با احترام علیمحمد طباطبایی
■ آقای طباطبایی گرامی،
من با تحلیل و برداشت شما از وضعیت جامعهٔ ایران و “فردایی که از جمهوری اسلامی خبری نباشد ...” همداستانم. اما پرسش اساسی این است: چگونه میتوان از آن آیندهٔ خطرناک جلوگیری کرد؟
آنچه در این یادداشت کوتاه آوردهام، چکیدهای است از تجربهٔ جوامع امروز؛ تجربههایی که صاحبنظران علوم اجتماعی آنها را تحلیل و نظریهپردازی کردهاند. بدیهی است که این مجموعه نه نسخهای برای حل بحران است و نه راهحلی برای گریز از مصائب امروز و وحشتهای فردا. این دیدگاهها بیش از هر چیز بر شناخت جامعه و راه و روش نسبی امروزین گذار تکیه دارند.
جمهوری اسلامی هرگز نتوانسته حکمرانی خود را با دگرگونیهای مستمر جامعه، ارزشهای نسل جوان، و معیارهای بنیادین توسعه هماهنگ کند. حاکمیت عملاً در دههٔ شصت متوقف مانده، پایگاه اجتماعی خود را از دست داده و چون قادر به پاسخگویی به نیازها و تحولات جامعه نیست، تمام توان خود را صرف ساخت و گسترش نهادهای سرکوب کرده است. نسل جوانِ سرخورده از این وضعیت و کماطلاع از تاریخ معاصر ایران، در جستوجوی راهی برای گذار به آیندهای متفاوت است؛ گاه حتی به خشونت زبانی علیه کسانی که با آنها همنظر نیستند کشانده میشود. آنها ممکن است متوجه نباشند، اما ادامه این شیوه می تواند به خشونت های گسترده و ویرانگر میان رقبای سیاسی تبدیل شود.
هیچ امید واقعی به اصلاح جمهوری اسلامی نمیتوان داشت. رژیم عملاً همهٔ مسیرهای سالم برای نجات جامعه را مسدود کرده است. از این رو، دو مسیر عمده برای گذار از جمهوری اسلامی طرح میشود:
۱. اتکا به مقاومت مدنی و خنثیسازی تدریجی نیروهای سرکوب. یعنی تدوام جنبش مهسا که به دست آوردهای غیر قابل برگشتی رسید. ادامهٔ مبارزات خیابانی، اعتصابها، نافرمانی مدنی و اشکال متنوع مقاومت افقی راه و روش این مسیر است که رویکردی مدنی، تدریجی و خشونتپرهیز است؛ شیوهای که نمونههای موفق آن در بسیاری از کشورها تجربه شده و توانسته گذار کمتر پرهزینهتری را رقم بزند. شیوه ای که در روز گذشته توسط برگزار کنندگان مراسم بزرگداشت زنده یادخسرو علیکردی پی گرفته شد.
۲. توسل به حملهٔ نظامی خارجی گروهی بر این باورند که بمباران هواییِ خارجی میتواند جمهوری اسلامی را ساقط و قدرت را به مخالفان منتقل کند. اما هیچ حکومتی تنها با بمباران هوایی سقوط نکرده است.
جنگ زمینی «مادرِ جنگها»ست” و در ایران نه تنها نیروی مسلح و سازمانیافتهای که قادر به نبرد زمینی باشد وجود ندارد، بلکه در صورت خلأ قدرت، کشور با جنگ میان بلوکهای مختلف قدرت و وضعیت پرمخاطره ای که شما توصیف کرده اید روبهرو خواهد شد. اسرائیل و آمریکا هرگز توان یا قصد اعزام نیروی زمینی به ایران را ندارد. از این رو، فرضیهٔ «سقوط حکومت با بمباران خارجی» نه واقعبینانه است و نه قابل اتکا؛ موضوعی که کسانی که دل به حملهٔ نظامی بستهاند باید آن را جدیتر در نظر بگیرند و حمله به رقبای سیاسی خود را متوقف کنند.
با احترام، علمداری
■ با دل نگرانی آقای طباطبایی همراهم. جامعه مدنی ایران با اینکه هم سوابق درخشان و هم عناصر و دانش باارزش در خود نهفته دارد، اما همه اینها به جزایر جدا از هم میمانند که قادر به پیوستگی در یک سرزمین واحد نیستند. روشنفکران ایرانی همواره به لحاظ فکری مصرف کننده دموکراسی بودهاند نه تولید کننده آن، البته بناچار اینچنین بوده و انتظار خارقالعاده نمیتوان داشت. از این جهت است که امروز تشکیل یک جبهه و تشکیلات واحد شامل تمامی اپوزیسیون حیاتی است. جبهه ای که تنها حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلحطلبی شکل گیرد و شرکت کنندگان آن نیز بیچون و چرا وجود هر گروه و نظریهای را در آن بپذیرند. برخی عزیزان ممکن است ضد و نقیضی در حرف بالا ببینند، اما انجام کار بزرگ در حساسترین و خطیرترین شرایط ممکنتر است. افراط گری چپ، راست، اسلامی، ترامپیست و غیره ایران را به سمت فروپاشی و جنگ داخلی میکشانند، زمان آن است که عقلانیت با وزنی معتبر وارد صحنه شود، عقلانیتی که اگر نشان از همه مکتبها دارد اما در آرزوها آنها را متحد میکند.
موفق باشید، پیروز
■ جناب پیروز عزیز. نظر شما این است: «جبههای که تنها حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلحطلبی شکل گیرد». این موضوع را رضا پهلوی در «نشست همگرایی مونیخ» به عنوان بستر همکاری و همگرایی برشمرده است: تمامیت ارضی ایران، دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر و تعیین نظام سیاسی از طریق انتخابات آزاد. آیا این سه اصل میتوانند بین همه آزادیخواهان ایران مشترک باشند؟ البته بنا به شرایط خاص ایران، اصل صلحطلبی حکم میکند که باید اصل چهارمی هم به آن ۳ اصل اضافه کرد: کنار گذاشتن سیاست نابودی و دشمنی با اسراییل و به رسمیت شناختن موجودیت آن کشور.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ با نحوهی ورودِ جناب طباطبایی به مسئله، مشکل دارم. نه اینکه مستندات ایشان - از جمله هتکحرمت دکتر شریعتی، جلال آلاحمد و دیگران - کذب است، اتفاقن عینِ واقعیت است اما گلایه از هتاکان و اساسن ذکر این نوع ترهات و تهمتها واقعن چه مشکلی را حل میکند؟ برای کمک به فعالان مدنی در داخل کشور چقدر خوب میشد که انسانهای فرهیختهای همچون جناب طباطبایی آستین بالا میزدند و راهها و تاکتیکهایی که به تسهیل کنشگری و ارتقای مسیر پرپیچوخم مبارزات مدنی میانجامد را توضیح میدادند ، برای مثال اینکه آیا بهتر نبود که بهجای .... اجازه داده میشد که خود افرادِ صاحبعزا بهویژه برادر ایشان (جواد علیکردی)، ادارهی مراسم تشییع را در دست میگرفتند و عزیزانی که از تهران رفته بودند در میان جمعیت و در صف اول، به مراسم و شعارها، یاری و جهت میدادند؟ یا...
اینکه در فلان سایت یا بهمان صفحه در اینترنت به شریعتی و آلاحمد چه گفتهاند حتمن قابل انتقاد است (و تاکید جناب طباطبایی بر اینکه در آلمان خیابان بهنام رزالوکزامبورگ هست، خب در ایران هم خیابانها و نیز ایستگاههای مترو بهنام شریعتی و آلاحمد وجود دارد) ولی عرضام ایناست که تکرار و گلهگزاری از حرمتشکنان و توهینکنندگان به شریعتی و جلال، در عمل چه گرهای از صدها گرهِ چنین تجمعهایی میگشاید؟ و اگر کسی با خواندن پست جناب طباطبایی و امثال این عزیز خداییناکرده بهاین نتیجه برسد که پشت این برخوردها ایبسا “ناامیدی” خفته است، باید ملامت شود؟
بااحترام و ارادت: جواد موسوی خوزستانی
■ آقای قنبری گرامی، در گذشته نه چندان دور من نیز میپنداشتم که تمامی اصول مرکزی جنبش آزادیخواهی ایران باید و بهتر است در پلاتفرم جبهه واحد گنجانیده شوند. واقعیت سخت بر ما آشکار کرده که این سنگ بزرگ تنها نشان از نزدن است. اصول و وسواسهای حزبی را نباید شرط همکاری و حمایت جبههای قرار داد، بویژه در شرایط حساس کنونی. این رویکرد جبههای هم همگرایی ضد دیکتاتوری را ممکنتر میسازد و هم دست روشنفکران را در حفظ پرنسیپ های خود آزادتر میگذرد. لایههای اصلاحطلب درون حکومت، مجاهدین، یا سلطنتطلبان افراطی و پوپولیست هیچکدام دشمنان (فعلی) مردم ایران نیستند و باید شانس شرکت با مابقی نیروها در حصول آزادی را داشته باشند. اینکه رفتار و تصمیمشان در چه جهتی باشد موضوع دیگریست که به خود آنها مربوط است. اصولی نظیر سکولایزم در دستور عمل و تئوریک بسیاری از نیروهای جنبش قرار دارد اما نمیتواند شرط مبارزه با رژیم ولایی باشد. شرط صلح با اسرائیل طبیعی و صحیح است و در کلیت صلح با تمام کشور ها تحت منشور سازمان ملل میگنجد، اما دوستی یا همکاری با حکومت فعلی اسرائیل بی ارتباط با جنبش آزادی ایران است و برعکس منشائی برای تفرقه میباشد.
با احترام، پیروز
■ قبل از هر چیز از جناب دکتر علمداری به خاطر واکنش و پاسخ به نگرانیهای من و جناب پیروز در اشاره به نوشته کوتاه خود بسیار سپاسگزارم.
اما در پاسخ به آقای موسوی خوزستانی باید بگویم که من نه فعال و کنشگر سیاسی بودهام و نه اکنون با ۷۳ سال سن و نداشتن هیچگونه تجربه در این موارد خود را در جایگاه ارائه راه حل به کنشگران داخل ایران میبینم. من خود را بیشتر یک فعال فرهنگی میدانم و شاید لازم باشد اشاره کنم که در فاصله میان دورهای دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی و ابتدای دور دوم احمدینژاد در سال ۸۸ در سایت ایران امروز بیش از ۵۰۰ مقاله ترجمه کرده و یا بعضی از آنها را خودم نوشتم. و البته بیشتر آنها بعد از انتشار در سایت ایران امروز در نشریات داخلی نیز بازنشر شدهاند. اکنون نیز هفت هشت ماهی هست که بعد از سالها گوشهنشینی (به دلایل موجه) دوباره به ترجمه مقالههایی که خواندن آنها را مفید میدانم اقدام میکنم. البته با این سن و سال و این که سیاسی نیستم و این که هیچ راه حلی هم برای حل مشکلات بسیار بسیار زیاد ایران نمیبینم و مسائلی که نمیخواهم در اینجا به آنها اشاره کنم از ترجمه مقالههایی که از خط قرمز داخل کشور فراتر برود معذورم.
به نظر من ایران در یک وضعیت بسیار بحرانی با آیندهای بسیار مشکوک قرار دارد و متاسفانه کمتر کسی متوجه نزدیک شدن ما به روزهای سیاهی است که شاید در پیش داشته باشیم. آن دسته از اجداد بسیار دور ما که در جنگلها و دشتهای پرخطر از راه شکار زندگی میکردند چنانچه شنیدن صدای مشکوکی را حمل بر صدای باد یا حیوان بیخطری می کردند به احتمال زیاد فرصت انتقال ژنهای خود به نسل بعد را پیدا نمینمودند اما آن ترسوهایی که هر صدایی را به حیوانی درنده نسبت میدادند و بنابراین هوشیاری خود را متوجه اطراف مینمودند امکان زنده ماندن و ادامه نسل را پیدا می کردند.
من هم امروز از همین روش استفاده میکنم و عنوانهای گفتگوهایی در یوتیوپ از قبیل همان «انگلی به نام شریعتی» یا «بیشرفی به نام آلاحمد» را نشانهای از دورانی بسیار سخت و ناخوشایند و شاید خونبار میدانم. این که فعلا بزرگ راههایی به نام شریعتی یا آلاحمد هست مسئله امروز ما نیست. چنانچه بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی به قدرت برسد با این شیوه برخوردی که امروز شاهدش هستیم حتی دیگر داشتن کتابی از شریعتی یا آلاحمد جرم تلقی خواهد شد. چنانچه این بخش از اپوزیسیون به قدرت برسد تقریبا تمام ناشرین فعلی داخل ایران به خاطر انتشار کتابهایی که به نحوی توهین به این تازه به قدرت رسیدهها تلقی خواهد شد درگیر مشکلات بزرگی خواهند شد. بسیاری از کتابهای فعلی که در باره تاریخ معاصر ایران است و حقایق را در باره صد سال گذشته به طور بیطرفانه نوشته جمعآوری خواهند شد. ما یک بار قبل از انقلاب ۵۷ همه چیز را با خوش بینی دیدیم و نتیجه آن خوشبینیها هم خیلی زود خودشان را نشان دادند.
مسئله اینجا نیست که به قول جناب رضا قنبری با یک حکومت سکولار مبتنی بر حقوق بشر توافق شده است. این که چنانچه این بخش از اپوزیسیون به قدرت برسد ایران دارای یک حکومت دموکراتیک مبتنی بر حقوق بشر خواهد بود از همین الان روشن است. همین امروز در سایت گویا نیوز مقالهای بود از کیهان لندن با عنوان «چرا ایران فردا به یک هویدا نیاز دارد» و چقدر زیبا یکی از خوانندههای مقاله پاسخ داده بود: «جالبست که خود سران رژیم معترف بودند که هویدا عملا فاقد قدرت و گماشته بله قربانگوی شاه بوده و در عمل این شاه بوده که نقش نخستوزیر را هم از طریق او ایفا میکرده. این موضوع در یادداشتهای خود علم و خاطرات امثال نهاوندی عالیخانی مجیدی و غیره بارها مطرح و به نقش هویدا بعنوان تنبک پای نقاره اشاره شده برای مثال امروز لیست کاندیداهای مجلس شورای ملی را به اعلاحضرت تقدیم کردم ایشان عدهای را تایید و عدهای را هم تعویض کرده و لیست نهایی را به هویدا برای اعلام تفویض کردند... در واقع با بیان اینکه ایران نیاز به هویدای دوم دارد، منظور سلطنت طلبها در حقیقت اینست که رضاشاه دوم به یک هویدا نیاز دارد. باین معنا که سلطنت طلبها نه تنها توهم تکرار استبداد شاهنشاهی بسبک قرن پیش را دارند بلکه حتی بنحو صوری هم قایل به نقشی برای قوای سه گانه نیستند ».
بله مهم آنچه رهبرشان می گوید یا قولش را میدهد نیست. باید دید اطرافیانی که قرار است در آینده نزدیک در راس امور سیاسی قرار گیرند چه می گویند. فکر میکنم همین قدر که نوشتم کافی باشد و منظور من روشن.
با تقدیم احترام: علی محمد طباطبایی
■ جناب پیروز عزیز. چارهای نیست جز اینکه با حوصله و دقت دو نکته را روشن کنیم. نکته اول اینکه، بحث پیرامون شکلگیری یک جبهه، حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلح طلبی بود. آیا سکولار بودن شرط لازم برای ضد دیکتاتور بودن نیست؟ در این بحث ما، من فقط دو نوع حکومت میبینم: سکولار یعنی قانونگزاری بر اساس رأی مردم، و دیگری قانونگزاری مطابق نصوص مقدس. آیا شما نوع دیگری را نیز مد نظر دارید؟ من ننوشتم که سکولار بودن شرط مبارزه است، بلکه سکولار بودن را شرط «جبهه ضد دیکتاتوری» دانستم. اگر عدهای میخواهند قانون را از متون مقدس استنتاج کنند و با نظام ج.ا. هم مبارزه میکنند، من جلوی مبارزه آنها را که نگرفتهام! اما با آنها جبهه تشکیل نمیدهم.
نکته دوم اینکه من ننوشتم که با همکاری با حکومت فعلی اسرائیل موافقم یا نه. عبارتی که به کار بردم و امروزه بسیار رایج است “به رسمیت شناختن موجودیت اسرائیل” است. فکر میکنم شما هم نیز با این فرمولبندی موافق هستید.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ آقای طباطبایی عزیز. امیدوارم سالیان دراز همچنان سالم و فعال باشید و ما را از نظرات و ترجمههای عالی خود بهرهمند کنید. آنچه مرکز توجه من است، اصول روابط ما در عرصه سیاست است، نه نظر شخصی من نسبت به این یا آن جریان سیاسی. اگر رضا پهلوی میگوید که حقوق بشر را قبول دارد، باید از او پذیرفت. به استناد اینکه من مطمئن هستم که او زیر حرفش میزند، نمیشود او را از حقوق اجتماعی محروم کرد. اگر چنان اطمینانی داشته باشم، به او رأی نمیدهم و دیگران را نیز از رای دادن به او برحذر میدارم. اما موافق یا مخالف بودن با یک سیاستمدار، یک چیز است و محروم کردن یک شهروند از حقوق سیاسی، چیز دیگر. من فقط خواستم موضوع را روشنتر کنم، والا بعید میدانم شما بخواهید حقوق فردی کسی را انکار کنید. من در یکی از کامنتهای گذشته این تمثیل را به کار بردم، که یکبار ما از زاویه دید یک بازیکن فوتبال موضوع را بررسی میکنیم، اما یکبار دیگر از زاویه دید داور مسابقه.
موفق باشید. رضا قنبری
■ جدا از موضوع صحبت کنونی من نیز همچون آقای قنبری میخواستم یک بار دیگر از زحمات آقای طباطبایی تشکر کنم و صد البته از آقای علمداری که این بحث را آغاز کردند. تیزبینی و خوش سلیقگی آقای طباطبایی در انتخاب ترجمههایشان ستودنی است، نگاه از زوایای متنوع و غیر معمول به تاریخ به ما بیشتر و بهتر میآموزد کی هستیم و از کجا آمدهایم.
درود بر شما، پیروز.
■ با تشکر بسیار از آقایان رضا قنبری و جناب پیروز. امیدوارم ترجمههای من نقش هرچند کوچکی در روشن کردن اذهان خوانندگان عزیز ایران امروز داشه باشد.
علیمحمد طباطبایی
■ کامنت دوم جناب طباطبایی روشنگر بود، ضمن اینکه بحثِ هشداردهندهی ایشان بستری فراهم میکند برای اندیشیدن به وضعیتِ شکنندهی ساختار سیاسی مملکت. نگرانی آقای طباطبایی را بهویژه در مورد تشدید خشونت در زبان سیاسی اپوزیسیون (و دوقطبیشدنِ فزایندهی فضای سیاسی جامعه) درک میکنم و با ایشان همراهام.
چه بسا رشدِ سرطانییِ قطبیگرایی و وجود خشونتِ گسترشیابنده در سالهای اخیر، باعث شده اندیشمندان، جامعهشناسان و شخصیتهای آکادمیک ایرانی از جمله دکتر علمداری دستبهقلم شوند و از “شیوه”های متنوع مبارزات خشونتپرهیز بنویسند و نسل جوان را با انواع “روش”های مدنی و مسالمتجویانه آشنا کنند.
واقعیت این است که جنبش نسل جوان (نسل z) جنبش سبک زندگیست یعنی بهماهیت جنبشی صلحطلب است؛ با اینحال میدانیم که ماهیت (سرشت) بهتنهایی یک جنبش را نسبت به خشونتورزی بیمه نمیکند بلکه روشِ کنشگرانِ جنبش هم بسیار مهم است. مثال روشناش سخنِ خود شماست جناب طباطبایی که در کامنتِ دومتان به روش و نحوهی برخوردِ اطرافیان آقای پهلوی استناد میکنید در نتیجه پلاتفرم و شعارهای آقای رضا پهلوی را (شعار سکولاریسم، تمامیت ارضی و دموکراسی را) برای فردای ایران تعیینکننده نمیبینید.
یکی از مشکلات ما شاید این است که عادت کردهایم حرف آخر را در اول راه، مطرح کنیم. مثلن همین شعار سکولاریسم و دموکراسی که بهقاعده “نتیجه”ی عمل و روش مبارزهی یک نسل است را بهعنوان پیششرط ، در همان ابتدا روی میز مذاکره و ائتلاف با دیگران میگذاریم در حالی که تجربههای مکرر نشان داده که چهبسا جریانهایی که نیت خیر داشتهاند و صادقانه شعار دموکراسی ، سکولاریسم و تمامیت ارضی را مطرح کردهاند اما روش و عملشان، در نهایت به تجزیه کشور و حاکمیت استبداد منتهی شده است. (اینجا ناخواسته نقدی هم متوجه آقای قنبری عزیز خواهد بود)؛ به هر روی یکی از دغدغههای مهم دورهی کنونی، کمک به نسل جوان است که آنها برخلاف نسل ما، “روش” را جدی بگیرند، منظورم همین کمکهای فکریِ اثرگذاریست که دکتر علمداری و امثال ایشان خود را موظف به ارائهی آن میدانند.
به همین دلیل، در کامنتام که خطاب به جناب طباطبایی بود سعی داشتم بگویم که چه خوب میشد اگر ما نیز همچون دکترعلمداری انرژی و تمرکز مان را صرف خدمت به جامعهی مدنی و کشف “راه” و “روش”هایی بکنیم که نسل جوان و کنشگران را یاری و تقویت کند.
سرفراز باشید. موسوی خوزستانی
با عرض تسلیت به خانواده علیکُردی، قربانی قتلهای حکومتی
یکی از پیامدهای تحولات سریع در خاورمیانه پس از رویداد ۷ اکتبر، تضعیف همهجانبه نفوذ منطقهای خامنهای و سپاه پاسداران بود که با جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. شرایط «نه جنگ و نه صلح» و لجاجت رهبر در رد مذاکره و تعامل با آمریکا و بهطور جدی با اروپا، از همه مهمتر اصرار بر راهبرد نابودی اسرائیل، و ادامه همدستی با تزار روسیه در کشتن مردم اوکراین، جمهوری جهل و جنایت را در ناپایدارترین شرایط در چند دهه اخیر قرار داده است.
در درون کشور نیز با توجه به ابربحرانهای اقتصادی، اجتماعی، محیط زیستی و کاهش فزایندهی مشروعیت نظام ولایی در میان اکثریت مردمان ایران، مقاومت دلیرانه بخش مهمی از زنان در برابر پوشش اجباری، بسیاری از پژوهشگران اجتماعی و روزنامهنگاران داخلی و غربی را به این نتیجه رسانده است که احتمال سقوط رژیم در کوتاهمدت امکانپذیر است.
بهطور نمونه روزنامه فرانسوی لیبراسیون در گزارشی تحلیلی به این موضوع پرداخته و سقوط جمهوری اسلامی را یک واقعیت ممکن توصیف کرده است.
گزارشهای گوناگون نشان میدهد که حتی کارشناسان داخلی و برخی مقامها از جناحهای مختلف معتقدند که خطر سقوط جمهوری اسلامی در اثر فشارهای خارجی و بحرانهای داخلی جدی است.
در این رابطه عباس عبدی، روزنامهنگار و پژوهشگر اصلاحطلب در روزنامه اعتماد پیشبینی کرده است که “اگر روند عوض نشود، حکومت بهراحتی وارد سال ۱۴۰۵ نمیشود. فکر میکنم پیش از این سال اتفاقاتی خارج از اراده سیستم رخ میدهد.”
پیشبینی این روزنامهنگار بر پایه سنجش وی از شرایط کنونی کشور استوار است که “در هیچیک از نظامهای مالی، پولی، اجتماعی، بینالمللی و رسانهای کشور چشمانداز مثبتی دیده نمیشود و با توجه به فقدان چشمانداز و رکود تورمی، در ادامه نیز وضع بدتر میشود و بدتر از وضعیت عمومی، نداشتن چشمانداز و امید است.”[۱]
در برابر خامنهای در بسیاری از زمینهها ارزیابی متفاوتی از شرایط ارائه میدهد. در حالی که از کار افتادگی پروژه هستهای، کشته شدن دهها نفر از سرداران سپاه و صدها نفر از نیروهای سرکوبگر و شماری از دانشمندان هستهای، تضعیف توان موشکی و نابودی برخی از زیرساختهای امنیتی و نظامی ولایی که در جنگ ۱۲ روزه روی داد و بسیاری را بر این باور واداشت که خامنهای در این جنگ شکست بزرگی متحمل شده است، وی در یکی از سخنرانیهایش ادعای پیروزی کرد.
“در جنگ دوازدهروزه، ملت ایران هم آمریکا را شکست داد هم اسرائیلیها را شکست داد؛ بدون تردید. آمدند شرارت کردند کتک خوردند و دستخالی برگشتند. این شکست به معنای واقعی کلمه این است. بله، شرارت کردند، اما دستخالی برگشتند، یعنی به هیچکدام از هدفهای خودشان نرسیدند. بنا به قولی رژیم صهیونی بیست سال برای این جنگ برنامهریزی و آمادهسازی کرده بود. بعضی اینجور نقل کردند. بیست سال برنامهریزی برای اینکه یک جنگی در ایران رخ بدهد و مردم تحریک بشوند و با آنها همراهی کنند، با نظام بجنگند، برای این برنامهریزی شده بود. دستخالی برگشتند قضیه بهعکس شد و ناکام شدند و حتی کسانی که با نظام زاویه هم داشتند در کنار نظام قرار گرفتند، یک اتحاد عمومی در کشور به وجود آمد که باید این را قدر دانست و نگه داشت.”[۲]
به عبارت دیگر خامنهای سرپا بودن “خیمه نظام” را بهرغم ضرباتی که رژیم دینی در جنگ ۱۲ روزه متحمل شد، پیروزی به شمار آورده است.
خامنهای در نشست با مداحان نیز در کنار پذیرش مشکلات کشور، ادامه دور زدن برخی از تحریمها، بازسازی سریع توان موشکی و رساندن سلاح و پول به نیروهای نیابتیاش را پیشرفت کشور میسنجد.[۳]
پرسش اینجاست، بهرغم مشکلات بیان شده علل “بقا”ی نظام ولایی، کدام است؟ آیا گمانهزنیها مبنی بر فروپاشی زود هنگام نظام همانطور که بیان شد امکانپذیر است؟
برخی از پژوهشگران پدیدههای گوناگون از جمله بهرهگیری ابزاری از مذهب، سرکوب و کنترل گسترده اجتماع، بهرهگیری از ضعف گفتمان مخالفان و نبود گفتمان جایگزین قوی و مشترک را علت بقای نظام اعلام کردهاند.
به باور نگارنده دو عامل سرکوب و فقدان بدیل فراگیر و مورد اعتماد اکثریت مردمان کشور مهمترین عامل ماندگاری نظام است که خامنهای نیز کاملاً بدان آگاهی دارد.
۱- ماشین سرکوب
تنها ابزار بازدارندگی خامنهای در این چند دهه اخیر که همواره از کارایی کافی برخوردار بوده است، ماشین سرکوب سپاه، بسیج و چندین نهاد امنیتی و اطلاعاتی است که با هرگونه خیزش خرد و کلانی به وحشیانهترین وجه روبرو شده است. افزون براین بهتازگی شاهد قتلهای حکومتی و افزایش بیپیشینهی اعدامهای فلهای میباشیم که بر پایه «النصر بالرعب» میکوشد جامعه مدنی را به انفعال کشاند. این رژیم در مواردی کوشیده است حتی با زندانی کردن کنشگران صنفی در برابر اینگونه فعالیتها نیز بازدارندگی ایجاد کند. هدف از سرکوبها پاشیدن تخم ناامیدی در میان اکثریت مردمان کشور است. در کنار سرکوب سخت باید به سرکوب نرم نیز اشاره کرد که بر عهده صدا و سیما و مداحان بیت گذاشته شده است.
۲- فقدان بدیل مورد اعتماد
تجربههای تاریخی نشان میدهد که تنها با وجود بدیلی مورد اعتماد جامعه مدنی مرحله فروپاشی نظامهای دیکتاتوری را پشت سر گذاشته است. حتی انقلاب ۵۷ نیز با پذیرش بدترین بدیل از سوی بسیاری از مردمان کشورمان تحقق یافت! ناکامی تمام خیزشهای کشور در چهلوهفت سال گذشته از جمله جنبش «مهسا ژینا امینی» نیز شاهد این مدعاست.
در واقع یکی از هدفهای مهم ماشین سرکوب خامنهای پیشگیری از تشکیل بدیل در برابر نظام ولایی بوده است که این کمبود خود عامل تشدید سرکوب شده است!
سپاه و خامنهای برای خاموش کردن مخالفین و جلوگیری از همکاری آنها از تمام ابزارهای ممکن بهره برده است. محسن رفیق دوست در برنامهای نقش خود در طرح ترور مخالفان رژیم خمینی در سالهای پس از انقلاب ۵۷ را با “دیدهبان ایران” در میان گذاشته که از جمله میتوان به ترور شاپور بختیار، اویسی و غیره اشاره کرد.
بنیاد برومند طی گزارش “ایران: خشونت دولتی بدون مرز” اقدامات جمهوری اسلامی، از جمله ارتکاب قتل و آدمربایی، در کشورهایی مانند آلمان، آمریکا، بریتانیا، پاکستان، عراق، فرانسه و کانادا را برملا ساخته است. این گزارش ۸۶۲ مورد اعدام فراقضایی و ۱۲۴ مورد تهدید به مرگ، تلاش برای آدمربایی یا ترور را مستند کرده است. ترورهای خارج کشور یکی از دلایل عدم تشکیل بدیل فردی و یا جمعی در برابر جمهوری ولایی بوده است.
دوم شکاف میان راهبردهای مخالفین و عدم بردباری در برابر دگراندیش مخالف، پراکندگی در اپوزیسیون را نهادینه کرده است. افزون براین بخشی از مخالفین راهبرد خود را بر جلب پشتیبانی کشورهای خارجی و بخش دیگر تنها بر نقش جامعه مدنی در تحولات کشور تاکید کرده است.
• انحصارطلبی برخی از نخبگان و هواداران آنها که انتظار دارند همه مخالفین رهبری آنها را بپذیرند (همه با من بهجای همه با هم!).
• برآورده نشدن این انتظار با توهین و افترا روبرو میگردد که در مراسم هفته جانباخته علیکُردی حداقل در باره نرگس محمدی نمایان شد!
• تفرقهافکنی رژیم در میان مخالفین خارج، گروگان گرفتن نخبگان مخالف در داخل از دیگر عوامل پراکندگی اپوزیسیون به شمار میآید.
• بیتوجهی برخی از مخالفین به بافت اتنیکی در کشور و خواستههای برحق آنان، یکپارچگی و همکاری فراگیر مخالفان را در حال حاضر ناممکن ساخته است.
آقای حاتم قادری در چندین فرصت بر تشکیل پارلمانی از شمار محدودی از نخبگان به عنوان راه خروج از پراکندگی تاکید کرده است. این جمع میتواند همکاری و همیاری مخالفان را در دستور کار قرار داده و در مرحله دوم اگر توانست اعتماد جامعه مدنی در داخل کشور را جلب کند رهبری جنبش گذار از جمهوری جهل و جنایت را به دست گیرد.
جمع پنجنفرهی باقیمانده از “گروه مهسا” که در جرجتاون اعلام آمادگی کرد، پس از خروج رضا پهلوی احتمالاً میتوانست نقش پارلمان حاتم قادری را ایفا کند. ادامه کنشگری این جمع در بحبوحه جنبش مهسا میتوانست خواست دانشجویان داخل کشور را که از اپوزیسیون درخواست همکاری و همیاری داشتند برآورده سازد.
آیا تشکیل چنین “پارلمانی” با توجه به شکاف موجود میان مخالفین و سرکوب خارجی و داخلی سپاه و خامنهای امکانپذیر است؟
آذر ۱۴۰۴
mrowghani.com
—————————
[۱] - عباس عبدی، پیشبینی عباس عبدی از آینده ایران در ۱۴۰۵: مسخره نکنید، اما فروپاشی محتمل است، رویداد ۲۴، ۱۹ آذر ۱۴۰۴
[۲] - خامنهای، در جنگ ۱۲ روزه شرارت کردند، کتک خوردند و دست خالی بر گشتند، خبر آنلاین، ۶ آذر ۱۴۰۴
[۳] - خامنهای: کمبودها و مشکلات زیاد اما کشور در حال پیشرفت است، آفتاب نیوز، ۲۰ آذر ۱۴۰۴
■ مورد برخورد به نرگس محمدی از طرف جمعیت “مردم” و دادن شعار “مرگ بر سه مفسد ….” باید بیشتر بررسی و کارشناسی شود:
۱- نفوذی لباس شخصی ها ی معمول بوده یا نبوده؟
۲- چرا این افراد زیاد نشان داده نمیشوند،
۳- ظاهرا هیچکدام از آنها دستگیر و شناخته نمیشوند.
البته راجع به این شعار که قبلا در خارج کشور اشنیده شده بود، برای اشخاص حتی کمی آشنا به مسائل سیاسی، بشدت نا بهنگام و غیر معقول بنظر میرسد. خود رضا پهلوی بهترین فرد است که میتواند پاسخگو باشد، آیا دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی در میان طرفداران سلطنت یا پهلوی نیز نفوذ کردهاند؟ یا واقعیت تلخ همین است که در ظاهر دیده یا شنیده میشود؟
علی خوبان
■ با درود به جناب روغنی و تشکر از مقاله ارزنده اشان. بنظر من استدلالی که برای استمرار رژیم ارتجاعی حاکم آورده اند صحیح است و بدون ظهور بدیل یا جایگزینی مورد اعتماد و توانمند در صحنه سیاسی کشور و نیز خنثی شدن و یا ناتوانی دستگاه سرکوب رژیم نمیتوان انتظار سقوط رژیم را داشت زیرا که مردم به درستی ازهرج مرج و آشوبی که ممکن است از بی حکومتی در کشور بوجود آید (آنهم با توجه به دشمنان خارجی که ج. ا. در این ۴۵ سال بوجود آورده است) نگران و گریزان هستند و بنابراین فعلا تن به این وضعیت نامطلوب داده اند؛ که در خور ملت ایران نیست. در واقع نظریه های انقلابهای اجتماعی-سیاسی هم همین را میگویند. مثلا اگر آثار جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی-سیاسی (که در جریان خیزش انقلابی زن، زندگی، آزدی هم چند بار در مورد ایران صحبت کرده) را مطالعه فرمائید چند شرط لازم و چند شرط کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی و سقوط رژیم های اقتدارگرا شناسایی کرده است (بنده قبل نیز، حسب مورد و اقتضاء بحث در کامنتهایی به مقالات برخی از عزیزان اینها را آوردهام). از جمله شرایط لازم به:
۱) سقوط مشروعیت و آمریت رژیم سیاسی،
۲) وقوع بحران اقتصادی و وضعیت وخیم مالی دولت یا جنگ که موجب سقوط کیفیت زندگی و نا امیدی و نارضایتی رضایی شدید مردم شود،
۳) بی اعتباری ایدئولوژی رسمی رژیم (اسلام سیاسی) و گفتمانهای غالب آن (ولایت فقیه و غیره)
۴) بوجود آمدن شکاف های بارز در بین الیت (نخبگان) سیاسی حاکم،
۵) انزوای سیاسی رژیم در سطح بین المللی و رضایت یا بی تفاوتی قدرتهای بزرگ نسبت به تغییر آن رژیم سیاسی، اشاره میکند.
اگر دقت کنیم در شرایط کنونی ایران شرایط لازم برای تغییر رژیم سیاسی ایجاد شده است. شرایط کافی هم شبیه شرایطی است که جناب روغنی آورده اند: خنثی یا ناتوان شدن دستگاه سرکوب (متشکل از ماموران امنیتی، انتظامی و قضایی) از ارعاب و ساکت کردن مخالفان و به انقیاد در آوردن مردم و نیز ظهور یک بدیل توانمند با پایگاه مردمی و مورد اعتماد جامعه.
بنظر من ظهور یک بدیل یا جایگزین مردمی توانمند مهمترین شرط کافی و در واقع بوجود آورنده سایر شرایط کافی مانند خنثی شدن نیروهای سرکوب است. زیرا یک رهبری سیاسی توانمند در اپوزسیون میتواند با هدایت صحیح فعالیتها و مبارزات معضل اقدام جمعی (Collective Action) مخالفان رژیم را حل و مردم را سازماندهی کرده و با اتخاذ مواضع صحیح و حتی مذاکره با فرماندهان نیروهای مسلح و دستگاه سرکوب رژیم و متقاعد کردن آنها به رعایت حقوق شهروندان معترض و عدم تبعیت از دستورات سرکوب مردم توسط رهبران رژیم راه را برای تغییر بدون خشونت و خونریزی غیر ضروری رژیم سیاسی فراهم کند.
اشاره به تشکیل پارلمان اپوزسیون (پیشنهاد آقای دکتر حاتم قادری) برای ایجاد بدیل سیاسی مورد نیاز نیز اشاره مفید و بجایی است. واقعا جایگاه خالی چنان مجمع رهبری سیاسی در اپوزسیون کاملا محسوس است اما این پارلمان یا مجمع یا کنگره یا مجلس در تبعید تا زمانی که اعضای آن منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشور نباشند نمیتواند چندان تاثیرگذار باشد. زیرا اعتماد سیاسی (یا Political Trust، با اعتماد اجتماعی Social Trust اشتباه نشود) در جامعه ما به دلیل اشتباهات و حتی در مواردی خیانت سیاسیون (اعم از سیاسیون پوزسیون و اپوزسیون) بسیار پائین است و مردم به بیشتر فعالان سیاسی و یا رهبران تشکل های سیاسی بی اعتماد بوده و حتی به آنان با دیده شک و تردید می نگرند. بنابراین ایجاد تشکلی از افراد که مورد شناخت و اعتماد سیاسی مردم نیستند نمیتواند موجب حل معضل اقدام جمعی مردم و سازماندهی هموطنانی که حاضر باشند برای تغییر رژیم تا حد تحمل خسارتهای مالی، و حتی جانی پیش بروند، شود. بهمین دلیل است که تا کنون اقدامات متعدد اپوزسیون برای ایجاد چنین مجامعی به شکست منجر شد زیرا این آقایان و خانمها که بسیاری از آنها افراد تحصیل کرده و باسواد و حتی با فعالیتهای سیاسی قابل توجه بوده اند فاقد پشتوانه شناخت و رای و اعتماد مردمی بوده اند. بنابراین تنها راه تشکیل پارلمان در تبعید با برگزاری انتخابات آنلاین آزاد، منصفانه و بدون تقلب است که امکانپذیری و راه های انجام آن قبلا بارها بحث شده است (انتخابات آنلاین اجتماعی-سیاسی هم اکنون در بسیاری از کشورها با بکارگیری فناوریها و تجهیزات عصر انقلاب ارتباطات در ابعاد و اندازه ای مختلف، شهری، ایالتی، کشوری، انجام میشود). اتفاقا هم اکنون با توجه به شرایط بحرانی اقتصادی اجتماعی و سیاست خارجی فشل کشور از یک سو و کیفیت و توانمندیهای نهادهای حکمرانی (مانند مجلس شورای اسلامی یا مجمع تشخیص و غیره) از سوی دیگر شرایط مناسبی برای فعالیت چنان پارلمان در تبعیدی وجود دارد. اگر اپوزسیون بتواند چنان پارلمان یا مجلس در تبعیدی بوجود آورد (که میتواند در یک انتخابات آنلاین شخصیتهای شناخته شده اجتماعی سیاسی مورد اعتماد مردم از گرایش های مختلف در داخل و خارج از کشور را گرد هم جمع کند) راه برای پیشبرد گام به گام یک مبارزه سیاسی هماهنگ و حساب شده خشونت پرهیز برای جایگزینی یک نظام سکولار دموکرات ملی بجای رژیم ارتجاعی و ضد ایرانی حاکم بر کشور هموار خواهد شد.
خسرو
■ خسرو جان به نکته بسیاری مهمی اشاره کردید که در مقاله من از قلم افتاده است و آن انتخابی بودن اعضاء پارلمان است که بدون آن اعتماد لازم به این جمع بوجود نخواهد آمد. شاید علاوه بر راه هایی که شما پیشنهاد کردهاید، موسسه نظر سنجی “گمان” نیز بتواند در این مورد کمک کند. خوشبختانه در داخل کشور و بین زندانیان سیاسی افراد شایسته و با شهامتی همچون خانم نرگس محمدی و آقای تاجزاده و یا در خارج مانند خانم عبادی یافت میشوند که بنظر می رسد از حمایت بخش مهمی از جامعه مدنی و نهادهای حقوق بشری جهانی برخوردارند. افراد دیگری که شایستگی این سمت را دارند به باور من آقایان مهتدی رهبر حزب کومله و حامد اسماعیلیوناند که البته روشن نیست با پذیرش چینن وظیفه سنگینی موافقت کنند. امیدوارم چینن جمعی در صورت تشکیل، به تواند در این “سقف شیشهای” ترک ایجاد کند!
با سپاس م- روغنی
■ جناب روغنی، از توجهی که به اظهار نظر من داشته اید ممنونم. نظرتان را به دو نکته جلب میکنم:
اول) بنظر من در رهبری سیاسی هیچ چیز (نظر سنجی، سابقه سیاسی و مبارزاتی، موفقیتهای بزرگ در سطح بین المللی، تحصیلات و ...) جای انتخابات آزاد و منصفانه و طبعا سالم را نمیگیرد؛ مخصوصا برای جوامعی مانند جامعه ما که تاکنون آزادی و برابری (دموکراسی) را برای دوره زمانی قابل توجهی تجربه نکرده اند و بنابراین دانش و آگاهی عامه مردم نسبت به ماهیت و کارایی تشکل ها و فعالان سیاسی بالا نیست و بی اعتمادی سیاسی در جامعه هم از اینجا سرچشمه میگیرد. (لطفا به توضیح پایان مطلب در مورد اعتماد سیاسی توجه شود).
دوم) در شرایط کنونی کشور، تا آنجا که مشاهدات شخصی، مطالعه مطبوعات، کتابها و مقالات صاحبنظران اجازه میدهد، به این باور رسیده ام که گفتمان غالب انقلاب اجتماعی-سیاسی گذار به دموکراسی در ایران که هم اکنون در جریان است و با ظهور یک بدیل مردمی و توانمند اوج خواهد گرفت، یک گفتمان ترکیبی ملی گرایی و دموکراسی خواهی (آزادی و برابری) خواهد بود. به این دلیل که مردم متوجه خطرات رژیم سیاسی غیر دمکراتیک و در عین حال غیر ملی و امت گرا شده اند. زیرا چنین رژیمی از یک سو آزادیهای اجتماعی و سیاسی را سرکوب کرده و مانع انتقاد از رهبری سیاسی، انتخابات آزاد و منصفانه و اصلاح راهبردها و خط مشی های کلان اداره کشور میشود و از سوی دیگر منابع مالی و نیروی انسانی کشور عزیزمان را فدای توهمات بی پایه ایدئولوژی بیمار خود در خارج کشور میکند. در نتیجه ایران عزیز ما که هم اکنون براحتی میتوانست اقتصادی در طراز اسپانیا و کره جنوبی داشته باشد در انواع تنش های روابط بین المللی و منطقه ای در حد جنگ و ویرانی زیر ساختهای کشور و بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، محیط زیستی غوطه ور است و هیچ نوری هم در انتهای این تونل تاریک و وحشتناک ساخته و پرداخته جمهوری اسلامی و رهبر متوهم و در عین حال مفلوک آن علی خامنه ای مشاهده نمیشود.
بنابراین هنگامی که جنابعالی و دیگر بزرگواران (مانند آقای دکتر حاتم قادری)، با کمال حسن نیت، شخصیتهای اجتماعی سیاسی را برای رهبری سیاسی گذار به دموکراسی در ایران در نظر گرفته و معرفی میکنید بلافاصله دو نکته بالا به اذهان من و امثال من خطور میکند. اینکه باورها، وابستگیهای حزبی و گروهی و تعهدات سیاسی این شخصیتها چیست؟ آیا قایل و باورمند به کلان گفتمان ملی گرایی-دموکراتیک (بر اساس رعایت آزادیها و حقوق شهروندی همه ایرانیان) هستند و توانایی رهبری انقلاب اجتماعی-سیاسی ایران برای چنان گذاری را دارند یا خیر. واقعیتهایی که در معمولا انتخابات آزاد و منصفانه معلوم میشود.
در اینجا توضیحی در مورد اعتماد سیاسی لازم است.
اعتماد سیاسی از این نظر با اعتماد اجتماعی متفاوت است که فعالان سیاسی علاوه بر شخصیت و ویژگیهای فردی و سوابق تحصیلی و تجربیات عملی از لحاظ وابستگی (آنها) به احزاب و تشکل های سیاسی نیز داوری میشوند. در توضیح مساله فرض کنید از دوستان و آشنایان افرادی را میشناسیم که به سطح سواد و آگاهیهای اجتماعی و سیاسی آنها و نیز ویژگیهای فردی مانند درستکاری و صداقت و شجاعت و پاکدامنی و غیره آنها باور داریم. بنابراین بلحاظ اجتماعی میتوانیم به این افراد اعتماد داشته باشیم، مثلا با آنها معاشرت و یا حتی مبادلات مالی و تعامل کاری و علمی و غیره داشت باشیم. از طرف دیگر میدانیم که این افراد وابسته به حزبی (مثلا پیرو سیاست قدرتهای خارجی) و یا سازمانی (با تعصبات دینی و غیر دموکراتیک و گذشته ای غیر قابل قبول از نظر همکاری با دشمنان کشور) هستند. آیا به عنوان ایرانیانی که خواهان ایرانی آزاد و توسعه یافته (به لحاظ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی) هستیم میتوانیم علیرغم اعتماد اجتماعی به این افراد به لحاظ سیاسی نیز به آنها اعتماد کرده و در یک انتخابات آزاد به چنین افرادی رای دهیم. مسلما خیر. زیرا میدانیم آنا متعهد به خط مشی های تشکل های سیاسی متبوع خودشان هستند و کاملا محتمل است در سر بزنگاهها علایق و منافع کشور را فدای مطامع قدرتهای خارجی و یا علایق خطرناک ایدئولوژیک خودشان کنند.
ارادتمند- خسرو
■ جناب روغنی، با درود فراوان و سپاس از مقاله شما که تلاش فرمودید به این پرسش اساسی و مورد توجه اکثریت مردم ایران که آیا حکومت اسلامی در حال سقوط است، پاسخ بدهید.
همانطور که به درستی اشاره کردید، شرایط اقتصادی کشور بسیار ناگوار است و همه شاخص های اقتصادی قرمز هستند، خطر جنگ و انزوای سیاسی جمهوری اسلامی را تهدید می کند. تمامی روزنه های تنفس رژیم ولایی یکی پس از دیگری بسته شده و یا بسته می شوند. در همین حال، همه ناظران اقتصادی و سیاسی آینده تاریکی را برای ایران تحت حاکمیت نظام اسلامی ترسیم می کنند. در چنین شرایطی برخی، از جمله عباس عبدی بر این باور هستند که رژیم سال ۱۴۰۵ را نخواهد دید! و برخی دیگر سقوط رژیم ولایی را منوط به تحقق شرایطی می کنند که شما به مهم ترین آنها یعنی دستگاه سرکوب و فقدان بدیل مورد اعتماد اشاره فرمودید.
اینجانب نیز با شما در این باره هم نظر هستم. با این توجه که مشکل فقدان بدیل مورد اعتماد و منسجم برای گرفتن قدرت به نام مردم را مهم تر از عامل دستگاه سرکوب رژیم می دانم. اگر یک جبهه گسترده، منسجم و سازمان یافته و فراگیر از اوپوزیسیون مردمی علیه جمهوری اسلامی شکل بگیرد، دستگاه سرگوب رژیم هم با سهولت بیشتری سلاح های خود را به زمین انداخته و با جنبش همراه خواهد شد.
با مهر شاهرخ بهزادی-پاریس
■ خسرو عزیز برشمردن نام شماری از نخبگان به معنی نفی رای گیری در مورد آنان نیست. بهرحال در هر انتخاباتی نام شماری مطرح می شود و پس از آن رای دهندگان در یک شرایط دمکراتیک افراد شایسته مورد نظرشان را انتخاب می کنند.
در اختناق دینی حاکم شناخت نخبگان شایسته کار ساده ای نیست. در بین افراد پیشنهاد شده نام دو زن دیده می شود که با توجه به فرهنگ مردسالار حاکم، از مردانه شدن این پارلمان جلوگیری می کند. هردو آنها مدافع حقوق بشر و امتحانشان را پس داده اند و تا انجا که اطلاع دارم به یاری هیچ دولت خارجی امید نبستهاند.
آقای تاج زاده، اصلاح طلب پیشین و تحول خواه امروزی پس از خروج موقت از زندان و استقبال بی نظیری که از حضورش به عمل آمد رژیم را به وحشت انداخت و او را به سرعت به زندان باز گردادند.
اتنیک ها بخشی مهمی از مردمان کشورند و احزاب کرد به ویژه حزب کومله به رهبری آقای مهتدی نفوذشان در میان برادران کرد را از راه اعتصابات عمومی نشان دادهاند. شرکت فردی از رهبری اتنیک ها در پارلمان مورد نظر ما دمکراتیک بودنش را اثبات خواهد کرد.
آقای حامد اسماعیلیون فرد شناخته شده است که با کوششی خستگی ناپذیر دادخواهی خانواده های قربانیان سقوط هواپیمای اکراینی را پیگیری کرده است. وی در جنبش مهسا با تشکیل تظاهرات ۱۰۰ هزار نفری ایرانیان خارج کشور و دهها هزار نفری در تورونتو نشان داد که حداقل از اعتماد نسبی ایرانیان خارج برخورداراست.
البته شاید افراد شایسته دیگری یافت شوند که استبداد دینی از شناخته شدن آنها جلوگیری کرده است.
بهر حال پیشنهاد من این است که با تماس با موسسه گمان پیشنهاد ” پارلمان بدیل ساز” را مطرح و نظر آقای عمار ملکی را در این مورد بدانیم. شاید ایشان ضمن پذیرش انجام نظر سنجی پیشنهاد جالب تری ارائه دهد.
در حالی که برخی از شبکه های تلویزیونی خارج کشور از آقای رضا پهلوی پشتیبانی می کنند و حاضر به مصاحبه با بخش دیگر اپوزیسیون نیستند، و با توجه به گفته آقای حاتم قادری که ملت ایران در تله ” زیست ولایی ” گرفتار است و سابقه استبداد هزار ساله را یدک می کشد، انحصار طلبان سلطنت خواه در کمبود بدیلی دیگر بتدریج به تنها بدیل تبدیل خواهند شد و چه بسا آینده ای همچون استبداد پهلوی پدر و پسر در انتظار ما خواهد بود.
با احترام م-روغنی
■ با درود آقای شاهرخ بهزادی
همانطور که تاکید کردهاید، ضرورت تشکیل بدیلی مورد اعتماد مردمان ایران بیش از بیش احساس می شود. همانطور که به دوست عزیز خسرو پیشنهاد کرده ام لازم است همه ما با آقای عمار ملکی تماس گرفته و لزوم انجام یک نظر سنجی را برای تشکیل ” پارلمان بدیل ساز” مطرح سازیم. شاید تلاش های ما به نتیجه برسد.
با احترام م-روغنی
■ این درخواست را برای آقای عمار ملکی فرستادم
با درو به آقای عمار ملکی
بی تردید کمبود یک بدیل دمکرات و سکولار در برابر جمهوری جهل و جنایت کاملا احساس می شود. تداوم رژیم ولایی تنها با ماشین سرکوب میسر نگشته بلکه فقدان یک بدیل نقش مهمتری را ایفا کرده است.
پس از انتشار مقاله ” آیا رژیم ولایی در حال سقوط است؟” که در تارنمای ایران امروز واکنش های گوناگونی را به نوشته من برانگیخت. از جمله پیشنهاد آقای ” دکتر حاتم قادری” استاد فلسفه سیاسی مبنی بر تشکیل یک ” پارلمان بدیل ساز” از نخبگان مورد اعتماد مطرح گردید. مخاطبان بر لزوم انتخابی بودن این افراد تاکید کرده اند. ضمن برشمردن اسامی زیر پیشنهاد شده که با شما در این مورد مشورت شود و اینکه آیا می پذیرید در این مورد یک نظرسنجی انجام دهید؟ لازم به تذکر است که در اختناق دینی حاکم شناخت نخبگان شایسته کار ساده ای نیست. در بین افراد پیشنهاد شده نام دو زن( خانم محمدی و خانم عبادی) دیده می شود که با توجه به فرهنگ مردسالار حاکم، از مردانه شدن این پارلمان جلوگیری می کند. هردو آنها مدافع حقوق بشر و امتحانشان را پس داده اند و تا انجا که اطلاع دارم به یاری هیچ دولت خارجی امید نبسته اند.
آقای تاج زاده، اصلاح طلب پیشین و تحول خواه امروزی پس از خروج موقت از زندان و استقبال بی نظیری که از حضورش به عمل آمد رژیم را به وحشت انداخت و او را به سرعت به زندان باز گرداندند.
اتنیک ها بخشی مهمی از مردمان کشورند و احزاب کرد به ویژه حزب کومله به رهبری آقای مهتدی نفوذشان در میان برادران کرد را از راه اعتصابات عمومی نشان داده اند. شرکت فردی از رهبری اتنیک ها در پارلمان مورد نظر ما دمکراتیک بودنش را اثبات خواهد کرد. آقای حامد اسماعیلیون فرد شناخته شده است که با کوششی خستگی ناپذیر دادخواهی خانواده های قربانیان سقوط هواپیمای اکراینی را پیگیری کرده است. وی در جنبش مهسا با تشکیل تظاهرات ۱۰۰ هزار نفری ایرانیان خارج کشور و دهها هزار نفری در تورونتو نشان داد که حداقل از اعتماد نسبی ایرانیان خارج برخورداراست.
البته شاید افراد شایسته دیگری یافت شوند که استبداد دینی از شناخته شدن آنها جلوگیری کرده است.
لازم به تذکر است در حالی که برخی از شبکه های تلویزیونی خارج کشور از آقای رضا پهلوی پشتیبانی می کنند و حاضر به مصاحبه با بخش دیگر اپوزیسیون نیستند، و با توجه به گفته آقای حاتم قادری که ملت ایران در تله ” زیست ولایی ” گرفتار است و سابقه استبداد هزار ساله را یدک می کشد، انحصار طلبان سلطنت خواه در کمبود بدیلی دیگر بتدریج به تنها بدیل تبدیل خواهند شد و چه بسا آیندهای همچون استبداد پهلوی پدر و پسر در انتظار ما خواهد بود.
آقای ملکی لطفا نظرتان در این مورد این پیشنهاد را با ما درمیان گذارید.
با سپاس فراوران م- روغنی کانادا
دیروز خامنهای بعد از مدتها غیبت، در حسینیه، برای صدها مداح که از سراسر کشور آمده بودند، سخنرانی کرد. بهانه این تجمع، ۱۴۲۰امین سالروز تولد فاطمه، دختر پیامبر اسلام و همسر علی، امام اول شیعیان بود.
خامنهای در این سخنرانی ۳۷ دقیقهای، بر خلاف انتظار و بهرغم اوضاع به شدت بحرانی نظام، به مسائل سیاسی کشور نپرداخت و بخش بزرگی از سخنان خود را به تقدیر از مداحان و تاکید بر اهمیت نقش آنها در جنگ رسانهای و تبلیغاتی علیه دشمن اختصاص داد. او همچنین فضائل و مناقب فاطمه را فراتر از فهم انسانی دانست و گفت باید در ابعاد مختلف زندگی از دینداری، عدالتخواهی، جهاد تبیین، همسرداری و فرزندپروری از او الگو گرفت.
این مجموعه میتوانست بیاهمیت تلقی شود، اگر در دو هفته گذشته، یک اتفاق بحثانگیز روی نداده بود. اما این اتفاق افتاده بود و یک مدرس حوزه علمیه قم، آقای سلیمانی اردستانی، در گفتگو با رسانه آزاد، روایت غالب مرگ فاطمه در نزد شیعیان را مورد پرسش و انکار قرار داده بود. این مناظره که حدود یک میلیون بار دیده شده، بهانهای به دست داد تا مداحان با رجزخوانی و قدرتنمایی، به میدان فرستاده شوند و این روحانی منتقد و محترم را در تریبونهای مذهبی با دشنامهای رکیکی نظیر «حرامزاده» و «زنازاده» مورد هتاکی قرار دهند و باب مهمی در تقابل روحانیت حوزوی و مداحان باز کنند.
شاید روحانیون قم از خامنهای انتظار داشتند که در مقابل حرمتشکنی و فحاشی مشتی آدم بدنام و لمپن به یک مدرس حوزه، به بهانه یک اظهار نظر متداول در نزد حوزویان، به سود هملباسان خود به میدان بیاید، در مراسم ولادت، روحانیون را دعوت کند، از آنها دلجویی نماید و به مداحان تشر بزند. خامنهای اما، درست برعکس عمل کرد و با صراحت گفت که تاثیر یک مداحی خوشساخت، خیلی بیشتر از یک منبر است و تا توانست بر نقش مداحان در جنگ رسانهای و تبلیغاتی با دشمن پافشاری کرد و هیچ کلامی در حمایت از روحانیت بر زبان نیاورد.
اگر این سمتگیری را در کنار تصمیم به تأسیس قرارگاه چهل هزار نفره جهاد تبیین و شرح وظایف فاشیستی آن قرار بدهیم، آنگاه میتوان از یک تصمیم کلان سخن گفت که در سکوت اتخاذ شده است: تأسیس سپاهی سیاسی-نظامی-تبلیغی با محوریت مداحان و سپردن نقش پیشران به آن در برنامه مقابله با خیزشهایی که مثل کوه یخ به سمت جمهوری اسلامی در حال حرکتاند! تأسیس سپاه تبیین و تکمیل گردانهای خودسر با سپاه پیراهنسیاهانی که آتشبهاختیارند، پلیساند و قاضی و مجری حکم در خیابان، اگر اتفاق بیفتد، آخرین گام نظام پیش از سقوط خواهد بود.
ظاهراً شکست مفتضحانه گام دوم انقلاب و بلندتر شدن صدای شکستن استخوانهای نظام، برداشتن گام سوم را اجتنابناپذیر کرده است! گامی که قرار است پروژههای ترکیبی از قتلهای ذخیرهای تا سلاخی در خیابان را در ابعاد کشوری تکرار و هر صدای معترضی را در گلو خفه کند؛ به گونهای که در مقابل هیچ تصمیمی، هیچ مقاومتی شکل نگیرد. نظر به حدّت بحران و شرایط انفجاری کشور، میتوان گفت که این تمهید فاشیستی به نوعی نوشداروی بعد از مرگ سهراب و غیرقابل تحقق است و خامنهای با توهم «سرزمین سوخته» فقط مرگ نظام را جلو خواهد انداخت.
یونسکو ۱۵ دسامبر را روز جهانی خانواده زبانهای ترکی اعلام کرد
چهل و سومین اجلاس یونسکو که از ۳۰ اکتبر تا ۱۳ نوامبر ۲۰۲۵ به مدت ۱۵ روز در شهر سمرقند ازبکستان با شرکت کشورهای عضو یونسکو بر گزار شد با پیشنهاد ترکیه و همراهی ۲۶ کشوردیگر، یونسکو تصمیم گرفت و روز ۱۵ دسامبر را «روز جهانی خانواده زبانهای ترکی» اعلام کرد. این روز مصادف است با روز رمزگشائی از کتیبههای «اورخون-ینیسئی» که قدیمیترین خط مشترک ترکها نیز محسوب میشود.
کتیبههای اصلی اورخون (بیلگه قاعان، کول تیگین و تونیوقوق) درسال ۱۸۸۹ توسط «نیکلای یادرینتسف» محقق روس در دره اورخون مغولستان کشف شدند و در سال ۱۸۹۳ زبانشناس دانمارکی «ویلهلم تامسون» از خط رونی ترکی این کتیبهها (که شبیه خط رونی اسکاندیناوی میباشد) رمزگشائی کرد. بعدها در کنار رودخانه ینیسئی در جنوب سیبری سنگ نوشتههائی با خط مشابه پیدا شدهاند بدینجهت مجموع آنها به کتیبههای اورخون-ینیسئی معروفند. کتیبههای اورخون-ینیسئی در قرن هفتم میلادی و در دوره خاقانات گوگتورکها نوشته شدهاند.
انتخاب ۱۵ دسامبر به عنوان روز جهانی خانواده زبانهای ترکی توسط یونسکو را مقایسه کنید با سیاست اختناق فرهنگیزبانی جمهوری اسلامی ایران در باره زبان مادری ترکها آذربایجانی که لااقل یک سوم جمعیت ۹۰ میلیونی ایران را تشکیل میدهند.
مخالفت با تدریس دو ساعته ادبیات زبانهای مادری
نمایندگان مجلس شورای اسلامی ایران در نشست علنی چهارشنبه، هشتم اسفندماه ۱۴۰۳ با طرح «تدریس ادبیات زبانهای محلی و قومی در مدارس کشور» مخالفت کردند.
طرح تدریس هفتگی دو ساعته ادبیات زبانهای مادری در مدارس ایران با رای مخالف ۱۳۰ نماینده از مجموع ۲۴۶ نماینده حاضر در مجلس رد شد. همچنین ۱۰۴ نماینده به این طرح رای موافق و ۵ تن نیز رای ممتنع دادند.
محمد مهدی شهریاری، عضو کمسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس و یکی از نمایندگان مخالف این طرح، آموزش ادبیات زبانهای مادری در مدارس را در تعارض با “تمامیت ارضی” ایران معرفی کرده است.
از سوی دیگر، علیرضا نوین، رئیس مجمع نمایندگان آذربایجان شرقی و از نمایندگان حامی این طرح در گفتگو با خبرگزاری تسنیم در این باره اظهار کرد: طرح تدریس زبانهای قومی و محلی طبق اصل ۱۵ قانون اساسی برای رأیگیری به مجلس ارائه شد. این طرح شامل ۲ ساعت آموزش هفتگی بود، اما نماینده دولت بهعنوان مخالف سخنرانی کرد و اکثریت نمایندگان نیز همسو با دولت، آن را تصویب نکردند.
نماینده تبریز، اسکو و آذرشهر در مجلس با انتقاد از مخالفت دولت نسبت به آموزش چندین ساعته ادبیات زبانهای مادری در مدارس، افزود: اینکه تمامی روسایجمهور در انتخابات وعده اجرای اصل ۱۵ را میدهند و پس از حضور در رأس قوه مجریه خلف وعده میکنند، دردی آشنا برای آذربایجانیها است و حداقل انتظار میرفت در کابینهای که آقای پزشکیان رئیس آن است، نماینده دولت در مجلس در مخالفت با تدریس زبان ترکی و سایر زبانهای اقوام ایرانی در مدارس نطق نکند.
نوین تاکید کرد: نباید به اصل ۱۵ با نگاه امنیتی نگریست و اجازه داد رویکرد انحصارطلبانهی فرهنگستان زبان فارسی و شورای عالی انقلاب فرهنگی، حق میلیونها ایرانی را پایمال کند.
سالهاست که آذربایجانیهای جنوب ارس شرایط زیستی خود را با همزبانان خود در شمال ارس مقایسه میکنند و میبینند که طی سی و پنج سالی که آنها استقلال مجدد خود را بهدست آوردهاند در حال رسیدن به استاندارد زندگی در سطح کشورهای اروپائی هسنند و شهر باکو را تبدیل به دوبی قفقاز کردهاند اما در سایه بیکفایتی حکومت اسلامی در ایران مردم تبریز اسیر اختناق فرهنگی، گرفتار توفانهای نمک دریاچه ارومیه خشکانده شده، خفگی از استنشاق دود مازوتسوزی در نیروگاه تبریز، قطع مکرر گاز و برق و فقر ناشی از فساد، نا کارآمدی، تورم و گرانی هستند.
در دنیای اینترنت با گردش آزاد اطلاعات و پیشرفت هوش مصنوعی همه ملل در حال پیشرفت هستند و در همسایگی ایران کشورهای ترک در همه زمینهها منجمله فرهنگ و زبان با سرعت پیشرفت میکنند. در حال حاضر شش زبان ترکی درکشورهای عضو «سازمان دولتهای ترک»، زبان رسمی میباشد که عبارتند:
۱. ترکیه: ترکی استانبولی
۲. آذربایجان: ترکی آذربایجانی
۳. قزاقستان: ترکی قزاقی
۴. قیر قیزستان: ترکی قرقیزی
۵. ازبکستان: ترکی ازبکی
۶. ترکمنستان: ترکی ترکمنی
علاوه بر اینها زبان ترکی اویغوری نیز در ترکستان شرقی یعنی همان ایالت سین کیانگ چین زبان رسمی است. در همه این کشورها بهعلاوه در روسیه، ایران، اروپای شرقی، افعانستان و عراق زبانهای دیگر ترکی نیز وجود دارند. بهعنوان مثال در ایران غیر از ترکی آذربایجانی و ترکی ترکمنی، زبانهای ترکی قشقائی و ترکی خلجی نیز رایج است که قشقائیها اغلب در استان فارس و خلجها در خلجستان یعنی شمال استان قم متشکل از ۶۴ آبادی ساکن هستند. مجموعا در دنیا بیش از سی زبان زنده ترکی وجود دارد و بیش از ۲۰۰ میلیون نفر به این زبانها حرف میزنند.
در ادامه تلاش دولتهای ترک برای تقویت زبان ترکی روز ۷ اکتبر ۲۰۲۵ در اجلاس «سازمان دولتهای ترک» درشهر«قبهله» در شمال جمهوری آذربایجان که با شرکت روسای جمهور ترکیه، آذربایجان، قزاقستان، قیرقیزستان، ازبکستان و ترکمنستان تشکیل شده بود رسمالخط متحد ترکی معرفی شد. از سال ۲۰۲۴ شورائی از زبانشناسان ترکیه برای تدوین خط متحد ترکی کار میکردند. این خط متحد از ۳۴ حرف لاتین تشکیل شده که با تلفظ زبانهای ترکی تطبیق داده شده و هدف ازآن ایجاد وحدت فرهنگی بین کشورهای ترک میباشد. ترکیه در سال ۱۹۲۰ خط لاتین را پذیرفته و آذربایجان و ترکمنستان نیز بعد از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، خط لاتین را جایگزین خط سیریلیک کردند اما قیرقیزستان، ازبکستان و قزاقستان هنوز از خط سیریلیک نیز استفاده میکنند. در اجلاس شهر «قبه له» در۷ اکتبر ۲۰۲۵، رجب طیب اردوغان رئیس جمهور ترکیه اعلام کرد که ترکیه در بهکار بردن خط متحد ترکی پیشقدم است و کتابهائی از چنگیز آیتماتف و اوغوزنامه با این خط چاپ شده و در اختیار نمایندگان سازمان دولتهای ترک قرار گرفته است.
اوغوزنامهها که تعدادشان بیش از سی کتاب میباشند به اسطورهها و کتابهای تاریخی ترکهای اوغوز اطلاق میشود از جمله معروفترین اوغوزنامهها میتوان از کتابهای اسطوره اوغوزخان، ده ده قورقود، سلجوق نامه و تاریخ غازانی (جامع التواریخ رشیدالدین فضلاله همدانی که به دستور غازانخان در تبریز نوشته شده)، نام برد. اوغوزخان یک شخصیت اسطورهای است و جد بزرگ ترکان اوغوز محسوب میشود.
چنگیز آیتماتف هم برجستهترین نویسنده قیرقیز میباشد که جایگاه خاصی در ادبیات ترک دارد. بعضی از آثار چنگیز آیتماتف از جمله رمان معروفش «الوداع گل ساری» به زبان فارسی نیز ترجمه شدهاند. وی در عین حال دیپلمات و نماینده قیرقزستان در یونسکو بود که در سال ۲۰۰۸ فوت نمود.
انتخاب خط متحد ترکی با رسمالخط لاتین، آشکارا به معنی رقابت با فرهنگ روسی در کشورهای آسیای مرکزی و حذف خط سیریلیک روسی از سیستم آموزشی سازمان دولتهای ترک میباشد که خوشایند روسها نیست زیرا روسها اهداف اقتصادی و امنیتی را هم در پشت تغییر خط احساس میکنند به ویژه اینکه سازمان دولتهای ترک به تدریج به یک بلوک سیاسی، اقتصادی و زبانی و فرهنگی قدرتمند تبدیل میگردد. الهام علیف بعد از انتخاب شدن خط متحد ترکی سخنرانی مبسوطی در دفاع از زبان ۵۰ میلیون ترک آذربایجانی که به زبان ترکی آذربایجانی حرف میزنند، ایراد نمود و از جمله گفت من شرایط آذربایجانیها در سایر کشورها را زیر نظر دارم، زبان مادری آنها به محاوره روزانه محدود شده و پر از لغات بیگانه است، این وظیفه حکومت جمهوری آذربایجان است که از زبان مادری ۵۰ میلیون آذربایجانی دفاع کند.
جمهوری آذربایجان ده میلیون نفر جمعیت دارد و وقتی الهام علیف صحبت از ۵۰ میلیون آذربایجانی میکند، همه متوجه میشوند که منظور وی آذربایجانیهای ایران است. هنگامی که رئیس جمهور آذربایجان نگران از بین رفتن زبان مادری آذربایجانیها میشود، رگ گردن ایرانشهریها سیخ میشود. آنان به جای «جمهوری آذربایجان» اصطلاح مجعول «حکومت باکو» را به کار میبرند و نمایندگان تحمیل شده به ملت در مجلس شورای اسلامی نیز، با آموزش زبان مادری آنهم فقط دو ساعت در هفته مخالفت میکنند.
ناسیونالیسم ایرانی
ناسیونالیسم ایرانی در سه مقطع تاریخی در دوران معاصر مطرح شده است. اولینبار این نوع ناسیونالیسم قبل از انقلاب مشروطه و توسط کسانی مطرح شد که از ایده «دولت-ملت» واحد و متمرکز به جای «ممالک محروسه ایران»، دفاع میکردند و آن را تنها وسیله ترقی و تجدد میدانستند، بعد از مشروطه، گردانندگان مجلههای کاوه و ایرانشهر در آلمان، این ایده را ترویج میکردند و حسین کاظمزاده ایرانشهر از طرفداران سر سخت آن بود. در دوره رضا شاه نیز محمود افشار یزدی جاعل اصطلاح «پانایرانیسم» راه حسین کاظمزاده معروف به «کاظمزاده ایرانشهر» را ادامه داد اما این نوع ناسیونالیسم هنگام اشغال ایران در سال ۱۹۴۱ توسط متفقین، کارکرد نداشت و هیچ کس سنگی بر اشغالگران پرتاب نکرد.
بار دوم ناسیونالیسم ایرانی با الهام از ناسیونالیسم عربی عبد الناصردر مصر ومتاثر از جنبشهای ضد استعماری، درمقطع ملی شدن صنعت نفت اوج گرفت و ایرانی گری و دفاع از خاک و نفت ایران اصلیترین شعار پان ایرانیستها شد که در جبهه ملی محمد مصدق گرد هم آمده بودند.
سومین اوجگیری ناسیونالیسم ایرانی در حال حاضر میباشد که در اثر شکست پروژه حکومت اسلامی در ایران مطرح میشود و ناسیونالیسم ایرانی، جایگزین اسلام سیاسی خمینی میگردد. طرفداران فعلی ناسیونالیسم ایرانی که اکثرا از اصلاحطلبان جمهوری اسلامی هستند، خود را نه پانایرانیست بلکه «ایرانشهری» معرفی میکنند که الهام گرفته از نظریه فلسفی «ایرانشهر»، کاظمزاده ایرانشهر و جواد طباطبائی میباشد.
نظریه ایرانشهر در فلسفه سیاسی قابل نقد و بررسی بوده اما بعد از بازگشت جواد طباطبائی به ایران، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران از این نظریه یک پروه امنیتی ساخت و به کمک چند روشنفکر نادم در سال ۲۰۰۹ چند نشریه درباره ایرانشهر به راه انداخت و کتابهای طباطبائی را در ابعاد وسیع توزیع نمود. بعضی از اصلاحطلبان جمهوری اسلامی مانند عباس آخوندی وزیر راه سابق هم نظریه جواد طباطبائی را ایدئولوژیک کردند و خود را ایرانشهری نامیدند تا این اصطلاح جا بیافتد.
آشکار است که ناسیونالیسم ایرانی به ویژه نوع ایرانشهری آن، رشد و شکوفائی زبان ترکی نه در ایران و نه در کشورهای همسایه را بر نمیتابد. آنان از ایده «ایرانشهر» جواد طباطبائی علیه کسانی که از زبان مادری خود دفاع میکنند بهویژه علیه آذربایجانیها که به تبعیض زبانی و فرهنگی اعتراض میکند به عنوان حربه تئوریک به کار ببرند و با تجزیهطلب نامیدن غیر فارسها سرکوبشان را مجاز کنند. اما این تلاشها که بعضا چاشنی نژادپرستی دارند، نتوانستهاند مانع رشد زبان و فرهنگ ترکی در کشورهای ترک زبان و همچنین در خود آذربایجان ایران بشوند. تحقیقات میدانی که اخیرا توسط دو محقق بنامهای کریم مهدی و رضا مهدی انجام گرفته و در شماره ۱۹ مجله تریبون چاپ سوئد آمده، نشان میدهد که طی ده سال گذشته، فرهنگ ترکی در میان آذربایجانیها گسترده شده و محبوبیت چشمگیر یافته و اکنون اکثر افراد آگاه، به ترک بودن خود افتخار میکنند و از زبان، تاریخ و فرهنگی ملی خودشان دفاع میکنند.

صحنهای نمایش کوراوغلو در تبریز
مسئولین رادیو و تلویزیون آذربایجان شرقی پیشرفت زبان ترکی را برنمیتابند و به اشکال مختلف میکوشند هویت فرهنگی آذربایجانیها را نیز انکار نمایند که آخرین نمونه آن اظهارات جنجالی، اکبر رضائی مدیر کل رادیو تلویزیون آذربایجان شرقی بود که «رقص آذربایجانی» را امری غیرمرتبط با فرهنگ آذربایجان توصیف کرد و بلا فاصله با مخالفت عمومی آذربایجانیها مواجه شد. رقص آذربایجانی بعد از بهصحنه در آمدن نمایشنامه ستارخان و حماسه کوراوغلو با بازیگری چند صد هنرمند زن و مرد که صحنهها را با رقصهای فردی و دستهجمعی با موسیقی ملی آذربایجانی به شیوه اوپرا اجرا میکردند، در تبریز با استقبال عموم مواجه شد و این هنرمندان محبوبیت فوقالعاده بین مردم کسب کردند که خوشایند مقامات جمهوری اسلامی نبود و آنان تلاش کردند مانع ادامه نمایشهای موزیکال حماسی و تاریخی بشوند و اکبر رضائی نیز علیه رقص آذربایجانی موضعگیری کرد.
به دنبال اظهارات اکبر رضائی، پلتفرم «کارزار»، میزبان یک کمپین آنلاین با عنوان «درخواست استعفاء یا عزل مدیرکل صداوسیمای آذربایجان شرقی» شد؛ کارزاری که به سرعت مورد توجه کاربران قرار گرفت و در مدت کوتاهی، هزاران امضا پای آن نشست و بعد از دو هفته مسئولین مرکزی تلویزیون مجبور شد اکبر رضائی را برکنار و ایوب نصیری را به سرپرستی رادیو و تلویزیون آذربایجان شرقی بگمارند با این توصیه که رادیو و تلویزیون آذربایجان شرقی باید فرهنگ اسلامی را نه تنها در منطقه، بلکه در قفقاز و کشورهای همسایه نیز گسترش دهد.
برکناری اکبر رضائی، یک پیروزی برای دوستداران فرهنگ و هنر آذربایجان است و برکنارکردن او دراثر فشارافکار عمومی عملی شده است و نشان میدهد که طومارهای آنلاین وقتی با هزاران هزار امضاء همراه شوند میتوانند نهادها و رسانههای انحصاری پر قدرت دولتی را به عقبنشینی وادار سازند. این شکل جدید از مبارزه مدنی به تدریج کارآیی خود را در مقابله با سانسور دولتی نشان میدهد.
تمرکز رهبران کشورهای ترک بر توسعه زبان ترکی، تاثیر خود را بر ترکهای ایران مخصوصا ترکان آذربایجان گذاشته است. علیرغم وجود اختناق فرهنگی سنگین در تبریز که توسط وزارت ارشاد اسلامی، اداره اطلاعات و اطلاعات سپاه اعمال میگردد، چاپ کتاب و آموزش داوطلبانه زبان ادبی ترکی بیشتر شده و نوشتن به زبان ترکی در فضای مجازی رایج گشته است. بیتوجه به تبلیغات رادیو و تلویزیونهای دولتی که در استانهای آذربایجان، نوعی زبان هیبریدی را ترویج میکنند که میتوان آن را «فارکی» نامید که از زبانهای فارسی و ترکی میباشد.
پیشرفت زبان ترکی در کشورهای ترکزبان و اتحاد این کشورها در راه پیشرفت و توسعه اقتصادی و فرهنگی نیز، بهطور مستقیم بر آذربایجانیها و همه ترکان در سراسر ایران تاثیرات انکار ناپذیر دارد. بهویژه وقتی پیشرفت همسایگان را با عقبماندگی همهجانبه ایران مقایسه میکنند، از حکومتی که بهنام اسلام بر ایران مسلط شده خشمگین میشوند و این باعث میگردد گسل بین مرکز و پیرامون هر روز عمیقتر شود.
«سازمان دولتهای ترک»
زمینه اتحاد کشورهای ترکزبان بلافاصله بعد از انحلال اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ و استقلال جمهوریهای آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، قزاقستان و قیرقیزستان بوجود آمد و دیپلماسی فشردهای بین این جمهوریها و جمهوری ترکیه فعال شد و اولین نشست رهبران کشورهای ترکزبان در سال ۱۹۹۲ در آنکارا تشکیل گردید.
در اکتبر ۲۰۰۹ با توافقنامه نخجوان توسط کشورهای جمهوری آذربایجان، جمهوری ترکیه، جمهوری قزاقستان و جمهوری قیرقیزستان «شورای همکاری کشورهای ترک زبان» ایجاد گردید. بعداز آن ازبکستان بهعنوان عضو دائم و در سال ۲۰۱۸ ترکمنستان عضو ناظر شورا شدند. در نشست هشتم شورا در ۱۲ نوامبر۲۰۲۱ شورای همکاری کشورهای ترک زبان، به «سازمان دولتهای ترک»(ترک دولتلر تشکیلاتی) تبدیل گردید. ترکمنستان، مجارستان، قبرس ترک و سازمان همکاریهای اقتصادی نیز بهعنوان ناظر در جلسات سازمان دولتهای ترک شرکت میکنند یعنی سازمان دولتهای ترک ۵ عضو رسمی و ۴ عضو ناظر دارد. همچنین تا به حال ۱۵ کشور دیگر نیز تقاضای عضویت دادهاند.
در هر نشست سازمان دولتهای ترک اقدامات جدید تصویب میشوند مثلا پرچم سازمان دولتهای ترک در نشست دوم (بیشکک ۲۰۲۲) تصویب شد؛ رنگ آبی روشن آن یادآور رنگ پرچم قزاقستان است، و نمادهای ستاره، ماه و خورشید از پرچم کشورهای عضو گرفته شدهاند.
اهداف سازمان دولتهای تُرک عبارتاند از:
- تقویت همکاری همهجانبه بین کشورهای عضو بر پایه تاریخ، زبان و فرهنگ مشترک.
- همکاری در زمینههای اقتصادی، آموزش، فناوری، حملونقل، گردشگری، بهداشت، جوانان، ورزش و غیره ...
- تأمین ثبات منطقهای، تقویت همبستگی سیاسی، تبادل فرهنگی و انسانی.
سند «چشم انداز جهان ترک ۲۰۴۰» تصویب شده است که استراتژی بلند مدت سازمان را تعیین میکند. سازمان دولتهای ترک با نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد، سازمان امنیت و همکاری اروپا و سازمان همکاری اسلامی، روابط نزدیک دارد.
طبیعی است که این اهداف بر جمهوری اسلامی ایران که هنوز در رویای شکست خورده، تاسیس امپراتوری شیعه در جهان است و ایران را در مقابل دنیا قرار داده و همچنین فدراسیون روسیه که با تلاشهای نافرجام برای بازسازی قدرت متلاشیشدهی اتحاد شوروی سابق مشغول است، خوشایند نمیباشند و این دو کشور بیم آن دارند که سازمان دولتهای ترک در روند تکاملی خود به یک نیروی تعیینکننده ترکی در اوراسیا تبدیل بشود و مانع دیکتاتوری سیاسی و فرهنگی آنان گردد. در مقابل آمریکا و کشورهای اروپائی، قدرتیابی یک بلوک ترکی بین چین و اروپا را با نگاه مثبت ارزیابی میکنند که میتواند درآینده مانع تسلط چین بر اروپا بشود.
ماشااله رزمی
۱۲ دسامبر ۲۰۲۵
نویسندگان: کریستیان اش، ماتیاس گِباوِر، کنستانتین فون هامرشتاین، جولیا آمالیا هایر، بریتا کولنبرویش، پاولآنتون کروگر، رِنه پیفستر، ماتیو فون روهر، فیدلیوس اشمید و میشائل وایس
گزارش اصلی اشپیگل، شماره ۵۱/۲۰۲۵ – ۱۱ دسامبر ۲۰۲۵
گاهی لحظاتی پیش میآید که اروپاییها ناچار میشوند درماندگی خود را بیپرده آشکار کنند. مانند اول دسامبر؛ زمانی که رهبران چند کشور عضو اتحادیهٔ اروپا در یک کنفرانس ویدئویی محرمانه گرد هم آمدند. فریدریش مِرتس، صدر اعظم آلمان، ولودیمر زلنسکی رئیسجمهور اوکراین، امانوئل مکرون رئیسجمهور فرانسه، اورسولا فوندرلاین رئیس کمیسیون اروپا و همچنان مته فردریکسن نخستوزیر دانمارک نیز حضور داشتند.
موضوع گفتوگو: وضعیت اوکراین؛ وضعیتی که از این بدتر نمیتوانست باشد. ارتش روسیه در حال پیشروی است، در حالی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و اطرافیانش در مذاکرات مستقیم با کرملین میکوشند زلنسکی را به پذیرش یک توافق صلح وادار کنند — آن هم بدون مشارکت اروپا.
فردریکسن خطاب به حاضران گفت: «اورسولا، بابت تمام زحماتت متشکرم.» اما واقعیت این است که هنوز هیچ تضمین امنیتی از سوی غرب برای اوکراین وجود ندارد. اگر واشنگتن و مسکو اوکراینیها را به مصالحهای مجبور کنند که نه کییف میپذیرد و نه اروپا، چه میشود؟ او پرسید: «برنامهٔ جایگزین ما چیست؟»
مکرون با لحنی موافق گفت: «سوال درستی است.»
اما متأسفانه تا امروز پاسخی برای این سؤال پیدا نشده است. صورتجلسهٔ این تماس، که بهدست اشپیگل رسیده، تصویری کمسابقه از میزان بیاعتمادی نسبت به واشنگتن و حیرانی عمیق رهبران اروپاست. جلوی دوربینها، رهبران اروپایی با انجام وظیفهٔ دیپلماتیک، تلاشهای میانجیگرانهٔ ترامپ را تحسین میکنند. مکرون هنگام دیدار با زلنسکی در اوایل دسامبر در پاریس گفت: «کارهایی را که دولت آمریکا به رهبری رئیسجمهور انجام داده، ارج مینهم.» اما وقتی دور از چشم رسانهها با یکدیگر صحبت میکنند، بیپرده میگویند که ترامپ و تیم او را نه متحد، بلکه رقیب میدانند — رقیبانی که به نظر میرسد نسبت به ولادیمیر پوتین همدلی بیشتری دارند تا نسبت به شرکای دیرین خود. مرتس در نشست گفت: «آنها با شما و با ما بازی میکنند.» منظور او اوکراینیها و رهبران اتحادیهٔ اروپا بودند.
اینگونه نیست که اروپاییها در ماههای اخیر دربارهٔ ماهیت دولت آمریکا دچار توهمی بوده باشند. از زمانی که در اواسط نوامبر پیشنویس یک طرح صلح برای اوکراین فاش شد — طرحی که بیشتر به فهرست خواستههای کرملین شباهت داشت — برای همگان روشن شد که موضع ترامپ کجاست. یکی از دیپلماتهای ارشد فرانسه که ماههاست در تلاش است یک «ائتلاف اروپاییِ مایل به کمک» برای جلوگیری از قطع حمایت از اوکراین تشکیل دهد، پس از این افشاگری آهی کشید و گفت: «ما تنها ماندهایم.»
با این حال، از آن زمان که ترامپ در چهارم دسامبر راهبرد امنیتی جدیدش را منتشر کرد، دیگر کاملاً روشن شد که سیاست او در قبال اوکراین چیزی فراتر از بیمیلی به خرج میلیاردها دلار در جنگی دوردست است. این سیاست برخاسته از یک مکتب فکری است که اساساً مشکلی ندارد اگر حاکمان زورگو به کشورهای همسایه تعرض کنند. در این سند ۳۳ صفحهای آمده است: «نفوذ فزایندهٔ کشورهای بزرگتر، ثروتمندتر و قدرتمندتر حقیقتی همیشگی در روابط بینالملل است.»
لحن این سند گویی نوید «تغییر رژیم» میدهد
این متن همچون زیربنای فکری سیاستی است که با همهٔ آنچه ایالات متحده در دهههای پس از جنگ جهانی دوم نمایندگی کرده، قطع رابطه میکند. ترامپ و حامیانش بارها این گسست را اعلام کرده بودند، اما این نخستین بار است که چنین دیدگاهی به عنوان سیاست رسمی دولت در سندی راهبردی و محوری ثبت میشود. این سند سرودی در ستایش خودمحوری ملی است و قطع امید از نهادهای بینالمللیای که آمریکا خود در بنیانگذاریشان نقش داشته است: سازمان ملل، بانک جهانی، ناتو — همهٔ اینها از نگاه دولت ترامپ نه نهادهایی برای صلح و رفاه، بلکه در بهترین یک تعهد دردسرساز هستند و در بدترین حالت انگلهایی در ساختار جهانی دولت-ملتهای مستقل.
در بخشی از سند با عنوان «برتری ملّتها» آمده است: «ایالات متحده منافع خود را در درجهٔ نخست قرار خواهد داد و دیگر کشورها را نیز تشویق میکند همین کار را انجام دهند.» از این منظر، حمایت غیرمستقیم سند از جنبشهای راستپوپولیستی در اروپا — که بنا بر دیدگاه دولت ترامپ «مایهٔ خوشبینی فراوان» هستند — چندان عجیب نیست.
لحن ترامپ در قبال اروپا میان دلسوزیِ ظاهری، تحقیر و دشمنی آشکار در نوسان است. رئیسجمهور آمریکا و اطرافیانش قارهٔ کهن را گاهی «ناکارآمد»، گاهی «در حال فروپاشی کامل» و حتی «تمامشده» توصیف میکنند. در بهترین حالت، اروپا یک موزهٔ روباز زیباست؛ جایی که مثلاً در ونیز، پسزمینهای رؤیایی برای عکسهای عروسی ابرثروتمندانی مانند جف بزوس، بنیانگذار آمازون، فراهم میکند. و در بدترین حالت، مکانی برای «نابودی»، که از دید آنها زیر سیل مهاجرت بیضابطه غرق شده است. ترامپ در سخنرانی سپتامبر خود در سازمان ملل گفت: «کشورهای شما دارند به جهنم میروند.»
دولت ترامپ گاهی این انتقادات را در پوشش «دلسوزی» مطرح میکند. در فصل مربوط به اروپا در سند امنیتی جدید — که عنوانش «تقویت عظمت اروپا» است — واشنگتن مدعی میشود میخواهد به اروپا کمک کند «مسیر خود را اصلاح کند». اما در عمل، معنای این حرف آن است که دولت آمریکا اکنون بهطور رسمی از نیروهای راستپوپولیست از استکهلم تا مادرید پشتیبانی میکند. در سند، این دخالت با عبارت «پرورش مقاومت» توجیه شده است؛ عبارتی که به طرز مشکوکی برای بسیاری از سیاستمداران اروپایی شبیه سیاست تغییر رژیم به نظر میرسد.
اروپاییها بیدرنگ علیه این «بیانیهٔ طلاق» اعتراض کردند — اما فعلاً کاری از پیش نمیبرند جز ابراز خشم. آنتونیو کوستا، رئیس شورای اروپا، گفت دخالت در زندگی سیاسی اروپا «غیرقابل قبول» است. مرتس، صدراعظم آلمان نیز گفت: «من هیچ ضرورتی نمیبینم که آمریکاییها بخواهند دموکراسی را در اروپا نجات دهند.»
مشکل اینجاست: اروپاییها همچنان به آمریکا وابستهاند — به تسلیحاتش، اطلاعات امنیتیاش، و چتر هستهایاش. ممکن است در برلین و پاریس از افرادی مثل پیت هگست — که اکنون خود را «وزیر جنگ» مینامد و در یک چت افشاشده به معاون رئیسجمهور، جیدی ونس، نوشته بود: «من کاملاً با شما در بیزاری از انگلی بودن اروپا موافقم. این رقتانگیز است.» — نفرت داشته باشند. اما تا زمانی که اروپا تصمیم نگیرد روی پای خود بایستد، در برابر چنین تحقیرهایی بیدفاع خواهد بود.
همزمان با انتشار سند امنیتی آمریکا، رابطهٔ میان بروکسل و مدیران بزرگ فناوری آمریکایی تیرهتر شده است. کمیسیون اروپا چند روز پیش جریمهای ۱۲۰ میلیون یورویی علیه پلتفرم X، متعلق به ایلان ماسک متحد ترامپ، وضع کرد. به باور بازرسان اروپایی، این پلتفرم با سازوکار «تیک آبی» کاربران را عمداً گمراه میکند. بسیاری از منتقدان بر این باورند که الگوریتمهای X صدای جریانهای پوپولیستی را تقویت کرده و به فروپاشی گفتوگوی مدنی دامن میزنند. ماسک در واکنش، سلسلهای از حملات تند علیه بروکسل منتشر کرد و از «سانسور» و «استبداد اتحادیهٔ اروپا» سخن گفت — لحنی که کاملاً با جهانبینی جنبش «آمریکا را دوباره عظمت بخشیم» سازگار است. تقارن این حملات با انتشار راهبرد امنیتی ترامپ، در چند پایتخت اروپایی ایجاد نگرانی کرد؛ بسیاری آن را نشانهای از همکاری تنگاتنگ کاخ سفید با غولهای فناوری سیلیکونولی میدانند.
در همین چارچوب بود که آخر هفته، شماری از مقامهای ارشد آمریکایی در X، ظاهراً بهصورت هماهنگ، به اروپا حمله کردند. کریستوفر لاندو، معاون وزیر خارجه، کنایه زد که اروپاییها باید تصمیم بگیرند که عضو ناتو میخواهند باشند یا عضو اتحادیهٔ اروپا. او نوشت: «نمیتوانیم وانمود کنیم شریکیم، در حالی که این کشورها اجازه میدهند بوروکراسی غیرمنتخب، غیردموکراتیک و غیرنمایندگی اتحادیهٔ اروپا در بروکسل، سیاستی در راستای خودکشی تمدنی را دنبال کند.» دیگر سیاستمداران آمریکایی نیز به خاطر جریمههای اعمالشده علیه X، اروپا را به «اقدامات تلافیجویانه» تهدید کردند.

با این همه، یک دیپلمات ارشد اروپایی در واشنگتن صادقانه اعتراف میکند که ضربالمثل مشهور «آمریکا نوآوری میکند، اروپا مقررات میگذارد» چندان بیراه نیست. به بیان دیگر: آمریکاییها خلق میکنند، اروپاییها محدود میکنند. رشد اقتصادی ایالات متحده نیز سالهاست بسیار بیشتر از اروپا بوده است. همین نکته توان اروپا برای ایستادگی در برابر واشنگتن را کاهش میدهد. از یک طرف همه میدانند ترامپ — درست مانند پوتین — اتحادیهٔ اروپا را دشمنی میبیند که باید با آن جنگید. از نگاه ترامپ، اتحادیهٔ اروپا نه پاسخی به جنگهای خونین قرن بیستم، بلکه انحرافی تاریخی است که با هستهٔ ملیگرایانهٔ جنبش MAGA در تضاد است. در سند راهبرد امنیت ملی آمده: «واحد بنیادی سیاست در جهان، دولت-ملت است و همواره چنین خواهد بود.»
آمریکاییها در محافل داخلی حتی تهدید کردهاند از ناتو خارج شوند
از طرف دیگر، اروپا هنوز جرئت ندارد از این وضعیت ناخوشایند نتیجهگیریهای ضروری را انجام دهد. در حالی که ماههاست لحن آمریکا نسبت به اروپا تندتر شده؛ نه فقط در اتحادیهٔ اروپا، بلکه در ناتو نیز. پیش از نشست اخیر در لاهه، مارک روته دبیرکل ناتو، تحت فشار آمریکاییها، اعضا را به سمت نظام جدید «تقسیم بار» سوق داد — نظامی که در واقع انتقال بار به سمت اروپاست.
تا امروز، ایالات متحده حدود نیمی از توان نظامی ناتو را تأمین میکند — از تانک گرفته تا جنگنده. نیم دیگر میان اروپاییها و کاناداییها تقسیم شده است. اما حالا دیگر سخن از «تقسیم بار» نیست، بلکه از «انتقال بار» سخن میگویند. یعنی اروپاییها باید گامبهگام مسئولیت کامل دفاع متعارف از قارهٔ خود را بر عهده بگیرند.
اروپاییها فعلاً وقتکشی میکنند و هنوز طرحی برای اجرای این مدل جدید ارائه ندادهاند. اما آمریکاییها کاملاً جدیاند. پنتاگون اعلام کرده که میخواهد در سال ۲۰۲۷ — یعنی تنها دو سال دیگر — اولین نتایج این انتقال بار را ببیند؛ در غیر این صورت، ایالات متحده از برنامهریزی مشترک دفاعی ناتو کنار خواهد کشید. این پیام در پایتختهای اروپا همانطور دریافت شد که قصد آن بود: بهعنوان یک تهدید. زیرا روشن است که پایان برنامهریزی مشترک دفاعی، پایان ناتو به شکل کنونیاش خواهد بود.
اما هیچجا بیاعتنایی آمریکا به اروپاییها مانند موضوع مذاکرات اوکراین آشکار نیست. این مذاکرات را نه مارکو روبیو، وزیر خارجه و مشاور امنیت ملی، هدایت میکند؛ بلکه استیو ویتکوف، فرستادهٔ ویژهٔ ترامپ و شریک قدیمی او در زمین گلف — که مانند خود ترامپ در بازار املاک نیویورک ثروتمند شده — و نیز جرد کوشنر، داماد رئیسجمهور، که حتی هیچ سمت رسمی در دولت ندارد.
وجه مشترک این دو نفر این باور است که میتوان روسها را با وعدهٔ کسبوکارهای پرسود به یک توافق کشاند. رئیسجمهور آمریکا در میانهٔ نوامبر گفت میان واشنگتن و مسکو «پتانسیل تجاری شگفتانگیزی» وجود دارد. طبق گزارش والاستریت ژورنال، مذاکرهکنندهٔ پوتین، کیریل دیمیترییف — بانکدار پیشین گلدمن ساکس — حتی به ویلای ویتکوف در میامی رفته و دربارهٔ پروژههای استخراج منابع در قطب شمال گفتوگو کرده است. او حتی پیشنهاد داده که به محض برقراری صلح در اوکراین، یک مأموریت مشترک به مریخ راهاندازی شود.
اما بسیاری شواهد نشان میدهد که روسها در حال ریشخند کردن آمریکاییها هستند. اگر پول دغدغهٔ اصلی پوتین بود، او هرگز جنگی پرهزینه و خونین را آغاز نمیکرد که اقتصاد روسیه را تقریباً از بازار غرب جدا کرده است. علاوه بر این، امیدهای اقتصادی نیز اغراقآمیز است. الکساندر گابویف، کارشناس روسیه در مرکز اوراسیاِ کارنگی برلین، میگوید: «حتی در بهترین دوران همکاری روسیه و آمریکا — سال ۲۰۱۱ — کل تجارت دوطرف فقط ۳۰ میلیارد دلار بود. در حالی که تجارت روسیه با چین در سال گذشته ۲۴۵ میلیارد دلار بوده است. اقتصادهای روسیه و آمریکا اصلاً مکمل یکدیگر نیستند.»
کاخ سفید هیچ قصدی ندارد اروپاییها را در جریان امور نگه دارد
پوتین نه با منطق تجارت، بلکه با منطق امپراتوری فکر میکند. تنها کسی در دولت آمریکا که این موضوع را درک کرده، مارکو روبیو، وزیر خارجه است؛ او ارتباط خود را با اروپاییها حفظ کرده است. اما مذاکره با پوتین را ویتکوف انجام میدهد — کسی که در مقام فرستادهٔ ویژه تاکنون شش بار به مسکو رفته و به شکل نمایشی روابط نزدیک با پوتین نشان میدهد. یک دیپلمات ارشد اروپایی در واشنگتن با آه میگوید: «دولت آمریکا روش خاص خودش را دارد.» دیگر «بدیهی» نیست که اروپا در مذاکرات سهیم باشد؛ دیگر هیچ چیز قابل اطمینان نیست.
و این تازه توصیفی ملایم از وضعیت است. در تماس محرمانهٔ اوایل دسامبر، رئیسجمهور فنلاند واقعیت را بهروشنی بیان کرد. طبق صورتجلسه، الکساندر استوب گفت: «در حال حاضر، ما بیرون ماندهایم؛ اما باید وارد شویم.»
اما چگونه؟
دستکم ویتکوف و کوشنر هیچ قصدی برای مشارکت دادن اروپا ندارند. پس از دیدارشان با پوتین در اوایل دسامبر در مسکو، بدون توقف در بروکسل مستقیماً به آمریکا بازگشتند. پاریس، لندن، برلین و دیگر پایتختهای اروپایی ناچار بودند به اطلاعاتی تکیه کنند که رستم عمروف، مشاور امنیت ملی زلنسکی، بعدها در اختیارشان گذاشت.
عمروف سپس به فلوریدا پرواز کرد تا با دو نمایندهٔ آمریکایی گفتوگو کند. وزارت خارجهٔ آمریکا هفتهٔ گذشته اعلام کرد که او و آندری گناتوف، رئیس ستاد کل اوکراین، دو روز در فلوریدا با ویتکوف و کوشنر در حال مذاکره بودهاند. روایت وزارت خارجه طوری بیان شده بود — و قطعاً هدف همین بود — که انگار در گفتوگوها «پیشرفت» حاصل شده است.
اما وزارت خارجهٔ آمریکا — که این بیانیه را منتشر کرد — تحت هدایت روبیو است؛ و او اصلاً در فلوریدا حضور نداشت. همان کسی که اروپاییها بیش از همه امید داشتند شرایط آنان را درک کند. روبیو از معدود افرادی در دایرهٔ ترامپ است که هنوز موضع سنتی جمهوریخواهان — یعنی انتقاد از روسیه — را نمایندگی میکند. اما اکنون بهنظر میرسد او نیز مانند کیت کلاگ، مذاکرهکنندهٔ سابق آمریکا در پروندهٔ اوکراین، به حاشیه رانده شده است.
پس از گفتوگوهای فلوریدا، آمریکاییها اعلام کردند که «چارچوب ترتیبات امنیتی» مورد توافق قرار گرفته است. وقتی آمریکاییها از «ترتیبات امنیتی» سخن میگویند، همهٔ چراغهای هشدار در اروپا روشن میشود. زیرا سؤال این است: چه کسی باید این تضمینها را ارائه کند جز خود اروپاییها؟
وقتی ترامپ پس از دیدار آگوست خود با پوتین در آلاسکا نخستینبار از این واژه استفاده کرد، مکرون در پاریس بهسرعت یک نشست اضطراری برگزار کرد. او به همراه کِیر استارمر، نخستوزیر بریتانیا، شروع به جمعآوری تعهداتی کرد برای اینکه کدام کشور حاضر است نیروی زمینی به اوکراین اعزام کند.
زمان به نفع پوتین میگذرد؛ او در جنگ اوکراین در موقعیتی راحت قرار دارد
این تلاشها بیمنطق هم نبود. اگر اروپاییها پیشقدم میشدند، شاید میتوانستند بر روند سیاسی اثر بگذارند. این نقشهٔ اولیه بود. اما آن زمان مرتس همراهی نکرد. او نمیخواست پیش از دستیابی به توافق صلحی کامل تعهدی بدهد. با این حال، مسکو از ابتدا یک «نه» قاطع اعلام کرد: هیچ نیروی ناتو، تحت هیچ پرچمی، وارد اوکراین نمیشود.
ترامپ نیز هیچ مخالفتی با این موضع نشان نداد. بار دیگر اروپاییها بین واشنگتن و کرملین گیر افتادند و تحقیر شدند. درست است که اکنون اروپاییها در نزدیکی پاریس یک ستاد فرماندهی نظامی تشکیل دادهاند — جایی که چند ده افسر از کشورهای «ائتلافِ مایل به کمک» در حال طراحی گزینههایی برای یک نیروی تثبیتکننده هستند — اما ترامپ ظاهراً توجهی به آن ندارد. افراد مورد اعتمادش، کوشنر و ویتکوف، پنهانی با روسها مذاکره میکنند. بدون اروپاییها، و حتی بدون اوکراینیها. تصویر کامل وضعیت تنها در واشنگتن و کرملین وجود دارد.

ترامپ بهشدت فشار میآورد که تا پیش از کریسمس به توافق صلح برسد — پس از آنکه زمانبندی اولیهٔ او برای شکرگزاری نوامبر واقعبینانه از کار درآمد. روشن نیست زلنسکی تا چه مدت میتواند در برابر این فشار مقاومت کند. روسیه اصرار دارد که اوکراین بهطور کامل از دونباس عقبنشینی کند — و با آن، بهترین مواضع نظامیاش را از دست بدهد. مسکو میخواهد از مسیر دیپلماتیک به چیزی برسد که چهار سال گذشته از مسیر نظامی نتوانسته به دست آورد. و ترامپ بهنظر میرسد این خواستهٔ روسیه را پذیرفته باشد.
اروپاییها تأکید دارند که دربارهٔ مسائل سرزمینی تنها زمانی میتوان تصمیم گرفت که پیشاپیش تضمینهای امنیتی معتبر و الزامآور وجود داشته باشد. نمیتوان بدون نظر اروپا دربارهٔ نقش ناتو، نظم امنیتی اروپا یا داراییهای دولتی روسیه که در اتحادیهٔ اروپا مسدود شده، تصمیم گرفت. گفته میشود روبیو در ژنو این موضوع را درک کرده است. اما آیا این درک در مورد ویتکوف و کوشنر هم صدق میکند؟ کسی در اروپا حاضر نیست روی آن شرط ببندد.
در حالی که ابزاری وجود دارد که باید کارساز باشد: بیش از ۲۰۰ میلیارد یورو دارایی دولتی روسیه که در اروپا نگهداری میشود. اگر بخش عمدهای از این پول از طریق یک وام جبرانی در اختیار اوکراین قرار گیرد، میتواند فشار سنگینی بر روسیه وارد کند. و نیاز مالی اوکراین برای چند سال تأمین خواهد شد. اما مشکل اینجاست: بلژیک — که بخش اعظم این داراییها در آن قرار دارد — بهشدت از آزادسازی این پولها خودداری میکند.
برندهٔ اصلی این شکاف فراآتلانتیک از همین حالا مشخص است: ولادیمیر پوتین. او اکنون در سطحی برابر با ترامپ مذاکره میکند — بدون مزاحمت اروپاییها. و لحن راهبرد امنیتی جدید آمریکا برای او بسیار آشناست. در این سند نهتنها با گسترش ناتو مخالفت میشود، بلکه بسیاری از عناصر جهانبینی کرملین نیز تکرار شده است. گابویف، کارشناس روسیه، میگوید: «اینکه روسیه در هیچجا دشمن معرفی نمیشود، یک انقلاب است.» حمله به اروپا، امید به پیروزی راستپوپولیستها، و تفکر حوزههای نفوذ — همه چیز میتوانست مستقیماً از پوتین آمده باشد.
برای رئیس کرملین، این یک رؤیای دیرینه است که اکنون به حقیقت میپیوندد. هدف او همیشه ایجاد شکاف میان اروپا و ایالات متحده بوده است. البته نقشهٔ اصلی او متفاوت بود: میخواست اروپا را به روسیه نزدیک کند و از این طریق از آمریکا دور سازد — اروپایی مستقلتر باید اروپایی متمایلتر به مسکو میبود. اما حالا در کاخ سفید رئیسجمهوری نشسته که مانند خود پوتین اروپا را رقیبی خطرناک میبیند.
نمونههایی از دیگر مناطق جهان وجود دارد که نشان میدهد چگونه میتوان در برابر ترامپ ایستادگی کرد
برای پوتین این موقعیت فوقالعاده راحت است. او مستقیماً با آمریکاییها دربارهٔ صلح مذاکره میکند و در عین حال هیچ عجلهای برای رسیدن به نتیجه ندارد. زمان به سود اوست. نیروهایش سریعتر از گذشته پیشروی میکنند؛ در نوامبر با تصرف ۵۰۵ کیلومتر مربع — دو برابر ماه پیش — پیشرفت قابل توجهی داشتند. در دونباس، اوکراین اکنون در آستانهٔ از دست دادن پوکروفسک است؛ بزرگترین شهری که از زمان عقبنشینی باخموت در مه ۲۰۲۳ از دست میدهد. برای مدت طولانی، بسیاری از خطوط نبرد در وضعیت بنبست بودند: روسها نیروی انسانی بیشتری داشتند و اوکراینیها در جنگ پهپادی مهارت بیشتری. اکنون که روسها از نظر فنی پیشرفتهتر شدهاند، شرایط در میدان تغییر کرده است. پوتین ممکن است موفقیتهای خود را بزرگنمایی کند؛ در گفتوگو با ویتکوف حتی مدعی محاصرهٔ گستردهٔ نیروهای اوکراینی شد — چیزی که هرگز رخ نداده. اما بدون تردید: پیشرویها ادامه دارد. به همین دلیل رئیس کرملین مشکلی ندارد که مذاکرات صلح را طولانی کند.
ترامپ گمان میکند پوتین مشتاق است دوباره تجارت با آمریکا را از سر بگیرد. اما در واقع، این مسکوست که از این مسئله بهره میبرد که ترامپ و ویتکوف تقریباً کاملاً در قالبهای تجاری فکر میکنند. پوتین با علاقه از درخواستهای ادعایی شرکتهای آمریکایی حرف میزند که گویا آمادهاند به محض امکان وارد بازار روسیه شوند. این همان طعمهای است که کرملین سالها با موفقیت در برابر اروپا — بهویژه آلمان — به کار گرفت. شعار «تغییر از طریق درهمتنیدگی» که متعلق به فرانکوالتر اشتاینمایر، وزیر خارجهٔ پیشین و رئیسجمهور کنونی آلمان بود، نماد همین رویکردی است که به طرز چشمگیری شکست خورد.
اروپا فقط زمانی میتواند دوام بیاورد که در برابر روسیه بایستد و خود را از آمریکا مستقلتر کند. ترامپ درست میگوید که اوکراین قادر به پیروزی نظامی بر روسیه نیست. اما تحمیل صلح به این کشور — صلحی که تنها به پوتین فرصت نفسگیری برای تجاوز بعدی به اروپا میدهد — بیمسئولیتی است. درست است که اعلام «مرگ مغزی» ناتو از سوی مکرون بیتدبیری بود، اما همینقدر هم سادهلوحانه است که تا وقتی ترامپ در کاخ سفید است به ناتو تکیه کنیم.
اتحادیهٔ اروپا ناتوان نیست، هرچند اکنون چنین به نظر میرسد. تنها کافی است بخواهد از قدرت خود استفاده کند. بیش از ۴۵۰ میلیون نفر در آن زندگی میکنند و با تولید ناخالص داخلی ۱۸ تریلیون یورو، همچنان دومین قدرت اقتصادی جهان پس از آمریکاست. اروپا پول و دانش فنی لازم برای ساخت پهپاد، تانک و جنگنده را دارد. نباید گذاشت این تلاشها قربانی خودخواهی دولتهای ملی شود — همانطور که پروژهٔ جنگندهٔ مشترک اروپایی (FCAS) اکنون به نمونهای از چگونگی انسداد متقابل اروپاییها بدل شده است.
از دیگر مناطق جهان مثالهایی وجود دارد که نشان میدهد چگونه میتوان در برابر ترامپ ایستادگی کرد. چین با محدود کردن صادرات عناصر نایاب و مسدود کردن واردات سویا از آمریکا به تعرفههای بسیار سنگین ترامپ پاسخ داد. در نهایت ترامپ عقبنشینی نسبی کرد، چون از فروپاشی صنعت داخلی و خشم کشاورزانش هراس داشت. دادگاهی در برزیل شبکهٔ اجتماعی X را موقتاً مسدود کرد زیرا پلتفرم به اندازهٔ کافی با اطلاعات نادرست مقابله نمیکرد. و از آنجا که بخش بزرگی از قهوهٔ مصرفی آمریکا از برزیل میآید، ترامپ نتوانست برای مدت طولانی تعرفهٔ ۵۰ درصدی علیه این کشور را حفظ کند — تعرفهای که برای حمایت از دوست سیاسیش، ژائیر بولسونارو، وضع شده بود. این کشورها از موضع قدرت عمل کردند. آنها میدانستند: ترامپ قدرت را محترم میشمارد و از چاپلوسی بیزار است.
دولتهای اروپایی این را در تئوری درک میکنند اما در عمل به کار نمیگیرند. آنها از بهکارگیری قدرت اقتصادی خود میترسند؛ از پذیرش مسئولیت امنیتی میترسند؛ و از همه بیشتر، از یک رویارویی آشکار با واشنگتن واهمه دارند.
اتحادیهٔ اروپا توانایی آن را دارد که شرکتهای بزرگ فناوری آمریکا را چنان تنظیمگری کند که دیگر ماشین تولید نفرت و ابزار سرقت مالکیت فکری نباشند. نه فیسبوک، نه X و نه OpenAI نمیتوانند از بازار اروپا چشمپوشی کنند. ترامپ و پوتین ممکن است خیال کنند میتوانند اروپا را تکهتکه کنند. اما حتی ویکتور اوربان، نخستوزیر مجارستان — که خود را متحد این دو نشان میدهد — نمیتواند از بازار واحد اروپا و میلیاردها یورویی که از بروکسل دریافت میکند، صرفنظر کند.
ترامپ تنها زمانی میتواند اروپا را تحقیر کند که اروپا خود را کوچک کند. این یکی از درسهای ماههای گذشته است. و در بلندمدت، آمریکا نیز بدون متحدان اروپایی نمیتواند جایگاه قدرت خود را حفظ کند. امیلی هاردینگ از اندیشکدهٔ CSIS واشنگتن میگوید: «رقیب اصلی آمریکا چین است و جاهطلبیهایش در آسیا. اروپا اگر قوی باشد، نظم جهانی را پایدار میکند و برای روسیه و چین بازدارنده است.»
نیویورکتایمز، ۱۱ دسامبر ۲۰۲۵
ترامپ علاقهای به جنگ سرد جدید ندارد؛ او یک جنگ تمدنی جدید میخواهد
هر چند سال یکبار یکی از قواعد اصلی روزنامهنگاری به من یادآوری میکند: هرگاه فیلهای در حال پرواز را دیدید، نخندید؛ یادداشت بردارید. زیرا اگر فیلها را در حال پرواز دیدید، اتفاق بسیار متفاوتی در حال رخ دادن است که شما آن را نمیفهمید، اما شما و خوانندگانتان باید آن را بفهمید.
این نکته را امروز بهمناسبت «راهبرد امنیت ملی» ۳۳ صفحهای دولت ترامپ که هفته گذشته منتشر شد، مطرح میکنم. بارها گفته شده که در زمانی که رقابت ژئوپلیتیکی ما با روسیه و چین بیش از هر دوره دیگری از زمان جنگ سرد تا امروز شدت گرفته ــ و مسکو و پکن هر روز بیش از پیش در برابر آمریکا بههم نزدیک میشوند ــ دکترین امنیت ملی ترامپ ۲۰۲۵ تقریباً هیچ اشارهای به این دو رقیب ژئوپلیتیکی نکرده است.
در حالی که این گزارش منافع آمریکا را در سراسر جهان بررسی میکند، آنچه بیش از همه مرا کنجکاو کرده، نحوه صحبت آن در مورد متحدان اروپایی ما و اتحادیه اروپا است. در این سند آمده است که اقدامات دموکراسیهای اروپایی همسو با ما، «آزادی سیاسی و حاکمیت ملی را تضعیف کرده، سیاستهای مهاجرتیای را دنبال میکنند که قاره را دگرگون و موجب تنش شده، آزادی بیان را سانسور و مخالفان سیاسی را سرکوب میکنند، نرخ زادوولد را به سقوط کشاندهاند و باعث از دست رفتن هویتهای ملی و اعتمادبهنفس شدهاند.»
در ادامه آمده است: «اگر روندهای کنونی ادامه یابد، ظرف ۲۰ سال یا کمتر، این قاره غیرقابلتشخیص خواهد شد.»
در واقع، این سند هشدار میدهد که اگر متحدان اروپایی ما احزاب «میهنپرست» و ملیگرای بیشتری را که متعهد به مهار مهاجرتاند بر سر کار نیاورند، اروپا با «محو تمدنی» روبهرو خواهد شد. آنچه بیان نشده اما بهصراحت القا میشود این است که ما شما را نه بر پایه کیفیت دموکراسیتان، بلکه بر پایه سختگیریتان در جلوگیری از جریان مهاجرت از کشورهای مسلمان به جنوب اروپا قضاوت خواهیم کرد.
این «فیل پرنده»ای است که هیچکس نباید نادیده بگیرد. این زبان، شبیه هیچیک از اسناد پیشین امنیت ملی آمریکا نیست و از نظر من یک حقیقت عمیق درباره دولت دوم ترامپ را آشکار میکند: اینکه این دولت بیش از آنکه برای مقابله با جنگ سرد جدید غرب به واشنگتن آمده باشد، برای جنگ داخلی سوم آمریکا آمده است.
بله، از نظر من ما وارد جنگ داخلی جدیدی شدهایم، جنگی بر سر مفهومی به نام «خانه».
نخست لازم است توقف کوتاهی بر مفهوم «خانه» داشته باشم. این روزها تمایلی وجود دارد که هر بحران را به شاخصههای خشک اقتصادی، مانورهای شطرنجگونه سیاسی یا نظامی، یا بیانیههای ایدئولوژیک تقلیل دهیم. البته همه اینها اهمیت دارند، اما هرچه بیشتر در عرصه روزنامهنگاری کار کردهام، بیشتر دریافتهام که بهترین نقطه شروع برای گشودن یک داستان، بهرهگیری از روانشناسی و انسانشناسی است. این حوزهها معمولاً بهتر میتوانند انرژیهای اولیه، اضطرابها و آرزوهایی را که سیاست داخلی ما ــ و ژئوپلیتیک جهانی ــ را به حرکت درمیآورند آشکار کنند، زیرا نه فقط آنچه مردم میگویند میخواهند، بلکه آنچه از آن میترسند و در خفا برایش دعا میکنند و چرایی آن را روشن میسازند.
من در دهه ۱۸۶۰ برای جنگ داخلی اول حضور نداشتم، و در جریان مبارزات حقوق مدنی دهه ۱۹۶۰ و ترور مارتین لوتر کینگ جونیور هنوز کودکی خردسال بودم. اما بهطور قطع امروز ناظر جنگ داخلی سوم آمریکا هستم. این جنگ نیز مانند دو مورد پیشین بر سر این پرسشهاست: «این کشور متعلق به چه کسانی است؟» و «چه کسی حق دارد در خانه ملی ما احساس تعلق کند؟» این جنگ داخلی تاکنون خشونت کمتری نسبت به دو جنگ اول داشته است ــ اما هنوز در آغاز راهیم.
انسانها نیاز ساختاری و پایدار به «خانه» دارند؛ نه فقط بهعنوان سرپناه فیزیکی، بلکه بهعنوان تکیهگاه روانی و قطبنمای اخلاقی. برای همین است که دوروتی در فیلم «جادوگر شهر اُز» (فیلم مورد علاقه من) کاملاً درست میگفت: «هیچجا خانه خود آدم نمیشود.» و هنگامی که مردم این احساس «خانه» را از دست میدهند ــ چه بر اثر جنگ، تغییرات سریع اقتصادی، تغییرات فرهنگی، دگرگونیهای جمعیتی، تغییرات اقلیمی یا فناوری ــ معمولاً تعادل خود را از دست میدهند. ممکن است حس کنند در گردبادی پرتاب شدهاند و با ناامیدی چیزی را میجویند که کافی است آنقدر ثابت باشد تا بتوانند به آن چنگ بزنند ــ و این «چیز» میتواند هر رهبری باشد که آنقدر قوی به نظر برسد که آنها را دوباره به آن مکان بهنام خانه وصل کند، حتی اگر آن رهبر دروغین باشد یا وعدهاش غیرواقعبینانه.
با این مقدمه، نمیتوانم به یاد بیاورم آخرین بار چه زمانی در چهار دهه گذشته در سفرهایم در آمریکا و جهان، تعداد بیشتری از مردم را دیدهام که همان پرسش را تکرار میکنند: «این کشور اصلاً متعلق به چه کسانی است؟» یا همانگونه که ایتامار بنگویر، وزیر راستگرای افراطی اسرائیل، در تبلیغات انتخاباتیاش در انتخابات ۲۰۲۲ اسرائیل بهزبان عبری میپرسید: «اینجا صاحبخانه کیست؟»
و این امر تصادفی نیست. امروز بیش از هر زمان در تاریخ ثبتشده، تعداد بیشتری از انسانها بیرون از کشور محل تولدشان زندگی میکنند. حدود ۳۰۴ میلیون مهاجر در جهان وجود دارد ــ برخی در جستوجوی کار، برخی در جستوجوی آموزش، برخی برای یافتن امنیت در برابر درگیریهای داخلی، و برخی نیز در حال گریز از خشکسالی، سیلابها و جنگلزدایی. در نیمکره خودمان، اداره گمرک و حفاظت مرزی آمریکا گزارش داده که شمار برخوردهای ثبتشده با مهاجران در مرز جنوبی ما در سال ۲۰۲۳ به بالاترین رقم تاریخی رسیده است؛ در حالی که برآوردهای مرکز پژوهشی پیو نشان میدهد جمعیت کلِ بیمدرک در آمریکا در همان سال به ۱۴ میلیون نفر رسیده و دورهای دهساله از ثبات نسبی را شکسته است.
اما مسئله فقط مهاجران نیست. جنگ داخلی سوم آمریکا در چندین جبهه در حال رخ دادن است. در یک جبهه، آمریکاییهای سفیدپوست، عمدتاً مسیحی، در برابر ظهور آمریکاییای ایستادگی میکنند که از دهه ۲۰۴۰ به بعد، بهطور قطعی اکثریتی غیرسفیدپوست خواهد داشت؛ امری ناشی از کاهش نرخ زادوولد در میان سفیدپوستان و رشد جمعیتهای لاتینتبار، آسیاییتبار و چندنژادی.
در جبههای دیگر، آمریکاییهای سیاهپوست همچنان در برابر کسانی میجنگند که میخواهند دیوارهای جدیدی ایجاد کنند تا آنها را از مکانی بهنام «خانه» دور نگه دارند. سپس، آمریکاییهایی از هر پیشینهای تلاش میکنند در میان جریانهای فرهنگیای که گویی هر هفته تغییر میکنند تعادل خود را حفظ کنند: انتظارات تازه درباره مسائلی چون هویت، سرویسهای بهداشتی، حتی نوع قلم نوشتاری، و نیز شیوهای که در فضای عمومی یکدیگر را بهرسمیت میشناسیم.
در جبههای دیگر، بادهای سهمگینِ تغییرات فناورانه ــ که اکنون با نیروی هوش مصنوعی به پیش رانده میشوند ــ با سرعتی از محیطهای کاری میگذرند که مردم فرصتِ استوار کردن جای پای خود را پیدا نمیکنند. و در جبهه پنجم، جوانان آمریکایی از هر نژاد و باور و رنگ پوست، برای خریدِ حتی خانهای کوچک ــ همان پناهگاه فیزیکی و روانی که ستون رؤیای آمریکایی بوده ــ تقلا میکنند.
بهگمان من امروز میلیونها آمریکایی هر صبح بیدار میشوند بدون آنکه مطمئن باشند «سناریوی اجتماعی»، «نردبان اقتصادی»، یا «هنجارهای فرهنگی» قابل اتکایی وجود دارد که بتوانند در خانه خود به آن عمل کنند. آنها از نظر روانی «بیخانمان» شدهاند.
وقتی دونالد ترامپ ساخت دیواری در مرز مکزیک را به نماد محوری نخستین کارزار انتخاباتی خود بدل کرد، بهطور غریزی واژهای را برگزید که برای میلیونها نفر کارکردی دوگانه داشت. «دیوار» هم به معنای مانعی فیزیکی در برابر مهاجرتِ کنترلنشده بود که گذار آمریکا به جامعهای با اکثریت اقلیتها را تسریع میکرد؛ و هم به معنای دیواری در برابر سرعت و گستره تغییر: گردبادهای فرهنگی، دیجیتال و نسلی که زندگی روزمره را دگرگون میکرد.
از نظر من این همان بستر عمیقی است که راهبرد امنیت ملی ترامپ بر آن بنا شده است. او علاقهای به بازآفرینی جنگ سرد برای دفاع از مرزهای دموکراسی ندارد. بهنظر من، او بهدنبال جنگی تمدنی است، جنگ بر سر اینکه «خانه» آمریکایی چیست و «خانه» اروپایی چیست؛ جنگی با محوریت نژاد و ایمان یهودی-مسیحی ــ و اینکه چه کسی در این جنگ متحد است و چه کسی نیست.
نویسنده اقتصادی، نوح اسمیت، این هفته در ساباستک خود استدلال کرد که این همان دلیل کلیدی است که جنبشِ ماگا (حامیان ترامپ) از اروپا فاصله گرفت و به روسیه ولادیمیر پوتین نزدیک شد ــ چون هواداران ترامپ پوتین را بیشتر مدافع ملیگرایی سفیدپوستِ مسیحی و ارزشهای سنتی میدانستند تا کشورهای عضو اتحادیه اروپا.
اسمیت نوشت که از نظر تاریخی، «در ذهن آمریکایی، اروپا آنسوی دریا جایی بود با همگونیِ دیرینه، جایی که جمعیت بومی سفیدپوست همیشه حضور داشت و همیشه نیز چنین میماند.» اما «در دهه ۲۰۱۰ برای آن دسته از آمریکاییها آشکار شد که این تصویر مقدس از اروپا دیگر دقیق نیست. با کاهش جمعیت فعال کاری، کشورهای اروپایی میلیونها پناهجوی مسلمان و مهاجرانی از خاورمیانه و آسیای مرکزی و جنوبی را پذیرفتند ــ بسیاری از آنها بهخوبی همتایان خود در آمریکا در جامعه ادغام نشدند. مردم جملاتی مانند این را میشنیدند: “پاریس دیگر پاریس نیست.”»
اسمیت افزود: امروز راستِ آمریکاییِ تحت رهبری ماگا «ذاتاً اهمیتی به دموکراسی، اتحاد، ناتو یا پروژه اروپایی نمیدهد. آنچه برایشان اهمیت دارد “تمدن غرب” است. مگر آنکه اروپا مهاجران مسلمان را بهطور گسترده اخراج کند و درباره میراث مسیحی خود سخن بگوید، حزب جمهوریخواه احتمالاً هیچ کمکی به اروپا در حل مشکلاتش نخواهد کرد.»
بهبیان دیگر، زمانی که حفاظت از «تمدن غرب» ــ با تمرکز بر نژاد و ایمان ــ به محور امنیت ملی آمریکا تبدیل شود، بزرگترین تهدید دیگر روسیه یا چین نیست، بلکه مهاجرتِ کنترلنشده به آمریکا و اروپای غربی است. و «حفاظت از فرهنگ آمریکا، “سلامت معنوی” و “خانوادههای سنتی” بهعنوان الزامات اصلی امنیت ملی چارچوببندی میشود»؛ همانگونه که تحلیلگر دفاعی ریک لندگراف در وبسایت دفاعی «وار آن د راکس» یادآور شده است.
بنابراین، سند استراتژی امنیت ملی ترامپ نه تصادفی است و نه حاصل کار چند ایدئولوگ ردهپایین. بلکه کلید درک انگیزههای واقعی این دولت، چه در داخل و چه در خارج از کشور، است.
پراجکت سندیکت
برگردان: آزاد و شریفزاده
۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
با نزدیک شدن به چهارمین سالگرد یورش روسیه به اوکراین، اتحادیۀ اروپا هنوز یکی از قدرتمندترین اقداماتی را که میتواند واقعاً در میدان نبرد اوکراین اثرگذار باشد انجام نداده است: استفاده از داراییهای مسدود شدۀ روسیه برای کمک به اوکراین در عقب نشینی ارتش روسیه. انجام این کار گام مهمی در جهت تضمین آیندهٔ اوکراین – و همچنین آیندهٔ اروپا – خواهد بود.
این هفته، امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، تأیید کرد که کشورهای اتحادیۀ اروپا در روزهای آینده راهحلی برای حمایت مالی از اوکراین را تعیین خواهند کرد. در حالی که روسیه همچنان زیرساختهای غیرنظامی اوکراین – خانهها، سامانههای تولید و توزیع برق، و سیستمهای گرمایشی و آبرسانی – را هدف قرار میدهد، نیاز به حمایت مالی از اوکراین بسیار شدید شده است. حتی اگر جنگ در سال ۲۰۲۶ پایان یابد، و بدون در نظر گرفتن هزینههای عظیم بازسازی که بسیار بیشتر از ۵۰۰ میلیارد دلار خواهد بود، به سبب تأثیرات جنگ بر اقتصادش، طی دو سال آینده ، اوکراین به حدود ۱۴۰ میلیارد دلار -علاوه بر سایر منابع مالی – نیاز خواهد داشت.
اوکراین همچنان با شجاعت مقاومت میکند و مهاجمِ بسیار بزرگ تر را عملاً در وضعیت بنبست نگه داشته است. تلفات روسیه (کشته و زخمی) از یک میلیون نفر فراتر رفته است. با این حال، از دست دادن این همه انسان ، دستاورد چندانی برای روسیه نداشته است – سرزمینها و جمعیتهای ویرانشده، مناطقی که بر اثر برخی از شدیدترین نبردها از زمان جنگ جهانی دوم به تلی از ویرانه تبدیل شده و اکنون پر از مین است. روسیه نتوانسته است هیچ یک از اهداف راهبردی اولیهاش را که با آغاز جنگ دنبال میکرد، محقق کند.
در فوریهٔ ۲۰۲۲، اندکی پس از یورش تمامعیار روسیه، ۳۰۰ میلیارد دلار از داراییهای بانک مرکزی روسیه (عمدتاً اوراق بهادار دارای بهره) در مؤسسات مالی غربی مسدود شد. در اکتبر ۲۰۲۴، کشورهای گروه هفت برنامهای با نام «تسریع فوقالعادهٔ درآمد» (ERA) Extraordinary Revenue Acceleration ا ایجاد کردند که در آن وامهایی به اوکراین از محل بهرهٔ همین داراییهای مسدودشدهٔ روسیه تأمین مالی میشد. در چارچوب برنامهٔ ERA تاکنون حدود ۳۰.۹ میلیارد یورو (۳۵.۷ میلیارد دلار) از مجموع بستهٔ وام ۴۵ میلیارد یورویی پرداخت شده است.
اما تکلیف داراییهای بنیادیای که در حوزههای قضایی اروپا مسدود شدهاند چه میشود؟ بسیاری از آنها سررسید شده و به صورت وجه نقد درآمدهاند؛ وجهی که «یوروکلیر» – مؤسسهٔ مالی بلژیکی که بخش عمدۀ این داراییها را در اختیار دارد – در حسابی نزد بانک مرکزی اروپا قرار داده است؛ حسابی که بهرهٔ بسیار اندکی دارد.
در یک نشست اخیر شورای اتحادیۀ اروپا دربارهٔ استفاده از این داراییها برای اعطای یک «وام غرامت» به اوکراین به مبلغ ۲۱۰ میلیارد یورو به بحث گذاشته شد، وامهایی که تنها در صورتی بازپرداخت میشوند که روسیه اوکراین را برای خساراتی که وارد کرده جبران کند. از نظر عملی، تنها تفاوت این خواهد بود که یوروکلیر وجه نقد را در اوراق قرضۀ با رتبه AAA کمیسیون سرمایهگذاری میکند، به جای سپردههای با رتبه AAA بانک مرکزی اروپا. روسیه در اصل میتواند پس از بازپرداخت به اوکراین مالکیت این داراییها را دوباره بازپس گیرد، و بنابراین وام غرامت موقتی و قابل بازگشت خواهد بود.
همانطور که پیشتر استدلال کردهایم، احتمال خطری وجود ندارد که این اقدام بهعنوان «مصادره» برداشت شود. هیچ یک از آثار منفیای که منتقدان مسدودسازی داراییها و برنامهٔ ERA پیشبینی کرده بودند، محقق نشد. یورو هنوز پس از دلار در رتبه دوم است و مؤسسات مالی اروپایی برای سرمایهگذاران سراسر جهان یک پناهگاه امن به شمار میروند. در حالی که روسیه جدیترین بحران امنیتی اروپا را از پایان جنگ جهانی دوم ایجاد کرده و قوانین و هنجارهای بینالمللی را زیر پا گذاشته است، داراییهای آن تحت حفاظت مؤسسات اروپایی قرار دارند.
اما در هر جهان عادلانهای، نمیتوان همزمان از دو سمت سود برد. نمیتوان اروپا را با اختلال در GPS، آتشسوزی، خرابکاری، جنگ سایبری و کمپینهای اطلاعات نادرست – همه تحت هدایت اطلاعات نظامی روسیه – مورد حمله قرار داد و همزمان از حمایت مؤسسات مالی و حقوقی اروپایی بهرهمند شد.
اگر زمانی برای اعمال فشار بر روسیه وجود داشته باشد، اکنون همان زمان است. با کاهش شدید درآمدهای نفت و گاز، روسیه بطور روزانه، در پرداخت هزینهٔ جنگ ویرانگر خود، دچار مشکل میشود. همزمان، هزینههای دفاعی افزایش یافته و تورم بالا مصرفکنندگان روس را بهشدت تحت فشار قرار خواهد داد.
در نتیجهٔ تحریمهای ثانویهٔ ایالات متحده، بزرگترین هلدینگ هندی ، واردات نفت روسیه را متوقف کرده است. چهار شرکت بزرگ نفتی دولتی چین نیز اعلام کردهاند که در کوتاه مدت از خرید نفت روسیه خودداری خواهند کرد. چین و هند با هم حدود ۸۵٪ از خریداران نفت روسیه را تشکیل میدهند و از دست دادن این بازارها تأثیر شدیدی بر تلاش جنگی روسیه خواهد داشت. بنابراین جای تعجب نیست که روسیه در تلاش است جنگ را با شرایطی بهنفع خود به پایان برساند.
برای تقسیم ریسک باقیماندهٔ وام غرامت، بارت دو وِوِر (Bart de Wever) ، نخستوزیر بلژیک، تضمینهایی از سایر کشورهای اتحادیهٔ اروپا خواسته است که بلژیک مسئول هیچ حکم موفق برای فدراسیون روسیه نخواهد بود. بنابراین، هر کشور عضو موظف است بخشی از وام را (بر اساس تولید ناخالص داخلی ملی) تضمین کند.
نگرانیهای دو وِوِر بیاساس است. با توجه به نقضهای جدی منشور سازمان ملل و وسعت جنایات جنگی روسیه، هیچ راهی برای داوری یا صدور حکمی به نفع روسیه وجود ندارد که بلژیک مجبور به بازپرداخت آن شود. این مسدودسازی به دلیل قوانین اتحادیهٔ اروپا انجام شد و شورای اروپا پیشتر در سال ۲۰۱۴، در پاسخ به اولین یورش روسیه به اوکراین و الحاق غیرقانونی کریمه، اجرای هرگونه حکم احتمالی را محدود کرده بود.
با این حال، اگر تضمینهای وام از سوی کشورهای عضو اتحادیهٔ اروپا برای رفع این مانع لازم باشد، باید به اندازهٔ مورد نیاز ارائه شود. از آنجایی که بلژیک در معرض خطر نیست، برای ارائهدهندگان تضمین نیز خطری وجود ندارد.علاوه بر این، کشورهای اروپایی باید پیمانهای سرمایهگذاری دوجانبهٔ خود با روسیه را پایان دهند – کاری که باید مدتها پیش انجام میشد. روسیه عملاً این کار را با تصاحب بسیاری از شرکتهای اروپایی انجام داده است.
همانطور که بسیاری از رهبران اروپایی اذعان دارند، اروپا (از جمله بریتانیا و نروژ) باید قادر باشد از خود دفاع کند. اعطای «وام غرامت» به اوکراین گامی قاطع در این مسیر است که اروپاییها میتوانند بدون دخالت آمریکا بردارند.
نادیده گرفتن این گزینه از نظر اخلاقی نادرست خواهد بود. روسیه مسئول کشتار و ویرانیهایی است که در اوکراین به بار آورده است. دادن وام غرامت بطور اندکی عدالت را ایجاد میکند، هرچند مبلغ آن تنها کسری ناچیزی از خسارات وارده به زیرساختهای فیزیکی روسیه را پوشش میدهد، چه برسد به آسیبی که به میلیونها اوکراینی وارد شده است. یک نسل کامل، این آسیب را تا پایان عمر با خود حمل خواهد کرد.
وام غرامت تنها مسئلهٔ عدالت نیست؛ مسئلهٔ بقاست. دفاع از اوکراین، دفاع از اروپا است. اروپا باید ترس خود از اعمال قدرت را کنار بگذارد اگر میخواهد در برابر تهدید روشن، حاضر و کشندهای که از مسکو سرچشمه میگیرد، مقاومت کند.
————————-
● جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۲۰۰۰–۱۹۹۷)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیسجمهور آمریکا، همرئیس پیشین کمیسیون سطحبالای قیمتگذاری کربن، و نویسنده اصلی گزارش ارزیابی اقلیمی IPCC در سال ۱۹۹۵ است. او همرئیس کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکتهای بینالمللی و نویسنده تازهترین کتاب خود با عنوان «راه آزادی: اقتصاد و جامعه خوب» (دبلیو. دبلیو. نورتون اند کمپانی، آلن لین، ۲۰۲۴) است
● اندرو کوسنکو استادیار اقتصاد در دانشکده مدیریت کالج ماریست است.
فارین افرز / ۱۰ دسامبر ۲۰۲۵
امروزه این نظر به یک باور عمومی تبدیل شده است که حملات اسرائیل و ایالات متحده به ایران در سال جاری، و در هم شکستن متحدان و نیروهای نیابتی تهران در غزه، لبنان و سوریه، نفوذ ایران در خاورمیانه را بهطور قاطع محدود کرده است. اما این دیدگاه، ماهیت آنچه «محور مقاومت» ایران خوانده میشود — و توان بالقوه تهران برای بازسازی آن — را نادرست درک میکند.
پس از تهاجم ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳، ایران از موج آشوب بهره گرفت و شبکهای ایدئولوژیک و فراملی از جوامع، دولتها و گروههای شیعه از ایران تا عراق، لبنان، یمن و سرزمینهای فلسطینی ایجاد کرد؛ چیزی که ملک عبدالله اردن با نگرانی از آن بهعنوان «هلال شیعی» یاد کرده بود. تا سال ۲۰۱۴، تحلیلگران بهطور معمول میگفتند که تهران چهار پایتخت عربی — بغداد، بیروت، دمشق و صنعا — را تحت نفوذ خود دارد.
از منظر نظامی، این محور اکنون درهمریخته به نظر میرسد. معماران ایرانی آن سالخورده شدهاند و شرکای عربیشان بر اثر حملات اسرائیل بهشدت ضربه خوردهاند. نزدیکی محتاطانه ایران و عربستان سعودی طی دو سال گذشته — رقابتی که پیشتر محرک اصلی تنشهای فرقهای در منطقه بود — نیز به این تصور دامن زده است که نبرد فرقهای در خاورمیانه به پایان رسیده است.
اما حتی اگر پرده بر روی «محور مقاومت» فرود آمده باشد، هویت سیاسی و مذهبی شیعی همچنان پابرجا است. هرچند شبکهٔ نیابتی ایران به تهران یاری داد تا نفوذی فراتر از اندازهٔ واقعی خود در جهان عرب اعمال کند، اما تابآوری این محور همچنین بر قدرت ماندگار ایمان، جامعه و پیوندهای خاندانی تکیه داشت. پرسش دربارهٔ آنکه چه آیندهای در انتظار جوامع شیعه منطقه است، اکنون بهشدت بر محاسبات کشورهای عربیِ خلیج فارس و ایالات متحده برای ایجاد ثبات در خاورمیانه پس از جنگ ویرانگر اسرائیل و حماس سایه انداخته است. بنابراین این میانجیان صلح باید توجه بسیار بیشتری معطوف کنند تا شیعیان منطقه — چه در داخل ایران و چه بیرون از آن — را در چشمانداز نظم منطقهای جدید لحاظ کنند.
طرح کنونی برای خلع سلاح حزبالله بدون پایان دادن به اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل — چه رسد به بازسازی مناطق شیعهنشین ویرانشدهٔ لبنان، جایگزینکردن خدماتی که شیعیان پیشتر از حزبالله دریافت میکردند، یا دادن نقش پررنگتر به شیعیان در سیاست ملی — عملاً به محرومسازی شیعیان میانجامد. اگر اسرائیل تهدید اخیر خود برای حمله به لبنان را عملی کند، این اقدام تهدیدی وجودی برای جامعه شیعی آن کشور خواهد بود و آنان را وارد میدان مقاومت خواهد کرد. و هنگامی که حکومت سنی در سوریه تثبیت شود و ارتش ایالات متحده فشار بیشتری بر شبهنظامیان شیعه در عراق وارد کند، این احساس «محاصره» میتواند بُعدی منطقهای پیدا کند. اگر شیعیان در تلاشهای دولتسازی و دیپلماسی کنار گذاشته شوند، احتمالاً بار دیگر به سیاستهای جمعی و فرقهای بهمثابه راهبردی برای بقا روی خواهند آورد — چیزی که میتواند بیثباتی گستردهتری ایجاد کند. افزون بر این، بدون آنکه ایران سهمی در نظم جدید داشته باشد، امکان مهار موفق آن وجود نخواهد داشت.
جهش ایمانی
اگرچه شیعیان تنها ۱۵ تا ۲۰ درصد از جمعیت مسلمانان جهان را تشکیل میدهند، اما حدود نیمی از جمعیت مسلمان خاورمیانه را شامل میشوند. شیعیان، اکثریت جمعیت بحرین، ایران و عراق و نزدیک به اکثریت در یمن هستند؛ و در لبنان بزرگترین جامعه دینی را تشکیل میدهند. بااینحال، در طول قرن بیستم سیمای منطقه عمدتاً سنی بود. انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ شُبحِ برآمدن قدرت شیعی — و در پی آن مقاومت سنی — را پدید آورد. تنشهای فرقهای، زیربنای جنگ فرسایشی ایران و عراق در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ بود، جنگی که پیوندهای فراملی کلیدی میان شیعیان ایجاد کرد: ابومهدی المهندس، که بعدها رهبر شبهنظامیان شیعه عراق شد، در جریان همین جنگ از عراق گریخت و در کنار همتایان ایرانی خود علیه صدام حسین جنگید.
این پیوندهای فراملی شیعه پس از سرنگونی دولت عراق توسط نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۰۳ بهطور چشمگیری گسترش یافت. سقوط رژیم بعث به احیای هویت دینی دامن زد؛ شمار بیشتری از شیعیان به زیارتگاههای مقدس در ایران، عراق و سوریه، و نیز به مراکز تاریخی آموزش دینی شیعه در نجف (جنوب بغداد) و قم (جنوب تهران) راه یافتند. نیروهای سیاسی و نظامی شیعه نیز برای پر کردن خلأ قدرت در عراق پدیدار شدند. در میانه دهه ۲۰۰۰، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران از متحدان عراقی خود مانند المهندس و همچنین از نیروهای حزبالله لبنان از جمله علی موسی دقدوق و عماد مغنیه کمک گرفت تا شبهنظامیان شیعه عراقی را که حاضر به خلع سلاح و پیوستن به روند انتقال سیاسی تحت رهبری آمریکا نبودند، سازماندهی کند.
هنگامی که خیزشهای عربی در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، نفوذ ایران و شیعیان در جهان عرب بیشازپیش گسترش یافت؛ زیرا جنگهای داخلی سوریه و یمن را دربر گرفت. این منازعات ناگزیر رنگوبوی فرقهای داشتند: حاکمان علوی سوریه تنها پیوندی کمرنگ با تشیع داشتند، اما تهدید اسلامگرایی سنی آنان را به متحدان نزدیک ایران و حزبالله تبدیل کرد. در سال ۲۰۱۳، ایران و حزبالله جنگجویان شیعهٔ افغان، عراقی و پاکستانی را سازماندهی کردند تا به ارتش بشار اسد، رئیسجمهور سوریه، در مقابله با اسلامگرایان سنی — که رقبای سنیِ منطقهای ایران از آنان حمایت میکردند — یاری رسانند. سال بعد، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بههمراه شبهنظامیان شیعه عراقی جنگی تمامعیار علیه «دولت اسلامی» (داعش) که رهبری آن در دست سنیها بود، آغاز کرد. قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه، این کارزار را هدایت میکرد و به چهرهای همهجا حاضر در میدانهای نبرد عراق و سوریه تبدیل شد. در همین حال، حوثیها در یمن — که به شاخه زیدیِ تشیع تعلق دارند — در به چالش کشیدن سنیهای یمن با ایران همداستان شدند.
مراجع عالی شیعه، شیعیان طبقهٔ متوسط در شهرهایی مانند بغداد و بیروت، و نخبگان شیعه که از خشونت فرقهای داعش بیم داشتند، همگی از جنگ با داعش حمایت کردند و آن را به یک نبرد فراگیر شیعی تبدیل کردند. در ژوئن ۲۰۱۴ — زمانی که داعش تا دروازههای بغداد پیش رفته بود — عالیترین مرجع شیعهٔ عراق، آیتالله العظمی علی سیستانی، که همواره با تلاشهای ایران برای کشاندن شیعیان سراسر منطقه به کارزارهای نظامی مخالفت کرده بود، حتی فتوایی صادر کرد که جوانان عراقی را به پیوستن به نیروهای مورد حمایت سلیمانی فرا میخواند.
پیروزیهای میدانی علیه داعش به تداوم حکومت شیعیان در عراق، تقویت نبرد حوثیها در یمن، و بقای رژیم بعثی سوریه کمک کرد. این پیروزیها همچنین باعث شد نبرد گروههای سنیِ حماس و جهاد اسلامی فلسطین علیه اسرائیل بهنوعی در چارچوب مبارزهٔ کلی «محور مقاومت» معنا پیدا کند. ایران که از این موفقیتها دلگرم شده بود، از محور مقاومت برای نمایش قدرت در سراسر مدیترانه و دریای سرخ بهره گرفت و آنچه «حلقهٔ آتش» پیرامون اسرائیل خوانده میشد ایجاد کرد.
ترکهای فزاینده
اما شکست قاطع داعش در سال ۲۰۱۹ زمینهٔ افول محور مقاومت را فراهم کرد. بسیج جوانان شیعه برای پیوستن به نیروهای ضد داعش به شدت کاهش یافت. مراجع برجستهٔ شیعه در منطقه، در همآمیختن دینداری با مشارکت در کارزارهای نظامی ایران را کمتر برمیتافتند. از جایگاه خود در شهر نجف، سیستانی آشکارا از کارزارهای محور فاصله گرفت و خشونت شبهنظامیان را محکوم کرد و استدلال نمود که تداوم قدرت شیعیان در عراق در گرو توانایی آنها در شکلدهی به دولت و سیاست کشور است.
شبهنظامیان شیعه در جریان نبرد با داعش، کنترل بخشهای وسیعی از خاک عراق را در دست گرفتند — فراتر از نفوذ ارتش و پلیس عراق در بسیاری از شهرها و حتی در بخشهایی از بغداد — و قدرت اقتصادی قابل توجهی مستقل از دولت مرکزی به دست آوردند. اما اعتبار آنان بهعنوان «نجاتدهندگان شیعه» و تضمینکنندگان ثبات عراق مخدوش شد؛ زیرا به رفتارهای خشونتآمیز روی آوردند و اعتراضات ضدفساد را سرکوب کردند. در سال ۲۰۲۰، یک حملهٔ هوایی آمریکا، سلیمانی و المهندس را کشت و ضربهای دیگر بر محور وارد شد. در سال ۲۰۲۱، احزاب سیاسی عراقی وابسته به ایران و شبهنظامیان مورد حمایت تهران تنها ۱۷ کرسی پارلمان را به دست آوردند؛ این رقم در سال ۲۰۱۸، ۴۸ کرسی بود.
حملهٔ حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در ابتدا نمایشی قدرتمند از توان محور مقاومت به نظر میرسید. اما در واقع، ضعفها و روند افول محور را آشکار و تسریع کرد. نیروهای شیعه در سراسر منطقه تلاش کردند در حمایت از حماس بسیج شوند. اما در نوامبر ۲۰۲۴، اسرائیل با تبدیل سامانههای ارتباطی خودِ حزبالله [پیجرها] به بمب — که به کشتهشدن ۴۲ نفر و زخمیشدن هزاران عضو و مسئول این گروه انجامید — و با ترور دهها فرمانده و رهبر کاریزماتیک آن، سید حسن نصرالله، در یک حملهٔ هوایی، حزبالله را عملاً در هم کوبید. یک ماه بعد، در سوریه، رژیم اسد در برابر پیشروی ارتش نیروهای سنیِ مورد حمایت ترکیه فروپاشید.
هنگامی که اسرائیل و آمریکا در ژوئن همان سال حملهٔ مستقیم و سنگین خود علیه ایران را آغاز کردند، نیروهای نیابتی شیعهٔ تهران برای دفاع از آن به پا نخاستند. ایران که ناچار شده بود تمام توجه خود را به داخل معطوف کند، سودی در فراخوانهای فراملی ندید و بهجای آن از مردم ایران خواست از میهن خود دفاع کنند. بهطور مشابه، متحدان شیعه در عراق و لبنان نیز از گفتمانی که بر هویت دینی فراملی استوار بود فاصله گرفتند و بیش از پیش به ملیگراییهای خود روی آوردند.
بهجای آنکه ایران متحدان منطقهای خود را هدایت کند، اکنون چنین به نظر میرسد که خود ایران در حال پیروی از مسیر آنان است. آنچه زمانی بهصورت یک شبکهٔ مرکز–پیرامون عمل میکرد، امروز بیشتر شبیه نوعی «فدراسیون» از گروههای همفکر شده است که اهداف مشترکی دارند اما مستقل عمل میکنند. در عراق، ایران مشوق آن است که نیروهای نیابتیاش لباس نظامی را با کتوشلوار سیاسی عوض کنند و وارد فرآیند سیاسی شوند. در لبنان، احتمال دارد حزبالله تحت فشار اسرائیل و ایالات متحده، برای جلوگیری از جنگ با اسرائیل و جلوگیری از جنگ داخلی با سایر گروههای لبنانی، به خلع سلاح تن دهد. تحولات داخلی ایران — از رشد ملیگرایی گرفته تا کاهش قیود مذهبی، بهویژه کاهش سختگیری در اجرای حجاب — نیز ادعای ایران مبنی بر رهبری معنوی فراملی را تضعیف کرده است.
رهبرانی که در برآمدن شیعیان نقش داشتند نیز در حال خروج از صحنهاند. فرماندهان و روحانیانی که در انقلاب ۱۹۷۹ ایران حضور داشتند (و از ترور جان بهدر بردهاند) اکنون سالخوردهاند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، ۸۶ ساله است. سیستانی — که نوعی احیای دینداری شیعی با محوریت شهرهای مقدس عراق را هدایت کرده بود — ۹۵ ساله و بیمار است. نجف و قم سالیان طولانی رقیب در حوزهٔ دانش دینی شیعه بودهاند، اما در دهههایی که ایران تمرکز خود را بر ساخت قدرت سیاسی و نظامی گذاشت، این نجف بود که بیش از قم (و تهران) به نماد مرجعیت دینی شیعه تبدیل شد. جانشین سیستانی در عراق — نه جانشین خامنهای در ایران — مسیر شیعیان را در امور ایمانی مشخص خواهد کرد.
اسرائیل خواهان فروپاشی شبکهٔ منطقهای ایران است و این هدف را با تشدید شکافها میان شیعیان دنبال میکند. به باور تلآویو، اگر دولتهای ضعیف اما مطیع که اقلیتهای خود — بهویژه شیعیان — را تحت فشار قرار میدهند یا تهدید میکنند در لبنان و سوریه بر سر کار آیند، انرژی شیعیان صرف کشمکشهای داخلی بر سر نفوذ و قلمرو خواهد شد، نه مبارزه با اسرائیل. اسرائیل، در جریان اشغال جنوب لبنان، بهطور مستمر اهداف شیعی را هدف قرار داده و دهها غیرنظامی و همچنین نیروهای حزبالله را کشته است. همچنین تلاشهای آن برای جلوگیری از بازیابی قدرت دولت مرکزی در سوریه، اقلیتهای این کشور را در مسیر تقابل با حکومت مرکزی قرار میدهد.
خطرهای پنهان
با این حال افول قدرت نظامی شیعیان در سراسر خاورمیانه به این معنا نیست که هویت مذهبی آنان یا احساس تعلق به یک جامعهٔ ایمانی فراملی تضعیف شده است. شمار شیعیانی که به شهرهای مقدس عراق سفر زیارتی میکنند، هر ساله — حتی با وجود شکستهای سیاسی و نظامی — روبهافزایش است. در ماه اوت، مراسم سالانهٔ بزرگداشت شهادت سومین امام شیعه، حدود ۲۱ میلیون زائر را به شهر کربلای عراق کشاند.
درحالیکه ایران دچار ضعف شده و فشارها بر شبهنظامیان شیعه برای خلع سلاح افزایش مییابد، شیعیان نگران آیندهای سرشار از حاشیهنشینی و خشونتاند. سوریه — که زمانی ستون اصلی محور مقاومت بود — اکنون توسط بازماندگان داعش و سایر گروههای تندرو سنی که در جریان جنگ داخلی سوریه علیه حزبالله جنگیده بودند، اداره میشود. رژیم جدید دمشق از سوی قدرتهای اصلی سنی منطقه، یعنی ترکیه و عربستان سعودی، حمایت میشود و بهدنبال رسیدن به توافقی با اسرائیل است. در همین حال، شیعیان لبنان و عراق بیم دارند که دمشق از سنیها در کشورهای آنان حمایت کند و توازن قدرت را به زیان آنان تغییر دهد.
در معرض تهدید و زیر فشار، شیعیان ممکن است بیشازپیش به هویت جمعی و فرقهای خود پناه ببرند. دروزیها و علویان سوریه همین حالا نیز مقاومت در برابر اقتدار دمشق را آغاز کردهاند. برای جلوگیری از آغاز جنگهای داخلی جدید، فروپاشی دولتها و رشد دوبارهٔ افراطگرایی — به بیان دیگر، همان شرایطی که در وهلهٔ اول به ایران امکان داد محور مقاومت را بنا کند — تلاشهای دولتسازی در لبنان و سوریه باید بر تضمین حقوق برابر برای همهٔ جوامع متمرکز شود. اگر بیروت و دمشق اقلیتها را کنار بگذارند، شیعیان حاشیهنشین بار دیگر به ایران روی خواهند آورد؛ و به محض آغاز درگیری، کمک ایران در زمینهٔ آموزش، تسلیحات و تأمین مالی نیز در پی خواهد آمد.
در عراق، جایی که همچنان فرآیند حساس تشکیل دولت و چانهزنیهای درونشیعی ادامه دارد، لازم است رهبری میانهرو شیعیان تقویت شود. این امر مستلزم اصلاحات قانون اساسی برای از میان بردن شبکههای حامیپروری شبهنظامیانی است که به سیاستمدار تبدیل شدهاند (و همچنان از سهمیههایی در پارلمان و شوراهای استانی برخوردارند). سیاست اخیر ایالات متحده فشار سنگینی بر دولت عراق وارد کرده تا از ایران فاصله بگیرد. واشنگتن باید از مجبور کردن بغداد به انتخابی اینچنین دوگانه پرهیز کند؛ زیرا چنین فشاری میتواند جایگاه رهبران شیعهٔ میانهرو را تضعیف کند و تلاشهای آنها برای مهار نفوذ مخرب شبهنظامیان-سیاستمداران و دور نگهداشتن عراق از درگیری ایران و اسرائیل را خنثی سازد.
در سراسر منطقه، جلوگیری از بازگشت به خشونت در گرو آن است که شیعیان برای خود آیندهای سیاسی در کشورهایشان ببینند — نقشی ملی که جایگزین پایبندی به یک ایدئولوژی فراملی شود — و همچنین فرصتهای اقتصادیای که آنان را از وابستگی به رانت و حمایت گروههای شبهنظامی بینیاز کند. در لبنان، برای نمونه، صرفاً خلع سلاح و انحلال حزبالله به ثبات نمیانجامد. این سازمان دههها همچون یک «دولت» برای جامعه شیعه عمل میکرد و امنیت، اشتغال و خدمات اجتماعی ارائه میداد؛ اکنون که نقش آن کاهش یافته، باید مسیرهای دیگری برای مشارکت شیعیان در سیاست و اقتصاد کشور گشوده شود.
دولتهای لبنان، سوریه و عراق — با کمک ایالات متحده و همسایگان عرب — باید برای شیعیان مشاغل طبقهٔ متوسط در بخش خصوصی ایجاد کنند تا وابستگی آنان به استخدام در بخش دولتی، که تحت نفوذ شبهنظامیان است، کاهش یابد. در لبنان و عراق طبقهٔ متوسط شیعهای وجود دارد که برای بهرهبرداری از فرصتهای اقتصادیای که ایالات متحده و متحدان خلیجیاش پس از پایان عملیات نظامی اسرائیل در نظر دارند، آماده است. بدون امکان مشارکت اقتصادی، جوانان ممکن است دوباره به سوی گروههای شبهنظامی کشیده شوند.
هنگامی که عربستان سعودی و دیگر کشورهای خلیج فارس برای ایجاد دولتهای نیرومند و متمرکز در لبنان و سوریه سرمایهگذاری میکنند — دولتهایی که بتوانند در برابر نفوذ ایران مقاومت کنند — نباید اجازه دهند این تلاشها روند عادیسازی روابط با ایران را مختل کند. عادیسازی روابط به ثبات خلیج فارس کمک کرده، درحالیکه باقی خاورمیانه درگیر جنگ بوده است. برای تداوم این ثبات، کشورهای عرب باید برنامههای دولتسازی را با چشمانداز اقتصادیای پیوند دهند که برای مناطق شیعهنشین لبنان و عراق نیز آیندهای فراهم کند. عربستان سعودی و امارات متحده عربی باید اطمینان یابند که آتشبسهای فعلی با حوثیها برقرار بماند و پیشرفت دیپلماتیک بهسوی پایان دائمی جنگ داخلی یمن ادامه پیدا کند. برای جلوگیری از بازخیز ایران بهعنوان یک بازیگر مخرب منطقهای، باید ذهنیت «وابستگی همهٔ شیعیان منطقه به ایران» کنار گذاشته شود و با آنان بهعنوان شهروندان برابر برخورد شود.
بازسازی نیازمند آشتی است
اگر ایالات متحده میخواهد به درگیریها در خاورمیانه پایان دهد و شاهد شکوفایی عراق مستقل از کنترل ایران باشد، باید گروههای شیعه را در نظم ملی و منطقهای مورد نظر خود جای دهد. در لبنان، این به معنای پیوند زدن فرآیند خلع سلاح حزبالله با برنامهای روشن برای بازسازی مناطق شیعهنشین و مشارکت سیاسی شیعیان است. ایالات متحده همچنین باید از هیچ تلاشی برای حفظ آتشبس میان حزبالله و اسرائیل دریغ نکند؛ زیرا شیعیان لبنان بیتردید در برابر حمله و اشغال اسرائیل مقاومت خواهند کرد، همانگونه که میان سالهای ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ چنین کردند. احیای مقاومت میتواند بار دیگر جان تازهای به آنچه از محور مقاومت باقی مانده، بدمد.
واشنگتن باید تلاشهای کشورهای عرب برای عادیسازی روابط با ایران را تقویت کند؛ و این امر مستلزم گفتوگوی مستقیم با تهران است. برخلاف آنچه رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، گمان میکند، ایران پس از جنگ ۱۲ روزهٔ ژوئن خود را شکستخورده نمیبیند. تهران بر این باور است که موشکهایی که به اسرائیل شلیک کرد، آسیب کافی وارد آورده تا اسرائیل و ایالات متحده را از آغاز دور جدید درگیری بازدارد. افزون بر این، اکنون روشن است که این حملات توانسته است جلوگیری کند، اما نتوانسته توان هستهای و جاهطلبیهای ایران را بهطور کامل نابود سازد.
ثبات منطقه به تعامل دیپلماتیک و اقتصادی ایران با جهان عرب وابسته است، اما کشورهای عربی نسبت به اعطای نقشی منطقهای بزرگتر به تهرانِ در آستانهٔ هستهای شدن محتاطاند. بازگشایی روابط دیپلماتیک با بحرین یا گسترش همکاری اقتصادی با سایر کشورهای خلیج فارس منوط به پیشرفت ایران در مذاکرات هستهای است. بنابراین، دیر یا زود، واشنگتن باید بار دیگر تمرکز خود را بر مذاکرهٔ یک توافق هستهای با تهران قرار دهد.
شکافافکنی در شام (لبنان، سوریه و پیرامون آن) به ثبات خاورمیانه نخواهد انجامید. جوامع شیعهای که زمانی ستون محور مقاومت بودند باید در زندگی سیاسی و اجتماعی منطقه ادغام شوند. و ایران باید دریابد که میتواند از تعامل دیپلماتیک و اقتصادی، سودی بسیار بیشتر از بازگشت به تلاشهای نظامیِ مخرب به دست آورد. گروههای شیعه تضعیف شدهاند، اما تلاش برای مهار آنها از طریق حذف سیاسی، آنان را به طعمهای برای تلاشهای آتی ایران جهت بازسازی شبکهٔ نیابتی خود تبدیل خواهد کرد — و هر چشمانداز گستردهتری از صلح منطقهای را در معرض خطر قرار خواهد داد.
مطالبی از چپ و راست دریافت میکنم که نشان میدهد حمله احتمالی آینده امریکا و اسرائیل دارای تبعات و نتایج اسفباری میباشد که متفاوت با جنگ ۱۲ روزه خواهد بود. البته در جنگل اخبار و شایعات غیرواقعی، آسان نخواهد بود واقعی از غیرواقعی را از هم تمیز دهیم. ولی فراموش هم نباید کرد، در دنیائی که در صحنه سیاسی بینالمللی، سه دیوانه (ترامپ، پوتین و نتانیاهو) بدون کوچکترین آشنائی با آرمانهایی مانند انسانیت، آزادی و حقوق بشر ، بازیگران اصلی میباشند، عجیب نخواهد بود چنانچه وقایعی را که ما غیرمنطقی و غیرعملی مینامیم، صورت عمل به خود بگیرند.
حالا چنانچه در این شرایط نامعلوم و گاهی خطرناک، حکومتی در ایران حاکم بود که قادر به حفظ مناقع ملی میبود، اقلا جای نگرانی کمتری وجود میداشت. بد نیست محض نمونه به سخنان اخیر یکی از نمایندگان تندرو در مجلس شورای اسلامی توجه کنید که میگوید “جنگ بعدی با اسرائیل جنگ دوم نیست، بلکه جنگ آخر است” یعنی به عبارت دیگر یا اسرائیل نابود میشود یا جمهوری اسلامی. این مردک که لقب نماینده مجلس شورای اسلامی را هم یدک میکشد، مثل این که در طویله به دنیا آمده، کور و کر است، نمیبیند که زنش آب برای غذا پزی ندارد، مصرف آب و برق نوبتی شده و زحمتکشان کم در آمد کشورمان باید حسرت یک وعده غذا با گوشت را برای خودش و خانوادهاش به گور ببرد و خوشحال است چنانچه قادر باشد با نان و پنیر به خانه بیاید. آنوقت در این کشور هرت، این ادم به خودش اجازه میدهد ادعا کند که در جنگ آینده یا ایران و یا اسرائیل نابود میشوند.
حالا در کنار این هارت و پورتهای توخالی و در عین حال خطرناک، به گفتههای یک افسر باز نشسته ارتش افغانستان نیز توجه کنید که در کانال “کیان ملی” تلویزیون افغانستان ادعا میکند: ” قرار است در حمله آینده به ایران، قوای طالبان به عنوان نیروی پیاده نظام آمریکا، استانهای شرقی ایران را اشغال کند و این اشغال تا زمانی که رژیم ایران خواستههای اسرائیل و آمریکا را بر آورده نکند ادامه خواهد داشت”. حالا شخصا وقتی گفتههای این افسر بازنشسته افغانی را زیر ذره بین میگذارم نمیتوانم به راحتی این ادعای بدون مستند او را قبول کنم. در دورانی که جنگها یا در هوا و یا دریا انجام میگیرد از “پیاده نظام” نام بردن، قدری مضحک به نظر میرسد ولی از سوی دیگر چون، نه آمریکا و نه اسرائیل مایل به پیاده کردن نیروی جنگی در سرزمینی دور از سر زمین خود نمیباشند، میتواند این امکان هم وجود داشته باشد که آمریکا این مهم را به عهده طالبان میگذارد که سربازهای خودش را به کشتن ندهد.
ما فرض را بر این میگذاریم که این ادعا صحت داشته باشد. نکته مجهول در ادعای این افسر باز نشسته، همان سطر آخر است که میگوید “این اشغال تا زمانی که رژیم ایران خواستههای اسرائیل و آمریکا را برآورده نکند ادامه خواهد داشت”. ما فقط میتوانیم خواستههای این دو دیوانه، از رژیم حاکم بر ایران را حدس بزنیم. بسیار خوشبینانه است چنانچه تصور کنیم خواستههای دو متجاوز از رژیم حاکم، استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ایران باشد.
رفتار غیر مسئولانه ترامپ با همپیمانهای خود در ناتو و اتحادیه اروپا در رابطه با روسیه و اوکراین از یک سو، و از سوی دیگر، با خاک یکسان کردن سراسر غزه، در حالی که حماس هنوز به اعدام مخالفینش در غزه ادامه میدهد، نشاندهنده این واقعیت است که دل بستن به خارج کشور، یعنی تبدیل شدن به عروسک چوبی که شعبدهباز از پشت پرده به میل خود عروسک را به رقص وامیدارد. سرنوشت به اصطلاح “صلحی” را که ترامپ، پوتین و نتانیاهو با ساز و دهل اعلام نمودند، هم در اوکرائین و هم در غزه شاهدیم. این باید درس عبرتی برای شخصیتها و فعالان خارج کشور باشد که علنا مشوق آمریکا و بخصوص اسرائیل برای حمله به ایران میباشند.
ما خود شاهد هستیم این سه دیوانه چطور دنیا را به لبه پرتگاه میبرند. پوتین از یکسو مشغول مغازله با دیوانه دیگر (ترامپ) بر سر اوکرائین میباشد، در حالی که به دنیا بشارت قراداد صلح قریبالوقوع میدهند و از سوی دیگر پوتین اعلام میکند، هرگز تمایلی به ترک سرزمینهای اشغالشده اوکرائین را ندارد، ما هم هر روز شاهد حملات هوائی روسیه به خانه و زندگی اهالی نگونبخت اوکرائین میباشیم و ترامپ (مدعی شایسته بودن عنوان قهرمان صلح!!) در گوشه دیگر دنیا، مشغول آغاز ماجرای خطرناک دیگری با ونزوئلا میباشد.
تنها نور امید ضعیفی که در ته تونل به چشم میخورد موضعگیری شجاعانه (و در عین حال غیر منتظره) لاریجانی میباشد که وقتی خامنهای اعلام میکند علاقهای به مذاکره با آمریکا ندارد، لاریجانی اعلام میکند هنوز شانس و امکان مذا کره با آمریکا وجود دارد و نیز موضعگیریهای علنی و شجاعانه حسن روحانی در برابر خامنهای که، امید به نور ته تونل را قدری قویتر میکند.
دوباره تکرار میکنم، صحنه میانی سیاسی داخل کشور در انتظار اجماع جمعی شخصیتهای مدنی، سیاسی و اصلاح طلب به اضافه تشکلهای صنفی، جبهه ملی و جبهه اصلاحات میباشد. دور و بر خامنهای در حال خالیشدن است، صدای روحانیت معترض رساتر شده. اجازه ندهیم “سه دیوانه” با سرنوشت ما بازی کنند. درون کشور باید تبدیل به نیرویی گردد که اجازه ندهد، ارتجاع دوباره در زمینهای حجاب و فیلترینگ نقش غالب را بازی کند. به میدان آمدن فعال و سازمانیافته جبهه متشکل مدنی، سیاسی، ملی و اصلاحات داخل کشور، در عینحال میتواند اخطاری به سه دیوانه باشد که از این سو راهی برای آنها نیست.
داریوش مجلسی، دسامبر ۲۰۲۵
■ خلاصهٔ کوتاه درباره خطر اشغال بخشهایی از ایران در صورت وقوع جنگ گفته اخیر یک نماینده مجلس درباره «جنگ آخر» بیشتر فضاسازی سیاسی است تا تحلیل واقعی. سناریوی اشغال بخشهایی از ایران توسط طالبان، گروههای کرد معارض یا جمهوری آذربایجان از نظر عملیاتی، سیاسی و میدانی بسیار بعید است.
سه دلیل اصلی:
۱. ایران از نظر نظامی و جغرافیایی قابل اشغال نیست. ورود چند گروه پراکنده نمیتواند به اشغال پایدار منجر شود.
۲. آمریکا و اسرائیل استراتژی اشغال زمینی ایران را ندارند. تجربه عراق و افغانستان نشان داده ورود به جنگ زمینی علیه کشور بزرگ و کوهستانی مانند ایران غیرممکن و پرهزینه است.
۳. طالبان و کردهای عراق توان و انگیزه چنین عملیات بزرگی را ندارند. طالبان درگیر بحران داخلی است و کردهای عراق تحت کنترل آمریکا و بغداد اجازه ورود به جنگ علیه ایران را نخواهند داشت.
جمعبندی:
این نوع سناریوها بیشتر جنگ روانی است و احتمال وقوع آن بسیار کم است؛ اما تنشهای منطقهای واقعی است و نیاز به عقلانیت، پرهیز از ماجراجویی و دیپلماسی فعال دارد.
خسرو نامور، بندر انزلی
■ دور از دسترس نیست که طالبانیان به ایران یورش بیاورند بویژه اینکه استان سیستان و بلوچستان در کشور حنفی مذهب هستند و مانند آنها. و چون در ۴۷ سال گذشته ستم و نابرابری اجتماعی در جامعه سنی ایران بیداد میکند و هنوز کشتار سه سال پیش مردم در زاهدان و چاه بهار فراموش نشده و هیچ احقاق حقی با همه تلاشهای مولوی عبدالحمید به آنها داده نشده است. این گفته این فرمانده ارتش افغانستان بیمورد نیست.و ضمنا آمریکا هم از برگ برنده در منطقه برای کنترل زمینی هر دو کشور استفاده میبرد.
با تشکر از مقاله در خور تفکر شما / طلایی
■ آقای مجلسی عزیز. در مقاله شما نکته جالبی بود که دوست داشتم آن را مطرح کنم. اما عنوان “سه دیوانه”، و کنار هم قرار دادن پوتین و ترامپ، هضمش برایم دشوار بود. و اما نکته جالب این بود که شما جهت مثبت و امیدبخشی در موضعگیری حسن روحانی و لاریجانی دیدهاید. آیا این دو نفر تعبیر و تفسیر جدیدی از اسلام دارند؟ و آن را اعلام نمودهاند؟
توضیح: من (چه بسا مثل شما) معتقدم که تنها اسلام میانهرو میتواند اسلام افراطی را مهار کند. اما این اسلام میانهرو باید تعبیر و تفسیری از اسلام ارائه دهد که با حقوق بشر و دمکراسی سازگار باشد. آیا این دو نفر که ذکر نمودید چنین خوانشی از اسلام ارائه میدهند؟ بدون یک پشتوانه فکری قوی که بتواند تز “ولایت مطلقه فقیه” را به حاشیه براند، و به جای آن رأی مردم را ملاک قرار دهد، اسلام میانهرو شانسی ندارد.
رضا قنبری. آلمان
■ چه اوضاع و احوالی ست که راهبردهای به اصطلاح اپوزیسیون شده: از جبهه پایداری تا پادشاهیخواهان، از لشکر پاسداران انقلاب اسلامی تا سلطنت، از جریان دزدان موتلفه تا فرقه مجاهدین خلق و حالا هم لاریجانی تو دهنی خورده در لبنان و طرفدار حزب الله و گروههای نیابتی با روحانی شیاد. فقط مانده آقا مجتبی و پدرش که وارد اپوزیسیون شوند. اصلا معلوم نیست این ها چه چیزی را میخواهند عوض کنند. آقای تاجزاده که میفرمایند: “آیا امکان دستیابی به توسعه و دمکراسی در ایران کنونی با یک رژیم اقتدارگرای تضعیف شده بیشتر است یا با سرنگونی خشونتبار آن؟” انگار راه حل دیگری نیست ولی کمی پایین تر ذکر میکنند: ” اکنون هم مردم میتوانند با همان سیاق، یعنی با مقاومت مدنی و با کمترین تلفات و ضایعات و بیشترین ابتکارات و صدالبته با پایداری، «اسلام آمرانه» و «ولایت زوری» را از میدان به در کنند، حکومت روحانیون را برچینند و به نظام ولایت فقیه پایان دهند”. یعنی مردم بعد از این همه تلاش و مبارزه “یک رژیم اقتدارگرای تضعیف شده” را جانشین «ولایت زوری» کنند. چیزی که جناب مجلسی هم در پی آن است ولی به صراحت تاجزاده بیانش نمیکند. واقعا که باید به حال و روز چنین اپوزیسیونی گریست. به جای رو به ملت کردن و سعی در ارتقای مبارزه شان برای برچیدن این بساط نکبت، چشمشان به بالاییها و زد و بند است و حرکت مردم برای تثبیت و به سرانجام رساندن آن.
با احترام سالاری
■ نوشته شما کاملا درسته، هدف این است اگر شرایط مهیا شد بخشهایی از ایران را جدا کنند: کردستان، بلوچستان و جزایر سه گانه.
علی بهمنیاری، استان فارس
■ در وحله اول با درود به دو هموند گرامی از ایران، جناب نامور بر مبنای منطق، صحبت میکنند، از جمله اینکه امریکا و بغداد اجازه حمله به ایران را نخواهند داد. شما نمی توانید کوچکترین اعتمادی به ترامپ داشته باشید. هیچ کس فکر نمیکرد آمریکا روزی پشت به اروپا کند و به سوی روسیه گرایش پیدا کند، اتفاقی که الآن صورت گرفته. در عین حال جوابیست به جناب قنبری عزیز.
ضمنا قنبری عزیز، به اعتقادات دینی روحانی و لاریجانی اشاره نمودند، موضوعی که اصلا مورد اشاره من نبود بلکه اختلاف دید و نظرشان با خامنه ای مورد نظر من بود.
جناب سالاری به این مهم توجه ندارند که انسان ها قابل تغییرند. نمی توان افراد را بر مبنای اعمال و گفته هایشان در گذشته مورد قضاوت قرار داد. تاجزاده دو روز از زندان آزاد بود، طول صفی که در خیابان منتظر دیدارش بودند به قدری طولانی بود که رژیم حاکم وحشت کرد و مجددا او را به زندان برگرداند. لاریجانی از درون حاکمیت است، در چکسلواکی، واسلاو هاول ویارانش هدفشان جذب هرچه بیشتر هواداران رژیم حاکم بود، چیزی که حالا هم مورد نظر ما و شرط موفقیتمان است.
در خاتمه، از توجه دو هموند از درون وطن و همشهریام طلائی سپاسگزارم.
با احترام، مجلسی
■ با درودجناب مجلسی گرامی، من هم از راه حل شما پس از این همه خسارتی که ملت مبارز دیده متحیر شدم لاریجانی و روحانی مورد اعتماد مردم نیستند و چه بسا آن ها برای ماندگاری رژیم در طرحی خود را مخالف رهبر هم جا بزنند. آنها میدانند با سرنگون شدن رژیم هیچ کدامشان از دم تیغ ملت سر سالم بدر نخواهند برد. بهترین و سریعترین راه سرنگون کردن رژیم فاسد اسلامی ائتلاف بین دو نیروی اصلی تاریخی است بدون این که هنوز مجبور به تن دادن به آخوندی دیگر یا مردی مرموز مانند لاریجانی باشیم. شما خوب میدانید من از کدام دو نیرو حرف میزنم . بلی جبهه ملی ایران با مشروطه خواهان که از تنه یک درخت بنام مشروطیت هستند می توانند بسرعت صحنه آچمز سیاسی ایران را عوض کنند و گره کور ۴۶ ساله را باز نمایند. افسوس که جبهه ملی ایران ارزش نام خود را به فراموشی سپرده است. اگر ایران و مردم ایران مد نظر است این دو نیرو که اکثریت ملت را تشکیل میدهند از هر جهت توانایی همراهی با هم را دارند که بر دشمن مشترک فائق آیند. کجاست جوانمرد و شاهپور بختیاری دیگر از جبهه ملی به کمک مشروطه خواهان بیاید و از تجارب ذیقیمت سیاسی و نام خوشی که دارد برای رهایی ایران استفاده کند.
سیاوش-ل
■ آقای سیاوش گرامی. عقیده شما درست است (جبهه ملی ایران با مشروطه خواهان که از تنه یک درخت بنام مشروطیت هستند می توانند بسرعت صحنه آچمز سیاسی ایران را عوض کنند و گره کور ۴۶ ساله را باز نمایند)، به شرط اینکه نیروهای مخالف در جامعه را در نظر نگیریم. نیروهای مخالفی هستند که حاضرند جان خود را از دست بدهند تا مانع تحقق اهداف سازنده دیگران شوند. از جمله، اسلام راستگرای افراطی چنین نقشی بازی میکند. این نوع اسلام قادر به سازندگی نیست، اما توان زیادی برای تخریب دارد. برای همین است که من در کامنت خود نوشتم که تنها اسلام میانهرو میتواند جلوی اسلام افراطی را بگیرد. مشکل اساسی این است که اسلام میانهرو، هم در عمل و هم در نظر، بسیار ضعیف است.
با احترام. رضا قنبری
■ جناب مجلسی شما با این اظهارات تنها نآمیدی و انفعال را تبلیغ میکنید و “صحنه میانی سیاسی داخل کشور در انتظار اجماع جمعی شخصیتهای مدنی، سیاسی و اصلاحطلب به اضافه تشکلهای صنفی، جبهه ملی و جبهه اصلاحات میباشد” با لاریجانی و روحانی جور در نمیآید. انتظار این بود که شما پس از نا امیدی از پزشکیان یک کمی و فقط ذرهای رادیکالتر شوید و انگار چشم راست شما غالب است و بهتر میبیند. شما در بیت رهبری دنبال متحد میگردید و بقیه اظهاراتتان در باره جنبش اجتماعی با آن همخوانی ندارد و انگار بخاطر استتار آن بیان میشود.
شرایط بغرنج جامعه راهکار های شفاف و قابل اجرا میطلبد و اگر بعدها در اثر ریزش حاکمیت عدهای به این سمت آمدند و این جبهه را واقعا تقویت کردند، چه بهتر. بعد از این همه ویرانی و فجایع باید تمام تلاش صرف ایجاد آلترناتیوی شود که کشور را از این بن بست به در آورد نه اینکه شرایط را برای به قدرت رساندن یک اولیگاشی نظامی هم شرقی و هم غربی بزک کرده جدید فراهم کند. نیرو و پتانسیل کافی وجود دارد، فقط کمبود همت است. خودبینیهای فردی و گروهی را باید نقد کرده به کناری نهاد تا اتحادی برای گذار از وضع موجود شکل گیرد.
در نیت خوب آقای تاجزاده شکی نیست وی دیدگاه سیاسی و راهحلهای ایشان دچار زیک زاک است و گاهی از اصول خودشان هم عدول میکنند و به بالایی ها چشم میبندند. خلاصه کردن همه مشکلها به خامنهای و چشم بستن به سایر اجزای هیولای حکومت اسلامی خطایی ست که خود را در راه حلها منعکس خواهد کرد از جمله نصیحتهای ممتد به خامنهای برای تغییر. صف کشیدن شاید نشانه مقبولیت باشد ولی به هیچ وجه دلیلی بر درست بودن نظرات کسی نیست. صفی که برای خمینی کشیده بودند را بیاد بیاورید.
با احترام سالاری
■ با سپاس از آقای مجلسی و اشتراک نظر دوستان.
آقای سالاری بخوبی و صراحتا جوهر مطلب را بیان کردند. در مورد تاجزاده و گفتههای اخیرشان تصور میکنم که نباید مته به خشخاش گذاشت، ایشان و نامشان به جناح “گذار از جمهوری اسلامی” اپوزسیون گره خورده و حمایتهای بیدریغ از ایشان نیز از همین جهت است، همینطور دوباره به حبس بردن ایشان توسط حاکمیت نیز به همین دلیل است. مانورهای اخیر لاریجانی و روحانی بیشتر به کمپین برای شرایط بعد از خامنهای میماند (اگر اشتباه نکنم)، به هر حال باندهای داخل حلقه قدرت در تکاپوی یارگیری هستند. هم در داخل و در میان سپاه و امنیتی ها، و هم چراغ زدن به خارجیها (امریکا، روسیه، چین، عربستان ...) . آنچه پا در هوا و نامعلوم است منافع آزادیخواهی مردم است و آپوزسیونی که هنوز در تب فقدان تشکیلاتی فراگیر میسوزد.
اشاره میکنم به کامنت آقای قنبری در مورد اسلام “میانه رو”. صحبت ایشان هم امروز و هم در آینده درست است. ایران کشوری مسلمان است، ضدیت یا تلاش برای حذف دین و اسلام عواقب وخیم به بار میآورد. تنها اصلاح و تحول درونی میتواند آینده روشنتری داشته باشد، و اینکار بیشتر بر دوش مذهبیون متحول شده است تا روشنفکران غیر مذهبی. پا فشاری بر جدایی دین و سیاست آغاز خوبی برای تحول مذهبی در جامعه ایران است.
با احترام، پیروز.
■ جناب قنبری گرامی ائتلاف جبهه ملی و مشروطه خواهان (که می تواند به ائتلاف تعدادجبهه های بیشتر ایران دوست منجر شود) ذاتا هیچ کدام طبق شواهد تاریخی مشکلی با اسلام میانه رو ندارند. جبهه ملی ایران و مشروطه خواهان دو نیروی قدیمی و شناسنامه دار ایران هستند و می توانند گام نخست این ائتلاف نجات دهنده را بردارند و متفقا از سایر نیروها دعوت به ائتلاف نمایند . کلید اصلی این مهم که بسود هر نوع طرز تفکر ملی است در گرو همت جبهه ملی ایران است که هنوز اعتبار سیاسی خود را از دست نداده است . رهبر مشروطه خواهان بار ها دستش را بسوی همه احزاب و جبهه ها برای همگاهی و همکاری دراز کرده و اینک جبهه ملی باید با دادن پاسخ مثبت صحنه مبارزات اوپوزسیون را در جهت اقتدار و نیرومندتر شدن تغییر دهد. این طبیعی ترین ائتلاف و ساده ترین راه پیروزی برای نجات ملت گرفتار شده ایران است.
سیاوش
■ آقای سیاوش گرامی، همانطور که نوشتهاید جبههملی و مشروطهخواهان مشکلی با اسلام ندارند. اصولا این دو، احزاب سیاسی هستند و مطابق اصل جدایی دین از سیاست عمل میکنند. اما آنچه منظور من بود یک حرکت و تحول دینی است که زمینه گسترش راست افراطی در اسلام را از بین ببرد. در کامنت بالا آقای پیروز به خوبی به این مطلب اشاره کرده است که مذهبیون باید متحول شده و با کوشش فراوان و قامت استوار از جدایی دین از دولت حمایت کنند. ادغام دین و دولت در ج. ا. نشان داد که چه فاجعهای به بار میآید.
با احترام. رضا قنبری
■ مقاله داریوش مجلسی تصویری روشن از فضای متشنج جهانی ارائه میدهد؛ جهانی که رفتار قدرتهای بزرگ ـ از آمریکا و روسیه تا اسرائیل ـ هر روز پیشبینیناپذیرتر میشود و کشورهای منطقه را در معرض فشارهای مستقیم و غیرمستقیم قرار میدهد.
بحران منطقهای و فشارهای خارجی
مجلسی بهدرستی توضیح میدهد که آرایش نظامی و تحرکات قدرتهای فرامنطقهای، مجموعاً فضای فشار گستردهای علیه ایران ایجاد کرده است. این فشار تنها بُعد نظامی ندارد، بلکه بُعد سیاسی و روانی را نیز شامل میشود و هدف آن تضعیف جایگاه ژئوپولیتیکی ایران است.
تمامیت ارضی؛ محور هویت ملی
تمامیت ارضی تنها یک موضوع نظامی یا حقوق بینالملل نیست؛ بلکه قلب هویت و حافظه تاریخی ملت ایران است. تهدید به تغییر وضع جزایر ایرانی، تحمیل روایتهای جعلی درباره خلیج فارس، یا ایجاد شکافهای اجتماعی و قومیتی، همه در یک پروژه بزرگتر تعریف میشوند: پروژهای که میکوشد ستون فقرات هویت ملی را تضعیف کند.
نهادهای مدنی؛ خط مقدم پایداری ملی
یکی از نقاط کلیدی برای مواجهه با تهدیدهای خارجی، نقش نهادهای مدنی است. نهادهای مدنی، ستون فقرات امنیت پایدار و انسجام اجتماعی به شمار میروند و میتوانند همزمان: فهم عمومی نسبت به تهدیدهای واقعی را افزایش دهند؛ شکافهای اجتماعی، قومی و نسلی را کاهش دهند؛ جامعه را نسبت به ارزش تمامیت ارضی حساس نگه دارند؛ روایت ملی و منافع عمومی را تقویت کنند؛ نقش نظارتی بر تصمیمات خطرساز و ماجراجویانه داشته باشند.
توان ملی صرفاً در قدرت نظامی خلاصه نمیشود؛ بلکه در بلوغ جامعه مدنی و ظرفیت مردم برای مشارکت و مطالبهگری ریشه دارد. هر جا نهادهای مدنی فعال و مستقل بودهاند، شفافیت، پاسخگویی و انسجام اجتماعی تقویت شده است؛ و هر جا تضعیف شدهاند، ناکارآمدی و فساد گسترش یافته است.
پرهیز از ماجراجویی؛ تأکید بر عقلانیت ملی
تحلیل مجلسی نشان میدهد که هرگونه رفتار هیجانی یا نمایش قدرت بدون محاسبه میتواند بهانهای برای تشدید فشار بینالمللی شود. عقلانیت ملی اقتضا میکند که امنیت ایران بر منافع جمعی، تحلیل واقعگرایانه و مدیریت راهبردی تهدیدها بنا شود، نه بر واکنشهای احساسی یا سیاستهای کوتاهمدت.
جمعبندی عقلانی و راهبردی
بازخوانی تحلیل داریوش مجلسی از نگاه ملیگرایانه نشان میدهد که تهدیدهای امروز ایران تنها نظامی نیست؛ بلکه ترکیبی است از فشار بینالمللی، رقابت منطقهای، جنگ روایتها و سوءمدیریت داخلی. در برابر چنین چالشهایی، راهکار عقلانی و ملی عبارت است از:
تقویت نهادهای مدنی فعال و مستقل؛ ایجاد مشارکت آگاهانه و فراگیر مردم در امور ملی و محلی؛ بازسازی اعتماد اجتماعی و ظرفیت نظارتی جامعه؛ بهرهگیری از دیپلماسی هوشمند و مدیریت راهبردی تهدیدها؛ حفظ منافع ملی بر اساس تحلیل واقعگرایانه و پرهیز از واکنشهای احساسی یا ماجراجویانه.
ایران زمانی پایدار، مقاوم و مقتدر خواهد بود که امنیت، قدرت و انسجام ملی بر عقلانیت جمعی، بلوغ نهادهای مدنی و برنامهریزی راهبردی بنا شود، نه صرفاً بر واکنشهای فردی یا هیجانات مقطعی.
خسرو نامور، ایران
گفتوگوی جدیدترین هفتهنامه اشپیگل
برگردان: علیمحمد طباطبایی
در حدود ۳۰ سال پیش، دو روزنامهنگار اشپیگل در کتاب پرفروش خود «دام جهانیشدن» (Die Globalisierungsfalle) در برابر فقر و پوپولیسم دستراستی هشدار دادند. هارالد شومان (Harald Schumann)، نویسنده، معتقد است: هنوز هم میتوان از بدترین حوادث جلوگیری کرد.
هارالد شومان، روزنامهنگار اقتصادی متولد ۱۹۵۷، از سال ۱۹۸۶ برای اشپیگل کار میکرد، در سال ۲۰۰۴ به «تاگسشپیگل» (Tagesspiegel) برلین رفت و در سال ۲۰۱۶ از بنیانگذاران تیم روزنامهنگاری تحقیقی «Investigate Europe» بود. او بارها برای کتابها و فیلمهای مستندش جوایزی دریافت کرده است، از جمله در سال ۲۰۱۳ جایزه تلویزیونی آلمان.
گفتوگو را «کریستوف گیزن» و «برنهارد زند» انجام دادهاند.
***
اشپیگل: آقای شومان، در سال ۱۹۹۲ فرانسیس فوکویاما، دانشمند سیاسی آمریکایی، «پایان تاریخ» و پیروزی دموکراسی لیبرال را اعلام کرد و به ستاره صنف خود تبدیل شد.
شومان: به یاد دارم. متأسفانه یک اشتباه بزرگ بود.
اشپیگل: تنها چهار سال بعد، شما به همراه هانس-پیتر مارتین (Hans-Peter Martin)، همکار سابق خود در اشپیگل، کتاب «دام جهانیشدن» را منتشر کردید. تز شما این بود: پایان کمونیسم نشانه پایان تاریخ نیست، بلکه جهانیسازیای را به راه میاندازد که فقر را افزایش میدهد، ترس را دامن میزند، ملیگرایی را شعلهور میسازد و حاکمان خودکامه به وجود میآورد. آیا شما دوراندیشتر از فوکویاما بودید؟
شومان: شاید ما فقط به الگوهای تاریخی توجه بیشتری داشتیم. من به شدت با تاریخ قرن بیستم درگیر بودم. پدرم هفت سال یونیفرم ارتش نازی را به تن داشت. تجربیات جنگی او بر زندگی روزمره ما تأثیر گذاشت. از همان اوایل حس میکردم که چگونه رویدادهای خاص میتوانند زنجیرهای از پیامدها را به دنبال داشته باشند. در اثر کارل پولانی (Karl Polanyi)، تاریخدان اجتماعی، درباره «تحول بزرگ » (Große Transformation) [در ایران با نام جابجایی های بزرگ منتشر شده است.مترجم] میتوان خواند که چگونه این روند در قرن گذشته پیش رفته بود. تشابهات وحشتآور است.
اشپیگل: بسیاری از پیشبینیهای شما محقق شدهاند: سقوط اجتماعی، از دست رفتن مشاغل صنعتی، جابجاییهای مهاجرتی، جنگهای تجاری. کتاب شما در سال که در سال ۱۹۹۶ منتشر شده همین امروز مانند گزارشی از زمان حال خوانده میشود. نگاه شما به آینده بر چه اساسی استوار بود؟
شومان: من آن بخشهای مربوطه را دوباره مرور کردم. در برخی جاها به طور ترسناکی دقیق است و من فکر کردم: اوه، واقعاً همینطور شده است. به ویژه پیشبینی ما درباره آنچه اتفاق میافتد آنهم چنانچه سیستم مالی جهانی رها شود، درست بود. ما دقیقاً همان ابزارهایی را نشان دادیم که وامها را از ریسک جدا میکنند و بنابراین بحران اقتصادی جهانی ۲۰۰۸ را رقم زدند. یکی از مهمترین گفتوگوکنندگان من هورست کوهلر (Horst Köhler)، رئیس وقت صندوق های پسانداز (Sparkassen) بود.
اشپیگل: کوهلر، که بعدها رئیس صندوق بینالمللی پول و سپس رئیس جمهور فدرال آلمان شد.
شومان: او خیلی زود به واقعیت این سیستم پی برد. او در مورد مشتقات اعتباری (Kreditderivaten) هشدار داد و کمک کرد که من این سؤالات را پیگیری کنم. در آن زمان، در میان اقتصاددانان این تز رایج بود که بازارهای مالی باید تصمیم بگیرند که کشورها چگونه از نظر اقتصادی و اجتماعی رفتار کنند. این مرا به شدت مشکوک کرد و متوجه شدم چقدر سریع همه چیز میتواند از کنترل خارج شود.
اشپیگل: اگر در اواسط دهه نود به شما میگفتند که تقریباً ۳۰ سال بعد مردی مانند دونالد ترامپ در کاخ سفید آمریکا خواهد بود و در تقریباً همه کشورهای صنعتی غربی احزاب پوپولیست دسترستی قدرت میگیرند – آن زمان چه پاسخی میدادید؟
شومان: احتمالاً همان چیزی که نوشتیم: که این یک امکان واقعی است. اما در عین حال: ما میتوانیم از آن جلوگیری کنیم. تاریخ به طور حتمی پیش نمیرود.
اشپیگل: با این کار شما حدود ۳۰ سال پیش نکته حساس را تحریک کردید. آیا احزاب از شما مشاوره خواستند؟
شومان: از سوی سیاستمداران هیچ واکنشی نبود، حتی اگر کتاب ما صدها هزار نسخه فروش رفت و به دهها زبان ترجمه شد. تقریباً هیچ کس در برابر گفتمان فراگیر و شادمانه جهانیسازی آن زمان مقاومت نکرد.
اشپیگل: و واکنش اشپیگل، کارفرمای وقت شما، چگونه بود؟
شومان: حساسیتبرانگیز بود. در اصل قرار بود اشپیگل یک نسخه پیشچاپ (Vorabdruck) منتشر کند، من و همنویسندهام (Co-Autor) هر کدام ۵۰۰۰ مارک برای آن دریافت کردیم. اما وقتی متن را تحویل دادیم، این قضاوت آمد: «غیرقابل انتشار». ادعاهای ما قابل دفاع نبود. بنابراین اشپیگل سکوت کرد. تنها وقتی موفقیت کتاب آشکار شد، همکاران پیش ما آمدند و تبریک گفتند.
اشپیگل: منتقدان سرمایهداری مانند اعضای انجمن آتاک (Attac) نظریههای شما را به کار گرفتند. آیا احساس تأیید کردید یا مصادره؟
شومان: یک همکار اشپیگل که در ژوئیه ۲۰۰۱ درباره تظاهرات در اجلاس جی۸ (G8-Gipfel) در جنوا گزارش میداد، به من گفت: «کتاب شما انجیل آنهاست. همه درباره آن صحبت میکنند.» این مطمئناً در مورد کل جنبش صدق نمیکند، اما در فضای آلمانیزبان، این کتاب به طور محسوسی بر بحث تأثیر گذاشت.
اشپیگل: شما در آن زمان از ویلیام گریدر (William Greider)، نویسنده آمریکایی، نقل قول کردید که آمریکا را در یک «موقعیت پیشافاشیستی» میدید. چگونه به ترامپ نگاه میکنید؟
شومان: در ابتدا او را یک پوپولیست خودشیفته میدانستم که عمداً آشفتگی سیاسی به پا میکند. چیزی که دست کم گرفتم، محیط اطرافش بود، افرادی که از او حمایت و محافظت میکنند. این گروه هدفشان تضعیف نظاممند نهادهای دولت آمریکاست. این شکل مدرنی از به قدرت رسیدن فاشیستی است. خود ترامپ شاید یک فاشیست کلاسیک نباشد، اما برنامهای که اطرافیانش در حال اجرای آن هستند، فاشیسمگونه و خطرناک است. میترسم که سیستم آنقدر تخریب شود که انتخابات کنگره در پاییز ۲۰۲۶ دیگر انتخابات واقعی نباشد.
اشپیگل: طرفداران ترامپ ادعا میکنند که «جهانیگرایان» (Globalisten)، یعنی نخبگان سیاسی و اقتصادی بینالمللی، هستند که جهان را به سمت بدبختی میرانند. آیا این شبیه استدلال شما در آن زمان نیست؟
شومان: دقت کنید، ما هرگز مخالف اصولی جهانیسازی نبودیم، بلکه خواستار مرزهای مشخص، قوانین اجتماعی و مدیریت مسئولانه بودیم.
اشپیگل: جامعه «۲۰/۸۰» که شما پیشبینی کرده بودید، جایی که فقط یک پنجم مردم به طور مولد کار میکنند و بقیه به سرگرمیهای سطحی میپردازند، محقق نشد. کجا اشتباه کردید؟
شومان: ما تنگدستی اقتصادی را صرفاً به بیکاری کلاسیک مرتبط میکردیم. در واقعیت، تنها حدود ۲۰ درصد از برندگان واقعی جهانیسازی بودند. ۸۰ درصد تقریباً چیزی از پیشرفت اقتصادی ندیدند. اما این موضوع، همانطور که انتظار داشتیم، به شکل بیکاری انبوه ظاهر نشد، بلکه در این واقعیت جلوه کرد که دستمزدهای راکد بین افراد بیشتری توزیع شد. این به ویژه در آلمان آشکار بود، جایی که یک صدراعظم سوسیالدموکرات بخش دستمزد پایین را به شدت گسترش داد.

اشپیگل: شما از گرهارد شرودر (Gerhard Schröder) و دستورکار ۲۰۱۰ صحبت میکنید.
شومان: اگرچه بیکاری انبوه رخ نداد، اما ترس از سقوط اجتماعی در آن زمان به لایههای عمیق طبقه متوسط نفوذ کرد و سمیترین عامل برای یک دموکراسی را آزاد کرد: افرادی که احساس تهدید از طرد شدن میکنند، به نوبه خود به دنبال طرد ضعیفترها هستند. این یک اصل ثابت تاریخ فرهنگی در سراسر جهان است. این آمادگی برای کینهتوزی، خصومت و بدخواهی به راحتی قابل بهرهبرداری سیاسی است. فقط کافی است که یک بار برانگیخته شود، آن گاه مانند زنجیره دومینو به پیش میرود. برای این کار حتی لازم نیست مردم به طور عینی فقیر باشند. این فقر نیست که دموکراسی را تهدید میکند...
اشپیگل:...بلکه باید گفت که ترس از آن است، همانطور که شما در سال ۱۹۹۶ نوشتید؟
شومان: فقط کافی است با چشمان باز در جامعهمان قدم بزنید تا ببینید این حس چقدر عمیق ریشه دوانده است.
اشپیگل: شما در آن زمان از توزیع ناعادلانه ثروت انتقاد کردید. اما آیا نادیده نگرفتید که جهانیسازی، برای مثال در چین، صدها میلیون نفر را از فقر شدید رهانیده است؟
شومان: کاملاً مشخص است. از این نظر اشتباه کردیم. چین در کتاب ما تنها به عنوان یک مکان با دستمزد پایین ظاهر شد. در واقعیت، برخی کشورهای در حال توسعه موفق شدند به اقتصاد غربی بپیوندند و حتی بازارهای مالی را رام کنند. میتوان در مورد کمونیستهای چینی هرچه میخواهید فکر کنید، اما یک چیز را فهمیدهاند: آنها اجازه نمیدهند بازیگران مالی جهانی آنها را هدایت کنند. آنها بخشهای بزرگی از رشد تولید را به مردم منتقل کردند. البته میتوانست بسیار بیشتر باشد، در چین نیز نابرابری عظیم است. اما صدها میلیون چینی توانستند از فقر شدید فرار کنند.
اشپیگل: چین برای دههها با تکیه بر دستمزدهای پایین زندگی کرده و کارگران مهاجر خود را استثمار کرده است. اگر هوش مصنوعی میلیونها شغل را نابود کند، آیا چین درست در همان تلهای که شما هشدار داده بودید، گرفتار نمیشود؟
شومان: در نگاه اول، شواهد زیادی به این امر اشاره میکنند. اما در سفرهایم به عنوان یک کارشناس به اصطلاح جهانیسازی، یاد گرفتهام که در جوامع آسیایی مکانیسمهای دیگری در کار است. آنچه در مورد حاشیهنشینی گفتم، در مورد ژاپن و همچنین چین صادق است. بیگانههراسی و ملیگرایی همهجا حاضر است. اما وقتی به نحوه تحول جامعه ژاپن نگاه میکنم، با دانش اقتصادی غربی به مرزهایم برمیخورم. ژاپن تقریباً ۳۰ سال است در رکود باقی مانده است. اگر این وضعیت برای ما پیش میآمد، ما مدت ها بود که یقیناً درگیر جنگهای وحشتناک توزیعی (Verteilungskämpfe) [منازعات بر سر توزیع منابع، در آمد، ثروت، قدرت یا فرصت ها. مترجم] شده بودیم، شاید حتی از هم پاشیده بودیم.
اشپیگل: چرا در آنجا جنگهای توزیعی رخ نمیدهد؟
شومان: باید نیروهای فرهنگی باشند که سرمایهداری را مهار میکنند، نیروهایی که تاکنون به خوبی مورد تحقیق قرار نگرفتهاند.
اشپیگل: ژاپن و چین نیز میلیاردرها، بانکهای غولپیکر و کنسرنهایی دارند که بر صنایع مسلط هستند. آیا میخواهید به ما بگویید که در آنجا سرمایهداری به گونهای متفاوت عمل میکند؟
شومان: دقیقاً. شاید متفکر پیشگام، دنگ ژیائوپنگ (Deng Xiaoping)...
اشپیگل: ... یعنی همان پدر اصلاحات چین که در دهه هشتاد جمهوری خلق را از نظر اقتصادی گشود، اما در سال ۱۹۸۹ قیام میدان تیانآنمن را سرکوب کرد...
شومان: ...شاید همان دنگ حق داشت وقتی گفت که در چین قوانین متفاوتی نسبت به ما حاکم است. من در ارائه پیشبینیها برای چین مشکل دارم، نه تنها به این دلیل که طی ۲۰ سال گذشته دائماً پیشبینیهای فروپاشی را میخوانم که هرگز محقق نشدهاند. تنها این ادعا که در چنین سیستم سرکوبگری نمیتوان خلاقیتی شکوفا شود – مزخرف است. امروزه شرکتهای چینی مانند دیپسیک (DeepSeek) در مقابل شرکتهای بزرگ آمریکایی رقابت میکنند، در تولید خودرو پیشرفت کردهاند و در فناوری باتری پیشتاز هستند. من شکاف بزرگ اجتماعی را در چین میبینم، و بارها این احساس به من دست میدهد که این وضعیت نمیتواند به خوبی پایان یابد. اما ظاهراً مکانیسمهای فرهنگیای در آنجا عمل میکنند که ثبات ایجاد میکنند.
اشپیگل: تشخیص شما برای اروپا چیست – و مهمتر از همه: نسخه شما چیست؟
شومان: کوچکتر از این ممکن نیست؟ متأسفانه محتملترین تحول، مرحلهای از بیثباتی فزاینده است. ما همین حالا نیز با قدرتگیری دولتهای راستپوپولیست و ملیگرای خودکامه آن را تجربه میکنیم: در آمریکا، مجارستان، اسلواکی، ایتالیا و شاید به زودی در فرانسه. سؤال این است: این وضعیت چقدر طول میکشد؟ خسارات اقتصادی که چنین دولتهایی ایجاد میکنند، بسیار گسترده است. اگر برنامه حزب آلترناتیو برای آلمان اجرایی شود، بیکاری در آلمان احتمالاً در عرض دو سال پنج برابر میشود. خروج از حوزه یورو، خروج از اتحادیه اروپا – این از نظر اقتصادی و سیاسی فاجعهبار خواهد بود.
اشپیگل: بزرگترین خطر سیاست خارجی را چه میبینید؟
شومان: یک مجهول بزرگ روسیه است. من یک روسدوست کلاسیک آلمانی (klassischer deutscher Russophiler) هستم، روسی یاد گرفتهام، مصاحبههایی به روسی انجام دادهام، مرتباً به مسکو سفر میکردم، اما حالا دوستانم در تبعید زندگی میکنند و من دیگر نمیتوانم بدون خطر به آنجا سفر کنم. آنچه در آنجا میگذرد، آشکارا فاشیستی است. این رژیم فقط میتواند با ادامه جنگ وجود داشته باشد. یک دوست به من گفت: اگر جنگ پایان یابد، اینجا همه چیز فرو میریزد. اگر پوتین واقعاً اوکراین را به تسلیم وادارد – که امیدوارم چنین نشود – مجبور خواهد بود جنگ بعدی را آغاز کند: علیه کشورهای بالتیک، علیه لهستان یا با خرابکاری ترکیبی. این مرا میترساند.
اشپیگل: پس با این حساب نتیجهگیری شما چیست؟
شومان: ما باید ساختار دفاعی اروپایی خود را تقویت کنیم. با اینکه مخالف هزینهکرد پول بیشتر در تسلیحات هستم و به بودجه برای بهداشت، آموزش و کربنزدایی نیاز داریم، اما میفهمم که باید قابلیت دفاعی داشته باشیم، وگرنه نمیتوانیم از خود محافظت کنیم.
اشپیگل: چگونه میتوانیم از این جلوگیری کنیم که دموکراسیها از درون تحلیل روند؟
شومان: با حل مسئله توزیع. خوشبختانه گفتمان اقتصادی در سالهای اخیر به طور اساسی تغییر کرده است. زمانی که کتابمان را مینوشتیم، نئولیبرالیسم حاکم بود. امروز اوضاع متفاوت است. حتی صندوق بینالمللی پول نیز اکنون مطالعاتی منتشر میکند که مالیات بر ثروت را ضروری میداند. این ۳۰ سال پیش غیرقابل تصور بود. این بینش اقتصادی جدید باید اکنون وارد سیاست شود، به ویژه در میان سوسیالدموکراتها. توزیع عادلانه همه چیز نیست – اما بدون آن، هر چیز دیگری فرو میریزد.
اشپیگل: این به طور مشخص به چه معناست؟
شومان: امتیاز مخفی اشرافی برای فوقثروتمندان باید برچیده شود. کسی که میلیاردها ارث میبرد، امروز اغلب هیچ مالیاتی نمیپردازد – این یک رسوایی است. قدرت و ثروت از طریق تولد نباید در یک دموکراسی جایی داشته باشند. و بله، ما به یک مالیات بر ثروت معتدل نیز نیاز داریم.
اشپیگل: معتدل یعنی چه؟
شومان: مثلاً از خالص دارایی ده میلیون یورو به بالا. این فقط اقلیت کوچکی را تحت تأثیر قرار میدهد. اکثریت قاطع همچنان میتوانند پسانداز کنند، دو ملک داشته باشند، دارایی جمع کنند، اما فوقثروتمندان سهم مناسبی در رفاه عمومی خواهند داشت. تاریخ گشوده است، لزومی ندارد دوباره به فاشیسم و جنگ ختم شود.
اشپیگل: آقای شومان، از شما برای این گفتوگو متشکریم.
Das versteckte Adelsprivileg für die Superreichen muss weg
DER SPIEGEL 50 | 2025
■ آقای طباطبایی عزیز. باز هم ترجمه بسیار جالبی از شما بود. من قبلا این مقاله را در اشپیگل خوانده بودم. عقیده کاملا ضروری و خوبی است که قدرت و ثروت (زیاد) از طریق تولد نباید در یک دموکراسی جایی داشته باشند. خوشحال شدم که شما آن را به فارسی ترجمه کردهاید. دست شما درد نکند. آن را برای دوستانم هم میفرستم.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
تز گفتگوی ملی از تاجزاده تا شاهزاده با زندانی شدن تاجزاده به محاق رفت، با جنگ دوازده روزه به دور دستها پرتاب شد و با بیانیه اخیر تاجزاده عملا به پایان رسید. به عنوان کسی که همواره از این تز دفاع کردهام میگویم به نظر میرسد که تاریخ مصرف این شعار عملا به پایان رسیده و افق چندان روشنی پیش روی آن دیده نمیشود.
در میان فعالان سیاسی آقایان رضا علیجانی و مهدی نصیری تنها کسانی بودند که تلاش کردند تا حدی به این شعار جامه عمل بپوشانند اما نه تنها این شعار مطالباتی مورد توجه اقشار جامعه و حتی نخبگان قرار نگرفت بلکه عملا توسط همین دو نفر تا حدی زیادی به انحراف کشیده شد. کسی که شعار “از تاجزاده تا شاهزاده” سر میدهد قاعدتا میبایست بین این دو نفر بیطرف بوده و مهارت گفتمان سازی خود را در خدمت شکلگیری یک اتحاد حداکثری قرار دهد، نه این که خود عملا در جبهه یکی از طرفین دعوا قرار بگیرد و طرف مقابل را به سمت خود فرا بخواند. این در حالی است که جناب علیجانی معمولا به این طرف و جناب نصیری به طرف مقابل غش میکنند.
جناب علیجانی با باز کردن دایره گفتگو از بین نیروهای میانهرو به سمت جریانات افراطی و طرح شعارهای انحرافی مثل “از سپاه تا سلطنت” یا “از موتلفه تا مجاهدین خلق” که اصلا قابلیت بحث و گفتگو ندارند عملا گفتگوی ملی “از تاجزاده تا شاهزاده” را مصداق مثل معروف “سنگ بزرگ نشانه نزدن است” تحویل به محال کرد و جناب نصیری هم با نزدیکی و وابستگی بیش از حدش به شاهزاده و اعتمادش به اسرائیل مانع دیگری بر سر این گفتمان بوجود آورد.
لازم به ذکر است که شعار “از تاجزاده تا شاهزاده” در اصل توسط هیچ یک از دو “زاده” نامبرده مطرح نشد. بلکه در واقع توسط کسانی مطرح شد که از فحوای کلام تاجزاده و شاهزاده به این نتیجه رسیده بودند که امکان و قابلیت گفتمانی بین آن دو وجود دارد. در واقع شعار “از تاجزاده تا شاهزاده” یک شعار مطالباتی بود که تنها در صورت استقبال گسترده مردمی و نیروهای سیاسی و حمایت الیت جامعه میتوانست به بار بنشیند. طراحان اولیه این شعار از مردم و نخبگان میخواستند که به هر نحو ممکن به شکل گیری گفتگویی چند جانبه دامن زده و با طرح شعارها و کمپینهای تبلیغاتی و مطالباتی شخصیتها و گروههای سیاسی مختلف را وادار به گفتگو کنند. کاملا طبیعی است که شعارهای رادیکالی همچون “گفتگو از موتلفه تا مجاهدین خلق” یا “گفتگو از سپاه تا سلطنت” و اخیرا “گفتگو از جبهه پایداری تا پادشاهی خواهی” به رغم زیبایی ظاهریشان در عمل غیر ممکن هستند. چرا که گفتگو اساسا بین شخصیتها و گروههای میانه رو و تکثرگرا امکان پذیر است، نه بین رادیکالها و انحصار طلبها. گویا برخی عزیزان فکر میکنند هر شعاری که وزن و قافیه چشم و گوش نوازی داشته باشد به لحاظ عملی هم قابل اجراست.
طرح چنین شعارهایی دقیقا مانند این است که مثلا از خانم یاسمین پهلوی بخواهیم که بیاید و با خانم زینب سلیمانی گفتگو کند یا از امیر طاهری بخواهیم که با سعید جلیلی و از امیر حسین اعتمادی بخواهیم با حمید رسایی یا علم الهدی گفتگو کند. که چه بشود؟ انحصارطلبانی که خود را به تنهایی حق برتر میدانند چه حرفی برای مذاکره و گفتگو خواهند داشت؟ اساسا طرح چنین مدعیاتی در عمل به معنی فلج کردن و بیموضوع کردن آن است. سیاست عرصه گفتمانهای فانتزی انتزاعی نیست که هر آن چه گمان کنیم در بادی نظر درست از آب در میآید در عمل هم ثمربخش خواهد بود.
البته اگر یک فعال رسانهای آزاد یا یک بلاگر توانمندی پیدا بشود که مهارت لازم برای مدیریت میز گفتگو را داشته باشد چه بهتر. به عقیده من بر هر ایرانی میهندوستی واجب است که در حد توان خود برای شکلگیری چنین گفتمان جامع الاطرافی تلاش کرده و در صورت توان حتی از جیب خود مایه بگذارد. اما محول کردن سرنوشت مردم ایران به طرحها و تزهای آرمانگرایانه تمنای محال است. اگر روزگاری مفاهیمی از قبیل آزادی مطلق یا عدالت مطلق یا فردگرایی مطلق یا بازگشت به گذشتههای طلایی، مفاهیمی آرمانگرایانه و کمالگرایانه تلقی میشدند به نظر میرسد امروز مفهوم “گفتگو” به یک آرمان خیالی مبدل گشته است.
در شرایطی که گفتگوی دو نفر آدم بالنسبه میانهرو و معتدل مثل تاجزاده و شاهزاده امکانپذیر نباشد چگونه میتوانیم انتظار داشته باشیم که تندروترها و رادیکالترها بیایند و با هم گفتگو کنند؟
به هر حال گفتگوی تنی چند از اصلاحطلبان، تحولخواهان، جمهوریخواهان و ... با اپوزیسیون خارج از کشور از اولین روز برگزاری کنفرانس برلین تا کنون ادامه داشته و به احتمال خیلی زیاد باز هم ادامه خواهد یافت. افرادی همچون صادق زیبا کلام و مهدی خزعلی به تفاریق با افرادی همچون شهرام همایون و علیرضا نوریزاد گفتگو کردهاند. از رضا علیجانی و فرخ نگهدار هم میتوان به عنوان افرادی که ظرفیت قابلتوجهی برای گفتگو با مخالفان دارند نام برد اما با توجه به شکاف عمیقی که بین موافقان و مخالفان شاهزاده به خصوص بعد از جنگ دوازده روزه پدید آمده به نظر میرسد که این قبیل گفتگوها تا مدت نسبتا قابلتوجهی به حالت تعلیق درخواهد آمد و یا بازدهی امیدوارکنندهای نداشته باشند.
امروز که تاجزاده در حصار زندان و شاهزاده در انحصار اطرافیان تندرو در آمدهاند کاملا طبیعی است که طرح چنین شعارهایی چندان مناسبتی ندارد. خصوصا آن که جناب تاجزاده با طرح “گفتگوی ملی از پایداری تا پادشاهیخواهی” عملا همان اشتباهی را مرتکب شد که پیش از او علیجانی با طرح “گفتگوی موتلفه تا مجاهدین و از سپاه تا سلطنت” مرتکب شده بود. هر چند هر دو نفر فقط بر امکان گفتگو میان نیروهای میانهرو و معتدل تاکید کردهاند اما به نظر میرسد در حال حاضر نه نیروهای معتدلی در سپاه و سلطنت و پایداری و پادشاهی وجود داشته باشد و نه هیچ اراده و ساز و کار مناسبی برای شکلگیری چنین گفتگوهای نفسگیر و دراز دامنی.
نکته دیگر که میبایست به آن توجه داشت محتوای سراسر ناامیدکننده آخرین بیانیه تاجزاده است. وی که زمستان ۹۶ (بعد از وقایع دی ماه همان سال) طی یک گفتگوی تصویری حدود چهل دلیل مبنی بر احتمال سوریهای شدن ایران در صورت سرنگون شدن ج.ا. مطرح کرده بود بعد از هشت سال در پائیز امسال (۱۴۰۴) با انتشار این بیانیه ضمن بر شمردن ناتوانیهای علی خامنهای در بحرانی که خود پدید آورده و استیصال فزاینده هسته سخت قدرت، خواسته و ناخواسته افقی بسیار تاریک و مبهم پیش روی مردم ایران تصویر کرده است. سیاهی دهشتناکی که معلوم نیست چه بر سر مردم ایران خواهد آورد. با این اوصاف چنین به نظر میرسد که گویا سوریهای شدن سرنوشت محتوم ماست. چه نظام سرنگون بشود و چه نشود. وی در ادامه مردم ایران را به رویکردی همدلانه و اتخاذ بازی برد-برد از پایداری تا پادشاهیخواهی دعوت کرده است. او معتقد است زیان هر از یک گروههای سیاسی ریشهدار در جامعه کنونی ایران عملا منجر به زیان همه گروهها و گرایشات و دستهجات سیاسی کشور خواهد شد.
طرح پیشنهادی تاجزاده قطعا با مخالفت بسیاری از مردم و بسیاری از نیروهای سیاسی مواجه خواهد شد. هیچ گروهی در خود مهارت لازم برای مدیریت گفتمان راهبردی با مشارکت حداکثری نیروهای سیاسی ممکن را نمیبیند. چنین به نظر میرسد جامعه سیاسی ایران واسطه تسهیلگر ماهری که بتواند فراتر از گفتمانهای جناحی و باندی چانهزنی کرده و معامله را جوش بدهد در اختیار ندارد. بسیاری از جمهوریخواهان حاضر نیستند زیر بیرق رضا پهلوی قرار بگیرند و طرفداران پهلوی نیز به رهبری شورایی تن در نمیدهند. از همه بدتر این است که حتی نیروهای میانهرو هم تا کنون قابلیت درخوری برای نیل به اتحاد و همدستی از خود نشان ندادهاند. جمهوری خواهان گذار طلب از رضا پهلوی انتظار دارند که پیشاپیش از سلطنت استعفا دهد و فعالیت سیاسی خود را در غالب یک حزب سیاسی و با رویکرد جمهوریخواهی ادامه دهد. از طرف دیگر هواداران پهلوی معتقدند هیچ گروه سیاسی حق ندارد مردم ایران را پیشاپیش از حق انتخاب نظام مشروطه پادشاهی محروم کند. گذارطلبان میگویند سلطنت مشروطه خواهینخواهی کشور را به سمت دیکتاتوری سوق میدهد. مشروطهخواهان با بر شمردن کشورهایی که نظام پادشاهی پارلمانی موفق داشتهاند پاسخ آنها را میدهند و به همین ترتیب بسیار از بسیاران. بیچاره ملتی که درکشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب شدهاند.
در حال حاضر تنها کاری که میتوان کرد این است که اجازه بدهیم طرفداران تند پهلوی که سالها منتظر ظهور ناجی آخر الزمانی همچون ترامپ و اسرائیل بودند هر کاری که دلشان میخواهد بکند. به آنها فرصت میدهیم تا پایان دوره ترامپ هر چه دلشان میخواهد بر طبل جنگافروزی و بسط ادبیات انحصارطلبانه بکوبند. ما خود این راهها را رفتهایم و عاقبتش را هم دیدهایم. یک روزی سر شما هم به همان سنگی خواهد خورد که پیش از این سر خود ما خورده بود. هر چند پایداریچیها و موتلفهایها و سپاه تا به امروز از شکستهای خود درس عبرت نگرفتهاند اما امیدواریم لااقل شما از تاریخ عبرتآموزی بیشتری داشته باشید و دست از انحصار طلبی بردارید.
■ آقای آرش پژوهنده شوربختانه ارزیابی منفی شما از مواضع و رویکرد مخالفین کشور واقعی است. شاید راه حل آقای حاتم قادری مشگل گشا باشد. ایشان در مناظره هایشان به کررار گفته اند که باید جمع کوچکی از نخبگان قابل اعتماد تشکیل شود و با رهبری مبارزات مدنی، چشم اندازه بهتری را در صورت گذار از جمهوری دینی، به جامعه بحران زده کنونی ارائه دهد. ایکاش پنج نفر باقیمانده در “منشور مهسا” با خروج رضا پهلوی در سال ۱۴۰۱ به فعالیت خود ادامه میدادند در اینصورت احتمالا برغم سرکوب های وحشیانه رژیم، جنبش مهسا ادامه می یافت. به باور نگارنده هنوز دیر نیست و این جمع و یا جمع های مشابه می تواند در تحولات کشور نقش آفرینی کند. در صورت دست آوردهای مثبت چنین جمعی سلطنت خواهان ناچار خواهند شد از انحصار طلبی شان کوتاه آیند و به همکاری تن دهند.
با امید به آینده بهتر برای ایران
شهرام
■ شهرام جان من نمیخواهم نامی از افراد ببرم اما خارج از این که چه گرایش سیاسی داشته باشیم بدون داشتن ویژگی ملی نمیشود اتحادی را شکل داد. نیرویی که تمام تخممرغاش را گذاشته روی کسب حمایت از آمریکا یا اسرائیل برای رسیدن به قدرت به هیچ وجه نمیتواند با نیروهای ملی، دمکراتیک و چپ وارد یک همکاری شود.
مزدک
■ درود بیکران بر شما، آنچه مسلم است گذار به اینده و به صورت مسالمت آمیز، تنها با حضور و پذیرش همه گروه ها امکان پذیر است چه تندرو و چه کندرو. به نظر می رسد پس از دو ماراتن انحصار طلبی بعضی از گروه ها و خسته و نا امید شدن آنها، سر انجام همگی واقعیت با هم بودن و بدون پیش شرط را خواهند پذیرفت. ضمن اینکه همهی آنهایی که هم اکنون در حکومت هستند نیز در نگاهی واقع بینانه باید حضور آنها را در آینده کشور به رسمیت شناخت زیرا قرار است دموکراسی بر قرار بشود. ضمنا نیروی بالقوه و بالفعل آنها چشمگیر است و با مقاومت آنها عبور بسیار سخت خواهد بود. و شاید تئوری تاجزاده و علیچانی و دیگران از این رهگذر بسیار منطقی است.
مقصودیفر
■ واقعیتها به تدریج همگان را در داخل و خارج به این جمعبندی خواهد رساند که جامعهی ایران از مرحله بتسازی و بتتراشی بطور کامل عبور کرده و برای هیچ جریان و هیچ فردی توانایی خاص و خارق العادهای قائل نیست که روی آن سرمایهگذاری همه یا هیچ آنطور که در ۵۷ روی خمینی شد انجام دهد. هر فرد و جریانی که به چنین درک و فهمی از جامعهی کنونی ایران نرسیده است مدتی در اطراف سر و گوش ملت وز وزی در خواهد کرد اما به تدریج خسته و درمانده شده و درخواهد یافت آنچه در پیش روی میدیده سرابی بیش نبوده است.
امید
■ بسیار با نویسنده همدلم... اما منظور رضا علیجانی و تاجزاده از بیان اون شعارها مثلا از “سپاه تا سلطنت” و از پایداری تا پادشاهیخواهی، گفتگو با میانهروهای این طیفهاست... من معتقد نیستم همه افراد یک طیف تندرو و یکشکل باشند.... مراد همون ریزشیهای طیف پاسدارها و ریزشیهای پایدارچیها که میانهرو هستن... همینطور از بین روحانیت، افرادی میانهرو و ریزشی وجود داره که امتیاز بزرگی برای ایجاد گفتگو هستن... و از طیف پادشاهیخواه هم افراد میانهرو هست که بعضا گاهی در گفتگوها شرکت میکنن... در هرصورت گفتگو مهمترین راه برای ایجاد همگراییه... گفتگو بین میانهروها... اما ارادهای برای ایجاد گفتگو بین این طیفها وجود نداره... و افرادی که میانهرو باشن و مورد قبول طیفها هم مثل حاتم قادری و شیرین عبادی و حسین رزاق... اگه پا پیش بذارن و در یک گروه چندنفره داوطلب بشن برای ایجاد گفتگو بین طیفها... شاید مؤثر باشه... امید که اپوزیسیون دست از کوبیدن همدیگه بردارن...که راه برای گفتگوها باز بشه...
کاکایی
درپی پرواز چند باره هواپیماهای اسرائیلی در مرز ایران و عراق، خامنهای حتی در روز بسیج (۵ آذر) جرات نکرد از مخفیگاهش خارج شود و مراسم این روز بدون حضور او برگزار شد. اما در ۱۲ آذر که از پرواز هواپیماهای اسراییلی خبری نبود، در جمع شماری از زنان ذوب شده در ولایت حاضر شد و طی سخنانی که بیشتر شکل موعظه داشت مواضع ایدئولوژیک غرب ستیزانهاش را تکرار و کوشید “مقام” زن در اسلام را در پوشش واژههای زیبا مطرح سازد. غافل از آنکه پس از ۴۷ سال حکومت دینی در ایران ماهیت واقعی این “مقام” برای اکثریت جامعه بهویژه زنان غیر ولایی نمایان شده به نافرمانیهای مدنی از جمله مخالفت با پوشش اجباری منجر شده است.
بخشهای گوناگون گفتار خامنهای شامل نکات زیر میشد:
- این رهبر لجوج با حمله به فرهنگ غرب مدعی شد که زن مسلمان محجبه “میتواند در همه عرصهها، بیشتر از دیگران حرکت و نقشآفرینی کند.”[۱] این در حالی است که از انقلاب ۵۷ تا کنون تنها دو زن وزیر در دولتهای گوناگون حضور داشته و درصد نمایندگان زن در مجلسهای فرمایشی در بهترین حالت تنها ۵.۷ درصد کل نمایندگان بوده است.

در برگزاری انتخابات ریاست جمهوری تاکنون حتی یک زن معتقد به ولایت فقیه هم نتوانسته است به عنوان نامزد از فیلتر شورای نگهبان عبور کند. زنان مورد تائید خامنهای از جمله از شغل قضاوت محرومند و در “اسلام عزیز” زن باید از شوهر خود اطاعت (تمکین) کند و از جمله تنها از نصف ارثیه مردان برخوردار است.
در بازار کار جمهوری جهل و جنایت نیز تبعیض جنسیتی کاملا آشکار است. برپایه دادههای مرکزآمار ایران در سال ۱۴۰۳ بیکاری زنان ۲.۳ برابر بیکاری مردان بوده است. در گزارش توسعه انسانی سال ۲۰۲۵ سازمان ملل، نرخ مشارکت اقتصادی زنان در ایران بر اساس دادههای آماری سال ۲۰۲۳، ۱۳.۶ درصد گزارش شده در حالی که میانگین نرخ مشارکت اقتصادی زنان در جهان در همان سال ۴۸.۵ درصد بود.[۲]
دفاع مزورانه خامنهای از حجاب اجباری زمانی نمایان میشود که در ۶ آذر ۱۴۰۴، عکسی از نیلوفر قلعهوند که در جنگ ۱۲ روزه کشته شد، بدون حجاب دلخواه بنیادگراها در نشریه پایگاه خبری خامنهای انتشار یافت. این نشان میدهد که هرگاه مصالح ایدئولوژیک خامنهای اقتضا کند، زیر پا گذاشتن اعتقادات دینی “رهبر خودخوانده مسلمین جهان” نیز جایز شمرده میشود.

- خامنهای در بخش دیگر سخنانش بدون در نظر گرفتن شرایط تبعیض آمیز زنان در ایران میکوشد با نامیدن دختر پیامبر به عنوان “بانوی دو عالم” وظایف مردسالارانه زنان در نظام ولایت فقیه را از جمله به “خانهداری، همسرداری و فرزندپروری” تقلیل دهد.
“رهبر” شان زنان در اسلام را بسیار بالا و والا [میخواند و میافزاید]: تعابیر قرآن در باره هویت و شخصیت زن، عالیترین و مترقیترین تعابیر است” وی پارا از این نیز فراتر گذاشته و با مردود شمردن “فرهنگ منحط غربی و سرمایهداری” مدعی شده است: “در اسلام در فعالیتهای اجتماعی، کسب و کار، و فعالیتهای سیاسی، دستیابی به بیشتر مناصب حکومتی و در عرصههای دیگر، زن با مرد حقوق برابری دارد و در سلوک معنوی و تلاش و حرکت فردی و عمومی، زمینههای پیشرفت او باز است.”[۳]
- ولی مطلقه که در وارونه جلوه دادن حقایق دروغگوی ماهری است میگوید: «زن در اسلام، استقلال، توانایی، هویت و امکان پیشرفت دارد، اما نگاه سرمایهداری، تبعیت و هضم شدن هویتی زن در مرد و عدم رعایت سرافت و حرمت زن است و زن را وسیله مادی و ابزار هوسرانی و خوشگذرانی میداند که باندهای خلافکار که اخیراً در آمریکا سر و صدای زیادی به پا کردهاند نتیجه این نوع نگاه است.»
در بخش دیگری از سخنانش “مقام” زن را تا آنجا ارتقاء میدهد که وی را “مدیر و رئیس خانه” مینامد. این درحالی است که زن در رژیم ولایی در برابر خشونت خانوادگی از منظر حقوقی نیز کاملا بیدفاع است. موضوعی که حتی واکنش “آذر منصوری” رئیس جبهه متوهم اصلاحات را نیز برانگیخت. وی در تلگرام به مناسبت تصویب قانون مهریه نوشت:
«در حالی که مهریه موضوع روز قانونگذاری شده، لایحه تأمین امنیت زنان در برابر خشونت بیش از یک دهه است در پیچوخم نهادها معطل مانده؛ لایحهای که باید سرنوشت مسیر قانون گذاری در حوزه زنان را تغییر دهد. جرمانگاری خشونت خانگی، ایجاد خانههای امن، حمایت قضایی و پیشگیری آموزشی، مطالباتی نیستند که نیاز به تأمل یک دههای داشته باشند. این لایحه به همان اندازه که ضروری است، فراموش شده نیز هست. تناقض تلخ اینجاست: قانونی که جان و امنیت زنان را هدف دارد، سالها بلاتکلیف میماند، اما قانونی که محدودیت بر یک حق زن ایجاد میکند، در کوتاهترین زمان ممکن به تصویب میرسد. این اولویتگذاری اتفاقی نیست؛ ساختاری است.»[۴]
بهتازگی شماری از کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل نیز علیه تبعیض و خشونت سازمان یافته علیه زنان از جمهوری اسلامی خواستهاند حکم اعدام ” گلی کوهکن” زن بلوچ ۲۵ ساله را که قرار است در روزهای آینده اجرا شود، متوقف کند. به گفته این کارشناسان ” این پرونده نمونهای روشن از تبعیض ساختاری و جنسیتی علیه زنانی است که قربانی ازدواج در دوران کودکی و خشونت خانگی بودهاند.”
گلی در ۱۲ سالگی به اجبار به عقد یکی از بستگانش در آمد و سالها از سوی همسرش مورد ضرب و جرح و بدرفتاری روانی قرار میگرفت. در اردیبهشت ۱۳۹۷، در سن ۱۸ سالگی، همسرش او و پسر پنج سالهاش را کتک زد. در پی یک درگیری همسرش کشته شد و در رابطه با حکم ارتجاعی قصاص محکوم به اعدام شد.
برپایه گفتههای سازمان ملل پرونده گلی بخشی از یک الگوی گستردهتر است: دستکم ۲۴۱ زن بین سالهای ۲۱۰ تا ۲۰۲۴ در ایران اعدام شدهاند. ۱۱۴ نفر از آنان با حکم قصاص و به دلیل قتل همسر یا شریک عاطفیشان حلقآویز شدهاند. بسیاری از این زنان بازمانده خشونت خانگی یا ازدواج اجباری بودهاند و برخی هنگام دفاع از خود و فرزندانشان مرتکب قتل شدهاند.
کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل اضافه کردهاند که گلی به عنوان یک زن بلوچ فاقد مدرک شناسایی با “چند لایه تبعیض” رو به رو بوده و از ابتداییترین خدمات دولتی، آموزشی و حمایتهای قانونی محروم مانده است.
خانواده مقتول گفتهاند در صورتی از اجرای حکم اعدام گلی میگذرند که وی ۱۰ میلیارد تومان “دیه” بپردازد![۵]
رهبر متوهم در پایان موعظههایش از رسانهها خواسته است از ترویج تفکر غلط سرمایهداری غرب درباره زن خودداری کنند و افزوده است: وقتی درباره حجاب و پوشش زنان و همکاری زن و مرد بحث میشود نباید رسانه داخل کشور، حرف غربیها را تکرار و برجسته کنند بلکه باید نگاه عمیق و کارسازِ اسلام در داخل و مجامع جهانی مطرح و بزرگ شود که این بهترین راه ترویج اسلام است و باعث گرایش بسیاری از مردم دنیا بخصوص زنان به آن خواهد شد!!؟
خبر ناامید کننده برای خامنهای این است که افزون بر نارضایتی ۹۲ درصد ایرانیان از نظام[۶]، مردم پس از تجربه دههها حکومت دینی در ایران، و نتایج فاجعه بارش در زمینههای گوناگون اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و محیط زیستی، جمعیت روز افزونی از مردمان ساکن در کشور خواستار جدایی دین از دولت میباشند. برپایه نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۳۹۹، ۶۸٪ افراد جامعه باور دارند که احکام دینی نباید معیار قانونگذاری قرار گیرد. ۵۷٪ با آموزش تعالیم و تکالیف دینی در مدارس به فرزندانشان مخالفاند. و از جمله ۷۳٪ مخالف حجاب اجباری است. [۷]
استقرار نظامی سکولار دمکرات مستلزم بدیلی قابل اعتماد است که جامعه مدنی بریده از نظام ولایی را به سوی ایرانی آباد و شکوفا یاری رساند.
آذر ۱۴۰۴
mrowghani.com
——————-
[۱] - رهبر انقلاب: مدیر و رئیس خانه زن است، پایگاه خبری آفتاب، ۱۲ آذر ۱۴۰۴
[۲] - نابرابری جنسیتی در بازار کار ایران؛ بیکاری زنان ۲،۳ برابر و نرخ مشارکت یک پنجم مردان، یورونیوز، ۴/۶/۲۰۲۵
[۳] - رهبر انقلاب: مدیر و رئیس خانه زن است، آفتاب نیوز، ۱۲ آذر ۱۴۰۴
[۴] - آذر منصوری، قانون مهریه نه اصلاح است و نه حمایت؛ فقط تعمیق تبعیض است، ایران امروز، ۰۳ ۱۲، ۲۵
[۵] - سازمان ملل خواستار توقف حکم اعدام گلی کوهکن، زن بلوچ قربانی خشونت خانگی شد، رادیو فردا، ۱۲ آذر ۱۴۰۴
[۶] - امیرحسین میر اسماعیلی، نتایج نظرسنجی محرمانه دولت: ۹۲ درصد مردم ایران از جمهوری اسلامی ناراضیاند. ایندیپندت فارسی، ۲۲ آبان ۱۴۰۴
[۷] - گمان، گروه مطالعات افکار سنجی ایرانیان، گزارش نظرسنجی در باره نگرش ایرانیان به دین، ۲ شهریور ۱۳۹۹
■ جناب روغنی، مقاله جالبی بود. به اعتقاد من فرهنگ خامنهای، حاصل هزاران سال نابرابری انسانها در تمام زمینههاست که خود را باز تولید میکند. استبداد دینی و حکومتی خامنهای در حقیقت باز تولید استبداد فرهنگی است. در طول تاریخ، مذهب، قانون، سیاست، فرهنگ و هنر دست در دست هم به سترون کردن نابرابری جنسی یاری رسانده اند. در تمام تاریخ چند هزار ساله ایران، زنان در جایگاه پایینتری نسبت به مردان قرار داشته اند. وظیفه زن، تولید مثل و در خدمت آسایش مردان و بر آوردن نیاز جنسی همسر خلاصه میشده است. جامعه ما نیازمند اصلاحات بنیادی در عرصه های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، و حقوقی است. شرط لازم برای تحقق این اصلاحات بنیادی ، تحقق دمکراسی است. و شرط لازم برای تحقق دمکراسی، جامعهای است که در آن دین به عنوان یک انتخاب شخصی قانونابه رسمیت شناخته شود. پیروز باشید.
منیره
■ با سپاس خانم منیره از توجهتان به نوشته نگارنده.
کاملا با شما موافقم. فرهنگ مرد سالار بسیاری از ایرانیان با نظام دینی تشدید شده است. زن کشی به امری عادی درآمده و تبعیض های جنسیتی بر پایه “شریعت” زنان را از نگاه حقوقی به انسان های درجه دوم تبدیل کرده است. اما خبر خوش این است که زنان در طی مبارزات مدنی و خشونت پرهیز شان خامنه ای و مرتجین ذوب شده در ولایت را در بسیاری از زمینه ها از جمله پوشش اختیاری به عقب نشینی وادار کرده اند. به باور نگارنده، اسلام سیاسی از نظر تاریخی با ناکامی های گوناگونی روبرو شده اما همانطور که اشاره کرده اید چاره کار در استقرار نظامی دمکراتیک و سکولار نهفته است.
با احترام م- روغنی
از جناب دکتر محمدعلی کاتوزیان که از متفکران معاصر و صاحبنظر در تاریخ ایران است اخیرا مصاحبهای در “خبرآنلاین” منتشر شده که بازخوانشی کلان از استاد را مطرح کرده و نکات مناقشهانگیزی را پیش آورده است. در این مصاحبه که طبیعتا تم واحدی ندارد به مسائل گوناگونی پرداخته میشود. مثلا در بخش مربوط به تجددگرایی، کاتوزیان ادعا میکند که اقدامات رضا شاه “میمونوار” یعنی تقلید محض و بیتشخیص از غرب بوده و جنبه بومی نداشته است. کاتوزیان وزارت دادگستری را که مرحوم داور با یک نبوغ واقعی ایجاد کرد تاسیس عبثی میداند “چون در دسترس مردم” نبوده است.
کاتوزیان که خود تحصیلکرده دانشکده حقوق است بهتر میداند که در دوره ماقبل داور و عدلیه نوین، قضاوت در هر ده و شهری تیول علمای شیعه بود و پایان دادن انحصار ملاها و ایجاد دادگستری نوین گناهی بود که آخوندها هرگز آن را بر دولت پهلویها نبخشیدند. در دوره ماقبل داور، قضاوت پر هرج و مرج بیقانون بود. مورد “آقانجفی” در اصفهان و داوریهای ظالمانه او که خود از علل جنبش مشروطه شد مشهور است. در واقع هر آخوندی بنا بر سلیقه و تشخیص خود رای میداد و چه بسا که در دو آبادی احکام ضدونقیض هم صادر میشد و طبیعتا رشوه نقش اساسی در صدور این آرا داشت.
مرحوم علیاکبر خان داور کوشید تا با ایجاد رویه قضائی یکنواخت به این هرج و مرج پایان دهد. او با وامگیری از قوانین فرانسه و بلژیک و وصل خلاقانه آنها به فقه شیعی بهخصوص در احوال شخصیه و امور مدنی، دادگستری نوینی ساخت که تا امروز کم و بیش فعال است. اتفاقا اگر کاتوزیان میخواست نهادی پیدا کند که خلاقانه و “غیر میمونوار” تاسیس شده بایستی انگشت روی عدلیه میگذاشت ولی ایشان برعکس عدلیه را از مظاهر تقلید میمونوار میداند.
مهمترین اشکال آن هم از نظر ایشان این است که در دسترس نبوده و گران بوده است! (البته در دوره پسین شاه کوشش شد که این مشکل هم با تاسیس شوراهای داوری و امثال آن رفع شود). حتی میتوان استدلال کرد که شاید با قبول کردن کلی فقه شیعه در امور مدنی، داور سازشی کرد که خلاف تجدد بود و نقص دادگستری نوین نه در “تقلید میمونوار” بلکه برعکس (و به ناچار) در کم تقلید کردن در بخش حقوق مدنی بوده است.
دکتر کاتوزیان با خوانشی کلان از تاریخ ایران باز خصوصیت دیگری در تمدن ایرانی جسته است و آن افسانهسازی بهجای رجوع به واقعیات است. کاتوزیان به شایعات مربوط به “قتل” صمد بهرنگی و جلال آلاحمد میپردازد که مرگ هر دو یا طبیعی و یا تصادفی بوده و ربطی به ساواک نداشته است. البته این موضوع سالهاست که ثابت شده ولی کاتوزیان از آنها به عنوان سند و شاهد افسانهسازی جامعه ایرانی یاد میکند و این که چگونه این شایعات به عنوان حقایق جا میافتند و تواتر این شایعات بیشتر حقانیت آنها را ثابت میکند. او اصطلاح جدیدی جا میاندازد: فرهنگ شایعهساز، جامعه افسانهساز.
در مقابل این خوانش کلان این سوال مطرح میشود: آیا این اظهارنظر بر پایه مطالعه تطبیقی روانشناسی اجتماعی ملل مختلف است یا تنها با تمرکز بر جامعه ایرانی به دست آمده است؟ جواب البته مورد دوم است وگرنه استاد توجه میفرمود که در جوامع بسته و استبدادی، شایعات و افسانهسرایی به مرجع خبررسانی تبدیل میشوند. به قول بالزاک “شایعات روزنامه فقرا است”. مثلا در اتحاد شوروی سابق شایعهسازی و جوک در باره روسای حزب و سایر دولتمردان تبدیل به یک صنعت ملی شده بود! در ایران دوره پهلوی دوم شایعات به مراتب از اخبار رسمی قابل اعتمادتر بود. خبر سرطان شاه پیشتر از آن که حتی همه دربار از آن مطلع شود در میان مردم دهان به دهان میگشت.
در فراز دیگری دکتر کاتوزیان به کتاب دکتر عبدالحسین زرینکوب “دو قرن سکوت” اشاره میکند و آن را کتابی ناشی از احساسات و بر اساس ناسیونالیزم و پانایرانیسم ارزیابی میکند. نخستین سوالی که مطرح است این است که آیا توسل به ناسیونالیزم و پانایرانیسم در جهانی مملو از “پان”های دیگر و ناسیونالیسمهای افراطی چقدر میتواند مضر باشد. هم اکنون ما با پاناسلامیزم خطرناکی روبرو هستیم که جهادی و پرخاشگر است به حدی که حتی اروپائیان را نگران کرده است. تاکید برتشخیص و حفظ هویت ایرانی چه ضرری میتوانست داشته باشد؟
دکتر کاتوزیان برای رد ایده اصلی “دو قرن سکوت” مینویسد که درآن دو قرن سکوت نبوده است و مردم به زبان فارسی صحبت میکردند و بعد مثل از رازی و ابن سینا میآورد. باید توجه کرد که این دو در قرون بعد از حوزه تحقیق دکتر زرینکوب یعنی دو قرن پس از شکست ایرانیان به دست اعراب مسلمان است میزیستهاند و معلوم نیست علت ذکر نام آنها چیست. یا این که ایشان مینویسد زبان دنیای اسلام در آن زمان عربی بوده است و به این دلیل آثار به زبان فارسی در آن دو قرن موجود نیست. از این اظهارات دکتر کاتوزیان چنین بر میآید که ایشان از تز زرینکوب چنین برداشت کرده است که او به علت عربستیزی (که نهایتا در اسلامستیزی سر باز میکند) گفته است که در دوقرن اولیه مسلمان شدن، ایرانیان عملا سکوت کرده بودهاند.
برداشت من متفاوت است. زرینکوب تنها مسئله زبان و نوشتار را مطرح نمیکند بلکه محور بحث او خاموشی یک تمدن است. زرینکوب در اکثر صفحات کتاب به شرح مبارزات ایرانیان در راه احیای هویت ملی و راندن نیروی متخاصم از سرزمین خود میپردازد و مسئله عدم وجود نوشتار نقشی ندارد. نهایتا دکتر کاتوزیان این احساساتی بازی و تمرکز روی ناسیونالیزم را ترفند خوبی برای بالابردن تیراژ کتاب دانسته است که به چاپهای متعدد رسیده است. من از تیراژ کتابهای دکتر کاتوزیان اطلاعی ندارم ولی تز ایران به مثابه جامعه کلنگی بسیار مورد بحث و بررسی قرار گرفت. البته جای پرداختن به این تز در این مقاله نیست ولی من نمیدانم وجود و بقای آنهمه آثار تاریخی را بهخصوص مثلا در شهر اصفهان چگونه میتوان با این تئوری توجیه کرد یا دوام بیش از پانصدسال حکومت اشکانی و بیش از چهار صدسال حکومت ساسانی را چکونه میتوان جامعه کوتاه مدت دانست.
نهایت این که خوانشهای کلان از تاریخ امری خطرناک و غیر علمی است. فلسفه تاریخ از زمان “جیامباتیستا ویکو” (۱۶۶۸-۱۷۴۴) تا این زمان بر این عقیده متکی بوده است که تاریخ دارای طرح و الگویی است. این ایده بهخصوص در هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱) به اوج مذهب مانندگی خود میرسد که گویا خداوند (یا روح) تاریخ بشر را را بر اساس الگویی خاص آفریده است که دارای آغاز و پایانی است و وظیفه فیلسوف کشف این مسیر و این الگو و مکانیزم این پویش است.
خسارتهایی که این نوع نگرش به تاریخ به بشریت وارد کرده است آشکار است و دو مکتب استبدادی مدرن از آن نشات گرفته است. بحث و تحقیق علمی در برابر تفسیر جزمی و مطلقگرا رنگ میبازد وگرنه تاریخ معنای خاصی ندارد و محصول کنش و واکنش مردمان هر عصری است و تلاش در راه بقا و سلطه بر دیگران و هر زمان شکلی و شمایلی به خود میگیرد که ضرورتا دارای تداوم نیست که قانونمندی از آن اتخاذ شود.
■ آقای نفیسی عزیز. مقاله فشرده و بسیار جالبی بود. تعجب کردم از مواردی که در مورد دکتر کاتوزیان نوشته بودید. با آشنایی که با آثار او دارم، دکتر کاتوزیان را روشنفکری پرکار، مبتکر و جامعالاطراف دیدهام. در مورد عدلیه و علیاکبر خان داور، شاید لازم باشد دکتر کاتوزیان نظرش را توضیح بیشتری بدهد، والا من نیز در راستای فکر شما، فکر نمیکنم که از این زاویه (رفتند عدلیهای درست کردند که به درد فرانسه میخورد و آن عدلیه را به ایران آوردند و ۵ درصد مردم به آن بیشتر دسترسی نداشتند زیرا هم سوادش را نداشتند و نه میتوانستند هزینهاش را پرداخت کنند)، بتوان به دادگستری ایراد گرفت. البته اگر ادعا کنیم که سیستم قضایی بیشتر در خدمت طبقات بالای جامعه است، عقیده درستی است که البته در مورد سایر کشورها هم صدق میکند و ربطی مستقیم به “تقلید” ندارد. مثلأ من ۳۵ سال است در آلمان زندگی میکنم، اما تا کنون برای احقاق حق خود به سیستم قضایی آلمان مراجعه نکردهام.
نکته دیگری که در مورد مصاحبه دکتر کاتوزیان میتوان گفت، استفاده ایشان از عبارت “تقلید میمونوار از فرنگ” در مورد رضاشاه است. تاکید میکنم که جنبهای از فرهنگ و سیاست که امثال ما به آن مشغول هستیم، با بحث، روشنگری و احیاناً متقاعد کردن یکدیگر سر و کار دارد. استفاده از عباراتی که بار احساساتی زیادی دارد (مثل میمونوار) به روند بحث و روشنگری کمک نمیکند.
آنچه در مقاله شما، آقای نفیسی، برایم روشن نبود این بود که دکتر کاتوزیان در کجای مصاحبه به دکتر زرینکوب و کتاب “دو قرن سکوت” اشاره کرده بود؟
موفق باشید. رضا قنبری
فارن افرز / ۴ دسامبر ۲۰۲۵
* سبک معاملاتی رئیسجمهور برای این منطقه بسیار مناسب است
خاورمیانه جایی است که اغلبِ رؤسایجمهور آمریکا ترجیح میدهند از آن دوری کنند؛ اما ناگزیر، خود را گرفتار کشمکشهای آن مییابند. با وجود فراخوانهای دورهای برای چرخش راهبردی به سوی چالشهای ژئوپولیتیک دیگر، این تصور که منافع اساسی ایالات متحده در این منطقه در معرض خطر است، همواره مانع خروج آمریکا شده است. منابع عظیم نفتی خلیج فارس همچنان برای اقتصاد جهانی حیاتیاند. ایرانِ تهدیدگر در آستانه توانمندی هستهای قرار دارد. نابسامانیهای سیاسی جهان عرب نیز نسلهایی از جنگجویان و تروریستها را پرورش داده که گروهی از آنان در سال ۲۰۰۱ به ایالات متحده حمله کردند و مرگبارترین واقعه را از زمان پرل هاربر در خاک آمریکا رقم زدند.
از آغاز قرن بیستویکم، رؤسایجمهور آمریکا تلاش کردهاند معماهای خاورمیانه را از طریق تهاجم نظامی، دیپلماسی یا مداخلات محدود انسانی حل کنند. اما همه این تلاشها ناکام مانده است. برخی از این اقدامات حتی پدیدههای زیانبارتری پدید آوردند. بهعنوان نمونه، تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق به ظهور موج جدیدی از تروریستها انجامید. عملیات محدود نظامی در لیبی در سال ۲۰۱۱ نیز هرجومرجی گسترده را در بخش بزرگی از شمال آفریقا رقم زد. با این حال، دولتهای پیدرپی همچنان به نوعی شیفته ایده تحمیل یک چشمانداز منطقهای بودهاند.
تا آنکه دونالد ترامپ آمد. این رئیسجمهور نیز مانند پیشینیانش، واشنگتن را از خاورمیانه بیرون نکشیده است. اما برخلاف آنها، ترامپ با کمترین آرمانگرایی به منطقه نزدیک شده است. رویکرد او کاملاً با عملگرایی و ترجیح سیاست قدرت هدایت میشود. ترامپ، همچون رهبران اقتدارگرای خاورمیانه، جهان را به «برندگان» و «بازندگان» تقسیم میکند و قاطعانه در کنار برندگان میایستد. اسرائیل قدرتمند است؛ پس او اجازه میدهد هر آنچه میخواهد انجام دهد. شیخنشینهای عرب خلیج فارس نفت دارند و وارد معامله میشوند؛ بنابراین با آنها تعامل میکند. اما فلسطینیها بازندگان منطقهاند و از اینرو، ارزش توجه چندانی ندارند.
این رویکرد بدون تردید خام و زمخت است. اما نتایج آن آشکارا مثبت بوده است. در پنج سال حضورش در قدرت، ترامپ روابط اسرائیل با چندین کشور عربی را عادیسازی کرده است. او در اکتبر، به جنگ اسرائیل و حماس — که با حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس آغاز شده بود — پایان داد. او همچنین مطمئن شده که شرکتهای آمریکایی دسترسی ترجیحی به نفت و بازارهای خلیج فارس دارند. و توانسته گروهها و دولتهایی را که منافع آمریکا را تهدید میکنند، از جمله جمهوری اسلامی ایران، مورد حمله قرار دهد.
تصمیمهای ترامپ خاورمیانه را دموکراتیکتر نکرده است. قطعاً دردهای تاریخی منطقه را نیز درمان نکرده است. اما منطقه را نسبتاً باثبات نگه داشته و همزمان موقعیت واشنگتن را پیش برده است. به بیان دیگر، او را قادر ساخته بیش از پیشینیان پیچیدهنگر و نیکنیت خود دستاورد کسب کند.
بلوار رؤیاهای بربادرفته
برای درک اینکه چرا ترامپ در جایی موفق شده که دیگر رؤسایجمهور ناکام ماندهاند، باید به نحوه مواجهه ایالات متحده با کشورهای عربی — که بخش اعظم خاورمیانه را تشکیل میدهند — نگاه کرد. برای دههها، رؤسایجمهور آمریکا تلاش کردهاند تنشهای درونی این کشورها را با حمله یا فشار حل کنند. جورج دبلیو بوش در این میان بلندپروازترین و در عین حال فروتنشدهترین سیاستمدار آمریکاست. واکنش اولیه او به حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر — یورش به افغانستان برای سرنگونی طالبان و آغاز «جنگ با ترور» — معقول بود. اما بعد، بوش و مشاوران کارکشتهاش بر این باور شدند که بهترین راه برای تثبیت خاورمیانه، حمله به عراق است. بهزعم آنان، این اقدام سرانجام رژیمهای اقتدارگرای منطقه را به حکومتهایی دموکراتیک و طرفدار غرب تبدیل میکند. در عوض، این حمله شکافهای فرقهای خاورمیانه را عمیقتر کرد و ایران را تقویت نمود. وقتی بوش از قدرت کنار رفت، منطقه ناپایدارتر از زمان ورود او به کاخ سفید بود.
جانشینان دموکرات بوش، باراک اوباما و جو بایدن، هر دو مصمم بودند در سیاستهای آشفته جهان عرب گرفتار نشوند. آنان خستگی مردم آمریکا از جنگهای بیپایان را درک میکردند و بهدرستی اعلام کردند که زمان آن رسیده کمتر بر ارتش تکیه شود و بیشتر بر دیپلماسی. اما هر کدام، به شیوه خود، گرفتار آرمانگرایی بودند. در جریان بهار عربی، اوباما در کنار خیابان ایستاد، رئیسجمهور دوست آمریکا در مصر، حسنی مبارک، را به کنارهگیری واداشت و در لیبی نیز مداخلهای نظامی با توجیهات بشردوستانه ترتیب داد که به سقوط معمر قذافی انجامید. هیچیک از این اقدامات موفق نبود: مبارک با یک اسلامگرای منتخب جایگزین شد که پس از تلاش برای تمرکز قدرت، خود توسط یک دیکتاتور نظامی تازه برکنار شد. لیبی نیز تجزیه شد و اکنون دارای دو دولت اقتدارگرای رقیب است.
بایدن هرگز تغییر رژیم را ترویج نکرد، اما دشمنی او با مهمترین پادشاهی منطقه — که پس از دستور محمد بنسلمان برای قتل یک روزنامهنگار منتقد، ولیعهد عربستان را «منفور» خواند — به منافع منطقهای آمریکا لطمه زد. خاندانهای حاکم، بهعنوان نمونه، در برابر تلاشهای بایدن برای افزایش تولید نفت و واداشتن حماس به پذیرش آتشبس مقاومت کردند.
ترامپ، در نقطه مقابل، سیاست را بیداوری اخلاقی پیش میبرد. او، برای مثال، خوشحال است که با احمد شرع، جهادی سابق و رئیسجمهور جدید سوریه که اکنون کتوشلوار به تن دارد، معامله کند — اگر شرع به مبارزه او با «دولت اسلامی» (داعش) بپیوندد. او بهشدت معاملهمحور نیز هست. ترامپ از عربستان سعودی و دیگر شیخنشینهای خلیج فارس حمایت میکند، زیرا این کشورها منبع سرمایه، بازار صادراتی نیمهرساناها و تسلیحات، و بازیگرانی مهم در بازار جهانی انرژیاند. اینها کسانی هستند که او میتواند با آنها معامله کند.
شاهزادگان و پادشاهان عرب نیز متقابلاً پاسخ دادهاند. بنا به درخواست ترامپ، بحرین و امارات متحده عربی پیمان ابراهیم ۲۰۲۰ را امضا کردند و روابط خود را با اسرائیل عادی نمودند. عربستان سعودی همچنان خارج از این توافقات است، اما شراکت ظریف و غیررسمی خود را با اسرائیل حفظ کرده که شامل اشتراکگذاری اطلاعات و همکاری امنیتی است. قطر با نیروهای اسلامگرا مماشات میکند، اما همچنان میزبان یک پایگاه بزرگ نظامی آمریکا است و در شکلدهی به آتشبس غزه نقش اساسی داشت. هر سه کشور نیز در معاملات مالی با خانواده ترامپ دخیلاند. در آن بخش از جهان، ثروتهای شخصی با منافع ملی درهم تنیدهاند و مرز میان تجارت و دیپلماسی اغلب مبهم است. این دقیقاً همان چیزی است که نخبگان خلیج فارس میپسندند.
چماق بزرگ
از زمان پیدایش جمهوری اسلامی در سال ۱۹۷۹، دولتهای پیدرپی آمریکا با حکومت ایران نه همچون نهادی یکپارچه، بلکه بهعنوان مجموعهای از جناحهای رقیب برای قدرت سیاسی برخورد کردهاند که برخی از آنها ظاهراً در برابر نفوذ آمریکا آسیبپذیرند. از اینرو، بسیاری از رؤسایجمهور حمایت از «میانهروهای» ایران را به محور اصلی دستور کار خود بدل کردند. اوج چنین تلاشهایی در دولت اوباما بود که برای تقویت بازیگران معتدلتر، به دنبال دیپلماسی کنترل تسلیحات رفت. نتیجه این تلاش، توافق هستهای ۲۰۱۵ موسوم به «برجام» بود که بر اساس آن ایران پذیرفت غنیسازی خود را محدود کند و نظارتهای بینالمللی بیشتری را بپذیرد و در مقابل، از لغو تحریمها بهرهمند شود.
اما این رویکرد بر پیشفرضی نادرست استوار است. هرچند مقامهای ایرانی همگی دیدگاه یکسانی ندارند، اما همگی در دشمنی با ایالات متحده مشترکاند — ضدیت با آمریکا چسبی است که رژیم را کنار هم نگه میدارد. در نتیجه، ایران تنها زمانی تن به توافق میداد که واشنگتن حق آن کشور برای غنیسازی داخلی را به رسمیت بشناسد و مقرر کند که پس از انقضای برخی بندها، ایران بتواند به غنیسازی در مقیاس صنعتی حرکت کند. در این میان، صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی نیز از مزایای اقتصادیِ ناشی از رفع تحریمها برای تأمین مالی تروریسم در خارج و سرکوب در داخل بهرهبرداری کردند.
در مقابل، بهترین راه برای گرفتن امتیاز از تهران، استفاده از زور است. پس از یورش به سفارت آمریکا در سال ۱۹۷۹، انقلابیون ایرانی تهدید کردند دیپلماتهای آمریکایی را که گروگان گرفته بودند، محاکمه کنند. در واکنش، جیمی کارتر، رئیسجمهور آمریکا، یادداشتی خصوصی برای ایران فرستاد و اعلام کرد اگر تهران به گروگانها آسیب برساند، واشنگتن تلافی خواهد کرد. طولی نکشید که همه سخنان مربوط به دادگاه علنی کنار گذاشته شد.
دو دهه بعد، وقتی بوش به عراق حمله کرد و ایران را تهدید نمود، حکومت ایران برنامه هستهای خود را تعلیق کرد — تا زمانی که آمریکا در عراق در باتلاق فرو رفت و ایران برنامه خود را با شدت بیشتری از سر گرفت. در قبال ایران، تهدید همواره استثنا بوده، نه قاعده. طنز تلخ رویکرد آمریکا در برابر تهران این است که واشنگتن از درسهای موفقیتهای خود نیز بهره نمیگیرد.
با این حال، استثنای همیشگی ترامپ است. او در دوره نخست خود، از توافق هستهای خارج شد و تحریمهای ویرانگر علیه ایران را دوباره برقرار کرد. او بهدرستی تشخیص داد که این توافق سدّ محکمی در برابر گسترش توان هستهای ایران نیست و بیشتر به نفع تهران است تا واشنگتن. ترامپ سپس دستور ترور سردار قاسم سلیمانی، فرمانده افسانهای نیروی قدس را صادر کرد؛ فردی که ارتشی فراملی از نیروهای نیابتی و تروریستها را سازمان داده بود تا خواستههای ایران را در سراسر منطقه اجرایی کنند. برخلاف نگرانی برخی تحلیلگران که از آغاز جنگی بزرگتر هراس داشتند، ترور سلیمانی بهطور دائمی قدرت نیروهای نیابتی ایران را عقب راند. در سال ۲۰۱۱، زمانی که جنگ داخلی سوریه آغاز شد، سلیمانی نقشی کلیدی در سازماندهی دفاع سوریه داشت و نیروی کمکیای متشکل از حدود ۷۰ هزار شبهنظامی فراهم آورد که رژیم بشار اسد را نجات داد. اما پس از مرگ او، ارتش سوریه از درون تهی شد و سرانجام توان جنگیدن را بهکلی از دست داد. زمانی که نیروهای شورشی احمد شرع از شمال در اواخر نوامبر ۲۰۲۴ پیشروی خود را آغاز کردند، سربازان سوری مواضع خود را ترک کردند و دمشق در کمتر از دو هفته سقوط کرد.
اما شاید مهمترین دستاورد ترامپ حملات ژوئن ۲۰۲۵ به تأسیسات هستهای ایران بود. طی دو دهه، بسیاری از سیاستگذاران و تحلیلگران اصرار داشتند که حمله به برنامه هستهای تهران موجب شعلهور شدن یک درگیری گسترده منطقهای خواهد شد. به همین دلیل، آنها نه تنها از حمله آمریکا چشم پوشیدند، بلکه حملات اسرائیل را نیز سد کردند. اسرائیل در دوران اوباما میخواست به تأسیسات هستهای ایران حمله کند، اما با مخالفت مواجه شد. اما ترامپ به اسرائیلیها چراغ سبز نشان داد — و زمانی که اوضاع خوب پیش رفت، خود نیز وارد عمل شد. او بعدها با افتخار گفت: «هیچ رئیسجمهوری حاضر به انجام آن نبود، اما من حاضر بودم.»
توهم دو دولت
دهههاست که مقامهای آمریکایی خواستار ایجاد یک دولت مستقل فلسطینی بودهاند. آنها اعلام میکردند که راهحل دو کشور برای برقراری صلح در خاورمیانه و ادغام اسرائیل در منطقه ضروری است. بوش نخستین رئیسجمهوری بود که در ژوئن ۲۰۰۲، در آستانه جنگ عراق، رسماً خواستار تشکیل یک کشور مستقل فلسطینی شد. اوباما این تلاشها را ادامه داد و وزیر خارجهاش، جان کری، را میان اسرائیل و کرانه باختری در رفتوآمد مداوم قرار داد. بایدن نیز — حتی پس از حملات ۷ اکتبر — همچنان از این طرح دفاع کرد.
اما این تلاشها به جایی نرسید. اقدامات بوش تنها به برگزاری یک نشست انجامید و بس. اوباما نتوانست چیزی بیش از توقفهای موقتی و جزئی در توسعه شهرکها به دست آورد. تلاشهای بایدن تقریباً کاملاً جنبه خطابی داشت — گویی با هدف جلوگیری از انتقاد جناح لیبرال انجام میشد، در حالی که او در عمل هر سلاحی را که میتوانست به اسرائیل فروخت و این کشور را از فشارها و نقدهای داخلی و خارجی مصون نگه داشت. حاصل تمام تلاشهای واشنگتن برای راهحل دو دولت، مجموعهای از خاطرات سیاسی است که در حسرت صلح ازدسترفته نوشته شدهاند.
همواره چیزی غیرواقعبینانه در ایده دولت مستقل فلسطینی وجود داشته است. رهبران فلسطینی تلاش میکردند در میز مذاکره چیزی را به دست آورند که در جنگهایی از دست داده بودند — جنگهایی که خود آنان و متحدان عربشان بارها آغاز کرده بودند — و تاریخ بهندرت چنین لجاجتی را پاداش میدهد. بااینحال، فلسطینیها در مقاطعی توانستند اسرائیل را متقاعد کنند که غزه و بخشهایی از کرانه باختری را که در سال ۱۹۶۷ تصرف کرده بود، در قبال شناسایی و برخی امتیازهای سرزمینی واگذار کند. با وجود این، این امتیازها هرگز برای رهبران فلسطینی کافی نبود، و مواضع اسرائیل با گذشت زمان و ادامه حملات تروریستی گروههای فلسطینی سختتر شد. تراژدی مردم فلسطین آن است که رهبرانشان چنان در روایت رنج و فقدان غرقاند که تا زمانی که گزینههایشان بیش از پیش محدود نشود، حاضر به پذیرش هیچ مصالحهای نیستند.
توهم راهحل دو دولت همچنان در ساختار سنتی سیاست خارجی واشنگتن حامیان فراوانی دارد. اما نه برای ترامپ. این رئیسجمهور برای بازیگران فروملی ارزشی قائل نیست. او درک میکند که اسرائیل تمایلی به واگذاری زمین ندارد و نباید مجبور به این کار شود. و دریافت که بسیاری از دولتهای عرب نیز این واقعیت را پذیرفتهاند. از همین رو توانست — به شگفتی بسیاری از تحلیلگران — پیمانهای ابراهیم را میانجیگری کند. امضاکنندگان عرب این توافقات حتی در جریان یورش اسرائیل به غزه نیز از آن عقبنشینی نکردند.
با این حال، ترامپ میداند که نباید یک «چک سفید» به اسرائیل بدهد. او به نگرانیهای تبلیغاتی رهبران عرب حساس بوده و به اسرائیلیها هشدار داده است که کرانه باختری را ضمیمه نکنند، هرچند به آنها اجازه داد بهتدریج اندازه شهرکهای خود را افزایش دهند. او همچنین اسرائیل را به امضای آتشبس اکتبر واداشت. اما ترامپ قادر به اعمال این نفوذ بود زیرا یکی از محبوبترین سیاستمداران در اسرائیل به شمار میرود و روابط محکمی با پادشاهان عرب دارد — که آنها نیز میتوانستند بر حماس فشار وارد کنند. ترامپ همچنین مایل بود «قانون نانوشته» واشنگتن مبنی بر عدم گفتوگوی مستقیم با حماس را بشکند، امری که در دستیابی به آتشبس نقش مهمی داشت.
عاملان آشوب
ترامپ خاورمیانه را آرام کرده است، اما آن را اصلاح نکرده. با وجود ادعاهای او، صلح در سرزمین مقدس برقرار نشده است. برنامه هستهای ایران نابود نشده. و جهان عرب همچنان گرفتار نابسامانیهای سیاسی است. در منطقهای که امور غالباً به بیراهه میروند، هنوز بسیاری چیزها میتوانند از هم بپاشند.
بهعنوان نمونه، آتشبس اخیر را در نظر بگیرید. آتشبسها در خاورمیانه همواره لرزاناند، و آنچه به دست رون درمر دستیار نخستوزیر اسرائیل، استیو ویتکوف فرستاده همهکاره ترامپ، و جرد کوشنر داماد او ترتیب داده شد، استثنا نخواهد بود. حماس و اسرائیل هر دو همچنان تمایل دارند هرگاه مناسب دیدند، یکدیگر را تحت فشار نظامی قرار دهند. این توافق، مسئله گسترش شهرکهای اسرائیلی را نیز مورد توجه قرار نمیدهد. ازاینرو، «طرح ۲۰ مادهای» برای خلع سلاح حماس، بازسازی غزه و ایجاد مسیری برای دولتسازی فلسطین احتمالاً بلااستفاده باقی خواهد ماند. دشوار است تصور کنیم نیروی چندملیتیای از سربازان عرب وارد غزه شود و بازماندههای سرسخت و خشونتگرای حماس را، آنگونه که طرح پیشبینی کرده، از میان بردارد. در عوض، غزه احتمالاً همچنان زخمی چرکین باقی خواهد ماند: اردوگاهی پناهندهنشین و پرتراکم که با کمک غذایی نهادهای بشردوستانه سرپا میماند. نیروهای دفاعی اسرائیل بار مسئولیت امنیت را بر دوش خواهند داشت، مناطق غیرنظامیشده را گشت خواهند زد و گهگاه تهدیدهای نوظهور را بمباران خواهند کرد.
در همین حال، چالش هستهای ایران میتواند بار دیگر سر برآورد. الیگارشی روحانی ایران لرزان است و هنوز در تلاش برای فهم این موضوع که استحکاماتش چگونه فروپاشید و دستگاه اطلاعاتیاش چگونه نفوذپذیر شد. آنان بهدنبال تسویهحسابهای داخلی و کنارزدن علی خامنهای، رهبر فرسوده و جسماً ضعیف جمهوری اسلامی هستند؛ کسی که درباره قدرت اسرائیل دچار محاسبات فاجعهآمیز شد. گرچه رژیم فعلاً سر فروخواهد آورد، اما منتظر زمانی خواهد ماند که ایالات متحده درگیر بحرانهای دیگر شود و اسرائیل تمرکزش را از دست بدهد. آنگاه با شتاب دوباره برنامه هستهایاش را از سر خواهد گرفت.
واشنگتن باید آماده پاسخ نظامی باشد. مهمترین پیامد بلندمدت «جنگ ۱۲ روزه» میان جمهوری اسلامی و اسرائیل (و بعداً ایالات متحده) این است که مداخله نظامی اکنون ابزار اصلیِ مقابله با گسترش هستهای در ایران شده است. تصور اینکه رژیم به توافقهایی اعتماد کند که ممکن است لغو شوند، یا به نهادهای بینالمللی مانند شورای امنیت سازمان ملل — که بهآسانی در برابر خواست واشنگتن خم میشود — دل ببندد، دشوار است.
اسرائیل به نظر میرسد این «وضعیت عادیِ جدید» را درک کرده است. این کشور میداند هیچ پیروزیای در خاورمیانه دائمی نیست؛ دلیلی وجود دارد که راهبرد اسرائیل برای مهار دشمنان، «چمنزنی» نام گرفته است. اما روشن نیست که ترامپ نیز چنین درکی داشته باشد. رئیسجمهور به جای ادامه فشار علیه تهران، اعلام پیروزی کرده و ایرانیان را به مذاکره دعوت کرده است. شاید ترامپ با این روش هم موفق شود؛ غیرقابل پیشبینی بودن او و جنگطلبی نتانیاهو فعلاً جاهطلبیهای هستهای روحانیون ایران را مهار میکند. اما تقریباً مسلم است که او چالشی دشوارتر را برای جانشینانش باقی گذاشته است. آنان ممکن است چارهای جز بمباران دوباره ایران نداشته باشند.
برخی تحلیلگران امیدوارند برنامه هستهای ایران خودبهخود و با فروپاشی رژیم از میان برود. اما جنگ ایران با اسرائیل و آمریکا نشان میدهد که جمهوری اسلامی، با وجود شکستهای عظیم داخلیاش، بسیار مقاومتر از آن است که بسیاری میپنداشتند. اسرائیل توانست بهسرعت نیروهای نیابتی ایران، از جمله حزبالله لبنان را خنثی کند. اما زمانی که نتانیاهو در لحظهای بسیار شکننده از ایرانیان خواست علیه رژیم خود برخیزند، اتفاق چندانی رخ نداد. نخبگان ناسازگار ایران بههم نزدیک شدند و مردم منفعل ماندند. جمهوری اسلامی مسئلهای برای مدیریت است، نه آرزویی که بتوان محو شدنش را طلب کرد.
خاورمیانه همانگونه که هست
این مسائل به این معنا نیست که بهبود خاورمیانه ناممکن است. حکمرانی ضعیف، فرسایش نهادی و تخریب محیطزیست همچنان مشکلات فراگیر منطقهاند. نخبگان حاکم عرب میدانند که بر منطقهای گرفتار فساد و نابسامانی حکومت میکنند. شهوت قدرت، آنان را در برابر نارضایتیهای عمومی کور میکند. ایالات متحده نمیتواند این رهبران را متقاعد یا مجبور کند که با رویکردی روشنبینانهتر حکومت کنند، اما میتواند آنان را تشویق کند دامنه مشارکت سیاسی را گستردهتر سازند و اقتصادهای خود را اصلاح کنند.
اما چنین گفتوگوها و تلاشهایی باید محتاطانه و محدود باشد. خاورمیانه در نهایت جایی برای آرمانگرایی و بلندپروازیهای والا نیست. بلکه عرصه قدرت و واقعگرایی است — و همین آن را برای این رئیسجمهور آمریکا مناسب میکند. فعلاً نفت همچنان در جریان است، تهدید ایران کاهش یافته، جنگ در غزه فروکش کرده و از آشوبهای بزرگ خبری نیست. در منطقهای که بیشتر با بینظمی شناخته میشود، اینها دستاوردهایی مهماند.
—————————
* ری تکیه، عضو ارشد شورای روابط خارجی و نویسنده کتاب «آخرین شاه: آمریکا، ایران و سقوط سلسله پهلوی» است.
■ مدنیت، سیاست و رویکردهای اجتماعی در سطح جهان دستخوش تغییرند، جای تعجب نیست که روشهای ماکیاولی ترامپ در خاورمیانه تمجید میشود: “تصمیم های ترامپ....منطقه را نسبتاً باثبات نگه داشته..” چرا که ترامپ “..سیاست را بیداوری اخلاقی پیش میبرد...”. ما حصل نوشته این است که هر چند سیاستهای کنونی، میراث تراژدی را برای آیندگان به جا میگذرد ولی نقدا جلوی برخی بیثباتیها گرفته شده!!
در ضمن در این نوشته جای روسیه بازیگر مرموز و مخرب خالی است. روسیهای که هر گونه کمک به پایداری و موفقیت دولت ترامپ میکند چرا که آن را “پوست خربزه”ای تاریخی در مسیر دمکراسی آمریکایی میبیند. بهترین گزینه روسیه برای ایران دولتی اقتدارگرا و فاشیستی از دل همین رژیم است که رهبرش با “کت و کراوات” به واشنگتن سفر کند؟ رویدادی که آنرا بدلیل وجود جنبش مدنی قدرتمند ایران (هر چند خاموش) محتمل نمیدانم.
با احترام، پیروز.
■ مقاله جالبی هست بدور از آرمانگرایی و جبهه گیری سیاسی و برخواسته از واقعیت موجود. اگر نیروهای دمکراتیک “خصوصا ایرانیان” از این فرصت موقت “خاورمیانه آرام” استفاده کنند میتوان به آغاز پروسه صلح در خاورمیانه امیدوار بود.
ذکر “ضدیت با آمریکا چسبی است که رژیم را کنار هم نگه میدارد” و “صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی نیز از مزایای اقتصادیِ ناشی از رفع تحریمها برای تأمین مالی تروریسم در خارج و سرکوب در داخل بهرهبرداری کردند” در این مقاله میتواند تلنگری باشد برای پاره کردن چرت متوهمینی که چشم امید به اصلاح رژیم بسته و اصولا با هر تحریمی”از جمله تحریم های هدفمند علیه عوامل و دستگاه های سرکوب و...” مخالف اند. با نوشته جناب پیروز به عدم اشاره نقش روسیه در این مقاله کاملا موافقم.
با احترام سالاری
■ مقاله خوبی است در چارچوب سیاست خارجی آمریکا، همانطور که معنی “فارن افرز” است. من اشاره نکردن به روسیه را ضعف مقاله نمیدانم. موضوع روسیه باید برای کسان و محافلی مهم باشد که در انتقاد از ترامپ افراط میکنند. یعنی در نظر نمیگیرند که دنیای واقعی، محل اجرای سیاستهای امثال روسیه و چین، با آرزوهای صلحطلبانه و آزادیخواهانه انسانها چقدر فاصله دارد!
من نظر خودم را در این جمله خلاصه میکنم: اگر سیاستهای امثال پوتین و شی جینپینگ و کیم جونگ اون و خامنهای و حماس را در نظر بگیریم، «دونالد ترامپ نمره رفوزه نمیگیرد». تا نظر دوستان عزیز چه باشد.
رضا قنبری
مجله دموکراسی (Journal of Democracy)
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش نخست مقاله: فروپاشی افغانستان
بخش دوم و پایانی
دوره ریاست جمهوری منزوی غنی
تا سال ۲۰۱۴، دولت افغانستان تقریباً هیچ مشروعیتی نداشت و خشونت سراسر کشور را فراگرفته بود، زیرا طالبان احیا شده در حال پیشروی بودند. رئیس جمهور کرزی در پایان دومین دوره خود در همان سال از سمت خود کنار رفت و عملیات رزمی ایالات متحده در افغانستان به پایان رسید و آمریکا به نقش مشاوره و پشتیبانی از نیروهای افغان گذار کرد.
انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۴ در فساد بسیار زیادی غرق شده بود به طوری که برنده واقعی آن هنوز ناشناخته باقی مانده است. عبدالله عبدالله، مشاور سابق فرمانده فقید اتحاد شمال، احمد شاه مسعود، در دور اول در ۵ آوریل در بین هشت نامزد اول شد. با این حال، نتایج دور دوم در ۱۴ ژوئن بین عبدالله و اشرف غنی مشخص نبود. بنابراین، وزیر امور خارجه آمریکا، جان کری، به کابل رفت و بین غنی و عبدالله توافقی ترتیب داد: غنی رئیس جمهور شد و عبدالله به سمت «مدیر ارشد اجرایی» منصوب گردید، سمتی فراقانونی که در خلال مذاکرات ایجاد شده بود. این توافق همچنین خواستار اصلاح قانون اساسی، از جمله امکان عدم تمرکز بیشتر از طریق تشکیل یک لویه جرگه قانون اساسی جدید شد، اما هیچ یک از اینها هرگز محقق نگردید.
غنی در کارزار انتخاباتی خود بر اعتبار تکنوکرات خود تأکید داشت. او قول داد دولت را اصلاح کند، بخش عمومی را تقویت نماید و دیگر چالشهای کلیدی را مورد توجه قرار دهد. حاکمیت او با شور و اشتیاق زیاد از سوی واشنگتن روبرو شد که غنی را کسی میدید که میتواند بسیار بهتر از کرزی با جامعه اهداکنندگان بینالمللی و حامیان آمریکایی ارتباط برقرار کند. رابطه کرزی با آمریکا به دلیل نارضایتی او از تلفات غیرنظامی و خشم آمریکا از فساد تیره شده بود.
غنی، به همراه کلر لاکهارت (Clare Lockhart)، در سال ۲۰۰۶ مؤسسه «اثربخشی دولت» را، که یک سازمان غیردولتی مستقر در واشنگتن است، تأسیس کرده و کتاب «ترمیم دولتهای شکست خورده» (۲۰۰۸) (Fixing Failed States) را نوشته بود [۱۹]. با این حال، راهنماییهای این کتاب برای افغانستان نامناسب است، زیرا تقریباً به طور کامل بر مسائل فنی مانند بودجه و تدارکات متمرکز شده و سخنی کمی درباره چگونگی ساخت مشروعیت یا رسیدگی به چالشهای روزمره مردم گفته است.
غنی بسیاری از زنان و جوانان را به مناصب مهم وزارتی و دولتی منصوب کرد که ایالات متحده و شرکای ناتو را تحت تأثیر قرار داد و به جوانان افغان امید داد که او جنگسالارانی را که در دولت کرزی نقش بسیار برجسته ای داشتند، به حاشیه خواهد راند و تغییرات گستردهتری را به ارمغان خواهد آورد. اما غنی این امیدها را به باد داد. برای مثال، اگرچه او در ابتدا اعتراضات عمومی را تحمل کرد، اما وقتی به در خانهاش رسید، آن را سرکوب نمود. از اواخر سال ۲۰۱۵، چندین جنبش جوانان افغان شکل گرفت و در طول دو سال بعد، در مورد مسائل مختلف، از جمله تبعیض قومی علیه اقلیت هزاره، تظاهرات کردند. در ماه مه ۲۰۱۷، پس از انفجار یک کامیون بمبگذاری شده که بیش از ۱۵۰ نفر را در یک میدان در کابل کشت، یک تجمع سازمانیافته از شهروندان خشمگین به سمت کاخ ریاست جمهوری راهپیمایی کردند. وقتی معترضان با نیروهای امنیتی روبرو شدند، به روی آنان آتش گشوده شد و حداقل شش نفر از آنان کشته شدند [۲۰]. اندکی پس از آن، غنی اعلام کرد که تظاهرات «نظم عمومی و اقتصاد را آسیب میزند» و محدودیتهایی بر آزادی تجمع وضع کرد که ظاهراً نقض قانون اساسی بود. بسیاری از جوانانی که در ابتدا با اشتیاق از رئیس جمهور حمایت کرده بودند، اکنون دیگر از او پشتیبانی نمیکردند.
غنی اشتباه بسیاری از رهبران پیشین افغان را که در نهایت از قدرت رانده شده بودند همچنان تکرار کرد. او کنترل را متمرکز کرد تا به سرعت دیدگاه خود از اصلاحات را محقق کند. اما با انجام این کار، رئیس جمهور تقریباً همه اطرافیان خود، از جمله مردم را بیگانه و از خود دور نمود. همچنین تمایل غنی به «تمرکززدایی بیش از حد و مدیریت خرد» به شدت به وزارت دارایی آسیب زد [۲۱]. سبک مدیریت مستبدانه او منجر به افزایش اتهامات فساد و استعفای کارکنان کلیدی وزارتخانه شد.
به جای تقویت نهادهای دولتی، غنی بارها از پیشینیان خود تقلید کرد و نهادها و مکانیسمهای تصمیمگیری موازی برای دور زدن اهرمهای دولت ایجاد کرد. برای مثال، او کمیسیونهای ریاست جمهوری ایجاد کرد که در مورد مسائلی مانند تدارکات مستقیماً به او پاسخگو بودند. منتقدان charge (ادعا) میکردند که غنی با مدیریت خرد تصمیماتی که باید متعلق به وزارتخانهها میبود، وقت را تلف میکند. تنها یک هفته قبل از سقوط کابل به دست طالبان، غنی به طور مشهور کمیسیون ملی تدارکات خود را برای اعطای مجوز ساخت یک سد در استان کندز تشکیل داد، حتی اگر کندز تا آن زمان دیگر تحت کنترل دولت نبود [۲۲].
به مرور زمان، غنی بیش از گذشته دچار سوءظن و بدگمانی شد، تا جایی که تنها به تعداد معدودی اعتماد داشت و همواره در تلاش بود تا قدرت خود را حفظ کند. این مسئله پیامدهای مهمی در پی داشت. رئیسجمهور که خود پشتون بود، متهم به قوممداری شد. در سال ۲۰۱۷، یک یادداشت محرمانه درون دولت که به بیرون درز کرده بود، نشان میداد که مشاغل دولتی عمدتاً به پشتونها اعطا میشود تا کنترل در دست آنان باقی بماند. این موضوع به عنوان مدرکی دال بر تلاش یک «گروه محدود» برای حکمرانی بر کشور تلقی شد [۲۳].
علاوه بر این، غنی قدرتهای منطقهای – که بسیاری از آنان به اقلیتهای قومی در شمال تعلق داشتند – را مانعی در برابر تصور خود از یک دولت مدرن و تهدیدی برای آرمانهای تکنوکراتیک خود میدید. بنابراین، بلافاصله پس از رسیدن به ریاستجمهوری، تلاش برای تضعیف آنان را آغاز کرد. تمرکز غنی بر تثبیت قدرت بر رهبران ائتلاف شمالی با برکناری فرمانداران جنگسالاری که کرزی منصوب کرده بود – و غنی آنان را رقیب میدانست – وضعیت امنیتی در شمال را که از زمان به قدرت رسیدنش در سال ۲۰۱۴ در حال فروپاشی بود، بدتر کرد. در سال ۲۰۱۷، غنی عطا محمد نور، فرماندار ولایت بلخ را برکنار کرد که این اقدام تقریباً به یک رویارویی مسلحانه بین دولت و فرماندهان محلی منجر شد. غنی این رهبران را با وفاداران به خود، از جمله بسیاری از پشتونهای جنوب و شرق که در شمال گمارد، جایگزین کرد که اغلب منجر به اعتراضات و خشونت میشد.
هنگامی که غنی برای اولین بار قدرت را به دست گرفت، از نسل جدید و تحصیلکرده کشور استعدادهایی را به خدمت گرفت. اما با افزایش رویههای اقتدارگرایانه او، بسیاری از آنان استعفا دادند. در سالهای پایانی حکومتش، این رئیسجمهور تحت محاصره، حلقه داخلی خود را تنها به دو مشاور، یعنی رئیس دفتر «فاضل فاضلی» و مشاور امنیت ملی «حمدالله محب» محدود کرده بود. این سه تن با عنوان «جمهوری سه نفره» (Republic of Three) شناخته میشدند.
در این سالهای پایانی، غنی زمان و توجه بسیار بیشتری را صرف سرکوب فرماندهان مجاهدینی کرد که با او مخالفت میکردند تا حکمرانی یا مبارزه با طالبان. غنی در نهایت موفق شد مخالفان خود را خلع سلاح کند و این، از قضا، باعث سقوط او شد، چرا که این فرماندهان و جنگسالاران، قویترین منبع محافظت او در برابر تهاجم طالبان بودند. بنابراین، با تضعیف آنان، مناطق بیشتری در شمال به تصرف نیروهای طالبان درآمد. تا اوایل سال ۲۰۲۱، دولت تنها بر ۳۰ درصد از قلمرو افغانستان کنترل بیچونوچرا داشت. از ماه مه تا اوت ۲۰۲۱، منطقه پس از منطقه به طالبان سقوط کرد، بسیاری از آنها بدون هیچ درگیری.
طالبان؟ امارت اسلامی جدید افغانستان
پرسشهای زیادی درباره چگونگی حکمرانی طالبان بر افغانستان در ماهها و سالهای آینده وجود دارد. رهبران طالبان خود نیز در حال فهمیدن این مسئله هستند، چرا که آنان نیز از سقوط سریع دولت غنی شوکه شده به نظر میرسیدند.
تهاجم طالبان تا حدی بسیار مؤثر بود زیرا پیامرسانی آنان کاملاً شفاف بود: آنان شکایات مردم را درک میکردند. هنگامی که نیروهای طالبان کنترل مراکز ولایات را به دست گرفتند، فرماندهان آنان از خود در کاخهای مجلل جنگسالاران رژیم پیشین فیلم گرفتند. پس از تصرف قصر ریاستجمهوری در کابل، فرماندهان طالبان در مقابل تجهیزات ورزشی گرانقیمت غنی عکس گرفتند. خارجی ها و افراد ناآشنا با شرایط داحل افغانستان عمدتاً این ویدیوها را دلیلی بر عقبماندگی طالبان میدانستند. اما برای بسیاری از افغانها، این فیلمها شکاف عمیق بین دولت و مردم را آشکار کرد.
طالبان در ۱۵ اوت کنترل کابل را به دست گرفتند، اما شکلدهی یک دولت موقت سه هفته دیگر زمان برد. آنان ملا حسن اخوند را به عنوان نخستوزیر موقت منصوب کردند و همچنین دو معاون نخستوزیر، ملا عبدالغنی برادر (که پیشتر ریاست دفتر سیاسی طالبان در دوحه را بر عهده داشت) و ملاوی عبدالسلام حنفی (عضو تیم مذاکره کننده دوحه) را معرفی کردند. رهبر معنوی این جنبش، هبتالله آخوندزاده، همچنان به عنوان امیرالمؤمنین ادامهدهنده نقش خود بود.
در حالی که طالبان به عنوان یک گروه شورشی متحد باقی ماندند، تنش فزایندهای بین گروههایی که مذاکرات دوحه را تحت رهبری برادر پیش میبردند – که به نظر میرسد تمایل بیشتری برای کار با جامعه بینالمللی دارند – و جناحهای تندروتر تحت رهبری سراجالدین حقانی، وزیر کشور موقت، وجود دارد. حقانی شبکه معروف به نام خود (شبکه حقانی) را رهبری میکرد که در بیست سال گذشته برخی از وحشیانهترین حملات تروریستی را علیه غیرنظامیان افغان، نیروهای امنیتی افغانستان و نیروهای ناتو انجام داده است. به نظر میرسد طالبان علاقهای به تعدیل چهره خود برای مخاطبان بینالمللی ندارد، چرا که ۲۰ نفر از ۳۳ مقام این رژیم در فهرست تحریمهای سازمان ملل قرار دارند [۲۴].
در حالی که بسیاری از رهبران ائتلاف شمالی از کشور گریختند، احمد مسعود، پسر احمدشاه مسعود، از پایگاه خود در دره پنجشیر، جبهه مقاومت ملی را سرهمبندی کرد. هنگامی که مشخص شد نیروهایش به شدت در حال شکست هستند، مسعود سعی کرد با طالبان مذاکره کند و درخواست پستهایی در چند وزارتخانه و یک دولت غیرمتمرکز کرد که در آن ولایات در مورد حاکمان خود حق اظهارنظر داشته باشند. طالبان این درخواستها را رد کردند و او به زودی به تاجیکستان همسایه گریخت، جایی که تا امروز در آنجا باقی مانده است.
طالبان هنوز حاکمیت خود را تثبیت نکردهاند و در حال حاضر، رویه متفاوتی نسبت به دوره قبلی حکمرانی خود (۲۰۰۱-۱۹۹۶) در پیش گرفتهاند. آنان زنان را از حضور در عرصه عمومی منع نکردهاند. اگرچه مدارس راهنمایی و دانشگاهها را به روی زنان بستهاند – اقدامی که رژیم آن را موقت میخواند – اما اجازه دادهاند مدارس ابتدایی دخترانه فعال باقی بمانند. آنان استفاده از برقع را اجباری نکردهاند یا زنان را ملزم به همراهی یک محرم در سفر نکردهاند. همچنین موسیقی را ممنوع یا مردان را مجبور به ریش گذاشتن نکردهاند.
در حال حاضر، تنها مخالفت داخلی با حکومت طالبان از سوی داعش- خراسان (IS-K) صورت میگیرد که در اوج تخلیه هوایی، حمله انتحاری در فرودگاه کابل ترتیب داد و باعث کشته شدن ۱۳ سرباز آمریکایی و حداقل ۱۷۰ غیرنظامی شد که قصد فرار از کشور را داشتند. دهها مقام سابق نیروهای امنیتی افغان که روزی به دولت وفادار بودند، اکنون به داعش- خراسان سوگند وفاداری دادهاند، زیرا این گروه تنها منبع مخالفت با طالبان محسوب میشود.
طالبان اکنون کلیدهای یکی از متمرکزترین دولتهای جهان را در دست دارند. به عنوان یک جنبش اقتدارگرا، آنان هیچ تمایلی به واگذاری اختیارات به مناطق یا اجازه دادن به مخالفت معنادار ندارند. طالبان همواره گفتهاند که معتقدند دموکراسی، آنگونه که توسط ایالات متحده اجرا و ترویج میشود، با اسلام سازگاری ندارد.
به نظر میرسد رهبری طالبان کاملاً مایل است دولت بزرگی را که از جمهوری سقوط کرده به ارث برده حفظ کند، از جمله اکثر وزارتخانهها (به جز وزارت امور زنان که در وزارت تازهتأسیس امر به معروف و نهی از منکر ادغام شد). این رویکرد در تضاد با برخی دیدگاههای حداقلیتر طالبان درباره دولت است که در طول دو دهه تبعید شکل گرفته بود و با دوره قبلی حکمرانی آنان نیز تفاوت دارد. آنان حتی در ازای تشکیل دولت فراگیرتر، با آمریکا برای دریافت کمک و به رسمیت شناخته شدن چانهزنی میکنند. اگرچه دولت برخی انتصابات را انجام داده، اما هیچ سلسله مراتب تصمیمگیری مشخصی وجود ندارد. طالبان هنوز باید تصمیم بگیرند که چگونه درون ساختارهای به ارث برده مانور دهند. بنابراین، آیندهای مبهم و پرابهام در کمین کشور است.
ریشههای فروپاشی
تشخیص علل شکست در افغانستان نه تنها برای درک مسیر آینده این کشور، بلکه برای جلوگیری از تکرار اشتباهات سیاست خارجی اهمیت دارد. بدیهی است که دولت افغانستان به شدت فاسد بود. اما این فساد ریشه در جامعه یا فرهنگ افغانستان نداشت. بلکه توسط قوانین حاکم بر جامعه در ترکیب با حجم عجیب و غیر قابل باور از پول تزریق شده به اقتصادی که به سختی میتوانست چنین مبالغی را جذب کند، تشویق میشد [تاکید از مترجم است. بنابراین همیشه آمریکا مقصر است]. تا زمان ناپدید شدن جمهوری افغانستان، تقریباً ۸۰ درصد بودجه دولت از سوی ایالات متحده تأمین میشد و نزدیک به ۴۰ درصد تولید ناخالص داخلی کشور از کمکهای خارجی نشأت میگرفت.
ایالات متحده در افغانستان استراتژی مشخصی نداشت. با این حال، یک امر ثابت، میلیاردها دلار کمک مالی بود که برای شناور نگه داشتن دولت به این کشور تزریق میکرد. با این حال، این سرمایهگذاری عظیم تحت نظارت یا محدودیتهای معناداری در مورد نحوه استفاده قرار نمیگرفت و این امر به فساد و در نهایت فروپاشی دولت دامن زد. آمریکا به جای توسعه یک رویکرد جدید، ظاهراً تنها بر منابع مالی برای حفظ دولت و نیروی نظامی حساب باز کرده بود.
هنگامی که جمهوری به دست طالبان سقوط کرد، ایالات متحده بلافاصله این کمکها را متوقف کرد و اقتصاد افغانستان را نابود گردانید. اکنون افغانستان با بحران بانکی و فاجعه انسانی روبرو است، زیرا رژیم جدید حقوق صدها هزار کارمند دولت را متوقف کرده و قحطی سراسر کشور را درنوردیده است. در زمان نگارش این مقاله در دسامبر ۲۰۲۱، هیچ کشوری دولت طالبان را به رسمیت نشناخته است.
فساد، جمهوری افغانستان را تضعیف کرد. اما این تنها به این دلیل ممکن شد که دولت مرکزی کاملاً در برابر جامعه پاسخگو نبود. این دولت تنها وامدار کمک های بینالمللی بود و بنابراین در نظر مردم فاقد مشروعیت بود. پول نمیتواند دل و ذهن مردم را ببرد. کسب اعتماد در افغانستان نیازمند منابع عظیم، برنامههای پیچیده و استراتژیهای نظامی پیچیده نبود. این کار مستلزم رفتار محترمانه با مردم و دادن نقش شهروندی به آنان بود. تلاش دولتسازی تحت رهبری ایالات متحده، اولویت را به تقویت توان و ظرفیت دولت داد، اما زحمت برقراری محدودیتهای مؤثر بر قدرت دولت را به خود نداد. محدودیتها کلید پاسخگویی هستند. مردم افغانستان هرگز نظر واقعی در مورد حاکمان یا نحوه حکمرانی بر خود نداشتند. ماجراجویی آمریکا در افغانستان، اشتباهات بسیاری از ناظران پیشین این کشور را تکرار کرد، که در پی حکمرانی از مرکز بدون تبدیل کردن جامعه به ستون اصلی دولت بودند. تراژدی این است که افغانها عمدتاً به عنوان تماشاگر باقی ماندند، هرگز فرصت واقعی برای قرار دادن کشورشان در مسیری بهتر به آنان داده نشد، و آینده به همان اندازه که آشناست، تاریک به نظر میرسد.
—————————-
NOTES:
19. Ashraf Ghani and Clare Lockhart, Fixing Failed States: A Framework for Rebuilding a Fractured World (New York: Oxford University Press, 2008).
20. Srinjoy Bose, Nematullah Bizhan, and Niamatullah Ibrahimi, “Youth Protest Movements in Afghanistan: Seeking Voice and Agency,” Peaceworks 145, United States Institute of Peace, February 2019, 13, https://purl.fdlp.gov/GPO/gpo147737.
21. William Byrd, “Revitalizing Afghanistan’s Ministry of Finance,” United States Institute of Peace, 24 March 2021, http://www.usip.org/publications/2021/03/revitalizing-afghanistans-ministry-finance.
22. “NPC Meeting: President Ghani Stresses Qualify Food for ANDSF,” Bakhtar News Agency, 11 August 2021, https://bakhtarnews.af/npc-meeting-president-ghani-stresses-qualify-food-for-andsf.
23. “Leaked Memo Fuels Accusations of Ethnic Bias in Afghan Government,” Reuters, 21 September 2017, http://www.reuters.com/article/us-afghanistan-politics/leaked-memo-fuels-accusations-of-ethnic-bias-in-afghan-government-idUSKCN1BW15U.
24. Andrew Watkins, “The Taliban Rule at Three Months,” CTC Sentinel 14 (November 2021): 5.
Copyright © 2022 National Endowment for Democracy and Johns Hopkins University Press
Image Credit: Master Sgt. Donald R. Allen/U.S. Air Forces Europe-Africa via Getty Images
About the Author
Jennifer Brick Murtazashvili is associate professor at the University of Pittsburgh’s Graduate School of Public and International Affairs and founding director of the Center for Governance and Markets. She is the author of Informal Order and the State in Afghanistan (2016) and coauthor (with Ilia Murtazashvili) of Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan (2021).
View all work by Jennifer Brick Murtazashvili
The Collapse of Afghanistan
Jennifer Brick Murtazashvili
The Collapse of Afghanistan | Journal of Democracy
زوالِ اسلام سیاسی و باورهای دینی در ایران و گسترش چشم گیر آن در فرانسه و دیگرکشورهای غربی
درحالی که مشاهدات عینی و بررسیهای میدانی فروپاشی اسلام سیاسی و کاهشِ چشمگیرِ باورهای دینی در ایران را طی چهار دهه گذشته نشان میدهند، نتایح یک نظرسنجی تازه در فرانسه در باره رابطه مسلمانان این کشور با اسلام و اسلامگرایی، گرایشهای کاملا متضاد با ایران را در جامعه فرانسه نشان میدهد. این مطالعه که توسط موسسه «ای فوپ» (Ifop) فرانسه انجام گرفته و نتایج آن در روز ١٨ نوامبر سال ٢۰٢۵ منتشرشد، با بازسازی دادههای تاریخی از دهه ۱۹۸۰ میلادی، پدیده «بازسازی اسلامی» و تعمیق باورهای مذهبی در نزد مسلمانان فرانسه را برجسته میکند.این پدیده بهویژه نسلهای جوانتر مسلمانان فرانسه را تحت تأثیر قرارداده و با افزایش نگرانکنندهای در پایبندی آنان به ایدئولوژیهای اسلامگرایانه همراه است. دادههای این نظرسنجی در فرانسه، به جای تأیید روایتهای «سکولاریزاسیون» در میان مسلمانان فرانسوی، روندِ افزایشِ مناسک و اعمال مذهبی، سختتر شدن مواضع در موردِ مسائلِ مربوط به اختلاط جنسیتی و همدلی فزاینده آنان با جریانهای بنیادگرا و اسلام سیاسی را نشان میدهند.
نگاهی اجمالی به رابطه مسلمانان فرانسه با اسلام و اسلامگرایی
اعلامِ نتایج تازه ترین نظرسنجی موسسه «ای فوپ Ifop» فرانسه در رابطه با تغییرات در نگرش مسلمانان این کشور، خصوصاً جوانان به سوی افزایش شدید دین داری و گرایش به سوی بنیادگرایی اسلامی در روزهای اخیر در فرانسه جنجال برانگیز شد.[۱]
در زیر نخست نتایح این نظر سنجی ارائه میشود. همانطور که خواهید دید اسلام و اسلام سیاسی در فرانسه در حال گسترش و شتاب گرفتن است. در بخش دوم این نوشتار، به کم و کیفِ باورها و شرایطِ اسلام سیاسی در ایران خواهیم پرداخت. همانطور که خواهید دید در ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، بر عکس مسلمانان فرانسه ما با فروپاشی آشکارِ اسلام سیاسی و کاهشِ چشمگیرِ باورهای دینی روبرو هستیم.
اهمیت مسلمانان در چشمانداز مذهبی فرانسه طی چهل سال گذشته به آرامی، اما پیوسته افزایش یافته است.
نسبت مسلمانان در کلِ جمعیت بزرگسال فرانسه از ۵‚۰ درصد در سال ١۹٨۵ به ۷ درصد در سال ٢۰٢۵ افزایش یافته است. این افزایش، اسلام را به دومین دین بزرگ در فرانسه پس ازمسیحتِ کاتولیک (٤٣ درصد) اما بالاتر از مسیحتِ پروتستان (٤ درصد) تبدیل کرده است. این رشدِ مداوم اسلام، بخشی از یک زمینه گستردهتر برای تغییر شکل چشمانداز مذهبی در فرانسه است که با افول مسیحت کاتولیک و ظهور افراد بیدین (۳۷/۵ درصد) مشخص شده است.[۲]
از دهه ۲۰۰۰ میلادی تاکنون جدیت در دینداری و افزایش مداوم مناسک مذهبی نزد مسلمانان فرانسه به شدت افزایش یافته است.
مسلمانان فرانسه نسبت بسیار بالایی از دینداری را نشان میدهند که بسیار فراتر از سایر ادیان است - ۸۰ درصد خود را «مذهبی» اعلام میکنند، در حالی که این رقم در بین پیروان سایر ادیان به طور متوسط ۴۸ درصد است - به ویژه در بین جوانان مسلمانان (۱۵ تا ۲۴ ساله) این نسبت ۸۷ در صد اعلام شده است.
از هر چهار مسلمان، یک نفر یعنی حدود (۲۴درصد) خود را «به شدت» یا «بسیارزیاد» مذهبی توصیف میکند (در مقامِ مقایسه، این رقم در سایر ادیان فرانسه ۱۲ درصد است). در اینجا نیز، این دینداری شدید در میان مسلمانان زیر ۲۵ سال در فرانسه به اوج خود میرسد (۳۰درصد) و شکاف نسلی را درجامعه فرانسه آشکار میکند که الگوهای کلاسیکِ «سکولاریزاسیون» دراین کشور در نزد جمعیت مسلمان این کشور کاملاً معکوس است.
از نظر «ای فوپ»: این افزایش پلکانی دینداری در میان مسلمانان با هر تغییر نسلی، که قبلاً توسط مطالعات و نظرسنجیهای مختلف (مطالعه ارزشها در سال ۲۰۱۸) اعلام شده است، اکنون به روشنی جامعه مسلمانان را از بقیه جوامع دینی در چشمانداز مذهبی فرانسه متمایز میکند. این تقویت دینداری در درجه اول عمدتاً ناشی از فرآیند «بازسازی اسلامی» بخشی از جوانان مسلمان و توجه آنان به مُدلِ سنتگرای اسلام است. توضیح اینکه بیش از دو دهه دولت فرانسه با تجهیز منابع مالی و سازمان دهی و اموزش امامان مساجد تلاش کرده تا مُدلِ جدیدی از اسلام دولتی را ارئه دهد که با مختصات اجتماعی و فرهنگی فرانسه سازگار باشد و اصطلاحاً آن را «اسلامِ فرانسه» مینامد. نتایح این نظر سنجی عدم موفقیت این راهبرد دولت فرانسه را آشکار میکند.
حضور در اماکن مذهبی و انجام فریضه نماز در طول ۴۰ سال گذشته، به ویژه در میان جوانان، به طور قابل توجهی افزایش یافته است. همانطور که حضور هفتگی در مساجد از ۱۶درصد در سال ۱۹۸۹ به ۳۵ در صد در سال ۲۰۲۵ افزایش یافته است، نماز روزانه نیز بین سالهای ۱۹۸۹ (۴۱ درصد) و ۲۰۲۵ (۶۲ درصد) افزایش یافته و در میان جوانان زیر ۲۵ سال این افزایش به اوج خود یعنی ۶۷ درصد رسیده است.
پایبندی به دستورالعملهای غذایی مذهبی( مانند نخوردن گوشت خوک و خوردن گوشت سایرحیوانات حلال و ذبح اسلامی) نیز نسبت به چهل سال پیش، بهویژه در میان نسلهای جوانتر، پایدارتر شده است. در واقع، رعایت روزه داری در ماه رمضان در طول این ماه بهطور ویژهای سختگیرانه است ( ۷۳ درصد، در مقایسه با ۶۰ درصد در سال ۱۹۸۹)، بهویژه در میان جوانانی که این فریضه اسلام، تقریباً همگانی شده است (۸۳ درصد در میان جوانان ۱۸ تا ۲۴ ساله).
این سختگیری در رعایت عادات غذایی در عدم مصرف مشروبات الکلی نیز نشان داده شده است: ۷۹ درصد از افراد مورد پرسش قرار گرفته، اعلام کردهاند که (در سال ۲۰۲۵ ) از مصرف مشروبات الکلی خودداری میکنند، در حالی که این رقم در سال ۱۹۸۹، ۶۵ درصد بوده است، سختگیری در مصرف مشروبات الکلی در بین جوانان مسلمان بسیار بیشتر است. تنها ۱۲درصد از جوانان زیر ۲۵ سال مشروبات الکلی مصرف کردهاند.
دیدگاه «ای فوپ»: این دادهها تصویری از جمعیت مسلمان فرانسه را نشان میدهد که تحت تأثیراتِ جنبش تجدید وابستگی مذهبی(اسلامی) قرار گرفتهاند. این جنبش مذهبی به ویژه نسلهای جوانتر را بیشتر تحت تأثیر قرار میدهد. مسلمانان فرانسوی، و به ویژه جوانترین آنها، به جای پیروی از مُدِلِ کلاسیکِ «سکولاریزاسیون» در فرانسه، از طریق تأکید وابستگی و تشدید اعمال مذهبی، با قدرت در تأیید مجدد هویت مذهبی خود تلاش میکنند. این پدیده که قبلاً در دهه ١۹۹۰ توسط پژوهشگرانی مانند «ژیل کِپِل» مشاهده شده بود، در اینجا به صورت کمّی تبیین میشود و نه تنها مقیاس آن، بلکه مهمتر از همه، ماهیت پایدار آن در طول چند نسل را نشان میدهد.
درجه بالای دینداری نزد مسلمانان فرانسه با افزایش «ارتوپراکسی» (رفتار مطابق با آیینهای سنتیِ و تثبیتشده) در زمینه رژیم غذایی، پوشش اسلامی و روابط بین دو جنس همراه است.
در حالی که پوشش حجاب اسلامی در میان زنان مسلمان فرانسه اقلیت دارد و غیرمعمول است – ۳۱ درصد آن را رعایت میکنند، اما تنها ۱۹ درصد به طور سیستماتیک - اما این امر در بین جوانان مسلمان فرانسه روز به روز رایجتر میشود: از هر دو زن جوان مسلمان ١٨ تا ٢٤ ساله، یک نفر ( ٤۵ درصد) امروز حجاب کامل اسلامی را رعایت میکنند، که تعداد سه برابر بیشتر از سال ٢۰۰٣ است که تنها (١۶ درصد) آن را رعایت میکردند - سالی که بحثهای زیادی در مورد ممنوعیت حجاب اسلامی در مدارس دولتی فرانسه مطرح شد.
مطمئناً، رعایت حجاب اسلامی در درجه اول نتیجه یک حکم مذهبی است (۸۰ درصد)، اما این موضوع همچنین بیانگرغرور فزاینده و تعلق خاطر است - ۳۸ درصد این کار را برای نشان دادن «تعلق و وابستگی به دینشان» و نیاز به محافظت در برابر فشارهایی که بر زنان در فضاهای عمومی وارد میشود، انجام میدهند: ۴۴ درصد میگویند که حجاب دارند «تا نگاه مردان را جلب نکنند»، ۴۲ درصد برای «احساس امنیت»، ۱۵درصد برای «اینکه به عنوان یک زنِ بیحیا تلقی نشوند» و ۲ درصد «تحت فشار مستقیم بستگان» حجاب را رعایت میکنند.
با فاصله گرفتن با اخلاق لیبرال رایج در غرب، کاربرد تفکیک جنسیتی نزد مسلمانان فرانسه به هیچ وجه جنبه حاشیهای ندارد: ۴۳ درصد از مسلمانان حداقل از یک نوع تماس فیزیکی یا بصری با جنس مخالف خودداری میکنند، از جمله یک سوم (۳۳ درصد) که از بوسیدن امتناع میکنند، ۲۰ درصد که از رفتن به استخر مختلط خودداری میکنند، ۱۴درصد از دست دادن با فردی از جنس مخالف خودداری میکنند و ۶ درصد از درمان توسط پزشک جنس مخالف خودداری میکنند. شدت این ردِ اختلاط جنسیتی در میان جوانان مسلمان، نشان دهنده سختتر شدن روابط جنسیتی با هر نسل در حال گذار است.
برخلاف روندهای مشاهده شده نزد پیروان سایر ادیان، نوعی «مطلقگرایی دینی» در ردِ گسترده علم در میان مسلمانان فرانسه مشهود است: ۶۵ در صد از مسلمانان معتقدند که در مورد مسئله آفرینشِ جهان، «نگرش دینی بیشتر از علم قابل قبول است»، این رقم سه برابر بیشتر از سایر ادیان است (۱۹درصد).
همچنین، یک نگرشِ بنیادگرایانه اسلامی این ایده را رواج میدهد که قوانینِ دینِ اسلام بر قوانین سایر ادیان و دیگر قوانین برتری و اولویت دارد. در داوری در موضوعاتی مانند ذبح شرعی یا ارث، نسبت مسلمانانی که احترام به قوانین دین خود را در اولویت قرار میدهند، در سی سال گذشته به شدت افزایش یافته است (۱۶ درصد بیشتر از سال ۱۹۹۵ که ۴۴ درصد بوده است)، در حالی که از سوی دیگر، مسلمانانی که قوانین فرانسه را در اولویت قرار میدهند، در مقایسه با سال ۱۹۹۵ به شدت کاهش یافتهاند (۱۳ درصد از مجموع ۴۹ درصد).
نشانه دیگری از یک نگرشِ بنیادگرایانه خاص از شریعت: تقریباً از هر دو مسلمان، یک نفر (۴۶ درصد) معتقد است که قوانین اسلامی باید در کشورهایی که در آن زندگی میکنند اعمال شود، از جمله ۱۵درصد «به طور کامل صرف نظر از کشوری که در آن زندگی میکنند» و ۳۱ درصد «تا حدی» با تطبیق آن با قوانین کشوری که در آن زندگی میکنند.
دیدگاه «ای فوپ»: این دادهها به کسانی که نگران این موضوع هستند که جمعیت مسلمانان فرانسه در حال تبدیل شدن به یک گروه «ضدجامعه» است، اعتبار میبخشد. به این معنی که این جمعیت به دنبال سازماندهی زندگی روزمره خود بر اساس هنجارهای مذهبی متمایز، یا حتی مخالف با هنجارهای اکثریت جامعه (فرانسه) است. این روند، کاهش نمییابد و به نظر میرسد در طول زمان و نسل به نسل در حال تقویت شدن است. این روند افزایشی توسط جوانانی هدایت میشود که به طور فزایندهای هویت اسلامی خود را در مواجهه با جامعه فرانسه میبینند.جامعهای که به عنوان جامعه متخاصم با هویت آنها تلقی میشود.
اسلامگرایی در فرانسه، که بسیار گستردهتر از دهه ۱۹۹۰ است، به عنوان یک مکتب فکری چندوجهی، تحت سلطه و سیطره «اِخوان المسلمین» است.
بنیادگرایی اسلامی بر ذهنِ بیش از یک سومِ مسلمانان فرانسه غلبه کرده است: ۳۸ درصد از مسلمانان فرانسه در سال ۲۰۲۵ تمام یا بخشی از مواضع «اسلامگرایانه» را تأیید میکنند. نسبتی که دو برابر بیشتر از کسانی است که حدود سی سال پیش (۱۹درصد در سال ۱۹۹۸) مواضع «بنیادگرایانه» داشتند.
در فرانسه، جنبش اسلامگرای فرانسوی توسط جریانهای متعددی هدایت میشود که با نفوذ ترین آنها «اخوان المسلمین» است: از هر سه مسلمان فرانسوی، یک نفر (۳۳ درصد) حداقل با یک جنبش اسلامگرا همدردی میکند، از جمله ۲۴ درصد با «اخوان المسلمین»، ۹ درصد با «سلفیگری»، ۸ درصد با «وهابیت»، ۸ درصد با «جماعتِ تبلیغ» [۳]، ۶ درصد با «تکفیریها»[۴] و ۳ درصد با گروههای جهادگرا [ مانند داعش و القاعده]. از هر سه جوان مسلمان فرانسوی، یک نفر (۳٢ درصد) میگوید که به جریان فکری «اخوان المسلمین» نزدیک است. این درصد چشم گیر، نشانهای از نفوذ «اخوان المسلمین» در نسلهای جدید مسلمانان فرانسه است، دادههایی که با ایده پیر شدن این جنبش در تضاد است.
نتیجه گیری«فرانسوا كراوس»، در باره این نظر سنجی
فرانسوا کراوس، مدیر بخش سیاسی موسسه «ای فوپ» در مورد این مطالعه میگوید: این نظرسنجی تصویر بسیار روشنی از جمعیت مسلمان فرانسه را نشان میدهد که در حال گذراندن فرآیند بازساری اسلامی است. اسلامی که ساختار آن حول هنجارهای سختگیرانه مذهبی انسجام یافته و به طور فزایندهای به یک پروژه سیاسی اسلامگرایانه گرایش دارد.
به جای پیروی از مدل متداولِ «سکولاریزاسیون»، مسلمانانِ فرانسه، و به ویژه نسلهای جوانتر آن، از طریق تشدیدِ مناسک و اعمالِ مذهبی، سفت و سخت کردن روابط جنسیتی و پایبندی فزاینده به ایدئولوژی اسلامگرایانه، تأیید مجدد هویت خود را نشان میدهند.
آنچه بیش از هر چیز در مورد این نتایج جلب توجه میکند، ثبات شیب نسلی[ و سیر بالارونده باورهای] مسلمانان فرانسه است: تقریباً در همه شاخصها (دینداری، اعمال مذهبی، حجاب و روسری، ردِ اختلاط جنسیتی، ردِ علم، اولویتِ قوانینِ مذهبی بر دیگر قوانین، پایبندی به اسلامگرایی)، جوانان مسلمان فرانسه به طور مداوم سختگیری و بنیادگرایی بسیار بیشتری نسبت به والدین خود نشان میدهند. این موضوع نشان میدهد که روند بازسازی اسلامی، نه تنها با گذشت زمان کاهش نمییابد، بلکه برعکس، با هر تغییرِ نسلی تشدید میشود. هنوز مشخص نیست که آیا این روند برگشت ناپذیر است یا نه. این نظرسنجی نشان میدهد که به نظر نمیرسد هیچ چیز مانع از روند بار سازی اسلامی در فرانسه شود. برعکس، همه شاخصها نشانگر تقویت این روندها در سالهای آینده هستند. در این زمینه، مسئله ادغام مسلمانانِ فرانسه و پایبندی آنها به ارزشهای جمهوریخواهانه با فوریت جدیدی مطرح میشود و نیازمند پاسخهای سیاسی کاملی است که بسیار فراتر از رویکردهای صرفاً امنیتی یا سرکوبگرانه باشد.
گسترش اسلام و باورهای دینی در دیگر کشورهای اروپایی
گسترش اسلام و باورهای دینی مربوط به آن، به ویژه بنیادگرایی اسلامی تنها در کشور فرانسه مشاهده نمیشود. تحقیقات و مشاهدات میدانی بسیار زیادی نشان میدهند که این پدیده در بسیاری از کشورهای غربی در حال رشد و پیشرفت است.
به عنوان مثال کشورِ بریتانیا مبدل به سرپل سازمانهای بینالمللی اسلامگرا شده است که به دنبال فتح اروپا هستند. با پر کردن این کشور از انجمنها، اتحادیهها، مدارس و مؤسسات، اولویت آنها نه تحمیل یک دولت اسلامی با زور، بلکه اسلامی کردن آرام کل جامعه است. در این زمینه، متخصصان بریتانیایی صرفاً از «اخوان المسلمین» صحبت نمیکنند، بلکه از «افراطگرایی اسلامی غیرخشونتآمیز» صحبت میکنند، اصطلاحی که صرفاً به اخوان المسلمین که در مصر و خاورمیانه سرچشمه گرفته است، اشاره ندارد. جنبشهای دیگری نیز وجود دارند که مهمترین آنها جماعت اسلامی است که در شبه قاره هند سرچشمه گرفته و در ابتدا شاخهای از یک حزب سیاسی پاکستانی بود. این جنبش در انگلستان بسیار برجسته است، جایی که مهاجرت پاکستانیها و بنگلادشیها جمعیت مسلمانان این کشور را به طور قابل توجهی افزایش داده است.
نتایج آخرین سرشماری صورت گرفته در بریتانیا (در انگلستان و ولز) در سال ۲۰۲۱ آمار مسلمانان از ۲.۷ میلیون نفر (۴.۹ درصد) در سال ۲۰۱۱ به ۳.۹ میلیون نفر (۶.۵ درصد) در سال ۲۰۲۱ رسیده است و بر همین اساس مسلمانان دومین جمعیت ساکن در پایتخت انگلیس را تشکیل میدهند. طبق آمار منتشر شده ۱۵ درصد لندنیها مسلمان هستند که نسبت به سال ۲۰۱۱ میلادی ۲.۴ درصد افزایش نشان میدهد.
شمار مسلمانان در چندین کشور دیگر اروپایی:
بلژیک: شمار جمعیت مسلمانان در حال حاضر در این کشور ۷۵۰ هزار نفر است که هفت درصد از جمعیت این کشور محسوب میشوند. شمار مسلمانان در بروکسل حدود ١۷ درصد جمعیت این شهر است. در برخی از مناطق این شهر بیش از ٨۰ درصد جمعیت مسلمان هستند. یه عنوان مثال «مولنبک» در حومه بروکسل نزدیک به ۹۵ هزار نفر جمعیت دارد و اغلب جمعیت آن را مسلمانان تشکیل میدهند. برخی از جهادگرایانی که به داعش پیوستند، از این شهر میآیند. بسیاری در اروپا بروکسل را مرکز اسلامی اروپا مینامند. روزنامه اکونومیست در باره این شهر مینویسد: در پایتخت بلژیک بیش از ۳۰۰ مسجد وجود دارد، بلژیک دین اسلام را به عنوان یکی از ادیان کشور به رسمیت شناخته و بودجهای بابت تدریس این دین در نظر گرفته و به ائمه مساجد هم حقوق پرداخت میکند.
آلمان: یکی از مهمترین مقاصد مسلمانان به ویژه بعد از پایان جنگ جهانی دوم محسوب میشود. بر اساس آخرین آمارهای موجود، جمعیت مسلمانان ابن کشور حدود پنج میلیون نفر است که ۵‚۶ درصد از جمعیت این کشور را به خود اختصاص میدهند.
اسپانیا: بنا بر آمارهای بهروزشده جمعیت مربوط به سال ۲۰٢٢، اسپانیا دارای ۵‚٢ میلیون جمعیت مسلمان است که ۵‚٤ درصد از جمعیت این کشور را به خود اختصاص میدهند.
ایتالیا: بر اساس آمارهای جدید اعلامشده، شمار مسلمانان در ایتالیا دو میلیون نفر است که چهار درصد از جمعیت این کشور محسوب میشوند، مسلمانان اکثراً در شهرهای صنعتی واقع در شمال این کشور زندگی میکنند، در حالی که رم پایتخت این کشور نیز حدود ١۰۰ هزار مسلمانان را در خود جای داده است.
هلند: تعداد مسلمانان در هلند کمی بیش از یک میلیون نفر است که حدود ۶ درصد از جمعیت این کشور را تشکیل میدهند، روزنامه AD هلند اخیراً اعلام کرد، اسلام به سرعت در حال انتشار در این کشور است و شهرهایی مانند آمستردام یکی از مراکز مهم توسعه این دین به شمار میروند.
دانمارک: مسلمانان از اواسط قرن بیستم به دانمارک مهاجرت کردند و امروزه جمعیت آنها در حدود ٤۰۰ هزار نفر تخمین زده میشود که پنج درصد از کل جمعیت این کشور است.
زوالِ اسلام سیاسی و باورهای دینی در ایران
دو پژوهشگر و استادیار دانشگاه در هلند: پویان تمیمی عرب Pooyan Tamimi Arab و عمار مالکی Ammar Malek مدیر گروه مطالعات افکارسنجی ایرانیان، موسوم به گمان GAMAAN)، با استفاده از نتایج نظر سنجیهای مؤسسه «گمان» که با همکاری دانشگاه تیلبرگِ هلند در خصوص رفتار و گرایشهای مذهبی مردم ایران بین سالهای ٢۰۱۹ تا ٢۰٢٣ انجام گرفته، فرآیند «سکولاریزاسیون» در ایران را بررسی کردهاند. تحقیقات این دو پژوهشگر در مقالهای تحت عنوان « ایران: جامعهای سکولار، متنوع و مخالف» در ماه ژوئیه سال ٢۰٢۵ در سایت «بنیاد اروپایی برای نوآوری سیاسی Fondation pour l’Innovation Politique » منتشر شده است.
پیش گفتار این کار تحقیقی با گفتههای مجیدرضا رهنورد جوان ٢٣ ساله خراسانی پیش از اعدام او در ۱٢ دسامبر سال٢۰٢٢ آغاز میشود. رهنورد که در جریان دادگاهی بدون طی شدن تشریفات قانونی، به کشتن دو بسیجی و زخمیکردن چهار بسیجی دیگر در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» ۱۴۰۱شمسی در مشهد، متهم شده بود، در حالی که چشمبند به چشم داشت و مأموران نقابدار او را همراهی میکردند، از او درباره آخرین آرزوهایش پرسیده میشود. او آخرین خواستههایش را مطرح میکند. پاسخ او با صلابتی بی مانند، در میان بسیاری از ایرانیان طنینانداز میشود. او آن هنگام، چنین گفت: «من نمیخواهم مردم بر سر مزارم گریه کنند، قرآن تلاوت کنند یا دعا بخوانند. میخواهم مردم شاد باشند و آهنگ شاد پخش کنند.»
تضاد بین جمعیت جوان و سکولارِ ایران و مذهبیهای رو به پیری آن نمیتوانست آشکارتر از این باشد. پژوهشگران این اقدام اعتراضی را نشانهای از روند «سکولاریزاسیون» عمیق در جامعه ایران در طول چهار دهه حکومت دینی میدانند.
نظر سنجی اوت سال ٢۰٢۰ : بیش از نیمی از ایرانیان از دینداری به بیدینی رسیدهاند
کمی بیش ازپنج سال پیش در ماه اوت سال ٢۰٢۰، نتایج یک نظر سنجی در خصوص رفتار و گرایشهای مذهبی مردم ایران که توسط مؤسسه «گمان» با همکاری دانشگاه تیلبرگِ هلند انجام شد، روند شتابان «سکولاریزاسیون» در ایران را تأیید میکرد. این نظر سنجی بر اساس یک نمونه آماری که نماینده جمعیت بزرگسال با سواد کشور بود (۸۸ در صد از کل جمعیت)، نشان میداد که بیش از نیمی از ایرانیان از دینداری به بیدینی رسیدهاند. این نظر سنجی همچنین نشان میداد که تنها ٤۰ درصد ایرانیان خود را مسلمان دانسته و از این تعداد تنها ٣٢ درصد خود را مسلمانِ شیعه، ۵ درصد اهل تسنن و ٣ درصد به عرفان (تصوف) گرایش داشتهاند. ۲۲ درصد خود را «غیروابسته به مذهب»، ۹ درصد خود را خداناباور، ۷ درصد معنویتگرا و ۶ درصد خود را «اگونوستیک»( یا ندانم گرایی در شناخت خدا، دیدگاهی است که در آن وجود خدا را نمیتوان شناخت و یا اثبات کرد) معرفی کرده بودند، همچنین گروههای کوچکتری ۰.۵ درصد خود را بهائی و ۰.۱ خود را یهودی معرفی کرده بودند.
اما نکته قابل توجه در این نظر سنجی این است که ۸ درصد از سنجش شوندگان خود را زرتشتی دانسته بودند، پدیدهای که منعکس کننده برداشت ایرانیان از میراث ملی است تا اینکه دقیقاً بازتابی از جامعه کوچک قومی-مذهبی زرتشتیان ایران باشد.
نظرسنجی موسسه «گمان» همچنین نشان میداد که ۶۸ درصد از جمعیت کشور معتقد بودند که احکام مذهبی باید از قوانین ایران خارج شود.
این نظرسنجی در حدود دو سال پیش از آغار جنبشِ بزرگ اجتماعی «زن، زندگی، آزادی» در سپتامبر سال ٢۰٢٢ ( شهریور ۱۴۰۱ شمسی) نشان میداد که زمینههای «سکولاریسم» در جامعه ایران نهادینه شده و دربرابر کوتاه نیامدن رژیم اسلامی، خواستها ومطالبات مردم، به ویژه بانوان به زودی به صورت یک جنبشِ بزرگ اجتماعی قلیان کرده و پایههای حکومت دینی در ایران را به لرزه درخواهد آورد.
نظر سنجی دسامبر سال ٢۰٢٢: ۸۱ درصد به جمهوری اسلامی نه گفتند
در اوج جنبشِ بزرگ اجتماعی «زن، زندگی، آزادی» در دسامبر سال ٢۰٢٢ (بهمن ماه سال ۱۴۰۱ شمسی) گروه مطالعات افکارسنجی ایرانیان (گمان) نتایج نظرسنجی دیگری را منتشر کرد که در تهیه آن بیش از ۲۰۰ هزار نفر پاسخدهنده شامل ۱۵۸ هزار نفر از ایرانیان در داخل و ۴۲ هزار نفر در خارج از ایران در باره نظام جمهوری اسلامی اعلام نظر کرده بودند.
۸۱ درصد از پاسخدهندگان به این نظرسنجی در داخل کشور به پرسش : «جمهوری اسلامی آری یا نه؟» پاسخ «نه» داده بودند و تنها حدود ۱۵ درصد گزینه ‘’آری’’ را برگزیدهاند؛ حدود ۴ درصد نیز اعلام نظز قطعی نکرده بودند. از سوی دیگر، ۹۹ درصد از ایرانیان نظر سنجی شده در خارج از کشور گزینه ‘’نه به جمهوری اسلامی’’ را انتخاب کرده بودند.
نتایج این نظرسنجی مشروعیت مردمی نظام اسلامی حاکم بر ایران را زیر پرسش میبرد و تصریحاً خواستار گذار از آن میشود.
در این نظرسنجی، درباره نوع نظام سیاسی پس از جمهوری اسلامی نیز پرسش شده بود. در پاسخ به این پرسش، ۲۸ درصد در داخل و ۳۲ درصد در خارج از ایران، نظام «جمهوری ریاستی» را برای آینده ایران انتخاب کرده بودند.
۲۲ درصد از پاسخدهندگان در داخل و ۲۵ درصد در خارج از ایران نظام سیاسی «پادشاهی مشروطه» را انتخاب کرده بودند. همچنین ۱۲ درصد در داخل و ۲۹ درصد در خارج از ایران، نظام «جمهوری پارلمانی» را برای آینده سیاسی ایران مناسب دانسته بودند.
نظرسنجی در ژوئیه ٢۰٢۳ : شکاف عمیق جامعه ایران با نظام حاکم
٢۰٢۳نتایج نظرسنجی موسسه گمان در ژوئیه ٢۰٢۳ خرداد ۱۴۰۲تصویر شکاف عمیق جامعه ایران با نظام حاکم را تأیید میکند. این نظرسنجی نشان میدهد اکثریت قاطع ایرانیان با ادامه جمهوری اسلامی مخالفاند و خواهان تغییرات اساسی در ساختار سیاسی کشور هستند.
بر اساس یافتههای نظرسنجی موسسه گمان، ۷۰ درصد شرکتکنندگان اعلام کردهاند با ادامه جمهوری اسلامی مخالفاند. اوج مخالفتها در جریان خیزش «زن، زندگی، آزادی» بود که به سطح ۸۱ درصد رسیده بود. در مقابل، تنها حدود ۲۰ درصد جامعه همچنان از جمهوری اسلامی حمایت میکنند و به بقای آن رای مثبت میدهند. از این میان تنها ۱۱ درصد از حفظ «ارزشها و اصول انقلاب» حمایت کردهاند؛ رقمی که نسبت به سال ۱۴۰۰ (۱۸ درصد) کاهش یافته است در واقع میتوان چنین تحلیل کرد که هسته مرکزی نظام فقط ۱۱ درصد جمعیت بیش از ۲۰ سال را تشکیل میدهند.
بر این اساس تنها ۲۰ درصد از جامعه آماری این نظرسنجی همچنان از این نظام دفاع میکنند .در مقابل، نزدیک به ۲۶ درصد خواستار جمهوری سکولار، ۲۱ درصد نظام پادشاهی و ۱۵ درصد فدرالیسم را ترجیح دادهاند. گرایش به فدرالیسم در مناطقی مانند کُردستان، سیستان و بلوچستان و آذربایجان غربی بالاتر از میانگین کشوری گزارش شده است.
نظرسنجی دولتی که محرمانه برگزار شد: دین باید از سیاست جدا باشد
در پاییز سال ٢۰٢۳ ( ۱۴۰۲شمسی) نتایح یک نظرسنجی سراسری دولتی که محرمانه برگزار شده بود، فاش گردید و در رسانههای برون مرزی و شبکههای اجتماعی منتشر شد. این نظرسنجی از سوی دفتر «طرحهای ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» و با همکاری «مرکز رصد اجتماعی کشور» انجام گرفته بود. پیمایش چهارم این نظرسنجی در مصاحبه حضوری با ۱۵۸۷۸ نفر تهیه شده است، آنها ۱۸ ساله یا بالاتر سن داشتهاند. آنان به پرسشنامههایی مشترک پاسخ دادهاند. این پیمایش در ۳۱ استان کشور انجام شده است.
شرکتکنندگان در این نظرسنجی دولتی به شکل «تصادفی» انتخاب شدهاند. اما باید این موضوع را در نظر داشت که در مصاحبههای حضوری و حتی غیرحضوری وقتی که پرسشهای حساس مثل میزان اعتماد به ارگانهای جمهوری اسلامی از جمله «قوه قضاییه» یا «سپاه پاسداران»مطرح میشود، شرکتکنندگان نمیتوانند با اعتماد کامل نسبت به حفظ امنیت خود پاسخ بدهند. با این وجود، نتایج این نظرسنجی از فاصله گرفتن شدید مردم ایران از ایدئولوژی حاکم و گرایش آشکار آنها به یک نظام سیاسی غیرمذهبی حکایت دارد.
گزارش نهایی پیمایش چهارم که به «ارزشها و نگرشهای ایرانیان» اختصاص دارد در فصلهای مختلفی تدوین شده و فصل هشتم آن که راجع به «نگرش و رفتارهای دینی» مردم است، به وسیله «بی بی سی» فارسی منتشر شده است.
یکی از مهمترین نتایج این پیمایش، بخشی است که در آن از افراد پرسیده شده تا چه حد موافق یا مخالفند که «دین باید از سیاست جدا باشد».
در پاسخ به این پرسش، ۹‚۷٢ درصد پاسخگویان گفتهاند که موافق یا کاملا موافق جدایی دین از سیاست هستند و در مقابل، ۵‚٢٢درصد گفتهاند که مخالف یا کاملا مخالف جدایی دین از سیاست هستند.
این در حالی است که در سال ۱۳۹۴، تنها ۷‚٣۰ درصد پرسش شوندگان گفته بودند که موافق یا کاملا موافق جدایی دین از سیاست هستند و ۳‚۳۶ درصد گفته بودند که مخالف یا کاملا مخالف با این جدایی هستند.
می توان چنین نتیجه گیری کرد که در پیمایش سال ۱۳۹۴ آنانی که مخالف با جدایی دین از سیاست بودند کمی بیشتر از آنانی بوده که موافق با جدایی دین از سیاست بودند، ولی در پیمایش سال ۱۴۰۲ موافقان جدایی دین از سیاست بیش از سه برابر مخالفان آن شدهاند.
پژوهشگران، تعامل بین سکولاریزاسیون و دینداری در ایران مدرن را چگونه مفهومسازی میکنند؟
پس از استقرار نظام اسلامی و رشد نارضایتیهای فزاینده در جامعه ایران نسبت به رژیم مذهبی، پژوهشگران به سرعت به سوی این پرسش سوق داده شدند که با تداوم حکومت دینی آیا تغییرات اجتماعی در جامعه ایران به سمت «سکولاریسم» در حال وقوع است و پیامدهای آن چیست؟ در همین حال توجه پژوهشگران به فرآیند «سکولاریزاسیون» در جامعه ایران تشدید شده است که بازتاب دهنده نفوذ فراگیر ارزشها و مفاهیم «سکولار» در زندگی روزمره و ارتباطات عمومی ایرانیان است.
عبدالمحمد کاظمیپور پژوهشگر و استاد جامعهشناسي در دانشگاه کالگری کانادا در تازه ترین کتابش با عنوان «مقدس به مثابه عرفی: سکولاریزاسیون در سایه حکومت دینی در ایران»[۵] که در سال ۲۰۲۲ توسط انتشارات دانشگاه مکگیل کوئینز منتشر شده با تکیه بر تحقیقات جامعهشناختی تجربی انجامشده در ۴۰ سال گذشته بر روی نگرشهای اجتماعی- ملی در ایران، استدلال میکند که علیرغم اهداف ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، ایران پس از سال ۱۹۷۹ در حال تجربه «سکولاریزاسیون» در همه زمینهها است: دولت، خیابان و فلسفه سیاسی. کاظمیپور با این کار پژوهشی خود نه تنها ایدههای رایج در مورد تضاد سکولاریسم با انقلاب اسلامی، بلکه نظریههای استثناگرایانهای که از همان ابتدا جوامع مسلمان را از مباحث مربوط به «سکولاریزاسیون» حذف میکنند، به چالش میکشد. کاظمیپور میپرسد «تجربه سکولاریسم در جهان اسلام» چیست؟
کار کاظمیپور، با دامنه قابل توجه نظری، مستلزم درک دقیقی از نظریههای جدید «سکولاریزاسیون» در عصر احیای دینی است که او با دقت در دو فصل اول کتاب ارائه میدهد. او به اصطلاحات کلیدی مانند «سکولاریزاسیون» (یک پدیده جامعهشناختی) و «لائیسیته» (یک ایدئولوژی سیاسی) میپردازد و آنها را تحلیل میکند. سپس، با تکیه بر پژوهشگرانی مانند «چارلز تیلور»، «خوزه کازانووا» و «دیوید یامانه»، او تمایز دقیق بین امر مقدس و امر دنیوی در نظریه «سکولاریزاسیون» و همچنین فرض مرسوم مبنی بر اینکه فرآیندهای «سکولاریزاسیون» لزوماً باید با کاهش مداوم و چندوجهی دینداری در جامعه همراه باشند را زیر پرسش میبرد.
او به ویژه بررسی میکند که چگونه جوامع میتوانند به دلیل کاهش دامنه دین در آنها، «سکولار» تر شوند، و همچنین «به دلیل دلبستگی قویتر به این دامنه کاهش یافته دین، مذهبیتر شوند». این برداشتی از «دینداری با دامنه کاهش یافته» یا «سکولاریسم » چارلز تیلور است، که نه تنها امکان دسترسی به امر مقدس را از طریق یک فرآیند سکولار فراهم میکند، بلکه یک فرآیند مقدس را نیز قادر میسازد تا به یک فلسفه سیاسی سکولار تبدیل شود.
کاظمیپور با تکیه به برخی نظرسنجیها معتقد است در باورها و رفتارهای مذهبیِ ایرانیان تغییراتی اساسی از مذهبگرایی به «سکولاریسم» رخ داده است. به باور او زنان یکی از مهمترین اهداف و مقاصد اسلامیشدن در نگاه روحانیت در انقلاب ایران بودند، اما اکنون نقش طلایه داران[ در جنبش عرفی کردن جامعه] وعقبزدن مرزهای دینی را دارند.
بحثبرانگیزترین بخش کتاب کاظمیپور جایی است که او این تز را مطرح میکند که در انتهای دهه ۱۹۸۰ میلادی با ورود مفاهیمی مثل «ضرورت» و «مصلحت» به ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی، عملاً شاهد یک دگرگونی در فلسفه سیاسی این حکومت و گذار از ایدئولوژی دینی به یک ایدئولوژی «سکولار» با مختصات استبدادی (اتوکراتیک) بودیم که منجر به کاهش نقش دین در سیاستهای دولت میشود.
این نظر کاظمیپور که میگوید حکومت اسلامی «ظاهراً تئوکراتیک است اما ماهیتاً سکولار است.» به شدت جای سوال دارد. کاظمیپور میتواند این استدلال را مطرح کند زیرا او بین ماهیت ثانویه ایدههای مذهبی و علل اجتماعی اصیل آن تمایز قائل میشود و دین را به عنوان یک «پدیده ثانویه» در رابطه با حوزه «سکولار» توصیف میکند. از نقطه نظر تاریخی، این ردِ آشکار نفوذ دین - که دیدگاه مذهبی را صرفاً به یک عامل ظاهری در ارتباط با زیرساختهای اقتصادی تقلیل میدهد - باعث شد بسیاری از گروههای چپ در زمان انقلاب پتانسیل تئوکراتیک رژیم جدید را دست کم بگیرند. این برداشت همچنین نمیتواند این موضوع را توضیح دهد که چرا ایرانیان امروز به طور فزایندهای از خودِ اسلام فاصله میگیرند.
عبدالمحمد کاظميپور در یک گفتگوی تفصیلی با نشریه عصر اندیشه[۶] نقطه نظرهای خود را در این خصوص ارائه داده است.
سیّد جواد طباطبایی (۲۳ آذر ۱۳۲۴ - ۹ اسفند ۱۴۰۱) استاد دانشگاه و پژوهشگر ایرانیِ فلسفه، تاریخ، حقوق و سیاست بود. اوعضو پیشین هیئت علمی و معاون پژوهشی دانشکدهٔ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و مدیرِ گروه فلسفهٔ مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی بود. طباطبایی دربارهٔ این پرسش پژوهش میکرد که «چه شرایطی مدرنیته را در اروپا ممکن کرد و به انکار آن در ایران انجامید؟» با گردش قابل توجه گفتمان عمومی ایران به سوی دیدگاههای سکولار، ایدههای طباطبایی نیز به عنوان یک متفکر پیشروی سکولار اثرگذارتر شد. طباطبایی در آثار مختلف خود به خصوص ولایت مطلقه، جدال قدیم و جدید و دیباچهای بر نظریه انحطاط ایران، به بحث سکولاریسم پرداخته است.
در نگاه او، «سکولاریزاسیون» در مسیحیت به دلایلِ الهیات ویژهٔ آن دین ضرورت پیدا کرد که مهمترینِ آنها نفیِ دنیا بود. «الهیات مسیحی، مکانی در بیرون ساحت قدسانی را به رسمیت نمیشناخت و همین امر موجب شد که در سدههای میانه متأخر، مسیحیت با تجدید نظری در مبانی فهم خود، نسبت میان دین و دنیا، شرع و عرف و عقل و ایمان را مورد توجه قرار دهد. در واقع آنچه «سکولاریزاسیون» خوانده شده، جز بازاندیشی نسبت دین و دنیا، شناسایی اصالت و استقلال دنیا و قلمرو عرف نسبت به دین و ایجاد تعادل میان آنها در ساحت حیات نیست. بنابراین، تکوین تاریخ در قلمرو مسیحیت نیازمند تحول در مبانی نظری الهیات بود که برحسب معمول از آن به «سکولاریزاسیون» تعبیر میکنند. این «سکولاریزاسیونِ» الهیاتی در اسلام موضوعیت ندارد. اسلام، دنیا را مزرعهٔ آخرت میداند که هر مؤمنی میبایست در محدودهٔ احکامِ شرعی از همهٔ مواهبِ آن بهرهمند شود …». وی دربارهٔ بیمعنا بودن سکولار کردن اسلام نیز مینویسد: «فعالانِ سیاسی، به عنوانِ مقلدانِ بحثهای جامعهشناسیِ هضمنشده، گمان میکنند سکولاریسم، مرهمِ همهٔ دردهای کشورهایی مانندِ ایران است. این بحث در موردِ اسلام موضوعیت ندارد...اصلاح دینی در اسلام نمیتواند «سکولاریزاسیون» در معنای مسیحیِ آن باشد.»
مصطفی ملکیان، یکی دیگر از چهرههایی است که در باره سکولاریسم اندیشه کرده و نظریه «معنویت و عقلانیت» را ارائه داده است. وی ارتباطی «اُرگانیک» و نزدیک بین مدرنیته و «سکولاریسم» برقرار میکند. این متفکر، بر خلاف سیّد جواد طباطبایی نگرش برون دینی به «سکولاریسم» دارد و علل و تبعات و لوازم این پدیده را در مسائل برون دینی جستجو میکند. ملکیان یکی از ویژگیهای انسانِ مدرن را «سکولار» بودن وی میداند و معتقد است انسان مُدرن فقط به زندگی دنیوی توجه دارد. از دیدگاه ملکیان، «سکولاریسم» از امور اجتناب ناپذیر مدرنیته است.این ویژگی با دین سازگاری ندارد. به تعبیر دیگر انسان مدرن اهل نقد است و اهل نسیه نیست.
ملکیان از سوی دیگر به مسئله رابطه معنویت و سکولاریسم اشاره میکند و هیچ تناقضی بین «سکولاریسم» و معنویت نمیبیند. وی در نظریه «معنویت و عقلانیت» تلاش میکند تا خِرَد خودبنیاد و مستقل از وحی را برای گذران زندگی دنیوی کافی معرفی کند. او عقیده دارد که «اگر راهی به رهایی باشد، جز در جمع و تلفیق عقلانیت و معنویت و ادای حق هریک از این دو فضیلت بزرگ نیست.» (ملکیان، مصطفی، «راهی به رهایی»، تهران: ١٣٨١- نگاه معاصر) ملکیان رکن اصلی و غیر قابل ِانکارِ «دین» را تعبد میداند و رکن اصلی و غیر قابل ِانکارِ مدرنیته را «استدلالگرایی و نفی تعبد» میداند. بنابر باور ملکیان مدرنیته و دین قابل جمع با یکدیگر نیستند او خود میگوید: «معتقدم که مدرنیته با دینداری سازگار نیست و جان کلام من برای نشان دادن این ناسازگاری این است که به نظر من قوام دینداری به تعبد است. مادامی که شما نسبت به سخن کسی یا کسانی متعبد نباشید، نمیتوان گفت که شما دیندار هستید. کسی مسلمان است که در سخن پیامبر اسلام به هیچ وجه چون و چرا نکند ...[ اما] از سوی دیگر، به نظر من قوامِ مدرنیته به عقلانیت است ... به اعتقاد من مدرنیته از زمانی آغاز شد که عقلانیتی بدین معنا، یعنی خوداندیشی و یا داوری استقلالی پدید آمد. اگر این دو سخن را بپذیریم شکی باقی نمیماند که دینداری با مدرنیته سازگار نیست. چون در دینداری تعبدی هست که با عقلانیت، یعنی خوداندیشی و داوری استقلالی سازگاری ندارد .» در نهایت، ملکیان همۀ ادیان را در یک قالب میریزد و بدون توجه به ماهیتِ دین اسلام و مسیحیت اعتقاد دارد که دین باید خود را با شرایط مدرن تطبیق دهد؛ در غیر اینصورت حرفی برای گفتن ندارد.
ملکیان به تجربۀ تاریخی نوع بشر و تجربۀ فردی انسانها در طول عمرشان اشاره میکند و میگوید که انسان هیچگاه از درد و رنج عاری نبوده و نیست. آدمی همواره قرین و همنشین دردها و رنجهایی بوده و هست. این دردها و رنجها بسیار زیاد و متنوع هستند. ملکیان بر این باور است که بشر از آغاز همواره انتظار داشته است که نخستین کار دین باید معرفی این دردها و رنجها و نشان دادن راه رفع آنها باشد. دین تا مدت مدیدی پتانسیل این کار را داشته است، اما، امروز دیگر از لحاظ عقلی و استدلالی، گفتمان« متافیزیکی» سنگینی که دین دارد، دیگر قابل پذیرش نیست. همین موجب میشود که فهم سنّتی از دین دیگر نتواند شناختی از دردها و رنجها به ما بدهد و راه علاج آنها را برای ما مشخص کند. «اگر مراد از دین، دین نهادینه و تاریخی جا افتاده باشد، امروزه برای حلِّ بسیاري از مسائل و رفع مشکلات بشر کنونی، سخنی برای گفتن ندارد.»( مصطفی ملکیان، «در رهگذار باد و نگهبان لاله»، جلد ١ تهران: نگاه معاصر)
نظریه مصطفی ملکیان در باب مداراورزی و سکولاریسم سیاسی
این نظریه ملکیان بیش از دیگر نظرات وی مورد نقد و انتقاد قرار گرفته است. میثم بادامچی، در مقالهای در سایت زیتون در ١٣ اسفندماه سال ١٣۹٤ ضمن معرفی این نظریه آن را نقد کرده است. او میگوید:« نظریه ملکیان بیش از هرچیز، نظریهای در مورد آن است که شهروندان در یک جامعه آرمانی، در مواجهه با چه عقایدی باید بر اساس حقیقت جویی مدارا نورزند و در مورد چه عقایدی باید بواسطه عدالت طلبی مدارا کرده و از صندوقهای رای حمایت کنند... نظریه مدارای ملکیان در عین حال دفاعیهای از سکولاریسم سیاسی است و بنا بر آن حکومت دینی (یعنی حکومتی که تصمیم گیریهای جمعی در آن بر اساس معتقدات هستی شناختی، انسان شناختی و وظیفه شناختی یک دین خاص صورت میگیرد)، تنها در صورتی مجاز است که اکثریت جامعه به خاطر متدین بودنشان بخواهند حاکمیت گزارههای ذهنی یا بالقوه عینی دینی را، که از قضا بسیاری احکام فقهی و شریعت را شامل میشود، در حوزه عمومی و به عنوان مبنای تصمیم گیری جمعی بپذیرند. به بیان دیگر وقتی در جامعهای اکثر افراد بگویند ما در عین اینکه میدانیم باورهای دینی بالفعل قابل تحقیق نیستند و هیچ دلیلی بر صدق و کذبشان وجود ندارد، به این باورها دلبستگی داریم و میخواهیم در جامعه خودمان همان باورها را مبنای حکومت قرار دهیم، در این صورت میتوان بنا بر اقتضای عدالت طلبی، حکومت دینی داشت که با «سکولاریسم» در این معنای خاص متعارض نباشد. با این حال بسیار مهم است که توجه کنیم دوام چنان نوعی از حکومت دینی تا وقتی است که آرا عمومی را پشت سر خود داشته باشد. به محض اینکه اکثریت مردم گفتند دیگر حکومت دینی نمیخواهیم، دیگر نمیتوان حکومت دینی داشت. (مصطفی ملکیان، «سکولاریسم و حکومت دینی»، صص. ۲۵۸-۲۵۷) مدل مشروع حکومت دینی را مطابق این نظریه میتوان دموکراسی دینی هم نام نهاد با این تاکید که جز آن ملکیان تمام تقریرهای دیگر از دموکراسی دینی را «پارادوکسال» و مصداق فریب میداند.
این نظریه در نگاه من تناقضهای زیاد و آشکاری دارد. دراینحا فقط به سه مورد از انها اشاره میکنم. نخست اینکه استقرار دموکراسی در یک جامعه فقط با رای اکثریت میسر نمیشود.الزامات استقرار دموکراسی ضمن تحقق آرای اکثریت، رعایت کامل حقوق اقلیت و یا اقلیتها در جامعه میباشد. به عنوان مثال در کشور فرانسه اقلیتهای حزبی مشاغلی را در پارلمان فرانسه در اختیار دارند( روسای برخی از کمیسیونهای مهم در پارلمان کشور مثل کمیسیون بودجه و أمور مالی که میتوانند، روند تصویب قوانینی را که حقوق اساسی اقلیتها را رعایت نکند بسیار دشوار کنند) دوم اینکه تامین آزادی بیان و استقرار مطبوعات و رسانههای کاملا آزاد از دیگر شروط مهم استقرار دموکراسی است. سوم اینکه یک حکومت دینی بر أساس رای اکثریت ماهیتا نمیتواند با «سکولاریسم» هم خوانی داشته باشد. «سکولاریسم» فقط بعد سیاسی ندارد، بلکه ابعاد بینشی و فلسفی نیز دارد. بسیاری از روشنفکران میگویند نمیتوان فقط به دیدگاه سیاسی سکولاریسم اکتفا کرد، بلکه آن را باید به معنای بسیار عمیق تر به کار برد و به آن رنگ و بوی بینشی و فلسفی[۷] میدهند و میگویند در عصر جدید، سکولاریسم به معنای کنار گذاشتن آگاهانه دین از صحنه معیشت و سیاست معرفی شده است. حکومت سکولار حکومتی است که با دین ضدیت ندارد. اما دین را نه مبنای مشروعیت خود قرار میدهد و نه مبنای عمل قرار میدهد. نهایتا اینکه واژه من درآوردی « دموکراسی دینی» نمیتواند هیج سنخیتی با دموکراسی واقعی داشته باشد.
عبدالکریم سروش، بر این باور است که «سکولاریسم» در جامعه به جای مذهب مینشیند. او میگوید: اصل مفهوم «سکولاریسم»[۸]، یعنی توجه کردن به عالم ماده و چشم برگرفتن از مراتبی که ورای این حیات مادی ما قرار دارد در دو عنصر، یکی اندیشههای ما و دیگری در انگیزههای ما تحقق پیدا میکند. در واقع «سکولاریسم» دو کار میکند: نخست اینکه اندیشههای ما را «سکولار» میکند، دوم اینکه انگیزه ما را «سکولار» میکند. انسان نیز معجونی است مرکب از این دو عنصر و وقتی این دو عنصر تغییر میکند، آدمی هم تغییر میکند. در نتیجه این تغییر در واقع «سکولاریسم»، جای مذهب را میگیرد. اینکه میگویند «سکولاریسم» ضد مذهب نیست، البته سخن درستی است. «سکولاریسم» ضد مذهب نیست؛ ولی این سخن باید درست فهمیده بشود. «سکولاریسم» ضد مذهب نیست، اما بدتر از ضد مذهب است. برای اینکه رقیب و جانشین مذهب است و جای او را درست پر میکند. در اینجا واژه «ضد» به معنی دشمن نیست، چون گفتیم که «سکولاریسم» دشمن مذهب نیست و در پی برانداختن آن نیست. اما ضدیت که همیشه نوعی براندازی نیست. اگر شما چیزی را آوردید که توانست جای چیز دیگری را به صورت تمام و کمال پر کند، آنگاه او را بیرون خواهد کرد. چه ضدیتی از این بالاتر، وقتی این چیز جدید جانشین آن چیز قبلی شد، شما دیگر به آن احتیاجی احساس نمیکنید.
سروش معتقد است «انسان امروز به دنبال حقوق خویش است نه انجام تکالیف، به اعتقاد وی مسائلی را که انسان در گذشته از دین درخواست میکرد، امروز از عقل میخواهد و مواردی که بر محور خدا میگشت ، در روزگار کنونی بر محور انسان میچرخد و نظم شرعی امروز تبدیل به نظم عرفی و مدنی شده است و اگر دین بخواهد نجات یابد و باقی بماند، دین باید دنیوی، سکولار و عقلانی شود.»[۹] گفتن این سخنان از شخصی که پیش از تبعید، خود در ابتدای انقلاب یکی از پایوران رژیم و از معماران اصلی انقلاب فرهنگی و اسلامی کردن دانشگاهها وموسسات آموزش عالی و پاکسازی گسترده آنها از اشخاصی بوده که نگاه مثبتی به ارزشهای فرهنگی غرب، از جمله «سکولاریسم» داشتهاند، شگفتی آور است.
محمود پرگو، پژوهشگر و استاد دانشگاه در استرالیا میگوید که اسلام در شرف ناپدید شدن نیست، اما مطمئناً فرآیند «سکولاریزاسیون» در ایران پس از انقلاب در حال انجام است. برای مثال، این پژوهشگر به توجیهات حکومت برای کم رنگ شدن حجاب اجباری از دهه ۲۰۰۰ اشاره میکند: «در حالی که حجاب در فضاهای عمومی همچنان اجباری است، مفاهیم جدیدی به طور فزایندهای در حال ظهور هستند که حجاب را از یک حکم صرفاً مذهبی جدا کرده و با معیارهای دیگری توجیه میکنند: معیار فایدهگرایانه (حفاظت از خانواده یا پیوندهای زناشویی)، معیار ملی (ریشههای ادعایی آن در فرهنگ باستانی ایران) یا معیار قانونی (همه جوامع حداقل ضوابط پوشش را دارند و ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست). در این زمینه، در حالی که حجاب همچنان در مرکز هویت مذهبی قرار دارد، حکومت دینی به جای توجیه آن بر اساس قانون شریعت، با استدلالهای سکولار آن را توجیه میکند. به عبارت دیگر، یک حکومت مذهبی که در حال سکولار شدن است.»
او در ادامه میگوید که : در ایران، استفاده از استدلال «سکولار» برای توجیه احکام دینی، ترکیبی عجیب و غریب را به وجود آورده است. آنچه جمهوری اسلامی نامیده میشود، در واقع ترکیبی ناهمگون - حتی هیولای «فرانکنشتاین»[۱۰] - از مدرنیته است. بنابراین، پس از جنبش اعتراضی سال ۲۰۲۲، زنانی که از پوشیدن حجاب خودداری کردند، پس از تشخیص قضات مبنی بر «اختلال شخصیت ضداجتماعی»، تحت درمان روانشناختی قرار گرفتند. این سیاست «اوروِلی»[۱۱]، شیوههای تفکری را بازتاب میداد که در آنها فرضیات اساسی «سکولار» هستند و باید با هنجارهای علمی همسو باشند.
* فرانکنشتاین؛ یا پرومتهٔ مدرن، معروفترین اثر نویسنده انگلیسی «مری شلی» است که در سال ۱۸۱۸ میلادی نوشته شده است. فرانکنشتاین داستان دانشمندی جوان به نام ویکتور فرانکنشتاین را روایت میکند که طی یک آزمایش علمی غیرمعمول، موجودی فهیم را خلق میکند. از زمان نوشتهشدن این رمان، نام «فرانکنشتاین» اغلب به اشتباه برای اشاره به هیولای فرانکنشتاین به کار رفته است و نه شخصیت خالق/پدر که ویکتور فرانکنشتاین نام دارد.
** اورولی (به انگلیسی: Orwellian) صفتی است که از رمانهای جورج اورول، نویسنده سرشناس بریتانیایی، خالق آثاری مانند، قلعه حیوانات و به ویژه کتاب ۱۹۸۴گرفته شده است. این واژه رفتارها و سیاستهای کنترلی به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته ارا توصیف میکند، که توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اورول در رمانهایش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴توصیف کرده است.
سابرینا مروین Sabrina Mervin پژوهشگر در« مرکزملی تحقیقات علمی فرانسه» و متخصص اسلام شیعه با نشریه فرانسوی «لاکروا La Croix »( شماره پنجشنبه ٢۶ ژوئن ٢۰٢۵ ) در باره تحولات مردم ایران در ارتباط با دین رسمی گفتگو کرده است. او میگوید فرآیند «سکولاریزاسیون» در ایران بسیار بیشتر از سایر کشورهای مسلمان جهان مشهود است. در پاسخ به این پرسش که آیا روند «سکولاریزاسیون» در ایران همانطور که اغلب میشنویم واقعاً گسترده است؟ سابرینا مروین میگوید:« روند سکولاریزاسیون در جامعه ایران، به دلیل طردِ دین رسمی و چهرههای برجسته آن-ملاها- به ویژه در میان جوانان، قطعاً بارزتر از سایر کشورهای مسلمان جهان است. بخش قابل توجهی از جوانان ایران، مانند پدران خود، صرفاً از نظام سرخورده یا خسته نشدهاند، بلکه آن را به طور کامل و به شیوهای بسیار رادیکال رد میکنند. «سکولاریزاسیون» در ایران، که از دهه ۲۰۰۰ به بعد موضوع تأمل دانشجویان علوم اجتماعی و روشنفکران بود، اکنون در جامعه ایران به یک واقعیت تبدیل شده است.»
با مقایسه اعتراضات جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ با اعتراضات جنبش سراسری « زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، میتوان تغییر قابل توجهی در نقش مذهب در ایران را مشاهده کرد. در حالی که جنبش سبز بر مطالبه انتخابات عادلانه متمرکز بود و نمادهای رژیم (با شروع از رنگ سبز، رنگ اسلام) را اتخاذ کرد، معترضان جنبش « زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ آشکارا خواستار پایان یافتن جمهوری اسلامی بودند و هستند. آنان در شعارها و اعمال خود این موضوع را ثابت کردند: آنان احترام و تکریم به چهرههای مقدس مسلمان را زیر سوال میبرند، عمامهها را از سر چهرههای مذهبی در خیابانها بر میدارند، شعارهایی میدهند مانند«آخوند باید برود» و همچنین توهین به اسلام و مسلمانان نیز زیاد مشاهده شده است.
همانطور که سابرینا مروین، پژوهشگر فرانسوی میگوید «سکولاریزاسیون» در جامعه ایران به یک واقعیت تبدیل شده است. تمامی نظر سنجیها و پژوهشهایی که در این جستار به آنها اشاره شد، این واقعیت را تأیید میکنند. درنگاه برخی ازپژوهشگران، فرآیند «سکولاریزاسیون» در ایران از آغاز استقرار جمهوری اسلامی در ایران آغاز شده است. یک حکومت دینی در واقع در بستر خود تضادها را پرورش میدهد. این فرآیند، در مراحل اولیه بسیار کند است، اما به تدریج پیشرفت میکند و در مسیر خود به یکباره شتاب میگیرد. این شتاب با تأیید پژوهشهای انجام شده از حدود ۱۰ سال پیش آغاز شده و جنبش بزرگ« زن، زندگی، آزادی» نخستین فوران این آتشفشان بود. طی همین مدت میتوان مشاهده کرد که روحانیت جایگاه اجتماعی خود را در ایران از دست داده است و نهاد دین برای نخستین بار در تاریخ ایران، اقتدارِ اجتماعی خود را از دست داده است. معمولاً قرنها طول میکشد تا نهادهای اجتماعی، در جامعهای تغییر کنند.اما در دهه اخیر ما شاهد تغییرات در نهادهای اجتماعی، از جمله روحانیت و نهاد دین هستیم. زمینههای این تغییرِ بزرگ پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران آغاز شده است و همزمان با ناکارآمدی حکومت و فساد فراگیر و سیستماتیک و سلبِ آزادیهای سیاسی، اجتماعی و مدنی، شتابِ فوقالعادهای به خود گرفته است. جنبشِ بزرگ اجتماعی-انقلابی «زن، زندگی، آزادی» در این بستر به وجود آمده و بالنده شده است.
انفجار بزرگ در راه است. انفجاری که نه تنها با فروپاشی و سقوط حکومت دینی همراه است، بلکه با زوالِ کامل اسلام سیاسی و کم رنگ شدن باورهای دینی در ایران همراه خواهد بود. همچنین با تأمین و برقراری آزادیهای سیاسی، اجتماعی و مدنی میتواند نقطه عطفی در جهت استقرار یک جامعه سکولار و دموکراتیک باشد.
———————————-
۱) پل وانیه و باستین لاشو از حزب چپ افراطی «فرانسه تسلیمناپذیر La France Insoumise » به رهبری ژان-لوک ملانشون)، علناً به برگزارکنندگان این نظرسنجی حمله کردند و دقت این مطالعه را زیر سوال بردند و آن را اسلامهراسانه خواندند. موسسه «ای فوپ» از این دو نماینده شکایت کرد. همچنین فردریک دابی Frédéric Dabi، مدیر این موسسه فرانسوی نظر سنجی آنها را متهم کرد که «هدف قرار دادن خود را به گردن دیگران انداختهاند».
«فرانسوا کراوس FRANCOIS KRAUS» مدیر سیاسی موسسه «ای فوپ» سپس در مصاحبهای با روزنامه فیگارو درباره دلایلی که او را از این حملات متعجب کرده بود، توضیح داد. «برای لوموند، از سال ۱۹۸۹، ابتدا با ژیل کِپِل Gilles Kepel،( اسلام شناس و مدیر پژوهش در شورای ملی تحقیقات علمی فرانسه) سپس تحت مدیریت ادوی پِلِنِل Edwy Plenel رئیس و سردبیر مِدیا پارت(۱۹۹۴، ۲۰۰۱)، ما نظرسنجیهایی را با استفاده از همین پرسشها و همین روش انجام دادیم و مورد تحسین همگان قرار گرفتیم.» دلیل دیگر: «یک ماه پیش، ما مطالعهای دیگر را برای مسجد بزرگ پاریس در مورد اسلامهراسی انجام دادیم. این نظرسنجی از سوی حزب”فرانسه تسلیمناپذیر” مورد تحسین و تمجید قرار گرفت. با این حال، در نظر سنجی اخیر ما از همان روش، و همان نمونه جمعیتی استفاده کردیم و اکنون آنها از این ابزارهای روششناختی ما انتقاد میکنند.»
«فرانسوا کراوس» همچنین گفت که «ژان - لوک ملانشون درآخرین انتخابات ریاست جمهوری نیمی از آرای مسلمانان را به خود اختصاص داده بود. ما فکر میکردیم که آنها به نتابج آمار و کار ما علاقهمند هستند تا ببینند آیا ارزشهای اجتماعی، سیاسی و مذهبی آنها [ مسمانان فرانسه] با ارزشهای مترقی این حزب در مورد همجنسگرایی و برابری جنسیتی سازگار است یا خیر.»
۲) نتایح یک مطالعه دیگر که توسط موسسه ملی آمار و مطالعات افتصادی فرانسه انجام شده و در سال ٢۰٢٣ منتشر شد، نسبت مسلمانان در کلِ جمعیت بزرگسال ۱۸ تا ۵۹ ساله در کلانشهرهای فرانسه را ١۰ درصد اعلام میکند. در این بررسی ۵۱ درصد از جمعیت ۱۸ تا ۵۹ ساله فرانسه اعلام کردهاند که هیچ دینی ندارند. این رقم در ده سال گذشته رو به افزایش بوده است. ۲۹ درصد از جمعیت خود را کاتولیک میدانند، اسلام توسط تعداد فزایندهای از پیروان (۱۰درصد) اعلام میشود که جایگاه آن را به عنوان دومین دینِ بزرگِ فرانسه تأیید میکند. شمار پیروان دیگرمذاهب مسیحیت نیز در حال افزایش است و به ۹ درصد میرسد. تنها ۸ درصد از کاتولیکها به طور منظم برای عبادت به کلیسا میروند، در مقام مقایسه این نسبت بین مسلمانان، بوداییها و سایر مسیحیان بیش از ۲۰ درصد و بین یهودیان ۳۴ درصد است.
«ای فوپ» در باره اختلاف درصد مسلمانان فرانسه توضیح میدهد: در واقع، نظرسنجی ما که بر اساس نمونهای جامعتری نسبت به نظرسنجی «موسسه ملی آمار و مطالعات افتصادی» پایه ریزی شده است، نسبت مسلمانان فرانسه را در سطح بسیار محدودتری (۷ درصد) تخمین میزند.
۳) جماعتِ تبلیغ، یکی از جنبشهای بنیاد گرای اسلامی معاصر میباشد که توسط مولوی محمدالیاس کاندهلوی در سال ۱۹۲۶ به منظور تبلیغ دین اسلام از منطقهای نزدیک به دهلی هند آغاز گردید. در ایران بزرگترین مرکز «جماعتِ تبلیغ» در شهر زاهدان است.
۴) تکفیری یعنی مسلمانی که دیگر مسلمانان را متهم به ارتداد میکند. واژه تکفیری در ادبیات سیاسی روز گروههایی در حال رشد از مسلمانان تندرو و طلاب انشعابی سنی و متمایل به وهابیت که از آنان با نام «سلفی - تکفیری» یاد میشود را توصیف میکند. سلفی - تکفیریها ورای نگاه سنتی به فقه، حق تکفیر و صدور حکم ارتداد دیگر مسلمانان را برای خود محفوظ میدانند و بر اجرای مجازاتهای مربوط به آن مانند اعدام راساً اقدام میکنند. واژهٔ تکفیر از کلمهٔ عربی کفر مشتق شدهاست.
5) Sacred as Secular: Secularization under Theocracy in Iran -ABDOLMOHAMMAD KAZEMIPUR
Copyright Date : 2022
Published by : McGill-Queen’s University Press
۶) دومین شماره دور جدید کتابمجله فرهنگ و علوم انسانی «عصر اندیشه» با موضوع «چالش عرفی شدن در حکومت دینی» با آثار و گفتارهایی از عبدالمحمد کاظمیپور، احمد زیدآبادی، محسن صبوریان، احمد بستانی، رضا غلامی، همایون همتی، مجتبی عبدخدایی، محمدرضا کلاهی، سیدمحمود نجاتی حسینی، علیرضا پیروزمند، حسین بستان، داوود مهدیزادگان و ابراهیم محسنی آهوی درآذر ماه ١٤۰٢ در ایران منتشر شد.
۷) سکولاریسم فلسفی یا علمی، به این معنی است که شما جهان را بر وفق مفاهیم دینی تبیین نکنید و در نگاخ خود به پدیدههای اجتماعی و علمی پای خدا را به میان نکشید.
۸) «معنا و مبنای سکولاریسم» عبدالکریم سروش، کیان سال ١٣۷٤ شماره ٢۶
۹) «ایدئولوژي دینی و دین ایدئولوژیک»، کیان، سال ١٣۷٢، شماره ١۶
۱۰) فرانکنشتاین؛ یا پرومتهٔ مدرن، معروفترین اثر نویسنده انگلیسی «مری شلی» است که در سال ۱۸۱۸ میلادی نوشته شده است. فرانکنشتاین داستان دانشمندی جوان به نام ویکتور فرانکنشتاین را روایت میکند که طی یک آزمایش علمی غیرمعمول، موجودی فهیم را خلق میکند. از زمان نوشتهشدن این رمان، نام «فرانکنشتاین» اغلب به اشتباه برای اشاره به هیولای فرانکنشتاین به کار رفته است و نه شخصیت خالق/پدر که ویکتور فرانکنشتاین نام دارد.
۱۱) اوروِلی (به انگلیسی: Orwellian) صفتی است که از رمانهای جورج اورول، نویسنده سرشناس بریتانیایی، خالق آثاری مانند، قلعه حیوانات و به ویژه کتاب ۱۹۸۴گرفته شده است. این واژه رفتارها و سیاستهای کنترلی به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته ارا توصیف میکند، که توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اورول در رمانهایش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴توصیف کرده است.
■ آقای بهزادی عزیز. مقاله شما بسیار مستدل، خواندنی و نیاز روز است. من که از نسل قدیم انقلاب ۵۷ هستم و گرایش آن دوره به اسلام را در ذهنم مرور میکنم، شباهت آن را با گرایش امروز به اسلام در جوامع غربی کاملا درک میکنم. در هر دو مورد، انگیزه اصلی این گرايش “اعتراض به وضع موجود” بوده و هست. بنابراین مادام که مسلمانان در کشورهای غربی فقط “معترض” هستند، تعداد، آداب و اعتقاداتشان رشد میکند. رشد آن گرایشات موقعی متوقف و معکوس میشود که عهدهدار مسولیتی شوند و عموم مردم به عینه متوجه شوند که این اعتقادات، راه مناسبی برای حل مشکلات اجتماعی نیستند.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری گرامی، با بهترین درودها و سپاس از مهربانی شما. در مورد گرایش شدید جوانان مسلمان به اسلام و اسلام گرایی در جوامع غربی به نظر اینجانب بعد هویتی نقش اول را بازی میکند. در فرانسه این پدیده به منزله بازگشت به ریشهها در نسل سومیهای مهاجرین مسلمان بسیار تقویت شده است. در واقع آنها به دنبال هویت گمشدهای هستند که آن را در اسلام جستجو میکنند. نفطه مقابل آنها جوانان نسل سومی پس از انقلاب در ایران هستند که به شدت به سوی سکولاریسم کشیده شدهاند.
با مهر، شاهرخ بهزادی، پاریس
■ دست شما درد نکند آقای بهزادی، وجود هموطنانی پر کار و پژوهشگر چون شما همه را امیدوارتر میکند. در راستا و تایید کامنت آقای قنبری در مورد شباهت رشد اسلامگرایی فرانسه و اروپا با گذشته ایران باید اضافه کنم که کوتاهی و گاها شکست مدنیت اروپایی در جذب اجتماعی خیل عظیم مهاجران نقش مهمی بازی کرده است. به عبارتی: آنگاه که میپذیرند ۷% از جمعیت را مسلمانان تشکیل دهند بهتر است (یا باید) ۷% نگرش مدنی و هویتی خود را نیز با آن تطبیق دهند، و یا چنین ظرفیتی را برای جامعه مدنی خود قائل نمیشدند و از ابتدا مانع این ازدیاد مسلمانان میشدند، که این آخری منطقی تر به نظر میآید.
اتفاقی که چند سال پیش برایم جالب بود چگونگی عکس العمل فرانسویها از جمله مکرون بعد از آتش سوزی نوتردام بود. اظهار قدردانی بیشتر آنها از نوتردام به عنوان یادگار با ارزش تاریخی و مصمم بودن در بازسازی آن، توآم بود با ارتباط این مظهر با گذاشته و حال و تربیت مسیحی و کاتولیک فرانسه، شیوه احساساتی که مسلمانان فرانسوی با آن کاملا احساس غریبگی میکردند.
با احترام، پیروز.
■ آقای بهزادی عزیز. من هم در راستای فکر شما، فکر میکنم که بعد هویتی نقش اول را بازی میکند. بیان دیگری برای این پدیده دارم و آن اینکه، این افراد به برخی جنبههای فرهنگی جامعه فرانسه یا آلمان اعتراض دارند. سؤال مهم این است که چرا فرهنگی که از دل انقلاب فرانسه و روشنگری بیرون آمده، برای عدهای جذابیت خود را از دست داده است؟
جناب پیروز گرامی. من هم ریشه مشکل را همانند شما میبینم:”کوتاهی و گاها شکست مدنیت اروپایی در جذب اجتماعی خیل عظیم مهاجران”. اما فکر میکنم هنوز زود است که از “شکست” صحبت کنیم. در این رابطه مهاجرین مسلمان به اروپا، نقش بزرگ جهانی ندارند، اهمیت جهانی متعلق به فرهنگ چین است که ظاهرا از شعار “آزادی، برابری، برادری و همبستگی” مدام فاصله بیشتر میگیرد و شعارهای ناسیونالیستی “وظیفه ملی” یا “مام وطن” در آنجا رواج بیشتری پیدا میکند. هشدار: “شکست” موقعی اتفاق میافتد که ما که در کشورهای دمکراتیک مثل آلمان و فرانسه و آمریکا زندگی میکنیم، نتوانیم از دستاوردهایی که با مبارزات فراوان گذشتگان بدست آمده، یعنی از آزادی و برابری انسانها دفاع کنیم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
● استقامت قابل ستایش و ایستادگی مدنی الهامبخش مردم اوکراین
● استعفای نزدیکترین دستیار زلنسکی، راه را برای تشکیل یک دولت فراگیر وحدت ملی در اوکراین فراهم کرده است.
استعفای آندری یرماک، دستیار دیرینه رئیسجمهور اوکراین ولودیمیر زلنسکی در بحبوحه تحقیقات درباره فساد، اصلیترین مذاکرهکننده اوکراین را از گفتوگوهای صلح برای پایان دادن به جنگ روسیه علیه این کشور کنار گذاشته است. خروج این دستیار قدرتمند زلنسکی، در لحظهای حساس که رئیسجمهور اوکراین زیر فشار در میدان نبرد و میز مذاکره قرار دارد، احتمالاً دولت او را دچار تزلزل خواهد کرد، زیرا بازیگران مختلف برای پر کردن خلا ایجاد شده دستوپا خواهند زد، اما این آشفتگی کوتاهمدت خواهد بود، زیرا که به گفته اولکساندر مِرِژکو، رئیس کمیته سیاست خارجی پارلمان اوکراین: «مذاکرات یک کار تیمی است و اگر یک نفر کنار برود، سازوکار تغییر نخواهد کرد.»
اما این اتفاق همزمان فرصتی برای یک بازآرایی سیاسی فراهم میکند؛ تغییری که جنگ اوکراین مدتها آن را به تعویق انداخته بود. قانون نظامی که بلافاصله پس از تهاجم تمامعیار روسیه در سال ۲۰۲۲ وضع شد، به اوکراین اجازه داد تا به جنگ ادامه دهد – اما به بهایی سنگین، از جمله تعلیق انتخابات. در مسیر تصمیمگیری متمرکز و سریع در شرایط جنگی، زلنسکی قدرت را حول خود متمرکز کرده بود و آندری یرماک تجسم این تمرکز قدرت بود.
یرماک بهعنوان یک بازیگر سیاسی تندخو و قدرتمند شناخته میشد؛ کسی که آنچنان انضباط سختی را در سیاست رقابتی اوکراین برقرار کرده بود که سیاستمداران مخالف و روزنامهنگاران او را به سرکوب و سوءاستفاده از قدرت متهم میکردند. اکنون، بسیاری از منتقدان از رفتنش استقبال میکنند.
در عرصه دیپلماسی برای پایان جنگ هم، یرماک نقشی محوری بر عهده گرفته بود. او دیمیترو کولبا وزیر امور خارجه پیشین را – که روابط کاری خوبی با دولتهای آمریکا و اروپا داشت – به حاشیه رانده و به گفته دیپلماتها در هر دو دولت ترامپ و بایدن، بسیاری از مقامهای آمریکایی را دلخور کرده بود.
به همین دلیل این رخداد باید باعث دلگرمی حامیان اوکراین شود زیرا که دموکراسی در کشوری که از جنگ فرسوده شده دوباره در حال احیا است، و این خبر خوبی است. خودِ زلنسکی در این پرونده دخیل نیست و جایگاهش در مقام ریاستجمهوری به خطر نیفتاده است. با توجه به حکومت نظامی و تعلیق انتخابات، هیچ شخصیت سیاسی تأثیرگذاری نیز خواستار کنارهگیری او نشده است. در واقع، اگر زلنسکی هوشمندانه عمل کند، میتواند قویتر از این بحران بیرون بیاید، با مشروعیتی تقویتشده و در موقعیتی بهتر برای پذیرفتهشدن تصمیمات سخت او توسط مردم.
در ظاهر، این ماجرا به فساد مربوط میشود. آژانس مستقل تحقیقات اوکراین (NABU) اوایل ماه جاری اعلام کرد، شواهدی پیدا کرده که چند نفر از مقامات دولت زلنسکی را به یک طرح اختلاس حدود ۱۰۰ میلیون دلاری از قراردادهای شرکت دولتی انرژی هستهای «انرگواتوم» و مشارکت در یک شبکه گستردهی دریافت رشوه در قراردادهای خرید مربوط به بخش انرژی، مرتبط میکند. این طرح برای مردم عادی اوکراین بهویژه خشم برانگیز بود، زیرا آنها اکنون به دلیل حملات بیوقفه روسیه به شبکه برق، ساعتها در خاموشی به سر میبرند.
اگرچه تحقیقات اولیه نامی از یرماک نبرد، بسیاری از اوکراینیها گمان میکردند که دستکم «مرد همهکاره» زلنسکی از این اتفاقات خبر داشته است. به همین دلیل یرماک پس از آنکه ماموران مبارزه با فساد به خانهاش یورش بردند استعفا داد. اما اینکه او شخصاً در این ماجرا دخیل بوده یا نه، مسئلهای ثانوی است.
حتی پیش از آنکه «طرح صلح» ۲۸ مادهای دونالد ترامپ علنی شود، اعضای اپوزیسیون در پارلمان، و همچنین برخی نمایندگان حزب خود زلنسکی، شروع به مطالبه کنارهگیری یرماک و تشکیل یک دولت شفاف «وحدت ملی» توسط زلنسکی کردند.
شرایط سخت و تحقیرآمیز طرح اولیه ترامپ که عمدتاً بازتاب دهنده خواستههای روسیه بود، جامعه اوکراین را شوکه کرد و باعث شد تا زلنسکی بر سر مواضع خود ایستاده و به اعضای فراکسیون پارلمانیاش بگوید که هیچکس را برکنار نخواهد کرد. اما یک هفته بعد محاسبات او تغییر کرد. پس از سقوط یرماک، زلنسکی اعلام کرد که در دفترش یک «بازتنظیم» انجام میدهد. با گسترش دولت دوران جنگ و کاهش تعداد وفاداران نزدیک به او در آن، زلنسکی میتواند بخشی از اعتبار از دسترفته خود را بازیابد.
دموکراسی و حکومت نظامی ترکیب غریب و ناسازگاری هستند. در روسیه، جایی که قدرت سلسلهمراتبی ولادیمیر پوتین هرگز به چالش کشیده نمیشود، خودکامگی تثبیت شده است. اقدامات سرکوبگرانهای که به نام جنگ اعمال شدهاند احتمالاً هرگز لغو نخواهند شد.
در مقابل در اوکراین، روح دموکراتیک هیچگاه زیر محدودیتهای زمان جنگ مهار نشد. برای بیشتر اوکراینیها قابل درک است که اقدامات اضطراری ضروری هستند، اما جامعه مدنی اوکراین در برابر فساد و رفتارهای نادرست دولت همواره ایستاده است؛ این مجموعهای است زنده و پرتپش، شامل هزاران گروه داوطلب، سازمان غیردولتی و گروههای گفتوگوی آنلاین. برکناری آندری یرماک پیروزی چشمگیری برای این نیروی قدرتمند در سیاست اوکراین به شمار میرود.
نادیده گرفتن قدرت جامعه مدنی برای سیاستمداران اوکراینی همواره هزینهساز بوده است؛ از جمله برای رئیسجمهور پیشین، ویکتور یانوکوویچ، که در سال ۲۰۱۴ پس از نزدیکی به روسیه، با خیزش مردمی سرنگون شد.
زلنسکی اما واکنشپذیر بوده است. محبوبیت یرماک در نزد او نخستین بار تابستان امسال ضربه خورد، زمانی که او حالوهوای جامعه را نادیده گرفت و برای تصویب قانونی فشار آورد که استقلال سازمانهای ضد فساد را محدود میکرد.
در آن زمان، برای نخستینبار پس از آغاز تهاجم روسیه در سال ۲۰۲۲، اعتراضهای خیابانی شکل گرفت. زلنسکی به سرعت عقبنشینی کرد و یرماک در جایگاهی نادر ایستاد: در سوی بازنده بحثهای داخلی.
ممکن است جی دی ونس و همفکرانش در دولت ترامپ تلاش کنند تا استعفای یرماک را نشانه فساد ساختاری قلمداد کرده و آن را بهانهای قرار دهند برای پیشبرد برنامه خود مبنی بر رها کردن اوکراین و معامله با روسیه پوتین. مخالفان کمک به اوکراین در اتحادیه اروپا از قماش ویکتور اوربان نیز ممکن است رفتار مشابهی در پیش گیرند. اما واقعیت این است که کنار گذاشته شدن یرماک نشاندهنده انعطافپذیری و بلوغ سیاسی است؛ اینکه زلنسکی حاضر است حتی نزدیکترین دستیار خود را هم کنار بگذارد تا بهترین کار ممکن را برای کشورش در نبرد برای بقا انجام دهد. این موضوع باید برای دولت ترامپ و اتحادیه اروپا دلگرمکننده و الهام بخش باشد.
تصاویر آخرزمانی هستند: شورهزاری که جای دریاچه ارومیه را گرفته، فرونشست دشتها، رودهای خشک، سدهای بدون آب، هوای آلوده...
بیش از ۲۵ سال است که در ایران بحث بر سر بحران آب و نابودی تدریجی منابع آبی آغاز شده است. اما همه این بحث و جدلها، هشدارهای کارشناسان و کنشگران و گاه کنشهای اعتراضی پردامنه در کانونهای این بحران مانند دریاچه ارومیه، زایندهرود، بیداری نظام حکمرانی و چرخشی چشمگیر در حوزه سیاست زیستمحیطی را در پی نیاورد. چرا و چگونه حکومت نتوانست از شکلگیری گام به گام چنین فاجعه زیستمحیطی جلوگیری کند؟
این پرسش به همراه خود پرسشهای فراوان دیگری را به میان میکشد. عامل انسانی و طبیعت کدامیک سهم بیشتری در این بحران داشتند؟ چرا مسئولین در شکل دادن به یک سیاست جامع در حوزه آب ناتوانند؟ مشکل اصلی کجاست، سیاست؟ شناخت علمی پدیده؟ تخصص؟ منابع مالی؟ چرا با وجود گستردگی بحران، مسئولین به جای استقبال از مشارکت مدنی به سرکوب کنشگران مدنی روی آوردند؟ چرا کنشهای اعتراضی جامعه ایران با وجود محدودیتها ادامه نیافتند و جنبش سراسری مانند مقابله با حجاب اجباری پا نگرفت؟ بحران بزرگ کنونی چه پیآمدهای اقتصادی و اجتماعی خواهد داشت؟
مسئله آب و نقش آن در تعادل زیستبوم شکننده ایران موضوع یکی از درسهای دوره لیسانس جامعه شناسی دانشگاه تهران بود در دهه پنجاه. استادی داشتیم به نام آقای جواد صفینژاد که با ما درباره شبکه گسترده کاریزهای ایران (قنات) از دیدگاه مردمشناسی و اهمیت حیاتی آن در تعادل و پایداری نظام آبیاری و اقتصاد در کشور کم آب ایران صحبت میکرد. از نظر او شبکه کاریزهای سنتی ایران را میبایست عجایب هشتم جهان دانست به خاطر طراحی و مهندسی هوشمندانه، حجم عظیم خاکبرداری (۸۰ هزار کیلومتر چاه و کانال افقی) و نقشی که این نظام در تعادل زیستمحیطی و برداشت هوشمندانه آب از سفرههای زیرزمینی داشت. او از خرد و مهارت ساکنان سرزمین ما میگفت که با هوشیاری کمنظیری توانسته بودند سفرههای آب زیرزمینی را مانند گوهری کمیاب در طول قرنها از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.
سرزمینی که در گذشته از چنین نبوغ و هوشیاری برخوردار بود چگونه در دوران مدرن و با دانش، ابزار و امکانات فزونتر به چنین سرنوشت تلخی دچار شد؟
مطالعه بررسیهای انتقادی وضعیت زیست محیطی ایران در سه دهه گذشته نشان میدهد که بر خلاف گفته بسیاری از دستاندرکاران، بیمهری طبیعت سهم اصلی را در بحران ندارد و سیاستهای کشاورزی و صنعتی، فساد، جنون خودکفایی یا صادرات کشاورزی در کشوری خشک و کم آب، نابودکردن اکوسیستمهای شکننده و سدسازیها بدون توجه به اثرات تخریبی، حفر بیرویه دهها هزار چاه مدرن نقش اصلی را در این بحران ایفا کردهاند.
۱۰ سال پیش فصلنامه سیاستهای کلان (ش ۵، ۱۳۹۴) گزارش نیمه رسمی را منتشر کرده و در آن هشدار داده که رتبه ايران در مديريت منابع آبي از بين ۱۳۳ كشور ۱۳۲ است. این گزارش به ضعفهای کلیدی سیاستگذاری و حکمرانی در حوزه بومزیست و آب اشاره میکند.
حکومت همه این واقعیتهای تکاندهنده را به خوبی میدانسته است. ما در ایران هم متخصص داریم، هم اهل پژوهش و کنشگر دلسوز و پیگیر زیستمحیطی و هم منابع مالی. مراقبت از منابع آبی به عنوان میراث تاریخی طبیعت و نیاکان ما نیاز به یک سیاست جامع، دورنگر، منابع کافی و نیز تصمیمات سخت اقتصادی داشت. کاری که هیچگاه در ایران انجام نشد.
در بهترین حالت باید گفت بومزیست و شرایط بحرانی آن هیچگاه اولویت حکومت نبوده است. محیط زیست نیاز به پول و سیاست جامع دارد. حکومت ترجیح داد پولها و منابع کشور را برای کارهای دیگری خرج کند. خواست و اولویت این حکومت پروژه بیحاصل و پرهزینه غنیسازی اورانیوم، راهپیمایی اربعین، پولپاشی برای تبلیغ دین حکومتی توسط نهادهای از معنا تهی شده مذهبی عریض و طویل، کمک به “برادران یمنی”، “حزب الله” لبنان، حشد الشعبی برای “عمق استراتژیک”، دفاع از حکومت اسد در سوریه، نابودی اسرائیل و ... بوده است. مسئولین ما بیش از آنکه دغدغه آب و محیطزیست داشته باشند نگران قراردادهای کلان قرارگاه خاتم و کسانی که “اسلحه، پول و رسانه” دارند برای سدسازیهای ویرانگر و جابجایی بیرویه منابع آبی بودند. فساد گسترده در مدیریت آب و وجود مافیای آب یکی از عوامل نابودی جنونآمیز منابع آبی ایران است.
محیطزیست موضوع فقط حکومت نیست. محیطزیست یک فرهنگ، یک هوشیاری تاریخی و یک سبک زیستن در این دنیا است. در ایران هنوز بسیاری فکر میکنند که کار اصلی انسان سلطه بر طبیعت است در حالیکه انسان خود بخشی از طبیعت است. بدون دگرگونی فرهنگ عمومی، درک از رابطه سازواره میان اقتصاد و محیط زیست، درک معنای توسعه پایدار و سویههای اجتماعی-فرهنگی و زیستمحیطی آن مراقبت از محیط زیست و سیاست کارا در این زمینه به امر همگانی تبدیل نخواهد شد. حکومت در این زمینه هم هر کاری لازم بود انجام داد تا این وجدان جمعی به گونه مستقل در درون جامعه گسترش پیدا نکند.
امروز ایران تشنه است ولی هنوز خبری از یک سیاست جامع و دورنگر نیست. حرفهای مسئولین متناقض، شعاری، خرافی و نابخردانه است. روحانیون حکومتی خشکسالی را نتیجه گناهان مردم و بیحجابی میدانند، آقای خامنهای دعوت به دعا و نماز میکند، وزیر آب از پروژههای عظیم شیرینسازی آبهای جنوب سخن به میان میآورد، رئیس جمهور میگوید شیرینکردن آب از نظر اقتصادی به صرفه نیست ... سالها هست که همه آنها به جای سیاستگذاری درست و تدابیر کارا فقط حرف میزنند.
الویتهای حکومت را میتوان در آخرین خطابه آقای خامنهای از بالا به مردم دید: جنگ ۱۲ روزه، کتک خوردن، خیانتها و ضررهای امریکا، تکذیب مذاکره با امریکا، دخالت امریکا در نقاط مختلف جهان، منفوریت صهیونیستها، بیآبرویی اسرائیل، غزه و فلسطین، برشمردن خدمات بسیج، ضرورت پرهیز از اسراف... و در انتها توصیه تضرع و دعا برای همه چیز و باران...
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
سارقان هویت شهروندان
در ۲۹ آبان ۱۴۰۴، کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال گزارشی مستندی را در پیوند با «اداره ۴۰، از زیر مجموعههای واحد ضدجاسوسی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران» منتشر کرد. بنا به اهمیت این گزارش، به بخشی از آن در باره ایرانیهای خارج و به ویژه دوتابعیتیها مروری بکنیم.
در گزارش ایران اینترنشنال آمده است:
«واحد ضدجاسوسی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران، با ایجاد ادارهای به نام “اداره ۴۰”، مجموعهای بزرگ شکل داده که با سرقت اطلاعات شهروندان ایرانی و غیرایرانی فعالیتها و روابط آنها را رصد میکند. “اداره ۴۰” که از نظر سازمانی زیرمجموعه واحد ضدجاسوسی سپاه، مشهور به “واحد ۱۵۰۰” است، یک بانک اطلاعاتی تهیه کرده که ماموران آن با وارد کردن نام اشخاص، میتوانند به گستره و عمق ارتباطات آنان پی ببرند. این بانک اطلاعاتی جاسوسی و رصد شهروندان «کاشف» نام دارد.
«کاشف» با دریافت مشخصات یک شخص ایرانی یا غیر ایرانی، از طریق ریز مکالمات تلفن همراه او، سفرهای هوایی یا اطلاعات موقعیت مکانهایی که در آن حضور داشته، قادر است روابط سایر اشخاص با شخص اول را معرفی کند. اطلاعات مورد نیاز عملیات برونمرزی سپاه پاسداران علیه مخالفان ج. ا. یا اهداف اسرائیلی نظیر عملیات سال ۱۴۰۱ استانبول (۱) را زیرمجموعههای همین اداره ۴۰ تهیه کرده بودند. در بخش مربوط به ایران، «کاشف » دارای اطلاعات شهروندان ایرانی نظیر شماره تلفن، ارتباطات اشخاص از طریق تلفن، پیامک و شبکههای اجتماعی، آدرس خانه، شرکت و تردد افراد است.
ایرانیان دو تابعیتی از هدفهای مهم در سامانه «کاشف» میباشد. برای سالهای طولانی، ایرانیان دو تابعیتی در صورت سفر به ایران میبایست فرمهایی را پر کنند. این شهروندان در این فرمها باید نام کاربری حسابهای شبکههای اجتماعی و ایمیل خود را درج میکردند. با افشای سامانه «کاشف» اکنون محل استفاده از این اطلاعات روشن شده است.» (پایان گزارش)
کسب اطلاعات و گروگانگیری دوتابعیتیها شیوه شناخته شده نهادهای جاسوسی ج. ا. برای اعترافگیریهای کاذب، اخاذی یا مبادله با تروریستها و جاسوسان خود در کشورهای دیگر است.
ج. ا. این نوع اوباشیگری و باج خواهی را با ذات حکومتگری خویش درآمیخته است، این رو در کاربرد آن پرده پوشی هم نمیکند. محسن رضایی، فرمانده سابق سپاه پاسداران در جریان مذاکرات هستهای، آمریکاییها را تهدید به اسارت گرفتن هزار نفر از آنها کرد و گفت: « برای آزادی این اسرا، هزاران میلیارد دلار غرامت میگیریم و مشکل اقتصادی کشور را حل میکنیم.»
برای مثال از این دست، میتوان از مورد جیسون رضاییان، خبرنگار ایرانی آمریکایی، مدیر دفتر تهرانِ روزنامهٔ واشینگتن پست که در۳۱ تیر ۱۳۹۳، توسط سازمان اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت شد، نام برد. وی به اتهام جاسوسی بازداشت و بعد از ۵۴۴ روز آزاد شد. به همراه رضاییان سه شهروند ایرانی آمریکایی دیگر هم آزاد شدند. در مقابل، آمریکا هم هفت ایرانی را که به اتهام نقض قوانین تحریمها در آمریکا زندانی بودند در چارچوب برنامه «مبادله زندانیها» آزاد کرد.
در روز آزادی جیسون و سه تن دیگر، آمریکا ۴۰۰ میلیون دلار از داراییهای بلوکه شدۀ ایران را به صورت نقد به ج. ا. پرداخت کرد.
و در مورد دیگر، نازنین زاغری شهروند دو تابعیتی بریتانیایی - ایرانی، همکار روزنامۀ رویترز، در سال ۱۳۹۵ به اتهام «جاسوسی»، در فرودگاه تهران بازداشت و در دادگاه به اتهام «توطئه برای سرنگونی ج. ا.» به پنج سال زندان محکوم شد. قوه قضائیه در سال ۱۴۰۰، هنگامی که دوران محکومیت پنج ساله نازنین زاغری به پایان رسید، او را با اتهام تازهای به یک سال زندان دیگر محکوم کرد. خانم زاغری همواره اتهامات جاسوسی علیه خود را رد کرد و شوهرش معتقد بود که همسرش «به عنوان اهرم فشاری که ایران از انگلیس به خاطر تحویل ندادن تانکها به ایران در سال ۱۹۷۹ طلبکار بود، زندانی شده است.»
نازنین زاغری در ۲۴ اسفند ۱۴۰۰ گذرنامه بریتانیایی خود را پس گرفت و روز بعد برای مبادله با تیم انگلیسی به فرودگاه امام خمینی انتقال یافت. باجگیران ج. ا. پس از دریافت ۵۳۰ میلیون دلار، زاغری را به تیم مذکور تحویل دادند.

دوربینهای هوشمند «کنترل شهری»
علاوه بر مراکز دولتی و غیردولتی خارج از کشور، اداره ۴۰، پروفایلهای متعددی از شهروندان غیر ایرانی و ایرانیان دو تابعیتی تهیه کرده است. اداره ۴۰ برای این ماموریتها، آخرین نسخه سامانهای به نام «پاپیروس» را از روسیه خریداری کرد؛ این تجهیزات برای ذخیره صوت و جاسوسی در اختیار واحد ضد جاسوسی سپاه پاسداران گذاشته شد.
امیرحسین بانکیپور، نماینده مجلس، در ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴ گفت براساس لایحه موسوم به «حجاب و عفاف»، قرار است به منظور شناسایی هویت زنان مخالف حجاب اجباری، دوربینهای تمام ادارات دولتی و حتا شرکتها و فروشگاههای خصوصی مستقیم به مراکز نیروی انتظامی وصل شود.

چهار عضو شورای شهر تهران هم در نامهای به مهدی چمران، رئیس این شورا، به انعقاد «پنهانی» قراردادی دو میلیارد و ۱۰۲ میلیون یورویی زاکانی، شهردار تهران با چند شرکت چینی برای خرید دوربینهای هوشمند و «کنترل شهری»، دوربینهای تشخیص چهره، خودروهای ون و تجهیزات امنیتی» خبر دادند. این خبر نشان میدهد که زاکانی با نهادهای دولتی، نظامی و امنیتی برای سرکوب اعتراضهای مردمی و فشار بیشتر بر زنان مخالف حجاب اجباری همکاری تنگاتنگ دارد.
در نامه برخی نمایندگان مجلس هم به چمران آمده است که زاکانی در قالب قراردادهایی با شرکتهای چینی «بینام و نشان که روی اینترنت اثری از آنها دیده نمیشود»، قصد دارد علاوه برخرید دوربینهای هوشمند و «کنترل شهری»، برای خرید ۱۰ هزار خودرو ون، ۳۸۰ میلیون یورو به این شرکتها پرداخت کند.
جاسوس و جاسوسی
وقتی اسمی از جاسوسها به میان می آید در ذهن اغلب ما جیمز باند و جاسوسان دوره جنگ سرد تداعی میشود؛ اما کاروبار و فعالیت واقعی جاسوسها متفاوت از آن چیزی است که تصور میکنیم. این روزها نباید به دنبال جاسوسهای سنتی با پالتو تمام قد و کلاه لبه خمیده باشیم، هر فردی با یک ظاهر عادی هم می تواند یک مامور اطلاعاتی باشد. حتا ممکن است بدون آن که خودش بداند نقش یک جاسوس را برای یک سرویس امنیتی بازی کند.
فرقی نمی کند شما یک شرکت تجاری باشید یا یک دولت، جاسوسی یکی از روشهایی است که شما را یک قدم از رقیبان جلوتر میبرد. بهترین راه برای کسب اطلاعات از رقیب، نفوذ در ساختار آن است. جاسوسها با انگیزههای مختلفی دست به این کار می زنند. یکی از تواناییهای نیروهای امنیتی استخدام مهرههایی از دشمن یا رقیب است. چطور می شود روی شخصی تأثیر گذاشت و او را وادار به همکاری کرد؟ استخدام یک شخص نسبت به نفوذ دادن یک جاسوس در یک سیستم بسیار آسانتر است.
جاسوسی از زمانهای قدیم به عنوان یک ضرورت به خصوص در امور نظامی به کار گرفته میشده است. احتمالا سابقه جاسوسی به قدمت تمدن انسانی برسد اما قدیمی ترین سند موجود درباره جاسوسی، گزارشی است که توسط جاسوسی که خود را به عنوان فرستاده دیپلماتیک در دربار پادشاه حمورابی، نفوذ داده بود، ثبت شده است. این گزارش مربوط به حدود ۱۷۵۰ قبل از میلاد است. مصریان باستان هم خدمات مخفی پیشرفتهای داشتهاند. در ایلیاد، انجیل (در داستان عهد عتیق) و قرآن به جاسوسی اشاره شده است.
مورخین بر این باورند که اولین سیستم متمرکز جاسوسی در جهان در ایران باستان توسط کوروش، سرسلسله هخامنشیان برای اطلاع رسانی و کنترل سرزمینهای داخل امپراتوری، با عنوان «چشم و گوش شاه» به وجود آمد. این سیستم جاسوسی در زمان داریوش با ابعادی گستردهتر و قدرتمندتر ادامه پیدا کرد و به دوران اوج خود رسید.
در قرن بیستم در اوج جنگ جهانی اول، همه قدرتهای بزرگ به جز ایالات متحده دارای سیستمهای جاسوسی غیر نظامی بودند، اما در ضمن، همه مراکز نظامی ملی هم دارای واحدهای اطلاعاتی بودند. کنگره آمریکا به منظور محافظت از کشور در برابر عوامل خارجی، قانون جاسوسی ۱۹۱۷ را تصویب کرد.
با پایان جنگ جهانی دوم، رقابت و دشمنیها پایان نیافت. این بار تقابل بین غربیها با بلوک شرق بر سر ممانعت از گسترش کمونیسم بود. به همین دلیل فعالیت جاسوسی افزایش یافت و خط مقدم آن هم در مرز بین آلمانشرقی و آلمانغربی متمرکز شد.
شوروی سنت طولانی جاسوسی داشت؛ از اوخرانا گرفته تا KGB، که به عنوان نیروی پلیس مخفی هم عمل می کرد. در ایالات متحده، قانون امنیت ملی ۱۹۴۷، آژانس اطلاعات مرکزی (CIA) را برای هماهنگی اطلاعات و آژانس امنیت ملی را برای تحقیقات در زمینه کدها و ارتباطات الکترونیکی ایجاد کرد. علاوه بر اینها ایالات متحده ۱۳ سازمان اطلاعاتی دیگر نیز تاسیس کرد.
جاسوسی دیجیتال
در گذر زمان و تغییرات بنیادین در شیوه زیستی، آموزشی و حکومت گری، استفاده از فناوریهای دیجیتال و هوش مصنوعی (ازدوشیدن گاوها تا سفر به فضای بی کران) به امری معمول بدل شده است.
در عصر جنگافزارهای خودمختار، پهپادها، خودروها و قایقهای هوشمند بدون سرنشین و سگهای روباتیک (۲)، «ترمیناتور» نابودگر و ماجراجوییهای سینمایی، به گذشته پیوستهاند.
پیش از این، ماموران اطلاعاتی برای کار گذاشتن میکروفن، دوربین و سایر تجهیزات نظارتی در مکانها و هدفهای مورد نظر شیوه دیگری به کار میبستند. کشف این نوع وسایل شنود هم کار سختی نبود؛ اکنون با وجود تکنولوژی جدید دیگر نیازی به این کارها نیست.
امروزه کار جاسوسی به شیوه دیگری صورت میگیرد. ما همراه خود تلفن همراه و سایر ابزارهای مورد نیاز را حمل می کنیم، کافی است جاسوسی بتواند به گوشی تلفن همراه ما نفوذ کند، یا گوشی ما بههر دلیلی به دست او بیفتد، در اینصورت او از تماسها، عکسهای موجود در گالری گوشی، ایمیلها و پیامهای رد و بدل شده در پیامرسانها می تواند بر حجم گستردهای از طلاعات دست یابد.
دیگر نیازی نیست تا یک جاسوس به داخل یک سازمان یا شرکت نفوذ داده شود تا اطلاعات آن مجموعه را به دست آورد؛ کافی است تا گوشی یکی از کارکنان یا کامپیوتر یکی ازآنها هک شود تا به همه اطلاعات سازمان دسترسی پیدا کند. هک گوشیهای تلفن همراه کار سختی نیست، بسیاری از ما نرم افزارهای گوشی خود را به روز نمی کنیم. همین موضوع می تواند روزنه ای برای ورود نفوذگران به تلفن همراه ما باشد.
پرستوجاسوسها
تلهٔ جنسی، «دام شیرین، دام عسلی» Honey trapping)) یا پرستو، عملیاتی است که در آن یک سازمان مخفی تلاش می کند تا با تهدید به برملا کردن روابط نامشروع جنسی یا عاطفی و رسواسازی «هدف»، او را از طریق پرستو به خدمت خود درآورد. تلهٔ جنسی همچنین روشی برای جمعآوری اطلاعات است؛ سازمان، تنفروشانی را آموزش میدهد تا از مشتریان خود جاسوسی کنند.
پس از جنگ جهانی دوم، تله جنسی آنچنان در اروپا و آمریکا رایج شده بود که دولت ایالات متحده به کارمندان خود در خارج از این کشور دستور داد که مافوقهای خود را از هرگونه رابطهٔ عاطفی با خارجیهایی که کشورشان تهدیدی علیه آمریکا است، مطلع سازند.
در ایران هم «پرستو» اصطلاحی است برای توصیف زنانی که نهادهای امنیتی بر سر راه مقامات، چهرههای سیاسی، منتقدان و مخالفان حکومت و حتا دیپلماتهای خارجی قرار میدهند تا برای آنها پروندهسازی کنند. این پرستو میتواند خود مأمور زبده امنیتی باشد یا زنی اغواگر یا حتا معشوقه مرد هدف که توسط دستگاه امنیتی شناسایی و به کار گرفته شده باشد.
تله جنسی از زمانهای دوردست به کار گرفته می شده است؛ زنان و مردانی که با جذابیتهای جسمی، اغواگری، کشش جنسی و درگیری عاطفی، خود را به فرد مورد نظر نزدیک کرده، به زندگی او راه پیدا کنند و اطلاعات مورد نظر را به دست آورند.
استفاده از زنان برای حذف مخالفان که در اکثر سیستمهای امنیتی جهان سابقه دارد در ایران نیز از زمان شاه رواج داشته است. پرویز ثابتی، مسئول امنیت داخلی ساواک، در «دامگه حادثه» میگوید که ساواک زنانی را برای رابطه با تعدادی از وعاظ و روحانیون، با هدف سربه زیر و مطیع کردن آنها مامور کرده بود.
جعفر شجونی، عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز هم در مصاحبه با «برنامه دید در شب»، وجود فیلمها و عکسهایی از روابط این زنان با برخی روحانیون را تایید کرده است و عکسهایی از این زنان و تعدادی از این روحانیون نیز منتشر شده است.
پس از انقلاب بهمن ۵۷ نیز وزارت اطلاعات ج. ا. این روش را برای حذف چهرههای سیاسی مخالف به کار گرفت و در دوره وزارت علی فلاحیان گسترده تر شد.
بر اساس شواهد موجود، اجرای این پروژه روشهای متفاوتی دارد؛ گاهی نهادهای امنیتی زنانی را سر راه مقامات و چهرههای سیاسی قرار میدهند و گاهی زنانی برای پیشرفت سریع در مناصب شغلی، خود را داوطلبانه بر سر راه مقامات و دولتمردان قرار میدهند.
پس از اعترافات تلویزیونی برخی از مقامات سابق دولت محمد خاتمی و چهرههای سیاسی شاخص، گزارشها حکایت از این دارند که در بازجوییها، از تهدید افشای روابط آنان با زنان برای وادار کردنشان به اعتراف استفاده میشده است. (۳)
«زیپی» که وجود ندارد
برخی از فعالان سیاسی براساس یک روایت مشهور در بین خودشان میگویند: «باید سه زیپ سیاستمدار بسته باشد: شلوار، جیب و دهان». اما شواهد نشان میدهند که کارگزاران ج. ا. فاقد هر سه زیپ هستند.
اگر از جنبه طنز قضیه بگذریم، جنگ ۱۲ روزه نشان داد که فقدان زیپ شلوار سرداران و کارگزاران چه آسیبهای کلان و جبران ناپذیر انسانی و مالی به کشور وارد کرد.
مصطبی کواکبیان، فعال سیاسی و نماینده پیشین مجلس در یک برنامه تلویزیونی در صداوسیما گفت: «در بحث نفوذیها مهاجرین افغانستانی را مطرح میکنند و خیلی سطح بحث را تقلیل میدهند. بله، باید مهاجرین غیر قانونی را طبق معیارهای وزارت کشور طرد کرد، اما بحث من درباره نفوذیها قویتر از این حرفاست. نفوذیهای افغانستانی چکار میخواستند بکنند؟ شما ببینید؛ در بحث کاترین شکدم (۴) که این روزها مطرح شد، من شرمم میآید بگویم، اما او با ۱۲۰ نفر از افراد مهم این مملکت همخوابگی داشته. نفوذی، یعنی ما در این حد داشتیم!»
کواکبیان بعد از تکرار اظهارات پیشین خود در مصاحبه بعدی، به مراحع قضایی احضار شد و به دلیل «نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی» به ۱۴ ماه حبس و ۲ سال منع فعالیت رسانهای اعم از مصاحبه با رادیو و تلویزیون و انتشار هرگونه مطلب در رسانهها و پایگاههای خبری محکوم گردید.
کواکبیان بعدا در شبکه اجتماعی اینستاگرام پستی را منتشر کرد و در خصوص اظهارات اخیرش در صداوسیما، توضیحاتی ارائه داد: « ... متاسفانه فقط دو دقیقه از اظهارات اینجانب از مجموع حدود ۳۰ دقیقه، مورد توجه قرار گرفت، اما به ۲۸ دقیقه دیگر آن توجهی نشد... بدون شک بیان نکتهای در مورد خانم جاسوس کاترین شکدم هم صرفاً از سر دلسوزی بوده و نیتم اظهار نگرانی درباره امنیت ملی و جلب توجهات به ریشهها و عوامل اصلی نفوذ بود، نه حواشی آن یا موضوعات کم اهمیت.»
کواکبیان در ادامه گفت: «اسناد و مدارک مربوط به کاترین شکدم را به دادسرای رسانه ارائه دادم، ایشان [اولیای قضایی] صراحتا بیان کردند که [کاترین شکدم]از طریق روابط جنسی نیات پلید خود را پیگیری میکرده و نه فقط ۱۸ روز، بلکه مدتهای مدیدی در ایران حضور داشته و در راهپیماییهای اربعین هم شرکت داشته است.»
کواکبیان بعدا بهطور خودمانی گفت که آنها اظهارات مرا [در رابطه با کاترین شکدم] تایید کردند، اما گفتند که در موقعیت بدی بیان شده است و با شیطنت اضافه کرد: «اگر آشیانهای وجود نداشته باشد، بهکارگیری پرستو امکانپذیر است؟»
البته برطبق معمول، سرداران و کارگزان، قبل از همخوابگی با کاترین شکدم مراسم صیغه شرعی موقت، (شاید هم صیغه شرعی یک ماه) را جاری کرده بودند!
پرستوهای اسلامی
در هفدهم دی ماه ۱۴٠۱ جلسهای با شرکت شماری از مهمترین مسئولان اطلاعاتی و امنیتی ج. ا. در حضور علی خامنهای برگزار شد. هدف از این جلسه ارائه یک گزارش برای مطالعۀ «حضرت آقا» بود. مدت زمان جلسه شش ساعت و سیزده دقیقه، و تعداد حاضران در جلسه ۶۱ نفر بودند. در این جلسه قرار بود که سخنرانان بدون پردهپوشی معمول نظرات خود را بیان کنند.
موضوعهای زیادی در محضر «حضرت آقا» مطرح شد، اما محور بیشتر سخنرانیها در مورد موج اعتراضاتی بود که از اواخر شهریور ۱۴٠۱ شروع شد و در زمان برگزاری جلسه بیش از سه ماه بود که ادامه داشت.
از میان سخنرانان، کمال ارجمندی (بخش برونمرزی اطلاعات سپاه) گفت: « سختگیری در مورد حجاب جواب نمیدهد. مردم حجاب را نمیخواهند و آزادی پوشش را حق خود میبینند.» او پیشنهاد کرد که حداقل موقتاً این حق به مردم داده شود و ادامه میدهد: «مگر ما در نهاد اطلاعاتی خودمان فتوا نداریم که نیروی زن [حجاب بانان]، میتوانند برای عملیات خود از هرنوع حجابی که نیاز مأموریت باشد استفاده کنند؟ مگر نیروی زن ما نمیتوانند طبق فتوای مراجع بزرگ در مواقع نیاز همبستری را هم داشته باشند؟ پس چه میشود که در کشور نمیتوانیم اجازه دهیم که مردم مقداری راحتتر باشند؟»
جاسوسی مبتذل
شواهد تاریخی نشان میدهند که جاسوسی، همان گونه که در بالا اشاره شد، از قدیم و ندیم بنا به ضرورتِ اطلاع پیشاپیش از نفوذ و حمله دشمن، حفظ مرزها و امنیت داخلی، جزئی از حکمرانی بوده است، در ضمن، جاسوسی از شهروندان خودی هم حتما در مرکز توجه بوده است، اما جاسوسی در حکومتهای توتالیتر به دلیل نبود شفافیت در ساختار حکومتی، نبود رسانه و مطبوعات آزاد، سانسور سیستماتیک دادوستدهای نوشتاری یا شفاهی شهروندان، ممانعت از گردش آزاد اطلاعات و نبود احزاب رقیب، شکل «جاسوسی مبتذل» به خود میگیرد.
اگر جاسوسی از دشمن، کشور همسایه، رقبای سیاسی یا تجاری و... را بنا به ضرورت اما هنوز هم نه بلاشرط و با طیبخاطر بپذیریم، جاسوسی از شهروندان خودی، نابخشودنیترین، کثیفترین و جنایتکارترین کاریست که رژیمهای توتالیتر ایدئولوژیک از این طریق جسم شهروندان را به چهار میخ میکشند، روح و روان آنها را نابود و جامعه را ناامن میکنند. در همچون فضایی هر کسی دوست، همکار، همکلاسی، همسایه و حتا اعضای خانواد خود را به چشم یک بیگانه، یک جاسوس میبیند.
در ادامه به چند نمونه از«جاسوسی مبتذل» پرداخته می شود؛ جاسوسی پرهزینه، مردمآزار اما در نهایت بیثمر و محتوم به شکست. در نمونههایی که به اختصار اشاره خواهم کرد، میبینیم که این ابزار حکومتگری در رژیمهای توتالیتر، نه تنها به ثبات و بقای اربابان خود کمکی نمیکنند، بلکه نفرت و حس انتقام شهروندان را برمیانگیزند.
آلمان شرقی؛ اشتازی
اشتازی، پلیس مخفی آلمان شرقی، دارای حجم عظیم و حیرتآوری از پروندهها بود. تعداد پروندههای اشتازی در اواخر دهه ۱۹۸۰ به قدری زیاد شده بود که اگر قفسههای حاوی این پروندهها را کنار هم میچیدند، طولش به دویست کیلومتر بالغ می شد. هر کیلومتر از این قفسهها حاوی یازده میلیون برگ کاغذ به وزن تقریبا سی تُن بود.
اشتازی از هر چیزی خبر نداشت، اما از خیلی چیزها خبر داشت. تشکیلات پلیس مخفی آلمانشرقی در اواسط ۱۹۷۵ دقیقا ۱۹,۴۷۸ کارمند تمام وقت داشت. این رقم در دهه بعد به ۱۵۰,۰۰۰ رسید و این جدا از خبرچینان پاره وقت بود که در سطوح گوناگون فعالیت میکردند. تنها درمقر مرکزی اشتازی، شامل چندین ساختمان به شدت حفاظت شده، حدود ۱۵,۰۰۰ کارمند تماموقت کار میکردند. اشتازی در گذر سالها بیش از نیم میلیون «خبرچین فعال» استخدام کرده بود. بنا به اسناد قابل دسترس، در اوج دوران نازیسم در آلمان، برای دو هزار نفر جمعیت این کشور، یک مامور گشتاپو وجود داشت، اما در اواسط دهه ۱۹۸۰ در آلمانشرقی برای هر ۶۳ تن یک مامور اشتازی شهروندان را زیر نظر داشت.
موقعی که شهروندان به خلوت زندگی خصوصیشان پناه میبردند، اشتازی باز دست از سرشان برنمیداشت. ماموران اشتازی وظایفی را که انجام میدادند، طیف وسیعی را دربر میگرفت.
اریش میلکه، رئیس اشتازی معتقد بود مؤثرترین و کارآمدترین جاسوسها کسانی هستند که بیشترین تماس را با عامه مردم دارند. از همین رو اشتازی مامورانی را پرورش داد تا به عنوان راننده اتوبوس و تراموا، نظافتچی معابر عمومی، پزشک، پرستار و... مشغول به کار شوند. میلکه باور داشت که معلمها موقعیت بسیار خوبی در زمینه شناسایی بچههایی داشتند که خانوادههایشان شبکههای تلویزیون غربی را تماشا میکردند. از نظر او «این خانوادهها در ساعت هشت شب به کشور دیگری (آلمانغربی) مهاجرت میکردند.»
دخترانی که برای کسب مقام ملکه زیبایی سال وارد رقابت میشدند، در طی سالها تحت عملیات جاسوسی قرار میگرفتند. ورزشکاران در رشتههای مختلف ورزشی هم میبایست از فیلترهای جورواجور اشتازی بگذرند. نکته حیرتآور در پروندههای اشتازی، تمایل عجیب مردم برای لو دادن همسایههایشان و نوشتن گزارشهای منفی در باره آنهاست. گزارشهای فراوانی وجود دارد که در آن فرد گزارش دهنده در باره دختر همسایه نوشته که او زنجیری با علامت صلیب به گردن انداخته، یا دیگری در باره پسر همسایه نوشته که او موهایش را «مدل پانکی» کرده است.
اشتازی توانایی کنترل ۳۵۰ تلفن را به صورت همزمان داشت. بخش ویژهای در اشتازی مسئول ضبط مکالمات تلفنی و سپس نوشتن چکیدهها یا متن کامل گفتگوها و سپس ارسال آن به بخش تحلیل اطلاعات بود.
یکی از وظایف اشتازی، کنترل نامهها و مرسولات پستی بود. روزانه بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نامه با استفاده از ماشین بخار باز میشد و پس از بررسی متن آن، دوباره بسته و به مقصد دریافتکننده پست میشد.
بعد از روی کار آمدن گورباچف، کلمات جدیدی هم باید در مطبوعات آلمانشرقی سانسور می شدند؛ کلماتی مثل پرسترویکا، گلاسنوست، شوروی، اصلاحات، محیط زیست. هونکر حمایت نشریات از اصلاحات گورباچفی را مخرب قلمداد میکرد، بنابراین دستور داد که اعضای حزب نباید در سخن رانیهای خود این کلمات را بر زبان بیاورند.
کورتهاگر، نظریهپرداز اصلی حزب هم به صراحت می گفت: «صرفا به این دلیل که همسایه شما کاغذ دیواری خانهاش را عوض کرده، شما نباید خانهتان را از نو دکور کنید.»
اشتازی درآلمان شرقی «شمشیر وسپر حزب» نامیده میشد. اریش هونکر میگفت: «ما قدرت را غصب نکردهایم که آن را واگذار کنیم.» بنابراین، برای حفظ آن هر ترفند و راهکاری مجاز بود. مثلا، از تکنیکهای ردیابی اشتازی، جمعآوری نمونهای از بوی بدن و عرق شهروندان مشکوک و گردآوری آنها در بانک اطلاعاتی بود. به این منظور، فرد مورد ظن را در هنگام بازجویی، در اتاقی گرم ساعتها بر روی یک صندلی خاص مینشاندند، با یک دستمال کتانی دستگیرههای صندلی را پاک میکردند و نشیمنگاه پارچهای صندلی را جدا میکردند. این روکشها سپس به داخل شیشههای دربستهای منتقل میشدند، بوی عرق بدن آن فرد در بانک اطلاعاتی بایگانی میشد تا در مواردی که نیاز به تشخیص هویت بود از سگهای آموزشدیده جهت ردیابی استفاده کنند. در طول حیات اشتازی فقط چهار یا پنج نفر با این روش دستگیر شدند!
حکومت هر سال چهار میلیارد مارک در اختیار اشتازی میگذاشت تا صرف هزینههایش کند. این مبلغ پنج درصد بودجه کل کشور بود.
با یک نمونه از عملیات پرهرینه و محیرالعقول اشتازی آشنا شویم. لوتس راتنو، نویسنده وشاعر که از مدتها پیش مشغول کار روی یک کتاب راهنما بود، بعد از ماههای متمادی رصد و تعقیب، مإموران اشتازی موفق شدند گزارشی از وی تهیه کنند:
«... راتنو سپس به آن سوی خیابان رفت و به مسئول دکه سفارش یک سوسیس داد. سپس حرفهای زیر بین راتنو و فروشنده ردوبدل شد:
ــ راتنو: لطفا یک سوسیس بدهید.
ــ فروشنده: با نان ساندویچ یا بینان؟
ــ راتنو: لطفا با نان.
ــ فروشنده: خردل هم بزنم؟
ــ راتنو، بله، لطفا.
ــ گفتگوی بیشتری بین آنها ردوبدل نشد.»
در مورد دیگر:
اشتازی وولف بیرمان، خواننده و آهنگساز با ترانههای انتقادیاش مدتها بود که موی دماغ رژیم شده بود و رژیم هم قدم به قدم او را تعقیب میکرد. اشتازی قبل از لغو شهروندی او و تبعیدش به آلمان غربی ۴۰,۰۰۰ صفحه گزارش از وی تهیه کرده بود. اما بیرمان هیچ حرف سیاسیای در خانهاش به زبان نمیآورد، زیرا می دانست که در تمام اتاقها وسایل استراق سمع جاسازی کردهاند. اما بالاخره اشتازی بعد از ماهها استراق سمع موفق شد گزارشی تهیه کند:
«بیرمان بعداز روابط جنسی با اواهاگن، وقتی کارش تمام شد، از وی پرسید که آیا گرسنه است. اوا جواب داد که دوست دارد یک نوشیدنی بنوشد. بعدا سکوت در خانه برقرار شد.»
رومانی؛ سکوریتات
چائوشسکو دوست داشت به تکرار پیش دستیارانش از ماکیاول نقل کند: «بهتر است که مردم از تو بترسند تا عاشقت باشند.» کسی نمیداند که رژیم دقیقا، یا حدودا چه تعداد زندانیان سیاسی داشت. هیچ کس هم کاملا مطمئن نبود که «جرم سیاسی» شامل چه مواردی است و معنای دقیق آن چیست. «جرم سیاسی» بسته به میل رهبر هر روز میتوانست تعریف جدیدی پیدا کند.
چائوشسکو در سال ۱۹۸۲ بدون این که دلیل روشنی ارائه دهد، کارزار سفتوسختی علیه ورزش یوگا به راه انداخت، و با فرمانی «چشم و گوش» خود را برای ردیابی و بازداشت مخالفان نیات رهبر به مراکز ورزشی، مدرسهها، دانشگاهها و پارکها اعزام کرد. سکوریتات، پلیس مخفی امنیتی رومانی، بالاخره موفق شد یک مخالف رژیم را که در سال ۱۹۸۲دانشجوی پزشکی در دانشگاه بخارست بود، شکار کند.
دختر خانم یاغی بعدها تعریف کرد: «من از تمرین کلاس یوگا بیرون آمدم و داشتم به خانه برمی گشتم که ناگهان ماموران سکوریتات سرم ریختند و حسابی کتکم زدند. آنها در حین کتک زدن تکرار میکردند که این بار آخرت باشد که یوگا کار میکنی! من دیگر یوگا کار نکردم.اما تا مدتها چهار مامور سکوریتات ۲۴ ساعته مرا تحت نظر داشتند.»
آن سال، چائوشسکو به این نتیجه رسیده بود که «تدریس یوگا یک عمل سیاسی برای تضعیف نظام کمونیستی است.» از آن موقع به بعد ورزش یوگا به لیست جرائم سیاسی اضافه شد.
چائوشسکو و همسرش النا در سال ۱۹۶۶ اراده کردند که جمعیت رومانی را از بیست و سه میلیون به سی میلیون افزایش دهند. بنابراین چائوشسکو در این سال با صدور یک فرمان، حاملگی را تبدیل به سیاست حکومتی کرد و در اواسط دهه ۱۹۸۰ اعلام کرد: «جنین مال کل جامعه است؛ هر کسی که از بچهدار شدن اجتناب کند در حکم شخص خائنی است که قوانین تداوم نسل رومانیاییها را نقض کرده است.»
در ابتدا نرخ فرزندآوری بالا رفت، اما بعد از سه سال به دلیل تنگناهای مالی، نبود امکانات ضروری و مهد کودکهای کافی به سرعت رو به کاهش گذاشت. چائوشسکو به روشهای قلدرمآبانه و تحقیر کننده متوسل شد. زنان میبایست هر سه ماه یک بار به معاینات پزشکی بروند. «جوخههای مسلح ویژه» به شکار «زنان مشکوک» پرداختند. «پلیس قاعدگی» (اسمی که مردم روی این جوخهها گذاشته بودند) زنان را از محل کارشان جمعاوری میکردند و برای معاینه به درمانگاهها می بردند. معاینه درمانگاهها زیر نظر یک مامور سکوریتات انجام میگرفت تا مشخص شود حامله است یا سقط جنین کرده است. هر زن حامله باید در زمان مشخص وضع حمل میکرد، در غیر این صورت از سوی « جوخههای مسلح ویژه » احضار و مورد بازجویی قرار میگرفت.
مردم رومانی در جمعهای خصوصی و خودمانی اسم شهر بخارست را «پارانوپولیس» (شهرسوء ظن افراطی) و «چائوشویتس» و «چائوشیما»، (چائوشسکو +هیروشیما) گذاشته بودند.
چائوشسکو میگفت: «سوسیالیسم عمری بسیار طولانی خواهد داشت. سوسیالیسم تنها زمانی خواهد مرد که درختان سیب شروع کنند به گلابی دادن.» پیشگویی رهبر به واقعیت نه پیوست؛ درختان سیب همچنان میوه سیب دادند، اما ناقوس مرگ تاک و تاک نشان به طرز دلخراشی نواخته شد.
شوروی؛ کا گ ب
در سالهایی که من در شوروی، شهر باکو، زندگی و کار میکردم ( از سال ۱۳۶۲ تا ۶۵) زبان مشترک، این امکان را میداد که در سر کار در کارخانه راحتر و بلاواسطه با کارگران و برخی اولیای امور حشرونشرکنم. در آن سالها با تمام کنجکاوی که داشتم موردی از گوش خواباندن، زیر نظر داشتن یا گزارشی از این یا آن ندیدم. شاید به این دلیل که اصولا امر سیاست (آن طوری که در ایران مثلا از تخم مرغ و پیاز گرفته تا خرید یک دستگاه خودرو، خواندن یک ترانه یا تحصیل و تدریس در دانشگاه جنبه سیاسی به خود گرفته است)، در ساحت زیستی شهروندان نقشی حتا کمرنگ هم نداشت. در طی سالهای حاکمیت توتالیتاریسم «کمونیستی» (و دقیقتر؛ استالینیستی) جامعه سیاستزدایی شده بود، شهروندان به افراد بیازار و بیسایه تبدیل شده بودند.
آنها میدانستند که پشت «پرده آهنین» جاهایی، مردمانی هم هستند که به احتمال دارند بهتر از اینها زندگی میکنند، اما به تجربه و نسل اندر نسل آموخته بودند که: «زبان سرخ، سر سبز میدهد برباد»
اولین کاری که لنین پس از به قدرت رسیدن در ۱۹۱۷ به آن مبادرت کرد، تاسیس نیروی پلیس مخفی موسوم به «چکا» بود. او اعتقاد راسخ داشت که «حزب باید از خودش در برابر مردم محافظت بکند.» بنابراین، از همان آغاز، «میلیشیای سرخ» برای دههها انبوهی از آدمها را ترسانده و سرکوب کرده بود.
استالین معتقد بود: «جامعه اسب است و حزب سوارکار» سوارکاری که ترفندها و شیوههای مختلف کنترل افسار اسب را به بازماندههای خود هم به ارث گذاشت.
از این رو در همچون فضایی، رژیم نیازی به گماردن پلیس مخفی بر سر اهالی نمیدید؛ هرچند در هر مؤسسه یا کارخانه «پارت کوم» (شعبه حزب کمونیست) مثلا امورات را کنترل میکرد.
من در سرکار با کارگری برخورد نکردم که بداند یا علاقهای به دانستنش داشته باشد که در جنوب کشورشان با آذربایحان ایران همسایهاند. آنها از کشوری به نام ایران، فقط فیلم سینمایی بیآزار «ببر مازندران» (با بازی امامعلی حبیبی) را که در باکو اکران شده بود، دیده بودند، و اسم گوگوش را شنیده بودند؛ به خاطر مظلوم واقع شدنش که «فارسها اجازه نمیدهند او به زبان مادریاش، ترانه ترکی بخواند.»
فرقهایها هم اگر فرصتی دست می داد زیر چشمی اطراف را میپاییدند و اگر دوروبر امن بود، چیزهایی از ایران و خصوصا از اردبیل می پرسیدند. اهالی شعر و ادبیات هم با نوشتن و سرودن نوستالژیک در باره
«guzey Azarbayjan» ،آذربایجان جنوبی، (به مصداق: از نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند)، البته با زبان استعاری، خود را قانع کرده بودند.
باری، کا گ ب، سازمان مخوف دهان پرکن پرطمطراق پرآوازه، هر از گاهی شیطنتهایی میکرد. مثلا سرک کشیدن شبحگونه به منازل، وقتی صاحبخانه سر کار بود؛ دید زدن به زیر و زبر خانه که مبادا نامهای، یادداشتی، نوشتهای یا کتابی خارج از قاعده بازی در خانه پنهان شده باشد. و در یکی از این خانهگردیها شناسنامه دختر هفت سالهام به سرقت رفت.
کا گ ب از بچههای سازمان فدائیان یا حزب توده افرادی را گمارده بود که رابطهها، حرفها یا موضعگیریهای مشکوک هم حوزهایها یا هماتاقیهای خود را گزارش کنند؛ در ازای ورود به دانشگاه بدون ضابطه و آزمون، در اختیار داشتن خانهای بزرگتر در شهر یا امکان دسترسی به تلفن هندلی اما خصوصی در منزل. (۵)
ج. ا.؛ سایبریهای مقدس
به سربازان سایبری امام زمان در بالا به اختصار پرداخته شد، فقط یک نمونه از «عملیات پیچیده» واحد ۴۰ کافی است متوجه شویم که چرا ج.ا. درهمان چهار دقیقه اول جنگ دوازده روزه چند تن از فرماندهان نظامی و دانشمندان هستهای مهم خود را از دست داد و در طی جنگ حتا یک جنگنده «دشمن» را نتوانست ساقط کند.

گزارش تصویری به وسیله دوربینهای هوشمند «کنترل شهری» زاکانی، شهردار تهران؛ پروژهای که ۲ میلیارد و ۱۰۲ میلیون یورو هزینه داشته است
سخن آخر
میتوان با کمی مسامحه گفت که اگر سرک کشیدن به هویت و زوایای پنهان و آشکار زندگی شهروندان و تله گذاشتن بر سر راه آنها عامل مؤثر و ضروری برای ثبات و دوام حکومتگران بود، شاید امپراتوریها و پادشاهیهای زیادی هنوز هم در مسند قدرت باقی مانده بودند، اما تجربه تاریخی از زمانها و مکانهای مختلف، حکایت از این دارند که این شیوه «جاسوسی مبتذل» در نهایت «راهی به دهی» نمیبرند.
تجربه ساواک درایران مثال روشنی است مبنی بر اینکه جاسوسی راه انداختن میان شهروندان، دام گستردن ، شکار کردن و به چهار میخ کشیدن، مانند بومرنگ ویرانگری است که دیر یا زود بهسوی دامگستر برمیگردد. بیدلیل نبود که در روزهای انقلاب ۵۷ مردم بعد از رفتن شاه از ایران، شعار میدادند: شاه دربدر شد، ساواک بیپدر شد؛ ساواک در کانون نفرت مردم بود، نه ارتش و نه حتا کسی از دولتمردان.
دیوید فراست، گزارشگر بی.بی.سی. در بهمن ماه سال ۱۳۷۹، در کونتادورا مصاحبهای با شاه انجام داد. فراست در این مصاحبه ازجمله دربارۀ ساواک پرسید:
ــ «آیا ساواک به صورت دولتی در دولت درآمده بود؟»
ـ نه، فکر نمیکنم... آنها اسراری داشتند، از این رو آنچه را که به نظرشان به سود مملکت میرسید، تحمیل میکردند. اما ممکن است دچار اشتباه شده باشند.
ــ و در پایان کمک زیادی نکردند.
ــ آنها هیچ کاری نکردند.
ــ آنها هم مثل بقیه پیشبینی نکردند که خطر از ناحیۀ روحانیون است؟
ــ نه، ادعا میکردند که پروبال روحانیون را چیدهاند، اما فکر میکنم بیاطلاع بودند.
ــ آیا مشاورانتان به شما میگفتند که ساواک تا چه اندازه منفور و موجب ترس است؟
ــ آه، البته، شهبانو هر روز این را به من میگفت.
آیا شاه سرانجام متوجه شده بود که با آنهمه اختیارات گستردهای که به ساواک و «عالی جناب ثابتی» (۶) داده بود، این سازمان بهرغم ظاهر اختاپوسی و بهرغم داغ ودرفشی که سالیان سال در اختیار داشت، در واقع چرخ پنجم پرهزینه بیحاصلی بیش نبوده است.
اما، محمدرضا پهلوی حتا بعد از اقامت خود در خارج، که فرصتی بود برای بازنگری برآنچه اتفاق افتاد و چرا اتفاق افتاد، هنوزهم وقوع انقلاب را به کارتلهای نفتی نسبت میداد!
___________________
۱ــ در تیرماه ۱۴۰۱، یک منبع امنیتی اسرائیل از دستگیری سه گروه جداگانه تروریستی ج. ا. در ترکیه خبر داد. این گروهها در حال انجام عملیات برای حمله به اسرائیلیها در استانبول دستگیر شدند.
۲ــ سگهای روباتیک برای اهداف متنوع ساخته و پردازش شدهاند. نوع نظامی آن، روباتهای چهارپای مجهز به هوش مصنوعیاند که برای انجام ماموریتهای مختلف در میدان جنگ مانند مینروبی، حمل سلاح و تجهیزات، شناسایی تهدیدات و دیگرعملیاتهای شناسایی و جنگی توسعه یافتهاند. این روباتها با هدف کاهش تلفات انسانی در درگیریها و افزایش قابلیتهای نیروها به کار گرفته میشوند.
۳ــ کاترین شکدم، نویسنده، خبرنگار و تحلیلگر سیاسی بریتانیایی- فرانسوی است. او مدعی است که بسیاری از مقامات ایران که همگی مردانی به ظاهر متدین بودند، به او پیشنهادهای غیراخلاقی میدادند. او میگوید: «پیامهایی دارم که این را ثابت میکند؛ همه آنها به من پیشنهادهای غیراخلاقی میدادند. همهشان. میتوانستم کل ساختار آنها را به هم بریزم. آنها به من و نه فقط من، بلکه به همه زنان غربی که به اسلام گرویده بودند، پیشنهادهای بیشرمانه میدادند. آنها علاقه عجیبی نسبت به زنان غربی دارند.»
۴ــ حسین موسوی تبریزی، دادستان کل انقلاب و نماینده مجلس شورای اسلامی، عبدالمجید معادیخواه، عطاءالله مهاجرانی، علی جنتی، روحالله حسینیان از شاخصترین چهرههای سیاسی بودند که به دلیل مطرح شدن رابطهشان با زنان (پرستوها؟) از سیاست حذف و یا به حاشیه رانده شدند.
۵ــ من طی چهار مقاله با عنوان «در کشور شوراها» به کا گ ب، زندگی و محیط کار پرداختهام که در اینترنت و آرشیو «ایران امروز» قابل دسترسی است.
۶ــ عرفان قانعی فرد در «در دامگه حادثه» در مصاحبه با پرویز ثابتی، از وی با عنوان «عالی جناب ثابتی» نام میبرد.
منابع:
ــ کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال
ــ سقوط امپراتوری شوروی در اروپا، ویکتور شبشتین، با ترجمه بیژن اشتری
ــ ویکی پدیا
ــ نوشتاری از احسان مهرابی با عنوان «پرواز پرستوها بر آشیانه نظام»
ــ و...
۲۸ نوامبر ۲۰۲۵/ ۷ آذر ۱۴۰۴
■ با تشکر بسیار از جمع آوری این نوشته. اشاره مجددی میکنم به اصل ماکیاولی “بهتر است مردم از ما بترسند تا دوستمان داشته باشند” که کارکرد وسیعی برای سیستم امنیتی ج.ا. دارد، بویژه در کنترل و کم اثر کردن جمعیت کثیر ایرانیان خارجنشین. آنها میدانند که جاسوسی به روشهای گوناگون مابین ایرانیان زمانی جواب میدهد که ایرانیان تصور کنند تحتنظر هستند و این واقعیت بزرگنمایی شود، نه آنکه هدف اصلی جاسوسی بدست آوردن اطلاعات حساس از ایرانیان باشد (گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند.) در سالهای پیش از انقلاب گرد آوردن چند هزار ایرانی غیر سیاسی در یک هماورد (تبلیغات سیاسی) آسان تر از امروزی بود که کمیت ایرانیان دهها برابر بیشتر از آن دوران و ضدیت با رژیم صدها برابر بیشتر است. اپوزسیون خارج بهتر است که ترفندهای مقابله و خنثیسازی این پدیده را هر چه بیشتر بیاموزد و بکار گیرد. توصیهای که باید بیشتر به جوانترها کنیم، که اهمیت این موضوع را بپذیرند و توان فکری و ابتکاری خود را در این جهت بکار گیرند.
موفق باشید ، پیروز.
بخش اول
مجله دموکراسی (Journal of Democracy)
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه انتقادی مترجم: در مقالهای که در اینجا ملاحظه میکند جنیفر بریک مورتازاشویلی(*) و همکارانش، عمدتاً در چارچوب علوم سیاسی و حکمرانی (governance studies) کار میکنند، بهویژه تمرکز بر: عملکرد دولت/ فساد/ ناکارآمدی نهادی/ شکست برنامههای بینالمللی دولتسازی/ روابط دولت–جامعه. در این رویکرد، علل سقوط یک دولت را در ساختار قدرت و ناکامی نهادها میجویند و نه در زمینههای فرهنگی، ایدئولوژیک یا دینی. به همین دلیل است که ناکامی دولت اشرف غنی/ فساد گسترده/ بیاعتمادی مردم به دولت/ فروپاشی سریع ارتش/ وابستگی بیش از حد دولت به آمریکا/ شکست پروژهی دولتسازی غرب/ در مرکز تحلیل او قرار میگیرد. اما ایدئولوژی طالبان، تفکر مذهبی، باورهای مردم، یا اسلام سیاسی در این مدل تحلیلی جای کمتری دارد یا اصلاً ندارد. چرا پژوهشگران آمریکایی از بررسی نقش دین و فرهنگ در سقوط افغانستان پرهیز میکنند؟ یکی از کاستیهای عمده در بسیاری از تحلیلهای غربی دربارهٔ سقوط افغانستان—از جمله همین مقالهٔ «فروپاشی افغانستان» نوشتهٔ جنیفر بریک مورتازاشویلی آن است که فروپاشی نظام سیاسی کابل را عمدتاً با مفاهیمی مانند فساد، ناکارآمدی نهادی، شکست دولتسازی، و رفتار بازیگران خارجی توضیح میدهند، اما از پرداختن به نقش فرهنگ دینی، ساختارهای سنتی قدرت، و ریشههای ایدئولوژیک طالبان تقریباً بهطور کامل پرهیز میکنند. این خلأ تحلیلی ریشه در یک حساسیت عمیق در علوم اجتماعی آمریکا دارد که از آن با عنوان ذات گرایی فرهنگی یا (cultural essentialism) یاد میشود. در فضای آکادمیک آمریکا، نسبت دادن یک پدیدهٔ سیاسی یا تاریخی به «فرهنگ اسلامی»، «ساختار قبیلهای پشتون»، یا «باورهای دینی ریشهدار» بسیار حساس تلقی میشود، زیرا ممکن است چنین استدلالهایی نوعی ذاتگرایی فرهنگی (یعنی فروکاستن یک جامعه به ویژگیهای ثابت و تغییرناپذیر) یا حتی «اسلامهراسی» تعبیر شود. این رویکرد ریشههای تاریخی نیز دارد: نقدهای ادوارد سعید دربارهٔ شرقشناسی و نقش آن در مشروعیتبخشی به استعمار، و نیز حساسیتهای پس از ۱۱ سپتامبر نسبت به برچسبزنی فرهنگی، سبب شده بسیاری از پژوهشگران، حتی وقتی عوامل فرهنگی و دینی اهمیت تعیینکننده دارند، ترجیح دهند تحلیل را به حوزههای «بیخطر» محدود کنند: فساد اداری/ اشتباهات آمریکا/ ضعف نهادهای دولتی/ شکاف مرکز و پیرامون. این عوامل البته واقعیاند، اما تنها نیمی از حقیقت را بازتاب میدهند. طالبان نه فقط یک شبکهٔ نظامی یا یک جنبش روستایی، بلکه یک پروژهٔ ایدئولوژیک– فقهی است که ریشههای آن در سنتهای بسیار ریشه دار خرافاتی، مدارس دینی پاکستان، و برداشتهای خاص از شریعت شکل گرفته است. نادیده گرفتن این بنیان فرهنگی– مذهبی، تحلیل سقوط افغانستان را بهشکل خطرناکی تکعاملی میکند و توضیح نمیدهد که چرا طالبان توانستند در بخشهایی از جامعه پایگاه اجتماعی یا حداقل پذیرش منفعلانه پیدا کنند. به بیان دیگر، پرهیز آکادمیک از ذات گرایی فرهنگی گاه به شکل پرهیز از واقعیت فرهنگی– ایدئولوژیک درمیآید.
۱. در نتیجه، پژوهشهایی مانند مقالهٔ مورتازاشویلی تصویری از سقوط افغانستان ارائه میدهند که در آن: دولت ناکام بود/ آمریکا اشتباه کرد/ نهادها ضعیف بودند. اما بخشهایی از جامعهٔ افغانستان که با سنتهای دینی سختگیرانه زیستهاند، و فضاهای مذهبیای که طالبان در آنها بازتولید شدهاند، تقریباً هیچ نقشی در تحلیل نمییابند. این حذف، از نظر روششناختی مسئلهساز است. زیرا بدون بررسی ریشههای فرهنگی– ایمانی یک جنبش دینی– سیاسی، نمیتوان درک کرد چرا این جنبش در برابر یک دولت با حمایت بینالمللی دوام آورد و نهایتاً پیروز شد. پس بهطور خلاصه ترس از ورود به حوزهٔ حساس «فرهنگ و دین» در تحلیلهای سیاسی باعث شده بخش مهمی از واقعیت افغانستان از تحلیل کنار گذاشته شود، و همین باعث میشود چنین تحلیلهایی، هرچند از نظر نهادی دقیق، اما از نظر فهم ریشههای واقعی طالبان، ناقص و بیش از حد یک طرفه باشند.
۲. در انتها اجازه دهید به یک رویداد بسیار دلخراش که ماهیت، شرایط، وضعیت کلی و روحیات مردم را حتی در دوره اشرف غنی به خوبی نشان می دهد به طور خلاصه اشاره کنم. منظورم ماجرای بسیار هولناک قتل فرخنده ملکزاده یکی از مهمترین و تکاندهندهترین رخدادهای اجتماعی– فرهنگی افغانستان در چند دههٔ اخیر است. رخدادی که سالها پیش از سقوط دولت مورد حمایت آمریکا اتفاق افتاد و بسیاری آن را نشانهای از وضعیت عمیقاً بحرانی در جامعه افغانستان و ناتوانی دولت در کنترل خشونت مذهبی دانستند. فرخنده ملکزاده، زن ۲۷ سالهٔ افغان، دانشآموختهٔ الهیات و آموزگار دینی، در ۱۹ مارس ۲۰۱۵ در قلب کابل – نزدیکی زیارت شاه دوشمشیره – به اتهامی بیاساس که توسط یک ملا مطرح شده بود، توسط جمعیتی خشمگین به شکل غیر قابل باوری پس از 14 سال حضور آمریکا در افغانستان بدون طالبان کشته شد. او به اتهامی بیاساس که توسط یک ملا مطرح شده بود، توسط جمعیتی خشمگین به شکل تکاندهندهای جان خود را از دست داد. فرخنده با یکی از متولیان زیارت بحث میکند و او را به خرافهفروشی (فروش تعویذ، طلسم و...) متهم میکند. متولی برای دفاع از خود، ادعا میکند که او «قرآن را سوزانده است. این اتهام در محیط مذهبی و هیجانزده به سرعت پخش میشود. جمعیت خشمگین او را ابتدا کتک میزنند و سپس سنگباران میکنند.
در نهایت بدن او را آتش میزنند و نهایتاً جسدش را به رودخانه میاندازند. این صحنهها در ویدیوهای موبایلی ثبت شد و جهان را تکان داد. حادثه در پایتخت، در روز روشن، در برابر دوربینها و دهها مأمور پلیس رخ داد. پلیس یا بیتفاوت بود، یا میترسید مداخله کند، یا خود در خشونت شریک شد. این نشان داد که افراطگرایی مذهبی فقط محدود به طالبان نیست، بلکه در لایههایی از شهرنشینان کابل نیز ریشه دارد. قتل فرخنده نشان داد که دولت افغانستان حتی با کمک آمریکا توان ایجاد نظم، کنترل خشم مذهبی و اجرای قانون را ندارد. فساد، بیقدرتی پلیس، و نفوذ ملاهای سنتی کاملاً آشکار شد. این حادثه بعدها در تحلیل فروپاشی حکومت، به عنوان یکی از نشانههای اولیه ضعف ساختاری دولت تفسیر شد.
خلاصه مقاله: عقیده رایج حاکی از آن است که جمهوری افغانستان سقوط کرد زیرا ارزشهای اجتماعی کشور با دموکراسی ناسازگار بود و این کشور به سادگی قابل حکمرانی نبود. این مقاله، فروپاشی دولت را در نهادهای سیاسی بسیار متمرکزی ردیابی میکند که پس از حمله ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به کشور تحمیل شدند. به جای ارائه فرصتی به شهروندان برای نظارت بر دولت خود به شیوهای معنادار، نهادهای متمرکز در کابل - بازماندههایی از گذشته استبدادی کشور - اعتماد شهروندان به دولت را تضعیف کردند. سیستم پس از سال ۲۰۰۱ که با مقادیر عظیمی از کمکهای خارجی غرق شده بود، فساد را تقویت کرد. پس از بیست سال، افغانها حاضر نبودند برای دولتی دورافتاده که با آنان با عزت رفتار نمیکرد، بجنگند.
چرا جمهوری افغانستان اینچنین کامل و سریع فروپاشید، و دهها هزار نفر از مردم مستأصل را برانگیخت تا به امید فرار از حاکمیت سختگیرانه طالبان و احتمال انتقامجویی به سوی فرودگاه کابل بدوند؟ عقلانیت مرسوم میگوید جمهوری مورد حمایت آمریکا سقوط کرد زیرا دولت و جامعه این کشور به طرز درمان ناپذیری فاسد بودند و ارزشهایش با دموکراسی ناسازگار بود. به عبارت دیگر، افغانستان غیرقابل حکمرانی بود و همواره برای جهان خارج یک غایت از دست رفته (lost cause) - گورستان امپراتوریها - خواهد بود.
چنین دیدگاههایی گسترده و حتی قابل درک هستند، اما کاملاً اشتباه نیز می باشند. در عوض، و به طور عمده این انتخابهای سیاسی انجام شده توسط ایالات متحده و شرکایش در افغانستان در طول دوره مورد نظر هستند که مقصر وضعیت به وجود آمده می باشند. جامعه بینالمللی در تلاشهای خود برای دولتسازی مرتکب بسیاری اشتباهات قابل اجتناب شده است. ترسیم جامعه افغانستان با یک قلم موی پهن و در واقع نادیده گرفتن جزئیات دقیق، تنها اشتباهات انجام شده توسط صاحبان قدرت هم در هر واشنگتن و هم کابل را مبهم و مغشوش جلوه می دهد. بدون یک بازنگری صادقانهای درباره آنچه به اشتباه در گذشته به وقوع پیوسته است، جامعه بینالمللی و ایالات متحده احتمالاً همین اشتباهات را در جای دیگری نیز تکرار خواهند کرد.
در آوریل ۲۰۲۱، رئیس جمهور ایالات متحده، جوزف بایدن، اعلام کرد که آمریکا تا ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۱ افغانستان را ترک خواهد کرد. این امر، خروج تدریجی طولانیمدتی را که توسط رئیس جمهور باراک اوباما آغاز شده بود، به پایان میرساند. اوباما در دسامبر ۲۰۰۹ یک افزایش موقت نظامی و غیرنظامی را اعلام کرد و قول داد که نیروها را در سال ۲۰۱۱ شروع به عقبنشینی کند. علیرغم این افزایش، وضعیت امنیتی در کشور بدتر شد و جنبش طالبان جسارت یافت زیرا در سراسر مناطق روستایی قلمرویی به دست آورده بود. به امید میانجیگری برای پایان مذاکرهای جنگ، اوباما مذاکرات غیررسمی با طالبان را برای یافتن یک راه حل سیاسی برای این باتلاق آغاز کرد. جانشین او، دونالد ترامپ، مصمم بود که کاملاً افغانستان را ترک کند و دولت او با طالبان وارد مذاکرات رسمی شد که به امضای توافق دوحه در فوریه ۲۰۲۰ برای آوردن صلح به افغانستان انجامید. طالبان موافقت کرد که از فعالیت القاعده و دیگر سازمانهای تروریستی در افغانستان در ازای خروج تمام نیروهای ناتو از این کشور جلوگیری کند.
دولت افغانستان پیش از مهلت تعیینشده برای خروج نیروها در ۳۱ اوت ۲۰۲۱ فروپاشید. تصاویر تسلیم شدن سریع سربازان افغان در سراسر کشور در برابر طالبان، باعث شد بسیاری از تحلیلگران خارجی بر توانایی ایالات متحده و متحدانش در ساخت ارتش متمرکز شوند. در واشنگتن و پایتختهای اروپایی، کارشناسان نظامی شروع به ابراز نگرانی درباره «اندازه مناسب» ارتشها کردند و بر مرکزیت لجستیک و از دست دادن پشتیبانی هوایی حیاتی آمریکا تأکید ورزیدند. این تحلیل ها نشان از سوءتفاهم درباره آنچه رخ داده بود داشتند. فروپاشی نیروهای دفاعی و امنیتی ملی افغانستان (ANDSF) به دلایل فنی نبود. در واقع این نیرو به دلایل سیاسی از هم پاشید. هیچ مقدار کمک فنی یا پشتیبانی لجستیکی متمرکزتر نمیتوانست این نیروی رزمی را حفظ کند، زیرا این سربازان باور داشتند که دیگر چیزی برای جنگیدن ندارند.
دولت افغانستان به این دلیل فروپاشید زیرا در تصورات مردم فاقد مشروعیت قابل قبول بود. ریشههای این بحران مشروعیت متعدد و درهمتنیده هستند. نخست، قانون اساسی سال ۲۰۰۴ سیستمی از حکومت را ایجاد کرد که فرصتهای اندکی برای مشارکت شهروندان افغان یا هرگونه نظارت معنادار بر دولتشان فراهم میکرد. در نتیجه، شکاف بین شعارهای مداخله آمریکا و واقعیتهای زندگی شهروندان با گذشت هر سال گستردهتر شد.
دوم، ائتلاف بینالمللی بر جنگ با شورش و تحکیم قدرت متمرکز بود – مأموریتهایی متمایز و اغلب در تضاد با دموکراسیسازی. اهداکنندگان بینالمللی که برای راهحلهای سریع عجله داشتند، منابع عظیمی را با حداقل نظارت به افغانستان سرازیر کردند. و به جای اصلاح نهادهای دولتی ناکارآمد، نهادهای موازی ایجاد کردند که به تضعیف بیشتر مشروعیت دولت انجامید.
سوم، حکمرانی نامتعادل و افراط کار رئیسجمهور اشرف غنی (۲۰۱۴-۲۰۲۱) فروپاشی دولت را تسریع کرد. غنی که حلقهای تنگ از نزدیکان داشت و تنها از پایگاه حمایتی محدودی برخوردار بود، هم بر اقتصاد و هم بر دولت مدیریتی بسیار وسواسی اعمال میکرد و علیه اقلیتهای قومی تبعیض قائل میشد. بسیاری انتظار داشتند که این رئیسجمهور ادیب، که دکترای مردمشناسی دارد و برای بانک جهانی کار کرده بود، به عنوان یک تکنوکرات حکومت کند. با این حال، رفتار او بیشتر اقتدارگرایانه بود تا دموکراتیک.
در نهایت، تنها با پشتیبانی پاکستان بود که طالبان توانستند به عنوان یک نیروی سیاسی و نظامی مجدداً ظهور کنند. پس از سقوط دولت طالبان در سال ۲۰۰۱ در پی حمله آمریکا، رهبران آن به پاکستان گریختند و به مدت دو دهه آینده در آنجا ماندند. با این حال، اگر دولت افغانستان توسط مردم نامشروع تلقی نمیشد، طالبان هرگز در داخل افغانستان فرصت جنگیدن نمییافت. به عبارت دیگر، بدون هیزم حکمرانی بد، آتش شورش هرگز شعلهور نمیشد.
افغانستان در چرخهای چهلساله از فروپاشی دولت گرفتار شده است. در این مدت، پنج رژیم سرنگون و با دولتهای بعدی جایگزین شدهاند که هر یک شبیه به آخرین بودند، با همان نهادهای سیاسی متمرکزی که ویژگی وجود دولت مدرن افغانستان بوده است. بنابراین طالبان برای دومین بار بر یکی از متمرکزترین دولتهای جهان حکومت میکنند. اگر چهل سال گذشته چیزی به ما میآموزد، این است که بدون واگذاری بخشی از اختیارات به خارج از پایتخت، حکومت کنونی طالبان هم خشونتآمیز خواهد بود و هم کوتاهمدت.
یک جمهوری آن هم بدون مردم
به سادگی میتوان باور کرد که افغانستان با توجه به سقوط سریع دولت دموکراتیکش، آماده دموکراسی نبوده است. اما قانون اساسی سال ۲۰۰۴ این کشور شامل مقررات اندکی برای تصمیمگیری دموکراتیک بود، و بسیاری از مقررات موجود نیز هرگز اجرا نشدند. این یک انتخاب سیاسی بود که توسط رهبران سیاسی افغانستان با کمترین مخالفت از سوی حامیان آمریکایی و ناتو انجام شد.
همگرایی قواعد جامعه و دولت برای ثبات سیاسی و توسعه، و همچنین برای ارائه کالاها و خدمات عمومی، امری ضروری است.[۱] هنگامی که ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به افغانستان حمله کرد، جامعهای به شدت تکهتکه شده (fragmented) یافت که مناطق آن تجربیات و وفاداریهای متمایزی داشتند که از دههها درگیری شکل گرفته بود. با این وجود، به جای ادغام و ساختن بر اساس این تنوعها، قواعد رسمی سیاست که پس از سال ۲۰۰۱ برقرار شد، هدفشان تبدیل افغانستان به یک سیستم به شدت متمرکز و یکپارچه بود.[۲]
گناه نخستین (The original sin) این مداخله، احیای نهادهای قدیمی بود که ریشه در گذشته استبدادی کشور داشت، به جای اینکه به افغانها فرصت دهد تا چیزی جدید بسازند که تجسمبخش هنجارهای مبتنی بر خودگردانی باشد که مشخصه اکثر مناطق کشور بود. جمهوری پس از ۲۰۰۱ ناخواسته بیماریهایی را بازآفرینی کرد که محرک بیثباتی در دولتهای گذشته بودند. در آغاز حکومت خشن «امیر آهنین» عبدالرحمان خان (۱۸۸۰-۱۹۰۱)، حاکمان افغان همین الگو را تکرار کرد: آنان از اقتدار دولت مرکزی برای تحمیل یک دیدگاه جدید بر جامعه، با کمترین مشارکت شهروندان استفاده کردند.
کنفرانس بن تحت حمایت سازمان ملل در سال ۲۰۰۱ (The UN-sponsored Bonn Conference of 2001) پایههای سیاسی جمهوری افغانستان را بنا نهاد، قانون اساسی ۱۹۶۴ را به عنوان قانون اساسي موقت مجدداً برقرار کرد و حامد کرزی را به عنوان رهبر سیاسی موقت انتخاب نمود. آن قانون اساسی، محصول آزمایش افغانستان با دموکراسی قانوناساسی تحت سلطنت محمدظاهر شاه (۱۹۷۳-۱۹۳۳) بود. اگرچه عناصر دموکراتیکی داشت، اما سندی اقتدارگرا بود که صرفاً برای دادن فضای تنفسی به شهروندان طراحی شده بود. این قانون دارای یک پادشاه و یک نخستوزیر بود. اصلاحات انجامشده در بن، اختیارات پادشاه و نخستوزیر را در قالب یک رئیسجمهور بسیار قدرتمند ادغام کرد.
اکثر شرکتکنندگان در بن باور داشتند که قانون اساسی قدیمی، منبع تداوم بسیار مورد نیاز در دوره بیثباتی است.[۳] با این حال، برخی از جناحهای اتحاد شمال (یکی از چهار گروه افغان حاضر در بن) مقاومت کردند و خواستار یک سیستم غیرمتمرکزتر برای تطابق با ترکیب قومی متنوع افغانستان شدند. اما سیستم یکپارچه قدیمی، هم برای رهبران افغان و هم برای جامعه بینالمللی فریبنده بود. رئیسجمهور موقت تازهمنصوبشده، حامد کرزی، و اطرافیانش سیستمی با کنترل قوی را ترجیح میدادند زیرا به کرزی اجازه میداد قدرت خود را در مقابل رقبای بالقوه متمرکز کند. به طور مشابه، ایالات متحده نیز چنین سیستمی را ترجیح میداد زیرا وحدت فرماندهی را پرورش میداد و نظارت بر سرمایهگذاریهایش در افغانستان و هماهنگی با دولت جدید را آسانتر میکرد.

در سال ۲۰۰۴، یک لويه جرگه قانون اساسی، قانون اساسي جدیدی را تصویب و اعلام نمود که بارزترین تفاوت آن با قانون اساسی ۱۹۶۴ و دور شدن از آن، در فراخوان برای یک رئیسجمهور منتخب دموکراتیک خلاصه می شد. قانون اساسی ۲۰۰۴ نه تنها یک سیستم قدیمی حکومت را مجدداً برقرار کرد، بلکه مقررات اجرایی قدیمی حاکم بر امور مالی عمومی، بوروکراسی، پلیس و دیگر عناصر کلیدی یک دولت عمل گرا (functioning state) را نیز احیا نمود. بسیاری از این مقررات به شدت تحت تأثیر اتحاد جماهیر شوروی قرار داشتند، که تلاشهای خود برای نهادسازی در افغانستان از دهه ۱۹۵۰ آغاز کرده بود و دموکراتیک نبود. این قواعد از بالا به پایین، که عمدتاً از نظر جامعه بینالمللی دور ماند، توانایی دولت برای اعمال قدرت در خارج از پایتخت را نیز به شدت محدود می کرد.
توسعه دموکراتیک همچنین توسط قانون انتخابات کشور نیز با مانع مواجه شد، که از سیستم رای واحد غیرقابل انتقال (SNTV) با حوزههای انتخابیه چندنمایندهای در سطح استان، به جای سطح ولسوالی/منطقه، برای انتخاب اعضای پارلمان استفاده میکرد. این سیستم تا اندازه ای به این دلیل انتخاب شد تا قدرت مجاهدین را کمرنگ کند، که به طور گسترده بیم میرفت که ممکن است از تسلیم شدن در برابر یک مرجعیت مرکزی جدید خودداری کنند. در انتخابات سال ۲۰۰۵ برای پارلمان ۲۴۹ نفره (ولسی جرگه)، نامزدها از وابستگی به احزاب سیاسی منع شدند. اگرچه این مقررات متعاقباً اصلاح شد، اما سیستم SNTV احزاب سیاسی را تضعیف کرد و در نتیجه شکلگیری یک اپوزیسیون سالم در مقابل رئیسجمهور را مختل نمود و شهروندان را از یک ارتباط مهم با دولت و داشتن صدایی برای خود در توسعه سیاست محروم ساخت.
در نتیجه، پارلمان بسیار ضعیفتر از رئیسجمهور بود که از اختیارات گسترده قانونی برخوردار بود، از جمله قدرت انتصاب وزیران، قضات دادگاه عالی و تمام مقامات استانی و منطقهای. اگرچه پارلمان گاهی به عنوان یک بازیگر وتوکننده ظهور میکرد و انتصاب وزیران و حتی بودجه را رد میکرد، اما هرگز موفق نشد نقش سازندهای در جامعه افغانستان ایفا کند، که عمدتاً به این دلیل بود که جایگزینهای عملی برای احزاب سیاسی، که از عرصه سیاست کنار گذاشته شده بودند، هرگز توسعه نیافت.
اولین انتخابات ریاستجمهوری این کشور در سال ۲۰۰۴ برگزار شد و حامد کرزی، رئیسجمهور موقت، در آن پیروز شد. کرزی دریافت که برای ایجاد حس وحدت ملی — و تضعیف رقبای بالقوه — نیاز دارد فرماندهان سابق مجاهدین را به دولت بیاورد، بنابراین از اختیارات گسترده انتصاب خود استفاده کرد تا به آنها پستهای مهمی بدهد: اسماعیل خان به عنوان استاندار هرات و سپس وزیر انرژی و آب منصوب شد، سمتی که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۳ در اختیار داشت. عطا محمد نور، فرمانده اتحاد شمال، در سال ۲۰۰۴ به عنوان استاندار ولایت بلخ در شمال افغانستان منصوب شد و تا سال ۲۰۱۸ که توسط رئیسجمهور غنی برکنار گردید، در این سمت باقی ماند. گل آغا شیرزی، فرمانده ای از جنوب، استاندار ولایت قندهار شد و سپس توسط کرزی از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ به حکمرانی ولایت ننگرهار منتقل شد، و ژنرال عبدالرشید دوستم، ازبک تبار از شمال، در سال ۲۰۰۱ به عنوان معاون وزیر دفاع منصوب شد اما در سال ۲۰۰۸ پس از اتهام ربودن و شکنجه یک رقیب سیاسی برکنار گردید. اشرف غنی دوستم را به عنوان معاون اول خود بازگرداند (۲۰۲۰–۲۰۱۳).
بسیاری از این چهرهها به دلیل عملکردشان در میدان نبرد به شهرت رسیده بودند و اعتبارشان مبتنی بر خشونت بود. با این حال، تعدادی از آنها موفق شدند نسبت به دیگر نقاط سطح توسعه بالاتری در مناطق تحت کنترل خود ایجاد کنند که بخشی از آن با کنار گذاشتن قواعد رسمی برای پیشبرد کارها محقق شد [۴]. از آنجا که «استانداران جنگسالار» بومی مناطقی بودند که بر آن حکومت میکردند و با مردم آن دیار پیوند داشتند، اغلب نسبت به استانها و جوامع خود متعهدتر از سایرین بودند، یعنی از مقامات انتصابی دیگری که از استانی به استان دیگر جابجا میشدند. بسیاری از این دسته دوم به فساد گسترده شهرت یافتند، زیرا تمایل داشتند قبل از انتقال به مأموریت بعدی، هر چه میتوانند را به تاراج ببرند [۵]. با این حال، فساد در میان تمام استانداران افغانستان یک مشکل بود، نه فقط آنهایی که جابجا میشدند. اما علی رغم فساد استانداران جنگسالار، موفقیت آنها در ارائه کالاهای عمومی به جوامع تحت حاکمیتشان، نشان میدهد که یک سیستم غیرمتمرکز چگونه میتوانست به کشور فرصتی بدهد تا مشوقهای بهتری — برآمده از ترجیحات محلی — در آن ریشه بدواند.
در بیشتر تاریخ مدرن افغانستان، رهبران از نهادهای دولتی برای مهندسی نتایج سیاسی استفاده کردند، نه برای حکمرانی بر این کشور بسیار متنوع. از این منظر، دوره پس از ۲۰۰۱ بسیار شبیه به گذشته بود. در روزهای اولیه پس از سقوط دولت طالبان در سال ۲۰۰۱، موجی از حمایت از تلاشهای بینالمللی و ایالات متحده در افغانستان به وجود آمد. امید به دموکراسی حتی بیشتر بود: شهروندان پس از دو دهه جنگ، دیگر تمایلی به تبعیت از یک دولت دورافتاده در کابل نداشتند. اما در نهایت، به افغانها مجموعهی نهادهای کهنه و بیثمری ارائه شد که قدرت را در مرکز متمرکز میکرد، نقش احزاب سیاسی را تضعیف مینمود، مانع از حق تعیین سرنوشت مردم در سطح محلی در انتخاب حاکمانشان میشد و موانع عظیمی در برابر سازماندهی اپوزیسیون سیاسی معنادار ایجاد میکرد. در کلام کوتاه، دولت جدید افغانستان و جامعه بینالمللی، سیستم سیاسی فاسد دوران اقتدارگرایی را احیا کرده و تنها پوسته نازکی از دموکراسی بر آن کشیده بودند. اگرچه سازمانهای جامعه مدنی وجود داشتند که توسط جامعه بینالمللی در عرصه حمایت میشدند، اما تعداد کمی از آنها تأثیر مستقیمی بر سیاستگذاری داشتند، به ویژه آنهایی که خارج از پایتخت قرار داشتند.
تلاش بینالمللی
استراتژی جامعه بینمللی در افغانستان بر تمرکز بر تحکیم یک دولت وبری (Weberian) متمرکز بود و این بر پایه این باور استوار بود که بیگانگان و نیروهای خارجی میتوانند به دولت جدید برای دستیابی به انحصار در استفاده مشروع از خشونت کمک کنند [۶]. برای انجام این کار، ایالات متحده و ناتو مجموعهای از مفروضات درباره شیوه برقراری نظم سیاسی داشتند.
اولین فرض این بود که وحدت فرماندهی تحت یک دولت متمرکز، یک دولت مؤثر ایجاد خواهد کرد. بر اساس آرمانهای وبری، فقدان انحصار خشونت توسط دولت افغانستان، ریشه اساسی مشکلات آن بود. علیرغم تنوع قومی کشور و این واقعیت که مناطق برای سالها در غیاب یک دولت مؤثر، خود را حکمرانی میکردند، هیچ تلاشی برای اصلاح سیستم بسیار متمرکزی که برای نسلها منبع بیثباتی افغانستان بود، صورت نگرفت.
اگرچه ایالات متحده قول داد که تصمیمات درباره قانون اساسی به افغانها واگذار شود، اما ترجیح خود را برای یک ریاست جمهوری متمرکز اعلام کرد. هنگامی که درباره نیاز به یک قوه مجریه ضعیفتر، مانند یک نخستوزیر، یا عدم تمرکز بیشتر اختیارات تحت فشار قرار گرفت، سفیر آمریکا رابرت فین گفت که «افغانستان با توجه به همه بردارهای قدرت (vectors of power)، به یک رئیس جمهور قوی نیاز دارد». هنگامی که سایر سفرا در این مورد از او توضیح خواستند، فین ادعا کرد که جایگزینی یک رئیس جمهور قوی با یک نخستوزیر ضعیفتر «فقط به بحرانهای بیپایان قدرت خواهد انجامید»[۷]. بنابراین، ایالات متحده به سیستم پارلمانی تحت رهبری احزاب قوی، یا یک سیستم غیرمتمرکز تحت رهبری استانهای قوی، با دید منفی نگاه میکرد، زیرا چنین سیستمی تلاشها برای تحکیم دولت را تهدید میکرد.
همانطور که کرزی به استاندارانش اجازه داده بود قواعد رسمی بازی را دور بزنند، اهداکنندگان بینالمللی نیز به سرعت شروع به ایجاد ساختارهای موازی کردند تا از ساختارهای حکومتی خواب آلود (lethargic) و ناکارآمدی که خود در برپایی آن نقش داشتند، عبور کنند. برای مثال، ارتش ایالات متحده «تیمهای بازسازی استانی» (PRTs) را ایجاد کرد که از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ به عنوان استانداریهای موازی عمل میکردند. این تیمها بهطور نزدیکی با عملیاتهای نظامی ناتو در هر منطقه همکاری میکردند تا پروژههای عمرانی را به استانها هدایت کنند. استانداران و فرمانداران منطقهای هیچ نقشی در تصمیمگیریهای مربوط به تخصیص منابع نداشتند و شهروندان نیز همین طور. ناتو با تعداد زیادی از سازمانهای غیردولتی بینالمللی و پیمانکاران همکاری میکرد تا پروژههای توسعه را اجرا کند که اغلب با عملیاتهای نظامی انجامشده در این مناطق – که ظاهراً به نمایندگی از دولت صورت میگرفت – در تضاد بود [۸].
دومین فرض این بود که کمکهای بینالمللی، از طریق ارائه کالاهای عمومی، میتواند دلها و ذهنها را به دست آورد و در نتیجه وفاداری به دولت را ایجاد کند. برای دستیابی به این هدف، اهداکنندگان میلیاردها دلار در پروژههای زیربنایی، نهادسازی و توسعه جامعه سرمایهگذاری کردند. شواهد محکم کمی وجود دارد که نشان دهد این تلاشها نتیجهبخش بوده است، اگرچه افغانها به وضوح درک میکردند که کمکها توسط خارجیها و نه دولت خودشان ارائه میشود [۹]. علاوه بر این، ارائه کمکها، به جای آنکه به شمول بیشتر بینجامد، منجر به ایجاد یک بوروکراسی دولتی و وزارتخانههای بیشمار شد، اما هیچ نقش رسمی برای شهروندان جهت نظارت بر آنچه در حال رخ دادن بود، قائل نشد.
تلاشهای اهداکنندگان در حال تضعیف حکمرانی و ثبات در جوامع بود. برای مثال، برنامه همبستگی ملی که توسط بانک جهانی تأمین میشد و یکی از بزرگترین و مورد تحسینترین برنامههای کمکرسانی در افغانستان بود، با هدف ایجاد ساختارهای حکمرانی محلی در سراسر کشور طراحی شده بود تا ساختارهای سنتی غیررسمی که از پیش وجود داشتند را به حاشیه رانده و کمکهای اهداکنندگان را به جوامع هدایت کند. در میانه دهه ۲۰۰۰، زمانی که من برای اولین بار به این برنامه نگاه کردم، وعده میداد که با ایجاد بیش از سی هزار شورای توسعه محلی، سرمایه اجتماعی بسازد و افغانها را به دولتشان دوباره متصل کند. این شوراها از طریق فرآیندهای ظاهراً مشارکتی، اولویتهای جامعه را تعیین میکردند و سپس بلوکهای بزرگ کمکهای مالی برای حل مشکلاتی که شهروندان شناسایی کرده بودند، دریافت میکردند. پژوهش من نشان داد که جوامعی که این شوراها را داشتند، در مقایسه با جوامع فاقد این شوراها، بیشتر احتمال داشت که اختلاف داشته باشند و کمتر احتمال داشت که بتوانند آنها را حل کنند [۱۰]. ارزیابی بانک جهانی از این برنامه نیز نشان داد که نتایج حکمرانی در جوامع دارای این شوراها بدتر از جوامع فاقد آنها بود [۱۱]. آنها بیاثر بودند زیرا فساد را تقویت میکردند و فرآیندهای موازی تصمیمگیری ایجاد میکردند که هنجارهای اجتماعی دیرینه درباره حکمرانی جامعه را تضعیف میکرد. با این حال، در طول سالها، اهداکنندگان بیش از ۲ میلیارد دلار آمریکا در این پروژه سرمایهگذاری کردند.

سومین فرض مسئلهدار این بود که دولتسازی و مبارزه با تروریسم، اهداف سازگاری هستند که میتوانند به طور همزمان محقق شوند. با این حال، حتی در حالی که جامعه بینمللی حقوق بشر و خودمختاری را تبلیغ میکرد، هزاران افغان در جنوب و شرق کشور هدف یورش های شبانه توسط نیروهای آمریکایی و شبهنظامیان تحت حمایت ناتو قرار میگرفتند [۱۲]. بیدقتی در این کمپینها، شکاف بین شعارهای دموکراسی و واقعیتی که افغانها با آن روبرو بودند را آشکار میکرد [۱۳].
علاوه بر این، اگرچه بازرس ویژه بازسازی افغانستان (General for Afghanistan Reconstruction) فساد عظیم در برنامههای دولت آمریکا – چه نظامی و چه غیرنظامی – را به تفصیل گزارش کرد، اما ایالات متحده مسیر خود را تغییر نداد یا کمکهای خود را به طور قابل توجهی کاهش نداد. و با وخامت اوضاع امنیتی در افغانستان طی ده سال گذشته، نظارت بر کارهایشان در این کشور برای ایالات متحده و سایر اهداکنندگان خارجی غیرممکن شد. جای تعجب نیست که در نتیجه، وجوه آمریکایی گاهی به دست افراد نادرست میافتاد. برای بسیاری از افغانها، آنچه در ابتدا بیکفایتی به نظر میرسید، کم کم حکایت از برنامه های عمدی داشت.
یک فرض نهایی رایج بین جامعه بینالمللی و بسیاری از مقامات افغان این بود که نظم سیاسی غیرمتمرکز سنتی افغانستان، که غنی از حکمرانی عرفی و سنت بود، با مبانی هنجاری یک دولت مدرن، مانند برابری جنسیتی و دموکراسی رسمی، در تضاد است. در سطح جامعه، افغانستان یک سیستم قوی حکمرانی غیررسمی را حفظ کرده بود که طیفی از کالاها و خدمات عمومی، و – مهمتر از همه – یک مجمع برای تبادل نظر جوامع در مورد مسائل مورد علاقه مشترک فراهم میکرد. معمولاً، اینها سازمانهایی بودند که ریشه در عرف داشتند، مانند شورا یا جرگه (شوراهای جامعه)، و توسط رهبران جامعه ای معروف به مالکها، اربابها یا وکیلها رهبری میشدند [۱۴].
در طول دههها جنگ، اقتدار عرفی قدرتمند و انعطافپذیر خود را به اثبات رساند و به جای محو شدن، خود را بازآفرینی کرد [۱۵]. در روستاهای سراسر کشور، جوامع شروع به مطالبه بیشتر از رهبران عرفی خود کردند و آنها نیز به نوبه خود برای پاسخگویی به خواستههای شهروندان سازگار شدند. اعتماد به مقامات عرفی در اوج تلاشهای دولتسازی آمریکا در بالاترین سطح بود و از اعتماد به سایر مقامات در کشور پیشی گرفت. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۷ در استان هرات، جامعهای را یافتم که رهبران سنتی خود را از طریق رای مخفی انتخاب میکرد [۱۶]. این طعنهآمیز بود، زیرا پس از سال ۲۰۰۱، به شهروندان هرگز فرصت داده نشد که رهبران محلی رسمی خود را انتخاب کنند، زیرا همه آنها توسط کابل منصوب میشدند. من حتی زنانی را یافتم که در سلسله مراتب ساختارهای اقتدار سنتی ارتقا یافته بودند. با این حال، به جای ایجاد فضایی برای این نهادهای عرفی که در واقع در حال انجام رویههای دموکراتیک بودند، جامعه بینالمللی در عوض عمداً به دنبال تضعیف اقتدار عرفی بود – برای مثال، با ایجاد برنامه همبستگی ملی (National Solidarity Program) – تا کنترل بیشتر دولت بر جامعه را ممکن سازد.
اصلاحات اراضی مثال دیگری است. برنامههای اهداکنندگان به دنبال کمک به افغانها برای به دست آوردن اسناد قانونی بودند. با این حال، هنگامی که این فرصت به آنها ارائه شد، تعداد کمی از افغانها از آن استقبال کردند، زیرا دولت قول اصلاحات معنادار در حکمرانی املاک را نداده بود، که وضعیت آن چنان بد بود که برای برخی، حتی طالبان یک بهبود محسوب میشد. اکثریت قریب به اتفاق افغانها دارای اسناد قانونی عرفی بودند و تمایلی به معاوضه آنها با اسناد پشتیبانی شده توسط دولتی که به آن اعتماد نداشتند، نبودند.
ساختارهای بوروکراتیک رسمی اخیراً احیا شده ی کشور ذاتاً ناکارآمد بودند، زیرا برای حکومت استبدادی طراحی شده بود. به عنوان مثال، سیستم مالی عمومی تقریباً هیچ حق اظهارنظر به استانها و مناطق در تصمیمات هزینه کرد نمیداد. در عوض، این تصمیمات همگی در کابل توسط مقامات دورافتادهای گرفته میشد که در سطح محلی در قبال شهروندان پاسخگو نبودند. علاوه بر این، سیستم بودجهریزی (budgetary system) که بازمانده ای از دوران شوروی بود به هیچ وجه کار نمیکرد. بنابراین اهداکنندگان منابع قابل توجهی را صرف تلاش برای رفع آن کردند. من دیدم که شرکتهای مشاوره غربی میلیونها دلار برای آموزش افغانها در مورد اجرای آن دستمزد دریافت کردند. اما هیچ مقدار کمک فنی نمیتوانست سیستمی را که بر اساس یک مدل برنامهریزی متمرکز بیاعتبار بود، به طور مؤثر به کار اندازد [۱۸].
در حین انجام تحقیق در افغانستان، با افرادی ملاقات کردم که عمیقاً از کمکهای خارجی ناراضی بودند، اما احساس میکردند که پول متعلق به آنها نیست و بنابراین حق محدودی برای شکایت از فساد یا سوءرفتار دارند. گویی اهداکنندگان یک جهان موازی برای بازسازی افغانستان ایجاد کرده بودند که ارتباط کمی با مردم این کشور داشت. برنامهریزی پروژه در واشنگتن و کابل انجام میشد و وجوه از طریق شبکههای اغلب فاسد پیمانکاران و سازمانهای غیردولتی که در قبال مقر اصلی خود پاسخگو بودند و نه در قبال مردم، به آرامی به سطح محلی میرسید. یک بار دیگر، اهداکنندگان یک دولت رانتی (rentier state) در افغانستان ایجاد کرده بودند.
ادامه دارد ...
—————————-
NOTES:
1. Douglass C. North, Institutions, Institutional Change, and Economic Performance (New York: Cambridge University Press, 1990); Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton: Princeton University Press, 2005).
2. Barnett R. Rubin, The Fragmentation of Afghanistan: State Formation and Collapse in the International System, 2nd ed. (New Haven: Yale University Press, 2002).
3. Barnett R. Rubin and Humayun Hamidzada, “From Bonn to London: Governance Challenges and the Future of Statebuilding in Afghanistan,” International Peacekeeping 14 (February 2007): 8–25.
4. Romain Malejacq, Warlord Survival: The Delusion of State Building in Afghanistan (Ithaca, N.Y.: Cornell University Press, 2020).
5. Jennifer Brick Murtazashvili, “Informal Federalism: Self-Governance and Power Sharing in Afghanistan,” Publius: The Journal of Federalism 44 (April 2014): 324–43.
6. Max Weber, The Vocation Lectures: Science As a Vocation, Politics As a Vocation, David S. Owen and Tracy B. Strong, eds., trans. Rodney Livingstone (Indianapolis: Hackett, 2004).
7. Wikileaks, “Ambassador’s April 6 Meeting with French Ambassador,” 13 April 2003, 03, https://wikileaks.org/plusd/cables/03KABUL955_a.html.
8. William Maley and Susanne Schmeidl, eds., Reconstructing Afghanistan: Civil-Military Experiences in Comparative Perspective (New York: Routledge, 2015).
9. Elisabeth King and Cyrus Samii, “Fast-Track Institution Building in Conflict-Affected Countries? Insights from Recent Field Experiments,” World Development 64 (December 2014): 740–54.
10. Jennifer Brick Murtazashvili, Informal Order and the State in Afghanistan (New York: Cambridge University Press, 2016).
11. Andrew Beath, Fotini Christia, and Ruben Enikolopov, “The National Solidarity Program: Assessing the Effects of Community-Driven Development in Afghanistan,” Policy Research Working Paper 7415, World Bank, September 2015.
12. Journalists working in Southern Afghanistan Anand Gopal, No Good Men Among the Living: America, the Taliban, and the War Through Afghan Eyes, 1st ed. (New York: Metropolitan Books, 2014); Sarah Chayes, The Punishment of Virtue: Inside Afghanistan After the Taliban (New York: Penguin, 2007).
13. Craig Whitlock and The Washington Post, The Afghanistan Papers: A Secret History of the War (Simon and Schuster, 2021).
14. Murtazashvili, Informal Order and the State in Afghanistan.
15. Jennifer Brick Murtazashvili, “The Endurance and Evolution of Afghan Customary Governance,” Current History 120 (1 April 2021): 140–45.
16. A Survey of the Afghan People: Afghanistan in 2017 (Washington, D.C.: Asia Foundation, 2017).
17. Jennifer Brick Murtazashvili and Ilia Murtazashvili, Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan (New York: Cambridge University Press, 2021).
18. Mohammad Qadam Shah, “The Politics of Budgetary Capture in Rentier States: Who Gets What, When and How in Afghanistan,” Central Asian Survey, 4 September 2021, 1–23.
———————
* جنیفر بریک مورتازاشویلی (Jennifer Brick Murtazashvili) یک شخصیت علمی و پژوهشی برجسته در حوزه حکومت، اقتصاد سیاسی و مطالعات آسیای میانه (بهخصوص افغانستان) است.
معرفی و جایگاه حرفهای:
• استاد بخش سیاست عمومی و بینالمللی (Public & International Affairs) در دانشگاه «پیتسبورگ» است. (cgm.pitt.edu)
• مدیر مؤسس «مرکز حکومت و بازارها» (Center for Governance and Markets) در همان دانشگاه است. (spia.pitt.edu)
• از منظر پژوهشی، او یکی از چهرههای مهم در زمینه اقتصاد سیاسی، نهادها، امنیت، و ساختار حکومتی در کشورهای پسدرگیری (post-conflict) است. (spia.pitt.edu)
• او عضو غیر مقیم (non-resident) در «انستیتو کارنگی برای صلح بینالمللی» است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
• همچنین عضو ارشد پژوهش در برخی نهادهای بینالمللی مانند شورای آتلانتیک (Atlantic Council) در بخش اوراسیا بوده است. (spia.pitt.edu)
تحصیلات
• دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه ویسکانسین – مادیسون در سال ۲۰۰۹ گرفته است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
• دو مدرک کارشناسی ارشد دارد: یکی در اقتصاد کشاورزی و کاربردی و دیگری در علوم سیاسی (هر دو از دانشگاه ویسکانسین). (Jennifer Brick Murtazashvili)
• کارشناسی خود را در رشته «خدمات خارجی» (Foreign Service) از دانشگاه جورجتاون گرفته است. (spia.pitt.edu)
حوزههای پژوهشی و تأثیرگذاری
• یکی از زمینههای اصلی پژوهش او «نهادهای غیررسمی (informal institutions) در افغانستان است: چگونه ساختارهای محلی، رسوم و سنّتهای محلی (مثلاً شوراهای محلی، تیمهای ریشسفید، مالیکها) نقش مهمی در حکومت محلی دارند. (Democracy Paradox)
• او در مقالهای با عنوان Informal Federalism: Self-Governance and Power Sharing in Afghanistan استدلال میکند که اگرچه قانون اساسی افغانستان ساختاری مرکزی را تبیین میکند، اما در عمل افغانستان میتواند به نوعی فدرالیسم غیررسمی (informal) تبدیل شود، بهطوری که نمایندگان محلی در سطح محلات قدرت قابلتوجهی دارند. (IDEAS/RePEc)
• او همچنین بر تعامل بین مالکیت زمین، حقوق مالکیت و ساختار سیاسی تمرکز کرده است. در کتاب« Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan » که با ایلیا مرتازاشویلی همکار بوده است، این پرسشها را عمیقاً بررسی میکند. (spia.pitt.edu)
• از دیگر کتابهای او «Informal Order and the State in Afghanistan» است که نهادهای غیررسمی را بهعنوان بخشی اساسی از نظام حکومتی افغانستان تحلیل میکند. (spia.pitt.edu)
نقش مشورتی و تأثیر بر سیاست
• او به عنوان مشاور برای چند نهاد بینالمللی کار کرده است، از جمله: دفتر توسعه بینالمللی آمریکا (USAID)، بانک جهانی، وزارت دفاع ایالات متحده، سازمان ملل (UNDP)، یونیسف و غیره. (spia.pitt.edu)
• همچنین در تحلیل وضعیت پسجنگ در افغانستان، به ویژه بحران دولتسازی پس از خروج نیروهای بینالمللی، نقش فکری مهمی دارد. در یک سخنرانی در استنفورد، او گفته است که تلاشهای ساخت دولت در افغانستان به شکلگیری ساختارهای متمرکز بازگشته از دوره شوروی منجر شده که با واقعیت محلی در تضاد است. (cddrl.fsi.stanford.edu)
• او در بحران افغانستان پس از بازگشت طالبان نیز فعال بوده است؛ به گزارش مطبوعات محلی، با دانشجویان دانشگاه پیتسبورگ همکاری دارد تا به برخی کسانی که در افغانستان برای آمریکا کار کردهاند، کمک کند از کشور خارج شوند. (jewishchronicle.timesofisrael.com)
جایگاه فکری و فلسفی
• مورتازاشویلی تأثیر مهمی از اندیشه الینور استروم داشته است — او معتقد است که نهادهای محلی و قواعد محلی خودگردان (customary institutions) میتوانند بستر مهمی برای ایجاد حکمرانی مؤثر ایجاد کنند، به جای تحمیل کامل مدلهای دولتی متمرکز و «یورواپایی». (Mercatus Center)
• دیدگاه او نقدی بر پروژه «ایمپلمنتکردنِ دموکراسی لیبرال» از بالا در افغانستان دارد و نشان میدهد که بسیاری از مدلهای خارجی ساخت دولت (state building) ممکن است با بافت محلی همخوانی نداشته باشند. (Mercatus Center)
• او بر اهمیت «خودحکمرانی محلی» (self-governance) تأکید دارد: ساختارهایی که از پایین به بالا شکل گرفتهاند و بر اعتماد مردم، هنجارهای محلی و نهادهای غیررسمی متکیاند، میتوانند پایداری بیشتری و مشروعیت محلی داشته باشند. (Democracy Paradox)
دستاوردها و اعتبار علمی
• کتاب «Informal Order and the State in Afghanistan» او جایزه «بهترین کتاب علوم اجتماعی» را از جامعه مطالعات اوراسیا مرکزی (Central Eurasian Studies Society) دریافت کرده است. (spia.pitt.edu)
• در سالهای اخیر، مجلهی Prospect او را یکی از «اندیشمندان برجسته جهان» نامیده است. (Big Think)
• او سخنران کلیدی در کنفرانسهای بینالمللی بوده و در موضوعاتی چون ثبات پسجنگ، نوسازی نهادها، و مسائل زمینداری در کشورهای در حال توسعه فعال است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
اهمیت برای ایران یا منطقه خاورمیانه
جنیفر بریک مورتازاشویلی بهعنوان یک محقق در زمینه اوراسیا مرکزی و افغانستان، برای تحلیلگران منطقهای اهمیت زیادی دارد، به این دلایل:
۱. گفتمان نهادهای محلی: تحلیل او نشان میدهد که در برخی کشورهایی مانند افغانستان، نهادهای محلی غیررسمی (شوراها، بزرگان، مالیکها) نقش حیاتی دارند — این نکته میتواند برای درک وضعیت افغانستان کنونی یا مدلهای حکومت محلی در منطقه مفید باشد.
۲. مالکیت زمین: بررسی او از حقوق مالکیت زمین و رابطه آن با جنگ و حکمرانی، میتواند برای تحلیل سیاستهای توسعهای، بازسازی و همگرایی منطقهای اهمیت داشته باشد.
۳. چالش مدلهای وارداتی حکومتی: نقد او به «وارد کردن مدلهای دموکراسی غربی یا دولتسازی متمرکز» بدون توجه به بافت محلی، یک هشدار برای سیاستگذاران منطقه (خاورمیانه، آسیای مرکزی) است که باید به نهادهای بومی و محلی توجه کنند.
۴. کمک به سیاستگذاری توسعهای: به خاطر تجربه مشورتی او با نهادهای بینالمللی (مثل UNDP، USAID) و تخصص علمیاش، ایدهها و توصیههای او برای بازسازی پسجنگ، حکمرانی محلی و اقتصاد سیاسی میتواند در طراحی سیاستهای منطقهای مفید باشد.
«به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان»
پیشگفتار: در هر گوشهای از این سرزمین، زنی زندگی میکند که نه دیده میشود و نه صدایش در هیاهوی جامعه شنیده میشود. او با هر نفس، با هر قدم، با هر لبخند و هر اشک، جهان را لمس میکند؛ اما زندگیاش آکنده از صداهای خاموش است. صدای کودکانی که گرسنهاند، صدای خانهای که امنیت ندارد، صدای امیدی که گاهی در تاریکی فرو میرود. با اینهمه، او هر روز میایستد، حتی هنگامی که همهچیز بر ضد اوست. میگوید که هرگز قصد نداشت پا به خیابان بگذارد، تنها آرزویش سقفی بر سر داشته باشد. سقفی ساده، کوچک، اما برای او بزرگ ترین معنای زندگی! امید، امنیت، و امکان ادامه دادن است.
فقر، زنجیری است که نه تنها بر بدن، بلکه بر روح و ذهن او سنگینی میکند. زنان در چنین شرایطی بارها قربانی میشوند؛ کار میکنند اما امنیت ندارند، تلاش میکنند اما حمایت نمیشوند؛ زندهاند، اما در لبه حاشیه انسانیت قرار گرفتهاند. صدای زنی جوان پژواک هزاران زن دیگر است که احساس میکنند حتی خودشان نیز به خود تعلق ندارند. کوچهها و پارکها، مترو و پناهگاهها، صحنههای سکوتاند؛ هر نگاه سنگین، زخمی تازه بر دل آنان. با اینهمه، زن هنوز زنده است، هنوز میخندد، حتی اگر این لبخند بر دهانی نشسته باشد که از اندوه سرریز است.
فقر زنانه، توفانی بیرحم است و اعتیاد، اغلب نه انتخاب، بلکه گریزی از درد و تنهایی. زنان بسیاری میگویند که تنها یک دم کشیدن کافی است تا همهچیز برای لحظهای فراموش شود. آنان برای بقا میجنگند اما هم زمان محکوم نیز میشوند. جامعه گاهی آنان را نه انسان، بلکه کالایی میبیند. تن فروشی برای بسیاری نه انتخاب، نه میل، بلکه آخرین روزنه بقاست؛ معاملهای نه برای هوس، بلکه برای زنده ماندن. نگاههای تحقیرآمیز، بار زندگی را چند برابر سنگینتر میکند. حتی عزیزان گاها آنان را از خود میرانند؛ اما آنان همچنان ادامه میدهند، زیرا در دل تاریک ترین لحظهها نیز روزنهای از امید وجود دارد.
خودکشی، آنجا رخ میدهد که زن به پایان خط میرسد، جایی که تعلق فرو میریزد و جهان پیرامونش دیگر جایی برای او نمیگذارد. آن فریاد خاموش، صدای هزاران زن دیگر است؛ اعتراضی علیه جامعهای که نمیبیند و نمیشنود. دختران جوان نیز گاه از خانه و مدرسه میگریزند، نه از سر هیجان نوجوانی، بلکه از سنگینی فشارهایی که بر آنان تحمیل میشود؛ خانهای که زندان است و مدرسهای که پناه نمیدهد.
فرار، آغاز مسیری دشوار است؛ مسیری که دختران را به خیابان، به فقر و گاه به اعتیاد و تن فروشی میکشاند. ترک تحصیل، محرومیت از آموزش، از دست رفتن اعتماد به نفس و ناتوانی در ساختن زندگی مستقل، بخشی از چرخهای بزرگ تر است؛ چرخهای که اگر جامعه جلوی روندش را نگیرد، نسلهای بسیاری را خواهد بلعید. اما فرار همواره پایان نیست؛ حمایت، آموزش، پناه، و گوشهای شنوا، میتوانند مسیر بازگشت را باز کنند.
فقر، اعتیاد، تن فروشی و فرار، حلقههای زنجیری هستند که نسلها را در خود میبلعند؛ اما زنان، در دل همین تاریکیها، هنوز نور کوچکی با خود حمل میکنند. نور مقاومت. هر روایت، هر نگاه، هر تلاش کوچک، گواهی است بر اینکه عدالت با دیدن و شنیدن آغاز میشود. هیچ انسانی بیارزش نیست. هر سازمان حمایتی، هر خانواده مهربان و هر شبکه اجتماعی میتواند حلقهای از این زنجیر را بشکند.
دختران فراری نشانه بیعدالتیاند، نه انحراف. اگر جامعه آنان را بشنود، راه بازگشت برایشان ممکن میشود. امید واقعی، در بازسازی کرامت است؛ در بازگرداندن حس انسان بودن، حتی به آنان که در تاریکی زیستهاند. هر زنی که دوباره لبخند میزند، هر دختری که به مدرسه بازمیگردد، هر انسانی که از مرز سقوط نجات مییابد، سند توانایی جامعه برای تغییر است. هیچ زنی نباید به مرگ یا فرار یا تن فروشی پناه ببرد. هر نگاه مهربان، هر عمل کوچک، بخشی از روشن کردن پایان تاریکی است.
این نوشته، دعوتی است برای تغییر؛ فراخوانی به همدلی، به انسانیت و به عدالت. داستان زنان ایران هنوز ناتمام است و پایان آن، در دستان ماست؛ در نگاههایمان، در گوشهایی که میشنوند و در دستانی که آمادهاند به یاری برخیزند. زنان هنوز میتوانند خود را بسازند؛ حتی بر ویرانههای زندگی. مقاومت آنان، ادامه دارد. هر نفسشان، شعلهای کوچک اما پایدار است. زندگی هنوز ارزش دارد؛ امید هنوز زنده است. داستان هر زن، داستان جامعه است و هر نگاه شنوا، نوری است که مسیر تاریک زنان را روشن میکند. این رساله نیز آیینه همین زنان است؛ زنانی که فراموش شدهاند، اما هنوز ایستادهاند.
***
آغاز:
هر جامعه برای فهم زخمهای خود نیازمند زبان گویا است؛ زیرا به ما امکان میدهد آنچه در ظاهر پنهان است، آشکار کنیم. سخن گفتن از زنان فقیر، معتاد یا گرفتار کار خیابانی، اگر تنها در سطح نصیحت اخلاقی یا دلسوزی سطحی بماند، هیچ تغییری نمیآفریند. زبان گویا ما را به عمق میبرد؛ به جایی که این پدیدهها را نه به عنوان انتخاب فردی، بلکه به مثابه محصول ساختارهای اجتماعی درک میکنیم. زنان فقیر و خیابانی، قربانیان همزمان فقر، تبعیض جنسیتی و نگاه قضاوت گرند. هیچ سیاست اجتماعی نمیتواند این وضعیت را تغییر دهد مگر آنکه همه این ابعاد را به صورت هم زمان ببیند! وگرنه هرگونه درمانی تنها ظاهری و موقت خواهد بود.
در پژوهشهای داخلی در ایران، بیشتر مطالعات درباره «آسیبهای اجتماعی زنان» رویکردی محدود و توصیفی داشتهاند. بسیاری از این تحقیقات، زنان خیابانی را عمدتاً در چارچوب «مسئلهای اخلاقی» بررسی کردهاند تا نتیجه نابرابری ساختاری. هرچند در دهههای اخیر رویکردهای کیفی و مردمنگارانه افزایش یافتهاند، اما هنوز جای پژوهشهایی که از بینش انتقادی بهره بگیرند ؛ خالی است! با تکیه بر روایتهای واقعی و اصول نظری نشان میدهد ریشه فقر و طرد نه در «زن بودن»، بلکه در ساختارهایی است که زن را به حاشیه میراند.
این پژوهش بر پایه چند نظریه مکمل بنا شده است؛ نظریههایی که در کنار یکدیگر تصویری چندلایه از پدیده فقر زنانه ارائه میدهند: ریشههای ساختاری، جنسیتی، فرهنگی و روانی طرد اجتماعی. چنین چارچوبی کمک میکند که بازتاب ساختارها را عمیق تر ببینیم، نه حکایتی منفرد.
خاستگاه زنان در حاشیه، پیش از هر چیز، مشمول سکوت است؛ سکوتی که در بافتی از شرم، فقر، درد و داوری تنیده شده است. در این میان، وظیفه پژوهشگر نه قضاوت، بلکه شنیدن است؛ شنیدن روایتهایی که معمولاً جایی برای بیان شدن ندارند. این رساله میکوشد مسیر و روش پژوهش را نیز روشن کند: چگونگی انتخاب میدان مطالعه، روش تحلیل و ملاحظات اخلاقی. با توجه به حساسیت موضوعاتی چون فقر، اعتیاد، خودفروشی و خودکشی!
در این پژوهش تمرکز آن بر فهم عمیق تجربه زیسته زنان، نه بر آمارهای عددی. از ترکیبی از تفکر انتقادی و جامعه شناسی فقر ساختاری بهره میگیرد، تا توضیح دهد زنان چگونه وضعیت خود را میفهمند، چگونه قدرت و نابرابری را تجربه میکنند و ساختارها چگونه آنان را به حاشیه میرانند. جامعه مورد مطالعه شامل زنانی است که با فقر شدید، اعتیاد، کار خیابانی، طرد خانوادگی یا تجربه خودکشی روبهرو هستند. این پژوهش نه برای تعمیم آماری، بلکه برای فهم کیفیت رنج انجام شده است. در میان گروههای مورد مطالعه، زنانی که تجربه اقدام به خودکشی دارند جایگاه مهمی یافتهاند؛ زیرا خودکشی، مرز نهایی طرد اجتماعی است، زمانی که زن دیگر جایی در جامعه و حتی در خود نمییابد. هر روایت، تکهای از واقعیت است و واقعیت در زندگی زنان حاشیه نشین با درد آغاز میشود.
مشاهدات میدانی نشان میدهد فقر زنان در شهرهای بزرگ چهرهای پنهانتر از آن دارد که تصور میشود. زنانی که روزها کارگرند و شب بیسرپناه، زنانی که در خانه دیگران خدمت میکنند اما خود در بیخانمانی به سر میبرند. فقر از شرم تغذیه میکند؛ شرمی که جامعه بر آن اصرار دارد. دادهها نشان میدهد فقر در ایران امروز، چندبعدی و به شدت جنسیتی است. زنان در مشاغل ناپایدار، بدون بیمه و حمایت اجتماعی گرفتارند. در شرایط بحران اقتصادی، نخستین حذفشدگان زناناند و نخستین متهمان نیز همانها.
اعتیاد در میان زنان فقیر اغلب با فقدان پناه، حمایت و امید همراه است. حتی در مراکز درمانی نیز زنان کمتر جدی گرفته میشوند؛ امکانات محدود است و قضاوتها بسیار سنگین. بسیاری از آنان میگویند جامعه دوبار آنها را میکشد: یک بار با فقر، بار دیگر با تحقیر. اعتیاد برای بسیاری، نه انحراف، بلکه راهی برای بیحسکردن درد جهانی است که آنها را نمیبیند؛ اما این فراموشی موقت سرانجام به فروپاشی میانجامد.
خودفروشی، در روایتهای این زنان، شکلی از بقای اجباری است. زن وقتی از سرمایه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی تهی میشود، تنها سرمایهای که برایش باقی میماند بدن اوست. این وضعیت، نوعی خشونت پنهان ساختاری است. جامعه زن را به جایی میرساند که تنها راه بقا فروش بدنش باشد، سپس همان جامعه او را به خاطر آن محکوم میکند. این تناقض، قلب نظامی است که از بدن زن بهره میگیرد اما صدای او را نمیپذیرد.
برچسبهای اجتماعی زنان فقیر را با عناوین : «فاحشه» «معتاد»، «منحرف»، «بیآبرو».... مسیر بازگشت آنان را سد میکند. جامعه برای حفظ ظاهر خود، نیازمند قربانیانی است که بر آنان داغ بزند؛ زن فقیر، به دلیل زن بودن و فقیر بودن، دو بار طرد میشود.
خودکشی در این بستر، شکلی از اعتراض است؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر بیپناهی. بسیاری از زنان، دچار نوعی “خودکشی آنومیکاند”. فروپاشی ارزشها، بیثباتی اجتماعی و فقدان تعلق. در جامعهای که معیارهایش بر محور ظاهر و آبروست، زن فقیر جایی برای تنفس نمییابد. از منظر فمینیستی، مرگ برای برخی زنان آخرین لحظه بازیابی اختیار است. وقتی همه انتخابها از آنان گرفته شده، مرگ تنها تصمیمی است که خود میگیرند.
فقر مزمن در ایران نسلی است؛ دختران خانوادههای فقیر، به دلیل ازدواجهای زودهنگام، ترک تحصیل و خشونت خانگی، در همان مسیر مادرانشان قرار میگیرند. نظریه بازتولید اجتماعی توضیح میدهد چگونه فقر، از طریق نهادهای فرهنگی و آموزشی، تکرار و نهادینه میشود. فقر زنانه در ایران نه تصادف است و نه بینظمی؛ بلکه نتیجه ساختارهایی است که فرصت برابر را از زنان میگیرند و آنان را به سکوت و شرم سوق میدهند.
بسیاری از زنان آسیبدیده، قربانی بیاعتمادی ریشه ای هستند. خدمات حمایتی محدود است و نهادها بیشتر نقش مجازاتکننده دارند تا حامی. زن در آستانه خودکشی بیش از هر چیز به شنیده شدن نیاز دارد، نه موعظه یا سرزنش. اما جامعه به جای شنیدن، حکم صادر میکند. بسیاری از زنان میگویند: «مرگ مهربانتر از مردم است!» این جمله، نه نشانه اغراق، بلکه نتیجه ساختاری است که در آن، انسان بودن به امتیازی طبقاتی تبدیل شده است.
با همه این تاریکیها، نشانههایی از امید نیز دیده میشود. زنانی که از مرز مرگ بازگشتهاند ، اغلب به کمک دیگران میشتابند! درد آنان به منبعی برای همدلی بدل شده است. اینجاست که مفهوم رهایی معنا مییابد. رهایی نه در معنای رمانتیک، بلکه به عنوان توانایی بازسازی کرامت انسانی، حتی بر ویرانههای زندگی. اگر زن ساخته شود. میتواند دوباره بسازد!
سرنوشت زنان فقیر در ایران، بازتاب ساختارهای نابرابری و قدرت است. جامعهای که زن را فقط در نقش همسر و مادر یا کالای جنسی میبیند، حق انسان بودن را از او دریغ کرده است. با اینهمه، در دل این بیعدالتیها، زنان خاموش، با لبخندهای کوچک و مقاومت روزمره خود، همچنان نور افشانی میکنند. این گفتگو سفری است از سکوت به سخن؛ از حاشیه به مرکز؛ از مرگ به امید. زنانی که شاید در زندگی شکست خوردهاند، اما در روایت خود پیروزند. پیروز در گفتن، در ایستادن، در باور به امکان دوباره زیستن.
پژوهش ها نشان میدهد پدیدههایی که اغلب «اخلاقی» نامیده میشوند.اعتیاد، خودفروشی، فرار.... در واقع پدیدههایی اجتماعی و سیاسیاند. ساختار اقتصادی ناعادلانه، قوانین تبعیضآمیز، مذهب، نبود آموزش و اشتغال برابر، همه دست به دست هم میدهند تا زنان را به مرز سقوط برسانند. بدن و زندگی زنان فقیر، میدان نبردی میان قدرت و مقاومت است. جامعه و خصوصا مذهب آنان را در قالب کلیشهها زندانی میکند؛ اما زنان در دل این محدودیتها نیز راههایی برای بقا و اعتراض مییابند.گاه با کلام، گاه با سکوت و حتی گاه با مرگ. هر خودکشی، فریاد خاموشی است علیه ساختاری که شنیدن را از یاد برده است.
برای تغییر، نخست باید قوانین تبعیضآمیز اصلاح شوند. زنان آسیب دیده نیازمند پناهگاه، کار، درمان و حمایتاند؛ نه زندان. مراکز توانمندسازی، آموزش مهارتهای شغلی، حمایت از مادران بیسرپرست و خدمات روانی در لحظه بحران، ضرورتهای فوریاند. جامعه باید بیآموزد که فقر، انحراف اخلاقی نیست. زن فقیر سزاوار فرصت است، نه قضاوت.
هیچ سیاستی بدون حضور زنان آسیب دیده کامل نیست؛ آنان باید در تصمیمسازی شریک باشند. جامعهای که به جای درمان درد، صاحب درد را حذف میکند، به مرز فروپاشی اخلاقی نزدیک میشود. اگر زنی در خیابان دیدیم که بیخانمان است، اگر شنیدیم زنی خود را فروخت یا خودکشی کرد، به جای قضاوت، باید لحظهای درنگ کنیم؛ شاید او تنها میخواست شنیده شود. اگر هر یک از ما گوش دهیم، دست بگیریم و داوری نکنیم، دیگر هیچ زنی برای بقا به مرگ یا تن فروشی پناه نخواهد برد. آن روز، میتوان گفت جامعه ما دوباره انسانی شده است.
سخن پایانی:
زنان هنوز میتوانند بر پاهای خود بایستند و زندگی را دوباره بسازند. هر لبخند، هر نفس، هر امید کوچک، نشانهای از مقاومت است. اگر جامعه گوش بدهد، ببیند و حمایت کند، چرخه درد شکسته میشود. هیچ انسانی بیارزش نیست و هیچ زندگیای بیمعنا. هر اقدامی کوچک؛ جرقهای از امید است.
دخترانی که گریختهاند میتوانند بازگردند؛ زنان آسیب دیده میتوانند کرامت از دست رفته را بازیابند. هر گام در مسیر آموزش و توانمندسازی، چراغی در تاریکی است. فقر، اعتیاد و تن فروشی تنها زمانی پایان می یابند که جامعه چشمان خود را باز کند و قلبی بیدار داشته باشد. امید واقعی در بازگرداندن انسانیت است. هیچ زن نباید مجبور به سکوت، فرار یا مرگ باشد. هر تصمیم عادلانه، هر نگاه مهربان، هر دست یاریدهنده، آیندهای تازه میسازد. صدای زنان صدای انسانیت است؛ جامعهای که گوش بسپارد، چرخه رنج را متوقف میکند.
هیچ تاریکی ابدی نیست. هیچ چرخهای بیپایان نیست. با همدلی، با آموزش، با عدالت و حمایت میتوان آیندهای روشن ساخت. زنان میتوانند نور را بازگردانند؛ هر لبخندشان یادآور ارزش زندگی است. این رساله دعوتی است به عمل، به همدلی، به بازسازی کرامت انسانی. صدای آنان، صدای همه ماست و مسئولیت ماست که بشنویم.
با هر اقدام کوچک، زندگیشان تغییر میکند. جامعهای که حمایت میکند، جامعهای است که انسانیت را پاس میدارد. هیچ انسانی تنها نیست، هیچ امیدی بیپاسخ نمیماند. هر نفس در تاریکی شعلهای است که میتواند فردا را روشن کند. زندگی زنان، روایت مقاومت، امید و انسانیت است. هر روز، هر لحظه، فرصت دوبارهای برای بازسازی است. امید هنوز زنده است. اگر بخواهیم، میتوانیم آن را روشن نگه داریم. پایان.
پائیز ۲۰۲۵
f.yassaei@gmail.com
چرا در میانه جنگ بین ایران و اسرائیل در حالی که کثیری از ایرانیان کشته و زخمی و خسارتهای بسیاری به کشور وارد شده است مقصد سفر تحقیقاتی گروه مشاوران شاه ایران باید اسرائیل باشد؟ آیا سفر به مراکز تحقیقاتی کشورهایی مانند ژاپن، آمریکا، کانادا، چین، روسیه، فرانسه... و بررسی امکان استفاده از ظرفیتهای علمی آنان ممکن نبود؟ با چه امیدی و بر اساس کدام معیارها خواهان استفاده از نتایج تحقیقات و همکاری علمی با کشوری هستید که مهمترین واحدهای تحقیقاتی ایران را منهدم و شاخصترین محققین مملکت را به قتل رسانده در پی کشتن سایر دانشمندان کشور است؟ یا این امر هم در راستای نقشه قبلی موسسه نوفدی برای وارد ساختن پرچم اسرائیل در جمع پادشاهی خواهان به نیت ایجاد تفرقه و بیتفاوت ساختن مردم هنگام حمله و از همه مهمتر به نیت جلوگیری از اجماع حول محور پادشاهی و سرگردان ساختن مردم بوده است؟
باید مشخصا توضیح داده شود دلایل عقلانی و منطقی سفر گروهی که خود را وابسته به سامانه پادشاهی معرفی کرده است به کشوری که با ایران در حال جنگ و مشغول کشتار ایرانیان است چه بوده است؟
آیا جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی در راستای همکاری با پادشاهی خواهان آغاز شد؟ بخاطر پادشاهیخواهان متوقف شد؟ اهداف با مشورت آنان انتخاب شد؟ از توان سرکوب کاسته شد؟ چه دلیلی برای شادی و همراهی با حمله اسرائیل و آمریکا به ایران وجود دارد؟ اسرائیل به محض آگاهی از شروع فعالیت حسن خمینی و روحانی برای در دست گرفتن رهبری، در نگرانی از گسستنِ شیرازهِ حکومتِ شخص همراه و مطمئنی مانند خامنهای با وجودی که آسمان کشور را در اختیار داشت حملات را برای جلوگیری از وارد آمدن آسیب جدی به حکومت او متوقف کرد. حاضر به جابجایی او حتی در سیستم آخوندی نیست، به پادشاهی خواهان برای تغییر حکومت کمک میکند؟ به مزخرفات خامنهای در مورد دشمنی با غرب و اسرائیل بعنوان بهانه نیاز دارد. در این جنگ خون از دماغ یک آخوند جاری نشد.
خامنهای با محق و مظلوم نمایش دادن اسرائیل دلیل باز شدن دست نتانیاهو برای حمله به هر نقطهای از خاورمیانه و مهمتر از آن تقویت جبهه سیاسی اسرائیل در سراسر دنیا بویژه آمریکا و اروپا و تحمیل معاهدات صلح با اعراب و عامل اصلی سرازیر شدن پیشرفته ترین سلاحها بدون هیچ هزینهای و دریافت میلیاردها دلار پول نقد بوده است. نتانیاهو به هیچ وجه مایل به از دست دادن او که یک برگ همیشه برنده و عامل اصلی ماندن او در قدرت و فرار از قانون و زندان طی سالهای طولانی بوده است نیست.
آنها به راحتی میتوانستند خامنهای و سایر سران حکومت را هدف قرار دهند و همانطور که تلفنی فرماندهان را تهدید کردند میتوانستند طی تماس با آنها خواستار حمایت از شاه پس از قتل خامنهای شوند، شبیه ماموریتی که برایهایزر در نظر گرفته بودند. میتوانستند کمک کنند مملکت با کمترین هزینه در مسیری درست قرار گیرد و ایرانیان را مدیون و سپاسگزار خود سازند بدون اینکه ضرورتی برای قتل فرماندهان، مدیران نظامی، دانشمندان و انهدام سرمایههای ملی ایرانیان وجود داشته باشد، اما هدف از حمله آسیب به ایران بود نه کمک به مردم.
ایرانیان بویژه پادشاهی خواهان باید بابت چه چیزی از اسرائیل تشکر کنند؟ در حمله اخیر بسیاری از پاسگاههای مرزی غرب کشور را برای ورود گروههای تجزیه طلبی که سالهاست برای آسیب به ایران مسلح کرده و آموزش دادهاند نابود کردند. نتانیاهو قصد بمباران اتمی سایتها را داشت. ترامپ مانع شد. سرسوزنی مردم ایران برایش اهمیت نداشت. عدم بمباران زیرساختها به خاطر فاصله زیاد و هزینه بالای حمل بمب بود که ضرورت داشت برای اهداف مهمتر و انهدام توان نظامی و تحقیقاتی استفاده شود، بخاطر رعایت حال مردم ایران نبود. چرا بر سر مردم منت میگذارید؟
در صورت آغاز مجدد جنگ حال که پدافند و هدفهای مهم ازبین رفته است خواهید دید چه بلایی بر سر زیرساختها بیاورند. به غزه و سوریه و لبنان و یمن نگاه کنید تا دریابید که آنها هرگز در هیچ عملیاتی نه تنها نگران کشته شدن مردم عادی نبودهاند بلکه کشتار مردم و انهدام اماکن مسکونی اگر ضرورت یابد مانند غزه به سیاست راهبردی آنها تبدیل میشود. زیر تمام خانههای ویران شده غزه انبار مهمات بود؟ هزاران زن و کودک کشته شده جزو نیروهای حماس بودند؟ چشم بستن بر این واقعیتها با چوب راندن وجدان از صحنه است. امری که با پستی و رذالت آخوندی که از فلسطین هم مانند عاشورا به خاطر منافع یاد میکند سازگار است نه حق طلبی و دادگری پادشاهی.
ملایان هنگام ارتکاب جنایت قتل حمید حاجیزاده فرزند خردسالش کارون را هم برای ازبین بردن شاهد به قتل رساندند. اسرائیلیها حین جنگ با حماس ۳فرزند و ۲نوه هنیه را فقط برای آزار روحی او به قتل رساندند. چون مطمئن نبودند سردار باقری در کدام منزل است هر سه منزل او و ساکنین بیگناه آنرا بدون ذرهای عذاب وجدان به قتل رساندند. کارنامه اسرائیل در برخورد بیرحمانه با بیگناهان بسیار خونبار تر از ملایان است. ذرهای احساس نسبت به مرگ دیگران ندارند. قبایل هر چه عقب مانده تر باشند در صورت توانایی با اشتیاق مرتکب قتل دیگران میشوند و به آن افتخار میکنند. توانایی کشتن دیگران را لطف خدایان در اعطای قدرت میبینند. برخی قبایل سرخپوست از موی سر دشمنان خود قالیچه میبافتند و با لذت و افتخار روی آن مینشستند چپق میکشیدند. برخی در کاسه سر دشمنان کشته شده شراب مینوشیدند. آنها تیر و کمان و کارد داشتند، اسرائیل F-35، ملایان نیروی انسانی درنده.
با وجود فضای فعلی سیاست در اسرائیل که خود را قدرت مطلق منطقه تصور میکنند انتظار کمک و دوستی از آن سو پوچ و بیهوده است. در ارتباط با ایران اهداف دیگری را دنبال میکنند. اگر در اوکراین شرایط غیرقابل پیش بینی شود یا اطراف مرزهای اسرائیل حوادث از کنترل خارج شود به نحوی که بازنگری در مسیر منافع اسرائیل را ضروری سازد آنگاه احتمال تغییر در سیاستهای ضد ایرانی آنها وجود دارد. بعد از سفر شاهزاده به اسرائیل گروهی از نمایندگان کنست رسما خواستار تجزیه ایران شدند. سیاستمداران اسرائیلی برای گرفتن رای ناچارند هر چه بیشتر خود را دیندار نشان دهند. بر اساس آموزههای ادیان و کشورهای با ذهنیت قبیلهای جنگ با هر کشوری بدون هیچ بهانهای در صورت توانایی و امکان پیروزی موجه است. هیچ پیمانی مانع حملات اسرائیل به اعراب نخواهد شد. احزاب وابسته به مراکز دینی در اسرائیل هر سال قویتر میشوند. سیاست و زندگی از سکولاریسم و دمکراسی دور و پیوند جامعه با حقوق بشر هر روز ضعیف تر میشود. مسیری که حکومتهای قبیلهای آخوندی و اسرائیل در فاصله گرفتن از آزادی طی کردهاند بسیار شبیه یکدیگر است. مایلند دمکراسی محسوب شوند ولی عملا نیستند. ویرانی عظیم و عمدی غزه نسبت دولت اسرائیل با مفهوم کمک را نشان میدهد. حتی مانع کمک رسانی سایرین میشوند. کودکان و زنان را در صف دریافت کمک و غذا به قتل میرسانند. تمام بیمارستانها را منهدم کردهاند. شرایط زیست انسانی را از بین بردهاند. اگر حکومت ملایان با شرافت و راستی توانست نسبت برقرار کند دولت اسرائیل هم میتواند با رحم و کمک به دیگران رابطه برقرار کند. در فرهنگ یهود کمک به سایر انسانها تعریف نشده است. افتخار بزرگ آنان عنایت یهوه در برتری بخشیدن به بنی اسرائیل در مقابل سایر قبایل است و نمود این برتری در عالم وجود ضعف و ذلت دیگران است. در عالم ایمان است که این برتری پذیرفته و گرامی است. کمک به سایرین برای عبور از شرایط دشوار تلاش برای از بین بردن این برتری و خلاف تفسیرهای دنیوی از دین یهود است.
چرا شرایط خونبار غزه موجب اعتراضی در جامعه اسرائیل نمیشود؟
عملکردها باید مستدل و شفاف باشد. حکومت پادشاهی بنیادی لیبرال و قانونمند دارد. حکومت یک ملای نادان خودپرست نیست که مردم را فاقد بینش و صلاحیت در امور سیاسی بداند و امکان پرسش و اعتراض را از آنها سلب کند.
پادشاهی نتیجه خردورزی و ایمان است. محضر شاه ایرانی به نور عقل و راستی روشن و بیت ولی فقیه غرق در ظلمت هوای نفس و دروغ است. تبدیل دفتر شاه به بیت رهبری نه امروز و نه فردا پس از استقرار حکومت پادشاهی ممکن نیست. این تفکر بین مردمی که به امید رسیدن به زمین امن لیبرال دمکراسی در تلاشی جانکاه برای عبور از مرداب عمیق و متعفن استبداد آخوندی با پادشاهی همراه شدهاند جایی ندارد.
اسرائیل در حمله به ایران دشمن دیده میشود زیرا قصد از حمله آسیب به ایران بود نه آسیب به حکومت یا از آن دورتر کمک به مردم ایران.
به خامنهای اطمینان دادهاند خطری متوجه حکومت او نیست که دلیل زبان درازیهای اخیر او شد. ولی با توجه به سرعت تحولات منطقهای و جهانی اطمینانی وجود ندارد و به راحتی نظرشان عوض خواهد شد. در جریان حمله اخیر مراقب بودند آسیبی به قرارگاههای اصلی نیروهای ضد شورش مانند سپاه ثارالله و مراکز بسیج وارد نشود. آن دسته از گروههای نظامی و تجهیزاتی که هدف قرار گرفتند مدافعان مرزها بودند. حذف آنان کمترین تاثیری در کاهش توان سرکوب نداشت. وظیفه واحدهای پدافند و موشکی دفاع از تمامیت ارضی کشور است. امری که برای آسیب زدن به آن تلاش فراوانی از سوی بیگانگان صورت گرفته است. اسرائیل و متحدین فقط به دنبال نابودی این توان بودند نه باز کردن فضای مبارزه برای مردم. چاقویی که یک جراح به نیت درمان وارد بدن بیمار میکند با ضربه چاقوی یک قاتل تفاوت بسیار دارد.
زمانی آمریکا و اسرائیل به بهانه کمک به مردم ایران برای کنترل امور وارد عمل خواهند شد که مطمئن شوند حکومت ملایان در حال سقوط است و امکان حمایت بیشتر وجود ندارد. آن زمان برای جلوگیری از استقرار پادشاهی همه توان خود را بکار خواهند گرفت.
مردم عامل اصلی خطر را تشخیص دادهاند. در ذهن اکثریت، ملایان به مار و عقرب و مصیبت تبدیل شدهاند. میدانند برای حفظ زندگی ناچارند خود را از شر آنها نجات دهند. برای دفاع شایسته از سنگر ایران ابتدا باید از شر افعیهای داخل سنگر رها شد.
خوب و بد عملکرد افراد، احزاب، گروهها، سازمانها، دولت، مجلس، …در هر زمان بر اساس نسبتی که با مردم و منافع ملی دارد قضاوت میشود.
نظامیان ایرانی در وضعیتی که از فاجعه حکومت ملایان دفاع میکنند در راستای آسیب به مردم و خیانت به کشور و نیروی شر محسوب میشوند. در وضعیت جانوری که به فکر بقا و دست ظالم و خونریز جمهوری اسلامی هستند مستحق مرگ و زمانی که حکومت از مردم است و در دفاع جان خود را سپر بلا میکنند شایسته حمایت هستند.
شرایط ایران شبیه وضعیت یک بیمار است. عامل بیماری درونی است. راه درمان نیز درونی است. مغز بیمار دچار عفونت است. آخوندی خودشیفته و روان پریش مسئول مملکت است که هر چه بیشتر سعی میکند عاقل باشد حماقت بیشتری از او سر میزند. نظامیان که در حکم سیستم ایمنی بدن هستند تحت تاثیر عفونت مغزی به جای حمله به عامل بیماری به بافتهای بدن حمله میکنند. اگر بیمار مادر شخص باشد مسئولیت و احساس دو چندان میشود. اگر بیمار مادر میلیونها انسان زنده و مرده و آیندگانی باشد که هنوز به دنیا نیامدهاند موضوع کاملا متفاوت میشود.
چگونه میشود از مام میهن بیمار در مقابل دشمنان دفاع کرد و همزمان در تکاپوی درمان او بود آنهم زمانی که نظامیان مدافع میهن به عامل دوام بیماری تبدیل شده اند؟ نظامیان ایرانی چه میزان در استمرار فلاکت حاکم بر کشور نقش دارند؟ آیا هرگز نشان دادهاند که از شرایط کشور نگران و در مصائب و بیچارگیهای مردم شریکند؟ آیا جایی برای همدلی و همراهی مردم با خود باقی گذاشته اند؟ به کدام دلیل مردم باید آنها را از خود بدانند و در جنگ پشتیبان و در مرگ عزادارشان باشند؟ از باتومهایی که بر سر جوانان کوبیدند؟ از چشمهایی که کور کردند؟ از چوبههای داری که برپا کردند؟ چه زمانی باید از مرگ یک هموطن نظامی خرسند بود و چه زمانی اندوهگین؟ این مرز در چه موقعیتی قرار گرفته است؟ حکومت آخوندی وضعیت بغرنج و فلاکت باری برای ایران رقم زده است.
برای حقوقی که از منابع متعلق به مردم ایران تامین میشود و هر حکومتی موظف به پرداخت آن است خود را جاننثار ملایان میخوانند و با جنایات آنها در حق مردم و مملکت همراهی میکنند. این است مصیبت قرار گرفتن در موقعیت جانوری و بقا که خامنهای سعی بسیار در حفظ آن دارد. جانوران پستاندار گونه انسان خردمند با لباس نظامیان ایرانی آگاهانه بر سر هموطنان خود باتوم کوبیدند و از آزار و قتل و تجاوز لذت بردند. فرصت آزاد بودن در موقعیت حیوانی و رهایی از قید و بند اخلاق و شرف و مردانگی را غنیمت شمردند و برای دفاع از حیثیت انسانی خود آگاهانه هیچ تلاشی نکردند. آزارهایی به مردم رساندند که هیچ دشمن خارجی تاکنون در حق ایرانیان مرتکب نشده است.
سابقه ندارد دشمنی با جوانان ایران در اسارت چنان ددمنشانه رفتار کرده باشد که نتوانند با وجود خود برای ادامه زندگی کنار بیایند و پس از آزادی خودکشی کنند. چه دلیلی برای گریستن در مرگ یک نظامی باقی گذاشتهاند؟ نظامیان ایرانی چه حقی بر گردن مردم دارند که کسی خود را مدیون و موظف به شرکت در مراسم تشییع جنازه آنان بداند؟ فاصله بین فضای اندوه و عزا هنگام تشییع شهدای جنگ در دهه ۶۰ و غریبی عبرت آموز کشتهشدگان جنگ اخیر دوری مردم با نظامیان کنونی را نشان داد.
افرادی که مردم تابوتشان را بر دوش میگرفتند و با حرمت بدرقه میکردند آدمهای دیگری بودند. آنان مدافعان ایران بوند نه مدافعان ملایان. تشییع جنازه کشته شدگان جنگ اخیر نشان داد که پیکر یک نظامی وقتی بخاطر مردم نمیمیرد از همراهی قلوب آنها که همه عزت یک نظامی است محروم میشود. انگار در یک دعوای شخصی به قتل رسیده است نه در جنگ. ملایانی که بخاطر آنها به مردم پشت کرده بودند حتی نیامدند بر جنازه اشان نمازی بخوانند. باورکردنی نبود ولی پیکرهای نیروهای نظامی ایرانی کشته شده در جنگ مانند اجساد گروهی مزدور و از آن بدتر سربازان دشمن بدون هیچ اندوه و مشایعت قلبی از سوی مردم به خاک ایران سپرده شدند. خاکی که مردم رنج کشیدهاش از نظامیانِ امروز جز ظلم و جنایت چیزی ندیدهاند. این خاک کهنه که هزاران سال است پیکر دلاوران و فرزندان مدافعش را در آغوش خود جای داده است این بار با کشته شدگان بر سر مهر نبود. آنان را فرزندان خود ندید. زیرا این بار نظامیان ایرانی در مسیر خیانت به مردم و شراکت با دزدان و غاصبان وطن کشته شدند نه برای دفاع از ایران.
خامنهای طی چهل سال تقابل با مردم روز به روز خواری و ذلت بیشتری به چشم دید با اینکه روز به روز بیشتر در قدرت پیچید. شاهان ایران از کوروش تا شاپور و رضاشاه و محمدرضا شاه نامهایی در تاریخ هستند ولی روز به روز نزد مردم عزت و حرمت بیشتر مییابند و بدون این که در قدرت باشند قدرتمند هستند. این روزها مجسمه شاپور شان بیشتری دارد تا خامنهای با همه دم و دستگاه اهریمنی. آنکه در راه ایران مبارزه کرده است همواره گرامی خواهد بود. نحوه تعامل با مردم است که شیطان یا خدا را پشت سر شخص متجلی میسازد، به ادعای جانشینی خدا و پیامبر نیست. این مردم هستند که با عنایت خود به زنده و مرده عزت میبخشند.
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
به قَدّ و چهره هر آنکس که شاهِ خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
در تاریخ شهر جایگاه افراد در نسبتی که با داد و خیرعمومی داشتهاند مشخص میشود. با تاریخ قبایل که در آن افتخار به اجداد، فتوحات، دین و نژاد موضوعاتی برای ادعای برتری و بهانه اولویت یافتن در بقا هستند متفاوت است.
آنچه به بیماری ایران قدرت میبخشد نظامیان یا سلولهای ایمنی هستند که به جای دفاع از بدن به دفاع از بیماری پرداختهاند. تاکید بر عنوان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی توسط ملایان تاکید بر سلولهای ایمنی بدن به عنوان بخشی از بیماری است، که در اصل دروغ است. حقوق و سلاحهای جنگی و امکانات و توان آنها از منابع ایران است و اگر در مسیری غیر از منافع ایران صرف شود ناروا، ناحق، ظلم و غیرقانونی است. سپاه و سایر نیروها متعلق به ایران و مردم هستند و اگر بر خلاف مصالح کشور حرکت کردند در واقع جزو نیروهای دشمن محسوب میشوند و مردم نه تنها مجاز بلکه موظف به مقابله با آنها هستند.
نیروهای نظامی ایران تا زمانی که برخلاف منافع ملی و علیه مردم هستند در واقع دشمنی داخلی محسوب میشوند و درگیری آنها با دشمن خارجی برای حفظ سیطره و منافع مشترک با گروه غاصبان و راهزنان دیده میشود نه دفاع از کشور.
نظامیان ایرانی برخلاف ماهیت وجودی خود در دفاع از منافع ایران با پافشاری بر ادامه حمایت از سیستم مافیایی حکومت اسلامی در واقع بازوهای یک سیستم جنایتکار و بر علیه ایران هستند. با کمک و به پشتوانه نظامیان ملایان کشور را در آستانه نابودی قرار دادهاند.
موضوع مهم این است، نیروهای نظامی هم انسانهایی معمولی هستند و به اندازه بقیه توان تشخیص خوب از بد دارند. شرایط فعلی و حوادث گذشته برای مشخص شدن خیر و شر کافی است. جانبداری از شر تبعاتی دارد به خصوص زمانی که کشور نابود و مردم قربانی میشوند. به خوبی میدانند مردم حق دارند. میدانند چارهای جز خیابان و فریاد باقی نمانده است، با این حال با باتوم سر آنها را متلاشی میکنند. چشمشان را از حدقه در میآورند و در زندان به آنها تجاوز میکنند و بعد از کشتن به مزارشان بیحرمتی میکنند.
به محض این که هر نیروی نظامی به صورت انفرادی به دفاع از مردم و تقابل با حکومت بپردازد به وظیفه ذاتی خود در دفاع از میهن عمل کرده و از عامل بیماری به سلول ایمنی مدافع بدن تبدیل میشود. فداشدن در راه ایران وظیفه آنهاست. بدن با بازگشت سلولهای ایمنی به وضعیت طبیعی در مسیر درمان قرار میگیرد. در وضعیت انسانی این تحول ابتدا در ذهن رخ میدهد و سپس به انتخاب میانجامد. کنش اصیل و وجودی جانور را میل به بقا و تلاش برای حفظ منافع در چارچوب اجتماعی قبیله تعیین میکند. وضعیت مجازی و موقتی آدم بودن که برای بقای جانور غیرضروری و حتی خطرناک است در دفاع از خیرعمومی و در ساختار ذهنی شهری امکان بروز دارد.
جهانبینی حکومت و سیستم تعلیم و تربیت آن مبتنی بر بقا در تاکید بر حفظ نظام و سیطره قبیله ولایتمداران بر سایرین است. نظامیان حکومت نیز با تأسی از این چارچوب عقیدتی که کاملا در انطباق با ویژگیهای طبیعی جاندار است با ترفند تبعیت از رهبری در ماهیت مدافعان قبیله انقلاب اسلامی و در راستای حفظ بقا قرار میگیرند. نظامیان سیستم شاهنشاهی تحت تاثیر نظام آموزشی شهری و مشاهده عملکرد شاه در فداکاری برای حفظ مملکت و مردم بیقید و شرط تسلیم شدند اما نظامیان پرورش یافته سیستم آخوندی برخلاف آنان تا خطر بقا را احساس نکنند در کنار مردم و منافع ملی قرار نخواهند گرفت. گفته شمخانی است، آنقدر مردم را میکشیم تا به خانه برگردند. هرگز هیچ فرمانده ایرانی کلمهای در دفاع از مردم و منافع ملی به زبان نیاورده است. نگرانی برای مردم و اولویت بخشیدن به منافع عمومی به جای منافع شخصی فاصله گرفتن از ذات حیوانی است که در حکومت قبیلهای آخوندی عین خطر کردن است.
چارهای نیست باید بخش عمده نیروهای نظامی را که با خصلتهای حیوانی مانوس شده و منافع را در استفاده از چنگ و دندان و کشتن میبینند با خطر بقا مواجه و آنها را مجبور به همراهی با مردم و منافع ملی کرد.
امید و انتظار برای برانگیخته شدن ویژگیهای آدمی در بسیاری از آنها عبث و بیهوده است. افرادی که برای حفظ منافع به راحتی مردم را به قتل میرسانند فقط زمانی که بقا را در خطر ببینند تسلیم خواهند شد، بویژه امروز که دیگر ذائقه اشان به خون عادت کرده است.
گرچه در بین نیروهای نظامی همه واحدها در امر سرکوب ماموریت و مسئولیت یکسانی ندارند ولی در چشم انداز کلی نیروهای نظامی ایران به صورت بازوهای اختاپوس درآمدهاند.
اما چگونه میشود حمله دشمن خارجی را به فرصتی برای کمک به ایران تبدیل کرد؟ از آن بهرهبرداری و نیروهای ضدایرانی مدافع حکومت ملایان را در تنگنا قرار داد؟
راه را اوول کورکور نشان داد.
ساقیا بیگه رسیدی میبده مردانه باش
ساقی دیوانگانی همچو من دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو
کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش
لانه تو عشق بودستای همای لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش
با این توجه مهم که مردمان شجاعی چون او نباید اشتباه مهلک او در مخفی شدن بعد از اقدام را تکرار کنند زیرا سریعا ردیابی و حذف خواهند شد. به محض تجهیز، اجرای عملیاتهای از پیش طراحی شده یکی پس از دیگری بدون توقف در تیمهای حداکثر دو نفره عرصه را بر دشمن داخلی ایران تنگ خواهد کرد. این دارویی است که سیستم ایمنی نظامی فاسد شده را ناچار متوجه ریشه بیماری که عفونت مغزی است میسازد و البته مانند همه داروها مصرف آن بدون تبعات و عوارض جانبی نخواهد بود اما بهایی است که یک بیمار در چنین وضعیت خطیر و روبه موتی ناچار است برای زنده ماندن بپردازد.
مستی و مستتر شو بیزیر و بیزبر شو
بی خویش و بیخبر شو خود از خبر چه آید
چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی
درده میرواقی زین مختصر چه آید
چون گل رویم بیرون با جامههای گلگون
مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید
فرصتی برای سیاست ورزی شیک اصلاحاتی باقی نمانده است. تمام سرمایه مردمی اصلاحات به سرکردگی خاتمی در پای مصلحت نظام و رضایت ام الفساد رهبری قربانی شد.
شاید بتوان تهدید عنوان تروریست را که بیگانگان به ناروا برای آسیب به ایران به سپاه الصاق کردهاند به فرصتی برای ایران تبدیل کرد. ملایان فرمانده اصلی نیروهای سپاه هستند. همان طور که برای حذف ردههای فرماندهی سپاه جایزه تعیین میشود سزاوار است که برای حذف ملایان به عنوان فرماندهان اصلی واحدهای تروریست هم جایزه در نظر گرفته شود. پرداخت پاداش به خانوادههای افرادی که در راه حذف ملایان تروریست کشته میشوند باید از سوی شاه تضمین شود. این خطری است که شاه برای ایران باید به جان بخرد نه پذیرش عواقب تایید ماموریت خائنانه پرسنل نوفدی در سفر به اسرائیل حین حمله به ایران، این همراهی چه منافعی برای ایران در برداشت؟
دولتهای آمریکا و اسرائیل از راهبرد تعیین جایزه برای رسیدن به اهداف بسیار استفاده میکنند. در این مورد میتوانند با تایید و پشتیبانی تبلیغاتی و عملی در سرعت و نتیجه موثر باشند ولی بسیار بعید است همکاری کنند. تابحال برای هیچ آخوندی جایزه تعیین نکردهاند در صورتیکه مهمترین سمتهای اطلاعاتی متعلق به آنها بود و تمامی فرماندهان سپاه را خامنهای منصوب میکند. ورود این مولفه با حمایت آمریکا و اسرائیل شرایط را به شکل موثری به نفع پادشاهی خواهان تغییر خواهد داد، که البته آنها چنین کاری نخواهند کرد زیرا با نقشههای آنان سازگار نیست. جوایز باید قابل توجه و بنا به رتبه آخوند تا چند میلیون دلار باشد و شاه ضامن پرداخت. هزینه نهایی نسبت به خسارت هر روزه بقای این سیستم اهریمنی بسیار ناچیز است.
بدیهی است آن دسته از نیروهای نظامی هم که در دفاع از سیستم به مردم شلیک میکنند هدف هستند. هیچ راه دیگری برای نجات کشور در حال نابودی باقی نمانده است. فقط رژیم نیست که به سمت پرتگاه میرود، کل کشور در حال فرو رفتن و نابودی است.
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
نیروهای نظامی باید متوجه باشند چارهای جز کمک به درمان وطن بیمار و کاهش خسارت عبور از باتلاق فلاکت حکومت ندارند. شهر و آبادی و همشهریان، افراد خانواده، دوستان و عزیزان و آیندگان آنها هم با مصیبتهای ناشی از تحمیل بیماری بر بدن میهن مانند سایرین در رنج و عذاب هستند. با نابودی ایران همه آنچه برایشان عزیز است ازبین خواهد رفت.
از طرفی نباید فریب تبلیغات دشمن خارجی حین حمله به ایران را خورد. هدف آنها از منجی نشان دادن خود بدست گرفتن ذهن ایرانیان و ایجاد اعتماد برای انجام نقشههای شوم بعدی است. هیچ نیت خیری پشت حملات آنها نیست. قصد آنها کمک نیست. گشوده شدن روزنه تنفسی برای مردم از پیامدها و نتایج ناخواسته حملات است نه هدف آن. در مسیر مبارزه با دشمن داخلی نباید فریب خورد و اختیار به دشمن خارجی داد یا آنها را به عنوان یاور و ناجی باور کرد. پیگیر اهداف ضدایرانی خود هستند. هر دوی آنها، نیروهای نظامی ایرانی در داخل و نیروهای نظامی مهاجم خارجی در حقیقت متحد و علیه ایران هستند. همزمان باید در دو جبهه داخلی و خارجی با دشمن جنگید. نیروهای نظامی ایران عملا با حمایت از ملایان در تضاد با منافع ملی و مردم به بخشی از نیروهای دشمن خارجی در داخل تبدیل شدهاند. نیروهای نظامی ایران در حال نابود کردن کشور از درون هستند. مبارزه با آنان به تنها راه نجات کشور تبدیل شده است.
در چند صد سال گذشته شریعت اسلام که امری غیرقابل پرسش است پایه مشروعیت قوانین و پادشاهی بود اما امروز عقل جمعی به عنوان یک پاسخ از پی پرسشهای بیشمار محصول یک تجربه تلخ و خونین 47 ساله آفرینش مدرنی از ساختار مانوس و مطمئن پادشاهی را برای ادامه زندگی ضروری یافته است. جایگاه اجتماعی شریعت با وجود حرمت نزد کثیری از مردم به شکل آشکار و رو به تزایدی تنزل یافته به نحوی که دیگر مانند گذشته پایه حکومت یا حتی عرف نخواهد بود و در این مسیر مردمی که نگران آینده، زندگی، دین، اخلاق، فرهنگ، همزیستی و صلح در ایران هستند تغییر حکومت را رقم خواهند زد نه آمریکا و اسرائیل و کارمندان آنها در موسسه نوفدی.
پادشاهی خواهان اصیل کشاورزان مؤمنی هستند که در نماز جمعه با بیان عبارت رو به میهن پشت به دشمن جهت عبادت خداوند را به سمت قبله ایران تغییر دادند. این حرکت نمایش نوک کوه یخ تحولات بنیادین صورت گرفته در سیستم باور ایرانیان بود. تغییر جهت قبله در صدر اسلام از قدس به مکه اهداف و امکاناتی در سیاست و قدرت را پیگیری میکرد ولی تغییر جهت قبله از عربستان به ایران از منظر ایمان و به نیت قدسی حفظ زندگی بود. از دید نمازگزاران در آن روز ایران جهتی بود که تغییر قبله به سمت آن با طریق عبادت خداوند قرابت بیشتری داشت. خداوند که در یک جهت و جغرافیای خاص نیست.
آمد ندای بیچون نی از درون نه بیرون
نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد
گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست
گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد
سوی جستجو، سوی خیر و مصلحت مردم این سرزمین است که نمازگزاران کشاورز و دامدار و کارگر به کمک تجربه و خرد به خوبی آن را دریافتند. ایمان متکی به عقل آن سو را ایران دید. کنشها و واکنشهای این گروه از مردمان که اکثریت هستند بر اساس تحلیلهای سیاسی و نظریه پردازیهای تئوریک و مناظرههای اهل سیاست در میزگردهای فضای مجازی نیست. وقتی برای توجه به تبلیغات، بحثها و مجادلات رسانهای و گوش دادن به پادکست ندارند. اهل زندگیاند و سخت با آن گلاویز. اگر حکومت آخوندی هم روزگارشان را با تلخی و نان شان را با خواری و خون دل توام نمیکرد در مقابلش قرار نمیگرفتند.
مردم با جمهوری در بهترین گونه آن دینی با زعامت علمای متدین و درستکار و متقی و شعار دلربای استقلال، آزادی جمهوری اسلامی به خوبی آشنا شدند. نه استقلال ماند، نه آزادی، جمهور به ذلت افتاد و اسلام متواری شد. نقش اسلام از دلها محو شد و بر پیشانی عدهای برای کاسبی نشست. روحانیت شیعه که قرنها بر سر مردم جا داشت به خاک مذلت افتاد چندانکه جز به ضرب قتل عام مسلمین امکان ادامه بقا ندارد. این حاصل جمهوری جانشینان خدا بود.
کارگران و کشاورزان، کسبه و کارمندان معمولی، مردم عادی و زحمتکشان کف ساختار طبقاتی جامعه بیش از همه بازگشت به میهن و سیستم حکومتی تاریخی آن را برای ادامه زندگی ضروری یافتهاند. مانند رسوایی پنجاه و هفت ایدئولوژیها راهبر نیستند. این بار زندگی واقعی است که مسیر را تعیین میکند. به همین خاطر است که این بار نامداران روشنفکر و دانشگاهیان و اهل نظریه و ایدئولوژی پرچمدار نیستند بلکه مردم عادی، گمنامان میدان کار و تلاش فیزیکی، کسانی که نان خود را از زمین یا از میان پیچها و مهرهها با نیروی ماهیچه و با زحمت بیرون میکشند در صف اول مبارزه هستند. این بار افسون رسیدن به مناظر سبز و زیبای تخیلی در آیندهای دور محصول ذهنهای ایدئولوژی زده عامل فریب و حرکت جامعه نیست. این بار گامهای استوار حرکت اجتماعی بر زمین مطمئن، تفتیده و واقعی ایران در کشاکش زندگی روزانه برداشته میشود. شهدا، زخمیها و زندانیان طی ده سال اخیر همزمان با کاهش طبقه متوسط و افزایش عامدانه فقر به عنوان راهی برای اسیر و مطیع ساختن مردم به دستور خامنهای بیشتر از طبقات پایین جامعه بودهاند تا مثل گذشته از طبقات متوسط. پایههای دوران جدید پادشاهی در ایران همچون روزگار فریدون بر دوش تودههای رنج دیده و یاران کاوه استوار خواهد بود.
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست
کهای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را به دل دشمن است
در اهریمن بودن خامنهای آیا تردیدی وجود دارد؟
اسرائیل با ایران در حال جنگ است و بدون تردید بر اساس منافع خود اقدام میکند. هدف حمله آسیب به ایران است، کمک به ایرانیان نیست.
در ۵۷ هم قدرتهای خارجی زمانی کنار خمینی قرار گرفتند که شاه را تنها و مردم را کنار خمینی دیدند وگرنه سال نو مسیحی کارتر و خانواده اش در تهران مهمان شاه بودند. چند ماه بعد شاه و خانواده اش را ابتدا به آمریکا راه نداد و سپس قصد تحویل آنها را به خمینی داشت.
اسرائیلیها بعد از چند دهه که برای نابودی ایران با همکاری نیروهای داخلی خود در حکومت به بهانه مرکز زدایی، زبان مادری و بومی گرایی تلاش کردند و موفق نشدند پس از دریافت اقبال عمومی به شاهزاده تصمیم گرفتهاند در پی دستیابی به اهداف پیشین همراه با نابودی قدرت نظامی اندک ایران و بیدفاع ساختن کامل کشور، حرکت اصیل پادشاهی خواهی ایرانیان را به نیت ازبین بردن هر نیروی قوی تعیین کننده یا نابود یا تحت کنترل درآورند. اشتباهی که به انزوای بیشتر یهود منجر خواهد شد زیرا ایران آمریکا نیست که بتوان با اعمال نوعی دیکتاتوری پنهان و مافیای رسانهای افکار عمومی را مهندسی و افراد را جهت اعمال سیاستهای دلخواه به سیستم تحمیل کرد بویژه که نقش تعیین کننده و حیاتی دین در عرصه سیاست ایران بر خلاف آمریکا به خرد منتقل شده است. دین به عنوان پایه امور، تابو و شمشیر داموکلس در ایران از کار افتاده است. اتفاقی در ایران رخ داده است که مانند شرایط عراق و افغانستان شناختی از ماهیت آن ندارند ولی مایلند از آن حتی به قیمت جان انسانها سود ببرند. اندیشکدههای تاثیرگذار با بودجه و خواست کمپانیها مسیر مطالعات سیاسی را در راستای سودآوری هدایت میکنند نه حقیقت، و نتیجه در مقابل است. اولویت انسان از هر جهان بینی و شکل حکمرانی که حذف شود نتیجه اسفبار خواهد بود.
اوضاع آمریکا و جهان به مدت طولانی به وفق مراد لابی یهود نخواهد ماند. غرب نسبت به بیآبرو شدن لیبرالیسم که با سوءاستفاده از دین توسط آنها انجام شد بیتفاوت نخواهد ماند. بازگشتی خشم آلود برای اعاده حیثیت خواهد داشت. عواقب دهشتناک تشکیل دولت جوانان مسیحی مومن انقلابی در آمریکا مشکلاتی غیرقابل حل در ابعاد جهانی برای حامیان یهودی اش ایجاد خواهد کرد همانگونه که خامنهای را در سطح یک کشور در مسیر سقوطی غیرقابل کنترل قرار داد.
تبعات سوء تحمیل سیاستهای دلخواه اسرائیل بر کشورهای اروپایی و آمریکا با ذهنیت پنهان محقق ساختن وعده سیطره قوم برگزیده بر جهان بزودی دامنگیر آنها خواهد شد. شبیه حکومت اسلامی که با وجود تلاش همه جانبه برای سلطه بر زندگی و افکار ایرانیان شکست خورد و حتی مرزهای عقیدتی هزار و چهارصد ساله را از دست داد.
مردمی که طی تاریخ کهن خود سختیهای اسارت در بابل و روم را از سر گذراندهاند شاید بهتر باشد جانب احتیاط از دست ندهند، از بازی چرخ غافل نشوند و همه پلها را پشت سر خود خراب نکنند و جایی برای روز مبادا باقی بگذارند.
ایرانیان حمله اخیر را فراموش نخواهند کرد. تلافی آن امروز اگر میسر نشد میراث میماند برای آیندگان، مگر این که به ما در عبور از مصیبت ملایان که در تحمیل اولیه آنها هم نقش داشتید کمک کنید. فکر نکنید آمدید و زدید و کشتید و رفتید و تمام. ما خاطراتمان را بر سنگ نقش میکنیم. حداقل دوهزار و پانصد سال عمر میکند.
برین کینه آرامش و خواب نیست
همی چون دو چشمم به جوی آب نیست
شما را به داد جهان آفرین
دل ارمیده بادا به آیین و دین
ز مادر همه مرگ را زادهایم
بر اینیم و گردن ورا دادهایم
کمی دیرتر کمی زودتر شرایط آمریکا و اروپا بر علیه یهود خواهد شد. مانند حکومت ملایان که تشیع را اسباب کاسبی و بیآبرو کردند سرمایه داری بیضابطه هم چنین بلایی بر سر یهود آورده است.
کدام کشور در صورت طرد از آمریکا پذیرای شما خواهد بود؟ آلمان؟ آذربایجان؟ فقط یک کشور وجود دارد که میتوانید آنجا را مانند خانه خود بدانید و در آنجا گرامی هستید. خوش آمدید. ولی پیش از آن از حمایت ملایان دست بردارید و به ما در عبور از باتلاق متعفن حکومت آخوندی بدون کلک و حقه بازی کمک کنید. فرصت کمک به ایرانیان را از دست ندهید آنها برای همیشه در این تنگنا نخواهند ماند. برای یکبار در تاریخ یهود به گروهی از انسانهای گرفتار کمک کنید. شاید کمک به دیگران آنقدر که از آن بیزار و گریزان هستید چیز بدی نباشد. حداقل برای یکبار امتحان کنید. آهسته آهسته دیگران را درک کنید. با به رسمیت شناختن دیگری به شهر رسیده اید. با کل قبیله دسته جمعی به شهر مهاجرت کنید. وحشت نکنید بقیه هم قبایلی مشابه هستند. تازه شما مدرن و با F-35 و گنبد آهنین هستید و اکثر قبایل ساکن این شهر با همان تیر و کمانی که آخرین بار در بابل دیدید. با این حال شهری هستند. شهری بودن امری ذهنی است نه ابزاری، پذیرش دیگری مانند خود، در یک روستای دورافتاده هم میتوان ذهنیت شهری داشت. مهمترین قانونهای نانوشته زندگی در شهر در کنار سایر قبایل داشتن پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک نسبت به دیگران است. به شهر بیایید و در کنار دیگران زندگی کنید پشیمان نمیشوید. شهر مفهومی برآمده از ایمان است و بنی اسرائیل به عنوان قوم برگزیده خداوند از منظر ایمان و وارث ایمان آدم در آنجا بدون نیاز به اثبات و خونریزی، نورانی و درخشان در جایگاهی که شایسته و سزاوار آن هستند دیده خواهند شد.
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
حتی اگر بزرگان یهود ضرورتی مالی برای گل آلود کردن آب در خاورمیانه به نیت گرفتن ماهی دارند باید در استفاده از ایران به عنوان طعمه سر قلاب تجدید نظر کنند. به تدبیر و دوراندیشی نزدیک تر است که با ایرانیان صادق باشند و البته به آیات روشن تورات، از منظر ایمان نه کتاب مرجع قبیله.
چه وضعیت اقتصادی بهتر بشود یا نشود. چه آزادیهای مدنی رسما داده شود یا نشود. چه جنگ جهانی سوم و چهارم همزمان با هم شروع شود، شرایط سیاسی در ایران بزودی به سمت تغییرات اساسی خواهد رفت و در این مسیر ایرانیان مدیون اسرائیل یا آمریکا که هر دو نهایت تلاش خود را برای حفظ حکومت ملایان بعمل میآورند نخواهند بود. اگر حکومت برای ایجاد تفرقه و ترساندن مردم از خطر جنگ داخلی سعی در اختلاف افکنی بین اقوام داشت و پرچم بیگانگان را به ورزشگاهها میبرد اسرائیل علاوه بر حمایت تسلیحاتی و آموزشی و مالی گروههای مسلح پیرامون مرزهای ایران با جدیت در تمام رسانههای وابسته موضوع فدرالیسم و زبان مادری را در داخل و خارج از ایران پشتیبانی میکرد. تلاش لابی یهود برای تاثیرگذاری بر سیاست جهان جز فاجعه نتیجهای نداشته است، افزایش تنشها و وقوع جنگها در سراسر جهان، شبیه حکومت ملایان در ایران که جز نابودی مملکت نتیجهای نداشته است. سیاست هر دو تلاش برای تسلط بر جوامع از طریق یک دین قدیمی قبیلهای در روزگاری است که سرعت تغییرات نرم افزاری و سخت افزاری ضرورت زیست شهری را هر چه بیشتر ناگزیر ساخته است. ملایان شیعه در سطح یک کشور، یهود در سطح جهان. پیروزی هر دو در کوتاه مدت قطعی بود همانگونه که شکست هر دو در بلند مدت قطعی است. ملایان در ایران از اوج گذشته در حال پیمودن مسیر سقوط و انحطاط هستند و یهود اکنون در بالاترین حد منحنی قدرت و سلطه قرار دارد که با سرعتی کمتر آنها هم در سراشیب زوال قرار خواهند گرفت. اسلام و یهود هر دو به دلیل عدم هماهنگی با زمان در تحمیل خود به عنوان سیستم سیاسی از طریق سوءاستفاده از باورهای انسانها به بدترین شکل ممکن شکست خواهند خورد.
حکومت ملایان ایران و حکومت اسرائیل از جنس حکومتهای قبیلهای هستند. در جهان بینی آنان دیگری دشمن تلقی میشود. دمکراسی که به رسمیت شناختن حق دیگری است در حکومتهای قبیلهای حتی در حد ظاهر هم امکان وجود ندارد. اگر رابطهای با دیگری برقرار میشود از سر ناچاری یا به طمع منفعت است. قبیله یک واحد اجتماعی در تاریخ تکامل و هنوز دارای کارکرد است. آنچه دانش ثابت کرده است پیش از آن وجود گلههای کوچنده انسانهای نخستین در نقاط مختلف زمین در طلب خوراک بوده است. انواعی از قبایل ابتدایی هم اکنون هم در اعماق آمازون وجود دارند. جاندار در هر منطقه مولفههای دین، رسوم و آداب را که همگی طی تاریخ در کنش و واکنش با جغرافیا در مسیر بودن خلق شدهاند راز استمرار بقای خود و مقدس میداند از این رو عبارت آبا و اجدادی را به آنها اضافه میکند. هر عملی بر خلاف آنها را تهدیدی برای بقا دیده سعی به حذف عامل تهدید میکند. حضور دیگران یا غریبهها را به صورتی آشکار تحمل نمیکند. دیگران را تهدید میبیند، از این رو با مفهوم کمک به دیگران بیگانه است. در حال حاضر توقع کمک از قبیله مدرن اسرائیل به امید محال نشستن است، مگر اینکه موضوع با اهداف آنها در یک راستا قرار بگیرد یا این که متوجه ناپایداری شرایط شوند.
دیگران، فقط در جهان بینی شهری که در مقایسه با وضعیت قبیله یک جهش در تکامل اجتماعی است معنا دارد. در جغرافیای گسترده فلات ایران جانور پس از قرنها جنگ و خونریزیهای بسیار در وضعیت قبیله در تکاپوی بقا از جاده باورهای میترایی به وضعیت تکاملی بالاتر و پیچیده تر شهر رسیده است. شهر مقصد قبایل ساکن در محدوده فرهنگ میترایی از پی قرنها خونریزی بوده است که پس از “باور به برابری حق دیگری با خود” در افق ظاهر شده است. چنین اتفاقی در هیچ نقطه دیگر جهان رخ نداده است. همانگونه که ضرورت بقا درخت سیب را در هر جغرافیایی به شکلی متفاوت در آورده است نحوه بقای انسان نیز در هر منطقه به او ویژگیهای متفاوتی بخشیده است. در آفریقا که منشا انسان است هرگز تمدنی بوجود نیامد زیرا بقای جاندار در تعادل با طبیعت بابرکت جنگل بدون نیاز به تغییر و نوآوری در همان حالت ممکن بود.
در کنار آداب و رسوم و جشن و رقص ویژه هر قبیله آیینهای گسترده و فراگیر در جغرافیای میترایی مانند نوروز و سده تجلی مفهوم و باور شهر بودند.
فرهنگ شهر در دو هجوم باور قبیلهای یهود آسیب بسیار دید. ابتدا در قالب مسیحیت که شکل شهری شده و متمدنانه یهودیت بود و سپس در قالب اسلام که شکل بیابانی یهودیت بود. مهمترین بخش اعتقادی مشترک بین سه دین سامی پنج فصل نخست تورات به ویژه سفر آفرینش، داستان خلقت، از بهشت رانده شدن آدم و حوا،هابیل و قابیل، طوفان نوح، ابراهیم و قربانی کردن فرزند… است که منشا مهمترین الهامات فرهنگی، هنری، ادبی بشر و حتی تاثیرگذار بر حیات سیاسی انسانها و حکومتها بوده است. مسیحیت و اسلام در واقع انشعاباتی از یهود هستند و ماهیت مستقلی ندارند. اختلافات مابین هر سه دین مانند اختلاف مابین شیعه و سنی و کاتولیک و پروتستان داخلی و مثل اختلافات مابین مذاهب غیرقابل حل است، فقط با مرز و فاصله قانون عقل میتوانند در یک محیط کنار هم باشند. اگر مرز قانون مبتنی بر عقل برداشته شود برای اثبات حقانیت بر اساس شریعت خود چارهای جز ریختن خون یکدیگر ندارند.
در غرب هنوز فرهنگ قبیلهای قدرتمند است و با عنوان کاذب راستگرایی میهن پرستانه تبلیغ میشود. پذیرش پناهندگان و مهاجران را لطف میبینند نه وظیفه. دیگران با بیمیلی تحمل میشوند و به زودی نخواهند شد. خونبارترین جنگها در اروپا پس از قرون وسطی و از مبدا متمدن ترین کشورها آغاز شدهاند. همین امروز آمریکاییان با غالب شدن دیدگاههای اختراعی لابی یهود در قالب فرقههای مسیحی آخرالزمانی در سیاست، قدرت نظامی و چنگ و دندان را عامل برقراری صلح میدانند.
هنوز در هر جغرافیایی مهمترین دغدغه جانور بقاست.
در فلات ایران جاندار مانند سایر نقاط زمین پس از هزاران سال زندگی در گلههای کوچ رو آهسته آهسته به یکجانشینی در غارها و زندگی قبیلهای رسید. برای رسیدن از قبیلههای ابتدایی به قبیلههای مدرن امروزی چند هزار سال سپری شده است.
رسیدن از قبیله به شهر چند هزار سال خونین دیگر زمان برد. جاندار گونه انسان خردمند در هر قبیله به ضرورت بقا برای برقراری ارتباط، انتقال مفاهیم و ایجاد مناسباتی فراتر از قوم و قبیله و عشیره خود به ناچار با وام گرفتن واژهها از زبانهای قبایل دیگر و ترکیب آنها به زبان مشترک و میانجی فارسی رسید. زبانی که در راستای دلیل خلق شهر زیر چتر مهربانی، عشق، راستی و خردورزی آیین میترایی تبدیل به زبان آشتی، تساهل، مدارا، گفتگو و نهایتا قوانین شد. زبان فارسی اینگونه زبان شهر شد، زبان قبیله خاصی نیست. زبانی است که در طی زمان برای ایجاد ارتباط و بیان مفاهیم مشترک بین انسانهایی با دین، زبان و فرهنگ متفاوت و تبیین مناسبات گسترده تر و پیچیده تر از ترکیب زبانهایی با گویشوران کمتر به زبانی با گویشورانی بیشتر با همراهی، همدلی و همفکری تمام قبایل به ضرورت بقا در جامعه شهری تکامل یافته است. سلطان محمود غزنوی، فرزندان تیمور در هند و سلطان بزرگ سلیمان قانونی با شناخت از ویژگی شهری زبان فارسی آن را توسعه و ترویج میکردند.
یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشهای میدوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
نگرانی برای آوارگی، غم غربت، دلتنگی، رنج و اندوه مورچهها و انسانها موضوع جوامع و حکومتهای دینی قبیلهای آخوند شیعه و اسرائیل نیست.
رحم و مروت دینی امری درون قبیلهای است. شامل افراد خارج از قبیله یا غیرخودی نمیشود. خودی و غیرخودی از کلمات کلیدی خامنهای است. او حتی مردم شیعه مخالف را هم خیرخودی میداند.
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ ۚ (۲۹- فتح)
محمّد، فرستاده خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود میبینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را میطلبند، نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست، این است توصیف آنان در تورات.
ترحم و بخشش فقط شامل افراد قبیله و نیروهای خودی مانند صدیقی و زنجانی میشود. امثال محمد حسینی و مجیدرضا رهنورد افراد خارج از قبیله محسوب میشوند و ترحم بر آنها جایز نیست.
در شهر، قانون که برآیند خردجمعی است نه شریعت یا سنت بر همه یکسان جاری میشود و ترحم ضرورت وجود پیدا نمیکند.
جای مُهری که برخی به هر ترفندی سعی در نقش آن بر پیشانی دارند تلاشی برای قرار گرفتن در زمره افراد مورد اشاره آیه است. کسانی که نشانه بر چهره از اثر سجود دارند. آنان اهل قبیله، خودی، مومن و انقلابی محسوب میشوند.
کافران کسانی هستند که حاضر به تبعیت از قوانین قبیله نیستند و کشتن و غارت اموال آنان موجب دریافت پاداش از سوی خدای نگهبان قبیله است. امت افرادی هستند که حاضر به اطاعت از قوانین قبیله شدهاند. در صدر اسلام هم برادران جهادی در تقسیم غنائم شامل اموال و زنان و مردان و کودکان به عنوان برده بین خود انصاف و عدالت را رعایت میکردند وگرنه در مورد دیگرانی که کافر محسوب میشدند و همان کسانی بودند که به آنها حمله شده بود عدل و انصاف و رحم بیمعنا بود. در این دیدگاه کمک به دیگران جایگاهی ندارد.
با این همه شیعه کمی از یهود جلوتر است. در ایران جز ملای رهبر کسی خود را منتخب خداوند نمیداند ولی در اسرائیل تمام یهودیان متعصب خود را برگزیده میدانند. در جنگ غزه فقط نگران اسیران خود بودند و هیچ اعتراضی در مورد درد و بیچارگی مردم بینوا و کشتار قریب هفتاد هزار انسان بیگناه ندارند. سعی در تحمیل دیدگاههای دینی به جامعه جهانی یهود را به موقعیت دشواری دچار خواهد کرد که البته با وجود داشتن حکومت، مانند ملایان چاره دیگری جز ظلم ندارند. حکومت بر بنیاد دین از آنجا که ریشه قبیلهای دارد جز با تحمیل رنج و درد به دیگری ممکن نیست. در قبیله، دیگری فاقد حق است. به رسمیت شناختن حق دیگری و قرار گرفتن در محدوده باور شهری برای قبیله حاکم بویژه ذینفعان اصلی مخاطره عظیمی است. شهر موضوعی برآمده از باور و ایمان است، اشه یا راستی. در پولیس یونانی زنان و بردگان در یک ردیف بودند و هیچکدام حقی نداشتند اما در شهر، بر اساس ِگلنوشتههای پرداخت حقوق و دستمزد در تخت جمشید، بردهای وجود ندارد و زنان همچون مردان صاحب حق هستند.
حذف پادشاهی و اعطای خودگردانی به استانها که از اهداف دیرینه اسرائیل بود و در مصاحبههای بیژن کیان هم بر آنها تاکید شد از نتایج سحر برنامههای ضدایرانی است که در دفترچه دوران گذار مهمترین تولیدی و خروجی نوفدی با مدیران و کارشناسانی بعضا از ژنرالهای سابق امنیتی اسرائیل دیده شد.
سالهای سال اسرائیل توجهی به شاهزاده نداشت. امروز که دور و بر اوست بدون شک نقشهای بر اساس منافع خود دارد. شاهزاده متوجه این موضوع است. اما قدرت لابی یهود به حدی است که حتی رییس جمهور و سایر سیاستمداران آمریکایی مستقیما و اروپاییها غیرمستقیم مجبور و موظفند تابع آنها باشند. رسما در دفاع از منافع اسرائیل قسم یاد میکنند وگرنه امکان حضور در عرصه قدرت ندارند.
شاهزاده در حال حاضر بخاطر شرایط خطیر ایران در مقابل نفوذ مرگبار لابی یهود چارهای جز همراهی ندارد. مجبور شد علی رغم میل باطنی مسئولیت اعزام کارمندان شرکت نوفدی را متوجه خود سازد. در آتش رفتن برای ایران در سلسله پهلوی سنت شده است. رفتار کارمندان نوفدی خیانتی دوسویه به ایران بود. همراهی با دشمن در جنگ از طریق سوءاستفاده از جایگاه شاه به نیت خلع سلاح روحی ایرانیان و از سویی تلاش برای بیتفاوت ساختن مردم نسبت به بمباران کشور که عملا شکلی از مشارکت در جنگ علیه ایران و به نفع اسرائیل بود. شاید اگر آنان به این سفر ننگین نمیرفتند مردم بویژه پادشاهی خواهان عذاب وجدان همکاری با دشمن را نداشتند و هنگام حمله با آسودگی وارد درگیری با حکومت میشدند.
در تنهایی و تنگنایی که شاه در آن قرار گرفته سایر نیروهای مخالف حکومت هم نقش دارند. معلوم نیست افرادی مانند تاج زاده و موسوی منتظر چه بودند که با شاه اعلام همبستگی نکردند؟ سرعت و شدت تحولات شرایطی رقم زده است که اعلام همبستگی سایر نیروها با پادشاهی دیگر فاقد ارزش است. کشور در مرز نابودی قرار گرفته و آقایان هنوز نگران تعلقات جناحی و محاسبه سود و زیان هستند و از حلقه زدن پیرامون شاه کراهت و ترس دارند. پشیمان و شرمنده خواهند شد.
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد
بدون آنها هم شاه و مردم ایران از این معرکه عبور خواهند کرد، با خسارتی بیشتر. مسلما اگر سایر مخالفین همراه میشدند نگرانی از دخالتهای بیگانگان کمتر بود.
دیدگاههای سیاسی که در آن مصالح شخصی و جناحی پیش از خیر مردم و کشور لحاظ شده باشد پشیزی ارزش ندارد. روز به روز با افزایش فشار اقتصادی ازدحام بینوایان و مردم عادی پیرامون شاه بیشتر خواهد شد. اعلام همبستگی با شاه در روزهای آینده بیشتر شکلی از فرصت طلبی خواهد داشت تا دلسوزی برای مردم و کشور، حتی همین امروز هم افراد مبارزی چون تاجزاده به دلیل سابقه سیاسی برای پذیرفته شدن بین مردم با مشکل مواجه هستند، افراد پیرامون او همان گروه اندک و پریشان و سردرگم اصلاحات است که به کمترین میزان تاثیرگذاری در سطح ملی رسیده است. نه تنها فاقد مرجعیت بلکه مورد نفرت هستند.
نامه آخر او از اوین بیشتر بیان سردرگمی و استیصال در مواجهه با شرایط بود تا تبیین شرایط.
نوفدی که شرکتی متعلق به لابی یهود است با تحمیل کارمندان خود به عنوان مشاور به شاه سعی باطلی در خط دهی به تحولات سیاسی ایران در امروز و آینده دارد.
لابی اسرائیل قدرتمند است و سیاست جهانی را بویژه در غرب منحرف ساخته است. از سویی افراط گرایی دینی و فرقه گرایی مسیحی را بعنوان راست گرایی تحمیل کرده است و از سویی با کنترل رسانهها و به حاشیه راندن دغدغههای اجتماعی و تبدیل نیروهای فعال اجتماعی و روشنفکری به گروههای زرد پرسر و صدا و بیخاصیت چپ را از محتوا تهی کرده است. سردبیران بسیاری از رسانههای چپ معتبر آمریکایی یهودی هستند که در انتخابات اخیر پیدا و پنهان مدافع ترامپ بودند. اتحادیه کارگران آمریکا که زمانی قدرتمندترین اتحادیه کارگری جهان بود امروز چنان ضعیف شده است که پرسنل راه آهن حتی نتوانستند درخواست یک روز مرخصی استعلاجی با حقوق در طول سال را در ۲۰۲۲ به سرانجام برسانند. بایدن دمکرات بشدت آنها را درهم کوبید.
در اسرائیل تبهکارانی مانند نتانیاهو در قدرت هستند که اگر در همان کشورهای اروپای شرقی مانده بودند نهایتا رئیس یک باند قاچاق مواد مخدر و ترور میشدند. در ایران اتحادیه جنایتکاران و باندهای مافیایی کشور را در اشغال دارند. حذف اخلاق و انسانیت از عرصه سیاست غرب و پیامدهای فاجعه بار آن به واسطه سلطه دین بر سیاست به مدد لابی یهود رخ داده است. فرصت حضور شیادان و کلاهبرداران و آدمکشان و فرومایگان را در عرصه سیاست، دین که از شاخصهای اصلی تفکر قبیلهای است فراهم کرده است. خامنهای هنوز دور اول ریاست جمهوری احمدی نژاد تمام نشده مقابل دوربینها برای تحقیر مردم که بفهمند کارهای نیستند به او گفت شما از همین حالا خود را در دور دوم ریاست جمهوری ببین! آن غرور و هوای غالب نفس نتایج فاجعه باری برای مملکت داشت. امروز لابی یهود در چنین حس و حالی از احساس قدرت در سطح جهان است و ذرهای برای افکار عمومی جهانیان ارزش قائل نیست، ولی مانند خامنهای سرشان به سنگ خواهد خورد.
اعزام کارشناسان شرکت نوفدی به اسرائیل با عنوان مشاوران شاهزاده تلاشی برای کلاهبرداری از ایرانیان بعنوان بخشی از عملیات حمله به ایران با سواستفاده از حرمت روزافزون پادشاهی بود. آنان با رهبری رئیس مشاوران شاه ماموریتی شبیه انهدام لانچرهای موشک و سیستم پدافندی در ایران را برای انهدام اتحاد و روحیه دفاعی ایرانیان، برای اسرائیل انجام دادند.
شاه مرد شریفی است. طی سالیان بارها حضور در عرصه سیاست را فقط برای کمک به ایران و مردم عنوان کرده است. در گذشتن از تاج و تخت و جان در راه ایران همچون پدر و پدربزرگش تردید نمیکند. گرچه بکار بردن کلمه منبر به جای تخت از سوی شاه صحیح نبود. برای دومین بار روزگار عواقب مصیبت بار تبدیل تخت به منبر را به ایرانیان نشان داده است. یکبار در هزار و چهارصد سال پیش و یکبار در پنجاه و هفت.
چو با تخت منبر برابر کنند
همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز
شود ناسزا شاه گردنفراز
رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
شود بندهٔ بیهنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
تخت پادشاهی ایران از آن رو جایگاه ارجمندی است که محل اتفاق نظر مردم و منشا دادگری است، با منبر که محل موعظه و خودبینی و ستمگری است متفاوت است. شاه اگر مجبور است با اسرائیل به نرمی مدارا کند به نیت رسیدن به قدرت که بارها بیزاری خود را از آن اعلام کرده است نیست. تنها انگیزه او در قریب پنجاه سال فعالیت سیاسی خیر و صلاح ایران بوده است. امروز هم به خاطر ایران است که خود را در سخت ترین شرایط قرار داده ناچار مسئولیت اعزام کارمندان نوفدی را به اسرائیل حین جنگ با ایران میپذیرد.
اعتراض برخی پادشاهی خواهان به مواردی در دفترچه یا به سفر مشاوران دلایل شخصی ندارد. بلکه به دلیل وفاداری به شاه و نگرانی برای ایران است. بدیهی است افرادی که نگران شأن شاه و آینده ایران هستند از اینکه گروهی در همراهی با حمله اسرائیل به ایران از نام شاه ایران برای موجه جلوه دادن این خیانت استفاده کردهاند آزرده، نگران و ناراحتند.
شاه و ایران مفاهیمی در هم تنیده هستند که یک دولت ملت با تاریخی کهن بر اساس آنها شکل گرفته و پایدار مانده است. خیانت به ایران با نام شاه موضوع قابل گذشتی نیست.
تا زمانی که اعضای دفتر شاه بواسطه نبودن دولت منتخب در مملکت بنام تمام پادشاهی خواهان مجبور به اخذ تصمیم هستند واکنشهای مخالف وجود خواهد داشت حتی اگر دلایل موجه پنهانی پشت آن باشد. در ادامه با قوی تر شدن توان سامانه پادشاهی و افزایش ناچار نقش آنها در تحولات انتقادات بیشتر و تندتر خواهند شد.
با استقرار حکومت و تشکیل احزاب و دولت این فشار فوق العاده از روی آنان برداشته و مانند انگلستان متوجه احزاب و دولت خواهد شد. تا آن زمان بهتر است مقاوم باشند و از حملات شدید و تیرهای به حق و ناحق انتقاد، عصبانی و آزرده نشوند چون بیفایده است. آه و ناله و گله و زاری، خود را توی گل غلتاندن، سر به دیوار کوبیدن و به سوی بیابان دویدن جواب نمیدهد.
حملات از هر سو به ویژه از سوی پادشاهی خواهان به دلیل پایه تحول یافته سیستم پادشاهی از فرد و شریعت به مردم و راستی در مخالفت با هر تصمیم و اظهار نظری، درست یا نادرست شدیدتر ادامه خواهد داشت. پادشاهی خواهان برای دفاع از پادشاهی به عنوان دژ راستی به اطرافیان شاه رحم نخواهند کرد اگر عملکرد آنان را بر خلاف راستی که همان مصالح ایران است ببینند، و زاویه دید به تعداد افراد است!
علاوه بر این، عدم توجه به انتقادات اگر به نوعی نادیده گرفتن منافع کشور و عدم رعایت شان پادشاهی که شان مملکت است باشد افراد دخیل را با مسئولیت حقوقی و پاسخگو بودن در آینده متوجه میسازد.
شاه در مفهوم غربی ریشه در وجود و قدرت دارد اما در فرهنگ ایرانی محل تجلی ایمان مردم به راستی و داد است. هر چه تعداد مردم همراه و همدل با سامانه پادشاهی بیشتر باشند فره شاهی تجلی درخشانتری دارد. امری که به عینه هر روز مشاهده میشود. شاه متعلق به تمام مردم است. وظیفه کارمندان دفتر و نزدیکان جانفشانی در راه حفظ شان اوست که شان ملت است.
موضوع پادشاهی برای ایران و ایرانیان اهمیت حیاتی دارد. در پنجاه سال گذشته به خوبی این اهمیت به اثبات رسید. مشخص شد نه فقط دنیا بلکه دین مردم هم به وجود شاه وابسته است نه روحانیون، و البته مشخص شد روحانیون به تنهایی نه توان حفظ دین را دارند نه صلاحیت و ظرفیت راهبری دنیا را.
پس به چه دلیل باید در آینده وجود داشته باشند؟
تا پیش از ۵۷ بر اساس باور مردم دین محل اخذ مشروعیت قوانین و پادشاهی بود و روحانیت به عنوان نماینده دین تایید کننده این مشروعیت. اما امروز به حکم خرد جمعی پادشاهی برای تثبیت شرایط مملکت برای ادامه بقا ضرورت عقلی یافته است. جامعه دیگر هیچ نقشی در حکومت برای روحانیت تعریف نمیکند. از گذشتههای دور در این ملک دین و دولت توامان بودند. دو ریل موازی که قطار حکومت بر آن حرکت میکرد. جهشی تکاملی صورت گرفته است. آن دو ریل به یک ریل، ترکیبی از خرد جمعی و راستی تبدیل شده است.
آیینه شکسته دین در دل مردمانی که هزاران سال آداب، رسوم، فرهنگ و همه زندگی شان رنگ، بو و زیرساختی دینی داشته است به سرعت ترمیم خواهد شد ولی نه با قاب بندی دین اسلام و جیوه شریعت شیعه بلکه از طریق بازگشت به آیینهای کهن مبتنی بر خرد، بندگی خداوند بر شریعت عقل.
زخانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر زمستی زهد ریا به هوش آمد
کارمندان نوفدی بهتر است برای انتقادات ارزش و برای منتقدین حرمت قائل شوند و مانند بیت خامنهای با بیتوجهی به نظرات مردم آنها را فاقد صلاحیت و بصیرت لازم برای اظهار نظر اعلام نکنند. مانند اجلاس مونیخ در دعوت از پادشاهی خواهان تیم گزینش و شورای نگهبان با فیلتر ذوب در ولایت اسرائیل و نتانیاهو تشکیل ندهند. پس از استقرار حکومت قانون در ایران باید پاسخگوی لحاظ کردن منافع یک دولت در حال جنگ با ایران به جای منافع ایران و دلسرد و متفرق ساختن نیروهای وفادار پادشاهی از اطراف شاه و تضعیف جبهه پادشاهی و کمک ناخواسته به ادامه بقای حکومت اسلامی باشند.
در حکومت پادشاهی مشروطه کارمندان دفتر شاه هم مانند سایرین در قبال قانون پاسخگو خواهند بود. ایران با آمریکا متفاوت است و لابی یهود در آن زمان نمیتواند مانند نجات ترامپ از زندان در شکستن قانون کمکی به آنها بکند.
باید منافع سفر به کشورِ در حال جنگ با ایران و دلایل هزینه کردن از اعتبار شاه برای ایرانیان مشخص شود. در ایرانِ پادشاهی شاه مشروطه به عنوان نماد قانون نمیتواند از گروهی که دادستان نظامی علیه آنان جرم همکاری با دشمن در زمان جنگ را مطرح کرده است دفاع کند حتی اگر از نزدیکان باشند. ملکه الیزابت به عنوان مادر و شاه فعلی انگلستان به عنوان برادر در برخورد با شاهزاده اندرو در موضوع اپستین، که تلهای اسرائیلی برای به دام انداختن قدرتمندان بود، تردید نکردند.
دفتر شاه ایران با بیت رهبری فرق دارد و اعضای کنونی دفتر که با حال و هوای بیتی مختصر انسی دارند بهتر است با پشتگرمی به اسرائیل در خیال خام داشتن مصونیت آهنین، اعمال و رفتار خود را تنظیم نکنند.
اگر موضوعیت داشته باشد نمایندگان مجلس میتوانند به عنوان نمایندگان مردم پس از موافقت قوه قضاییه و رئیس ستاد مشترک ارتش از شاه برای رئیس مشاوران و گروه تحقیقاتی همراه طلب عفو کنند وگرنه به همان سلولی که علیرضا اکبری در آن زندانی بود هدایت خواهند شد تا در آنجا تحقیقات خود را در زمینه آب، باد، خاک و آتش تا رسیدن به جایزه نوبل ادامه دهند.
باید مراقب مشاورههایی که به شاه میدهند و ترغیب او به سخنرانی در بنیاد نوفدی که از سوی پرسنل سازمانهای امنیتی اسرائیل مدیریت میشود باشند. شاه اگر سالی دوبار کنفرانسی ضرورت تشکیل داشته باشد میتواند در فضای چمن خانه اش زیر سقف یک چادر برگزار کند نه زیر سقف ملک کشوری که با ایران در جنگ است. هیچ ضرورتی برای گشت و گذار در راهروهای کنگره و ملاقات با نمایندگان یا دیدار با مسئولین اروپایی که هیچکدام از ترس لابی یهود حتی جرات دست دادن با شاهزاده را ندارند وجود ندارد. زمانی که ازدحام مردم ایران را کنار شاه ببینند بخاطر منافع تقاضای ملاقات خواهند کرد. انتقاد برخی در مورد کم کاری سیاسی و درخواست تحرک سیاسی از شاه هیچ وجاهتی ندارد. شاه رهبر یک حزب یا فرماندهای درصدد کسب قدرت نیست. تجلی باور مردم است و همانگونه که واضح است علی رغم تمایل تمام دولتها روز به روز با افزایش اقبال و توجه مردم قوی تر میشود.
سیاستمداران آمریکایی بیش از سایرین از هر حرکتی که به تقویت جایگاه شاه ایران بیانجامد با دقت و وسواس دوری میکنند. پشتیبانی آمریکا از مخالفان ونزوئلا را ببینید. هر سال یک نفر جدید رهبر مخالفان میشود. با این حال آمریکا با تمام امکانات از او دفاع میکند. هم اکنون بدون هیچ دلیل مشخصی ونزوئلا را محاصره کرده است. اگر بخواهند میدانند چگونه و میتوانند محکم پشتیبانی کنند. شاهزاده چهل و هفت سال است در جایگاه اپوزیسیون اصلی است ولی با کمترین پشتیبانی غربیها یا اسرائیل مواجه نمیشود. شاه ایران از مردم ایران عزت و شوکت خواهد یافت. روندی که آشکار و مقابل چشم است.
مانند احزاب محافظه کار و کارگر در انگلیس یا جمهوریخواه و دمکرات در آمریکا گروههای پادشاهی خواه نیز حول محور منافع ملی در تقابل با یکدیگر خواهند بود. جمهوری خواهان در حد یک گروه لاغر رنگ پریده دچار بیماریهای گوناگون فاقد توان کافی برای تاثیرگذاری جدی باقی خواهند ماند. وجود شرایط تقابل بین دو گروه اصلاح طلب و اصولگرا در حکومت اسلامی بیحاصل بود زیرا در حکومت شرک آلود اسلامی بتی بنام ولی فقیه محور است ولی در پادشاهی محور حکومت و مملکت “راستی” یا حق است که در حقوق و قانون پادشاهی مشروطه مدرن متجلی خواهد شد.
تفاوت بنیادین “جایگاه راستی” که در حکومت ولایت فقیه “شخص” و در پادشاهی “مردم” است یکی را در آستانه سقوط و مرگ و دیگری را در آستانه تولد و اوجی دوباره قرار داده است.
دامنه پادشاهی خواهی به دلیل ماهیت لیبرال آن میتواند بسیار گسترده باشد به نحوی که تمام طیفهای فکری وفادار به ایران در آن امکان تعریف شدن داشته باشند.
رودخانههای عظیمی مانند آمازون مخلوق ظرفیت بالای بستر عمیق و گسترده هستند که طی تاریخی طولانی در جغرافیایی خاص ایجاد شده است. عمق و گستردگی بستر رودخانه ظرفیت عظیم هدایت جریانهای پیرامونی آمازون را فراهم آورده است.
تقابل هر چه بیشتر بین پادشاهی خواهان میتواند باعث گسترش و عمق یافتن بستر رودخانه پادشاهی خواهی شود به نحوی که تمام جریانهای سیاسی و نحلههای فکری اطمینان یابند در حکومت آینده امکان جاری شدن و ایفای نقش دارند. جای نگرانی نیست اگر اختلاف و شکاف بین آنها در حد دره وسعت و عمق یابد. اختلاف نظری که بین دفتر شاه و منتقدین پادشاهی خواه بر سر مسائلی چون دفترچه و نوفدی وجود دارد هر چه عمیق تر و گسترده تر، جریان در رودخانه پرآب تر و برای مملکت بابرکت تر، تمرین عملی دمکراسی حول محور منافع ملی.
تا زمان تثبیت جریان در ایران و استقرار حکومت، کنارههای رودخانه در هر دو سو بارها و بارها بشدت مورد هجوم قرار خواهند گرفت و چه بسا در مواردی فرو خواهند ریخت. در دو ساحل رودخانه نیروهای پادشاهی که عرصه را برای هدایت و حرکت جریانها باز میکنند بیشترین خسارت را پرداخت خواهند کرد. زیرا بیشترین و سخت ترین برخوردها که اجتناب ناپذیر هستند به کنارهها وارد میشود.
چهل و هفت سال جمهوری خواهان که جماعتی اندک و متخصص ایجاد سر و صدای بسیار حتی پیرامون هیچ هستند در یکی از ساحلها مستقر بودند. امروز مدتی بعد از آنکه آن تی شرت سرخ قشنگ شان با تصویر چه گوارا را باد برد در حالی که هر کدام مجهز به چند بوق و بلندگو هستند زیرپیراهن رکابی مرحوم مصدق را که اگر در شورش ۳۲ موفق میشد قاجار ادامه مییافت و اصولا مثل دویست سال قبل از آن چیزی ساخته نمیشد که برای انهدام نیازی به جمهوری اسلامی باشد سر صلیبی هفت رنگ کرده زیر آن سنج و دمام میزنند و باعث وحشت عمومی، تشویش افکار و تفرقه میشوند. هرگز موفق به خلق جریانی منسجم و مفید به حال مردم در تقابل با حکومت نشدند و بعد از این هم نخواهند شد. ایرانیان پس از چشیدن طعم اعتماد به افراد مدعی جانشینی خدا به هیچ وجه به طیفهای چپ و ملی مذهبی که واسطه این اعتماد و عذاب و جنایت و ویرانی بودند باور نخواهند کرد.
جمهوری خواهی هر روز ضعیف تر و برگهایش زردتر میشود. نهال جمهوری در خاک و آب و هوای خاورمیانه بویژه ایران نمیگیرد چه رسد به دادن محصول.
همراهان نزدیک شاه از سختیهای مسیر بیش از سایرین آسیب خواهند دید. آنان این افتخار را خواهند داشت که برای مراقبت از شاه و آینده ایران هدف تیرهایی از هر سو باشند. باید خود را آماده کنند زیرا تیرها واقعی است. به عنوان مثال اگر نتوانند دلایل محکمی برای ضرورت سفر به کشور در حال جنگ با ایران و دیدار با مقامات آن ارائه کنند حتی با وجود حسن نیت، قطعا مجازات خواهند شد. دفاع از ایران و اعتبار شاه ایران امری نمایشی نیست. موضوعی بسیار جدی است زیرا به یک ملت مربوط است. قرص و محکم کنار شاه بایستند و از اظهار نظرهای مخالف نهراسند زیرا تاثیری در نظر قاضی و نتیجه محکمه ندارد. با جان و دل در خدمت شاه باشند و در اوقات فراغت روی لایحه دفاعیه خود کار کنند.
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
مشاوران شاه اگر از امواج سهمگین پیش رو جان سلامت به در برند پس از تشکیل احزاب و دولت به تدریج و آهسته از زیر بار ضربات و حملات نجات خواهند یافت. تا آن روز چارهای جز کشیدن بارهای به حق و ناحق ملامت ندارند. این مسیر جز با سخت جانی به سرانجام نمیرسد.
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
موج دوم حملات اسرائیل و آمریکا هر لحظه ممکن است آغاز شود. هر چه حکومت بیشتر به سمت سقوط متمایل شود آمریکا و اسرائیل برای جلوگیری از پیروزی پادشاهی خواهان تلاش بیشتری خواهند کرد. حمله به زیرساختها و حمایت و هدایت گروههای مسلح تجزیه طلب به داخل کشور در این راستا انجام خواهد شد نه برای حمایت از شاه و پیروزی مردم بر حکومت.
در سفرهای هوایی مشاوران محترم شاه لطفا ایمنی را رعایت کنند. قبل از بستن کمربند بهتر است برای احتیاط بیشتر مقصد بلیط و طرفهای گفتگو را مجددا چک کنند. شاید به نفع ایران و خودشان باشد که پیاده شوند. انداختن نشان فروهر به گردن کمکی نمیکند کما اینکه جای مهر بر پیشانی علیرضا اکبری را نجات نداد.
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود - ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
با ایران کار جز به راستی پیش نمیرود.
به هر کار در پیشه کن راستی
چو خواهی که نگزایدت کاستی
سخن هرچه پرسم همه راست گوی
متاب از ره راستی هیچ روی
چو خواهی که یابی رهایی ز من
سرافراز باشی به هر انجمن
از ایران هر آنچت بپرسم بگوی
متاب از ره راستی هیچ روی
جنایتی که ۲۷ سال پیش در خیابان هدایت، کوچه شهید مرادزاده، پلاک هجده، در تهران اتفاق افتاد، از لحاظ دهشتناکی و سبعیت، در نوع خود، بیسابقه بود. جنایتی که قاتل هنگام انجام جنایت، با لذت به جنایت خود بنگرد و از آن دهشتناکتر، قربانی را هم وادار به تماشای جنایت بنماید، چیزی بس فراتر از قتل و جنایت باید نامید. من قادر نیستم نامی برای این “خون آشامی” بیابم. آنچه که در آن شب، دو سردار ملی را قربانی کرد، ورای جنایت، قتل یا سادیسم بود. همسایه ارمنی روبروی منزل فروهرها چند نفر را (تعداد دقیق منتشر شده بود ولی من یادم نیست) شبانه میبیند که از دیوار خانه فروهرها بالا میروند. روز بعد که آمبولانسها را مشاهده میکند و جمعیت زیادی که به سوی آن خانه میروند، میفهمد همسایههای روبرو، قربانی چه جنایت، در حد خود، بینظیری، گردیدهاند.
داریوش و پروانه بیمار بودند، داریوش هم دچار تب بود. دهان زن و شوهر را میبندند، آنها را روی دو صندلی، روبروی همدیگر، دست و پایشان را میبندند و آنها را در مقابل چشم هم دیگر، کارد آجین میکنند. این فقط یک قتل، از رشته قتلهای زنجیرهای بود که در آن زمان اتفاق افتاد. رژیمی که قادر بود این چنان وحشتناک، این سرمایههای فرهنگی و ملی ما را از دستمان بگیرد هنوز هم بر مسند قدرت نشسته.
خون طلبی و کشتار، باخون این حاکمان بر سرزمینمان عجین شده. کشتار مبارزان چپ کشورمان در شهریور ۶۷ را، از لحاظ تعداد و وسعت اعدامها، قتل عام، نامیدهاند. میگویند کسانی که مامور به دار کشیدن محکومان بودند در ساعات آخر روز دستهایشان به قدری خسته بود که دیگر توانائی بالا کشیدن طنابها را نداشتند. این جانیان، با این سابقه از قتل و کشتار، به جای روی صندلی دادگاه یا کنج زندان، هنوز هم در راس حاکمیت ایران فرار گرفتهاند و چهار اسبه کشور را به سوی جنگ، خشکسالی و شاید هم قحطی میرانند.
حکومت اسلامی با قتلهای زنجیرهای و شهریور ۶۷، دو هدف را دنبال مینمود، هم کارشکنی در اداره مملکت، دردوران خاتمی، و هم بعد از خاتمه جنگ به قتل رساندن تعداد زیادی از مخالفان چپ خود. یرواند آبراهامیان یکی از دستآوردهای خاتمی را دستگیری قاتلان فروهرها میداند. عدهای در آن زمان مدعی بودند که دستگیر شدگان، قاتل یا قاتلان واقعی نیستند و افراد دیگری به جای آنها دستگیر شدهاند. در اینجا برای شخص من آنچه بسیار زیبا به نظر رسید، زمانی بود که قاتل به مجازات اعدام محکوم شد ولی پرستو و آرش فروهر با حکم اعدام قاتل پدر و مادرشان مخالفت نمودند زیرا مخالف مجازات اعدام بودند.
فعالیتهای سیاسی داریوش فروهر از زمانی شروع شد که دانشجو بود و جلوی دانشگاه، شاهد رژه نظامیان بیگانه بود و چنان از دیدن این منظره حس میهندوستیاش خدشهدار شد که به اتفاق دانشجویان همفکرش، نهضت پانایرانیسم را پایهگذاری نمودند. چندی بعد زمانی که حزب پانایرانیست دچار انشعاب شد، حزب ملت ایران، بر بنیاد پانایرانیسم را پایهگذاری نمود و به جبهه ملی پیوست.
پدیده جالبی که در آن زمان شاهد بودیم، با وجود اختلافات بنیادینی که بین بیژن جزنی (از پایهگذاران سازمان چریکهای فدائیان خلق) و یارانش با جبهه ملیها وجود داشت، روابط فردی و شخصی آنها با یکدیگر در دانشگاه دوستانه بود. یادم هست که پروانه فروهر در یکی از سخنرانیهایش، از بیژن جزنی، به عنوان “دوست عزیزم بیژن جزنی” یاد نمود. در کتابی که بیژن جزنی نوشته بود و خانم میهن جزنی، همسر بیژن، نشانم داد، بخش کوچکی را به جبهه ملیها در دانشگاه تهران اختصاص داده بود که مفهوم آن از این قرار بود “دوستان جبهه ملی ما در دانشگاه انسانهای خوبی هستند فقط متاسفانه در این وهم به سر میبرند که به جز انقلاب راه حل دیگری هم وجود دارد” (در اینجا تاکید میکنم که این نقل قول از شادروان جزنی، تقریبی میباشد چون این متن در آن کتاب را بیش از بیست سال پیش دیدم).
مسئول جبهه ملی در دانشگاه، در آن زمان، شاپور بختیار بود. این خود نشان از آن دارد که جبهه ملی مخالف انقلاب بود ولی با پیوستن به انقلابیون در زمان انقلاب، در حقیقت از اصول خودش عدول نمود، موضوعی که باعث به وجود آمدن قشری از شخصیتهای جبهه ملی گردید که مخالف این موضعگیری انقلابی بودند. این گرایش در درون جبهه ملی، مانند نوعی آتش زیر خاکستر، سالها ادامه داشت تا نهایتا یکی از علل به وجود آمدن جبهه ملی ششم گردید. باید صادقانه اذعان کنم شخصیتهایی مانند کورش زعیم و عیسی خان حاتمی، علنا، به تجلیل از بختیار و محکوم کردن اخراج او پرداختهاند و به همین دلیل، جبهه ملی ششم را، بختیاریهای جبهه ملی مینامم.
با کمال تاسف، حدود همزمان با انقلاب یا قدری پیش از آن (متاسفانه تاریخ دقیق آن را به یاد ندارم)، آقای خنجی و یارانش از رهبران جبهه ملی در آن زمان، یک تصمیم نامبارک گرفتند و اعلام نمودندکه جبهه ملی از افراد تشکیل شده و نه از احزاب. و همین تصمیم، باعث شد که حزب نیرومند “ملت ایران” جبهه ملی را ترک گوید. این تصمیم به اضافه اخراج بختیار، سالها پیش از آن، باعث شد که جبهه ملی ایران دچار افول گردد.
میگویند انقلاب، همیشه اول فرزندان خودش را میخورد. داریوش فروهر همراه بازرگان، سنجابی، شمس امیر علائی و تعدادی دیگر در اولین کابینه بعد از انقلاب شرکت کردند. همگی بهای سنگینی بابت این همکاری با انقلاب پرداختند ولی شوربختانه بهائی که فروهرها پرداختند بیاندازه غیر انسانی و دهشتناک بود.
الهه امیر انتظام، که همسرش نیز از قربانیان انقلابیون بود، به مناسبت مراسم یادبود این جنایت، چنین مینویسد: (روزنامه اطلاعات به رغم جو امنیتی و حساس آن روز پذیرای انتشار پیامهای رنج آلود ما دوستداران این دو قهرمان شد. یادم نیست در آن روز چه نوشتم اما به یاد دارم که همسر عزیزم، که عزادار یارانش در زندان بود، از خواندن آن گریسته بود زیرا که برخاسته از سوز دل من بود....
این زخم مانده بر پیشانی تاریخ را به یاران همیشه مومن و پویندگان دل خستهی راه دشوار آزادی مجددا و مکررا تسلیت میگویم).
داریوش مجلسی، نوامبر ۲۰۲۵
■ مقاله ارزشمند آقای داریوش مجلسی یادآور فاجعهای است که تنها یک قتل سیاسی نبود، بلکه زخمی ماندگار بر پیشانی تاریخ معاصر ایران شد. پرداختن دقیق و مسئولانه به جزئیات آن جنایت و قرار دادن آن در بستر بزرگتر قتلهای زنجیرهای و سرکوب ساختاری، نقطهٔ قوت این نوشته است. جامعهٔ ما برای پیشروی به سوی آزادی و قانونمداری، نیازمند همینگونه روایتهای صادقانه و بیملاحظه است؛ روایتهایی که حقیقت را بیپرده بازگو میکنند و اجازه نمیدهند حافظهٔ جمعی ما در برابر ظلم دچار فراموشی یا تحریف شود.
نویسنده بهدرستی به نقش و جایگاه داریوش و پروانه فروهر در تاریخ سیاسی ایران اشاره میکند؛ دو چهرهای که بهعنوان سرمایههای ملی، نه تنها در عرصهٔ سیاست، بلکه در اخلاق سیاسی، استقلالخواهی و شجاعت مدنی الگو بودند. همچنین یادآوری نجابت اخلاقی آرش و پرستو فروهر در مخالفت با اعدام قاتلان، نشاندهندهٔ عمق منش و میراث فکری آن خانواده است.
این مقاله از یکسو جنایت را روایت میکند و از سوی دیگر ضعف ساختاری و تاریخی جریان ملی را میکاود و نقش خطاهای تاریخی در تضعیف نیروهای ملی را یادآور میشود. چنین نگاه تحلیلی و بیپرده، برای آیندهٔ سیاست ایران ضروری است.
انتشار چنین نوشتههایی کمک میکند که حقیقت زنده بماند و مسئولیتپذیری تاریخی در جامعه تقویت شود. سکوت در برابر این فجایع، بزرگترین خیانت به آزادی، عدالت و حافظهٔ ملی است. از اینرو انتشار این مقاله اقدامی شایسته و قابل تقدیر است.
خسرو نامور ملیگرا، ایران
برگردان: علیمحمد طباطبایی
گفتگوی جدیدترین شماره هفتهنامه اشپیگل
گفتوگوی اشپیگل: اوتو کرنبرگ روانپزشکی است با شهرت جهانی. او در کودکی از دست هیتلر گریخت و امروز در آمریکا و در دوران ترامپ زندگی میکند. او در هر دو مرد، الگوهای شخصیتی مشابهی تشخیص میدهد.
کرنبرگ ۹۷ ساله، روز طولانی را پشت سر گذاشته است. این پزشک عصر روز گذشته [چهارشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵ / ۲۸ آبان ۱۴۰۴] از آمریکا به آلمان سفر کرده، در یک بیمارستان در کلن شش ساعت درباره کار خود سخنرانی کرده و سپس یک مصاحبه یک ساعته تلویزیونی انجام داده است. با این وجود، این روانپزشک اتریشیالاصل، وقتی ساعت هفت عصر در خانه یکی از دوستانش در نزدیکی بن برای گفتوگو در یک صندلی مینشیند، هیچ نشانهای از خستگی نشان نمیدهد.
کرنبرگ در سال ۱۹۳۹ با والدینش از وین به شیلی گریخت. تقریباً تمام خانوادهاش در هولوکاست کشته شدند. او در سال ۱۹۶۱ به آمریکا رفت و از سال ۱۹۷۶ استاد روانپزشکی در دانشگاه کرنل و پزشک ارشد بیمارستان پرسبیترین نیویورک بود. او را یکی از تاثیرگذارترین نظریهپردازان روانکاوی مدرن میدانند. تنها نشانه قابل تشخیص از سنش: شنیدن برایش دشوار است. بنابراین ترجیح میدهد سوالات و اظهارات را بخواند. با تشکر از قابلیت یادداشتبرداری در تلفن همراه که گفتار را در چند ثانیه به متن تبدیل میکند، این کار بیدردسر است.
اشپیگل: آقای کرنبرگ، شما به عنوان یک پسر یهودی مجبور شدید در سن نزدیک به یازده سالگی وین را ترک کنید. امروز، به عنوان یک آمریکایی، تصاویر افرادی را میبینید که قرار است از کشور اخراج شوند و هنگام دستگیری با خشونت از خانوادههایشان جدا میشوند. این چه احساسی در شما برمیانگیزد؟
کرنبرگ: این که ترامپ از چنین روشهایی استفاده میکند مرا شوکه نمیکند. من از او انتظار دیگری ندارم. چیزی که مرا شوکه میکند، عدم واکنش مناسب به آن است. چرا این هراس در سیاستمداران دموکرات وجود دارد؟ ترامپ آشکارا میگوید که او رئیسجمهور آمریکاییها نیست، بلکه رئیسجمهور جمهوریخواهان است و تنها به یک حزب متعهد است. این دقیقاً مشخصه دیکتاتوریهاست.
اشپیگل: آیا وقتی شاهد هستید که مردم دوباره طرد یا تحقیر میشوند، تصویری از دوران کودکی به ذهنتان خطور میکند؟
کرنبرگ: تصاویر زیادی وجود دارد. به ویژه لحظهای را به یاد میآورم که از مدرسه دولتی اخراج شدیم. ناگهان روشن گردید که ما دیگر به آنجا تعلق نداریم. دیگر هیچ دوستی بین کودکان یهودی و غیریهودی وجود نداشت، هیچ گفتوگوی عادیای در کار نبود. همه جا این تابلوها بود: «ورود یهودیان و سگها ممنوع». من هنوز هم آنها را میبینم، روی نیمکتهای مقابل «پارک شهر وین» (Wiener Volksgarten) ، جایی که من زندگی میکردم.
اشپیگل: آن زمان چگونه در مورد این تجربیات با والدین خود صحبت میکردید؟
کرنبرگ: والدین من اصلاً با من صحبت نمیکردند، آنها سعی میکردند از من محافظت کنند. ما بچهها این مسائل را بین خودمان حل میکردیم. به همراه چهار پنج پسر یهودی دیگر، ماهها در مغازهها و قنادیها شیرینی دزدی میکردیم. این برای والدین به شدت خطرناک بود. اما به ما احساس آزادی و اعتراض میداد. خیلی بعدتر، وقتی خانواده من در شیلی در کنار صدها مهاجر آلمانی- یهودی دیگر زندگی میکرد، ما نوجوانان بین خودمان در مورد تجربیاتمان صحبت میکردیم. تنها آن گاه بود که برایم روشن شد چه اتفاقی افتاده است.
اشپیگل: چرا شمار زیادی از مردم مشتاق به اصطلاح «مردان قدرتمند» در سیاست هستند - حتی زمانی که این افراد گاهی آشکارا دروغ میگویند و تفرقه میافکنند؟
کرنبرگ: در پاسخ به این پرسش، ما از چیزی صحبت میکنیم که در روانشناسی «گروه بزرگ واپسگرا» نامیده میشود: اعضای چنین گروهی احساس میکنند که دیگران بر جهان کنترل دارند، که آنان قربانی هستند و باید علیه این وضعیت شورش کنند. اغلب، یکی از آنان مأموریت مییابد تا این جهان خصومتآمیز را تسخیر کند. این رفتار شایسته ای برای بزرگسالان نیست، بلکه الگوهای کودکانهای هستند که افراد تحت استرس و ترس شدید ممکن است به آنها بازگردند.
اشپیگل: دقیقاً چه چیزی این استرس را برمیانگیزد؟
کرنبرگ: قطعاً احساس درماندگی نیز در این امر نقش دارد، که به نوعی محصول جانبی دموکراسی است: فرد از تصمیمات اکثریت ناراضی است، احساس میکند صدایش شنیده نمیشود. تا حدی این امر اجتنابناپذیر است و هر کسی آن را تجربه کرده است. اما وقتی این احساس شدت میگیرد، یک تحول طبیعی این است که فرد به دنبال رهبری مطمئن به خود، فوق العاده و کم نظیر و ضداجتماعی بگردد.
اشپیگل: چرا از آن به عنوان یک تحول طبیعی یاد میکنید؟
کرنبرگ: زیرا گروههای واپسگرا همیشه رهبران مشابهی را انتخاب میکنند. این گروههای بزرگ متشکل از حدود ۱۵۰ نفر با روش روانکاوی مورد مطالعه قرار گرفتهاند. در مدت کوتاهی، آنها تمایل داشتند که یا یک رهبر خودشیفته یا یک رهبر بدگمان (پارانوئید) انتخاب کنند.
اشپیگل: یعنی به زبان ساده، یک فرد خودمحور که میخواهد مورد تحسین قرار گیرد، یا فردی که به شکل بیمارگونی بدبین است و احساس میکند تحت تعقیب قرار دارد.
کرنبرگ: اگر گروه میانهرو باشد، رهبری از نوع «پدربزرگ مهربان» با ویژگیهای خودشیفته انتخاب میکند. او همه را آرام میکند و وعده صلح میدهد.
اشپیگل: و اگر گروهی باشد که بیشتر خشمگین است؟
کرنبرگ: در آن صورت آنها رئیسی پارانوئید میخواهند که ترسهای آنان را تقویت کند و علیه دشمن رهبریشان نماید. گروههایی که به ویژه ناراضی هستند و تحت فشار احساس میکنند، اغلب کسی را میخواهند که هر دو ویژگی را یکجا داشته باشد: خودشیفتگی و بدگمانی. یعنی کسی که از یک سو میخواهد دوست داشته شود و از سوی دیگر میخواهد از او بترسند. در اینجا است که شخصیتهای رهبری با «خودشیفتگی بدخیم» مطابقت پیدا میکنند.
اشپیگل: آیا ترامپ چنین انسانی است؟
کرنبرگ: او به هر حال به نظر میرسد که میخواهد توسط هوادارانش دوست داشته شود و همزمان طوری رفتار میکند که افراد بسیار زیادی با او مبارزه میکنند. اما: من نمیتوانم یک تشخیص روانپزشکی بدهم اگر شخص را معاینه نکرده باشم. بنابراین نمیدانم که آیا ترامپ از نظر بالینی از خودشیفتگی بدخیم رنج میبرد. ممکن است که او در زندگی خصوصیاش بسیار معقولتر و شایستهتر از عرصه عمومی رفتار کند - حتی اگر من این را باور نداشته باشم. اما به عنوان یک سیاستمدار، او قطعاً ویژگیهایی از خودشیفتگی بدخیم را نشان میدهد.
اشپیگل: دقیقاً کدام ویژگیها؟
کرنبرگ: علاوه بر نیاز به بزرگ و فوق العاده بودن، پرخاشگری و تقریباً یک کینهتوزی بیمارگونه به آن تعلق دارد: ترامپ خود را محاصرهشده توسط دشمنان میبیند، او هر کسی را که تا به حال کوچکترین حرفی علیه او زده است، زیر نظر میگیرد و دنبال میکند. ویژگی دیگر، عدم صداقتی است که با آن به جنگ با دشمنان ادعایی خود میرود. برای او مهم برنده شدن است - وسیله رسیدن به آن اهمیتی ندارد. هوادارانش نیز به خاطر این ویژگیها او را تحسین میکنند، زیرا ترامپ در دروغگویی فرد بی باکی است.

اشپیگل: منظورتان چیست؟
کرنبرگ: ترامپ این تصور را به آنان القا میکند که او برای هدف خوب و انسانی دروغ میگوید: او به نوعی جامعه متخاصم و دروغگویی را که آنان از آن احساس تهدید میکنند، با سلاح خودش میزند. هنگامی که او تغییرات آب و هوایی را انکار میکند یا دانشمندان را دشمن ملت اعلام میکند، این در نگاه هوادارانش نشانه ای از شجاعت است.
اشپیگل: منظورتان این است که رایدهندگان او آگاهند که او دروغ میگوید؟
کرنبرگ: احتمالاً افرادی که در محیط کار مستقیم او هستند میدانند که او دروغ میگوید. اما توده عظیم هوادارانش به او ایمان دارند، حتی زمانی که مثلاً ادعا میکند که در واقع او برنده انتخابات ۲۰۲۰ بوده است - و نه رقیبش بایدن. آن ۴۰ میلیون آمریکایی که از او پیروی میکنند، پیش از هر چیز معتقدند: او قدرتمند است، میتواند به آنچه میخواهد برسد، او همه مشکلات را حل میکند. همزمان، او به آنان نشان میدهد که یک انسان معمولی است، یکی از خود آنان: او مانند آنها صحبت میکند و جرات دارد هر چیزی را بگوید، حتی زنندهترین توهینها، تا برای رفاه آنان بجنگد. اینها الگوهای مشابهی در اشتیاق ناسیونال سوسیالیستها به هیتلر هستند.
اشپیگل: وقتی در مورد ترامپ صحبت میکنید، اغلب اشاره شما به هیتلر است. پس شما شباهتهایی بین این دو شخصیت میبینید؟
کرنبرگ: بله. اما البته تفاوتهایی هم وجود دارد. هیتلر از همان ابتدا افرادی را که به عنوان دشمن اعلام میکرد، به قتل میرساند. و ترامپ رفتاری کودکانهتر و گاهی تقریباً بازیگوشانه دارد. در مقابل، هیتلر همیشه بسیار مصممتر به نظر میرسید، مثلاً در نحوه اجرای خواستههایش. با این حال، او نیز هیچ انتقادی را تحمل نمیکرد. اگر کسی سعی میکرد از او انتقاد کند، بلافاصله عصبانی میشد و آن شخص را کنار میگذاشت.
اشپیگل: آیا خودشیفتههای بدخیم در قبال خود و هوادارانشان نیز رفتار پرخاشگرانه دارند؟
کرنبرگ: قطعاً، به ویژه زمانی که واقعیت را دست کم میگیرند و قدرت خود را بیش از حد برآورد میکنند. مثالهایی برای این نیز در مورد هیتلر یافت میشود. لشکرکشی او به روسیه چنین لحظهای از خودویرانگری بود. ژنرالهایش میتوانستند به او هشدار دهند. اما یا آنقدر از او میترسیدند، یا او را آنقدر بزرگ میدانستند که جرات نکردند به او بگویند شکست کشوری عظیم مانند اتحاد جماهیر شوروی، در حالی که همزمان ایالات متحده در آستانه ورود به جنگ است، چقدر دشوار خواهد بود.
اشپیگل: وقتی هواداران ترامپ در سال ۲۰۲۱ به تالار کنگره آمریکا در واشنگتن یورش بردند زیرا نمیخواستند شکست انتخاباتی او را بپذیرند، به نظر میرسید دموکراسی آمریکا در آستانه سقوط است. شما در مواجهه با آن تصاویر چه فکر کردید؟
کرنبرگ: این یک شورش آشکار علیه جامعه دموکراتیک بود. خدا را شکر که این شورش بد سازماندهی شده بود و ترامپ ناتوان از رهبری آن به عنوان یک جنبش انقلابی ضددمکراتیک بود. او سخنرانیهای بزرگ کرد و سپس از انظار عمومی پنهان شد. ترامپ ثابتقدم نیست. او وعدههای بزرگ میدهد، اما اغلب آنها را تا پایان پیگیری نمیکند. اما آنچه او میتواند انجام دهد این است: به طور شهودی تشخیص دهد مردم چه آرزویی دارند و از آن یک پیام بسازد. به یاد دارید: او گفت میخواهد جنگ بین روسیه و اوکراین را در یک روز به پایان برساند.
اشپیگل: چیزی که اتفاق نیفتاد.
کرنبرگ: در نهایت، ترامپ از پوتین میترسد. او جرات مقابله با او را ندارد و باید این را پنهان کند تا تصور بزرگ بودنش باقی بماند.
اشپیگل: فارغ از تشخیصهای پزشکی - چگونه باید با یک سیاستمدار از قماش ترامپ برخورد کرد؟
کرنبرگ: با اپوزیسیون قوی و ثابتقدمی که بر اساس اصل لیبرالیسم دموکراتیک عمل کند.
اشپیگل: دقیقاً منظورتان چیست؟
کرنبرگ: یک نگرش، همانطور که فرد شجاعی مانند الکسی ناوالنی (Alexej Nawalny) در روسیه نشان داد، که با مرگش بهای انتقاد از پوتین و رژیمش را پرداخت. یا یک روشنفکر مانند تاریخدان تیموتی اسنایدر (Timothy Snyder) که دانشگاه ییل را در اعتراض ترک کرد. سیاستمداران دموکرات مانند فرمانداران جاش شاپیرو در پنسیلوانیا یا گاوین نیوسام در کالیفرنیا، به اندازه کافی در مقابل ترامپ نمیایستند. به نظر میرسد از او میترسند.
اشپیگل: آیا ترس از دیگران یا غیر خودی ها، فردی مانند ترامپ را تحریک میکند؟
کرنبرگ: مطمئناً. با این حال، اگر با کسی مواجه شود که به همان اندازه قدرتمند است، میترسد، همانطور که در مورد پوتین اینطور است. ترامپ میتوانست پوتین را مجبور به پایان دادن به جنگ در اوکراین کند، اگر تسلیحات قویتری به آنجا ارسال میکرد. او این کار را نکرد. در عوض، بیانیههای مسخره و کودکانهای میدهد که چقدر از پوتین ناامید شده است. و به جنگ کشورهای کوچکی مانند ونزوئلا و کلمبیا میرود، جایی که میتواند نقش آدم بزرگ را بازی کند.

اشپیگل: آیا این شخص ترامپ است که آمریکا را مسحور خود کرده - یا بستر رهبری اقتدارگرا مدتهاست در این کشور وجود داشته است؟
کرنبرگ: مدتی است که یک فضای ضددمکراتیک در ایالات متحده گسترش یافته است، من اینطور میبینم. دولتهای قبلی تحت ریاستجمهوری اوباما و بایدن به وضوح از گروههای تحت ستم و محروم حمایت کردند، به طوری که این امر اعتراضات و مقاومتهای بزرگی در کشور برانگیخت. بنابراین بله: ترامپهای دیگری نیز میتوانستند وجود داشته باشند.
اشپیگل: در میان محرومان، پناهندگان نیز هستند. کمک به آنان یک فرمان انساندوستانه است. میزان این کمکها چیزی است که یک جامعه باید بر سر آن توافق کند. چرا بحثها درباره این سؤال به این سرعت نژادپرستانه میشود؟
کرنبرگ: ما دست کم میگیریم که ایالات متحده در هسته خود هنوز چقدر نژادپرست است. به ویژه در جنوب هنوز هم دیدگاه بسیار منتقدانه ای نسبت به سیاهپوستان دارند. علاوه بر این، تحمل تناقضات سیاسی ناخوشایند و دردناک است. در شهرک کوچکی در ایالت مین (Maine) که من و همسرم اکنون زندگی میکنیم، هواداران ترامپ بسیار هستند. من مدام سعی میکنم با آنها در مورد ایدههایشان صحبت کنم، اما آنان در قبال من بسیار محتاط رفتار میکنند. در حالی که ما باید با یکدیگر در مورد خطراتی که دموکراسی با آن مواجه است صحبت کنیم.
اشپیگل: چگونه میتوان این را آموخت؟
کرنبرگ: ما باید به نوجوانان در درسهای آموزش مدنی بیاموزیم که روانشناسی گروهی و جریانهای اجتماعی به چه معنا هستند.
اشپیگل: شما در کودکی خود دیدید که مردم فریاد «هایل هیتلر» سر میدادند و تعداد کسانی که از ناسیونال سوسیالیسم هیجانزده میشدند، مدام بیشتر میشد. آیا این یک ویژگی کهن و ابتدایی انسان است که جذب اقتدارگرایی میشود؟
کرنبرگ: بله، و این به روانشناسی گروهی که قبلاً اشاره کردم مربوط میشود. این حالت ما را به حس کودکانهای بازمیگرداند که در آن اگرچه وابسته هستیم، اما مجبور نیستیم مسئولیتی بپذیریم. این در تضاد با مسئولیتپذیری فرد بالغ برای رفتار خودش قرار دارد. البته آرزوی یک جهان بینقص و ساده، چیزی ابتدایی دارد. ترامپ نماد این است.
اشپیگل: در فلسفه، «شر» از جمله به عنوان «بیفکری» توصیف شده. نظر شما در مورد این مشاهره چیست؟
کرنبرگ: «بیفکری» به این معناست که شر حاوی جزء شناختی نیست، یعنی چیزی سنجیدهشده نیست، بلکه صرفاً یک عاطفه محض است، یعنی بدون تفکر و هدایتشده توسط غریزه. اما شر، بیفکر نیست، زیرا حتی لذت بردن از تخریب، خود یک فکر است. اصلاً فکر نکردن، دشوار است. نوزاد از اولین روز تولدش فکر میکند.
اشپیگل: «شر» (Böse) دقیقاً چیست؟
کرنبرگ: شر، یک رفتار پر از نفرت و تخریبگر است که میتوان آن را از طریق تاریخ و زندگی انسانها توضیح داد. اما افرادی نیز هستند که نفرتشان از خودشان تغذیه میکند، به یک هدف زندگی تبدیل میشود، زیرا از این طریق احساس قدرت و بزرگی میکنند.
اشپیگل: سیاستمداران چه چیزی میتوانند از روانشناسی و رواندرمانی بیاموزند؟
کرنبرگ: آگاهی بهتر از روانشناسی گروههای بزرگ قطعاً خوب خواهد بود. و آنها میتوانند بیاموزند که برای رهبری خوب به چه تواناییهایی نیاز است.
اشپیگل: این تواناییها کدامند؟
کرنبرگ: رهبری خوب به هوش بسیار بالا، درک عمیق انسانی (مردمداری)، تعهد اخلاقی بزرگ، خودشیفتگی مناسب اما و نه بیش از اندازه، و همچنین بدگمانی مناسب اما نه افراطی نیاز دارد.
اشپیگل: شما در زندگی خود به دوره ای نگاه میکنید که توسط تاریکترین فصلهای قرن بیستم شکل گرفته است. امروز چه تصویری از انسان دارید؟
کرنبرگ: من معتقدم که انسانهای خوب و انسانهای شرور وجود دارند. و من حاضرم افراد با شدیدترین اختلالات را معاینه و درمان کنم. من نسبت به آنان بااحترام و بردبار هستم. آنچه برای من شخصاً تغییر کرده، این است که امروز بیش از گذشته برای روابط خوب، برای عشق و دوستی سپاسگزارم. اگر الآن مجبور باشم از یک روز به روز دیگر بمیرم، میتوانم این کار را در آرامش انجام دهم. در سال ۲۰۰۳ یکی از دریچههای قلبم به شدت ملتهب شده بود، مطمئن بودم که کارم تمام شده است. از آرامشی که در برابرش داشتم، شگفتزده شدم. یکی از بزرگترین مشکلاتم این بود که در واقعیت هنوز می خواستم دو تابلو را به دیوار آویزان کنم.
اشپیگل: آقای کرنبرگ، از شما برای این گفتوگو سپاسگزاریم.
»Es hätte auch andere Trumps geben können«
DER SPIEGEL 48 | 2025
استفادهٔ جمهوری اسلامی از افراد منتسب به حزب توده در خارج از کشور (گرایش محور مقاومتی)
مقدمه
این مقاله خلاصهای است از پژوهشی گستردهتر که با هدف بررسی و انتقال آگاهی دربارهٔ نقش چند چهره از نیروهای وابسته به حزب توده ــ یا جریانهای نزدیک به آن ــ در فعالیتهای برونمرزی جمهوری اسلامی تدوین شده است. گرچه حزب توده بهصورت رسمی چنین سیاستی را دنبال نمیکند، اما گرایشهای تودهای معاصر، از جمله رسانههایی چون «پیکنت» و «۱۰ مهر»، در عمل به جریان اصلی این جهتگیری سیاسی بدل شدهاند. این نوشته بر “چپ محور مقاومتی” و نقش آن در همکاری با جمهوری اسلامی در چارچوب «عملیات نرم» و «نفوذی» تمرکز دارد.
جمهوری اسلامی با بهرهگیری از الگوی امنیتی برگرفته از سنت حزب توده و مدلهای شوروی سابق بهطور سیستماتیک از نیروهای دارای پیشینهٔ تودهای یا ذهنیت شدید ضدغربی برای نفوذ، جمعآوری اطلاعات، عملیات روانی و ایجاد تفرقه در میان مخالفان در خارج از کشور استفاده کرده است
در فضای سیاسی ایران، چپ به دو جریان عمده قابل تقسیم است:
«چپ عدالتخواه»: گرایشی که با مدلهای سوسیالدموکراتیک و دموکراسی سازگار است و بر عدالت اجتماعی، آزادیهای مدنی و نهادهای مدرن تأکید دارد.
«چپ محور مقاومتی»: ادامهٔ سنت فکری و تشکیلاتی حزب توده و محصول جهانبینی جنگ سرد، که در آن «غربستیزی» و «وابستگی ذهنی به روسیه» بر منافع ملی مقدم دانسته میشود” . این گروه به طور عمده از اعضا و فعالین سابق حزب توده و اکثریت (انشعابی از فدائیان خلق) تشکیل شده است.
«چپ محور مقاومتی» عنوانی است برای بخشی از چپ ایرانی که ریشههای فکری آن در سنت حزب توده، دوگانهسازی جنگ سرد و نگاه ایدئولوژیک ضدغربی شکل گرفته است. این جریان امروز در کنار جمهوری اسلامی و در امتداد سیاستهای ضدآمریکایی و طرفدار روسیه عمل میکند؛ هرچند همچنان با پوشش ظاهراً «چپگرایانه» سخن میگوید.
در این گفتمان، جمهوری اسلامی و همپیمانانش ــ از پوتین و اسد تا مادورو، چین و حتی کرهٔ شمالی ــ «سنگرهای مقاومت» معرفی میشوند. هرگونه نقد نسبت به سرکوب، تبعیض، فساد یا نقض حقوق بشر در این کشورها، یا انکار میشود یا با این توجیه پاسخ مییابد که «غرب» پشت اعتراضهاست.
در نتیجه، این طیف منتقدان دموکراسیخواه و آزادیطلب را با برچسبهایی مانند «عامل غرب»، «نفوذی»، «طرفدار انقلابهای رنگی» یا «لیبرال» تخریب میکند. در نگاه آنان، لیبرالیسم ــ به معنای آزادیخواهی و حقوق فردی ــ نه یک ارزش، بلکه «انحراف» محسوب میشود.
چپ محور مقاومتی در ظاهر از عدالت اجتماعی سخن میگوید، اما در عمل با توجیه رفتار حکومتهای اقتدارگرا، چپ را از مضمون آزادی و دموکراسی تهی میکند و به بازوی نرم دستگاههای امنیتی بدل میشود. ریشهٔ این رویکرد، میراث سیاسی–ایدئولوژیک دوران جنگ سرد است که بخشی از چپ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ همچنان با آن زندگی میکند.
چنانکه محمد مالجو، از چهرههای چپ عدالتخواه، یادآور شده است: مشکل این طیف نه دفاع از عدالت، بلکه ناتوانی در رها شدن از ذهنیت اقتدارگرایی است که آزادی و حقوق فردی را «وابستگی به غرب» تصور میکند.
حزب توده و میراث امنیتی آن
حزب توده تنها یک حزب سیاسی نبود؛ بلکه سازمانی بود با تجربهای گسترده در مخفیکاری و فعالیت زیرزمینی، ارتباطات شبکهای، نفوذ در گروههای دیگر و جمعآوری اطلاعات. این مهارتها بهطور مستقیم از الگوهای امنیتی و دستگاههای اطلاعاتی شوروی و آلمان شرقی اقتباس شده بود و همین امر حزب توده را به یکی از پیچیدهترین شبکههای سیاسی–اطلاعاتی در خاورمیانه تبدیل میکرد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، این تواناییها برای جمهوری اسلامی اهمیت ویژهای یافت و بخشی از کادرهای تودهای ــ چه باورمند و چه فرصتطلب ــ عملاً در فعالیتهای امنیتی رژیم نقشآفرین شدند. آنان در لو دادن اعضای گروههای سیاسی، تقویت ساختارهای اطلاعاتی تازهتأسیس، خبرچینی و نفوذ در محافل سیاسی مشارکت داشتند. این افراد برای توجیه همکاری خود با جمهوری اسلامی، مخالفان سیاسی را آشکارا به «جاسوسی برای امپریالیسم و غرب» متهم میکردند و از همین طریق حمایت از سرکوبهای حکومتی را در میان هوادارانشان مشروع جلوه میدادند.
در دههٔ ۱۳۶۰ شماری از افراد با سابقهٔ تودهای با اتهاماتی چون «جاسوسی» و «توطئه برای براندازی جمهوری اسلامی» بازداشت، زندانی و شکنجه شدند و حدود صد نفر نیز اعدام گشتند. با این حال، برخی چهرههای دارای مسئولیتهای بالای حزبی ــ برخلاف انتظار ــ بدون توضیح روشن آزاد شدند و حتی گروهی از آنان توانستند با وجود پیشینهٔ تشکیلاتی، بهسادگی راهی کشورهای اروپایی و آمریکا شوند.
مشاهدات و مستندات نشان میدهد که این افراد در خارج از کشور همسویی قابلتوجهی با روایتهای امنیتی جمهوری اسلامی داشتهاند. آنان در فعالیتهایی چون: نفوذ در گروههای سیاسی مخالف، تلاش برای خنثیسازی فعالیت اپوزیسیون، جمعآوری اطلاعات دربارهٔ چهرههای شاخص، حضور در نشستها و کنفرانسها، ایجاد فضای بدگمانی، بیاعتمادی، دلسردی و یأس، و بزرگنمایی «پیشرفتهای ادعایی» جمهوری اسلامی نقش فعال ایفا کردهاند.
بهنظر میرسد دادهها و اطلاعاتی که از این مسیر بهدست آمده، در اختیار دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفته و برای فشار، تخریب و کنترل نیروهای اپوزیسیون مورد استفاده قرار گرفته است.
برای نمونه، در هفتههای اخیر رسانههای وابسته به سپاه پاسداران ــ از جمله خبرگزاری فارس، مشرق و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ــ با صحنهسازی و تولید روایتهای ساختگی مدعی شدند که «۴۰۰ نفر از همکاران مؤسسهٔ ایرانآکادمیا» شناسایی و بازداشت شدهاند. این ادعا بلافاصله از سوی مسئولان ایرانآکادمیا تکذیب و ساختگی اعلام شد.
با وجود این، همان روایت ساختگی توسط برخی افراد همسو با دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بازتاب یافت. این رفتار نشان میدهد که میان این افراد و دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در خارج از کشور نوعی همسویی، ارتباط یا دستکم همگرایی عملی وجود دارد.
روشن است که هیچ انسان صاحب عقل و شعور مستقل و بیغرض، نهادی آموزشی را که بیش از ۱۲ سال فعالیت کاملاً علنی داشته و کادر آموزشی، محتوای برنامه درسی (کریکولومها) و ساختار اداری آن مطابق استانداردهای دانشگاههای معتبر غرب بوده است، بهسادگی «عامل قدرتهای بیگانه» نمینامد. چنین ادعایی تنها در دو حالت قابل توضیح است: یا دستگاه امنیتی سپاه برای برخی افراد در خارج از کشور نقشی مشخص تعریف کرده تا این روایتهای ساختگی را در رسانههای فارسیزبان بازتاب دهند؛ یا اینکه خود این افراد، از سر همسویی ایدئولوژیک و سیاسی با جمهوری اسلامی، آگاهانه به گسترش این ادعاهای نادرست دامن میزنند ــ یا هر دو وضعیت بهطور همزمان.
عملیات روانی و تخریب شخصیت یکی از محورهای اصلی فعالیت این شبکههاست. هدف آنها بیاعتبارسازی چهرههای مؤثر اپوزیسیون و تضعیف انسجام نیروهای مخالف است. شگردهای مورد استفاده شامل تولید شایعات سازمانیافته، حملات هماهنگ در رسانهها، برچسبزنی ایدئولوژیک، ایجاد فضای بیاعتمادی و ترس، و تحریک اختلافات و درگیریهای داخلی میان گروههای سیاسی است.
هدف راهبردی این عملیات
هدف این شبکهها روشن است: هیچ گروه مخالف نباید آنقدر قدرت و نفوذ پیدا کند که بتواند بر افکار عمومی ایرانیان خارج از کشور تأثیر بگذارد. برای رسیدن به این هدف، از روشهایی مانند بزرگ کردن اختلافهای کوچک، ساختن دوقطبیهای جعلی، ایجاد بحثهای بیپایان و کشاندن درگیریها به رسانهها استفاده میشود.
در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور نیز تلاش میشود با نفوذ و تغییر جهتگیری، رسانههای منتقد جمهوری اسلامی تضعیف شوند. پذیرش این افراد در برخی رسانهها معمولاً به خاطر نزدیکی ایدئولوژیک آنهاست؛ بهویژه در نقاطی که با گفتمانهای ضدآمریکایی یا ضد لیبرال همپوشانی دارند.
همسویی ایدئولوژیک و عملی جمهوری اسلامی و چپ محور مقاومتی
الف) ضدیت بنیادین با غرب و لیبرالدموکراسی. هر دو جریان، رژیم و چپ محور مقاومتی، غرب و آمریکا را «تهدید اصلی» تلقی میکنند.
ب) تجربهٔ تشکیلاتی و امنیتی کسانی مانند کادرهای سابق حزب توده برای فعالیت مخفی و شبکهای آموزش دیده بودند؛ تجربهای که در عملیات نفوذ به کار گرفته شد.
ج) وابستگی فکری و تاریخی به روسیه. در ذهنیت چپِ محور مقاومتی و همچنین در سیاست جمهوری اسلامی، روسیه ــ با وجود سابقهٔ تجاوزگری و رفتار امپریالیستی ــ همچنان بهعنوان «نیروی ضد آمریکا» و در نتیجه متحد طبیعی تلقی میشود. بر همین اساس، هر دو جریان در قبال تجاوز روسیه به اوکراین آشکارا جانب مسکو را گرفتهاند. جمهوری اسلامی با ارسال سلاح عملاً در کنار روسیه قرار دارد، و عناصر همسو با جریان محور مقاومتی نیز از نظر سیاسی و نظری تلاش کردهاند این تجاوز و جنایات همراه آن را توجیه کنند.
د) توجیه ایدئولوژیک برای همکاری. همکاری با جمهوری اسلامی در نگاه این نیروها «مبارزه با امپریالیسم» تلقی میشود، حتی اگر نتیجهٔ عملی آن تقویت یک رژیم تمامیتخواه، ارتجاعی و فاسد باشد ــ که تجربه نشان داده چنین بوده است. نکتهٔ قابلتوجه آنکه برخی از چهرههای محور مقاومتی، با وجود گرایشهای شدید و هیستریک ضدآمریکایی، میکوشند در ساختارهای سیاسی آمریکا جایگاهی به دست آورند؛ تلاشی که میتواند آنان را به عوامل نفوذی با گرایش به الیگارشی روسیه و روایتهای امنیتی جمهوری اسلامی بدل کند.
هـ) تداوم الگوی تخریب در سازمانهای چپ. در دههٔ ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، حزب توده کوشید در سازمانهای چپ دیگر نفوذ کند و با ایجاد انشعاب، آنها را دچار تضعیف و پراکندگی سازد؛ روندی که بعدها نیز در خارج از کشور توسط برخی چهرهها در قالب «عملیات نرم» ادامه یافت. نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک در سازمان فدائیان خلق و کشاندن آن به سلسلهانشعابهای پیدرپی از نمونههای مهم این رویکرد است.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز حزب توده با همین روشها، عملاً بزرگترین سازمان چپ سکولارِ مخالف استبداد ولایت فقیه را به مسیر نابودی کشاند. نیروهایی که خود را «پیرو خط امام» مینامیدند، خمینی ــ رهبرِ ضد ارزشهای مدرن، مخالف آزادیهای مدنی و سیاستمداری بهغایت خشونتورز ــ را متحد طبیعی خود در «مبارزه با آمریکا» یافتند و سازمان فدائیان خلق (اکثریت) را به راهی بردند که پیامد آن بحرانی عمیق و طولانیمدت بود.
هرکس حتی اندکی تاریخ معاصر ایران را مرور کرده باشد، میداند روسیه در دورههای مختلف چه آسیبهای جبرانناپذیری بر ایران وارد کرده است؛ بااینحال، بخشی از جریان چپِ محور مقاومتی همچنان این گذشتهٔ تاریخی را نادیده میگیرد و در چارچوب همان ذهنیت وابسته به شوروی سابق میاندیشد.
چرا این مسئله امروز جدی است؟
زیرا برخی افراد که آموزشهای تشکیلاتی خود را از سنتهای امنیتی KGB و «استازی» به ارث بردهاند، با جاسوسی، خبرچینی و ایجاد مشغولیتهای حاشیهای عملاً نیرو و انرژی گروههای مخالف جمهوری اسلامی را هدر میدهند. آنها با نفوذ در محافل سیاسی، به اطلاعات خصوصی فعالان دست مییابند و این دادهها را ــ بهسبب همسویی ایدئولوژیک ضد آمریکایی ــ در اختیار دستگاه امنیتی سپاه میگذارند.
روش کارشان آرام، تدریجی و حرفهای است؛ و چون ظاهر «چپگرایانه» و «ضد امپریالیستی» دارند، کمتر مورد تردید قرار میگیرند. برای مشروع جلوهدادن فعالیتهای خود نیز منتقدان دموکراسیخواه را «وابسته به غرب» معرفی میکنند.
به همین دلیل، تأثیر این شبکهها در تضعیف اپوزیسیون حتی از عملیات سختی چون ترور هم گستردهتر است؛ چرا که بهطور مداوم اعتماد، انسجام و توان سازماندهی مخالفان را فرسوده میکنند. این همان الگوی نفوذ بلندمدت است که رژیمهای اقتدارگرا برای کنترل مخالفان به کار میگیرند.
نتیجهگیری
تحلیلها نشان میدهد جمهوری اسلامی از شبکههای وابسته به جریان چپِ محور مقاومتی برای پیشبرد اهداف امنیتی خود در خارج از کشور استفاده میکند؛ شبکههایی که ریشه در میراث تشکیلاتی و شیوههای مخفی حزب توده دارند. این همکاری بر اساس همسویی ایدئولوژیک و مواضع مشترک ضدغربی شکل گرفته و تأثیر آن بر فضای سیاسی ایرانیان خارج از کشور رو به افزایش و نگرانکننده است. شناخت این روند، برای فهم سیاستهای امنیتی جمهوری اسلامی و چالشهایی که جامعهٔ ایرانی در مهاجرت با آن روبهروست، اهمیت ویژه دارد.
■ مهمترین استناد چپ مقاومتی کوباست که شایسته بود آقای علمداری در قسمت “همپیمانان جمهوری اسلامی” به آن نیز اشاره میکردند. در آرمانهای پیشا ۵۷ شاید هیچ کشوری چون کوبا الهام بخش مبارزات کمونیستی و ضدامپریالیستی در آن نسل نبود که بتواند کلیه گروههای چپ آن زمان را مشترکا در جبهه ضد شاه متحد کند. یعنی همان کشوری که نهایتاً رهبرش فیدل کسترو هنگام ملاقاتش با علی خامنهای قدم زنان از روی قبرهای چپهای اعدام شده در بهشت زهرا به مرقد خمینی بار یافت.
در پایان راه حلی از طرف آقای علمداری برای این مهم پیشنهاد نشده است گرچه خود ایشان قدم مهمی در این راه برداشت و آن افشای صریح و بیرودر بایستی چند گروهک فوق با نام و نشان بود. در حالی که با تداوم جمهوری اسلامی نهایتاً ایران شاهد انقراض آن نسل از چپگرایان روسوفیل خواهد بود لازم است تصریح شود با توجه به فاکتی که از محمد مالجو آمده است دستگیری آن عده از چپهای عدالتخواه بیشتر به خاطر موضعگیری سرسختانه شان علیه محور مقاومتیها و از جمله عدم دفاع از حکومت در جنگ ۱۲ روزه بود.
مهرداد
■ آفرین بر شما که چقدر دقیق و منطقی این جریان مخوف را توضیح دادید و برای همین هم، من هیچوقت از اسم و عنوان واقعی در کامنت ها استفاده نکردم چون این شبکه مخفی به قدری مهارت دارد که از تصور خارج است اینان عوامل بسیار آموزش دیده روسیه هستند و بسیار حساب شده کار میکنند و باید از این افراد شدیداً دوری کرد اینان عوامل بسیار مخوف هستند. در نهایت لازم میدانم بگویم که بزودی این فرقه جاسوسی در اروپا افشا خواهند شد. سخن بسیار اما به این مقدار قناعت میکنم.
adleraz
■ با درود و سپاس از زحمات شما جناب دکتر علمداری گرامی که همواره در خلال ۴۷ سال اخیر در زمانیکه رخدادهای مهم و تعیین کننده سرنوشت آینده ایران مطرح بوده است با نگاهی تیز بین و بررسی علمی به مسایل روز ایران پرداخته اید. جریانات و افرادی که استبداد را با هر نامی به نوع بد و خوب تقسیم میکنند, و موضوع دموکراسی و حقوق بشر را نادیده میگیرند, و فقط در شرایط خاص مورد نظرشان از آن سو استفاده میکنند, همیشه بعنوان نیروهای باز دارنده در صف دشمن قرار میگیرند. خطر این نوع طرز تفکر و منش و کردارشان پدیده ای ابدی و بر علیه آزادی, منافع ملی, و برنامه های توسعه و رشد معیارهای انسانی است. تندرست, پویا, و پاینده باشید!
ارادتمند, قاسم دفاعی
■ درود به دکتر علمداری گرامی
مقاله - گزارشی کاملی از آنچه بر میهن ما و جوانان ما و روشن اندیشان ما در دهه های ۱۳۳۰ تا اکنون به دلیل موقعیت ژئوپلیتیک ایران از جانب چپ حزب توده و چپ نوین رفته است ارائه دادهاید که بسیار مستند و معتبر و آگاهی بخش است و من خود نیز یکی از هزاران قربانی خیانتبار اعضای حزب توده در جریان انقلاب فرهنگی دانشگاهها در ۱۳۵۹ در پلی تکنیک تهران بودهام که منجر به پاکسازی من شد. شما و من که در شهرستان دماوند روزگاران دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ را سپری کردهایم به خوبی میدانیم که عملکرد ناپسند و ضد مردمی و واپس گرایانه بقایای حزب توده چگونه همسو با پیروان موتلفه در پی جذب جوانان آن شهر و شستشوی مغزی آنان از راههای مختلف بودهاند و این تجربه عینی چقدر در زندگی به کارمان آمده است. از این متن آگاهی بخش بسیار لذت بردم و مثل همیشه برایتان سلامتی خواستارم.
مستفا حقیقی
■ سپاس از شما از این مقاله روشن و زبان گویا و ساده که بخوبی این موضوع مهم را تشریح کردید. اشاره میکنم که متاسفانه در فضای بحثهای سیاسی همیشه مرزبندی روشنی میان جریانات روشنفکری لیبرال و “عدالتخواه” با دیدگاههای “محور مقاومتی” وجود ندارد. بویژه در شرایط گسترش اطلاعات نادرست و همینطور پدیده ناهمگون با لیبرالیسم دولت فعلی امریکا، کنشگری در سطوح بینالمللی مملو از دخالتهای امنیتی و توطئهآلود روسیه و اقمارش شده است. دولت فعلی امریکا پیداست که تضادی با ماهیت رژیم ایران ندارد و اگر برخی اختلافات در سیاستهای منطقهای و چگونگی برخورد با دولت اسرائیل حل شوند، میتواند با ج.ا. نیز نرد عشق بریزد (همانند کیم جون اون).
روزتان خوش، پیروز
■ اصلِ نخست هر پژوهشی، چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی، صداقت و بیطرفی است؛ یعنی پژوهش باید بر اساس دادههای درست، عینی و بیرونی، و نه دادههای خودساخته، انجام گیرد. آقای علمداری مینویسد که نوشتهٔ کنونی ایشان، بخشی از یک پژوهش گستردهتر است. متأسفانه، اگر معیار «پژوهش» را در نظر بگیریم، نوشتهٔ ایشان را باید فاقد این ویژگی دانست. اما چرا؟
بهزعم نگارنده، جناب علمداری باید بداند جریانی که امروزه در داخل و خارج به راه افتاده است، ارتباطی به حزب توده ندارد. این جریان، به ادعای منتقدان، توسط چند عضو سابقِ حزب ـــ اما اخراجشده یا کنار رفته ـــ در همکاری با اطلاعات سپاهِ رژیم شیعی ایران شکل گرفته و تبلور یافته است؛ افرادی مانند علی خدایی، افشین رازانی، عمویی و دیگران. این افراد، بهلحاظ سازمانی، ارتباطی با حزب توده ندارند، هرچند نوشتهٔ جناب علمداری زیرکانه میکوشد آنها را به حزب توده وصل کند.
من از اعضای حزب توده نیستم، اما با بیانصافی از سوی هر کس و هر جریانی مسئله دارم و لازم میدانم این نکته روشن شود. از قضا، جناب علمداری با اینگونه تخریبهای نادرست و بیپشتوانه، نهتنها علیه رژیم شیعی ایران مبارزه نمیکند، بلکه با ایجاد اینگونه شک و تردیدها و تخریبها، عملاً در همان مسیری حرکت میکند که خواستِ رژیم است.
افشای ماهیت «چپِ محورِ مقاومتی»، این جریانِ ضدملی، ضروری است، اما نه با تحریف و نادرستی. اهداف شریف، ابزار شریف میطلبد. دامنزدن به تفرقه، شک و تردید، بیاعتمادی و صدها آفت دیگری که امروزه چون بختک به جانِ اپوزیسیون افتاده است، کاری نادرست و زیانبار است.
نادر هژبری
■ اگرچه این نوشته بخشی از تفکر ضدامپریالیستی و گرایشات وابسته به نهادهای امنیتی در خارج را نشان میدهد ولی سر مار در جای دیگری قرار دارد. شما فقط به مصاحبههای غلامی در سایت شرق با افراد چپ و مجاهد را نگاه کنید که چگونه گذشته خود را زیر سوال میبرند. اگر کسی امروز بتواند نشان دهد سایت جدل، هفته، تدارک، کارگر امروز، طوفان، زنجیر و ... که بسیار روشن از حکومت دفاع میکنند و دنبالکننده هم دارند و اتفاقا در تلاوت آیات مارکس کم هم نمیآورند حتما متوجه میشوید که از گرایش موردنظر و بحث ارائه شما نمیآیند. همه آنها از جریان ضدتودهای هم میآیند. تفاوت ملیحه محمدی و یاسمین میظر چیست؟ تفاوت جمعبندی فرخ نگهدار با تراب ثالث در ضدیت با امپریالیسم چیست؟ تفاوت نگاه شالگونی-بامشاد با لطفالله میثمی چیست؟ نفوذیهای درون جنبش از کجا میآیند؟ بخش گسترده زندانیان کارگری، معلمان و روشنفکری در زندانهای ایران از کجا ضربه خوردهاند؟ نصف دیگر حقیقت را هم باید گفت.
مهدی
■ این یاداشت در پاسخ به آقای نادر هژبری و همچنین توضیحی در ارتباط با یاداشت جناب مهدی است.
لازم است، همانگونه که در آغاز نیز تأکید کردم، یادآور شوم که «حزب توده بهصورت رسمی چنین سیاستهایی را دنبال نمیکند»؛ اما آنچه امروز «چپ محور مقاومتی» نامیده میشود، برآمده از همان سنت فکری، سیاسی و ایدئولوژیک شوروی/روسیه و تداوم منطقی سیاستهای حزب توده در ایران است. آنچه مهم است برآیند عملی این سیاست و ایدئولوژی میان چپ محور مقاومتی، حزب توده، روسیه و جمهوری اسلامی است. لطفن به توضیح زیر توجه کنید.
موضوع اصلی این مقاله تحلیل جایگاه چپ محور مقاومتی در برابر چپ عدالتخواه و آزادیخواه است. هدف نقد افراد نیست؛ بلکه نقد یک جریان ایدئولوژیک و سیاسی است که ریشههای آن از دل سیاستهای دههها سلطهٔ شوروی بر “احزاب برادر” بیرون آمده است. این جریان در ایران نیز، همچون سایر کشورها، میراثدار مستقیم حزب توده است و بدون شناخت آن تاریخ، فهم رفتار امروزِ چپ محور مقاومتی ممکن نیست.
چپ محور مقاومتی، برخلاف چپ عدالتخواه، بهشدت تحت سلطهٔ ایدئولوژی ضدغربی است. این جریان، همچون روسیه و جمهوری اسلامی، موضعی هیستریک در قبال غرب و لیبرالدموکراسی دارد و همین امر موجب شده است که ــ چنانکه در گذشته نیز دیدهایم ــ به منافع ملی ایران آسیبهای مکرر وارد کند.
در گذشته «احزاب برادر» سیاستهای داخلی خود را با منافع شوروی همطراز میکردند؛ امروز نیز میراثداران همان سنت، یعنی چپ محور مقاومتی، سیاستهای خود را با منافع روسیه تنظیم میکنند. نمونهٔ روشن آن، حمایت بیدرنگ از حملهٔ جنایتکارانهٔ روسیه به اوکراین است. این حمایت تصادفی نیست. برآمده از یک منافع مشترک ایدئولوژیک است. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز روسیه را متحد استراتژیک خود میداند؛ و چپ محور مقاومتی، به دلیل همان پیوندهای ایدئولوژیک، بهرغم تمام فجایع و جنایتهای جمهوری اسلامی، در صف دفاع از آن قرار میگیرد.
باز هم تأکید میکنم: پرداختن به حزب توده از آن روست که این حزب پدرخواندهٔ سیاسی و ایدئولوژیک این گرایش در ایران است. همانطور که نادیده گرفتن وابستگی همهجانبهٔ حزب توده به شوروی به معنای نفهمیدن سیاستهای ضدملی آن در تاریخ ایران است، نادیده گرفتن همترازی فکری و سیاسی چپ محور مقاومتی با روسیه نیز باعث میشود چرایی حمایت آنان از جمهوری اسلامی بیپاسخ بماند.
پرسش کلیدی اینجاست:
چرا یک جریان چپ باید جنایتهای جمهوری اسلامی را نادیده بگیرد و از آن دفاع کند؟ پاسخ روشن است: زیرا نیروی قدرتمندتری به نام ایدئولوژی مشترک ذهنیت آنان را شکل میدهد؛ ایدئولوژیای که از منافع مردم ایران نیرومندتر و تعیینکنندهتر است.
چپ محور مقاومتی از آسمان نیامده است. اینان همزاد «احزاب برادر» دوران جنگ سرد هستند؛ جریانهایی که در گذشته مستقیماً به شوروی متصل بودند و همواره منافع روسیه را بر منافع ملی کشورهای خود مقدم میدانستند. تفاوت ایران با بسیاری از کشورهای جهان این است که قدرت حاکم در ایران متحد استراتژیک روسیه است؛ و همین واقعیت، چپ محور مقاومتی را ــ با پشتوانهٔ فکری و سیاسی روسمحور ــ در جایگاه مدافع جمهوری اسلامی قرار میدهد.
چنانکه اشاره شد، «چپ محور مقاومتی» یک پدیدهٔ صرفاً ایرانی نیست؛ بلکه جریانی جهانی است که با نامهایی چون «مارکسیسم فرهنگی» یا «چپ فرهنگی» شناخته میشود. این جریان معتقد است امپریالیسم امروز نه از راه اقتصاد و سیاست، بلکه از طریق نفوذ فرهنگی اعمال سلطه میکند. از دید آنان، این سلطه از طریق سبک زندگی، رسانه، جشنها، مصرفگرایی، زبان، سینما، و ارزشهای لیبرالی انجام میشود؛ بنابراین باید با «تهاجم فرهنگی» مقابله کرد. بطور مثال جشن کریسمس، ولنتاین یا مصرف کالاهای غربی در کشورهای دیگر مصادیق «تهاجم فرهنگی» هستند. چپ محور مقاومتی به روسیه بهعنوان «سنگر ضد امپریالیسم» نگاه میکند، و سرکوب داخلی جمهوری اسلامی را «مقابله با نفوذ غرب» توجیه میکند.
ریشهٔ این نگرش به روسیه و دیگر کشورهای سوسیالیستی سابق بازمیگردد. زمانی محور اصلی این جریان «مبارزه با سرمایهداری و امپریالیسم» بود؛ اما پس از فروپاشی بلوک شرق و استقرار سرمایهداری الیگارشیک در روسیه، این ایدئولوژی دستخوش تغییر شد و «مقابله با لیبرالدموکراسی» جای «مبارزه با امپریالیسم» را گرفت. در دوران استالین حتی سوسیالدموکراسی نیز «همدست نازیسم» معرفی میشد و احزاب برادر موظف بودند با آن مبارزه کنند. امروز نیز همان الگو با چهرهای جدید تکرار میشود.
تجاوز روسیه به اوکراین ــ که تلاشی برای جلوگیری از گسترش لیبرالدموکراسی به مرزهای روسیه است ــ از دل همین تفکر بیرون آمده و نظریهپردازانی مانند الکساندر دوگین آن را «تقابل تمدنی» نامگذاری کردهاند.
در چنین چارچوبی، جمهوری اسلامی که دشمن سرسخت لیبرالدموکراسی است، به طور طبیعی در کنار روسیه قرار میگیرد. چپ محور مقاومتی نیز، بهجای دفاع از آزادی و دموکراسی، در کنار همین بلوک ایدئولوژیک میایستد و رفتار سرکوبگرانهٔ جمهوری اسلامی را یا توجیه میکند یا کمرنگ نشان میدهد.
نقش میراثداران حزب توده در این میان برجسته است. آنان چپ را از «عدالتخواهی» به «ضدیت با امپریالیسم» تقلیل دادند و همین تقلیل، آنان را در سالهای نخست انقلاب به خمینی نزدیک کرد. این سیاست باعث شکافهای عمیق در میان نیروهای چپ ایران شد؛ درست مانند همان دوره که حزب توده با همین منطق، سرکوب نیروهای چپ ــ مذهبی و غیرمذهبی ــ را توجیه کرد و اعضا و هواداران خود را به پیوستن به نهادهای جمهوری اسلامی فراخواند.
یادداشت توضیحی دوم:
اطلاعات اولیه در باره همکاری حزب توده با جمهوری اسلامی در آغاز چندان پنهان نبود و میتوان از نشریات علنی حزب استخراج کرد. در نوشتهها و مصاحبههای هوشنگ اسدی عضو حزب توده که او قبل از انقلاب همسلولی خامنهای بود و بعد از انقلاب مدتی رابط خامنهای با حزب برای نقل و انتقال اطلاعات قابل توحه است. هوشنگ اسدی در بخشهایی از کتاب مینویسد حزب توده اطلاعات سیاسی و تحلیلهای امنیتی به دفتر رئیسجمهور ارائه میداد. برخی اعضای رهبری حزب توده (بهویژه نورالدین کیانوری) گزارشهایی تحلیلی و امنیتی دربارۀ گروههای سیاسی، وضعیت جبهه جنگ، فعالیتهای گروههای چپ رقیب را به دفتر خامنهای منتقل میکرد. بخشی از این کارها به دلیل ایدئولوژی مشترک با نظام جمهوری اسلامی برای مقابله با آمریکا انجام میگرفت. حزب توده خود را «نیروی اطلاعاتی کمکی» برای جمهوری اسلامی میدانست. در رابطه با گروههای دیگر شامل: جمعآوری اطلاعات دربارهٔ گروههای چپ، سازمان مجاهدین، فعالان ملی–مذهبی بود.(نهضت آزادی لیبرال!) حزب توده این گروهها به امپریالیسم مرتبط میدانست. اعضا و هوادارانش را تشویق میکرد که در بسیج و سپاه ثبت نام کنند. با کمیتههای انقلاب، شوراهای دولتی در ادارات همکاری میکرد. تحلیلگر و مشاور سران رژیم درباره شوروی و مسائل امنیتی بود. شاید این خطای فاحش تحلیلی از ماهیت جمهوری اسلامی بزرگترین ضربهای بود که به خودشان زدند و بعد گروههای دیگر.
با احترام، علمداری
■ دو نگاه کاملا متفاوت:
یک _ نگاه در داخل کشور؛ ما که بعداز کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ در ایران بزرگ شدیم. در جامعه ، محل کار، مدارس، دانشگاها و محافل فرهنگی روشنفکری، ورزشی و ... همه تحت کنترل دائمی ساواک بودیم. دفتر «حفاظت»! ما خطر را از سمت سازمان مخوف ساواک می دیدیم و مواظب بودیم. چون هر مخالفی را به بند می کشید.
جنبش دانشجوئی بعداز فضای باز ۳۹ - ۴۱ در غائله ۱۵ خرداد ۴۲ به حکومت نظامی منتهی شد. در آن واقعه هیچ اثری از حضور و شرکت نیروهای چپ ارائه نشد و اگر چپ شرکت کرده بود حکومت آنرا پیراهن عثمان میکرد. ۵ سال طول کشید تا جنبش دانشجوئی نضج گرفت و دانشگاه تهران در سال ۴۶ به شهریه هزار تومانی اعتراض کرد. حکومت این اعتراض صنفی را نیز تحمل نکرد عدهای را دستگیر و بعداز زندان تحویل سربازخانهی باغشاه داد. در همین سال مرگ جهان پهلوان تختی در دیماه دانشگاهها را به حرکت در آورد. صدها نفر دستگیر شدند و به سربازخانه فرستاده شدند.
در همین زمان گروه بیژن جزنی دستگیر شدند. تا واقعه سیاهکل ۴۹ و شروع فعالیت مسلحانهی چریکهای فدائی چندین اتفاق دیگر مثل اعتراض به گرانی بلیط اتوبوس و واقعه ترور در کا خ مرمر و دستگیری گروه پرویز نیکخواه ( سازمان انقلابی حزب توده) و مصاحبه های مقام امنیتی و ...
اینها را نوشتم که یادآوری کنم در صحنه سیاسی ایران حزب توده حضوری نداشت. هزاران دانشجو و روشنفکر دستگیر شدند. بهندرت هوادار حزب توده! هوادارانش به رادیوها فارسیزبان آنها گوش میکردند. بعدا دانسته شد که ساواک در حزب توده نفوذ کامل داشت و کسانی که از خارج به ایران میآمدند در دام می افتادند. علاوه بر آن ساواک از طریق نادمین حزب بعدا از ۲۸ مرداد مثل عباس شهریاریها در گروههای سیاسی غیر حزب توده نفوذ و آنها را دستگیر کردند(گروه جزنی ، گروه فلسطین و...)
بههر صورت بعداز شروع فعالیت مسلحانه چریک های فدائی و مجاهدین خلق ، جنبش دانشجوئی و روشنفکری از اینها متاثر شد و حزب توده و جبهه ملی اصلا فعال نبودند. تا بحران سال ۵۵ و از کار افتادن ماشین سرکوب ساواک... از این جا شاهد فعالیتهای حزب توده بودیم.
لازم به تذکر ست که ساواک فقط از طریق حزب توده به گروههای مخالف ضربه نزد. سیروس نهاوندی از سازمان انقلابی حزب توده نیز همکار ساواک شد و بعدا از بین رفتن عدهای از مبارزان در سال ۵۵ هرگز معلوم نشد به چه سرنوشتی دچار شد. احمد کریمی، فتانت و بطحائی از جریانات مختلف سیاسی در زندان به همکار ساواک تبدیل شدند. ما در ایران همه چیز را نه به شوروی و نه حزب توده وصل میکردیم.
دو _ نگاه از خارج از کشور؛ فعالیت علنی کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایران مشتمل به کار انواع گروههای سیاسی با گرایش های مختلف ملی، مذهبی، چپ بکلی با جنبش داخل ایران تفاوت داشت. انواع گروههای چپ از هواداران چریکها تا طرفداران حزب توده، سازمان انقلابی حزب توده، توفان و... تا مجاهدین، جبهه ملی و... علیه حکومت فعالیت میکردند و در سال ۵۷ به ایران آمدند. بعداز انقلاب سازمان مجاهدین و چریکهای فدائی خلق به بزرگترین گروههای مذهبی و چپ تبدیل شدند.
نتیجه گیری: حزب توده، رنجبران و مجاهدین هر سه از حکومت اسلامی حمایت کردند و در همه پرسی ۵۸ رای آری دادند. مجاهدین در اواخر ۵۹ راه خود را از حکومت اسلامی جدا کرد و در مقابل آن قرار گرفت. حزب توده به حمایت ادامه داد تا در سال ۶۱ سرکوب شد. رنجبران با برکناری بنیصدر سرکوب شد. فدانیان از ابتدا علیه حکومت اسلامی بودند همهپرسی ۱۲ فروردن ۵۸ را تحریم کردند. از ۱۳ آبان ۵۸ و گروگان گیری در سفارت آمریکا دچار بحران عمیق شدند که با حمایت ازاین حرکت ارتجاعی، خمینی و حکومت جنایتکارش در سال ۵۹ دومین انشعاب صورت گرفت (قبلا اشرف دهقانی و همفکرانش جدا شده بودند)
بحرانهای درون سازمان چریکهای فدائی خلق که بعداز انقلاب ۵۷ به صدها هزار نفر هوادار رسیده بود را نمیتوان به نفوذ حزب توده در آن تحلیل کرد. زیرا در هر انشعاب کوچک و بزرگ که در سطح رهبران اتفاق میافتاد تشکیلات جوان و چند هزار نفره از هم میپاشید. ولی صدها هزار هوادار بلاتکلیف و منفعل میشدند. چیزی نصیب حزب توده هم نمیشد که در سال ۶۱ متلاشی شد. ما در آن زمان از مواضع حزب توده در شگفتی مانده بودیم.
به مثل، همین هوشنگ اسدی مورد نظر آقای علمداری! در کتابی که اسامی ماموران ساواک را فاش کرده بود. نام هوشنگ اسدی هم وجود داشت. «نامه مردم» در اطلاعیهای این موضوع را تکذیب کرد و نوشت که حزب توده هوشنگ اسدی را برای نفوذ و کسب اطلاعات به ساواک فرستاده بود. این اطلاعیه خیلی مبتذل بود که حزبی که تمام تشکیلاتش تحت نفوذ ساواک بود چنین ادعای جیمزباندی میکرد. البته رهبران سازمان فدائی اکثریت دوست داشتند که خود را در حزب توده منحل کنند.
این اتفاقات موجب ضربات جبران ناپذیر به جنبش چپ مستقل در ایران شده که در ۲۵ سال حکومت بعداز کودتا با فداکاری ها با شوروی و حزب توده مرزبندی کرده بود.
امروز هم در ایران نگاه جنبش چپ با نگاه نیروهای خارج از کشور بکلی متفاوتند. «چپ محور مقاومتی» اعم از پیک نت یا فدائیان اکثریت هم در خارج از کشورند. به باور من چپ هائی چون مالجو و همفکراش در ایران بیش از «چپ محور مقاومتی» در جنبش آزادیبخش مردم اتوریته دارند باید در معرفی اینها کوشا باشیم.
با احترام کامران امیدوارپور
■ مطالب آقای علمداری راجع به مواضع و حمایت از جمهوری اسلامی اساسا بجاست. همچنین ارتباط منطقی میان نظرات سیاسی حزب توده و جریان محور مقاومتی را نمیتوان انکار کرد! ولی یک نکته راجع به نظرات “ضد امپریالیستی” حزب توده و جمهوری اسلامی که در واقع ضد امپریالیستی به معنای شکلی از نظام سرمایه داری حاکم بر جهان نبوده و نیست، را لازم به توضیح میدانم!
نظرات خمینی، خامنهای و اساسا جمهوری اسلامی متاثر از سید قطب علیه مدرنیته، دگراندیشی و برابری بود، در واقع علیه لیبرالیسم و سوسیالیسم بدنبال پان اسلامیسم بر اساس موازین سنت اسلامی شکل گرفته که در کتاب “حکومت اسلامی” خمینی مدون شد! (نه ضد سرمایه داری) نظرات حزب توده بدنبال منافع سیاستهای شوروی در چارچوب جنگ سرد، دفاع از بخشی ازقدرت سرمایه جهانی که شوروی انرانمایندگی میکرد، قرار داشت. قصدحزب توده عملی کردن تئوری “راه رشد غیر سرمایه داری” مطابق مصوبه کنگره ۲۲ حزب حاکم بر شوروی از طریق مثلا تاثیر به مصوبات (برای نمونه) اصل ۴۴ قانون اساسی (تسلط مالکیت دولتی) البته با حقه بازی نفوذ در میان عناصر موثر در جمهوری اسلامی بود که آنهم خمینی با اعلام طرح هشت مادهای در پائیز ۶۱ بازی آنها را بهم زد!! بدینترتیب حزب توده یک بار دیگر با حمایت از جمهوری اسلامی درسالهای ۵۷ به بعد فاجعه ببار آورده و بطور تمام قد در مقابل منافع مردم آزادیخواه ، عدالتجو و برابر خواه قرار گرفت!
بهرحال به نظرم
۱- جمهوری اسلامی مخالفتش با امریکا از جنبه فرهنگی علیه مدرنیته و برخی از ارزشهای لیبرالیسم بوده است نه ضد امپریالیستی به معنای شکلی از سرمایه داری. اسناد زیادی از روابط و “زد و بند” یا توافق بین سران جمهوری اسلامی با صاحبان قدرت در غرب در زمینه های مختلف اقتصادی و سیاسی …از زمان قبل و بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ همین را نشان میدهد.
۲- حزب توده نیز در دفاع از بخشی از سرمایه داری جهانی (شوروی) که با بخش دیگری در امریکا رقابت دارد، عمل کرده است. دفاع از جمهوری اسلامی نیز در همین چارچوب یعنی دفاع از منافع بخشی از سرمایه جهانی در شوروی معنا پیدا میکند.
علی خوبان
■ در یادداشت آقای علی خوبان نکات مهمی مطرح شده است که در این نوشته به آنها هم پرداختهام. اما پیش از ورود به بحث، لازم میدانم به کسانی که تصور کردهاند نوشتهٔ من «انگیزهخوانی و برچسبزنی امنیتی»، یا چپ محور مقاومتی ارتباطی به حزب توده ندارد توضیح دهم که موضوع چنین نیست. سخن بر سر یک بنیان ایدئولوژیک پایدار است که در میان بخشی از نیروهای برآمده از حزب توده – و امروز تعریفشده در قالب «چپ محور مقاومتی» – همچنان وجود دارد و رفتار آنان را توضیح میدهد. یک ایدئولوژی مشترک آنها را در کنارجمهوری اسلامی و روسیه قرار داده است.
نمونهای روشن از قدرت ساختار ایدئولوژیک، رفتار مریم فیروز است. او ده سال در زندان جمهوری اسلامی بود، همسرش – نورالدین کیانوری – در برابر چشمانش شکنجه شد، صدها تن از افراد حزب دستگیر، زندانی و اعدام شدند، اما پس از آزادی مریم فیروز همچنان از «ضدامپریالیسم» خمینی سخن گفت. این دقیقاً قدرت ساختار ذهنی ایدئولوژیک است که هویت او را ساخته بود؛ همان چیزی که پیربوردیو، جامعه شناس برجسته فرانسوی آن را بهعنوان «ساختاری که ارادهٔ فرد را نیز در اختیار میگیرد» توضیح میدهد. ایدئولوژی، همانند مذهب، وقتی به هویت فرد تبدیل شود، بریدن از آن دشوار است؛ حتا اگر با منافع شخصی او در تضاد باشد.
از همین منظر باید پرسید:
چرا بخشی از نیروهای منتسب به حزب توده یا چپ محور مقاومتی، امروز در برابر نیروهای آزادیخواه، عدالتطلب، یا نهادهای آموزشی مستقل مانند ایران آکادمیا، جانب سیاستهای ارتجاعی جمهوری اسلامی را میگیرند؟
چرا جنایات آشکار روسیه در اوکراین را انکار یا توجیه میکنند؟ چرا در کنار تبلیغات امنیتی جمهوری اسلامی میایستند؟ پاسخ، انگیزهخوانی نیست؛ پیروی از ایدئولوژی مشترک با جمهوری اسلامی و روسیه است؛ ایدئولوژیای که «غربستیزی» محور آن است. ایدئولوژی که از حزب توده به ارث رسیده است.
همانگونه که قبلا نوشتم، در هفتههای اخیر، دستگاه امنیتی سپاه چهار دانشگاهی چپ عدالتخواه را بازداشت کرد و سپس ادعا کرد که ۴۰۰ نفر با «ایران آکادمیا» مرتبطاند. این ادعای ساختگی توسط فارس، مشرق و صداوسیما منتشر شد. در همان زمان، کسانی از طیف چپ محور مقاومتی در یک رسانهٔ برونمرزی، دقیقاً همصدا با ادعاهای سپاه، ایران آکادمیا را زیر سوال برد و حتی محتوای کلاسها و استادان آن را – بدون هیچ آگاهی از آن – نفی کرد. آیا این همزمانی و همزبانی تصادفی است؟ یا نشانهٔ یک همسویی ایدئولوژیک یا حتی ارتباط سازمانیافته میان این افراد و دستگاه امنیتی؟ قضاوت با مخاطب.
ایران آکادمیا بیش از دوازده سال فعالیت شفاف و علنی دارد. هرگز کسانی از این طیف اعتراضی به آن نداشتند، اما اکنون – درست همزمان با عملیات روانی سپاه – حمله به آن را آغاز کردهاند. این همزمانی نمیتواند تصادفی باشد.
راه رشد غیرسرمایهداری و جایگاه حزب توده
نکتهای که آقای خوبان مطرح کردهاند یعنی نظریهٔ «راه رشد غیرسرمایهداری» شوروی برای کشورهای جهان سوم تدوین کرده بود. حزب توده نیز در ایران مجری این نظریه بود و کوشش میکرد مسیر توسعه و سیاست ایران را با الگوی شوروی همسو کند. این نظریه که از دید شوروی «راه گذار سریع به سوسیالیسم» بود، در عمل کشورهای وابسته را به شدت سیاسی و امنیتی و به لحاظ اقتصادی ناکارآمد کرد. همین نظریه بعدها حزب توده را از متحد جمهوری اسلامی به دشمن آن بدل کرد، زیرا جمهوری اسلامی اجازه نمی داد «سوسیالیسم دولتی» مورد نظر شوروی در ایران شکل بگیرد.
سید قطب و خامنهای
بخش مهمی از نوشتهٔ آقای خوبان، دربارهٔ تأثیر عمیق سید قطب بر خامنهای است. خامنهای سالها آثار سید قطب را ترجمه کرد و بسیاری از مفاهیم او را به هسته سخت ایدئولوژی جمهوری اسلامی تبدیل نمود: سرکوب مخالفان بهنام «مقابله با فتنه» دشمنی هیستریک با غرب، نفی دموکراسی و لیبرالیسم، «جهاد فرهنگی» که با طرح “وحدت حوزه و دانشگاه”، یعنی سلطه بر دانشگاهها پی گرفته شد. جنگ با اسرائیل بهعنوان «وظیفهٔ شرعی»، دوگانهٔ «اسلام/جاهلیت» سید قطب که خامنهای آن را به «مقاومت/استکبار» بازسازی کرد. خامنهای با ایدئولوژی «نگاه به شرق» این الگو را تکمیل کرد و خود را در محور روسیه–چین قرار داد؛ همان جبههای که چپ محور مقاومتی نیز خود را در آن تعریف میکند. این تغییر دگمها در جمهوری اسلامی حداقل تا خامنهای در قدرت انحصاری قرار دارد ناممکن به نظر میرسد. برای خامنهای، حمایت از فلسطین نه معنای انسانی دارد و نه هدفش ایجاد یک دولت–ملت مستقل است؛ بلکه ابزاری برای نابودی اسرائیل است. به همین دلیل میلیاردها دلار از ثروت ایران را به پای حزبالله و اسد ریخته است.
با احترام، علمداری
«اپوزیسیون» در گرداب یک بازی
آقای فریدون احمدی در سایت «ایران امروز» گفتوگوی «منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی پرآوازه، فرج سرکوهی» را که در کلابهاوس صورت گرفته، نقد کرده است. من این گفتوگو را نشنیدهام و برای شنیدنش هم ضرورتی نمیبینم؛ به این دلیل که براین باورم پرداختن به موضوعهای بیحاصل و دور از مسائل روز، حتا اگر به قصد «چیزی برای گفتن» هم نباشد، دنبال نخودسیاه گشتن و افتادن به گرداب یک بازی است که بیشک به دوام و بقای ج. ا. خدمت میکند.
انقلاب ۱۳۵۷، نه تنها جغرافیای سیاسی میهن ما را دگرگون ساخت، بلکه برای کشورهای منطقه هم نقطهعطفی بهشمار میرود. در این سال محمدرضا پهلوی بعد از سی و هفت سال تکیه بر مسند سلطنت و قدرت، میهن و هممیهنان خود را به دست توفان حوادث سپرد و خود راهی بیبازگشت در پیش گرفت. از گردوغبار این توفان حکومتی سربرآورد که سرنوشت میلیونها انسان را در بخش قابل ملاحظهای از جهان تحت تأثیر قرار داد.
بیشک اگر هیولایی که از انقلاب ۵۷ سربرآورد اینچنین ویرانگر و مرگبار نبود و رژیمی دموکراتیک حتا با حداقل اصول حکومتگری در جهان امروز، جایگزین نظام پیشین میشد، محمد رضا پهلوی و نیک و بد دوران او بعد از نزدیک به نیم قرن به حافظه تاریخ سپرده شده بود؛ همان گونه که دوران قاجار، سلسله بلافصل خاندان پهلوی موضوع زیستی و ذهنی امروز ما نیست. کندوکاو در زمینهها، بازیگران و عاملان داخلی و خارجی انقلاب ۵۷ در واقع یک نوستالژی و یک احساس باختی است که رژیم ج. ا. با اینهمه تبهکاری و سیهروزی بر میهن و هممیهنان ما تحمیل کرده است.
به قول شارل حایک، تاریخنگار لبنانی «نمیتوان آینده را بر پایه گذشته بنا کرد؛ گذشته وجود دارد تا از آن بیاموزیم.» از این زاویه اگر نگاه کنیم، آینده ایران را نمیتوان برپایه «فاجعه ۵۷» بنا نهاد، اما آنچه از آن میتوان آموخت و هماکنون پرداختن به آن برای ما به مسئولیت جمعی گریزناپذیر بدل شده، پیامد این «فاجعه» است: لویاتان اسلامی و برخاک نشاندن آن.
ایدئولوژی فاشیسم اسلامی که با آرمان موعودگرا میهن ما را به سرزمینی سوخته بدل کرده تا راه ظهور مهدی موعود را هموار سازد، جنگی را بر کشور ما تحمیل کرد که پیامد آن مرگ بیش از هزار نفر، ویرانی مضاعف و برباد شدن میلیاردها دلار از «بیتالمال» برای ریختن قوم یهود به دریا، اقامه نماز در کاخ سفید و انداختن چفیه فلسطینی بر سر مجسمه آزادی در آمریکا بود.
علی خامنهای، رهبر و فرمانده کل قوا که از نخستین روز جنگ از صحنه نبرد ناپدید شد، هنوز هم از فرارگاه خود بر طبل جنگ بعدی میکوبد. دور از واقعیت نیست اگر بگوئیم امروز ایران جامعهای است شبحگونه، با انسانهایی آویزان در خلاء، زیستن در تعلیق و مرگ امید. به قول دکتر حاتم قادری، پژوهشگر و استاد علوم سیاسی در ایران، جامعهای در «حالت شبه بردگی»، انسانهایی «گرفتار نیهیلیسم».
ایران سرزمینی تشنه و سوخته
در این وضعیت آخرالزمانی از پرداختن به انقلابی که نزدیک به نیم قرن پیش رخ داده و در تبیین و توضیح آن هنوز هم اتفاق نظری وجود ندارد، باری نمیتوان بست جز اینکه «اپوزیسییون»(۱) ج.ا. در ۴۶ سال آتی هم خود را با سیاهوسفید کردن «فاجعه ۵۷» و نفرین بر«شورشیان فرومایه ۵۷»ی(۲) که این «فاجعه» را رقم زدند، سرگرم خواهد کرد.
آقای احمدی نقل قول کوتاهی از آقای سرکوهی ذکر کرده است مبنی براینکه در مقطع انقلاب «همه اشتباه محاسبه و تحلیل داشتند.» و «سرپوش استبداد همه اینها را پوشانده بود و استبداد کار خودش را کرده بود.» و خود نیز بر نکاتی انگشت گذاشته از جمله: «انقلاب سفید بزرگترین و عمیقترین اصلاحات در تاریخ نوین ایران بود که توسط محمدرضاشاه به اجرا گذاشته شد و همه عرصههای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران را بهکلی دگرگون کرد. اما عمده نیروهای سیاسی ایران که پیش از آن کموبیش رویکردی اصلاحطلبانه با رژیم شاه داشتند، بهجای حمایت همهجانبه از این اصلاحات و برخورد همدلانه، به نفی و تقابل با آن پرداختند.»
من، یکی از میلیونها «شورشیان فرومایه» که در سال ۵۷ به خیابانها آمدند تا برای عبور از تونل بنبست و انجماد شاهنشاهی، قطار «فاجعه ۵۷» را پیش برانند، کوتاه و گذرا به نگاه سطحی و نادقیق آقایان سرکوهی و احمدی به دینامیسم انقلاب، شخصیت پیچیده محمدرضا پهلوی به عنوان بازیگر نقش اول تراژدی «فاجعه ۵۷»، به زمینهها و لایههای پیدا و پنهان آن و بهویژه کشف آقای احمدی در پیوند با «نظام مُصلِح و بنا بر تجربه تاریخی اصلاحپذیر» بودن رژیم شاه میپردازم و «انقلاب سفید بزرگترین و عمیقترین اصلاحات در تاریخ نوین» و بهویژه «اصلاحات ارضی» و پیامد ویرانگر آنرا که سیاه لشکر راندهشدگان روستاها را برای «نهضت امام خمینی» مهیا ساخت، به فرصتی دیگر میگذارم.
دینامیسم انقلاب
انقلابها را همیشه باید معلول سقوط اقتدار و مرجعیت سیاسی [نظام مستقر] دانست نه علت آن سقوط. هیچ چیز طبیعیتر از این نیست که جهت و گرایش پس از یک انقلاب به وسیله حکومتی تعیین میگردد که سرنگون شده است.(هانا آرنت)
انقلاب یک پدیده دیرپا است؛ تجلی اعتراض شهروندان یک جامعه علیه نابرابری، تبعیض در توزیع ثروت جامعه، فساد در سطوح بالای حکومت و تلاش برای تغییر وضعیت موجود، زمانی که حکومتگران تن به اصلاحات ساختاری نمیدهند. براساس یک پژوهش علمی، در فاصله ۶۰۰ ق. م تا ۱۴۶ ق. م، ۸۴ انقلاب در یونان باستان به وقوع پیوست و در فاصله ۵۰۹ ق. م تا ۴۷۶ م. رم باستان شاهد ۱۷۰ انقلاب و اغتشاش عمده بوده است.
در چندوچون انقلاب ۵۷، در میان جامعهشناسان، پژوهشگران اجتماعی و صاحبنظران سیاسی، هنوز هم بعد از گذشت سالهای زیاد، اتفاق نظر وجود ندارد، در نتیجه، پرسشهایی هنوز هم بیپاسخ ماندهاند:
آیا انقلاب ۵۷ ناگزیر بود؟ آیا این انقلاب «نابههنگام» بود؟ «حاصل ارادۀ «تودۀ گلهوار» بود؟ آیا ناشی از اراده و تصمیم اتاق فکر جمعی نخبگان عقلباخته، روشنفکران گمراه، چپ تودهای و جنبش چریکی بود که همه باهم «اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند»، یا به قول آقای احمدی «نقطه اشتراک و خطای مشترک همه شاخههای گرایشهای چپ: تودهای، چریک، سهجهانی و نیز چپهای مذهبی و بخشی از نیروهای موسوم به ملیون، اتخاذ سیاست سرنگونی و انقلابی و نه اصلاحطلبانه در قبال رژیم شاه بود.»، «با حاکم کردن منطق خون و آتش و انقلاب و نگاه به جهان از نوک مگسک تفنگ.»
جامعهشناسان و آگاهان علوم سیاسی و اجتماعی بر این نظرند که:
۱ــ انقلاب پیامد فقدان هوشمندی بهموقع حکمرانی در مواجه با مسائل و مشکلات جامعه و در نتیجه، انفجار در گسلهای دیرپا و به ظاهر ناپیدای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... در یک جامعه است.
۲ــ انقلاب، ناامیدی شهروندان برای اصلاحات ساختاری، گذر از نارضایتی و تبدیل آن به خشم تودههاست،
۳ــ انقلاب، حضور انسان در عرصۀ «عمل» (اکشن «Action» به تعبیر هانا آرنت) و ارادۀ جمعی است که «بههنگام» اتفاق میافتد.
اگر این نظریه را در پیوند با مقوله انقلاب، با توجه به زمینههای وقوع آن در زمان و مکان مشخص بهپذیریم به این نتیجه میرسیم که آنچه در سال ۵۷ رخ داد، انقلابی بود ناگزیر و بههنگام: به نظر من ناشی از شکلگیری شخصیتی متناقض در محمدرضا پهلوی که قبل از کودتای ۳۲ و فرار و بازگشت وی به ایران در «شاه جوانبخت» خجالتی نمیشد سراغ کرد: ذهنیتی متوهم و غروری کاذب، متلون، اعتماد بهنفس شکننده، مستبد و در بزنگاهها آماده عقبنشینی (امروزه جهت شناخت و مطالعه شخصیت واقعی شاه، نگاه او به جهان و شیوه حکومتگری وی منابع زیادی در دسترس هست. یادداشتهای علم در ۷ جلد با عنوان «گفتگوهای من با شاه» منبعی موثق و مستند در این رایطه است.)
من به پیامدهای آنی و دیرپای گردباد توفانی که از درون آن لویاتان فاشیسم اسلامی سربرآورد نمیپردازم، فقط به گفتن این بسنده میکنم که انقلاب توفانی است برآمده از ناکارآمدی نظام حاکم و اصلاحناپذیری آن که فارغ از اراده این یا آن (سوبژه یا اوبژه) رخ میدهد و برای درگرفتن این توفان ضروری است عوامل گوناگون به مثابه یک سیستم و همچون قطعات یک ماشین، تنگاتنگ و با کارکردی هماهنگ در کنار هم قرار بگیرند؛ هرچند از اجزاء و عناصر به ظاهر ناپیوسته و ناهماهنگ پدید آمده باشند. در سال ۵۷، برای درگرفتن توفان، همۀ عاملهای لازم در داخل و خارج از محدودۀ جغرافیایی ایران در کنار هم قرار گرفتند.
چندی پیش در نپال ممنوعیت شبکههای اجتماعی، فساد و سبک زندگی آقازادهها به یک خیزش انقلابی منجر شد؛ دهها کشته و بیش از ۱۴۰۰ زخمی برجای گذاشت اما سرانجام استعفای نخست وزیر را در پی داشت.
در ماداگاسکار اعتراض به کمبود و قطع آب و برق به برکناری و فرار رئیسجمهور منتهی شد.
از ۲۷ سپتامبر در مراکش تظاهراتی پیگیربه رهبری جوانان آغاز شد. نسل زد ۲۱۲ (Gen Z ۲۱۲) در مراکش خواستار بهبود در آموزش عمومی و مراقبتهای بهداشتی هستند، آنها همچنین به سرمایهگذاری دولت در زیرساختهای رویدادهای ورزشی بینالمللی به جای خدمات عمومی اعتراص میکنند.
امسال در فیلیپین، پرو، اندونزی و کنیا نیز اعتراضاتی علیه فقر، فساد و افزایش جرم و جنایت صورت گرفت هماکنون جنبش اعتراضی نسل Z علیه خشونت حکومتی، فساد، اخاذی و جرائم سازمانیافته، خیابانهای مکزیک را تسخیر کرده است.
قابل ملاحظه اینکه همه موارد اعتراضی در کشورهایی که برای نمونه آوردم، در ایران به مراتب بیشتر و ابعاد آنها بسی گستردهتر است.
در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ محمد بن بوعزیزی دستفروش تونسی در اعتراض به توقیف کالاهایش و تحقیری که یک مأمور شهرداری به او کرد، خود را در مقابل ساختمان شهرداری به آتش کشید. این اقدام آغازگر انقلابی در تونس شد که به حکومت ۲۳ سالهٔ زینالعابدین بن علی در این کشور پایان بخشید و به دیگر کشورهای منطقه هم تسری پیدا کرد. انقلاب از قبل خبر نمیکند.
در سال ۱۴۰۱، بعد از قتل مهسا امینی جنبش اعتراضی فراگیر اتفاق افتاد و شعارها بلافاصله شخص خامنهای و بیت او را نشانه گرفت. در سالهای بعد از این اعتراض، جامعه ایران شاهد بازداشت هزاران نفر، اعدامهای جنونآمیز و لجام گسیخته، آشکار شدن فسادهای سرگیجهاور در ردههای بالای حکومت بود.
یک شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ هیئت تحریریه واشینگتن پست نوشت: «تحریمهای ماشه دوباره فعال شده و به اقتصاد نحیف کشور بیش از پیش آسیب زده است. ارزش ریال در سقوط آزاد است. کسبوکارها رو به تعطیلیاند و یکسوم شرکتهای مورد بررسی اتاق بازرگانی تهران اعلام کردهاند قصد تعدیل نیرو دارند. خشکسالی بیسابقهای که در پی دههها سوءمدیریت به وجود آمده، پایتخت را با کمبود شدید آب روبهرو کرده و رئیسجمهوری هشدار داده که ممکن است نیاز به تخلیه شهر باشد.»
به زبان ساده، کشتی رژیم بر گل نشسته است، اما اعتراضات شهروندان از شکوهوگلایه، نفرینودشنام، خودکشی، دیگرکشی و یا تلاش برای فرار از سرزمینی سوخته فراتر نرفت. چرا؟
در ویکی پدیا میخوانیم: «نارضایتی عنصر بهوجودآورندهٔ تغییر است ولی هر نارضایتی نمیتواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از اصلاح در پیکرهٔ سیاسی موجود درآمده باشد تا کمکم به عنصر خشم منجر شود.» آیا نارضایتی در جامعه ایران به حد «ناامیدی از اصلاح در پیکرهٔ سیاسی موجود در نیامده و به عنصر خشم منجر» نشده است؟ پس دلیل انفعال و صبر و انتظار جامعه ایران چیست؟
طبق گزارش پایگاه خبری رویداد ۲۴ با استناد به نتایج نظرسنجی جدید، ۹۲% مردم از وضعیت عمومی کشور ناراضیاند. حسین راغفر، اقتصاددان میگوید حدود ۷ میلیون از جمعیت ایران دچار سوءتغذیه و گرسنگی هستند. وی این شرایط را «نتیجه بلاهت، طمعکاری و خیانت» رژیم میداند. بیشک واقعیت بسی بیشتر از این ارقام و اعداد رسمی است.

از جمعیت ۹۰ میلیونی ایران نزدیک به ۵۵ میلیون نفر بعد از سال ۵۷ به دنیا آمدهاند. تعداد نسل Z در ایران به طور دقیق مشخص نیست، اما تخمین زده میشود که این نسل که شامل متولدین اواخر دهه ۱۳۷۰ تا اوایل ۱۳۹۰ است، حدود ۲۳ درصد، یعنی بنا به برخی آمارها حدود ۲۱ میلیون نفر از جمعیت ایران را تشکیل میدهد.
این نسل امروزه بیتردید نسبت به سال ۱۴۰۱ آگاهتر و باتجربهتر شدهاست، «قشر خاکستری» بهرغم سال ۱۴۰۱، در خیابانها و میدانها با شعارهایی با محتوای سیاسی حضور فعال دارد، اعدامها و بازداشتها به هر روز و هر ساعت کشیده شده است. تورم دو سه رقمی در زمینه مسکن و نیازمندیهای عمومی، فقر فراگیر ناشی از جنگافروزی رأس رژیم و تحریمهای بینالمللی، قطع طولانی آب و برق، هوای آلوده و سرطانزا، فساد و رانتخواری جنونآمیز (برای نمونه در مورد «ایران مال» و بانک آینده)، زندگیها را به تباهی کشیده است.
مردم در جنگ ۱۲ روزه به تجربه دریافتند که آسمان میهنشان بهرغم صرف میلیاردها دلار چگونه از همان روز اول بیدفاع رها شد و رژیم با آنهمه هیاهو نتوانست حتا یک هواپیمای جنگنده به پرواز درآورد، دیدند که تاسیسات هستهای تقریبا به تلی از خاک بدل شد و ۲ تریلیون دلار در عرض چند دقیقه پودر شد و به هوا رفت و دیدند که فرمانده کل قوا چگونه «امت» خود را رها کرد و خود در اولین روز از صحنه نبرد ناپدید شد.
اما با این همه خشم و با این همه نارضایتی، خیزشی مؤثر و رادیکال که بتواند هیولا را برخاک نشاند و به این نابسامانیها نقطه پایان بگذارد، رخ نمیدهد. چرا؟
از دلایل مهم انفعال در جامعه حتا در بین نسل Z، جای خالی اپوزیسیونی منسجم، فقدان یک نقشه راه عملی، نبود جایگزین قابل اعتماد و قابل قبول و نبود چشمانداز روشن بعد از سقوط رژیم است. آنها در جنبش مهسا به تجربه دریافتند که صرفا با شعارهای رادیکال و فداکاریهای غرورآمیز و مثالزدنی با هیولایی که بیمهابا شلیک میکند و بیمهابا بازداشت و اعدام میکند، نمیتوان پنجه درافکند. پراکندگی و انفعال «اپوزیسیون»، وعدهوعیدهای بیاعتبار «پدر» طیفی از «اپوزیسیون» را هم در ناامیدی و پاسیفیسم فعالین میدانی داخل نباید دست کم گرفت.
جامعهها را میتوان از نظر شیوه حکومتگری، اقتصادی و تا حدودی فرهنگی با هم مقایسه کرد، اما هر جامعهای به عنوان کالبدی زنده، روح و روان خاص خود را دارد، از اینرو منطقی و درست نیست که از نظر روانشناسی اجتماعی، جامعهای را با جامعه دیگر مقایسه کرد، ولی به جرات میتوان گفت که اگر «اپوزیسیون» ج.ا. همت، اراده و آیندهنگری شخصی مثل احمد الشرع (۳) را داشت، هیولای فاشیسم دینی این همه سال سرپا نمیماند و این همه سال در ایران، منطقه و جهان آشوب برپا نمیکرد.
هیئت تحریرالشام به رهبری احمد الشرع در سال ۲۰۱۷، زمانی که از دمشق به شهر ادلب عقب نشست، از تجربه گذشتهاش آموخت و با بازنگری در قالبهای ذهنی خود و بازسازی نیروها، تجهیزات، تسلیحات سبک و سنگین از لحظه لحظه وقت خود استفاده کرد، مرز دوستیها و دشمنیها را هم در چهل تکه داخل تحریرالشام و هم در خارج از آن برای هدف آتی خود مشخص کرد. او برای بازگشت به دمشق ۷ سال نقشه کشید و خود را برای فرصتی مناسب جهت تسخیر قدرت آماده ساخت. در هشتم دسامبر ۲۰۲۴ با بدهبستانهای عیانونهان داخلی و خارجی و تغییر اوضاع ژئوپلیتیک پیرامونی و تاثیر آن در موازنه قدرت در سوریه و در نتیجه فرار بشار اسد، این فرصت مناسب در دسترس قرار گرفت و هیئت تحریرالشام به رهبری احمد الشرع لحظهای درنگ نکرد، راه افتاد و در «۱۱ روز» به دمشق رسید.
سیاره دنبالهدار هالی، هر ماه و هر سال قابل مشاهده نیست، اگر آن هنگام که پیدایش شد، به تماشایش نپرداختی فرصت را از دست دادی؛ در ۷۵ سال بعدی باشی یا نباشی. برای قطار فرصت هم ایستگاهی ساخته نشده است؛ بیتوقف پیش میراند و پیش میراند، اگر نگرفتیش بار دیگر پیدایش بشود یا نشود.
فرصت جنگ ۱۲ روزه به نظر من از آن فرصت های نادر بود، اما «اپوزیسیون» ج. ا. به جای چنگ زدن به فرصت، وقت و انرژی خود را به گفتن «تجاوز اسرائیل به ایران»، «دمکراسی از آسمان نازل نمیشود»، «فلسطین مظلوم و بچههای غزه»، «اسرائیل دنبال منافع خویش است» و از این دست مصروف کرد، با کتمان این واقعیت که، آنچه غزه را به سرزمین اشباح بدل کرده و نزدیک به ۷۰ هزار فلسطینی را به خاک و خون کشیده و حدود ۱۷۰۰۰ کودک فلسطینی را کشته، دلارها، موشکها، پهبادها و سلاحهای سبک و سنگین مردی است در تهران که در اختیار تروریستهای حماس و دیگر گروههای جهادی نهاده است. و از قضا اسرائیل به مصاف «سر مار» آمده بود که موجودیت او را تهدید میکند و این فاجعه را بر غزه و ساکنان آن تحمیل میکند.
«اپوزیسیون» با این همدردی بیدستاورد و با این موضعگیری منفعل و انحرافی در عمل در کنار بازیگر واقعی فاجعه نوار غزه و «فلسطین مظلوم» ایستاد.

محمدرضا پهلوی، شاهی مصلح؟
تردیدی نیست که شاه ایران را دوست داشت و برای پیشرفت آن اقداماتی را هم بهمورد اجرا گذاشت، اما انقلاب ۵۷ پیامد اقدامات مثبت وی نبود. من از میان سیاستها، ظرفیتها، ضعفها، باورها، علایق و عقدههای او به یکی دو نکته در شخصیت وی و نگاهش به جهان و شیوه حکومتگریاش میپردازم در یک جامعه متناقض: حضور قشر آکادمیک و دانشآموخته صاحبنظر و منطقا مدعی شرکت در مدیریت جامعه، قشر قابل ملاحظه دانشگاهی و دانشجویی، همزمان حدود ۷۵% روستانشین و کشاورز و ۷۰% شهروند بیسواد و در راس این همه تناقض، رهبری مستبد و پدرسالار که سرانجامی تلخ برای خویشتن و آیندهای غمبار برای میهن و هممیهنانش به بار آورد.
دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت امور خارجۀ آمریکا در سال ۱۳۴۴ در گزارشی نوشت:
«شاه کنونی فقط پادشاه نیست. در عمل نخستوزیر و فرمانده کل نیروهای مسلح هم هست. تمام تصمیمات مهم دولت را یا خود اتخاذ میکند، یا باید پیش از اجرا به تصویب او برسد. هیچ انتصاب مهمی در کادر اداری ایران بیتوافق او انجام نمیگیرد. کار سازمان امنیت را بهطور مستقیم در دست دارد. روابط خارجی ایران را هم خودش اداره میکند. انتصاب کادر دیپلماتیک همه با اوست. ترفیعات ارتش، از درجۀ سروانی به بالا، تنها با فرمان مستقیم او صورت میپذیرد. طرحهای اقتصادی، از تقاضای اعتبار خارجی گرفته تا محل تأسیس یک کارخانه همه برای تصمیمگیری نهایی به شاه ارجاع میشود. ادارۀ دانشگاهها هم در عمل در دست اوست. هم اوست تصمیم میگیرد چه کسانی به جرم فساد محاکمه شوند. نمایندگان مجلس را او برمیگزیند. درعینحال، تعیین میزان آزادی عمل مخالفان در مجلس به عهدۀ اوست. تصمیم نهایی در مورد لوایحی که به تصویب مجلسها میرسد، با اوست. شاه یقین دارد که در شرایط فعلی، حکومت فردی او تنها راه حکمروایی بر ایران است.»
عباس میلانی در «نگاهی به شاه» مینویسد:
«در مهرماه ۱۳۴۸، رهبران میانهرو مذهبی نامهای به شاه و سفارت آمریکا نوشتند و در آن نسبت به وضع مملکت احساس نگرانی کردند. گفتند آیتالله خمینی آنان را در موقعیتی گذاشته که یا باید با رژیم مخالفت کنند و یا باید به عنوان آخوند درباری و ارتجاعی مورد حمله قرار گیرند. شاه مثل همیشه به این هشدار وقعی نگذاشت. بعلاوه، در موارد متعدد دیگری نیز همین رهبران مذهبی میانهرو و نیز برخی مخالفان میانهرو رژیم چون خلیل ملکی و مظفر بقایی در نامههای سرگشاده نسبت به برخی سیاستهای شاه اعتراض میکردند و هشدار میدادند، اما شاه همۀ این هشدارها را نادیده میگرفت... طبعاً هر چه شاه بیشتر به روحانیون میانهرو بیتوجهی نشان میداد و عرصۀ سیاسی را بر آنان تنگتر میکرد، زمینه را برای کسانی چون آیتالله خمینی مساعدتر میکرد.»
گزارش جالب دیگر، رسالۀ فوق لیسانس پرویز نیکخواه بود.(۴) او در پی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده بود که در سالهای دهۀ پنجاه و شصت، شمار طلبهها در ایران بهطور غیرمتعارف و استثنایی افزاایش یافته است. به نظر وی این پدیده اهمیتی ویژه داشت و میبایست از نظر جامعهشناختی مورد تحقیق و تبیین دقیق قرار گیرد.
در زمان رضا شاه شمار طلبهها در ایران از ۲۹۴۹ نفر به ۷۸۴ طلبه تقلیل پیداکرده بود. نیکخواه یادآور شده بود که معمولاً در فرایند نوسازی جوامع، تعداد کسانی که به طلبگی، کشیشی یا خاخامی رو میکنند کاهش پیدا میکند. در ایران جریانی درست عکس این رخ داده است. برای نمونه میتوان به این نکته اشاره کرد که شمار مساجد و حوزهها در آن سالها شاهد رشدی شگفتانگیز بوده است. در سال ۱۳۵۶، تعداد مسجدها و حوزهها تقریبا به ۷۵ هزار میرسیدند. بعلاوه، شبکهای سخت پیچیده از تکیهها، هیئتها، مجالس تدریس قرآن و نشر احکام و حتی مجلهها و انتشارات مذهبی به ترویج احکام اسلام و تشیع و در بسیاری موارد به ترویج نظرات رادیکال آیتالله خمینی میپرداختند.»
پرویز نیکخواه از طریق واسطهای تحلیل خود را به دست شاه رساند. شاه نیمنگاهی به آن انداخت و گفت: “آقای نیکخواه همیشه به پیشرفتهای ما نگاه منفی دارد” و سپس آنرا به سطل کاغذ پارهها انداخت. هیچکس، نه روشنفکران و محققان و نه ساواک به واکاوی ریشههای این شبکه و چندوچون فعالیتش عنایتی نداشتند. حتی هشدار پرویز نیکخواه را هم کسی جدی نگرفت. ساواک بیشتر نگران رشد نیروهای چپ بود.»
علم در یادداشت ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۵ مینویسد: «شرفیابی... خبر خوشی را گزارش دادم؛ دیشب نیروهای امنیتی ما یازده تروریست را کشتند. شاه از من خواست که جزئیات این درگیری را که از مدتها پیش در انتظارش بود، بررسی کنم، گفت: “بازهم از اینها هستند که به زودی یا دستگیر خواهند شد یا کشته، مخفیگاههایشان تماماً شناساییشده، باید بتوانیم آنها را از بین ببریم.”»
نمایندگان مجلس شورای ملی در نشستی در ۲۴ شهریور ۱۳۴۴، لقب «آریامهر» را به دیگر القاب شاه افزودند و محمد رضا پهلوی لقب «شاهنشاه آریامهر» را پذیرفت (شاهنشاه = شاه شاهان). اما زمانیکه در سال ۱۳۵۱، دولتمردان برای خوشخدمتی جنبشی راه انداختند تا جایزۀ صلح نوبل به شاه تعلق بگیرد، او دریافت آن را نزول شأن خویش تلقی کرد و در حاشیۀ نامۀ آنها نوشت: «چرا ما باید خود را با چنین جایزهای تحقیر کنیم، این روزها این جایزه را به هر کاکاسیاهی میدهند.»
شاه اگرچه از سال ۱۳۲۰ زمام امور را در دست خود گرفته بود، اما در پاسخ خبرنگاران خارجی که چرا تاجگذاری نمیکند، گفت: «مراسم تاجگذاری را به این دلیل به تعویق انداختهایم تا ایران بهاندازهای پیشرفت کند که درخور برگزاری چنین مراسمی باشد.» و در موقعیتی دیگر در سنای آمریکا گفت: «آیا ایران آنقدر پیشرفت کرده است که شایستۀ داشتن شاهی چون من باشد؟»
تا سال ۱۳۳۷، بعد از پشت سر گذاشتن فرازونشیب زیاد، شاه تمام قدرت را در دست خود گرفت. نخستوزیران اکنون مؤظف بودند که مستقیماً به او گزارش دهند. در این زمان، شاه در ملاقاتی با کابینه گفت: «سرچشمهٔ قدرت در کشور منم.» و اضافه کرد: «جزئیات وقایع در تمام سازمانهای دولتی باید به اطلاع من رسانده شوند.»
نشانههای تحقیر
علم یادداشت ۲۱ شهریور ۱۳۵۴:
«...پیشنهاد کردم که در مسافرت به الجزایر یک گروه بلندپایه، شامل وزیر دارایی، وزیر کشور که ضمناً نمایندۀ اصلی ما در اوپک هم هست، رئیس بانک مرکزی و تعدادی از کارشناسان مختلف، ازجمله دکتر فلاح، در التزام رکاب باشند. [شاه] گفت: “آخر این الاغها به چه دردی میخورند؟”»
ماروین زونیس در «شکست شاهانه» مینویسد:
«نشانههای تحقیر مردم همهجا به چشم میخورد. یکی از این نشانهها که شاه آن را تشویق کرده بود، بوسیدن دست او از طرف اتباعش به نشانۀ وفاداری به او بود. در جریان مراسم رسمی دربار که در روزهای تعطیلی مهم انجام میگرفت، وزرای او همراه با سایر بزرگان و رجال کشور به حضور شاه شرفیاب میشدند. آنها درحالیکه لباس رسمی صبح را به تن داشتند، باید در یک اتاق انتظار آیینهکاری شده و مزین به چلچراغ، بهصف در انتظار میایستادند. شاه از برابر یکایک آنها عبور میکرد و با آنها سلام و تعارف مختصری رد و بدل میکرد. در عوض، آنها باید خم میشدند و دست او را میبوسیدند.»
شاه در اوایل دهه پنجاه بیشازپیش یقین پیداکرده بود که منافع و مسائل ایران را بهتر از هر کارشناس دیگری میشناسد. در جلسات اقتصادی و سیاسی، اغلب هر بحث و نظر جدی و انتقادی را با طرح تلویحا تهدیدآمیز این سوآل به پایان میرساند که: «مگر کتاب ما را در این زمینه نخواندهاید؟»
علم در ۱۸ دیماه ۱۳۴۸ مینویسد:
«شاه گله داشت که کاروبار او روز به روز سنگینتر میشود و دیگر نمیتواند از عهدۀ تمام آنها برآید. هر روز به مدت یک ساعت و نیم گزارشهای وزارت خارجه را میخواند. سه چهار ساعت در هفته را صرف مسایل اقتصادی میکند، دو روز تمام به ارتش، ژاندارمری، پلیس و ساواک اختصاص دارد. و بعد تصمیمهای محرمانۀ سیاست خارجی است که از طریق من انجام میگیرد. در رأس همۀ اینها جلسات هفتگی شورای عالی اقتصاد قرار دارد، بعلاوه کوهی از کارهای شخصی و خانوادگی، ملاقات با سایر وزرا که هر یک سعی میکنند پانزده روز یک بار او را ببینند.»
و در ادامه مینویسد: «روز به روز بر من آشکار میشود که مسائل مملکتی ناهماهنگتر میشود، بیآن که دست نیرومندی سکان را به حرکت درآورد، همه به این سبب که ناخدا بیشتر از حد تحمل مشغله دارد. هر وزیر و مسؤولی، مستقیماً دستورات جداگانهای از شاه دریافت میکند و نتیجه این میشود که جزئیات مستقل در چارچوب کلی جا نمیافتند. خدا را شکر که شاه مردی نیرومند است، ولی کامپیوتر که نیست؛ نمیشود از او انتظار داشت هزاران دستوری که صادر میکنند، به خاطر بسپارند. در نتیجه گاه یک سری از دستورها با گروه دیگر مغایرت پیدا میکنند. به شاه توصیه کردم کمیسیونی به منظور مطالعۀ این مسأله تشکیل بدهد، ولی او نصیحت مرا نشنیده گرفت. شاه از هر چه نام مطالعه دارد، متنفر است.»
در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶(۸ سال بعد از نامه اول و یدتر شدن اوضاع)، دکتر کریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار و دکتر داریوش فروهر نامه سرگشادهای خطاب به شاه منتشر کردند. در این نامه از جمله آمده بود:
«پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی،
فزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفه ملی و دینی در برابر خلق و خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضائی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده و مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمیشناسیم و در حالیکه تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام میشود و انتخاب نمایندگان ملت و انشاء قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همه اختیارات و افتخارها وسپاسها و بنابراین مسئولیتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند، این مشروحه را علیرغم خطرات سنگین تقدیم حضور مینمائیم...»
شاه با بدبینی معمول خود به این نامه نگاه کرد و آنرا تکرار سناریوی تحمیل دکتر علی امینی در دهه ۴۰ تلقی کرد. او با وجود فشارهای بسیار برای تغییرات سیاسی، به جای پذیرش درخواستهای نامه، نخستوزیر خود، امیرعباس هویدا را با جمشید آموزگار جایگزین کرد، این اقدام نتوانست بحران را حل کند و در نهایت به سقوط نظام سلطنتی منجر شد.
شاه در ماههای بحرانی سال ۱۳۵۷ که نظام پادشاهی در معرض سقوط بود و آمریکا بیش از هر زمان دیگری نسبت به بقای حکومت وی بیاعتماد شده بود، در جستجوی شخصی بود که بعد از خروجش از ایران برای تشکیل دولت جدید موافقت کند. وی ناگزیر به اعضای جبهه ملی که بعد از کودتای سال ۳۲ به انزوا کشیده شده بودند، از جمله به غلامحسین صدیقی متوسل شد. صدیقی وزیر پست و تلگراف و تلفن در دولت اول و وزیر کشور و نایب نخستوزیر در دولت دوم مصدق بود. وی به رغم مخالفت همسنگران خود، که برخی بعدا به جبهۀ خمینی پیوستند، تشکیل کابینه جدید را مشروط کرد به ماندن شاه در ایران و حضور فریدون جم، ارتشبد سابق، افسری خوشنام و محبوب با تحصیلات دانشگاهی در فرانسه که شش سال پیش به عنوان سفیر به اسپانیا تبعید شده بود. جم در دیماه ۵۷، به دعوت غلامحسین صدیقی به ایران آمد.
بختیار، صدیقی، سفارت آمریکا و بسیاری از دولتمردان که نگران برآمدن خمینی بودند، به نتیجۀ دیدار شاه و جم امید زیاد بسته بودند.
اما بهرغم همۀ این امیدها، ملاقات شاه و جم بیحاصل بود. این دیدار در ۱۳ دیماه صورت گرفت. فریدون جم تأکید کرد که تنها در صورتی پست وزارت جنگ را میپذیرد که شاه کنترل ارتش را به او واگذار کند. شگفت اینکه به رغم این واقعیت که شاه در آنزمان دیگر قصد خروج از ایران را داشت، باز هم حاضر به پذیرفتن شرط جم نشد و با سرسختی تأکید کرد که «فرمانده کل قوا من هستم و کنترل بودجۀ نظامی هم باید در دست من باقی بهماند.» جم دلزده و خشمگین بلافاصله به اسپانیا بازگشت. شاه در ۲۶ دیماه (۱۳ روز بعد از این ملاقات بیحاصل) ایران را برای همیشه ترک کرد.
یک توصیه دوستانه
یادآوری میکنم: «برای درگرفتن توفان انقلاب، ضروری است عوامل گوناگون به مثابه یک سیستم و همچون قطعات یک ماشین، تنگاتنگ و با کارکردی هماهنگ در کنار هم قرار بگیرند؛ هرچند از اجزاء و عناصر به ظاهر ناپیوسته و ناهماهنگ پدید آمده باشند. در سال ۵۷، برای درگرفتن توفان، همۀ عوامل لازم در داخل و خارج از محدودۀ جغرافیایی ایران در کنار هم قرار گرفتند.»
و امروز جای اجزاء و عناصری که در بالا به آنها اشاره شد، در پازل خیزشی سرنوشتساز خالی است. سرکوهیها و احمدیها بهتر است که فعلا به خاموش کردن آتشی بهپردازند که دارد خانه را به خاکستر مینشاند و بهجاست که چندوچون «فاجعه ۵۷» را به مورخین و محققین بسپارند و بهجای پرداختن به بازی تکراری و خسته کننده «کی بود کی بود، من نبودم» و توسل به دارایی پنجاه شصت ساله خویش، تجربه و دانش خود را با پارادایم عصر دیجیتال، هوش مصنوعی و نسل Z بهروز کنند و آستینها را برای سازماندهی نبردی سرنوشتساز بالا بزنند: نبرد برای برخاک نشاندن لویاتان فاشیسم اسلامی و جایگزین کردن آن با نظامی سکولار و دموکراتیک.
_________________
۱ــ من واژه اپوزیسیون، خصوصا اپوزیسیون خارج (شامل همه طیفهای «اپوزیسیون» ج. ا.) را به عمد داخل گیومه میگذارم؛ به معنی «ظاهرا اپوزیسیون» یا «شبه اپوزیسیون»؛ اپوزیسیونی که به مورد پژمان جمشیدی به تکرار پرداخت، اما خودسوزی احمد بالدی (عبدالسیدی) ۲۰ ساله، دانشجوی نقشهکشی ساختمان در اعتراض به تخریب دکه خانوادگیشان در پارک زیتون اهواز، صبح روز یکشنبه ۱۱ آبان۱۴۰۴، در برابر مأموران شهرداری را نادیده و ناشنیده گرفت.
۲ــ «شورشیان فرومایه ۵۷»ی عبارتی است از آقای محسن بنایی، «پژوهشگر تاریخ و دین»، که برای تمسخر و توهین به معترضین کوچه و خیابان در «فاجعه ۵۷»، شامل مردم عادی، بخشی از بدنه ارتش، همافران، روشنفکران، چپها و... بهکار مییرد.
۳ــ علاقمندان برای آگاهی بیشتر در باره هیئت تحریرالشام و احمدالشرع می توانند به کتاب دیجیتالی «ظهور و سقوط یک خاندان» که در پایین صفحه نخست ایران امروز، در ردیف کتابهای رایگان معرفی شده است، مراجعه کنند.
۴ــ پرویز نیکخواه از رهبران و فعالین کنفدراسیون دانشجویی در خارج از کشور در سال ۱۳۴۳ برای تحقیقات میدانی به ایران بازگشت. نیکخواه توسط ساواک دستگیر شد و در زندان به «نا اگاهی» خود به تغییرات و پیشرفت جامعه ایران اعتراف کرد. نیکخواه بخشیده شد و در رادیو و تلویزیون به کار پرداخت. او در زمان نگارش رسالهاش رئیس دفتر تحقیقات رادیو و تلویزیون بود. نیکخواه بعد از انقلاب ۵۷ بازداشت و با حکم خلخالی به اتهام طاغوتی اعدام شد.
۱۸ نوامبر ۲۰۲۵ / ۲۷ آبان ۱۴۰۴
■ من نمیدانم چگونه به این نتایج رسیدهای، و چقدر طول کشیده تا این حرفها را در خودت جا بیاندازی! هر چه هست، شاهکار کردهای. من به سهم خودم سپاسگزارم. موفق باشی.
با احترام - حسین جرجانی
■ آقای سلامی عزیز. اشاره شما به احمد الشرع، به عنوان فردی که توانست بشار اسد را از قدرت براند، بسیار جالب و آموزنده است. کاملا درست است که در شرایط بحرانی، باید کسی همت و شجاعت به خرج بدهد و آرزوی دلها را به کرسی بنشاند، همانطور که ابومسلم خراسانی از جای برخاست. من مدتی است که پیبردهام که ایران امروزی فقط “کوتولههای سیاسی و نظامی” دارد. کسی حاضر نیست خطر کند، مسؤلیت بپذیرد و پا به میدان بگذارد. یکی از مهمترین دلایل آن درک نادرست ما از “آزادی بیان و عقیده” است، که مانع میشود خود را محدود کنیم و در یکی از قالبهای موجود و مؤثر جای دهیم. دلیل دوم که عقاید ما به هم نزدیک نمیشود این است که ضرورتهای تصمیمگیری نداریم. ضرورت اجرا و تصمیمگیری است که باعث میشود افکار و عقاید در صفوف معدودی خود را جای دهند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ ممنونم جرجانی گرامی، مهر شما دلگرم کننده است. امیدوارم به اصطلاح خیلی «پر بیراه» نرفته باشم، اما هرچه هست همواره سعی کردهام فهم و دریافتهایم را بدون پیچوخم رایج بیان کنم. سالهاست بر این باورم و به تجربه دریافتهام که «بار کج به منزل نمیرسد».
دستت را میفشارم جرجانی عزیز
سعید سلامی
■ سلامی گرامی، همیشه به نوشتههایتان ارادت داشته ام. توضیحات مقاله فوق را نیز مفید و بجا میدانم، اما بخشی از نتیجهگیریهای شما را قابل قبول و واقعبینانه نمیبینم.
۱- سوریه و احمد الشرع دقیقا آن چیزیست که ایرانیان باید از آن بترسند و بپرهیزند نه آنکه به استقبالش روند. اگر بتوان مقایسهای بین ایران و سوریه کرد شاید با سوریه ۲۰۱۰ باشد که هنوز به “زمین سوخته” تبدیل نشده بود؟ نصف جمعیت آن آواره نشده بودند؟ و مدنیت هنوز زنده بود. این درست نیست که از مفهوم “بالاتر از سیاهی..” و یا “آب که از سر گذشت..” در رابطه با ایران استفاده کنیم، ایرانی که جامعه مدنی آن “زن، زندگی، آزادی” را رقم زد، که در جایگاه تاریخی خودش ترک قابل رویتی بر جداره سخت پدرسالاری چند هزار ساله پدید آورد. بله، میدانیم که رژیم آخرالزمانی خامنهای ایران را به قتلگاه ” زمین سوخته” خواهد برد، به جایی که دیگر کنشگری و نهاد سازی بیمعنا و محو میشود، به جایی که تنها آلترناتیو باقیمانده انجام پروژه های “توافق شده ای” نظیر احمد الشرع جوابگوست. ممانعت ما از چنین روزیست.
۲- بله، درست میگویید که درجه جنایت پیشگی رژیم حدی ندارد و هر جنبشی را به خاک و خون میکشد. اما همانطور که خودتان نیز اشاره کردید درصد ایزولاسیون اجتماعی رژیم بیشتر از همیشه است، بحران بود و نبود کنونی رژیم نیز ریشه در این واقعیات دارد، بسیج نیروی سرکوبگر نیز برایشان مشکلتر است و آینده ناروشنی دارد.
۳- همانطور که بدرستی گفتید کلید موفقیت در اتحاد اپوزسیون و ایجاد یک برند شناخته شده و مورد حمایت اکثریت است. برسمیت شناختن گرایشات متنوع و متفاوت از طرف نیروها شرط اولیه این همگرایی است.
۴- آیا پرداختن به انقلاب ۵۷ و دلایل آن، امروز بجاست یا وقت تلف کردن و بیمورد است؟ واقعیت اینجاست که بخشی از اپوزیسیون ایران با نگاه هویتی به ۵۷ و رژیم شاه مینگرد. عقیده دارم که این حق آنهاست و نیازی به جدل نفی و منکوبگرانه نیست، تا آنجا که آنها نیز خود را از نگرشهای افراطی و حذفگرایانه رها کنند. تا زمانی که گرایشات حزب اللهی و شعار”حزب فقط حزباله” با الفاظ جدید باز تولید نشود، میتوان نسبت به تمامی گرایشات انعطاف داشت. بقول شما ۵۷ و ریشههایش را به تاریخنگاران بسپریم و در مورد آن جدل سیاسی نمیکنیم.
۵- در مورد اینکه جنبش چپ تا چه اندازه در سقوط رژیم شاه و انقلاب ۵۷ نقش داشت، عمدتا با شما همراهم، اما تا بهمن ۵۷ اینطور بود. ولی در سالهای بعد از ۵۷ جنبش چپ در شکست ملیگرایی و پیروزی فناتیکهای مذهبی نقش پررنگی داشت. پدیدهای که حتی امروز نیز در سطح جهانی و تحت نظریات “ضدغرب و ضدسرمایهداری” ادامه دارد.
موفق باشید، پیروز.
■ جناب پیروز گرامی. درست میفرمایید و من هم تاکید میکنم که این نظر (بقول شما ۵۷ و ریشههایش را به تاریخنگاران بسپریم و در مورد آن جدل سیاسی نکنیم) موقعی درست است که “فضای سیاسی” مورد نظر باشد. اما در “فضای آکادمیک” نمیتوان چنین محدودیتی قائل شد. زیرا در سیاست دنبال جمعآوری نیرو برای تحقق هدفی خاص هستیم، در حالی که هدف از مطالعات آکادمیک، کشف حقیقت است. شاید دلیل اینکه اتحاد اپوزسیون و ایجاد یک برند شناخته شده و مورد حمایت اکثریت، بعد از اینهمه سال تا کنون صورت نگرفته است این باشد که مرزبندی مناسبی بین «فعالیت سیاسی» و «کار آکادمیک» نکردهایم.
با درود. رضا قنبری
■ پیروز عزیز من هم به لطف شما ارادت دارم و سپاسگزارم. هرچند حرف من در مورد نکاتی که مطرح کردهاید روشن است، اما به خاطر احترام به نظر شما و روشن شدن بیشتر، به یک نکته مورد اشاره شما میپردازم.
من بعد از سقوط بشار اسد و رسیدن هیئت تحریرالشام به دمشق و به شخص احمدالشرع، به مطالعه تاریخ سوریه بعد از حافظ اسد تا استقرار دولت موقت پرداختم که حاصل آن یک مجموعه دیجیتالی شد با عنوان «ظهور و سقوط یک خاندان» که در صفحه نخست سایت ایران امروز در ردیف «کتاب های رایگان» در دسترس است. در این مجموعه به دوران حافظ و به ویژه زمان بشار، به زمینه های آن «۱۱ روز» معروف، و محمد جولانی آن روز و احمد الشرع امروز پرداختهام و هنوز هم سخنرانی ها و رویکرد های سیاسی احمدالشرع را با علاقه دنبال میکنم. لطفا سوریه سال ۲۰۱۰ را دوباره مطالعه کنید تا ببینید که در خاندان اسد، در جامعه سوریه و در زندانهای بشار در همان سال و سال های قبل و پس از آن چه میگذشته است.
خلاصه کنم: در متن نوشتارم آوردهام که منطقا جامعهای را با جوامع دیگر نمیتوان مقایسه کرد، اما، اما عمیقا بر این باورم که از رویدادها و چالش های دیگر جامعهها میتوان بسیار آموخت: برای نمونه از سقوط امپراتوری شوروی، لهستان، سیاستورزی لخ والسا و سازمان همبستگی، چالش های جمهوری چک قبل از استقلال از سیطره امپراتوری شوروی، فاشیسم در آلمان و ایتالیا و... همچنین از آنچه هم اکنون در کشورهای عرب خلیج فارس بهویژه عربستان سعودی، در کشورهای آمریکا لاتین و در گوشه کنار جهان میگذرد؛ به ویژه در این «زیست سیاره ای»، عصر دیجیتال و نقش سلحشوران نسل Z. نیازی نیست که بگویم منظورم کپیبرداری از یک کشور، از یک رهبر یا یک دولتمرد نیست، بلکه اولویت دادن به مسئله ای ست که «بود و نبود» میهن و هم میهنان ما را دارد رقم میزند. نوشته اید « پروژه های توافق شده ای نظیر احمد الشرع»، آری پیروز عزیز، سیاست یک پروژه است، بازی بده بستان هاست، اما مشروط به این که شما چه بدهید و چه بگیرید. همانگونه که در جایی نوشتهام:
«سیاست درعرصۀ کلان، نه خیابان یک طرفه، بلکه میدانی است با شاهراهها و گذرگاههای متعدد و تودرتو. فرصت زودگذری ست برای گزینش لحظه به لحظۀ هموارترین، کم هزینه ترین و ممکن ترین راه برای رسیدن به مقصود. در سیاست خط مستقیم کوتاهترین راه برای رسیدن به هدف نیست.»
سیاست بدون پروژه یعنی «اپوزیسیون» ج. ا.: معلق در خلاء، اغماء تا اطلاع ثانوی. دو سه نمونه بیاورم.
در گرماگرم جنگ ۱۲ روزه ف. س.، «منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی» در مناظرهای گفت (نقل به مضمون): «این که هواپیمای دشمن برای ما دموکرسی به ارمغان خواهد آورد، بیشتر به شوخی شبیه است.» ت. ا.، «جامعه شناس و تاریخنگار» گفت: «من میترسم که ایران به اشغال دشمن متجاوز درآید.»، ع. ن. ح.، «جامعه شناس و تحلیلگر مسائل بین الملل» گفت: «... بعد از تجاوز غیرقانونی و غیرشرعی اسرائیل به ایران...»
کاش این جامعه شناس توضیح میداد که برای آغاز یک «تجاوز» از کدام مرجع قانونی باید اجازه گرفت و به کدام آیه باید استناد کرد تا «تجاوز دشمن» شرعی شود. آیا این جامعه شناس نمیداند که در گذشته بخشی از کشورش را به استناد به استخاره و توصیه شرعی از دست داد. و هر سه در خارج، در ساحل امن، نه زیر سیطره سرکوب مخالفان سکونت دارند. جای شگفتی است که ج ا.، این «نوزاد مرده زاد» نزدیک به نیم قرن است که زنده است و در ایران و منطقه و جهان آشوب برپا میکند؟ یا نتیجه بلافصل نگاه و رویکرد «جامعه شناسان» و «اپوزیسیون» عوضی است که حتا فرصت طلایی «زن، زندگی، آزادی» را در خیزش مهسای عزیز ازدست دادند. تا بعد پیروز گرامی.
سعید سلامی
■ پیروز گرامی،
بر این باورم که “پرداختن به انقلاب ۵۷ و دلایل آن، امروز [کاملا] بجاست” و نبایستی آن را “وقت تلف کردن” دانست. دلیل (و یا دلایل) من برای گفتن چنین حرفی این است که شهروندان ایرانی در سالها و ماههای پیش از بهمن ۱۳۵۷ درک اقتصادی درستی از رژیم شاه نداشتند. من به تناسب رشته تحصیلیام، هر چه از اقتصاد بخش کشاورزی/دامداری و تبعات اجرای نادرست اصول “انقلاب سفید” میگفتم، کسی از شهروندان “معمولی” به حرفهای من توجه نمیکرد. در عوض، در صحبت با هر کسی، فوری مسائل اخلاقی و فاسد شخصی اعضای خانواده پهلوی، به خصوص شخص شاه و شارف و غلامرضا پهلوی یا بعضی نزدیکان شاه مطرح میشد. تو گویی ناکارآیی و ناتوانی سیستماتیک هیچ ارزشی نداشت. بر این باورم که اکثر شهروندانی ایرانی نمیدانستند که “چرا شاه بد است؟”. نتیجه عمومی نشناختن اشتباهات رژیم شاه آن بود که بعد از تشکیل جمهوری اسلامی، کمتر کسی میدانست که از حکومت چه میخواهدو حکومت چه باید بکند که “مردم” راضی بشوند. سادهزیستی ظاهری “گذشتهٔ” خمینی و دیگران (مثلا رجایی یا احمدینژاد) ، باعث شده بود که تصور عمومی این باشد که اگر “فساد شخصی” وجود نداشته باشد، فساد سیستماتیک هم از بین خواهد رفت. غافل از اینکه “مخارج بیلیاقتی، هزاران بار بیشتر از مخارج فساد است”.
اگر ما میدانستیم که “چرا شاه بد است؟”“، بد بودن خمینی یا خامنهای هم بسیار سادهفهم میشد و میفهمیدیم که با چه استدلالاتی با خمینی یا خامنهای برخورد کنیم. بهتر است که من در مقالهای، دلایلی را که در مثلا در سالهای ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ برای مخالفت با رژیم شاه داشتم بنویسم تا با یک تحلیل خشکِ اقتصادی-اجتماعی دلایل بد بودن رژیم شاه و رژیم خمینی/خامنهای را از نظر یک پنجاههفتی مفتخر، روشن کنم. چند روز فرصت میخواهم.
با احترام - حسین جرجانی
■ با تشکر از آقای قنبری، جرجانی و توضیح مشروح سلامی. در مجموع با دوستان همراهم و شاید اظهار نظرم کمی ناروشنی داشته است. در مورد ۵۷ و دلایل آن همانطور که اشاره شد بخشی از اپوزسیون به آن حساسیت هویتی دارند پس پرداختن مداوم ( فراتر از پژوهشگری) به آن اجتناب ناپذیر است. ما حصل این است که چنین مبحثی بهتر است مدیریت شود، آنهم در جهت همگرایی بیشتر و طرد افراطگرایی، نه آنکه از گفتن حقیقت اجتناب کنیم. من شخصا از بخشهایی از مقاله سلامی عزیز (که چکیده تحقیقی وسیع تر است) استفاده مرجعی خواهم کرد.
در مورد سوریه: آقای سلامی، بخشی از اطلاعات و درک خودم را از طریق نوشته های شما بدست آورده ام. نکته ام بر سر نتیجه گیری ها است. به نظرم انسان بودن گاهی با علم و آگاه بودن تضاد پیدا میکند. انسانهای بیشماری که بسیار آگاهند و عاشق سرزمین و مردم خود هستند و نیم قرن آن را در اسارت شکنجه گاه ج.ا. میبینند بدون آنکه طلایه روشنی نسبت به آینده وجود داشته باشد، بدون آنکه نشانه ای از آن وحدت گره گشا رویت شود، انسانهای دل باخته ای که درد مردم را روزمره میشنوند و میبینند و کاری کارستان برایش نمیکنند و نمیتوانند بکنند. اینچنین حال و روزی وقتی که ادامه پیدا کند و مزمن شود، محیط مناسبی برای رشد افکار میانبر و غیر واقع بینانه ایجاد میکند. جسارتی به افکار شما نمیکنم، و منظورم از “افکار” در سطح جمعی است نه فردی. من چنین گرایشاتی را در شخص خودم هرگز انکار نمیکنم، اما هر بار که مطلبی از عزیزان پژوهشگر و بسیار مطلع تر از خودم میخوانم امیدم به راهگشایی منطقی و علمی است، و در پس ذهن خود میدانم بسیاری یا تمامی آرزوهایم برای سرزمین ایران در سالهای عمر من مقدور نیست.
دوستدار شما، پیروز.
■ جناب سلامی گرامی درود بر شما. نوشتارتان بسیار پر مغز و آموزنده بود که میدانم برای نوشتن آن وقت بسیاری گذاشه و از بسیاری پارامترهای مؤثری یاد کردهاید که برای کسانی چون من که در همۀ این سالها دستِکم تماشاچی بودهاند، محسوس و آموزنده بود. بویژه آنکه خود را در گیر حاشیههای بیمورد هم نکردهاید.
من با کلیت نظر شما همسو هستم و آنچه را از زندهیاد نیکخواه در باره شمار طلبهها و مانند آن آوردهاید، بسیار بجا است. خوشبختانه این روزها و پس از بازنشر کتاب «صدایی که شنیده نشد» در ایران از مجید تهرانیان، از مدتها پیش برای خود من و شاید دیگران پرسشی پیش آمده است که چرا شاه به این روند مسجد سازی و سپردن بخشی از کار کتاب نویسی برای آموزش و پرورش را به آخوندهایی مانند باهنر سپرد. اما همهنگام این پرسش هم سر بلند کرده است که اگر او از این کار پیشگیری میکرد، چپ کودکاندیش آن روزها به شاه خرده نمیگرفت که چرا آزادی نمیدهی و همه کارهای فرهنگی را به کسانی مانند پرویز ناتل خانلری یا احسان یار شاطر میسپاری؟ یا کسانی مانند چفیهبندان چپ امروز که برای کودکان غزه سینه به تنور میچسبانند بیآنکه یادشان بیاید که در سیستان هم فقر و بدبختی و وجود دارد و سوختکشهای خرده فروش به سادگی به تیر بسته میشوند. آیا کسانی از نسل زد خود ما در اپوزیسیون که از دو واژهای که با دلیل و بیدلیل حتا به هنگام غذا خوردن و عشقبازی از دهان مبارکشان بیرون میآید، یک واژۀ آن «دموکراسی» و «دموکراتیک» است، به شاه خرده نمیگرفتند؟
هرچه هست، من نوشتار شما را بسیار ارزشمند و مسئولانه میدانم و به آن ارج مینهم، بویژه نظرتان را در زمینۀ همآوا شدن اوپوزیسیون و رسیدن به تصویری علمی و نزدیک به هم از آینده، میپسندم.
پیروز باشیم. بهرام خراسانی ۲۹ آبان ۱۴۰۴
■ در ابتدا درود به جناب سلامی گرامی بابت زحمت شان برای نوشتن این مقالهٔ با ارزش.
اینکه این همه سازمان و گروه نمیتوانند به اتحادی به دور حداقلی مشترکی دست پیدا کنند سرچشمه در نگاه ایدئولوژک آنان دارد و به تاریخ هم بدانگونه مینگرند. برداشت نیروهای سیاسی قبل از انقلاب از تاریخ معاصر آنان را به سمتگیریهای سیاسی خاصی سوق داد که وجه مشترک همه آنان هم سویی با خمینی بود که به بار و دار نشست. الان هم همین و منافع گروهی شان از ایران مهمتر است در حالی که فرصت ها هم یکی بعد از دیگری از بین میروند.
نگاهی به (ملیون، جمهوری خواهان رنگارنگ چپ و فدرالیست و مرکزگرا، احزاب قومی معتقد به ملتها و بعضا انکار ملت ایران، طیف های مختلف اصلاحطلب، ملی مذهبیها و معتقدان به اسلام رحمانی و توحیدی، و کمونیستهای ارتودکس) و برداشتشان از گذشته در قالب های فکری خاصشان، مانع نزدیکی شان به هم میشود و همانجا هم سنگر گرفته و انگار خشک شدهاند.
سوال این است که آیا بدون درک مشترک از تاریخ اتحادی رخ خواهد داد؟ آیا میشود آن را به بایگانی سپرد و تنها به آینده اندیشید. اصولا چگونه میتوانیم از تاریخ بدون شناخت درست از آن بیاموزیم؟
راجع به اصلاح پذیر بودن یا نبودن رژیم گذشته باید نبود وجود یک جریان اصلاحطلب قوی هم در نظر گرفته شود نه فقط چند شخصیت سیاسی یا اکادمیک. آیا شاه ترسو و ضعیف و ایراندوست با وجود یک جریان قوی اصلاحطلب صدای انقلاب را زودتر نمیشنید پیش از آنکه دیر شود و مرتجعین دست بالا را بگیرند؟ یک جریان قوی اصلاحطلب با نفوذ در دانشگاهها و اقشار تحصیل کرده میتوانست نیش افعی اسلام سیاسی در کمین قدرت سیاسی را بکشد.
در حاشیه باید عرض کنم که آیا سیاه لشکر راندهشدگان روستاها تنها پیامد اصلاحات ارضی بود یا یک پروسه معمولی رشد سرمایهداری؟ و آیا آماری راجع به شرکت این لشکر در انقلاب وجود دارد؟
با احترام سالاری
■ درود و وقت به خیر دوستان گرامی آقایان خراسانی و سالاریِ، لطف و مهر شما برای ادامه راه به من انگیزه مضاعف میدهد؛ قدردانم. اما خیلی کوتاه و مختصر:
۱ــ ارسطو میگفت: «انسان حیوانی ست سیاسی» من بعدا به تجربه دریافتم که، نیز: «انسان حیوانی ست تربیت پذیر» اما مشکل زمانی رخ میدهد که مربیان به تربیت آنسان های دیگر / جامعه از چه دریچه ای مینگرند: انسان/ شهروندان مطیع و فرمانبر ( دوران شاه)، امت های «عبد و عبید» (در جوامعی با حاکمان دینی و پدر سالار) یا رهبرانی که انسان / شهروندان خود را از کودکستان تا ... برای زیستن نه تنها برای امروز بلکه برای فردا هم تربیت میکنند (کشورهای اروپایی تا حدودی، و بهویژه کشورهای اسکاندیناوی).
چندی پیش فیلم کوتاهی دیدم که در نروژ از دبستان به بچه ها آموزش میدادند که چگونه خبر «فیک» را از خیر درست تشخیص بدهند. آیا شما هم می پذیرید که «رعایا»ی ایرانی از دوران هخامنشیان تا امروز در یک جهان «فیک» وطنی تولد می یابند، بزرگ می شوند و دارفانی را وداع میکنند؟
در همچون جامعه ای روشنفکر و خواص و عوام هم ذهنیت و شخصیت خمیری و بی ثبات پیدا میکند: در دست هر کس و ناکسی شکل میگیرد، به سادگی گول میخورد، انقلاب میکند، در خیابان ها قربانی میدهد و برای خمینی که در زیر درخت سیب نوفل لوشاتوی فرانسه دارد با کارتر معامله میکند، میسراید: « شکر پیروزی و آزادی و جمهوری ما ، تهنیت گوی تو از باختران تا خاور، شد سرانجام قیام تو در ایران پیروز» (نعمت میرزا زاده، م.آزرم) و به راحتی مسند حکمرانی را به مردی می سپارند که زبان مادری خود را غلط حرف میزند. این تربیت چند هزار ساله که گویا به صورت ژنتیکی از نسلی به نسل بعدی به ارث میرسد، مانع میشود که ما هنوزهم حتا با تحصیلات دانشگاهی نتوانیم دشمن را از دوست و راه را از چاه تشخیص دهیم، در بزنگاه تصمیم مناسب بگیریم و بدون این پا و آن پا کردن، برای برداشتن معضل سر راهمان دست به کار شویم.
هرچند سعی میکنم سخن به درازا نکشد، اما از تعریف یک نکته نمی توانم بگذرم. خانم هما ناطق، جامعه شناس و استاد دانشگاه، مینویسد که وقتی در سال 57 از دیدار آیتالله خمینی برگشتیم، خانم سیمین دانشور، مترجم و نویسنده رمان مشهور سووشون (که در فروردین ۱۳۴۷، در نخستین انتخابات به عنوان رئیس کانون نویسندگان ایران برگزیده شد)، آنچنان مجذوب شخصیت روحانی خمینی شده بود که میگفت «حاضرم اگر او بپذیرد صیغه اش بشوم.» اگر بیانی به شوخی هم باشد، در پس آن اما واقعیت تلخی نهفته است.
۲ــ سالاری عزیز نوشته است: «آیا بدون درک مشترک از تاریخ، اتحادی رخ خواهد داد؟ آیا میشود آن را به بایگانی سپرد و تنها به آینده اندیشید. اصولا چگونه میتوانیم از تاریخ بدون شناخت درست از آن بیاموزیم؟» ممروف است که «گذشته چراغ راه آینده است.» اما در سال های اخیر اتفاقی افتاده است که بدون درک و فهم و آنالیز و در نهایت پذیرش آن، بدون کاربرد آن در دقایق تصمیم گیری ها و در گام های کلان و راهبردی، راه به دهی نخواهیم برد. در ۳۰ آوریل سال ۱۹۹۳، تیم برنرز لی، پژوهشگر علوم رایانه در شهر CERN سوئیس «وب جهان گستر» (www = word wide web ) را برای همه افراد به صورت رایگان اعلام کرد. این سیستم ارتباطی «پیوند و دسترسی به اطلاعات مختلف بهصورت تارنمایی از گرههایی که کاربران به دلخواه در میان آنها حرکت میکنند.» به طور ساده: «جهانی شدن» را امکان پذیر کرد. ما امروز به اصطلاح در «زیست سیاره ای» به سرمی بریم. یکی از پیامدهای منطقی این سیستم حضورنسل دوران ساز Z است: نسل عصر دیجیتال، نسل «جیمز وب»، متولدین بین ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۲/ ۱۳۷۶ تا ۱۳۹۱. نسلی که نگاهش به شیوه زیستن، فلسفه ، سیاست، عشق، سکس، خانواده، به جامعه، به معادلات و تعاملات بین المللی حتا به انقلاب (انقلاب دیجیتال)، به رهبری و راهبری آن، به طور ژرف و ماهوی با نسل قبل از خود تمایز دارد. از این رو دیگر برای این نسل که نخست وزیر ها را فراری میدهد، رئیس حمهور ها را خلع میکند، به نظر من دیگر گذشته چراغ راه آینده نیست؛ همانگونه که تجربیات عصر نوسنگی برای انسانهای بعد از انقلاب صنعتی کاریردی ندارد.
از این رو در تحولات آینده ایران کنشگران سیاسی نسل وای (Y) و نسل ماقبل آن اگر در کنار نسل Z، «یار خاطر» آن ها نباشند، با اصرار به این که «هرچه باشد ما دو سه پیراهن از شما بیشتر پاره کرده ایم»، «بار شاطر» آن ها هم نباشند.
۳ــ در مورد «جریان اصلاحطلب قوی» و تاثیر آن در حکمرانی شاه، چند نمونه در متن نوشتارم آورده ام که گویاتر از همه مورد صدیقی برای تشکیل کابینه بود. اضافه کنم وقتی صدیقی دعوت شاه را برای تشکیل کابینه می پذیرد، دیگر اعضای جبهه ملی به او تذکرمیدهند که نام نیک سی و چند ساله خود را برای نجات شاه «لکه دار» نکند، صدیقی پاسخ میدهد:«امروز سرنوشت ایران از نام نیک من مهمتر است.» اما دریغا که شاه به رغم آینده خطیر ایران برای در اختیار داشتن فرماندهی بربادرفته، حتا در آخرین روزها اصرار ورزید.
۴ــ در مورد «اصلاحات ارضی و سیاه لشکر راندهشدگان روستاها در پیامد آن» من قبلا در سه مقاله با عنوان «ج. ا. مرده ریگ رژیم شاه» به اصلاحات ارضی هم پرداختهام، دوستان علاقمند میتوانند در آرشیو «ایران امروز» به آنها مراجعه کنند.
امیدوارم دوستان پر حرفی مرا میبخشند.
سعید سلامی
■ با سلام مجدد به سلامی عزیز. نوشتهاید که: “از این رو دیگر برای این نسل که نخستوزیرها را فراری میدهد، رئیس حمهورها را خلع میکند، به نظر من دیگر گذشته چراغ راه آینده نیست” پس به این ترتیب اگر حساب اصلاحطلبان و کسانی که بین آنها و گذارطلبان رفت و آمد میکنند و خجولانه هم در انتظار معجزه از بالا هستند را به کنار بگذاریم، فاتحه اپوزیسیون برانداز و گذارطلب که هنوز دوزاری “و دو سنتی”اش نیفتاده، خوانده است. و از دست اپوزیسیونی که هنوز پیکره فکری مصدق، شاه، مارکس، اسلام، قاضی محمد و... را صیقل میدهند، کاری ساخته نیست. و فقط میماند عدهای فعال سیاسی که این نسل را درک کرده و بار مسئولیت را به دوش میکشند.
با احترام سالاری
■ سالاری گرامی درود و سلام، به نظرم هم در مقاله و هم در کامنت منظورم را به روشنی توضیح دادهام. آره، دیگر «از دست اپوزیسیونی که هنوز پیکره فکری مصدق، شاه، مارکس، اسلام، قاضی محمد و... را صیقل میدهند، کاری ساخته نیست.» مگر ما امروز بده بستان خود را با چرتکه حساب و کتاب میکنیم؟ یا امروز با گاری سفر میکنیم؟ جهان زیستی دارد به طور ژرف و با سرعتی سرگیجه آور تغییر میکند، مرز کشورها بی سروصدا از بین میرود. در اتحادیه اروپا ۲۷ عضو با بیش از ۴۴۸ میلیون نفر جمعیت دارند برای منافع مشترکشان سیاستگذاری میکنند. این اتحادیه صرفا یک نهاد اقتصادی نیست، بلکه کشورهای عضو از طریق کانالهای متنوع، تجربهها و راهبردهای حکومتداری و حاکمیت خود را به اشتراک میگذارند. این اتحادیه نه از سر دل سوزی یا دفاع از حق کشوری که مورد تجاوز قرار گرفته، بلکه برای منافع و دفاع از امنیت سرزمینی خودشان امکانات مالی، سلاح و اطلاعات در اختیار اوکراین میگذارند. میپرسم: وارثان «پیکره فکری مصدق، شاه، مارکس، اسلام، قاضی محمد و...» در این دهکده جهانی و درهم آمیختگی منافع جوامع گوناگون، میتوانند سیاستگذاری کنند و گره از کارها بگشایند؟ آیا میتوان رانندههای قطارهای دیزلی را پشت فرمان قطارهای هیدروژنی سریعالسیر گذاشت؟ طبیعی است که در آینده نه چندان دور رهبران نسل ترامپ، ماکرون، مرتس هم جای خود را به نسلی خواهند داد که «فرزند زمان خویشند».
تا درودی دیگر سالاری؛ عزیز سعید سلامی
■ سلامی گرامی اگر دقت کرده باشید من هم در کما بودن آن اپوزیسیون را تایید کردم آیا این فقط کما است یا مرگ مغزی آینده نشان خواهد داد.
با احترامی عمیق سالاری
■
سالاری گرامی درودی دوباره، در پاسخ به پرسش شما: به نظرم ضعف «اپوزیسیون» درعدم توانایی در درک و فهم و تحلیل دقیق عینی (نه ذهنی) از بازی شطرنج در صحنه جهانی؛ پیمان ها و اتحاد هایی که باطل می شوند و از نو شکل میگیرند، دوستی های سابق کم رنگ و جای خود را به دوستی های جدید میدهند، بازیگران جدید جای بازیگران سنتی را میگیرند، بازیگران مؤثر و قابل ملاحطه در قالب شخصیتی که نمی شود نادیده اش گرفت درصحنه ظهور میکنند (برای نمونه محمد جولانی، جهادی دیروز و احمد الشرع، سیاستمدار امروز)، اعتیاد «اپوزیسیون» به تجربه و دانش شان که تاریخ مصرفشان سال هاست منقضی شده است، و پافشاری به مصرف اندوخته دهه های چهل پنجاه؛ (احساس راحتی در لباسی که سال ها بر تن داشته اند)، ادعای پوچ مبنی بر این که «ما این ریش را در آسیاب که سفید نکرده ایم)، عدم درک ضرورت به روز شدن در همه جنبه های پنهان و آشکار در «زیست سیاره ای»، تداوم موضع جان سخت و کاذب «ضد امپریالیستی» و تئوری آرموده و مسموم «دشمن دشمن من، دوست من است» (که در مورد تقویت سید روح الله الموسوی الخمینی ضد آمریکا) پیامد مخرب خود را نشان داد، ضعف در توانایی تحلیل درست از تجربه گذشته (درنتیجه عدم باور به «آزموده را آزمودن خطاست» پیش) و آخرین مورد اما نه کم اهمیت ترین؛ ضعف «اپوزیسیون» در تمایز بین دوستان مشترک المنافع بالفعل (اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه، حتا اگر دوست موقتی هم بود) از غیردوستان (نه لزوما «دشمنان» (چین و روسیه در همه سال های حکومتگری ج. ا.) در قالب منافع ملی (رئالپولیتیک).
و مضافا، نفوذ دیرپا و گسترده سایبری های ج.ا. و کانون های جورواجور اطلاعاتی سپاه در بخشی از «اپوزیسیون» (برای نمونه آقای علمداری طی نوشتاری با عنوان «چپ محور مقاومتی» در «ایران امروز» منتشر کردهاند و «افشای بزرگترین بانک اطلاعاتی جمهوریاسلامی برای جاسوسی» که دیروز در کانال «ایران اینترنشنال پخش شد.
سالاری عزیز، لازم میدانم بگویم که در مورد اظهارنظرهای بالا و اصولا در همه نوشتارها، من به «فصل الخطاب» بودن باورها و نظرهایم هیچ ادعایی ندارم، صرفا تجربههای شخصی خود را با شما در میان میگذارم.
سالم و سرحال بمانید سعید سلامی
■ سلامی عزیز ممنون از توجه شما، گفتگو با شما برایم آموزنده بود، جناب علمداری در مقالهشان درست به هدف زدند. بیشک فصل الخطابی وجود ندارد در این دنیای پر تحول. دستتان را به گرمی میفشارم.
پایدار باشید سالاری
■ با سپاس فراوان بخاطر نوشته پر بارتان آقای سلامی
در نوشتهتان از خیزشهای معاصر نسل زد و به ثمر رسیدن آن خیزشها سخن به میان آوردهاید اما علت ناکامی خیزش زن زندگی آزادی که نسل زد بویژه دختران جوان در آن نقش مهمی ایفا کردند، دلیلی ارائه نمیدهید. از سوی دیگر پراکندگی گروهای مخالف و مواضع گمراه کننده برخی از آنان در باره جنگ ۱۲ روزه را یکی از عوامل مهم بقای فاشیسم اسلامی به شمار آوردهاید.
به باور نگارنده دستگاه سرکوب فاشیسم اسلامی از راه اعدامهای فلهای، کشتار و یا کور کردن کنشگران میدانی توانسته است بخوبی در برابر اعتراضات خیابانی بازدارندگی ایجاد کند رویدادی که در مورد عقبنشینی سریع دولتهای دیگر، در برابر خیزشهای نسل زد اتفاق نیافتاده است. فاشیسم اسلامی با آویختن به اموزه های دینی از جمله “النصر بالرعب” توانسته است از کوران خیزشهای ادواری و غیره جان سالم بدر برد. باید در پی راهها و تاکتیکهای تازهای باشیم که بتوانیم به حیات این رژیم فاسد و سرکوبگر پایان دهیم.
با درود شهرام
■ شهرام گرامی درود و وقت به خیر، برخی دلایل ناکامی در خیزش ها و به ویژه در خیزش مهسا را در متن مقاله، پاراگراف «از دلایل مهم انفعال در جامعه حتا در بین نسل Z…» و همچنین در پاسخ به کامنت آقای سالاری آوردهام. از قضا همین چند دقیقه پیش به مصاحبه گونتر گراس، نویسنده، مجسمهساز و نقاش آلمانی با خانم هانا آرنت گوش میدادم. میارزد که یک نکته را از آرنت بازگو کنم. میگوید: «آزادی بهای خیلی سنگینی دارد، آزادی بهایی دارد که باید پرداخته شود.» گفتهای است از قدیم که: «آزادی را نمیدهند، آزادی را باید گرفت» من به تجربه دریافتم که این «توصیه حکیمانه» در عمل صحیح نیست، و به این نتیجه رسیدم که: «آزادی را باید تاسیس کرد.» آیا به نظر شما زنان و دختران در ایران امروز، آزادی را از هیولای دینی سرکوبگر، سیه دل سیه کار پس میگیرند، یا گام به گام با پرداختن سنگینترین بها تاسیس (یا ایجاد) میکنند؟ و به نظر میرسد بخش بزرگی از «اپوزیسیون» ج.ا. برای حصول آزادی حاظر نیست بهایی بپردازد. پرچانگی، تحلیل و تفسیر رویدادها، ایجاد پادکستهای رنگارنگ، راه انداختن اندیشکدهها و انجمنها، شرکت در کلاب هاوس های سرگرم کننده، بهایی نیست که «اپوزیسیون» برای آزادی میپردازد: «آزادی بهایی دارد که باید پرداخته شود.» به عبارت دیگر «دو صد گفته چون نیم کردار نیست»
تا درودی دیگر شهرام عزیز سعید سلامی
■ آقای سلامی با کمال احترام شما در نوشتهتان نشان دادهاید که واژهها را با کمال دقت انتخاب میکنید که جای ستودن دارد. اما اصطلاح “ایجاد و یا تاسیس آزادی” نا مفهوم و بسیار مبهم بنظر میرسد. میپذیرم که “پس گرفتن آزادی” نیز در کشور استبداد زده ایران بیمعناست زیرا هیچ زمانی آزادی وجود نداشته است که پس گرفته شود. اگر مخالفین با فرصت سوزی و گه گاه با انتشار بیانیههای کلیشهای میپندارند دین خود را به جنبش آزادی خواهانه از جمله نسل زد ایفا کردهاند کاملا گمراهند و با بیاعتنایی جامعه مدنی داخل کشور روبرو شدهاند.
در جنبش زن زندگی آزادی، نسل زد با انفعال روبرو نشد بلکه تناسب قوا به شدت به سود ماشین سرکوب جمهوری جهل و فساد عمل میکرد. رژیم حتی پس از فروکش کردن این خیزش مدت ها در مدارس دخترانه، با کپیه برداری از رویکرد طالبان پیش از رسیدن به قدرت در جهت خانهنشین کردن دختران، با مسموم کردن دانشآموزان دختر از جمله از نسل زد انتقام میگرفت.
به باور نگارنده، کلید ناکامی خیزش ها در ایران بخاطر کمبود بدیلی قابل اعتماد است که جامعه مدنی را به عاملیت و هزینه دادن تشویق کند و آیندهای امیدبخش را در برابر تمام نسل ها ترسیم نماید. پرسش اینجاست که این بدیل چگونه ایجاد خواهد شد که پرسشی یک میلیون دلاری است!
با سپاس مجدد شهرام
■ شهرام گرامی وقت به خیر، سپاس از دقت و یادآوری شما. با شما موافقم، واژههای تاسیس یا ایجاد در پیوند با آزادی کمی ناروشن به نظر میرسد. میتوان نوشت «آزادی را باید بنیان گذاشت» اما تک واژه تاسیس از ریشه اساس (بنیان) را به جای واژه ترکیبی «بنیان گذاشتن» ترجیح دادم. به هر حال، اگر جایگزین بهتری را پیشنهاد بکنید، ممنون میشوم. خوشحالم که متوجه منظور من شدهاید مبنی براین که «در کشور استبداد زده ایران ... هیچ زمانی آزادی وجود نداشته است که پس گرفته شود.» بنابرین باید بنیادش را نهاد شد.
با این نظر شما که «... ناکامی خیزشها در ایران بخاطر کمبود بدیلی قابل اعتماد است که جامعه مدنی را به عاملیت و هزینه دادن تشویق کند و آیندهای امیدبخش را در برابر تمام نسل ها ترسیم نماید.» هم موافقم. یکی از جوانان عزیزی که در ۱۴۰۱ چشمشان آسیب دید، در مصاحبهای در پاسخ به این پرسش که در خیزش بعدی شرکت خواهد کرد یا نه، گفت: «نه، شرکت نخواهم کرد چون با این همه آسیبهایی که دیدیم چیزی به دست نیاوردیم.»
البته من دل شکسته و احساس ناامیدی او را میفهمم هرچند با او موافق نیستم؛ خیزش مهسا با همه جانهای شیفته که از دست رفتند و یا بازداشت و اسیر دیو فاشیسم اسلامی شدند، در واقع یک نقطه عطف در میان خیزش ها بود؛ میتوان بنا به آنچه قابل مشاهده است با جرات گفت که «قبل یا بعد از خیزش مهسا»؛ بعد از این خیزش شاخ دیو شکست و هنوز هم با همه تلاش نتوانسته ترمیمش کند. اما برای پرسش یک میلیون دلاری «بدیلی قابل اعتماد»، من چشم انداز روشنی نمی بینم، تا نظر شما چه باشد.
تا بعد شهرام عزیز سعید سلامی
سخنان پزشکیان در مجلس شامل نگرانیهای او از اینکه اگر خامنهای در جنگ ۱۲ روزه کشته میشد چه تاثیری بر جنگ قدرت در جمهوری اسلامی داشت، پرسشهای گوناگونی در مورد دگرگونیهای سیاسی، اجتماعی احتمالی در دوران پسا خامنهای را مطرح میسازد.[۱]
گرچه با توجه به خدمات پزشکی و درمانی که در اختیار خامنهای ست و همچون اکثریت مردم ایران با بحران کمبود و گرانی دارو روبرو نیست، میتوان انتظار داشت که در صورت جان سالم بردن از حملات احتمالی اسرائیل در آینده، راه جنتی (نمیرالمومنین) را به پیماید و برای سالهای دراز به عنوان “عمود خیمه نظام” همچنان کشور و مردم ایران را با بحرانهای بزرگتری روبرو سازد.
اما پرسش مهم این جاست که پس از دفن او در نزدیکی چاه جمکران، آرامگاه میلیارد دلاری تازه و یا در کنار خمینی و رفسنجانی، چه رویدادهایی در انتظار کشور است و فرمان اداره کشور در دست چه فرد و یا گروهی قرار خواهد گرفت؟
در نظام بنیادگرای شیعهمحور، و نقش برجسته ولی مطلقه فقیه در قانون اساسی بازنگری شده در سال ۱۳۶۷، اهرمهای حکمرانی خامنهای به منظور سرپا نگه داشتن “خیمه نظام” برپایه هفده نهاد امنیتینظامی شامل سپاه و بسیج، هفت نهاد اطلاعاتی شامل سازمان اطلاعات سپاه، مافیای نهادها همچون بنیاد مستضعفان، آستان قدس رضوی، ستاد اجرایی فرمان امام، قرارگاه خاتم الانبیا (غول اقتصادی و مهمترین پیمانکار کشور) و الیگارشهای مالی شامل بابک زنجانی و بانکهایی همچون بانک آینده استوار شده است.
۱- سپاه پاسداران
سپاه در ۹ اسفند ۱۳۵۷، به فرمان خمینی تاسیس شد. بیتردید این تصمیم بواسطه بیاعتمادی نظام دینی به ارتش باقی مانده از نظام پیشین ناشی میشد. برپایه اصل ۱۵۰ قانون اساسی، وظیفه اصلی سپاه “نگهبانی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن” و نه دفاع از کشور ایران تعین شده است!
در حال حاضر پس از رهبری ۳۷ ساله خامنهای سپاه این نهاد نظامی ایدئولوژیک به بزرگترین پایه نگه دارنده “خیمه نظام” تبدیل شده است.
در ادبیات سیاست داخلی ایران، از سپاه به عنوان “دولت موازی”، “دولت پنهان” یا “دولت با تفنگ و زندان” نام میبرند که به قدرت تعیینکننده این نهاد در مناسبات و معادلات بالادستی سیاست ایران اشاره دارد. این نهاد نظامی با نفوذ تعیین کننده خود از جمله در بیت رهبری، خطوط راهبردهای امنیتی، خارجی، داخلی و دایره فرهنگ را ترسیم میکند و بر تصمیمگیریهای کلان تاثیر قابلتوجهی میگذارد. سپاه نمایندگان متعدد و متنفذی در نهادهای سیاسی بالادستی جمهوری اسلامی مانند شورای عالی امنیت ملی، بهتازگی شورای دفاع، مجلس شورای اسلامی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی انقلاب فرهنگی و ... دارد و در قالب برنامههایی چون «راهیان نور»، نفوذ گستردهای در آموزش و پرورش یافته است و همچنین با راهاندازی «اقشار ۲۲گانه بسیج»، کوشیده است این نفوذ را در بدنه اغلب نهادهای دولتی و عمومی تزریق کند.
مهمترین گردانهای نظامی و شبه نظامی برای سرکوب و کنترل اعتراضهای اجتماعی و سیاسی در اختیار سپاه پاسداران است که تاکنون به کشتن، نابینا کردن، زخمی کردن و بازداشت دهها هزار نفر متهم شده است. حفاظت از خامنهای، روسای قوای سه گانه، شخصیتهای ارشد جمهوری اسلامی و تامین امنیت پایتخت ایران، تحت مدیریت سپاه صورت میگیرد. خبرگزاریهای فعال “تسنیم”، “فارس”، “خبر دانشجو” و “نسیم” و روزنامه “جوان” به سپاه وابسته هستند و شبکهای عظیم از مجلات، وبسایتها و فعالان شبکههای اجتماعی، به عنوان بلندگوهای تبلیغاتی سپاه فعالیت میکنند. “سازمان فرهنگی هنری اوج” وابسته به سپاه به یکی از قدرتمندترین نهادهای سینمایی ایران تبدیل شده است.
“قرارگاه خاتم الانبیاء”، وابسته به سپاه، بزرگترین و مهمترین پیمانکار اقتصاد ایران محسوب میشود و در کنار “بنیاد تعاون سپاه”، یک شبکه قدرتمند اقتصادی را در حوزه بانکی، خدمات، واردات و عمرانی ساماندهی کرده است.
قرارگاه خاتمالانبیا با ۱۳۵ هزار کارگر به سپاه تعلق دارد و بزرگترین شرکت ساختوساز کشور است که در صنایع نفت، پیروشیمی، سد سازی، شبکه مخابرات و ارتباطات و توسعه شهری فعال است. سازمانهای اقتصادی سپاه در جادهسازی، توسعه بنادر و حتا جراحی چشم با اشعه لیزری به کار مشغول است! بنا بر برآوردی، سپاه از راه ۲۲۹ شرکت ۲۰ تا ۴۰ درصد اقتصاد کشور را در انحصار دارد.[۲]
در کنار فعالیتهای اقتصادی به اصطلاح “قانونی” سپاه باید به دهها بندر غیرقانونی واردات کالاهای قاچاق نیز اشاره کرد تا آنجا که احمدینژاد این نهاد را “برادران قاچاقچی” نامید.
“نیروی قدس سپاه”، حداقل در خاورمیانه، تعیینکنندهترین نهاد در حوزه دیپلماسی ایران است و برخی از سفرای ایران در کشورهای این منطقه باید با هماهنگی این نیرو منصوب شوند. گروههای نیابتی با وجود ضربات سهمگین اسرائیل هنوز از ایران کمکهای مالی و نظامی دریافت میکنند. برای نمونه بتازگی حزبالله لبنان از راه صرافیها یک میلیارد دلار از سپاه قدس دریافت کرده است. این درحالی است که کشور در ابربحرانهای گوناگون از جمله اقتصادی، آبی، زیر ساختی و فقر کمر شکن دهها میلیون نفر دست به گریبان است.
به تازگی عبدالرضا شهلایی یکی از مرموزترین سرداران سپاه قدس نیز به یمن فرستاده شده تا در حل بحران سیاسی در میان حوثیها نقشآفرینی کند. آمریکا برای دستیابی به اطلاعاتی در مورد این سردار ۱۵ میلیون دلار جایزه تعیین کرده است.
افزون براین سپاه پاسداران، کنترل برنامه موشکی و هستهای ایران را در اختیار دارد و مهمترین نهاد مسئول در نقاط مرزی و مناطق جغرافیایی حساس ایران محسوب میشود. افزایش تنش در منطقه بر عهده نیروی دریایی سپاه است. در این رابطه میتوان به توقیف یک کشتی نفتکش در روزهای اخیر، در آبهای خلیچ فارس اشاره کرد.
“سازمان بسیج مستضعفین” وابسته به سپاه، یکی از بزرگترین شبکههای اجتماعی از شبهنظامیان ایدئولوژیک داوطلب در شهرها و روستاهای بزرگ و کوچک را در اختیار دارد و با راهاندازی پایگاههای مقاومت در اغلب شهرها، روستاها، مساجد و ادارات ایران، یک شبکه شبه نظامی بسیار بزرگ سرکوب گر را در اختیار دارد.
سپاه ایدئولوژیزده و مغزشوییشده، در طول یک دهه اخیر با تمرکز بر یک طرح پنج مرحلهای که توسط دیکتاتور متوهم، اعلام شده و شامل «انقلاب اسلامی»، «حکومت اسلامی»، «دولت اسلامی»، «جامعه اسلامی» و «تمدن اسلامی» است، تبلیغات، برنامهریزی و حرکت میکند. رهبر تنها مقامی است که طبق اصل ۱۱۰ قانون اساسی بر سپاه مدیریت و نظارت دارد و مقامهای سپاه پاسداران باید به او پاسخگو باشند.
سپاه برای حفظ جایگاه اقتصادی، سیاسی و امنیتیاش نقش مهمی در تعیین رهبری ایفا خواهد کرد و بدون همراهی این نهاد، نصب رهبر تازه و یا دگرگونیهای احتمالی در ساختار حکمرانی جمهوری دینی امکان پذیر نخواهد بود.
۲- مافیای نهادها
پایه دوم نگه دارنده خیمه نظام به مافیای نهادها سپرده شده است که همگی زیر فرمان دیکتاتور قرار دارند.
محسن صفایی فرهانی اصلاحطلب که در جریان جنبش سبز به ۶ سال زندان محکوم شد، باور دارد که ۶۵٪ اقتصاد ایران در دست نهادها و بنیادهاست که ۵۰٪ تولید ناخالص کشور را شامل میشود و هیچگونه حسابرسی قانونمند و کنترل منظمی روی آنها اعمال نمیشود.[۳]
برای نمونه، ستاد اجرای فرمان امام یکی از نهادهای شبهدولتی است که ثروتش از مصادره هزاران زمین و املاک در بسیاری موارد ایرانیان عادی، بهاییان، بازگانان و ایرانیان مقیم خارج کشور و زندانیان سیاسی و اختلاسگران به دست آمده است. این نهاد، پس از آنکه محمد مخبر (معاون اول رییسی قاتل) از سال ۱۳۸۶ ریاست ستاد را به عهده گرفت از راه ترفندهای گوناگون موفق شد دارایی و درآمد ستاد را چندین برابر کند. از جمله میتوان به خرید غیر رقابتی بخش عمده سهام مخابرات در سال ۱۳۸۸ که اعتراضات فراوانی را در پی داشت، و خرید ۴۸ درصد سهام نفت پارس که پیش ازین روی داد، این نهاد را به بزرگترین سهامدار شرکتهای پتروشیمی تبدیل ساخت.
موسسه بنیاد برکت یکی از زیر مجموعههای ستاد، در بخش داروسازی و تهیه واکسنها فعال است. این شرکت کوشید به یاری سعید نمکی، وزیر بهداشت دولت روحانی، انحصار تولید واکسن کرونا را در اختیار گیرد اما نتوانست از عهده آن برآید که در کنار فرمان خامنهای مبنی بر ممنوعیت ورود واکسنهای آمریکایی و انگلیسی، منجر به مرگ دهها هزار نفر در کشور شد.
منابع مالی ستاد به دیکتاتور امکان میدهد که بدون نیاز به مجلس و شرایط بودجه بهم ریخته دولت از جمله نیازهای مالی بیت را بر طرف سازد.
رویترز سرمایه این نهاد را حدود ۹۵ میلیارد دلار تخمین زده است.[۴]
آستان قدس بزرگترین نهاد موقوفی جهان اسلام، ۴۳ درصد مساحت شهر مشهد را در اختیار دارد. این نهاد در بسیاری از استانهای کشور موقوفه و حدود ۳۰۰ هزار مستاجر دارد. براساس برآوردی ارزش تقریبی زمینهای آستان ۲۰ میلیار دلار است.[۵]
بنیاد شهید که برای پشتیبانی از خانوادههای کشتهشدگان جنگ ایران و عراق تاسیس شد، به یکی از بزرگترین نهادهای اقتصادی و اختلاسی کشور در آمده و در بسیاری از رشتههای تجاری، انرژی و فروشگاههای زنجیرهای، معدنی، مرغداری و بانکداری فعال است. بنگاههای اقتصادی این نهاد به دکانی برای کسب و کار و مکانی برای افراد سیاسی و برای امور شخصی و حزبی تبدیل شده است. در سازمان اقتصادی کوثر وابسته به بنیاد شهید، فساد و تبانی حاکم است. این نهاد به پولشویی نیز مشغول است.[۶] از واکاوی نهادهای دیگر از جمله بنیاد مستضعفان برای پرهیز از دراز شدن مطلب خودداری میشود.
خصولتیها و نهادهای غیر پاسخگوی اقتصادی، گرچه به بخشی از تهیدستان کشور یاری میرسانند اما در اصل منابع مالی نهاد ولایت و نیروهای نیابتی در خارج برای پیشبرد هدفهای ایدئولوژیک دیکتاتور از جمله “نابودی اسرایئل” را تشکیل میدهند. نهادها و خصولتیها بیتردید با هماهنگی با سپاه، در دگرگونیهای احتمالی پس از دفن دیکتاتور نقش ایفا خواهند کرد.
۳- الیگارشها
الیگارشی به معنی ساختار قدرتی است که در آن شماری اندک سر کار باشند. این اصطلاح در برابر “دمکراسی” بهکار برده شده است. اما رایجترین بهرهگیری امروزی آن همانی است که ارسطو ۲۳۰۰ سال پیش برای توصیف اوضاع اسپارتا در برابر آتن دموکرات بکار برد: “حکومت اقلیتی ثروتمند.” در ادبیات سیاسی معاصر نیز منظور از اولیگارشها، چهرهای اقتصادی هستند که از طریق ثروت عظیم خود که معمولا از طریق نوعی همدستی با حکومت به دست آمده، زمام امور را در اختیار دارند.
در نظام دیکتاتوری ولایی، اولیگارشها در برابر بهرهمندی از فساد نهادینه شده در راستای بقاء رژیم عمل میکنند. نمونه بارز الیگارشها پرونده بابک زنجانی است که از محکومیت به اعدام آغاز شد و با نقض حکم و کاهش آن به بیست سال حبس ادامه یافت، اکنون به نماد این واقعیت بدل شده است که نظام حاضر است برای حفظ شریانهای مالیاش که در پی تحریمها به حالت نیمه فلج در آمده، وی را آزاد و اجازه دهد به صحنه اقتصاد باز گشته و به خیمه نظام خدمت کند.
مورد دیگر محمد حسین شمخانی فرزند علی شمخانی از سرداران پیشین سپاه است که شبکه گسترده کشتیرانی زیر کنترل او تحریم شده است.
بنا بر گزارش وزارت خزانهداری آمریکا، این شبکه که سالانه دهها میلیارد دلار سود میبرد، بخش مهمی از منابع مالی حکومت ایران را از راه دور زدن تحریمها تامین میکند. براساس بیانیه اتحادیه اروپا، حسین شمخانی از راه شرکتهای “آدمیرال گروپ” و “میلاووس گروپ” مستقر در دوبی، به طور فعال در تجارت نفت ایران و روسیه حضور دارد. این دو شرکت از کانالهای اصلی برای دور زدن تحریمهای غرب و تامین مالی کرملین در ادامه آدم کشی در اوکراین معرفی شدهاند.[۷]
نمونه سوم از دهها نمونه دیگر بانک آینده است که با بدهی ۷۵۰ هزار میلیارد تومان منحل گردید. علی انصاری، بازرگان و سهامدار اصلی بانک از سوی دولت بریتانیا به دلیل “حمایت مالی از فعالیتهای سپاه پاسداران” در فهرست تحریمهای علیه ایران قرار گرفت. این دولت در روز پنجشنبه ۳۰ اکتبر، داراییهای او را مسدود و با اعلان محروم شدگی از مدیریت در شرکتهای مرتبط با ایران، ورودش به انگلیس ممنوع شد.[۸]
رویدادهای احتمالی در دوره پسا خامنهای
مطالعات نشان میدهد که از سال ۱۹۴۶ تا ۲۰۱۴ مرگ ۷۹ دیکتاتور که تا آخر عمر حکومت کردهاند، به استقرار دمکراسی و یا سرنگونی نظام نیانجامیده بلکه شرایط موجود ادامه یافته است.[۹] دگرگونیهای رادیکال تنها زمانی روی داده است که رژیم با کودتای نظامی، انقلاب و یا انتخابات تغییر یافته است. البته مرگ دیکتاتورهای بنامی همچون موسولینی، هیتلر، استالین و مائو نیز دگرگونیهای راهبردی مهمی را در پی داشتهاند.
بهر روی، پس از دفن خامنهای، سپاه بازیگر اصلی سیاست در ایران خواهد بود و دیگر بازیگران در همراهی با این نهاد نظامی عمل خواهند کرد.
برپایه الگوهای بحرانی و خیزشهای ادواری با مرگ خامنهای، خیابانهای شهرهای کشور از نهادهای گوناگون سپاه و بسیج پر خواهد شد و کوچکترین کنش اعتراضی بهشدت سرکوب خواهد گردید. نهادهای قانونی همچون مجلس خبرگان و ریاست جمهوری با در نظر گفتن دیدگاههای سپاه رهبر احتمالی آینده را تعیین خواهند کرد. در این مورد توصیههای پوتین تزاری نیز مورد توجه قرار خواهد گرفت که بهشدت با قدرت گرفتن غربگرایان در جایگاه رهبری مخالفت خواهد کرد.
تا پیش از جنگ ۱۲ روزه، فرماندهان ارتش از میان سرداران مورد اعتماد دیکتاتور منصوب میشدند. اما پس از این جنگ و کشته شدن ۳۰ تن از سرداران سپاه برای اولینبار یک سرلشگر ارتشی به نام سید عبدالرحیم موسوی به ریاست کل نیروهای مسلح منصوب شد که به روایتی به دلیل کشتار ۳۰ تن از سرداران ارشد سپاه صورت گرفته است. بهر روی نقشآفرینی ارتش (به حاشیه رانده شده) در صحنه سیاست ایران پس از دفن خامنهای با ابهامات زیادی روبروست.
اورشلیم پست، با توجه به قدرت سرکوبگر سپاه و بسیج باور دارد که در فردای دفن خامنهای، سرنگونی نظام دینی “بدون ترکیبی از یک جنبش اعتراضی گسترده و دستکم یک فرمانده ارشد ارتش که بتواند نیروهایش را پشت معترضان و علیه بسیج [و سپاه] سازماندهی کند، بسیار دشوار خواهد شد.”[۱۰]
آقای محمد جواد اکبرین، در یکی از برنامههای “چشمانداز” در شبکه ایران اینترنشنال، از نقش احتمالی الشرع ایرانی در دست گرفتن قدرت سخن به میان آورد. به باور این روزنامهنگار، احمد الشرع و یا جولانی با پیشینه تروریستی، پیش از فرار بشار اسد، به مدت ۳ سال با دولت امریکا در حال مذاکره بوده است. برپایه این سناریو، فردی و یا جمعی از سرداران سپاه پس از جنگ ۱۲ روزه و با توجه به ماهیت بحرانزای بنیادگرایی اسلامی ممکن است در مذاکره پنهانی با آمریکا و حتی اسراییل راهی برای گذر از جمهوری اسلامی بیابند و فرمان کشتی نظام را بر پایه راهبردهای تازه به دست گیرند!
به باور نگارنده دست آوردهای ابرجنبش «زن زندگی آزادی» از جمله عقبنشینی نظام در برابر زنان آزادی خواه مخالف حجاب اجباری میتواند چراغ راه جنبش مدنی تازهای گردد که گذر از جمهوری جهل و جنایت و استقرار یک دمکراسی سکولار در آینده را نوید دهد. در این روند نمیتوان نقش تعیین کننده بدیلی مورد اعتماد و همکاری مخالفان پراکنده رژیم اسلامی را نادیده گرفت.
آبان ۱۴۰۴
mrowghani.com
——————————————
[۱] - پزشکیان: اگر رهبری را میزدند به جان هم میافتادیم، ایران امروز، ۲۱ آبان ۱۴۰۴
[۲] ایران ممکن است از میزان سلطه سپاه پاسداران بر اقتصاد کشور بکاهد، صدای آمریکا، اول بهمن ۱۳۹۶
[۳] - صفایی فرهانی، ۶۵ در صد اقتصاد ایران در دست نهادگا و بنیادهاست، دویچه وله، ۲۰/۰۳/۱۳۹۳
[۴] - Khamenei controls massive financial empire built on property seizures, Reuters
[۵] - استان قدس؛ در “بزرگترین نهاد موقوفی جهان اسلام’ چه میگذرد؟، بیبیسی فارسی، ۱۶ اسفند ۱۳۹۴
[۶] - بشیر حسینی، اسناد اختلاس و پولشویی سازمان اقتصادی کوثر و بنیاد شهید، تریبون زمانه، یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
[۷] - آمریکا پسر علی شمخانی و امپراتوری کشتیرانی او را تحریم کرد. ایران وایر، ۹ مرداد ۱۴۰۴
[۸] - بریتانیا موسس بابک آینده را به دلیل حمایت مالی از سپاه پاسداران تحریم کرد، بیبیسی فارسی، ۳۰ اکتبر ۲۰۲۵
[۹] - Andrea Kendall, and Erica Frantyz, The worldès dictators areaging- but democrats shouldnèt be too quick to rejoice. Foreign Policy, September 10, 2015
[۱۰] - اورشلیم پست: بیثباتی پس از مرگ خامنهای، فرصت آمریکا و اسرائیل برای تغییر حکومت خواهد بود، ایران اینترنشنال، ۲۱ آبان ۱۴۰۴
مترجم: ح. دباغی
دههها واشنگتن معتقد بود میتواند خاورمیانه را بر اساس تصویر خود شکل دهد، متحدان را منصوب کند، دشمنان را بازدارد و با زور و دیپلماسی نظم شکنندهای را حفظ کند. اما تاریخ راهی برای فروتن کردن غرور و گستاخی دارد. امروز، آن نظم به دقت ساخته شده در حال فروپاشی است. و در مرکز این تحول، ترکیه ایستاده است. کشوری که زمانی به عنوان یک پاسگاه دورافتاده وفادار ناتو تلقی میشد، اکنون به عنوان یک قدرت منطقهای دارای اعتماد به نفس با جاهطلبیهایی فراتر از سناریوی متحدین ظهور میکند. آنکارا دیگر دستور نمیگیرد، آنها را مینویسد. از سوریه تا قفقاز، از مدیترانه تا دریای سرخ، نفوذ ترکیه در مناطقی که قدرت آمریکا در حال کاهش است، در حال گسترش است. این، یک داستان خیانت نیست. منطق تغییر قدرت، جوهره رئال پولیتیک است. آنچه شاهد آن هستیم، فروپاشی استراتژی آمریکا در منطقهای است که زمانی بر آن تسلط داشت و صعود دولتی است که یاد گرفته چگونه از شکافهای نظم تحت رهبری آمریکا بهره برداری کند.
بیایید بررسی کنیم که این تغییر تکتونیکی چگونه و چرا در بخش عمدهای از قرن بیستم رخ میدهد. ترکیه در سایه حافظه امپراتوری خود زندگی میکرد. امپراتوری عثمانی زمانی محور قدرت اوراسیا بود که ریشههایی میان اروپا، آسیا و جهان عرب داشت. سقوط آن پس از جنگ جهانی اول نه تنها فروپاشی یک دودمان، بلکه تقلیل استراتژیک یک تمدن نیز بود. جمهوری جدید ترکیه که از ویرانهها زاده شده بود، به درون خود متوجه شد و بازگشت. انقلاب مصطفی کمال آتاتورک در پی مدرنسازی و غربیسازی برای ساختن یک دولت-ملت سکولار به جای امپراتوری سقوط کرده بود. برای دههها، آنکارا نقش مطیع و فرعی در نظم غربی را پذیرفت، به ناتو پیوست، پایگاههای آمریکایی را میزبانی کرد و به عنوان خط مقدم علیه توسعهطلبی شوروی عمل کرد. واشنگتن ترکیه را به عنوان یک حائل مناسب میدید، نه به عنوان یک همتا. این فرض تا زمانی که ترکیه ضعیف، منزوی و وابسته باقی مانده بود، درست عمل میکرد. دیگر اینطور نیست، پایان جنگ سرد نیست، نقشه استراتژیک را به طور بنیادین تغییر داد.
با تثبیت شدن نظام تکقطبی به محوریت آمریکا در دهه ۱۹۹۰، اهمیت ژئوپلیتیکی ترکیه به رسمیت شناخته شد اما به ندرت مورد احترام قرار گرفت. واشنگتن انتظار وفاداری بدون رفتاری متقابل را داشت. حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ هنگامی که پارلمان ترکیه اجازه نداد نیروهای آمریکایی از خاک خود به عراق حمله کنند اولین شکاف عمده بود. این فقط یک اختلاف نظر سیاستی نبود، یک اعلان و تاکید بر حاکمیت ملی بود. آنکارا علامت میداد که دیگر به عنوان ابزاری برای استراتژی آمریکا عمل نخواهد کرد. جنگ عراق مرزهای ترکیه را بیثبات کرد، ملیگرایی کردی را تقویت کرد و پایه ثبات منطقهای را تضعیف و تخریب نمود. برای سیاستگذاران ترکیه، این اثباتی بود بر اینکه اقدامات آمریکا میتواند مستقیما امنیت ملی آنها را به خطر بیندازد. این درک، آغاز بیداری راهبردی ترکیه بود.
تا دهه ۲۰۱۰، تحت رهبری رجب طیب اردوغان، ترکیه شروع به بازسازی تصور خود کرد، نه به عنوان یک عضو کوچکتر ناتو، بلکه به عنوان یک قدرت مرکزی محق و مستقل. بهار عربی این تحول را تسریع کرد. در حالی که واشنگتن بین حمایت محتاطانه و سردرگمی استراتژیک در نوسان بود، آنکارا قاطعانه عمل کرد. او تلاش نمود رویدادهای سوریه، لیبی و مصر را بر اساس منافع خود شکل دهد که اغلب با ایالات متحده در تضاد بود. در سوریه، حمایت آمریکا از شبهنظامیان کرد آنکارا را خشمگین و رهبران ترکیه را متقاعد کرد که واشنگتن حاضر است امنیت ترکیه را فدای دستاوردهای تاکتیکی کوتاه مدت کند. نتیجه، فرسایش عمیق اعتماد و آغاز سیاست خارجی مستقل ترکیه بود که دیگر همسویی با ایالات متحده را شرط پیشفرض خود نمیدانست.
در عین حال، ترکیه جغرافیای خود را با دقت قابلتوجهی به کار گرفت. ترکیه بر فراز کریدورهای حیاتی انرژی، نقاط گلوگاه دریایی و تقاطعهای فرهنگی قرار دارد. حکومت اردوغان از این مزایا برای کسب نفوذ در چندین جبهه به طور همزمان بهره برد. در شرق مدیترانه، قاطعیت دریایی ترکیه ادعاهای یونانی و قبرسی را که توسط اتحادیه اروپا حمایت میشد، به چالش کشید. در قفقاز جنوبی، حمایت ترکیه از آذربایجان در جنگ ۲۰۲۰ قره باغ کوهستانی نشان داد که آنکارا چقدر سریع میتواند قدرت خود را فراتر از مرزهایش اعمال کند. در شمال آفریقا، پهپادها و مشاوران ترکیه به تغییر روند جنگ در لیبی کمک کردند. هر یک از این مداخلات نشانهای بود: ترکیه در منطقهای که مدتهای طولانی تحت سلطه دیگران بود، قدرت خود را بازپس میگیرد.
از نظر اقتصادی، آنکارا به دنبال خودمختاری استراتژیک بود. او سیستم صنایع دفاعی را متنوع کرد و وابستگی به تأمینکنندگان آمریکایی و اروپایی را کاهش داد. پهپادهای بایراکتار که در داخل کشور توسعه یافتند، به نمادی از این استقلال تبدیل شدند. آنها به طور مؤثر از اوکراین تا اتیوپی اعزام شدند، میدانهای نبرد را تغییر دادند و تصویر ترکیه را به عنوان تولیدکننده فناوری به جای مصرف کننده تجهیزات غربی را بازتعریف کردند. این انقلاب در صنایع دفاعی فقط مسئله غرور نیست. نشاندهنده این درک حساب شده است که در عصر رقابت قدرتهای بزرگ، اتکا به سلاحهای خارجی به معنای فرمانبری و سلطه است. چرخش ترکیه به خودکفایی بنابراین ادامه منطق واقعگرایانه است، نه صرفا احساسات ملیگرایانه. بدخوانی مکرر غرب از جاهطلبیهای ترکیه، این فاصله و انشقاق را تشدید کرد. واشنگتن قاطعیت ترکیه را به عنوان انحرافی موقتی تلقی و فرض کرد که آنکارا در نهایت دوباره به خط بازخواهد گشت. این یک اشتباه تحلیلی بنیادی بود. مسیر ترکیه بازتابدهنده نیروهای ساختاری، جمعیتشناسی، جغرافیا و هویت تاریخی است که با اقناع دیپلماتیک یا فشار اقتصادی قابل بازگشت و معکوس کردن نیست.
اقدام به کودتای ۲۰۱۶ و برداشت آنکارا مبنی بر اینکه پایتختهای غربی در محکوم کردن آن کند عمل کردند، سوءظن ترکیه را تشدید کرد. در پی این اقدام، ترکیه افسران طرفدار غرب را از ارتش خود پاکسازی کرد، قدرت را تحت نظام ریاست جمهوری متمرکز نمود و روابط خود را با روسیه از طریق توافق موشکی S400 تعمیق بخشید. از دیدگاه واقعگرایانه، این یک حرکت منطقی بود. آنکارا در برابر ابرقدرتی که دیگر به آن اعتماد نداشت، تعادل برقرار میکرد. رابطه ترکیه و روسیه نشان میدهد که اتحادها در دنیای چندقطبی چقدر سیال میشوند. با وجود قرنها رقابت و منافع متضاد در سوریه، دریای سیاه و قفقاز، آنکارا و مسکو توانستهاند شراکت معاملاتی مبتنی بر نیاز متقابل را حفظ کنند. روسیه انرژی و اهرم فشار علیه غرب را فراهم، و ترکیه دسترسی، میانجیگری و غیرقابل پیشبینی بودن را عرضه میکند. همکاری روسیه و ترکیه بر پایه اعتماد نیست بلکه بر محاسبات استراتژیک بنا شده است.
به یک اعتبار، ترکیه هنر بازی با هر دو طرف، تعامل با ناتو در مواقع مفید و به چالش کشیدن آن در مواقع ضروری را آموخته است. این رفتار دولتی است که جایگاه خود را در توازن قدرت در حال شکلگیری درک میکند و از محدود شدن به سلسله مراتب قدیمی خودداری میکند. در داخل کشور، جذابیت اردوغان برای نوستالژی عثمانی صرفا نمایش سیاسی نیست. هدف راهبردی عمیقتری را دنبال میکند تا هویت ترکیهای در جهان پساغرب را با احیای زبان امپراتوری، قیمومیت بر سرزمینهای مسلمان و رهبری در جهان اسلام بازتعریف کند. آنکارا در حال ساختن روایتی است که جاهطلبیهای ژئوپلیتیکی خود را توجیه و ذیحق میکند. این پروژه ایدئولوژیک با سیاست قدرت ملموس همسو است. ترکیه اکنون پایگاههای نظامی را از قطر تا سومالی مستقر میکند، پهپادها را به آسیای مرکزی میفرستد و در آفریقا و آمریکای لاتین به تعاملات دیپلماتیک اشتغال میورزد. این قدرت نرم است که با قابلیت سخت پشتیبانی میشود، نه ایدهآلیسم. این گسترش عمدی نفوذ است که با تلاش دولت برای تبدیل سلطه منطقهای به اهمیت جهانی تطابق دارد.
نتیجه این امر بازپیکربندی صفبندیهای منطقهای است. دولتهایی که زمانی به واشنگتن وابسته بودند، اکنون در حال ریسک کردن هستند و میدانند که قدرت آمریکا دیگر تضمین کننده ثبات نیست. پادشاهیهای خلیج فارس با تهران گفتگو میکنند. مصر با مسکو هماهنگ میشود و اسرائیل به آرامی اختلافات خود با آنکارا را مدیریت میکند.
در هر یک از این تغییرات، قاطعیت ترکیه یک عامل است. خاورمیانه دیگر یک نظام متمرکز بر آمریکا نیست. این یک عرصه چندقطبی مورد مناقشه است که ترکیه به عنوان یکی از چندین قطب مستقل عمل میکند. و این برای ایالات متحده یک شکست استراتژیک عمیق است. دههها سرمایهگذاری در شکلدهی نظم منطقهای چشماندازی ایجاد کرده است که حتی متحدان دیگر به رهبری ایالات متحده احترام نمیگذارند. با این حال، صعود ترکیه بدون ریسک نیست. اقتصاد آن همچنان در برابر تورم، بدهی و وابستگی انرژی آسیبپذیر است. درگیریهای نظامی آن منابعش را به شدت تحت فشار قرار میدهد و دیپلماسی قاطع آن به اندازه طرفداران دشمن ایجاد میکند. اما از دیدگاه واقعگرایانه، اینها هزینههای اجتنابناپذیر جاهطلبی هستند. آنچه اهمیت دارد این است که آنکارا اکنون بر اساس منطق راهبردی خود عمل میکند، نه واشنگتن. انتخابهایش را بر اساس منافع تنظیم میکند، نه ایدئولوژی. چه در مذاکره با مسکو، چه در بستن توافق با پکن یا میانجیگری در اوکراین، ترکیه مانند قدرتی آگاه به اهرم نفوذ خود رفتار میکند.
اما سؤال عمیقتر این است که این مسیر تا چه حد میتواند پیش برود قبل از اینکه با محدودیتهای جغرافیا و اقتصاد برخورد کند یا واکنش متقابل متعادلکنندهای از سوی قدرتهای بزرگ دیگر ایجاد کند. با عقبنشینی ایالات متحده از منطقه و تمرکز بر چین، ترکیه خلأیی را مییابد که مشتاق پر کردن آن است. اما خلاءها رقابت را دعوت میکنند. روسیه، ایران و حتی هند به شیوههای مختلف این حوزه را به چالش خواهند کشید. تکه تکه شدن خاورمیانه فرصت ایجاد میکند، اما همچنین ابهامات و نوسانات میآفریند. چالش آنکارا حفظ توسعه بدون گسترش بیش از حد، و تثبیت نفوذ بدون تحریک ائتلاف علیه آن خواهد بود. آنچه این لحظه را از نظر تاریخی اهمیت میدهد این است که ظهور مجدد ترکیه، بازگشت به امپراتوری نیست، بلکه سازگاری با منطق نظم نوین جهانی است. این نماد گذار از نظام تکقطبی تحت سلطه آمریکا به چندقطبی بودن منطقهای است.
قواعد دیگر در واشنگتن نوشته نمیشوند. آنها میان پایتختهایی مذاکره و تدوین میشوند که زمانی فقط همکاری میکردند. از این منظر، صعود ترکیه هم نشانه و هم عامل فروپاشی استراتژی خاورمیانه آمریکا است. این ثابت میکند که وقتی یک هژمون توازن قدرت را اشتباه میفهمد، دیگران ناگزیر وارد رخنه و تناقض حاصله میشوند و نظم را بر اساس منافع خود بازسازی میکنند. به نظر میرسد ویرانههای یک امپراتوری میتواند پایه قدرت جدید و فروپاشی ما باشد. استراتژی در خاورمیانه محصول یک تصمیم یا دولت واحد نیست. نتیجه اجتنابناپذیر دههها زیادهروی، تکبر و کوتهبینی استراتژیک است. واشنگتن باور داشت که میتواند نظم لیبرال را بر منطقهای تحمیل کند که با رقابتهای دیرینه، شکافهای مذهبی و ژئوپلیتیک بیوقفه تعریف شده است. تصور میکرد که دموکراسی میتواند از طریق مداخله مهندسی شود، که بازارها میتوانند جایگزین امنیت شوند، که قدرت آمریکا در برابر زوال و افول مصون است.
این توهم سیاست آمریکا را به مدت ۳۰ سال پس از جنگ سرد حفظ کرد. اما امروز، ویران شده است. از بغداد تا کابل، از طرابلس تا دمشق، شواهد بسیار قوی هستند: ایالات متحده ظرفیت خود را برای شکل دادن به برآمدها در منطقهای که آموخته چگونه در برابر نفوذ او مقاومت کند، به پایان رسانده است. ریشههای این فروپاشی به لحظه پیروزی تک قطبی در سال ۱۹۹۱ بازمیگردد. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، واشنگتن فرض کرد که سلطه او دائمی است و منطق توازن قدرت در مورد او دیگر صدق نمیکند.
جنگ خلیج فارس به نظر میرسید که قدرت مطلق آمریکا را تأیید میکند، اما پیروزی باعث رخوت شد. ایالات متحده موفقیت تاکتیکی را با سلطه استراتژیک اشتباه گرفت و درک نکرد که خود اِعمال نیروی خردکننده در خاورمیانه باعث ایجاد کینه و مقاومت عمیقی خواهد شد.
مهار دوگانه ایران و عراق در دهه ۱٩٩۰، واشنگتن را در وضعیتی ناپایدار گرفتار کرد: کنترل همزمان دو دشمن و از خود راندن همه شرکا. این سیاست به جای ایجاد ثبات، گرفتاری بیپایان را تضمین کرد. حملات ۱۱ سپتامبر این گسترش بیش از حد را به فاجعه تبدیل نمود. حمله به افغانستان ممکن بود به عنوان اقدامی تنبیهی قابل دفاع باشد، اما تصمیم بعدی برای تحول خاورمیانه از طریق تغییر رژیم کاملا تکبر و وقاحت بود. جنگ عراق ۲۰۰۳ نقطه گسست قاطع میان جاهطلبی آمریکا و واقعیت ژئوپلیتیکی بود. واشنگتن صدام حسین را بدون برنامه منسجمی برای بعد از او سرنگون کرد، با این فرض که دموکراسی به طور طبیعی در جامعهای که توسط فرقهگرایی و دههها دیکتاتوری تکهپارچه شده بود، ریشه بگیرد. نتیجه، یک فاجعه استراتژیک بود. ایران نفوذ بیسابقهای در عراق به دست آورد. شکاف سنی و شیعه در سراسر منطقه به شدت گسترش یافت و اعتبار آمریکا فرو ریخت.
برای آنکارا، تهران و مسکو این لحظهای بود که محدودیتهای قدرت آمریکا آشکار شد. پیامدها با نابودی عراق به عنوان یک قدرت متعادل کننده به بیرون فرو پاشید. ایالات متحده به طور ناخواسته راه را برای برتری منطقهای ایران هموار کرد. تهران با استفاده از خلأ ناشی از شکستهای آمریکا، از طریق شبهنظامیان و نیابتیها شبکه نفوذ خود را از لبنان تا یمن گسترش داد. واکنش واشنگتن بین مهار نیم بند و تشدید بیپروا نوسان داشت. سعودیها را تا دندان تجهیز کرد، از مداخلات فاجعهبار در یمن حمایت نمود و بدون هدف مشخص به تحریم ایران ادامه داد. این رفتار پریشان، متحدان را دور کرد و رقبا را جسورتر ساخت. برای بسیاری در منطقه، ایالات متحده دیگر به عنوان یک هژمون منطقی به نظر نمیرسید، بلکه یک امپراتوری ناتوان از درک محدودیتهای خود بود.
سرکشی ترکیه در این دوره نماد یک تغییر منطقهای گستردهتر بود. وقتی آنکارا از حمایت از حمله به عراق خودداری کرد، واشنگتن آن را یک استثنا دانست. با این حال، این اولین نشانه واضح بود که حتی متحدان اصلی نیز شروع به محاسبه منافع خود به طور مستقل کردهاند. عدم درک این تغییر یک اشتباه تحلیلی بنیادی بود که ریشه در ایدهآلیسم لیبرال داشت؛ باور به این که اتحادها بر ارزشهای مشترک استواراند نه ضرورت راهبردی. در واقعیت، اتحادها تنها زمانی دوام میآورند که منافع مشترک را تأمین کنند. وقتی سیاست آمریکا دیگر امنیت را تأمین نکرد و بیثباتی ایجاد کرد، منطق همسویی و متفق بودن فروپاشید.
بهار عربی ۲۰۱۱ روند فروپاشی [استراتژی خاورمیانه] واشنگتن را تسریع کرد. آنچه به عنوان موجی از شورشهای مردمی آغاز شد، به سرعت به آتش منطقهای تبدیل گشت. مواضع متناقض دولت اوباما در حمایت از تغییر رژیم در لیبی، تردید در سوریه و تحمل ضدانقلاب در مصر، نشان داد که ایالات متحده دولتی فاقد انسجام راهبردی است. در لیبی، سرنگونی قذافی منجر به فروپاشی دولت، سربرآوردن دوباره جهادیها و بحران پناهندگان که اروپا را بیثبات کرد شد. در سوریه، درخواست آمریکا مبنی بر این که بشار اسد باید برود به شعاری توخالی تبدیل شد، چرا که روسیه قاطعانه مداخله کرد و نیروهای نیابتی واشنگتن دچار تردید شدند. جنگ باعث قدرت گرفتن ایران و مداخله ترکیه شد، و همه قدرتهای بزرگ را درگیر کرد. به جز ایالات متحده که در درگیریای که به شعلهور شدن آن کمک کرده بود، به حاشیه رانده شد.
هر گام اشتباه اعتبار را فرسایش داد. متحدان دیگر به تعهدات آمریکا اعتماد نداشتند. دشمنان دیگر از تهدیدات آمریکا نمیترسیدند. وقتی اوباما خط قرمزی درباره سلاحهای شیمیایی در سوریه اعلام و سپس از اجرای آن خودداری کرد، کل منطقه آن را به صورت این پیام دیدند که بازدارندگی آمریکا توخالی است. آن لحظه نماد حقیقتی گستردهتر بود. ایالات متحده اراده سیاسی برای حفظ هژمونی در منطقهای که دیگر از قوانیناش پیروی نمیکرد، را از دست داده بود. تا زمانی که روسیه در سال ۲۰۱۵ وارد جنگ سوریه شد، توازن استراتژیک به طور غیرقابل بازگشتی تغییر کرده بود. مسکو نشان داد که نیروی متمرکز محدود میتواند به آنچه دو دهه مداخله آمریکا نتوانست، دست یابد: تأثیر پایدار با هزینه قابل مدیریت.
در همین حال، وسواس واشنگتن نسبت به ایران به یک دام استراتژیک تبدیل شد. توافق هستهای ۲۰۱۵ به طور موقت وعده بازتنظیم دیپلماتیک را داد، اما لغو آن در دولت ترامپ رویارویی بیهدف را احیا کرد. تحریمها به اقتصاد ایران آسیب زدند اما نتوانستند نفوذ منطقهای آن را محدود کنند. تهران روابط خود را با چین و روسیه عمیقتر کرد و حضورش در سراسر لوانت (سوریه – لبنان) حتی عمیقتر شد. ایالات متحده خود را گیر کرده در چرخهای از اجبار یافت که نه بازدارندگی داشت و نه ثبات. بدتر از آن، این تمرکز افراطی بر ایران، سیاستگذاران را نسبت به ظهور مراکز قدرت جدید کور کرد. به ویژه، صعود قاطع ترکیه و چرخش تدریجی کشورهای خلیج فارس به سمت دیپلماسی چندقطبی.
اتکای آمریکا به ابزارهای نظامی، افول را تشدید کرد، دههها مداخله، جوامعی متلاشی شده، نخبگانی بیاعتبار و نسلی که حضور آمریکا را با هرج و مرج به جای نظم مرتبط میدانند به جا گذاشت. پارلمان عراق خواستار خروج آمریکا شد. دولت افغانستان به آغوش طالبان غلطید و لیبی همچنان یک بیابان بایر تکه پارچه شده باقی مانده است. تریلیونها دلار نه برای ساختن نفوذ، بلکه برای تضعیف آن صرف شد. هر عملیات بیثباتی بیشتر، احساسات ضدآمریکایی بیشتر و فضای بیشتری برای قدرتهای منطقهای ایجاد کرد. از دیدگاه واقعگرایانه، این الگوی کلاسیک زیادهروی امپراتوری است، زمانی که تلاش برای بسط سلطه، باعث فروپاشی خود آن میشود.
در داخل کشور، هزینه سیاسی این شکستها بسیار زیاد بوده است. خستگی جنگ، فشارهای اقتصادی و سرخوردگی عمومی فضای تعامل پایدار در خارج را محدود کرده است. مردم آمریکا دیگر از اعزام گسترده ارتش به سرزمینهای دوردست حمایت نمیکنند. پنتاگون این موضوع را درک میکند، همان طور که نهادهای سیاست خارجی نیز میدانند. اما بیتحرکی بوروکراتیک و نابینایی ایدئولوژیک مانع از عقبنشینی منسجم میشود. شعارهای رهبری همچنان پابرجاست، اما پایه مادی آن تضعیف شده است. ایالات متحده تلاش میکند به عنوان یک هژمون جهانی با ذهنیت دهه ۱۹۹۰ عمل کند، اما با منابع و مشروعیت یک قدرت رو به افول.
خلأ ناشی از عقبنشینی آمریکا نه توسط یک جانشین واحد، بلکه توسط چندین بازیگر که اهداف مشترک را دنبال میکنند، پر میشود. روسیه دوباره به صورت نظامی ظاهر میشود، چین سرمایهگذاری اقتصادی میکند، ایران از طریق ایدئولوژیکی عرض اندام مینماید و ترکیه به صورت عملگرایانه مانور میدهد. خاورمیانه که زمانی محور اصلی استراتژی آمریکا بود، اکنون به عرصه قدرتهای میانرده رقیب تبدیل شده است که بدون ترس از انتقام آمریکا عمل میکنند. حتی نزدیکترین متحدان واشنگتن، عربستان سعودی، امارات و اسرائیل، در حال تنوع بخشیدن به همکاریهای خود هستند، با مسکو و پکن تعامل دارند و برای محافظت خود در برابر غیرقابل پیشبینی بودن آمریکا تلاش میکنند.
توافقات ابراهیم که در ابتدا به عنوان یک پیروزی دیپلماتیک جشن گرفته میشد، نتوانسته واقعیت خروج منطقه از کنترل آمریکا را پنهان کند. مشکل ساختاری آشکار است. واشنگتن سیاست خاورمیانهای خود را بر فرض ثبات نظام تک قطبی بنا نهاده بود. او باور داشت میتواند شرایط را به طور نامحدود دیکته و تحمیل کند، زیرا هیچ رقیب همتا آن را به چالش نمیکشید. آن دنیا دیگر وجود ندارد. بازگشت قدرتهای بزرگ، رقابت همراه با صفبندیهای جدید منطقهای، شکنندگی نفوذ آمریکا را آشکار کرده است. تلاشها برای تغییر مسیر به آسیا، هرچند از نظر استراتژیک منطقی است، اما فقط تلقی موجود مبنی بر خروج ایالات متحده از خاورمیانه را تشدید میکند. هرچه ایالات متحده بیشتر تمرکز خود را بر چین اعلام میکند، بازیگران خاورمیانهای بیشتر نتیجه میگیرند که واشنگتن دیگر اراده یا تمرکز لازم برای شکل دادن به سرنوشت آنها را ندارد.
طنز ماجرا این است که ایالات متحده با هر معیار مطلق، هنوز دارای قدرت خردکنندهای است. اقتصاد، توانائیهای نظامی و پایه فناوری آن همچنان قدرتمند باقی مانده است. آنچه کم دارد، انضباط استراتژیک است. به جای هماهنگ کردن ابزارهای موجود با اهداف، همچنان به دنبال توهم رهبری جهانی است، بدون این که بفهمد نمایش قدرت بدون مشروعیت به مقاومت منجر میشود، نه نظم. بینش واقعگرایانهای که همه کشورها منافع خود را دنبال میکنند، چیزی است که واشنگتن در دوران جنگ سرد تبلیغ میکرد اما آن را در لحظه نخوت و تکبر تکقطبی خود فراموش کرد.
خاورمیانه اکنون بار دیگر این درس را اما با هزینهای سنگین به ایالات متحده میآموزد. با تغییر توازن قوا، ایالات متحده با معضلی روبرو است. یا باید نقشی کاهشیافته را بپذیرد و خود را با واقعیتهای چندقطبی تطبیق دهد یا به توهم رو به زوال هژمونی چنگ بزند و خطر سقوط بیشتر را قبول کند. مسیر اول نیازمند تواضع و خویشتنداری است، ویژگیهایی که در امپراتوریهایی که به سلطه عادت دارند نادر است. مسیر دوم تضمین میکند که فرسایش نفوذ به دلیل گسترش بیش از حد و محاسبه نادرست ادامه یابد. در هر دو حالت، چشمانداز استراتژیک به طور غیرقابل بازگشتی تغییر کرده است. خاورمیانهای که زمانی میدان ثبوت برتری آمریکا بود، اکنون به صحنهای تبدیل شده که افول آن بیش از همه قابل مشاهده است. ظهور ترکیه، مقاومت ایران و بازگشت روسیه پدیدههای جداگانهای نیستند. آنها بهای تجمعی دههها زیادهروی ابرقدرتی هستند که برتری موقتی خود را با کنترل دائمی اشتباه گرفت، استراتژیای که درک نکرد حتی هژمونها هم روزی باید با محدودیتهای قدرت خود و پیامدهای انتخابهایشان روبرو شوند. تاریخ قدرتهای بزرگی را که سلطه را با دائمی بودن اشتباه میگیرند، نمیبخشد. ایالات متحده باور کرد که میتواند با زور و ایدئولوژی نظم را در خاورمیانه مهندسی کند. در عوض، همان تعادلی را که نفوذش را حفظ میکرد، از بین برد.
ظهور ترکیه یک استثنا نیست. این نتیجه منطقی افراط و غفلت راهبردی آمریکا است. با عقبنشینی واشنگتن و پیشروی آنکارا، منطقه خود را با واقعیتهای جدیدی که نه با آرمانها، بلکه با قدرت شکل گرفتهاند، تطبیق میدهد. سیاستگذاران باید درک کنند که هر عقبنشینی خلأ ایجاد میکند و هر خلأ، رقیب جدیدی را دعوت میکند. خاورمیانه دیگر صفحه شطرنج آمریکا نیست. میدانی است برای رقابت میان بازیگرانی که دیگر از دستی که زمانی قطعات را حرکت میداد، نمیترسند. پیامدهای این گذار هم اکنون در حال آشکار شدن است و قابل بازگشت نیست. قدرت زمانی که با گردنفرازی و محاسبه اشتباه از دست رفت، دیگر باز نمیگردد. آن را کسانی که آماده به کار بردن آن هستند، تصاحب میکنند.
——————-
* پروفسور جان جوزف مرشایمر، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی در دانشگاه شیکاگو است. تمرکز او بر تحلیل روابط بینالملل از منظر نئورئالیسم تهاجمی است که اولین بار در سال ۲۰۰۱ در کتاب «تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ» آن را ارائه کرد.
Prof. John Mearsheimer: Turkey’s Rise and the Collapse of U.S. Middle East Strategy
https://www.youtube.com/watch?v=M-OEUrfL-Ig&source_ve_path=MTc4NDI0
در چند هفته اخیر، عمق فرو رفتن رژیم در منجلاب نفرت عمومی، باز هم عمیقتر شد. انتقاد و حتی مخالفت از سوی روحانیون تدریجاً شکل عادی به خود گرفته، ولی انتقادهای اخیر نشان از ترفندی جدید و جالب دارد. این بار روحانیون منتقد با استفاده از آیههای قرآنی و تمثیلهای دینی، حاکمیت را به سخره گرفتند. چند عمامهبهسر متحجر علت مشکلات ناشی از باران را بیحجابی زنان عنوان کردند. ناگهان تعدادی از روحانیون با ذکر آیههایی از قرآن، نشان دادند که علت آفات طبیعی بیحجابی نیست، بلکه حکومت با استفاده از ابزار زور و سرکوب، باعث سیل و بارندگی زیاد یا برعکس، خشکسالی میگردد.
حکومت از تمام سنگرهایی که مستقر بود رانده شده است. قانون سازمان ملی مهاجرت در مجلس اسلامی با مخالفت نمایندگان حامی خودش روبرو شد. سنگر حجاب هم که مدتهاست از سوی زنان جامعه تسخیر شده است. به دست گرفتن پرچم شیر و خورشید از سوی دو سرباز نیروی زمینی و نیروی هوایی در دو نقطه پرتردد، نشان داد که اعدامها، حبس، زور و سرکوب دیگر قادر نیست باعث ترس مردم از نشان دادن درجه نفرتشان نسبت به حکومت گردد.
یادم هست کورش زعیم سالها پیش نوشت: طولی نخواهد کشید که قدرت و صلابت نیروی جامعه مدنی حتی بر روی رژیم حاکم هم سایه خواهد افکند. صحت این پیشبینی او را در نوع بخشی از مراسم که از سوی رژیم به صحنه میآید، شاهد هستیم. قرائت قرآن و نمایشهای مذهبی جای خود را به موسیقی و نمادهای ملی-میهنی داده و حتی گاهی تعزیه را هم با رنگ ملی-میهنی به صحنه آوردند که بیشتر جنبه مضحک داشت؛ نه میهنی بود و نه اسلامی.
فرض را بر این میگذاریم که اینها همه برای تحمیق مردم و فریب آنها باشد، ولی همین که رژیم برای فریب مردم از ابزار ملی-میهنی استفاده میکند، خود نشان از آن دارد که حتی دوزاری خود رژیم هم افتاده که مضامین و نمایشهای دینی دیگر برای مردم ما دارای آن جذابیتی نیست که رژیم امید داشت. از روی ناچاری، به آن ابزاری میچسبد که خودش از آن بیزار است. شخصاً از این پدیده خوشحالم چون گامبهگام رژیم را ناچار به استفاده از ابزاری میکنیم که خواسته ما است.
چنانچه به خاطر داشته باشید در همین صفحه، مدتها پیش، درباره غریبهای نوشتم که به یکی از دهات بختیاری رفته بود. در آنجا سراغ گرمابه ده را گرفت. گرمابه را به او نشان دادند. وقتی وارد گرمابه شد، گرمابه خیلی تاریک بود. هر کجا پا میگذاشت میگفتند: «مواظب باش پایت را روی دست خان نگذاری.» به هر طرف که میچرخید میگفتند: «مواظب دست و پای خان باش.» او هم عصبانی شد و گفت: «چرا این همه خان، یک نفرشان یک چراغ با خودش ندارد؟»
حالا هم سرزمین ما به مثابه آن گرمابه تاریک است. تاریکی، فساد، فقر و سرکوب سراسر مملکت را فراگرفته است. تصادفاً، بر خلاف آن گرمابه، خانِ چراغ به دست هم زیاد داریم. معضل اینجاست که هیچ فرد، افراد یا گروهی وارد این گود نمیشوند تا تعدادی از منتقدین صاحبنظر را دور یک میز بنشانند و آنها هم بهنوبه خود، با رایزنی و خرد جمعی، بانی یک جمع، شورا یا اجتماع وسیعتری گردند و در آنجا به حلاجی وضع بسیار تاریک و خطرناک امروز بپردازند تا شاید نتیجه مباحث و برخورد عقاید آنها منجر به ایجاد یک کابینه بحران برای برونرفت کشورمان از این دور باطل فساد و استبداد گردد و کشورمان قادر باشد مانند گذشته عضوی از جامعه جهانی گردد و نه آلتی در دست پوتین.
اگر بخواهیم ایران را بهصورت یک آشپزخانه وسیع تصور کنیم که تعدادی آشپزهای ماهر، تهیه یک سفره بزرگ با غذاهای متنوع را به عهده گرفتهاند، آنچه که در این میان به چشم نمیخورد و غایب است، وجود یک محرک یا هماهنگکنندهای است که قادر باشد این آشپزها، با دستپختهای متنوعشان را کنار هم گذاشته و آن سفره بزرگ رنگین را به وجود آورند.
به صحنه سیاسی امروز داخل کشورمان برگردیم. «جبهه اصلاحات ایران» مینویسد: «ما باید در کنار گروههای اجتماعی، صنفی، زنان، معلمان و جوانان بایستیم. اصلاحطلبی در این مرحله باید از سطح جناحی فراتر رود و به حرکتی فراگیر برای نجات ایران از بحرانها تبدیل شود...»
در کنار سطور بالا بد نیست نگاهی هم به مانیفست «فراکسیون امیرانتظام» در ایران بیفکنیم: «... اقدام برای ایجاد همدلی و وفاق میان تمامی میهندوستان حقیقی... ایجاد یک جبهه واحد باورمند به مردمسالاری و ایجاد حاکمیت قانون و جناحی نیرومند با مشی و اندیشه مشترک...»
ملاحظه میکنید، اصلاحطلبان نوین و رهروان راه مصدق، مواد غذایی این سفره بزرگ را تهیه دیدهاند. حالا سیاستی میطلبد در جهت ایجاد وفاق ملی.
کاش فردا هم وقتی بیدار شدم ببینم نسرین ستوده، صادق زیباکلام، احمد زیدآبادی، محسن رنانی و مولوی عبدالحمید، نیز گوشهای از این سفره رنگین را با دستپخت مشترکشان، باز هم رنگینتر کردهاند.
در پایان، در گذشته در جواب یکی دو مقالهام در «ایران امروز» چند نقد و فیدبک از چند شخصیت اصلاحطلب و ملی داخل کشور دریافت کردم که این خود، نشان از این دارد که «ایران امروز» در جمع تغییرطلبان درون مرز خواننده دارد و همین نیز، این امید را به من میدهد که این بار هم پیامی از این عزیزان دریافت کنم با این محتوا: «چراغی را که جلوی پایمان گذاشتی، به دست گرفتیم و راه افتادیم...»
داریوش مجلسی
نوامبر ۲۰۲۵
پیشگفتار: هر تمدن، لحظاتی دارد که در آن زبان از کار میافتد و حقیقت، در سکوتی سنگین مدفون میشود. در چنین لحظههایی، جامعه نه فریاد میزند و نه میشنود؛ تنها تماشا میکند. سکوت، در ظاهر نشانهی آرامش است، اما در عمق، حکایت از زخمی دارد که هنوز التیام نیافته. زخمی که از تکرار شکستها، از ترسهای به ارث رسیده و از خاطرهی سرکوبهای جمعی شکل گرفته است.
در دوران انجماد روح، واژهها محتاط میشوند، معناها میگریزند و اندیشه، پیش از تولد در ذهن میمیرد. این سکوتِ آرام، نشانهی مرگی پنهان است؛ مرگی که در لباس عادت، در قالب انضباط و در نقاب عقلانیت پنهان شده است. انسانِ گرفتار در چنین وضعی، میان میل به گفتن و ترس از گفتن معلق است؛ در تضادی که ریشه در تاریخ دارد.
جامعهای که از گفتن بازمانده، در واقع از بودن بازمانده است. زیرا زبان، خانهی وجود است. هر واژهی نگفته، بخشی از هستیِ خاموش شدهی ماست. در لحظات فلج جمعی، انسانها نه از نادانی، بلکه از فرسودگی خاموش میشوند. ذهن، دیگر نمیخواهد بداند، زیرا دانستن، دردناک شده است.
اما این خاموشیِ عمومی، صرفاً نشانهی ضعف نیست؛ گاه مرحلهای از بلوغ تاریخی است. هر سکوتی، در دل خود اندیشهای نهفته دارد که در انتظار زمانِ تولد است. همانگونه که شب، زایشِ سپیده را در خود میپروراند، جامعهی خاموش نیز میتواند زمینهساز بیداری باشد.
این پژوهش، تلاشی است برای فهم آن وضعیت میانی میان گفتن و خاموشی، میان دانستن و انکار، میان ترس و بیداری. در پی آن نیست که صرفاً فلج اجتماعی را تشریح کند، بلکه میکوشد نشان دهد چگونه سکوت، خود به پدیدهای روانی و تاریخی بدل میشود؛ پدیدهای که نه از بیرون، بلکه از درون جامعه زاده میگردد.
در این مسیر، سه قلمرو به هم میرسند: روانشناسی فردی، روانکاوی جمعی و جامعهشناسی قدرت. زیرا فلج اجتماعی، مرزی میان درون و بیرون را میشکند؛ ترسِ سیاسی را به ترسِ روانی تبدیل میکند، و سرکوبِ اجتماعی را در ناخودآگاه فردی ریشه میدواند.
در جهانی که رسانه ها ، معنا را مهندسی میکنند و حقیقت، در انبوه روایتها گم میشود، سکوت به شکلی نو بازمیگردد. سکوتی داوطلبانه، حاصل از فرسودگی ذهن و انفعال اخلاقی. چنین سکوتی، خطرناک ترین نوع آن است، زیرا بیصدا و بیخصومت، بنیانِ حقیقت را از درون میفرساید.
پرسش محوری این پژوهش، پرسشی فلسفی است: چرا انسان، آگاهانه در سکوت میماند؟ چگونه جامعهای که درد را میفهمد، از فریاد بازمیماند؟ پاسخ این پرسش، در فهم رابطهی میان ترس و تعلق، میان وجدان و قدرت و میان آگاهی و بقا نهفته است.
شاید هیچ حقیقتی به اندازهی سکوت، پیچیده و دوپهلو نباشد. سکوت میتواند نشانهی تسلیم باشد، اما میتواند مقدمهی طغیان نیز باشد. میتواند ابزار انکار باشد، یا ظرف تأمل. این پژوهش، تلاشی است برای خواندنِ چهرهی پنهان سکوت؛ آن چهرهای که در پسِ واژههای فروخورده و احساسهای بهظاهر خاموش، در حال تپیدن است.
در نهایت، هدف این نوشته: نه فقط تحلیل، بلکه دعوت به اندیشیدن است. اندیشیدن دربارهی این پرسش بنیادین که «چگونه میتوان دوباره سخن گفت؟» زیرا تا جامعه سکوت خود را نفهمد، نمیتواند از آن عبور کند. فهمِ سکوت، نخستین گامِ رهایی است؛ و این پژوهش، در جست وجوی همان گام نخست است.
***
آغاز: هر جامعه، در مسیر تاریخ خویش، به لحظههایی میرسد که در آن زبان از کار میافتد و اندیشه در نقطهی تولد خاموش میشود. در ظاهر، آرامشی حکمفرماست؛ اما در عمق، زخم کهنهای از تکرار ترس و شکست، روح جمعی را منجمد کرده است. این سکوت، نشانهی ثبات نیست، بلکه صورتِ روانیِ یک فرسودگی است؛ فرسودگی آگاهی.
فلج اجتماعی زمانی رخ میدهد که حافظهی تاریخی از انباشت رنج و سرکوب آکنده شود. ترسِ تکرارشونده، به تدریج درون جان آدمی رسوخ میکند و از یک واکنش، به یک ساختار درونی بدل میشود. در چنین وضعیتی، نه فقط گفتار، بلکه میل به گفتن نیز فرومیمیرد. جامعهای که به ظاهر آرام است، در حقیقت در وضعیت بیحسی اخلاقی و روانی به سر میبرد؛ در وضعیتی که انفعال، به فضیلت تبدیل میشود.
در این حالت، ساختارهای قدرت نیازی به اعمال قهر مستقیم ندارند. نظمی پدید میآید که در آن کنترل، از بیرون به درون منتقل میشود. انسان، بهجای آنکه از بیرون سانسور شود، خود سانسورگر خویش میگردد. سکوت، به بخشی از شخصیت روانی بدل میشود؛ نوعی انضباط درونی که پیش از سخن گفتن، فرمان خاموشی صادر میکند.
در جامعهی دچار فلج، دروغ گفتن ضروری نیست، زیرا حقیقت دیگر خواستنی نیست. وقتی میل به حقیقت از بین برود، دروغ به خودی خود بیرقیب میشود. در این چرخه، سکوت نه فقط ابزار بقا، بلکه سازوکار بازتولید نظم موجود است. هر کس، با خویشتنداری در گفتار، در تداوم آن سهم دارد.
در این دوران، تبلیغات و تکرار روایتهای رسمی، نقش تزریق آرامش روانی دارند. کارکرد آنها نه اقناع، بلکه جایگزین واقعیت است. جامعهای که از رنج و بحران خسته است، به پذیرش روایتهایی پناه میبرد که اضطراب را کاهش دهند، نه آگاهی را افزایش. بدینسان، حقیقت جای خود را به روایت میسپارد و روایت، به واقعیت بدل میشود.
ترسِ انباشته، نه فقط کنش را میخشکاند، بلکه قوهی داوری را نیز فلج میکند. انسان از تشخیص درست و نادرست ناتوان میشود. در این حالت، شرارت نه از قصد، بلکه از بیفکری برمیخیزد. جامعه به جایی میرسد که اعمال ناعادلانه، عادی میشوند و وجدان جمعی، در برابر بیعدالتی بیحس میگردد.
اما فلج اجتماعی فقط محصول ترس نیست؛ نتیجهی خستگی نیز هست. خستگی از امید، از تلاشهای بیثمر، از گفتنهای بیپاسخ. وقتی کنشگر بارها شکست بخورد، به این باور میرسد که تغییر ممکن نیست. این باور، از سطح فردی به سطح جمعی گسترش مییابد و به عادتی فرهنگی تبدیل میشود. جامعه یاد میگیرد که ناتوانی را بپذیرد و آن را عقلانیت بنامد.
در این میان، میل به تعلق، سکوت را تقویت میکند. هر جامعه، مرزهای گفتنی و ناگفتنی دارد. انسانها برای آنکه طرد نشوند، از گفتن آنچه خلافِ عرف است پرهیز میکنند. بدینگونه، خودسانسوری به مکانیسمی برای بقا بدل میشود. سکوت، نقابی میگردد که انسان با آن در میان جمع میماند، بیآنکه به خطر بیفتد.
تمدن، همواره با میزانی از سرکوب همراه بوده است. اما وقتی سرکوب از حد بگذرد، نیروی حیاتی جامعه را تحلیل میبرد. احساس گناه، جای احساس مسئولیت را میگیرد و بیتفاوتی، جای خشم اخلاقی را. در این فضای بیحسی، جامعه از درون میپوسد، زیرا امکان سوگواری از او سلب شده است.
جامعهای که نتواند بر شکستهای خود سوگواری کند، محکوم به تکرار آنهاست. سوگواریِ جمعی، نه ضعف بلکه مرحلهای از ترمیم است. اما وقتی سانسور و انکار، مجال سوگواری را از بین ببرند، زخمها به چرخهی خشونت و ترس بدل میشوند. انسانِ خسته، در برابر قدرت سر فرود میآورد تا احساس امنیت کند، حتی اگر این امنیت، توهمی بیش نباشد.
قدرت مدرن، بیش از آنکه با زور اداره شود، با ذهنها کار دارد. کنترل، از سطح بدن به سطح معنا منتقل شده است. نظم موجود، در قالب ارزشها و هنجارها بازتولید میشود، بیآنکه نیاز به اجبار مستقیم باشد. انسانها خود یاد میگیرند که چگونه درست فکر کنند، درست رفتار کنند و درست خاموش بمانند.
تبلیغات و رسانهها، در چنین وضعیتی، نه ابزار اطلاعرسانی بلکه ابزار تولید معنا هستند. معنایی ساخته میشود که در آن بیعدالتی طبیعی جلوه میکند و رنج، گریزناپذیر. بدینگونه، رضایت مصنوعی شکل میگیرد. رضایتی که از جهل نمیروید، بلکه از خستگی و ناامیدی برمیخیزد.
وقتی اقتصاد به مرز بحران میرسد، بقا جای آزادی را میگیرد. ناامنی اقتصادی، اضطراب جمعی را افزایش میدهد و انرژی اعتراض را میبلعد. در چنین شرایطی، سکوت، نه انتخابی اخلاقی، بلکه ضرورتی حیاتی میشود. جامعه به خواب میرود، اما این خواب، خواب آسودگی نیست؛ خوابی است آکنده از کابوس.
در دل این خواب، نشانههایی از بیداری نهفته است. زیرا هیچ فلجی ابدی نیست. در زیر پوست جامعه، اندیشههای تازه شکل میگیرند، زبانهای نو در حال تولدند و نسلهایی در سکوت، جهان را از نو ترسیم می کنند. سکوت، همیشه به معنای رضایت نیست؛ گاه مرحلهای از تأمل است، فاصلهای میان ویرانی و آفرینش.
هر جامعه، برای رهایی از فلج، نیازمند چشماندازی از آینده است. امید، نه یک احساس، بلکه یک ساختار شناختی است؛ قابلیتی برای تصور فردای ممکن. تا زمانی که تصویر روشنی از آینده وجود نداشته باشد، هیچ کنشی آغاز نمیشود. رهایی، با نفی وضع موجود آغاز نمیگردد، بلکه با آفرینش معنای تازهای از زندگی جمعی.
تحول واقعی، از درون آگاهی آغاز میشود. جامعهای که صرفاً در برابر قدرت واکنش نشان دهد، هنوز در مدار همان قدرت میچرخد. رهایی زمانی ممکن است که انسانها درونیترین ترسهای خود را بشناسند و بازاندیشی کنند. شناخت، نخستین گام در شکستن سکوت است.
در این مسیر، نقش زبان تعیینکننده است. زبان، نه فقط ابزار ارتباط، بلکه بستر اندیشیدن است. هنگامی که زبان آلوده به ترس شود، اندیشه نیز فلج میشود. احیای زبان، یعنی احیای اندیشه و هر سخنِ راستینی که در برابر دروغ ایستد، نخستین شکاف در دیوار سکوت است.
هیچ قدرتی نمیتواند واژه را برای همیشه خاموش کند، زیرا واژه، نمودِ وجود است. تا زمانی که حتی یک ذهن آزاد باقی بماند، اندیشه زنده است. سکوت جمعی، ممکن است طولانی باشد، اما هرگز مطلق نیست. در ژرفای آن، معنا رسوب میکند و خود را برای تولد دوباره آماده میسازد.
در دوران خستگی جمعی، امید باید چون وظیفهای آگاهانه فهمیده شود. امید، نه به معنای نادیده گرفتن تاریکی، بلکه به معنای دیدن امکان روشنایی در دل تاریکی است. جامعهای که سکوت خود را میفهمد، یک گام از سکوت فراتر رفته است.
فلج اجتماعی، مرگی موقتی است؛ توقفی در جریان حیات جمعی تا آگاهی خود را بازسازی کند. سکوت، اگر فهمیده شود، به مرحلهای از تکوین بدل میگردد. زیرا هیچ جامعهای نمیتواند برای همیشه در خاموشی بماند. نیاز به معنا، سرانجام در قالب سخن، هنر یا کنش اجتماعی سر برمیآورد.
هیچ نظامی نمیتواند میل به حقیقت را نابود کند. ممکن است آن را پنهان کند، اما این میل، در زیر فشار، عمیقتر میشود. حقیقت، همچون بذر، حتی در دل سنگ نیز راهی برای روییدن مییابد و روزی که نخستین واژه دوباره بر زبان آید، زنجیر سکوت ترک برمیدارد.
جامعهای که زبان خود را از دست بدهد، حافظهاش را از دست داده است. اما حافظه، همیشه راهی برای بازگشت دارد. در لحظهی بازگشت، مردم دوباره به یاد میآورند که گفتن، نه فقط عملِ زبانی، بلکه عملِ اخلاقی است. گفتن، یعنی به رسمیت شناختنِ وجود خویش.
درک فلج، آغاز درمان آن است. وقتی جامعه به آگاهی از سکوت خود میرسد، در حقیقت آغاز به سخن گفتن کرده است. سکوت، تنها زمانی خطرناک است که ناآگاهانه باشد. اما اگر فهمیده شود، میتواند به پلهای برای تحول بدل گردد.
امروز، بسیاری از جوامع در وضعیت میانِ سکوت و سخن قرار دارند؛ نه در طغیان، نه در آرامش. در این میانبودگی، نیروهای تازه شکل میگیرند. اندیشههایی که هنوز بر زبان نیامدهاند، اما در ناخودآگاه جمعی میجوشند. این سکوت، اگر به زبان بدل شود، میتواند آغاز دورهای نوین از زیست جمعی باشد.
تاریخ، چرخهای از سرکوب و بیداری است. هیچ قدرتی تا ابد پایدار نمیماند، زیرا انسان، ذاتاً موجودی آغازگر و کنجکاو است. هر بار که تاریخ در تاریکی فرو میرود، اندیشهای تازه از دل همان تاریکی سر برمیآورد. همین توان آغازگری، سرچشمهی امید است.
شاید امروز، ما در آستانهی چنین آغازی ایستادهایم: در میان خستگی و ترس، اما با امکانِ دوباره سخن گفتن. اگر این سکوت، فهمیده شود، میتواند مرحلهای از بلوغ تاریخی باشد . زمانی برای بازسازی معنا، بازاندیشی در ارزشها و بازگشت به کرامت انسانی!
تاریخ انسان، تاریخ سخن گفتنِ دوباره است. هر بار که واژهای خاموش شد ، واژهای دیگر از نو زاده شده است. هیچ قدرتی توان خاموش کردن انسانِ آگاه را ندارد و تا زمانی که اندیشه زنده است، امید زنده است؛ امید به گفتن دوباره، به اندیشیدن دوباره، و به زیستن دوباره.
سخن پایانی: هر دورهی سکوت، دیر یا زود به لحظهی گفتن میرسد. هیچ خاموشیای ابدی نیست، همانگونه که هیچ سلطهای بیپایان نخواهد ماند. در ژرفای هر جامعهی خاموش، صداهایی هست که هنوز شنیده نشدهاند؛ اندیشههایی که در دل سکوت رسوب کردهاند و در انتظار فرصتی برای شکفتناند.
فلج اجتماعی، هرچند ظاهراً مرده متحرک است، در باطن میتواند مرحلهای از تکوین آگاهی باشد. جامعه، در سکوت خود میاندیشد، خود را میسنجد و از زخمهایش درس میگیرد. این دورهی خاموشی، گاه ضرورتی است تا وجدان جمعی از هیاهوی تبلیغات فاصله گیرد و بار دیگر، خود را بشنود.
سکوتِ جمعی را نمیتوان تنها به ترس نسبت داد؛ گاه نوعی سوگواری است، برای آرزوهایی که ناکام ماندهاند و اعتمادهایی که شکستهاند. جامعهای که در حال سوگواری است، هنوز زنده است، زیرا هنوز احساس میکند. خطر، زمانی آغاز میشود که احساس نیز بمیرد.
امروز، نشانههای ریز اما روشنی از بیداری در گوشه وکنار کشور ما در لایههای زیرین جامعه پدیدار است. زبانهای تازه در حال تولدند، واژههای نو از دل هنر و اندیشه سر برمیآورند و معناهای کهنه در حال فروپاشیاند. اینها نشانههای حیاتاند، نشانههای بازگشتِ واژه.
رهایی، نه با فریاد ناگهانی، بلکه با بازیابیِ توان اندیشیدن آغاز میشود. جامعهای که میآموزد دوباره فکر کند، پیش از آنکه سخن بگوید، در واقع نخستین گام رهایی را برداشته است. اندیشه، شکل آرام مقاومت است؛ مقاومتی که بدون خشونت، زنجیر را از درون میساید.
در عصر خستگی جمعی، امید، فضیلتِ اخلاقی ؛ امید، نه به معنای خوشباوری، بلکه به معنای پایداری در اندیشیدن و گفتن است. امید یعنی باور به اینکه واژه، هنوز میتواند معنا را نجات دهد. جامعهای که امید را در زبان خود حفظ کند، هرگز به سکوت مطلق فرو نخواهد رفت.
هیچ قدرتی، توان خاموش کردن آگاهی را ندارد. شاید بتواند گفتار را مهار کند، اما اندیشه را ؛ نه! اندیشه، در خلوت ذهنها ادامه مییابد، در هنر، در شعر، در نگاههای ناگفته، در گفتگوهای پنهان میان انسانها و همین استمرارِ پنهان، بذرِ تولدِ دوباره است.
اگر فلج اجتماعی، مرگِ موقت روح جمعی است، پس بیداری، باززایی آن است. باززایی از دل سکوت، با زبانی تازه، با اخلاقی تازه، با آگاهیای که از رنج برخاسته است. هیچ جامعهای بدون عبور از رنج، بالغ نمیشود و هیچ رنجی، اگر فهمیده شود، بیثمر نمیماند.
شاید اکنون، در میانهی همین خستگی و ترس، تاریخ در حال آماده شدن برای گفتاری تازه است. نسل نو، زبانی نو میجوید؛ زبانی که نه در شعار، بلکه در اندیشه و عمل ریشه دارد. زبانی که بتواند معنای عدالت، کرامت و آزادی را از نو بسازد.
تاریخ، بارها ثابت کرده است که “واژه ها را باید شست”! هرچقدر سنگین باشد، سکوت نمیتواند حقیقت را دفن کند. حقیقت، در ذهنها پنهان میشود، در رؤیاها ادامه مییابد و روزی از دهان نخستین انسانِ شجاع، دوباره بر زبان خواهد آمد.
آن روز، آغازِ سخن گفتنِ دوباره خواهد بود. روزی که انسان، بار دیگر به یاد میآورد که زبان، ابزار قدرت نیست، بلکه راهِ رهایی است! و در آن لحظه، جامعه از فلج بیرون میآید، نه با فریاد، بلکه با آگاهی. زیرا هیچ چیز نیرومندتر از اندیشهای نیست که از دل سکوت برخاسته باشد.
پائیز ۲۰۲۵
■ آقای یاسائی گرامی، تا زمانی که امید به صورت انتظار باشد، انتظاری فاقد عمل و کنش سیاسی فعال، تنها به عنوان مخدری برای آرامش و پس زدن ناراحتی وجدان و خود فریبی عمل میکند. بارها جوانان این آب و خاک به عنوان “نخستین انسانِ شجاع” صدای خود را بلند کرده و برای حفظ کرامت انسانیشان به میدان آمدند ولی بدون پشتیبانی سایرین خصوصا طبقه متوسط شهری سرکوب شدند. خاموشی طبقه متوسط به هیچ وجه “مرحلهای از بلوغ تاریخی” نیست و همان طور که به درستی نوشتید “نشانهی مرگی پنهان است؛ مرگی که در لباس عادت، در قالب انضباط و در نقاب عقلانیت پنهان شده است” مقاله را با عباراتی کلیشه ای با اینکه “هیچ قدرتی، توان خاموش کردن آگاهی را ندارد و ....” به پایان رساندید، ولی علت اینکه چرا جامعه ای که “نادان” نیست اما “از فرسودگی خاموش” است، بیجواب میماند. آیا نقد چنین جامعه ای نباید در دستور قرار گیرد؟ مقاله ”طبقه متوسط بیریشه” از آقای سجاد بهزادی در ایران امروز نگاهی دیگر دارد و مراجعه به آن مقداری از عوامگرایی و جمع بندی های کلیشهای میکاهد.
با احترام سالاری
■ آقای یاسایی عزیز. مقاله شما را با علاقه و دقت خواندم. تلاش شما برای واکاوی اوضاع و نشان دادن راه امید، جالب است. برای من جالبتر میشد، اگر به برخی نشانهها نیز اشاره میکردید، تا مقصودتان روشنتر شود. مثلأ آنجا که نوشتهاید “این سکوت، اگر به زبان بدل شود، میتواند آغاز دورهای نوین از زیست جمعی باشد”، منظورتان برای مثال، شعر “برای” از شروین حاجیپور است؟ البته که ابتکاراتی در عرصه هنر و مبارزه وجود داشته است و جامعه از تلاطم و تلاش باز نایستاده است. سؤال اما این است که حجم و سرعت حرکت کافی بوده است؟ قبول میکنم که جامعه در سکوت خود میاندیشد، اما از زخمهایش “به اندازه کافی” درس میگیرد؟ به نظر شما آیا جامعه ایران از جنگ ۱۲ روزه به اندازه کافی درس گرفت؟ به نظر من متاسفانه نه!
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب یاسایی گرامی درود بر شما جدا از یکی دو نکته که در زیر یادآوری خواهم کرد، من با کل برداشت شما همسو هستم و اگر اجازه بفرمایید، آن آمیزۀ ترس و خشمی را که از نوشتار شما برداشت کردهام بیآنکه بخواهم چیزی بر آن بیفزایم یا از آن کم کنم، به همان آتش زیر خاکستر با همان کالبد شکافی شما تعبیر میکنم. یعنی آتشی که هنوز زنده است اما چشم براه و نیازمند بادی است که به آن اکسیژن برساند، و یا همچون سوارکار خستهای است که به امید رسیدن کمک، در کنار اسب خستۀ خود، گوشش را به زمین چسبانده تا مگر صدای سم اسبان کمکی و یا وزش بادی را بشنود، که شاید بتواند اکسیژنی به آن آتش زیر خاکستر برساند. بادی که از نگاه من میتواند کمک جهانی باشد و یا باد پر اکسیژن یگانگی اوپوزیسیون.
در شرایطی که پای مرگ و زندگی میلیونها ایرانی در میان است. از دید من و برخلاف دودوزه بازان به اصطلاح محور مقاومت، یا اصلاح طلبان ریاکار حکومتی، هر دو گزینه پذیرفتنی است. از آنجایی که من دیگر به امکانپذیری هیچگونه اصلاحات سیاسی در ایران باورمند نیستم و جدا از هرگونه طعن و لعن انقلاب ۵۷، این روش را تنها راه رهایی ایرانیان از جمهوری اسلامی و نکبت کنونی میدانم، دو نکته زیر را یادآور میکنم:
نخست آنکه با همۀ دانشی هر یک از وابستگان اپوزیسیون داشته باشند، بتوانیم نگاه روشنتری به سود و زیان هریک از آنها در شکست طلسم کنونی گذار از رژیم کنونی و نیز اوپیسیون آن داشنه باشیم. البته بد نیست هر یک از ما برداشتی روشنتر از این آمیزه و طلسم برآمده از آن ترس و خشمی که نشان دادهاید، بازهم درنگی بر آن شاید سومند باشد. من اگر بتوانم در آیندۀ نزدیک گفتارنامهای در این زمینه خواهم نوشت، اما در اینجا تنها یادآوری میکنم و از شما هم میپرسم که گویا شما بیشتر نیروهای درون مرزی را بررسی کرده و کمتر به وضعیت نیروی اپوزیسیون برون مرزی توجه کردهاید. اگر چنین باشد، آنگاه ترس کشته شدن و دستگیری، بیشتر این بخش از ایرانیان درونمرزی را دربر میگیرد، نه اوپوزیسیون برون مرزی را. به گمان من، اگر چنین بادی بوزد و آتش انقلاب دوباره جان بگیرد، آنگاه شاید نود درسد ایرانیان درون مزی سود خواهند که بخشی ار کارگزاران رژیم نیز با آنها همسود خواهند بود. به گمان این نگارنده، جز گردانندگان رژیم، کسی مخالف یا نگران رخداد یک انقلاب نیست و آن باد مناسب میتواند آتش آن انقلاب را بر افروزد. اما چنین مینماید که در میان نیروهای اپوزیسیون برون مرزی، وضعیت به گونۀ دیگری است.
در میان آن بخش از اوپوزیسون که امید هرچند واهی خزیدن به سطوح بالای انقلاب پیروزمند برای آنها بیشتر امکانپذیر به نظر میرسد، همانند بخشی از کارگزاران درون مرزی رژیم، نگرانی بر سر آن است که چه سهمی از انقلاب احتمالی را به چنگ خواهند آورد، و اگر در دیگ انقلاب برای آنها چیزی نجوشد، همان بهتر که کلۀ سگ در آن بجوشد. از اینرو، از هم اکنون در میان آنها جنگی سخت برپا شده است. آیتالله زادهای در گفتگو با یک تکنوکرات دانشگاهی برای محکم کردن جای پای خود تا جایی پیش میرود که راه را برای فدرالیسم قومی هموار میسازد. آخوندزادۀ دیگری در برنامۀ «گفتگویی دربارۀ آیندۀ ایران» که در ۲۷ مهرماه امسال در بی بی سی برگزار شد، زیر پوشش دفاع دو آتشه از «جمهوری» که متاسفانه آنهم دیگر گندش در آمده و «دموکراسی!!!» و «دموکراتیک» که او خود نمیگوید یعنی چه؟ هر گونه تهمتی را به این و آن زد تا مبادا شاهزادهای خدای نکرده بتواند جای پایی در رهبری اوپوزیسون و انقلاب به دست آورد، و انقلابی برپا شود بیآنکه آن آیتالله زاده و آن آخوندزاده، سهمی دندانگیر از آن به دست آورند . ضمن همسویی با دیدگاه شما، من هم دو نکتۀ تکمیلی خود را گفتم، بی آنکه بخواهم از نظام پادشاهی پشتیبانی کنم.
من هم گزینش شکل نظام آینده را حق و وظیفۀ ۹۰ میلیون ایران میدانم، و وظیفۀ خود را کمک به زنده مان آن آتش و فرو خواباندن آن ترس. این کار نیز وظیفۀ همه مرددم بویژه در میدان درونمرزی است. این گروه با اینکه به درستی با با حکومت موروثی پادشاه مخالفند، اما گویی خلافت اسلامی و حکومت دینی را حق مسلم خود میدانند. آنها بیش از آنکه نگران باختن کل بازی باشند، نگران آنند که سهم اندکی از آن به دست آورند.
سپاس از شما. بهرام خراسانی ۲۳ آبان ۱۴۰۴
برای تحلیل حاکمیت، سیستمهای تحلیلی مختلفی وجود دارد. تقسیم جوامع به راست مرتجع، راست افراطی، راست میانه، میانهروها، چپ میانه، چپ افراطی و چپ ماجراجو و موارد مشابه، کارکرد تحلیلی عمیقی ندارد و در بهترین حالت تصویری مبهم و صرفاً سیاسی ارائه میدهد. برای بررسی ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران و بازتاب آن در ساختار حاکمیت، باید از دستگاههای تحلیلی دیگری استفاده کرد.
دستگاه تحلیلی داگلاس نورث و همکارانش یکی از سیستمهای مناسب برای تحلیل وضعیت ایران است. کتاب «در سایه خشونت» این تیم چندین بار در ایران ترجمه شد و مدتها مرجع علاقهمندان به مباحث راهبردی بوده است و هنوز هم چنین جایگاهی دارد.
نورث و همکارانش با طراحی این مدل تحلیلی که نگرش بانک جهانی نسبت به توسعه را تغییر داد، جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کردند. محمد فاضلی نیز چندین پادکست آموزنده درباره این نظریه تهیه کرده که تحت عنوان “دغدغه ایران” در دسترس است.
نورث و همکاران کشورها را، بر اساس میزان دسترسی مردم به حقوق مالکیت و قانون، به دو گروه «کشورهای با دسترسی محدود» و «کشورهای با دسترسی نامحدود» تقسیم میکنند. گروه نخست بر اساس کیفیت توزیع رانت، نسبت رانت مولد و غیرمولد، مهار خشونت و سطح سازمانیافتگی (از فردمحوری تا شکلگیری سازمانها)، به سه دسته «پایه»، «رشد یافته» و «بالغ» تقسیم میشوند. در جوامع پایه، کنترل خشونت در اختیار افراد است و رانتها میان آنان تقسیم میشود؛ سهم رانت مولد ناچیز است، و دولت یا وجود ندارد یا توانایی اعمال و کنترل خشونت و توزیع رانت را ندارد. در جوامع رشد یافته، ترکیبی از افراد و سازمانها به وجود میآید؛ بخشی از کنترل خشونت به دولت منتقل میشود و سهم رانت مولد افزایش مییابد، اما همچنان افراد مقتدر ضمن سهیم بودن در کنترل خشونت دولتی، ارتشهای خصوصی را حفظ میکنند. در مرحله بالغ، کنترل خشونت و توزیع رانتها به انحصار دولت درمیآید، رانت مولد نقش تعیینکننده دارد و هر چند مردم به حقوق مالکیت و قانون دسترسی ندارند، کشور در آستانه گذار به جامعهای با دسترسی نامحدود قرار میگیرد.
در تمامی این جوامع، «گروههای برخوردار» با سازش بر سر تقسیم رانتها، خشونت را مهار میکنند. هر زمان این توافق به هر دلیلی بر هم بخورد، درگیریهای خشونتآمیز داخلی رخ میدهد تا تعادل جدیدی برقرار شود.
ایران از مشروطه تا سال ۵۷، با تغییر ترکیب گروههای برخوردار و تحولات سیاسی و اجتماعی، مسیر گذار از جامعهای با دسترسی محدود پایه به بالغ را طی کرد. در دهه پنجاه، حق اعمال خشونت به انحصار دولت درآمد و جز در موارد معدود، نظیر ترور جزنی و برخی زندانیان، خشونت متمرکز شد و گروههای برخوردار نیازی به اعمال خشونت غیردولتی نمیدیدند. جامعه از فردمحوری به سازمانمحوری عبور کرد و با رشد صنعت، سهم رانت مولد افزایش یافت و کشور در آستانه گذار به جامعهای با دسترسی نامحدود قرار گرفت.
انقلاب اسلامی این فرآیند را دچار اختلال کرد و پس از چند نوسان بزرگ، ایران یک پله عقب رفت و به مرحله دسترسی محدود رشد یافته بازگشتی که در آن مدیریت خشونت و تقسیم رانتها شکلی پیچیده یافت. دسترسی به حقوق مالکیت و قانون محدودتر شد، سهم رانت غیرمولد افزایش یافت، ارتش و پلیس ایدئولوژیک و انحصاری به وجود آمدند و ارتشهای خصوصی در قالب گروههای فشار و “خودسر” نقشآفرینی کردند.
جمهوری اسلامی بر پایه ائتلاف سه گروه برخوردار جدید – روحانیت، بازار و لمپنها – به قدرت رسید. این هسته تلاش کرد فنسالاران، دیوانسالاران و بخش خصوصی اقتصاد را نیز به عنوان شرکای درجه دوم با خود همراه کند. تقریباً پنجاه سال حیات جمهوری اسلامی محصول سازش این شش گروه برخوردار در تقسیم رانتها و مهار خشونت است. سه گروه اول به مرور با تصاحب بنگاههای دولتی، مصادره اموال و بهرهبرداری از درآمدهای نفتی و ازدواجهای سیاسی، به الیگارشی مالی، تجاری و صنعتی تبدیل شدند. لمپنهای سابق سردار شدند، ملاهای روضهخوان ثروتمند شدند و بازاریها به غولهای مالی تبدیل شدند.
رابطه سه گروه برخوردار دیگر یعنی بخش خصوصی، دیوانسالاران و فنسالاران با متحدان موسوم به هسته سخت، بسیار پرنوسان بوده است. آنها در مجموع از نعمت وجود جمهوری اسلامی بهرهمند شدند. دیوانسالاری چندین برابر شد و با چنگ انداختن بر سرمایههای دولتی فرصت فربهشدن را از دست نداد. فنسالاران، گرچه گاهی از جفای متحدان نالیدهاند، اما در بخش بالایی خود، صاحب ثروتهای زیادی شدند و در زندگی افسانهای، از شمال تهران تا لندن و تورنتو، از متحدان خود چندان عقب نماندند. بخش خصوصی هم عمدتاً توانست سهم قابل ملاحظهای از رانتهای نفتی را در اختیار بگیرد و در دهههایی که بخشهایی از رانتهای نفتی به صورت یارانه به جامعه تزریق شد، موفق به ثروتاندوزی عظیمی گردید.
اما با تشدید بحران اقتصادی و تحریمها، سه گروه اخیر دیگر نمیتوانند سهم مورد نظرشان از رانتها را دریافت کنند، اما برای جلوگیری از فروپاشی حکومت، ائتلاف با هسته سخت را حفظ میکنند. آینده جمهوری اسلامی تا حد زیادی به بقای این ائتلاف راهبردی وابسته است.
نقش اصلی خامنهای این است که با حفظ هژمونی هسته سخت سهگانه اول و ائتلاف آن با سهگانه دوم، تداوم جمهوری اسلامی را میسر سازد. نظر به ساختار ائتلاف که بر مبنای قبول ولایت مطلقه فقیه شکل گرفته و دوام آورده، خامنهای نه حاکم مطلقالعنان است و نه در حد یک دبیر کل معمولی حزب حاکم. او دبیر کلی است که حق وتو دارد و حرف آخر را میزند.
در روند تحول گروههای برخوردار، هسته سخت به شبکهای از اولیگارشها و باندهای مافیایی استحاله شد و سه گروه دیگر به رانت غیرمولد معتاد گردیدند.
نظریه نورث و همکاران از دو بخش «تحلیلی» و «تجویزی» برخوردار است. به همان اندازه که بخش تحلیلی آن از توانایی زیادی در تحلیل حاکمیت درکشورهای دارای نظامهای دسترسی محدود، برخوردار است، بخش تجویزی آن صرفاً یا اساساً برای بانک جهانی تهیه شده است. تا قبل از آن، بانک روی دو شرط خصوصیسازی و انتخابات آزاد، برای تنظیم رابطه با همه این کشورها تاکید میکرد و به آنها فشار میآورد که در این دو جهت حرکت کنند. نورث به بانک پیشنهاد میکند که تلاش خود را روی افزایش سهم رانت مولد، گذار از فردمحوری به گروهمحوری و انحصار اعمال قهر در دست دولت متمرکز کند و دنبال خصوصیسازی و انتخابات آزاد نباشد.
بخش تجویزی این نظریه، در واقع تنظیمگر رابطه بانک با اینگونه کشورهاست و علیالعموم فاقد کارایی تدوین راهبرد برای نیروهای اپوزیسیون در این کشورها و از جمله ایران است. به این نکته مهم، کسانی نظیر محمد فاضلی که دست به نظریهپردازی برای «روزنهگشایی» زدند، توجه چندانی نکردند و به نوعی گرفتار اجرای نسخهای شدند که نورث برای بانک پیچیده بود!
یک جریان سیاسی اپوزیسیون که از منظر گروههای نابرخوردار جامعه، به صحنه نگاه میکند، میتواند از بخش تحلیلی نظریه به خوبی استفاده کند، اما تجویز آن، در بخش اصلی خود، از جنس دیگری خواهد بود و بر این واقعیت استوار است که چگونه مردم نابرخوردار بتوانند صدا و عاملیت مستقل خود را داشته باشند. در این عرصه کمک اصلی نگاه نورث، شناخت شکافهای درون گروههای برخوردار و بازی با آنهاست. در تنظیم بقیه بخشهای یک راهبرد کلان، شاید هنوز نگاه تداوم و تکاملیافته مارکسی، بیرقیب باشد و گذار به یک «جامعه با دسترسی نامحدود به قانون و حقوق مالکیت» (لیبرال دموکراسی) محور اصلی راهبرد را شکل بدهد.
با استفاده از سیستم تحلیلی نورث، از جمله میتوان عروج و سقوط محمدرضا شاه را به خوبی تحلیل کرد. بعد از رفرمهای سال ۱۳۴۱ ترکیب گروههای برخوردار دستخوش تغییر شد. ملاکین موقعیت پیشین خود را از دست دادند و جای آنها را سرمایهداران گرفتند. با رشد شتابان اقتصاد کشور، وزن فنسالاران و دیوانسالاران در حکومت افزایش یافت و این مجموعه در کنار نظامیان و درباریان، ترکیب جدید گروههای برخوردار را پدید آوردند. سلطنت شاه چتر وحدتبخش همه این گروهها بود. تا زمانی که شاه دچار توهم آریامهری و عروج به سلطنت مطلقه نشده بود، به رغم رفتار توهینآمیز با مقامات لشکری و کشوری و فساد فزاینده درباریان که به افزایش سهم رانت غیرمولد منجر میشد، سرمایهداران، دیوانسالاران و صاحبان علم و فن، در سودای حفظ و افزایش قدرت و ثروت، از منزلت خود میگذشتند و ائتلاف حکومتی پابرجا میماند. اما وقتی درآمدهای نفتی افزایش سرسامآوری یافت و خودکامگی شاه به سطح استبداد فردی بیمارگونهای رسید که ساواکسالاری نتیجه آن بود، نظم حکمرانی با خطر جدی مواجه شد، شکاف در درون گروههای برخوردار پدید آمد و به سرعت رشد کرد. بخشهای بزرگی از سرمایهداران، دیوانسالاران و فنسالاران که اغلب مغضوب واقع شده بودند، نقش خود را در حکومت از دست دادند و هنگامی که تودههای کم برخوردار و نابرخوردار جامعه به خروش در آمدند تا در سیمای خمینی، حکومت عدل علی را برقرار سازند، شاه تنهاتر از آن شده بود که بتواند جلوی سیل را بگیرد.
واقعیت این است که ائتلاف گروههای برخورداری که دوره طلایی رشد و شکوفایی اقتصادی را رقم زدند، حتی بدون آنکه طبقات متوسط را در قدرت سهیم کنند، هنوز ظرفیتهای بزرگی برای تداوم حکمرانی داشتند. آنچه حکمرانی را ممتنع کرد، این بود که شاه بر سر شاخ نشست و بن برید. او برای عروج به مقام آریامهری چتر سلطنت را سوراخ کرد. علینقی عالیخانی که بسیاری او را معمار توسعه اقتصادی دهه چهل میدانند، در پاسخ به این سوال که برای جلوگیری از انقلاب چه میبایست میکردیم، پاسخ حکیمانهای میدهد: کافی بود که اعلیحضرت دست از دخالت در امور دولت برمیداشتند! و این یعنی آنکه آن ائتلاف ظرفیت تداوم حکمرانی را داشت و باز یعنی اینکه هیچ سلطان عاقلی تیشه به ریشه عمود خیمه نظام نمیزند و چتر وحدتبخش ائتلاف حاکم را سوراخ نمیکند! ظاهراً خامنهای در این مقوله، پا جای پای شاه گذاشته است!
■ با درود و تشکر از آقای پورمندی برای مقاله قابلتوجهشان.
بنظر من چند نکته قابل تامل در مقاله وجود دارد:
نخست آنکه نوشته تلاش میکند چارچوب نظری داگلاس نورث (Douglass C. North) را بر وضعیت ایران تطبیق دهد که تلاش نیکویی است، اما بنظر میرسد لغزشهایی در درک نظریهی اصلی و هم در کاربرد آن به ساختار سیاسی ایران وجود داشته باشد: کتاب In the Shadow of Violence: The Politics of Limited Access Orders (نورث، والیس و وینگاست، 2009) چارچوبی نهادی برای توضیح تفاوت کشورها از منظر سازمان سیاسی و اقتصادی ارائه میدهد. در این نظریه: همه جوامع برای مهار خشونت سازمان مییابند.
در جوامع پیشامدرن یا «با دسترسی محدود» (Limited Access Orders)، نخبگان از طریق توزیع رانت و انحصار سازمانی خشونت را کنترل میکنند. در جوامع «با دسترسی باز» (Open Access Orders)، نهادها و سازمانها برای همگان باز هستند و رقابت اقتصادی و سیاسی نهادینه شده است. توسعه، یعنی گذار تدریجی از دسترسی محدود به دسترسی باز، نه از طریق انقلاب بلکه از طریق تحول نهادی درونزا و افزایش ظرفیتهای سازمانی دولت و جامعه مدنی.
جناب پورمندی این تقسیمبندی را تا حدودی درست نقل کرده است (پایه، رشد یافته، بالغ)، اما در توضیح منطق گذار دچار سادهسازی و جابهجایی مفاهیم کلیدی شده اند: نورث و همکاران هرگز نگفتهاند که دولت «باید» انحصار خشونت را در دست داشته باشد تا توسعه رخ دهد؛ بلکه گفتهاند مهار خشونت باید از طریق نهادهای پایدار و تعامل نخبگان در چارچوب قانون صورت گیرد. نظریه نورث در سطح تحلیلی است، نه تجویزی برای بانک جهانی بهمعنای تجویز سیاستهای اجرایی. توصیه او «به بانک جهانی» آن نیست که خصوصیسازی را کنار بگذارد، بلکه هشدار میدهد که بدون نهادهای کنترل خشونت و تضمین حقوق مالکیت، خصوصیسازی و انتخابات آزاد نیز بیثمر خواهد بود. بنابراین استناد نویسنده به اینکه «نورث به بانک پیشنهاد کرد که دنبال خصوصیسازی و انتخابات آزاد نباشد، موثق نیست. نورث برعکس تأکید دارد که این ابزارها فقط در مراحل بعدی گذار و پس از تثبیت حکومت قانون کار میکنند، نه اینکه باید از آنها چشم پوشید. بنابراین اگر کتاب مورد بحث را به عنوان یک نسخهی سیاستگذاری برای رژیمها تلقی کنیم صحیح نیست زیرا نورث و همکار نویسنده او آن را بهمنزلهی الگوی تبیینی تطوری برای فهم تحول نهادها نوشته است.
دیگر آنکه در تطبیق نظریه بر ایران، (قبل و بعد از انقلاب 1357) این که انقلاب اسلامی را نوعی بازگشت به مرحلهی پایینتر (Limited Access Order Mature → Developed) می داند در ظاهر منطبق بر ساختار نظری نورث است، اما از دو جهت ناقص است:
- در دههی ۱۳۵۰، هرچند دولت مدرنسازی اقتصادی را پیش برد، اما ایران هرگز به آستانهی «جامعه با دسترسی باز» نرسید. ساخت قدرت هنوز شخصی و غیرنهادی بود، احزاب مستقل وجود نداشتند، و مالکیت اقتصادی از طریق دولت و شاه کنترل میشد. در چارچوب نورث، این دقیقاً یک Limited Access Order – Mature بود، نه جامعه در آستانهی Open Access. بنابراین، این که ایران «در آستانهی گذار به جامعه با دسترسی نامحدود» بود، صحیح نیست. در مدل نورث، این گذار فقط وقتی ممکن است که سازمانهای مستقل و رقابت قانونی و نهادینه وجود داشته باشد، که در ایران پیش از انقلاب وجود نداشت.
- تحلیل از جمهوری اسلامی بهعنوان «بازگشت به مرحله رشدیافتهی دسترسی محدود» از منظر توصیفی تا حدی درست است و نظام ائتلاف نخبگان، کنترل خشونت دروننخبگانی، و توزیع رانت را میتوان با مدل نورث توضیح داد. اما این که تصور شود میتوان با «بازی در شکاف نخبگان» (همانطور که نورث میگوید) رژیم را برانداخت اشتباه است. نورث هیچگاه نمیگوید شکاف نخبگان بهتنهایی میتواند به گذار دموکراتیک بینجامد؛ بلکه نیاز به نهادسازی تدریجی، کاهش وابستگی رانت و رشد سازمانهای مدنی دارد. بنابراین کاربرد نظریه در نسخهی اپوزیسیونی مقاله، از نظر سیاستگذاری ناسازگار با روح نظریه داگلاس نورث و همکار او است.
سه دیگر آنکه در مقاله، رفتار رژیم به “ائتلاف ششگانهی گروههای برخوردار” فرو کاهیده شده و نقش رهبری سیاسی (خامنهای) “حفظ توازن این ائتلاف” دانسته شده است. این بخش تحلیلی شاید از نظر توصیف اجتماعی و ساده سازی وضعیت پیچیده سیاسی-اجتماعی ایران قابل قبول باشد، اما با دقت بیشتر ملاحظه میکنیم که برای تحلیل عمیقتر مناسب نیست. ائتلافها در ایران سیالتر، شکننده تر و چندلایه ترند.
برای مثال، نقش ایدئولوژی، مشروعیت، و هویت (اسلام سیاسی، شیعیگری، ضدغربگرایی) کاملاً نادیده گرفته شده است؛ در حالی که در نظریه نورث، نهادهای باور و روایتهای مشروعیت بخش نقشی اساسی در تثبیت نظم دارند. از سوی دیگر این فرض که «شاه و خامنهای هر دو چتر وحدتبخش ائتلاف بودند و وقتی شخص حاکم دچار توهم شد، نظام فروپاشید» نوعی شخصگرایی تاریخی است که با روش نهادگرایی نورث ناسازگار است. از نظر تجویزی نیز توصیهی مقاله که اپوزیسیون باید «با استفاده از شکافهای نخبگان» و بر پایهی نظریه نورث عمل کند، ناقص است. زیرا نورث بر فرآیند نهادی بلندمدت و اصلاحات تدریجی تأکید دارد، نه بر تاکتیکهای انقلابی یا فروپاشی سریع. بنابراین نویسنده عملاً نظریهای اصلاحگرا را در خدمت گفتمان براندازانه بهکار گرفته است؛ در حالی که پیشفرضهای آن با چنین هدفی سازگار نیستند.
نهایتا این جمله که “شاید هنوز نگاه تداوم یافته مارکسی بیرقیب باشد” نیاز به توضیح بیشتری دارد. شاید منظور جناب پورمندی این بوده که در سطح تحلیلی، اپوزیسیون میتواند از چارچوب نورث برای فهم ترکیب و تضادهای درونی نخبگان حاکم استفاده کند. اما در سطح تجویزی، یعنی طراحی راهبرد سیاسی، نظریه نورث برای نیروهای مردمی کارایی ندارد و برای طراحی راهبرد تحول سیاسی از پایین، نظریهی مارکسیستی (یا نئومارکسی) که بر تعارض طبقاتی و مبارزهی نیروهای نابرخوردار برای کسب قدرت سیاسی تأکید دارد، هنوز چارچوبی قدرتمندتر از نهادگرایی نورث است. به عبارت دیگر، نورث برای فهم نظم موجود خوب است؛ مارکس برای تغییر آن. از این نظر شاید جناب پورمندی با وجود استفاده از زبان نهادگرایی مدرن، هنوز در لایهی زیرین تحلیلی خود در پارادایم تضاد و مبارزهی طبقاتی باقی مانده است؛ هر چند مطمئن نیستم منظور ایشان از این جمله را درست درک کرده باشم.
خسرو
■ خسرو گرامی،
این طور نیست که احمد پورمندی احتیاجی به کمک من برای توضیح نظرش داشته باشد. اما میخواهم شوخطبعانه بگویم که “تقصیر خودته!” چرا؟
دانشآموختگان علوم طبیعی/تجربی (مانند من و بسیاری از خوانندگان سایت ایران امروز، و شاید احمد پورمندی)، که میخواهند درگیر مسائل سیاسی باشند، نگاهی کاربردی به علوم انسانی/اجتماعی دارند. در نتیجه وقتی از نظریات اندیشمندان این رشتهها (مانند داگلاس نورث) نام میبرند، نوعی از ترجمه، ترجمه از “علم” به “سیاست”، در نوشته وارد میشود. رعایت ظرافتهایِ تئوریکِ علوم انسانی/اجتماعی، برای آدمی مانند من امکان پذیر نیست. نمیتوان هم از من توقع داشت که چنین ظرافتهایی را مانند یک دانشآموخته علوم انسانی/اجتماعی بدانم. نقش من هم این نیست که چنین ظرافتهایی را به “شهروندان” منتقل کنم. نقش من این است که به عنوان یک “حیوان سیاسی” یک پل ارتباطی بین دانشآموختگان علوم انسانی/اجتماعی و “شهروندان” عمل کنم.
با این توضیح، حالا میتوانم بگویم که “تقصیر تو” در کجاست. تقصیر دانشآموختگان علوم انسانی/اجتماعی در آن است که گمان میکنند دانشآموختگان علوم طبیعی/تجربی (مانند من) احتیاجی به آموزش ندارند. چنین نیست! من بیش از “شهروندان معمولی” احتیاج به آموزش دارم. متاسفانه آموزش از طریق یک بار خواندن یک کتاب (مثلا از داگلاس نورث و همکارانش) میسر نمیشود. ما احتیاج به آموزش دائم داریم. کسانی مانند خودت که به ظرافتهای تئوریک در رشتههای علوم انسانی/اجتماعی واقفند، میتوانند با نوشتن خلاصهبندیهای متفاوت و با بیانهای متفاوت به ما کمک کنند تا ما بتوانیم ترجمان سیاسی تئوریها را به “شهروندان معمولی” به بهترین صورت منتقل کنیم.
قبلا گفتهام، الان تکرار میکنم. در کنار نوشتن نظرات مفیدی که در باره مقالات دیگران مینویسی، هر از گاهی هم چیزی بنویس که هم ما آدمهای سیاسی، و هم شهروندان معمولی، از آن بیاموزند.
با احترام - حسین جرجانی
■ جناب جرجانی! با سپاس از لطف و محبت شما. من تنها یک دانشجوی علوم اقتصاد سیاسی هستم و حد و جایگاه خود را بخوبی میدانم و بزرگوارانی مانند جنابعالی و جناب پورمندی را که در بخش سیاست، فرهنگ و اندیشه سایت وزین ایران امروز قلم میزنند استادان خود میدانم. اگر هم گاهی اظهار نظری در مقالات برخی از دوستان میکنم صرفا با نیت تبادل نظر برای روشنتر شدن موضوع بحث بوده و منظور دیگری نداشته ام. شخصا از علاقمندان و تحسین کنندگان جناب پورمندی به دلیل توان بالای ایشان در تحلیل مسایل پیچیده اجتماعی-سیاسی و نیز صداقت و شجاعتی که در بیان نظرات و مواضع سیاسی خود دارند، بوده ام. امیدوارم اظهار نظر من در مورد مقاله ایشان باعث سوء تفاهم نشده باشد.
به درستی به تفاوتهایی که در رویکردها و برداشتها از نظریه ها در علوم انسانی با علوم طبیعی/تجربی وجود دارند اشاره کرد اید. اتفاقا، از اوایل قرن گذشته، تلاش های زیادی از سوی دانشمندان و نظریه پردازان علوم انسانی، بخصوص اقتصاد، برای استفاده از مدلهای ریاضی و آماری و اقتصاد سنجی به عمل آمده تا استحکام چارچوبهای نظری و قدرت توضیحی و پیش بینی در علوم انسانی و بخصوص اقتصادی را به علوم طبیعی و تجربی نزدیک کنند. بنابراین بنظرم نوعی همگرایی وجود دارد هر چند روند ممکن است خیلی سریع نباشد. در واقع در دوره معاصر بسیاری از اقتصاددانان بزرگ دارای سابقه تحصیلات فیزیک و ریاضی و مهندسی بوده اند و نظریه های خود را با استفاده از ریاضیات پیشرفته و یا با استفاده از روشهای آماری و اقتصاد سنجی طرح کرده اند. زیرا ریاضیات و روشهای آماری و اقتصاد سنجی ابزار مناسبی برای بیان روشنتر ایده ها و نظریه های اقتصادی و اثبات یا رد فرضیه ها و نیز پیش بینی در اختیار این نظریه پردازان قرار میدهند. برای مثال اخیرا مقاله ای از یک اقتصاددان بزرگ میخواندم که برای بررسی توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی در یک رژیم دیکتاتوری یک مدل اقتصادی ریاضی طراحی کرده است (1). یک معادله پیچیده مطلوبیت بین دوره ای خانوارها شامل عبارات لگاریتمی و غیر لگاریتمی در این مدل وجود دارد که آستانه قیام مردم علیه دیکتاتور را نشان میدهد. یعنی هنگامی که معادله منفی شود نشان میدهد که مطلوبیت زندگی تحت دیکتاتوری (که از وجود حداقلی از نظم و قانون حاصل می شود) به دلیل هزینه های فزاینده ناشی از سیاستهای نامناسب دیکتاتور بهاندازه ای سقوط میکند که بنفع مردم است که قیام کرده و دیکتاتور را سرنگون کنند؛ با آنکه میدانند در تلاش برای سرنگونی دیکتاتور احتمال وقوع آشوب و بهم ریختن اوضاع و هزینه های مترتب با آن وجود دارد. حال اگر این اقتصاددان میخواست این مفاهیم را بدون استفاه از ریاضیات طرح و بحث کند احتمالا مقاله بسیار طولانی میشد و دقت بحثها نیز در آن پائین می آمد و در عین حال احتمال برداشتهای مختلف از سوی خوانندگانی که پیشینه تخصصی و یا تحصیلی متفاوت داشتند نیز بیشتر می شد.
بهر حال امیدوارم علوم سیاسی و انسانی در کشورما نیز پیشرفت کرده و به پای جوامع مترقی برسد؛ که این خود عامل موثری در آگاهی بیشتر هموطنان و کمکی در تعالی روند عمومی گذار به دموکراسی خواهد بود و به همین دلیل نیز جمهوری اسلامی، بیشترین تلاش خود برای جلوگیری از این امر بکار می بندد. تا آن زمان ما دموکراسی خواهان گریزی نداریم در مباحث خود از نظریه های مطرح در علوم سیاسی و انسانی برای توضیح وضعیت پیچیده سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشورمان استفاده کنیم، یعنی همین کاری که جناب پورمندی در مقاله اشان انجام داده اند. طرح این مباحث در عین حال فرصت مغتنمی برای دانشجویان علوم انسانی مانند من فراهم می کند که بتوانیم با تبادل نظر در این زمینه ها دانش خود در کاربرد این نظریه ها در مسائل ایران عزیز را بیشتر کنیم.
ارادتمند- خسرو
Artige, L. (2004), “On Dictatorship, Economic Development and Stability” (1)”
■ خسرو خدیو و دکتر جرجانی گرامی!
از نوشتن حاشیه های روشنگر بر متن یادداشت کوتاهم سپاسگزارم. همه ما جستجوگران راه نجات کشورمان هستیم و یاور یکدیگر. در تهیه این یادداشت سعی کردم تا بدون خدشه وارد کردن بر آرای نورث و همکاران، از زبانی حتیالمقدور ساده تر استفاده کنم و واقفم که حق مطلب را به خوبی ادا نکردهام. آنچه سبب شد که مجددا به نظریات نورث و همکاران رجوع کنم، بحثهایی بود که با برخی از دوستانم داشتم و نقد نگاهی که ترم «راست افراطی» را به کلیدی گشاینده همه قفلها بدل کرده است. گویی همه پیچیدگیهای تحلیل از ترامپ تا لوپن و خامنهای با این کلید قابل گشایشاند و کافی است تا «بلوک»!! های چپ و راست و میانه علیه این موجود سلب و سنگواره متحد شوند ضعف آشکار این نگاه تحلیلی، انگیزه رجعت مجدد من به نورث و همکاران بود.
شاید در فهم نظریه و بویژه در استفاده از آن برای تدوین راهبرد گذار در ایران، با آقای خدیو گرامی اندکی تفاوتهایی داشته باشم. از جمله ماموریتی که بانک به عنوان کارفرما به این گروه محول کرد، بیشتر به سیر تحول نظام حکمرانی در کشور های در حال توسعه و آنچه در این نظریه «گروه های برخوردار» نامیده شد، مربوط بوده است تا متن جوامع و سیر تحول در میان «گروه های نابرخوردار». کاری که به مثل، مارکس تمرکزش را بر آن گذاشت و نسلهای بعدی سوسیال دموکراتها هم آنرا تکامل بخشیده و بکار گرفتند.
در نگاه نورث، به باتک نوصیه میشود که «نهاد سازی در حکومت» را تشویق کند و در نگاه مارکسی- سوسیال دموکراتیک، «نهاد سازی در جامعه» در مرکز توجه قرار دارد.
به خاطر می آورم که جرجانی عزیز، در مقالاتی به سیر نهادسازی در جامعه سوئد به تفصیل پرداخته است. همانطور که آقای خدیو تشریح کردهاند، گروه به بانک توصیه نکرده که خصوصی سازی و انتخابات آزاد را برای همیشه کنار بگذارد. تاکید گروه این بوده که اقداماتی مقدم بر اینگونه موارد باید در دستور کار قرار بگیرد، تا این جوامع به سطحی از مهار خشونت و تولید رانت مولد و رشد برسند.
در گذار از فرد-محوری به سازمان- محوری (نهادسازی) نکته مهم این است که در غیاب احزاب اجتماعی و نهادهایی مثل قوه قضاییه و مجلس قانون گذار، گروه های برخودار نیازمند یک چتر وحدت بخشنده هستند. پیش از انقلاب «دربار» این نقش را بر عهده داشت و پس از انقلاب «بیت ولی فقیه». در کشورهای دیگر هم همیشه چتر های مشابهی را تعریف کردهاند.
دربار پهلوی ، با فراز و نشیبهایی تا پایان دهه چهل، در مجموعه توانسته بود توازن بین گروههای برخوردار را حفظ کند. رضا شاه در دوره دوم سلطنت خود، از مدار حفظ موازنه، به نفع موقعیت فردی و مال اندوزی شخصی، فاصله گرفت و محمدرضا هم از آغاز دهه پنجاه و بویژه پس از افزایش قیمت نفت، دچار این توهم شدکه خدایگان است و در نتیجه نهاد دربار را، به مثابه نهاد تنظیمگر، فلج کرد.
این فکر که ایران در دهه پنجاه هنور به مرز آستانه گذار به جامعه ای با دسترسی نامحدود نرسیده بود، با واقعیتهای آماری انطباق ندارد. خود کارتر هم که پروژه فضای باز سیاسی را کلید زد، بر پایه نظرات متفکران توسعه، ایران را در آستانه میدید. شاه بعدها اشاره کرده است که درها یا میبایست تا ۱۳۵۴ باز میشدند و یا به زمانی پس از عبور از بحران اقتصادی و اجتماعی ناشی از افزایش بهای نفت و خطاهای پررنگ او، موکول میشدند.
نهاد ولایت فقیه هم، یک اختراع ایرانی بود که در خدمت حفظ توازن میان گروه های برخوردار در شرایط یک کشور انقلاب کرده و دارای نهاد های نسبتا رشد یافته، به ثبت رسید. این نهاد موفق شد یک ساختار بسیار پیچیده حکمرانی را طراحی کند تا بتواند نیروی سترگ بر آمده از انقلاب را همزمان با گروههای برخوردار جدید، مدیریت کند. عبور خامنهای از مرز های مورد توافق گروههای برخوردار، ائتلاف حاکم را دچار بحران شدید کرده و نهاد بیت را از کارآیی انداخته است. تردیدی نیست که چتر وحدت بخشنده گروه های برخوردار صرفا یک «نهاد» از نوع دربار یا بیت نیست و ایدئولوژی، با کارکرد چندگانهاش، در آن نقش پررنگی دارد. متقاعد کردن توده نابرخوردار به تبعیت و دل بستن به بالا، بدون ایدئولوژی قابل تصور نیست.
در مورد ترکیب گروه های برخوردار حاکم، از موتلفه تا اولیگارشی، تحولاتی اتفاق افتاده است. اما ائتلاف ۳+۳ یک واقعیت غیر قابل انکار است. اگر در جامعه آلترناتیوی پدید بیاید، شاید بخشهایی و یا همه سگانه بخش خصوصی، دیوانسالاران و فنسالاران، از حکومت جدا شوند و به جبهه مقابل بپیوندند. فعلا هنوز این اتفاق نیفتاده است.
تفاهم داریم که اپوزیسیون ایرانی نمیتواند از درون نظریه نورت و همکاران به راهبرد گذار برسد. یک دغدغه من در این یادداشت، نقد چنین تلاشهایی از سوی کسانی نظیر محمد فاضلی بوده است که به جریان «روزنه گشایی» منجر شد. جریانی که - شاید صادقانه - تصور میکند که باید تلاش خود را بر نهادمند کردن گروه های برخوردار حاکم متمرکز کند. وظیفه یک نیروی دموکراسیخواه و برابری طلب اما، درست در نقطه مقابل این جریان روزنهگشا، باید بر نهادمند کردن جامعه و متشکل شدن تودههای نابرخوردار متمرکز شود. اینکه گذار از جامعه با دسترسی محدود بالغ به جامعه با دسترسی نامحدود، چگونه متحقق میشود، در نظریه نورث هم باز گذاشته شده است. ظاهرا هر کشوری که موفق به گذار شده و مورد بررسی تیم نورث قرار گرفت، راه ویژه خود را داشته است.
امروزه، وظیفه نیرو های آگاه و دلسوز اپوزیسیون این است که با اتکا به نظریات توسعه و توجه به تاریخ و شرایط خاص کشور، نظریه گذار ایران را طراحی کنند. کاری دشوار اما لازم!
با ارادت و احترام احمد پورمندی
■ جناب پورمندی با درود و تشکر از توجه شما به اظهار نظرها. فکر نمیکردم ادامه بحث ضرورت پیدا کند اما دو بند پایانی پاسخ شما به اظهار نظرها مرا ترغیب کرد نکاتی را یادآوری کنم.
نخست آنکه در داخل کشور طبعا صاحبنظران علوم انسانی اعم از جامعه شناسان مانند دکتر فاضلی یا اقتصاددانان مانند دکتر نیلی و دیگران با محدودیتهایی مواجه اند و سخن گفتن و یا نوشتن از گذار از رژیم سیاسی حاکم به دموکراسی در آن شرایط آسان نیست. بنابراین نوشته های این بزرگواران ممکن است با انگیزه های مختلفی مطرح شده و باور واقعی این افراد نباشد. مثلا از سخنان آقای فاضلی پیداست که با نظرات اقتصاددانان بزرگ دیگری مانند عجم اوغلو در گذار به دموکراسی و توسعه آشناست و میداندکه در چنین ساختار حکومتی نهادمند کردن نخبگان با توصیه و گزارش و غیره امکان ندارد اما به دلایل و انگیزه هایی این را مطرح میکند. از جمله اینکه انتشار این نظریه ها و بحث و گفتگو در بار آنها بین تحصیلکردگان بخودی خود امر شایسته و مفیدی است و میتواند افق ذهنی خوانندگان را باز کند و مخصوصا جوانان را مطالعات عمیقتر در این زمینه ها علاقمند سازد.
دیگر آنکه خوشبختانه بر خلاف دوران انقلاب ۵۷ اکنون انقلاب ارتباطات در سطح بین المللی و اینترنت و هوش های مصنوعی و نرم افزارهای مدلسازی های پیشرفته امکانات زیادی ایجاد کرده اند که افراد با انگیزه و تحصیلکرده در اپوزسیون، که خوشبختان کم هم نیستند، و بخصوص در خارج از کشور میتوانند برای این ایده مهمی که مطرح کرده اید، یعنی طراحی نظریه گذار به دموکراسی در ایران، همکاری موثر و ثمر بخشی داشته باشند. انتشار یک نظریه یا گزارش “گذر به دموکراسی در ایران” با کیفیت و سطح علمی و کارشناسی بالا (که مثلا قابلیت انتشار در ژورنالهای تخصصی اقتصاد سیاسی یا علوم انسانی و فلسفه سیاسی را داشته باشد) از سوی هر فرد یا جمعی میتواند تاثیر خوبی در ایجاد اتفاق نظر در میان فعالان سیاسی دموکراسی خواه داشته باشد. زیرا بسیاری ازاختلافات از همین ابهام در گذار و اقداماتی که لازم است بتوالی یا موازات هم انجام گیرد ناشی می شود.
همه میدانیم که نظریه داگلاس نورث وهمکارانش تنها نظریه اقتصاد سیاسی در مورد به اصطلاح دموکراتیزاسیون نیست. نظریه های دیگری هم وجود دارند که میتوانند راهنمایی نظری برای دموکراسی خواهان ایران جهت تنظیم برنامه ای عملی برای گذار به دموکراسی در ایران قرار گیرد. در زیر به چند نظریه شناخته شده در علوم انسانی و اقتصاد سیاسی که به نحوی از انحا با گذار به دموکراسی در کشور ما ارتباط دارند و از سوی اقتصاددانان، جامعه شناسان و دانشمندان علوم سیاسی توسعه یافته همراه با نظریه پردازان اصلی این نظریه ها آمده است. فعالان سیاسی دموکراسی خواه ایرانی نیز میتوانند از ایده های اصلی این نظریه ها برای تنظیم نظریه، برنامه و نقشه راه خود برای گذار به دموکراسی در ایران استفاده کنند. واضح است که برای آگاهی از جزئیات این نظریه ها لازم است آثار اصلی این مکاتب فکری مطالعه و مورد بحث و گفتگو و تبادل نظر قرار گیرند. در هر حال توفیق در این امر سترگ تلاش فکری بزرگی میطلبد.
- چانه زنی نخبگان (الیت) و تعامل راهبردی (استراتژیک) (Acemoglu- Rabinson)،
- ظرفیت حکومت (State)، مدرنیزاسیون یا نوسازی اقتصادی و تحول اجتماعی، (Rostow, Lipset, Przeworski)،
- نظریه انقلاب اجتماعی-سیاسی (Skocpol, Goldstone, Tilly)،
- مقاومت خشونت پرهیز و بسیج مدنی (Sharp, Chenoweth)،
- حکومتهای رانتی و نظریه نفرین منابع (Mahdavy, Beblawi, Ross)،
- نظریه گذار (به دموکراسی) با توافق (O’Donnel & Schmmiter)،
- نظریه انتخاب منطقی دیکتاتوری (Wintrobe)،
- نظریه قدرت و تمامیت خواهی (Arendt)،
کتابها و مقالات دانشگاهی بسیار زیادی در چارچوب این نظریه ها و دیگر نظریه های مرتبط برای بررسی جنبه های مختلف موضوع پیچیده گذار به دموکراسی منتشر شده است که بسیاری از آنها در اینترنت در دسترس است و به یکی از این مقالات تکنیکی در یادداشت قبلی من اشاره شده بود.
بهرحال شاید شما با ارتباطاتی که با دوستان تحصیلکرده و فعال سیاسی ایرانی در خارج کشور دارید بتوانید جمعی از آنان را ترغیب به پرداختن به این موضوع کنید. متاسفانه هنوز هموطنان ما در این زمینه ها آثار بزرگی خلق نکرده اند. البته آقای مهدوی تا آنجا که من میدانم اولین کسی بوده که در دهه ۱۹۷۰ مقاله علمی در حکومت رانتی نوشت و بعد از او شمار زیادی مقالات و کتاب در این زمینه نوشته شده است.
ارادتمند- خسرو
فایننشال تایمز / ۸ نوامبر ۲۰۲۵
هیچ دلیل عینی وجود ندارد که چرا اسرائیلیها و فلسطینیها باید با یکدیگر بجنگند. اگرچه هر دو ملت ادعای مالکیت یک سرزمین بین رود اردن و دریای مدیترانه را دارند، اما آن سرزمین در واقع به اندازه کافی بزرگ و غنی است که به همه ساکنان فعلی خود اجازه دهد در آنجا در امنیت، رفاه و عزت زندگی کنند.
اگر از همه قضاوتهای اخلاقی و ادعاهای ایدئولوژیک اجتناب کنیم و به سادگی حساب کنیم که این سرزمین چند کیلومتر مربع مساحت دارد، چند کیلووات برق میتواند تولید کند، چند کیلوگرم گندم میتواند وارد کند و چند مولکول آب میتواند پمپ یا نمکزدایی کند، متوجه خواهیم شد که این سرزمین میتواند به راحتی از همه اسرائیلیها و همه فلسطینیها پشتیبانی کند.
آنچه به درگیری اسرائیل و فلسطین دامن میزند، کمبود عینی قلمرو یا منابع نیست، بلکه یقینهای اخلاقی کاذبی است که توسط روایتهای تاریخی بیش از حد سادهشده ایجاد شده است. بسیاری از اسرائیلیها و فلسطینیها، در اعماق وجودشان متقاعد شدهاند که صد در صد حق با آنهاست و طرف مقابل صد در صد اشتباه میکند و بنابراین طرف مقابل حقی برای وجود ندارد.
حتی اگر شرایط آنها را مجبور به امضای این یا آن توافق کند، هر دو طرف تمایل دارند آن را به عنوان یک اقدام موقت ببینند و امیدوارند که در درازمدت، عدالت مطلق برقرار شود و آنها کل سرزمین را به دست آورند. علاوه بر این، هر دو طرف از یقین اخلاقی طرف مقابل آگاه هستند ـــ و از آن وحشت دارند. هر دو طرف میترسند که طرف مقابل بخواهد آنها را نابود کند، و هر دو طرف حق دارند از این بترسند.
چرخه خشونت و رنج تنها زمانی میتواند شکسته شود که مردم یقینهای اخلاقی خود را کنار بگذارند و به جای آن از راهحلهای عملی و سخاوتمندانه حمایت کنند. برای درک اینکه یقینهای اخلاقی نادرست و مخرب از کجا ناشی میشوند، باید نگاهی به تاریخ طولانی مدت سرزمین بین اردن و مدیترانه و روایتهای تاریخی تحریف شدهای که اسرائیلیها، فلسطینیها و بسیاری از مردم دیگر در سراسر جهان برای مدت طولانی پرورش دادهاند، بیندازیم.
روایتی که قطعیت اخلاقی فلسطینیان را ایجاد میکند، کم و بیش به این شکل است: فلسطینیان بومیان اصلی سرزمین بین اردن و مدیترانه هستند. این سرزمین همیشه متعلق به آنها بود، تا اینکه یهودیان از راه رسیدند و آن را دزدیدند. طبق این روایت فلسطینی، این یهودیان، استعمارگران اروپایی هستند. آنها در اواخر قرن نوزدهم به عنوان بخشی از پروژه گستردهتر استعمار اروپایی به خاورمیانه آمدند. همانطور که اروپاییان مسیحی آفریقای جنوبی را فتح و در آن ساکن شدند، اروپاییان یهودی نیز فلسطین را فتح و در آن ساکن شدند. ضعف سیاسی ممکن است فلسطینیان را مجبور کند تا مدتی با مهاجران-استعمارگران یهودی سازش کنند، اما فلسطینیان در اعماق وجود خود میدانند که یهودیان هیچ ارتباطی با این سرزمین ندارند و حقی برای زندگی در آنجا ندارند.
روایتی که قطعیت اخلاقی اسرائیلیان را ایجاد میکند، چیزی شبیه به این است: یهودیان بومیان اصلی سرزمین بین اردن و مدیترانه هستند. آنها توسط رومیها از این سرزمین اخراج شدند. یهودیان در طول زندگی در تبعید، همیشه میخواستند به سرزمین اجدادی خود بازگردند، اما قدرتهای امپریالیستی متخاصم مانع از این کار شدند. سرانجام، در اواخر قرن نوزدهم، جنبش صهیونیستی یهودیان را بسیج کرد تا بر موانع عظیم غلبه کنند، به سرزمین خود بازگردند و میراث باستانی خود را بازپس گیرند.
در مورد فلسطینیها، بسیاری از اسرائیلیها معتقدند که چیزی به نام مردم فلسطین وجود ندارد. ظاهراً، هنگامی که یهودیان صهیونیست در اواخر قرن نوزدهم شروع به بازگشت به سرزمین مادری خود کردند، این سرزمین عمدتاً خالی از سکنه بود. درست است که شامل برخی قبایل کوچنشین و روستاهای فقیرنشین بود، اما تعداد آنها کم بود و هیچ ملت فلسطینی قابل تشخیصی را تشکیل نمیدادند.
هر دوی این روایتها در تضاد با حقایق تاریخی متعددی هستند. بیایید برخی از برجستهترین این حقایق را مرور کنیم و سپس بررسی کنیم که چگونه میتوان این دو روایت را با هم تطبیق داد.
اشتباهات در روایت اسرائیلی
این ادعا که یهودیان بومیان اصلی سرزمین بین اردن و مدیترانه هستند، آشکارا نادرست است، زیرا آن سرزمین هیچ «مردم بومی اولیه» قابل تشخیصی ندارد. مانند اکثر سرزمینهای دیگر روی سیاره زمین، این سرزمین نیز هزاران سال قبل از زندگی اولین یهودی (یا فلسطینی) توسط اقوام مختلف متعددی اسکان و اسکان مجدد یافته است. درست است که در هزاره اول قبل از میلاد، چند قرن وجود داشت که یهودیان اکثریت جمعیت این سرزمین را تشکیل میدادند. با این حال، حتی در آن زمان نیز آنها تنها ساکنان این سرزمین نبودند. پیش از آنها کنعانیها، نطوفیها و نئاندرتالها در آنجا ساکن بودند. و هیچ دلیل قانعکنندهای برای برتری دادن به هزاره اول قبل از میلاد به عنوان نقطه شروع تاریخ این سرزمین وجود ندارد.
همچنین این ادعا که یهودیان توسط رومیان یا هر امپراتوری بعدی دیگری از این سرزمین اخراج شدند، درست نیست. به دنبال شورش بزرگ یهودیان (۶۶-۷۰ پس از میلاد) و شورش بارکوخبا (۱۳۲-۱۳۶ پس از میلاد)، بسیاری از یهودیان توسط رومیان به بردگی گرفته شدند و یهودیان همچنین از زندگی در مکانهای خاصی در یهودیه، بهویژه شهر اورشلیم، منع شدند. با این حال، هیچ امپراتور رومی هرگز فرمانی مبنی بر ممنوعیت دائمی حضور یهودیان در سرزمین بین اردن و مدیترانه صادر نکرد، گواه این امر این است که برخی یهودیان — مانند نویسندگان میشنا و تلمود اورشلیم — در تمام طول دوره رومی به زندگی در آنجا ادامه دادند. با این وجود، بیشتر یهودیان به دلیل مهاجرت داوطلبانه، در جستجوی شرایط زندگی بهتر و فرصتهای اقتصادی، به زندگی در جای دیگری روی آوردند. حتی پیش از شورش بزرگ یهودیان، حدود ۵۰ درصد از یهودیان در خارج از این سرزمین، در مکانهایی مانند مصر و بینالنهرین زندگی میکردند.

محل یادبود قربانیان حمله حماس
پس از آنکه بیشتر یهودیان از آن سرزمین رفتند، هیچکس مانع بازگشت آنها نشد. امپراتوریهای روم، عرب و عثمانی که طی دو هزارهی گذشته بر این سرزمین حکومت کردند، مهاجرت یهودیان را ممنوع نکردند و حتی در برخی موارد از آن استقبال نیز کردند. (برای مثال، مانند دههی ۱۵۶۰ میلادی، زمانی که «دونا گراسیا مندس ناسی» بازرگان یهودی، حمایت رسمی دولت عثمانی را برای اسکان یهودیان در شهر طبریه دریافت کرد). اما، قبل از ظهور صهیونیسم مدرن، تعداد کمی از یهودیان میخواستند در سرزمین بین اردن و مدیترانه زندگی کنند و بنابراین آنها تنها حدود ۵ درصد از جمعیت را تشکیل میدادند.
اسرائیلیها اصرار دارند که گرچه اندک یهودیانی به آن سرزمین مهاجرت کردند، اما تمامی یهودیان جهان همواره دعا میکردند که روزی بازگردند. اما دعا که سند مالکیت به شمار نمیآید! اگر همسایهام خانهی زیبایی داشته باشد و من هر روز دعا کنم که روزی آن خانه از آنِ من شود، پس از چند دعای متوالی میتوانم به ادارهی ثبت اسناد بروم و سند خانهی او را به نام خود بگیرم؟
در مورد روایت اسرائیلی دربارهی فلسطینیان نیز باید گفت: هنگامی که نخستین صهیونیستها در اواخر سدهی نوزدهم میلادی به این سرزمین آمدند، آن زمین «خالی» نبود. در آن زمان، این منطقه نهتنها صدها روستا و شهر اورشلیم را در خود داشت، بلکه چندین مرکز شهری بزرگ دیگر همچون عکّا، یافا، غزه، نابلس و الخلیل نیز در آن آباد بود.
ممکن است دربارهی اینکه تا چه اندازه ساکنان آن سرزمین در قرن نوزدهم – اعم از مسلمان، مسیحی یا یهودی – خود را یک «ملت فلسطینیِ مستقل» میدانستند، بحث شود. اما حتی اگر تندروهای اسرائیلی درست بگویند و هویت ملیِ مشخص و متمایز فلسطینی در قرن نوزدهم وجود نداشته باشد، این امر ادعای ملت فلسطین در قرن بیستویکم را تضعیف نمیکند. همهی ملتها زادهی زماناند، و دو قرن برای شکلگیری یک ملت، زمانی بس کافی است.
کسانی که در خانهای شیشهای زندگی میکنند، نباید به خانهی همسایه سنگ پرتاب کنند. در قرن نوزدهم، یهودیان نیز فاقد یک هویت ملیِ قوی و متمایز بودند. اکثریت قریب به اتفاق یهودیان در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ایدهی صهیونیسم را رد میکردند و هیچ میلی به ترک سرزمینهای محل اقامت خود و تأسیس یک دولتـملت یهودی نداشتند. یهودیانی هم که به دلیل یهودستیزی یا جنگ، زادگاه خود را ترک کردند – مثلاً در لهستان – بیشتر تمایل داشتند به ایالات متحده، کانادا یا آرژانتین مهاجرت کنند تا به سرزمین میان اردن و مدیترانه. میان سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۹۲۴، تنها حدود ۳٫۵ درصد از مهاجران یهودی راهی آنجا شدند.
خطاهای روایت فلسطینی
وجود شکافها و نادرستیهای آشکار در روایت اسرائیلی از «قطعیت اخلاقی»، به این معنا نیست که روایت فلسطینی از «قطعیت اخلاقی» درست است. ادعای فلسطینیان مبنی بر اینکه آنان «مردمان بومیِ اصیل» سرزمین میان اردن و مدیترانهاند، از همان مشکلی رنج میبرد که ادعای مشابه یهودیان گرفتار آن است. همانطور که پیشتر اشاره شد، این سرزمین «مردمان بومیِ اصیل» ندارد؛ مگر آنکه بخواهیم از حقوق نئاندرتالهایی دفاع کنیم که صدها هزار سال پیش از ورود نخستین انسانهای خردمند (هوموساپینس) از آفریقا، در آن زندگی میکردند. در طول قرنها، این سرزمین بارها فتح شده و اقوام گوناگون در آن ساکن گشتهاند.
در سراسر تاریخ طولانی این منطقه، هیچگاه محدودهی جغرافیایی میان رود اردن و دریای مدیترانه، با دولتی مستقل به نام «فلسطین» همپوشان نبوده است. البته نام «فلسطین» قدمتی کهن دارد؛ از یکسو به فلسطینیانِ کتاب مقدس (Philistines) بازمیگردد و از سوی دیگر، به تصمیم امپراتور رومی «هادریان» که پس از سرکوب شورش بارکوخبا، استان رومی یهودیه را بهعنوان تنبیه، به «سوریه فلسطین» تغییر نام داد. بااینحال، سرزمینی که این نام بعدها بر آن اطلاق شد، معمولاً مجموعهای از واحدهای کوچکتر بود یا بخشی از امپراتوریهای بسیار بزرگتر. از زمان سقوط پادشاهی یهودا بهدست امپراتوری نوبابلی در سال ۵۸۶ پیش از میلاد تا تأسیس دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸، تنها دو بار پادشاهیهای مستقلِ محلی توانستند بخش عمدهای از این سرزمین را برای مدتی در اختیار داشته باشند: نخست، پادشاهی یهودیِ حَسمونی (حدود ۱۴۰ تا ۳۷ پیش از میلاد) و دوم، پادشاهی صلیبی اورشلیم (۱۰۹۹ تا ۱۲۹۱ میلادی).
در قرن هفتم میلادی، امپراتوری عرب این سرزمین را از امپراتوری روم شرقی فتح کرد؛ اما امپریالیسم عربی را نمیتوان اخلاقاً برتر از امپریالیسم رومیِ پیش از آن یا امپریالیسم بریتانیاییِ پس از آن دانست. کسانی که بر این باورند امپراتوری بریتانیا هیچ حقی برای اشغال آفریقای جنوبی در قرن نوزدهم یا فلسطین در اوایل قرن بیستم نداشت، باید بپذیرند که امپراتوری عرب نیز هیچ حقی برای فتح سرزمین میان اردن و مدیترانه در قرن هفتم نداشت.
در واقع، این امپراتوری بریتانیا بود – و نه هیچیک از امپراتوریهای اسلامی پیشین – که تا حد زیادی تعیین کرد چه کسانی امروزه «فلسطینی» به شمار میآیند. در اواخر دوران عثمانی، سرزمین میان اردن و مدیترانه به چند واحد اداری تقسیم شده بود؛ برای مثال، عکّا و غزه هر یک در استانهای جداگانه قرار داشتند. پس از جنگ جهانی اول، بریتانیا و فرانسه نقشهی خاورمیانه را از نو ترسیم کردند، و این بریتانیاییها بودند که عمدتاً تصمیم گرفتند مردم عکّا و غزه از آن پس در چارچوب یک واحد سیاسی جدید – یعنی قلمرو تحت قیمومت بریتانیا بر فلسطین – تعریف شوند.
اما دربارهی ادعای فلسطینیان مبنی بر اینکه اسرائیلیها فرزندان استعمارگران اروپاییاند، باید گفت این نگاه نادیده میگیرد که سرزمین میان اردن و مدیترانه در سه هزار سال گذشته همواره جمعیت یهودی قابلتوجهی داشته و پیوند یهودیان با این سرزمین ساختهوپرداختهی دوران مدرن نیست. هنگامی که مهاجران بریتانیایی در آفریقای جنوبی زمین را میکاویدند، هرگز با کتیبههایی انگلیسی از دو هزار سال پیش روبهرو نمیشدند؛ اما وقتی اسرائیلیها برای ساخت خانه یا جادهای خاکبرداری میکنند، گاه کتیبههایی عبری از دو هزار سال پیش پیدا میشود.
این امر البته به معنای «مالکیت مطلق» یهودیان بر آن سرزمین نیست؛ چرا که در همان خاک، کتیبههای باستانی فراوانی نیز به زبانهای عربی، لاتین، یونانی، آرامی، کنعانی و دیگر زبانها یافت میشود. با اینحال، چنین واقعیتی نشان میدهد که درک تاریخ یهودیان خاورمیانه از زاویهی استعمار اروپاییِ مدرن، بسیار گمراهکننده است. بهویژه، اطلاق عنوان «استعمارگران اروپایی» به یهودیان اسرائیلی امروزی، بهغایت ناعادلانه است؛ زیرا تقریباً نیمی از یهودیان کنونیِ اسرائیل، نوادگان پناهجویان خاورمیانهایاند که پس از سال ۱۹۴۸، در پی شکستهای پیدرپی اعراب از اسرائیل، از سرزمینهای نیاکانی خود – از جمله در مصر، عراق و یمن – رانده شدند.
صلح سخاوتمندانه
در اوایل دههی ۱۹۲۰ میلادی، زمانی که بریتانیا در حال ترسیم مرزهای استان جدید خود، یعنی «فلسطین» بود، مردمی که در آن واحد سیاسی زندگی میکردند، بهمراتب حقی نیرومندتر از مهاجرانی که از بیرون میآمدند بر آن سرزمین داشتند. در آن زمان، تنها حدود ۱۰ درصد از جمعیت فلسطینِ تحت قیمومت بریتانیا را یهودیان تشکیل میدادند. این واقعیت که دو هزار سال پیش، پادشاهی یهودی بر بخشهایی از آن سرزمین حکومت میکرد، بههیچوجه به یهودیان حق نمیداد که در قرن بیستم مالک آن شوند. بههمینسان، این حقیقت که در قرن بیستم یهودیان در بسیاری از کشورها مورد آزار و ستم قرار گرفتند، بیتردید فاجعهای بزرگ بود، اما این فاجعه نه بهدست فلسطینیان پدید آمد و نه حل آن بر عهدهی آنان بود.
با اینهمه، بیش از یک قرن از آن زمان گذشته است، و در تاریخ، گذر زمان همه چیز را دگرگون میسازد. امروز، در دههی ۲۰۲۰ میلادی، هم اسرائیلیها و هم فلسطینیها بر این سرزمین ادعایی موجه دارند؛ به این دلیل ساده که هر دو در آن زندگی میکنند و هیچیک جای دیگری برای رفتن ندارند. اکنون، سرزمین میان اردن و مدیترانه خانهی بیش از هفت میلیون یهودی است که بیشترشان در همانجا زاده شدهاند و پناهگاه دیگری ندارند. در عین حال، همان سرزمین خانهی بیش از هفت میلیون فلسطینی نیز هست که آنان نیز در همانجا متولد شدهاند و جای دیگری برای رفتن ندارند.

این واقعیت بدان معناست که نه اسرائیلیها و نه فلسطینیها کاملاً برحق یا کاملاً برخطا نیستند، و هیچیک دلیل کافی برای خواستنِ نابودی کامل دیگری ندارند. هیچ اندازهای از خشونت امروز نمیتواند مردگان را زنده کند یا دردهای گذشته را از میان ببرد؛ اما میتوان از جنگها و فاجعههای آینده جلوگیری کرد.
برای دستیابی به چنین هدفی، صرف رسیدن به توافقی موقت میان دو طرف کافی نیست. هیچ سازش کوتاهمدتی پایدار نخواهد بود تا زمانی که هر یک از دو طرف خود را صددرصد برحق بداند و «عدالت» را در ناپدید شدن نهایی طرف مقابل ببیند. چرخهی جنگ و رنج تنها زمانی پایان مییابد که هر دو طرف از «قطعیت اخلاقی» خویش دست بردارند، حق موجودیت دیگری را بپذیرند و بهجای آتشبسی موقت و سرد، صلحی گشادهدست و صادقانه عرضه کنند. هر دو باید از خود بپرسند: «اگر من در جای طرف مقابل بودم، برای آنکه بتوانم در امنیت، رفاه و کرامت زندگی کنم، به چه نیاز داشتم؟»
بیش از هر چیز، هر دو طرف باید سخاوت نشان دهند. اسرائیلیها باید از چانهزنی بر سر هر تپه و چشمه دست بردارند. صلحِ خوب برای اسرائیل، صلحی نیست که یک کیلومتر مربع بیابان یا یک چشمهی دیگر نصیبش کند، بلکه صلحی است که برایش همسایگانِ خوب به ارمغان آورد. منافع واقعی اسرائیل در آن است که فلسطین کشوری امن، آباد و برخوردار از کرامت باشد؛ و چنین چیزی تنها زمانی ممکن است که فلسطین واقعاً کشوری مستقل باشد، نه مجموعهای از محوطههای محصور و جداافتاده.
فلسطینیان نیز باید سخاوتمند باشند. آنچه میتوانند به اسرائیل بدهند، نه درهای دیگر است و نه درختی دیگر، بلکه چیزی بهمراتب ارزشمندتر: مشروعیت. اسرائیلیها در ترسی دائمی از نابودی زندگی میکنند، و این ترس بیدلیل نیست. توازن کنونی قدرت آشکارا به سود اسرائیل است، اما جهان عرب و جهان اسلام از آن بهمراتب بزرگترند، و آینده میتواند این توازن را دگرگون سازد، چهبسا به زیان اسرائیل. اگر فلسطینیان حق موجودیت اسرائیل را بهراستی بهرسمیت بشناسند، این مسیر را برای پذیرش اسرائیل از سوی کل جهان عرب و اسلام نیز هموار خواهد کرد. تنها در آن صورت است که اسرائیلیها میتوانند نفسی آسوده بکشند – و آن هنگام، فلسطینیان نیز خواهند توانست سرانجام آرامش را تجربه کنند.
هر دو طرف باید سخاوتمند باشند، زیرا تنها سخاوت است که میتواند پیش از آنکه دیر شود، صلح را ممکن سازد. تندروها دوست دارند از «ابدیت» سخن بگویند و گمان میکنند زمان بیپایان در اختیار دارند. اما ابدیت توهّمی بیش نیست، و زمان برای همه در حال پایان یافتن است. میلیونها سال پیش، نه اسرائیلیای وجود داشت و نه فلسطینیای؛ در آن زمان اصلاً انسانی وجود نداشت. اکنون اما آیندهی همهی انسانها در خطر است – بهسبب فناوریهای قدرتمند تازهای که خود ما در حال ساختنشان هستیم: از بمبهای هستهای نسل آینده گرفته تا پهپادهای مجهز به هوش مصنوعی و ارتشهای کاملاً خودکار.
دههها شعار غالب برای حل مناقشهی اسرائیل و فلسطین این بود: «دو دولت برای دو ملت.» اما اگر این دو ملت نتوانند سخاوتمندتر شوند، راهحل نهاییِ نزاعشان شاید چنین باشد: «صفر دولت برای صفر ملت.»
—————-
* یووال نوح هراری مورخ، فیلسوف و نویسنده است.
■ بر حسب تصادف به نوشتهای از چرچیل برخوردم که در ادامه مقاله آقای هراری بسیار قابل توجه است. وینستون چرچیل در مؤخرهای که در سال ۱۹۵۷ بر کتاب خود “جنگ دوم جهانی” نوشته است، چشمانداز همزیستی مسالمتآميز در منطقه را دیده است، و در عین حال نیروهای متعصب و بیخردی که مانع تحقق صلح و آبادی میشوند. آنچه در مورد ترور رهبران میانهرو و آیندهنگر مینویسد، سالها بعد با ترور انور سادات به اثبات رسید. متن ترجمه از زبان آلمانی:
خشونتهای پیدرپی و متقابل که به دنبال اعلام استقلال کشور اسرائیل به وقوع میپیوندد، تشنجات در خاورمیانه را تشدید کرده است. من با تحسین به کار بزرگی که در تشکیل دولت انجام دادهاند نگاه میکنم: آباد کردن بیابانها و اسکان دادن یهودیان مصیبتدیدهای که از همه جای دنیا به آنجا رفتهاند! اما چشمانداز منطقه تیره و تار است. وضع چندصد هزار عرب که از محل زندگی خود رانده شدهاند، و سپس زندگی آنها در دست تصمیم خودخواهانه دیگران است، در مناطق اطراف اسرائیل حلقه زدهاند، بسیار تلخ و خطرناک است. قتل و درگیریهای مسلحانه، مرزهای اسرائیل را ناامن میکنند و کشورهای عربی در دشمنی با اسرائیل همقسم هستند. توصیههای رهبران آیندهنگر عرب به اعتدال، شنیده که نمیشود هیچ، با فریاد و تهدید و ترور تهدید میشوند. وضع خطرناک و خشونت بی حد و مرز و بیتدبیری و گمراهی حاکم شده است. یک چیز واضح است: هم شرافت و وجدان و هم عقل سلیم حکم میکند که کشور اسرائیل باقی بماند. و این نژاد شجاع و فعال و بااستعداد، امکان یابد با همسایگان خود در صلح زندگی کند. این ملت میتواند در این منطقه، در پیشبرد علم و دانش، آبادانی و سازندگی مشارکت کند. این اقدامات به صلاح تمام خاورمیانه است.
رضا قنبری. آلمان
■ بسیار جالب و آموزنده میباشد و پیشنهاد ایشان تنها راه حل این معضل است. ولی کشورها و گروههای تندروی دیگری در هر دو طرف وجود دارند که مانع تحقق این راه حل هستند. در یک طرف، جمهوری اسلامی و تفکر اخوانالمسلمین این معضل را وسیلهای برای پیشبرد اهداف سلطه خواهانۀ خود و رؤیاهای تشکیل امپراطوری بزرگ اسلامی می دانند و حاضرند درآمد های کشورهای خود را در راه خرید “رهبران” فلسطینی و تشکیل گروههای نیابتی و مسلح کردن آنها برای نابودی اسرائیل نمایند. از طرف دیگر متعصبین یهودی با استناد به جملهای از کتاب مقدس خود، این سرزمین را وعدۀ خداوند به قوم بنیاسرائیل میدانند و بیرون راندن فلسطینیان و تصاحب از بحر تا نهر را فریضۀ دینی خود تلقی میکنند. ای کاش آقای هراری به این جنبه از معضل هم عنایتی میکردند.
باقر قلیائی
در اوایل و اواسط دهه ۱۹۹۰، بوریس یلتسین، رئیسجمهور وقت روسیه، یک برنامه خصوصیسازی گسترده را آغاز کرد. این برنامه که بزرگترین فروش داراییهای دولتی در تاریخ بود، با سرعتی معادل حدود ۸۰۰ شرکت در ماه انجام شد. در پایان، ۷۷ درصد از شرکتهای بزرگ و متوسط و ۸۲ درصد از شرکتهای کوچک در روسیه خصوصی شدند. این ۱۵ هزار کارخانه خصوصیشده، دو سوم تولید صنعتی و ۶۰ درصد نیروی کار صنعتی کشور را به خود اختصاص دادند. همچنین، ۸۵ هزار مغازه، رستوران و کسبوکار کوچک خصوصی شدند که ۷۰ درصد کل این کسبوکارها در سطح کشور را شامل میشد. همه چیز، از کارخانههای چوببری گرفته تا رولهای سیم خاردار، به حراج گذاشته شد. لاستیک خودرو به قیمتی معادل حقوق یک ماه یک کارگر روسی فروخته شد و جنگندههای میگ-۲۹ به قیمت ۲۳ میلیون دلار به فروش رفتند.
هرچند در ظاهر، این برنامه به نظر موفق میرسید، اما واقعیت متفاوت بود. بسیاری از شرکتهای دولتی مرتبط با منابع طبیعی توسط گروههای تبهکار و مقامات فاسد غارت شدند. جفری ساکس، اقتصاددان دانشگاه هاروارد که به دولت روسیه مشاوره میداد، معتقد بود که منابع طبیعی روسیه فرصتی بینظیر برای دزدی مقامات فراهم کرد، چرا که «نفت، گاز، الماس و ذخایر سنگ معدن، اسماً متعلق به دولت بودند و در عمل به هیچکس تعلق نداشتند. آنها برای سرقت آماده بودند.» یک خبرنگار تجاری روسی نیز به نشنال جئوگرافیک گفته بود که دولت، مغازهها را نه به کارگرانی که در آنها کار میکردند، بلکه به «تازهبهدورانرسیدههای ثروتمندی که به نحوی سرمایه جمع کرده بودند» میفروخت. پس از خصوصیسازی اولیه، تنها ۲۷ میلیون نفر از ۶۷ میلیون کارگر روسیه در بخش خصوصی فعالیت میکردند و دولت همچنان مسئول پرداخت حقوق ۴۰ میلیون نفر بود. درآمدهای مالیاتی به هیچ وجه کفاف این حقوقها را نمیداد و دولت مجبور بود گروههای مختلف را به نوبت پرداخت کند.
نقش آناتولی چوبایس
برنامه خصوصیسازی روسیه توسط آناتولی چوبایس، یکی از نزدیکترین و قدیمیترین مشاوران یلتسین، طراحی و رهبری شد. او که برای سالها دومین فرد قدرتمند پس از یلتسین در روسیه بود، این برنامه را هدایت کرد و به عنوان وزیر دارایی و معاون نخستوزیر خدمت کرد. چوبایس که یک محقق آکادمیک بود، توسط طبقه سیاسی کمونیست مورد تنفر قرار داشت و بسیاری او را فردی مغرور، تندخو و مبارزهطلب، اما مدیری توانا میدانستند. او در غرب محبوب بود و با برخی از الیگارشهایی که به آنها کمک کرد تا ثروتمند شوند، روابط نزدیکی داشت.
چوبایس به عنوان معمار سیاست اقتصادی روسیه در دهه ۱۹۹۰ شناخته میشود، اما لقب «منفورترین مرد روسیه» را نیز به دست آورد؛ زیرا سیستمی را پایهگذاری کرد که به گروه کوچکی از افراد خودی و سفتهبازان اجازه داد کنترل بخش بزرگی از داراییهای روسیه را به دست گیرند و به الیگارشهای فوقالعاده ثروتمند تبدیل شوند. با این حال، حتی منتقدان او نیز اذعان داشتند که او با سرعت، یک سیستم مبتنی بر اقتصاد بازار را پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد و با انتقال سریع داراییهای دولتی به دست بخش خصوصی، آخرین میخ را بر تابوت سوسیالیسم دولتی زد.
چوبایس در سال ۱۹۹۵ گفت: «حتی قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مدیران در حال دزدی هر آنچه که میتوانستند، با همدستی بوروکراتهای دولتی بودند. نمیتوانستید جلوی آن را بگیرید. نمیتوانستید مدیران—افراد خودی—را بیرون کنید. آنها به قدری قدرتمند بودند که هر چیزی را مسدود میکردند. تنها راه حل برای وارد کردن دارایی به بخش خصوصی این بود که به افراد خودی انگیزه و پاداش داده شود.»
چوبایس دو بار از سمت خود اخراج و مجدداً استخدام شد. او در آوریل ۱۹۹۸، زمانی که یلتسین کل کابینه خود را برکنار کرد، دولت را ترک کرد. در آن زمان مشخص شد که او ۹۰,۰۰۰ دلار برای نوشتن کتابی از یک ناشر سوئیسی که از سیاستهای او بهرهمند شده بود، دریافت کرده است. پس از بازنشستگی یلتسین، چوبایس مدیرعامل شرکت انحصاری برق ملی روسیه، Unified Energy Systems RAO، شد که بزرگترین شرکت برق جهان از نظر ظرفیت تولید بود. او بعداً یک حزب سیاسی به نام اتحادیه نیروهای راست را راهاندازی کرد که با پوتین به چالش پرداخت. در مارس ۲۰۰۵، چوبایس از یک سوءقصد جان سالم به در برد. مهاجمان در مقابل خودروی بیامو زرهی او، بمبی را منفجر کردند و به خودروی او تیراندازی کردند، اما کسی آسیب ندید. چوبایس که دشمنان زیادی داشت، این حمله را چهارمین سوءقصد به جان خود عنوان کرد.
برنامه خصوصیسازی یلتسین
برنامه خصوصیسازی بوریس یلتسین با خصوصیسازی شرکتهای کوچک آغاز شد و بخش بزرگی از این شرکتها تا سال ۱۹۹۵ به بخش خصوصی منتقل شدند. با این حال، فروش شرکتهای بزرگتر که در چند مرحله انجام شد، با مشکلات قابل توجهی روبهرو گردید. در سال ۱۹۹۵، اتهامات فساد مالی و همچنین مخالفتهای مداوم جناحهای ضداصلاحات در دومای ایالتی (پارلمان) روند خصوصیسازی را کند کرد. این فرآیند تقریباً در طول مبارزات انتخاباتی ریاستجمهوری سال ۱۹۹۶ متوقف شد، اما در ژوئیه همان سال، دولت اهداف جدیدی را اعلام کرد و سیستم انتقال مالکیت را اصلاح نمود. ارزیابیهای اولیه غربیها از این برنامه مثبت بود، اما در سال ۱۹۹۶ به دلیل عواملی مانند حمایت مداوم دولت از شرکتهای دولتی سابق، فروش سهام سرمایهگذاری به بانکها و مؤسسات نزدیک به دولت به جای عموم مردم و کندی محسوس این فرآیند، این ارزیابیها با احتیاط بیشتری همراه شد. برای مثال، در اکتبر ۱۹۹۶، دولت تنها ۱۴ درصد از درآمد هدفگذاری شده ۲.۲ میلیارد دلاری حاصل از خصوصیسازی را جمعآوری کرده بود. در نوامبر همان سال، فروش عمومی سهام دو شرکت بزرگ دولتی مخابرات، Rostelekom و Svyazinvest، به نفع فروش سهام به دو بانک بزرگ که کمپین انتخاباتی یلتسین در سال ۱۹۹۶ را تأمین مالی کرده بودند، لغو شد؛ این موضوع خود آغاز یک رسوایی جدید در خصوصیسازی بود. در بودجه سال ۱۹۹۷، هدف درآمد حاصل از خصوصیسازی به ۱.۱ میلیارد دلار کاهش یافت، اما در فوریه همان سال، ولادیمیر پوتانین، رئیس کمیسیون جمعآوری درآمدهای خصوصیسازی، ابراز تردید کرد که این هدف قابل دستیابی باشد. در آوریل، یک سری از فرمانهای ریاستجمهوری، سیاست دولت را در برخی بخشها به خصوصیسازی نزدیکتر کرد. البته حمایت سیاسی قوی از انحصارات عظیم در دومای ایالتی تضمین میکرد که بوریس نمتسوف، معاون نخستوزیر، برای از بین بردن آنها با مبارزهای سخت روبهرو شود.
بر اساس اهداف جدید خصوصیسازی، یارانههای دولتی برای مسکن و خدمات شهری که در سال ۱۹۹۷ حدود ۲۷ میلیارد دلار بود، قرار بود کاهش یابد. در آن زمان، هر شهروند روسی تنها ۲۷ درصد از هزینههای خود را پرداخت میکرد. قرار بود این یارانهها بر اساس یک مقیاس تدریجی تا سال ۲۰۰۳ به صفر برسند، اگرچه مقداری حمایت دولتی از مسکن برای افراد نیازمند باقی میماند. در بهار ۱۹۹۷، افزایش هزینههای خدمات و مسکن در سن پترزبورگ باعث تظاهرات شد و یوری لوژکوف، شهردار قدرتمند مسکو، به شدت با این پیشنهاد ملی مخالفت کرد.
تمهیداتی برای تغییرات اساسی در قیمتگذاری و/یا ساختار صنعت برق و شبکه راهآهن تحت کنترل دولت در نظر گرفته شد. یلتسین همچنین دستور فروش ۴۹ درصد از سهام شرکت غولآسای مخابراتی Svyazinvest را صادر کرد؛ تقسیم این سهام یکی از بحثبرانگیزترین مسائل خصوصیسازی بود. در ماه ژوئیه، ۲۵ درصد از کل سهام Svyazinvest در مزایده به گروهی شامل Uneximbank روسیه و سرمایهگذاران آلمانی و آمریکایی واگذار شد. به دلیل وضعیت عقبمانده سیستم تلفن روسیه، صنعت مخابرات به عنوان یکی از بزرگترین صنایع با پتانسیل رشد در این کشور شناخته میشد. نتیجه مزایده Svyazinvest که بوریس نمتسوف آن را کاملاً آزاد و عادلانه معرفی کرد، اعتراضات شدیدی را از سوی منافع تجاری قدرتمندی که نتوانسته بودند سهام را به دست آورند، برانگیخت. این موضوع بلوک تجاری بزرگی را که از یلتسین قبل و بعد از انتخابات ۱۹۹۶ حمایت کرده بود، تهدید به شکاف کرد.
فاز اول خصوصیسازی در روسیه
در اغلب موارد، بین سالهای ۱۹۹۲ و ۱۹۹۵، روسیه با برنامه اصلی خصوصیسازی اکتبر ۱۹۹۱ همگام بود و حتی از سرعت فروش داراییهای دولتی فراتر رفت. چوبایس، به عنوان معاون نخستوزیر در سیاست اقتصادی، مدافع مؤثری برای خصوصیسازی در مراحل اولیه و مهم آن بود. در سال ۱۹۹۲، خصوصیسازی شرکتهای کوچک از طریق خرید توسط کارمندان و مزایدههای عمومی آغاز شد. تا پایان سال ۱۹۹۳، بیش از ۸۵ درصد از شرکتهای کوچک و بیش از ۸۲,۰۰۰ شرکت دولتی روسی (حدود یک سوم کل شرکتهای موجود) خصوصی شدند.
در ۱ اکتبر ۱۹۹۲، کوپنهای خصوصیسازی که هر کدام ارزشی معادل ۱۰,۰۰۰ روبل (حدود ۶۳ دلار) داشتند، به ۱۴۴ میلیون شهروند روسی توزیع شد تا سهام شرکتهای متوسط و بزرگی را که برای این نوع خصوصیسازی تعیین شده بودند، خریداری کنند. دارندگان کوپنها همچنین میتوانستند آنها را بفروشند که ارزش نقدی آنها بسته به شرایط اقتصادی و سیاسی کشور متغیر بود، یا آنها را در صندوقهای کوپن سرمایهگذاری کنند. تا پایان ژوئن ۱۹۹۴، فاز اول برنامه خصوصیسازی با کوپن به پایان رسید. این برنامه در انتقال مالکیت ۷۰ درصد از شرکتهای بزرگ و متوسط و خصوصیسازی حدود ۹۰ درصد از شرکتهای کوچک در روسیه موفق بود. در آن زمان، ۹۶ درصد از کوپنهای صادر شده در سال ۱۹۹۲ توسط صاحبانشان برای خرید مستقیم سهام در شرکتها، سرمایهگذاری در صندوقهای سرمایهگذاری یا فروش در بازارهای ثانویه استفاده شده بودند. بر اساس گفته سازماندهندگان این سیستم، حدود ۱۴,۰۰۰ شرکت که تقریباً دو سوم نیروی کار صنعتی را به کار گرفته بودند، به دست بخش خصوصی منتقل شده بودند.
حراجهای خصوصیسازی در روسیه (خصولتیسازیهای روسها)
به عنوان بخشی از برنامه خصوصیسازی یلتسین، سهام هزاران شرکت دولتی سابق به حراج گذاشته شد یا به کارگران و مدیران واگذار گردید. اکثر این شرکتها ورشکسته بودند و دولت دیگر تمایلی به حمایت از آنها نداشت. بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۴، دولت ۱۴۴ میلیون کوپن خصوصیسازی توزیع کرد که میتوانستند به سهام شرکتهای دولتی تبدیل شوند؛ این شرکتها شامل همه چیز، از مغازههای کوچک تا غولهای نفتی بودند. از جمله شرکتهای برجسته میتوان به Rostelecom (شرکت تلفن روسیه) و غول نفتی Lukoil اشاره کرد.
جان لوید در مجله نیویورک تایمز، در توصیف یکی از اولین حراجهای خصوصیسازی که در اواخر سال ۱۹۹۲ توسط یک فرد چک در شهر نیژنی نووگورود نظارت میشد، نوشت: «در حین حراج هر قطعه، حراجگذار مغازه را با عباراتی درخشان توصیف میکرد و سپس آن را به حراج میگذاشت. در این لحظه مشخص شد که گروهها از قبل در مورد اینکه کدام یک برای کدام مغازه پیشنهاد بدهند، توافق کردهاند؛ به همین دلیل افزایش قیمت چندانی وجود نداشت. برخی از این گروهها مردانی با پوست تیرهتر از روسهای بور بودند. دو بانوی مسن نزدیک من گفتند: «سیاهها!»... و سپس «مافیا!»... این گردهمایی، جمعی از بازیگران آگاه به مسائل اقتصادی نبود. اکثریت، شهروندان گیج و متخاصمی بودند که در فرهنگ شوروی رشد کرده بودند، با چند مشتری زیرک در میان آنها که شاید قبلاً به قانونشکنی و معاملهگری در شکافهای متعدد اقتصاد دستوری عادت کرده بودند.»
در برخی موارد، حراجی وجود نداشت و کوپنها به سادگی بین کارمندان شرکتهایی که خصوصی میشدند و افراد دیگر توزیع شد. به روشهایی که هنوز کاملاً مشخص نیست، برخی افراد توانستند مقادیر زیادی از سهام املاک باارزش را جمعآوری کنند، حتی با وجود اینکه سهام بین ۴۱ میلیون روس توزیع شده بود. از آنجا که این سهام سود سهامی پرداخت نمیکردند و نتوانستند سرمایهگذاران خارجی را جذب کنند، بسیاری از آنها با قیمتهای بسیار پایین توسط سفتهبازان خریداری شدند. بسیاری از کارگران که نیاز شدید به پول نقد داشتند، سهام خود را بدون درک ارزش واقعی آنها فروختند. کوپنها همچنین به بستگان داده میشد و کوپنهای تقلبی نیز چاپ میشد.
سیاست و فاز دوم خصوصیسازی در روسیه
مرحله بعدی برنامه خصوصیسازی شامل فروش نقدی مستقیم سهام در شرکتهای دولتی باقیمانده بود. این مرحله، فرآیند انتقال شرکتهای دولتی را تکمیل و به درآمدهای دولت اضافه میکرد. پس از اینکه این رویه با مخالفت شدید در دومای ایالتی روبرو شد، یلتسین آن را در ژوئیه ۱۹۹۴ با صدور فرمان اجرایی اجرا کرد؛ اما تعهد رئیسجمهور به خصوصیسازی به زودی زیر سوال رفت. در پاسخ به بحران پولی اکتبر ۱۹۹۴، یلتسین چوبایس را از سمت خود به عنوان رئیس کمیته دولتی مدیریت اموال دولتی برکنار کرد و به جای او ولادیمیر پولوانوف، مقام ناشناس را گماشت. پولوانوف با پیشنهاد ملیسازی مجدد برخی شرکتهای حیاتی، خصوصیسازیخواهان روسی و غربی را شوکه کرد. یلتسین در واکنش، پولوانوف را با پیتر موستووی، متحد چوبایس، جایگزین کرد. در هجده ماه بعدی، یلتسین دو بار دیگر رئیس این کمیته را تغییر داد. در سالهای ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶، شرایط سیاسی همچنان مانع از پیشرفت برنامه خصوصیسازی شد و رسواییهای فساد، وجهه عمومی این برنامه را خدشهدار کرد. تا سال ۱۹۹۵، خصوصیسازی با دیدگاه منفی روسهای عادی روبرو شده بود. آنها واژه عامیانه “prikhvatizatsiya” را ابداع کردند که ترکیبی از کلمه روسی “grab” (گرفتن) و واژه انگلیسی روسیشده “privatize” بود و معنای «قاپیدنسازی» میداد. این اصطلاح منعکسکننده این باور بود که فرآیند خصوصیسازی اغلب کنترل شرکتها را از نهادهای دولتی به گروههایی از افراد با ارتباطات داخلی در دولت، مافیا یا هر دو منتقل میکرد. بیاعتمادی به فرآیند خصوصیسازی بخشی از بدبینی فزاینده عمومی نسبت به رهبران سیاسی و اقتصادی کشور بود که با شکست ظاهری اصلاحات پر سر و صدای یلتسین در بهبود وضعیت زندگی مردم عادی، تقویت میشد.
فاز دوم برنامه خصوصیسازی با فروش نقدی سهام دولتی پیش رفت. هرچند این فرآیند تا پایان سهماهه اول سال ۱۹۹۶ عملاً تکمیل شده بود، دولت نتوانست درآمدهای مورد انتظار را کسب کند. یک معامله در سال ۱۹۹۵ که در آن بانکهای دولتی به شرکتهای دولتی وام میدادند در ازای دریافت سهام «خصوصیسازی» در آن شرکتها، ویژگی اصلی فاز دوم خصوصیسازی بود. بانکها به دولت پول نقد مورد نیاز را بر اساس وثیقه سهام شرکتها میدادند، با این فرض که بعداً قادر به فروش آنها خواهند بود؛ اما اکثر ۲۹ شرکت دولتی که در ابتدا قرار بود در این طرح شرکت کنند، عقبنشینی کردند و بانکهایی که سهام را دریافت کردند، به دلیل نقششان در تعیین قوانین مزایده، با تضاد منافع روبرو بودند.
در پر سروصداترین معامله، Uneximbank مسکو سهم ۳۸ درصدی از شرکت بزرگ Noril’sk Nickel را با قیمتی حدود نصف قیمت پیشنهاد رقیب به دست آورد. دیگر بانکها و سازمانهای تجاری به مخالفان سنتی خصوصیسازی پیوستند و به برنامه «وام در ازای سهام» حمله کردند و در سال ۱۹۹۶، دولت پذیرفت که این برنامه به درستی اداره نشده است. در نتیجه اتهامات فساد، دومای ایالتی کمیتهای را برای بررسی برنامه خصوصیسازی تشکیل داد و نخستوزیر چرنومیردین درخواست بودجه خارج از برنامه برای بازخرید سهام از بانکها را کرد.
تلاش یلتسین برای انتخاب مجدد در ژوئن ۱۹۹۶ عملاً خصوصیسازی شرکتهای دولتی را در طول دوره کمپین انتخاباتی متوقف کرد. در فوریه ۱۹۹۶، دادستانی یک تحقیق کامل در مورد شیوههای خصوصیسازی، به ویژه معامله سال ۱۹۹۵ وام در ازای سهام را اعلام کرد. از آنجا که ایرادات برنامه خصوصیسازی یلتسین یک بخش مهم از پلتفرم انتخاباتی حزب کمونیست فدراسیون روسیه — قویترین حزب مخالف — در انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۹۶ بود، استراتژی کمپین یلتسین این بود که تا حد امکان خصوصیسازی را از مسائل کمپین دور کند. بخشی از این استراتژی، انتقال فرآیند خصوصیسازی از مسکو به مناطق بود. در فوریه ۱۹۹۶، یک فرمان ریاستجمهوری به سادگی سهام حدود 6هزار شرکت تحت کنترل دولت را به دولتهای منطقهای واگذار کرد تا بتوانند سهام را به حراج بگذارند و سود آن را برای خود نگه دارند.
پس از انتخاب مجدد یلتسین در ژوئیه ۱۹۹۶، نمایندگان مالی او ادامه برنامه خصوصیسازی را اعلام کردند، با تمرکز جدید بر فروش ده تا پانزده شرکت بزرگ دولتی، از جمله شرکت سهامی سیستم برق یکپارچه روسیه (YeES Rossii)، شرکت بیمه دولتی روسیه (Rosgosstrakh) و بندر دریایی سن پترزبورگ. قرار بود شرکت سهامی سرمایهگذاری ارتباطات (Svyazinvest)، که فروش آن در سال ۱۹۹۵ ناموفق بود، در سال ۱۹۹۶ به شرکتهای مخابراتی غربی ارائه شود. مرحله جدید خصوصیسازی پس از انتخابات، همچنین قرار بود نقش کارگران شرکت در سهامداری را کاهش دهد. در سالهای اولیه چنین مالکیتی، بیشتر سهام کارگران با قیمتهای پایین فروخته شده بود که ارزش کل سهام را کاهش داده و سود دولت از فروش شرکتها را کم کرده بود. بنابراین، برای رسیدن به هدف بودجهای ۱۲.۴ تریلیون روبل (حدود ۲.۴ میلیارد دلار) سود از فروش خصوصیسازی در سال ۱۹۹۶، توزیع سهام قرار بود به گیرندگانی اختصاص یابد که سهام را نگه دارند و بلافاصله نفروشند.
علیرغم تأخیرهای دورهای، مدیریت ناکارآمد مراحل اخیر برنامه، و اتهامات پارتیبازی و معاملات فاسد در ساختارهای شرکتی و مالی، کارشناسان بینالمللی در سال ۱۹۹۶ تلاش خصوصیسازی روسیه را یک موفقیت نسبی ارزیابی کردند. انتقال داراییهای سرمایهای از دست دولت به دست خصوصی بدون عقبگرد جدی در مسیر پیش رفته است — علیرغم درخواستهای دورهای برای بازگرداندن کنترل دولتی بر داراییهای خاص. همچنین، این فرآیند به ایجاد طبقه جدیدی از کارآفرینان خصوصی کمک کرده است.
خصوصیسازی قرار بود آزاد و عادلانه باشند، اما چنین نبود. سودآورترین شرکتها در حراجهای عمومی عرضه نشدند؛ این شرکتها یا به مقامات دولتی واگذار شدند یا در حراجهای نسبتاً بستهای که توسط آناتولی چوبایس سازماندهی میشد، فروخته شدند. کارخانهها و دیگر داراییهای باارزش در این حراجهای ساختگی به کسری از ارزش واقعی خود فروخته شدند. گروه کوچکی از افراد خودی و سفتهبازان کنترل بخش بزرگی از داراییهای روسیه را به دست گرفتند و به الیگارشهای فوقالعاده ثروتمند تبدیل شدند.
الیگارشها توانستند داراییها را با کسری از ارزش واقعی به دست آورند، زیرا پیشنهادات بالاتر به بهانههای فنی رد میشد یا فرآیند مزایده دستکاری میشد، مانند ماجرای یوکوس. صدها، شاید هزاران شرکت به این شیوه به دست آمدند. قوانین به شکل ضعیفی نوشته و اجرا شده بودند و پر از حفرههایی بودند که افراد خودی را قادر میساخت تا نقشههای پیچیدهای را عملی کنند. تصرف داراییهای دولتی پس از فروپاشی کمونیسم، از سوی برخی روسها به عنوان «خصوصیسازی خودجوش» نامیده میشود. برخی این فرآیند را «کلاهبرداری قرن» میدانستند. یک شوخی رایج این بود که روسیه بیش از اینکه مشتاق خصوصیسازی شرکتها باشد، مشتاق خصوصیسازی مدیران است.
الیگارشها
اصطلاح «الیگارش» به گروه کوچکی از صنعتگران و بانکداران اشاره دارد که در دوران یلتسین به طرز خیرهکنندهای ثروتمند شدند. این افراد، که تا حدودی شبیه به رابربارونها (سرمایهداران استثمارگر) مانند راکفلرها و کارنیگیها هستند، مردانی بودند که در دهههای ۳۰، ۴۰ و ۵۰ سالگی خود، در دوران پر هرجومرجی که کمونیسم رو به افول بود و سرمایهداری جایگزین آن میشد، امپراتوریهایی برای خود ساختند. برخی از آنها زندگی نسبتاً سادهای دارند، اما برخی دیگر بسیار پر زرق و برق بوده و با جتهای شخصی و عمارتهای بزرگ خودنمایی میکنند. بسیاری در خارج از کشور، از جمله در لندن، مستقر شدند. در روسیه، بیشتر آنها با خودروهای سدان مرسدس زرهی و همراه با خودروهای محافظ مجهز به مسلسل سفارشی تردد میکنند. گفته میشود یکی از آنها حتی یک هواپیمای بوئینگ ۷۶۷ با سیستم ضد موشکی مخصوص خود سفارش داده است.
الیگارشها عمدتاً تحصیلکرده هستند و بسیاری قبل از ورود به دنیای تجارت، در بوروکراسی شوروی مشغول به کار بودند. اکتساب داراییهای آنها اغلب نتیجه ارتباطاتشان بود تا مهارتهای کارآفرینی. با ثروتمند شدن، آنها در رسانهها سرمایهگذاری کردند تا نفوذ بیشتری کسب کنند. نفوذ، ثروت و قدرت بیشتر را به دنبال داشت. آنها همچنین بانکهایی تأسیس کردند که به نقاط دریافت بودجههای دولتی تبدیل شدند و گاهی این وجوه به حسابهای خارج از کشور منتقل میشد. همچنین معافیتهای مالیاتی و امتیازات ویژهای از طریق فرمانهای ریاستجمهوری به دست آوردند. اقتصاد روسیه تحت سلطه الیگارشها است. تا سال ۲۰۰۳، ۱۷ نفر از روسها در فهرست ثروتمندترین مردان جهان مجله فوربز حضور داشتند؛ موضوع قابل توجهی است اگر در نظر بگیریم که تنها ۱۵ سال قبل، افراد کمی در روسیه بیش از چند هزار دلار ثروت داشتند. بر اساس یک برآورد، الیگارشها ۷۰ درصد اقتصاد روسیه، از جمله تقریباً کل صنعت نفت، را کنترل میکنند. الیگارشها از منفورترین شخصیتها در روسیه هستند. یک نظرسنجی در سال ۲۰۰۳ نشان داد که ۷۰ درصد از روسها از آنها متنفرند. آنها به دلیل استفاده از روشهای زیرکانه برای به دست آوردن داراییها و سپس دور زدن سرمایهگذاران خارجی با کاهش ارزش سهام سهامداران اقلیت، مورد انتقاد گسترده قرار گرفتند.
اکثر الیگارشها کار خود را در اواخر دهه ۱۹۸۰ آغاز کردند، زمانی که اقتصاد شوروی در حال آزاد شدن بود. جزئیات نحوه به دست آوردن داراییها توسط برخی هنوز مبهم است، اما بسیاری موقعیتهای کلیدی در بوروکراسی شوروی داشتند که به آنها اجازه میداد داراییها را تصاحب کنند. تعداد کمی رهبران حزب کمونیست بودند که به سرعت برای کنترل مشاغل سودآور مانند نفت، گاز طبیعی، فلزات گرانبها و بانکداری اقدام کردند. برخی دیگر جوانان جسوری بودند که هوش تجاری بیشتری نسبت به رؤسای خود داشتند و توانستند از ناآگاهی یا بیعلاقگی آنان برای توسعه نقشههایی جهت به دست آوردن داراییها بهره ببرند.
برخی از الیگارشها به دلیل ارتباطات خود توانستند معاملات بسیار مطلوب برای داراییهای دولتی ترتیب دهند بدون آنکه نیاز به شرکت در فرآیند حراج داشته باشند. دیگران توانستند از ناآگاهی بوروکراتهای مسئول خصوصیسازی برخی داراییها بهره ببرند. بوریس برزوفسکی، یکی از الیگارشها، در یک مستند PBS توضیح داد: «بوروکراتهای شوروی باور نداشتند که سرمایهداری پیروز خواهد شد. شما به یک مقام ۱۰,۰۰۰ دلار میدادید و او سند مالکیت را به شما میداد. حتی برای یک ثانیه هم انتظار نداشت که این کارخانه خصوصی بماند. او مطمئن بود که کمونیستها بازخواهند گشت و آن را پس خواهند گرفت.»
برای پیشی گرفتن و به دست آوردن مزیت نسبت به رقبا، الیگارشها از تاکتیکهای تهاجمی برای تصرف، دستکاری در مجالس محلی و قضات، و بهرهبرداری از فقدان قوانین و سهولت در دور زدن قوانین ضعیف موجود استفاده کردند. اغلب شبیه گنگسترها رفتار میکردند و از زور برای سوءاستفاده از افراد ضعیف بهره میبردند، تا بازرگانانی که به دنبال توافق برد-برد باشند. میخائیل خودورکوفسکی، یکی دیگر از الیگارشها، گفت: «در آن زمان، قوانین روسیه به ما اجازه میداد کارهایی انجام دهیم که در دنیای تجارت غرب غیرقابل تصور بود.»
نفوذ الیگارشها به ویژه در میان بوروکراتها و قضات کمدرآمد در استانهای روسیه قوی بود. یک سیاستمدار لیبرال به نیویورک تایمز گفت: «دستکاری زیادی در دادگاهها و اجرای قانون وجود دارد. این نوعی سیستم شرکتی و تا حدی مجرمانه است—یک ازدواج قانونی بین تجارت و قدرت.»
اولگ دریپاسکا، بارون آلومینیوم، فردی سختکوش و دراز قامت است که به دلیل روشهای تهاجمی و بیپروا در به دست آوردن داراییها شناخته شده است. تا سال ۲۰۰۲، ارزش داراییهای او ۱.۵ میلیارد دلار تخمین زده میشد و دومین شرکت بزرگ آلومینیوم جهان را کنترل میکرد. در اواسط دهه ۱۹۹۰، در سن ۲۶ سالگی، مدیر یک کارخانه بزرگ آلومینیوم در سیبری شد، در دورانی که گروههای مختلف برای تصاحب داراییها، آدمکشهای قراردادی استخدام میکردند. گذشته او چنان لکهدار است که ایالات متحده به او ویزا نمیدهد.
در سال ۲۰۰۲، دریپاسکا یک معامله «وام در ازای سهام» انجام داد که طی آن ۱۰ میلیون دلار وام به کنسرسیومی داد که در حال ساخت نیروگاه ۳,۰۰۰ مگاواتی ۲ میلیارد دلاری بوگیچانسک در سیبری بود و به دلیل کمبود نقدینگی تنها تا نیمه تکمیل شده بود. بر اساس توافق، اگر وام بازپرداخت نمیشد، الیگارش ۲۵ درصد از نیروگاه را به دست میآورد—و همین اتفاق نیز افتاد.
الیگارشها با تصاحب داراییهای باارزش دولتی به قیمتهای بسیار ناچیز، ثروتمند شدند. آنها از تمامی روشهای ذکرشده و سایر روشها برای تصاحب اموال استفاده کردند. گاهی اوقات، الیگارشها داراییهای به دست آمده را از بین بردند یا منابع طبیعی را تصاحب کرده و سپس آنها را فروختند و پول را به خارج از کشور منتقل کردند. در مواقع دیگر، توانستند درصد بالایی از املاک باارزش را به دست آورند. پس از تسلط بر یک ملک یا اکثریت سهام، میتوانستند سهامداران اقلیت را دستکاری کنند (به ماجرای یوکوس مراجعه شود)
برخی از الیگارشها توانستند از طریق سفتهبازی و فرصتهای تجاری «پول آسان» مقادیر زیادی ثروت کسب کنند. در سال ۱۹۹۰، هزینه یک تن نفت در روسیه به قیمت بازار آزاد، معادل یک بسته سیگار مارلبرو بود. کسانی که توانستند نفت را به خارج از کشور ارسال کنند، سودهای کلانی به دست آوردند. برخی دیگر نیز با خرید منابع دیگر و فروش آنها در خارج از کشور با قیمت بالا، سودهای هنگفتی کسب کردند. هنگامی که روبل سقوط کرد، فرصتهای مشابهی ایجاد شد؛ زیرا قیمت چیزهایی مانند نفت، چوب و مواد معدنی در روبل ثابت باقی ماند، در حالی که ارزش آنها به دلار به شدت افزایش یافت. بسیاری از الیگارشهای آینده، زمانی که سیستم مالی روسیه تحت نظارت گورباچف آزاد شد، بانکهای خود را تأسیس کردند. هنگامی که قیمتها در سال ۱۹۹۲ آزاد شد، الیگارشها از طریق بانکهای خود، ثروتهای عظیمی از سفتهبازی روبل-دلار به دست آوردند و اغلب برای این کار از پول دولتی استفاده میکردند. از آنجا که روسیه خزانه رسمی نداشت، سپردهگذاریها اغلب در بانکهای «غیرمجاز» انجام میشد که غالباً متعلق به خود الیگارشها بود. در طول این فرآیند، الیگارشها یک کار مهم انجام دادند: آنها نخبگان حزب کمونیست و مدیران محافظهکار کارخانهها را از مشاغلشان بیرون راندند و تا حدی به اصلاحات و حرکت به سوی کارآمدی کمک کردند.
یلتسین و الیگارشها - شکست خصوصیسازی در روسیه
یلتسین با محبوبیت تکرقمی وارد انتخابات ۱۹۹۶ شد. بسیاری از تحلیلگران معتقدند که زمان پخش فراوان و تبلیغات مثبت در روزنامهها و ایستگاههای تلویزیونی تحت کنترل دولت و الیگارشها، عامل تعیینکننده در این انتخابات بود. اگر یلتسین پیروز نمیشد، به احتمال زیاد رئیسجمهور یک عضو حزب کمونیست میشد و این خبر بسیار بدی برای الیگارشها بود. در دوران یلتسین، الیگارشها در حراجهای ساختگیای که ایجاد شد، داراییها را به کسری از ارزش واقعیشان به دست آوردند. الیگارشها نیز به نوبه خود از یلتسین حمایت کردند؛ با دادن پول و پوشش تلویزیونی در رسانههای تحت کنترل خود، او بتواند در سال ۱۹۹۶ دوباره انتخاب شود. یلتسین نیز متعهد شد که از الیگارشها حمایت کند و آنها حتی ثروتمندتر و قدرتمندتر شدند.
الیگارشها در دوران یلتسین چنان قدرتمند شدند که یکی از دستیاران وی به نیویورک تایمز گفت: «الیگارشها تا حدی خود را دولت واقعی روسیه میدانستند و تا حدی هم واقعاً دولت بودند. آنها به راحتی میتوانستند وزرا را برکنار کنند و افرادی را که به آنها وفادار بودند در پستهای وزارتخانه منصوب کنند.»
بوریس برزوفسکی، الیگارش، به دلیل نفوذی که بر یلتسین و خانوادهاش داشت، «راسپوتین» لقب گرفت. والنتین یوماشف (روزنامهنگار سابق و نویسنده خاطرات یلتسین) گفت دختر و داماد یلتسین به برزوفسکی نزدیک بودند. برزوفسکی پس از اینکه یکی از شرکتهایش به شنود تلفنی یلتسین متهم شد، از چشم افتاد. الیگارشها به یلتسین وام دادند و پوشش رسانهای فراهم کردند تا او در انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۹۶ پیروز شود؛ وامهایی که هرگز بازپرداخت نشد. در مقابل، الیگارشها سهام در برخی از باارزشترین شرکتهای روسیه دریافت کردند. به این ترتیب، برزوفسکی سهم خود را در شرکت Aeroflot و خودورکوفسکی سهم خود را در Yukos به دست آوردند. این روش، مسیر بسیاری از الیگارشها برای تصاحب داراییهای باارزش بود.
در سال ۱۹۹۵، دولت یلتسین برای پرداخت بدهیها و حقوق سربازان، معلمان و بازنشستگان به پول نقد نیاز داشت و از بانکهای متعلق به الیگارشها در قالب «وام در ازای سهام «کمک گرفت. در ازای پول، بانکها شرکتهای دولتی خاصی را به عنوان وثیقه دریافت کردند. هنگامی که شرکتها خصوصی شدند، بانکها سهام آنها را به تصرف خود درآوردند، اغلب با نرخهای کمتر از بازار، زیرا دولت قادر به بازپرداخت وامها نبود. منتقدان این فرآیند را» کلپتوکاپیتالیسم« (سرمایهداری دزدی) نامیدند. در برخی موارد، به بانکها سهام در شرکتهای دولتی به صورت امانی داده میشد. وقتی این سهام به آنها تبدیل شد، بانکها در حراجهای ساختگی برای تصاحب آنها شرکت میکردند. الیگارشها همچنین به شرکتها یا پروژههایی که در حال ورشکستگی بودند وام میدادند، با این شرط که اگر پول بازپرداخت نشود، الیگارش بتواند برخی داراییهای شرکت را تصاحب کند.
برنامه خصوصیسازی اکنون توسط بسیاری، به عنوان یک اشتباه بزرگ تلقی میشود. این برنامه اجازه داد تا داراییهای باارزش دولتی به صورت عمده و با قیمتهای ناچیز به الیگارشها منتقل شود و کارخانههای ناکارآمد به مدیران خود واگذار شوند که در برابر بازسازی مقاومت میکردند و پول را از خزانههای دولتی خارج کردند. تصاحب داراییها با قیمتهای ارزان، دولت را از پولی که میتوانست به اقتصاد کمک کند، محروم ساخت. الیگارشها در بسیاری از موارد برای رشد، رونق و کارآمدتر شدن شرکتهایی که خریداری کردند، پول تزریق نکردند. در عوض، بیشتر به فروش داراییها، تبدیل آنها به پول نقد و انتقال آن به دلار و خارج از کشور علاقهمند بودند و اقتصاد روسیه را از منابع مالی لازم برای رشد محروم کردند. با وجود خصوصیسازی تا سال ۱۹۹۹ تنها ۱۰ میلیون نفر در بخش خصوصی کار میکردند، در حالی که دولت ۴۰ میلیون نفر از ۶۷ میلیون کارگر روسیه را استخدام کرده بود. هنگامی که مالکیت بین سهامداران کوچک تقسیم شد، مدیران دوران شوروی به اداره شرکتها ادامه دادند، به عنوان ترکیبی از یک کسبوکار و یک نهاد رفاهی. نسخه روسی خصوصیسازی فساد، جرم و بدبینی را تشدید کرد. برخی از به اصطلاح اصلاحطلبان، بیشترین سود را از این فرآیند بردند. روسها اغلب به کل این فرآیند به عنوان «قاپیدن بزرگ» اشاره میکنند. آلفرد کوخ، رئیس آژانس خصوصیسازی روسیه، پس از پذیرش 100 هزار دلار از یک شرکت سوئیسی که علاقهمند به تنظیم معاملات با دولت بود، مجبور به استعفا شد. جوزف استیگلیتز، اقتصاددان برنده جایزه نوبل و بانک جهانی، نوشت که بزرگترین اشتباهات انجام شده عبارت بودند از: ایجاد انگیزههای اقتصادی که به جای تولید ثروت، به تخلیه داراییها تشویق میکرد. دوم، هدر رفت سرمایه انسانی روسیه در زمینههای فنی و علمی و سوم، از دست رفتن معیشت طبقه متوسط بزرگ و نسبتاً برابر که در تاریخ، ثبات و عدالت اقتصادی را فراهم میکرد.
و اینک یک پرسش بنیادی و تامل برانگیز به نظر مخاطبان گرامی این نوشتار سرنوشت خصولتی سازی درایران چگونه بود؟به این موضوع پرداخته خواهد شد البته پس ازاین که به رابطه این الیگارش ها با پوتین پرداخته شد.
ادامه دارد...
■ با تشکر بسیار از جناب قربان عباسی که برای تهیه این مقاله بسیار بسیار مهم و خواندنی زحمات زیادی کشیدهاند. مطلب شما بسیار مهم و ارزشمند است اما به علت طولانی بودن خواهش من این است که چنانچه مقدور باشد این بخش اول به اضافه قسمتهای بعدی را در یک کتاب با فرمت پی دی اف در سایت وزین ایران امروز قرار دهید که خواندن آن در گوشی و تبلت بسیار سادهتر است. و بار دیگر از شما به خاطر زحماتتان در تهیه چنین مطالب مهم ارزشمندی تشکر میکنم.
با عرض ارادت؛ علیمحمد طباطبایی
در طول تاریخ ایران، از زمانی که حکومت شکل گرفت و شخصی در مقام شاهنشاه در مرکز قدرت آن قرار گرفت تا به امروز، این جایگاه با تحولات مفهومی بسیاری چون خلیفه، امام، سلطان و شاه و در نهایت ولایت فقیه روبرو شده است؛ اما از لحاظ ماهیت معنایی، این موقعیت در قدرت تغییر چندانی نکرده است. بافت اجتماعی متنوع از قبایل و اقوام گوناگون و فلات (نجد) گسترده ایران، به دلیل عدم برخورداری از موانع جداساز، نیازمند ساختار قدرت جامعالاطرافی بود که این کلیت سرزمینی با تنوع جمعیتی را دربر بگیرد. از این جهت، در بستر افق معنایی سنت باستانی، خدای قدرتمندِ مسلط بر کیهان، بهترین الگو برای تحکیم قدرت و نهادینهسازی مبتنی بر وحدت تمام تکثرها و تنوعهای اجتماعی بود.
لذا، قدرت برساخته عصر عیلامی با انگارههای اعتقادی زرتشت در عصر داریوش هخامنشی و بعد از بحران در بدنه قدرت ناشی از بردیای دروغین، موقعیت شاهنشاه در هستی مادی با اهورامزدا در کیهان و جهان متافیزیکی اینهمانی یافت. شاهنشاه تالی تلو اهورامزدا و امتداد قدرت او در هستی مادی شد. این الگوبرداری، خوی برتری و تمایز شاهنشاه از دیگر افراد جامعه را به همراه داشت. جامعه، آیینه الهی را در سیمای شاهنشاه منعکس میدید. شاهنشاه، فردی با قدرت مطلق، مالک رَقاب و عِنان، منشأ فرامین و لازمالاطاعه به دلیل جایگاه امتدادبخش قدرت اهورامزدا را به دست آورد.
بهرام بیضایی در نمایشنامه مرگ یزدگرد، در بستر دیالوگهای فاخری در چارچوب خرد سیاسی ایرانی، به نیکی هرچه تمامتر از ترس نهادینهشده از قتل شاهنشاه خبر میدهد؛ [خبر میدهد] که چگونه شاهنشاه با تمام ظلم و ستم، در هنگامه مجازات، اندیشه عمومی قتل خدا را در آیینه شاهنشاه بازتاب میدهد. همچنین در زمانی که مغولان چارچوب قدرت عباسی را در هم میشکنند و به کشتن خلیفه (المستعصم بالله) همت میگمارند، ترسی از ریختن خون خدا در رگهای خلیفه بر زمین، هشدار داده میشود تا خردمند ایرانی (خواجه نصیرالدین طوسی) برای جلوگیری از آن، خلیفه را به نمدمال کردن و کشتن سوق میدهد. این دو نمونه، انعکاسی از باور نهادینه در ذهنیت عمومی ایرانیان است. قدرت در ذهن ایرانیان در پیش از اسلام، انعکاسی از تجلی قدرت اهورامزدا بود و در بعد از اسلام، با گرایش به تشیع، در قامت شخص امام به مثابه تجسد فرهمندی الهی در هستی مادی است. این تلقی، قدرت را مقدس با خوی الهی برمیسازد.
این تاریخ سیاسی و اجتماعی، وضعیت بازتولید استبداد را به مثابه یک مؤلفه نهادینه در باور انسان ایرانی در آورده است. از زمان مشروطه که ایرانیان تحصیلکرده، نسبت به شرایط بازتولید استبداد در فرهنگ ایرانی آگاهی یافتند، تلاشی در ساختار قدرت برای محدودیت قدرت مطلقه صورت دادند؛ غافل از آنکه مسئله اصلی نه در ساختار، که در باور نهادینه در ذهنیت انسان ایرانی است. لذا در گام نخست، تغییر ذهنیت انسان ایرانی، معطوف به انسانگرایی و حقوق بشر به جای خداانگاری در بنیاد هستی و قدرت مادی است.
این نقطه عزیمت در عصر مشروطه مورد اغفال قرار گرفت که نتیجهای چون برآمدن دولت مطلقه در پی داشت. در عصر جدید، دولت پهلوی اول روند توسعهگرایانه از بالا و با قدرت را در دستور کار قرار داد؛ اما متناسب با این روند، در بدنه اجتماع، نخبگان از مسیر اعتلای ذهنی و فکری جامعه به سوی خروج از استبداد و هموارسازی ذهنی دموکراسیخواهی جدا شده، در کنار دولت مطلقه توسعهگرا قرار گرفتند و سیاستهای آن را توجیه و تبیین میکردند. امری که بستری آماده برای دینسالاران برای در اختیار گرفتن میدان تأثیرگذاری بر ذهنیت عمومی قرار داد.
این امر در پیش از نهضت مشروطیت وجود داشت؛ اما روشنفکران و نخبگان مشروطهخواه، توانسته بودند از طریق ارتباط با روحانیت شیعه، انگارههای مدرن مشروطهخواهی را در سطح جامعه نهادینه سازند. در این ارتباط، قدرت اثرگذاری فکری از دست روحانیت شیعه خارج شده بود و در اختیار جریان نوظهور روشنفکری قرار گرفته بود. این فرآیند با ایستادن روشنفکران در کنار قدرت مطلقه توسعهگرا، به پس دادن عرصه عمومی به دینسالاران منجر شد.
وجه اشتراک روشنفکران و دینسالاران، حرکت در چارچوبهای خرد نهادینه سنت ایرانی بود. روشنفکران، همراهی با استبداد و قدرت مطلقه حکومت پهلوی اول را در جوامع سنتی چون ایران، راهی برای نوسازی جامعه علیرغم خواست عمومی تلقی میکردند که جامعه پس از نوسازی مادی با آن سازوار میشود. آنان غافل از واکنش باورهای نهادینه علیه نوسازی جامعه بودند؛ لذا در زیر پوست جامعه، دینسالاران در ائتلاف با جریان چپ در اندیشه پیدا کردن راهی برای ظهور علنی بودند.
این ائتلاف را میتوان در تولیدات محتوایی دهه ۴۰ شمسی به بعد دید. بهطور مثال میتوان به پدیده آیتالله خمینی توجه ویژه کرد. خمینی که در بدنه حوزه علمیه قم به فردی فقهی شناخته نمیشد؛ بلکه در حاشیه حوزه به عرفان و آموزههای فلسفی آن میپرداخت، تحت تأثیر آموزههای علی شریعتی، ولایت فقیه را به مثابه یک بدیل در حکومتاندیشی عرضه میکند. علی شریعتی در سخنانی تحت عنوان «امت و امامت» بنیادهای نظری رهبری جامعه از انقلاب به حکومت و استمرار نهضت در بدنه حکومت برای تغییر دوجانبه ذهنی و عینی را مطرح کرده بود. پس از این تلاش شریعتی، خمینی در تبعید با طرح درسگفتاری تحت عنوان حکومت اسلامی یا ولایت فقیه، امامتِ اُمت شریعتی را به دست فقهای شیعه سپرد. خمینی برای بحثهای نظری شریعتی، تعین عینی که همانا فقیه بود را مشخص کرد.
تمام این تلاش در چارچوب خرد ایرانی صورت میگرفت؛ خردی که پدرسالاری الهی یا تئولوژیک شاهنشاهی دوره باستان را به امامت شیعی و حتی در عصری به خلافت مسلمانان انتقال داده بود. سپس از دوره صفوی، دوگانه سلطان و شیخالاسلام را نمود بخشیده بود تا در نهایت در عصر سکولار شدن قدرت در چارچوب توسعهگرایی، فضایی برای اتحاد این دوگانگی در قالب ولایت فقیه به وجود آمد.
ولایت فقیه، انحراف بزرگ از تداوم خرد سیاسی ایرانی بود؛ چرا که براساس آموزههای حکومتاندیشی ایرانی، دین و سیاست دو خواهر/برادر بودند که در کنار هم ره میپیمودند. اما در نهایت در عرصه حکومت، این سیاست بود که با تکیه بر منافع و مصالح عمومی که مبتنی بر اَشا/عدالت است، عرصه حکمرانی را صورتبندی میکرد. در کتاب عهد اردشیر از خطر همسازی این دو ستون که یکی مشروعیت (دین) و دیگری عدالت عینی (سیاست) را نمود میبخشند، هشدار داده شده است؛ زیرا که بستر انحطاط و نابودی در پیش خواهد داشت. در پانصد سال اخیر از صفویه به بعد، این تصور دوگانه از دین و سیاست ادامه داشت؛ به صورتی که سلطان مجری دین و شریعتِ استنباطی توسط فقها با توجه به مصالح بود. انحراف در تصور ایرانی از رابطه دین و سیاست در اندیشه شریعتی آغاز و در پدیده خمینی عینیت یافت.
همانگونه که در کتاب عهد اردشیر آمده بود، همسازی/اتحاد دین و سیاست به انحطاط منتهی میشود را میتوان با توجه به وضعیت حکمرانی و سیاستورزی در مدت ۴۷ سال ج.ا مشاهده کرد. در این بستر، دولت مدرنی که اولویت را به منافع و مصالح ملی میدهد، در ج.ا به دلیل ساختار دوگانه قدرت، سیاستهای تعریفشده ایدئولوژیک بر سیاستهای ملی اولویت یافته و به یک روایت میتوان گفت سیاست مبتنی بر امر ملی تحتالشعاع سیاستهای اُمتگرایانه ایدئولوژیک قرار گرفته است. این شیوه حکمرانی در ساختار ج.ا در قانون اساسی نهادینه شده است. البته سلطه ایدئولوژی بر حکمرانی در ج.ا در زمانه آیتالله خمینی چندان اوج نگرفته بود؛ زیرا خمینی در تلاش برای تثبیت حکمرانی دینی درگیر بحران مخالفان داخلی و جنگی هشتساله شد. لذا مجبور بود در چالشهای داخلی به حکمرانی بپردازد. اما در آخر عمر با بازنگری در قانون اساسی و اطلاق صفت مطلقه به حاکمیت ولایت فقیه و نامههایی شدید و غلاظ به خامنهای [با این مضمون] که دامنه قدرت ولایت فقیه فراتر از قانون و بالاتر از آن چیزی است که در ذهن داری، بستری برای استبداد قانونی فقیه باز کرد. هرچند بسیاری از سیاستورزان و روشنفکران ایرانی که از کتاب حکومت اسلامی یا ولایت فقیه خمینی غفلت ورزیده بودند؛ باید توجه میکردند که به صراحت خمینی بیان کرده که هر وظیفه و قدرتی که برای پیامبر اسلام تصور میکنید، برای ولی فقیه آن وظایف و قدرت قابلیت اطلاق دارد. چرا که خمینی با قرار دادن مشروعیت قدرت ولایی فقیه در طول و امتداد قدرت پیامبر برای آن منشأیی مشترک و آن منشأ را قدرت خداوند و حاکمیت الله بر هستی کیهانی قلمداد میکند.
خامنهای که در نماز جمعه در توضیح اصطلاح ولایت مطلقه فقیه، آن را اطلاق در قانون توضیح داده بود که اعتراض خمینی را به همراه داشت؛ در زمان رهبری، در پوستین خمینی رفت و به تمام معنا استبداد فقیه با سیاستهای ایدئولوژیک را به نمایش گذاشت. اگر مهندس بازرگان در بیان تفاوت خود با خمینی در باب انگاره دین این عبارت را مطرح کرده بود که خمینی ایران را برای اسلام میخواست و من اسلام را برای ایران در نظر داشتم؛ باید زنده میماند و میدید علی خامنهای در مقام رهبر ایدئولوژیک، عبارت ایران را فدای نه اسلام؛ بلکه سیاستهای بنیادگرایانه از اسلام کرد.
ما امروز با ۴۷ سال حکومت ج.ا و ۳۷ سال رهبری خامنهای روبرو هستیم؛ آن چه ایران در سال ۱۴۰۴ با آن روبرو شد و آن را در بدترین بحرانهای جهانی و داخلی فرو برد، نتیجه سیاستهای قابل پیشبینی بود که خامنهای با قرار گرفتن در جایگاه غیرقابل نقد و تقدسبخشی به موقعیت نداشته، حاضر به شنیدن آنها نبود. پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل، خامنهای در چند نقطه کانونی برای خروج ایران از بحران، با سخنرانیهای یکطرفه و از موضع قدرت مطلقه فقیه، سخنانی را ایراد کرده که به مثابه موضع نظام، ایران را در معرض خطراتی سخت قرار داده است. او سی و هفت سال با طراحی سیاستی معطوف به دشمنی با غرب و سیاستهای منطقهای آنان، ایران و ایرانیان را به گروگانهای باورهای واهی و افراطی خود تبدیل کرده است.
اکنون در لحظهای حساس از تاریخ ایران قرار گرفتهایم. خامنهای با تبدیل افکار ایدئولوژیک خود به سیاستهای حیثیتی، ایران را در معرض بحران و خطرهای سختی قرار داده است. بدنه دولت که برآمده از موضعی اصلاحباورانه است، به معنای واقعی ناکارآمدترین افراد از منتهیالیه صف کارگزاران بیسواد و بیتدبیر در مجموع سیاستپیشگان معتقد به این سیستم هستند. فقط با توجه به مواضع وزیر خارجه این دولت که بهجای تدبیر، به کارگزار سوق دادن ایران به سمت بحران و جنگ تبدیل شده است. رئیسجمهوری که با آگاهی از تمام معضلات و بحرانها بدون هیچ هدفی و تنها برای اجرای منویات این پست را به دست آورده؛ اکنون بهجای هرگونه تلاش برای مدیریت خروج از بحران، به راوی بحران و فروپاشی ایران تبدیل شده است.
این وضعیت قابل استمرار در چارچوب خرد سیاسی نیست. استمرار بر این شرایط و سکوت در مقابل استبداد فقیه و ادامه شرایط، ما را در خطرهای ناگواری قرار میدهد. از این رو، نخبگان باید در همصدایی، در درجه اول باید خامنهای را مخاطب خود قرار دهند. او را به صورت علنی نقد کنند. او را از حالت مخاطب یگانه و یکسویه خارج و در عرصه عمومی به بازخواست و پاسخ وادارند. ساختار سرکوب در بستر بحران، باید نسبت به عواقب ایستادن در مقابل مردم آگاهی پیدا کند. الیگارشی سرمایه و قدرت در بدنه ج.ا که حاصل فساد و ۴۷ سال تحریم علیه مردم است؛ باید بدانند که سخت در مقابل مردم قرار گرفتهاند و مردم از کاخهای برآمده از کوخهها آگاهی یافتند.
نمونه واضح، برخوردی که مردم با علی شمخانی و فیلم عروسی کردند. آنان نباید در مسیر تحولخواهی ج.ا ایستادگی کنند که عواقب سخت ناشی از مقابله آنان، چونان دود غلیظ در چشمان خود و خانوادهشان خواهد رفت. پاسخگو کردن هسته سخت قدرت که در شخص علی خامنهای متجلی است، اولین تلاش برای ترک زدن بر خرد استبدادی ایرانی و مقدمهای برای اقناع قدرت سخت به تحکیم صندوق رأی برای رفراندوم خواهد بود. در این میان، تلاش نخبگان دانشگاهی و روشنفکران در همراهی جامعه مدنی و فضای مجازی برای پالایش خرد ایرانی از استبداد و جایگزینی مؤلفههای دموکراتیک صورت گیرد.
ایران در خطر است. ج.ا و بدنه سخت قدرت در اندیشه مواجهه مردم با مردم است. لذا با یارگیری از بدنه اجتماعی دینباور و حیثیتی کردن فرآیند تحولخواهی به مقابله با باورهای دینی و مذهبی، آنان را در مسیر رویارویی و جنگهای داخلی قرار میدهد. حرکتی که در مسئله حجاب شاهدش بودیم، نمونه واضح این کنش نابخردانه سیاستهای ایدئولوژیک است. در طول رهبری خامنهای، دولتها در تلاشی برای اداره کشور و توسعه آن در تکاپو بودند؛ فرآیندی که تا انتهای دولت محمد خاتمی وجود داشت. بعد از آن و با آمدن احمدینژاد، ریل حرکت توسعه داخلی کشور، فدای سیاستهای ایدئولوژیک و شکلگیری هلال سبز شیعی شد.
ادعاهای واهی چون، دفاع از ایران در خارج از آن به مثابه سیاستهای عمق استراتژیک، تنها گفتاری برای اقناع طرفداران پیرامونی و طیف حامی خامنهای بود. اما در حقیقت آن چه در حال رخداد سیاسی بود؛ نتیجه سیاستهای توسعهگرایانه ایدئولوژیک منطقهای خامنهای به فرماندهی قاسم سلیمانی بود. هرجا خامنهای این نفوذ را گسترش میداد، برای مقابله با آن، داعش و سیاستهای دشمنانه در غرب آسیا فزونی میگرفت. با کشتن قاسم سلیمانی، کلید فروپاشی جبهه مقاومت زده شد. فهم این سیاستهای نابخردانه و توضیح آن همراه با کنش فکری برای جلوگیری از بازتولید استبداد با قدرتهای مطلقه باید بسته شود. ایران امروز نیازمند کنش مدنی برای پس زدن نیروهای تمامیتخواه از عرصه قدرت و وادارسازی خامنهای به تحکیم به صندوق رأی است.
در گفتوگویی در کلابهاوس، منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی پرآوازه، فرج سرکوهی به این پرسش پاسخ میدهد که اگر با ذهنیت و دانش امروز به شرایط سال ۱۳۵۶ بازمیگشت، چه مواضع و رویکردهایی در برابر انقلاب ۱۳۵۷ درست میبود و باید اتخاذ میشد. از آنجا که این گفتار بازتاب گستردهای در رسانههای اجتماعی داشت، لازم دیدم به نکات و جنبههایی از آن بپردازم.
هسته و جان کلام سرکوهی این است که در آن مقطع دیگر کار از کار گذشته بود، موج بهراه افتاده بود و هیچ نیرویی نبود که جلو “فاجعه” را بگیرد، گروههای سیاسی دیگر، ملیون و چپها، همه به حاشیه رانده شده بودند، همه اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمیکرد آخوند در ایران به قدرت برسد. ساواک به شاه دروغ میگفت و شاه را گمراه کرد، استبداد گوشش کر بود و کار خودش را کرده بود و حکومت نباید میگذاشت کار به آنجا بیانجامد.
در این میان اما پرسش اصلی این است که چه شد و چرا کار از کار گذشته بود و نقش مجموعه نیروهای چپ، ملیون و بخش بزرگی از روشنفکران و گفتمانسازان جامعه در رساندن روندهای جامعه به جایی که دیگر کار از کار گذشت، چه بود؟ سرکوهی با گریزی گذرا فقط به اینکه بگوید همه اشتباه محاسبه و تحلیل داشتند بسنده میکند و با بیان اینکه “سرپوش استبداد همه اینها را پوشانده بود و استبداد کار خودش را کرده بود” تماماً تقلیلگرایانه از پاسخ شایسته و همهجانبه به پرسش تن میزند.
من میکوشم در این نوشته فشرده به این موضوع بپردازم؛ اما پیش از آن باید تأکید کنم بیان روشن برخی بدیهیات مانند فاجعه نامیدن انقلاب ۱۳۵۷ و ابلهانه خواندن ترجیح جمهوری اسلامی به رژیم شاه در آن دوران از زبان آشنای دیرینه، فرج سرکوهی، برایم جدید و جالب بود که منطقاً نمیتواند بدون پیامد در انتخاب رویکرد در شرایط و صفبندیهای کنونی باشد.
عدم درک پویش اصلی جامعه
پویش و مضمون اصلی و محوری و به بیان ادبیات چپ، تضاد اصلی در کشور ما در قریب دو سده گذشته و بهویژه پس از انقلاب مشروطه، گذر از سنت به مدرنیته، گذر از جامعهای به شدت عقبمانده و در خواب قرون فرورفته به جامعهای امروزین و پا گذاری در راه توسعه و پیشرفت بود. این امر خود مهمترین عاملی است که میبایست تعیینکننده و شاخص دوری و نزدیکیها، همسوییها و دشمنیها در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران میبود. در یک سو همه افراد و جریانهایی که خواهان توسعه و پیشرفت کشور و استقرار نهادها و بنیانهای نظامی مدرن در ایران بودند و سوی دیگر نیروها و اقشار پاسدار نظامها و هنجارهای کهن و سنتی که در رأس آن مذهب بهعنوان مهمترین پایگاه سنت قرار داشت.
این مهم تا حد زیادی پس از مشروطه و در دوران رضاشاه عینیت یافت. روشنفکران و نخبگان عرصههای مختلف، همسو و مددکار رضاشاه در ساختن ایران و برپایی ساختارهای مدرن بودند. اما این مهم دیری نپایید و بهتدریج بر اثر عوامل متعدد که در این مختصر قصد پرداختن به آنها را ندارم، یک تغییر پارادایم ایجاد شد و در فضای روشنفکری و سیاسی ایران گفتمان ضدامپریالیستی، ضدغربی با سیمایی سنتگرایانه به گفتمان غالب و نیز قالب (قلب شده) تبدیل شد و گفتمان پیشرفت در مسیر مدرنیته و توسعه کشور، یعنی پویش و نیاز اصلی کشور، به سایه رفت.
رویکرد انقلابی بهجای اصلاحطلبی
این تغییر پارادایم و ژرفش گسل بین بخش بزرگی از نیروهای روشنفکری و سیاسی ایران با حکومت در برهه زمانی انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱ بروز آشکار یافت. انقلاب سفید بزرگترین و عمیقترین اصلاحات در تاریخ نوین ایران بود که توسط محمدرضاشاه به اجرا گذاشته شد و همه عرصههای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران را بهکلی دگرگون کرد. اما عمده نیروهای سیاسی ایران که پیش از آن کموبیش رویکردی اصلاحطلبانه با رژیم شاه داشتند، بهجای حمایت همهجانبه از این اصلاحات و برخورد همدلانه، به نفی و تقابل با آن پرداختند. آن را “کندی فرموده” اعلام کردند و بیش از پیش به سیاست انقلابی و “براندازانه” رو آوردند و در نتیجه در جهت غلط تاریخ ایستادند. بیشتر همسویی و همدلی با قیام ارتجاعی خرداد ۴۲ طرفداران خمینی بود که به مثابه چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ باید به آن نگریست.
شک نیست که منطق جنگ سرد و جهان دو قطبی بر سیاستهای حکومت و رژیم شاه نیز تأثیر داشت و در آن سو نیز خطاهای بسیاری وجود داشت؛ اما شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.
در تمام دوران بیش از یک دهه و نیم پس از آن تا انقلاب فاجعهبار ۱۳۵۷، بیگانگی نسبت به امر سازندگی کشور و غلبه گفتمان ضدغربی و ضدامپریالیستی و انقلابگری رنگ و بوی تندتری به خود گرفت. اندیشه چپ تودهای با عقل منفصل خود در فضای فکری جامعه سیطره داشت. سپس جنبش چریکی پدید آمد با حاکم کردن منطق خون و آتش و انقلاب و نگاه به جهان از نوک مگسک تفنگ؛ همراه با احکامی چون امپریالیسم، دشمن اصلی خلقهای جهان، بورژوازی کمپرادور و سرمایهداری وابسته، دشمن اصلی داخلی بهمثابه پایگاه اصلی امپریالیسم و بهدنبال آن نفی پیشرفتهای صنعتی تحت عنوان صنایع مونتاژ و...
در این دوران، نقطه اشتراک و خطای مشترک همه شاخههای گرایشهای چپ: تودهای، چریک، سهجهانی و نیز چپهای مذهبی و بخشی از نیروهای موسوم به ملیون، اتخاذ سیاست سرنگونی و انقلابی و نه اصلاحطلبانه در قبال رژیم شاه بود. عجبا! بخشی از نیروهایی که هماکنون نیز در برابر رژیم بهکلی اصلاحناپذیر جمهوری اسلامی اصلاحطلباند، آن زمان در برابر آن نظام مُصلِح و بنا بر تجربه تاریخی اصلاحپذیر، تا بن دندان انقلابی بودند. بههرحال، آنچه که اساساً دیده نشد و بهکلی زیر پا گذاشته شد، ضرورت سمتگیری کلان سیاسی و اجتماعی و تعیین جبهه برپایه جدال اصلی جامعه، یعنی سنت و مدرنیته بود.
نیمی از حقیقت
آقای سرکوهی در گفتار خود و در سفر خیالی به سال ۱۳۵۶ میگوید که ملیون و چپها به حاشیه رانده شده و برای جلوگیری از فاجعه کاری ازشان برنمیآمد. این حرف درستی است؛ اما این فقط نیمی از حقیقت است؛ پس نقش آنان در تمام دو، سه دهه پیش از آن، در گفتمانسازی، در ایجاد آن فضای فاجعهبار و در جبههگیری تاریخی خطا چه شد؟ او میگوید آنان اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمیکرد آخوند در ایران به قدرت برسد. همین؟ فقط اشتباه محاسبه، نه دههها همسویی و همنوایی با آخوند و اسلام سیاسی؟ سرکوهی میگوید حکومت نمیبایست بگذارد کار به آنجا بیانجامد. این هم حکم درستی است؛ اما باز هم نیمی از حقیقت. آیا همگان، همه جریانها، همه ما، هر یک متناسب با نقش و جایگاهمان، وظیفهای نداشتیم نگذاریم کار به آنجا بیانجامد؟
سرانجام سرکوهی عامل و مشکل اصلی را به وجود استبداد فرو میکاهد و تقلیل میدهد و میگوید “سرپوش استبداد همه اینها را پوشانده بود. استبداد کار خودش را کرده بود.” این تکعاملی دیدن پدیدهای چندینوجهی، گریز از دیدن و بیان عوامل متعددی است که من کوشیدم برخی از آنها را در بالا ذکر کنم و خلاف توصیهای است که خود سرکوهی میکند که بکوشیم انقلاب را درک کنیم.
سرآخر بار دیگر تأکید کنم که نه سرکوهی گرامی، نیمی از حقیقت، حقیقت نیست.
■ با کلیات نوشته بالا همراهی دارم. در ضمن همانطور که خود آقای احمدی گفتند در نگاه آقای سرکوهی نیز تحولی مثبت دیده میشود. اضافه میکنم که اشاره سرکوهی به “اشتباه محاسباتی” میتواند مفهومی مبسوط داشته باشد، بدین صورت که در نتیجه آن “اشتباه محاسباتی” نیروهای چپ و بسیاری از ملیون در جهت نادرست تاریخ قرار گرفتند. واقعیت پذیرفته شدهایست که سمت درست تاریخ همیشه زیباترین سمت نیست. شکی نیست که کل مردم ایران به راه غلط رفتند و شکی نیست که نظام و شخص محمد رضاشاه نیز در این غفلت مردم تقصیری داشتند، اما بقول آقای احمدی “شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.”
موفق باشید، پیروز.
■ آقای احمدی عزیز. مطالعه دیدگاه شما در رابطه با یکی از گرههای تاریخ ایران برایم بسیار آموزنده بود. نظرات شما سنجیده و درست است و به پیشبرد این بحث خیلی کمک میکند. در ادامه بحث شما به دو نکته اشاره میکنم. نکته اول اینکه نقش روشنفکران (در مقابل توده مردم) در انقلاب ۵۷ بیش از آن است که معمولا در بررسیها در نظر گرفته میشود. پایه استدلال من جملهای است که خمینی در یک نوار کاست بعد از شبهای انستیتو گوته گفت. او به روحانیون گفت که شما هم صدای اعتراض خود را بلند کنید، “ببینید دیگران اعتراض میکنند اما کسی کارشان ندارد”! من این جمله را با گوش خودم شنیدم و خیلی دوست دارم اگر کسی از دوستان آن را دقیقتر میداند (همراه با تاریخ دقیق) توضیح بدهد.
آنها که به انستیتو گوته میرفتند و مورد نظر خمینی بودند، چرخ انقلاب را به حرکت درآوردند. این روشنفکران دم از “خواست و نیروی تودهها” میزدند، غافل از اینکه تودهها تابع نیروهای سنتگرا هستند. نکته دوم اینکه، چرا این روشنفکران به تقابل با رژیم شاه برخاستند؟ در این رابطه فکر میکنم مقاله “چرا روشنفکران با سرمایهداری مخالفاند؟” نوشته رابرت نازیک (ترجمه عزتالله فولادوند) بسیارقابل تأمل است. رابرت نازیک معتقد است که علت مخالفت روشنفکران این است که قدر و منزلت بیشتری برای خود قائل هستند، نسبت به آنچه در سیستم سرمایهداری به آنان داده میشود. رژیم شاه نیز از این بابت (گرچه سرمایه داری خالص نبود) نظر نازیک را توجیهپذیرتر میکند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ در بحث دربارهٔ فضای فکری و فرهنگی پیش از انقلاب، معمولاً همه نگاهها فوراً به گروههای سیاسی و روشنفکری معطوف میشود و از آنان پرسیده میشود که چرا نتوانستند مسیر تاریخ را تغییر دهند. این پرسش البته بجاست. اما تنها با یک نگاه کاملتر به بافت فرهنگی همان دوره میتوان نسبتهای مسئولیت را درستتر سنجید.
برای درک فرهنگ رسمی و آنچه حکومت پهلوی بهعنوان «فرهنگ غالب» به جامعه تزریق میکرد، کافی است امروز چند ساعت پای شبکههای ماهوارهای که فیلمهای پیش از انقلاب را بیوقفه بازپخش میکنند بنشینیم(ماهواره یاه ست شبکه تی وی کلاسیک که البته با جم کلاسیک اشتباه نشود). انبوه فیلمهایی که پیش روی ما قرار میگیرد ــ آثاری عمدتاً سطحی، سرگرمیمحور، و بریده از واقعیتهای زیستهٔ مردم ــ بهترین سند برای فهم این واقعیت است که قدرت سیاسی چگونه عامدانه فرهنگ را بهسوی ابتذال و بیفکری هدایت میکرد.
این فیلمها نه تنها توان پرورش تفکر انتقادی نداشتند، بلکه حتی بازنمایی صادقانهای از زندگی اجتماعی و تضادهای زمانه ارائه نمیکردند. اگر «فضای فاجعهبار»ی در دهههای پیش از انقلاب شکل گرفت، بخشی از آن دقیقاً محصول همین مهندسی فرهنگی بود که مردم را به جهانهای خیالی و مصرفگرایانهٔ بیمسئولیت پرتاب میکرد. در برابر این جریان مسلط، هرگاه اثری متفاوت خلق میشد ــ مانند «گاو» به قلم غلامحسین ساعدی ــ دولت با تمام توان به سرکوبش میپرداخت. شکنجهها و فشارهایی که ساعدی از ساواک تحمل کرد و بر جای گذاشتن زخمی روانی که مانع بازگشت او به شرایط عادی زندگی شد، نمونهای آشکار از این سیاست نظاممند نابودی اندیشه است. نا گفته نماند زمانی که در دهه پنجاه در آلمان غربی دانشجو بودم یکی از کانال های تلویزیونی فیلمی در باره سینمای سطح پایین ایران نشان داد و در این فیلم با کارگردان مشهور ساموئل خاچاطویان (یا خاچیکیان) مصاحبه ای شد و از وی پرسیدند که آیا شما اجازه دارید در فیلم های خود نکان انتقادی از شاه مطرح کنید و ایشان با خنده پاسخ دادند که شاه نکته انتقادی ندارد که قابل مطرح شدن باشد. بنابراین، اگر بهدرستی از روشنفکران و نیروهای سیاسی دربارهٔ خطاهای تحلیلیشان سؤال میکنیم، نمیتوانیم چشم بر این واقعیت ببندیم که فضای غالب فرهنگی، مجالی برای شکلگیری آگاهی انتقادی جمعی باقی نمیگذاشت. روشنفکران هم در دل همین زیستجهان مخدوش فعالیت میکردند و در بسیاری موارد خود نخستین قربانیان دستگاه سرکوب بودند.
سرزنش تمامعیار آنان بدون توجه به این ساختار، چیزی جز سادهسازی تاریخ نیست.
با احترام علیمحمد طباطبایی
■ جناب طباطبایی گرامی مسئله عمق بیشتری دارد آنهایی که در کشورهای دمکراتیک و فضای آزادتری زندگی میکردند وضعشان بهتر نبود و با بازگشت به ایران چیز تازهای به ارمغان نیاوردند و کم و بیش همراه جریان “ضد امپریالیستی” مسلط شدند و در رکابش سینه زدند. مهم نیست که در کدام فضای فرهنگی سیر و سیاحت میکنی وقتی فرهنگ آلوده به دین را با خود یدک میکشی. کلا کلمهای از سکولاریسم و لائیسه از این همه فعالین خارجنشین قبل از انقلاب بر زبان و قلم جاری نشد هر چند در فضایی زندگی میکردند که جدایی امور دین از سیاست امری عادی بود. چپهایی که به دیدار خمینی میرفتند و نقش چنین ارتجاعی را حتی در تاریخ معاصر را نیز نمیشناختند تا خطرناک بودن آن را پیشبینی کرده و راهی دیگر نشان دهند. ولی آنها افکاری را، آن هم با ترجمه خاصی از بخشی از فضای فرهنگی غرب با خود به “ارمغان” آوردند که با فرهنگ درونی و جان سختشان تناسب داشت و از نقطه اشتراکشان با انقلاب اسلامی حکایت میکرد. همین الان بعد از گذشت ۴۰ سال باز هم آن را در طرفداری از اتحاد روسیه، ایران، ونزولا، کوبا و شرکا میبینیم. همه مقصر بودند، چه حاکمیت و چه “روشنفکران” و توده مردم. اگر استثنایی هم بود در مرداب قاعده غرق شد.
با احترام سالاری
■ توضیح آقای سالاری روشنگرانه و کاملا روی هدف است. نشان دادن همان نگاه انحرافی و نادرست چپ که هنوز هم ادامه دارد، نگاهی که در عمق خودش هر نسخهای از سیستم سرمایهداری را محکوم به نابودی قهرآمیز میداند، نگاهی که آنها را واداشت تا از قهقراییترین نیروهای مذهبی تحت عنوان “ضد امریالیستی” حمایت کنند، و امروز (بقول سالاری) از روسیه، ایران و ونزوئلا. مسلما کجرویهای بسیار در دوران پهلوی رخ داد بویژه عدم تنوع در لایه های سازمانی دولت، روح مقاله احمدی نیز همین نکته است که کمبودهای سیاسی آن دوران توجیهگر انحرافات خانمان سوز جنبش چپ نمیباشد.
موفق باشید، پیروز.
■ خدمت جناب سالاری عزیز عرض شود که منظور من دفاع از ایده چپ چه در گذشته و چه امروز نیست. اعتقاد من بر این است که کوبیدن و مقصر دانستن روشنفکران و نویسندگاه چپ در دوره پهلوی برای رویداد انقلاب ۵۷ نه درست است و نه گرهی از دشواریهای بیاندازه ما باز میکند. همواره این اصل هنوز بر قرار است که نمیتوان شخصی را به خاطر داشتن دیدگاه یا ایدئولوژی خاص حتی داعشی بودن مجرم دانست مگر آن که جرمی مرتکب شده باشد که قانون از قبل آن را معین کرده است. پرسش اصلی این است که چرا بهترین جوانان ما در دوره پهلوی دوم به جای انتخاب زندگی مرفه و آینده مطمئن راه چریکی را انتخای می کردند که از ابتدا خودشان می دانستند با انتخاب این راه چند ماهی بیشتر زنده نخواهند ماند.
من چندین سال است که به دنبال یافتن پاسخ این پرسش خود هستم و هر کتاب مربوط به این موضوع را از سالهای منتهی به انقلاب به این سو مطالعه کردهام و تا آنجا که دیدهام تاریخنگاران و محققین متاسفانه در این خصوص کار مهمی انجام ندادهاند. به راستی چرا در دوره محمد رضا شاه تا آنجا که خود من شاهد و ناظر بودم نزد ما نوجوانانی که هیچ اطلاعی از مبارازات سیاسی و تاریخ معاصر ایران نداشتیم که دارای سوگیری سیاسی خاصی با رژیم پهلوی باشیم. این حکومت برای ما از مشروعیت لازم برخوردار نبود و من در نزد دوستان و اقوام و فامیل هرگز إحساس نکردم که هیچ کدام از آنها حکومت شاه را به نوعی حکومت مشروع کشور خودش بداند بلکه تا آنجا که به خاطر دارم همگی بین خود و حکومت یک فاصله طی ناشدنی را إحساس می کردیم.
بنده منکر کارهای ارزنده بسیاری که در دوره پهلوی انجام شده نیستم. اما چرا این کارها با وجود تبلیغاتی که انجام میشد به چشم ما نمیآمد؟ چرا در کنار اپوزیسیون یک جمع طرفدار پر و پا قرص حکومت پهلوی وجود نداشت؟ با وجود آن همه تغییرات چشمگیر که در ظرف نیم قرن انجام شده بود چرا ما ترجیح میدادیم خود را ضد حکومت بدانیم و از این که کسی ما را طرفدار حکومت بداند إحساس شرم میکردیم؟
اینها پرسشهای مهمی است که باید پاسخ داده شوند. چرا ما به اشتباه شاه و حکومت او را در فاصله بسیاری که با کشورهای غربی داشتیم مقصر اصلی قلمداد میکردیم؟
البته به نظر من یکی از مهمترین مسائل و شاید مهمترینشان همان معضل غرب و کشورهای غربی است. تا پیش از آشنایی با کشورهای غربی و فاصلههای نجومی که با آن کشورها داشتیم چنین مشکلاتی هم در بین مردم نبود. عقب ماندگی و وجود أنواع بیماریها و قحطی و از این قبیل سرنوشت الهی بود و ما فقط موظف بودیم که از درگاه باری تعالی بخواهیم که هرچه زودتر به این گرفتاریها خاتمه دهد. اما با شناخت کشورهای غربی و قوانین آنها فکر کردیم که ما هم میتوانیم دیر یا زود از هر جهت مانند آنها شویم. و به عقیده من مشکلات از همین جا آغاز شد چون هرگز و هنوز نتوانستیم به این آرزوی خود جامه عمل بپوشانیم.
اگر با غرب آشنا نشده بودیم غرق در أنواع بیماریها و فلاکتها دست و پا میزدیم اما متوجه وضعیت اسفناک خود نبودیم. در واقع آغاز آشنایی با غرب باعث مشکلات بسیاری در ایران و کشورهای مشابه شده است. چرا نتوانستیم و هنوز نمیتوانیم غربی بشویم و خیال خود و جهان را راحت کنیم؟ به نظر من یافتن این پاسخها بسیار مهمتر است از مجرم دانستن روشنفکران چپگرا در دوره قبل از انقلاب. از پر حرفی خود عذر خواهی می کنم. مسائل بسیار زیاد و پیچیده است و اینجا فرصت مطرح کردن همه آن ها نیست.
با ارادت بسیار خدمت شما علی محمد طباطبایی
■ جناب طباطبائی گرامی- شخصا بر این باورم که عامل اصلی تمام موارد ذکر شده طول دراز مدت سلطنت ۳۷ ساله شاه بود، که بنا بگفته خودتان حتی اعضای یک فامیل هم با او موافق نبودند (البته گروهی با مخالفت با این ایده میگویند، پس چطور این حکومت کنونی بیش از شاه هنوز پا برجاست، که البته علت آن خشونت سیتماتیک حکومت فعلی است که در سلطتنت شاه نبود) در روش و پروتکل مسؤلیت اجرائی میگویند نباید در مسؤلیتهای کلان نباید فرد بیش از پنج شش سال بماند چون بشر جایز الخطاست و در بهترین شرایط حدود درصد تصمیماتش اشتباهی است، و این اشتباهات در دراز مدت اگر بماند روی هم تلمبار شده و فاجعهآمیز خواهد بود.
از طرفی دیگر هیچ حکومتی نمیتواند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون تمام مردم یک کشور منافع مشترکی ندارند و حتی ضد منافع همدیگر هم هستند. بنابراین در کشورهای پیشرفته به جای حکومت مادام العمری، حکومتها دورهای چهار تا مثلا ده ساله شدهاند (تصور اینکه حکومت ترامپ یا بایدن مادام العمری بود آسان است). در انتخابات حکومت های دورهای گروهی برنده و راضی و گروه دیگر بازنده و ناراضی میشوند، ولی در چهار پنج سال بعد راضیها و ناراضیها راضی. بنابراین نوعی توازن وجود دارد. در حکومتهای مادام العمری گروه برنده برای چندین دهه میماند و به تدریج قویتر و قویتر و بازنده ضعیفتر و ضعیفتر تا که کارد به استخوان به استخوان رسیده و شورش میکند. از منظری دیگر حاکم مادامالعمری حتی اگر شخص در اول کار فردی صالح بوده باشد به تدریج تحت فشار منفعتطلبان داخلی و خارجی (البته داخلی بیشتر) دیکتاتور میشود - چون انسان ظرفیت قدرت بلا منازع در زمان نا محدود را ندارد.
با احترام. کاوه
■ جناب احمدی گرامی ، درود بر شما. پاسخ دوستانه و روشنگرانه شما به آقای سرکوهی بسیار درست و بجا، روشنگرانه و به هنگام بود. گزارۀ «پنجاه و هفتیها» و اینکه چرا چپ و روشنفکران پیش از انقلاب نتوانستند وضعیت را به درستی تحلیل کنند (اگر به راستی بر آن باشیم که در آن زمان هم چیزی به نام چپ در معنای درست آن وجودد داشته است)، هنوز ریگی در کفش نیروهای اوپوزیسیون یا میهن پرست است که راه رفتن را برای آنها دشوار میسازد. امید است با پرداختن بیشتر به چنین گفتگوهای بنیادینی بتوانیم ریگ را از کفش خود در آوریم، راه پیش رو را درستتر بشناسیم و بهتر راه برویم. با سپاس از شما.
بهرام خراسانی ۱۹ آبان ۱۴۰۴
■ آقای طباطبایی عزیز. سؤالی که برای شما مطرح است، برای من نیز مطرح است. و نیز اینکه با شما موافقم که “مشکل اصلی” آشنایی با غرب بود. شما زمان شاه در اروپا بودید، و علیرغم تنفس در فضای دمکراتیک، باز هم ضدشاه شدید (منظورم جو عمومی است، نه حتما شخص شما). چرا؟! بنابراین فقط موضوع دیکتاتوری شاه و استبداد در داخل ایران مطرح نبود. از دوستان بسیار قدیمی کنفدراسیون شنیدهام و نیز گهگاه خواندهام که دانشجویان ایرانی در اروپا، آن اوایل روابط خوبی با سفارتهای ایران (مثلأ در آلمان و فرانسه) داشتهاند. این تفاهم و روابط شامل انتقال ارز و جشنهای مشترک بوده است. این روابط به مرور خراب میشود و در نهایت به رویارویی میرسد. دلیل اصلی آن به نظر من در درجه اول جنبه جهانی داشته است (پدیده کاسترو، تطاهرات علیه جنگ ویتنام).
نکته دوم، در واقع “مشکل فرعی” به طینت آدمی برمیگردد. تا آنجا که من در احوال خودم و دیگران دقت کردهام، طبیعت آدمی ترجیح میدهد تقصیر ناکامی خود را به گردن دیگران بیندازد. ما نیز آن زمان عقبماندگی ایران را به گردن شاه میانداختیم. هماکنون نیز ناتوانی خود در کنار انداختن یوغ ج.ا. را تا حد زیادی به گردن “عدم اتحاد اپوزیسیون” میاندازیم. سخن بسیار است....
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای طباطبایی عزیز، حرف اصلی من مقصر جلوه دادن گروه خاصی نبود چون همه به سهم خویش در این فاجعه نقش داشتند. تمرکزم به ساحت فکری ما ایرانی هاست و مهم نیست که در کدام “فضای فکری و فرهنگی” زیست میکنیم. با این نوع نگرش دینمابانه هر کجا که باشیم چارچوبی از پیش آماده داریم تا افکار و عقاید و نظریات جدید را در انطباق و تناسب با آن نگرش عقیم کنیم. تا زمانی که اینگونه به عقاید و آرای غربیان رجوع میکنیم چیزی عایدمان نمیشود که هیچ، بلکه به مشکلات خویش اضافه هم میکنیم. در ضمن در مورد جمله شما: “مگر آن که جرمی مرتکب شده باشد که قانون از قبل آن را معین کرده است. پرسش اصلی این است که چرا بهترین جوانان ما در دوره پهلوی دوم به جای انتخاب زندگی مرفه و آینده مطمئن راه چریکی را انتخاب می کردند” باید عرض کنم که ترور و تنبیه و کشتن رفقا در هر جا که رخ دهد جرم است. انتخاب کج راهه چریکی جدا از آموزههای غلط و اعواج فکری، متاثر از کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و بسته بودن فضای سیاسی بعد از آن است که تحلیلی جدا میطلبد.
با درود سالاری
■ سپاس از دوستانی که در مورد مقاله و این مقوله ابراز نظر کردند.
آقای سالاری گرامی از آنهایی یاد کردند که در اروپا زندگی میکردند و چیزی بجز بخشی از فضای فرهنگی غرب را که با جان سخنانشان تناسب داشت به ارمغان نیآوردند. سخن بسیار درستی است. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که بسیار پر شمار و قدرتمند بود مواضع بسیار مخربی داشت. اعضای آن دیگر مانند بخشی از فعالین سیاسی در ایران در زندان یا در خانه تیمی و یا مخفی گاه نبودند که نا آگاهی و کم سوادیشان و کم سوادیمان را ناشی از سرکوب قلمداد کنیم.
این تشکل تا پیش از “انقلاب سفید” سال ۱۳۴۱ مواضع اصلاحطلبانه در برابر رژیم شاه داشت. طرح سپاه دانش برای فرستادن دیپلمههای دبیرستانی به جای خدمت نظامی به روستاها برای سواد آموزی از سوی کنفدراسیون ارائه شده بود. اما به ناگاه پس از آن به سوی موضع سرنگونی و انقلابی غلطید و برخی از اصول انقلاب سفید را که بزرگترین تحولات و اصلاحات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را در کشور پدید آورد و سیمای ایران را دگرکون کرد “توطئه رژیم ضد خلقی شاه” برای انحراف مبارزات انقلابی ارزیابی کرد. این نیرو که شاهد جنبش بزرگ دانشجویی ۶۸ اروپا نیز بود به جای آموختن از جنبههای مثبت آن همانگونه که اقای سالاری نیز نوشتند بدترین جنبههای فضای سیاسی اروپا را با خود به ارمغان آورد.
به نقل از مقالات تحقیقی آقای حمید شوکت، کنفدراسیون دانشجویان به مثابه پرشمارترین تشکل نیروهای سیاسی که عمدتا گروههای مختلف چپ و نیز اقلیتی چپ اسلامی در آن حضور داشتند در کنگره سراسری چهارم خود که در سال ۱۳۵۴ در شهر کلن آلمان برگزار شد پیامی برای پشتیبانی به خمینی تحت عنوان “زعیم عالیقدر مبارزات ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی” فرستاد. در این پیام با ادبیاتی اسلامی از مبارزات او علیه یزید زمانه حمایت شده بود.
توجه کنید چند سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی. من از جمله به همین دلایل جنبش ارتجاعی پانزده خرداد سال ۴۱ خمینی را چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب سال ۵۷ میدانم. انقلاب و فاجعهای که نیروهای چپ و ملیون به خاطر مبانی مشترک فکری با اسلامگرایان گاه با نیت خیر به سهم خود و نه به عنوان مهمترین عامل راه جهنم و راه سلطه بختک سیاه جمهوری اسلامی را بر کشور ایران و نسلهای آتی آن فرش کردند.
فریدون احمدی
■ با تشکر بسیار از جناب کاوه. مطالبی که نوشتید برای من بسیار تازه و آموزنده بود و نه جایی خوانده بودم و نه به فکر خودم رسیده بود و حقیقا عرض میکنم که از شما چیزهای تازهای آموختم. این که به قول خودتان: «هیچ حکومتی نمیتواند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون تمام مردم یک کشور منافع مشترکی ندارند و حتی ضد منافع همدیگر هم هستند. بنابراین در کشورهای پیشرفته به جای حکومت مادام العمری، حکومتها دورهای چهار تا مثلا ده ساله شدهاند در انتخابات حکومت های دورهای گروهی برنده و راضی و گروه دیگر بازنده و ناراضی میشوند، ولی در چهار پنج سال بعد راضیها و ناراضیها راضی. بنابراین نوعی توازن وجود دارد. در حکومتهای مادام العمری گروه برنده برای چندین دهه میماند و به تدریج قویتر و قویتر و بازنده ضعیفتر و ضعیفتر تا که کارد به استخوان به استخوان رسیده و شورش میکند.»
جناب قنبری گرامی نکته شما هم بسیار به جا و آموزنده است که می فرمائید: «تا آنجا که من در احوال خودم و دیگران دقت کردهام، طبیعت آدمی ترجیح میدهد تقصیر ناکامی خود را به گردن دیگران بیندازد. ما نیز آن زمان عقبماندگی ایران را به گردن شاه میانداختیم».
از جناب سالاری عزیز نیز تشکر میکنم. شما از واژه ترور برای سازمانهای چریکی استفاده کردهاید. تصور نمیکنم که شما آنها را مانند گروههای داعش و القاعده تروریست و هم ردیف بدانید. این خط فکری است که در ایران افرادی به ویژه محمد قوچانی در نشریاتی که در سالهای گذشته منتشر کردهاند سعی در پروراندن آن داشتهاند که من از اهداف پشت پرده ایشان چیزی نمیدانم.
ارادتمند شما؛ علیمحمد طباطبایی
■ نه جناب طباطبایی گرامی, من به سان محمد قوچانی “سعی در پروراندن” چیزی ندارم. شما اگر به اعدام انقلابی، یا به حذف مخالفین در داخل یک سازمان که داعیه آزادی و برابری را دارد، اعتقاد دارید آن چیز دیگریست. قصد گفتگو و تاباندن نوری بر تاریکی هاست نه پشت پا زدن.
موفق باشید و با احترام سالاری
■ جناب طباطبائی گرامی. ممنون از پاسخ شما - من این ایده را مدت هاست که در موارد مختلف مطرح کردهام، اما دریغ از یک پاسخ حتی منفی و دلائل سکوت آن. شاید روشنفکران و نامداران نویسنده بر این باورند که ما هنوز شایسته حکومتهای دورهای نیستیم. حتی جمهوری خواهان هم که در مرام نامه و مانیفست جمهوریت که حکومتها باید دورهای باشد، غیر از شعارهای انشائیوار هیچ اشارهای به آن ندارند، که انسان را یادآور جمهوری های عیدی امین و قذافی و صدام و پوتین مینماید.
البته انجام آن مثل هر نوع تغیر پارادیمی تغییر سادهای نیست. و شاید یکی دو نسل میخواهد تا جا بیفتد. در شهریور بیست کنفرانس تهران این ایده از طرف روزولت مطرح شد، ولی فروغی نخست وزیر بدلیل اینکه در شرایط کنونی به هرج و مرج میانجامید نپذیرفت. رضا شاه هم با این ایده آمد که با مخالفت روحانیت روبرو شد. حال اگر شما این ایده را باتمام مشکلات آن میپذیرید، پس در نشر و توضیح و تائید آن با آن قلم توانا و دانش و تجربه گران بهای خود پیش قدم شویم.
با احترام مجدد کاوه.
■ جناب کاوه عزیز. دلیل سکوت، تا آنجا که به من برمیگردد، این است که اعتقاد به رأی مردم در مسائل حکومتی، تلویحا به معنی ادواری بودن زمامداری نیز هست. معهذا تاکید میکنم که نظر شما را در این زمینه میپذیرم. این نکته را نیز باید مد نظر داشت، که علیرغم تعویض مسؤلین عالی رتبه کشور، چطور میشود ثبات نسبی در سیاستهای اقتصادی و...داشت؟
با احتراام. رضا قنبری
■ با سلام و با تشکر از این بحثهای مفید.
ایدهای را که کاوه گرامی در مورد دورهای بودن مناصب عنوان میکند، در چارچوب جامعهشناسی و فلسفه سیاسی تحت عنوان “صندلی همیشه خالی” مطرح میکنند. برای مثال به کتاب “چپ، دموکراسی و اقتدارگرایی” نوشته دکتر علیرضا بهتویی که در سایت ایران آکادمیا به رایگان در دسترس است نگاه کنید:
https://iranacademia.com/news/چپ،-دموکراسی-و-اقتدارگرایی/
با احترام - حسین جرجانی
■ این نوشته پاسخی به سئوال ” اگر با ذهنیت امروز به سال ۵۷ باز میگشتید، چه میکردید؟” نداده ست. بلکه صحبتهای آقای سرکوهی را به نقد کشیده ست. حتی اگر بخواهیم حرفهای آقای سرکوهی را مورد انتقاد قرار دهیم. لازم ست نوار صوتی صحبتهای فرج سرکوهی را گوش کنیم تا بتوانیم در مورد نظرات او و این سئوال “اگر با ذهنیت امروز به سال ۵۷ باز میگشتید، چه میکردید؟! بحث و گفتگوی سازنده کنیم.
سرکوهی نظر خود را با دهنیت امروزش بیان کرده کسی نمیتواند این حق را از او بگیرد. هریک از ما همین امروز هم نظرات متفاوتی در مورد دیروز و امروز داریم. مسئله این ست. آسیبشناسی انقلاب ۵۷ ایران هنوز موفق به دستیابی به نظری جامع و مورد قبول صاحب نظزان و محققان تاریخ و جامعه شناسی نرسیده و علائق سیاسی به شناخت علل فروپاشی چکومت پادشاهی ترجیح داده می شود. بهر صورت هریک از ما به گونهای در سقوط حکومت استبدادی پادشاهی موضع گیری موافق، بیطرف و مخالف داشتیم. این نوع مواضع را در شخصیتهای سیاسی مطرح آن زمان نیز میشناسیم. ولی برآیند کنش و واکنش های حکومت، قدرتهای خارجی، مردم، روحانیون، نیروهای مخالف حکومت و.... به فروپاشی حکومت و به قدرت رسیدن روحانیون مرتجع شد. آیا چنان سقوطی اجتناب ناپذیر بود؟ کاش دوستان بنویسند که با فکر امروز در آن سالها چه میکردند. آقای فریدون احمدی هم از کنار این موضوع گذشته ست.
https://www.youtube.com/watch?v=hMkI6uc0HoY&t=4s
با احترام؛ کامران امیدوارپور
تصویر بزرگ
سردبیران پراجکت سیندیکیت
برگردان: آزاد شریفزاده
۳۱ اکتبر ۲۰۲۵
دیدار میان دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، و شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، پس از ماهها تهدید فزایندهٔ آمریکا به اعمال تعرفههای جدید و محدودیتهای تلافیجویانهٔ چین بر صادرات مواد معدنی خاکهای نادر، نوعی تنشزدایی به همراه داشت. در حالیکه چین دلایل موجهی برای کاهش تنش با ایالات متحده داشت، اما همچنان با ضعفهای سیاسی و اقتصادی قابلتوجهی دستبهگریبان است.
به نظر میرسد دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، و شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، بار دیگر از آستانهٔ آغاز جنگ تجاری تازهای عقبنشینی کردهاند. در دیدار رودرروی آنان در نشست سران همکاری اقتصادی آسیا-اقیانوس آرام (APEC) در کرهٔ جنوبی، ترامپ و شی به توافقی یکساله دست یافتند که شامل کاهش تعرفههای آمریکا بر واردات کالاهای چینی و تعویق محدودیتهای چین بر صادرات مواد معدنی خاکهای نادر میشود.
همانطور که هارولد جیمز (Harold James) ازدانشگاه پرینستون پیش از این دیدار اشاره کرده بود، بعلت وابستگی دوجانبه اقتصاد این دو کشور، هر دو رهبر «به نوعی به جهت آتشبس سوق داده شدند. با این حال، یک توافق تجاری نمیتواند نگرانیهای بلندمدت و «لاینحل» آنان را برطرف کند — نگرانیهایی همچون سطح بالای بدهی عمومی در ایالات متحده و روند سریع پیر شدن جمعیت در چین — از این رو هر دو کشور بر هوش مصنوعی بهعنوان ناجی خود تکیه کردهاند؛ امری که به گفتهٔ جیمز، «بیشتر نشانهٔ استیصال است تا اعتماد به نفس».
استیون اس. روچ (Stephen S. Roach) از دانشگاه ییل بر این باور است که «چالش اقتصادی بسیار دشوار» پیشروی چین، تحقق «توازن مجدد بتوسط مصرفکننده» است که مدتهاست انتظارش میرود. اما او «اطمینان» دارد که اگر رهبران چین « تا سال ۲۰۳۵ ، هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار از تولید ناخالص داخلی را به ۵۰ درصد تعیین کنند»، در آن صورت میتوانند «ترکیب درستی از سیاستهای حمایت از مصرف» را برگزینند.
با این حال، حتی اگر چین در افزایش مصرف داخلی موفق شود، کئون لی (Keun Lee) از دانشگاه ملی سئول هشدار میدهد که این امر برای تحقق هدف شی – یعنی تبدیل شدن به بزرگترین اقتصاد جهان – کافی نخواهد بود. درست است که با رسیدن درآمد ناخالص ملی سرانه به ۱۳٬۶۶۰ دلار در سال ۲۰۲۴، چین به نظر میرسد از «دام باقی ماند درآمد متوسط» گریخته است، اما تولید ناخالص داخلی آن نسبت به ایالات متحده در حال کاهش است – روندی که بهدلیل «جمعیتشناسی نامطلوب» بهسختی قابل برگشت است.
اقتصاد تنها منبع آسیبپذیری چین نیست. برهما چلانی (Brahma Chellaney) از مرکز پژوهشهای سیاستی توضیح میدهد که پس از سیزده سال تمرکز قدرت، شی همچنان «درگیر بازی بیپایانِ حذف رقیبان» است، نمونهاش پاکسازی اخیر او از نه 9 ژنرال بلندپایهٔ ارتش است. پارانویا یا سوءظن شی موجب گسترش «چاپلوسی و اضطراب» در میان نخبگان چین شده است؛ امری که حکمرانی خوب را تضعیف میکند، برنامهریزی و رهبری نظامی را مختل میسازد، در میان مدیران بخش خصوصی ترس و بیاعتمادی ایجاد میکند و بهطرز متناقضی حکومت خود او را نیز ناامنتر میسازد.
با این وجود، مارک ال. کلیفورد (Mark L. Clifford)، رئیس «کمیته آزادی» در بنیاد هنگکنگ، تأسف میخورد که بانکداران غربی، در جستجوی سودهای کوتاه مدت، مشتاقاند رژیم «سرکوبگر» چین را تأمین مالی کنند. این موضوع در اوایل نوامبر آشکار خواهد شد، زمانی که «غولهای والاستریت» برای شرکت در اجلاس مالی جهانی به هنگکنگ میروند، بیآنکه نگران باشند که چین «به وعدهاش به مردم هنگکنگ عمل نکرده است».

نمودهای ضعف در دیدار ترامپ و شی جینپینگ
🖊️ هارولد جیمز
🗓️ ۲۹ اکتبر ۲۰۲۵
در حالی که بیشتر مردم رقابت چین و آمریکا را نوعی جنگ سرد جدید میان دو غول جهانی میدانند، حقیقت این است که هر دو کشور با محدودیتهای جدی روبهرو هستند. دونالد ترامپ و شی جینپینگ هر دو از آسیبپذیریهای طرف مقابل آگاهاند، و همین باعث میشود نتوانند ضعفهای خود را پنهان کنند.
پرینستون – جهان با اضطراب، منتظر دیدار این هفته میان رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، و رئیسجمهور چین، شی جینپینگ، بود. آیا این دیدار رودررو – که این بار در نشست همکاری اقتصادی آسیا-اقیانوس آرام در کرهٔ جنوبی برگزار شد – میتواند مناقشهای را که در سال جاری تیترهای هشداردهندهای ایجاد کرده است، را حل کند؟
در حالی که بیشتر مردم رقابت چین و آمریکا را جنگ سردی جدید میدانند – نبردی برای برتری جهانی، که هر طرف میکوشد نفوذ مالی، تجاری و نظامی خود را به سراسر جهان گسترش دهد – حقیقت این است که هر دو کشور با محدودیتهای شدید مواجهاند. درست است که لفاظی رهبران دو کشور از نظر «مارتین وُلف»، ستوننویس فایننشال تایمز، مؤید این دیدگاه است که ما شاهد تقابل دو ابرقدرت غارت گر در عصر جدیدی از قطبیشدن و تنشهای پنهان هستیم. شی پیوسته از «تغییرات بزرگی که در یک قرن گذشته بیسابقه بودهاند» سخن میگوید، منظورش این است که آمریکا در حال افول و چین در حال صعود است؛ در حالی که اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، محدودیتهای اخیر صادراتی چین را «نشانهای از ضعف اقتصاد آن کشور» میداند. هر دو تا حدی درست میگویند.
چین میداند که آمریکا بهشدت به مواد معدنی حیاتی و عناصر نادر خاکی چین وابسته است — از گالیوم و ژرمانیم گرفته تا دیسپروزیم و ساماریوم. هرگونه اختلال در عرضهٔ این مواد میتواند تولید نیمههادیهای پیشرفته و سایر فناوریها در آمریکا را متوقف کند. گرچه ظرفیت استخراج و فرآوری این مواد میتواند در جاهای دیگر – از جمله در خود آمریکا – توسعه یابد، اما این روند نه سریع خواهد بود و نه ارزان. در حال حاضر، آمریکا در دام این وابستگی گرفتار است و گزینههای اندکی جز سازش در اختیار دارد.
اما چین نیز آسیبپذیر است. هنوز برای رشد اقتصادی خود به صادرات نیاز دارد و نمیتواند فروپاشی تجارت جهانی را تحمل کند. همین واقعیت نشان میدهد که ما در یک جنگ سرد واقعی نیستیم، زیرا در جنگ سرد اصلی میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی تقریباً هیچ وابستگی اقتصادی وجود نداشت. هرچند ممکن است خوششان نیاید، اما بازیگران «جنگ سرد جدید» امروز ناچارند بهسوی نوعی آتشبس و سپس تعهدی بلندمدت حرکت کنند.
البته چنین توافقی مشکلات خاص خود را دارد، بهویژه با توجه به لفاظیهای خصمانهٔ دو طرف. طی دههٔ گذشته، هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه در آمریکا چین را تهدیدی بنیادین دانستهاند، و مقامهای چینی نیز تصویری مشابه از آمریکا ترسیم کردهاند. افکار عمومی در هر دو کشور چه واکنشی نشان خواهند داد اگر رهبرانشان در پی نزدیکی با «قدرتی دشمن» برآیند؟ این واکنش احتمالاً بسیار متفاوت از پایان جنگ سرد خواهد بود، زمانی که آمریکاییها و روسها به یک اندازه از دیدار رونالد ریگان و میخائیل گورباچف در ریکیاویک در سال ۱۹۸۶ دلگرم شدند. در آن نسل، رقابت نظامی احمقانه به نظر میرسید؛ اما در نسل امروز، رقابت هنوز طبیعی و اجتنابناپذیر احساس میشود. در چنین شرایطی، خطر سیاسی هر توافقی بسیار بالاست.
نگرانیهای بلندمدت دو قدرت نیز لاینحلتر از پیشاند. برای مثال، سطح بدهیهای ایالات متحده تا پایان دهه از یونان و ایتالیا پیشی خواهد گرفت، و چین نیز با بحران اقتصادی ناشی از پیر شدن سریع جمعیت خود روبهرو است. با توجه به ابعاد این چالشها، مدعیان هژمونی امروز بیشتر به غولهایی میمانند که «سرهای آهنین اما پاهای گِلی» دارند. هر دو کشور احساس میکنند راه دیگری ندارند جز قمار، و هر دو بر یک گزینه شرط بستهاند: هوش مصنوعی.
شاید، با سرمایهگذاری کافی، هوش مصنوعی بتواند مشکلاتشان را حل کند. حامیان این فناوری وعدهٔ جهشی چشمگیر در بهرهوری را میدهند. در آمریکا، این به معنای رشد سریعتر اقتصادی خواهد بود که نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی را خودبهخود کاهش میدهد. در چین، هوش مصنوعی همراه با روباتیک میتواند مشکل جمعیت سالخوردهٔ روبهرشد را حل کند (و البته نظام نظارت و کنترل اجتماعی را تقویت نماید). اما هیچ تضمینی وجود ندارد که سرمایهگذاری در هوش مصنوعی بازده مطلوبی داشته باشد.
هر دو کشور فرض میکنند که سود اصلی از هوش مصنوعی نصیب «پیشگام موفق» خواهد شد، اما این تنها سناریوی ممکن نیست. آمریکا، با برتری قابلتوجه در زمینهٔ تراشههای پیشرفته و تجهیزات تولید آنها، ممکن است همچنان در خط مقدم نوآوری در هوش مصنوعی باقی بماند — یا شاید نه. هنوز دقیق نمیدانیم چین تا چه حد در توسعهٔ یک نظام هوش مصنوعی مستقل پیش رفته است. ظهور ناگهانی مدل «دیپسیک (DeepSeek) — » که توسط یک استارتآپ چینی توسعه یافت و عملکردی در سطح بالا با هزینهای بسیار کمتر از رقبای آمریکایی داشت — نشان میدهد که تقلید و بهرهبرداری از فناوریهای موجود آسانتر از گذشته است.
با رشد یک طبقهٔ متوسط جهانی تحصیلکرده و پرتلاش، موانع سنتی برای «رسیدن به سطح کشورهای پیشرفته» در حال فروپاشی است. نیروهای نهادیای که زمانی فناوریهای پیشرفته را در انحصار اقتصادهای پیشرفته نگه میداشتند، تضعیف شدهاند. اکنون بهآسانی میتوان تصور کرد که پیشرفتهای بزرگ از سوی کشورهای کوچکتری صورت می گیرد که در نتیجه توان بیشتری برای مقاومت در برابر فشار ابرقدرتهای غارت گر خواهند داشت.
قمارکردن میتواند بسیار اعتیادآور باشد. ترامپ شرطهای بزرگی بسته است — چه بر سر صلح در خاورمیانه، چه در بمباران ایران، و چه در اوکراین — و شاید برخی از آنها نتیجه دهند. آخرین مورد، یعنی بستهٔ کمک ۲۰ میلیارد دلاری آمریکا به آرژانتین، بهشدت پرریسک بود، زیرا نظرسنجیها پیشبینی شکست سخت متحد ایدئولوژیک او، خاویر میلی، را میکردند. اما میلی برخلاف پیشبینیها پیروز شد — دستکم فعلاً.
با این حال، ترامپ باید محتاط باشد؛ هیچ چیز مانند یک پیروزی بزرگ اولیه، یک قمارباز را بیشتر به دام اعتیاد نمیکشاند. اگر ترامپ و شی هر دو احساس خوششانسی کنند، دیدار شخصیشان ممکن است باعث شود هر دو شرطهای بزرگ تری ببندند. اما اگر هر دو چارهای جز شرطبندی همهجانبه بر سر هوش مصنوعی نبینند، این بیشتر نشانهٔ استیصال است تا اعتمادبهنفس.

چین باید برای رشد مصرف داخلی خود هدفگذاری کند
🖊️ استیون اس. روچ
🗓️ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵
همزمان با آمادهسازی رهبران چین برای «برنامهٔ پنجسالهٔ پانزدهم»، نشانههای اولیه حاکی از آن است که تمرکز آن همچنان بر ادامهٔ صعود فوقالعادهٔ فناوری و صنعتی چین خواهد بود. اما آنها باید بیشتر نگران افزایش تقاضای مصرفکننده باشند، که به معنای تعیین هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار به ۵۰ درصد از تولید ناخالص داخلی تا سال ۲۰۳۵ است.
شانگهای – فصل برنامهریزی در چین در جریان است. پیش از انتشار رسمی «برنامهٔ پنجسالهٔ پانزدهم» (۲۰۲۶ تا ۲۰۳۰) در مارس ۲۰۲۶، نشانههای اولیه از چهارمین اجلاس عمومی حزب کمونیست چین حاکی از آن است که این برنامه ادامهٔ همان مسیر گذشته خواهد بود: تمرکز بر صعود صنعتی و فناوری فوقالعادهٔ چین، که به گفتهٔ رئیسجمهور شی جینپینگ «نیروهای مولد جدید» را ایجاد میکند.
اما این یک اشتباه است: توانمندیهای صنعتی و فناوری چین آنچنان تثبیت شده است که نیازی به تأکید دوباره بر آن نیست. تمرین برنامهریزی باید به جای آن به بزرگ ترین چالش چین بپردازد: تحقق توازن مجدد مبتنی بر ازدیاد مصرفکننده که مدتها انتظار آن میرفت. از این رو، برنامهٔ پنجسالهٔ پانزدهم باید هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار از حدود ۴۰ درصد کنونی به ۵۰ درصد تا سال ۲۰۳۵ تعیین کند.
بحث دربارهٔ توازن مجدد ، دهههاست که ادامه داشته است. اولین بار در مارس ۲۰۰۷ توسط «ون جیابائو»، نخستوزیر پیشین، مطرح شد و به عنوان دومین مورد از «چهار ناپایداری» مشهورش — ناپایدار، نامتوازن، ناسازگار و غیرقابلتحمل — معرفی شد، که به گفتهٔ او این چهار عامل اقتصاد ظاهراً قوی چین را تهدید میکرد. البته، واژهٔ «نامتوازن» صرفاً به مصرفکنندهٔ چینی اشاره دارد. اما در چارچوب هر چهار ناپایداری، این مسأله مهمترین چالش ساختاری اقتصاد چین را برجسته میکند: نیاز به یافتن منابع رشد جدید.
در حالیکه مقامات چینی در رسیدگی به نخستین «ناـ» یعنی ناثباتی (instability) مهارت ویژهای از خود نشان دادهاند – چنانکه در بحران مالی جهانی سالهای ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹ و نیز در دوران همهگیری کووید-۱۹ آشکار شد – اما چهارمین “نا” جایی است که وعدهی سیاسی رویای چینیِ شی جینپینگ به محک عمل گذاشته میشود.اگر رشد اقتصادی چین پایدار نباشد، این کشور در رسیدن به هدف بلندپروازانهی خود یعنی تبدیل شدن به «یک کشور بزرگ سوسیالیستی مدرن» با استانداردهای زندگی مشابه اقتصادهای پیشرفته تا میانهی قرن ناکام خواهد ماند. بر اساس محاسبات من، تحقق این هدف مستلزم آن است که رشد واقعی سرانه تولید ناخالص داخلی چین در دورهی ۲۰۳۰ تا ۲۰۴۹ به میانگین سالانه ۵٫۷۵ درصد برسد – رشدی چشمگیرتر از میانگین ۴٫۲۵ درصدی دورهی ۲۰۲۲ تا ۲۰۳۰، اما هنوز بسیار کمتر از میانگین ۸٫۴ درصدی سالهای ۱۹۸۱ تا ۲۰۲۱ است.
تحقق این هدف آسان نخواهد بود، زیرا بسیاری از موتورهای اصلی رشد چین در حال رسیدن به حد خود هستند. بخش مسکن، که با مشکلات جدی روبهروست، احتمالاً سالها تحت فشار نزولی باقی خواهد ماند. بخش صادرات به ظاهر مقاوم چین تقریباً مطمئناً تحت تأثیر افزایش حمایتگرایی جهانی ضربه خواهد گرفت. حتی سرمایهگذاری ثابت که در حال حاضر حدود ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی چین را تشکیل میدهد، به حد خود نزدیک میشود. از این رو، بار اصلی بر دوش مصرفکنندهٔ چینی برای پر کردن این شکاف است.
من از زمان طرح چهار ناپایداری توسط ون، بارها این نکته را تکرار کردهام و دیگران نیز به همان نتیجه رسیدهاند. اگرچه دولت چین همیشه در بحث دربارهٔ چالشهای اقتصادی خود به افزایش تقاضای مصرفکننده اشاره میکند، اما این هدف در کنار مجموعهای از اهداف دیگر مطرح میشود، از جمله افزایش اشتغال، کاهش نابرابری درآمد، توسعهٔ انرژی جایگزین و نوآوری بومی. آنچه اقتصاد نامتوازن چین واقعاً نیاز دارد، تمرکز مشخص بر تقویت نقش مصرف کننده به عنوان محرک اصلی رشد است.
من نمیخواهم بگویم چین باید از دستاوردهای پنجاه سال گذشته، بهویژه پیشرفتهای فناوری اخیر، صرفنظر کند. همچنین منظورم بازگشت به برنامهریزی مرکزی برای هدایت اقتصاد به مسیر دیگر نیست. برای من، هدف و برنامه دو چیز متفاوت هستند: برنامه چارچوب استراتژیک کلی را فراهم میکند، در حالی که هدف یک عدد مشخص است که با آن برنامه هماهنگ است. چین میتواند هم برنامهریزی کند و هم هدف تعیین کند.
بهطور طبیعی، رسیدن به نسبت مصرف خانوار به تولید ناخالص داخلی ۵۰ درصد هدفی دشوار خواهد بود؛ برآوردهای من نشان میدهد که مصرف خانوار باید دو برابر رشد اقتصاد کلی چین شود. این امر شاید غیرمحتمل به نظر برسد، اما قابل انجام است، با توجه به ضعف پیشبینیشده در بخش مسکن، صادرات و سرمایهگذاری ثابت.
هدف مصرف چین باید مانند اهداف ثبات قیمت یا اشتغال کامل در غرب دیده شود. ما آنها را «دستورالعمل» مینامیم، اما این فقط واژهای دیگر برای «هدف» است. تعیین چنین اهدافی برای مدیریت هر اقتصادی مفید است، تمرکز ایجاد میکند و پاسخگویی را تشویق میکند.
نتیجهٔ نهایی این است که زمان آن فرا رسیده است که چین هدف صریحی برای مصرف خانوار تعیین کند. البته، چگونگی شکلدهی سیاستها توسط رهبران چین برای دستیابی به این هدف، به خودشان بستگی دارد. من همواره به تقویت شبکهٔ امنیت اجتماعی، برای کاهش پسانداز احتیاطی، ناشی از ترس در جامعهای که سریعاً در حال پیر شدن هستند، را توصیه کردهام. دیگران بر اصلاح سیستم قدیمی «هُکو» (مجوز سکونت) به ویژه برای کارگران مهاجر، افزایش سن بازنشستگی، توسعهٔ «اقتصاد نقرهای» و اجرای کمپینهای تعویض کالاهای بادوام مصرفی تمرکز کردهاند.
در این مرحله، آنچه برای من اهمیت دارد، اتخاذ سیاستهای مؤثر دارای اهمیت کمتری ازداشتنٔ تعهد به هدف ایجاد توازن مجدد است. من در طول سالها ، فهمیدم که چینی ها بخوبی توان برخورد به این مشکلات را خواهند داشت. اگر برنامهٔ پنجسالهٔ پانزدهم هدف روشنی برای افزایش سهم مصرف خانوار به ۵۰ درصد را تعیین کند، من مطمئنم که سیاستگذاران چینی، سپس ترکیب مناسبی از اقدامات حمایت از مصرف کننده گان را انتخاب خواهند کرد. یک هدف جدید میتواند گام بزرگی در واداشتن رهبران چین به حل مناقشهٔ خستهکننده و اکنون بصورت فزاینده ای ضروری، فراهم کند. همانطور که ون Wen تقریباً ۱۹ سال پیش هشدار داد، عدم توازن مجدد اقتصاد چین گزینهٔ پایداری نیست

آیا چین میتواند از نظر اقتصادی به آمریکا برسد؟
🖊️ کئون لی
🗓️ ۳۱ اکتبر ۲۰۲۵
با افزایش پیوستهی درآمد ناخالص ملی سرانه در سالهای اخیر، احتمالاً چین از «از محدودیت باقی ماندن در درآمد متوسط» گریخته است. با این حال، ممکن است این کشور در نوعی «دام توسیدید اقتصادی»(economic Thucydides) گرفتار شود: تلاشی برای پیشی گرفتن از یک قدرت برتر موجود که مصمم است مانع پیشرفت آن شود – و هرگز به طور کامل موفق نمیشود.
سئول – این هفته همه نگاهها به سئول، کره جنوبی، دوخته شده بود، جایی که شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، با دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، دیدار کرد تا چارچوبی برای مدیریت روابط اقتصادی دو کشور تدوین کنند. اما برای درک چشمانداز اقتصادی چین، نشست دیگری نیز شایان توجه است: «چهارمین پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست چین» که در آن رهبران کشور، پیشنهادهای حزب برای «پانزدهمین برنامه پنجساله توسعه اقتصادی و اجتماعی (۲۰۲۶ تا ۲۰۳۰)» را تصویب کردند.
چهارمین پلنوم برخلاف انتظارات برخی، تغییر عمدهای در رهبری کشور به همراه نداشت. به جز انتصاب «ژانگ شِنگمین»(Zhang Shengmin) به عنوان معاون دوم کمیسیون قدرتمند نظامی مرکزی – که جایگزین «هه وِیدونگ He Weidong» شد (او به همراه ده مقام دیگر به تازگی از حزب اخراج شده بود) – در حوزهٔ انتصابات اتفاق چشمگیری رخ نداد. در واقع، این نشست بر تسلط شی جینپینگ بر قدرت مهر تأیید زد و انتظارها مبنی بر تلاش او برای بهدست آوردن دورهٔ چهارم رهبری در سال ۲۰۲۷ را تقویت کرد.
اقتصاد چین تاکنون در برابر اقدامات خصمانهٔ فزایندهٔ دولت ترامپ – از جمله تعرفههای سنگین و کنترلهای صادراتی بر محصولات پیشرفتهٔ فناوری – نسبتاً خوب مقاومت کرده است. همانگونه که در بیانیهٔ منتشرشده پس از پلنوم چهارم آمده است، حزب کمونیست چین «برنامه پنجسالهٔ فعلی» را موفقیتآمیز میداند و انتظار دارد تولید ناخالص داخلی سرانهٔ کشور تا سال ۲۰۳۵ با سطح کشورهای «با توسعهٔ متوسط»(middle-income trap) برابری کند. چین احتمالاً توانسته از «دام درآمد متوسط» که بسیاری از اقتصادهای درحالتوسعه را در گذشته گرفتار کرده، بگریزد.
در سال ۲۰۲۴، درآمد ناخالص ملی سرانهٔ چین به ۱۳۶۶۰ دلار (بر اساس قیمتهای جاری) رسید و این کشور به سرعت به آستانهٔ تعیینشده از سوی بانک جهانی برای ورود به گروه کشورهای با درآمد بالا – یعنی ۱۳۹۳۵ دلار برای سال مالی ۲۰۲۶ – نزدیک میشود.
یکی دیگر از معیارهای تعیین اینکه آیا یک کشور از دام درآمد متوسط نجات یافته است یا خیر، سرانه تولید ناخالص داخلی است که آستانه آن ۴۰ درصد از سطح ایالات متحده، بر اساس برابری قدرت خرید، تعیین شده است. چین هنوز به این نقطه نرسیده است، اما همانطور که دادههای صندوق بینالمللی پول نشان میدهد، به سرعت در حال پیشرفت بوده است - از ۷ درصد سطح ایالات متحده در سال ۲۰۰۰ به ۱۷/۵ درصد یک دهه بعد و ۳۲/۵ درصد در سال جاری.
اگر روندهای اخیر ادامه یابد، این نسبت در سال ۲۰۲۶ یک درصد دیگر افزایش خواهد یافت و تا سال ۲۰۳۵ به آستانه ۴۰ درصد خواهد رسید ـــ مسیری مشابه کره جنوبی که از ۳۰ درصد از تولید ناخالص داخلی سرانه ایالات متحده در اواسط دهه ۱۹۸۰ به ۴۰ درصد یک دهه بعد افزایش یافت.

همانگونه که نمودار ۱ نشان میدهد، مسیر چین با کشورهایی چون برزیل و مکزیک متفاوت است، کشورهایی که زیر آستانهٔ ۴۰ درصد باقی ماندهاند و حتی در سالهای اخیر کاهش نسبی تولید ناخالص داخلی سرانه نسبت به آمریکا را تجربه کردهاند.
خبرهای خوبی هم وجود دارد. چین توانسته است میزان مصرف داخلی (domestic consumption) – که یکی از اولویتهای اصلی در «برنامه پنجساله چهاردهم» و نیز در «برنامه پنجساله پانزدهم» به شمار میرود – را از ۴۹٫۴ درصد تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۱۰ به ۵۶٫۸ درصد در سال ۲۰۲۳ افزایش دهد. این امر به چین کمک میکند تا به کاهش وابستگی خود به صادرات ادامه دهد و در نتیجه، تابآوری اقتصادی خود را افزایش دهد.در حال حاضر، نسبت صادرات به تولید ناخالص داخلی چین حدود ۲۰ درصد است و ایالات متحده ۱۵ درصد از کل صادرات چین را به خود اختصاص میدهد.
اما مسیر پیشروی چین در سالهای آینده کاملاً هموار نخواهد بود. اقتصاد این کشور با عرضهٔ مازاد و تقاضای داخلی ضعیف دستوپنجه نرم میکند، هرچند که میان مناطق مختلف تفاوتهای قابلتوجهی وجود دارد.به عنوان نمونه، من خیابانهای شلوغ و پررفتوآمد را نه تنها در مرکز شانگهای، بلکه در منطقهٔ سونگجیانگ در حومهٔ شهر و همچنین در نانجینگ – که در منطقهٔ دلتای رود یانگتسه قرار دارد – مشاهده کردم. اما در بِنگبو و استان داخلی آنهویی، اوضاع بسیار آرامتر و کمتحرکتر به نظر میرسید.
علاوه بر این، اندازهٔ کلی اقتصاد چین نسبت به اقتصاد آمریکا (بر حسب دلار جاری) در حال کاهش است. همانطور که نمودار ۲ نشان میدهد، تولید ناخالص داخلی چین از ۱۲ درصد تولید ناخالص داخلی آمریکا در سال ۲۰۰۰ به اوج ۷۶٫۷ درصد در سال ۲۰۲۱ رسید، اما پس از آن کاهش یافت – به ۷۰٫۳ درصد در سال ۲۰۲۲ و ۶۳٫۴ درصد در سال جاری.افت ناگهانی در سال ۲۰۲۲ بازتابی از تأثیر قرنطینههای ناشی از کووید۱۹ بود، اما از آن زمان تاکنون نیز عوامل دیگری بهوضوح نقش داشتهاند.

یکی از عوامل مهم در این روند، عملکرد برتر اقتصاد آمریکا نسبت به سایر اقتصادهای جهان است. هرچند سهم ایالات متحده از تولید ناخالص داخلی جهانی هنوز به اوج خود در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ (حدود ۳۰ درصد) نرسیده است، اما این سهم از ۲۱٫۳ درصد در سال ۲۰۱۱ به ۲۵٫۲ درصد در سال ۲۰۲۰ و سپس به ۲۷٫۳ درصد در سال جاری افزایش یافته است.
کاهش ارزش یوان (رنمینبی) نیز در این میان نقش دارد. ارزش این ارز از حدود ۶٫۴ یوان در برابر هر دلار در سال ۲۰۲۲ به حدود ۷٫۲ در میانهٔ سال ۲۰۲۳ کاهش یافت و از آن زمان تاکنون تقریباً در همین سطح باقی مانده است.بر اساس تحلیلهای اقتصادسنجی اخیر، پایین بودن ارزش ارز با رشد درآمد ناخالص ملی سرانه رابطهای مثبت دارد، اما در مقابل، با سهم یک کشور از تولید ناخالص داخلی جهانی رابطهای منفی نشان میدهد.
با توجه به اهمیت تولید ناخالص داخلی در تعیین قدرت نسبی اقتصادی کشورها در عرصهٔ جهانی، این موضوع نشانهٔ امیدوارکنندهای برای چین نیست.اگرچه ممکن است چین هنوز بتواند مسیر خود را اصلاح کند، اما این کار آسان نخواهد بود – بهویژه به دلیل چالشهای جمعیتی نامطلوب. طبق برآوردهای «چشمانداز جمعیت جهانی» سازمان ملل، جمعیت چین از اوج ۱٫۴۳ میلیارد نفر در سال ۲۰۲۱ به حدود ۱٫۳۴ میلیارد نفر تا سال ۲۰۴۰ کاهش خواهد یافت. در همین بازه، جمعیت ایالات متحده از ۳۴۰ میلیون نفر به ۳۷۰ میلیون نفر افزایش مییابد.
رهبران چین به خوبی از این موانع آگاهاند. برنامه پنجساله پانزدهم تلاش دارد تا گذار چین از اقتصادی وابسته به تولید سنتی و کاربر محور و رشد مبتنی بر زیرساخت به مدلی با ارزش افزوده بالاتر و مبتنی بر نوآوری را پیش ببرد، بهگونهای که هم توسعه و هم امنیت را تقویت کند. اما در حالی که چین احتمالاً از تله درآمد متوسط عبور کرده است، ممکن است خود را در نوعی «تله توسیدیدس اقتصادی»(economic Thucydides trap) بیابد: تلاش برای پیشی گرفتن از یک هژمون مستقر که مصمم است آن را سرکوب کند — و هرگز کاملاً موفق نشدن.

پاکسازیهای شی جینپینگ نشانهای از ناامنی اوست
🖊️ برهما چلانی
🗓️ ۲۲ اکتبر ۲۰۲۵
از نظارت و سرکوب شهروندان چینی گرفته تا برکناری و پیگرد رقبای بالقوه، به نظر میرسد شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، تنها با ترس میتواند حکومت کند. اما ترس، پایهای برای ثبات بلندمدت نیست؛ هرچه شی بیشتر درصدد تمرکز قدرت در دستان خود برآید، موقعیتش آسیبپذیرتر میشود.
دهلی نو – در طول سیزده سال زمامداری خود، شی جینپینگ به تدریج کنترل کامل خود را بر تمام اهرمهای قدرت در چین – حزب کمونیست چین، ساختار دولتی، و ارتش – تحکیم کرده و نظام نظارتی فراگیر را بر تقریباً همه جنبههای زندگی جامعه گسترش داده است. با این حال، پاکسازی اخیر او از نه ۹ ژنرال عالیرتبه، همچون موارد پیشین، نشان میدهد که او هنوز در همه جا دشمن میبیند.
شی جین پینگ پس از به قدرت رسیدن در سال ۲۰۱۲، سرکوب فساد در حزب کمونیست چین و ارتش آزادیبخش خلق (PLA) را آغاز کرد. این کمپین در ابتدا محبوبیت داشت، زیرا سیستم تکحزبی چین مملو از فساد و سوءاستفاده از قدرت است. اما خیلی زود مشخص شد که اجرای این کارزار بسیار گزینشی است ـــ ابزاری نه برای ایجاد یک سیستم شفافتر یا مؤثرتر، بلکه برای تثبیت قدرت در دستان شی. در چینِ شی، پیشرفت کمتر به شایستگی یا صداقت بستگی دارد و بیشتر به جلب اعتماد شخصی رهبر بستگی دارد.
اما حتی پس از بیش از یک دهه ترفیع دادن به افراد وفادار، شی همچنان بهطور منظم مقامات، از جمله فرماندهان عالیرتبه نظامی، را برکنار میکند. بر اساس گزارش دفتر مدیر اطلاعات ملی ایالات متحده، نزدیک به پنج میلیون مقام در سطوح مختلف حکومت چین به اتهام فساد تحت پیگرد قرار گرفتهاند. و این تازه بدون احتساب کسانی است که بدون هیچ توضیحی ناپدید میشوند.
طبق معمول، رژیم شی ادعا میکند که فرماندهان نظامی مشمول پاکسازی اخیر – از جمله ژنرال هه وِیدونگ(He Weidong)، عضو دفتر سیاسی حزب، نایب رئیس کمیسیون نظامی مرکزی، و سومین فرد قدرتمند در ساختار نظامی چین – مرتکب «تخلفات انضباطی» و «جرایم مرتبط با وظیفه» شدهاند. اما توضیح محتملتر آن است که شی در حال بازی بیپایان «زدن رقبا» است تا به هر قیمتی قدرت خود را حفظ کند.
ترسهای او کاملاً بیاساس نیستند: هر پاکسازی تازهای بیاعتمادی میان نخبگان حزب را عمیقتر میکند و خطر تبدیل شدن وفاداران سابق به دشمنان را افزایش میدهد. از مائو تسهتونگ تا ژوزف استالین، شواهد تاریخی کافی وجود دارد که حکومت فردی مطلق، به پارانویای سیاسی منتهی میشود. اکنون، احتمالاً شی توانایی تشخیص دوست از دشمن را از دست داده است. در ۷۲ سالگی، او همچنان چنان احساس ناامنی میکند که برخلاف حتی مائو، از تعیین جانشین خود خودداری کرده است، زیرا بیم دارد که ظهور یک وارث آشکار، سقوط او را تسریع کند.
این رویکرد، نشانهٔ خوبی برای آیندهٔ چین نیست. شی با امتناع از ایجاد زمینهای برای انتقال آرام قدرت، خطر بیثباتی سیاسی پس از پایان حکومتش – به هر شکلی که رخ دهد – را به شدت افزایش میدهد. در همین حال، تأکید شی بر وفاداری شخصی بهجای همسویی ایدئولوژیک، موجب تضعیف انسجام نهادی در نظامی شده که پیشتر بر رهبری جمعی استوار بود. همراه با برکناریها و محاکمههای خودسرانه، حاکمیت در چین بیش از پیش با چاپلوسی و اضطراب تعریف میشود، نه با کارآمدی و ثبات.
ارتش چین بهای سنگینی برای ناامنیهای شی میپردازد. در سالهای اخیر، ارتش آزادیبخش خلق دستخوش اصلاحات ساختاری گستردهای شده تا به نیرویی مدرن و آماده برای جنگهای اطلاعاتمحور تبدیل شود. اما پاکسازیهای شی این روند را مختل کردهاند و برنامهریزی و فرماندهی نظامی را تضعیف کردهاند. بهعنوان نمونه، برکناری ناگهانی فرماندهان نیروی موشکی ارتش چین در سال ۲۰۲۳ – که مسئول زرادخانهٔ هستهای و موشکهای متعارف کشور است – ممکن است بازدارندگی راهبردی چین را به خطر انداخته باشد.
جایگزین کردن فرماندهان با تجربه با وفاداران بیتجربه، شاید بقای سیاسی شی را تضمین کند، اما هیچ کمکی به امنیت ملی چین نمیکند. زمانی که ژنرالها بیش از هر چیز نگران بقای سیاسی خود باشند، روحیه و آمادگی رزمی ارتش آسیب میبیند. آیا ارتش چین میتواند در برابر رقیبی بزرگ مانند ایالات متحده یا هند در شرایطی که تحت فشارهای سیاسی شی عمل میکند، واقعاً بجنگد و پیروز شود؟
تاکنون، شی دستورکار توسعهطلبانهٔ خود را از طریق فشار و اجبار، نه جنگ آشکار، پیش برده است. اما رهبر پارانویایی که در میان چاپلوسان بیجرأت و ناتوان از مخالفت احاطه شده باشد، همیشه در معرض خطای راهبردی است. به یاد آورید که استالین پیش از حملهٔ نازیها، فرماندهان ارتش سرخ را پاکسازی کرد – و نتایج آن فاجعهبار بود. در مورد شی، ممکن است این بار چین آغازگر حمله باشد، اگر او دستور یورش آبی–خاکی به تایوان را صادر کند.
با وجود همهٔ هیاهو دربارهٔ «ظهور چین»، کشور با مشکلات ساختاری عمیقی روبهروست: از کندی رشد اقتصادی و افزایش بیکاری جوانان گرفته تا پیر شدن و کاهش جمعیت. نارضایتی عمومی احتمالاً در حال افزایش است، اما با سرکوب سیاسی پنهان میشود – همانگونه که هر تهدید بالقوهای علیه رهبری شی، با پاکسازیها و محاکمهها از میان برداشته میشود.
در نهایت، به نظر میرسد شی فقط از طریق ترس حکومت میکند. اما ترس، نمیتواند اساس ثبات پایدار باشد. رهبری که از بیوفایی دیگران بیم دارد، شاید بتواند اطاعت را تحمیل کند، اما هرگز وفاداری واقعی را به دست نمیآورد. اطاعت، جایگزینی ضعیف برای قدرت است – و حتی میتواند به منشأ شکنندگی تبدیل شود، زیرا جایی برای خلاقیت، شایستگی و همکاری باقی نمیگذارد.تناقض بزرگ در رویکرد شی این است که هرچه بیشتر میکوشد قدرت را در دست خود متمرکز کند، حکومتش آسیب پذیرتر میشود .
پاکسازیهای مائو به هرجومرج و فاجعه ملی انجامید. روشهای شی شاید مدرنتر و دقیقتر باشند، اما منطق زیرین همان است – و احتمالاً نتیجه نیز چنین خواهد بود.

والاستریت در خطر معامله با آزادی در هنگکنگ
🖊️ مارک ال. کلیفورد
🗓️ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵
با شرکت در یک اجلاس بزرگ سرمایهگذاری در هنگکنگ، سرمایهگذاران غربی نشان میدهند که چه چیزی واقعاً آنها را هدایت میکند. تنها نتیجهای که میتوان گرفت این است که آنها آمادهاند برای دستیابی به سودهای کوتاهمدت، رژیمی سرکوبگر را تامین مالی کنند، که دشمنی خود با غرب را هرگز پنهان نکرده است.
نیویورک – در اوایل نوامبر، بزرگان والاستریت عازم هنگکنگ خواهند شد تا در یک اجلاس مالی جهانی شرکت کنند. آنان ابتدا در موزه کاخ سلطنتی، که آثار امپراتوری چین به امانت از پکن در آن به نمایش گذاشته شده است، شام خواهند خورد و سپس در هتل رزوود، یکی از مجللترین هتلهای شهر، گرد هم خواهند آمد. در آنجا، مدیران ارشد شرکتهایی مانند گلدمن ساکس، مورگان استنلی، جیپی مورگان و حدود صد مؤسسه مالی دیگر، در حالی که از غذای لذیذ و مناظر خیرهکننده لذت میبرند، به سخنان رهبران هنگکنگ درباره فرصتهای سودآور در مستعمره سابق بریتانیا گوش خواهند داد.
در همان روزی که ضیافت شام باشکوه برگزار میشود، نوع کاملاً متفاوتی از گردهمایی در هنگکنگ رخ خواهد داد. چاو هنگتونگ(Chow Hang-tung)، فعال سیاسی باسابقه، تلاش خواهد کرد روند رسیدگی به پرونده امنیت ملی علیه خود را متوقف کند. او قرار است در ماه ژانویه، به همراه لی چوک ین (Lee Cheuk-yan) و آلبرت هو (Albert Ho)، به دلیل نقششان در برگزاری مراسم سالانه یادبود کشتار میدان تیانآنمن در سال ۱۹۸۹ محاکمه شود — رویدادی که تا سال ۲۰۱۹، هر سال در چهارم ژوئن صدها هزار نفر را گرد هم میآورد.چاو و لی برای دریافت جایزه صلح نوبل نامزد شدهاند و هو وکیلی شناختهشده در هنگکنگ است. اکنون آنان با اتهام «براندازی» و احتمال ده سال زندان روبهرو هستند، تنها به این دلیل که از مردم هنگکنگ خواسته بودند شمعی روشن کنند به یاد صدها، شاید هزاران، معترض چینی که به دست دولت خود کشته شدند. این مراسمها تنها یادبودهای عمومی آن کشتار بودند که در خاک چین برگزار میشدند — و به مدت سه دهه، کاملاً قانونی بودند.
چاو، لی و هو تنها سه نفر از نزدیک به ۸۰۰ زندانی سیاسی در شهری هستند که روزگاری آزاد بود. برجستهترینِ آنها جیمی لای(Jimmy Lai)، ناشر ۷۷ ساله و طرفدار دموکراسی است. او بیشتر پنج سال گذشته را در حبس انفرادی سپری کرده و بهزودی با صدور حکم در محاکمه طولانی خود بر اساس قانون امنیت ملی روبهرو خواهد شد. شش تن از همکارانش در روزنامه اپل دیلی همچنان در بازداشت بهسر میبرند؛ هرچند که به اتهامات خود اعتراف کردهاند، دادگاهها هنوز حکمی صادر نکردهاند. مقامات ترجیح دادهاند آنان را بهعنوان گروگان نگه دارند تا پرونده جیمی لای به پایان برسد.
اکنون بیشتر مردم هنگکنگ سایه سنگین و سرد پکن را بر فراز خود احساس میکنند. هنوز هم بسیاری از بیش از ۱۰٬۰۰۰ نفری که در جریان اعتراضات گسترده سالهای ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰ دستگیر شدند — تظاهراتی که در آن تا دو میلیون نفر به خیابانها آمدند و خواستار دموکراسی شدند — با اتهامات قضایی مواجهاند.
جالب و معنادار است که جان لی، رئیس اجرایی هنگکنگ، حتی نمیتواند در بیشتر بانکهایی که مدیرانشان در اجلاس پیشِرو شرکت خواهند کرد، حساب بانکی باز کند. او به دلیل نقش خود در سرکوب تظاهرکنندگان طرفدار دموکراسی در هنگکنگ، تحت تحریمهای ایالات متحده قرار دارد و حتی بهطور تحقیرآمیزی از دریافت ویزا برای شرکت در اجلاس همکاری اقتصادی آسیا–پاسفیک (APEC) در سانفرانسیسکو در سال ۲۰۲۳ محروم شد. با این حال، اکنون همان سرمایهگذارانی که قادر نیستند با لی معامله بانکی انجام دهند، دست او را خواهند فشرد و در هتل رزوود به سخنانش گوش خواهند داد.
دولت هنگکنگ میخواهد این بانکداران را قانع کند که همه چیز به حالت عادی بازگشته است. نمایندگان آن اصرار خواهند داشت که بازار همچنان قدرتمند است — شاخص اصلی «هنگسنگ Hang Seng Index » از ابتدای سال تاکنون بیش از ۳۰ درصد رشد داشته — و اینکه هنگکنگ به احتمال زیاد در سال ۲۰۲۵ بزرگترین بازار عرضه اولیه سهام (IPO) در جهان خواهد بود.
با حضور در این نشست، اربابان مالی جهان نشان میدهند که برایشان اهمیتی ندارد چین چگونه قول خود به مردم هنگکنگ را زیر پا گذاشت. آنان ترجیح میدهند فراموش کنند که طبق معاهدهای که بازگشت هنگکنگ به چین را پس از یکونیم قرن حاکمیت بریتانیا تنظیم میکرد، دولت چین متعهد شده بود آزادیهایی را که هنگکنگ از آنها برخوردار بود حفظ کند. حتی فراتر رفت و یک «قانون اساسی کوچک» تصویب کرد که آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی مذهب، محاکمه با هیئت منصفه، حق انتخاب وکیل و دیگر تضمینهای یک جامعه آزاد را تصریح میکرد. چین همه این وعدهها را شکسته است.
البته یک چیز وجود دارد که چین واقعاً برای آن اهمیت قائل است: و آن سود است. بازار هنگکنگ در پنج سالی که از اجرای قانون سختگیرانه امنیت ملی توسط چین میگذرد — قانونی که علیه چاو، لی، هو و لای بهعنوان سلاحی سیاسی به کار گرفته شده — تقریباً هیچ حرکتی نکرده است. با وجود رشد نسبی در سال جاری، شاخص «هنگسنگ» تنها حدود ۳ درصد بالاتر از سطحی است که در زمان تصویب قانون امنیت ملی قرار داشت، در حالی که شاخص «اِساَندپی» (S&P 500) در همین مدت بیش از دو برابر شده است.
این شکاف بازتابدهنده این واقعیت است که اگر کشوری زندانی سیاسی داشته باشد، نمیتواند همزمان مرکز مالی جهانی باشد. وجود زندانیان سیاسی تنها در جایی ممکن است که مطبوعات آزاد وجود نداشته باشند، در حالی که جریان آزاد اطلاعات پیششرط کشف واقعی قیمتها در بازار است. به همین ترتیب، زمانی که دادگاهها سیاسی میشوند، حقوق مالکیت دیگر قابل حفاظت نیست و در نتیجه بسیاری از سرمایهگذاران از آنجا دوری خواهند کرد.
پس چرا بانکداران غربی در این نشست حاضر میشوند؟ تنها نتیجهای که میتوان گرفت این است که آنها به دنبال سودهای کوتاهمدت هستند، حتی اگر به معنای تأمین مالی یک رژیم سرکوبگر باشد که دشمنی خود با غرب را پنهان نکرده است. رئیسجمهور چین، شی جینپینگ، میخواهد نظم جهانی لیبرال را برهم بزند و شرط بسته است که سرمایهگذاران آمریکایی به او در تأمین مالی این تلاش کمک خواهند کرد. جان لی و رهبران حزب کمونیست او میدانند که والاستریت نقطه ضعف نرم سرمایهداری آمریکاست.
اگر بانکداران غربی اصرار به شرکت در این نشست دارند، باید از این فرصت استفاده کنند و صدای خود را بلند کنند. در غیر این صورت، بهتر است در خانه بمانند.
—————————-
● هارولد جیمز، استاد تاریخ و روابط بینالملل در دانشگاه پرینستون، نویسندهٔ کتاب اخیر «هفت بحران: بحرانهای اقتصادی که جهانیشدن را شکل دادند» (Seven Crashes: The Economic Crises That Shaped Globalization) است که در سال ۲۰۲۳ توسط انتشارات دانشگاه ییل منتشر شده است.
● استیون اس. روچ، عضو هیئت علمی دانشگاه ییل و رئیس پیشین شرکت مورگان استنلی آسیا، نویسندهٔ کتابهای «نامتعادل: هموابستگی آمریکا و چین» (Unbalanced: The Codependency of America and China, 2014) و «درگیری تصادفی: آمریکا، چین و برخورد روایتهای نادرست» (Accidental Conflict: America, China, and the Clash of False Narratives, 2022) است – هر دو از انتشارات دانشگاه ییل.
● کئون لی، معاون پیشین شورای مشورتی اقتصادی ملی رئیسجمهور کرهٔ جنوبی، استاد اقتصاد در دانشگاه ملی سئول است و نویسندهٔ کتاب اخیر «میانبُرهای نوآوری و توسعه برای کشورهای دیررس: مدیریت پیوندهای جهانی–محلی در عصر واجهانیسازی» (Innovation-Development Detours for Latecomers: Managing Global-Local Interfaces in the De-Globalization Era) است که در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شده است.
● برهما چلانی، استاد ممتاز مطالعات راهبردی در مرکز پژوهشهای سیاستی دهلی نو و پژوهشگر در آکادمی رابرت بوش در برلین، نویسندهٔ نه کتاب است، از جمله «آب: میدان نبرد جدید آسیا» (Water: Asia’s New Battleground) که در سال ۲۰۱۱ توسط انتشارات دانشگاه جورجتاون منتشر شد و برای آن جایزهٔ کتاب برنارد شوارتز انجمن آسیا در سال ۲۰۱۲ را دریافت کرد.
● مارک ال. کلیفورد، رئیس بنیاد کمیتهٔ آزادی در هنگکنگ، نویسندهٔ کتاب اخیر «دردسرساز: جیمی لای چگونه میلیاردر، بزرگترین مخالف هنگکنگ و ترسناکترین منتقد چین شد» (The Troublemaker: How Jimmy Lai Became a Billionaire, Hong Kong’s Greatest Dissident, and China’s Most Feared Critic) است که در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات فری پرس (Free Press) منتشر شده است.
منبع: https://www.project-syndicate.org/onpoint/how-vulnerable-is-china
مقدمه مترجم: نوشتهای از مسئول صفحه فرهنگی نشریه زوددویچه تسایتونگ درباره تاثیرات پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک، برای آلمان، اروپا و دنیا.
به نظر نویسنده این پیروزی تجسم تولد دوباره رویای آمریکایی و نماد ارزشهایی است که نهتنها در آمریکا، بلکه در اروپا و بطور کلی سراسر جهان، در مرکز آماج قدرت قرار گرفتهاند – ارزشهایی چون عدالت، خیر عمومی و تنوع. زهران ممدانی به عنوان یک مهاجر، از تبار هندی و مسلمان، با تجربه همکاری با جنبشهای مترقی و محیطزیستی، توانست حمایت طبقه متوسط، روشنفکران و مهاجران نیویورک را جلب کند و نشان دهد که سیاستمدار میتواند هم سرگرمکننده باشد، هم اثرگذار.
نویسنده معتقد است که پیروزی ممدانی پیامی جهانی دارد: نیویورک دیگر زمین بازی ثروتمندان نیست و نه تنها باید، بلکه میتوان برای مقابله با نابرابری اجتماعی و بحران مسکن به میدان آمد. این پیام در مونیخ، پاریس و لندن نیز شنونده دارد – در همه آن شهرهایی که بحران مسکن مردم را از زادگاهشان بیرون میراند. استراتژی ممدانی ساده اما موثر بود: دغدغههای واقعی مردم را در اولویت قرار دادن و با برنامههای معقولی مانند تثبیت اجارهها، بازسازی حملونقل عمومی و مراقبت از کودکان، اعتماد رأیدهندگان را جلب کردن. برنامه انتخاباتی او، برخلاف هیاهوهای مطبوعاتی جریانات سیاسی-اجتماعی راستگرا نه چپ رادیکال هستند و نه پوپولیستی، بلکه موضوعاتی را در سرلوحه دارد که در اروپا جزو مسائل استاندارد احزاب بورژوایی محسوب میشوند.
زهران ممدانی اکنون باید توانمندی خود را سریعاً در مدیریت عملی شهر مانند مقابله با بحرانهای مالی و اجتماعی اثبات کند، در حالی که با تهدیدهای واشنگتن و سیاستهای ترامپ مواجه است. مقاومت ممدانی در برابر فشارهای دولت فدرال، در اروپا نمادی از سیاست شرافتمندانه و ایستادگی در برابر تجاوزات خارجی تلقی میشود.
به گفته نویسنده، ممدانی شخصیتی دارد که در اروپا هم آرزو میشود، فردی شبیه او در سیاستشان وجود داشته باشد؛ سیاستمداری کاریزماتیک، پرانرژی، صادق با مردم و در عین حال سرگرمکننده که الهام بخش نیروهای مترقی و سوسیالدموکرات اروپایی باشد تا به جای کوتاه آمدن، برای اهدافشان بجنگند و شجاعت مدنی پایه اجتماعی خود را برجسته کنند. ای کاش، ما هم اینجا فردی مثل او داشتیم.
شهردار جدید نیویورک، زهران ممدانی، امیدهای شگفتانگیزی را در خود گرد آورده است — حتی در اروپا نیز. او قرار است بهنمایندگی از جهان علیه بیعدالتیهای عصری مبارزه کند که دونالد ترامپ به نماد آن تبدیل شده است.
آندریان کری(Andrian Kreye)
زوددویچه تسایتونگ (Süddeutschen Zeitung)
برگردان: جمشید خونجوش
نگاه اروپا به سمت غرب، همیشه در افق درخشان و پر زرقوبرق آسمانخراشهای نیویورک متوقف میشد. از قرن نوزدهم، این شهر نمادی از وعدهها و آرزوهای بزرگ بوده است. بنابراین، جای تعجبی ندارد که زهران ممدانی پس از پیروزیاش در انتخابات شهرداری نیویورک، در این سوی اقیانوس اطلس نیز چون یک منجی مورد استقبال قرار گرفته است.
در تخیل آلمانی، چنین چهرههایی همیشه وجود داشتهاند: جان اف. کندی که میخواست بشریت را به ماه ببرد، جیمی کارتر که دلهای جهان را تسخیر کرد، بیل کلینتون که آن را به دنیای فضای سایبری رساند، و باراک اوباما که به عنوان اولین رئیسجمهور سیاهپوست آمریکا یکی از آخرین مرزهای جنبش حقوق مدنی را درنوردید.
نبرد برای ریاستجمهوری آمریکا همیشه تا حدی یک رقابت جهانی است، هرچند بسیاری از کسانی که آن را دنبال میکنند خود حق رأی ندارند – چرا که سیاستهای کاخ سفید بیواسطه بر سراسر جهان اثر میگذارد؛ چه در زمینهی تعرفههای تجاری، چه مقررات فناوری و چه در سیاست ژئوپولیتیکی.
اما اینکه یک انتخابات شهرداری تا این حد توجه جهانی را جلب کند، پدیدهای تازه است. و این امر تنها بر زمینه زمانه کنونی قابل درک است: زهران ممدانی نماد ارزشهایی است که نهتنها در آمریکا، بلکه در سراسر جهان، در مرکز آماج قدرت قرار گرفتهاند – ارزشهایی چون عدالت، خیر عمومی و تنوع.
بدین ترتیب، او تجسم وعده ابتدایی دنیای نو است – همان وعدهای که نیویورک دروازهی سنتی ورود به آن به شمار میرفت. در اینجا بود که زندگی تازه میلیونها نفر آغاز شد؛ کسانی که از سرزمینهای خود راهی شدند تا از جنگ، گرسنگی یا حتی ملال زندگی روزمره بگریزند.
به همین دلیل، نیویورک هنوز هم مقصد رویایی مردمان بیشماری در سراسر جهان است. در امتداد خیابان روزولت در منطقه کویینز، حدود ۳۰۰ زبان مختلف سخن گفته میشود. دیوید دینکینز، نخستین شهردار آفریقاییتبار نیویورک، زمانی شهر خود را «موزاییکی شگفتانگیز» نامیده بود.
دونالد ترامپ آن وعدههای دیرینه را بر باد داده است. ملیگرایی او دیگر بر پایهی این باور استوار نیست که آمریکا «سرزمین آرمانها»ست، بلکه بر ایده «کشور بومیان، بهویژه سفیدپوستان» بنا شده است.
تماشای ویدیوهای ماموران نقابدار اداره مهاجرت (ICE) که در شهرهای آمریکا به شکار مهاجران میپردازند، برای اروپاییان تنها به دلیل خشونت عریان این نیروها دردناک نیست؛ بلکه به این خاطر است که آنان میدانند کشوری که زمانی جهان را در آغوش میگرفت، اکنون دیگران را طرد میکند. پناهگاهی از دست رفته است. از زمان دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، آمریکا دیگر رویایی برای جهانیان نیست – بلکه به تهدیدی بدل شده است.
در چنین فضایی، زهران ممدانی برای آلمانیها و اروپاییان، یادآور تولدی دوباره از رویای آمریکایی است. او در سخنرانی پیروزیاش گفت که اکنون بهعنوان یک مهاجر، شهر مهاجران را اداره خواهد کرد. او از تبار هندی، مسلمان و زاده اوگاندا است – نمادی از همان هویتهای پساناسیونال (فراملی) که قرن بیستویکم در حال عادی سازی آنهاست.
موضوعاتی که ممدانی از آنها دفاع میکند، مدتهاست در نیویورک شعلهورند. کافی است به نقشههای انتخاباتی نگاهی بیندازیم تا ببینیم او در محلههای طبقهی متوسط، روشنفکران و مهاجران رأی بالایی به دست آورده است. در مقابل، در منطقهی اطراف والاستریت و منطقهی ویژهی ثروتمندان در اپر ایستساید نتوانست موفقیتی کسب کند.
اما درست به همین دلیل، پیروزی او پیامی روشن دارد: اینکه نیویورک دیگر صرفاً زمین بازی ابرثروتمندان نیست که برجهای شیشهای آپارتمانهای لوکس خود را همچون نیزههایی از سرمایه در آسمان شهر فرو کردهاند.
این پیام در مونیخ، پاریس و لندن نیز شنیده میشود – در همهی آن شهرهایی که بحران مسکن مردم را از زادگاهشان میرانَد. در نیویورک، اکنون کسی به میدان آمده که میخواهد با این نابرابری بجنگد. برای بسیاری در اروپا، این همان رؤیای مترقی و امیدبخش است: اینکه ای کاش در قارهی ما نیز چهرههایی چون زهران ممدانی پیدا شوند. بهویژه چون او میداند چگونه دلها را به دست آورد.
در روزهای پیش از انتخابات، او تا ساعات صبحگاهی در خیابانها، باشگاههای شبانه و فستفودها پرسه میزد.
ممدانی نسبت به رقبایش بسیار باور پذیرتر به نظر میرسید: اندرو کوموی بیرمق که پس از شکست در رقابت مقدماتی به صورت مستقل وارد رقابت شد و کرتیس اسلیوا، رئیس گروه شبهنظامی «فرشتگان نگهبان» (Guardian Angels) برای جمهوریخواهان. و مهمتر از همه، او (ممدانی) سرگرمکنندهتر بود.
زهران ممدانی از آن نوع سیاستمدارانی است که میدانند سرگرم کردن، دستکم به همان اندازه مهم است که سیاستورزی. او در تمام کانالها، از گوشهی خیابان تا ویدیوهای تیکتاک این مهارت را بکار میگیرد. در این زمینه، تنها کسی که میتواند با او رقابت کند، دونالد ترامپ است.
کاریزمای چنین افرادی میتواند همچون یک نیروی طبیعی باشد. اگر در ماههای اخیر با زهران ممدانی مواجه شده بودید، میتوانستید تجربه کنید که چگونه حضور او مانند موجی قدرتمند پیش میرود. وقتی چنین شخصیتی وارد اتاقی میشود، گویی تمام مولکولها به سمت او جهت میگیرند. لبخندش مانند یک بانک انرژی است، همان درخششی که ستارگان هالیوود سالنهای سینما را پر میکنند. و چون او و تیمش میدانند چگونه این حضور را در «واحد پول» جهان دیجیتال تبدیل کنند، تأثیر آن بسیار گسترده است. یک در آغوش گرفتن در گوشهای از برانکس میتواند تا باواریا تاثیر گذارد. چنین شخصیتی، آرزوی بسیاری است، حتی در کشوری که مقامها میان افرادی تقسیم میشوند که بیشتر نمایندهی جذابیت بوروکراسیاند تا شور و شوق مبارزات سیاسی.
به همین دلیل، احزاب چپ از آلمان و فرانسه نمایندگانی فرستادند تا انتخابات شهرداری نیویورک را از نزدیک مشاهده کنند. آنها میخواستند بیاموزند که چگونه کسی که از صندلیهای پشتی مجلس ایالتی نیویورک (New York State Assembly) به صحنه آمده بود، توانست به چهرهای درخشان با نفوذ جهانی بدل شود.
در واقع، استراتژی ممدانی چندان پیچیده نبود. او راهی یافته بود تا به پایه رأیدهندگان خود این حس را بدهد که او دغدغههای واقعی و روزمره آنها را میشناسد و تنها درگیر جدالهای فرهنگی انتزاعی یا کشمکشهای سیاسی نیست. برنامه انتخاباتی او حتی نزدیک به آن چیزی نبود که مخالفانش و رسانههای راستگرای آمریکا نشان میدادند.
به عنوان مثال تثبیت اجارهها، بازسازی حملونقل عمومی، ایجاد مکانهای مراقبت از کودکان (Kitaplätze) که باید از طریق افزایش دو درصدی مالیات برای کسانی با درآمد سالانه بالای یک میلیون دلار تأمین شوند: همه این موضوعات در اروپا جزو مسائل استاندارد احزاب بورژوایی محسوب میشوند. این همان ناسازگاری شناختی (cognitive dissonance) است که اغلب نگاه اروپاییها به آمریکا را مخدوش میکند. در ایالات متحده، حتی چپها از نظر معیارهای اروپایی، بیشتر سمت راست محسوب میشوند. باراک اوباما در اروپا احتمالاً در جریان میانهی حزب آزاد دموکرات آلمان (FDP) قرار میگرفت. ممدانی اما یک سوسیالدموکرات مترقی به شمار میرود.
آنچه در شخصیت ممدانی برای آلمانیها و دیگر اروپاییان تجسم مییابد، امید است. او کسی است که تنها برای شهروندان خود مبارزه نمیکند، بلکه نمادی است برای جهان که باید در برابر بیعدالتیهای دوران حاضر ایستادگی کند – دورانی که نماد و کاتالیزور آن دونالد ترامپ شده است.
خود ترامپ تهدید کرده بود که میلیاردها دلار بودجه فدرال را از شهر نیویورک کم خواهد کرد و نیروهای نظامی اعزام خواهد نمود. اما شهردار جدید تاکنون تحت تأثیر این تهدیدها قرار نگرفته و اعلام کرده است که تسلیم تهدیدهای یک قلدر نخواهد شد.
همین روحیه را نیز در سیاست اروپایی میخواستند ببینند؛ جایی که بسیاری از دولتها توافقات ژئوپلیتیکی محتاطانه را ترجیح داده و تا حد زیادی از مواجهه با تهدیدهایی از سوی کشورهایی مثل روسیه، چین و حتی آمریکا خودداری کردهاند تا زمانی که این تهدیدها کاملاً واقعی شدند. گرچه سرعت افزایش فاصله درآمدها در شهرها ممکن است در نیویورک از بسیاری از دیگر شهرها شدیدتر باشد، اما این مشکل دیگر فقط محلی نیست؛ بلکه یک مسئله جهانی است.
چه چیزی در اینجا رویای آرمانی است و چه چیزی میتواند به واقعیت سیاسی بدل شود؟ پاسخ به این سوال بستگی به آن دارد که شهروندان نیویورکی به شهردار جدید چقدر زمان خواهند داد. او باید به سرعت توانمندی خود را اثبات کند. دفتر شهرداری مسئولیتهای عملی و ملموسی دارد: برفروبی و مقابله با طوفانهای برفی، جلوگیری از ناآرامیهای اجتماعی، محافظت از شهر در برابر کمبود منابع مالی. اما مهمتر از همه، او باید در کشور در شرایط انزوا حکومت کند، جایی که رئیسجمهور خودکامه در واشنگتن، شهرهای بزرگ تحت هدایت چپ را بهعنوان مناطق دشمن در داخل کشور تعریف کرده است.
ترامپ پیشتر نشان داده است که آمادگی اعزام نیرو به شهرهایی مانند لس آنجلس، شیکاگو و پورتلند را دارد و کوتاه پیش از پیروزی ممدانی، اعلام کرد که نیویورک نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود. مقاومت ممدانی در برابر این تجاوزات از واشنگتن، در اروپا بهعنوان نماد و استعارهای از توان دفاع یک سیاست با وجدان و اخلاقمدارانه در برابر فشارهای خارجی تعبیر میشود.
در بهترین حالت، زهران ممدانی میتواند انگیزهای باشد تا دموکراتها در آمریکا و طیفهای مترقی و سوسیالدموکرات در اروپا را تشویق کند تا بهجای کوتاه آمدن، برای اهدافشان بجنگند. نباید دستکم گرفت که او از چه محیط سیاسیای آمده است. تا کنون، او کمتر با دموکراتها و بیشتر با نیروهای مترقی همکاری کرده است – همان جنبشهای اعتراضی، محیطزیستی و مقاومت که کمتر کسی از آنها خبر دارد. در این پایهها مردمی، آنچنان شهامت مدنی وجود دارد که زهران ممدانی با پیروزی خود آن را در کانون توجه عمومی قرار داده است – و این تنها محدود به آمریکا نیست.
(دکتر علی کیافر، برنامهریز شهری، استاد دانشگاه، پژوهشگر در گفتمانهای شهری و کنشگر اجتماعی است)
امروز، سهشنبه چهارم نوامبر ۲۰۲۵، آنچه کمتر از شش ماه پیش نه باورپذیر بود و نه حتی قابل پیشبینی، به واقعیتی شگفتانگیز بدل شد. انتخابات سراسری شهرداری نیویورک، شهری با جمعیتی حدود ۸.۵ میلیون نفر — پرجمعیتترین شهر ایالات متحده، ثروتمندترین شهر کشور و بیتردید سنگینترین مرکز سیاسی قاره — با اختلافی چشمگیر، به پیروزی مردی ۳۴ ساله انجامید؛ فرزند مهاجرانی که تنها چند سال پیش چنان ناشناخته بود که در آغاز کارزار انتخاباتیاش، بخش بزرگی از رأیدهندگان آمریکایی حتی نام او را نمیدانستند.
حتی بسیاری از شهروندان نیویورک نیز از پیشینهی شهردار آیندهی شهر خود آگاهی چندانی نداشتند، هرچند او از سال ۲۰۲۱ به عنوان عضو مجلس ایالتی نیویورک از حوزهی سیوششم، نمایندهی منطقهی کویینز بوده است. اما در پی کارزاری منسجم و مبتنی بر باورها و مواضع سیاسیاش، زهران کوامه (قوام) ممدانی، سیاستمدار آمریکایی، اکنون به عنوان شهردار منتخب نیویورک شناخته میشود.
زهران ممدانی از اعضای حزب دموکرات و «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» است. در ۲۴ ژوئن ۲۰۲۵ — یعنی کمتر از شش ماه پیش — او در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات، اندرو کوئومو(۱)، فرماندار پیشین ایالت نیویورک و پسر یکی از شناختهشدهترین و بانفوذترین خاندانهای سیاسی ایالت را شکست داد. خانوادهای که بیش از نیم قرن در سیاست نیویورک تأثیرگذار بودهاند. پدر او، ماریو کوئومو، که سالها فرماندار نیویورک بود، نهتنها یکی از بانفوذترین سیاستمداران ایتالیاییتبار در تاریخ سیاسی ایالت محسوب میشد، بلکه از چهرههای محترم و سنگینوزن درون حزب دموکرات نیز بود.
نتیجهی این انتخابات چنان غیرمنتظره بود که نهفقط اکثریت تحلیلگران و ناظران سیاسی نیویورک، بلکه بسیاری از کارشناسان سیاسی سراسر ایالات متحده و حتی فراتر از مرزهای آن را شگفتزده کرد. این رویداد توجه گستردهی افکار عمومی را نیز برانگیخت. و اکنون، ممدانی یکی از دشوارترین مسیرهای سیاسی را با موفقیتی چشمگیر پشت سر گذاشته است — راهی که در پایانش به نماد امیدی واقعی برای نسل کنونی و شاید نسلهای آینده در صحنهی سیاست تبدیل شده است.
با توجه به پیامدهای گستردهی این نتیجهی انتخاباتی — علل، نتایج و شرایطی که به وقوع آن انجامید — این رخداد برای ایرانیانِ سیاسینگر در سراسر جهان، بهویژه ایرانیان مقیم ایالات متحده، از اهمیتی ویژه برخوردار است. حتی در میانهی آشوب و خشونت گستردهی جهانی امروز، این تحول سیاسی معنایی ژرف دارد و سزاوار توجهی جدی است
انتخاب زهران ممدانی؛ صدای تازهای در صحنهی سیاست آمریکا
انتخاب زهران ممدانی، سیاستمداری سوسیالیست، مسلمانِ شیعه و پیشرو، نهتنها تأثیری فوری بر چشمانداز سیاسی و دینامیک انتخاباتی شهر نیویورک خواهد داشت، بلکه بیتردید پژواک آن در آینده، در ابعادی بسیار گستردهتر شنیده خواهد شد.
روز سهشنبه چه اتفاقی افتاد؟
زهران ممدانی بار دیگر اندرو کوئومو را شکست داد. کوئومو، چهرهای قدرتمند و دیرپای در سیاست نیویورک، که پیشتر از اعضای حزب دموکرات بود، این بار بهعنوان یک نامزد مستقل وارد رقابت شد؛ به امید آنکه با تکیه بر حمایت مالی ثروتمندان و پشتیبانی سیاستمداران بانفوذ، بتواند بر ممدانی و کرتیس اسلیوا(۲)، نامزد حزب جمهوریخواه، پیروز شود.
پیروزی ممدانی بیتردید تأثیری چشمگیر بر صحنهی سیاسی نهتنها در نیویورک، بلکه در سراسر ایالت و حتی فراتر از آن خواهد داشت. در مقیاسی وسیعتر، در سراسر ایالات متحده، ممدانی اکنون به چراغ امیدی برای بسیاری، بهویژه نسل جوان، بدل شده است؛ نسلی که به دنبال دگرگونی واقعی در ساختار سیاسی و پایان دادن به سلطهی دیرینهی سیاستمدارانی است که دههها کرسیهای قدرت و قانونگذاری را در اختیار خود داشتهاند.
بهبیان ساده: در سالهای اخیر، رویدادی سیاسی تا بدین اندازه شگفتانگیز در آمریکا – بهویژه در شهرهایی که سیاستمداران کارکُشته معمولاً بر انتخابات تسلط کامل دارند – تقریباً بیسابقه بوده است.
دیدگاهها و مواضع اجتماعی-سیاسی ممدانی
از جمله مواضع شناختهشدهی زهران ممدانی، حمایت صریح او از حقوق فلسطینیان و مخالفت آشکارش با آنچه او «نسلکشی و سیاستهای ضدبشری اسرائیل علیه مردم فلسطین، بهویژه در غزه» مینامد، است.
ممدانی عضو سوسیالیستهای دموکرات آمریکا ست، جنبشی سیاسی که بر ارزشهای عدالت اجتماعی، برابری، و اقتصاد مردمی تأکید دارد. او همچنین از حامیان برنی سندرز، سناتور مستقل و متمایل به چپ ایالت ورمونت است، هرچند دیدگاههای سیاسی ممدانی حتی از سندرز نیز رادیکالتر و چپتر دانسته میشود.
با توجه به شوک سیاسیای که او به ساختار سنتی سیاست نیویورک وارد کرده — شهری که سالها تحت سلطهی سیاستمداران کهنهکار و گروههای ذینفوذ بوده — آشنایی دقیقتر با پیشینهی زهران ممدانی، اهمیتی دوچندان دارد.
ریشهها و پیشینهی خانوادگی
این مرد نسبتاً جوان، پیشینهای شگفتانگیز دارد. پدرش، محمود ممدانی، و مادرش، میرا نایِر، هر دو اصالتاً هندیاند که مدتی در اوگاندا زندگی کردهاند. زهران در شهر کامپالا، پایتخت اوگاندا، زاده شد. هنگامی که پنجساله بود، خانواده به کیپتاون در آفریقای جنوبی رفتند و دو سال بعد، به ایالات متحده مهاجرت کردند.
پدرش از چهرههای برجستهی آکادمیک است و در دانشگاه کلمبیا تدریس کرده است. مادرش، اهل پنجاب هند، فیلمسازی نامدار و بینالمللی است که آثار شاخصی چون سلام بمبئی، عروسی موسمی، سیسیپی ماسالا و نامآشنا از اوست.
همسر زهران، راما، هنرمندی سوریِ ۲۷ ساله است که در حوزهی نقاشی و پویانمایی فعالیت دارد. نکتهای جالب آنکه نام میانی او، کْوامه (قوام)، را پدرش به یادبود کْوامه (قوام) نکرومه رهبر برجسته و اندیشمند پانآفریقایی غنایی برگزیده است
باورها و کنشهای دانشگاهی و مدنی
از ابتکارات شاخص ممدانی، همبنیانگذاری شاخهی کالج بودوین از انجمن “دانشجویان حامی عدالت برای فلسطین” است.
وجود چنین سازمانی، با چنین نام و هدفی، در قلب ایالات متحده — حتی در شهری لیبرالگرا همچون نیویورک — خود نشانهای از عمق باورها و شجاعت اخلاقی ممدانی است.
سیاست های پیشنهادیِ زهران ممدانی
برای من، در جایگاه یک برنامهریز شهری، پژوهشگر و کنشگر اجتماعی، بسیار دلگرمکننده و امیدبخش است که محور اصلی سیاستهای زهران ممدانی بر مسائل مسکن، حملونقل عمومی و نیازهای روزمرهی مردم استوار است — موضوعاتی که در مرکز کارزار انتخاباتی او قرار داشتند.
سیاستهای پیشنهادی ممدانی بر پنج اصل بنیادین بنا شدهاند:
● تثبیت اجارهبها برای جلوگیری از افزایش بیشتر اجارهی بیش از دو میلیون واحد مسکونی در نیویورک.
● ساخت ۲۰۰ هزار واحد مسکونی مقرونبهصرفه با تمرکز بر ساکنان کمدرآمد.
● رایگانسازی حملونقل عمومی، بهویژه از طریق تقویت شبکهی اتوبوسرانی شهری.
● ایجاد فروشگاههای مواد غذایی دولتی برای تضمین دسترسی مردم به غذای ارزان و باکیفیت.
سرمایهگذاری عمومی در بخش مسکن –– که یکی از ارکان اصلی سیاست اقتصادی او نیز هست—از طریق بسیج منابع مالی ایالتی و شهری برای توسعهی پروژههای مسکونی.
تأکید ممدانی بر مسئلهی مسکن، بهویژه از منظر یک سیاستمدار سوسیالیست و مدافع طبقهی کارگر و اقشار کمدرآمد، در بستر بحران عمیق مسکن در نیویورک، معنایی دوچندان مییابد. نیویورک با کمبود شدید واحدهای مسکونی مقرونبهصرفه و از بالاترین نرخهای اجاره در سراسر ایالات متحده روبهرو است. سیاستهای پیشنهادی ممدانی بهطور مستقیم این بحران حیاتی و روبهرشد را هدف گرفتهاند.
چشمانداز پیشِ رو
با توجه به گرایش اکثریت شهروندان نیویورک به حزب دموکرات، بسیار محتمل است که ممدانی بتواند بخش قابلتوجهی از وعدههای انتخاباتی خود را عملی سازد؛ هرچند بیتردید با مخالفتهایی جدی از سوی سیاستمداران حزب مخالف و کسانی که تمایلی به واگذاری قدرت یا ثروت به محرومان ندارند، روبهرو خواهد شد.
شایان توجه است که جمهوریخواهان و حامیان ثروتمند مالی کارزارها— و حتی برخی از اهداکنندگان کمک مالی قدیمی به حزب دموکرات — که با سیاستهای ممدانی، بهویژه موضع او در قبال اسرائیل، موافق نبودند، بودجه و حمایت خود را به رقیب اصلیاش، اندرو کوئومو، منتقل کردند. حتی دونالد ترامپ، رئیسجمهور جمهوریخواه و ضددموکرات سرسخت، از کوئومو حمایت کرد؛ هرچند دیر و بیثمر.
با این حال، همهی این رخدادها و کنشهای آشکار نشان داد که دموکراسی در این کشور هنوز زنده است.
شهردار آیندهی نیویورک و نقطههای عطف تاریخی
زهران ممدانی، شهردار منتخب نیویورک، هماکنون در چندین سطح تاریخی رقم زده است.
با آغاز دورهی کاری خود، او نخستین شهردار مسلمان نیویورک، نخستین شهردار متولد نسل هزاره(۳)، نخستین نخستین شهردار با تبار جنوب آسیایی، و دارندهی مجموعهای از «نخستین»های بیسابقه در تاریخ این شهر خواهد بود.
————————
1- Andrew Cuomo
2- Curtis Sliwa
3- Millennial
■ آقای کیافر عزیز، سپاس از معرفی و نگارش مطالبی در باره آقای ممدانی، اما جه خوب بود که با شناخت موثق و از نزدیک با بافت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی شهر نیویورک دارید از چشمانداز موفقیت یا شکست آقای ممدانی در انجام وعدههای اتنخاباتی اش و دلایل آنها هم توضیح میدادید. باشد که در صورت امکان در نوشتار بعدی به آن ها بپردازید.
با سپاس دوباره سعید سلامی
مقدمه مترجم: «مارک لینچ» استادِ علوم سیاسی و امور بینالملل و پژوهشگر مطالعات خاورمیانه در دانشگاه جورج واشنگتن در مقالهای تحلیلی در نشریه «فارن افرز» نظمِ جدید مورد ادعای اسرائیل و آمریکا در خاورمیانه را مورد بررسی قرار داده است. «مارک لینچ» در این مقاله به آتش بس اخیر در نوارغزه که با ابتکار دونالد ترامپ میسر شده، اشاره می کند و می گوید: حتی اگر توافق غزه پابرجا بماند، این دوره همگرایی میان اسرائیل وایالات متحده دوام نخواهد آورد.
او به تردیدهای فزاینده کشورهای عربِ حوزه خلیج فارس در باره نقش اسرائیل در منطقه اشاره می کند و می گوید: این کشورها اکنون کمتر نگران رویارویی با ایراناند و کمتر از گذشته باور دارند که راه رسیدن به واشنگتن از تلآویو میگذرد. اکنون اسرائیل به همان اندازه برای رژیمهای عربی تهدیدآمیز به نظر میرسد که ایرانِ تضعیفشده؛ از سوی دیگر رهبری منطقهای که اسرائیل مدعی آنست، نیازمند چیزی فراتر از برتری نظامی است و اسرائیل با اتکا به بمباران هوایی، نمیتواند نظمی نو و با ثبات در خاورمیانه ایجاد کند.
اکنون هیچ کشوری در خاورمیانه خواهان رهبری اسرائیل نیست و همه دولتها بیش از پیش از قدرت مهارنشده این کشور بیم و هراس دارند. قدرت افسارگسیخته و جاهطلبی بیحد ومرز سرانجام به تراژدی ختم می شود. اسرائیل آشکارا نشان داده است که تمایلی به برداشتن گامهای معنادار برای ایجاد احساس هدف مشترکی ندارد که بتواند موفقیتهای نظامیاش را به رهبری منطقهای تبدیل کند. افزون بر این، روابط بسیار نزدیک اسرائیل با آمریکا میتواند درسال های آینده دستخوش تغییر شود. چراغهای هشدار دهنده، چشمک میزنند.
در آمریکا اجماع دو حزبی به نفع اسرائیل به شدت زیر پرسش رفته است. دموکراتها اکنون بیشتر با فلسطینیها همدردی میکنند و سیاستمداران دموکرات کمکهای نظامی به اسرائیل را زیر پرسش میبرند. جمهوریخواهان همچنان از اسرائیل حمایت میکنند، اما جریان ماگا، «آمریکا نخست» کمتر تمایل دارند تا منافع ایالات متحده را تابع اسرائیل کنند. ترامپ پیرتر می شود، او روابط شخصی و مالی عمیقی با رژیمهای عرب خلیج فارس دارد؛ جانشینان احتمالی جمهوریخواه او، مانند معاونش جیدی ونس، نیز تعهد خاصی نسبت به اسرائیل ندارند. بدون ارائه چک سفید از سوی ایالات متحده، برتری اسرائیل در منطقه ممکن است بسیار سریعتر از آنچه انتظار میرود، فروبپاشد.
در زیربرگردان کامل مقاله «مارک لینچ» آمده است:
اسرائیل نمیتواند راه خود را به سوی صلح نابود کند
نظمِ منطقهای خاورمیانه به سرعت در حال تغییر است، اما این تغییر به شکلی نیست که بسیاری از مقاماتِ اسرائیلی و آمریکایی تصور میکنند. تلاشِ دونالد ترامپ، رئیسجمهوری ایالات متحده، برای پایان دادن به جنگ غزه، منجر به آزادی همه گروگانهای اسرائیلی شد و درهمان حال موجب توقفِ موقت کشتار و ویرانی بیوقفهای شد که این سرزمین را عمیقاً زخمی کرده بود.
حتی اگر آنچه پس از آتشبسِ اولیه در نوار غزه خواهد آمد، همچنان نامعلوم است، اما این اقدام، امیدها را برای یک دگرگونی گسترده تر در منطقه افزایش داده است. خود دونالد ترامپ از«سپیده دمِ صلح در خاورمیانه» سخن میگوید.
اگر این توافق مانع از اخراج فلسطینیها از نوار غزه و الحاق کرانه باختری رود اردن توسط اسرائیل شود، بسیاری از دولتهای عرب ممکن است بار دیگر نسبت به عادیسازی روابط خود با اسرائیل ترغیب شوند. در واقع، اسرائیلیها مشاهده کردند که رهبران عرب، برای پذیرش توافقِ ترامپ، حماس را تحت فشار قرار دادند و آنها، این رویکرد را به منزله نشانهای دانستند که عادیسازی روابط ممکن است دوباره در دستور کار قرار گیرد.
اما حتی اگر توافق غزه پابرجا بماند، این دوره همگرایی میان اسرائیل و ایالات متحده دوام نخواهد آورد. توهمِ اسرائیل، که به اشتباه باور دارد برتری راهبردی دائمی بر دشمنان خود به دست آورده است، تقریباً به طور قطع این کشور را به انجام اقدامات تحریک آمیز بیشتری در منطقه سوق می دهد. اقداماتی که می توانند اهداف کاخ سفید را مستقیماً به چالش بکشند.
کشورهای عربِ حوزه خلیج [فارس] که اسرائیل رؤیای پیوستن آنها به مدار خود را دارد، تردید دارند که اسرائیل مایل یا قادر به حفاظت از منافع اساسی آنها باشد. این کشورها اکنون کمتر نگران رویارویی با ایراناند و کمتر از گذشته باور دارند که راه رسیدن به واشنگتن از تلآویو میگذرد. از سوی دیگر به نظر میرسد اسرائیل عمق روابط و تمایلات دونالد ترامپ نسبت به کشورهای عرب خلیج فارس را دست پایین گرفته و آن را درک نکرده است.
دولت و نهاد های امنیت ملی اسرائیل را توهم فرا گرفته است.نهادهایی که از فرصتهای بدست آمده برای به کارگیری قدرت نظامی کشور احساس لذت می کنند. پس از حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل مجموعهای از حملات هوایی و مداخلات پیاپی را در سراسر منطقه آغاز کرد. حملاتی که نه تنها حماس، بلکه کلِ نیروهای نیابتی تحت رهبری ایران در منطقه را هدف قرار داد.
این حملات بارها خط قرمزهایی را که در سالهای جنگ سایه [بین اسرائیل و محور ایران] منطقه را کنترل میکردند، نقض کرد و به ترور اشخاصی انجامید که پیشتر دست نیافتنی تلقی میشدند: حسن نصرالله، رهبر حزبالله لبنان، با بمبی عظیم در مرکز بیروت کشته شد؛ اسماعیل هنیه، رهبر سیاسی حماس، در یک خانه امن در ایران هدف قرار گرفت؛ چندین فرمانده نظامی ایران در سوریه[ در ساختمان کنسولگری جمهوری اسلامی در این کشور] کشته شدند؛ و نخستوزیر حوثی یمن نیز در میان قربانیان بود.
بمباران تأسیسات هستهای و نظامی ایران، اوج آرزوها و تمایل دیرینه اسرائیل برای حمله به قلب بزرگترین دشمن خود را نشان داد. با این حال، یک حمله دیگر اسرائیل در خلیج فارس به نقطه عطفی غیرمنتظره تبدیل شد. تلاش تکاندهنده [ولی ناکامِ] اسرائیل برای ترور رهبران حماس که در ماه سپتامبر گذشته برای مذاکرات میانجیگری شده توسط ایالات متحده در دوحه[ پایتخت قطر] گرد آمده بودند، نشانهای از تشدید چشمگیر تلاش این کشور برای بازسازی خاورمیانه از طریق قدرت هوایی بود.
این نوع اقدامات [معمولاً] تنها از سوی رهبرانی صورت میگیرد که به مصونیت خود از پیامدهای اعمالشان کاملاً باور دارند. اما دونالد ترامپ این بار تصمیم گرفت که [راهبرد دیگری را برگزیند] و گفت که اسرائیل بیش از حد پیش رفته است.
تصویر ماندگار ترامپ با چهرهای عبوس و درهم رفته که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل را نگاه می کند، در حالی که نتانیاهو با شرمساری متن پیش نوشتهشدهای را برای عذرخواهی از امیر قطر در تماس تلفنی میخواند، نمادِ لحظهی ژئوپلیتیکی در حال تغییر است که به آتشبس اولیه درنوارغزه انجامید.
هنوز مشخص نیست که آیا ناراحتی ترامپ از اسرائیل منجر به تغییرات معناداری فراتر از آتشبس خواهد شد یا نه. ارتش اسرائیل با استناد به حملات ادعایی حماس در جنوب غزه، هفته گذشته بار دیگر بخشهایی از این منطقه را بمباران کرده است.
منافع اسرائیل می تواند بسیاربیشتر تامین شود، اگر این کشور از لبه پرتگاه [که خود را در آن قرار داده است]عقبنشینی کند و از فرصت ایجاد شده توسط آتشبس در نوار غزه برای کاهش ماجراجوییهای نظامی خود و تلاش برای دستیابی به نوعی نظم پایدار منطقهای بهره بگیرد. نظمی که تنها از طریق حرکت جدی به سوی تشکیل یک کشور فلسطینی ممکن است.
درگیری طولانیمدت، نقاط ضعف اسرائیل را آشکار کرده است: [اکنون مشخص شده است که] سامانههای دفاع موشکی اسرائیل نمی توانند امنیت کامل این کشور را تأمین کنند، اقتصادش توان ادامه جنگ های بیپایان را ندارد، سیاست داخلیاش پس از دورهای طولانی از تنش درغزه دچار آشوب شده، و ارتش این کشور همچنان بهشدت به ایالات متحده وابسته است. ویرانی [گسترده] غزه جایگاه اسرائیل در جهان را نابود کرده و این کشور را هرچه بیشتر منزوی کرده است.
رهبری منطقهای، نیازمند چیزی فراتر از برتری نظامی است و اسرائیل با اتکا به بمباران، نمیتواند نظمی نو و با ثبات در خاورمیانه ایجاد کند. این امر نیازمند سطحی از رضایت و همکاری دیگر قدرتهای منطقهای نیز هست. اما اکنون هیچ کشوری در خاورمیانه خواهان رهبری اسرائیل نیست و همه دولتها بیش از پیش از قدرت مهارنشده این کشور بیم و هراس دارند.
برخی در واشنگتن از چشمانداز اسرائیلی مهار ناشدنی که دشمنان آمریکا را نابود کند، ابراز خرسندی میکنند. اما آنها باید مراقب آرزوهای خود باشند. منافع اسرائیل با منافع ایالات متحده یکسان نیست و اسرائیل در حال صدور چکهای [بی محلی] است که ممکن است آمریکا نه مایل و نه قادر به نقد کردن آنها باشد.
نظمِ پیشین و آینده
تلاش اسرائیل برای بازسازی مُدِل منطقه ای منطبق با خواست های خود بسیار فراتر از آن رفته است که بیشتر افراد تصور میکردند، اما این تلاش درجهتِ خلاف جریانهای موجود در منطقه بوده است. نظم منطقهای خاورمیانه در طول ۳۵ سال گذشته به نحو چشمگیری باثبات بوده است.
تحت تأثیر ناآرامیها، خشونتها و تحولات ظاهراً بیپایان، ساختار اساسی سیاست منطقهای تنها در چند مقطع امکان بالقوه تغییر داشته - که هیچیک پایدار نماندهاند. این ساختار متشکل است از برتری ناپایدار، غیرمردمی و تا حد زیادی ناخوشایند آمریکا در سطح بینالمللی، و یک تقسیم قدرت محکم و ریشهدارِ منطقه ای به دو بلوک رقیب، حتی اگر این تقسیمبندی تنها گهگاه به رسمیت شناخته شده باشد.
این نظمِ منطقهای با برتری جهانی آمریکا پس از فروپاشی اتحادِ جماهیر شوروی پدید آمد. در دوران جنگِ سرد، کشورهای منطقه این امکان را داشتند که دو ابرقدرت را در برابر یکدیگر بازی دهند، در حالی که واشنگتن و مسکو بیش از حد نگران از دست دادن متحدان و نیروهای نیابتی ارزشمند خود بودند. اما پس از سال ۱۹۹۱، همه راهها دیگر به واشنگتن ختم میشد.
پرسش اصلی این بود که آیا کشوری درون این نظم قرار دارد یا بیرون از آن است. کشورهایی که درون آن نظم بودند - از جمله اسرائیل و بیشتر کشورهای عربی - از تضمینهای امنیتی، دسترسی به نهادها و منابع مالی بینالمللی، و حمایتهای دیپلماتیک بهره مند می شدند. کشورهایی که بیرون از آن نظم قرار داشتند- مانند ایران، عراق، لیبی و سوریه - با تحریمهای فلجکننده، بمبارانهای مکرر و مداخلات پنهانی روبهرو بودند و بهطور مداوم مورد اهریمن نمایی و بدنامسازی قرار میگرفتند.جای شگفتی نبود که لیبی و سوریه بخش زیادی از دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ را صرف تلاش برای بازگشت به اردوگاه واشنگتن و بازپیوستن به نظم منطقهای تحت رهبری آمریکا کردند.
برتری آمریکا، که بر اثر حمله فاجعه بار به عراق و بحران مالی جهانی در سال ۲۰۰۸ بسیار تضعیف شد، دیگر مانند دهههای پیشین استوار و غیرقابل تزلزل به نظر نمیرسید. با این حال، چندقطبیشدن جهان همچنان چشماندازی دوردست به نظر می رسید. روسیه تنها یک متحد در منطقه داشت و آن رژیم ضعیف بشار اسد در سوریه بود. اکنون، پس از برکناری اسد در سال ۲۰۲۴، روسیه دیگر هیچ متحدی در منطقه ندارد.
رشد مهارنشدنی قدرت اقتصادی چین و مجموعه گسترده توافقهای راهبردی این کشور با قدرتهای منطقهای نیز هنوز نمی تواند به چالشی جدی برای نظم منطقهای تحت رهبری آمریکا تبدیل شود.
پکن در موضوع غزه تقریباً غایب بود و تنها به محکومکردن بمبارانهای اسرائیل و ایالات متحده در ایران بسنده کرد. چین فقط یک پایگاه دریایی کوچک در منطقه دارد - در جیبوتی- که آن هم صرفاً برای مقابله با دزدان دریایی در خلیج عدن مورد استفاده قرار می گیرد، و هنگامی که حوثیها در واکنش به حملات اسرائیل به غزه، مسیر کشتیرانی در دریای سرخ را مسدود کردند، این کشور هیچ اقدامی نکرد.
اکنون این طور به نظر میرسد که چین با وجود وابستگی شدید به نفت و گاز خاورمیانه، از وضعیت کنونی (برتری نظامی آمریکا در خلیج فارس) بهره مند شده و خشنود است. اگرچه کشورهای منطقه تلاش می کنند تا مشارکتهای نظامی و اقتصادی خود را متنوع تر کنند و در تعامل های خود با واشنگتن امتیازهای بیشتری بگیرند، اما هنوز جایگزینی برای برتری آمریکا در منطقه پدید نیامده است.
اسرائیل نمیتواند با بمباران، خاورمیانه را به نظمی نو و باثبات تبدیل کند.
از سال ۱۹۹۱، کشورهای خاورمیانه در چارچوب نظمی دوقطبی بهطور کارکردی تثبیت شدهاند: بلوکی به رهبری آمریکا که شامل اسرائیل، بیشتر کشورهای عربی و ترکیه است، در برابر ایران و شرکای منطقهایاش صفآرایی کرده است.
رهبران کشورهای عرب خلیج فارس از رویکرد معاملهگرایانه ترامپ و تمایل او به توافقهایی که دولتهای ثروتمند نفتی بهراحتی میتوانند ارائه دهند، احساس راحتی میکنند. توافقهای ابراهیم، که در سال ۲۰۲۰ به ابتکار ترامپ موجب عادیسازی روابط چند کشور عربی با اسرائیل شد، به جز در ظاهر، تغییرچندانی در این باره ایجاد نکرد؛ زیرا بسیاری از آن کشورها پیشتر نیز روابط راهبردی غیرعلنی با اسرائیل علیه ایران داشتند.
این نظمِ تحت رهبری آمریکا به شکلی شگفتآور مقاوم و پایدار باقی مانده است. فروپاشی روند صلح (سازش) اسرائیل و فلسطین در سال ۲۰۰۱ و انتفاضه دومِ خونین هیچگونه اختلال چشمگیری در آن ایجاد نکرد.
حملات ۱۱ سپتامبر، حمله فاجعهبار آمریکا به عراق، و سیاستهای بهشدت نامحبوبی که تحتِ نام «جنگ جهانی علیه ترور» دنبال شد نیز چنین تأثیری نداشتند. البته آن فجایع جایگاه بلوک ایران را تقویت کردند؛ بلوکی که طی دههها نفوذ خود را بهتدریج گسترش داده بود - متحدانش در بغداد، بیروت و صنعا به موقعیتهای مسلط دست یافتند؛ رژیم اسد در دمشق همچنان بر سر قدرت ماند؛ و حماس و حزبالله زرادخانههای قابلتوجهی از موشکها و توانمندیهای نظامی دیگر توسعه دادند.
پس از سال ۲۰۱۱، در جریان تحولات و آشوبهای بزرگِ دوران خیزشهای عربی آن دوقطبیِ پیشین به نظم آشکار سهقطبی تبدیل شد. «محور مقاومت» ایران عمدتاً انسجام خود را حفظ کرد، اما تهدیدها و فرصتهای ناشی از این تحولاتِ عظیم سیاسی، رقابتهای ویرانگری را در جبهههای گوناگون منطقهای برانگیخت و ائتلاف تحت رهبری آمریکا را به دو بخش تقسیم کرد: قطر و ترکیه در یک سو، و عربستان سعودی و امارات متحده عربی در سوی دیگر قرار گرفتند، در حالی که واشنگتن برای حفظ هماهنگی میان آنها همواره بهسختی تلاش میکرد.
محاصره قطر از سوی امارات و عربستان در فاصله سالهای ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱، تلاشها برای حفظ جبههای واحد در برابر ایران را بهشدت تضعیف کرد.اما این مناقشهی بیثمر، با روی کار آمدن جو بایدن، رئیسجمهوری ایالات متحده، بهسرعت پایان یافت؛ همه بازیگران اصلی با یکدیگر آشتی کردند و نظم سنتی پیشین از سر گرفته شد، هرچند تلاش وسواسگونه دولت بایدن برای دستیابی به توافق عادیسازی روابط میان اسرائیل و عربستان سعودی ناکام ماند.
با این حال، در پی جنگ غزه، رژیمهای عربی بار دیگر به مسئله فلسطین علاقه نشان دادند. رهبران کشورهای عرب منطقه که همواره از احتمال موج تازهای از خیزشهای مردمی بیم دارند و به دقت مراقب عواملی هستند که بالقوه می تواند موجب اعتراضات جدید بشود، بهخوبی از عمق خشم عمومی نسبت به پاکسازی قومی و ویرانی گسترده نوار غزه آگاهند.
بازتکرارِ ابتکارِ صلحِ عربی از سوی عربستان سعودی - که صلح با اسرائیل را مشروط به تشکیل کشور فلسطین میداند -نشان میدهد که این تغییر تا چه اندازه چشمگیر بوده است. این تغییر در مفاد آتشبس غزه نیز بازتاب یافت. آتشبسی که اخراج فلسطینیان و الحاق سرزمینهای اشغالی توسط اسرائیل را ممنوع اعلام کرد - شرایطی که بیش از آنکه با خواستههای اسرائیل همخوانی داشته باشد، با ترجیحات کشورهای عرب خلیج فارس هماهنگی دارد.
لحظه ازدسترفته اسرائیل
با این حال، این دگرگونی از چشم رهبران اسرائیل پنهان مانده است. آنان به جای درک این تغییر، بر این باور تمرکز کردهاند که کارزار اسرائیل علیه ایران و متحدانش توازن قدرت در منطقه را دگرگون کرده است.
هدف قرار دادن رهبری حزبالله و نابودی بخش عمدهای از زرادخانه موشکی این گروه، ایران را از یکی از توانایی های نظامی حیاتی اش[ برای بازدارندگی در برابر اسرائیل] محروم کرد. سقوط رژیم اسد نیز تهران را از مسیر آسانِ بازسازی متحد لبنانیاش( حزب الله) محروم کرد، در حالی که اسرائیل بهصورت نظاممند زرادخانه نظامی سوریه را نابود کرد، توانایی های ایرانی در آن کشور را هدف گرفت، و عملاً بر بخش وسیعی از جنوب سوریه[ در آنسوی مرزهای خود] نوعی حاکمیت مؤثر اعمال کرد.
کارشناسان و مقامات امنیت ملی اسرائیل بر این باورند که هر مرحله از تشدید تنشها فقط ثابت کرده است که نگرانیها از انتقادات اغراقآمیز بوده است. آنان اکنون براین نکته اصرار دارند که اشتباهشان پیش از ۷ اکتبر این بود که اجازه دادند تهدیدها بدون برخورد قاطع و نهایی و فارغ از هر هزینهای رشد کنند. باور آنها بر این فرض استوار است که میتوان نظم را [در منطقه] با زور و از طریق حملات هوایی تحمیل کرد و رهبران عرب یا آنقدر مرعوب شدهاند یا چنان ضعیف هستند که هرگز جرأت واکنش نشان نخواهند داشت.
به نظر میرسد اسرائیل قانع شده است که ملاحظات هنجاری اهمیت چندانی ندارند: اقداماتش او را به این باور رسانیده است که مشروعیت، صرفاً از قدرت برتر ناشی میشود.در نگاه او، رهبران عرب ممکن است اعتراض کنند، اما در نهایت از خطی که قدرت هژمونیک در حال صعود منطقه ترسیم میکند، پیروی خواهند کرد.
اسرائیل همواره «رئالیستترین» قدرت منطقهای بوده است. این کشور همواره ترجیح میدهد در منطقهای زندگی کند که در آن زور حرف آخر را بزند و زور تعیینکننده حق باشد، هیچ کشوری بهخاطر فلسطینیان از منافع خود گذشت نکند، قانون بینالملل برد و قدرت الزامآوری نداشته باشد، و قدرت نظامی حرف آخر را بزند.
اما برتری نظامی اسرائیل و ناخشنودی اعراب، نمی تواند نظمی پایدار در منطقه ایجاد کند. تحکیم رهبری منطقهای اسرائیل مستلزم آن است که کشورهای عرب منطقه یا در احساسِ هدفِ مشترک با اسرائیل شریک شوند یا در احساس تهدیدِ مشترک با او هم آوار شوند. اما، اسرائیل با رویکرد خود هر دو شرط اساسی را تضعیف کرده است.
ویرانی غزه و گامهای اسرائیل بهسوی الحاق کرانه باختری، هرگونه تظاهر به وجود مسیری عادلانه برای حل مسئله ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی را از بین برده است. حتی پیش از آنکه حملات اسرائیل قدرت نظامی منطقهای ایران را تضعیف کند، عربستان سعودی و کشورهای عرب خلیج فارس در مسیر آشتی با جمهوری اسلامی ایران گام برداشته بودند.
پس از حمله اسرائیل به دوحه (و پیش از آن، تهدید اسرائیل به اخراج میلیونها فلسطینی به مصر و اردن)، اکنون اسرائیل به همان اندازه برای رژیمهای عربی تهدیدآمیز به نظر میرسد که ایرانِ تضعیفشده؛ و تا زمانی که تهدید ایران دیگر خواب را از چشمانشان نرباید، کشورهای عربی تمایل چندانی به پذیرش همسویی ناخوشایند با اسرائیل نخواهند داشت.
قدرت افسارگسیخته و جاهطلبی بیحد ومرز سرانجام به تراژدی ختم می شود. اسرائیل آشکارا نشان داده است که تمایلی به برداشتن گامهای معنادار برای ایجاد احساس هدف مشترکی ندارد که بتواند موفقیتهای نظامیاش را به رهبری منطقهای تبدیل کند.
اسرائیلیها همچنان گرفتار زخم روانی ناشی از حمله ۷ اکتبر حماس هستند. اکثریت قاطع افکار عمومی مردم اسرائیل محکومیت بینالمللی جنایات جنگی این کشور در نوار غزه را رد میکنند و بیشتر آنان اساساً گزارشهای مربوط به قحطی یا تلفات گسترده غیرنظامیان را باور ندارند.
نتانیاهو نیز بیش از آنکه نگران انتقادات جهانی یا احیای طرح تشکیل کشور فلسطین - که برای شرکای افراطگرای ائتلافش غیرقابلقبول است - باشد، بر حفظ قدرت و دولت راستگرای تنگدست خود تمرکز دارد.
آتشبس درغزه فرصتی برای تغییر مسیر فراهم کرده بود، اما درگیریهای ادامهدار، کارشکنی در ارسال کمکهای بشردوستانه و تشدید خشونت شهرکنشینان اسراییلی در کرانه باختری، چشمانداز امیدوارکنندهای را ترسیم نمی کند.
این موضوع هم کمکی نمیکند که اسرائیل دیدگاه اغراقآمیزی نسبت به قدرت نظامی خود داشته باشد. با وجود حملات غافلگیرانه جسورانه و برتری آشکار نیروی هوایی، اسرائیل از توان نظامی لازم برای اشغال و حفظ سرزمینهای جدید، فراتر از اراضی فلسطینی و سوری که ۵۵ سال پیش تصرف کرده بود، برخوردار نیست.
اسرائیل نشان داده است که میتواند بسیاری از اهداف تاکتیکی خود را از طریق ترور و بمباران از راه دور پیش ببرد، اما ثابت نکرده است که قادر به تحقق اهداف راهبردیاش باشد: حماس همچنان قدرتمندترین نیرو در نوار غزه است، حزبالله با وجود تحمل تلفات سنگین از خلع سلاح سر باز میزند، و حملات ۱۲روزه گسترده علیه ایران نه به پایان برنامه هستهای ایران انجامید و نه الهامبخش قیامی مردمی برای سرنگونی جمهوری اسلامی شد.
برتری نظامی اسرائیل واقعی است، اما مشروط و شکننده است
اسرائیل تنها با تأمین مجدد مهمات از سوی آمریکا میتوانست جنگ خود در نوارغزه را ادامه دهد. سامانههای دفاعی «گنبد آهنین» این کشور در برابر حملات موشکی ایران بهشدت از کمبود موشک رهگیر رنج میبردند و پیش از آنکه ایالات متحده در جنگ ۱۲ روزه آتشبس اعلام کند، به طرز خطرناکی از رهگیری موشکهای ایرانی ناتوان بود.
درخواستهای اضطراری اسرائیل از واشنگتن در دو سال گذشته نشان میدهد که این کشور از نظر دفاعی تا چه اندازه به ایالات متحده وابسته مانده است. قدرتهای منطقهای نیز بیتردید این آسیبپذیری بالقوه اسرائیل در جنگی طولانیمدت را بهخوبی زیر نظر دارند.
نتانیاهو دهههاست که در صحنه سیاست آمریکا نقش بازی میکند و دلیل خوبی دارد که فرض کند سلطه اسرائیل بر سیاست ایالات متحده، علیرغم آشفتگیهای فعلی، به طور نامحدود ادامه خواهد یافت.
اما چراغهای هشدار دهنده، چشمک میزنند. حمایت حزبی نتانیاهو از جمهوریخواهان و رفتار اسرائیل در نوار غزه، آنچه را که زمانی اجماع دو حزبی به نفع اسرائیل بود، به شدت زیر پرسش برده و از بین برده است. اکثریت دموکراتها اکنون بیشتر با فلسطینیها همدردی میکنند تا با اسرائیلیها، و سیاستمداران دموکرات به طور فزایندهای کمکهای نظامی به اسرائیل را زیر پرسش میبرند. جمهوریخواهان همچنان از اسرائیل حمایت میکنند، اما به نظر میرسد ملیگرایانِ جریان «ماگا، آمریکا نخست» کمتر تمایل دارند تا منافع ایالات متحده را تابع اسرائیل کنند. ترامپ پیرتر میشود، او غیرقابلپیشبینی و ناپایدار شده و روابط شخصی و مالی عمیقی با رژیمهای عرب خلیج فارس دارد؛ جانشینان احتمالی جمهوریخواه او، مانند معاونش جیدی ونس، نیز تعهد خاصی نسبت به اسرائیل ندارند. بدون ارائه چک سفید از سوی ایالات متحده، برتری اسرائیل ممکن است بسیار سریعتر از آنچه انتظار میرود، فروبپاشد.
اسرائیل ممکن است خود را قدرت هژمونیک جدید منطقه بداند، اما در واقع،[ با رویکردی که در پیش گرفته] ضرورت وجودی و مفید بودن خود را شدیداً زیر پرسش برده است. پس از حمله به قطر، بعید است که رهبران کشورهای عرب خلیج فارس همچنان تمام سیستمهای دفاع هوایی خود را به سمت ایران و یمن نشانه بگیرند. شاید آنها میتوانستند نابودی غزه توسط اسرائیل را بپذیرند، اما اکنون اسرائیل مبدل به تهدیدی جدی برای امنیت خودشان شده است. اینکه اسرائیل تاکنون از پرداخت هرگونه هزینه جدی برای توسعهطلبی های نظامی خود در منطقه و ویرانی غزه خودداری کرده است، این حس را در اسرائیل تقویت کرده است که هرگز چنین هزینهای نخواهد پرداخت.
اما این تصور به همان اندازه اشتباه و گمراه کننده است که اسرائیل در سال ۱۹۷۳ بر این باور بود که هیچ کشور عربی پس از پیروزی قاطع اسرائیل در شش سال قبل از آن( جنگ سال ۱۹۶۷) ، هرگز جرات حمله مجدد به این کشور را نخواهد داشت یا تصور اسرائیل قبل از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳، که بر این باور بود که حماس برای همیشه مهار شده و در نوار غزه محصور خواهد ماند.
میدلایست فوروم (Middle East Forum)
۲ نوامبر ۲۰۲۵
* تحقیر و دگرگونی: جمهوری اسلامی پس از جنگ دوازدهروزه
* جنگ دوازدهروزه، رویارویی مستقیم پس از ۴۵ سال نبرد نیابتی
جنگ دوازدهروزه میان ایران و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، ضعفهای بنیادین جمهوری اسلامی را در عرصههای نظامی، راهبردی و ایدئولوژیک آشکار ساخت و به نقطه عطفی در تاریخ این حکومت بدل شد. ناتوانی دولت ایران در دستیابی به اهداف سیاسی و نظامی خود، اعتبار رژیم را تضعیف کرد، محدودیتهای بازدارندگی آن را برملا ساخت و مباحثات درونی درباره آینده نظام را تشدید نمود.
این نوشتار به بررسی علل، روند و پیامدهای جنگ پرداخته و تأثیر آن بر ساختار حکمرانی، ایدئولوژی و جایگاه منطقهای ایران را تحلیل میکند. نویسنده استدلال میکند که این درگیری، روند ازهمگسیختگی راهبردی رژیم را شتاب بخشید؛ در نتیجه، سرکوب داخلی افزایش یافت، چرخشی به سوی ناسیونالیسم پدید آمد و بازسازی نهادی در دستور کار قرار گرفت، در حالی که ایران بیش از پیش در برابر بحرانهای آینده آسیبپذیر شد.
مسیر تاریخی تا جنگ دوازدهروزه
جنگ دوازدهروزه، نبرد نیابتی ۴۵ ساله میان ایران و اسرائیل را به رویارویی مستقیم تبدیل کرد. برای بیش از چهار دهه، رقابت دو طرف نه بر سر مرزها، بلکه بر پایه ایدئولوژی و رقابت راهبردی تعریف میشد.
از زمان انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی بخش قابل توجهی از هویت و مشروعیت خود را بر مخالفت با اسرائیل بنا کرده است؛ از حمایت از آرمان فلسطین و پشتیبانی از گروههای مسلحی چون حزبالله و حماس گرفته تا وعده نابودی «رژیم صهیونیستی». در مقابل، اسرائیل تلاش کرد نفوذ منطقهای و برنامه هستهای ایران را از طریق عملیات پنهانی، ترورهای هدفمند و حمله به داراییهای ایران در سراسر خاورمیانه مهار کند.
۷ اکتبر ۲۰۲۳ نقطه عطفی در این رابطه بود. حمایت جمهوری اسلامی از حماس، حزبالله و سایر گروههای نیابتی، درگیری را از سطح جنگ سایهها به مرحله رویارویی مستقیم سوق داد. اسرائیل در آوریل ۲۰۲۴ با حمله به کنسولگری ایران در دمشق پاسخ داد که به کشته شدن چند تن از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انجامید. دولت ایران در واکنش، «عملیات وعده صادق ۱» را آغاز کرد — نخستین حمله مستقیم موشکی و پهپادی ایران به اسرائیل — که عمدتاً توسط سامانههای دفاعی اسرائیل با کمک ایالات متحده خنثی شد.[۱]
در پی آن، چرخهای از حملات تلافیجویانه شکل گرفت: اسرائیل فؤاد شکر (از فرماندهان حزبالله)، اسماعیل هنیه (رهبر حماس) و حسن نصرالله (دبیرکل حزبالله) را ترور کرد. این ترورها موجب شد ایران در اکتبر ۲۰۲۴ «عملیات وعده صادق ۲» را اجرا کند؛ حملهای گسترده با موشک و پهپاد. اما دفاع هوایی اسرائیل خسارتها را به حداقل رساند و ناکامی استراتژیک تهران را آشکار کرد. اسرائیل نتیجه گرفت که برنامه موشکی ایران، با وجود وسعتش، از دقت و قدرت تخریبی ادعایی برخوردار نیست و بیش از آنکه تهدیدی واقعی باشد، «ببری بیدندان» است.
این چرخهی متقابل حملات، زمینه انفجار درگیری مستقیم ژوئن ۲۰۲۵ را فراهم کرد. تداوم غنیسازی اورانیوم از سوی ایران تا سطح بالای ۶۰ درصد، نگرانیهای اسرائیل و آمریکا را در مورد نزدیک شدن تهران به آستانه توان هستهای نظامی افزایش داد. در ۱۳ ژوئن، اسرائیل «عملیات طلوع شیران» را آغاز کرد و زیرساختهای هستهای و نظامی ایران از جمله سایت نطنز را هدف قرار داد، که منجر به کشته شدن چند فرمانده ارشد شد. ایران بلافاصله واکنش نشان داد و با شلیک بیسابقهی حدود ۹۰۰ موشک بالستیک و ۱۰۰۰ پهپاد رزمی به اسرائیل پاسخ داد. هرچند برخی موشکها از سامانههای دفاعی عبور کرده و موجب مرگ بیش از ۲۸ غیرنظامی شدند، اما در مقایسه با حجم عظیم حمله، خسارات محدود بود.[۲]
این نابرابری آشکار بود: ایران بزرگترین حمله موشکی تاریخ خود را انجام داد، اما بخش اعظم آن بیاثر شد. نقطهی سرنوشتساز زمانی رقم خورد که ایالات متحده وارد نبرد شد و یک هفته پس از آغاز عملیات اسرائیل، تأسیسات زیرزمینی عمیق فردو و نطنز را هدف قرار داد.
قدرت توخالی جمهوری اسلامی
علیرغم تبلیغات رسمی حکومت، این جنگ شکستآور و تحقیرآمیز بود. بیش از هر چیز، جنگ دوازدهروزه ضعفهای ساختاری جمهوری اسلامی و نیروی مسلح ایدئولوژیک آن — سپاه پاسداران انقلاب اسلامی — را آشکار ساخت و برتری فناورانه اسرائیل را نشان داد.
دکترین نظامی ایران همواره بر «نبرد نامتقارن» استوار بوده است؛ یعنی استفاده از نیروهای نیابتی، ابزارهای سایبری و موشکها برای جبران ضعف در توان نظامی متعارف.[۳] اما در جریان جنگ دوازدهروزه، تهران خلاقیت راهبردی خود را کنار گذاشت و به حملات پیشبینیپذیر موشکی و پهپادی متوسل شد؛ حملاتی که بیشترشان خنثی شدند.[۴]
علت اصلی تحقیر رژیم و بازوی مسلح ایدئولوژیک آن، یعنی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، را میتوان در ماهیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی جستوجو کرد؛ ماهیتی که به گفته پژوهشگران، به «کودنسازی ساختاری حکومت» و گسترش فساد گسترده در میان نخبگان حاکم انجامیده است.[۵]
در طول بیش از چهار دهه از تأسیس جمهوری اسلامی، رهبران آن بهرغم حفظ قدرت سرکوب، توانایی یادگیری، انطباقپذیری و حکمرانی کارآمد را از دست دادهاند. از آغاز شکلگیری نظام، تکیه آن نه بر شایستگی و برنامهریزی، بلکه بر ایدئولوژی، رانتپراکنی و سرکوب بوده است. به جای اصلاح ناکارآمدیها، حکومت همواره بر شعارهای خشک و تکراری پافشاری کرده و بدینسان شایستهسالاری را تضعیف کرده است.
مناصب دولتی نه بر پایه مهارت و تخصص، بلکه بر اساس میزان وفاداری به نظام توزیع میشود، و همین امر کارآمدی نهادها را از میان برده است. در درون سپاه پاسداران — ایدئولوژیکترین نهاد رژیم — روند جذب نیرو، آموزش و ارتقا بهشدت تابع میزان وفاداری به رهبر و پایبندی ایدئولوژیک است.[۶]
یکی از نمونههای مشهور از زوال شایستگی و «احمقسازی ساختاری» سپاه در سال ۲۰۲۰ و در جریان همهگیری کووید-۱۹ رخ داد. در اوج بحران کرونا، سپاه دستگاهی به نام «کرونا فایندر (مُستعان)» رونمایی کرد و مدعی شد که این ابزار میتواند ویروس را در فاصله چند ثانیه از راه دور شناسایی کند. تنها دو روز بعد روشن شد که این ادعا دروغی بیش نبوده و دستگاه مذکور اختراعی جعلی است که فردی برای فروش به سپاه ارائه کرده بود — ماجرایی که هم درماندگی سپاه را آشکار کرد و هم آسیبپذیری آن در برابر ادعاهای شبهعلمی را برملا ساخت.[۷]
این جایگزینی ایدئولوژی و تبلیغات بهجای تخصص و شایستگی، که منجر به «احمقسازی ساختار دولت و سپاه» شده است، در جنگ دوازدهروزه نیز خود را نشان داد و موجب فلج عملکردی سپاه شد. فساد و رانتخواری نیز بیشتر بر ضعف ساختار افزوده و نیروهای نظامی به جای خدمت به منافع عمومی، به ابزار ثروتاندوزی نخبگان حاکم بدل شدهاند.
پیامدهای جنگ دوازدهروزه
جنگ دوازدهروزه صرفاً یک درگیری کوتاهمدت نبود؛ بلکه شکافی عمیق پدید آورد که پیامدهای آن بهصورت بنیادی ساختار درونی، ایدئولوژی، سیاستگذاری و مسیر تحول بلندمدت جمهوری اسلامی را دگرگون میکند.
نخستین و آشکارترین پیامد، ضربه سنگین به زیرساختهای هستهای و نظامی ایران بود. حملات دقیق اسرائیل و آمریکا تأسیسات غنیسازی، انبارهای تسلیحاتی و مراکز فرماندهی را بهشدت تخریب کرد و برنامه هستهای ایران را سالها به عقب راند؛ همزمان ضعفهای آشکار در سامانه پدافند هوایی و ساختار فرماندهی ایران را برملا ساخت.[۸]
صدها میلیارد دلاری که جمهوری اسلامی در طول دههها صرف پروژه هستهای کرده بود، در عرض چند دقیقه نابود شد و رژیم و حامیانش را در شوک فرو برد. زیانها تنها به تجهیزات محدود نماند؛ مرگ بیش از ۳۰ فرمانده ارشد، دهها دانشمند و صدها عضو سپاه پاسداران، اعتبار رژیم، رهبر آن و گارد محافظش را بهشدت تضعیف کرد.
برای دههها، سیاست منطقهای ایران بر پایه دستیابی به هژمونی منطقهای و معرفی کشور بهعنوان اُمّالقُری یا «مادر شهرهای جهان اسلام» استوار بود — هدفی که از طریق نابودی اسرائیل و «آزادی فلسطین» دنبال میشد. در این مسیر، ایجاد «محور مقاومت»، گسترش شبهنظامیان اسلامگرا و توسعه برنامههای موشکی ابزار تحقق این اهداف بودند.
اما پس از ۷ اکتبر، و بهویژه پس از جنگ دوازدهروزه، این ساختار بهشدت فروریخت. دفاع برتر اسرائیل و حمایت غرب، کارایی شبکه نیابتی ایران را به حداقل رساند. ناتوانی این نیروها در تغییر مسیر جنگ، هم کارکرد و هم آسیبپذیری «محور مقاومت» را نمایان کرد. رهگیری گسترده موشکها و پهپادهای ایرانی نشان داد که فناوری آنان در میدان واقعی نبرد بسیار پایینتر از ادعاهاست.
علاوه بر این، جنگ محدودیتهای همکاری ایران با روسیه و چین را نیز آشکار کرد. با وجود شعار «نگاه به شرق»، مسکو و پکن در جریان بحران تنها حمایتی نمادین نشان دادند و از رویارویی با اسرائیل یا آمریکا خودداری کردند. این رویداد نشان داد که اتحادهای ایران بیشتر ماهیتی معاملهمحور دارند تا راهبردی.
ناپدید شدن خامنهای
شاید مهمترین پیامد جنگ دوازدهروزه، شتاب در فرسایش اقتدار آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی بود. این درگیری در زمانی روی داد که بهدلیل کهولت سن و وخامت حال او، پرسشهای مربوط به جانشینی به موضوعی جدی در درون نظام تبدیل شده بود.
طی دههها، حکومت کوشیده بود پیرامون رهبر نوعی «فرّه قدسی» و چهرهای معصوم خلق کند.[۹] اما شکست نظامی تحقیرآمیز ژوئن ۲۰۲۵ این تصویر را در هم شکست و خطاهای محاسباتی و ضعفهای راهبردی او را آشکار کرد. آنچه پیشتر نشانه «قدرت و مصونیت مطلق» قلمداد میشد، اکنون شکننده جلوه کرد و حتی اعتماد وفاداران سرسخت را لرزاند.
پیامدهای شکست، پایههای اجتماعی نظام را نیز متزلزل ساخت. بسیاری از حامیان رژیم، که تبلیغات رسمی آنان را قانع کرده بود اسرائیل هرگز جرأت حمله به ایران را نخواهد داشت، با واقعیتی تلخ روبهرو شدند. نتیجه جنگ نهتنها آن توهم را از میان برد، بلکه شک و تردید را در میان نسل جوانتر نیروهای تندرو نیز برانگیخت — نسلی که تا پیش از آن، روایت خامنهای از قدرت و برتری را بیچونوچرا پذیرفته بود.
یکی از عوامل فروپاشی کیش شخصیت آیتالله خامنهای، غیبت ناگهانی او از انظار عمومی در آغاز جنگ بود. خامنهای که پیشتر چهرهای حاضر در صحنه و مداخلهگر در کوچکترین امور کشور شناخته میشد، در جریان جنگ تقریباً از دید عموم ناپدید شد. گزارشها حاکی از آن بود که وی برای حفظ جان خود، در پی ترورهای هدفمند اسرائیل علیه فرماندهان نظامی و امنیتی ایران، به پناهگاهی امن منتقل شده است.
این غیبت صرفاً فیزیکی نبود؛ بلکه به معنای غیبت در تصمیمسازی و سیاستگذاری نیز بود. در بیش از سه دهه گذشته، خامنهای شخصاً در جزئیترین امور کشور دخالت کرده است — از انتخاب نام خودروهای تولید داخل تا دستور توقف پخش برنامههای تلویزیونی که خوشایندش نبود.اکنون محو حضور عمومی او، شایعات گستردهای را در داخل و خارج از ایران درباره شکلگیری خلأ قدرت در رأس نظام برانگیخته است.[۱۰] ناپدید شدن خامنهای بهعنوان محور وحدت ساختار حکمرانی، نشانهای از آغاز فروپاشی الگوی حکومت دینی بود که از سال ۱۳۵۸ بر کشور سایه افکنده است.
تمرکززدایی از فرآیند تصمیمگیری
پس از ناپدید شدن خامنهای از عرصه عمومی، دفتر او (بیت رهبری) تلاش کرد کنترل خود را بر نهادهای نظامی-امنیتی و طبقه سیاسی حفظ کند. جنگ دوازدهروزه موجب افزایش نقش نهادهای انتصابی — بهویژه دفتر رهبری — شد، اما همزمان به گسترش تمرکززدایی در سطوح محلی نیز انجامید. به گفته معاون اول رئیسجمهور، محمدرضا عارف، دولت ایران بهطور رسمی طیفی از اختیارات اجرایی را به استانداران تفویض کرده است — اقدامی که گامی مهم بهسوی تمرکززدایی اداری محسوب میشود.[۱۱]
در آغاز جنگ، دولت پزشکان بخشنامهای صادر کرد که بر اساس آن، بخشی از مسئولیتهایی که پیشتر در اختیار هیئت وزیران بود، به استانداران منتقل شد. این اختیارات شامل حوزههایی چون امنیت ملی و سیاستگذاری کلان کشور نیز میشد. بر اساس این دستور، تصمیمات استانداران در حوزههای واگذارشده، از نظر قانونی همسنگ تصمیمات رئیسجمهور و هیئت دولت تلقی میشود. هرچند وزارتخانهها و معاونتهای ریاستجمهوری همچنان نقش اجرایی دارند، هدف از این تغییر، تقویت مدیریت منطقهای، کاهش بروکراسی، افزایش کارآمدی و تطبیق حکمرانی با نیازهای محلی عنوان شده است.[۱۲]
این تفویض قدرت در حوزه امنیت نیز مشهود است. واحدهای استانی سپاه پاسداران اکنون نقش پررنگتری در حفظ نظم سیاسی و مهار ناآرامیها یافتهاند و برای شرایطی آماده میشوند که در آن، زنجیره فرماندهی مرکزی مختل گردد — همچون دوران جنگ. سپاههای استانی (سپاه استانی) که در سال ۲۰۰۸ تأسیس شدند، مأموریت دارند تا اقتدار سپاه را در سطح محلی تثبیت کرده و کنترل دقیقتری بر استانهای کشور اعمال کنند.[۱۳] در جریان جنگ دوازدهروزه، این سپاههای استانی نقش محوری در نظارت و کنترل جامعه ایران ایفا کردند تا از بروز اعتراضات گسترده جلوگیری کرده و بقای رژیم را تضمین نمایند.[۱۴]
تلاش برای وحدت نخبگان
خامنهای همچنین پس از جنگ دوازدهروزه، برای مقابله با خطر شکاف درونی میان نخبگان حاکم، کوشیده است انسجام درونی رژیم را تقویت کند.[۱۵] نمونه بارز این تلاش، انتصاب علی لاریجانی به ریاست شورای عالی امنیت ملی (شعام) است. در چهار سال گذشته، لاریجانی — که زمانی از چهرههای کلیدی نظام به شمار میرفت — از صحنه سیاسی کنار گذاشته شده بود. شورای نگهبان در دو انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۰ و ۲۰۲۴ صلاحیت او را رد کرد که نشانه سقوط نفوذش در ساختار قدرت بود. بازگشت او به یکی از مهمترین مناصب کشور، نشان میدهد که خامنهای برای بازگرداندن نخبگان حذفشده و تحکیم وفاداری در میان جناحهای مختلف سیاسی، روحانی و امنیتی تلاش میکند.
انتصاب لاریجانی به ریاست شعام نه از سر اعتماد، بلکه از روی ناچاری و ضرورت است — تلاشی برای نمایش وحدت، مهار شکافهای درونی، و تمرکز بر بقای نظام و بازسازی اقتصادی به جای استمرار تقابل ایدئولوژیک.
شورای عالی امنیت ملی بالاترین نهاد تصمیمگیری در حوزه امنیت، دفاع و سیاست خارجی ایران است. بنابراین، تغییر در ترکیب و مدیریت آن بازتابی از بازآرایی نهادی و راهبردی در ساختار کل نظام محسوب میشود. بازگشت لاریجانی همچنین نشانهای از ناخرسندی رهبر از عملکرد رئیس پیشین شورا، سردار علیاکبر احمدیان است. ضعف پاسخ نظامی ایران در جنگ، بخشی به ناکارآمدی شعام و احمدیان — از چهرههای تندرو سپاه — نسبت داده میشود.[۱۶]
ظهور دوباره لاریجانی همچنین به دلیل تضعیف و حذف نخبگان تندرو پس از جنگ ممکن شد. بسیاری از افرادی که در ترورهای اسرائیل کشته شدند، از جناح افراطی نظام بودند؛ از جمله فرماندهان سپاه، رئیس سازمان اطلاعات و معاونانش، و حتی فرمانده کل سپاه، سردار حسین سلامی — همان کسانی که پیشتر حذف نیروهای عملگرا و میانهرو مانند لاریجانی را طراحی کرده بودند.
حذف فرمانده کل سپاه پاسداران و از میان رفتن اعتبار آن، به اصلاحطلبان جسارت بخشید تا بار دیگر صدای خود را بلند کرده و خواستار تغییر بنیادین در رویکرد نظام شوند. چند روز پس از پایان جنگ، محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه پیشین، مقالهای در نشریه «Foreign Policy» منتشر کرد و در آن خواستار یک «تغییر پارادایم اساسی» بهسوی اصلاحات داخلی و مذاکره شد.
به دنبال او، چهرههایی همچون حسن روحانی، رئیسجمهور پیشین، و گروههای اصلاحطلب نیز درخواستهایی مشابه برای گشایش سیاسی، بازسازی ساختاری و تغییر در سیاستهای کلان نظام مطرح کردند. آنان در قالب یک طرح ۱۱ مادهای از حکومت خواستند بهصورت داوطلبانه غنیسازی اورانیوم را متوقف کرده و اجازه بازرسیهای کامل آژانس بینالمللی انرژی اتمی را بدهد تا در مقابل، تحریمها لغو شوند.[۱۷]
اما دفتر خامنهای، رسانههای وابسته به سپاه و نهادهای امنیتی بلافاصله این پیشنهادها را خائنانه و نشانه تسلیم در برابر غرب توصیف کردند. تندروها نیز بهشدت واکنش نشان دادند. غلامحسین محسنیاژهای، رئیس قوه قضائیه و منصوب مستقیم خامنهای، این اظهارات را «بیانیهای در جهت خواست دشمن» دانست، آنهم در شرایطی که «دشمن به کشور حمله کرده و همچنان تهدید میکند.»[۱۸]
در همین حال، معاون سیاسی سپاه نیز ظریف و دیگر اصلاحطلبان را به باد انتقاد گرفت و گفت: «این گروه باید افکار خود را تغییر دهند و همراه مردم در برابر آمریکا و اسرائیل مقاومت کنند.»[۱۹]
با وجود امید برخی ناظران به اینکه جنگ دوازدهروزه شاید به اعتدال و عادیسازی رفتار نظام بینجامد، حضور و قدرتیابی تندروها در ساختار تصمیمگیری این احتمال را بسیار اندک کرده است.
تشکیل شورای دفاع ملی
همچون بحرانهای گذشته، واکنش جمهوری اسلامی به جنگ دوازدهروزه نیز شامل تغییرات نهادی و جابهجایی در سطح مدیران ارشد بود. در پی این جنگ، نهاد تازهای با عنوان شورای دفاع ملی تشکیل شد که وظیفه آن متمرکزسازی برنامهریزی نظامی، تقویت هماهنگی بیننهادی و تسریع واکنش در شرایط بحران است.[۲۰]
این تصمیم، گامی مهم تلقی میشود. شورای دفاع ملی در دوران جنگ ایران و عراق ایجاد شده بود اما در سال ۱۹۸۹ جای خود را به شورای عالی امنیت ملی (شعام) داد. اکنون، پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵، این شورا بار دیگر در چارچوب شعام احیا شد تا ساختاری چابک و آماده در زمان جنگ فراهم آورد؛ ساختاری که بتواند هم به تهدیدهای خارجی پاسخ دهد و هم ناآرامیهای داخلی را مدیریت کند.
بر اساس اساسنامه جدید، رئیسجمهور ریاست شورا را بر عهده دارد و اعضای آن شامل رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه، فرماندهان ارشد نظامی و وزرای دفاع، اطلاعات و امور خارجه هستند.
به طور خلاصه، تشکیل مجدد شورای دفاع ملی نشاندهنده اولویتهای جدید جمهوری اسلامی در پر کردن خلأهای دفاعی و نظامی است که جنگ دوازدهروزه آشکار کرد. این اقدام گویای آن است که حکومت بیش از آنکه به اصلاحات سیاسی بیندیشد، بر تقویت زنجیره فرماندهی و حفظ انسجام نظام تمرکز کرده تا بتواند از بحرانهای آینده جان سالم به در برده و در برابر فشارهای خارجی تابآوری نشان دهد.
چرخش به سوی ناسیونالیسم
در کنار بازسازی ساختار قدرت و ایجاد نهادهای جدید، جمهوری اسلامی کوشید از احساسات ملیگرایانه برای بازسازی مشروعیت خود بهره گیرد. حکومت تلاش کرد جنگ را بهعنوان «مقاومت قهرمانانه در برابر تجاوز صهیونیستی» تصویر کند.
با افول مشروعیت انقلابی، رهبران نظام بیش از پیش به ملیگرایی بهعنوان منبع جدید اقتدار تکیه کردند — با تأکید بر غرور ایرانی، حاکمیت ملی و مظلومیت تاریخی ایران. این روند، چرخشی تاکتیکی و کوتاهمدت از روحانیتمحوری به سوی روایت ملیگرایانه بود که هدف آن ایجاد وحدت در جامعهای از همگسیخته بهنظر میرسید.
نمونهای چشمگیر از این تغییر، کارزار تبلیغاتی جدید شاخه فرهنگی سپاه پاسداران بود که کوشید جمهوری اسلامی را با اسطورههای ایران باستان پیوند دهد — اسطورههایی که از ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ سرکوب شده بودند. محور این تلاش، افسانهی آرش کمانگیر بود؛ پهلوانی که جان خود را فدای تعیین مرز ایران و توران کرد.
در تبلیغات رسمی پس از جنگ، آرش در قالب نمادین به قهرمانی بدل شد که تیرهای خود را به سوی اسرائیل پرتاب میکند — تصویری که جمهوری اسلامی را وارث «قهرمانی و مقاومت باستانی ایرانیان» معرفی میکرد.[۲۱]
خامنهای نیز — که سالها منتقد سرسخت ناسیونالیسم ایرانی بود — پس از جنگ کوشید خود را در هیئت رهبر ملیگرا نشان دهد؛ از جمله با ترویج سرودهای میهنی به جای سرودهای مذهبی. حتی رسانههای وابسته به سپاه در برخی مطالب منتشرشده در وبسایتهای خود، لحن تبلیغاتی خود را با غرور ملی ایرانیان هماهنگ کردند.[۲۲]
اما این دگرگونی، خطرهایی جدی در پی داشت. با کمرنگ شدن هویت انقلابی و ایدئولوژیک نظام، آن «چسب ایدئولوژیکی» که دههها پایگاه تندروها را یکپارچه نگاه میداشت، تضعیف شد. از سوی دیگر، فاصله میان تبلیغات رسمی و واقعیت زندگی مردم آشکار بود. بسیاری از ایرانیان، که از فقر، فساد و انزوا رنج میبردند، باور نکردند که حکومت در حال «دفاع از میهن» است و برعکس، رهبری را به دلیل تحریک جنگ و ناتوانی در دفاع واقعی از کشور مورد انتقاد قرار دادند.
تشدید سرکوب داخلی
به همین دلیل، جمهوری اسلامی در داخل کشور میزان سرکوب سیاسی را بهطور چشمگیری افزایش داده تا کنترل خود را بر جامعه مستحکمتر کند. در پی یک شکست نظامی، بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا برای نمایش قدرت، صدای مخالفان را خاموش کرده و روشنفکران را قربانی میسازند تا ناکامیهای خود را پنهان کنند.
بر اساس گزارشهای عفو بینالملل و دیدهبان حقوق بشر، جمهوری اسلامی ایران با ادعای «حفظ امنیت ملی» دست به موجی از سرکوب گسترده زده است. بیش از ۲۰ هزار نفر — شامل فعالان مدنی، مخالفان سیاسی و کنشگران اجتماعی — بازداشت شدهاند. همچنین، اقلیتهای قومی و مذهبی بهعنوان «جاسوس اسرائیل» هدف بازداشتهای گزینشی قرار گرفتهاند.[۲۳]
کنترل اجتماعی از مسیر فرهنگ
با وجود فشارهای شدید سیاسی، حکومت تلاش کرده است تا در عرصه فرهنگی و اجتماعی چهرهای بازتر از خود نشان دهد؛ از جمله با برگزاری کنسرتهای عمومی موسیقی در سراسر کشور.
نامهای محرمانه که از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فاش شده، نشان میدهد که دولت قصد داشت از ابزارهای فرهنگی برای کنترل اجتماعی استفاده کند. طبق این سند، وزارت ارشاد با هماهنگی کنسرتها، نمایشهای خیابانی و تئاترهای محلی در شهرها و روستاها، بهدنبال آن بود تا حس «وحدت ملی» را تقویت کرده و تنشهای اجتماعی را کاهش دهد. در واقع، این وزارتخانه فعالیتهای هنری را نه صرفاً تفریحی، بلکه ابزاری در خدمت امنیت ملی تعریف کرده بود.[۲۴]
با این حال، این ابتکار با مخالفت شدید جناح تندرو روبهرو شد و در نهایت، منجر به برکناری معاون هنری وزارت ارشاد شد؛ کسی که از طراحان اصلی این برنامه بود. برکناری او نشان میدهد که تندروها همچنان قادرند حتی کوچکترین اصلاحات اجتماعی را متوقف کنند و شکافها و تناقضهای درونی نظام چنان عمیق است که هرگونه نوآوری، هرچند محدود، به سرعت خفه میشود.
سناریوهای آینده برای ایران
ایران در نقطه عطفی تاریخی قرار دارد. نزدیک به دو ماه پس از پایان جنگ خردادماه، جمهوری اسلامی هنوز نتوانسته است از پیامدهای آن رهایی یابد.
رهبر جمهوری اسلامی وضعیت کنونی را «نه جنگ و نه صلح» توصیف کرده است؛ وضعیتی که کشور و جامعه را در حالتی از رکود و انتظار فرو برده و بسیاری را نگران دور جدیدی از درگیری کرده است، زیرا هیچیک از عواملی که حمله اسرائیل را رقم زد، هنوز حل نشدهاند.
جمهوری اسلامی همچنان بر مواضع ضداسرائیلی خود پافشاری میکند و خواستار اتحاد جهان اسلام برای «آزادی فلسطین» است. بیش از ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده با غلظت ۶۰ درصد همچنان بازیابی نشده است. اگرچه برنامه موشکی و محور مقاومت ایران بهشدت تضعیف شده، اما هنوز بهطور کامل از میان نرفته و در صورت وجود منابع و فرصت، میتواند احیا شود.
به بیان دیگر، ایران اکنون وارد عصر پس از جنگ سایهها شده است؛ عصری که در آن شکست بازدارندگی و تصلب ایدئولوژیک، دشمنان را به سمت درگیری مستقیم سوق میدهد.
در این شرایط، سه سناریوی احتمالی برای آینده ایران قابل تصور است:
۱. اصلاحات تاکتیکی محدود
افزایش فشار اصلاحطلبان میتواند به تغییرات جزئی و سطحی منجر شود، مانند ازسرگیری مذاکرات هستهای. با این حال، سلطه تندروها دامنه این اصلاحات را بسیار محدود نگه خواهد داشت.
در این سناریو، راهبرد بقای خامنهای بر «تحمل فشارها، افزایش سرکوب، و صبر تا پایان دوران ترامپ و نتانیاهو طی سه سال آینده» متمرکز است. چنین رویکردی شاید به ثبات موقت منجر شود، اما ریشه بحرانها را حل نخواهد کرد.
۲. رکود و انسداد مزمن
در این مسیر، رژیم به سرکوب و دستکاری اجتماعی ادامه میدهد و بدون رفع ضعفهای ساختاری، صرفاً بقای خود را حفظ میکند.
با توجه به فلج نهادی جمهوری اسلامی و عدم تمایل رهبران آن به تغییر ایدئولوژی، مذاکرهای مؤثر نخواهد بود، زیرا حکومت قصدی برای کنار گذاشتن برنامه هستهای ندارد.
نتیجه محتمل این سناریو، انزوای بیشتر و فروپاشی اقتصادی تدریجی است.
۳. تشدید بحران و فروپاشی
تداوم سرپیچی از تعهدات هستهای، از جمله پنهانکردن اورانیوم غنیشده یا خودداری از همکاری واقعی با آژانس انرژی اتمی، میتواند به واکنشهای جدید اسرائیل یا آمریکا منجر شود — واکنشهایی که احتمالاً با اعتراضات داخلی یا فروپاشی درونی نظام همراه خواهد بود.
اگرچه این سناریو کمتر محتمل است، اما در صورت شکاف بیشتر در میان نخبگان حاکم، میتواند به واقعیت بپیوندد.
جمعبندی: حکومتی سردرگم، جامعهای فلج
جنگ دوازدهروزه، نقاط ضعف بنیادین جمهوری اسلامی را آشکار کرد — از ناکارآمدی نظامی گرفته تا فرسایش مشروعیت سیاسی.
پاسخ رژیم به بحران، یعنی افزایش سرکوب، تحریک احساسات ملیگرایانه، جابهجایی نخبگان و بازسازی نهادی، تلاشی برای بقاست؛ تلاشی که نمیتواند کاهش کارآمدی و انزوای راهبردی نظام را پنهان کند.
این جنگ آغازگر مرحلهای جدید است: عصر پس از جنگ سایهها — دورانی که در آن شکست بازدارندگی و تصلب ایدئولوژیک میتواند به درگیریهای تازه بینجامد.
هرچند صدای اصلاحطلبان و خواست تغییر هنوز روزنهای از امید را زنده نگه داشته است، اما مقاومت تندروها و سکون ساختاری نظام نشان میدهد مسیر پیشِ رو ایران، مسیری پر از بحران و بنبست خواهد بود.
آینده کشور بستگی دارد به اینکه آیا نظام قادر خواهد بود با فشارهای داخلی و خارجی سازگار شود یا در برابر آنها فروبپاشد — رخدادی که تأثیرات عمیقی نهتنها بر ایران، بلکه بر سراسر منطقه خواهد داشت.
———————————
[1] Uzi Rubin, “Operation ‘True Promise’: Iran’s Missile Attack on Israel,” BESA Center, June 18, 2024. https://besacenter.org/operation-true-promise-irans-missile-attack-on-israel/.
[2] Amy Spiro, “These Are the 28 Victims Killed in Iranian Missile Attacks During the 12-Day Conflict,” The Times of Israel, June 29, 2025, https://www.timesofisrael.com/these-are-the-28-victims-killed-in-iranian-missile-attacks-during-the-12-day-conflict/.
[3] Matthew McInnis, The Strategic Foundations of Iran’s Military Doctrine (International Institute for Strategic Studies, December 2017), https://www.iiss.org/globalassets/media-library—content–migration/images/comment/analysis/2017/december/2-mcinnis2125.pdf.
[4] Emanuel Fabian, “The Israel-Iran War by the Numbers, After 12 Days of Fighting,” The Times of Israel, June 24, 2025, https://www.timesofisrael.com/the-israel-iran-war-by-the-numbers-after-12-days-of-fighting/.
[5] Saeid Golkar, “Personalization of Power in Iran: Regime Incompetency and Protests in Iran,” Journal of Peace and War Studies, 5th ed., 2023, Norwich University https://archives.norwich.edu/digital/collection/jpws/id/57/.
[6] Saeid Golkar, The Supreme Leader and the Guard: Civil-Military Relations and Regime Survival in Iran, Policy Note 58 (Washington Institute for Near East Policy, 2019), https://www.washingtoninstitute.org/uploads/Documents/pubs/PolicyNote58-Golkar.pdf.
[7] Fact Check: How Big of a Lie Is the Guards’ Coronavirus Detector?” IranWire, April 18, 2020, https://iranwire.com/en/fact-checking/66940/.
[8] Naimeh Namjoo, “Why Did Iran ‘Rapidly’ Lose Control of Its Airspace?” BBC Persian, June 23, 2025, https://www.bbc.com/persian/articles/cq6mg4p3j4zo; Robert Czulda, “The Cost of Weakness: Iran’s Air Defense Failures in the Face of Israel,” MENA Research Center, September 23, 2025, https://mena-studies.org/the-cost-of-weakness-irans-air-defense-failures-in-the-face-of-israel/.
[9] Saeid Golkar “The Developing Cracks in Khamenei’s Cult of Personality,” Washington Institute for Near East Policy, May 14, 2025, https://www.washingtoninstitute.org/policy-analysis/developing-cracks-khameneis-cult-personality.
[10] “The Supreme Leader Is Fading into the Shadows,” The Economist, July 30, 2025, https://www.economist.com/middle-east-and-africa/2025/07/30/irans-supreme-leader-is-fading-into-the-shadows.
[11] Iranian Students’ News Agency, “Aref: The Governor Can Be the Province’s President,” May 13, 2025, https://www.isna.ir/xdTpDD.
[12] “Delegation of Powers to Governors by the President / Pezeshkian: Governors in Provinces Represent the President,” Khabaronline, July 8, 2025, https://www.khabaronline.ir/xnLkY.
[13] Saeid Golkar, “Taking Back the Neighborhood,” The Washington Institute for Near East Policy, Policy Notes 81, June 4, 2020, https://www.washingtoninstitute.org/policy-analysis/taking-back-neighborhood-irgc-provincial-guards-mission-re-islamize-iran.
[14] Kasra Aarabi and Saeid Golkar, “Why Don’t the Iranian People Rise Up?,” Foreign Policy, July 3, 2025, https://foreignpolicy.com/2025/07/03/iran-regime-security-military-israel-war/.
[15] “Khamenei Calls for Unity as Hardliners Attack Iran’s Reformist Government,” Amwaj Media, July 17, 2025, https://amwaj.media/en/media-monitor/khamenei-calls-for-unity-as-hardliners-attack-iran-s-reformist-government.
[16] Saeid Golkar and Kasra Aarabi, “Ahmadian’s Appointment Completes Khamenei’s Purification Project,” Middle East Institute, June 6, 2023, https://www.mei.edu/publications/ahmadians-appointment-completes-khameneis-purification-project.
[17] “Iran’s Reformists: Regime Should Voluntarily Halt Uranium Enrichment,” Asharq Al-Awsat, August 18, 2025, https://english.aawsat.com/world/5176289-iran%E2%80%99s-reformists-regime-should-voluntarily-halt-uranium-enrichment
[18] “Ejei: The Reform Front’s recent statement was in line with the enemy’s wishes,” Mehr News Agency, August 25, 2025, https://www.mehrnews.com/news/6569879.
[19] “General Javani: Who Should Return to the People?,” Basirat, August 24, 2025, https://basirat.ir/fa/news/380396/سردار-جوانی-چه-کسانی-باید-به-مردم-برگردند.
[20] Alexander Grinberg, “Iran’s New Defense Council Will Not Resolve Tehran’s Pressing Security Issues,” Jerusalem Institute for Strategy & Security, September 15, 2025, https://jiss.org.il/en/grinberg-irans-new-defense-council/.
[21] “Municipality installs banners of Arash Kamangir with rockets on the streets of Tehran; Iranian historical myths defend the homeland,” Khabaronline, April 14, 2024, https://www.khabaronline.ir/photo/1894975.
[22] Patrick Clawson, “How Iran’s Turn to Nationalism Affects US Policy,” The Washington Institute for Near East Policy, July 8, 2025, https://www.washingtoninstitute.org/policy-analysis/how-irans-turn-nationalism-affects-us-policy.
[23] Human Rights Watch, “Iran: Authorities Unleash Wave of Oppression After Hostilities with Israel,” Human Rights Watch, September 2, 2025, https://www.hrw.org/news/2025/09/02/iran-authorities-unleash-wave-of-oppression-after-hostilities-with-israel.
[24] “Deputy Minister of Islamic Guidance: The National Security Council has approved holding street concerts,” Asriran, September 10, 2025, https://www.asriran.com/fa/news/1091533.
Published originally on October 30, 2025.
مصاحبه: گابریلا هِرپِل
عکاس: نیوشا توکلیان
نشریه زوددویچه سایتونگ – ۲۹ اکتبر ۲۰۲۵ – شماره ۲۰۲۵/۴۴
کریستین امانپور در دفتر کارش در بخش شرقی لندن، در ساختمان شبکه CNN، گفتوگو میکند. اتاق کوچک، روشن و پر از کتاب، یادگاری و جعبه است. بر دیوار عکسهایی از دوران جوانیاش در لباس خبرنگار جنگی (با جیبهای بزرگ، کمربند پهن و رنگ خاکی) آویزان است، و نیز تصاویری از او با بیل کلینتون و رابرت ردفورد. روزنامهها و مجلات بازشده روی فرش پخشاند. امانپور تند و پرشور سخن میگوید، بهویژه وقتی صحبت به دوران جنگ بوسنی در دهه نود میلادی میکشد؛ دورانی که با گزارشهایش به شهرت رسید و شهر سارایوو به پاس آن، به او شهروندی افتخاری اعطا کرد.
او در بسیاری از مناطق جنگی و بحرانی جهان کار کرده و امروز در برنامه اختصاصیاش در CNN با رؤسای کشورها، اندیشمندان بزرگ و چهرههای فرهنگی گفتوگو میکند. امانپور در سال ۱۹۵۸ متولد شد، در تهران و لندن بزرگ شد، در آمریکا تحصیل کرد و در سال ۱۹۸۳ به عنوان خبرنگار در CNN آغاز به کار کرد. بعدها به سمت سردبیر و خبرنگار ارشد بینالمللی رسید. در سال ۱۹۹۸ با جیمز روبین، دیپلمات و روزنامهنگار آمریکایی ازدواج کرد؛ این ازدواج در سال ۲۰۱۸ به جدایی انجامید. برای کریستین امانپور، همه چیز ــ حتی امور شخصی ــ امری سیاسی است.
* نشریه SZ: خانم امانپور، شما همراه با همسر پیشینتان جیمز روبین ــ که مشاور دولتهای بایدن و کلینتون بوده است ــ پادکستی به نام «The Ex Files» («پروندههای سابق») ضبط میکنید و درباره وضعیت جهان گفتوگو میکنید. آیا گفتوگوهای شامتان در دوران ازدواج هم چنین حالوهوایی داشت؟
کریستین امانپور: بله، ما زیاد درباره سیاست حرف میزدیم. پیام امروز این است: «زمانهای استثنایی نیازمند اقدامات استثناییاند.» اگر دو نفر که زمانی بسیار به هم نزدیک بودهاند و بعد از هم دور شدهاند بتوانند دوباره گرد هم بیایند و با متانت درباره وضعیت جهان گفتوگو کنند، دیگران هم میتوانند همین کار را بکنند. ما بیست سال با هم ازدواج کرده بودیم و اکنون هفت سال است که از هم جدا شدهایم. یک فرزند مشترک داریم که حالا مرد جوانی است. وقتی با کسی فرزند داری، ناگزیر باید بتوانی با او کنار بیایی.
* شما به عنوان خبرنگار جنگی، با ترس و شجاعت آشنا هستید. کدام برایتان شجاعت بیشتری میطلبید: ازدواج یا طلاق؟
آن زمان که ازدواج کردم، آن را «شجاعت» نمینامیدم. وقتی مردم ازدواج میکنند... آه، من نقلقولی عالی در اینباره دارم؛ عاشق نقلقولهای خوبم. صبر کنید، تلفنم کجاست؟ من همیشه همهچیز را گم میکنم... آهان، پیدایش کردم! نقلقول این است: «خودت را پرت میکنی توی آن، پاهایت را جلو میکشی و میپری ــ و اگر کار نکرد، دوباره از آن بیرون میپری.» این پاسخ سؤال شماست. شاید اگر بخواهیم از نظر لفظی دقیق باشیم، برای طلاق شجاعت بیشتری لازم بود.
* شما پیش از ازدواج بسیار مستقل بودید.
بیشتر زنان نسل من مستقلاند.
* واقعاً؟
بله، بسیاری از زنان در این حرفه درست به اندازه من مستقل بودند. وقتی خبرنگار خارجی شدم، ناگهان باید کاملاً مستقل میشدم. ازدواج نکرده بودم، اما روابط عاشقانه خودم را داشتم. میدانستم اگر همسر و مادر بودم، نمیتوانستم این کار را با چنین جدیت و ازخودگذشتگی انجام دهم ــ دستکم نه در سالهای جنگ. در آن صورت دچار تضاد شدیدی میشدم: یا باید خود را در معرض خطر میگذاشتم، یا از فرزندم، از آن نوزاد یا کودک کوچک، جدا میماندم. در آن زمان اما مردها اینگونه عمل میکردند، با این طرز فکر که: «برویم، حلقهها پایین!» مردها وقتی از خانه بیرون میرفتند، حلقههای ازدواجشان را درمیآوردند. شاید امروز زنها هم همین کار را بکنند. ولی من حتی پس از مادر شدن هم استقلالم را حفظ کردم. کمتر سفر میرفتم و بیشتر مصاحبه و مستند کار میکردم، در عین حال برای فرزندم حضور داشتم ــ و به این موضوع افتخار میکنم.
* آیا شما که زنی کارکشته در جنگ بودید، از آسیبپذیری تازهای که در مقام مادر احساس کردید، شگفتزده شدید؟
کاملاً. هیچ تصوری از آن نداشتم. وقتی پسرم در سال ۲۰۰۰ به دنیا آمد، درست زمانی بود که تنشها میان اسرائیل و فلسطینیها دوباره بالا گرفته بود؛ بعد از گفتوگوهای صلح ناکام «کمپ دیوید۲» میان بیل کلینتون، اهود باراک و یاسر عرفات. به اسرائیل پرواز کردم، و همان موقع که هواپیما بلند شد، ترس به دلم افتاد: اگر سقوط کند چه؟ حتی در محل مأموریت هم ناگهان از جان خودم میترسیدم ــ چیزی که پیشتر برایم ناشناخته بود. و گزارش دادن از وضعیت کودکان گرفتار در بحرانها، کودکان با سرنوشتهای تراژیک، از نظر احساسی برایم تقریباً غیرقابل تحمل شده بود.
* شما در کودکی خجالتی بودید. آیا میگویید که آن خجالت از بین رفته است؟
بیشترش از بین رفته، اما اگر کسی عمیقتر نگاه کند، هنوز رگههایی از آن خجالت را در من پیدا میکند. من خواندن زندگینامهها را دوست دارم، و عجیب است که چقدر از کسانی که در انظار عمومی شناختهشدهاند، گفتهاند در کودکی بسیار خجالتی بودهاند. نمیدانم آیا انتخاب حرفهای عمومی و در معرض دید، نوعی واکنش به خجالتی بودن است یا اینکه اتفاقاً افراد خجالتی وقتی از آن حالت بیرون میآیند، در فضای عمومی احساس راحتی میکنند. اما من واقعاً بسیار خجالتی بودم – تا حدود پنج یا شش سالگی. بعد از آن زباندراز و سرکش شدم.
اسبسواری چیزهای زیادی به من یاد داد: مقاومت، استقامت، قدرت، شجاعت و همدلی – چون با موجودی زنده سروکار داری. و این کاملاً متفاوت از نگهداری حیوان خانگی است؛ باید این حیوان را وادار کنی کاری را که میخواهی انجام دهد، در حالی که خودت بر پشتش سوار هستی – کاری که میتواند بسیار خطرناک باشد. من بارها از اسب افتادم. سقوط، درد، شوک… و بعد باید دوباره سوار شوی، نمیتوانی بگویی: «دیگر بسم است.» فکر میکنم از پنجسالگی سوارکاری را شروع کردم، آن زمان هنوز در ایران زندگی میکردیم. ما سه نفر بودیم – خواهر کوچکترم، بهترین دوستم و من. مادرانمان در سالن مینشستند، با هم گپ میزدند و نگاه میکردند که ما چطور از اسب میافتیم. آنها فقط به صحبتشان ادامه میدادند!
* نمیترسیدید؟
ترس دقیقاً همان بود که بعدها در مناطق جنگی تجربه کردم. پیش از شروع، آدم مضطرب و آشفته است، اما وقتی بر پشت اسب مینشینی – یا در خط مقدم جنگی – ترس ناپدید میشود. فقط کار خودت را انجام میدهی، چه آن کودک پنجسالهای باشی که سوار اسب است، چه خبرنگاری در میدان جنگ. فکر کردن به جبهه، به گلولهها و تیراندازی و موشک، مرا عصبی میکند. اما وقتی آنجا هستم، آرام و بسیار متمرکز میشوم، چون برای زنده ماندن به همین تمرکز نیاز دارم. به این افتخار میکنم که تا امروز حتی یک نفر از اعضای تیمهایم – از جمله خودم – زخمی نشده است.
* با این حال، در بوسنی بسیاری از خبرنگاران کشته شدند.
در بوسنی، برای نخستین بار در تاریخ، خبرنگاران «عمداً» هدف تیراندازی قرار گرفتند. پیش از آن هرگز چنین چیزی رخ نداده بود – نه در بیروت، نه در ویتنام، نه حتی در جنگ جهانی دوم. در آن زمان هم خبرنگاران کشته میشدند، اما در تیراندازیهای متقابل، در واقع قربانیان جانبی بودند. اما در بوسنی، ما آگاهانه هدف نیروهای صرب بوسنی قرار گرفتیم. این موضوع به گزارشهای CNN مربوط میشد – تصاویر ما در عرض چند ساعت، بیستوچهار ساعت شبانهروز در خانههای مردم پخش میشد؛ پدیدهای که تا آن زمان بیسابقه بود. و طبعاً مهاجمان نمیخواستند حقیقتی را که ما روایت میکردیم، دیده شود: اینکه در سارایوو کودکان کشته میشدند، اینکه ما در برکهای از خون ایستادهایم. بنابراین تلاش کردند ما را از میان بردارند.
* شما بارها طومارهایی را امضا کردهاید که در آنها از اسرائیل خواسته شده بود اجازه دهد خبرنگاران وارد غزه شوند.
در غزه هیچ نقطه عطفی وجود ندارد، چون هنوز هیچ خبرنگار بینالمللی در محل حضور ندارد. دولت اسرائیل اجازه نمیدهد – و این واقعاً شرمآور است. البته ما همکاران فلسطینی بسیار شجاعی در آنجا داریم که تصاویر میفرستند و گزارش میدهند؛ انسانهایی که خودشان گرسنگی میکشند و هیچ امنیتی ندارند. در سوریه هم، در دوران حکومت اسد، تنها شمار اندکی از خبرنگاران توانستند در محل حضور داشته باشند؛ به خاطر داعش. آن جنگ هم هیچگاه واقعاً تمام نشد.
* خود شما به غزه میرفتید؟
البته. چون عمیقاً باور دارم اگر خبرنگاران غربی در غزه حضور داشتند، جنگ به شکلی که رخ داد پیش نمیرفت. از زمانی که حماس آن کشتار فجیع را در اسرائیل مرتکب شد ــ که در آن ۱۲۰۰ نفر کشته و بیش از ۲۵۰ نفر گروگان گرفته شدند ــ بیش از ۶۰ هزار نفر در غزه کشته شدهاند، کودک و زن، نه جنگجو.
یادتان هست؟ برای مدتی کوتاه، دونالد ترامپ، فریدریش مرتس، امانوئل مکرون، کیر استارمر – همهشان عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتند وقتی تصاویر کودکان گرسنهی غزه را دیدند. چنین تصاویری تأثیر دارند، هم بر مردم و هم بر سیاستمدارانی که میتوانند واکنش نشان دهند.

* در یکی از قسمتهای پادکست شما که پس از اعلام آتشبس ضبط شد، نقل کردید که یکی از افسران بلندپایه عرب گفته بود تصاویری که از غزه در شبکههای اجتماعی دیده میشود، در برابر وسعت واقعی ویرانی، ناچیز است.
خواهیم دید وقتی وارد غزه شویم، اوضاع چگونه است. همه ما به تصاویر وحشتناکی که از حملات ۷ اکتبر در اسرائیل منتشر شد دسترسی داشتیم؛ وارد خانههای ویران مردم شدیم، اتاقهای امنشان را دیدیم، حتی میشد بوی مرگ را حس کرد. و این درست بود. آن تصاویر جهان را شوکه کرد و خشم جهانی را علیه حماس برانگیخت. اما در مورد ادامه این جنگ، ما امکان مشابهی برای اطلاعرسانی نداشتیم. ببینید، حتی در جنگ هم قوانینی وجود دارد. من بخش عمده زندگی حرفهایام را صرف گزارش از جنگهایی کردهام که در آنها این قوانین بهکلی کنار گذاشته شدند. بوسنی نخستین مورد بود: جنگی علیه غیرنظامیان. صربهای بوسنی میخواستند بخشهایی از بوسنی را از مسلمانان پاک کنند. آنان به اتهام نسلکشی محکوم شدند.
* شما در عراق، افغانستان و سومالی حضور داشتید، با رؤسایجمهور ایران، آنگلا مرکل و هیلاری کلینتون گفتوگو کردهاید. با این حال، به نظر میرسد که بوسنی هنوز برای شما مهمترین تجربه حرفهایتان است. چرا؟
بوسنی مرا شکل داد. و کار ما در آن زمان واقعاً تغییری پدید آورد. وقتی غرب تصمیم گرفت مانع شود که میلوشویچ در کوزوو همان کاری را بکند که در بوسنی کرده بود، آن برای ما نوعی پیروزی بود. نمونه دیگر روانداست؛ آنجا خبرنگاری حضور نداشت. و جهانی که در هر صورت نمیخواست مداخله کند، نیازی هم به این کار ندید، چون هر روز با چشم خودش نمیدید که ۹۰۰ هزار تا یک میلیون نفر در عرض سه ماه قتلعام میشوند. این همان چیزی است که من تمام عمرم کوشیدهام با آن بجنگم: «بیتفاوتی جهان».
* میشل فریدمن، وکیل و نویسنده آلمانیـیهودی، گفته است که از مورد نفرت واقع شدن نمیترسد، بلکه آنچه بیش از هر چیز او را میترساند، بیتفاوتی جهان است.
من هم همینطور. من بخشی از نسلِ «دیگر هرگز» هستم. بوسنی نخستین کشتار جمعی پس از جنگ جهانی دوم بود – البته قابل مقایسه با آن نیست، اما قتلعامی بود قومی، مذهبی و ملیگرایانه. من امروز خیلی روشن میبینم که چه میگذرد، چون درس بوسنی را آموختهام. جهان در یک دوراهی اخلاقی گرفتار شده است. همه این کشورها – ایالات متحده، اروپا – که مدعیاند از حقوق بشر دفاع میکنند و موظف به حفاظت از آن هستند، در برابر این فجایع سکوت کردهاند.
* شما سال گذشته با مارین لوپن گفتوگو کردید. او گفت حزبش اساساً راستافراطی نیست، و شما پاسخ دادید: شوخی میکنید، مگر نه؟
واقعاً از شنیدن آن حرف متعجب شدم. چون یا دروغی آشکار بود یا او خودش از واقعیت بیخبر است. شاید هم به این دلیل که در محیطش راستگرا بودن چنان عادی شده که دیگر برایش طبیعی به نظر میرسد.
* وقتی با چنین افرادی گفتوگو میکنید، میدانید که آنها دستورکار و شعارهای خاصی دارند. اما شما معمولاً به چیز بیشتری میرسید.
و واقعاً به چیز بیشتری میرسم! (میخندد) من فقط بسیار سرسخت و پیگیرم. و نمیخواهم مورد علاقه آنها باشم. نه دلم میخواهد با این افراد شراب یا قهوه بنوشم، نه میخواهم به شانهشان بزنم یا عضوی از آن باشگاه اغلب مردانه قدرت شوم. کار من این است که واقعیت را کشف کنم و دیگران را وادار سازم تا تا حد ممکن انسانی و صادقانه پاسخ دهند، نه مثل ماشین.
* عینیت برای شما چقدر اهمیت دارد؟
بسیار زیاد. اما من میان «عینیت» و «بیطرفی» تفاوت قائلام. به نظر من نمیتوان بیطرف بود، هرچند خیلیها چنین چیزی را مطالبه میکنند. مثلاً در موضوع اقلیم: وقتی در یک برنامه تلویزیونی برای مقابله با دادههای علمی و واقعی، چند «منکر تغییرات اقلیمی» را مینشانید و میگویید باید هر دو طرف را یکسان در نظر گرفت، در واقع در برابر حقیقت میایستید.
در بوسنی، بسیاری از رهبران جهان آن زمان میگفتند همه طرفها به یک اندازه در جنگ مقصرند؛ و به همین دلیل مداخله نکردند. اما این درست نبود. خیلی آسان میشد دید چه کسی به چه کسی شلیک میکند. مسلمانان بوسنی که بهدلیل تحریم تسلیحاتی سازمان ملل عملاً بیدفاع بودند، توسط صربهای بوسنی، با حمایت صربستان و اسلوبودان میلوشویچ، محاصره و گلولهباران میشدند. برای گزارشهایم شدیداً مورد انتقاد قرار گرفتم – از جمله به این دلیل که قربانیان مسلمانان اروپایی بودند و عاملان، مسیحیان سفیدپوست اروپایی.
عینیت به این معنا نیست که همه طرفها را برابر بدانی، بلکه یعنی درباره همه طرفها گزارش دهی.
* آیا مصاحبه با یک رئیس دولت شما را عصبی میکند؟
کاملاً. همانقدر که رفتن به خط مقدم جنگ یا سوار شدن بر اسب مرا عصبی میکند. اما وقتی در حین مصاحبه روی صندلیام مینشینم، همهچیز خوب پیش میرود. البته لحظات ناخوشایند زیادی داشتهام. رؤسایجمهور ایران، که بسیار بیادب بودند و وسط مصاحبه بلند شدند و رفتند. یکی از آنها حتی اصلاً نیامد، چون من برخلاف خواستهاش روسری نپوشیده بودم.
* بعد از گفتوگو با کسی، پیش آمده که احساس ناامیدی کنید؟
اغلب، اما بیشتر از خودم ناامید میشوم. بزرگترین ترسم این است که کارم را بهاندازهی کافی خوب انجام نداده باشم. اما همین ترس مرا به پیش میراند.
* چه چیزی به شما امید میدهد؟
اخیراً با یولی نوواک و گای شالِو از سازمانهای اسرائیلی حقوق بشر «بتسِلم» و «پزشکان برای حقوق بشر» گفتوگو کردم. آنها بهتفصیل بررسی کردهاند که از هفتم اکتبر تاکنون چه رخ داده و به این نتیجه رسیدهاند که اقدامات دولتشان در غزه معادل نسلکشی است. این کارِ آنها بهغایت شجاعانه است، زیرا نه در دفتر یک سازمان حقوق بشری در لندن یا نیویورک نشستهاند، بلکه در خود اسرائیل زندگی میکنند، خانواده و دوستانشان آنجاست و در جامعهی خود عمیقاً ریشه دارند. وقتی انسان مردمان خود را مورد انتقاد قرار میدهد، خطر آن را میپذیرد که برچسب «خائن» بخورد و طرد شود. در آمریکا، در زمان جنگ عراق، چنین انسانهایی کم بودند.
* منظورتان چیست؟
در سال ۲۰۰۳، پیش از حمله به عراق، در سراسر جهان اعتراضاتی علیه تهاجم آمریکا برگزار شد. اما رسانهها، بهویژه در خود ایالات متحده، شعار بوش را پذیرفتند که میگفت: «یا با ما هستید یا با تروریستها»، زیرا هنوز زیر سایهی یازدهم سپتامبر بودند. آنان در کنار بوش ایستادند و کاملاً از عینیت فاصله گرفتند، گویی خود را سربازانی در آن جنگ میدانستند ـ حتی روزنامههای بزرگ، از جمله «نیویورک تایمز». هیچکس مخالفت نکرد. این درست نقطهی مقابل شجاعت بود.
* آلمان در آن زمان در برابر آمریکا ایستاد.
فرانسه هم همینطور. نمایندگان کنگرهی آمریکا از شدت خشم، شراب فرانسوی را در فاضلاب ریختند و سیبزمینی سرخکرده را به «سیبزمینی آزادی» تغییر نام دادند. من درست پیش از حمله به عراق با رئیسجمهور ژاک شیراک گفتوگو کردم. او به روشنی برایم توضیح داد که اگر آمریکاییها ۳۰ روز دیگر به بازرسیها مهلت میدادند، او هم در کنارشان میایستاد. اما چند ساعت بعد حمله آغاز شد. با این حال، حق با شیراک بود: هیچ سلاح کشتار جمعیای وجود نداشت.
* مدتی پیش اسرائیل و آمریکا تأسیسات غنیسازی اورانیوم ایران را هدف قرار دادند و خواستار سقوط رژیم شدند. آیا شما هم به چنین چیزی امید دارید؟
چنین امیدی برخاسته از خیالپردازی غرب و بخشی از دیاسپورای ایرانی است. غرب از آغاز روی کار آمدن جمهوری اسلامی خواهان پایان آن بوده و دیاسپورا نیز چنین آرزویی دارد. رژیمی است که بدترین نقضهای حقوق بشر را مرتکب میشود و علیه مردم خود خشونت بهکار میبرد. ایرانیان بارها در برابر حکومت خود برخاستهاند. من در سال ۲۰۰۹، هنگام جنبش سبز، آنجا بودم. پس از مرگ ژینا مهسا امینی نیز اعتراضات بسیار شجاعانهای شکل گرفت؛ زنان ماهها در خیابانها بودند، اما رژیم با خشونتی گسترده قیامها را در هم کوبید. مشکل از مردم یا کمبود شجاعت نیست، مسئله این است که حکومت برای حفظ خود تا هر حدی پیش میرود: با اعدام، زندان و شکنجه.
* اما آیا از نظر شما سقوط این رژیم، به هر دلیلی، مطلوب نیست؟
ایرانیان مردمی عمیقاً میهندوست و ملیگرا هستند. آنها نمیخواهند از سوی اسرائیل یا آمریکا «آزاد» شوند؛ این برایشان رهایی نیست بلکه مداخلهی خارجی است، و از این دخالتها از آغاز قرن بیستم تا امروز بهقدر کافی رنج کشیدهاند. ایرانیان خواهان پایان این رژیماند تا بتوانند زندگی عادی داشته باشند: کار کنند، اقتصادی کارآمد بدون تحریم داشته باشند، سفر کنند و آزاد باشند. ایرانیان باسوادترین مردم در سراسر خاورمیانهاند ـــ و این را نه از سر تعصب، بلکه به عنوان کسی میگویم که نیمی ایرانیام. جامعهی ایرانیان مهاجر در آمریکا در همه جا درخشان است: در شرکتهای فناوری در سیلیکونولی، در عرصهی مالی، پزشکی، هنر و فرهنگ.
* آیا فکر میکنید ایرانیان مهاجر در صورت سقوط رژیم به کشور بازگردند؟
نمیدانم. در حال حاضر رهبری سیاسیِ روشنی در خارج از کشور نمیبینم. باور ندارم که ایران با بمباران یا دخالت خارجی نجات پیدا کند. این همان چیزی است که در عراق رخ داد. اما حمله به عراق در زمانی صورت گرفت که آن کشور از نظر سرکوب حتی شدیدتر از ایران بود. آیتاللهها اقتدارگرا و خشناند، اما صدام حسین توتالیتر بود و از آن هم خشنتر. او علیه مردم خود از سلاح شیمیایی استفاده کرد. هرکس از دیگری میترسید و جرئت سخن گفتن نداشت.
* زنان ایران علیه سرکوب خود مقاومت میکنند. آیا زنانی که آرزوی بازگشت به نقشهای سنتی گذشته را دارند شما را عصبانی میکنند؟
وقتی جوان بودم، ما زنان انسانهای درجهدوم بودیم و برای برابری جنگیدیم. حالا دوباره به ما گفته میشود که انسانهای درجهدوم هستیم؛ دولت ترامپ زنان و اقلیتها را دوباره به همان جایگاه پیشین بازگرداند. این باورنکردنی است. اما این یک راهبرد سیاسی است ـــ درست مانند انکار بحران اقلیمی یا اخراج مهاجران. هدف از همهی اینها، نابودی دموکراسی است.
چندی پیش مکاتبهای با یکی از دوستان ملی داشتم، او مرا “سرور” مجلسی خطاب کرد، عنوانی که پانایرانیستها به جای “آقا” بهکار میبرند. این عنوان ساده مرا با خود به سالهای دور گذشته برد که جامعه و سرزمین ما (از نظر من) درگیر تغییر و تحول و در حقیقت ترانزیت به دنیای دیگری بود. حضور مصدق در صحنه سیاسی ایران، باعث شد مردمی که هر تحول یا واقعهای را “سیاست انگلیسها” مینامیدند اینبار با غرور شاهد پیروزی کشورشان در برابر همان انگلستان باشند، آن هم با تکیه بر قوانین بینالمللی (پیروزی در دادگاه بینالمللی لاهه) و بالاتر از همه حمایت وسیع نیروی مردمی.
این که میگویم ترانزیت به ایرانی متفاوت، به این لحاظ است که جامعه ما برای اولین بار با پدیده تحزب و ایدههای مختلف سیاسی، روبرو گشت. من بعد از دوران مصدق هیچگاه این طور با تبلور ایدههای بسیار متفاوت سیاسی روبرو نشدم که آزادانه از طریق دکههای روزنامه فروشی عرضه میشد. با زمان انقلاب مقایسه نکنید. درباره دورانی صحبت میکنیم که از یک سو، درجه سواد در سطح بالائی نبود و از سوی دیگر کارگر، کشاورز، دانشجو و دانشآموز و حتی بازاری، برای اولین بار با ایدههای سیاسی متفاوتی روبرو گردیدند که تا قبل از آن برایشان ناآشنا بود. جبهه ملی، منادی و ناشر فکر و ایده ملی و ملیگرائی، و حزب توده ناشر ایدههای سوسیالیستی و کمونیستی که در حقیقت روبروی همدیگر قرار گرفته و بازیکنان اصلی عرصه سیاسی بودند.
فراموش نکنیم که ما در آن دوران، مدت زمان زیادی نبود که جنگ دوم جهانی و اشغال سرزمینمان از سوی متفقین را پشت سر گذارده بودیم. حضور نیروهای بیگانه (شرقی و غربی) نیز باعث ماندن جایپائی در جامعه سیاسی ما، بعد از ترک ایران از سوی آنها گردید. نتیجتا بین دو حرکت بزرگ ملی و کمونیستی، احزاب و گروههای کوچکتر ناسیونالیستی و مذهبی نیز به وجود آمد که دارای درجات مختلف معتدل و رادیکال بودند.
ظهور پان ایرانیستها در صحنه سیاسی ایران، زمانی آغاز گردید که ایران در اشغال متفقین بود، یکی از روزها نیروهای آمریکا، در خیابان شاهرضا رژه میرفتند و مردم زیادی در خیابان، و از جمله روبروی دانشگاه تهران، به تماشا ایستاده بودند. در میان تماشاگران تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران نیز حضور داشتند. تعدادی از مردم تماشاچی که برای اولینبار نظامیان امریکائی را در خیابانهای تهران مشاهده مینمودند شروع به کف زدن نمودند و این باعث جریحهدار شدن احساسات ناسیونالیستی جوانان دانشجویی گردید که در میان جمع ایستاده بودند و حتی بعضی از آنها دچار اشکریزی شدند.
این جوانان دانشجو خیابان را تر ک نمودند و به دانشگاه برگشتند. متعاقبا طی جلساتی که بهطور خصوصی برگزار میکردند اقدام به ایجاد نهضتی به نام “پانایرانیسم” نمودند. پروفسور کاظمزاده ایرانشهر هم گاهی برایشان صحبت میکرد. این واقعیت هم قابل ذکر است که در آن زمان نیروهای متفقین با نیروهای آلمان هیتلری در نبرد بودند و به دلایلی که برای من روشن نیست ایرانیان از فجایعی که از سوی نازیها انجام میگرفت، مانند هولوکاست و اجاقهای گاز برای سوزاندن یهودیان بیخبر بودند. به همین دلیل هم آلمان بهخاطر جنگ بر علیه دو کشوری که از سوی بسیاری از ایرانیان، نوعی خطر برای استقلال ایران بهشمار میرفتند (انگلستان و شوروی) دارای محبوبیت بود (البته برای حزب توده، شوروی از این قاعده مستثنا بود!!). یادم هست بخصوص بچههای دبیرستانی در ساعات انشاء، محتوای انشایشان نشانهای از علاقه به آلمانها بود. تا آنجا که بهیاد دارم نه در رادیو و نه در جراید مطلبی درباره جنایات نازیها به گوش و به چشم نمیخورد. یادم هست در تهران، روبروی دانشگاه، یک آرایشگاه مردانه بود که علنا روی شیشه آرایشگاهش نوع و سبک موی هیتلر را تبلیغ میکرد، روزی از روی کنجکاوی داخل مغازهاش شدم دیدم عکس هیتلر را به دیوار آویزان کرده بود.
در چنین جوی، جوانان پانایرانیست، نمادها، پرچم، اونیفورم و رفتارشان، با تغییراتی، شبیه نماد و آرمهای نازیهای آلمان بود. وقتی به هم میرسیدند دستشان را تا سینه بالا میبردند و به جای سلام میگفتند “پاینده ایران” که هنوز هم از همین روش استفاده میکنند و همدیگر را به جای “آقا”، “سرور” خطاب مینمودند و هنوز هم همدیگر را به همین عنوان خطاب میکنند.
جوانان دانشجویی که نهضت پانایرانیسم را پایهگذاری نمودند من نام چند نفر از آنها را بیاد دارم که بعدا وارد صحنه سیاسی ایران گردیدند، از جمله: محسن پزشکپور، دکتر محمد عاملی تهرانی ( که در انقلاب ۵۷ اعدام شد)، دکتر فضلاله صدر، مهندس پرویز ورجاوند (بعدا از رهبران جبهه ملی ایران گردید) و داریوش فروهر (بعدا رهبر حزب ملت ایران و از رهبران جبهه ملی).
حزب پان ایرانیست بعدا دچار انشعاب و تبدیل به سه حزب دیگر گردید، یعنی، حزب پانایرانیست (به رهبری پزشکپور)، حزب پانایرانیسم (یک حزب به تمام معنا فاشیستی و ضد یهودی) که رهبرش در آلمان با ضربه چاقوی افرادی از حزب توده یک چشمش را از دست داد، نامش را به یاد ندارم و حزب سوم حزب ملت ایران بر بنیاد پانایرانیسم، به رهبری داریوش فروهر که به جبهه ملی ایران پیوست.
پانایرانیستها به جبهه ملی نپیوسته بودند ولی هر بار تظاهراتی از سوی جبهه ملی برگزار میشد با پرچمهای قرمز و بنرهای خودشان شرکت میکردند. اکثریت بزرگ پانایرانیستها از جوانان دبیرستانی تشکیل میشد. یادم هست در اصفهان هرگاه تظاهراتی از سوی جبهه ملی برگزار میشد با مزاحمت و آزار و اذیت تودهایها روبرو میشد. حزب پانایرانیست به تقلید از نازیهای آلمان، دارای گارد حمله بود که در زمان تظاهرات از اعضای جبهه ملی که بیشتر، دانشجویان، فرهنگیان، دانشگاهیان و بازاریها بودند مواظبت میکردند.
یادم میآید که ما به اتفاق جوانان ملیگرای دیگر، شبهای جمعه در خیابان چهارباغ اصفهان به فروش روزنامههای “باختر امروز” “نیروی سوم” و “خاک و خون” میپرداختیم (خاک و خون نشریه پانایرانیستها بود و نام خاک و خون از نازیهای آلمان تقلید شده بود که به زبان آلمانی “blut und boden” معنا میداد). ما چون جوان بودیم گاهی اوقات با حملات کارگران حزب توده روبرو میشدیم که روزنامههای ما را پاره میکردند. به همین دلیل هم هرگاه غلامرضا تختی قهرمان کشتی برای مسابقات کشتی به اصفهان میآمد با کشتیگیران دیگر پشت سر ما حرکت میکردند تا به ما حملهای نشود. تختی عضو جبهه ملی بود.
علاوه بر جبهه ملی، حزب توده و پانایرانیستها دو حزب مجاهدین اسلام و فدائیان اسلام (توضیح درباره این دو حزب از حوصله این مقاله خارج است) به اضافه یک حزب فاشیستی به تمام معنا به نام “سومکا” نیز در ایران فعال بودند.
حزب پانایرانیست هنوز هم در ایران فعال میباشد و در زمان شاه نیز چهار نماینده در مجلس داشتند. زمانی که به پیشنهاد شاه قرار شد یک رفراندوم در بحرین برگزار شود و به دنبال آن، بحرین از ایران جدا شد، نمایندگان پانایرانیست در مجلس شورای ملی، به شدت با این رفراندوم و جدائی بحرین از ایران مخالفت نمودند و در حقیقت اولین چالش بین شاه و پانایرانیستها به وجود آمد.
از آنجا که حزب پانایرانیست هنوز در ایران وجود دارد (اگر اشتباه نکنم به دبیر کلی مهندس زنگنه، یک ایرانی کردتبار) لازم میدانم برای جلوگیری از هر گونه سوءتفاهمی چند نکته را درباره مواضع حزب پانایرانیست توضیح دهم.
حزب پانایرانیست ایران، با وجود تقلید (در گذشته)، به دلایلی که توضیح دادم، از بعضی شعارها و نمادهای نازیهای آلمانِ، ولی یک حزب ناسیونالیست و دموکرات ایرانی و عاری از هر گونه گرایش فاشیستی و نژادی میباشد. به عنوان مثال گروههای پان ترکیسم، پان عربیسم و حتی گروههای ناسیونالیسونالیست رادیکال غربی، به نوعی اعتقاد به برتری ترکها و تورانیها، عربها و یا ملیتهای غربی به سایر ملتها و یا نژادهای دیگر دارند، خوشبختانه ناسیونالیستهای ایرانی هیچگونه اعتقاد یا گرایشی به هیچگونه برتری نژادی، قومی یا ملیتی ندارند و به تساوی حقوق ملتها، نژادها و مذاهب تمامی مردم روی کره زمین اعتقاد دارند.
در خاتمه چند سطری هم به جامعه در حال تغییر امروزمان بپردازیم. من یک معتقد بسیار قدیمی به آرمانهای جبهه ملی ایران هستم. ولی در عین حال به جرات، ناچار به این توضیح میباشم که جوانان، زنان و کنشگران جامعه مدنی امروز سرزمینمان، مصدق برایشان آن جایگاهی را که نزد ما دارد دارا نیست و مصدق را بیشتر یک مقوله تاریخی میدانند. اصطلاحاتی مانند، ملی یا ملیگرائی، همان مفهومی را که برای ما داراست، برای آنها دارا نیست. این نسل نه درگیر دغدغه جمهوری است و نه پادشاهی. دید این نسل درباره راست یا چپ، همان دید نسل ما نیست. به همین دلیل هم معتقدم که ایدهها و راهحلهای ما، بهخصوص از خارج کشور، در میان این نسل ریشه ندوانده.
نسل امروز سرزمینمان مشغول پوستاندازی، ترانسفورماسیون و نوعی ترانزیت به سوی جامعهای میباشد که همخوان با جو و نیاز امروز است. به همین دلیل هم رژیم حاکم بر کشورمان کم کم به صورت یک زائده در آمده که جوابگوی نیازهای نسل امروز ما نیست و سعی دارد با بیرحمی و اعدام، اعتراضها و خواستههای نسل امروز را خفه کند. نه تنها موفق نشده و نمیشود، برعکس حتی خود رژیم هم دارد بسیار تدریجی تبدیل به چیز دیگری میگردد.
مراسم ازدواج دختر شمخانی، نه تصادفی و نه بدون فکر بوده، این مراسم و صدها نشانه دیگر نشان از آن دارد که نیاز به “تغییر”، رژیم را هم در چنگ خود گرفتار نموده. به همین دلیل هم نه از روی خصومت، بلکه بر مبنای دید ناقصم، تجربه طولانیام، نظم جهانی و نیاز مردممان، معتقدم هیچ حرکت انقلابی یا جنگ، بهخصوص از خارج کشور کار ساز نخواهد بود.
جنبش تاریخی “جبهه ملی” ما هم که از زمان همراهی با انقلاب ۵۷ و اخراج بختیار، مسیر افول را طی میکند ظاهرا به این آگاهی پی برده که افتخارات و نقش رهبری گذشته، دیگر قابل تجدید نیست و به درستی بیش از گذشته، دارد وارد صحنه مدنی و سیاسی امروز میگردد و جای خوشحالی است که هر بار با اصناف، سندیکاها و حتی اصلاحطلبان نشست و برخاست دارند.
دیگر راهی به سوی برگشت به گذشته وجود ندارد. گزینه دیگری به جز همسانی با جامعه مدنی سرزمینمان وجود ندارد زیرا سکون یا برگشت، به معنای عدم میباشد.
داریوش مجلسی، اکتبر ۲۰۲۵
برای شناخت بیشتر راهبردهای کلان مخرب خامنهای، لازم است مفهوم جهانبینی (یا ایدئولوژی) واکاوی شود.
ایدئولوژی ساختاری از ایدهها، ارزشها و باورهاست که درک افراد و گروهها از جهان و شیوهٔ تصمیمسازیشان را شکل میدهد.
ایدئولوژی بر همهچیز، از سیاست و دین تا فرهنگ و ارزشهای فردی، تأثیر میگذارد و معمولاً پایهریز جنبشها، راهبردها و نظامهای ارزشی و حکومتی است.
جهانبینی در اشکال گوناگونی خودنمایی میکند؛ برای نمونه دموکراسی بر این باور استوار است که مردم باید بتوانند از راه انتخابات آزاد و عادلانه و با احترام به حقوق بشر، ادارهٔ کشور را در دست گیرند.
نمونهٔ دیگر کمونیسم مارکسی است که در جهانبینیاش جامعهٔ بیطبقه و تقسیم مساوی منابع ثروت ترویج میشود. کمونیسم روسی تلاش کرد بر پایهٔ ایدههای مارکس بنا شود، هرچند در رسیدن به ایدهآلهایش ناکام ماند و فروپاشید. نوع چینی آن نیز از اندیشههای مارکس دور شد و راه و روش سرمایهداری دولتی را پیمود. سوسیال دموکراسی راه میانهای است که در برخی از کشورهای اروپایی به قدرت رسید و کوشید میان دموکراسی و عدالت اجتماعی توازن برقرار کند و نظامی پایدارتر ارائه دهد.
جهانبینیهای دینی نیز در شکل دادن جوامع و فرهنگها نقش شایان توجهی ایفا کردهاند. در این رابطه، از جمله مسیحیت، اسلام و هندوئیسم، با ارائهٔ نظام باورها و ارزشها، زندگی میلیاردها نفر از مردم جهان را با فراز و فرود بسیار هدایت کرده و میکنند.
هواداری از زیستبوم (محیطزیستگرایی یا environmentalism) نمونهٔ دیگری از جهانبینی است که بر اهمیت حفاظت از محیط زیست و بهرهگیری پایدار از منابع تأکید دارد. این ایدئولوژی الهامبخش جنبشهای جهانی پیکار با تغییرات اقلیمی بوده، نگهداری از حیات وحش و بهرهگیری از انرژیهای تجدیدپذیر را تشویق میکند. این تلاشها حفظ طبیعت برای ایمنی و آسایش نسلهای آینده را نوید میدهد.
در حالی که برخی از ایدئولوژیها توانستهاند در همگرایی مردم حول آرمانهای بشردوستانه و دگرگونی جوامع نقشآفرینی کنند (مانند جنبش مدنی سیاهپوستان در آمریکا)، اما همواره این خطر موجود است که جهانبینیها به ایدههای غیرپویا، متعصبانه و انعطافناپذیر تبدیل شوند و افراد هوادار، بدون زیر سؤال بردن ایدههایشان، آثار مخرب آنها را نادیده بگیرند و بدیلهای گوناگون دیگر را مورد توجه قرار ندهند.
سدهٔ بیستم شاهد جهانبینیهای مخربی همچون فاشیسم، نازیسم، استالینیسم و امپریالیسم بوده که هر یک در ابعاد گوناگون و مقایسهناپذیر مسئول جان باختن صدها هزار و حتی میلیونها نفر بودهاند. جنگ دوم جهانی، شروع جنگ سرد و کشف و توسعهٔ سلاحهای هستهای حاصل ایدئولوژیهای مخربی است که امکان سازش و تفاهم میان ملتها را به حداقل رسانده و بشریت را در آستانهٔ نابودی قرار دادهاند. پوتینیسم امروزه با گرایشهای جهانگشاییهای تزاریستی و عظمتطلبی استالینیستی، چالشهای جدی دیگری در برابر جهان دموکراتیک ایجاد کرده است.
بنیادگرایی اسلامی نیز جهانبینی مخرب دیگری است که سید قطب مصری و آیتالله خمینی از جمله بنیانگذاران این ایدئولوژی انسانستیز به شمار میآیند.
خمینی، بنیانگذار جمهوری جهل و جنایت، رهبری که به گفتهٔ خودش با “خدعه” (تزویر) انقلاب ۵۷ را به پیروزی رساند، روحانی ایدئولوژیزدهای بود که یهودستیزی، دشمنی با مدرنیته و غرب را در صدر برنامههایش قرار داد. او در دوران دهسالهٔ ولایت فقیهش، کشور را تا آنجا که توانست به گفتهها و خواستههای شیخ فضلالله نوری مشروعهخواه نزدیک کرد و علیه مخالفین از جمله بازماندگان رژیم گذشته، مجاهدین و چپها حمام خون به راه انداخت.
جانشین او که بر پایهٔ گفتهها و فعالیتهای فرهنگیاش هوادار نواب صفوی تروریست و سید قطب اخوانی است، در دوران چندیندهه رهبری مطلقه، راهبردهای خارجی کشور را بر پایهٔ اسرائیل و آمریکاستیزیاش با هدف توهمآمیز نابودی اسرائیل و بیرون راندن آمریکا از منطقه طراحی کرده است. در این راه، سپاه پاسداران در قالب سپاه قدس به بازوی اجرایی خامنهای درآمد و با ایجاد و تقویت گروههای نیابتی، به روایتی سالانه صدها میلیون دلار از سفرهٔ مردم ایران را در این راه هزینه کرد.
انرژی هستهای نیز که در ایجاد و گسترش آن ملت ایران کوچکترین دخالتی نداشته است، به ادعای این رهبر خودخواندهٔ مسلمین جهان، قرار بود نقشی بازدارنده ایفا کند که با تحمیل تحریمهای کمرشکن به کشور و صرف هزینههای صدها میلیارد دلاری، در جنگ ۱۲ روزه به نابودی کشیده شد.
اگر خمینی کوشید راهبرد “نه شرقی نه غربی” را در سیاست خارجی به پیش ببرد، خامنهای ایدئولوژیزده، با تمام توان راهبردهای کلان کشور را با هدف زیان زدن به غرب و بهویژه آمریکا، با رضایت تزار روسیه و صوابدید دولت چین تنظیم کرده است. این در حالی است که حتی برخی از منصوبین وی نیز این راهبرد را حداقل در مورد جنگ ۱۲ روزه به زیان کشور سنجیدهاند. در این رابطه محمد صدر، عضو شورای مصلحت نظام، گفته است:
جالب اینجاست که گفتههای صدر خشم مسکو را برانگیخت و در پی اعتراض سفارت روسیه در تهران، محمد صدر به قوه قضاییه احضار شد.
قالیباف، نورچشمی خامنهای، نیز در جلسهٔ علنی مجلس با اشاره به روحانی و ظریف، “انتقاد صریح” خود را نسبت به مواضع آنها در رابطه با رویکرد روسیه در قبال ایران اعلان کرد که گویا “دقیقاً در شرایطی که مسیر همکاریهای راهبردی ما با کشور روسیه در حال پیشرفت است با مواضع خود به این مسیر لطمه میزنند.” به باور برخی ناظران، متن سخنان قالیباف با اطلاع و درخواست طرف روسی تهیه شده بود![۲]
مهدی کروبی نیز در دیدار با دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، رهبران در حصر جنبش سبز، نفوذ روسیه در کشور را چنین بیان کرد:
رویدادهای بالا در حالی رخ میدهد که خامنهای لجوج در مخفیگاهش، چشمان خود را بر دگرگونیهای ناشی از ایدئولوژی مخربش بسته و بر راهبردهای شکستخوردهاش اصرار میورزد. در این مورد میتوان به اخطار ترامپ به خامنهای پیش از جنگ ۱۲ روزه اشاره کرد که بنا بر گفتهٔ تخت روانچی در نامهاش نوشته بود: “بدون مذاکره جنگ میشود”[۴]. با این حال، خامنهای تنها به مذاکرات غیرمستقیم و بینتیجه تن داد که به جنگ ۱۲ روزه و از جمله به کشته شدن صدها غیرنظامی انجامید.
سخنان خامنهای در تأکید بر ادامهٔ غنیسازی و تحرکات تازهاش با واردات دو هزار تن مواد شیمیایی لازم از چین برای توسعهٔ موشکهای بالستیک و تشدید فعالیتهای مشکوک در سایت هستهای “کوه کلنگ” که در اعماق زمین قرار گرفته است، “گمانهزنیهای قابل توجهی را برانگیخته است.” این گونه فعالیتها که میتواند جنگ تازهای از سوی اسرائیل و آمریکا را در پی داشته باشد، جز ستیز با منافع ملی و نابودی کامل سرزمینی ایران نتیجهٔ دیگری نخواهد داشت.
در داخل کشور، تورم بالای پنجاه درصد، فساد گسترده، سرکوب جامعهٔ مدنی، رشد شمار بیسابقهٔ اعدامها، فرونشست هشداردهندهٔ زمین و خشک شدن تالابها و تشدید جنگ قدرت، نشان بر آن دارد که بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور، کشور را به نابودی کامل نزدیک کرده است.
خواب خرگوشی مخالفین در خارج کشور که تنها با مخالفت با یکدیگر، انتشار بیانیههای کلیشهای و یا توهم بازگشت به قدرت به یاری دولتهای خارجی به سر میبرند، چشمانداز تحولات آینده را بدون یک بدیل مورد اعتماد جامعهٔ مدنی تیره و تار نمایان میسازد.
لازمهٔ گذار از جمهوری جهل و جنایت، همدلی و همکاری حداقلی میان گروههای مخالف است که شوربختانه تاکنون پس از دهها سال اقامت در جوامع دموکراتیک غربی به وقوع نپیوسته است!
آبان ۱۴۰۴
mrowghani.com
————————-
[۱] - انتخاب، محمد صدر عضو مجمع تشخیص، ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
[۲] - احضار “عضو تشخیص مصلحت” به خاطر انتقاد به روسیه!، ایران امروز، ۲۹/۱۰/۲۰۲۵
[۳] - کروبی در دیدار با فرزندان موسوی و رهنورد، خبر آنلاین، ۸ آبان ۱۴۰۴
[۴] - تخت روانچی: ترامپ در نامهاش نوشته بود بدون مذاکره جنگ میشود، دویچه وله، ۶/۸/۱۴۰۴
■ آقای روغنی نکات مهمی را در باره ایدئولوژی بیان کردهاید. جهانبینی میتواند نقش دوگانهای ایفا کند. از یک سوی افراد و یا گروهها را گرد آرمانی انسانی متحد کند و به نتایج شایان توجهی دست یابد. از سوی دیگر اگر پویایی خود را از دست دهد و به تعصب و لجاجت تبدیل شود، نتایج فاجعهباری به بار آورد. رویکرد نیروهای مخالف در سه ساله پس از پیروزی انقلاب شاهد این مدعاست. بسیاری از چپها برای نمونه در تله مبارزات “ضدامپریالیستی” افتادند و از “خط امام” با این ارزیابی نادرست که ضد امپریالیست است دفاع کردند. غافل از آنکه خمینی رهبری مرتجع و مدرنیته ستیز بود و نه ضد امپریالیست. خامنهای نیز فردی ایدئولوژی زده است و برای رسیدن به اهداف “آرمانی” خود بدون توجه به سود و زیان راهبردهایش چوب حراج به ثروتهای کشور زده است. نفت را با تخفیفهای زیاد به چین میدهد، هر سال صدها میلیون دلار خرج گروههای نیابتیاش میکند و از پروژه هستهای و موشکی بیفایدهاش دست بردار نیست. حاضر است کشور را دوباره با جنگ تازهای درگیر کند اما از خواست توهمآمیز نابودی اسرائیل دست بر ندارد. اعدام و سرکوب جامعه مدنی بویژه علیه زنان مخالف حجاب اجباری راهبرد داخلیاش را تشکیل میدهد و از کوچک تر کردن سفره مردم ابایی ندارد.
آیا مخالفان باید تنها منتظر مرگ او باشند و یا با همکاری و همدلی بکوشند بدیل مورد اعتمادی به مردم ایران عرضه کنند تا گذار از این جمهوری فاسد امکان پذیر گردد؟!
شاده باشید، منیره
■ آقای روغنی گرامی. مقاله خوبی بود که موضوع را فشرده بیان کردید و من فقط یک نکته را لازم به تفصیل دیدم. آنجا که نوشتهاید “توهم بازگشت به قدرت به یاری دولتهای خارجی”. منظورتان حتما رضا پهلوی است. به نظر من هر سیاستمدار خودش مسؤل و محق است استراتژی و تاکتیک خود را تعیین کند. تضمین و کنترل این است که اگر بد عمل کند، رأی نمیآورد.
من به عنوان یک شهروند عادی، از دو زاویه میتوانم به موضوع نگاه کنم. با استفاده از تمثیل یک مسابقه فوتبال، از زاویه “داور مسابقه” که مسؤل رعایت مقررات بازی است. از زاویه داور، همانطور که در بالا نوشتم، رضا پهلوی خودش مسؤل تصمیمگیری و نظراتش است. از زاویه “بازیکن فوتبال” من میتوانم با او موافق باشم، یا نباشم. از این زاویه، من تاکتیک او را در رابطه با سفر به اسرائیل و برخی نظرات او در این رابطه را نادرست میدانم. ضمن اینکه معتقدم به صلاح ایران و اسرائیل است که صلحآمیز در کنار یکدیگر زندگی کنند.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ منیر خانم گرامی. شما به “توهم” در رابطه با رهبران ج.ا. به خوبی اشاره کردید. آیا به توهمهایی که ما مردم (یعنی من و شما و امثال ما در ایران و خارج) دچار آن هستیم نیز توجه دارید؟
مثال بزنم. من معتقدم که مسؤل و بانی جنگ ۱۲ روزه، ایران بوده است، نه اسرائیل. ایران با زیر سؤال بردن موجودیت اسرائیل و اقدام عملی در این رابطه (کمک به نیروهای نیابتی و تجهیز آنها در جنگ با اسرائیل، تلاش برای ساخت سلاح اتمی و موشک و استفاده عملی از آنها) مسبب و آغازگر تنش و جنگ بوده است. عدهای دیگر از هموطنان ما، خلاف این را میگویند. اینکه اسرائیل به حریم هوایی ایران تجاوز کرده و تعداد زیادی سران نظامی و متخصصان هستهای و مکانهای نظامی و غیرنظامی را هدف قرار داده که ضمن آن بیش از هزار غیرنظامی نیز کشته شدهاند.
چه باید گفت؟ یا من دچار “توهم” هستم، یا این هموطنان (که تعدادشان نیز زیاد است)؟! چطور میتوانیم “توهم” را نه فقط در دیگران، بلکه در خودمان نیز تشخیص بدهیم؟ مگر میشود با اینهمه توهم و کجاندیشی جبهه واحدی تشکیل داد؟ یا من اشتباه میکنم یا آن دیگران. آیا میشود علیرغم این اختلافنظرهای اساسی، جبهه واحدی تشکیل داد؟ به نظر من نه.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری با سپاس از توجهتان به نوشته من. بیتردید هر فردی حق دارد باور خودش را در باره مسایل اجتماعی و سیاسی داشته باشد که البته مسئول خوبی و یا بدی باورهایش به شمار میآید. به باور من دگرگونی خشونتپرهیز در ایران زمانی همسو با منافع ملی تمام ایرانیان اعم از فارس، کرد، بلوچ و.... روی خواهد داد که برپایه خواست جامعه مدنی و عاملیت نیروهای شرکت کننده در آن انجام گیرد. این موضوعی مهمی است که آقای رضا پهلوی باید به آن توجه کند. اسرائیل و یا هر کشور دیگری در پی تحقق منافع ملی خودشان هستند و یاری احتمالی آنان به آقای پهلوی از دریچه همان منافع سنجیده میشود. با این باور شما که اسرائیل و ایران باید سرانجام به صلح و دوستی دست یابند کاملا موافقم ایدهای که با ادامه حیات جمهوری جهل و جنایت امکان پذیر نیست.
با درود م- روغنی
■ با درود به آقای قنبری. شما کاملا حق دارید. بسیاری از ما ایرانیان در وجوه گوناگون زندگیمان متوهم هستیم و شوربختانه حاضر نیستیم توهماتمان را روز آمد کنیم. مورد آشکار این توهمگرایی شخص خامنهای و حتی بسیاری از مخالفان این رهبر کشور بر باد ده است. تردیدی نیست که تا زمانی که از جمله از تک تک ما مخالفان توهم زدایی روی ندهد همکاری و همگرایی و در نهایت تشکیل یک جهبه علیه بنیاد گرایی اسلامی در ایران روی نخواهد داد.
با سپاس فراوان منیره
لغو مجازات اعدام در ایران؛ «از خواست سیاسی تا وجدان جمعی»
پیشگفتار:
در جهان امروز، مجازات اعدام به یکی از بحث برانگیزترین و چالشزاترین موضوعات حقوقی و اخلاقی بدل شده است. در حالی که شمار زیادی از کشورها این مجازات را لغو کردهاند، ایران همچنان در میان سه کشور اول جهان از نظر تعداد اعدامها قرار دارد. این واقعیت تلخ نه تنها نشانهای از شدت خشونت دولتی است، بلکه بازتابی از بحران عدالت، شفافیت و اعتماد عمومی به نظام قضایی کشور به شمار میآید. هر سال، با انتشار گزارشهای نهادهای بینالمللی مانند عفو بینالملل و دیدبان حقوق بشر، افکار عمومی جهان یک بار دیگر به ابعاد گستردهی این پدیده در ایران متوجه میشود. با این حال، پس از گذشت چند هفته از انتشار آمارها، موج حساسیت فروکش میکند و چرخهی خشونت همچنان ادامه مییابد.
در ایران، اعدام نه فقط یک ابزار قضایی بلکه ابزاری سیاسی و اجتماعی است که در طول چهار دههی گذشته، نقش پررنگی در تثبیت اقتدار و ارعاب عمومی داشته است. اعدامهای گستردهی دههی شصت، مجازاتهای مرتبط با مواد مخدر در دههی نود و اعدام معترضان در سالهای اخیر، همگی بیانگر آن است که مجازات اعدام از چارچوب عدالت کیفری فراتر رفته و به سازوکاری برای کنترل جامعه و سرکوب اعتراضات تبدیل شده است. از این منظر، لغو مجازات اعدام نه تنها یک مطالبهی حقوق بشری، بلکه ضرورتی سیاسی برای گذار به جامعهای انسانی تر و مدرن تر است.
با وجود تلاشهای گستردهی فعالان مدنی، اپوزیسیون سیاسی و نهادهای حقوق بشری، مسئلهی اعدام هنوز در ایران به مطالبهای همگانی بدل نشده است. هر سال در روز جهانی « نه به اعدام -دهم اکتبر»، بیانیهها، نشستها و سخنرانیهایی برگزار میشود، اما پس از چند روز، گویی همه چیز به فراموشی سپرده میشود. ریشهی این ناپایداری را باید در شکاف میان روشنفکران و افکار عمومی جست وجو کرد؛ جایی که جامعه هنوز اعدام را «ضروری» یا «عادلانه» میپندارد و در بسیاری از موارد، حتی در مراسم اعدام در ملأ عام شرکت میکنند و حتی فرزندان خردسال خود را نیز بهمراه میبرند!. این شکاف خطرناک، تلاشها برای لغو اعدام را به سطحی محدود و غیرپیوسته کاهش داده است.
هدف این نوشته، بازاندیشی در مفهوم و کارکرد مجازات اعدام در ایران و تبیین راههایی است که بتوان از طریق آن، مخالفت با اعدام را به یک خواست عمومی و پایدار تبدیل کرد. برای این منظور، ابتدا نگاهی خواهیم داشت به تاریخچهی اعدام در ایران و تحولات آن در قوانین کیفری. سپس به تحلیل فلسفی و اخلاقی این مجازات خواهیم پرداخت و از آنجا به بررسی جامعهشناختی پدیدهی اعدام در ملأ عام و واکنش جامعه خواهیم رسید. در ادامه، نقش اپوزیسیون، جامعهی مدنی و رسانهها در مبارزه با اعدام تحلیل میشود و در نهایت، پیشنهادهایی برای عبور از این چرخهی خشونت و ساختن جامعهای بدون اعدام ارائه میگردد.
نگارنده بر این باور است که لغو اعدام نه تنها به معنای بخشیدن مجرمان نیست، بلکه به معنای بازسازی مفهوم عدالت بر پایهی کرامت انسانی است. جامعهای که در آن مرگ به نام عدالت اجرا میشود، دیر یا زود دچار زوال اخلاقی خواهد شد. از همین رو، گفتوگو دربارهی لغو اعدام، در واقع گفت وگویی است دربارهی آیندهی انسان ایرانی، شأن او و نوع جامعهای که میخواهیم بسازیم .جامعهای که در آن عدالت پاسدار زندگی باشد، نه مرگ!
***
مقدمه و طرح مسئله:
مجازات اعدام در ایران نه صرفاً پدیدهای حقوقی، بلکه نشانهای تاریخی از رابطهی قدرت و جامعه است. در طول دهههای گذشته، دستگاه قضایی و سیاسی ایران، مرگ را به ابزار قانون تبدیل کرده است. هر سال دهها و گاه صدها نفر بر چوبه دار میروند؛ گاهی بیصدا، در زندانهای دورافتاده و گاهی در میدانهای شهر، زیر نگاه جمعیتی که گویی به تماشای «عدالت» آمدهاند. این تصویر، قلب جامعه را میفشارد و پرسشی بنیادین را پیش میکشد: چه بر سر ما آمده که مرگ را به نمایش گذاشتهایم و خاموش ماندهایم؟
در نظامهای سیاسی بسته، مجازات اعدام غالباً نقشی فراتر از قانون کیفری دارد. این مجازات، ابزار کنترل اجتماعی، سرکوب سیاسی و نمایش اقتدار است. در ایران نیز اعدام، به ویژه در دهههای پرتنش سیاسی، به معنای حذف مخالفان و مهار اعتراضات به کار رفته است. از اعدامهای سیاسی دههی شصت تا اعدام معترضان پس از اعتراضات ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، اعدام به زبان قدرت بدل شده است ؛ پیامی از سوی حاکمیت به جامعه که می گوید: « زندگی و مرگ شما در اختیار من است !»
اما مسئله تنها در حاکمیت نیست؛ جامعه نیز در این چرخه سهیم شده است. حضور مردم در مراسم اعدام در ملأ عام، عکس برداری از بدن آویزان شدهی انسان و حتی تمایل بخشی از افکار عمومی به اجرای سریعتر حکم اعدام، نشانهی زخمی عمیق در وجدان جمعی است. جامعهای که خشونت را میبیند و خاموش میماند، اندک - اندک به خشونت خو میکند و آن را بخشی از نظم طبیعی جهان میپندارد. در چنین فضایی، گفتوگو دربارهی لغو اعدام، در واقع گفت وگویی است دربارهی بازگرداندن «احساس انسانی» به بطن جامعه است.
تاریخچه و وضعیت کنونی مجازات اعدام در ایران:
ایران یکی از کهنترین نظامهای کیفری جهان را دارد و مجازات مرگ در بخش بزرگی از تاریخ آن حضور داشته است. در دوران باستان، اعدام به عنوان جزای خیانت یا ارتداد به کار میرفت. در دورهی قاجار، شکلهای خشونت بارتر آن چون به دار آویختن، سنگسار، یا قطع عضو در میدانهای شهر رایج بود. با گسترش اندیشههای مدرن در دوران مشروطه، روشنفکران ایرانی از جمله میرزا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف تبریزی نخستین کسانی بودند که از لزوم «عدالت انسانی» و پرهیز از خشونت سخن گفتند. با این حال، سنت قصاص و مجازاتهای شدید همچنان در بطن فرهنگ حقوقی باقی ماند.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، مجازات اعدام با شدت بیشتری به جامعه بازگشت. قانون مجازات اسلامی مصوب دههی شصت، گسترهی وسیعی از جرایم را شامل اعدام کرد: از قتل و تجاوز تا ارتداد، جاسوسی، دگراندیشی، محاربه و جرایم مواد مخدر... دههی نخست جمهوری اسلامی شاهد یکی از خون بارترین دورههای تاریخ قضایی کشور بود؛ هزاران نفر در دادگاههای چند دقیقهای اعدام شدند. در دهههای بعد نیز، با وجود اصلاحات محدود، ایران همواره در زمرهی کشورهایی باقی ماند که بالاترین نرخ اجرای حکم مرگ را دارند. گزارش عفو بینالملل در سالهای اخیر نشان میدهد که بیش از ۵۰ درصد از کل اعدامهای ثبتشده در جهان در ایران، عربستان سعودی و چین رخ میدهد؛ ایران، با جمعیتی کمتر، سهمی نامتناسب از این آمار را به خود اختصاص داده است.
نکتهی تأملبرانگیز آن است که بخش قابل توجهی از اعدامها در ایران، مربوط به جرایم غیرخشونتآمیز بهویژه مواد مخدر است؛ جرایمی که در بسیاری از کشورها حتی مجازات زندان بلند مدت هم ندارند. این مسئله نشان میدهد که نظام حقوقی ایران از فلسفهی «حفظ جان» فاصله گرفته و به فلسفهی «نمایش مرگ» نزدیک شده است.
مبانی نظری و فلسفی لغو اعدام:
از منظر فلسفی، مجازات اعدام از دیرباز محل جدال میان دو دیدگاه بوده است: دیدگاه بازدارندگی و دیدگاه کرامت انسانی. متفکرانی چون ایمانوئل کانت بر این باور بودند که عدالت حقیقی زمانی تحقق مییابد که مجرم همان رنجی را که به دیگری رسانده، خود نیز بچشد. اما در برابر او، * سزار بکاریا در رسالهی تاریخی خود «جرایم و مجازاتها» (۱۷۶۴) استدلال کرد که هیچ قدرتی جزحکومت؛ حق گرفتن جان انسانی را ندارد، زیرا جان بخشی از حق طبیعی انسان است که نمیتوان از او سلب کرد.
در دوران معاصر، اندیشهی حقوق بشر به نقطهی عطف این بحث تبدیل شد. مادهی ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸) تصریح میکند که «هر فردی حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد». بر اساس این اصل، دولتها نه تنها نباید زندگی را بگیرند، بلکه موظف به پاسداری از آن هستند. از این رو، در قرن بیست و یکم، اعدام به عنوان شکلی از خشونت دولتی و نقض بنیادین کرامت انسانی شناخته میشود.
از منظر روان شناختی و اخلاقی نیز، اعدام نه تنها عدالت نمیآورد بلکه چرخهی خشونت را بازتولید میکند. در لحظهی اعدام، جامعه احساس انتقام را تجربه می کند نه عدالت را. عدالت هنگامی معنا دارد که بتواند بازسازی کند، نه ویران سازد! در حالی که اعدام، پایان گفت وگو و نفی امکان بازپروری است. جامعهای که راه دیگری جز مرگ برای مهار جرم نمیشناسد، در حقیقت از درک عمیق عدالت بازمانده است.
جامعه شناسی اعدام در ایران:
بررسی جامعه شناختی اعدام در ایران، ما را به ریشههای فرهنگی خشونت میبرد. حضور مردم در مراسم اعدام در ملأ عام، تنها نتیجهی تبلیغات حکومتی نیست؛ بلکه حاصل قرنها عادت به «تماشای رنج» است. از داستانهای حماسی و مجازاتهای قبیلهای تا میدانهای اعدام در شهرهای کوچک، خشونت به بخشی از حافظهی جمعی ما بدل شده است. وقتی قانون، عدالت را در مرگ خلاصه میکند، مردم نیز مرگ را به عنوان نمایش عدالت میپذیرند.
رسانههای رسمی در این میان نقش مهمی دارند. آنها با انتشار خبر اعدامها با عنوان «قصاص حق اولیای دم» یا «برقراری عدالت»، در ذهن مردم نوعی مشروعیت برای این عمل میسازند. به این ترتیب، دولت از یک سو عامل خشونت است و از سوی دیگر، مردم را به تماشاگرانی همدست بدل میکند. در چنین شرایطی، لغو اعدام نه تنها تغییر قانون بلکه نیازمند دگرگونی فرهنگی است: بازسازی مفاهیم عدالت، انتقام و بخشش در وجدان جمعی.
اپوزیسیون، جامعه مدنی و مسیر لغو اعدام:
در دو دههی اخیر، اپوزیسیون و فعالان مدنی ایرانی گامهای مهمی برای مبارزه با اعدام برداشتهاند. کمپینهایی چون «نه به اعدام»، فعالیت نهادهایی مانند «شهروندان علیه اعدام»، و تلاش خانوادههای قربانیان و جدیدا واکنش زندانیان نسبت به احکام اعدام، نشانههایی از بیداری وجدان جمعی در برابر مرگ دولتیاند. اما این اقدامات هنوز به حدی از قدرت نرسیدهاند که حکومت را وادار به عقب نشینی کنند. دلیل اصلی: آن است که لغو اعدام هنوز به مطالبهای عمومی تبدیل نشده است ! جریان واکنشی همیشه مثبت نیست. اقدام علیه مجازات اعدام باید مدام پیگیری شود. ما در آینده حتی پس از حکومت دیکتاتوری اسلامی نیز با آن روبرو خواهیم بود. لذا اشخاص و تشکلهای سیاسی برای آماده کردن ذهن جامعه باید کار فرهنگی و روشنگری کنند و به تقویت جامعه مدنی بپردازند تا از این طریق بتوان بمروز مجازات اعدام را از قوانین جزائی آینده کشور ؛ خارج و آنرا لغو کرد!
تا زمانی که جامعه، خواست لغو اعدام را از زبان نخبگان به زبان خود ترجمه نکند، حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران از این ابزار قدرت، چشم نخواهد پوشید. تجربهی سالهای اخیر نشان داده که تنها فشار اجتماعی گسترده میتواند ساختار قدرت را به عقبنشینی وادارد. همانگونه که در ماجرای «لایحهی حجاب» شاهد بودیم، ایستادگی پیوسته و آگاهانهی زنان مبارز ایران، مقاومت جامعه مدنی را به سطحی رساند که حاکمیت ناچار شد از شدت برخوردها بکاهد و عقب نشینی تدریجی را آغاز کند. همین منطق در مسئلهی لغو اعدام نیز صادق است! تا زمانی که مخالفت با اعدام به گفت وگوی روزمرهی مردم، به شعار اجتماعی و به باور اخلاقی مشترک تبدیل نشود، حکومت انگیزهای برای عقب نشینی نخواهد داشت!
اپوزیسیون در این مسیر وظیفهای تاریخی دارد. باید با روشنگری مداوم، با آموزش و گفتوگو، این مطالبه را از حاشیهی سیاسی به متن جامعه بیاورد. باید نشان دهد که لغو اعدام نه دفاع از مجرمان، بلکه دفاع از زندگی و کرامت انسان ایرانی است. هرچه این آگاهی و روشنگری گسترش یابد، صف طرفداران اعدام کوچک تر میشود و پایههای مشروعیت حکومت در استفاده از مرگ بهعنوان ابزار قدرت سست تر خواهد شد. ایران در نهایت ناگزیر است به صف کشورهایی بپیوندد که اعدام را از قوانین جزائی خود حذف کردهاند، زیرا هیچ ملت مدرن و آزاد نمیتواند بر پایهی مرگ بایستد.
راهکارها و چشمانداز آینده:
برای گذار از جامعهی اعدام محور به جامعهای حیات محور، میتواند سه مسیر را هم زمان پیش برد:
آگاهی عمومی: آموزش دربارهی فلسفهی حقوق بشر در مدارس، دانشگاهها و رسانهها. معرفی تجربه کشورهایی که بدون اعدام توانستهاند عدالت را حفظ کنند.
اصلاح قانون و نظام قضایی: جایگزینی مجازاتهای غیرمرگ بار برای جرایم سنگین، نظارت بینالمللی بر روند دادرسیها و ممنوعیت اعدام در ملأ عام و پشت درهای بسته!
بازسازی فرهنگی: تولید آثار هنری، فیلمها، نمایشها و روایتهایی از زندگی قربانیان اعدام. هنر: بیش از هر قانون، میتواند قلب انسانها را تغییر دهد... باید هنرمندان خودمان را به اینکار تشویق کرد...!
لغو مجازات اعدام در ایران ممکن است سالها به طول انجامد، اما نخستین گام آن، دگرگونی در اندیشه و وجدان است. هر نسلی که بتواند ارزش زندگی را بالاتر از انتقام ببیند، گامی بزرگ در مسیر آزادی و انسانیت برداشته است.هنرمندان ما با خلق آثار هنری خویش میتوانند به تلطیف جامعه و یاری به لغو مجازات غیر انسانی اعدام کمک کنند!
سخن پایانی:
سرنوشت هر جامعه را میتوان از نحوهی مواجههاش با مرگ سنجید. جامعهای که مرگ را به نمایش میگذارد، در حقیقت از زندگی دور شده است. در ایران امروز، مسئلهی اعدام دیگر تنها مسئلهای حقوقی نیست؛ مسئلهای اخلاقی، فرهنگی و سیاسی است که مستقیماً با آیندهی انسان ایرانی گره خورده است. لغو اعدام به معنای بخشیدن بیقید و شرط مجرمان نیست، بلکه به معنای بازگرداندن انسانیت به قانون است. جامعهای که بتواند حتی در برابر خطا، کرامت انسانی را پاس دارد، جامعهای است که به بلوغ رسیده است.
ما در دورهای زندگی میکنیم که مرگ، در رسانه و خیابان، عادی شده است. اما در همین تاریکی، نشانههایی از بیداری وجدان جمعی نیز دیده میشود. مادران دادخواه، وکلا و فعالانی که بیهراس از سرکوب، در برابر اعدام فریاد میزنند، در حقیقت از زندگی دفاع میکنند. آنان یادآور میشوند که عدالت با خون نوشته نمیشود، بلکه با فهم، ترحم و قانون انسانی تحقق مییابد.
لغو مجازات اعدام شاید دشوارترین نبرد اجتماعی ایران باشد، زیرا ریشه در تاریخ، مذهب و قدرت دارد. اما هر تحول بزرگ از پرسشی کوچک آغاز میشود: آیا کشتن، واقعاً ما را عادل و مهربان تر میکند؟ این پرسش، اگر در ذهنها بماند، آرامآرام به وجدان جمعی بدل میشود و آنگاه که مردم از حضور در میدانهای اعدام خودداری کنند، حکومت نیز ابزار ترس را از دست خواهد داد.
در پایان باید بر این حقیقت تأکید کرد که لغو اعدام، تنها با تغییر قانون تحقق نمییابد؛ بلکه به ارادهای جمعی نیاز دارد، به جنبشی اخلاقی و سیاسی که مرگ را از میدانهای شهر و ذهن مردم بیرون براند. این جنبش، باید همچون جنبش زنان در برابر اجبار حجاب، از دل جامعه برخیزد، پیگیر، آرام و بیوقفه پیش رود و با آگاهی و مقاومت، حکومت را گام به گام به عقب براند. هر بار که انسانی از حضور در مراسم اعدام خودداری کند، هر بار که رسانهای در دفاع از زندگی بنویسد، گامی به سوی آزادی برداشتهایم.
لغو اعدام، شاید آخرین سنگر در مسیر انسان دوستی ایرانی باشد. روزی فراخواهد رسید که ایران نیز در کنار ملتهایی قرار گیرد که مرگ را از عدالت جدا کردند و زندگی را قانون خویش ساختند. آن روز، طنابهای دار فرو خواهند افتاد و در حافظهی جمعی ما، به جای صدای اعدام، صدای زندگی طنین خواهد انداخت!
پایان
پائیز ۲۰۲۵
————————-
* سزار بکاریا (۱۷۳۸–۱۷۹۴ Cesare Beccaria) نظریهپرداز حقوق، فیلسوف و سیاستمدار ایتالیایی و از بنیانگذاران اصلی مکتب کلاسیک جرمشناسی بود. او با رسالهٔ تأثیرگذار خود با عنوان « رسالهٔ جرائم و مجازاتها» به یکی از چهرههای برجسته عصر روشنگری تبدیل شد.
مهمترین اندیشهها و اقدامات:
اصلاح نظام کیفری: بکاریا به شدت منتقد نظام قضایی و مجازاتهای بیرحمانه و ناعادلانه در زمان خود بود. او خواهان اصلاحات اساسی و همسو کردن مجازاتها با اصول عقلانی، تناسب و انسانیت بود.
رسالهٔ جرائم و مجازاتها(۱۷۶۴) مهمترین اثر بکاریا است که در آن، خواستار تغییراتی انقلابی در قوانین جزایی شد. برخی از پیشنهادهای او عبارتند از:
لغو شکنجه و مجازات اعدام: بکاریا معتقد بود که این مجازاتها نه تنها غیرانسانی هستند، بلکه در پیشگیری از جرم نیز مؤثر نیستند. او اولین نویسنده مدرنی بود که خواستار الغای کامل مجازات اعدام شد.
اصل تناسب مجازات: او استدلال میکرد که مجازات باید متناسب با جرم ارتکابی باشد و هدف آن بازدارندگی باشد، نه انتقام.
اصل قطعیت مجازات: بکاریا تأکید میکرد که قطعیت مجازات مهمتر از شدت آن است. یعنی اگر مجرمان مطمئن باشند که مجازات میشوند، احتمال ارتکاب جرم کاهش مییابد.
پیشگیری بهتر از کیفر: او پیشگیری از جرم را مؤثرتر از مجازات میدانست و معتقد بود که آموزش میتواند راهکار مناسبی برای این امر باشد.
تأثیرات ماندگار: ایدههای بکاریا تأثیر عمیقی بر اصلاحات حقوقی در اروپا، ایالات متحده و سایر نقاط جهان داشت. اصول او در قانون اساسی ایالات متحده و منشور حقوق آن منعکس شده است. بسیاری از اصلاحات در قوانین جزایی کشورهای مختلف، از جمله در فرانسه و روسیه، متأثر از اندیشههای او بوده است. او به عنوان یکی از پیشگامان جرمشناسی مدرن شناخته میشود.
سالها پیش نوشتهام و از تکرار آن خسته نمیشوم. اگر میخواهیم سکولاریسم، لاییسیته، جداییگرایی و برگردان درخشان آنها «روزگارگرایی» در ایران به جایی برسد، و ماشین سیاست در ایران هم روزآمد شود و هم ملی، باید دست آخوندها را در زندهگی خود بهویژه در سرچشمهها ی آن کوتاه کنیم. میگویم آخوندها و نه اسلام یا حتا مسلمانان؛ زیر اگر روزگارگرایی آنچنان که امروز شوربختانه چیره است، به اسلامستیزی یا مسلمانستیزی کشیدهشود، نهتنها پیشنرفتهایم، که فرورفتهایم و باید برای پرداخت صورتحسابهایی در آیندهای نزدیک که کمتر از صورتحسابها ی سرسامآور حکومت دینی نیست، آمادهشویم. چه، حکومت دینی پوشش و نقابی است که بر صورت زشت آخوندسالاری و ستمسالاری آخوندی گذاشته شده است. برآمد این داو آنکه گذار پیروز از این پلشتی گذار از آخوندسالاری و امتیازها و ممتازیتها ی آنهاست؛ گذاری که ما را به سوگ ناصر تقوایی و ادب مرگ او هم میآورد.
سرچشمهها ی رخنه و نفوذ آخوندها بر فرهنگ و تاریخ ما بسیار است، اما شاید برجستهترین آنها رسم و ادب مرگ و زندهگی (زناشویی) است. رسمها ی مرگ پیچیدهترین، ترسناکترین، هولناکترین و مرموزترین رخدادها ی زندهگی هستند که بسیار به مرگ و رمزوراز آن در آمیختهاند؛ و از همین رو بسیاری آن را رها کردهاند و به حیات خلوت آخوندها سپردهاند. دیگران بسیار گفتهاند که دینها همانند قارچهایی هستند که در شکافها ی دانایی ما رشد میکنند؛ و از آنجا در جاها ی دیگر هم رخنه میکنند؛ و سرانجام همانند سدی در برابر گسترش نور دانایی و زور زندهگی ایستادهگی میکنند.
و این ایستادهگی و سنگوارهگی چندان عجیب نیست؛ چه، گسترش دانایی شکافها را میپوشاند و جا را برای آخوندها که همانند قارچها در شکافها ی زندهگی ما سبز میشوند و از ما میخورند، تنگ میکند. به زبان دیگر اگر آدمیان در تکاپو ی پوشاندن شکافها با دانش هستند، آخوندها برای ماندن شکافها و نادانیها تلاش و جانسختی میکنند تا بتوانند زندهگی کنند. به زبان سادهتر مرگ ما، همبودگان (اجتماع) و همبودمان (جامعه) زندهگی آنهاست. دریافت این پویش پیچیده و پنهان است که میتواند فرایندها ی روزگارگرایی را پیشبرد؛ و به ساحل برساند.
مرگ و رمزوراز آن پهناورترین و سهمگینترین شکاف زندهگی آدمی است، که با آمدن آن همه چیز پایان مییابد، و به زبان خیام از آنجا که از «جمله ی رفتهگان این راه دراز» کسی بازنگشته است و شکاف بزرگی هست، امکان حرف مفت هم فراوان است و بخت رخنه بسیار بالا. آخوندها و امتیازها و ممتازیتها ی آخوندی از همینجا به زندهگی ما آمدهاند و به سپهر سیاسی هم رسیدهاند؛ و ناگزیر از همینجا باید بیرون گذاشته شوند.
اگر میخواهید آخوندسالاری را در ایران پیکنید، باید پای آخوندها را از رسمها ی مرگ هم کوتاه کنید؛ اگر نخواهیم یا نتوانیم (دستکم کسانی که مذهبی نیستیم) آخوندها را از این رسم برانیم، چیرهگی آنها به جاها ی دیگر هم خواهد رسید. حتا مسلمانان اگر میخواهند (به زبان خوزه ارتگای کاست) مدنیت و شهریگری ی ناتمام خود را تمام کنند و از کلاس تاریخ پیروز بیرونشوند، باید این دوالپاها را از شانهها ی خود پایینبگذارند. چه، این قارچها حتا به اسلامها و مسلمانان هم نمیاندیشند! و رحم نمیکنند! این قارچها در شکافها میرویند و بدپنداری مرگ آسان را در بسته ی رستگاری به کسانی (قربانیها) که در شکافها گیرافتادهاند مینوشانند.
اینجا چنان ترس بر همهگان چیره میشود که خود را خواسته یا ناخواسته و بهطور چیره از روی ناچاری و نبود گزینه ی درخور دیگر، به آخوندها میسپاریم. اگر بتوانیم آخوندها را همانند تقوایی از ادبها و رسمها ی ایرانی بهویژه در ادب مرگ (و زناشویی) بیرون بگذاریم، راه شکست آخوندسالاری و ستمسالاری هم در ایران بسیار کوتاهتر میشود.
سر به آسمان میسایم که پیشتر از هر کسی در یک دهه ی گذشته این نکته را کافته و تافتهام؛ اما امروز چند نکته است که آن دریافت را برجسته کرده است و نباید نادیده و نابررسیده بماند.
یکم. در جنبش زن، زندهگی و آزادی و مراسم مرگ یکی از شهیدان آن این مجیدرضا رهنورد بود که برای نخستینبار و پیش از مرگ خود، مرگ و ادب چیره ی آن را بهچالش گرفت و بهبیرونکشیدن این رسم از چنگ خونی ی آخوندها اشاره کرد و در آن آستانه ایستاد. نادانی ی عملهها ی استبداد در آن داستان کار دست آخوندها داد. آنها ذوقزده برای آنکه از مرگ مجیدرضا هم خوراکی برای خود فراهمآورند، و در خیال خود جوانی و نادانی مخالفان را برجسته کنند، گفتار او را در صداوسیما ی میلی خود بارها آوردند و به آن تاختند. اما اینبار خوشبختانه«سرکنگبین صفرا فزود».
پیش از او هم گامها ی کوچکی در این راه ناهموار برداشته شده بود. برای نمونه در ادب مرگ برخی از شهیدان دیگر هم از خواندن قران و آمدن آخوندها پیشگیری شده بود. حتا در برای از آنها پدران در گور فرزندان خود رقصیده بودند؛ اما در آستانه ی آدمکشی قانونی مجیدرضا رهنورد بود که قربانی آشکارا و در پاسداری از ارج و ورج (قدرت) خود، همانند آخرین جنبش مرغی که سر او را از بدن جدا کردهاند، دلیرانه برای آزادی بالبالزد و ادب مرگ را به چالش گرفت تا روزی ایران شاهد مرگ آخوندسالاری و ستمسالاری آخوندی شود.
ناصر تقوایی اما کار را تمام کرد و راه را به همهگان نمود؛ فرآیند بیرونراندن آخوندها را از زندهگی خود در آسانتر نقطه یعنی در ادب مرگ آغاز باید کرد. این رفتار مدنیترین و کمهزینهترین ریخت ایستادهگی در برابر ستم است و میتوانند از هر بازمانده یک آنتیگونه و از هر بازندهای یک قهرمان بیافریند. مجیدرضا رهنورد و ناصر تقوایی مرگ خود را به جشن و جنبش زندهگی دگردیسیدند و آغاز پایان ستمسالاری آخوندی را (به لحن زیبا ی بیضای) کارگردانی کردند.
دوم. به نامها ی دختران و پسران امروز نگاه کنید و با نامها ی همنسلیها و همزادگانها ی خود همانندکنید تا ببینید چهگونه ادب زادن، زادهشدن و زیستن از چنگ خونی ی آخوندها و سلیقهها ی تنگ آنها بیرون میآید. همان ایستادهگی مدنی آسان و کمهزینه اینجا هم دیده میشود. شعور غریزی مردم و رانهها ی زندهگی کارکردهاند و ما را به اینجا رساندهاند. اما هنوز راه به پایان خود نرسیده است؛ باید کار را تمام کرد و به زبان آگاتا کریستی «کار تمام نمیشود، مگر آنکه خوب تمام شود». آخوندها را باید از ادب زندهگی و رسم زناشویی هم بیرون گذاشت. باید و شاید که پا ی این قارچها را از زیباترین آن و گاه زندهگی یعنی گاه پیوندها ی همآمیزی، زناشویی و جنسی هم قلم کنیم.
روزگارگرایی در بنیادها جشن زندهگی، خودبسندهگی و آدمیزادهگی است. جشن شکوفایی و ایستادن روی پاها ی خود است؛ روزگارگرایی آغاز پایان دوران کودکی و خودسپاری است. آخوندها در همه ی فرهنگها و همه ی زبانها در برابر این فرایندها ی باشکوه ایستادهاند. آنها با شکوفایی، خودبسندهگی و رهایی بیگانه و دشمن هستند؛ فرآیند ایستادهگی با ستمسالاری را باید تا سرچشمههایی که به این قارچها امکان زندهگی میدهد، پیشبرد.
واشنگتن پست / ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵
در یکی از شبهای اخیر در شمال پایتخت ایران، تهران، زن جوانی با موی بلند که آن را به شکل دماسبی بالا بسته بود، سوار بر ترک موتورسیکلتی شد که مردی آن را میراند. کمی دورتر، دو زن جوان دیگر روی پیادهرو کنار هم سیگار میکشیدند؛ یکی با موهای باز روی شانه و دیگری با تیشرت گشادی که آستینهایش تا آرنج میرسید. این صحنهها، که در بسیاری از نقاط جهان معمولی به نظر میرسند، در ایران چشمگیرند و نشان میدهند که زنان ایرانی تا چه اندازه در سالهای اخیر قانون پوشش اجباری را که بیش از چهار دهه است برقرار است، نادیده میگیرند.
بیش از سه سال پس از اعتراضات سراسری که در پی مرگ مهسا امینی، زن جوان کرد-ایرانی بازداشتشده بهدلیل نوع پوشش، شکل گرفت، نافرمانی آشکار از قانون حجاب اجباری تنها به کلانشهر پرجمعیت تهران محدود نیست، بلکه بنا بر مصاحبهها، ویدیوها و گزارشهای رسانههای محلی، در شهرهای کوچکتری مانند رشت و نیز مناطق محافظهکارتر مانند کرمانشاه، همدان و دزفول نیز بهطور گسترده دیده میشود.
«حجاب» – واژهای که میتواند هم به پوشش سر زنان و هم به پوشش «محجوبانه» در معنای کلیتر اشاره داشته باشد – از زمان تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸، یکی از پایههای ایدئولوژی حاکم بوده است و مقامهای دولتی زیر فشار نیروهای قدرتمند محافظهکار قرار دارند تا از آن پاسداری کنند. بنابراین قوانین الزامآور درباره پوشاندن بدن زنان همچنان بهصورت رسمی در قانون باقی مانده، هرچند اجرای آن بهطور فزایندهای متوقف شده است.
زنان ایرانی در گفتوگو با «واشنگتن پست» گفتند که ماههاست دیگر شاهد آن نوع برخوردهای خشن پلیسی نیستند که در تابستان پیش از مرگ امینی رایج بود؛ زمانی که، برای مثال، زنی را در حالی که جیغ میکشید به داخل ون پلیس کشیدند و زنی دیگر در برابر ون ایستاد و التماس میکرد تا مأموران دخترش را آزاد کنند.
در سالهای گذشته نیروهای امنیتی معمولاً در سراسر شهرهای بزرگ برای اجرای قوانین حجاب مستقر میشدند و گاه زنان را بازداشت کرده و برای چند ساعت یا حتی یک شب در بازداشت نگه میداشتند. مجازات میتوانست شامل حبس کوتاهمدت باشد، اما جریمه نقدی متداولتر بود و در صورت تکرار تخلف، مبلغ آن افزایش مییافت.
مرجان، زنی ۴۹ ساله ساکن تهران، درباره تمرکز همیشگی حکومت بر پوشش زنان و دختران گفت: «متأسفانه این چیزی است که ما هر روز با آن زندگی میکنیم، از وقتی بیدار میشویم تا وقتی شب میخوابیم. برای من شخصاً هرگز عادی نشد.» مرجان و دیگر زنانی که مصاحبه کردند، خواستند تنها با نام کوچکشان معرفی شوند تا از مجازات احتمالی بهدلیل گفتوگو با رسانههای خارجی در امان بمانند.
مقامهای ایرانی اذعان دارند که حکومت به دلیل بیم از شعلهور شدن دوباره ناآرامیها، از شدت برخورد با بیحجابی کاسته است؛ بهویژه در زمانی که کشور با شرایط وخیم اقتصادی، بحران شدید آب و تحریمهای بینالمللی سختتری بهدلیل نگرانیها درباره برنامه هستهای خود روبهروست. برخی شهروندان نیز در مصاحبهها گفتند که کاهش فشارهای پلیسی بر حجاب در ماههای پس از حملات گسترده اسرائیل و ایالات متحده به ایران، بهمثابه سوپاپ اطمینانی برای تخلیه فشار اجتماعی عمل کرده است؛ حملاتی که موجب نارضایتی عمومی از حکومت و تشدید سرکوب مخالفان شد.

عکس: وحید سالمی / خبرگزاری آسوشیتدپرس
هالی داگرِس، پژوهشگر ارشد در اندیشکده «مؤسسه واشنگتن»، گفت: «جمهوری اسلامی ایران روی مرز باریکی حرکت میکند؛ از یک سو با افزایش شمار زنانی روبهروست که از قوانین حجاب اجباری تبعیت نمیکنند، و از سوی دیگر بیم دارد که سرکوب بیش از حد دوباره مردم را به خیابانها بکشاند.»
در حالی که مجلس ایران سال گذشته قانونی را برای تشدید مجازاتها – از جمله افزایش چشمگیر جریمههای نقدی – در صورت نقض قوانین حجاب تصویب کرد، این قانون تاکنون اجرا نشده است. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، اوایل امسال فاش کرد که شورای عالی امنیت ملی دستور داده است این قانون به اجرا درنیاید، امری که نشان میدهد موضوع حجاب به مسئلهای امنیت ملی بدل شده است. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، نیز اخیراً هشدار داده بود که اجرای این قانون میتواند «جنگی در جامعه» برانگیزد.
در همین ماه، حتی یک سیاستمدار ارشد محافظهکار، محمدرضا باهنر، اعلام کرد که دوران اجرای حجاب از طریق قوانین و مجازات عملاً به پایان رسیده است. او پس از واکنش تند برخی بخشهای حاکمیت، گفتههای خود را تا حدودی تعدیل کرد و افزود که گرچه معتقد است ارزشهای کشور باید حفظ شود، اما شیوههای ترویج این ارزشها باید بازنگری شود.
سخنگوی هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد به درخواست «واشنگتن پست» برای اظهار نظر در این باره پاسخ نداد.
پیامهای متناقض
در حالی که حکومت از شدت کنترل مستقیم بر پوشش زنان کاسته است، مقامها همچنان از روشهای دیگر برای ترویج آنچه «عفاف و حجاب» میدانند، استفاده میکنند.
به گزارش «مرکز حقوق بشر در ایران» (CHRI) – سازمانی مستقر در خارج از کشور – از اواخر ژوئن تاکنون دهها کسبوکار در سراسر ایران از جمله کافهها، رستورانها، تالارهای عروسی و فروشگاههای پوشاک بهدلیل حضور زنان بیحجاب تعطیل شدهاند. این سازمان در بیانیهای که اوایل اکتبر منتشر کرد، دستکم ۵۰ مورد پلمب موقت بهدلیل «رعایت نکردن حجاب» را در فاصله ژوئن تا اکتبر مستند کرده و افزوده است که بیشتر این موارد در خارج از تهران رخ داده است.
بهار قندهاری، مدیر بخش حمایت و پیگیری در CHRI، گفت: «ممکن است شیوه اجرای قانون متفاوت باشد، اما تا زمانی که چنین قوانینی وجود دارد، حقوق و آزادیهای زنان در خطر است.»
زهرا رحیمی، فعال دانشجویی در دانشگاه یزد، در پستی در شبکه اجتماعی ایکس در همین ماه نوشت مقامهای دانشگاهی اخیراً تعدادی از دانشجویان دختر را بهدلیل نوع پوشششان احضار کردهاند. رحیمی تصویری از یکی از پیامکهای احضار را منتشر کرد و از این اقدام انتقاد نمود. دانشگاه یزد در پاسخ ایمیلی به درخواست اظهارنظر «واشنگتن پست» اعلام کرد که «مطابق با مقررات صادرشده از سوی وزارت علوم» عمل میکند.
ساختار سیاسی جمهوری اسلامی نیز در مواردی باعث سردرگمی دربارهی اینکه کدام قوانین، در کجا و علیه چه کسانی اجرا میشوند، شده است. مسعود پزشکیان، که گرایش معتدلی دارد، ریاست بخش انتخابی دولت را بر عهده دارد، اما فرمانده نیروی انتظامی از سوی رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، منصوب میشود. خامنهای بارها تأکید کرده است که رعایت حجاب اسلامی برای زنان ایرانی غیرقابل مذاکره است.
اوایل همین ماه، روحالله مومننسب، رئیس ستاد «امر به معروف و نهی از منکر» استان تهران – نهادی وابسته به رهبر جمهوری اسلامی که مأموریتش ترویج رفتار اسلامی در عرصه عمومی است – از تشکیل «ستاد عفاف و حجاب» خبر داد. او گفت این نهاد قصد دارد بیش از ۸۰ هزار نفر را در استان تهران برای اجرای مأموریت خود آموزش دهد. هرچند روشن نیست وظیفه دقیق این افراد چه خواهد بود، یکی از فعالیتهای اصلی این ستاد اعزام نیروهایی برای تذکر زبانی به زنان درباره نوع پوشش آنان در اماکن عمومی است.
عکس: آرش خاموشی / نیویورک تایمز
فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت پزشکیان، گفت دولت بودجهای برای این ستاد اختصاص نداده و وضعیت آن نامشخص است. او در پاسخ به پرسش یک خبرنگار ایرانی دربارهی افزایش شمار گشتهای ارشاد در ماههای اخیر، گفت از چنین موضوعی اطلاعی ندارد.
برداشتن روسری
مرجان میگوید این روزها وقتی از کنار گروههای پلیس در خیابانهای تهران میگذرد، عمداً بیحجاب است و تقریباً هیچگاه پلیس چیزی نمیگوید.
او یادآور شد که حدود یک سال پیش، مشاجرهای طولانی با مأموران بر سر نوع پوشش خود داشت. یکی از مأموران از او فیلم گرفت و از او اطلاعات هویتی خواستند، اما در نهایت او را بازداشت نکردند. مرجان گفت به نظر میرسید مأموران تمایلی به بازداشت ندارند و حضورشان در خیابان بیشتر برای ایجاد ترس است.
او افزود: «وقتی وارد مترو میشوی، واقعاً بخش بزرگی از زنان دیگر حجاب ندارند، حتی با اینکه دوربینهای نظارتی روشناند.» او این تغییر را به نقطه عطفی نسبت داد: اعتراضات زنان در اواخر سال ۲۰۲۲ پس از مرگ مهسا امینی که با شعار کردی «زن، زندگی، آزادی» شکل گرفت.
با این حال، مرجان اذعان کرد که وقتی بهتنهایی یا با خودروی دوستش سوار تاکسی میشود، روسری به سر میکند، چون مأموران گاهی خودروهایی را که راننده یا سرنشین بیحجاب دارند توقیف میکنند. او گفت نمیخواهد دیگران تاوان نافرمانی او را بدهند و خودش هم نمیتواند مرخصی بگیرد تا خودروی توقیفشدهاش را بازپس گیرد.
فاطمه، زن حدوداً ۶۰ سالهای که در تهران زندگی میکند، گفت در خانوادهای محافظهکار ازدواج کرده و دههها طبق رسوم آنان با روسری و مانتو در انظار عمومی ظاهر میشده است. اما اکنون روسریاش را در خانه میگذارد و با پیراهن و شلوار بیرون میرود.
او گفت: «بعد از تمام این اتفاقات، فکر میکنم همهی این [قوانین] واقعاً مسخرهاند. تمام موهایم سفید شده. چرا باید برای کسی مهم باشد که آن را بپوشانم یا نه؟»
تا آنجا که حکومت هنوز گهگاه محدودیتهایی بر پوشش زنان اعمال میکند، اثر آن معمولاً کوتاهمدت است. در شهر رشت، مقامها ماه گذشته چند کافه را بهدلیل پذیرایی از زنان بیحجاب پلمب کردند؛ بر اساس ویدیویی که در شبکههای اجتماعی منتشر شد و همچنین گفتهی یکی از ساکنان شهر که با صاحبان کافهها گفتوگو کرده و مشاهدات خود را برای *واشنگتن پست* شرح داده است.
اما به گفتهی همان ساکن، تعطیلیها تنها حدود یک هفته طول کشید. و در ویدیوهای تازهای که او هفته گذشته برای «واشنگتن پست» فرستاد، زنان بدون حجاب دیده میشوند که در خیابانها قدم میزنند یا در میان جمعی از میزها در کافهها نشستهاند.
برگردان: علیمحمد طباطبایی
گفتوگو با اشپیگل: انس کانتر فریدم (Enes Kanter Freedom)، بازیکن ترکتبار، میلیونها دلار در بهترین لیگ بسکتبال جهان درآمد داشت. سپس با رئیسجمهور ترکیه درافتاد و از دولت چین انتقاد کرد. او شغل، خانواده و وطن خود را از دست داد. فریدم، ۳۳ ساله، که در زوریخ به دنیا آمده و در ترکیه بزرگ شده است، یازده سال در لیگ حرفهای انبیای آمریکا (US-Profiliga NBA) بازی کرد، از جمله برای یوتا جاز و بوستون سلتیکس. او میلیونها دلار درآمد داشت و ستاره لیگ بود.
در سال ۲۰۱۳، او شروع به انتقاد از رئیسجمهور ترکیه، رجب طیب اردوغان کرد، و پس از آن او را «فاسد» و «دیکتاتور» نامید، که در پی آن ترکیه در سال ۲۰۱۷ پاسپورت او را باطل کرد. انبیای نیز پس از انتقاد او از رفتار پکن با اویغورها و تبتیها، از او روی گرداند. از سال ۲۰۲۲، او هیچ تیمی پیدا نکرده است. در حال حاضر او تبعه آمریکا است.
او اکنون نام خانوادگی اصلی خود، کانتر، را به عنوان نام دوم استفاده میکند - و نام خانوادگی جدیدش فریدم (آزادی) است. او میگوید مردم باید بدانند او برای چه چیزی ایستاده است. امروز فریدم (Freedom) به عنوان یک فعال حقوق بشر به سفر دور دنیا میپردازد، با محافظ شخصی و در ترس دائمی از حملات. اکنون او زندگینامه خود را با عنوان «به نام آزادی» منتشر کرده است.
در گفتوگوی ویدیویی با اشپیگل، فریدم با یک پولوشرت سیاه پشت میز نشسته است. پشت سر او یک نقشه جهان بزرگ روی دیوار آویزان است، اما از زمانی که ترکیه برای دستگیری او جایزه تعیین کرده، دنیایش کوچک شده است. او میگوید افبیآی به او لیستی از ۲۹ کشور داده که میتواند به آنها سفر کند. بقیه کشورها بسیار خطرناک هستند.
اشپیگل: آقای فریدم، الان دقیقاً کجا هستید؟
فریدم: در خانهام، در نیویورک. به ندرت آپارتمانم را ترک میکنم. اگر چنین کنم، باید به یک دوست یا افبیآی اطلاع دهم. افبیآی ترجیح میدهد که من برای همیشه در خانه بمانم. احساس میکنم یک زندانی هستم.
اشپیگل: و این در حالی است که شما در یکی از آزادترین کشورهای جهان زندگی میکنید.
فریدم: بله، اما دست اردوغان بلند است و به آمریکا هم میرسد. شماره تلفن و آدرس من در اینترنت منتشر شده است.
اشپیگل: وقتی مجبورید خانه را ترک کنید چه کار میکنید؟
فریدم: در نیویورک پالتو کلاهدار، عینک آفتابی و ماسک کووید میزنم. از کلابها و بارها دوری میکنم. فقط به رستورانهایی میروم که صاحبش را میشناسم. فقط در سالن ورزشی زیرزمین ساختمان آپارتمانم بسکتبال بازی میکنم. از اپلیکیشنهای خدمات تحویل غذا استفاده میکنم، اما با نام جعلی. چه کسی میداند که غذا را چه کسی میآورد؟ میترسم یک هوادار اردوغان مرا مسموم کند.
اشپیگل: بسکتبال شما را ثروتمند کرد، میتوانستید هر کاری دلتان میخواهد بکنید. در عوض، شما در یک قفس طلایی زندگی میکنید.
فریدم: ۱۲ حکم بازداشت علیه من صادر شده، وزارت کشور ترکیه ۵۰۰,۰۰۰ دلار برای دستگیری من جایزه تعیین کرده است. افبیآی به من هشدار داده که این مبلغ زیاد میتواند توجه مافیا یا قاتلان اجارهای را جلب کند.
اشپیگل: چقدر با افبیآی صحبت میکنید؟
فریدم: هفتهای یک بار، چون روی یکی از تلفنهایم دائماً تهدید به مرگ دریافت میکنم. اخیراً رئیس دفتر افبیآی در نیویورک را ملاقات کردم. در شهرهایی مانند لسآنجلس یا واشنگتن، که جامعه ترکهای بزرگی دارد، باید مراقب باشم. اردوغان مرا تروریست مینامد و بسیاری از ترکها این را باور دارند.
اشپیگل: در زندگینامه خود حادثهای را در اندونزی توصیف میکنید، جایی که شما و مدیر برنامههایتان در بهار ۲۰۱۷ مجبور شدید نیمهشب فرار کنید زیرا از آدمربایی میترسیدید.
فریدم: مدیر برنامههایم نیمهشب در زد و گفت باید هرچه سریع تر از این مکان فرار کنیم، چون مردان ناشناسی در جستجوی من هستند. برای ما روشن بود که یا میتوانند آدمربا باشند یا مأموران دولت اندونزی، احتمالاً تحت فشار ترکیه.
اشپیگل: چه کار کردید؟
فریدم: ما محافظی را که قرار بود برای محافظت از من پشت در اتاقم بنشیند، منحرف کردیم. و سپس به سمت فرودگاه شتافتیم. به رومانی پرواز کردیم، جایی که در هنگام ورود بازداشت شدم. یک مأمور رومانیایی به من گفت باید فوراً از آنجا بروم، وگرنه به ترکیه دیپورت میشوم. من موفق به خروج شدم. بعداً فهمیدم که در اندونزی واقعاً مردانی به دستور ترکیه در جستجوی من بودهاند.
اشپیگل: کدام تجربه کلیدی شما را به یک فعال تبدیل کرد؟
فریدم: رسوایی فساد سال ۲۰۱۳ در ترکیه. اردوغان افراد بیگناه را زندانی کرد و با رسانههای آزاد مبارزه کرد. من در توییتر درباره آن توئیت کردم و این موضوع به یک جریان بزرگ تبدیل شد. پدرم اخراج شد و به اتهام ادعاشده مبنی بر حمایت از تروریسم به زندان افتاد. تنها تحت فشار رسانهها و سیاستمداران آمریکا بود که او آزاد شد.
اشپیگل: وضعیت پدرتان در زندان چگونه بود؟
فریدم: برادرم برایم تعریف کرد که پدرمان پس از آزادی کاملاً تغییر کرده بود. تمام روز به دیوارها خیره میشد و تقریباً هیچ حرفی نمیزد. شاید او را شکنجه کرده بودند، شاید هم به او مواد مخدر داده بودند. نمیدانم.
اشپیگل: والدینتان تا چه اندازه بر دیدگاههای امروزی شما تأثیر گذاشتهاند؟
فریدم: بسیار زیاد. آنها مرا آزاداندیش بار آوردند و میخواستند بهترین آموزش ممکن را ببینم. مدارس دولتی ترکیه کیفیت خوبی نداشتند. معلمها هنوز ما را کتک میزدند. به همین دلیل به یکی از مدارس «خدمت» [وابسته به جنبش فتحالله گولن] رفتم.
اشپیگل: یعنی مدارسی که متعلق به جنبش فتحالله گولن، مخالف اردوغان هستند. گولن در سال ۲۰۲۴ در تبعید در آمریکا درگذشت. اردوغان جنبش گولن را مسئول کودتای نافرجام ۱۵ ژوئیه ۲۰۱۶ میداند. برخی از جداشدگان از این جنبش نیز از شرایطی شبیه به فرقههای بسته سخن گفتهاند.
فریدم: برای من جنبش گولن نماد گفتوگوی میاندینی و میانفرهنگی است. گولن باور داشت که ایمان و علم میتوانند با یکدیگر همکاری کنند تا جهانی بهتر بسازند. دیدگاه او باعث شکلگیری مدارسی و ابتکارات فرهنگی در کشورهای گوناگون شد که هدفشان تقویت تفاهم میان مردمی با خاستگاههای متفاوت بود.
اشپیگل: در پاییز ۲۰۲۱ شروع کردید به انتقاد از حکومت چین. چرا؟
فریدم: در آن زمان برای کودکان یک اردوی بسکتبال برگزار کرده بودم. پدر یکی از بچهها که یک اویغور بود نزد من آمد و پرسید: «چطور ممکن است خود را مسلمان و فعال حقوق بشر بدانی، در حالی که اویغورها در چین در اردوگاهها شکنجه و تجاوز میشوند؟»
اشپیگل: چه پاسخی دادید؟
فریدم: شوکه شدم. هیچ اطلاعی از وضعیت اویغورها در چین نداشتم. به خانه برگشتم و شروع به تحقیق کردم. بعد از آن فهمیدم چه بیعدالتیهایی در حق اویغورها، تبتیها و مردم هنگکنگ روا میشود.
اشپیگل: شما رئیسجمهور چین، شی جینپینگ را «دیکتاتور بیرحم» نامیدید.
فریدم: من اولین بازیکن NBA بودم که به وضعیت حقوق بشر در چین اشاره کردم. نکته عجیب این بود که وقتی علیه اردوغان موضع گرفته بودم، لیگ کاملاً پشتم بود. مدیران تیمها حمایتم کردند و همه از آزادی بیان دفاع میکردند. اما وقتی به پکن حمله کردم، مرا رها کردند.
اشپیگل: چین یکی از بزرگترین و سودآورترین بازارهای NBA است و شمار بینندگان لیگ در آنجا حتی از آمریکا هم بیشتر است. این موضوع باید برایتان تعجببرانگیز نبوده باشد.
فریدم: نه، اما این کاملاً ریاکارانه است. تجارت بر همه چیز مقدم است، و برای همین نمیخواهند رهبران چین را ناراحت کنند.
اشپیگل: در آن زمان برای تیم بوستون سلتیکس (Boston Celtics) بازی میکردید. پس از انتقادتان از چین، تلویزیون دولتی چین همه بازیهای سلتیکس را از پخش خود حذف کرد و NBA میلیونها دلار ضرر کرد. واکنش مدیر برنامهتان چه بود؟
فریدم: او گفت: «اگر فقط یک کلمه دیگر درباره چین بگویی، دیگر هرگز در NBA بازی نخواهی کرد» و طی سالهای بعد ۴۰ تا ۵۰ میلیون دلار از دستمزدت را از دست خواهی داد.
اشپیگل: با این حال در فصل ۲۰۲۲–۲۰۲۱ کفشهایی میپوشیدید که روی آنها شعارهایی مانند «تبت آزاد» نوشته شده بود. پس از آن در بوستون کمتر به میدان میرفتید و سلتیکس شما را به تیم هیوستون راکتس فرستاد که در آنجا اخراج شدید. آن زمان ۲۹ سال داشتید و میتوانستید پنج یا شش سال دیگر راحت بازی کنید. آیا اکنون فکر میکنید اشتباه کردید؟
فریدم: نه. من پشت تمام کارهایی که کردهام ایستادهام. از هیچ چیز پشیمان نیستم.
اشپیگل: شما با لبرون جیمز (LeBron James)، یکی از بزرگترین بسکتبالیستهای تاریخ نیز درافتادید. چرا؟
فریدم: اول از همه باید بگویم که لبرون را یک اسطوره میدانم. او بهترین بازیکن بعد از مایکل جردن (Michael Jordan) است. اما او یک فعال صادق حقوق بشر نیست، هرچند بارها چنین ادعایی کرده است.
اشپیگل: باید توضیح دهید.
فریدم: لبرون علیه نژادپرستی و فقر مبارزه میکند، و من برای این موضوع احترام زیادی قائلم. اما او فقط درباره مسائلی حرف میزند که به تجارتش با شرکت نایکی (Nike) آسیبی نرساند. در برابر اتهامهایی که میگفتند کفشهای نایکی در اردوگاههای کار اجباری اویغورها تولید میشوند، هیچ واکنشی نشان نداد.
اشپیگل: شرکت نایکی این اتهامات را رد کرده است. بازیکن سابق فوتبال آمریکایی، کالین کپرنیک (Colin Kaepernick)، تجربهای مشابه شما داشت. او هنگام سرود ملی آمریکا زانو زد تا به نژادپرستی اعتراض کند. پس از آن، هیچ تیمی در لیگ NFL حاضر نشد او را استخدام کند.
فریدم: ما حتی مدتها با هم دوست بودیم. او قبلاً مرتب برایم هدیه میفرستاد، مثلاً پیراهن تیمش را، بهعنوان نشانهی حمایت.
اشپیگل: سرانجام این رابطه چه شد؟
فریدم: از وقتی نایکی را بهخاطر بهرهبرداری از «بردهداری مدرن» در چین مورد انتقاد قرار دادم، میان ما سکوت کامل برقرار است. کپرنیک با نایکی قرارداد دارد، و ظاهراً این موضوع برایش از فعالیت سیاسی مهمتر است.
اشپیگل: برای شما پول اهمیت ندارد؟
فریدم: اگر داشت، در NBA میماندم.
اشپیگل: شما از اردوغان، چین، نایکی و NBA انتقاد میکنید. اما نظرتان دربارهی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، چیست؟ کسی که اخراجهای جمعی انجام میدهد، بر قضات و دادستانها فشار میآورد و اعلام کرده قصد دارد با مخالفان سیاسی برخورد کند.
فریدم: هر جا مشکلی ببینم، دربارهاش حرف میزنم. حتی در تظاهرات شرکت میکردم، اما به دلایل امنیتی نمیتوانم.
اشپیگل: شما در نیویورک زندگی میکنید و والدینتان در ترکیه. هر چند وقت با آنها صحبت میکنید؟
فریدم: تماس مستقیم غیرممکن است. ترکیه مرا دشمن دولت و تروریست میداند. طبیعی است که والدینم اجازه ندارند با «دشمنان دولت» تلفنی صحبت کنند. پس نمیتوانم با آنها تماس بگیرم، پیامی بنویسم یا چت کنم. هرگونه ارتباطی زیر نظر است.
اشپیگل: آخرین بار کی والدینتان را دیدید؟
فریدم: یازده سال پیش. و امید چندانی ندارم که به این زودی تغییری کند.
اشپیگل: آیا والدینتان در استانبول زندگی عادی دارند؟
فریدم: کاش اینطور بود. آنها مجبور به جابهجایی شدند چون مدام تهدید میشدند. پلیس خانهشان را بازرسی کرد و تمام وسایل الکترونیکی را توقیف نمود. مأموران میخواستند ثابت کنند والدینم هنوز با من تماس دارند. هر دو شغلشان را از دست دادند. دولت گذرنامههایشان را باطل کرد و اجازه خروج از کشور ندارند.
اشپیگل: از زندگی روزمرهشان هیچ خبری ندارید؟
فریدم: فقط از طریق برادرم که در کره جنوبی بسکتبال بازی میکند. گاهی برایم عکس میفرستد و این دل مرا میشکند. پدر و مادرم پیرتر شدهاند، پدرم به سختی میتواند راه برود، و من نمیتوانم به دیدارشان بروم. فقط از طریق برادرم میتوانم کمی پول برایشان بفرستم.
اشپیگل: آیا والدینتان تا به حال شما را سرزنش کردهاند؟
فریدم: بارها این سؤال را از خودم پرسیدهام و از طریق برادرم از والدینم هم پرسیدم. او گفت پاسخشان این بوده: «انِس (Enes) کاری را میکند که به آن باور دارد و حقیقت را میگوید. باید ادامه دهد.»
اشپیگل: اما خانوادهتان در سال ۲۰۱۶ بهصورت علنی از شما اعلام برائت کردند.
فریدم: آن کار را تحت فشار رژیم ترکیه انجام دادند. طبیعتاً من با خانوادهام قطع رابطه نکردهام. آنها را دوست دارم. اما باید از خودشان محافظت کنند، و بهترین راه برای این کار فاصله گرفتن از من است. پدرم را از مسجد بیرون کردند، مادرم را هنگام خرید تف کردند.
اشپیگل: در چین هنوز اویغورها در اردوگاههای کار هستند، در ترکیه هم اردوغان همچنان در قدرت است. اما شما شغلتان را از دست دادهاید، در آپارتمانی در انزوا زندگی میکنید و نمیتوانید خانوادهتان را ببینید. آیا ارزشش را داشت؟
فریدم: بله. مثلاً قانونی تصویب شده برای جلوگیری از کار اجباری اویغورها. بر اساس آن، شرکتهایی که با بردهداری ارتباط دارند، دیگر نمیتوانند کالاهایشان را به آمریکا صادر کنند، و به همین دلیل بسیاری از کارخانهها تولید خود را از منطقه سینکیانگ (Xinjiang) یعنی جایی که اردوگاهها هستند بیرون بردهاند. من این را یک موفقیت میدانم.
اشپیگل: خود را بیشتر آمریکایی میدانید یا ترک؟
فریدم: من یک آمریکاییِ مغرورم. ترکیه گذرنامهام را باطل کرده و مرا در فهرست قرمز اینترپل قرار داده، اما هنوز کشورم، پرچمم، مردمم و ملتم را دوست دارم.
اشپیگل: رؤیایتان چیست؟
فریدم: میخواهم دوباره خانوادهام را ببینم، کنارشان بنشینم و بگویم که چقدر دوستشان دارم. و غذای مادرم را بخورم. «مقلوبه»ی خانگی (Hausgemachtes Maqluba)، غذایی سنتی از برنج، گوشت و سبزیجات. هیچ چیز از آن بهتر نیست.
اشپیگل: آقای فریدم، از گفتوگو با شما سپاسگزاریم.
Ich habe Angst, dass mich ein Erdoğan Anhänger vergiftet
DER SPIEGEL 44 | 2025
نیکولاس مادورو، باید برکنار شود. اما نه از طریق اقدامات کودتایی سیا یا حمله نظامی ارتش آمریکا.
چند روز پیش، دونالد ترامپ فاش ساخت که به سیا (CIA)، سازمان اطلاعاتی آمریکا، اجازه داده است تا در ونزوئلا عملیات مخفیانه انجام دهد. علاوه بر این، او روز پنجشنبه از احتمال عملیات زمینی علیه ونزوئلا خبر داد.
در واقع بسیج نظامی عظیم آمریکا علیه ونزوئلا از مدتها پیش آغاز شده و رئیسجمهور آمریکا در هفتههای اخیر بارها دستور داده است تا محمولههای مظنون به قاچاق مواد مخدر در سواحل ونزوئلا غرق شوند؛ او همچنین ناوهای جنگی و نیروهای نظامی به دریای کارائیب اعزام کرده است.
بهانه این اقدامات تهدیدی است که گفته میشود شبکههای قاچاق مواد مخدر این کشور برای آمریکا ایجاد کردهاند. اگرچه مادورو در پولشویی و تجارت غیرقانونی سلاح و مواد مخدر نقش دارد، اما ونزوئلا یکی از تأمینکنندگان اصلی مواد مخدر غیرقانونی برای آمریکا نیست و بر اساس گزارش اداره مبارزه با مواد مخدر ایالات متحده، ونزوئلا در کوکائینی که وارد آمریکا میشود سهم بسیار اندکی دارد و در تجارت فنتانیل نیز تقریباً هیچ نقشی ایفا نمیکند.
در نتیجه تهدید شبکههای قاچاق مواد مخدر ونزوئلا علیه آمریکا – حداقل نه بهطور قانعکنندهای – توجیهگر بسیج نظامی کنونی آمریکا نیست. به باور تحلیلگران و بسیاری از ونزوئلاییها، دلیل واقعی این استقرار نظامی، ارسال پیامی به مادورو و هوادارانش است مبنی بر اینکه «روزهای شما به شمار افتاده است.» مارکو روبیو که خود ریشه آمریکای لاتینی دارد، در این سیاست سخت دولت ترامپ نقش اصلی را بازی میکند و حاضر به هیچگونه مصالحه با حکومت ونزوئلا نیست. در اصل هدف سرنگونی مادورو است – کسی که از نظر مقامات آمریکایی، در عین حال رهبر یک کارتل مواد مخدر نیز به شمار میرود.
به قطع میتوان ادعا کرد که مادورو و حلقه اصلی پیرامون او، اگر نه مهمترین عامل، حداقل یکی از مهمترین عوامل ظهور این شرایط متشنج و پیچیده هستند. آنها در انتخابات ژوئن سال گذشته، در قدم اول خانم «ماریا کورینا ماچادو» رهبر اصلی اپوزیسیون که برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۲۵ شد، را از تصدی هرگونه پست سیاسی، از جمله کاندیداتوری برای سمت ریاست جمهوری، محروم ساختند. در قدم بعدی، مادورو و دستنشاندگانش پیروزی انتخاباتی کاندیدای جانشین اپوزیسیون، آقای «اِدموندو گونزالس» را که دیپلماتی میانه رو بود، دزدیدند. گونزالس میتوانست شخصیت مناسبی باشد جهت مدیریت کم هزینهتر دوران گذاری دشوار از حکومتی اقتدارگرا، سرکوبگر و فاسد به دولتی که توانایی و قابلیت نمایندگی اکثریت بزرگ جامعه ونزوئلا را دارد.
در مقابل، هیئت حاکمه ونزوئلا نه تنها در نتایج انتخابات دست برد و مادورو را حتی قبل از شمارش کامل آراء ریخته شده به صندوقها، برنده اعلام کرد، بلکه به سرکوب شدید و خونین معترضان به تقلب انتخاباتی پرداخت و با تهدیدات مکرر گونزالس، او را مجبور به ترک کشور ساخت.
بنابراین در ونزوئلا باید تغییراتی رخ دهد. علاوه بر سرکوب آزادی بیان، بسیاری از مردم آنجا از مسائل متفاوتی در رنج هستند – از جمله به دلیل کمبود مواد غذایی و دارو، قطع مکرر برق و جرم و جنایت در خیابانها. علاوه بر این، حدود ۸ میلیون نفر از مردم ونزوئلا به دیگر کشورهای آمریکا مهاجرت کرده و در آنجا در شرایط بسیار دشوار و فقیرانهای بسر میبرند. و این در کشوری است که بهترین شرایط را برای ایجاد رفاه دارد: ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر شناختهشده نفت در جهان بوده و در میان ۱۰ کشور دنیا که داری بیشترین منابع طبیعی هستند در مرتبه نهم قرار دارد (به عنوان مثال ایران جزو آنها نیست).
به ندرت میتوان در این سیاره رهبری سیاسی را یافت که مانند دیکتاتور به اصطلاح «سوسیالیست» نیکولاس مادورو چنین شکست خورده باشد. از این رو، بهطور اصولی درست است که این مرد از قدرت برکنار شود. با این حال، نقشی که دونالد ترامپ در این زمینه ایفا میکند، بسیار ناخوشایند و شاید حتی خطرناک باشد – اگر نگوییم که با این کار، آغاز دوبارهای را در آنجا میتواند دشوارتر کند.
نام سازمان سیا در میان مردم آمریکای لاتین خاطرات دردناک و متعددی را زنده میکند. ممکن است برخی استدلال کنند که ترامپ به نفع مردم ونزوئلا عمل میکند. مردمی که در انتخابات ریاستجمهوری سال گذشته مادورو را برکنار کردند، اما این دیکتاتور نتایج را جعل کرد و هرگونه اعتراضی را به طرز خونینی سرکوب نمود.
اما کسانی که اکنون ترامپ را به خاطر تهدیدهایش تحسین میکنند، درک نمیکنند که بیشتر مردم در آمریکای لاتین چگونه میاندیشند. سه حرف CIA در آنجا یادآور زخمهای عمیق ملی است؛ یادآور دخالتهای خارجی که اغلب بیشتر آسیب رساندهاند تا مفید واقع شده باشند. ماموران کشور شمالی بارها رئیسجمهورانی را که با رای مردم به قدرت رسیده بودند، سرنگون کردند، تنها به این دلیل که با سیاستهای واشنگتن همسو نبودند. آنها جنگهای داخلی به راه انداختند و در کشورهایی مانند گواتمالا، آرژانتین و شیلی برای دیکتاتورها راه را هموار کردند. همچنین شکافهایی در جوامع این کشورها ایجاد کردند که تا امروز پابرجا هستند.
دیکتاتور مادورو ماههاست که مردم ونزوئلا را فرا میخواند تا در برابر «دشمن خارجی» متحد شوند. همین زخمهای تاریخی، اکنون ممکن است به سود او عمل کنند. فیدل و رائول کاسترو، حاکمان مادامالعمر کوبا، دههها پیش نشان داده بودند چگونه میتوان از این وضعیت بهرهبرداری کرد: آنان هر گونه اعتراض دموکراتیک یا مقاومت مردمی را اقدامی هدایت شده از سوی آمریکا معرفی میکردند – و در این ادعا نیز به نمونههای تاریخی بسیاری استناد داشتند، از جمله تلاشهای متعدد برای ترور فیدل کاسترو و حمله ناموفق آمریکا به خلیج خوکها در سال ۱۹۶۱.
کاستروها با توسل به تهدید دائمی از بیرون، سرکوب داخلی را توجیه کردند، و جانشینانشان نیز تا امروز این میراث شوم را ادامه دادهاند. اکنون مادورو میکوشد تا همین روش را در پیش گیرد – او ماههاست که از ونزوئلاییها میخواهد در برابر «دشمن خارجی» متحد شوند.
در نهایت ممکن است مادورو در این راه شکست بخورد؛ شاید اوضاع در ونزوئلا آنقدر فاجعهبار و فشار از سوی آمریکا آنقدر شدید باشد که این دیکتاتور سرانجام واقعاً کنارهگیری کند. اما این احتمال را نیز باید در نظر گرفت که اظهارات و اقدامات ترامپ میتواند آغاز دوباره سیاسی را در آنجا دشوارتر کند – آغازی که پس از سالهای طولانی حکومت مادورو، خود به تنهایی نیز به سختی ممکن است. یک آغاز موفق و واقعی تنها زمانی امکانپذیر خواهد بود که خودِ مردم ونزوئلا شرایط لازم برای آن را فراهم آورند.
نمایش عروسی ی دختر شمخانی، اگر درست باشد (و بهقول اسرافیل حضرتیان سایه و بدل او نباشد)، که چنددهه دبیر شورای امنیت ملی بوده است، خشم همهگانی را درآورده است و ریختی از بیزاری همهگانی را از پندار، گفتار و کردار کارگزاران جمهوری اسلامی نمایش میدهد؛ و بهنمایش گذاشته است. اما ماندن در این لایه چیزی بیشتر از شکایتها و گلایهها ی حافظ و سعدی شیرازی از ریاکاری نخواهد بود و با هر ادبیاتی چیده و پیچیده شود، بزرگتر، کوبندهتر، انسانیتر و زیباتر از آنچه و گونهای که آن بزرگان آفریده اند، نخواهد شد.
حتا اگر این مهمانی با مهمانیها ی خاندان پهلوی و لباس عروس با لباس عروسی فرح پهلوی همانند کنیم، باز هم پیش نرفتهایم و هنوز گرفتار پسند تنگ و زمانپریشی و جهانپریشی هستیم؛ و حرفها ی مفت برای برخی از ذهنها ی هرز فراهم میکنیم که دست بالا میخواهند علی خامنهای را بردارند و رضا پهلوی را جا ی آن بگذارند.
این مهمانی باید با مهمانیها ی امروز و تازهبهدورانرسیدههایی همانند شود که برای آن که بگویند کسی شدهاند و هستند، هزینهها ی بسیار میپردازند.
در این سطح ما با یک مهمانی باشکوه و دلانگیز روبهرو هستیم که کمتر دختری آرزو ی آن را ندارد. و باید پدری را که هنوز میتواند چنین مهمانی ی باشکوهی را برای دختر خود فراهم کند ستود. و بیشتر و پیشتر، پدری را که میتواند از جنگ و جبهه بیاید و همه ی ترهات جنگ و جبهه و جبهه ی نادانی را که در آنجا بالاآمده است، دور بریزد و برای دختر خود جستوجو ی آزاد خوشبختی را جشن بگیرد، باید آفرین گفت.
نقد این مهمانی و چشمبستن بر شکوه دلانگیز آن، چون عروس، دختر شمخانی است، چیزی بیش از کینهتوزی و خشونتورزی آرام (Passive aggression) و واکنشی نیست که از چیرهگی ی اخلاق بردهگانی بر همبودمان و گستره ی همهگانی ی ما داستانها دارد.
کسانی که منتقد و واسنجنده ی رفتار پدر عروس هستند، باید از لاک پدرسالاری بیرون بیایند و اگر نمیتوانند داد و دهشی داشته باشند، دستکم باید با دشمن خود در میدان سیاست مردامرد زورآزمایی کنند! اگر نمیتوانند، به این پلشتی و پستی نباید تن داد. نباید و نشاید که چشم فرشته ی عدالت را کور خواست و حساب دختران را با حساب پدران درهمآمیخت.
باید از نمایش جستوجو ی آزاد خوشبختی که به خانه ی شمخانی هم رسیده است، لذت برد و این پیروزی را به حساب جوانان ایران گذاشت که هرجا باشند ازپانمینشینند که پدران را از پادرآورند و ارزشها ی خود و زمانه ی خود را چیرهکنند.
آنچه در این نمایش اهمیت دارد و میتواند در سنگری که جنبش زن، زندهگی، آزادی گرفته است و حکومت را از آن رانده است یاریگر باشد، همین است. پرچم «پوشش اجباری» و سبک زیست زورکی (که برای آن که فرورود چربشده و اسلامی خوانده شده است) در این فیلم کوتاه در درونیترین خانهها ی حکومت ولیفقیه (یعنی خانهای که خداوند آن برای چنددهه دبیر شورا ی امنیت ملی بوده است) بر زمین افتاده است. یعنی پوشش زورکی و سبک زندهگی اسلامی/خرکی حتا در خانه و خانواده ی شمخانی هم بیسیرت و بیصورت شده است.
جستوجوی آزاد خوشبختی را برای دختر کارگزاران جمهوری اسلامی هم باید خواست و ستود! باید امیدوار بود که آتش این جنگ در همه ایندست خانهها بیفتد و همانند خانه ی شمخانی با مرگ پدران و پیروزی دختران و فیلمهایی چنین نمایش داده شود. اگر فریادی دارید بر سر جمهوری اسلامی، آخوندسالاری، ستمسالاری بکشید، که نمیگذارد و نگذاشته است این منطق، چمگویی و حرف حساب از اندرونیها بیرون بیاید و منطق سیاست هم بشود.
اگر نتوانید اینگام را بردارید و منطق
آن را در سپهر سیاسی روان کنید، در بهترین ریخت، ریخت پیشپاافتادهای از کارها ی حافظ و سعدی شیرازی را زیر پا ی خوانندهگان آن متنها ریختهاید. خوانندهگانی و خوکانی که در بهترین برآورد در اخلاق و ادب آن دوران ماندهاند؛ و چیزی از ادبها و اخلاقها ی این دوران نمیدانند. در بدترین ریخت کار حتا بدتر و ناپسندتر است؛ زیرا از ما نقش مترسکانی را خواهد ریخت که از دلیری برای همآوردی مردامرد در میدان سیاست گریختهایم و همانند ترسوها به دشمنان خود از پشتبام ناسزا میگوییم.
اگر نتوانید به حساب دختر شمخانی از روی داد و دهش بپردازید در پرداخت حساب پدر هم بهجایی نمیرسید.
از لاک کینهتوزی، اخلاق بردهگانی و ادب شهربندی بیرون شوید تا بتوانید پیروزیها ی این مهمانی را که به همت جوانان ایران رقم میخورد ببینید؛ و دختران و پسران و کودکان ایرانزمین را حتا اگر در اندرونی ی این خوکان سیاسی پرویدهاند، دستکم نگیرید. پشت کردن به ادب شهربندی و گریختن از چسنالهها ی آن آغاز شهروندی است. این پیروزیها را باید دید تا شکستها و بنیادها ی آنها هم در جنجالها ی سیاسی از چنگ ما نگریزد.
متر دمکراسیخواهی پس از «جنبش زن، زندهگی، آزادی» زندهگی، آزادی و زن و همه ی ارزشهایی است که میتواند به زنان و دختران آزادی و زندهگی و جستوجوی آزاد خوشبختی بدهد و بیاورد. و زنان همه ی زنان (حتا دختر شمخانی) و آزادیها همه ی آزادیها (حتا آزادی جشن عروسی) و زندهگی همه ی زندهگیها هستند. کجسلیقهگی کمکی به گشودن گرهها ی کور ایران ویران نمیکند، باید واژهها و داوها را بتراشیم و به کله ی ستمسالاری در ایران بسیار سفته و پخته شلیک کنیم.
■ کرمی عزیز، با نکوهش شما همراهم، که جشن عروسی برای هر دختری را، فرزند هر که باشد، فرخنده بپنداریم. در باب تجملات هم همینطور. چیزی که در ویدئو دیده میشود برای قشر مرفه ایرانی بسیار عادیست. اما میزان تزویری که از دیدن این صحنهها در سال ۲۰۲۵ دستگیرمان میشود بینهایت است. تنها ۲۰ -۱۰ سال قبل چنین جشنی اگر بوسیله کمیته و سپاه کشف میشد زندانهای طولانی، شلاق، جریمه سنگین، و فاجعه برای چندین خانواده بوجود میآورد. چگونه باید آن را تعبیر کنیم؟ که به لطف جنبش مهسا سران خونخوار رژیم میتوانند مهمانی تجملی بیحجاب بدهند و فیلمش را به رخ مردم بکشند؟ همین آقایان در دوران جنبش ژینا در تکاپوی چشم در آوردن بودند. آیا هرگز شمخانی یا امثال او در راس رژیم گفتند که اشتباه میکردیم؟ حق زنان و دختر ها بود که از هویت خود دفاع کنند؟ نه تنها نمیگویند بلکه هنوز شاخ و شانه میکشند که میگیریم و حبس میکنیم. این حجم از ریا و دغل کاریست که خون مردم بویژه زنان و دختران ایران را به جوش میآورد. مردم ایران شمخانی را شکنجهگر خود و چندین نسل ایران زمین میدانند. و محترما بر این باورم که چالش های سیاسی از قبیل سلطنت و غیره را با مسائلی که مردم همه در مورد آن همفکرند مخلوط نکنیم.
موفق باشید، پیروز
■ جناب کرمی گرامی درود بر شما. من هم با جناب پیروز همسو هستم. برای نشان دادن دموکراسی خواهی و انصاف، نباید از آن سوی بام پایین بیفتیم. آنهم هنگامی که پای گروهی آدمکش و دزد در میان باشد.
پیروز باشیم. بهرام خراسانی یکم آبان ۱۴۰۴
■ جناب کرمی، درود بر شما.
بسیار درست به موضوع پرداختهاید. آزادی و حق زیستن به میل خویش، نباید مرز و اما و اگر داشته باشد. در عین حال، همهی انسانها در معرض تحول و دگرگونیاند؛ از جمله خانوادهی جناب شمخانی، همانگونه که حضرت رضا پهلوی دیگر پدرشان نیستند. به همین سیاق، تکتک ما نیز مشمول این تغییرات هستیم ــ یا دستکم باید میبودیم. بهویژه اگر بخواهیم در این بازار مکاره، قلم به دست گرفته و قلمفرسایی کنیم، باید مترصد عوارض اجتماعی آن نیز باشیم.
با این همه، در کشور فلاکتبارمان، ایران، قواعد عمومی رشد و توسعه، بهویژه در عرصهی علوم اجتماعی و تاریخی، هنوز چندان عمومیت نیافته و بسیار کند پیش میرود. خصوصاً در روزگاری که میدان از آنِ غوغاسالاران است و تکنولوژی نیز همه ابزارهای لازم را در اختیار آنان نهاده است.
از حافظ و سعدی یاد کردهاید و بیگمان ذکاوت و درایت و فرهیختگی آنان، مدّنظرتان بوده است. اگر تنها به پاسخگویی همین دو مورد بالا توجه فرمایید، درمییابید که نخبگان جامعهی ایران ــ بهویژه غوغاسالاران ــ تا چه اندازه از قافلهی اندیشه و درایت بازماندهاند.
شارلاتانیسم، یا به تعبیر غربیها «پوپولیسم»، فرصت رشد و توسعهی طبیعی را، بهویژه در عرصهی سیاسی و اجتماعی ایران، بسیار تنگ و کند کرده است.
در میان نخبگان ایرانی، بهویژه در سالهای اخیر، سنگ را بستهاند و سگ را رها کردهاند؛ بخصوص که این روزها، گرگ و سگ نیز چنان در هم آمیختهاند که، تشخیص سره از ناسره، برای دغدغهمندان، دلسوزان و شرافتمندان ایران، بسی دشوار شده است.
پایدار باشید. م ـ قجاوند
■ این اصولا نگاهی است که با خجالت امید به تغییر از داخل رژیم را هنوز از دست نداده و مروتش هم از همین جاست. در عروسی ای که زن و مردش از هم جداست و آدمکشش هم معذبانه وارد حریم زنانه شده، از “زن زندگی آزادی” مایه گذاشتن هم طرز تفکر کسانی را نشان میدهد که معتقد هستند هیچ کس نباید طرد شود و در امتدادش به بیت رهبری هم میرسد. سخنانی از قبیل “مهمانی باشکوه و دلانگیز” و ستودن پدری که با قتل و غارت ملت ایران برای دخترش عروسی میگیرد و دختری که میداند پدرش چه کاره است و دستبوسش، نشان از دموکراسی خواهی پا در هوای نویسنده مقاله دارد و به آن هم “باید آفرین گفت”.
“خوش بختی که به خانهی شمخانی” و امثال او رسیده تازگی ندارد و قبل از آن هم بوده، از سفارش لباس و عطر از اروپا بگیر و تا عروسیهای مجلل برای آقا و خانوم زادهها مانند عروسی مجلل دختر قالیباف در سال ۹۵ و ماجرای سیسمونیگیت. حساب دختران و پسران را نمیشود کیلویی از “پدرانشان” جدا کرد، در آن صورت داماد و برادرزادهها و پسرانش خصوصا حسین شمخانی هم میشوند کار آفرین. سبک زندگی این جماعت ربطی به مبارزه جوانان این آب و خاک ندارد و نویسنده مقاله شیپور را وارونه گرفته و در آن میدمد، مقاله را به دقت بخوانید تا با صدای ناموزنش بیشتر آشنا شوید. با عادی جلوه دادن شر احتمالا در عروسی مجلل بعدی برای ایشان کارت دعوت فرستاده خواهد شد. اینجا دیگر صحبت از کج سلیقگی در تمجید “از یک عروسی ی باشکوه” نیست بلکه وارونه دیدن است.
با درود سالاری
■ آقای کرمی، شاید خواستهای «منصفانه و عادلانه» قضاوت کنی، اما از افراط به تفریط غلطیدهای، امیدوارم از آن طرف بام طوری نیفتی که امید زنده ماندن را از دست بدهی: موضوع، یک جنایتکار پرسابقه، مدعی و طلبکار بر گرده یک ملت همهچیز باخته است. مهرهای در یک رژیم سرکوبگر خشن، نه یک پدر تازه به دوران رسیده ندید بدید خودباخته. همبستگی، تمهید، تجهیز و آمادگی برای براندازی این فاشیسم دینی با تمام ابواب جمعیاش ــ به هر وسیله ممکن ــ وظیفه و مسئولیت روز و شب ماست، نه دفاع از یک سارق «حرامزاده» حقیر شلخته. شگفتا!
سعید سلامی
■ با عرض ارادت خدمت جناب کرمی،
اگر شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایران را شبیه به غبار کهکشانی ببینیم که در آینده در آن ستاره و سیارات شکل خواهند گرفت و منظومههای قانونمند به جریان خواهند افتاد، رویدادهایی که در آن مدنیت اجتماعی مشاهده شود، مانند جرقهای هستند که نوید این گذار را میدهند. مسلما بزرگترین و شگفت انگیزترین رویداد، جنبش زن زندگی آزادی و نهضت بزرگ بانوان برای اعاده حیثیت و حقوق خود میباشد. از این منظر مطلب جناب کرمی را صحهای بر هم همین موضوع میبینم. در واقع دید گستردهتر ایشان به کلیت ایران تا خلافکاری افراد که خود نماد جامعه دیروز ایران است.
ممنون از توجه شما؛ یزدانی
■ با سلام ضمن تائید نظر جناب پیروز، حیرت انگیز و مشکوک است این میزان سهلانگاری و وارونگی تأویل یک امر ساده اجتماعی که نزدیک نیم قرن توسط شمخانیها و سیاه کاری صاحبان فاشیستی مافیای فاسد مذهب به محاق رفته بود!!، و خود، چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند. اگر در یک نظام عادی با حکومتگران عادی به دور از جنایت و فساد و بیقانونی و انکار یک زندگی معمولی طرف بودیم که تمام این نوشتهها و طرح عادی جلوه دادن موضوع یک توضیح واضحات بیمزه و غیرضروری به حساب میآمد، صحبت از رطب خوری است که دیگران را حرامزاده و خود را با اقیانوسی از سیاه کاری و فریب و دروغ و دزدی و چپاول ذیحق و مظلوم جلوه میدهد اینجاست که نوشته جناب کرمی بوی عادی سازی شر و ابتدال را میگیرد.. برای شمخانی جنایتکار فاسق و فاسد و دله دزد به قول آقای صادقی نماینده دوره قبل مجلس این کار باید به عنوان یک ننگ بزرگ بر سرشان کوبیده شود چون این حرامیان از سادگی و اعتقاد سنتی مردم ما بینهایت سوءاستفاده کرده و منکر ساده ترین لحظههای شاد مردم بودهاند...
اگر حافظه تاریخی ضعیفی داریم، توجیهگر اعمال آزار دهندگان پست و نانجیب مردم خود نباشیم .. کسانی که سالها منکر بسیاری از حقوق ساده اجتماعی عرفی مردم بودهاند را در جایگاه مردم محرومیت کشیده قرار ندهیم - فاشیزم یعنی به زور حق با من است، به زور اسلحه به زور چوب و چماق و زندان و شکنجه، به زور لت و پار کردن چشم درآوردن، گلوله، شلاق، طناب دار - نادانترین، احمقترین، و بیسوادترین آدمهای کوتوله و حقیر (قربانیان نظام تبعیض) که جز مزدوری و بردگی برای قدرت حاکم موجودیت و هنری ندارند بازوی سرکوب و خشونت سیستماتیک حکومت فاشیستی میشوند ... اکنون فاشیستها در پیری فارغ از اینکه این جایگاه اقتصادی حاصل غارت شغلی است بدون کوچکترین نقد و نفی گذشته ننگین خود در مکانهای عمومی خلاف عقیده و سیاست حاکم عمل کردهاند..
با احترام - علی روحی
* تحریمها مدتهاست که از سوی غرب بهعنوان ابزاری «انساندوستانه» در جعبهابزار سیاست خارجی و دیپلماسی معرفی میشوند؛ ابزاری که حامیانش آن را «جراحیشده و دقیق» توصیف میکنند، به این معنا که حکومتها و رهبران را هدف میگیرد و تأثیر کمی بر مردم عادی دارد. اما پژوهش دربارهٔ ایران ــ یکی از کشورهایی که بیش از هر کشور دیگری در جهان تحت تحریم بوده است ــ نشان میدهد که این ابزار نهتنها اقتصاد ایران را ویران کرده، بلکه بخشی از جامعه را تنبیه کرده است که در تمام دوران معاصر نیروی محرکهٔ اصلاحات و تغییر بوده است: طبقهٔ متوسط.
یکشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۲۵
کارشناسان میگویند طبقهٔ متوسط ایران ــ که از دیرباز نیرویی برای اعتدال سیاسی، ثبات، رشد اقتصادی و پایگاه اصلی جنبش اصلاحطلبی در کشور به شمار میرفت ــ زیر فشار تحریمهای غرب بهسرعت در حال کوچک شدن است. در پی این روند، شکاف طبقاتی و نارضایتیهای اجتماعی رو به گسترش گذاشته است.
در پژوهشی که در نشریهٔ اروپایی اقتصاد سیاسی منتشر شده، با استفاده از روشی نوآورانه میزان واقعی تأثیر و آسیب تحریمهای غرب علیه ایران از سال ۲۰۱۲ بررسی شده است. نتایج نشان میدهد که این تحریمها باعث کوچک شدن طبقهٔ متوسط و گرفتار شدن شمار بیشتری از ایرانیان در دام درآمدهای پایین شده، در حالی که گروه کوچکی از نخبگان از این شرایط سود میبرند.
نارضایتی میان طبقات اجتماعی، بهویژه در گفتوگو با ایرانیان، بهروشنی احساس میشود و سرخوردگی نسل جوان و تحصیلکرده بیش از هر زمان دیگری آشکار است. بر اساس آمار مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری کنونی کشور ۷.۴ درصد است، در حالی که صندوق بینالمللی پول (IMF) این رقم را برای سال ۲۰۲۵ حدود ۹.۲ درصد برآورد کرده است.
الهام، معلمی در تهران، که تلاش میکند با دشواریهای اقتصادی روزگار بگذراند، میگوید: «تفاوت بین فقیر و غنی را حالا خیلی بیشتر احساس میکنی؛ همهچیز گران شده، از نان گرفته تا مرغ. در همین حال، مردم را میبینی که در کافهها و رستورانهای لوکس مینشینند.»
الهام به دلایل امنیتی خواست تنها با نام کوچک از او یاد شود؛ سایر ایرانیانی که با شبکهٔ سیانان گفتوگو کردهاند نیز به همین دلیل چنین درخواستی داشتند.
حداقل دستمزد در ایران حدود ۱۰۴ میلیون ریال، معادل تقریباً ۱۱۰ دلار در ماه است. قیمت کالاهای اساسی بهشدت افزایش یافته و طبق آمار صندوق بینالمللی پول در ماه اکتبر، نرخ تورم سالانه به ۴۲.۴ درصد رسیده است. در جنوب تهران، به گفتهٔ مغازهداران و ساکنان محلی، قیمت کالاهای ضروری مانند برنج تقریباً چهار برابر شده است. در همان حال، در شمال شهر، ساکنان مرفه در استودیوهای اختصاصی پیلاتس [سالنهای ورزشی تناسب اندام] شرکت میکنند که شهریهای معادل ۱۷ میلیون ریال میگیرند.
در جریان درگیری اخیر با اسرائیل، شکاف طبقاتی بیش از پیش نمایان شد. بمبارانهای اسرائیل در پایتخت، هم مناطق ثروتمند و هم محلههای فقیرتر تهران را هدف قرار داد، اما کسانی که از امکانات مالی و دسترسی به سوخت اضافی برخوردار بودند ــ در میانهٔ کمبود سوخت ــ توانستند از شهر و حتی از کشور بگریزند. یکی از ساکنان تهران به نام رضا، ۳۶ ساله، گفت: «من حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم تهران را ترک کنم. نه سوخت داشتم که جایی بروم، نه توان مالی سفر به ارمنستان یا ترکیه را.»
به گفتهٔ محمدرضا فرزانهگان، استاد اقتصاد خاورمیانه در دانشگاه ماربورگ آلمان و یکی از نویسندگان این پژوهش، شکاف روزافزون ثروت و نابرابری در ایران به زخمی چرکین میماند که میتواند به نارضایتی عمیق اجتماعی و آسیب به وحدت ملی در کشوری با جمعیت حدود ۹۲ میلیون نفر بینجامد.
او در گفتوگو با سیانان افزود: «در حالی که نخبگان ایرانی همچنان از منافع نظام کنونی بهرهمند میشوند، بقیهٔ جامعه ناچارند برای دست یافتن به منابعی رو به کاهش در اقتصادی در حال افول با یکدیگر رقابت کنند. نتیجه، جامعهای است با نابرابری فزاینده و احساس نابرابری.»
او اضافه کرد که همین احساس نابرابری از خود نابرابری واقعی خطرناکتر است و تهدیدی بزرگتر برای ثبات اجتماعی به شمار میآید.
تحریمها مدتهاست که از سوی غرب بهعنوان ابزاری «انساندوستانه» در جعبهابزار سیاست خارجی و دیپلماسی معرفی میشوند؛ ابزاری که حامیانش آن را «جراحیشده و دقیق» توصیف میکنند، به این معنا که حکومتها و رهبران را هدف میگیرد و تأثیر کمی بر مردم عادی دارد. اما پژوهش دربارهٔ ایران ــ یکی از کشورهایی که بیش از هر کشور دیگری در جهان تحت تحریم بوده است ــ نشان میدهد که این ابزار نهتنها اقتصاد ایران را ویران کرده، بلکه بخشی از جامعه را تنبیه کرده است که در تمام دوران معاصر نیروی محرکهٔ اصلاحات و تغییر بوده است: طبقهٔ متوسط.
محمدرضا فرزانهگان و همکارش نادر حبیبی، استاد اقتصاد در دانشگاه برَندایز در ایالات متحده، برای سنجش آثار تحریمها از روشی موسوم به «کنترل مصنوعی» استفاده کردند. آنها با بهرهگیری از دادههای آماری، نسخهای فرضی و بدون تحریم از ایران ایجاد کردند ــ یک «ایران دوقلو» ــ و آن را با ایران واقعیِ تحت تحریم مقایسه نمودند. نتایج این مقایسه نشان داد که تحریمها تأثیراتی گسترده و عمیق بر جمعیت عمومی داشتهاند؛ تأثیراتی نه فقط اقتصادی، بلکه انسانی، اجتماعی و سیاسی.
بهگفتهٔ این پژوهش، در فاصلهٔ سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹، مقایسهٔ ایران واقعی با «ایرانِ بدون تحریم» نشان داد که اگر تحریمها وجود نداشتند، طبقهٔ متوسط ایران ۱۷ درصد رشد میکرد. اما طبق مدلسازی انجامشده، تا سال ۲۰۱۹ اندازهٔ طبقهٔ متوسط در ایران واقعی ۲۸ درصد کوچکتر از حدی بود که در شرایط بدون تحریم میبایست باشد. پژوهشی جداگانه که در کتاب «چگونه تحریمها عمل میکنند» منتشر شده، با بررسی دادههای خانوار در ایران تخمین زده است که بین سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۹ حدود ۹ میلیون نفر جایگاه خود را در طبقهٔ متوسط از دست دادهاند.
فرزانهگان معتقد است ایران از جهات گوناگون نمونهای منحصربهفرد در مطالعهٔ آثار تحریمهاست. نخست بهدلیل شدت و گسترهٔ بیسابقهٔ تحریمهایی که بر آن اعمال شده است. هرچند ایران از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، که در آن شاه محمدرضا پهلوی ــ متحد غرب ــ سرنگون شد و حکومت روحانیون شکل گرفت، همواره با تحریمهایی روبهرو بوده است، اما در سال ۲۰۱۲ و در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما، شدیدترین تحریمهای تاریخ معاصر علیه این کشور وضع شد. پس از توافق هستهای موسوم به برجام در سال ۲۰۱۵، برای مدتی کوتاه از شدت فشارها کاسته شد، اما در سال ۲۰۱۸، دونالد ترامپ بار دیگر با سیاست «فشار حداکثری» خود تحریمها را بهطور کامل بازگرداند.
عامل دوم، ویژگی جمعیتی خاص ایران است؛ به گفتهٔ فرزانهگان، ایران در میان کشورهای تحریمشده جایگاهی استثنایی دارد زیرا از طبقهٔ متوسطی بزرگ، تحصیلکرده و پیشتر رو به رشد برخوردار بود. او توضیح داد که تحریمهای غربی «به قلب ساختار اجتماعی مدرن ایران حمله کردهاند».
یک قرن تلاش برای ساخت طبقهٔ متوسط
شکلگیری طبقهٔ متوسط ایران ــ متشکل از کارمندان دولت، معلمان و حرفهایها ــ حاصل بیش از یک قرن تلاش بوده است. طی ۴۵ سال گذشته نیز کوششهایی صورت گرفته تا جوامع فقیر و بهحاشیهراندهشده از طریق آموزش و فرصتهای شغلی ارتقا یابند.
از دههٔ ۱۹۹۰ و پس از پایان جنگ ایران و عراق، طبقهٔ متوسط ایران رشدی پیوسته را تجربه کرد که تا سال ۲۰۱۲ ادامه داشت. افزون بر نقش سیاسیاش، این طبقه موتور کارآفرینی در کشور بود و از دل آن موفقترین استارتآپهای ایرانی پدید آمدند؛ شرکتهایی مانند اسنپ (معادل ایرانی اوبر) یا دیجیکالا (نسخهٔ ایرانی آمازون).

کارمندان در اتاق عملیات سرویس تاکسی آنلاین اسنپ در تهران
اما بسیاری از جوانان ایرانی امروز میگویند فرصتهای پیشرویشان بهشدت کاهش یافته است.
علی، ۳۴ ساله و ساکن تهران، میگوید: «بخش زیادی از وقتم را صرف این فکر میکنم که آیا باید بروم، کجا میتوانم بروم، و اصلاً ویزا از کجا میشود گرفت. الان با اسنپ کار میکنم و بعضی وقتها هم پیک موتوری هستم، اما هنوز زندگی سخت است. با این کمبود شغلها نمیدانم چه کار دیگری میشود کرد.»
علی، مانند بسیاری از ایرانیان، روزگار دشواری را میگذراند. او در رشتهٔ مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده، اما برای یافتن شغلی در حوزهٔ تخصصی خود به بنبست خورده است. نگرانیهایش از زمان حملات اسرائیل و ایالات متحده به ایران در ماه ژوئن ــ که تأسیسات هستهای را هدف گرفتند ــ افزایش یافته و در حالیکه تلاشهای دیپلماتیک میان تهران و واشنگتن به بنبست رسیده، تحریمها بیش از پیش تثبیت شدهاند.
کارشناسان میگویند آثار سیاسی سالها تحریم، هماکنون در بافت اجتماعی ایران مشهود است.
سینا طوسی، پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ آمریکایی مرکز سیاست بینالمللی، میگوید: «تحریمها بازیگران اقتصادی مستقل را تضعیف کرده و در عوض، نهادهای وابسته به حکومت و بخشهای امنیتی مانند سپاه پاسداران و بنیادها را تقویت کردهاند».
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یکی از قدرتمندترین نهادهای نظامی ایران، علاوه بر نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک، در اقتصاد کشور نیز نقش گستردهای دارد. بنیادها نیز نهادهای خیریهٔ شبهدولتی هستند که از حمایت حاکمیت برخوردارند.
طوسی افزود: «با هدایت منابع بهسوی نهادهایی که از انزوا سود میبرند، تحریمها توازن قدرت را به نفع جناحهایی تغییر دادهاند که بر کنترل و تقابل بنا شدهاند و در نتیجه، قدرت جریانهای تندرو را تثبیت کردهاند.»
چهرهٔ تغییریافتهٔ اعتراض
طبقهٔ متوسط در تاریخ معاصر ایران همواره نیرویی برای اعتدال و ثبات بوده است؛ پلی میان شکافهای اجتماعی و مانعی در برابر افراطگرایی.
به گفتهٔ فرزانهگان: «طبقات متوسط بهدلیل برخورداری از امنیت اقتصادی و سطح بالاتر آموزش، توان آن را دارند که از آزادیهای مدنی و پاسخگویی سیاسی دفاع کنند. اما پژوهش ما نشان میدهد تحریمها این امنیت را بهشکل نظاممند از میان بردهاند. وقتی مردم درگیر تأمین معاش روزمرهاند، تواناییشان برای مشارکت سیاسیِ سازمانیافته و بلندمدت بهشدت کاهش مییابد.»
طبقهٔ متوسط ایران ستون فقرات جنبش اصلاحطلبی و نیروی محرکهٔ بسیاری از جنبشهای اعتراضی در دهههای گذشته بوده است. این طبقه پایگاه اجتماعی رؤسایجمهور اصلاحطلبی چون محمد خاتمی در سال ۱۹۹۷، حسن روحانی در سال ۲۰۱۳ و اکنون مسعود پزشکیان به شمار میرفت.
اما با کوچک شدن این طبقه، فرزانهگان هشدار میدهد که جامعه به دو بخش قطبیشده تقسیم میشود: از یکسو، گروهی کوچک از نخبگان که از تحریمها سود میبرند و همزمان از پیامدهای آن مصوناند؛ و از سوی دیگر، چیزی که او آن را «فقیران نوظهور» مینامد ــ میلیونها ایرانی که در سلسلهمراتب اجتماعی و اقتصادی سقوط کردهاند.
او گفت: «تحریمها در ترکیب با فساد، درست مانند رابینهودی معکوس عمل میکنند؛ از طبقهٔ متوسط و فقیر میگیرند تا ثروت و قدرت را در دستان اقلیت حاکم متمرکز کنند.»
به گفتهٔ او، این روند بهکلی مشارکت سیاسی را از میان نمیبرد، بلکه ماهیت آن را تغییر میدهد: «مطالبات سیاسی از خواستِ طبقهٔ متوسط برای حقوق و اصلاحات، به فریاد طبقهٔ کارگر برای بقا و نان تبدیل شده است.»
این دگرگونی را میتوان در اعتراضات کارگری، مانند اعتراضات آبان ۱۳۹۸ علیه افزایش قیمت بنزین، بهوضوح دید. فرزانهگان گفت اینگونه اعتراضها نیرویی اجتماعی و مهم هستند، اما در عین حال «پراکندهتر و متمرکز بر نارضایتیهای اقتصادی کوتاهمدتاند، و همین امر آنها را هم بیثبات و هم آسیبپذیر در برابر سرکوب حکومتی میکند.»
مسئلهٔ دیگری که او به آن اشاره میکند این است که فقر فزاینده، وابستگی مردم به خدمات دولتی را افزایش میدهد. در ایران، این به معنای تکیه بر خدمات اجتماعی مرتبط با سپاه پاسداران است که خود نیز زیر فشار تحریمها آسیب دیدهاند و در نتیجه، «دامی ناپایدار» پدید آوردهاند.
تحریمها منبع اصلی درآمد دولت، یعنی صادرات نفت را فلج کرده و توان حاکمیت را برای حمایت از میلیونها ایرانی فقیر از طریق شبکههای تأمین اجتماعی محدود ساختهاند.
آیندهٔ ایران، در حالیکه خطر بروز دوبارهٔ درگیری در منطقه همچنان وجود دارد، نامعلوم است. با این حال، بازسازی طبقهٔ متوسط ــ هرچند ممکن ــ کاری است طولانیمدت و پرچالش.
فرزانهگان در پایان گفت: «این فرآیندی است که یک نسل زمان میبرد. بازگرداندن آن با زدن یک کلید ممکن نیست؛ حتی اگر فردا تمام تحریمها لغو شوند.»
پیشگفتار: نسل جوان یا بزبانی دیگر نسل زد*، پویندگان فردا، قلبهای پر از شور و امید! در این روزگار پر تلاطم، وقتی جهان با سرعت نور در حرکت است، شما در میانه جریانات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی قرار گرفتهاید. هر نگاه شما، هر تصمیم و هر انتخاب شما، پیامدهایی دارد که نه تنها زندگی خودتان، بلکه جامعه و حتی تاریخ را شکل میدهد. من این رساله را برای شما مینویسم، نه برای نصیحت، نه برای قضاوت، بلکه برای گفتگو، برای همراهی و برای درک بهتر مسیر شما. شما در دورهای زندگی میکنید که نه صرفاً مصرف کننده هستید، نه منفعل؛ بلکه خالق، تجربهکننده و آزمونگر هستید.
شما شاهد تحولاتی هستید که هیچ نسل پیش از شما به این سرعت تجربه نکرده است؛ تغییرات فرهنگی، اجتماعی و جهانی که هویت و احساس شما را به چالش میکشند. این رساله دعوتی است برای شناخت خود، درک جهان پیرامون و یافتن زبان تازهای برای زندگی، هنر و مشارکت اجتماعی. میخواهم با شما درباره موسیقی، هنر، لباس، سبک زندگی و حتی نگاهتان به سیاست و جهان سخن بگویم. چرا که همه اینها، آیینه روح و هویت شما هستند.
نسل امروز در میانه سنت و نوآوری، گذشته و آینده، محدودیت و فرصت قرار دارد. هر انتخاب شما، هر حرکت شما، هر تجربه شما، پلی است میان فردیت شما و آینده جمعی جامعه. این رساله، همراهی است برای یافتن زبان تازهای که بتوانید با آن زندگی کنید، بیآفرینید و جهان را تغییر دهید. بیآیید با هم از محدودیتها عبور کنیم و دریچهای به سوی آینده باز کنیم.
جوانان! شما میتوانید میراث گذشته را پاس دارید و همزمان با نوآوری، زبان و تجربهای تازه خلق کنید. این مسیر ساده نیست، اما ارزشمند است؛ ارزشمند چون به شما اجازه میدهد خودتان باشید.
در این مسیر، هنر و موسیقی، لباس و سبک زندگی، سیاست و نگاه شما به جهان، همگی ابزارهایی برای ابراز وجود و ساختن فردای روشن هستند. هر سطر این رساله با نگاه به شما و برای شما نوشته شده است؛ برای آنکه احساس کنید دیده و شنیده میشوید. شما تنها مصرف کننده نیستید؛ شما خالق فردا هستید.
بیایید با هم از تجربهها، چالشها، امیدها و خودباوری ها سخن بگوییم. این رساله، دعوتی است برای گفتگو، خلاقیت و مشارکت. برای یافتن زبانی که هم اصالت شما را حفظ کند و هم شما را با جهان امروز مرتبط سازد. در هر فصل، هر پاراگراف، شما را به درک بهتر دعوت میکنم. بیآیید با هم از محدودیتهای دست و پا گیر و عموما تسنعی عبور کنیم ؛ آینده را بشکافیم و از درونش نور را بیرون کشیم و به جامعه کهن ، هدیه دهیم!
***
آغاز: جوانی، دورهی حساسی است؛ دورهای که هر فرد در آن تلاش میکند خود را بشناسد، جهان را درک کند و جایگاه خود را در آن پیدا کند. خطاب من در این رساله، صادقانه و صمیمانه به شماست، نه بهعنوان نصیحت گر، بلکه به عنوان کسی که دغدغه آینده و هویت نسل شما را دارد. میخواهم درباره چیزی صحبت کنم که بیش از هر چیز با روح و زندگی شما مرتبط است: هنر، موسیقی، سبک زندگی ، هویت فردی، خودباوری!
نسل امروز، در جهانی متغیر و پرشتاب زندگی میکند. جهانی که اطلاعات در آن لحظهای منتقل میشود و فرهنگها بهسرعت با هم در تماساند. در چنین جهانی، میراث گذشته، هرچقدر هم ارزشمند، گاهی دیگر زبان تجربه و احساس شما را بیان نمیکند. در این بخش، تلاش میکنم تصویری واقعی از شما، جوانان امروز، ارائه دهم و در عین حال، بهدنبال پلی میان سنت و نوآوری باشم.
هر نسل با محیط پیرامون خود در تعامل است و جوان امروز، بیش از هر زمان دیگری، در مواجهه با پرسشهای بزرگ قرار دارد: سیاست چیست؟ من در این جامعه چه نقشی دارم؟ نگاه به شرق و غرب چگونه باید باشد؟ چرا بسیاری از همنسلانم کشور را ترک میکنند؟... در اینجا، قصد دارم بدون شعار و نسخههای مچاله شده و کهنه، با شما سخن بگویم و تصویری روشن از وضعیت امروز ارائه دهم.
جوان امروز، نه منفعل است و نه صرفاً مصرف کننده. او در مواجهه با سیاست، جهان و جامعه، به دنبال جایگاه خود، آزادی انتخاب و فرصت خلق آینده است. نگاه انتقادی و انتخابگرانه، خلاقیت و مشارکت فعال، ابزارهای او برای عبور از محدودیتها و ساختن فردای بهتر است.
نسل شما میتواند هم میراث فرهنگی و ملی خود را پاس دارد و هم از تجربههای جهانی بهره ببرد. میتواند در جامعه نقشآفرین باشد و نیروی محرکه تغییرات مثبت باشد، به شرط آنکه هم فرصتهای واقعی در اختیار داشته باشد و هم زبان و ابزارهای بیان خود را بشناسد و توسعه دهد. نسل شما، در میانه سنت و مدرنیته، محدودیتها و فرصتها، گذشته و آینده قرار دارد. هنر، موسیقی، طرزلباس آرایش موی سر، سبک زندگی، سیاست و نگاه به جهان، همه برای بیان هویت و ساختن فردای فرهنگی و اجتماعی هستند.
رسالت شما، نه تسلیم شدن به جریانهای جهانی است و نه ایستادن در برابر آنها. بلکه یافتن زبان تازهای برای زندگی، تجربه و خلق است؛ زبانی که هم فردیت و اصالت شما را حفظ کند و هم جامعه را به سمت آیندهای روشن هدایت کند.
جوان، هویت و زبان امروز
هنر و موسیقی، آینه روح یک جامعهاند و شاید هیچ چیز مانند موسیقی، تغییرات نسلی و تحولات فرهنگی را بهتر نشان نمیدهد. موسیقی سنتی، با همهی ارزشها و عمق تاریخیاش، امروز برای بسیاری از جوانان دیگر زبان احساسشان نیست.
موسیقی سنتی اغلب آرام و متکی بر تکنیک و ردیفهای مشخص است. اما جوان امروز در جهانی سریع و چندلایه زندگی میکند؛ جهانی پر از شبکههای اجتماعی، بازیهای ویدیویی و موسیقی الکترونیک. او به ریتم تند، خلاقیت در صدا و تجربههای چندحسی عادت کرده است.
موسیقی سنتی و نسخههای ایدئولوژیک، گاهی پیامشان شعاری و یک بعدی است. جوان امروز میخواهد موسیقی جان و هیجان بگیرد و با واقعیتهای زندگی خود ارتباط برقرار کند.
موسیقی امروز میتواند پلی باشد میان سنت و مدرنیته. تلفیق سازهای بومی با ژانرهای جهانی مانند هیپهاپ، موزیک الکترونیک یا پاپ - راک، نشان میدهد که سنت باید توانایی گفتمان زبان امروز را درک کند!
هنر نیز همین مسیر را دنبال میکند. هنر امروز باید تجربهگرا، چندرسانهای و امکان تعامل بدهد. هنر دیگر صرفاً ابزار تزئین یا ایدئولوژی نیست؛ هنر، زبان زندگی شماست.
لباس، ظاهر و سبک زندگی
ظاهر و سبک زندگی شما، یکی از بارزترین نشانههای هویت است. لباس، آرایش مدل مو و رفتارهای روزمره، نه فقط مد یا تقلید، بلکه شکل ابراز فردیت شماست. برای جوان امروز، انتخاب لباس و آرایش، بیانگر آزادی و خلاقیت است. گاهی این انتخابها واکنشی است به محدودیتها و قضاوتهای جامعه.
جوان امروز به دنبال تجربههای تازه، فضاهای نو و ارتباطات آزاد است. او نمیخواهد صرفاً مصرف کننده باشد؛ او میخواهد خالق باشد، به اشتراک بگذارد و جهانش را بسازد.
جوان امروز با چالشها نیز آشناست! مصرفگرایی، تقلید کورکورانه از مد جهانی و فقدان بازاندیشی در انتخابها، میتواند هویت را سطحی و ناپایدار کند. هنر، موسیقی و سبک زندگی وقتی ترکیب شوند با تفکر و خلاقیت، میتوانند هویت را عمق ببخشند و نه فقط ظاهر را شکل دهند.
هویت فردی در مواجهه با سنت و مدرنیته
جوان امروز در میانه دو جهان قرار دارد: سنت و مدرنیته! سنت میراثی غنی است که میتواند هویت را شکل دهد، اما اگر صرفاً تقلید شود، خشک و غیرقابل فهم میشود. مدرنیته جهانی تجربههای نو و هیجانانگیز ارائه میدهد، اما گاهی هویت محلی و اصالت را تهدید میکند. راه واقعی در تلفیق خلاقانه و انتخابگرانه است. استفاده از زبان امروز، تجربههای تازه و خلق هنر و موسیقی که ریشه در فرهنگ و هویت شما دارد.
سنت مجموعهای از زبان، آداب، باورها، تجربههای تاریخی و ارزشهایی است که نسلهای گذشته آنرا ساختهاند. این عناصر میتوانند به فرد احساس تداوم و تعلق بدهند. مشکل زمان ! زمانی آغاز میشود که سنت فقط به شکل الزام به تقلید مطرح شود، بدون امکان پرسشگری یا تغییر. در این حالت، سنت به یک قید خشک بدل میشود که فردیت را محدود میکند.
مدرنیته در معنای جامعه شناختی، یعنی گسترش عقلانیت، علم، فردیت، آزادی و ارتباطات جهانی. برای جوان امروز. مدرنیته کانال دسترسی به تجربههای تازه، سبکهای متنوع زندگی و انتخابهای فردی است. اما روی دیگر ماجرا این است که ورود بیواسطه به جهان مدرن، گاهی باعث گسست از هویت محلی میشود! بعضا فرد احساس میکند میان «جهان خودش» و «جهان دیگران» سرگردان مانده است.
جوان در جامعهای مثل ایران، هم فشار خانواده و سنت را تجربه میکند و هم دعوت مدرنیته به آزادی و فردیت را. در نتیجه اغلب یک دوگانگی روانی - اجتماعی بوجود آمده است! از یک سو میل به ریشهها و تعلق، از سوی دیگر نیاز به نوآوری و انتخاب آزاد. اگر این دوگانگی حل نشود، ممکن است به شکل بحران هویت یا حتی گسست نسلی بروز کند.
جامعه شناسان معتقدند که سنت و مدرنیته الزاما در تضاد مطلق با یکدیگر نیستند. راهکار، بازخوانی انتقادی سنت است. نگه داشتن عناصر زنده و انسانی آن (همبستگی، معنویت، اخلاق) و کنار گذاشتن عناصر محدودکننده (تبعیض، خشونت ، اطاعت کورکورانه) همزمان، باید مدرنیته را با پرسشگری و انتخاب جذب کرد، نه به شکل تقلید خام. این یعنی ، بهره بردن از آزادیها و امکانات نو، بدون از دست دادن حس ریشه و تعلق.
خانواده میتواند فضایی باشد که در آن پرسشگری و تجربه در کنار ارزشهای مشترک امکانپذیر شود. آموزش و رسانه اگر از کلیشهسازی و تحمیل ایدئولوژیک پرهیز کنند، میتوانند کمک کنند جوانان یاد بگیرند چگونه همزمان ایرانی و جهانی باشند. هویت فردی امروز دیگر «سنت» یا «مدرنیته» نیست. بلکه ترکیبی است از هر دو؛ ریشهدار و در عین حال باز و روشن. سنت وقتی ارزشمند است که زنده، انتقادی و معنادار باشد. مدرنیته وقتی سازنده است که با انتخاب و تفکر نقادانه جذب شود. جوان امروز میتواند از هر دو بهره ببرد، بدون افتادن در دام شعارهای غرب ستیزی یا غرب زدگی که حکومت دیکتاتوری اسلامی در ایران تبلیغ میکند!
جوان و جهان پیرامون
جوان امروز علاقهمند به سیاست است، اما اغلب بیاعتماد و ناراضی است. فاصله میان زبان رسمی حاکمیت و زبان تجربه واقعی جوانان، بیاعتمادی ایجاد میکند. شیوههای نو مشارکت: شبکههای اجتماعی، جنبشهای فرهنگی و مدنی، فعالیتهای خیریه و ابتکارهای گروهی، شیوههای نوینی هستند که نسل شما برای حضور در جامعه استفاده میکند. سیاست تنها بازی قدرت نیست؛ سیاست یعنی زندگی جمعی و تعیین سرنوشت جامعه. نسل شما میتواند این مفهوم را با زبان تازه و ابتکار نو بیان کند.
نگاه به شرق و غرب
جوان امروز در جهانی بدون مرز زندگی میکند؛ رسانهها، اینترنت و فرهنگ جهانی مرزها را کمرنگ کردهاند. بهرهگیری از فرهنگ جهانی! موسیقی، فیلم، فناوری و مد، دید شما را گسترده میکنند و میتوانند الهامبخش نوآوری باشند. خطر دوقطبی و تقلید کورکورانه، شیفتگی یا نفرت کامل از فرهنگهای خارجی میتواند هویت محلی را تهدید کند. راه میانه و انتخابگرانه: نگاه شما باید انتقادی و انتخابگرانه باشد؛ بهرهگیری از تجربههای جهانی بدون از دست دادن ریشهها و اصالت فرهنگی.
فرار مغزها و مهاجرت
فرار مغزها، یکی از بزرگ ترین دغدغههای جامعه امروزایران است. بسیاری از استعدادهای جوان، به دنبال فرصتهای بهتر و شرایط زندگی مناسب تر، کشور را ترک میکنند. علل فرار مغزها؛ نبود چشمانداز روشن شغلی و اقتصادی، محدودیتهای فرهنگی و هنری و بیاعتمادی به آینده سیاسی. پیامدهایش؛ فرار مغزها است که نه تنها باعث از دست رفتن نیروهای خلاق میشود، بلکه روح جمعی جامعه را نیز تهی میکند. راه حل آن ایجاد فرصتهای واقعی، چشمانداز روشن و فضایی برای خلاقیت و مشارکت است که میتواند نسل شما را در جامعه حفظ کند.
طرز فکر و رفتار اجتماعی
نسل امروز ارزشها و رفتار متفاوتی دارد؛ گاهی برای بزرگ ترها نامأنوس، اما نشان دهنده تحولات ضروری جامعه است. نسل جوان به دنبال آزادی فردی، رضایت شخصی و خلاقیت است. شیوههای مشارکت اجتماعی در شبکههای اجتماعی و فعالیتهای مدنی، نشاندهنده کنشگری نوین است. گفتوگو و فهم متقابل میتواند شکاف میان نسلها را پر کند و جامعه را زنده سازد.
سرگردانی در سنت و مدرنیته
نسل جوان ما اغلب در میانه دو جریان قدرتمند قرار دارد: سنت و مدرنیته. سنت خشک و محدودکننده، آزادی بیان و خلاقیت را محدود میکند. مدرنیته ، گاهی سردرگمی، تقلید کورکورانه و حس بیهویتی ایجاد میکند. این تضاد باعث سرگردانی و احساس بیمکانی میشود.
بسیاری از خانوادهها انتظار دارند جوانان رشتهها و مشاغل «ثابت و مورد احترام» (پزشکی، مهندسی، حقوق) را انتخاب کنند، در حالی که جوانان ممکن است به علایق جدید و شغلهای نوظهور (طراحی، فناوری، هنر دیجیتال) گرایش داشته باشند. جوان بین «خواست خانواده و جامعه» و «خواسته شخصی و علاقه فردی» سرگردان میشود و گاه احساس بیقدرتی و اضطراب پیدا میکند.
پوشش و رفتار اجتماعی جوانان، به ویژه زنان و دختران جوان، گاه محل برخورد ارزشهای سنتی و سبکهای زندگی نوین است. برخی خانوادهها محیطهای سنتی محدود کننده را اعمال میکنند و در راستای خواست حکومت اسلامی قدم بر میدارند! در حالی که جوانان تمایل به تجربه و بیان فردیت دارند. این تضاد باعث احساس عدم تطابق با محیط و گاهی اضطراب اجتماعی میشود؛ جوان احساس میکند نه کاملاً متعلق به دنیای سنت است و نه به دنیای مدرن. دیدگاههای سنتی درباره روابط دختر و پسر، ازدواج و دوستی با تجربههای نوین، فضای شبکههای اجتماعی و فرهنگ شهری در تضاد است. جوان گاهی نمیداند چگونه روابط سالم و معنادار ایجاد کند که دچار سردرگمی و فاصله از خانواده یا دوستان خویش نشود.
دسترسی به اینترنت، شبکههای اجتماعی و منابع جهانی، امکان یادگیری و تجربههای تازه را فراهم میکند، اما گاهی با دیدگاهها و محدودیتهای اجتماعی در تضاد است. جوان ممکن است بین تجربههای جهانی و فشارهای محلی سردرگم شود و حس کند جایی ندارد که کاملاً متعلق به آن باشد.
حفظ ارزشهای انسانی و اجتماعی سنت و همزمان بهرهگیری از آزادیها و امکانات جدید بدون تقلید کورکورانه. خانواده و مدرسه میتوانند فضایی ایجاد کنند که پرسشگری، تجربه و انتخاب شخصی ممکن باشد .جوان میتواند خود را ریشهدار، انعطافپذیر و مسئولیتپذیر ببیند، نه محدود به قالبهای سنتی و نه سرگردان در تجربههای مدرن.
حکومتهای دیکتاتوری و پدران سلطهگر
محدودیتهای سیاسی و سرکوب آزادی توسط حکومت ها، ناامیدی و بیاعتمادی ایجاد میکند. خانوادههای سلطهگر و خشونتآمیز نیز، اعتماد به نفس و قدرت انتخاب فرزندان را کاهش میدهند.
در حکومتهای دیکتاتوری، آزادی بیان محدود، رسانهها کنترلشده و اعتراضات سرکوب میشوند. این فضا به شکلگیری بیاعتمادی عمومی و ناامیدی جمعی میانجامد، زیرا مردم احساس میکنند امکان واقعی برای تغییر وجود ندارد. در نتیجه، فرهنگ ترس در جامعه نهادینه میشود و افراد از بیان نظر یا حتی انتخابهای شخصی هراس دارند....میدانیم که ترس هیولا های خود را می آفریند!
در بسیاری از خانوادههای سلطهگر و پدرسالار، تصمیمها بهطور یکجانبه تحمیل میشوند. کنترل شدید، تنبیه و خشونت (کلامی یا فیزیکی) باعث میشود فرزندان اعتماد به نفس پایین پیدا کنند و از قدرت انتخاب محروم شوند. چنین خانوادههایی، ناخواسته همان چرخهی سرکوب اجتماعی را در مقیاس کوچک تر بازتولید میکنند.
جامعهای که در سطح سیاسی سرکوبگر است، معمولاً خانوادههایی شکل میدهد که همان الگو را در درون خود تکرار میکنند. به این ترتیب، افراد هم در فضای عمومی (جامعه/حکومت) و هم در فضای خصوصی (خانواده) از آزادی و حق انتخاب محروم میشوند. نتیجهی این چرخه، تشدید ناامیدی فردی و بیاعتمادی اجتماعی است.
سخنی با جوانان
پیشگفتار: در آغازِ هر راه، نسیمی هست که بوی فردا را با خود میآورد. نسیمی که از سطرهای اندیشه برمیخیزد و بر شانههای جوانی مینشیند؛ جوانی، این فصلِ همیشه بیدارِ زندگی که میان شور و شک، میان دانستن و ندانستن، در جست وجوی خویش است.
این نوشته، نه نغمهی موعظه است و نه طنینِ فرمان؛ آینهای است از جانِ انسانی که در جهانِ پرآشوب امروز، هنوز به انسان بودن ایمان دارد. جهانی که در آن صدای حقیقت، گاه در ازدحامِ فریادها گم میشود، اما شعلهی اندیشه هنوز در گوشهای از دلِ جوانی میسوزد و راه را روشن میکند. شما نسلِ تازهنفسِ زمین، فرزندانِ فردا ! شما در زمانهای متولد شدید که واژهها سنگین و معناها زخمیاند. در دورانی که تکنولوژی، فاصلهها را کوتاه کرده اما دلها را دورتر ساخته است. این نوشته، گفتوگویی است میان خاکِ دیروز و افقِ فردا، میان رنجِ زیستن و شوقِ ساختن.
نگارنده نه خطبه میخواند و نه وصیتنامه مینویسد؛ معتقدم انسانیت هنوز زنده است، اگر بخواهید اش. آزادی هنوز ممکن است، اگر باورش کنید. عدالت هنوز رؤیاست، اگر برایش برخیزید. جوانی، نه تنها سالهای نخستِ عمر، بلکه کیفیتی از روح است؛ شورِ تجربه، عطشِ دانستن و جسارتِ دگرگون کردن. هر سطر از این نوشته، به احترامِ آن شعلهی مقدس درونِ شما نگاشته شده است. شعلهای که اگر خاموش نشود، میتواند تاریکیهای یک عصر را به سپیده بدل کند.
در روزگاری که حقیقت زیر نقابها پنهان میشود، از «انسان» سخن میگویم، از حرمتِ جان، از بیقید و شرط بودنِ کرامت. خواندنِ این رساله ، نوعی سفر است؛ سفری از بیرون به درون، از تماشا به تفکر، از خاموشی به گفتوگو. اگر این نوشته را میخوانید، بدانید که مخاطبِ حقیقی آن شمایید؛ شما که در دو راهیِ آرمان و واقعیت ایستادهاید، شما که هنوز میپرسید، هنوز نمیترسید، هنوز به آینده ایمان دارید در این جهانِ تند و تیره، امیدْ شجاعتی است که باید از نو آموخت. این متن، مشقی است برای همین امید. باشد که هر واژهاش، دانهای باشد در خاکِ اندیشهی شما، تا روزی درختی از خرد، عشق و آزادی در جانتان بروید و جهان را از نو معنا کند.
شما که در آغاز راهید، در جهانی پر از پرسش و تضاد ایستادهاید. جهانی که در آن تکنولوژی با سرعتی سرسامآور پیش میتازد اما هنوز در بسیاری از گوشههایش تبعیض، نابرابری، خشونت و سرکوب حضور دارد. در چنین جهانی، انسان بودن خود یک کنش است؛ دفاع از آزادی، یک مسئولیت اخلاقی است! این نوشته دعوتی است به اندیشیدن، نه فرمانی برای پیروی. گفتوگویی است میان نسلها، میان امید و تجربه، میان رؤیا و واقعیت.
خانواده و جامعه کوچک نخستین آینهای هستند که انسان خود را در آن میبیند. اگر این آینه شکسته باشد، تصویر انسان نیز تکه تکه میشود. اگر کودک در محیطی رشد کند که در آن احترام، گفتوگو و محبت وجود دارد، از همان آغاز میآموزد که آزادی نه امتیاز بلکه حق طبیعی اوست. اما اگر خانه و جامعه کوچک بر پایهی تحقیر، سلطه و سکوت بنا شده باشند، بذر ترس و خشونت در دل او کاشته میشود. هیچ کودکی با نفرت زاده نمیشود؛ نفرت را میآموزد، همان گونه که احترام و عشق را نیز میتواند بیآموزد. خانواده، اگر بر انسانیت استوار باشد، نخستین پناهگاه آزادی است.
هیچ جامعهای بدون احترام به آزادی اندیشه، به بلوغ نمیرسد. آزادی بیان، یعنی حق گفتن، شنیدن و اندیشیدن؛ حتی آنگاه که اندیشهای ناخوشایند یا متفاوت باشد. جامعهای که در آن زبانها بسته و قلمها شکسته شوند، دیر یا زود به خشونت پناه میبرد. آزادی، مادر اخلاق است؛ زیرا تنها انسان آزاد است که میتواند انتخاب اخلاقی داشته باشد. دفاع از آزادی بیان، دفاع از امکانِ رشد انسان است و دفاع از حقوق بشر، دفاع از خودِ زندگی است. حقوق بشر نه شعار است و نه امتیاز گروهی خاص، بلکه زبان مشترک کرامت انسانی است.
دفاع از حقوق بشر باید بیقید و شرط باشد. هیچ مذهب، ایدئولوژی یا قدرتی نباید به نام «مصلحت» یا «نظم»، حق انسان را از او بگیرد. شکنجه، زندانیان بیمحاکمه و مجازات اعدام لکههای سیاهی هستند بر دامان انسانیت. هیچ نهادی، هیچ حکومتی و هیچ فردی، حق گرفتن جان دیگری را ندارد. عدالت، آن گاه معنا دارد که بر کرامت انسان استوار باشد، نه بر انتقام. لغو کامل مجازات اعدام و شکنجه، نه تنها مطالبهای حقوقی، بلکه وظیفهای اخلاقی است؛ زیرا جان، مقدس تر از هر قانون است.
اما تبعیض تنها در سیاست و قانون نیست، در خانهها نیز هست. در نگاه ضد زن و فرهنگ مردسالار، تبعیض از نخستین روزهای زندگی در ذهن کودکان نقش میبندد. وقتی دختران در سایهی ترس و تحقیر رشد میکنند و پسران در سایهی برتری و سلطه، جامعه دو نیم میشود: نیمی ساکت، نیمی متکبر. هیچ جامعهای با نابرابری جنسیتی آزاد نخواهد شد. برابری کامل حقوقی زن و مرد در قانون، در خانواده، در کار و در تصمیمگیریهای اجتماعی و سیاسی ، پایهی عدالت است. زن، انسان است، نه مِلک و نه تابع. برابری زن و مرد تنها خواستهای فمینیستی نیست؛ ضرورتی است انسانی برای رهایی همگان.
هیچ تفسیری از مذهب، سنت یا فرهنگ نمیتواند مجوز تبعیض باشد. اگر دینی، فلسفهای یا قانونی به ما میگوید که زن کمتر از مرد است، آن قانون و آن تفسیر باید دگرگون شود! در برابر هر شکل از تبعیض جنسیتی، قومی، زبانی یا فکری باید ایستاد. هیچ قومی برتر از دیگری نیست، هیچ زبان و فرهنگ محلی کمارزشتر از دیگری نیست. جامعهای که تنوع فرهنگی خود را بپذیرد، غنیتر و انسانیتر میشود. هر جوانی باید بتواند با زبان مادری خود بیندیشد، بیاموزد و بخواند؛ زیرا زبان، خانهی روح انسان است.
گذشته را باید شناخت، اما نباید در آن زندانی شد. تاریخ پر از نامها و چهرههایی است که در زمان خود اثرگذار بودند، اما نسل امروز باید بداند که تقلید کورکورانه از آنان، جایگزین اندیشیدن نیست. هیچ اندیشهای مقدس نیست، هیچ متفکری معصوم نیست. باید از تاریخ درس گرفت، نه الگو. تجربهی خشونت، تروریسم و سلطه نشان داده که تغییر پایدار از مسیر شمشیر نمیگذرد، بلکه از راه خرد، گفتوگو و آزادی میگذرد. امروز، سلاح اندیشه از هر اسلحهای نیرومندتر است.
تحصیل، ابزار شناخت و توانمندی است. اما تحصیل زمانی ارزشمند است که از سر علاقه و انتخاب باشد، نه اجبار. دانش زمانی میتواند بر خود به بالد که با آزادی همراه باشد. آموزش باید حق همگان باشد، نه امتیاز طبقاتی. هیچ کودک و جوانی نباید به خاطر فقر، تبعیض جنسیتی یا قومی از تحصیل محروم شود. تحصیل اگر بر پایهی کنجکاوی و آزادی باشد، انسان را شکوفا میکند . هیچکس نباید ناچار به ترک تحصیل شود!
مهاجرت، برای بسیاری از جوانان، رؤیایی است از آزادی و فرصت. اما مهاجرت فقط جابهجایی مکانی نیست؛ آزمونی است میان ریشه و آینده. غربت، تضاد فرهنگی و احساس بیپناهی بخشی از این مسیر است، اما اگر با آگاهی و امید همراه شود، میتواند به فرصتی برای رشد تبدیل گردد. در هر نقطه از جهان که باشید، کرامت انسانی و آزادی را پاس بدارید؛ زیرا خانهی واقعی، جایی است که انسان در آن آزاد است.
عشق و میل جنسی از نیرومندترین نیروهای انسانیاند. سرکوب آنها، نه اخلاق میآفریند و نه پاکی، بلکه به ریا و ترس میانجامد. عشق و سکس دو روی یک واقعیتاند: یکی روح، دیگری تن. جدایی مطلق یا یکی گرفتن بیمرز آنها، هر دو آسیب زاست. رابطهی سالم زمانی شکل میگیرد که در آن آگاهی، احترام، رضایت و مسئولیت وجود داشته باشد. جامعهای که آموزش جنسی را ممنوع میکند، جوانانش را در تاریکی رها میسازد. دانستن دربارهی بدن، احساس و مرزهای اخلاقی، بخشی از حق طبیعی هر انسان است. اخلاق واقعی از آگاهی میروید، نه از ترس.
جوانی، فصل رؤیاست. فصل ساختن و دگرگونکردن. اما رؤیا باید با خرد همراه باشد تا به عمل بدل شود. شما وارث امید و رنج نسلهای پیشین هستید، اما آینده را تنها شما میسازید. در جهانی که با سرعت در حال تغییر است، تنها کسانی میتوانند بمانند که خود را با آزادی و آگاهی پیوند دهند. هیچ رؤیایی دست نیافتنی نیست، اگر با اراده و شناخت دنبال شود.
نسل شما میتواند پلی باشد میان گذشته و آینده، میان سنت و نوآوری، میان هویت و جهانیبودن. شما میتوانید هم ایرانی باشید و هم جهانی، هم وفادار به ریشه و هم باز به افقهای نو. در جهانی که گاه حقیقت فدای منافع میشود، شجاعت اندیشیدن، بزرگ ترین عمل سیاسی است. از اندیشه نترسید، از پرسش نترسید، از تفاوت نترسید. هیچ نظامی، هیچ قدرتی، نمیتواند انسان آگاه را برای همیشه خاموش کند.
سخنم با شماست! با دلهای تپنده، با ذهنهای بیدار. در اندیشههای جسور، در خلاقیت، در توان گفت وگو و در ایمان به انسان. از محدودیتها عبور کنید، مرزهای ذهنی را بشکنید و باور کنید که آزادی، عدالت و برابری حقوقی ، رؤیا نیستند ؛ واقعیتیاند که باید ساخته شوند. نسل شما، نور امید و خلاقیت ، قلبهایی پر از شور و اراده است! رسالهای که خواندید، نه یک دستورالعمل خشک، بلکه آینهای است برای دیدن خودتان. هر سطرش، هر پاراگرافش، با نگاه به شما نوشته شده است، برای آنکه بدانید دیده و شنیده میشوید.
شما در جهانی زندگی میکنید که هر روز تغییر میکند، اما این تغییر، فرصتی است، نه تهدید. شما قدرت دارید، نه تنها برای تجربه کردن، بلکه برای خلق کردن و شکل دادن به فردا. هنر و موسیقی، لباس و سبک زندگی، سیاست و نگاهتان به جهان، همه ابزارهایی هستند برای بیان هویت شما. هر انتخاب شما، هر حرکت شما، هر خلاقیتی که نشان میدهید، پلی است میان امروز و فردا. شما وارثان خاک و آفتابید، وارثان رنج و امید، وارثان جهانی که هنوز تشنهی عدالت است. پس بیایید: با اندیشه، با مهر، با هنر، با خلاقیت و با ایمان به انسان، جهانی بسازید که در آن هیچ انسانی با ترس و تحقیر زندگی نکند، جهانی که در آن کرامت، عشق و آزادی، زبان مشترک همهی ما باشد.
اکنون که سطرها به پایان میرسند، کلمات آرام میگیرند، اما معنا هنوز در هوا جاریست؛ چون عطر باران بر خاکی تازه. این نوشته، رسالهای نیست که بسته شود؛ بذر است، که باید در دلها کاشته گردد. شما ادامهی نبضِ تاریخید. از دلِ رنجِ دیروز برخاستهاید تا آینده را از نو بنویسید. در دستان شماست جوهرِ تغییر، در نگاهتان روشنیِ افق.
فراموش نکنید: هر اندیشهی آزاد، پرندهای است که دیوارها را نمیشناسد. هر مهربانی، انقلابی است بیفریاد و هر انتخابِ آگاهانه، گامی است در مسیرِ کرامتِ انسان. اگر جهان بر مدارِ ترس میچرخد، شما مدارِ عشق باشید. اگر سیاستْ دروغ را هنر میداند، شما حقیقت را فریاد کنید، بیآنکه خشونتی در صدایتان باشد. در جهانی که فقر، جنگ و تبعیض هنوز چهرهی خود را پنهان نکردهاند، ایمان بیاورید به انسان، به گفتگو، به دانایی. نترسید از شک؛ شک، آغازِ ایمانِ راستین است.
هرگز نپندارید که آزادی هدیهای است که به شما داده میشود؛ آزادی، خونی است که باید در رگِ اندیشه جاری بماند. عدالت، شعلهای است که باید در نگاهِ شما زنده باشد. شما وارثانِ ستارگانید، فرزندانِ خاکی که با خونِ حقیقت آبیاری شده است.
هر قدم شما، ادامهی راهِ آنانی است که پیش از شما ایستادند تا انسان بماند. به یاد داشته باشید: هیچ تیرهروزی ابدی نیست، هیچ استبدادی جاودانه نیست، و هیچ خاموشی، تا ابد نمیپاید. انسان، چون رود، راهِ خویش را میجوید در دلِ سنگ. بگذارید عشق، بزرگترین آموزگارِ شما باشد؛ عشقی که در آن احترام است، فهم است و آزادی. عشقِ به زندگی، به انسان، به زمین، به خویشتنِ خلاق و آگاه! حال که به پایانِ این رساله میرسیم، بدانید که آغازِ شماست. آغازِ راهی که در آن «بودن» به معنای «آفریدن» است. دنیا را از نو بیافرینید، نه با سلاح بلکه با اندیشه. نه با نفرت بلکه با زیبایی. نه با خشم بلکه با گفتوگو. زیرا آینده، نه در دستِ قدرتمندان بلکه در دلِ کسانی است که هنوز میتوانند رؤیا ببینند.
پس برخیزید... ای وارثانِ مهر و معنا! بگذارید جهان با حضورِ شما روشنتر شود. هر لبخندتان، سنگی از دیوارِ ترس میکاهد. هر اندیشهتان، پلی میسازد میان انسان و انسان. شاید روزی، در تاریخی نه چندان دور، نامِ شما در کنارِ واژهی «آزادی» نوشته شود؛ نه چون قهرمانانِ اسطورهای، بلکه چون انسانهایی که به سادگی، به صداقت و به مهر زیستند. پایان، دعوتی دوباره است؛ برای زیستنِ آگاهانه، عاشقانه و انسانی. باشد که جهان، روزی در آیینهی شما چهرهای تازه ببیند؛ چهرهای از عدالت، از مهربانی، از انسان.
پایان. پاییز ۲۰۲۵
———————————-
* توضیحات: نسل زد (Generation Z)
نسل زد یا به اختصار Gen Z، گروهی از افراد است که پس از نسل وای (Millennials) و پیش از نسل آلفا (Generation Alpha) به دنیا آمدهاند. معمولاً تولد اعضای این نسل را میان سالهای ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۳ میلادی در نظر میگیرند. در ایران نیز این بازه تقریباً با دههی ۱۳۷۰ تا اوایل دههی ۱۳۹۰ شمسی همزمان است.
ویژگیهای کلی نسل زد
نسل زد را میتوان نخستین نسلی دانست که از ابتدای زندگی خود با فناوری دیجیتال، اینترنت و تلفن هوشمند روبه رو بوده است. به همین دلیل، آنان را «فرزندان دنیای دیجیتال» یا «بومیان اینترنت» مینامند.
اعضای این نسل توانایی بالایی در استفاده از ابزارهای فناوری دارند و بهسادگی میتوانند میان دنیای واقعی و مجازی حرکت کنند. آنها معمولاً از سنین پایین با شبکههای اجتماعی، بازیهای آنلاین و منابع آموزشی اینترنتی آشنا میشوند و بخش بزرگی از ارتباطات، یادگیری و تفریح خود را در فضای مجازی انجام میدهند.
از نظر فکری و فرهنگی، نسل زد تمایل دارد هویت فردی و باورهای شخصی خود را آشکارا بیان کند. برایشان اصالت، تنوع فرهنگی و احترام به تفاوتها اهمیت دارد. همچنین، بسیاری از آنها به مسائل جهانی مانند محیط زیست، عدالت اجتماعی و حقوق بشر توجه ویژه نشان میدهند.
نسل زد در ایران
در ایران، رشد این نسل همزمان با گسترش تدریجی اینترنت و فناوریهای نوین ارتباطی بوده است. نخستین اتصال ایران به شبکه جهانی اینترنت در سال ۱۳۷۲ -۱۹۹۳ میلادی) برقرار شد و چند سال بعد، در ۱۳۷۶ -۱۹۹۷ میلادی ، شرکت مخابرات ایران خدمات اینترنتی را بهصورت تجاری عرضه کرد. این روند بهتدریج دسترسی عموم مردم به اینترنت را ممکن ساخت و زمینه را برای شکلگیری نسلی فراهم کرد که با فناوری رشد یافته است.
نسل زد ایرانی، هرچند در مقایسه با همنسلان خود در کشورهای توسعهیافته با محدودیتهایی مانند دسترسی ناپایدار به اینترنت، فیلترینگ و چالشهای اقتصادی روبهرو بوده، اما همچنان نسلی خلاق، کنجکاو و سازگار با شرایط جدید است.
بسیاری از جوانان این نسل بهدنبال یادگیری مهارتهای کاربردی، فعالیت در کسب وکارهای اینترنتی، و یافتن مسیرهای مستقل برای پیشرفت شخصی هستند. همچنین تمایل دارند میان ارزشهای سنتی خانواده و ارزشهای نوگرایانه جهانی تعادل برقرار کنند.
استقلال و خود باوری
نسل زد، چه در ایران و چه در جهان، نسلی است که در فضای دیجیتال متولد و رشد یافته است. آنان با نگاهی بازتر به جهان، روحیهای مستقلتر و قدرت سازگاری بالاتری در برابر تغییرات اجتماعی و فناوری دارند. در ایران، این نسل نقش مهمی در شکلدهی آیندهی فرهنگی، اقتصادی و حتی سیاسی کشور خواهد داشت؛ چرا که بخش بزرگی از آنها اکنون وارد دورهی تحصیل دانشگاهی، بازار کار یا فعالیتهای اجتماعی شدهاند.
برگردان: علیمحمد طباطبایی
تازهترین شماره هفته نامه اشپیگل
پژوهش در تبارشناسی: هنریک لنکایت (Henrik Lenkeit) میگوید تصادفاً در اینترنت کشف کرده که مادربزرگش معشوقهی مرموز هاینریش هیملر، رئیس اساس، بوده است. و خود او، از تبار مستقیم همان مردی است که هولوکاست را سازمان داد.
بیرون، آن سوی پنجرههای عریض، ساحل شنی روشنِ کاستا دل سول (Costa del Sol) گسترده است. در دریای آبی و درخشان، کودکان با شادمانی بازی میکنند. در داخل، در گوشهای از بار هتل «سانست بیچ کلاب» (Sunset Beach Club) که با دیوارهای چوبی قهوهای پوشیده و به شکلی مضحک بیش از حد سرد نگه داشته شده، مردی نشسته با خشمی در دل و باری سنگین بر شانهها. هنریک لنکایت (Henrik Lenkeit) در حالی که مشت راستش را در هوا تکان میدهد می گوید:«اگر میشد مردگان را زنده کرد، من پدربزرگم را میگرفتم و یک کشیده محکم نثارش میکردم». سپس آرام میشود و ادامه میدهد که نمیتواند از نیاکانش نفرت داشته باشد و میخواهد با گذشتهاش آشتی کند.
لنکایت، ۴۸ ساله، پیراهنی بژ و تهریشی سهروزه دارد. از سال ۲۰۱۸ در کاستا دل سول زندگی میکند، همراه با همسر مکزیکیاش و سه فرزندشان. اوایل ژوئیه، لنکایت از طریق ایمیل با مجله اشپیگل تماس گرفت و گفت برای نخستینبار میخواهد در رسانهها از اصل و نسب خود سخن بگوید. در تماس تلفنی ابتدا محتاط و مشکوک بود. گفت فقط در گفتوگویی حضوری جزئیات را فاش خواهد کرد و خودش زمان و مکان دیدار را تعیین کرد، بار سرد هتلی نزدیک محل اقامتش در بلمادنا (Belmádena) اسپانیا. لنکایت مربی روابط است و در زمینهی زوجدرمانی تخصص دارد، و در کنار آن کشیش یک کلیسای آزاد نیز هست.
و او نوهی یکی از بزرگترین جنایتکاران تاریخ بشر است. پدربزرگش هاینریش هیملر (Heinrich Himmler)، رئیس اساس رایش، مردی بود که پس از آدولف هیتلر بیشترین قدرت را در «رایش سوم» در اختیار داشت. بنیانگذار نظام اردوگاههای کار اجباری و سازماندهندهی «راهحل نهایی مسئلهی یهود» (Endlösung der Judenfrage). مردی که «ریشهکنکردن قوم یهود» را وظیفهی عالی خود میدانست و به آن میبالید که در اجرای این وظیفه آن را به درستی و آبرومندانه به جا آورده است، چنانکه در سخنرانی بدنام خود در سال ۱۹۴۳ در برابر فرماندهان اساس در شهر پوزن (Posen) گفت.
لنکایت میگوید خانوادهاش به مدت ۴۷ سال این واقعیت را از او پنهان کرده بودند که معمار اصلی هولوکاست پدربزرگ او بوده است و او تازه یک سال پیش به این موضوع پی برد، و آنهم بهطور تصادفی، در اینترنت. ماجرایی که او روایت میکند، نمونهای است از اینکه پژوهش در تبارشناسی چگونه دگرگون شده است: در گذشته باید ساعتها در بایگانیها جستوجو میکردند یا دفترهای کلیسایی را ورق میزدند، اما امروزه آدمها گاه بهطور ناخواسته در فضای مجازی به اطلاعاتی درباره خانواده خود برمیخورند که یکی از خویشاوندان دور گردآوری کرده است.
اما مورد لنکایت بهویژه تکاندهنده است. مجله اشپیگل گواهیهای تولد و عکسهای خانوادگی را بررسی کرده، با تاریخدانان مشورت نموده و بستگان را یافته است. نتایج و در شمال آلمان بزرگ شده، واقعاً نوهی هیملر است. مادرش، نانتِه دوروتئا لنکایت (Nanette Dorothea Lenkeit) که در سال ۲۰۱۹ از دنیا رفته است، پزشکی بود که دختر رئیس اساس بهشمار میرفت. لنکایت در دیدارمان در اسپانیا تعریف میکند که چگونه در یک لحظه، دنیایش زیر و رو شده است.
میگوید این اتفاق در یک سهشنبهی سوزانِ ماه اوت رخ داد. از کار خسته و عصبی بود و شب قبل هم بد خوابیده بود. پس از ناهار، به دفتر بازنگشت و روی کاناپه نشست. تلویزیون فوتبال نداشت و برای خواندن انجیل هم بیش از حد خسته بود. بنابراین بعدازظهر تصمیم گرفت مستند «هاینریش هیملر که بود؟» از اشپیگل تیوی را تماشا کند. همزمان شروع کرد به جستوجو در اینترنت و دریافت که هیملر در زندگیاش نهفقط همسر، بلکه معشوقهای هم داشته: منشی خصوصیاش، زنی جذاب، بلوند و دوازده سال جوانتر از او.
رئیس اساس آکنده از توهّم پرورش نژاد آریایی برتر، بر این باور بود که هر «ژرمن اصیل و آزادهی نژاد خوب» بنا بر رسم پدران خود، در کنار همسر رسمیاش، حق دارد زن دومی نیز داشته باشد و آن هم به قصد زاد و ولد هرچه بیشتر کودکان. لنکایت در اینترنت به عکسی از معشوقهی هیملر برخورد. زیر آن نوشته بود:«هدویگ پوتهاست» (Hedwig Potthast)، زادهی ۱۹۱۲ در کلن (Köln)، درگذشته در ۱۹۹۴ در بادنبادن (Baden-Baden). او میگوید از ترس خشکاش زده بود: زن زیبا با پیشانی بلند نه تنها شباهت فراوانی به مادربزرگ خودش داشت، بلکه تاریخ زندگیاش نیز دقیقاً با او یکی بود.
علاوه بر آن، نام کوچکشان هم یکی بود. نام خانوادگی پوتهاست را لنکایت از خالهاش شنیده بود. لنکایت میگوید: «در ویکیپدیا ناگهان به چهرهی مادربزرگم خیره شدم». مات و مبهوت به جستوجو ادامه داد و فهمید که هدویگ پوتهاست در دوران جنگ جهانی دوم از معشوق خود دو فرزند به دنیا آورده است. در ۱۵ فوریهی ۱۹۴۲ در آسایشگاه نازیها به نام هوهنلیشن (Hohenlychen)، در ۸۰ کیلومتری شمال برلین، پسری به نام هلگه (Helge) متولد شد، همان نامی که عموی لنکایت دارد. و در ۳ ژوئن ۱۹۴۴ دختری به دنیا آمد به نام نانته دوروتئا ( Nanette Dorothea)که نام مادر لنکایت است.

نوه هیملر آقای لنکایت در اسپانیا
لنکایت یادش میآید که در آن لحظه به شدت دلش آشوبه شده بود. می گوید: «کاملاً شوکه شده بودم». وقتی به خود آمد، به سوی همسرش دوید و گفت: «یعنی من حالا نوهی این مردم؟» و او پاسخ داده بود: «به نظر میرسد که همینطور است.»
همسر مکزیکیاش میدانست هیملر کیست. همان شب، لنکایت حقیقت را برای سه فرزندش هم بازگو کرد. به آنها گفت که پدرِ مادربزرگشان، همان هیملر بوده است. بچهها هیجان او را درک کردند، اما شریکش نشدند. تا آن زمان هرگز نام هیملر را نشنیده بودند. او ادامه میدهد که بقیهی آن روز را مثل آدمی فلج در خانه ماند، ناتوان از بیرون رفتن، تماس گرفتن با کسی و بدون آن که بتواند خود را به موضوع دیگری متمرکز کند. میگوید: «همه چیز در ذهنم میچرخید. درونم چرخوفلکی کامل از احساسات بود و در عین حال، یک خلأ کامل.»
لنکایت میگوید در روزهای بعد هنوز امیدوار بود اشتباه کرده باشد. با خودم میگفتم: «پیدا کن خطا را!» اما هیچ خطایی وجود نداشت. به جستوجو در اینترنت ادامه داد و با کاترین هیملر (Katrin Himmler)، نوهدختری رئیس اساس تماس گرفت.
کاترین هیملر، پژوهشگر علوم سیاسی و نویسنده، سالها پیش تاریخ خانوادهی هیملر را با دقت موشکافانه بررسی کرده بود و اطلاعات بیشتری در اختیار لنکایت گذاشت. در نهایت، ادارهای در شهر لیشن (Lychen) جایی که آسایشگاه هوهنلیشن قرار داشت نسخهای از گواهی تولد مادرش را برایش فرستاد.
اکنون لنکایت مدرک رسمی در دست داشت. سندی با دستنوشتهای در پایین که نشان میداد «هاینریش هیملر، رئیس اساس و وزیر کشور رایش»، در تاریخ ۲۵ ژوئن ۱۹۴۴ رسماً پدر نانته دوروتئا (Nanette Dorothea) شناخته شده است. پزشکِ زایمان، دوست دوران دبستان هیملر، کارل گبهارت (Karl Gebhardt) بود — پزشکی که آزمایشهای انسانی وحشیانهای بر زنان زندانی در اردوگاه کار اجباری راونسبروک انجام میداد.
لنکایت در آن بار سرد هتل در اسپانیا فریاد میزند: «ناگهان نوهی یک قاتل جمعی شده بودم!». او دیگر آن کسی نبود که خود را تا آن لحظه میپنداشت. اما پس او که بود؟ و مادربزرگش واقعاً چه کسی بود؟ « معشوقهی یکی از پلیدترین جنایتکاران نازی. زنی ناسیونالسوسیالیست که معشوق خود را با احترام «هاینریش پادشاه» خطاب میکرد، در حالی که رئیس اساس او را با نرمی «خرگوش کوچولوی من» مینامید. لنکایت میپرسد: «چطور ممکن بود مادربزرگم چنین هیولایی را دوست داشته باشد؟»
او تا امروز پاسخی برای این پرسش خود ندارد. حتی برای تاریخپژوهان نیز، معشوقهی هیملر همچنان زنی مرموز است. پیتر لانگریش (Peter Longerich)، پژوهشگر برجستهی دوران ناسیونالسوسیالیسم و استاد بازنشستهی تاریخ، در زندگینامهاش دربارهی رئیس اساس مینویسد: «دربارهی رابطهی میان هدویگ پوتهاست و هاینریش هیملر تقریباً هیچ چیز نمیدانیم.»
لانگریش گمان میبرد که پوتهاست، هرچند منشی خصوصی هیملر بود، از جزئیات جنایات او آگاهی اندکی داشت. با این حال، به گفتهی لینا هایدریش (Lina Heydrich)، بیوهی راینهارد هایدریش، رئیس ادارهی امنیت رایش و از نزدیکان هیتلر، زن دوم هیملر نفوذ چشمگیری بر او داشته است.
هایـدریش در خاطرات خود در سال ۱۹۷۶ نوشت: «وقتی او [پوتهاست] شروع کرد به اثر گذاشتن بر زندگی و اندیشهی هیملر، هیملر به گشودگیای دست یافت و چنین موردی آن زمان برای ما مایهی تحسین بود.» او از قول شوهرش راینهارد میافزاید: «میشد با گرمای او دست و پای خود را گرم کرد» عبارتی شاعرانه برای تأثیر تسکیندهندهی حضورش. همچنین روزنامهنگار پیتر فردیناند کوخ (Peter Ferdinand Koch) که در دههی ۱۹۸۰ با پوتهاست گفتوگوهایی داشته، او را «تنها محرم واقعی» هیملر دانسته است، زنی که او «در سختترین لحظات میتوانست با او بیهراس از هر چیز، دربارهی همه چیز سخن بگوید».
اما یادداشتهای مارتین بورمان پسر (Martin Bormann junior)، فرزند رئیس دفتر حزب نازی و از نزدیکان هیتلر، تصویری هولناکتر ارائه میدهند. به گفتهی او، در حدود سال ۱۹۴۴، معشوقهی هیملر هنگام دیدار از خانوادهی بورمان، با افتخار مجموعهای از مبلمان ساختهشده از استخوان انسان را به نمایش گذاشته بود. بورمانِ جوان که در آن زمان حدود ۷۰ ساله بود، در گفتوگویی در سال ۱۹۹۹ با روزنامهنگار اشتفان لبرِت (Stephan Lebert) به یاد آورده بود که: «آنجا میز و صندلیهایی بودند که از بخشهای بدن انسان ساخته شده بودند. یکی از صندلیها نشیمنگاهی داشت از استخوان لگنِ انسان، و پایههای صندلی دیگر از پاهای انسان، با کف پاها ساخته شده بود. پوتهاست حتی نسخهای از نبرد من را نشان داده بود که جلدش از پوست پشت انسان ساخته شده بود. او گفت پوتهاست این سخنان وحشتناک و غیر قابل تحمل را با لحنی «پزشکیوار و خونسرد» توضیح میداد، در حالی که او و خواهرش از وحشت خشکشان زده بود.

سمت چپ تصویر نامه هیملر به معشوقه اش خانم پوتهاست و سمت راست تصویری از هدویگ پوتهاست
لنکایت، اما، از مادربزرگش تصویری دیگر در ذهن دارد: «او را به یاد دارم بهعنوان زنی مهربان و سالخورده که من او را ‹مامی› صدا میزدم، و وقتی بچه بودم و به دیدارش در بادنبادن میرفتم، یواشکی به من شکلات می داد.»
هدویگ پوتهاست، دختر یک تاجر و دارای تحصیلات در رشتهی مکاتبات بازرگانی به زبانهای خارجی، در سال ۱۹۳۶ وارد خدمت هاینریش هیملر شد. در کریسمس سال ۱۹۳۸، آن دو به گفتهی خود پوتهاست در نامهای به خواهرش، به یکدیگر اعتراف کردند که به طور غیر قابل بازگشتی عاشق هم شدهاند. دیرتر، در فوریهی ۱۹۴۱، همسر هیملر، مارگارت، از رابطهی شوهرش آگاه شد و این آگاهی او را سخت آزرد و خشمگین کرد. والدین پوتهاست نیز بهشدت خشمگین شدند و رابطهشان را با دخترشان قطع کردند، زیرا تحمل این را نداشتند که دخترشان به نقش معشوقهی پنهانی رضایت دهد.
وقتی هدویگ از هیملر باردار شد، از خدمت استعفا داد. رئیس اساس از نظر مالی از خانوادهی دوم خود حمایت میکرد. در سال ۱۹۴۴ ملکی در نزدیکی برشتسگادن (Berchtesgaden) خرید تا پوتهاست با دو فرزندش در آنجا زندگی کند. بااینحال هیملر وقت اندکی برای آنها داشت و زندگی دوگانهاش را بهشدت پنهان میکرد.
کاترین هیملر در پژوهش خود با عنوان برادران هیملر (Brüder Himmler) مینویسد: «بهای زندگی راحت هدویگ، تنهایی بود.» نامههای اندکی که از پوتهاست به هیملر باقی مانده، همگی با این جمله پایان مییابند: «فراموشم نکن! ایکس تو (Deine X).»
در مارس ۱۹۴۵، رئیس اساس و معشوقهاش برای آخرین بار یکدیگر را دیدند. در ۲۲ مه، یعنی روز پس از بازداشت هیملر، پوتهاست توسط یک افسر اطلاعاتی آمریکایی بازجویی شد. او گفت که «هرگز دربارهی سیاست یا فعالیتهای اساس» با شریک زندگیاش گفتوگو نکرده است. افسر آمریکایی او را «زنی جذاب و متواضع» توصیف کرد، «نمونهی کامل زن آلمانی در ایدئال نازی». روز بعد، هیملر با دندان بر کپسول سیانوری که در دهان خود پنهان کرده بود، گاز زد و از مجازات گریخت. پوتهاست تا پایان عمر از پیگرد قضایی و توجه عمومی در امان ماند.
به گفتهی روزنامهنگار کوخ (Koch) (که گفتههایش قابل راستیآزمایی نیست)، او از سپردههای مالی اساس در سوئیس پول دریافت میکرد. همچنین گفته میشود وکیلی به نام ویلهلم اشنایدر (Wilhelm Schneider) زندگی پوتهاست را در دوران پس از جنگ با پولی که نازیها از بازرگانان یهودی اخاذی کرده بودند، تأمین کرده بود.
بر پایهی روایتهای گاه ماجراجویانهی کوخ، سازمان سیا نیز از پوتهاست حمایت میکرد. دستگاه اطلاعاتی آمریکا گفته میشود که رسانهها را از او دور نگه داشته، چندین بار محل زندگیاش را تغییر داده، ازدواج صوریاش را با اقتصاددان تحصیل کرده ای به نام هانس آدولف گئورگ شتِک (Hans Adolf Georg Staeck) که گفته میشد بیمار لاعلاج است ترتیب داده و هزینهی زندگی او را پرداخت کرده است.
اما مورخ نظامی، ینس وِستهمایر (Jens Westemeier)، در پژوهش خود دربارهی یواخیم پِیپر (Joachim Peiper) که دستیار سابق هیملر و فرماندهی بعدی یک هنگ زرهی اساسبود، گفتههای کوخ را مردود میداند. او مینویسد که به گفتهی منابع آمریکایی، هیچ پروندهای در سیا دربارهی هدویگ پوتهاست وجود ندارد.
هنریک لنکایت شایعات سرویسهای اطلاعاتی را در اینترنت دیده، اما نمیتواند بگوید چقدر درستاند. او همیشه گمان میکرد پدربزرگش فرد دیگری است: هانس شتک (Hans Staeck)، مردی که از زمانی که به یاد دارد، همراه با مادربزرگش زندگی میکرد. شتک و پوتهاست در سال ۱۹۵۷ ازدواج کردند. به گفتهی لنکایت، «پدربزرگ هانس» سرباز سابق ورماختارتش آلمان و بازرگانی موفق بود، و نه یک مرد بیمار. طبق تحقیقات وستهمایر، شتک در دههی ۱۹۶۰ مدتی در برزیل فعالیت تجاری داشت و در سال ۱۹۸۵، هنگام چرت نیمروزی، درگذشت.

هیملر در کنار دخترش گودرون
به گفتهی همان مورخ، پوتهاست پس از جنگ همچنان با حلقههای قدیمی اساس در تماس بود و در عین حال زندگی بسیار منزویای را در پیش گرفت. او در سال ۱۹۹۴، اندکی پیش از تولد هجدهسالگی لنکایت، در اثر بیماری آلزایمر درگذشت.
پرسش اینجاست که پوتهاست تا چه اندازه بر هیملر تأثیر داشت؟ و تا چه حد از جنایات رژیم اطلاع داشت؟ هنریک لنکایت دیگر کسی را ندارد که از او بپرسد. مادرش درگذشته است، پدرش که معلم بود نیز دیگر در قید حیات نیست، و با دیگر اعضای خانوادهاش نیز ارتباطی ندارد. خویشاوندانش هرگونه تماس پژوهشگران و حتی هفتهنامهی اشپیگل را رد میکنند.
به گفتهی لنکایت، والدینش هرگز دربارهی درگیریهای خانوادگیشان در جنایات «رایش سوم» سخنی نگفتند، اما نازیسم در خانهشان تابو هم نبود. او میگوید: «پدر و مادرم آگاهانه مرا با خود به تماشای فهرست شیندلر بردند.» دربارهی هولوکاست صحبت میکردند، و پدرش اسرائیل را تحسین میکرد: «در من عشقی نسبت به آن کشور و نسبت به یهودیان به وجود آمد.» اما تنها یک چیز، همان نکتهی تعیینکننده، را از او پنهان کرده بودند. او، مانند بسیاری از کودکان دههی هفتاد میلادی، بارها پرسیده بود که پدربزرگ و مادربزرگش در دوران رایش سوم چه میکردهاند.
اینکه آیا لنکایت واقعاً فقط یک سال پیش از اصل ماجرا آگاه شده است، همانطور که خود میگوید، قابل اثبات نیست، چون بقیهی خانواده حاضر به گفتوگو نیستند. در ایمیلی تنها نوشتهاند که «در این باره نمیتوانیم کمکی بکنیم.»
یکی از دوستان قدیمی مادر لنکایت، نانت دوروتئا (Nanette Dorothea)، به اشپیگل گفته است که بهخوبی میتواند تصور کند والدین او حقیقت را از فرزندشان پنهان کردهاند تا «او را محافظت کنند» و اینکه «بهتر است این موضوع بالاخره در همانجا خاتمه یابد».
مورخ وستهمایر نیز که دربارهی تاریخ عاملان اساس پژوهش کرده، معتقد است منطقی است که لنکایت از ماجرا بیخبر مانده باشد: «این در چنین خانوادههایی رفتاری معمول است.» پس از جنگ، معشوقهی پیشین هیملر از چشم عموم گریخت، ارتباطش را با خانوادهی هیملر قطع کرد و از رسانهها دوری جست. به گفتهی وستهمایر، او حتی حقیقت را مستقیماً به فرزندانش نگفت و این وظیفهی دشوار را به یواخیم پیپر، دستیار سابق هیملر، سپرد. برای لنکایت این سکوت خانوادگی چندان تعجبآور نیست. هیچکس از خویشاوندانش نمیخواهد سخن بگوید، هیچکس نمیخواهد در مسیر افشای عمومی گذشته گام بگذارد. او کوتاه میگوید: «این جماعت همینطورند.» لنکایت داستانش را با لحنی خونسرد و فاصلهدار بازگو میکند، گویی که ماجرا به او مربوط نیست. اما گاهوبیگاه خشم فروخوردهاش از سالها دروغ و پنهانکاری آشکار میشود. با لبهای فشرده میپرسد: «چرا اسم من را ‹هنریک› گذاشتند؟» آیا این نشانهای پنهان از وفاداری به پدربزرگش هاینریش هیملر بود؟ و در پایان میگوید: «من چه چیزهایی از آن مرد به ارث بردهام؟» لنکایت هرگز پاسخ این پرسش را نخواهد دانست.
او امروز به این نتیجه گیری رسیده است که راز خانوادگی باعث شده بود تا او همیشه احساس ناامنی کند، در مدرسه مورد آزار و تمسخر قرار گیرد و حس کند که دیده نمیشود. نوازش، در آغوش گرفتن، نزدیکی عاطفی: او هیچکدام از اینها را نه از مادربزرگش و نه از پدر و مادر خودش تجربه نکرده بود، کسانی که باید همیشه آنها را با نام کوچک خطاب میکرد.
لنکایت تعریف میکند که وقتی امروزه در ایستگاههای قطار زوجهای عاشق یا خانوادههایی را میبیند، در دلش دردی حس میکند: «در خانوادهی ما همیشه نوعی فاصله وجود داشت، نوعی سردی.» او میگوید در بزرگسالی از بیخوابی و قطع تنفس در خواب نیز رنج میبرده است. اکنون که داستان زندگیاش را میداند، بسیاری از این مشکلات را ناشی از پنهانکاریهای خانوادگی به حساب می آورد.
پیامدهای روانی گناه سرکوبشده و انکارشدهی نسل عاملان نازی بر فرزندان و نوههایشان، بهخوبی بررسی شده است. بهنوشتهی آنجلا مورِه (Angela Moré)، روانشناس اجتماعی و متخصص در زمینهی درهمتنیدگیهای گناه میاننسلی در دانشگاه لایبنیتس هانوفر (Leibniz Universität Hannover) هزاران آلمانی مانند لنکایت هستند: بسیاری از آنان «از پرسشهای آزاردهنده، احساسات مبهم، ترسها و تردیدهایشان رهایی نمییابند و زیر فشار درونیِ جبران چیزی هستند که دقیقاً نمیدانند چیست».
لنکایت میگوید از زمانی که حقیقت را دربارهی پدربزرگ واقعیاش فهمیده، از نظر جسمی و روحی حالش بسیار بهتر شده است، بهویژه ایمانش به او کمک کرده است. او میگوید در ماههای اخیر فرایندی از «درمان» را طی کرده و دوباره آرامش درونیاش را یافته است.
از دل داستانش برای خود مأموریتی استخراج کرده است: به باور او، آلمانیها باید میراث نازیِ خانوادگی خود را به رسمیت بشناسند تا نیروهای راستافراطی را در کشور عقب برانند. او میگوید: «ایدئولوژی ناسیونالسوسیالیستی هرگز ریشهکن نشد، این مسأله بر دلم سنگینی میکند.» و همین را یکی از دلایل تبدیلشدن حزب AfD به دومین نیروی بزرگ در بوندستاگ میداند.
این مرد ۴۸ ساله میگوید قصد دارد به آلمان سفر کند، در مکانهای یادبود، جماعتهای کلیسایی و مدارس دربارهی داستان خود و خانوادهاش سخن بگوید و کنفرانسهایی برگزار کند. افزون بر این، تجربههایش را در کتابی نوشته و در حال یافتن ناشری برای آن است.
با این کار، لنکایت چیزی را پیش میبرد که کارشناسانی چون تاریخپژوه اولریکه یوریت (Ulrike Jureit) مدتهاست بر آن تأکید دارند: اینکه دیگر مانند گذشته بیش از حد با قربانیان نازیسم همذاتپنداری نکنیم، بلکه دریابیم که در آن زمان شمار بسیار بیشتری از مردم در سوی دیگر، یعنی در سوی نادرست، ایستاده بودند. یوریت زمانی گفته بود: «آنچه کمبودش احساس میشود، مواجهه با خودِ عاملان و ساختارهایی است که هولوکاست را ممکن ساختند.» این شامل مواجهه با خانوادهی خود و تاریخ آن نیز میشود، با همان کسانی که، مانند خانوادهی لنکایت، احتمالاً با سرسختی سکوت اختیار کرده بودند. لنکایت میگوید: «لازم نیست هر نوهای حتماً از نسل هاینریش هیملر باشد.»
Plötzlich Enkel eines Massenmörders
Katja Iken
DER SPIEGEL 43 | 2025
■ با تشکر از آقای طباطبایی. نتیجه گیریهای انتهایی آقای “لنکایت” در خور تامل است. در نگرش به هر فاجعه رخ داده جستجوی تمامی عوامل فاجعه اهمیت دارند و ادامه و تغییر شکل آنها در مراحل بعدی را نباید لاپوشانی کرد. با حقیقت رودررو شویم هر آن اندازه که تلخ و گریزناک است. برای ما ایرانیها درک فاجعه جمهوری اسلامی و علل ان نه فقط در معادلات سیاسی و غلبه یک گروه خاص واپسگرا نهفته است بلکه ملت ایران را نیز باید در آینه زمان دید چه دیروز ، چه امروز و چه در فردایی که انتظارش را میکشیم.
با احترام، پیروز.
■ با تشکر از جناب پیروز که به نکته بسیار مهمی اشاره کردهاید. نتیجهگیری نهایی آقای لنکایت را میتوان در چند محور اصلی خلاصه کرد:
۱. ضرورت روبرویی با گذشته خانوادگی: لنکایت معتقد است آلمانیها باید میراث نازی در تاریخ خانوادگی خود را به رسمیت بشناسند و با آن روبرو شوند. او این کار را شرط لازم برای مقابله با نیروهای راستافراطی در آلمان امروز میداند.
۲. هشدار درباره تداوم ایدئولوژی نازی: او هشدار میدهد که ایدئولوژی ناسیونالسوسیالیستی هرگز کاملاً ریشهکن نشده و همین امر به رشد حزب راستافراطی آلترناتیو برای آلمان AfD کمک کرده است.
۳. تبدیل تجربه شخصی به رسالت اجتماعی: لنکایت داستان شخصی خود را به یک مأموریت اجتماعی تبدیل کرده است. او قصد دارد:
- به آلمان سفر کند
- در مکانهای یادبود، کلیساها و مدارس
- سخنرانی کند
- تجربیاتش را در قالب کتاب منتشر کند.
۴. تغییر رویکرد در فرهنگ یادبود آلمان: او از ایدۀ کارشناسانی مانند اولریکه یوریت حمایت میکند که میگویند باید:
- از تمرکز انحصاری بر قربانیان فراتر رفت
- به سوی بررسی نقش عاملان و ساختارهای حامی هولوکاست حرکت کرد
- تاریخ خانوادگی و سکوت نسلهای گذشته را مورد پرسش قرار داد.
پیام نهایی لنکایت:
«لازم نیست هر نوهای حتماً از نسل هاینریش هیملر باشد» - این جمله نشان میدهد که او معتقد است:
- مسئولیت اخلاقی فهمیدن و روبرو شدن با گذشته نازی، متوجه تمام خانوادههای آلمانی است
- این فرآیند تنها به خانوادههای جنایتکاران بزرگ محدود نیست
- سکوت و انکار نسلهای گذشته باید شکسته شود
به عبارت دیگر، نتیجهگیری اصلی لنکایت این است که: درمان فردی و اجتماعی تنها از طریق روبرویی صادقانه با گذشته ممکن است، و این مسئولیتی همگانی است که به هر خانواده آلمانی مربوط میشود.
با تشکر و سپاس. علیمحمد طباطبایی
داستان قرارداد کرسنت پترولیوم – از میدان گاز تا دادگاه داوری
پرونده کرسنت از پیچیدهترین پروندههای اقتصادی-سیاسی جمهوری اسلامی ایران و از سنگینترین زیانها برای ملت ایران است. ماجرا از امضای قراردادی در سال ۱۳۸۱ (۲۰۰۲ میلادی) آغاز شد و گرد 25 سال بعد، در سال (1404، 2025) به مصادره میلیاردها دلار از داراییهای ایران در لندن و اروپا و مالزی انجامید. این نوشته داستان همین ماجرا و از دست شدن ثروت ملی ایران است.
دولت خاتمی و قرارداد با شرکت کرسنت
دولت سید محمد خاتمی با سیاست «تعامل سازنده با جهان» در پی گشودن درهای اقتصادی و انرژی بود. . ازهمین رو، در سال ۱۳۸۰ (۲۰۰۱) بیژن نامدار زنگنه، وزیر نفت وی، قراردادی با شرکت کرسنت پترولیوم (Crescent Petroleum) مستقر در امارت شارجه برای بهرهبرداری از گاز میدان سلمان در خلیج فارس امضا کرد و توافق کرد که از سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵) روزی ۴٫۲ میلیون متر مکعب گاز طبیعی از میدان سلمان به شارجه صادر کند.
شرکت کرسنت متعلق به خانواده جعفر (Jafar) از تبار عراقی است. حمید جعفر، بنیانگذار شرکت، از دهه ۱۹۸۰ میلادی در امارات متحده عربی اقامت داشت و در زمان قرارداد از با نفوذ ترین فعالان صنعت نفت در خاورمیانه بود.
دولت محمود احمدینژاد و فسخ یکجانبه قراداد
رسانههای هوادار اصلاحات، قرارداد کرسنت را همچون نشانهای از «موفقیت دیپلماسی اقتصادی» دولت خاتمی معرفی کردند. اما دولت محمود احمدینژاد که در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵ میلادی) بر سر کار آمد، رویکردی انتقادی به اصلاحات داشت و بسیاری از قراردادهای دوران خاتمی و در این میان قرارداد کرسنت را به زیر سئوال برد.
کاظم وزیریهامانه، وزیر نفت در دولت احمدینژاد و به همراه او، غلامحسین نوذری، مدیرعامل وقت شرکت ملی نفت، به این بهانه که بهای فروش گاز به کرسنت کمتر از قیمت بازار است و این « مغایر با منافع ملی» و « برای خزانه کشور زیانآور » است، قرارداد را بهطور یکجانبه متوقف کردند.
قیمت تنها مورد اختلاف نبود. رسانهها و جریانهای نزدیک به دولت احمدینژاد چند تن از بلندپایگان دوران ریاست جمهوری خاتمی و بهویژه مهدی هاشمی رفسنجانی، پسر آیتالله هاشمی رفسنجانی، رئیسجمهور پیشین و مدیرعامل وقت شرکت تأسیسات دریایی، در زمان امضای قرارداد کرسنت را نیز به رشوه و سوءاستفاده از منابع ملی متهم کردند.
در دادگاه هیچ مدرک مستندی علیه متهمان اثبات نشد. با این وجود، دولت وقت نه قرارداد را محترم شمرد و نه برای بازنگری قیمت یا دستکم یافتن راهحلی حقوقی تن به مذاکره داد، بلکه حتی یک متر مکعب گاز به شارجه نفرستاد و قرارداد را یکجانبه فسخ کرد.
شکایت کرسنت و داوری بینالمللی
در پی فسخ یکجانبه قرارداد از سوی جمهوری اسلامی، شرکت کرسنت پترولیوم در سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۹) به دیوان داوری بینالمللی لاهه شکایت کرد و مدعی شد که جمهوری اسلامی ایران بدون بدون توجیه حقوقی و دلیل موجه از اجرای تعهدات قرارداد سر باز زده و زیان سنگینی به شرکت وارد کرده است.
داوری بیش از یک دهه به طول انجامید و سرانجام، دیوان داوری در سال ۱۴۰۰ (۲۰۲۱) حکمی سنگین علیه جمهوری اسلامی صادر کرد: پرداخت ۲ میلیارد و ۴۲۹ میلیون دلار غرامت به شرکت کرسنت پترولیوم برای جبران خسارت ناشی از نقض قرارداد و افزون بر آن، گرد ۱۵ میلیون دلار برای هر یک ماه دیرکرد.
مصادره داراییهای ایران – از روتردام تا لندن
پس از صدور رای دیوان داوری بینالمللی، جمهوری اسلامی از پرداخت غرامت سرباز زد و آن را «ناعادلانه» و «سیاسی» خواند. اما شرکت کرسنت پترولیوم دست برنداشت و به جستوجوی داراییهای خارجی ایران در سراسر جهان پرداخت تا با مصادره آن ها غرامت خود را وصول کند.
اولین مصادرهها در سال ۱۴۰۲ (۲۰۲۳ میلادی) در هلند رخ داد. ساختمانی متعلق به شرکت ملی نفت ایران در روتردام توقیف و در مزایده عمومی به فروش رسید و عواید آن به شرکت کرسنت اختصاص یافت.
در همان سال، دادگاه عالی مالزی نیز حکمی به نفع کرسنت صادر کرد و اجازه داد تا بخشی از داراییهای ایران در حسابهای بانکی مرتبط با پرونده بابک زنجانی (تاجر ایرانی محکوم به فساد) برداشت شود. این رقم نزدیک به 3/2 میلیارد دلار بود.
در سال ۱۴۰۳ (۲۰۲۴ میلادی)، دادگاه فدرال واشنگتن دیسی در ایالات متحده نیز رای داوری لاهه را تایید کرد و به کرسنت اجازه داد داراییهای ایران در خاک آمریکا را هدف قرار دهد.
اما ضربه نمادین در انگلستان وارد شد. و آن زمانی بود که دیوان داوری این کشور، مصادره «خانه شرکت ملی نفت ایران» (NIOC House)، واقع در خیابان ویکتوریای لندن، تنها چند قدم تا پارلمان بریتانیا، را برای پرداخت غرامت شرکت کرسنت موجه دانست. این ساختمان، پیش از انقلاب خریداری و ارزش آن در زمان دعوای حقوقی بین ۸۰ تا ۱۰۰ میلیون پوند (معادل حدود ۱۰۰ تا ۱۲۵ میلیون دلار) برآورد شده بود.
جمهوری اسلامی برای جلوگیری از مصادره این ساختمان و به امید این که ملک از دسترس دادگاههای بریتانیا خارج شود، مالکیت آن را در سال ۱۴۰۲ (۲۰۲۳ میلادی) به صندوق بازنشستگی کارکنان صنعت نفت منتقل کرد. اما قاضی دادگاه بدوی در بریتانیا در سال ۱۴۰۳ (۲۰۲۴ میلادی) به این نقشه پی برد و در رأی خود اعلام کرد که این انتقال، با ارزش کمتر از واقعی و صرفاً برای فرار از دست طلبکاران انجام شده و بنابراین انتقال مالکیت آن باطل و قابل توقیف برای پرداخت غرامت است. جمهوری اسلامی شکایت کرد، اما در شهریور ۱۴۰۴ (سپتامبر ۲۰۲۵ میلادی)، دادگاه تجدیدنظر نیز این رأی را تأیید کرد. از آن زمان، ساختمان NIOC House تحت کنترل قضایی بریتانیا قرار گرفته و آمادهٔ فروش برای پرداخت بخشی از غرامت به شرکت کرسنت است.
موقعیت کنونی دو طرف قرارداد
شرکت کرسنت، از همان آغاز، استراتژی هوشمندانهای برای دریافت غرامت برگزید و افزون بر حسابهای بانکی یا اوراق بهادار، داراییهای غیرمنقول جمهوری اسلامی در سراسر جهان را هدف قرار داد و انتقالهای صوری برای پنهانکردن داراییهای جمهوری اسلامی را در نزد دادگاهها افشا کرد. شرکت کرسنت استراتژی دومینو را هم فعال کرد، بدین ترتیب که اگر دادگاه یک کشور، حکم به مصادره ملک و ساختمانی متعلق به جمهوری اسلامی دهد، دادگاههای دیگر کشورها هم، به استناد سابقه قانونی، آسانتر رای به مصادره داراییهای جمهوری اسلامی میدهند.
اما جمهوری اسلامی با رویکردی مکتبی و جهانستیز، نه تنها در دادگاه محکوم به غرامت و بهرهای شد که ممکن است به بیش از ۳ میلیارد دلار برسد، بلکه اعتبار خود در جهان را نیز از دست داد، به گونهای که حتی اگر گرفتار تحریم های بین المللی نبود، کمتر خارجی می پذیرفت در کشوری سرمایهگذاری کند که بی هیچ توجیه و فرایند قانونی قراردادی را فسخ میکند. شوربختانه پرداخت غرامت به دلیل فساد مالی، پایوران نظام ولایی را ثروتمندتر و ملت ایران را فقیر می کند.
وکلای جمهوری اسلامی ایران در ۱۱ مهر ۱۴۰۴ (اکتبر ۲۰۲۵) به رای دادگاه تجدیدنظر انگستان هم اعتراض کردند. اما حتی اگر دیوانعالی بریتانیا این شکایت را برای بررسی بپذیرد، در مدت دستکم دو ساله رسیدگی، ساختمان همچنان در توقیف باقی میماند و به دادگاه های دیگر کشور توجیه مصادره دیگر اموال ایران را میدهد.
در جهان جهانروای روزگار ما، قراردادهای بینالمللی شوخیبردار نیستند. چنانکه شرکت خصوصی کرسنت با دادخواهی از دادگاهها و همخوانی با نظم جهانی پیش رفت و غرامت گرفت و جمهوری اسلامی با ایدئولوژی جهان ستیز بی ثمر، ملت ایران را گرفتار انزوای سیاسی و هزینه اقتصادی کرد.
تا جمهوری اسلامی هست، ثروت و آینده ایران به یغما میرود.
در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، ساعت ۶ و ۲۹ دقیقه و ۵۷ ثانیه، حماس و چند گروه شبهنظامی فلسطینی دیگر، حملات تروریستی مسلحانه هماهنگشدهای را از نوار غزه به جنوب اسرائیل آغاز کردند. این حمله نخستین تهاجم به خاک اسرائیل از زمان جنگ ۱۹۴۸ اعراب و اسرائیل بود. حماس و دیگر گروههای فلسطینی، این حملات را «عملیات طوفان الاقصی» نامیدند، اما این روز در تاریخ اسرائیل به عنوان «شنبه سیاه» ثبت شد و در سطح بینالمللی با عنوان ۷ اکتبر شناخته میشود. با این حملات، جنگ غزه آغاز شد.

جنگ ژوئن اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ شش روز، جنگ اکتبر ۱۹۷۳ در جبهه مصر بیست روز، حمله اسرائیل به بیروت در سال ۱۹۸۲ هفت هفته، جنگ حزبالله و اسرائیل در لبنان در سال ۲۰۰۶ به مدت پنج هفته و جنگ سال ۲۰۱۴ غزه ۵۰ روز ادامه داشت.
جنگ هفتم اکتبر طولانیترین و خشونتبارترین جنگ در تاریخ جنگهای عربی و نیروهای فلسطینی–اسرائیلی میباشد. این جنگ ۷۳۸ روز به درازا کشید و در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۵، رهبران ۲۷ کشور در نشست «صلح غزه» در شرمالشیخ مصر گرد آمدند تا آتشبسی ناپایدار را محقق کنند که با میانجیگری کشورهای مصر، قطر و ترکیه شکل گرفت و رهبران این سه کشور و آمریکا آن را امضا کردند.
اگر...
مورخین معمولاً از پیشگویی و پیامد «اگرها و مگرها» میپرهیزند؛ آنان آنچه را که در عمل اتفاق افتاده است ثبت میکنند، اما آدم گاهی وسوسه میشود که پیامد رویدادی را که اتفاق افتاده است از زاویه دومینوی «اگر» هم تصویر کند.
اگر شاه که از سال ۵۴-۵۵ از بیماری خود مطلع شده بود، در یک چرخش شخصیتی و حکومتگری زمینههای انتخابات آزاد را فراهم میکرد، یا اصل «شاه باید سلطنت کند، نه حکومت» را مراعات میکرد، یا به تشکیل شورای سلطنت با ریاست نایبالسلطنه (فرح دیبا) اقدام میکرد(*)؛ اگر انقلابی ناگزیر در سال ۵۷ اتفاق نیفتاده بود؛ اگر منادیان «اسلام سیاسی» در پی انقلاب بر مسند قدرت تکیه نمیزدند و «صدور انقلاب» و جهانی کردن اسلام را جزو رسالت و مأموریت الهی خود نمیدانستند؛ اگر علی خامنهای، جایگزین روحالله خمینی، فاشیسم مذهبی بنیانگذار «اسلام سیاسی» را پررنگ نمیکرد و برای عملی کردن آن با صرف صدها میلیارد دلار بازوهای ترور را در گوشهگوشه جهان تشکیل نمیداد؛ امروز سیاست تعداد قابل توجهی از کشورهای بینالملل بر مدار دیگری میچرخید، صدها هزار انسان هنوز زنده بودند، ایران و تعدادی از کشورهای منطقه به ویرانهای بدل نشده بودند و امروز غزه به سرزمین اشباح تبدیل نشده بود.
ج.ا. نخست در لبنان، سپس در عراق و سوریه به تشکیل نیروهای نیابتی اقدام کرد و با جنگجویان مستقر در منطقه مانند شورشیان حوثی در یمن و جنبشهای حماس و جهاد اسلامی در مناطق فلسطینی نیز رابطه برقرار کرد. بحرانهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و امنیتی پیوند مشترک همه کشورهایی است که اراده امتسازی ج.ا. بر آنها سایه انداخت.
پیامد حمله ۷ اکتبر
حملات ۷ اکتبر با شلیک تقریباً ۳۰۰۰ راکت به سمت اسرائیل آغاز شد و سپس نیروهای فلسطینی با استفاده از وسایل نقلیه زمینی، پاراگلایدر و از طریق دریا وارد خاک اسرائیل شدند. نیروهای حماس با شکستن دیوار غزه - اسرائیل، به پایگاههای نظامی اسرائیل حمله کرده و غیرنظامیان را در ۲۱ منطقه قتلعام کردند. ۳۶۴ مهمان رنگینکمان شرکتکننده در جشنواره صلح «نوا» جان باختند و تعداد زیادی زخمی شدند. در آن روز بعد از شکسته شدن حصارها، شهروندان غزه بیشتری هم برای غارت وارد اسرائیل شدند.
مهاجمان در مجموع ۱۲۰۰ نفر را کشتند: از جمله ۶۹۵ غیرنظامی اسرائیلی (شامل ۳۸ کودک)، ۷۱ شهروند خارجی، و ۳۷۳ عضو از نیروهای امنیتی اسرائیل. ۲۵۱ غیرنظامی و سرباز اسرائیلی از جمله ۳۰ کودک را به عنوان گروگان جهت مبادله آنها با فلسطینیان زندانی در اسرائیل، به تونلهای نوار غزه منتقل کردند.
اتحاد افراطگرایان یهودی و فلسطینی و نفرتپراکنی از هر دو سو، پیوند نامقدسی بود که تحریک و کینهتوزی را از طریق پخش سخنان، تصاویر و روایات دینی از یکدیگر تقویت میکرد. در واقع نتانیاهو و حماس، رقبای دوگانه در صحنه، تا زمان وقوع حملات ۷ اکتبر نقش اول را بازی میکردند. نتانیاهو فکر میکرد شیر کوچکی را که برای ترساندن اسرائیلیها و غرب پرورش میدهد، میتواند در قفسی به نام غزه نگه دارد؛ غافل از اینکه این شیر بزرگ شده و میتواند روزی از صحنه سیرک رها شده و در پی بلعیدن سیرکباز شود.
شیری که در هفتم اکتبر از قفس رها شد، مرگبارترین روز را برای یهودیان از زمان هولوکاست به بعد، ویرانی تمامعیار باریکه غزه و مرگ دهها هزار فلسطینی را رقم زد.
بر اساس آمار وزارت بهداشت غزه، حملات اسرائیل بیش از ۶۵ هزار کشته، از جمله بیش از ۱۸ هزار کودک، و بیش از ۱۶۷ هزار زخمی برجای گذاشته است. بنا بر آمار منتشر شده، هنوز در حدود ده هزار جسد در زیر آوار ماندهاند.
یکی از کمیتههای سازمان ملل اعلام کرده است که بیش از ۴۰ هزار کودک در این حملات زخمی شدهاند و دستکم ۲۱ هزار نفر از آنها اکنون دچار معلولیت هستند. پزشکان و کارشناسان تغذیه میگویند کودکانی که از این جنگ جان سالم به در ببرند، در آینده با عوارض شدید جسمی و روانی دائمی روبهرو خواهند بود.
هفتم اکتبر ۲۰۲۳، بهدلیل طولانی شدن آن، ابعاد کشتار، قحطی مرگبار، گستردگی ویرانی، آوارگی نود درصد ساکنان باریکه غزه و بهطورکلی رنج انسانها، از حافظه جمعی فلسطینیهای غزه، اسرائیلیها و همه آنان که در گوشهگوشه جهان از صلح آرامش مییابند و از جنگ رنج میبرند، هرگز، هرگز پاک نخواهد شد.

طبق برآورد یک نهاد سازمان ملل متحد، بازسازی ویرانیهای گستردهای که طی ۲ سال جنگ در نوار غزه به وجود آورده است تقریباً به ۷۰ میلیارد دلار نیاز دارد.
این جنگ حدود ۵۰ میلیون تُن آوار برجای گذاشته است، ۴۲۵ هزار واحد مسکونی، به عبارتی ۸۴ درصد ساختمانهای غزه آسیب دیده و یا به طور کامل ویران شده است. به گفته این نهاد، بازسازی وضعیت نوار غزه یک روند طولانیمدت و پیچیده است و به زمان زیادی نیاز دارد.

۱۳ اکتبر؛ آتشبس
با اعلام رسمی آتشبس، موجی از شادی هر دو سوی باریکه غزه را فرا گرفت. انبوهی از اسرائیلیها از یکی دو روز قبل در میدان گروگانها بیصبرانه و با دلی توأم با شادی و نگرانی در انتظار تحویل گروگانهای زنده و لحظهای بودند که بعد از ۷۳۸ روز عزیزان خود را در آغوش بگیرند.


در دیگر سو، فلسطینیهای خسته از جنگ، فاجعه ۷ اکتبر را ساعاتی به دست فراموشی سپردند و به خواندن و شادی پرداختند، و بازگشت از شمال به جنوب و از جنوب به شمال آغاز شد؛ به امید اینکه دیواری و سقفی بهجا مانده باشد.

وائل النجار در حال بازگشت به خانهاش در جبالیه در شمال غزه، میگوید: «از شروع جنگ تا حالا سه بار بیخانمان و جابهجا شدهایم. ما نزدیک گذرگاه نشستهایم و منتظریم. من و پسرم دیشب را اینجا روی پیادهرو و در سرما خوابیدیم. منتظریم که به خانه برگردیم. حتی اگر خانهمان خراب شده باشد، حتی اگر فقط مخروبهای از آن مانده باشد؛ برمیگردیم، چادر میزنیم، برمیگردیم پیش مردم خودمان.»
دروغ مصلحتآمیز رهبر
بعد از هفتم اکتبر علی خامنهای در یک سخنرانی گفت: «حامیان رژیم و بعضی از افراد خود رژیم غاصب یاوهگوییهایی در این دو سه روز کردند از جمله اینکه ایران اسلامی را پشت این حرکت معرفی میکنند. اشتباه میکنند. ما البته از فلسطین دفاع میکنیم. ما پیشانی و بازوی طراحان مدبر و هوشمند و جوانان شجاع فلسطین را میبوسیم. ما به آنها افتخار میکنیم...»

قاآنی در سال ۲۰۲۲ در جلسهای در لبنان شرکت کرد که در آن «استراتژی وحدت میدانها» طرحریزی شد. مطابق این طرح قرار بود اسرائیل از ۶ جبهه و همزمان از طریق زمینی، هوایی و دریایی مورد حمله قرار گیرد.

دستخطی که بعد از ترور سنوار از مخفیگاه وی پیدا شد، نشان میدهد که او برای سازماندهی و اجرای این طرح، از قاآنی تقاضای ۵۰۰ میلیون دلار کرده بود.

خامنهای با پرداخت این مبلغ موافقت کرد و از طریق محمد سعید ایزدی در اختیار سنوار و محمد ضیف گذاشت. اجرای این طرح حدود یک سال به تعویق افتاد (چرا؟) و سرانجام در ۷ اکتبر حماس دست به حمله زد.

حماس ماهانه ۳۰ میلیون دلار و تا هفتم اکتبر در مجموع ۱/۸ میلیارد دلار (۱,۸۰۰,۰۰۰,۰۰۰ دلار) از دارایی «بیتالمال» دریافت کرد.
عبدالرحمن الراشد، روزنامهنگار سعودی در شرقالاوسط مینویسد: «همافزایی تلاشها برای رسیدن به راهحل صلحآمیز تأثیری بسیار قویتر از ائتلاف طرفداران جنگ دارد. تاریخ نشان داده است که برخلاف سخنان بیاساس تحلیلگران حامی جنگ، اقدامهای دیپلماتیک با طرحهای صلحآمیز نتایج ملموسی به همراه دارند. توافق «کمپ دیوید» صحرای سینا و کانال سوئز را بازگرداند و نزدیک به نیم قرن صلح و ثبات برای مصر به ارمغان آورد. پیمان اسلو، با همه کاستیهایش، هزاران فلسطینی را از تبعیدگاههایشان در تونس و یمن به کرانه باختری بازگرداند؛ بدون این توافق، حتی شاید نمیشد از ایجاد یک کشور فلسطینی سخن گفت.»
خامنهای که همواره در «افراطیترین مرزهای اهریمنی» سیاست میورزد، هنوز هم تلاش میکند با ارسال پول، تجهیزات و تسلیحات، حماس را سرپا نگه دارد.
طبق گزارش خبرگزاریها، حماس به رغم پذیرش خلع سلاح بعد از خروج ارتش اسرائیل از بخشی از غزه، ۷ هزار نیروی مسلح خود را به بهانه برقراری امنیت و توزیع غذا در خرابههای غزه مستقر کرده و تاکنون دهها فلسطینی را که با مشی او همراه نبودهاند، به اتهام «همدستی با اسرائیل» در پیش چشم همگان اعدام کرده است.
اوضاع نابهسامان امروز غزه یادآور گفته ماکس وبر است که در ۲۸ ژانویه ۱۹۱۹، در سخنرانی خود در دوره کوتاه انقلاب، برای انجمن دانشجویان آزاد در مونیخ ایراد کرد: «آلمان با سپیدهدم تابستان روبهرو نیست، بلکه با شب قطبی خشن و تاریک و یخزده روبهرو است.»
ایدئولوژی مانند یک وسیله انفجاری است. خامنهای به هر شکل ممکن و ناممکن، وسیله انفجاری بازوهای تروریستی خود را با ماده منفجره پر میکند. طلوع سپیدهدم تابستان در غزه (و همچنین در منطقه) بی تردید در گرو قطع حمایتهای مالی، تسلیحاتی و آموزشی گروههای تروریستی در ایرانی سکولار و دموکراتیک است.
————————
* در ۱۸ شهریور ۱۳۴۶، مجلس مؤسسان سوم با اصلاح اصل ۳۸ قانون اساسی، فرح دیبا را به عنوان نایبالسلطنه تعیین کرد. این اصل او را موظف میکرد در صورت فوت یا غیبت شاه، امور سلطنت را تا رسیدن ولیعهد به سن قانونی، به عنوان نایبالسلطنه محمدرضا شاه اداره کند.
منابع:
ــ ویکی پدیا
ــ ایران اینترنشنال
ــ ایندپندنت فارسی
۱۷ اکتبر ۲۰۲۵ / ۲۵ مهر ۱۴۰۴
بر اساس فیلم مستندی از تلویزیون ماهواره ای آرته
مقدمه مترجم: لئون تروتسکی، یکی از برجستهترین چهرههای انقلاب روسیه و از مهمترین نظریهپردازان مارکسیسم، نمونهای کمنظیر از سرنوشت متناقض یک انقلابی در قرن بیستم است. او در کنار لنین سازماندهنده اصلی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و بنیانگذار ارتش سرخ بود، اما کمتر از دو دهه بعد، بهعنوان «دشمن شمارهٔ یک دولت شوروی» طرد، تبعید و سرانجام به شکلی فجیع به قتل رسید. زندگی و مرگ تروتسکی نهتنها روایت فردی یک رهبر سیاسی، بلکه بازتابی از پویاییها و تضادهای درونی جنبشهای انقلابی قرن بیستم است: از آرمانخواهی برای آزادی و برابری تا استقرار دیکتاتوری حزبی و قدرت مطلقه.
تروتسکی با قلم و زبان پرشورش توانست در همان سالهای نخست انقلاب، امید به جهانی نو را در میان کارگران و روشنفکران زنده کند. اما در همان حال، سرسختی و انعطافناپذیری نظریاش او را به یکی از منتقدان جدی بوروکراسی رو به رشد حزب بلشویک و بهویژه استالین بدل ساخت. این نزاع نه فقط یک رقابت شخصی، بلکه جدالی بر سر مسیر آیندهٔ انقلاب بود: جهانیسازی انقلاب یا تمرکز بر «سوسیالیسم در یک کشور». پیروزی استالین و شکست تروتسکی پیامدهای تعیینکنندهای برای تاریخ شوروی و جنبش چپ جهانی داشت.
بررسی فراز و فرود زندگی تروتسکی — از روزهای پرشور در پتروگراد تا تبعید در مکزیک و سرانجام قتل تراژیکش به دست مأموران استالین — امکان آن را فراهم میسازد که نه تنها سیمای یکی از پیچیدهترین شخصیتهای سیاسی قرن بیستم را بشناسیم، بلکه پرسشهای اساسیتری درباره ماهیت انقلاب، قدرت، و سرنوشت آرمانهای رهاییبخش در عصر مدرن پیش بکشیم.
مکزیکوسیتی، محله کویوآکان، خیابان کاخایا وینا (Calle Viena) که امروزه به عنوان یک موزه عمومی برای بازدید کنندگان از تاریخ پرآشوب آن دوره نگهداری میشود، صحنهٔ یکی از تماشاییترین قتلهای سیاسی قرن بیستم بود. در واقع آخرین پناهگاه قهرمان انقلاب روسیه، لئون تروتسکی (Leo Trotzki).

ورودی به داخل خانه تروتسکی
. در ۲۰ اوت ۱۹۴۰، او در پشت میز کارش به دست رامون مرکادر (Ramon Mercader)، با نام مستعار «فرانک جکسون»، با تبر یخ شکن از پشت مورد حمله قرار گرفت. دستور این قتل را استالین داده بود.

صحنه قتل فجیع تروتسکی در دفتر کارش
نوه تروتسکی که در نزدیکی صحنه قتل حاضر بود به یاد می آورد:«وقتی پدربزرگم را بلند کردم، غرق در خون بود، عینکش شکسته بود. او در چارچوب در نشسته بود و وقتی همسرش ناتالیا (Natalia) رسید، فقط با انگشت اشاره کرد و گفت: جکسون. گویی میخواست بگوید از آنجا ضربه آمد. همان چیزی که انتظارش را داشتیم.»

ترورتسکی پس از سوء قصد در حالت کما در بیمارستان ۲۶ ساعت پس از سوءقصد، لئون تروتسکی جان سپرد.
تروتسکی جایی در خاطراتش مینویسید: «۴۳سال از زندگی آگاهانهام انقلابی بودهام، زیر پرچم مارکسیسم جنگیدهام. اگر میتوانستم دوباره آغاز کنم، شاید از برخی اشتباههایم پرهیز میکردم، اما مسیر اصلی را هرگز تغییر نمیدادم.» میتوان گفت در زندگی او شکافهای فراوان، اوجهای بلند و سقوطی عمیق وجود داشت. اگر شکسپیر در قرن بیستم میزیست، احتمالاً تروتسکی یکی از قهرمانان تراژدیهای مشهور او میشد.

تصویری از هجوم سربازان انقلاب به درون کاخ زمستانی مقر دولت موقت کرنسکی در فیلم سرگئی آیزنشتاین
فیلم معروف سرگئی آیزنشتاین (Sergei Eisensteins)، با نام اکتبر.( Oktober) را بسیاری از ما دیده اند. صحنهای حماسی فیلم جایی است که طبقهٔ کارگر در حال شورش و با تفنگ هایی در دستانشان دروازه کاخ موسوم به زمستانی تزار را می شکنند و وارد قصر می شوند و با سرنگون کردن دولت موقت کرنسکی قدرت را در روسیه به دست میآورند. اما اکنون به خوبی می دانیم که این تصاویری که در فیلم آیزنشتاین نشان داده می شود واقعیت ندارند. حقیقت واقعه طور دیگری بود. آنچه در این فیلم نشان داده نمی شود این واقعیت است که بااستعدادترین مرد در کنار لنین، لئون تروتسکی، سازماندهندهٔ واقعی قیام اکتبر، توسط بزرگترین رقیبش از تاریخ زدوده شده است.

تصویر بالا تروتسکی در کنار لنین در روز انقلاب بلشویکی ودر تصویر پائین به دستور استالین چهره تروتسکی حذف شده است
استالین خیلی زود آغاز به پاککردن چهرهٔ تروتسکی کرد. حتی وقتی خواست خود بر تولید فیلم آیزنشتاین دربارهٔ انقلاب اکتبر نظارت کند، هدفش تحریف تصویر تروتسکی بود. این جعل در سراسر جهان پخش شد. تروتسکی در خاطراتش مینویسد: «تمام دستگاه استالین کوشید نقش مرا در قیام اکتبر انکار، محو و تحریف کند. صریح بگویم: اگر لنین و من در پترزبورگ نبودیم، انقلابی به نام اکتبر وجود نداشت.»
پایتخت روسیه در۱۹۱۷. صحنهٔ درامی انقلابی که سرنوشت روسیه را برای همیشه تغییر داد. در فوریه، رژیم منفور تزار سرنگون شد. جنگ جهانی و فقر مردم را به خیابانها کشاند. پس از قرنها سرکوب، نخستین لحظهٔ آزادی فرا رسید. در خلأ قدرت، دوگانگی خطرناکی شکل گرفت: از یک سو دولت موقت متشکل از احزاب بورژوایی، از سوی دیگر شورای کارگران و سربازان، یا همان «سویت».
انقلابیون از سراسر کشور به پتروگراد آمدند. یکی از آنان، لئون تروتسکی ۳۸ ساله، خطیبی با زبانی تیز و برنده بود. رقیبش، لنین، ده سال بزرگتر و رهبر حزب رادیکال بلشویکها. دو مأمور خودخوانده.
ان اپلباوم تاریخ نگار و متخصص تاریخ شوروی می گوید:«فکر میکنم لنین و تروتسکی خود را سخنگوی طبقهٔ کارگر میدانستند. طبقهٔ کارگر صدایی نداشت. آنها معنقد بودند که ما پیشاهنگ آن هستیم، ما بهجای آنها سخن میگوییم. این تظاهر نبود. واقعاً باور داشتند که یک انقلاب واقعی کارگری آغاز کردهاند.»
سرنگونی نظم کهن میبایست جهانی بهتر بسازد: بیاستثمار، بدونفقر. بهشت همیشگی کارگران. تروتسکی تابستان ۱۹۱۷ با تیزترین سلاحش میجنگید و آن در واقع سخنانش بود. روزی ۲۰ ساعت مردم را در کارخانهها، تئاترها، پادگانها برمیانگیخت.
تاریخ نگار دیگری میگوید: «جاذبهٔ تروتسکی از ایمان پرشور او به ایده سرچشمه میگرفت. هیچ خطیب قانعکنندهای وجود ندارد مگر آنکه به قدرت کلامش ایمان داشته باشد. از همینجاست که کاریزما و جذبهٔ مغناطیسی او ناشی میشود.»
از زمان ورودش، او عضو شورا شد و میان همهٔ جریانهای سیاسی ایستاد. «چگونه انقلاب میکنیم؟» موضوعی که سالها مایهٔ نزاع او با لنین بود. حال لنین ناگهان پیشنهاد همکاری داد. تروتسکی هنوز نپذیرفت. اندکی بعد، دولت موقت حکم بازداشت لنین را صادر کرد و او مجبور به فرار شد. یک هفته بعد، تروتسکی به بلشویکها پیوست و خیلی زود به مغز متفکر و سازماندهندهٔ برجستهٔ حزب تبدیل شد.

در اکتبر، تروتسکی رئیس شورای پتروگراد گردید و گارد سرخ را سامان داد. با بازگشت لنین از تبعید، تروتسکی در مرکز انقلاب قرار گرفت. لنین بیدرنگ بر قیام مسلحانه علیه دولت بورژوایی فشار آورد و از تروتسکی خواست آن را سازمان دهد. بسیاری از رهبران حزب بدبین بودند. حتی استالینِ آن زمان که هنوز بیاهمیت بود و بعدها دشمن اصلی تروتسکی شد، تردید داشت.
در فیلم آیزنشتاین، با نام «اکتبر»، تروتسکی بهعنوان فردی دودل نشان داده میشود. حال آنکه در واقع این استالین بود که مردد بود. چون استالین در مظان تردید قرار گرفته بود، بعدها لازم دید نقش تروتسکی را کوچک و تاریخ را وارونه جلوه دهد تا خود را بهعنوان معمار دوم انقلاب، در کنار لنین، معرفی کند.

صحنهای از فیلم میخائیل روم که استالین را به عنوان تنها فرد موثر در روز واقعه در کنار لنین نشان میدهد
در فیلم میخائیل روم (Michael Roms)، با عنوان «لنین در اکتبر» ، این جابهجایی نقشها قطعی شد. در حقیقت، تروتسکی با نبوغ خود قدرت را برای بلشویکها تصاحب کرد. به دستور او گارد سرخ مراکز مخابرات، پست، کارخانهها، ادارات و پادگانها را آرام و بیسر و صدا اشغال کرد. مقابل اسمولنی (Smolni)، مقر شورا و ستاد تروتسکی، هم میلیشیاهای مسلح صف کشیدند.

تصویری از همان لحظهای که تروتسکی منتقدان را به «زبالهدان تاریخ» حواله میدهد
۷ نوامبر ۱۹۱۷، ساعت ۱۳، او دولت بورژوایی را منحل اعلام کرد. وقتی شورا نسبت به اقدام یکجانبهٔ بلشویکها اعتراض کرد، تروتسکی منتقدان را به «زبالهدان تاریخ» حواله داد.
آخرین پردهٔ آنچه «انقلاب بزرگ اکتبر» نام گرفت، چندان نمایشی نبود: یورش به کاخ زمستانی، مقر دولت موقت، فقط یک زد و خورد شبانه با شش کشته. تروتسکی از خود راضی بود: او یکی از کمخونترین انقلابهای تاریخ را رقم زده بود.اما هیچکس نمیدانست چه خواهد آمد. بیش از پتروگراد در اختیار انقلابیون نبود. سردر حقیقت میتوان گقت که نوشت آنها بر مویی بند بود.
«کمی بعد از انقلاب، لنین از من خواست وزیر شوم. مخالفت کردم. لنین اصرار نکرد. پاسخ دادم: آیا ارزش دارد دشمنان را با دادن چنین سلاحی مثل یهودیبودنم تقویت کنیم؟»

تصویر بالا پدر و مادر تروتسکی و تصویر پائین او را در کودکی نشان میدهد
دقیقاً ۳۸ سال پیش از انقلاب اکتبر، در ۷ نوامبر ۱۸۷۹، لئون تروتسکی با نام اصلی «لِف داویدویچ برونشتاین» به دنیا آمد. زندگی در روستای کوچک یانووکا در اوکراین سخت و یکنواخت بود. پدر و مادرش کشاورزان یهودیای بودند که به اندکی رفاه رسیده بودند، چیزی نادر در آن زمان. قرنها بود که یهودیان تحت سلطهٔ تزارها سرکوب و طرد میشدند.
تروتسکی خود را هرگز یهودی نمیدید. او میخواست از این «پوست یهودی» بیرون بیاید. «آری... او واقعاً میخواست کسی باشد که همهٔ اینها را تنها پوستهای نازک از گذشته بداند.»

اولین عکس از لف برونشتاین. پسر نهسالهای آگاه و هوشیار در یونیفرم مدرسهی جدیدش. با وجود محدودیتهای شدید برای یهودیان، او موفق شد به مدرسهای در کلانشهر اودسا (Odessa) راه پیدا کند. پسری بسیار باهوش با فرصتهای واقعی برای پیشرفت. اما او حاضر نبود خود را به نظم خدادادهشدهی زمانه بسپارد. او آدمی عجول، عصبی و یک شورشی بود. نمیتوانست سلطهی تزاری، بیعدالتی بورژوازی و شرایط وحشتناک کارگران را بپذیرد. همانند بسیاری از افرادی که خود را بخشی از روشنفکران روس میدانستند، او نیز آماده بود مسیر محرومیت و مبارزهی انقلابی را در پیش گیرد.

تروتسکی در کنار همسر اولش الکساندرا
برونشتاین همراه با همفکرانش در سال ۱۸۹۶ در اودسا یک اتحادیهی کارگری بنیان نهاد. آنان خود را مأمور میدانستند که پرولتاریا را برای مبارزهی طبقاتی بسیج کنند. ماجرایی خطرناک. این شورشی هجدهساله دستگیر و محکوم شد. هنوز در بازداشت موقت بود که با الکساندرا سوکولوفسکایا (Alexandra Sokolowska)، همرزمی شش سال بزرگتر از خود ازدواج کرد. نوری کوچک در مسیر تبعید. اما زندگی در تبعید تیره، سنگین و دور از جهان بود.
سیبریِ خشن هیچ فعالیت سیاسیای برنمیتابید. او میان جنگل و رودخانه زندگی میکرد. سوسکها بر روی میز، تخت و صورتش میخزیدند. تنها کتابها بودند که زندگی او را پر میکردند. او مارکس را میخواند، در حالی که سوسکها را از صفحهها میراند. برونشتاین بیقرار چندان نتوانست انزوای سیاسی را تحمل کند. او گریخت و همسر و دو دختری را که در تبعید به دنیا آمده بودند، پشت سر گذاشت.
در حین فرار، هویت خود را تغییر داد: از لف برونشتاین به لئو تروتسکی. این جوان بیستوسهساله ذوقی طنزآمیز داشت: نام «تروتسکی» (Trotzki) در واقع متعلق به یکی از نگهبانان زندان او بود. در لندن برای نخستین بار ولادیمیر ایلیچ اولیانوف را ملاقات کرد که خود را لنین مینامید. استراتژیست سرد و حسابگر امیدوار بود در تروتسکی یک همرزم مطیع بیابد و او را به مأموریت مطالعاتی به بالکان فرستاد.

ناتالیا سدوا همسر دوم تروتسکی
در پاریس، تروتسکی خانهای یافت و خوشبختی را تجربه کرد. او دلباختهی ناتالیا سدوا (Natalia Sedova)، انقلابی و دانشجوی هنر شد. اکنون برای مدتی زمان سرخوشی و بیخیالی برای او آغاز شد. خانوادهی سیبریایی به فراموشی سپرده شدند، اما محتوای اصلی زندگیاش همچنان انقلاب بود. این مصلح جاهطلب بهزودی نظریههای خودش را پروراند و با حامی خود درافتاد. در حالی که لنین حزب را بر همهچیز مقدم میدانست، او خواستار سازمانی بدون اجبار و رهبری سلسلهمراتبی بود. چهارده سال آنان بر سر این موضوع سخت جدل کردند.
در سال ۱۹۰۵، تروتسکی نخستین بار در سنپترزبورگ راه خود را به سوی انقلاب آزمود. پس از ناآرامیهای خونین، او که از تبعید بازگشته بود، در برابر هزاران نفر به سلطنت تزار آشکارا اعلان جنگ داد. در اکتبر همان سال، او به ریاست شورا (سویت) انتخاب شد، نخستین شورای کارگران در تاریخ. یک تریبون خلق در بیستوشش سالگی. برای تروتسکی، سال ۱۹۰۵ نقطهای تعیینکننده بود. او نقش اساسی در عملکرد شورای پتروگراد طی پنجاهودو روز حیاتشورابه عهده داشت.
او از یک روزنامهنگار انقلابی به یک سازماندهندهی انقلابی بدل شد: «کارگران را از ماشینها دور کنید، آنان را از کارخانهها بیرون بکشید، به خیابانها بیاورید، ساختمانها را اشغال کنید، سنگر بسازید، شهر را به اردوگاه انقلابی بدل کنید.»
اما آزمون مقدماتی برای انقلاب شکست خورد. شورا درهم شکسته شد و تروتسکی بار دیگر دستگیر شد. او در سلول تنگش، در حالی که در انتظار محاکمه بود، دوباره نقشههایی بیپایان و جاهطلبانه کشید. اکنون هدفش انقلاب دائمی، انقلاب جهانی بود.
یک سال بعد حکم صادر شد: دوباره تبعید، و دوباره سیبری.اما این بار برای همیشه. با این حال در مسیر به سوی مدار قطب، تروتسکی گریخت. صدها کیلومتر از میان جنگلهای خشن و یخبندان پیمود.
تروتسکی هفت سال بعدی را در وین گذراند. انقلابی بیوطن از حرفه روزنامهنگاری زندگی خود را میگذراند و در کافهی معروف «سنترال»، (Kaffeezentral,) پاتوق روشنفکران وین، جایگاه ثابتی داشت. همه این مهاجر پرجنبوجوش را میشناختند. تا زمانی که تزار بر روسیه حکمرانی میکرد، او نمیتوانست بازگردد. این دورهای بود برای انتظار و گردآوری دانش: هنر، تاریخ، علم. او بهویژه مجذوب روانکاوی شده بود. نیروهای ناهشیار، سازوکارهای دستکاری و کنترل. در این زمان تروتسکی به فردی با سبک زندگی غربی بدل شد. این تصویر غربی را سالها بعد نیز حفظ کرد، چیزی که بعدها به تعارضات عمیقی درون محافل بلشویکی انجامید.
در این خصوص او با یوسف جوگاشویلی که خود را استالین مینامید نیز همزمان بود. استالین نیز خود را وقف انقلاب کرده بود، اما بیشتر وقت خود را در روسیه و در فعالیتهای مخفیانه میگذراند. تروتسکی او را تیرهمزاج و شهرستانی میدانست. برای استالین، تروتسکی همواره یک بورژوای مغرور غربی بود. دو انقلابی روس، دو جهان متفاوت.
در اول اوت ۱۹۱۴ تروتسکی مجبور به ترک وین شد. اروپا برای جنگی بزرگ آماده میشد. هم برای دشمنان روسیه در جنگ و هم برای متحدانش، تروتسکی دشمن محسوب میشد. یک شکار بیامان آغاز شد: زوریخ، پاریس، مادرید، نیویورک، قلب سرمایهداری. آخرین ایستگاه تبعید این انقلابی روس.
در فوریهی ۱۹۱۷ خبرهایی به او رسید که سالها انتظارشان را کشیده بود: تزار سقوط کرده است. تودهها دوباره به خیابانهای پتروگراد آمدهاند.
تروتسکی در همین رابطه در جایی مینویسید: «مطبوعات نیویورک به من هجوم آوردند. از هر طرف هزاران پرسش بر سرم میریخت و آخرین پرسش این بود: «حالا چه میشود؟» من پاسخ دادم: «حالا نوبت ماست.» همه سخنانم را شوخی پنداشتند. هشت ماه بعد، آن شوخی به واقعیت بدل شد».

گرسنگی و جنگ جهانی کشور را فرسوده کرده بود
هنگامی که بلشویک ها بالاخره قدرت را به دست آوردند با مشکلاتی تقریباً حلناشدنی روبهرو شدند. گرسنگی و جنگ جهانی کشور را فرسوده کرده بود. با این وجود بلشویکها در این سرزمین پهناور تنها از پشتیبانی اندکی برخوردار بودند. وعدهشان برای برقراری صلح اکنون باید به هر قیمتی عملی میشد.

تروتسکی بهعنوان وزیر خارجهی جدید راهی مذاکرات برست- لیتوفسک شد
لنین، تروتسکی را بهعنوان وزیر خارجهی جدید راهی مذاکرات برست- لیتوفسک کرد. برای تروتسکی تحملناپذیر بود که خواستههای سخت امپراتوری آلمان را بپذیرد. او که این مقام را تنها با بیمیلی پذیرفته بود، همهی قواعد دیپلماسی را نادیده گرفت و یکجانبه اعلام کرد که جنگ پایان یافته است. در واقع معروف تروتسکی حالت «نه جنگ، نه صلح» بود که در نهایت به جایی نرسید. مذاکرات بسیار دشوار بود زیرا آلمانها شرایط بسیار سنگینی (واگذاری سرزمینهای وسیعی مانند اوکراین، لهستان و کشورهای بالتیک) را تحمیل میکردند. تروتسکی که نمیخواست این شرایط شرمآور را بپذیرد، اما از طرفی ارتش روسیه دیگر توانایی ادامه جنگ را نداشت، یک استراتژی انقلابی و بیسابقه را در فوریه۱۹۱۸ به اجرا گذاشت. او در ۱۰ فوریه۱۹۱۸، به طور یکطرفه پایان حالت جنگ را اعلام کرد و به آلمانیها گفت که روسیه از جنگ خارج میشود، اما پیمان صلحی را امضا نمیکند. این همان شعار معروف “نه جنگ، نه صلح” بود که پیشتر به آن اشاره شد. اما استراتژی تروتسکی یک قمار بزرگ بود. او امیدوار بود که این عمل باعث شورش سربازان آلمانی شود. اما این اتفاق نیفتاد. در عوض، آلمان و متحدانش این اقدام را یک توهین و فرصت طلایی دیدند. آنها مذاکرات را شکستخورده اعلام کردند و در ۱۸ فوریه۱۹۱۸، عملیات نظامی خود را با شدت بیشتری از سر گرفتند و بدون هیچ مقاومتی به پیشروی سریع در خاک روسیه ادامه دادند. این پیشروی آنقدر سریع و ویرانگر بود که حتی تهدید به تصرف پتروگراد (سن پترزبورگ امروزی) شد. با فاجعهبار شدن وضعیت، لنین درون حزب بلشویک اصرار کرد که چارهای جز پذیرش شرایط آلمان نیست. سرانجام، روسیه در ۳ مارس ۱۹۱۸، «پیمان برست- لیتوفسک» را امضا کرد که شرایط آن حتی از پیشنهاد اولیه آلمان نیز سختتر و تحقیرآمیزتر بود و منجر به از دست دادن حدود یکچهارم جمعیت و زمینهای حاصلخیز روسیه شد. به این ترتیب اقدامات تروتسکی یک «اشتباه محاسبه» بزرگ استراتژیک بود که نتیجهای فاجعهبار به دنبال داشت و موقعیت روسیه را به جای بهبود، بدتر کرد. این رویدادیکی از نقاط تاریک و بحثبرانگیز در کارنامه سیاسی تروتسکی محسوب میشود.

ژنرالهای تزاری سابق طبل جنگ علیه جمهوری سرخ را به صدا درآوردند
همزمان، ژنرالهای تزاری سابق طبل جنگ علیه جمهوری سرخ را به صدا درآوردند و در سراسر جهان پشتیبانی یافتند. روسیهای کمونیستی، کابوسی وحشتناک در نگاه قدرتهای خارجی بود. بلشویکها چارهای جز جنگیدن نداشتند. ان اپلباوم در همین رابطه می گوید که این از همان آغاز بر ذهن و شیوهی عمل آنان سایه انداخت: «آنها فکر می کردند که ما گروهی کوچک هستیم و تمام جهان علیه ماست. انگلستان، آمریکا و دشمنان داخلی آمادهاند ما را شکست دهند.»
دولت لنین در فوریهی ۱۹۱۸ به مسکو، پایتخت جدید، گریخت. قلمرو قدرتش هر روز کوچکتر میشد. دیگر مرزی وجود نداشت، تنها جبههها باقی مانده بودند. بسیج از سر ناچاری و در وضعیتی ناامید کننده، وضعیتی شبیه به «بودن یا نبودن» هملت. از همینجا ایدهی تأسیس ارتش سرخ شکل گرفت، و کسی که باید این ارتش را از هیچ پدید میآورد، تروتسکی بود.
تروتسکی در باره شرایط حاد آن دوران می نویسید و این که لنین از شرایط موجود بسیار افسرده بود و در باره افراد مسلح ما می گفت «ما یک دار و دسته بی نظم ودر هم و برهم هستیم. چکار می توان کرد؟» او باور چندانی به این نداشت که بتوان ارتشی واقعی ایجاد کرد. من پاسخ دادم: «باید نیروها را با انضباط آهنین و کارآمدی سامان داد.» لنین گفت: «درست است، اما ما وقت نداریم.» تروتسکی دست به حرکتی جسورانه زد: میخواست «نو» را بر شالودهی «کهنه» بنا کند. هزاران افسر اخراجی ارتش تزاری را به خدمت گرفت. برای بسیاری از فعالان حزب بلشویک غیرقابل تحمل بود که ناگهان مجبور شوند از افسران تزاری فرمان ببرند. بدین ترتیب، در درون حزب بلشویک یک اپوزیسیون واقعی علیه این سیاست شکل گرفت و استالین یکی از قدرتمندترین رهبران آن بود.

ژنرالهای ارتش سفید برای دادن روحیه به نیروهای خود پنجاهمین سالگرد تولد نیکلای دوم را جشن گرفتند
رشک و حسادت استالین به تروتسکی، بهعنوان فرماندهی کل ارتش سرخ، بارها به منبع کشمکش تبدیل شد. انتقادها از تروتسکی رو به افزایش گذاشت، زیرا پیروزیها به دست نمیآمدند و نیروهای ارتش سفید به سوی مسکو پیشروی میکرد، با این امید که سلطنت تزار دوباره برپا شود. تصاویر جشنها و تظاهرات پنجاهمین سالگرد تولد نیکلای دوم نشان میداد که برای بسیاری او هنوز همان « تزار پدر مأب» (Väterchen Zar) است.

خانوادهی رومانوف در یکاترینبورگ تیرباران شدند
تروتسکی در ابتدا قصد داشت یک دادگاه نمایشی بزرگ علیه خاندان زندانی رومانوف برگزار کند تا آنان را بهعنوان «جنایتکار» معرفی کند. اما در ۱۷ ژوئیه، خانوادهی رومانوف در یکاترینبورگ (Jekaterinburg) تیرباران شدند. تروتسکی که در جبهه بود، بعدها این تصمیم را چنین توجیه کرد: «اعدام خاندان تزار نهتنها برای ترساندن دشمن، بلکه برای تکان دادن صفوف خودی ضروری بود. یا پیروزی کامل یا نابودی کامل.»
در اواخر تابستان ۱۹۱۸، بهنظر میرسید که بلشویکها در جنگ داخلی شکست خوردهاند. اما تروتسکی، بیقرار و در قطار زرهی خود، مدام از جبههای به جبههی دیگر میرفت. هر جا که ظاهر میشد، ورق جنگ برمیگشت. او با شور و صلابت نیروها را برمیانگیخت، به پیش میراند و گاه اسیران را تیرباران میکرد. نام تروتسکی مترادف شد با انضباطی خشن، مجازاتهای سریع و حتی اعدام افسرانی که به بزدلی یا خیانت متهم میشدند.
جنگ داخلی روسیه، یکی از خونینترین جنگهای قرن بیستم، رحم و بخششی نمیشناخت. تنها نفرت حاکم بود. بیش از ۹ میلیون نفر کشته شدند. ارتش سفید اسیران ارتش سرخ را تیرباران میکرد، کمیسرها را به صلیب میکشید و میآویخت، کشیشان را زیر شکنجه میکشت. ترور متقابل بهشدت اوج گرفت. در چند هفته دهها هزار نفر یا در دادگاههای انقلابی بهسرعت محکوم شدند یا حتی بدون محاکمه، بیدرنگ اعدام گردیدند.

جنگ داخلی روسیه، یکی از خونینترین جنگهای قرن بیستم، رحم و بخششی نمیشناخت
اما جنگ فقط در میدان نبرد پیش نمیرفت، ذهنها نیز میدان جنگ بودند. تبلیغات بهعنوان سلاحی مقدس در مبارزه علیه سرمایهداری و ضدانقلاب عمل میکرد. تروتسکی این جنبه را بسیار جدی میگرفت. او بهدقت ثبت فعالیتهایش را مقابل دوربینها سازمان میداد. صدها متر فیلم از او ضبط شد، فیلمهایی که بعدها در دوران استالین به بایگانیهای محرمانه منتقل شدند.
تروتسکی به جزئیات اهمیت زیادی میداد. مثلاً پوشیدن لباسهای چرمی را عامدانه انتخاب میکرد تا ظاهر «اهریمنی»اش را پررنگتر کرده و جذبهی شخصیاش را بیفزاید. زندگی او در جبهه بهسرعت در قالب افسانه و اسطوره بازتاب یافت.در حالی که نتیجهی جنگ داخلی هنوز نامعلوم بود، تروتسکی چشماندازهایش را فراتر از روسیه میدید. او میگفت: «با ارتش سرخ نهتنها از خود دفاع میکنیم، بلکه باید از مبارزهی پرولتاریای بینالمللی پشتیبانی کنیم. با نخستین غرش انقلاب جهانی باید آمادهی یاری به برادران شورشی خود باشیم.»
پس از پایان جنگ جهانی اول، در نوامبر ۱۹۱۸، واقعاً شعلههای انقلاب در برلین، مونیخ، وین و بوداپست زبانه کشید، اما این قیامها چون کاه در آتش بودند. خیلی زود بهشدت سرکوب شدند. وعدهی کمک برادرانه از سوی روسیه محقق نشد، زیرا بلشویکها هنوز درگیر نبرد برای بقای خود بودند.

انترناسیونال سوم
با این حال، در مارس ۱۹۱۹ «انترناسیونال سوم» (کمینترن) در مسکو تأسیس شد تا مشعل انقلاب جهانی دوباره افروخته شود. در طی ۱۸ ماه، تروتسکی با ارتش سرخش دست به کاری شگفتانگیز زد: تقریباً همهی دشمنان داخلی شکست خوردند. رویای انقلاب جهانی دوباره دستیافتنی بهنظر میرسید.اما شکست در برابر آخرین دشمن، لهستان، رؤیاها را درهم شکست. ارتش سرخ در آستانهی ورشو متوقف شد و حمله ناکام ماند. استالین، همچون گذشته، این بار هم در کارزار نظامی، خودسرانه و برخلاف نقشههای تروتسکی عمل کرده بود.
تروتسکی دستورات مافوق خود را نادیده میگرفت، و همین بیاعتنایی به فرمانها یکی از دلایل اصلی سقوط آیندهی او گردید. در سال ۱۹۲۰ جنگ داخلی ظاهراً پایان یافت و امپراتوری پهناور روسیه زیر سلطهی بلشویکها قرار گرفت. اتکای آنان بر پنج میلیون سرباز ارتش سرخ به رهبری تروتسکی بود. تصویر «کمونیسم شبحوار» در سراسر جهان منتشر گردید. دیدن یک یهودی در رأس صفوفی از دهقانان سربازشدهی روسی برای بسیاری تحریککننده بود. این امر نفرت دشمنان را تشدید کرد، زیرا بلشویسم را بهعنوان «قدرتگیری یهودیان در قلب امپراتوری» نشان میدادند و تروتسکی بارزترین چهرهی این تصویر بود. در او، هم یهودستیزان دشمن خود را یافتند و هم ضدکمونیستها.
با این حال، قدرت شوروی در ظاهر آرام، مطمئن و خوشبین نشان داده میشد، اما پشت پرده فجایع بزرگی رخ میداد. جنگ داخلی کشور را به هرجومرج و ویرانی کشانده و سپس قحطی هولناکی به وقوع پیوست. میلیونها انسان از گرسنگی جان دادند. بدین ترتیب، تردیدها در مورد «بهشت موعود سوسیالیستی» رو به افزایش گذاشت و در آغاز سال ۱۹۲۱ موجی از اعتصابات در شهرها شکل گرفت. حتی قهرمانان پیشین انقلاب اکتبر یعنی ملوانان کرونشتات (Kronstädter Matrosen) که زمانی همراه تروتسکی کاخ زمستانی را تسخیر کرده بودند، اکنون دست به شورش زدند.آنها نان و سیاستی نو میخواستند.
این قیام، برای لنین تهدیدی مرگبار تلقی می شد، چرا که نخستین بار دهقانان نبودند که سر به شورش برداشته بودند، بلکه «ملوانان کرونشتات» ــ متحدان سابق انقلاب ــ علیه بلشویکها برخاسته بودند. آنها کمونیسم را میخواستند، اما نه کمونیسم بلشویکی. اما یکی از اصول بنیادین انقلاب این بود که قدرت تقسیمپذیر نیست: اگر در نیمهی راه توقف کنی، دیگر انقلاب نخواهی داشت، بلکه سقط جنین سیاسی به بار خواهد آمد. بلشویکها همانند ژاکوبنهای انقلاب فرانسه، مسیر خشونت، رادیکالیسم و محدودیتهای دمکراسی را برگزیدند.
پس از سرکوب خونین کرونشتات، موج بازداشتها، محاکمهها و تبعیدها آغاز شد. نخستین دادگاههای نمایشی در تاریخ شوروی توسط لنین و تروتسکی سازمان یافت. در نوامبر ۱۹۲۲، در پنجمین سالگرد انقلاب اکتبر، تروتسکی رهبری جشنها در میدان سرخ را برعهده گرفت. او، که بهطور غیررسمی بهعنوان جانشین لنین شناخته میشد، در اوج قدرت قرار داشت. بزرگترین رقیبش، استالین، هنوز در حاشیه ایستاده بود. رهبران کمونیست از سراسر جهان چشم به تروتسکی دوخته بودند و او خود را در ادامهی سنتی فکری قرار میداد که از مارکس آغاز و به لنین رسیده بود. برای بسیاری، او «مارکس بهاضافهی لنین» بود ــ نابغهای فراانسانی که بشریت را باید به قلههایی برساند که خود او نمونهی آن به شمار میرفت.

لنین مهمترین پشتیبان تروتسکی در بستر مرگ افتاده بود
اما ستارهی تروتسکی به سرعت رو به افول گذاشت. مهمترین پشتیبان او در حزب، یعنی لنین، در بستر مرگ افتاد. وصیتنامهی لنین همچون پیشگوییای شوم عمل کرد: او در برابر «اعتماد به نفس بیش از حد تروتسکی» و «قدرت کنترلناپذیر استالین» به حزب هشدار داد. در پشت دیوارهای کرملین، نبرد بر سر جانشینی مدتها بود که آغاز شده بود. استالین با تقسیم مناصب و امتیازات، بهتدریج حلقهای وفادار پیرامون خود ساخت.
محافل شبانه و بزمهای استالین برای تروتسکی هیچ جذابیتی نداشت. او همواره در اندیشهی «انقلاب دائمی» بود و به همین دلیل از جمعها کنار گذاشته میشد. در اکتبر ۱۹۲۳ کار به رویارویی علنی رسید. پس از حملات تند استالین، تروتسکی با اتهام «تلاش برای شکاف در حزب و قبضهی رهبری» مواجه شد. او در دفاع خود گفت که لنین شخصاً از او پرسیده بود که آیا حاضر است جانشینش شود یا نه، و به این ترتیب خود را «وارث مشروع» معرفی کرد. اما در ادامه سخنی گفت که مرگبار بود: او اعتراف کرد که به لنین گفته است «بهعنوان یک یهودی نمیتواند چنین نقشی بر عهده گیرد.» این اعتراف، ضربهایمرگبار بر اعتبار سیاسیاش بود.
تروتسکی درگیر توطئههای درونحزبی، جنگ داخلی و تب شدیدی که او را از پا انداخته بود، برای درمان به قفقاز رفت. در ژانویهی ۱۹۲۴ لنین درگذشت، در حالی که تروتسکی هزاران کیلومتر دورتر از مسکو بود. استالین با ارسال تاریخ جعلی مراسم خاکسپاری، او را عمداً از حضور در تشییع جنازهی لنین بازداشت. بدینسان، تروتسکی تنها عضو بلندپایهی حزب بود که در آن روز سرنوشتساز غایب ماند.

استالین با ارسال تاریخ جعلی مراسم خاکسپاری لنین شرکت تروتسکی در مراسم را حذف کرد
نیرنگ استالین به ثمر نشست. تودهها بهخوبی میدانستند که تروتسکی فرمانده ارتش سرخ بوده و در تقابل با استالین یک قهرمان جنگی نابغه محسوب میشد. نام او نه تنها در سراسر شوروی، بلکه در تمام جهان شناخته شده بود. او برای استالین خطرناکترین رقیب به شمار میآمد، زیرا هرگز ادعای رهبری او را به رسمیت نمیشناخت.
استالین با مهارت تاکتیکهای خود را علیه تروتسکی به کار گرفت و شعار «ساخت سوسیالیسم در یک کشور» را به شعار اصلی بدل کرد. اکثریت حزب از این دیدگاه استقبال کردند. در مقابل، تروتسکی که مدافع سازشناپذیر «انقلاب جهانی» بود، به تدریج محبوبیت خود را از دست داد. او استالین را «گورکن انقلاب» نامید، عبارتی که استالین هرگز فراموش نکرد.
قدرت بهتدریج از دست تروتسکی خارج شد: در ۱۹۲۵ فرماندهی ارتش سرخ، در ۱۹۲۶ کرسی خود در پولیتبورو و سپس جایگاهش در کمیته مرکزی را از دست داد. آخرین تصاویر از او در مسکو به مراسم خاکسپاری فلیکس دزرژینسکی(Feliks Dzerzhinskii) (رئیس سرویس امنیتی و مرد مورد اعتماد استالین) برمیگردد. تروتسکی استالین را «برترین میانمایهی حزب» خوانده بود ــ جملهای که بعدها نشان داد تا چه اندازه در ارزیابی استعداد سیاسی او دچار اشتباه شده بود.
اکتبر ۱۹۲۷، در دهمین سالگرد انقلاب، مطبوعات استالین قهرمان سابق را به تمسخر گرفتند و به صورت یک «دلقک بیاثر» به تصویر کشیدند. چند روز بعد، تروتسکی از حزب اخراج شد، بازداشت گردید و دوباره به تبعید فرستاده شد ــ این بار به دست رفقای پیشین خود.هیچ کشوری مایل به پذیرش او نبود، زیرا او «شبح انقلاب» را نمایندگی میکرد. یک سیاستمدار برجسته بریتانیایی گفته بود: «تنها کاری که میتوان با او کرد، این است که او را مقابل دیوار گذاشت و تیرباران کرد.» سرانجام، تنها ترکیه پذیرفت که این انقلابی مطرود را پناه دهد.
تروتسکی اکنون منزوی در جزیرهای کوچک نزدیک قسطنطنیه (استانبول) زندگی میکرد. خود او این تبعید را در ذهنش چیزی شبیه ناپلئون در سنت هلن میدید. شاید هنوز به بازگشت در رأس نیروهای وفادار امیدوار بود. او میگفت: «زندگی گردویی سخت است. برای غلبه بر آن، یا باید تسلیم شد و یا آن را با نیروی یک ایده بزرگ در هم شکست.»
خانم ان اپلباوم می گوید: «با این حال، باید در خواندن آثار تروتسکی احتیاط کرد. او هنگام نگارش خاطرات و تاریخ انقلاب، بسیاری از وقایع را حذف یا تغییر داد تا خود را در نقش «خوب» و استالین را در نقش «بوروکرات کسلکننده» نشان دهد.»
او بهعنوان انقلابی بازنشسته از ۱۹۲۹ به سفرهایی برای سخنرانی پرداخت. همراه با همسر دومش، ناتالیا، توقفی در پاریس داشت، اما مقصد اصلی کپنهاگ بود. در آنجا به زبان آلمانی برای جمعیتی عظیم سخنرانی کرد و همچنان در عنصر خویش بود.

تصویری از دختر تروتسکی از همسر اولش که در برلین خودکشی کرد
ژانویه ۱۹۳۳ ماهی سرنوشتساز بود. خبرهای هولناک از برلین رسید: خودکشی دخترش در تبعید. نوه تروتسکی به خاطر می آورد: «خودکشی مادر، ضربهای سنگین بود. تروتسکی این فاجعه را به گردن استالین انداخت، زیرا او حتی تابعیت شوروی را از دخترش سلب کرده و مانع بازگشتش به خانواده شده بود. تروتسکی و ناتالیا چند روز در اتاقی محبوس ماندند و چیزی نخوردند، اما سپس بیرون آمدند و پذیرفتند که «عصر دیکتاتورها» آغاز شده است: هیتلر در برلین و استالین در مسکو».
استالین با لجاجت نهتنها رقبای خود، بلکه متحدان سابق را نیز هدف قرار داد تا نابودشان کند. در سالهای بد نام پاکسازی بزرگ (1938-1936)، نسل کاملی از بلشویکهای قدیمی بازداشت، محاکمه، زندانی یا اعدام شدند. تبعید تروتسکی و همسرش همچون یک ادیسهی بیپایان در اروپا ادامه یافت.

تروتسکی و همسرش در کنار دیگو ریورا
لئون تروتسکی و همسر دومش ناتالیا پس از سفر پرماجرای خود در اروپا، اکنون میهمان دیگو ریورا (Diego Riviera)، نقاش مشهور و یکی از هواداران انقلابی و حرفهای روسیه هستند. پس از سالها، بالاخره دوباره آرامش برقرار شده است. لحظات خصوصی. او عاشق فریدا کالو (Frida Carlo)، همسر میزبان میشود. یک رابطه کوتاه. در همین حال، در مسکو، تروتسکی به عنوان یک عامل فاشیست به مرگ محکوم میشود. هزاران جنایت به گردن این دشمن شماره یک دولت انداخته میشود. درخواست تجدید نظر تروتسکی بینتیجه میماند. در کرملین، ترور این منتقد بیامان از پیش تصمیمگیری شده است. در سال ۱۹۳۹، تروتسکی به اقامتگاه جدید خود در خیابان وین شماره ۱۹ نقل مکان میکند که به یک قلعه تبدیل شده بود. خطر هر لحظه نزدیکتر میشود.

فریدا کالو نقاش مشهور و همسر دیگو ریورا که مدتی با تروتسکی روابطی عاشقانه پیدا کرده بود
یک تاریخ نگار چنین توضیح می دهد: «همه انواع مرتدان در این دوره توسط سازمانهای جاسوسی استالینیستی در یک سری ترورهای کاملاً سازمانیافته به قتل میرسند. دستگاههای امنیتی استالین شبکهای از عملیاتهای ترور را بهراه انداختند و مخالفان را در زنجیرهای از حملات برنامهریزیشده از میان برمیداشتند. این شبکه روزبهروز تنگتر میشد و نشان میداد که چقدر استالین واقعاً طناب خفهکنندهاش را که به دور او کشیده تنگ تر می کند است.»
با این حال، تروتسکی نمیداند استالین تا چه اندازه قبلاً دامش را تنگ کرده است. او هنوز امیدوار است که پسر کوچکش، سرگئی سدوف (Sergei Sedov) که دو سال پیش دستگیر شد، زنده باشد. در جایی می نویسد: «هر بار که سدوا را به یاد میآورم، درد شدیدی حس میکنم. او به ما تکیه کرده بود و نتیجه این شد که ما قربانیش کردیم. دقیقاً همینطوره. شاید مرگ من زندگی او را نجات میداد.»
تروتسکی، که در تبعید بود، هرگز از جزئیات مرگ سرگئی مطلع نشد، اما همیشه با احساس گناه و اندوه عمیقی از سرنوشت پسرش یاد می کرد. مرگ سرگئی، همراه با مرگ مرموز پسر دیگرش، لئون سدوف، در سال ۱۹۳۸ در پاریس، ضربه های سختی به او وارد کرد و تقریباً تمام خانواده مستقیم او را از بین برد.
سرگئی سدوف برخللاف برادر بزرگترش، لف سدوف که یک تروتسکیست فعال شد و در تبعید به پدرش پیوست، عمداً از زندگی سیاسی دوری کرد. او به عنوان یک مهندس و ریاضیدان مستعد و غیرسیاسی شناخته می شد که تمام تمرکز خود را بر کار علمی گذاشته بود. به دلیل مخالفت شدید استالین با تروتسکی (دشمن شخصی شماره یک)، سرگئی برای محافظت از خود، به طور عمومی رابطه خود با پدرش را رد کرد و هیچ تماسی با او در تبعید نداشت. با این حال، این دوری هیچ کمکی به او نکرد. در جریان پاکسازی بزرگ استالین در سال ۱۹۳۷، سرگئی تنها به جرم «پسر تروتسکی بودن» دستگیر شد. او به «خرابکاری» متهم (اتهام ساختگی رایج در آن دوران) و در نهایت، در ۲۹ اکتبر ۱۹۳۷، اعدام گردید. سرگئی سدوف نماد تراژدی عمیق خانوادگی تروتسکی و خشونت بی رحمانه رژیم استالین بود. سرنوشت او به وضوح نشان می داد که در آن نظام، حتی کسی که عمداً از سیاستفاصله گرفته بود و سعی در زندگی خصوصی و حرفه ای داشت، تنها به دلیل نسبت خانوادگی اش نابود می شد. به این ترتیب به غیر از تروتسکی، همسر دومش و نوهاش، هیچ کس دیگر از خانواده زنده نمانده بود (پیشتر از این لف سدوف پسر بزرگ او که هم فکر سیاسی تروتسکی نیز محسوب میشد در سال ۱۹۳۸ در پاریس به طرز مشکوکی به قتل رسیده بود).
در فوریه۱۹۴۰، تروتسکی وصیتنامه سیاسی خود را مینویسد. دست بلند استالین، سازمان جاسوسی گِپِو (GPU)، عوامل و کمککنندگانش را قبلاً در نزدیکی تروتسکی مستقر کرده است.

ناگهان صدای پدربزرگم را شنیدیم، پر از شادی زندگی. او خیلی شاد بود چون از این سوءقصد جان سالم به در برده بود
در شب ۲۳ تا ۲۴ مه، آنها به خانه تروتسکی نفوذ میکنند. نوه تروتسکی به خاطر می آورد: «من کاملاً آرام خوابیده بودم و ناگهان بیدار شدم. آنها از باغ بمبهایی به داخل اتاقها پرتاب کردند. حتی به اتاق من. و بعد صدای انفجار بلندی را شنیدم! آنگاه شعلهها زبانه کشیدند و من دویدم و فکر کردم کل خانه دارد منفجر میشود. ناگهان صدای پدربزرگم را شنیدیم، پر از شادی زندگی. او خیلی شاد بود چون از این سوءقصد جان سالم به در برده بود.»

برای شرکت در تشییع جنازه تروتسکی هزاران نفر در خیابانها صف میکشند
اما فقط سه ماه بعد از این جریان، تروتسکی در اثر دومین سوءقصد جان خود را از دست میدهد. تاریخ نگاری چنین نظر می دهد: «وقتی به این پایان نگاه میکنی، باید بگویی تروتسکی قربانی ماشینی شد که خودش در ساختن آن مشارکت داشت. همه بلشویکها حامی دیکتاتوری پرولتاریا، یک دیکتاتوری خشونت بودند. خشونت برای آنها روشی برای خوشبخت کردن مردم بود. بنابراین قربانی، یعنی تروتسکی، تبر سقوط خودش را نیز همراهی کرده است.»

آرامگاه ابدی تروتسکی
برای تشییع جنازه تروتسکی هزاران نفر در خیابانها صف میکشند. قاتل او در مکزیک حداکثر مجازات، ۲۰ سال زندان را دریافت میکند و در اتحاد جماهیر شوروی، او نشان لنین دریافت میکند.

با فروپاشی رژیم سوریه، نگاه جهان بر پرواز فرار بشار اسد دوخته شده بود. اما پشت سر او، مقاماتی که ستون فقرات حکومت خشن و سرکوبگرش بودند، به شکلی تقریباً نامحسوس، در موجی از فرار جمعی ناپدید شدند.
اریکا سالومون، کریستیان تریبرت، هیلی ویلیس، احمد مهدی و دنی مکی
نیویورک تایمز / ۱۶ اکتبر ۲۰۲۵
کمی پس از نیمهشب هشتم دسامبر ۲۰۲۴، دهها نفر در تاریکی بیرون از بخش نظامی فرودگاه بینالمللی دمشق گرد آمدند. هرچه در توان داشتند، با خود آوردند و سوار یک جت کوچک «سیرین ایر» (هواپیمایی سوریه) شدند.
تنها یک ساعت پیشتر، آنان بخشی از حلقهی نخبگانی بودند که ستون فقرات یکی از خشنترین رژیمهای جهان را تشکیل میدادند. اما اکنون، در پی سقوط ناگهانی و فرار رئیسجمهور بشار اسد از کشور، آنان خود را در نقش فراریانی یافتند که با خانوادههایشان در هراس از پیگرد، میگریختند.
در میان مسافران، قحطان خلیل، رئیس سازمان اطلاعات نیروی هوایی سوریه، حضور داشت؛ فردی که متهم بود مستقیماً مسئول یکی از خونبارترین کشتارهای جنگ داخلی سیزدهسالهی کشور است.
او را دو وزیر پیشین دفاع، علی عباس و علی ایوب، همراهی میکردند؛ هر دو به دلیل نقض حقوق بشر و ارتکاب جنایات در جریان درگیریها، تحت تحریم بینالمللی قرار داشتند.
همچنین عبدالکریم ابراهیم، رئیس ستاد ارتش، که متهم بود در تسهیل شکنجه و خشونت جنسی علیه غیرنظامیان نقش داشته، در میان مسافران بود.
حضور این افراد و دیگر چهرههای رژیم در پرواز مذکور، توسط یکی از مسافران و دو مقام پیشین مطلع از ماجرا، برای نیویورک تایمز بازگو شده است.
با پیشروی برقآسای نیروهای شورشی به سمت پایتخت، فرار پنهانی بشار اسد از دمشق در همان شب، حلقهی نزدیکانش را غافلگیر کرد و به نماد سقوط خیرهکنندهی رژیم او بدل شد.
مهرههای اصلیاش بهسرعت از او پیروی کردند. در عرض چند ساعت، ستونهای یک نظام کاملِ سرکوب نه فقط فرو ریختند، بلکه در واقع ناپدید شدند.
برخی سوار هواپیما شدند؛ برخی دیگر به ویلاهای ساحلی خود گریختند و با قایقهای تندرو لوکس به دریا زدند.

علی عباس(چپ)، علی ایوب (وسط) و عبدالکریم ابراهیم از مقامات عالی رتبه سوریه بودند که همگی به رهبری استفاده از خشونت کورکورانه توسط ارتش متهم شدند
گروهی در کاروانی از خودروهای گرانقیمت، از ایستهای بازرسی تازهبرپا شدهی شورشیان گذشتند، بیآنکه شناخته شوند. چند نفر نیز در سفارت روسیه پنهان شدند؛ جایی که برای فرارشان به مسکو، مهمترین متحد اسد، کمک کرد.
برای هزاران سوری که عزیزانشان را از دست دادهاند، یا شکنجه، زندان و آوارگی را زیر سایهی رژیم اسد تجربه کردهاند، وطنشان اکنون به صحنهی جنایتی بزرگ بدل شده بود که متهمان اصلیاش دستهجمعی از آن گریختهاند.
ده ماه پس از فروپاشی رژیم، کشوری که از جنگ ویران شده است، نهتنها با چالش عظیم بازسازی روبهروست، بلکه با وظیفهی دشوار دیگری نیز دست و پنجه نرم میکند: جستوجوی جهانی برای یافتن و پاسخگو کردن کسانی که مرتکب برخی از فجیعترین جنایات دولتی قرن حاضر شدهاند.
رزمندگان پیشین و دولت نوپای سوریه در تلاشاند تا با کمک خبرچینها، هک دادههای تلفن و رایانه، یا سرنخهایی که از ساختمانهای متروک رژیم بهدست میآورند، رد آنان را بزنند. دادستانها در اروپا و ایالات متحده نیز در حال تشکیل یا بازنگری پروندهها هستند. گروههای جامعهی مدنی سوری و بازرسان سازمان ملل مدارک و شهادتها را گردآوری میکنند تا روزی عدالت بتواند اجرا شود.
هدف آنان افرادی هستند از دستنیافتنیترین چهرههای جهان؛ کسانی که برای دههها قدرت عظیمی در دست داشتند، اما در هالهای از ابهام عمومی زندگی کردند — تا آنجا که نام واقعی، سن و حتی چهرهی برخی از آنان ناشناخته مانده بود.
این کمبود اطلاعات بارها سبب اشتباه در گزارشهای خبری، و نیز در فهرستهای تحریم و تعقیب قضایی شده است. چنین وضعی احتمالاً به فرار برخی از بدنامترین چهرههای رژیم از چنگ مقامات سوری و اروپایی پس از سقوط اسد کمک کرده است.
امکانات برای ناپدید شدن
در ماههای اخیر، گروهی از خبرنگاران نیویورک تایمز کوشیدهاند تا شکافهای اطلاعاتی مربوط به نقش و هویت واقعی ۵۵ تن از مقامهای سابق رژیم را پر کنند؛ افرادی که همگی از چهرههای بلندپایهی دولت و ارتش بودهاند، نامشان در فهرست تحریمهای بینالمللی آمده و با خونینترین فصلهای تاریخ معاصر سوریه پیوند خوردهاند.
این تحقیق همه چیز را دربر گرفته است؛ از ردیابی ردپاهای دیجیتال و حسابهای شبکههای اجتماعی خانوادهها، تا جستوجو در املاک رهاشده برای یافتن قبوض تلفن یا اطلاعات کارتهای اعتباری.
خبرنگاران با دهها مقام پیشین رژیم گفتوگو کردهاند — بسیاری به شرط ناشناس ماندن برای حفظ امنیت خود — و همچنین با وکلای حقوق بشر سوری، نیروهای پلیس اروپا، فعالان جامعهی مدنی و اعضای دولت جدید سوریه. آنان از دهها ویلا و شرکت متروک متعلق به چهرههای رژیم بازدید کردند و مسیرهای فرار برخی را بازسازی نمودند.

صحنههایی از ویرانیهای دمشق پس از ۱۳ سال جنگ داخلی که نیم میلیون کشته برجای گذاشت
مکان کنونی بسیاری از این ۵۵ مقام کلیدی که پایههای دیکتاتوری اسد را استوار کرده بودند هنوز ناشناخته است، اما از میان حدود دوازده نفری که نیویورک تایمز ردشان را یافته، سرنوشتها به طرز چشمگیری متفاوت است.
بر پایه گفتههای مقامهای پیشین سوری، بستگان و افراد نزدیک به خاندان حاکم، خودِ بشار اسد اکنون در روسیه به سر میبرد و به نظر میرسد ارتباطش را با بیشتر حلقهی سابق اطرافیانش قطع کرده است.
ماهر اسد، برادری که از نظر قدرت در دوران رژیم گذشته تنها پس از بشار قرار داشت، بنا بر روایت مقامهای پیشین و بازرگانان مرتبط با رژیم که همچنان با او در تماساند، زندگی تبعیدگونهای آمیخته با تجمل در مسکو دارد. در این اقامت نیز شماری از فرماندهان ارشد پیشین، از جمله جمال یونس، او را همراهی میکنند؛ ویدئوهایی که نیویورک تایمز اصالت آنها را تأیید کرده، این موضوع را تأیید میکند.
در مقابل، برخی دیگر چون غیاث دلا، سرتیپی که نیروهایش در سرکوب خشن اعتراضات نقش داشتند، اکنون به گفتهی چند فرماندهی پیشین ارتش، از لبنان در حال طراحی عملیات خرابکارانه هستند. این فرماندهان متن پیامهایی را که با او رد و بدل کرده بودند، با تایمز در میان گذاشتند. بنا به گفتهی همان منابع، دلا از مسکو با رهبران پیشین رژیم از جمله سهیل حسن و کمال حسن هماهنگی میکند.
بر اساس اظهارات یکی از فرماندهان پیشین نظامی و افرادی که با دولت جدید همکاری دارند، شماری از مقامهای سابق با توافقهایی مبهم و پشتپرده اجازه یافتهاند در داخل سوریه بمانند. یکی از آنان، عمرو ارمنازی، که بر برنامهی تسلیحات شیمیایی اسد نظارت داشت، توسط خبرنگاران تایمز در خانهی خودش در دمشق شناسایی شد.
ردیابی چنین گروه بزرگی از چهرهها، چالشی عظیم برای کسانی است که در پی عدالتاند. هم باید پروندههای کیفری تشکیل داد و هم با دشواری بزرگِ یافتن راهی برای پیگرد و محاکمهی آنان روبهرو شد.
در قلب این چالش اما پرسشی بنیادی نهفته است: چگونه میتوان جستوجویی جهانی را هماهنگ کرد برای یافتن کسانی که نمیخواهند یافت شوند؟
بنا به گفتهی کارکنان و مقامهای پیشین رژیم، بسیاری از آنان بهراحتی به دفاتر دولتی دسترسی داشتند و از این راه توانسته بودند گذرنامههای معتبر سوری با نامهای جعلی دریافت کنند. به گفتهی همان منابع، این اسناد سپس به آنان امکان داده بود که گذرنامهی کشورهایی در حوزهی کارائیب را نیز بهدست آورند.
مازن درویش، رئیس «مرکز سوری برای رسانه و آزادی بیان» مستقر در پاریس — که یکی از نهادهای پیشرو در پیگیری عدالت برای سوریه است — در اینباره میگوید: «برخی از این افراد با خرید هویتهای جدید از طریق سرمایهگذاری در املاک یا پرداختهای مالی، تابعیت جدید به دست آوردهاند. آنان با این نامها و ملیتهای تازه پنهان میشوند.»
او میافزاید: «این افراد امکانات مالی لازم را دارند تا آزادانه رفتوآمد کنند، گذرنامههای تازه بخرند و ناپدید شوند.»
«او رفته است»
فرار گستردهی مقامات در شب هفتم دسامبر ۲۰۲۴، زمانی آغاز شد که ناگهان حقیقتی تلخ برای اطرافیان آشکار شد.
ساعتها بود که چند تن از نزدیکترین مشاوران بشار اسد در حوالی دفتر او در کاخ ریاستجمهوری منتظر مانده بودند و با اطمینان به تماسهای همکاران و بستگان خود پاسخ میدادند. به گفتهی چند مقام سابق رژیم که آن شب با آنان در تماس بودند، مقامهای حاضر در کاخ به همه اطمینان میدادند که رئیسجمهور در آنجاست و مشغول تدوین طرحی است با حضور مشاوران نظامی و نمایندگان روسیه و ایران برای مقابله با پیشروی شورشیان.
اما آن طرح هرگز وجود نداشت — و خود بشار اسد نیز نه.
با درک این واقعیت که رئیسجمهور ناپدید شده است، مشاوران ارشد بهسرعت رد او را تا خانهاش گرفتند. بنا بر گفتهی سه مقام پیشین کاخ ریاستجمهوری، نگهبانان مقابل خانهی اسد به آنان اطلاع دادند که مأموران روسی او را به همراه پسرش و دستیار شخصیاش، با کاروانی شامل سه خودروی شاسیبلند (SUV) از محل خارج کردهاند. بر اساس روایت همان مشاوران، تنها مقاماتی که رئیسجمهور فراخوانده بود تا با او بگریزند، دو مشاور مالی بودند — به گفتهی دو منبع نزدیک به رژیم، او برای دسترسی به داراییهای خود در روسیه به کمک آنان نیاز داشت.

ماهر اسد، پس از برادرش بشار، دومین فرد قدرتمند در سوریه در دوران رژیم اسد بود. جمال یونس، سرلشکر سابق در لشکر چهارم ماهر اسد
رئیسجمهور سابق و همراهانش سوار جتی شدند که آنان را به پایگاه هوایی حمیمیم — در ساحل مدیترانه و تحت کنترل روسیه — برد؛ همان متحدی که در جنگ، مهمترین پشتیبان او بود.
وقتی مشاوران رهاشده از این پرواز آگاه شدند، با وحشت به تماس با مسئولان امنیتی و اعضای خانوادهی خود پرداختند. شورشیان به حومهی دمشق رسیده بودند و لحظهای برای از دست دادن نبود.
یکی از مشاوران ارشد، همانگونه که آن شب را برای نیویورک تایمز بازگو کرد، در تماس با یکی از بستگان نزدیکش تنها گفت: «او رفته است.» سپس دستور داد خانوادهاش وسایل خود را جمع کنند و به وزارت دفاع در میدان اموی دمشق بروند.
در آنجا، این مشاور ارشد و خانوادهاش به چند افسر امنیتی دیگر که با خانوادههایشان گرد آمده بودند پیوستند و به قحطان خلیل، رئیس اطلاعات نیروی هوایی، ملحق شدند. خلیل پروازی برای فرار تدارک دیده بود — همان پروازی که بسیاری از مقامات عالیرتبه را به حمیمیم برد. به گفتهی یکی از مسافران که از مقامهای پیشین کاخ ریاستجمهوری بود، آن هواپیما، یک جت شخصی یاک-۴۰، حدود ساعت ۱:۳۰ بامداد هشتم دسامبر فرودگاه دمشق را ترک کرد.
تحلیل تصاویر ماهوارهای نیز با این روایت همخوانی دارد: نشان میدهد که هواپیمای یاک-۴۰ در روزهای پیش از آن در باند فرودگاه دمشق بوده، در شب یادشده ناپدید میشود و اندکی بعد در حمیمیم دوباره ظاهر میگردد.
مسافران هواپیما «وحشتزده بودند»، مقام پیشین کاخ ریاستجمهوری یادآوری میکند. او میگوید: «پرواز تنها ۳۰ دقیقه طول میکشد، اما آن شب احساس میکردیم تا ابد در حال پروازیم.»
در بخش دیگری از شهر، ماهر اسد ــ برادر بشار و فرماندهی بدنام «لشکر چهارم» سوریه ــ با شتاب در تدارک فرار خود بود. بنا به گفتهی دو تن از نزدیکانش، او با یکی از دوستان خانوادگی و یکی از شرکای تجاری خود تماس گرفت و از آنها خواست فوراً خانههایشان را ترک کنند و بیرون منتظر بمانند. لحظاتی بعد، ماهر با خودرو از خیابان بالا آمد، آنان را سوار کرد و با سرعت برای رسیدن به پروازش گریخت.
فرودگاه تحت کنترل سوریها در حمیمیم — جایی که دستکم پنج تن از مقاماتی که نیویورک تایمز در حال بررسی نقششان است به آنجا رسیدند — به یک پایگاه نظامی روسیه متصل است.
در سالهای گذشته، نیروهای نظامی روسیه نقش حیاتی در توانایی بشار اسد برای سرکوب شورش مسلحانه علیه حکومتش ایفا کردند. در مقابل، مسکو کنترل بنادر و پایگاههای استراتژیک در سواحل مدیترانه را در اختیار گرفت و به قراردادهای پرسود استخراج فسفات و منابع سوخت فسیلی دست یافت.

غیاث دلا، رهبری نیروهای مرتبط با تجارت دولتی کاپتاگون را بر عهده داشت و در سال ۲۰۲۵ به دلیل نقشش در خشونتهای فرقهای با تحریمهای اتحادیه اروپا مواجه شد
اکنون روسها در فرار خودِ اسد و بسیاری از مهرههای اصلی رژیم او نیز نقشی به همان اندازه تعیینکننده ایفا کردند. شاهدان در پایگاه حمیمیم در ساعات اولیهی بامداد، شبی پرآشوب را توصیف میکنند که در آن مقامهای برکنارشده در حال فرار بودند.
به گفتهی دو شاهد، افرادی با چمدانهایی پر از پول نقد و طلا به سوی پایگاه روسی میرفتند. آنان گفتند که لباسهای نظامی سوریه در همهجا پراکنده شده بود.
سه مقام پیشین رژیم نقل کردهاند که برخی از این مقامها شتابان به دیدار یکدیگر رفتند و با افسران روسی گفتگو کردند تا ترتیب انتقالشان به مسکو را در روزها و ساعتهای بعد بدهند.
در همین حال، بسیاری از اعضای خانوادهی چهرههای رژیم ترجیح دادند با خودرو به خانههای ساحلی خود در نزدیکی پایگاه بروند.
غارت گاوصندوقها، گریز از کمینها
در دمشق، حدود سههزار عضو سازمان اطلاعات کل همچنان در مجتمع امنیتی عظیمی در جنوب غرب پایتخت مستقر بودند، بیآنکه بدانند نخبگان رژیم پیشاپیش گریختهاند. آنان به رهبری حسام لوکا — مقام امنیتیای که مسئول بازداشتهای گسترده و شکنجهی سازمانیافته بود — در آمادهباش کامل، مضطرب و نگران منتظر دستور بودند.
یکی از افسران ارشد زیرمجموعهی لوکا او را چنین توصیف کرد: «او آنقدر مطیع و وابسته به بشار بود که حتی خاکستردانی را هم بدون اجازهی او از جایی به جای دیگر نمیبرد.»
این افسر گفت که دستور یافته بودند خود را برای ضدحمله آماده کنند، اما آن دستور هرگز صادر نشد.
یکی از دوستان لوکا گفت که در طول شب بارها با او تماس گرفت تا از وضعیت باخبر شود و هر بار اطمینان یافت که «جای نگرانی نیست». اما حوالی ساعت دو بامداد، لوکا این بار با عجله پاسخ داد و گفت مشغول جمعکردن وسایلش برای فرار است.
یک ساعت بعد، افسرانش وارد دفتر او شدند و دیدند که لوکا بیهیچ کلامی رهایشان کرده است — و هنگام خروج، به حسابدار سازمان دستور داده بود تا گاوصندوق اصلی را باز کند. به گفتهی یکی از افسران حاضر، لوکا تمام پول داخل آن را برداشت؛ رقمی حدود یکمیلیون و سیصدوشصتهزار دلار. سه مقام پیشین رژیم میگویند باور دارند که لوکا از آن زمان به روسیه گریخته، هرچند نیویورک تایمز هنوز نتوانسته این ادعا را تأیید کند.
در همان مجتمع امنیتی، کمال حسن — یکی دیگر از مقامهای بلندپایهی رژیم سابق — نیز دفتر خود را غارت کرد. بر اساس گفتهی یکی از دوستان او و یکی از مقامهای ارشد پیشین که با معاونش در تماس بوده، او یک هارد درایو و همچنین پول داخل گاوصندوق دفتر اداریاش را با خود برد.
کمال حسن، رئیس اطلاعات نظامی، متهم است که بر بازداشتهای گسترده، شکنجه و اعدام زندانیان نظارت داشته است.
اما فرار او بهخوبی دیگران پیش نرفت. او هنگام خروج از خانهاش در یکی از محلههای حومهی دمشق که پیشتر «روستاهای اسد» نامیده میشد — منطقهای که بسیاری از نخبگان رژیم در ویلاهای مجللش زندگی میکردند — در درگیری مسلحانه با شورشیان زخمی شد. به گفتهی دوست و مقام پیشین یادشده، او با پنهان شدن از خانهای به خانهی دیگر گریخت تا سرانجام خود را به سفارت روسیه رساند، که پناهش داد.
نیویورک تایمز از طریق یک واسطه با او تماس گرفت. واسطه تلفنی با حسن صحبت کرد، اما او حاضر نشد مکان خود را فاش کند یا مصاحبهای انجام دهد. با این حال، روایت خود از فرار زیر آتش را بازگو کرد و گفت که در یکی از «نمایندگیهای دیپلماتیک» پناه گرفته بود، پیش از آنکه سوریه را ترک کند.

حسام لوقا، سمت چپ تصویر، یک مقام سابق سوری که در نظارت بر بازداشتهای گسترده و شکنجههای سیستماتیک دست داشته است. او در اینجا به همراه دو نفر دیگر که نیویورک تایمز نیز در حال تحقیق در مورد آنهاست، دیده میشود: سهیل الحسن و علی ایوب، سوم و پنجم از چپ
یکی دیگر از مقاماتی که در سفارت روسیه پناه یافت، علی مملوک، رئیس پیشین شورای امنیت ملی بود — فردی که در طراحی و اجرای نظام بازداشت، شکنجه و ناپدیدسازی اجباری که پنج دهه حکومت اسد را تعریف میکرد، نقشی محوری داشت.
به گفتهی یکی از دوستان نزدیک او که گفته بود با وی در تماس بوده و نیز یکی از بستگانش، علی مملوک تنها حدود ساعت ۴ بامداد، با دریافت تماسی تلفنی، از فروپاشی رژیم باخبر شد. هنگامی که کوشید تا به دیگر مقامهای دولتی در مسیر فرودگاه بپیوندد، کاروان خودروهایش در کمینی مورد حمله قرار گرفت.
هرچند معلوم نبود چه کسانی به او حمله کردهاند، منابع یادشده گفتند او دشمنان بسیاری داشت.
مملوک که سالها ریاست دستگاههای اطلاعاتی را نه فقط برای بشار اسد بلکه برای پدر و پیشینیِ او، حافظ اسد، بر عهده داشت، به رازهای حکومت واقف بود.
یکی از دوستانش گفت: «او جعبه سیاه رژیم بود — نه فقط از دوران بشار، از زمان حافظ.»
بر اساس گفتهی سه فرد آشنا با ماجرا، مملوک توانست بیآنکه آسیبی ببیند بگریزد و خود را به سفارت روسیه برساند.
به گفتهی همان منابع، مملوک و کمالالحسن در آنجا پناه گرفتند تا زمانی که مقامهای روسی کاروانی حفاظتشده برای انتقال آنان به پایگاه حمیمیم ترتیب دادند. هر دو نفر در نهایت به روسیه رسیدند.
برخوردهای نزدیک
چند تن از مقامهای پیشین رژیم گفتند برای کاهش مقاومت باقیماندهی نیروهای رژیم، نوعی تفاهم نانوشته میان فرماندهان شورشی وجود داشت تا در برابر فرار وفاداران به اسد به سوی سواحل مدیترانه، چشمپوشی کنند — مناطقی که زادگاه اقلیت علوی بهشمار میرود، همان فرقهای که بشار اسد از آن برخاسته و بسیاری از نیروهای امنیتی رژیم از میان آنان جذب شده بودند.

کمال الحسن، سمت چپ تصویر، در کنفرانسی درباره سوریه در آستانه، قزاقستان در سال ۲۰۲۳. الحسن بر برخی از شاخههای اطلاعاتی که به خاطر شکنجه بازداشتشدگان بدنام هستند، نظارت داشت
اما بعید بود چنین ارفاقی شامل حال سرتیپ بازنشسته بسام حسن شود. در میان نزدیکان اسد، کمتر کسی به اندازهی حسن ترسانگیز بود؛ او به فهرستی طولانی از جنایتها متهم بود — از هماهنگی حملات شیمیایی رژیم گرفته تا ربودن روزنامهنگار آمریکایی، آستین تایس.
با این حال، حسن توانست بیآنکه شناسایی شود بگریزد، هرچند ساعات نخستین فروپاشی رژیم را در خواب سپری کرده بود. بنا به روایت سه فرد مطلع، اندکی پیش از ساعت پنج صبح، یکی از فرماندهانش او را از خواب بیدار کرد.
بر اساس گفتهی دو تن از آشنایانش، حسن بهسرعت کاروانی متشکل از سه خودرو ترتیب داد که همسر، فرزندان بزرگسال و کیسههایی پر از پول را حمل میکردند. یکی از نزدیکانش گفت او آنقدر از احتمال حمله نگران بود که خانوادهاش را در خودروهای جداگانه سوار کرد تا در صورت هدف قرار گرفتن، همه با هم کشته نشوند.
وقتی کاروانشان به حوالی شهر حمص، حدود ۱۶۰ کیلومتری شمال دمشق، رسید، شورشیان خودرو نخست — یک شاسیبلند — را متوقف کردند و همسر و دختر حسن را بیرون کشیدند. آنان را واداشتند که همهی وسایل، حتی کیفهای دستیشان را، در خودرو جا بگذارند.

علی مملوک، وسط، مدیر سابق امنیت ملی سوریه است که به سازماندهی یک سیستم دستگیریهای گسترده، شکنجه و ناپدید شدن متهم شده است
به گفتهی یکی از شاهدان، شورشیان که از غنیمت خود خرسند بودند، بیتوجه به آنکه آن دو زن در خودروی دوم سوار شدند، اجازه دادند حرکت کنند — بیآنکه بدانند در آن خودرو یکی از بدنامترین چهرههای رژیم اسد نشسته است.
احتمال شناسایی او اندک بود. سالهاست تصاویر جعلی متعددی از بسام حسن در رسانهها پخش شده و حتی دولتهای آمریکا و بریتانیا در اسناد تحریم خود، نام و تاریخ تولد نادرستی برای او به کار بردهاند. نیویورک تایمز یکی از معدود عکسهای معتبر و تازه از حسن را به دست آورده و راستیآزمایی کرده است.
بر پایهی مصاحبهها با مقامهایی از رژیم اسد، لبنان و ایالات متحده، حسن پس از عبور از ایست بازرسی، با کمک مقامهای ایرانی به لبنان و سپس به ایران گریخت.
به گفتهی نزدیکانش، او بعدتر در قالب توافقی برای ارائهی اطلاعات به مقامهای اطلاعاتی آمریکا به بیروت بازگشت و اوقات خود را با همسرش در کافهها و رستورانهای مجلل میگذراند. حسن وقتی با شمارهای لبنانی در واتساپ تماس گرفته شد، از گفتوگو با خبرنگاران خودداری کرد.
واقعیتی تلخ
برای دهها هزار سوری که قربانی رژیم اسد بودهاند، مسیر عدالت بیسرانجام به نظر میرسد.
این پرسش همچنان بیپاسخ مانده است که آیا دولت کنونی، به رهبری احمد شَرا، رهبر پیشین اسلامگرا، توان یا ارادهی پیگرد جدی مقامهای رژیم اسد را دارد یا نه — چراکه چنین اقدامی میتواند برخی از اعضای خود دولت جدید را نیز در معرض اتهام قرار دهد.
با توجه به اختلافهای دیرینهی قدرتهای خارجی بر سر جنگ سوریه و سرنوشت دیکتاتور پیشین آن، امیدی به تشکیل دادگاهی بینالمللی هم نمیرود.
برای کسانی که تلاش میکنند نگذارند جنایتهای رژیم در گذر زمان به فراموشی سپرده شود، واقعیتی تلخ باقی است: مجریان اصلی حکومت اسد هنوز در رفاه زندگی میکنند و یک گام جلوتر از تعقیبکنندگان خود ماندهاند.
یکی از دوستان نزدیک چند مقام بلندپایهی پیشین رژیم گفت: «آدمهای اسد در مسکو ویسکی مینوشند و ورق بازی میکنند، یا در ویلاهای امارات لم دادهاند. آنها دیگر نامی از جایی به اسم سوریه به یاد ندارند.»

بسام حسن
فارین افرز / شماره نوامبر، دسامبر ۲۰۲۵
منتشرشده در ۱۴ اکتبر ۲۰۲۵
برای نخستین بار در نزدیک به چهار دهه، ایران در آستانهی تغییر در رهبری — و شاید حتی تغییر در کل نظام — قرار گرفته است. با نزدیک شدن پایان دوران رهبری آیتالله علی خامنهای، جنگ ۱۲روزهای در ماه ژوئن شکنندگی نظامی را که او بنا کرده بود آشکار کرد. اسرائیل شهرها و تأسیسات نظامی ایران را زیر ضربات سنگین گرفت و زمینه را برای پرتاب ۱۴ بمب سنگرشکن از سوی ایالات متحده بر سایتهای هستهای ایران فراهم ساخت. این جنگ شکاف عظیمی را میان شعارهای ایدئولوژیک تهران و توان واقعی رژیمی که بخش بزرگی از قدرت منطقهای خود را از دست داده، دیگر کنترل آسمانش را در اختیار ندارد و کنترلش بر خیابانها نیز کاهش یافته، برملا کرد. در پایان جنگ، خامنهای ۸۶ ساله از مخفیگاه بیرون آمد تا با صدایی گرفته اعلام پیروزی کند — نمایشی که هدفش القای اقتدار بود اما در عمل ضعف و فرسودگی نظام را برجستهتر ساخت.
در «پاییز آیتالله»، پرسش اصلی این است که آیا نظام تئوکراتیکی که او از سال ۱۹۸۹ بر آن حکومت کرده باقی خواهد ماند، دگرگون خواهد شد یا فروخواهد پاشید — و چه نوع نظم سیاسیای ممکن است پس از آن پدید آید. انقلاب ۱۹۷۹ ایران را از یک پادشاهی متحد غرب به یک حکومت اسلامگرای تئوکراتیک بدل کرد و این کشور را تقریباً یکشبه از متحد ایالات متحده به دشمن سوگندخوردهاش تبدیل ساخت. چون ایران همچنان کشوری محوری است — ابرقدرتی انرژیمحور که سیاست داخلیاش بر امنیت و نظم سیاسی خاورمیانه تأثیر مستقیم دارد و بازتابهای جهانی ایجاد میکند — مسألهی جانشینی خامنهای اهمیتی بسیار فراتر از مرزهای ایران دارد.
در دو سال گذشته — از زمان حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ که تنها خامنهای در میان رهبران بزرگ جهان آن را آشکارا تأیید کرد — دستاوردهای عمر سیاسی او به دست اسرائیل و ایالات متحده به خاکستر بدل شده است. نزدیکترین شاگردان نظامی و سیاسیاش کشته یا ترور شدهاند. گروههای نیابتیاش در منطقه فلج شدهاند. پروژه عظیم هستهای ایران که با هزینهای سنگین برای اقتصاد کشور ساخته شده بود، زیر آوار مدفون است.
جمهوری اسلامی کوشیده است شکست نظامی خود را به فرصتی برای بسیج ملی و اتحاد مردم تبدیل کند، اما تحقیرهای زندگی روزمره از دیدهها پنهانماندنی نیست. جمعیت ۹۲ میلیونی ایران بزرگترین جمعیت در جهان است که برای دههها از نظام مالی و سیاسی جهانی منزوی مانده است. اقتصاد ایران از تحریمشدهترین اقتصادهای جهان است. پول ملی آن از بیارزشترین ارزهای جهان است. گذرنامه ایرانی از کماعتبارترین گذرنامههاست. اینترنت ایران از سانسورشدهترین شبکهها در جهان است. هوای آن از آلودهترین هواهای کره زمین است.
شعارهای پایدار این نظام — «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» اما هرگز «زنده باد ایران» — آشکارا نشان میدهد که اولویت اصلیاش مقاومت و مقابله است نه توسعه و پیشرفت. خاموشیهای پیدرپی برق و جیرهبندی آب به بخشی از زندگی روزمره مردم بدل شده است. یکی از نمادهای مرکزی انقلاب، یعنی حجاب اجباری — که آیتالله روحالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی، آن را «پرچم انقلاب» نامیده بود — اکنون از هم گسیخته است؛ چراکه شمار فزایندهای از زنان آشکارا از پوشاندن موی سر خود سر باز میزنند. پدرسالاران نظام جمهوری اسلامی نه بهتر از کنترل آسمان کشور، که قادر به کنترل زنانش نیستند.
برای درک اینکه ایران چگونه به این نقطه رسیده است، باید به اصول راهنمای حاکمیت ۳۶ ساله خامنهای نگریست. دوران او بر دو ستون استوار بوده است: پایبندی مطلق به اصول انقلابی در داخل و خارج، و رد قاطع هرگونه اصلاح سیاسی. خامنهای همواره باور داشته است که تضعیف آرمانها و قیود ایدئولوژیک جمهوری اسلامی همان بلایی را بر سر آن خواهد آورد که سیاست «گلاسنوست» میخائیل گورباچف بر سر اتحاد شوروی آورد — یعنی مرگ سریعتر بهجای بقای طولانیتر. او همچنین همواره با عادیسازی روابط با ایالات متحده مخالفت کرده است.
سن بالا، انعطافناپذیری و نزدیکی پایان دوران خامنهای ایران را میان فرسایش تدریجی و انفجار ناگهانی معلق نگه داشته است. پس از مرگ او، چند آینده ممکن در برابر ایران قرار دارد. ایدئولوژی فراگیر جمهوری اسلامی ممکن است فروبپاشد و جای خود را به نوعی واقعگرایی قدرتطلبانه بدهد که مشخصهی روسیه پساشوروی است. همچون چین پس از مرگ مائو تسهتونگ، ایران شاید با کنار گذاشتن ایدئولوژی سختگیرانه و تمرکز بر منافع ملی عملگرایانه، مسیر تازهای برگزیند. ممکن است بر سرکوب و انزوای خود بیفزاید، چنانکه کره شمالی طی دههها کرده است. شاید حکومت روحانیان به سود تسلط نظامیان کنار رود، همانگونه که در پاکستان رخ داد. و گرچه احتمال آن روزبهروز کمتر میشود، ایران هنوز میتواند بهسوی حکومتی نمایندگیمحور متمایل شود — آرزویی که ریشه در انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ دارد. مسیر آینده ایران منحصربهفرد خواهد بود، و جهتگیری آن نهفقط سرنوشت ایرانیان بلکه ثبات خاورمیانه و نظم جهانی را نیز رقم خواهد زد.
سبک پارانویایی
ایرانیان اغلب خود را وارثان یک امپراتوری بزرگ میدانند، اما تاریخ معاصرشان سرشار از اشغالها، تحقیرها و خیانتهای پیاپی است. در قرن نوزدهم، ایران نزدیک به نیمی از قلمرو خود را به همسایگان طماع از دست داد: قفقاز (که امروزه شامل ارمنستان، جمهوری آذربایجان، گرجستان و داغستان است) را به روسیه واگذار کرد و تحت فشار بریتانیا از هرات به نفع افغانستان چشم پوشید. تا اوایل قرن بیستم، روسیه و بریتانیا کشور را به حوزههای نفوذ خود تقسیم کرده بودند. در سال ۱۹۴۶، نیروهای شوروی آذربایجان ایران را اشغال کردند و کوشیدند آن را به خاک خود ضمیمه کنند، و در سال ۱۹۵۳، بریتانیا و ایالات متحده کودتایی را سازمان دادند که به برکناری محمد مصدق، نخستوزیر وقت، انجامید.
این میراث تاریخی، نسلهایی از حاکمان ایرانی را پدید آورده که در همه جا توطئه میبینند و حتی به نزدیکترین دستیاران خود نیز با ظنّ جاسوسی برای بیگانگان مینگرند. رضاشاه، بنیانگذار سلسله پهلوی و رهبری که هنوز هم بسیاری از ایرانیان برایش احترام قائلاند، در جنگ جهانی دوم بهدلیل گمان تمایلش به آلمان نازی، از سوی متفقین وادار به کنارهگیری شد. عبدالحسین تیمورتاش، مشاور او، گفته بود که شاه نسبت به «همه و همه چیز بدگمان» بود و «در سراسر کشور واقعاً هیچکس نبود که اعلیحضرت به او اعتماد داشته باشد.» پسرش، محمدرضا شاه، نیز چنین ذهنیتی داشت. او پس از سرنگونیاش در انقلاب ۱۹۷۹ نتیجه گرفت که وعدههای دروغین آمریکاییها «تاج و تخت مرا از من گرفت.» پس از بهقدرترسیدن آیتالله خمینی، هزاران مخالف به اتهام همکاری با بیگانگان اعدام شدند؛ و جانشین او، علی خامنهای، تقریباً در تمام سخنرانیهایش به «نقشههای آمریکایی و صهیونیستی» اشاره میکند.
این بیاعتمادی عمیق محدود به نخبگان نیست؛ در تار و پود جامعه سیاسی ایران ریشه دوانده است. رمان محبوب «دایی جان ناپلئون» نوشته ایرج پزشکزاد — که بعدها در قالب یک مجموعه تلویزیونی پرطرفدار در سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) ساخته شد — بهگونهای طنزآمیز پدرسالاری پارانویایی را به تصویر میکشد که در همه جا، بهویژه در هر حادثهای، ردّ دست انگلیسیها را میبیند. این اثر همچنان یکی از نمادهای فرهنگی ایران است و ذهنیت توطئهمحور را که هنوز بر سیاست و جامعه ایران سایه انداخته، بهخوبی بازتاب میدهد. بر پایه یک نظرسنجی جهانی ارزشها در سال ۲۰۲۰، کمتر از ۱۵ درصد ایرانیان باور دارند که «بیشتر مردم قابل اعتمادند» — یکی از پایینترین نرخها در جهان.

در سبک پارانویایی ایرانی، بیگانگان در نقش شکارچی، خودیها در نقش خائن، و نهادها تابع اراده شخصی تصویر میشوند. در یک قرن گذشته، تنها چهار مرد بر کشور حکومت کردهاند؛ در حالیکه بهجای نهادهای پایدار، «فرّه شخصی» یا پرستش فردی قرار گرفته و سیاست میان دورههای کوتاه شور و امید و سالهای طولانی یأس و سرخوردگی در نوسان بوده است. جمهوری اسلامی این الگو را بهشکل نهادمند تشدید کرده و شهروندان را به دو دسته «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کرده است. در چنین فضای بیاعتمادی، نوعی انتخاب منفی حاکم است: متوسطبودن پاداش میگیرد، گمنامی ترفیع مییابد، و وفاداری بیش از شایستگی ارزشمند شمرده میشود. صعود خامنهای به مقام رهبری در سال ۱۹۸۹ نمونه کلاسیک همین سازوکار بود، و بهاحتمال زیاد همین معیارها نقشه جانشینی مورد نظر او را نیز تعیین میکند. این فرهنگ ریشهدار بیاعتمادی — که در تاریخ شکل گرفته، با رفتار حاکمان تقویت شده و در جامعه نهادینه گشته — نه تنها تداوم استبداد را تضمین میکند بلکه مانع شکلگیری سازمانیافتگی جمعیِ لازم برای حکومت نمایندگی میشود. این سایه سنگین بیاعتمادی همچنان بر آینده ایران گسترده خواهد ماند.
گذارهای استبدادی بهندرت طبق برنامه از پیشنوشته پیش میروند، و ایران نیز از این قاعده مستثنا نخواهد بود. مرگ یا ازکارافتادگی خامنهای آشکارترین محرک تغییر خواهد بود. شوکهای بیرونی — مانند سقوط قیمت نفت، تشدید تحریمها یا حملات نظامی تازه از سوی اسرائیل یا ایالات متحده — میتوانند رژیم را بیش از پیش بیثبات کنند. اما تاریخ نشان داده که جرقههای درونی و پیشبینیناپذیر — از یک فاجعه طبیعی گرفته تا خودسوزی یک دستفروش یا کشتهشدن دختری جوان بهدلیل آشکار بودن بخشی از مو — میتوانند به همان اندازه تعیینکننده باشند.
نزدیک به پنج دهه است که ایران با ایدئولوژی اداره میشود؛ اما آیندهاش به «لجستیک» وابسته خواهد بود — پیش از هر چیز، به اینکه چه کسی بتواند کشوری را که پنج برابر آلمان وسعت دارد و با وجود منابع عظیم، با مشکلاتی سهمگین دستبهگریبان است، بهگونهای مؤثر اداره کند. از دل این ناپایداری، نظم پساخامنهای ایران میتواند اشکال گوناگونی به خود بگیرد: حکومت مرد قدرتمند ملیگرا، تداوم روحانیت، سلطه نظامیان، احیای پوپولیستی، یا ترکیبی از اینها. چنین سناریوهایی بازتابی از شکافها و جناحبندیهای درونی کشورند. روحانیان در پی حفظ ایدئولوژی جمهوری اسلامیاند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تلاش برای تثبیت و گسترش قدرت خویش است. شهروندان محروم، از جمله اقلیتهای قومی، خواهان شأن و فرصتاند. اپوزیسیون آنقدر پراکنده است که نمیتواند متحد شود، اما آنقدر پایدار است که از میان نخواهد رفت. هیچیک از این نیروها یکدست نیستند، اما همین نیروها و خواستهای متضادشان هستند که تعیین خواهند کرد ایران آینده چه نوع کشوری خواهد شد.
ایران بهسان روسیه
جمهوری اسلامی امروز شباهت بسیاری به اتحاد جماهیر شوروی در واپسین سالهای حیاتش دارد: ایدئولوژی فرسوده خود را با زور و اجبار سر پا نگه میدارد، رهبری فرتوتش از اصلاحات میترسد، و جامعهاش تا حد زیادی از حکومت رویگردان شده است. هم ایران و هم روسیه کشورهایی سرشار از منابع طبیعیاند که تاریخی پرفرازونشیب، فرهنگی ادبی غنی و قرنها انباشته از رنجش و زخم تاریخی دارند. هر دو با یک انقلاب ایدئولوژیک دگرگون شدند — روسیه در ۱۹۱۷ و ایران در ۱۹۷۹ — انقلابهایی که میخواستند با گذشته قطع رابطه کنند و نظمی کاملاً نو بسازند. هر دو کوشیدند از گذشته انتقام بگیرند و در داخل و خارج چشماندازی تازه برپا کنند؛ تلاشی که نهتنها مردم خودشان بلکه کشورهای همسایه را نیز گرفتار ویرانی ساخت. با وجود تفاوت ایدئولوژیک شدید — یکی خداناباور و دیگری خدامحور — شباهتها میان آن دو چشمگیر است. همچون اتحاد شوروی، جمهوری اسلامی نیز قادر به یافتن سازشی ایدئولوژیک با ایالات متحده نیست؛ پارانویای آن خودتحققگر است و در درونش بذر زوال خویش را میپروراند.
سقوط شوروی با اصلاحات گورباچف شتاب گرفت؛ اصلاحاتی که کنترل مرکزی را سست کرد و نیروهایی را آزاد ساخت که نظام دیگر توان مهارشان را نداشت. در دهه ۱۹۹۰، بیقانونی، غارت الیگارشها و نابرابری حیرتانگیز، جامعه را سرشار از خشم و سرخوردگی کرد. از دل آن هرجومرج، ولادیمیر پوتین سر برآورد — افسر پیشین کا.گ.ب، سازمان امنیتی شوروی — که وعده «ثبات و افتخار» داد و ایدئولوژی کمونیستی را با نوعی ملیگرایی مبتنی بر کینه و انتقام جایگزین کرد. او در مقام رئیسجمهور، خود را احیاکننده حیثیت و جایگاه مشروع روسیه در جهان معرفی کرده است.

مسیر مشابهی در ایران نیز ممکن است. رژیم کنونی از نظر ایدئولوژیک و مالی ورشکسته است، در برابر اصلاح واقعی مصون مانده و زیر بار فشار خارجی و نارضایتی داخلی، آسیبپذیرتر از همیشه است. چنین فروپاشیای میتواند خلأیی ایجاد کند که نخبگان امنیتی و الیگارشها برای پر کردن آن هجوم برند. در آن صورت، یک مرد قدرتمند ایرانی — از درون سپاه پاسداران یا دستگاههای اطلاعاتی — میتواند سر برآورد و ایدئولوژی شیعی را کنار بگذارد و نوعی ملیگرایی ایرانی مبتنی بر کینه و احساس تحقیر تاریخی را به عنوان دکترین جدید اقتدارگرایی بر تخت نشاند. برخی چهرههای برجسته کنونی ممکن است چنین جاهطلبیهایی در سر داشته باشند؛ از جمله محمدباقر قالیباف، رئیس کنونی مجلس شورای اسلامی و از فرماندهان پیشین سپاه پاسداران. اما پیوند دیرینه آنان با نظام موجود سبب میشود این چهرههای شناختهشده بهسختی بتوانند پرچمدار نظمی نو باشند. آینده، بهاحتمال بیشتر، از آنِ کسی است که اکنون چندان در معرض دید نیست — فردی نهچندان شناختهشده که از بار مسئولیت فاجعه کنونی مصون مانده، اما تجربه و جاهطلبی لازم را برای برخاستن از دل ویرانهها دارد.
البته شباهتها کامل نیستند. در زمان فروپاشی شوروی، آن کشور وارد سومین نسل رهبری خود شده بود، در حالی که ایران تازه به نسل دوم خود میرسد. و برخلاف شوروی، ایران هرگز گورباچف خود را نداشته است: خامنهای هرگونه اصلاح را دقیقاً به این دلیل سد کرده که آن را مقدمه نابودی جمهوری اسلامی میدانست.
با این حال، حقیقتی بزرگتر پابرجاست: هنگامی که یک ایدئولوژی تمامیتخواه فرو میپاشد، معمولاً چیزی بهجای نوزایی مدنی باقی نمیگذارد، بلکه نوعی بدبینی و پوچگرایی برجای میگذارد. روسیه پساشوروی کمتر با شکوفایی دموکراسی تعریف شد تا با حرص برای ثروت به هر قیمت. ایران پساتئوکراتیک نیز ممکن است همین مسیر را در پیش گیرد: مصرفگرایی و نمایش تجمل جای ایمان ازدسترفته و هدف جمعی را بگیرد.
«پوتین ایرانی» احتمالی میتواند از برخی روشهای جمهوری اسلامی وام گیرد: برقراری ثبات از طریق بیثبات کردن همسایگان، تهدید جریان انرژی جهانی، پوشاندن تهاجم در لباس ایدئولوژی تازه، و ثروتمند شدن در کنار نخبگان دیگر، در حالی که وعده «بازگرداندن عزت ایران» را سر میدهد. برای ایالات متحده و همسایگان ایران، درس روسیه هشداردهنده است: مرگ ایدئولوژی الزاماً به معنای تولد دموکراسی نیست. به همان اندازه میتواند به ظهور مستبدی تازه بینجامد — بیپروا در برابر اصول، مسلح به رنجشهای تجدیدشده و انگیزههای نو برای قدرتطلبی.
ایران بهسان چین
در حالیکه اتحاد شوروی تا واپسین لحظه نتوانست خود را با شرایط جدید سازگار کند، چین پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ با اتخاذ رویکردی عملگرایانه توانست بقا یابد؛ رشد اقتصادی را بر «پاکی انقلابی» ترجیح داد. «الگوی چینی» از مدتها پیش برای بخشی از درونیترین حلقههای جمهوری اسلامی جذاب بوده است؛ کسانی که میخواهند نظام را حفظ کنند اما دریافتهاند که اقتصاد در حال فروپاشی و نارضایتی فراگیر مردمی مستلزم نوعی اصلاحات است. در این سناریو، رژیم همچنان سرکوبگر و اقتدارگرا باقی میماند، اما اصول انقلابی و محافظهکاری اجتماعی خود را نرمتر میکند تا راه را برای تنشزدایی با ایالات متحده، ادغام گستردهتر در نظام جهانی، و گذار تدریجی از تئوکراسی به تکنوکراسی هموار سازد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت و منافع خود را حفظ خواهد کرد، اما همچون ارتش آزادیبخش خلق چین، از نظامیگری انقلابی به نوعی شرکتداری ملیگرایانه روی خواهد آورد.
ایران برای دنبال کردن این الگو با دو مانع اصلی روبهرو است: ایجاد آن و تداوم آن. در چین، روند عادیسازی روابط با ایالات متحده در دههی ۱۹۷۰ توسط مائو تسهتونگ، بنیانگذار انقلاب کمونیستی و نخستین رهبر رژیم جدید آغاز شد. اما این دنگ شیائوپینگ، جانشین بعدی او، بود که از این گشایش استفاده کرد تا کشور را از جزمگرایی ایدئولوژیک به عملگرایی سوق دهد و اصلاحات دگرگونساز را آغاز کند.
ایران نیز «دنگهای بالقوهای» داشته است — از جمله حسن روحانی، رئیسجمهور پیشین، و حسن خمینی، نوهی بنیانگذار انقلاب — اما هیچکدام نتوانستند بر خامنهای و همفکران سرسخت او غلبه کنند؛ کسانی که همواره معتقد بودهاند هرگونه سازش بر سر اصول انقلابی، بهویژه نزدیکی با ایالات متحده، به فروپاشی نظام منجر میشود نه تقویت آن.
در چین، نزدیکی با واشنگتن به سبب وجود دشمن مشترک در شوروی آسانتر شد. در مقابل، هرچند ایران و آمریکا گهگاه در برابر دشمنان مشترکی چون صدام حسین، القاعده، طالبان و داعش قرار گرفتهاند، اما برای خامنهای دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل همواره در اولویت بوده است. اجرای مدل چینی مستلزم آن است که خامنهای، در واپسین روزهای عمر خود، از خصومت دیرینهاش با واشنگتن دست بردارد — امری بسیار بعید — یا اینکه روند جانشینی بهگونهای مهندسی شود که رهبری کمتر تندرو روی کار آید.
با اینهمه، حتی در آن صورت نیز ایران ممکن است در پیمودن مسیر چین ناکام بماند. چین با اتکای به نیروی کار عظیم خود توانست صدها میلیون نفر را از فقر بیرون آورد، مشروعیت دولت را تجدید کند و اعتماد عمومی را بهدست آورد. ایران اما اقتصادی رانتی دارد که بیشتر به روسیه شباهت دارد تا چین. اگر رژیم ایدئولوژی خود را کنار بگذارد، اما نتواند بهبود مادی ملموسی ایجاد کند، ممکن است پایگاه اجتماعی کنونیاش را از دست بدهد بیآنکه هواداران تازهای جذب کند.
ایرانی کمتر ایدئولوژیک که روابطش را با ایالات متحده عادی کند و از مخالفت با موجودیت اسرائیل دست بردارد، در مقایسه با وضعیت کنونی پیشرفتی چشمگیر خواهد بود. بااینحال، تجربهی چین نشان میدهد که رشد اقتصادی و ادغام بینالمللی میتواند به جاهطلبیهای منطقهای و جهانی بزرگتری دامن بزند — و چالشهای امروز را با چالشهای تازهای جایگزین کند. افزون بر آن، روشن نیست که ایران بتواند در خلال چنین گذار پرآشوبی، ثبات داخلی خود را حفظ کند.
ایران مانند کرهی شمالی
اگر جمهوری اسلامی همچنان ایدئولوژی را بر منافع ملی مقدم بدارد، آیندهاش ممکن است به حال کنونی کرهی شمالی شباهت پیدا کند: رژیمی که نه از راه مشروعیت مردمی بلکه از طریق سرکوب و انزوا تداوم مییابد. خامنهای مدتهاست ترجیح داده حاکمیت در قالب «ولایت فقیه» ادامه یابد — رهبری از میان روحانیان زاهد که به اصول انقلاب، مقاومت در برابر ایالات متحده و اسرائیل و پاسداری از ارتدوکسی اسلامی در داخل وفادار بماند. اما نزدیک به پنج دهه پس از ۱۳۵۷، شمار اندکی از ایرانیان خواهان زیستن زیر نظامی هستند که آنان را از شأن اقتصادی و آزادیهای سیاسی و اجتماعی محروم میکند. حفظ چنین نظامی مستلزم کنترل تام و احتمالاً داشتن سلاح هستهای برای بازدارندگی در برابر فشار خارجی است.

در این سناریو، قدرت در دست یک حلقهی بسیار محدود یا حتی یک خانواده باقی خواهد ماند. هرچند خامنهای ممکن است تلاش کند جانشینی را مهندسی کند که به اصول انقلابی وفادار بماند، اما گزینههای ممکن اندکاند، زیرا هیچیک از روحانیان تندرو از پایگاه مردمی یا مشروعیت گسترده برخوردار نیستند. ابراهیم رئیسی، که زمانی مهمترین گزینهی جانشینی بهشمار میرفت، در مه ۲۰۲۴ در سانحهی سقوط بالگرد و در حالی که رئیسجمهور ایران بود، کشته شد. اکنون برجستهترین نام، مجتبی خامنهای، پسر ۵۶ سالهی رهبر است. بااینحال، جانشینی موروثی مستقیماً یکی از اصول بنیادین انقلاب را نقض میکند: تأکید آیتالله خمینی بر اینکه «سلطنت، ضد اسلامی است».
مجتبی هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده، تقریباً هیچ چهرهی عمومی ندارد و عمدتاً بهخاطر روابط پشتپردهاش با سپاه پاسداران شناخته میشود. تصویر او تداعیکنندهی تداوم نسل پدرش است نه پویایی دوران جدید. تلاشهای مضحک حامیانش برای مقایسهی او با محمد بنسلمان، ولیعهد عربستان — از جمله کارزارهایی در شبکههای اجتماعی با هشتگ «#MojtabaBinSalman» — نشان میدهد که حتی پایگاه انقلابی خامنهای نیز دریافته است که چشمانداز آیندهنگر بسیار جذابتر از بازتولید گذشته است.
دیگر مدعیان تندرو نیز اعتماد چندانی برنمیانگیزند. غلامحسین محسنی اژهای، رئیس ۶۹ سالهی قوهی قضائیه، بیش از هر چیز بهعنوان قاضیای شناخته میشود که در دهها اعدام نقش داشته است؛ شاید بهیادماندنیترین اقدام عمومیاش گاز گرفتن خبرنگاری بود که از سانسور انتقاد کرده بود. هرگونه جانشینی از این دست نه بر رضایت عمومی بلکه بر وفاداری سپاه پاسداران استوار خواهد بود. اما روشن نیست که آیا سپاه همچنان از روحانیان سالخوردهی مجلس خبرگان — نهادی که وظیفهی انتخاب رهبر بعدی را بر عهده دارد — تبعیت خواهد کرد یا در هنگام فرا رسیدن زمان، خود، مستقیماً فرماندهی جدید جمهوری را برگزیند.
الگوی کرهی شمالی همچنین با جامعهای در تضاد است که در آرزوی گشودگی و شکوفایی شبیه به کرهی جنوبی است. اندک ایرانیانی حاضر خواهند بود نظامی را تحمل کنند که حتی بیش از وضع کنونی، ایدئولوژی را بر رفاه اقتصادی و امنیت فردی مقدم بدارد. حاکمیت تمامیتخواه مستلزم زندانهای انبوه در داخل، مهاجرت گستردهی نیروهای متخصص به خارج، و احتمالاً ایجاد «سپر هستهای» برای بازدارندگی از فشار خارجی خواهد بود. با این حال، برخلاف کرهی شمالی، ایران نمیتواند خود را بهطور کامل از جهان جدا کند: اسرائیل بر آسمانهای ایران تسلط دارد و بارها تواناییاش را در هدف قرار دادن سایتهای هستهای، پایگاههای موشکی و فرماندهان ارشد ایرانی نشان داده است.
اگر رهبر آیندهی جمهوری اسلامی نیز تندرو باشد، بهاحتمال زیاد شخصیتی گذرا خواهد بود — کسی که شاید برای مدتی نظام را حفظ کند، اما نتواند نظم تازه و پایداری بنا نهد. احمد کسروی، روشنفکر سکولار ایرانی که در سال ۱۳۲۴ به دست اسلامگرایان ترور شد، زمانی نوشت که ایران «یک فرصت» به روحانیت بدهکار است تا ادارهی کشور را به دست گیرد و ناکارآمدیاش آشکار شود. پس از نزدیک به پنج دهه سوءمدیریت روحانیان، آن بدهی اکنون تسویه شده است. اگر دوران آیندهی ایران به دست یک مرد قدرتمند دیگر رقم بخورد، بعید است عمامه بر سر داشته باشد.
ایران مانند پاکستان
اگر آیندهی ایران به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گره خورده باشد، شاید نزدیکترین نمونه برای مقایسه، پاکستان باشد. از زمان انقلاب، جمهوری اسلامی بهتدریج از یک حکومت روحانی به یک دولت امنیتی تحت سلطهی سپاه تبدیل شده است. سپاه که در سال ۱۳۵۸ با عنوان «نگهبانان انقلاب» و برای مقابله با کودتاهای خارجی، مخالفتهای داخلی و احتمال نافرمانی در ارتش شاه تأسیس شد، در جریان جنگ ایران و عراق گسترش عظیمی یافت. پس از جنگ، سپاه وارد حوزههای تجارت، بنادر، ساختوساز، قاچاق و رسانه شد و به موجودی چندوجهی بدل گشت: بخشی نیروی نظامی، بخشی شرکت اقتصادی و بخشی ماشین سیاسی. امروزه سپاه بر برنامهی هستهای ایران نظارت دارد، شبکهای از نیروهای نیابتی را در سراسر منطقه فرماندهی میکند و بخشهای بزرگی از اقتصاد کشور را در دست دارد. گسترهی نفوذ آن بهحدی است که ضربالمثل قدیمی دربارهی پاکستان increasingly بر ایران نیز صدق میکند: «نه کشوری با ارتش، بلکه ارتشی با کشور.»
ناامنیهای شخصی خامنهای، حاکمیت او را به سپاه پیوند داده است. حملهی آمریکا به افغانستان و عراق، به سپاه این امکان را داد تا بودجهاش را افزایش دهد و نیروهای نیابتیاش را در خارج تجهیز کند؛ همزمان، تحریمها نیز با تبدیل بنادر ایران به مسیر قاچاق غیرقانونی، سازمان را ثروتمندتر ساخت. اما سپاه یک بلوک یکدست نیست: شبکهای است از کارتلهای رقیب که رقابتهای نسلی، نهادی و اقتصادی میانشان زیر سایهی اقتدار خامنهای مهار شده است. با رفتن او، این منازعات بهاحتمال زیاد آشکار خواهند شد.

یکی از سناریوهای ممکن برای گذار سپاه از سلطهی غیرمستقیم به حاکمیت مستقیم آن است که اجازه دهد ناآرامیها گسترش یابد تا سپس خود بهعنوان «منجی ملت» وارد عمل شود. این دقیقاً شبیه راهبرد ارتش پاکستان است که سلطهی خود را سالها با این ادعا توجیه کرده که ضامن وحدت ملی در برابر تهدید هند و فروپاشی داخلی است. برای سپاه، چنین راهبردی مستلزم کنار زدن روحانیان و نیز دگرگونی بنیادین در اصل سازماندهندهی دولت خواهد بود: از ایدئولوژی انقلابی شیعی به ملیگرایی ایرانی. روحانیان به نام خدا سخن میگویند؛ سپاهیان به نام میهن.
اما نباید سلطهی کنونی سپاه را با محبوبیت آن اشتباه گرفت. رهبران ارشد سپاه از سوی خامنهای منصوب میشوند، مکرراً جابهجا میگردند تا قدرت شخصیشان افزایش نیابد، و در میان مردم با سرکوب، فساد و ناکارآمدی شناخته میشوند. سیامک نمازی، شهروند آمریکایی که هشت سال گروگان سپاه بود، در گفتوگویی گفته است: «ایران امروز مجموعهای است از مافیاهای رقیب — تحت سلطهی سپاه و وابستگانش — که وفاداری اصلیشان نه به ملت است، نه به دین و نه به ایدئولوژی، بلکه فقط به منافع شخصیشان.»
ترور نزدیک به دو دوجین از فرماندهان ارشد سپاه در پناهگاهها و خوابگاههایشان توسط اسرائیل، هم آسیبپذیری شدید این سازمان در برابر نفوذ خارجی و هم ضعف نهادیاش را نشان داد — نهادی که وفاداری ایدئولوژیک را بر شایستگی ترجیح میدهد. برای اینکه حکمرانی سپاه پایدار بماند، تقریباً قطعاً به نسل تازهای از رهبران نیاز خواهد داشت؛ رهبرانی کمتر جزماندیش از تربیتشدگان خامنهای و توانمند در جلب افکار عمومی از رهگذر ملیگرایی، نه ایدئولوژی روحانی.
اگر سپاه در نهایت به حاکم واقعی ایران بدل شود، مسیر کشور بستگی فراوانی به نوع رهبر آینده خواهد داشت. فرماندهای که با ذهنیتی انتقامجو ظهور کند، ممکن است خود را «پوتین ایرانی» بنامد — کسی که ملیگرایی را جایگزین اسلامگرایی میکند اما تقابل با غرب را ادامه میدهد. در مقابل، یک افسر عملگرا میتواند به «السیسی ایرانی» شباهت داشته باشد — کسی که اقتدارگرایی را حفظ میکند اما در پی ائتلاف با غرب است، همانگونه که رئیسجمهور مصر چنین کرده است.
مسئلهی هستهای در هر دو حالت، محور اصلی خواهد بود. در نوشتههای استراتژیستهای سپاه، سرنوشت صدام حسین و معمر قذافی — که هر دو فاقد سلاح هستهای بودند و سقوط کردند — در برابر بقای رژیم کرهی شمالی که دارای بمب اتمی است، مکرراً مورد اشاره قرار میگیرد. ایرانِ تحت رهبری سپاه با همین دوگانگی روبهرو خواهد بود: دستیابی به بمب برای بقا یا چشمپوشی از آن در برابر مزایای بهرسمیتشناختهشدن بینالمللی.
چنین ایرانی، مانند پاکستان، نه با روحانیان بلکه با ژنرالها تعریف خواهد شد — ملیگرایانی که میکوشند احساسات مردم را برانگیزند و همواره میان رویارویی با غرب و سازش با آن در نوسان خواهند بود.
ایران بهسان ترکیه
از نظر وسعت، جمعیت، فرهنگ و تاریخ، ایران خویشاوندی نزدیکتر از ترکیه ندارد؛ کشوری مسلمان، غیرعرب و سختگیر در حفظ غرور ملی، که همچون ایران، میراثی طولانی از بیاعتمادی نسبت به قدرتهای بزرگ را بر دوش میکشد. تجربهی ترکیه در دوران رجب طیب اردوغان میتواند الگویی محتمل برای ایران باشد: انتخاباتی که یک رهبر محبوب را به قدرت میرساند، اصلاحات اولیهای که با مردم عادی طنین میافکند، و سپس لغزشی تدریجی بهسوی اقتدارگرایی اکثریتگرا که در پوشش زبان دموکراسی پنهان میشود.
اما برای اینکه ایران بتواند چنین مسیری را طی کند، نیاز به دگرگونی نهادی عمیقی خواهد داشت. لایههای پیچیده و تو در توی قدرت در جمهوری اسلامی — از جمله دفتر رهبری، شورای نگهبان و مجلس خبرگان — باید برچیده شوند، سپاه پاسداران در ارتش حرفهای ادغام شود، و نهادهای انتخابی که در سالهای اخیر عملاً از درون تهی شدهاند، قدرت واقعی پیدا کنند. بدون تحقق این پیششرطها، سیاست رقابتی و پاسخگو هرگز ریشه نخواهد دواند.
با این حال، ایران از نقطهی صفر آغاز نخواهد کرد. بهگفتهی کیان تاجبخش، جامعهشناس ایرانی، ایجاد هزاران شورای محلی و نهاد شهری توسط حکومت، ساختارهایی «دوکاربردی» پدید آورده است: نهادهایی که در اصل برای خدمت به نظم اقتدارگرا ایجاد شدند، اما از لحاظ ساختاری میتوانند گذار به دموکراسی را نیز پشتیبانی کنند — اگر فرصتی به آنها داده شود. در عمل، ایرانیان سالهاست که اشکال حکومت نمایندگی را تمرین کردهاند، بیآنکه از محتوای واقعی آن بهرهمند شوند.
در چنین شرایطی، یک رهبر پوپولیست بهآسانی میتواند از دل هر انتخاباتی که اندکی منصفانه باشد، سر برآورد. در کشوری که هم منابع عظیم دارد و هم نابرابری عمیق، پوپولیسم همواره نیرویی تکرارشونده در سیاست مدرن ایران بوده است. در سال ۱۳۵۷، خمینی علیه شاه و حامیان خارجیاش شورید و وعدهی برق و آب رایگان، خانه برای همه، و تقسیم عادلانهی ثروت نفت را داد تا بهجای نخبگان فاسد، به مردم برسد. یک نسل بعد، محمود احمدینژاد — شهردار گمنام تهران — در سال ۱۳۸۴ با شعار «پول نفت را سر سفرهی مردم میآورم» به ریاستجمهوری رسید. به همین ترتیب، در ایران پس از خامنهای نیز ممکن است یک چهرهی بیرون از ساختار قدرت، با تکیه بر اعتبار ملیگرایانه و توان بسیج خشم مردم علیه نخبگان داخلی و دشمنان خارجی، بار دیگر به صحنه بیاید.

چنین مسیری لزوماً ایران را به دموکراسی لیبرال نخواهد رساند، اما ادامهی حاکمیت روحانیان هم نخواهد بود. نتیجه، آمیزهای خواهد بود از مشروعیت مردمی و تمرکز قدرت، بازتوزیع اقتصادی و فساد، و ملیگرایی در کنار نمادگرایی دینی. برای بسیاری از ایرانیان، این وضعیت بر تداوم حکومت مذهبی یا نظامی ترجیح خواهد داشت. بااینحال، تجربهی ترکیه نشان میدهد که پوپولیسم میتواند نه به کثرتگرایی، بلکه به شکل تازهای از اقتدارگرایی بینجامد — اقتدارگراییای که پشتوانهی تودهای و مشروعیت صندوق رأی دارد.
زندگی عادی
تاریخ، انسان را به تواضع در پیشبینی فرا میخواند. در دسامبر ۱۹۷۸، تنها یک ماه پیش از خروج شاه از کشور، جیمز بیل، پژوهشگر برجستهی آمریکایی در حوزهی ایران، در نشریهی فارین افرز نوشت که «محتملترین جایگزین برای شاه» یک «گروه چپگرای مترقی از افسران میانرتبهی ارتش» خواهد بود. او سناریوهای دیگری نیز برشمرد: «یک کودتای نظامی راستگرا، یک نظام دموکراتیک لیبرال بر اساس الگوهای غربی، و یک دولت کمونیستی.» بیل اطمینان داد که «ایالات متحده نباید بیم آن را داشته باشد که دولت آیندهی ایران لزوماً مخالف منافع آمریکا خواهد بود.» شگفتآورتر آنکه، تنها چند هفته پیش از بهقدرترسیدن روحانیان، بیل پیشبینی کرده بود که آنها «هرگز بهطور مستقیم در ساختار رسمی حکومت مشارکت نخواهند کرد.»
روشنفکران ایرانی نیز دچار همان خطا شدند. چند هفته پیش از آنکه خمینی نظام الهیاتی خود را تحکیم کند و موج اعدامهای گسترده را آغاز نماید، داریوش شایگان، فیلسوف برجستهی ایرانی، با شور و خوشبینی گفت: «خمینی گاندیِ اسلامی است. او در محور جنبش ما قرار دارد.»
ایران، کشوری در آستانهی آیندهای نامعلوم
همانگونه که انقلاب ۱۳۵۷ همهی ناظران داخلی و خارجی را شگفتزده کرد، اکنون نیز سناریوهای غیرمنتظرهی دیگری میتوانند رخ دهند. در نبودِ گزینههای جایگزین روشن، برخی ایرانیان نگاه خود را به رضا پهلوی، پسر تبعیدی شاه، دوختهاند؛ چهرهای که شهرت گستردهاش تا حد زیادی مرهون فضای مجازی و صنعت کوچک و فعالی از «نوستالژی دوران پیش از انقلاب» است. اما او که نزدیک به نیم قرن را در خارج از کشور گذرانده، برای موفقیت در رقابتهای بیرحمانهای که مشخصهی گذار از نظامهای اقتدارگراست، باید بر ضعفهای بنیادین خود — از جمله نداشتن سازمان، شبکه، و نفوذ میدانی — غلبه کند.
گزینهی دیگر — و شاید بزرگترین کابوس بسیاری از میهندوستان ایرانی، حتی مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی — فروپاشی کشور به سبک یوگسلاوی است؛ گسستی در امتداد خطوط قومی. اقلیتهای قومی ممکن است تضعیف مرکز را فرصتی برای شورش یا آغاز راهی تازه ببینند. با اینهمه، ایران برخلاف یوگسلاوی، بر پایهی هویتی بسیار کهنتر و منسجمتر استوار است: بیش از ۸۰ درصد جمعیت کشور فارسیزبان یا آذریاند، تقریباً همه فارسی را بهعنوان زبان مشترک میفهمند، و حتی گروههای غیرفارس نیز خود را بخشی از کشوری میدانند که بیش از دو هزار و پانصد سال تاریخ پیوستهی حکومتی دارد.
در اصل، ایران بار دیگر به کشوری بدل شده که سرنوشتش در معرض تفسیرهای گوناگون است — کشوری که آیندهاش میتواند مسیرهایی کاملاً متفاوت بیابد. ایالات متحده و دیگر قدرتهای جهانی بدون تردید از ایرانی پس از جمهوری اسلامی سود خواهند برد، اگر آن کشور بر اساس منافع ملی خود — و نه بر پایهی ایدئولوژی انقلابی — اداره شود. همانگونه که هنری کیسینجر، دیپلمات آمریکایی، زمانی گفته بود: «کشورهای اندکی در جهان وجود دارند که ایالات متحده با آنها دلایل کمتری برای دشمنی یا منافع مشترک بیشتری نسبت به ایران دارد.»
اما تجربهی آمریکا در افغانستان و عراق نشان داد که نفوذ خارجی مرزهایی دارد: حتی هزینههای عظیم انسانی و مالی نمیتواند نتیجهی سیاسی مطلوب را تضمین کند. روسیه نیز با محدودیتهایی مشابه روبهرو است. مسکو احتمالاً تداوم جمهوری اسلامی را ترجیح میدهد، چراکه این حکومت میتواند همواره خاری در چشم واشنگتن باشد و با ایجاد بیثباتی، خطرات ژئوانرژتیکی را در سطح جهانی افزایش دهد. بااینحال، روسیه با وجود همهی تلاشهایش نتوانست از سقوط رژیم اسد در سوریه جلوگیری کند. چین، برعکس، منافع بسیار بیشتری در ایرانی دارد که ظرفیتش را بهعنوان یک قدرت بزرگ انرژی بالفعل کند تا ایرانی که صادرکنندهی بیثباتی است.
با این همه، صرفنظر از میزان تأثیرگذاری قدرتهای خارجی، ایران امروز چنان بزرگ و مقاوم است که بتواند مسیر خود را رقم بزند. این کشور همهی مؤلفههای لازم برای عضویت در گروه ۲۰ را دارد: جمعیتی تحصیلکرده و متصل به جهان، منابع طبیعی عظیم، و هویتی تمدنی و کهن. بااینحال، برای دموکراتهای ایرانی، شرایط بینالمللی در بدترین وضعیت ممکن است. دولتهای غربی که زمانی مدافع دموکراسی بودند، اکنون منابع خود را پس کشیده و درگیر عقبگرد دموکراتیک در درون خود شدهاند. ایالات متحده نیز نهادهایی را که در دوران جنگ سرد نقشی کلیدی در موفقیتش داشتند — از بنیاد ملی برای دموکراسی گرفته تا صدای آمریکا — تضعیف کرده است. در این خلأ، ایران احتمالاً در مسیر روندی جهانی حرکت خواهد کرد که در آن مردان قدرتمند با تأکید بر فضیلت «نظم» بر وعدهی «آزادی» پیروز میشوند.
گرچه افکار عمومی لزوماً مسیر گذار ایران را تعیین نخواهد کرد، اما تا جایی که سیاستمداران ناگزیر باشند به آن توجه نشان دهند، یک واقعیت آشکار است: ایرانیان دیگر در پی شعارهای پوچ، پرستش شخصیتها، یا حتی مفاهیم بلندپروازانهی دموکراسی نیستند. آنچه بیش از هر چیز میخواهند، حکومتی کارآمد و پاسخگو است که بتواند شأن اقتصادیشان را بازگرداند و امکان زیستن یک «زندگی عادی» — یا به تعبیر خودشان، «زندگی نرمال» — را فراهم کند؛ زندگیای رها از چنگال دولتی که کنترل میکند چه بپوشند، چه ببینند، چگونه عشق بورزند، به چه ایمان بیاورند، و حتی چه بخورند و بنوشند.
دورهی جمهوری اسلامی در مجموع، به نیمقرنی از فرصتهای ازدسترفته برای ایران بدل شده است. در حالی که همسایگان ایران در خلیج فارس به مراکز جهانی مالی، حملونقل و فناوری تبدیل شدند، ایران ثروت خود را در ماجراجوییهای منطقهای شکستخورده و برنامهی هستهایای تلف کرد که تنها انزوا به بار آورد — و در عین حال بزرگترین منبع ثروتش، یعنی مردمش، را سرکوب و هدر داد. ایران همچنان از منابع طبیعی و سرمایهی انسانی لازم برای قرار گرفتن در میان اقتصادهای برتر جهان برخوردار است. اما مگر آنکه تهران از اشتباهاتش درس بگیرد و سیاست خود را از نو سامان دهد، مسیرش نه به سوی باززایی، بلکه به سمت افول ادامه خواهد یافت. پرسش این نیست که آیا تغییر فرا خواهد رسید یا نه؛ بلکه این است که آیا این تغییر، سرانجام بهاری دیرهنگام به همراه خواهد آورد — یا تنها زمستانی دیگر.
■ مقاله بسیار جالب، جامع و واقعبینانهای است که آقای سجادپور سناریوهای محتمل آینده ایران را برمیشمارد. با توجه به شرایط معیشتی مردم که به طور روزافزون سختتر و یأسآورتر میشود، و با توجه به اینکه “برای دموکراتهای ایرانی، شرایط بینالمللی در بدترین وضعیت ممکن است”، به نظر من محتملترین آینده برای ایران آنست که نویسنده به این شکل مطرح کرده است: “ایران احتمالاً در مسیر روندی جهانی حرکت خواهد کرد که در آن مردان قدرتمند با تأکید بر فضیلت «نظم» بر وعدهی «آزادی» پیروز میشوند”.
در چنین شرایطی، مطمئنترین و موثرترین جنبه از مبارزه، تقویت جامعه مدنی ایران است.
رضا قنبری. آلمان
■ بسیار مقاله جامع و آموزنده ای بود. زحمت زیادی برای نوشتن این مقاله کشیدهاید آقای سجادپور، مانا و توانا باشید. من فکر میکنم روند گذار در ایران بر خلاف آرزوی ما که همانا خواستار گذاری مسالمتآمیز و معقولانه هستیم، به یک شورش خیابانی کشیده خواهد شد. نیم قرن جنایت برای مردم در اسارت گرفته شده، به آسانی قابل گذشت نخواهد بود. دورهای از نا آرامی، انتقامجویی و خشونت خواهیم داشت، اما این دوران ادامه پیدا نخواهد کرد و با سیاستمداران لایق و مسول و همراهی مردم در طی چندین سال سخت، به ثبات خواهیم رسید.
ناهید
■ من همیشه به این فکر میکنم که این رژیم علیرغم خواسته همه ما که گذار مسالمتآمیز را بهترین گزینه میدانیم، انقلاب را به جامعه تحمیل خواهد کرد که تبعات خاص خودش را دارد. طرفداران مزدورش به راحتی از چیزهایی که در زیر سایه این رژیم نصیبشان شده است دست بر نمی دارند و حاضر به انجام هر جنایتی هستند. وضعیت بلاروس و ونزوئلا را در نظر بگیرید با همه تظاهرات و نافرمانی مدنی باز هم مردمشان به خواستههای خود نرسیدند و منجر به تغییر رژیم نشد. احتمال اینکه رژیم جامعه را بدان سو سوق دهد باید در نظر گرفه شود و فعالین و سازمانهای سیاسی باید برای چنین موقعیتی راه حل و برنامه داشه باشند تا غافلگیر نشوند. ورنه از دل آشوبی کنترل نشده هیولایی دیگر بر خواهد خواست. باید واقع بین بود، گذار از این رژیم محتوایش یک انقلاب است حالا هر اسمی که میخواهیم میتوانیم رویش بگذاریم. مگر غیر از این است که روحانیت از حکومت رانده شود، سپاه و همه دم و دستگاه سرکوب و امنیتیاش در داخل و خارج برچیده و اقتصاد از چنگشان خارج شود، شورای نگهبان و فقها و مجمع تشخیص مصلحت کنار زده شود، قوای سه گانه به جایگاه اصلی خود که همانا ماهیتش درخشش واقعی جمهور ملت است، برگردد، صدا و سیما از دست حکومت خارج و آزادی بیان و احزاب و تشکل های مدنی برقرار شود، رانت خواران و دزدان اموال ملت و جنایتکاران و قاتلان فرزندان این آب و خاک محاکمه شوند و دست حوزهها و آخوندهای مفتخور از اموال مردم و بودجه دولتی کوتاه شود و غیره. به هر حال نباید درنده خویی این رژیم را دست کم گرفت و برای هر سناریویی آماده بود و برنامه داشت.
با درود سالاری
■ دکتر سجادپور تحلیلگر کمنظیری است. اما در مقاله جامع خود گزینه فروپاشی یا ” ایران به سان یوگسلاوی” را عمدا یا سهوا کم رنگ نموده است. این گزینه شدیدا مورد علاقه اسرائیل است و احتمال آن بر خلاف نظر سجاد پور کم نیست. تجربه تاریخ معاصر نشان داده است که هر گاه دولت مرکزی ساقط یا حتی تضعیف شده، خواستههای قومی بصورتی حاد و خشن سر بر آوردهاند. علت آن نیز دهه ها بیتوجهی و حتی سرکوب توسط دولت مرکزی بوده است.
شهریار
نویسندگان گزارش:
کفاح علی دیب، آندریا باکهاوس، لیا فرِزه، سمیحه شفی، میشائیل توهمن و آنابل واهبا
هفتهنامهی آلمانی دیتسایت، شماره ۴۳ / ۸ اکتبر ۲۰۲۵
چه نشانههایی از اسد باقی مانده است؟
بازدیدکننده در برابر خانهی مسکونی دیکتاتور پیشین احساس کوچکی میکند. نمای شیشهای آسمانخراش عظیم، تا ارتفاع ۳۰۰ متری بالا رفته است. این غول در «موسکوا سیتی» قرار دارد، منطقهای تجاری و آیندهگرایانه در پایتخت روسیه. اینجا، در این برج، مردی زندگی میکند که مردم کشور خودش را بمباران کرد: بشار اسد، قصاب سوریه.
در همین آسمانخراش در «مسکوا سیتی»، خاندان او همچنان با شکوه و تجمل زندگی میکنند. خانوادهٔ اسد در اینجا حدود ۲۰ آپارتمان لوکس در اختیار دارد. بازدید مستقیم از آنها ممکن نیست. خودِ بشار اسد برای گفتوگو با دیتسایت در دسترس نبود، و دعوتی برای صرف چای نیز هرگز نرسید. با این حال، میتوان تصویری بهدست آورد از زندگی پنهانی اسد در زرقوبرق جدیدش.
در ورودی ساختمان، «ناتاشا» منتظر است؛ مشاور املاکی که نمیخواهد نام واقعیاش فاش شود. سالن ورودی بیست متر ارتفاع دارد، غرق در نور و آراسته با آثار هنر مدرن. مبلها و فضاهای خصوصی برای گفتوگو چیده شده، و نوشیدنی خوشامدگویی ارائه میشود. پس از احراز هویت نزد دربان و بررسی دقیق مدارک، کارت عبوری به ما داده میشود. قرار است ناتاشا بعداً ما را به بازدید چند آپارتمان ببرد که از نظر ارتفاع و طراحی با واحدهای خانوادهٔ اسد قابل مقایسهاند. او با لحنی آمیخته به احترام پچپچ میکند: «در این برجها بسیاری از سیاستمداران زندگی میکنند… و خیلی از خارجیها.»
بشار اسد، یک خارجی در روسیه. از زمان سقوط رژیمش و فرار دراماتیک او در سپیدهدم ۸ دسامبر ۲۰۲۴، دیکتاتور دیرپای سوریه عملاً بدون هیچ ردپایی ناپدید شده است؛ شبحی که اکنون تحت حفاظت سرویس امنیتی روسیه، افاسبی، زندگی میکند. هفته گذشته، بار دیگر — برای دومین بار در سال جاری — شایعهای در فضای مجازی پخش شد مبنی بر اینکه اسد در مسکو مسموم شده اما وضعیت جسمانیاش «باثبات» است. رسانههای دولتی روسیه سکوت کردهاند؛ تنها وبلاگنویسان جنگی که از سال ۲۰۲۲ حمله به اوکراین را دنبال میکنند، این خبر را منتشر کردند. در رسانههای تبعیدی روسی «meanwhile» گمانهزنی میشود که آیا هدف واقعی این سوءقصد خودِ اسد بوده یا سرویس امنیتی افاسبی، برای تحقیر آن؟ شاید حتی کار اوکراینیها بوده باشد؟ اما اگر این شایعه درست باشد، محتملتر است که مهاجمان ریشهای عربی داشتهاند.
اکنون او چگونه زندگی میکند؟ همان چشمپزشک رنگپریدهای که یکی از خونبارترین حکومتهای خاورمیانه را از پدرش به ارث برد؟ نزدیک به یکچهارم قرن، بشار اسد فرماندهی ارتشی از شکنجهگران و کودکآزاران بود. وقتی مردم سوریه در بهار عربی ۲۰۱۱ علیه او قیام کردند، کشور را در جنگ داخلی خونینی به نابودی کشاند و برای حفظ قدرت خود و خاندانش، بیش از نیم میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد. او به ارتکاب جنایات جنگی از جمله استفاده از گازهای شیمیایی علیه مردم خودش متهم است.
در حال حاضر، دادستانها و بازپرسهای بینالمللی در تعقیب این دیکتاتور سقوطکردهاند. وزارت دادگستری سوریه در ۲۷ سپتامبر اعلام کرد که حکم بازداشت او صادر شده است. اتهامات شامل قتل عمد، شکنجه و تحریک به جنگ داخلی است. به گفتهٔ یک خبرگزاری سوری، در حکم بازداشت، مشخصات دقیق متهم آمده است: قد ۱.۸۹ متر، چهره بیضی، پیشانی برجسته، بینی بلند. رنگ چشم: آبی. رنگ مو: قهوهای.
سوگند سکوت اسد و همه اعضای خانواده
بیش از هر زمان دیگر، او اکنون به پشتیبان خود، ولادیمیر پوتین، وابسته است. پوتین در جنگ داخلی سوریه از رژیم اسد حمایت نظامی کرد — تا زمانی که حتی برای او نیز این بار بیش از حد سنگین شد. وقتی نیروهای شورشی به رهبری رئیسجمهور موقت کنونی، احمد الشرع، در دسامبر ۲۰۲۴ به سوی دمشق پیشروی کردند، رهبر کرملین خانوادهٔ اسد را با شتاب به مسکو منتقل کرد. در آن زمان از کرملین اعلام شد که به آنان «به دلایل انسانی» پناه داده شده است.
پوتین با این اقدام نشان داد که به همپیمانان خود وفادار است — دیکتاتورهای دوست میتوانند به او اعتماد کنند. درست است که او شاید نتواند همهٔ آنها را در قدرت نگه دارد، همانطور که در مورد بشار اسد دیدیم؛ اما اگر روزی ورق برگردد، جایی برایشان در «آسایشگاه دیکتاتورهای روسی» مهیا خواهد بود. این امتیاز، بیش از همه، شامل حال آن دیکتاتورهایی است که هنوز هم دوشادوش پوتین در کار برهمزدن نظم جهانیاند.
اما هیچ رحم و مروتی بدون بهای خود نیست. با پناه دادن به بشار اسد، پوتین انحصار اطلاعات را برای خود تضمین کرده است. تصور کنید اسد اگر روزی در برابر خبرنگاری زیرک از غرب بنشیند، چه چیزهایی میتواند فاش کند: حملات شیمیایی علیه غیرنظامیان در سوریه؟ بمباران حلب توسط جنگندههای روسی؟ حملات به بیمارستانها و مهدکودکها؟
اسد سوگند سکوتی یاد کرده است که شامل تمام اعضای خانوادهاش نیز میشود. پوتین از این طریق کنترل روایت دههها تاریخ سوریه — و نقش عمیق روسیه در آن — را در دست گرفته است.
در نتیجه، پیبردن به اینکه خاندان اسد اکنون چه میکنند، بسیار دشوار است. مقامهای روسی نیز بهندرت اظهارنظر میکنند. سفیر روسیه در بغداد، البروس کوتراشِف، در آوریل گذشته در گفتوگویی با یک شبکهٔ عراقی فاش کرد که اعطای پناهندگی به خانوادهٔ اسد مشروط به مقرراتی سختگیرانه است. او گفت: فعالیت سیاسی یا حضور علنی در انظار عمومی ممنوع است. کوتراشف افزود: «اگر اسدها به این مقررات پایبند باشند، در روسیه در امان خواهند بود. موضوع استرداد آنها هرگز مطرح نیست.»
یک روزنامهنگار عرب که سالها روابط سوریه و روسیه را دنبال کرده نیز میگوید: «بشار اسد در روسیه زندگی میکند و مثل موش ساکت است.» به گفتهٔ او، اسد گاهی در همان برج مسکونی در موسکوا سیتی اقامت دارد و گاهی در ویلایی دورافتاده در حومهٔ مسکو. خبرنگار میگوید: «مکان دقیقش کاملاً محرمانه است.» ادارهٔ امنیت فدرال روسیه (افاسبی) از اسد مراقبت میکند، درست مانند دیگر دیکتاتورهایی که در روسیه پناه یافتهاند. بهای این حمایت، نامرئی شدن کامل برای جهان بیرون است. اسد با انجام یک مصاحبه، پیش از هر چیز، به خودش لطمه میزند — هرچند موضوعات زیادی برای گفتن دارد.
بیشتر نشانهها از اطرافیان خانوادهٔ اسد نیز به بنبست میرسد. هر کس را از حلقهٔ قدرت پیشین تماس بگیرید، کمتر کسی حاضر به صحبت است. با این حال، پس از هفتهها تحقیق در مسکو، دمشق و دیگر شهرهایی که همراهان و مخالفان سابق خاندان اسد به آنجا گریختهاند، سرانجام چند در گشوده میشود. یکی از معدود کسانی که به گفتوگو رضایت میدهد، مردی است که سالها از نزدیکترین افراد به اسدها بوده است. او در یکی از هتلهای یک کلانشهر اروپایی نشسته و تأکید میکند که نام و محل اقامتش به هیچ وجه نباید علنی شود. بیشتر افرادی که در این گزارش با آنها گفتوگو شده نیز همین خواسته را دارند و هویت خود را محفوظ نگه میدارند.
انسانی خجالتی و بیمناک
این مرد — که در این گزارش با حرف «ح.» از او یاد میکنیم — از یکی از بانفوذترین خانوادهها در ساختار قدرت پیشین سوریه است. از کودکی رفتوآمدش به خانهٔ اسدها عادی بود و بعدها نیز در ارتش به مقام بالایی رسید. سال ۲۰۱۱ جنگ داخلی آغاز شد، و حدود یک سال بعد ح. گریخت، چون با دیکتاتور به اختلاف افتاده بود. او میگوید که به اسد توصیه کرده بود با معترضان وارد گفتوگو شود، اما اسد هیچ گوش شنوایی نداشت.
ح. موهای خاکستری و کمی ژولیده دارد، با یکی از کارکنان هتل که از کنار میز میگذرد شوخی میکند. زیاد میخندد، اما در عین حال از جان خود بیم دارد. به گفتهٔ او، اسد در سال ۲۰۱۲ قصد ترور او را داشت. چند بمب در نزدیکی دفترش در دمشق منفجر شد و محافظانش در آن حمله کشته شدند. پس از آن تصمیم گرفت کشور را ترک کند. با این حال، باور دارد که حاکمان جدید نیز او را بخشی از نخبگان پیشین میدانند که باید از میان بروند. ح. اهل گزافهگویی به نظر نمیرسد، اما بخشی از گفتههایش در آن بعدازظهر را نمیتوان بهطور مستقل راستیآزمایی کرد.
بهعنوان یکی از دوستان خانوادگی اسد، ح. از نزدیک شاهد بود که چگونه بشار اسد در ۳۴سالگی به قدرت رسید — پس از مرگ پدرش، حافظ اسد، که سه دهه با مشت آهنین بر سوریه حکومت کرده بود و در سال ۲۰۰۰ درگذشت. ح. میگوید بشار، که در اصل میخواست چشمپزشک شود، نظامی را از پدرش به ارث برد که هرگز نتوانست در آن بهدرستی راه خود را بیابد.

در همان سالی که به قدرت رسید، اسد با زنی ازدواج کرد که رژیم او را مدرن و حتی پرزرقوبرق جلوه میداد: اسماء فواز الاخرس، سرمایهگذار بانکی که ده سال از او جوانتر بود، دختری از خانوادهای مرفه و برجسته از طبقهٔ بالای سوریه که در بریتانیا متولد و بزرگ شده بود. او در کنار اسد در آغاز خود را حامی حقوق مدنی معرفی میکرد، اما بسیاری از رسانههای غربی بیشتر شیفتهٔ زیبایی و ظرافتش بودند تا سیاستهایش. در چهار سال نخست ازدواجشان، اسماء سه فرزند به دنیا آورد: حافظ، زین و کریم. حتی در مارس ۲۰۱۱، زمانی که «بهار عربی» مدتها بود آغاز شده بود، مجلهٔ آمریکایی ووگ (Vogue) پرترهای ستایشآمیز از او منتشر کرد با عنوان: «گلی در صحرا».
اما به گفتهٔ ح.، بر خلاف همسرش، بشار اسد انسانی خجالتی و بیمناک بود. او باور دارد که این ویژگیهای شخصیتی در اسد به مرز بیماری روانی رسیده بود و همین سبب شد که با خشونتی افراطی به اعتراضات واکنش نشان دهد: «مشکلاتی که انقلاب برای سوریه آورد، بزرگتر از آن بود که او بتواند از عهدهشان برآید.»
ح. میگوید به اسد هشدار داده بود که «بهار عربی» متفاوت و خطرناکتر از اعتراضات پیشین است، اما رئیسجمهور باور داشت که میتواند قیام را بهزور نظامی سرکوب کند. ح. خیلی زود متوجه شد نفوذش از میان میرود: اسد دیگر به تماسهای تلفنیاش پاسخ نمیداد و دیگر او را در کاخ نمیپذیرفت. در آخرین دیدارشان، دیکتاتور همچنان پافشاری میکرد: «هیچ انقلابی در کار نیست!»
ح. ناگهان از جا برمیخیزد و میگوید میخواهد جای خود را عوض کند. پشتش را به ورودی هتل میکند: «برای اینکه کسی که از آنجا رد میشود مرا نبیند.»
او ادامه میدهد که هنوز با شماری از افسران سابق در تماس است؛ افسرانی که پس از سقوط رژیم، سوریه را ترک کردهاند. حدود ۱۲۰۰ افسر، که بسیاری از آنان مانند خاندان اسد از اقلیت علویاند، اکنون در روسیه زندگی میکنند. افسران بیپول را به سیبری فرستادهاند، و ثروتمندان در مسکو ساکناند. لحن ح. ناگهان تلخ میشود: «اسدها در جای خوبی زندگی میکنند و از پولی که دزدیدهاند لذت میبرند. مردم سوریه برایشان هیچ اهمیتی ندارند.»
اسد ساعتها پای بازیهای آنلاین مینشیند
به گفتهٔ ح.، از سال ۲۰۱۳ خاندان اسد بهطور هدفمند شروع به خرید املاک در مسکو کردند؛ تنها دو سال پس از آغاز قیام در سوریه. روزنامهٔ فایننشال تایمز در سال ۲۰۱۹ گزارش داد که «خانوادهٔ گستردهٔ اسد دستکم ۱۸ آپارتمان لوکس در مسکو خریداری کردهاند». برای پنهانکردن این معاملات، اسدها از شبکهای پیچیده از شرکتها و مؤسسات مالی استفاده کرده بودند، از جمله یک شرکت صوری به نام «زِوِلیس سیتی» (Zevelis City). افزون بر این، رژیم سوریه مرتباً بستههای نقدی حاوی دلار و یورو را از طریق فرودگاه ونوکووا (Vnukovo) به مسکو منتقل میکرد تا هزینهٔ خرید سلاح، غله و اسکناسهای تازهچاپشدهٔ سوری — یا همان آپارتمانها — را بپردازد.
به گفتهٔ منابع ح.، اسدها در مسکو آزادانه رفتوآمد میکنند. آنها محافظانی از یک شرکت امنیتی خصوصی در اختیار دارند که هزینهشان را دولت روسیه میپردازد. بشار اسد، به گفتهٔ او، «سه آپارتمان در یک برج لوکس دارد که در طبقهٔ پایین آن یک مرکز خرید قرار دارد و گاهی به آن سر میزند؛ بیشتر وقتش را هم صرف بازیهای ویدیویی آنلاین میکند. افزون بر آن، معمولاً در ویلای خود در بیرون مسکو اقامت دارد.»
اما وضعیت همسرش اسماء بسیار وخیم است. او در سال ۲۰۱۸ به سرطان سینه مبتلا شد و پس از درمان، مدتی بهبود یافت؛ اما در بهار ۲۰۲۴ سرطان به شکل لوسمی (سرطان خون) بازگشت و حالش وخیم گزارش شده است. برادر کوچکتر اسد، ماهر اسد، نیز در هتل فور سیزونس (Four Seasons) زندگی میکند و اوقاتش را با نوشیدن الکل و کشیدن قلیان میگذراند. ح. ادعا میکند تمام این اطلاعات را از منابع موثق بهدست آورده، هرچند امکان تأیید آنها وجود ندارد.
اکنون اما میتوان دید که خاندان اسد در مسکو چگونه اقامت دارند. در سالن ورودی آسمانخراش «موسکوا سیتی»، درهای آسانسور باز میشود و ناتاشا، مشاور املاک، رمزی را روی صفحهٔ کنترل وارد میکند. آسانسور بهصورت اکسپرس به طبقهٔ شصتوهفتم میرود. تنها میتوان در همان طبقهای پیاده شد که کارت عبور برای آن صادر شده است. راهرویی روشن و خنکشده با تهویهٔ مطبوع، به در سیاه بزرگی میرسد. ناتاشا با کارت و رمز، در را باز میکند.
آپارتمان کاملاً مبله است و آشکارا با سلیقهی ساکنان مرفه خاورمیانهای تنظیم شده که پیشتر به زندگی در کاخهای دمشق، ابوظبی یا دوبی خو گرفته بودند: کمدهای دیواری به رنگ کرم با قابهای طلایی، لوسترهای کریستال، چوبهای گرانقیمت و مبلمان وسیع و مجلل. تختخوابها، میزهای کنار تخت و میزهای آرایش در سبک چیپندیل ساخته شدهاند، در حالی که آشپزخانهی براق و مدرن با انواع وسایل تولید آلمان تجهیز شده است. در همهی اتاقها تلویزیونهای عظیم، بلندگوهای توکار و پنجرههای سرتاسری در ارتفاع ابرها وجود دارد که چشماندازی خیرهکننده از مسکو پیش روی ساکن میگذارند: برجهای بلند، رودخانهی مسکوا، و در دوردست، دانشگاه دولتی مسکو با معماری معروفش به سبک «قنادخانهای».

مسکو: خانواده اسد حدود ۲۰ آپارتمان در برج سمت چپ دارند
اما اوج تجمل در حمام تماماً پوشیده از سنگ مرمر کارارا است. روبهروی دیوار شیشهای چهارمتری، وان بزرگ سرامیکیِ گرمایشی قرار دارد. هواپیمایی در همان ارتفاع از روبهرو میگذرد. «در روز پیروزی، نهم مه»، ناتاشا، مشاور املاک، میگوید: «میتوانید از همینجا در حالی که در وان نشستهاید و جامی شامپاین در دست دارید، آتشبازی را تماشا کنید.» از این تجمل بالاتر، حتی در مسکو، ممکن نیست.
در همان حال، در دمشق دری دیگر گشوده میشود. پس از بازرسی دقیق از سوی نیروهای امنیتیاش، تاجر و نیکوکار شصتسالهای با نام اختصاری «الف» ما را به دفتر کارش دعوت میکند. الف با بشار اسد آشنایی نزدیکی داشت، اما تا حد امکان از سیاست دوری میکرد. در عوض، از پروژههای اجتماعی در زمینهی بهداشت و آموزش حمایت میکرد. اکنون نیز حاکمان جدید سوریه برای کار با او ارزش قائلاند. او دیپلماتی غیررسمی به شمار میرود که با گروههای مختلف در ارتباط است. چهرهاش خسته به نظر میرسد؛ کتوشلوار تیره، چشمان مهربان و موهای خاکستری کمپشت. دفتر کارش ساده و بیزرقوبرق است. در سوریه معمولاً ثروت را با مبلمان گران و ساعتهای لوکس به رخ میکشند، اما الف رفتاری فروتنانه دارد و مؤدبانه دعوت میکند بنشینیم.
او میگوید دیدارهایش با اسد زیاد نبوده و معمولاً خواستههایش را از طریق دوستان مشترک منتقل میکرده یا نامههایی مینوشته که رئیس دفتر اسد بدون گشودن، مستقیم به رئیسجمهور تحویل میداده است. هدفش همیشه این بوده که ضمن حفظ ارتباط با اسد، استقلال نسبیاش را نیز نگه دارد. گاه به رئیسجمهور متوسل میشد تا برای آزادی زندانیان سیاسی از زادگاهش پادرمیانی کند. الف میگوید «حفظ چنین رابطهی فوقالعاده پیچیدهای بدون آسیب دیدن، نیازمند استحکام روانی و عاطفی فراوان است».
حدود یک ماه پیش از فرار اسد، آخرین گفتوگوی خود با او را داشته است. در آن دیدار به او گفته که تغییرات فوری ضروری است، باید دولتی وحدت ملی تشکیل شود و مردم در ادارهی کشور سهیم شوند. اما اسد مضطرب و همزمان لجوج به نظر میرسیده، بدون کوچکترین تمایلی به سازش. او نمیخواسته بپذیرد که از زمان تضعیف مهمترین متحدانش در منطقه، یعنی حزبالله و حکومت ایران، قدرتش رو به افول گذاشته است.

دوم دسامبر ۲۰۲۴ - شش روز پیش از فرار، اسد با عباس عراقچی دیدار داشت
در ۲۹ نوامبر ۲۰۲۴، تنها حدود یک هفته پیش از سقوط اسد، پسر ۲۳ سالهاش، حافظ، از رسالهی دکترای خود در دانشگاه دولتی مسکو دربارهی «نظریهی عددی تحلیلی و جبری» دفاع کرد. حافظ الاسد پیشتر در همانجا ریاضیات خوانده و در تابستان ۲۰۲۳ با عالیترین نمره فارغالتحصیل شده بود. هنگامی که او سخنرانیاش را با سپاسی پرشور خطاب به «شهیدان ارتش عربی سوریه» به پایان رساند؛ همان ارتشی که به دستور پدرش از سال ۲۰۱۱ با مردم خودش میجنگید، مادرش اسماء و پدربزرگ و مادربزرگش در سالن حضور داشتند.
حافظ الاسد در اواسط فوریه بهطور غیرمنتظره در ویدئویی ظاهر شد که به باور بسیاری از ناظران واقعی بود. این نخستین بار پس از فرار بود که یکی از اعضای خانوادهی اسد برخلاف دستورالعملهای روسیه در شبکههای اجتماعی دیده میشد — و تا امروز نیز آخرین بار. اندکی بعد، تمام پستها از فضای مجازی حذف شدند.
در ویدئو، حافظ از خودش در حالی که در مرکز مسکو قدم میزند فیلم میگیرد و از چگونگی گذراندن واپسین روزهای حکومت پدرش میگوید. او میگوید پس از دفاع از رسالهی دکترای خود، در اصل تصمیم داشت مدتی دیگر در مسکو بماند، بهویژه چون مادرش در آن زمان پس از پیوند سلولهای بنیادی در حال بهبود بود. اما با شدت گرفتن اوضاع در سوریه، در اول دسامبر به کشور بازگشته تا به پدر و برادرش، کریم، کمک کند. خواهرش زین در مسکو کنار مادرشان مانده بود و بلیت پروازش به دمشق برای یکشنبه، هشتم دسامبر رزرو شده بود.
حافظ الاسد در آن ویدئو تأکید میکند که خانوادهاش قصد ترک سوریه را نداشتهاند. با این حال، در همان شب هشتم دسامبر، فرستادهای روسی به خانهشان آمده و از رئیسجمهور خواسته بود به دلیل وخامت اوضاع در دمشق، برای چند روز به پایگاه نظامی روسیه در حمیمیم، در استان لاذقیه، پرواز کند تا منتظر بماند شرایط آرامتر شود. اما وقتی بامداد یکشنبه بر باند پایگاه فرود آمدهاند، تازه متوجه شدهاند که دیگر بازگشتی در کار نیست: مسکو دستور داده بود که آنها را با هواپیمای نظامی روسیه از کشور خارج کنند.
اینکه چه چیزی حافظ را برانگیخته بود تا روایت خود را از ماجرا در فضای عمومی منتشر کند، همچنان نامعلوم است. از آن پس نیز بار دیگر سکوتی کامل پیرامون او حاکم شد. تحقیقات خبرگزاری رویترز نشان میدهد که فرار بشار اسد دستکم برای خودش چندان غیرمنتظره نبوده است: در دو روز پیش از گریزش، او با یک جت خصوصی دستکم نیم میلیون دلار پول نقد، بهعلاوهی اشیای قیمتی، اسناد محرمانه، لپتاپها و هارددیسکها را به دبی منتقل کرده بود. بین ششم تا هشتم دسامبر ۲۰۲۴، آن جت در مجموع چهار بار میان دمشق و دبی در رفتوآمد بوده است.
حکم بازداشت بینالمللی چه فایده دارد؟
دیکتاتور ناپدید شده، اما مازن درویش دوباره در دمشق است — زنده، هرچند با حلقههای تیره زیر چشم و سیگاری همیشگی در دست. تا یک سال پیش، تصور بازگشت درویش، وکیل و از مشهورترین چهرههای مخالف حکومت سوریه، به وطن تقریباً ناممکن بود. اما اکنون او پشت میزی کوچک در هتل «چام» در قلب پایتخت نشسته و آرام، تقریباً با شرم، سلام میکند.
درویش در دوران حکومت اسد چندین بار بازداشت شد. آخرین بار در سال ۲۰۱۲ مأموران امنیتی او را از دفترش بردند. سه سال بعد، تحت فشار گستردهی بینالمللی آزاد شد و در برلین پناه گرفت. همانجا، این تبعیدیِ راندهشده به شکارچیِ پیگیر بدل شد: درویش قربانیان دیکتاتوری را گرد هم آورد، شواهد جمع کرد، متون قانونی را بررسی نمود و همراه با همکاران سوری و اروپایی شکایتهایی تنظیم کرد — نخست علیه شکنجهگران رژیم اسد که به اروپا گریخته بودند، و سپس علیه خود دیکتاتور. او و همراهانش توانستند در اروپا نخستین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد را به دست آورند؛ الگویی برای پیگرد قضایی در خود سوریه. درویش میگوید: «ما میخواهیم محاکمهای در دمشق برگزار شود.»
اما تلاشهای او چه ثمری دارد؟ حکم بازداشت چه سودی دارد وقتی اسد از حمایت قدرتی چون روسیه برخوردار است؟ آیا در نهایت قانون وابسته به سیاست نیست؟ درویش پاسخ میدهد: «دقیقاً همینطور است؛ همهچیز به شرایط سیاسی بستگی دارد.» و سپس یادآور میشود که سقوط اسد خود گواهی است بر ناپایداری این شرایط: «سالها به نظر میرسید او تزلزلناپذیر است — و ناگهان ناپدید شد.»
دیکتاتورِ سقوطکرده، چنانکه گزارشهای اخیر دربارهی مسمومیت احتمالیاش نشان میدهد، دیگر در هیچجای جهان واقعاً در امان نیست.
تصویر بزرگ
سردبیران پراجکت سیندیکیت
برگردان: آزاد و شریفزاده
۳ اکتبر ۲۰۲۵
منتشر شده در «تصویر بزرگ» (The Big Pictur) پراجکت سیندیکیت
«سازمان ملل متحد پتانسیل فوقالعاده، فوقالعادهای دارد»، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، در سخنرانی خود در هشتادمین نشست مجمع عمومی سازمان ملل گفت. اما بهجای آنکه «از این پتانسیل استفاده کند»، به نظر میرسد این سازمان کاری بیش از «نوشتن نامهای با لحنی بسیار شدید و بدون پیگیری آن در آینده» کار دیگری انجام نمیدهد.
برهمه چلانی، استاد ممتاز مطالعات استراتژیک در مرکز تحقیقات سیاست در دهلی نو، خاطرنشان میکند که سخنان ترامپ «اشتباهات فراوانی داشت». بهویژه، ادعای او مبنی بر اینکه «در هفت ماه، هفت جنگ را پایان داده است»، که کاملاً «نادرست» بود. چنین «ادعاهای پوچ و مضحکی» اعتبار آمریکا را تضعیف میکند، «صلحسازی واقعی را بیاهمیت جلوه میدهد»، «درگیریهای حل نشده را پنهان میسازد» و «پاسخگویی در قبال شکستهای دیپلماتیک» را از میان میبرد.
به گفته آدکایه آدباجو از مرکز پیشرفت مطالعات دانشگاه پرتوریا، ترامپ همچنین «بهراحتی دستاوردهای فراوان سازمان ملل را نادیده گرفت»، از جمله موفقیتهای بزرگ در زمینه امنیت جهانی و ارائه کمکهای بشردوستانه به ۱۱۶ میلیون نفر، فقط در سال ۲۰۲۴. با این حال، او اذعان میکند که سازمان ملل بهوسیله قدرت وتوی پنج عضو دائم شورای امنیت (چین، فرانسه، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده) فلج شده است و بدون اصلاحات فوری، با «چشمانداز فروپاشی خود» روبهرو خواهد شد.
ریچارد هاس، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، استدلال میکند که طراحی شورای امنیت تنها آغاز مشکلات سازمان ملل است. از قرار دادن «کشورهایی که ناقض حقوق بشر هستند در نهادهایی که قرار است از این حقوق محافظت کنند» گرفته تا اداره بوروکراسی بر اساس «سیستم سهمخواهی جهانی بهجای شایستگی»، سازمان ملل «که کمکی به کارآیی این سازمان نخواهد کرد». تا زمانی که این سازمان بهطور جدی با کاستیهای خود روبهرو نشود، «شکاف میان چالشهای جهانی و ظرفیت سازمان برای مقابله با آنها احتمالاً بیشتر خواهد شد.»
کارل بیلت، نخستوزیر پیشین سوئد، مینویسد با توجه به اینکه «قدرتهای بزرگتر درگیر تقابل با یکدیگر هستند» و آمریکا نیز حمایت و بودجه خود را کاهش داده است، «هیچ راهی برای بقای سازمان ملل وجود ندارد مگر آنکه بلند پروازیها و تواناییهای خود را کاهش دهد.» اینکه دقیقاً «چگونه این کار را انجام دهد، مسئلهای اساسی در چند سال آینده خواهد بود»، اما یک «گام طبیعی» میتواند انتقال مقر اصلی سازمان از ایالات متحده باشد.
آنماری اسلاتر، مدیرعامل اندیشکده «آمریکای جدید» ، دو سناریوی ممکن – و شاید همپوشان – را مطرح میکند: یکی «نظام بینالمللیای که توسط قدرتهای میانه سازماندهی و رهبری شود» و دیگری «ساختار منعطف و غیررسمی حاصل از ائتلافهای متقاطع دولتها و بازیگران غیردولتی که بر مقابله با تهدیدها و ایجاد تغییر مثبت در سطوح زیرمنطقهای، منطقهای و جهانی تمرکز دارند». دو نشست – یکی میان هشت کشوری که «تقریباً ۵۰٪ بودجه عمومی سازمان ملل را تأمین میکنند» (چین، ژاپن، آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، کانادا و کره جنوبی)، و دیگری میان «رهبران گروه ۲۰ بدون حضور چین، روسیه و آمریکا» – میتواند به پیشبرد چنین تحولی کمک کند.
جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل، مشاهده میکند که چنین رهبریای از سوی قدرتهای میانه از هماکنون در حال شکلگیری است. در سازمان ملل، ۲۰ کشور دموکراتیک از شمال و جنوب جهانی – از جمله برزیل، شیلی، نروژ و اسپانیا – گرد هم آمدند تا «تعهد خود به دموکراسی را بار دیگر تأیید کنند» و «دستور کاری» برای حفظ آن تدوین نمایند که شامل «تقویت نهادها» و «رسیدگی به نابرابری درآمدی» است. در زمانی که «حاکمیت قانون زیر پا گذاشته میشود»، این گروه که با نام دموکراسیا سیِمپر (دموکراسی همیشه) شناخته میشود، «نوری از امید» به شمار میآید.

تبلیغات مبالغه آمیز «صلحساز» ترامپ
🖊️ برهما چلانی (Brahma Chellaney)
🗓️ ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۵
کارزار دونالد ترامپ برای کسب جایزه صلح نوبل – که او اخیراً آن را به مجمع عمومی سازمان ملل نیز کشاند – همان الگوی آشنای او را دنبال میکند: ساختن یا بزرگنمایی یک مشکل، ادعای حل آن، و سپس مطالبهی پاداش. کمیته نروژی نوبل فریب نخواهد خورد، اما نمیتوان همین را دربارهی هواداران ترامپ گفت.
ژنو – «همه میگویند که من باید جایزه صلح نوبل بگیرم»، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، این هفته در مجمع عمومی سازمان ملل گفت، زیرا «من هفت جنگِ پایانناپذیر را در هفت ماه پایان دادم.» این لاف، کاملاً به سبک همیشگی ترامپ بود: اغراقآمیز، بدون هیچ گویش طنزی آمیزی بیانشده، و آشکارا دروغ.
طبق نظرسنجی اخیر، تنها ۲۲ درصد از بزرگسالان آمریکایی معتقدند که ترامپ سزاوار جایزه نوبل است – فاصلهای بسیار زیاد از «همه» – به علاوه ۷۶ درصد از مردم گفتهاند که او شایستهی آن نیست. شاید دلیلش این باشد که ترامپ در واقع هیچ هفت جنگی را پایان نداده است. حتی میتوان گفت که او حتی یک جنگ را هم پایان نداده است.
برخی از ادعاهای ترامپ کاملاً ساختگیاند. برای مثال، او خود را پایاندهندهی جنگ میان مصر و اتیوپی معرفی کرد. اما اگرچه تنشهای دوجانبه بر سر سد بزرگ رنسانس اتیوپی سالهاست وجود دارد، هرگز به جنگ منجر نشده بود. به همین شکل، ترامپ مدعی شد که جنگی میان کوزوو و صربستان را پایان داده است. گرچه میان این دو کشور خصومت و سابقهی درگیریهای خشونتبار وجود دارد، اما از دههی ۱۹۹۰ تاکنون در جنگ نبودهاند. هیچ جنگی آسانتر از جنگی که هرگز آغاز نشده، پایان نمییابد.
شاید مضحکترین اختراع ترامپ، جنگی بود – «جنگی بد» – میان ارمنستان و کامبوج، دو کشوری که بیش از ۶۵۰۰ کیلومتر از هم فاصله دارند و هیچگاه هیچ درگیریای با یکدیگر نداشتهاند. البته ارمنستان امسال با همسایهاش جمهوری آذربایجان درگیر شد و ترامپ رهبران دو کشور را متقاعد کرد تا بیانیهای مشترک برای پایان دادن به مناقشه چند دههای خود امضا کنند. اما اجرای آن توافق متوقف شده و خطر فروپاشیاش جدی است. اینکه ترامپ این وضعیت را «پایان یافته» بداند، نشان از عمق ناآگاهیاش از فرآیند صلح است.
همین امر دربارهی جنگ میان جمهوری دموکراتیک کنگو و رواندا نیز صدق میکند. ترامپ یک «توافق عالی با میانجیگری آمریکا» برای ارائه دارد، اما هرچند جنگ روی کاغذ پایان یافته، درگیریهای خونین همچنان ادامه دارند.
در مورد کامبوج، این کشور در ماه ژوئیه با همسایهاش تایلند بر سر مرزهای مورد مناقشه درگیر شد. تلاشهای ترامپ برای وادار کردن فشارهای اقتصادی هیچ کمکی به آرام کردن این بحران نکرد. آنچه به درگیری پایان داد، دیپلماسی انجمن ملل آسیای جنوب شرقی (آسهآن) بود. نخستوزیر مالزی، انور ابراهیم، که ریاست آسهآن را بر عهده داشت، رهبران کامبوج و تایلند را برای «گفتوگوهای رودررو» در کوالالامپور گرد هم آورد. گرچه مناقشهی مرزی – که بیشتر حول معابد باستانی هندو میچرخد – هنوز حلنشده است، اما آتشبسی «فوری و بدون قید و شرط» که انور ابراهیم میانجی آن بود، خشونت را متوقف کرد.
این تنها موردی نیست که ترامپ اعتبار موفقیت دیگران را به خود نسبت داده است. پس از آنکه تروریستهای مورد حمایت پاکستان در ماه آوریل گردشگران هندی را در کشمیر تحت کنترل هند قتلعام کردند، هند با اقدام نظامی حسابشدهای به اردوگاههای تروریستی پاکستان حمله کرد. همین نمایش قدرت باعث شد پاکستان عقبنشینی کند، اما ترامپ وانمود کرد که او شخصاً با تهدیدهای تجاریاش به بحران پایان داده است. این ادعاها چنان مضحک و مکرر بودند که مقامات هندی علناً او را تکذیب کردند.
جسورانهترین ادعای ترامپ اما این بود که او جنگ میان اسرائیل و ایران را پایان داده است. در واقع، ترامپ به اسرائیل چراغ سبز داد تا مواضع ایران را هدف قرار دهد؛ داراییهای نظامی آمریکا را برای سرنگونی موشکها و پهپادهای ایرانی به کار گرفت؛ و دستور بمباران تأسیسات هستهای ایران را صادر کرد – اقدامی که رژیم جهانی منع گسترش تسلیحات هستهای را بهشدت تضعیف کرد. اگر این تصور ترامپ از «صلحسازی» است، باید از دیدگاه او دربارهی «جنگافروزی» ترسید.
کارزار ترامپ برای جایزه صلح نوبل همان الگوی آشنای او را دنبال میکند: ساختن یا بزرگنمایی یک مشکل، ادعای حل آن، و سپس مطالبهی پاداش. از عکسهای تبلیغاتیاش با کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی، گرفته تا «توافقهای صلح» خاورمیانهاش (که در واقع فقط روابط موجود میان کشورهای خلیج فارس و اسرائیل را رسمی کرد)، ترامپ به نمایش سیاسی میپردازد، نه دیپلماسی – نمایشهایی برای تیتر روزنامهها و تشویق تماشاگران.
میتوان حدس زد که کمیته نوبل فریب نخواهد خورد، اما نمیتوان همین را دربارهی پایگاه هواداران ترامپ گفت.
ادعاهای پوچ ترامپ نه تنها اعتبار ایالات متحده را در سطح بینالمللی تضعیف میکند، بلکه خطرات واقعی نیز به همراه دارد. پیش از هر چیز، این ادعاها فرآیند واقعی صلحسازی را بیارزش میکند. پایان دادن به جنگها از دشوارترین کارها در سیاست بینالملل است و مستلزم دیپلماسی آرام، مذاکرات دقیق برای پرداختن به ریشههای درگیری، و تعهد به اجرای توافق است. ترامپ هیچ علاقهای به چنین کارهایی ندارد؛ او تنها به جنجال و نمایش اهمیت میدهد.
علاوه بر این، اعلام دروغین صلح میتواند منازعات حلنشده را پنهان کند و هوشیاری لازم برای جلوگیری از شعلهور شدن دوبارهی آنها را تضعیف نماید – که در صورت وقوع، میتواند با شدت بیشتری بازگردد. چنین ادعاهایی همچنین میتواند مسئولیتپذیری در قبال شکستهای دیپلماتیک – و حتی اقدامات نظامی بیپروا مانند حملات ترامپ به ایران – را از بین ببرد.
ادعای ترامپ مبنی بر پایان دادن به هفت جنگ «پایانناپذیر» را باید نمونهای از خودفریبی دانست. برندسازی جای رهبری را نمیگیرد. صلح واقعی به رهبرانی نیاز دارد که تفاوت میان این دو را بدانند. اما در دنیای ترامپ، صلح نه به معنای نبود جنگ، بلکه به معنای حضور تشویق و کفزدن است.

مرگ یا بقا برای سازمان ملل متحد
🖊️ آدِکِی آدِباجو (Adekeye Adebajo)
🗓️ ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۵
با برخورد سطحی وبدون تعمق دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، به دستاوردهای فراوان سازمان ملل متحد، بد نیست بار دیگر نگاهی به موفقیتها و شکستهای این نهاد بیندازیم. هرچند آشکار است که مهمترین نهاد چندجانبهی جهان باید اصلاح شود، به همان اندازه نیز روشن است که جهان بدون این سازمان، وضعیت بسیار بدتری خواهد داشت.
پرتوریا – بیش از ۱۴۰ رهبر جهان این ماه به نیویورک سفر کردند تا هشتادمین سالگرد ناخوشایند تأسیس سازمان ملل متحد را گرامی بدارند. این نهاد چندجانبهی برجستهی جهانی پس از جنگ جهانی دوم با هدف «نجات نسلهای آینده از بلای جنگ» ایجاد شد. اما همانگونه که آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، اخیراً اذعان کرد، این سازمان «در جهانی آکنده از درگیریهای خشن و گسترده، نابرابریها و بیعدالتیهای عمیق، نقض آشکار حقوق بشر و تهدیدهای وجودی در حال افزایش» سالگرد خود را برگزار میکند.
مشکل اصلی این است که موفقیت سازمان ملل همواره به همکاری میان پنج عضو دائمی شورای امنیت – بریتانیا، چین، فرانسه، روسیه و ایالات متحده – بستگی داشته است. تلاش زیاد، در هنگام تأسیس سازمان ملل این بود که سلطهی قدرتهای بزرگ را با اندکی دسترسی برای کشورهای کوچکتر در مسائل اقتصادی-اجتماعی و بودجهی سازمان ملل تا حدی متوازن باشد. با این حال، هیچکس نباید فراموش کند که مقر سازمان در نیویورک است و منشور آن عمدتاً توسط مقامات وزارت خارجهی آمریکا، زیر نظر رئیسجمهور فرانکلین روزولت، تدوین شده است.
با این واقعیت، سخنرانی دونالد ترامپ در مجمع عمومی اقدامی بود شبیه به «کشتن نوزاد در گهواره». او نه تنها سازمان ملل را بیاهمیت خواند، بلکه اصول بنیادیای را که ۱۹۳ عضو این سازمان را در کنار هم نگه داشته – ازجمله حفظ صلح، هماهنگی برای مقابله با چالشهای جهانی، تقویت همکاری بینالمللی و تأمین مالی توسعه – زیر سؤال برد.
از زمان بازگشت ترامپ به کاخ سفید، ایالات متحده از توافق اقلیمی پاریس، سازمان جهانی بهداشت، و سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) خارج شده است. افزون بر این، تا آوریل ۲۰۲۵، آمریکا ۳ میلیارد دلار به سازمان ملل بدهکار بوده – تعهدات بودجهای پرداختنشدهای که علاوه بر کاهش شدید کمکهای مالی به توسعه و امدادرسانی بشردوستانه، فشار مالی سنگینی بر این نهاد وارد کرده است. نتیجه آن است که توانایی سازمان ملل برای انجام فعالیتهای نجاتبخش در سراسر جهان به شدت محدود شده است. تنها نیمی از ۵۰ میلیارد دلار بودجهی بشردوستانهی موردنیاز در سال ۲۰۲۴ تأمین شد و کاهشهای بیشتر،تهدید بزرگی است به تأمین مالی برای ۱۱.۶ میلیون پناهنده و ۱۶.۷ میلیون نفر دچار ناامنی غذایی را تهدید میکند.
با بیتوجهی ترامپ به دستاوردهای فراوان سازمان ملل، لازم است نگاهی دوباره به موفقیتها و ناکامیهای این نهاد بیندازیم تا مسیر آیندهاش را دریابیم. عملکرد سازمان را میتوان در سه حوزهی اصلی بررسی کرد: امنیت جهانی، توسعه و حقوق بشر.
از نظر امنیتی، کارآمدی سازمان ملل طی چهار دههی جنگ سرد بهشدت محدود بود، زیرا وتوهای متقابل آمریکا و شوروی سبب فلج کامل شورای امنیت شده بود. با این حال، سازمان توانست با ابتکار عمل، نیروهای حافظ صلح را در مناطق درگیری مستقر کند. نخستین مأموریت در سال ۱۹۴۸ برای نظارت بر آتشبس در مرز اسرائیل انجام شد. طی سی سال بعد، ۱۲ مأموریت دیگر در لبنان، مصر، جمهوری دموکراتیک کنگو و یمن صورت گرفت. هرچند همهی این مأموریتها موفق نبودند، اما از وقوع یک جنگ هستهای میان ابرقدرتها جلوگیری کردند.
پایان جنگ سرد، همکاری بیشتر قدرتهای بزرگ را ممکن ساخت و دامنهی عملیات صلحبان سازمان را گسترش داد. بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۶، دو دبیرکل آفریقایی – بطرس بطرس غالی و کوفی عنان – معماری امنیتی دوران پس از جنگ سرد را بنا کردند که هنوز نیز مورد استفاده است. این سیستم در کشورهایی چون کامبوج، السالوادور، موزامبیک و سیرالئون موفق بود، اما در رواندا، بوسنی، آنگولا و سومالی شکستهای فاجعهباری داشت.
سازمان ملل هنوز بیش از ۶۰ هزار نیروی حافظ صلح در مناطقی مانند کنگو، سودان جنوبی، کوزوو و کشمیر دارد، اما کارایی آنها مورد تردید است. نیمی از ۵۸ مأموریت پس از جنگ سرد در آفریقا انجام شدهاند، جایی که اغلب سازمان فاقد توان اجرایی کافی است – زیرا این توان به ارادهی سیاسی بستگی دارد.
در حوزهی توسعه، زمانی که کشورهای جنوب جهانی در دههی ۱۹۵۰ از یوغ استعمار رها شدند و به سازمان ملل پیوستند، تلاش کردند مسائل اقتصادی-اجتماعی، بهویژه کاهش فقر، را در صدر دستور کار قرار دهند. دو چهرهی کلیدی این تلاشها، رائول پربیش، رئیس کمیسیون اقتصادی آمریکای لاتین (و سپس کنفرانس تجارت و توسعهی سازمان ملل) و آدبایو آدِدِجی، رئیس کمیسیون اقتصادی آفریقا بودند. آنها با نسخههای صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی مخالفت کردند و خواستار نظام تجاری منصفانهتری شدند که کشورهای جنوب بتوانند از طریق همگرایی منطقهای توسعه یابند.
اما این تلاشها بهدلیل سلطهی دولتهای غربی بر نهادهای برتون وودز « Bretton Woods Institution » شکست خورد. با وجود پیشرفتهایی چون تبدیل بیش از ۳۰ کشور در حال توسعه به اقتصادهای با درآمد متوسط تا سال ۲۰۱۹، واقعیت تلخ این است که تنها ۳۵ درصد از اهداف توسعه پایدار سازمان ملل یا در مسیر تحققاند یا پیشرفت متوسطی داشتهاند.
البته همهچیز منفی نیست. حتی با وجود کاهش شدید بودجه، سازمان ملل در سال ۲۰۲۴ موفق شد به ۱۱۶ میلیون نفر کمک بشردوستانه برساند.
اما در حوزهی حقوق بشر، سازمان ملل ناتوانتر از همیشه ظاهر شده است. کمیسیون مستقل حقیقتیاب سازمان ملل دربارهی سرزمینهای اشغالی فلسطین اخیراً اعلام کرد که اسرائیل در حال ارتکاب نسلکشی در غزه است، اما خود سازمان نتوانسته اقدامی جدی برای توقف کشتار انجام دهد. شورای حقوق بشر سازمان در ژنو (که دولت ترامپ در فوریه عضویت آمریکا را در آن لغو کرد) نهادی بیاثر و سیاسی باقی مانده است. نقضهای فاحش حقوق بشر در کنگو، چین، روسیه، عربستان سعودی، کشمیر، میانمار و بسیاری دیگر از نقاط جهان همچنان بدون مجازات ادامه دارد و مهاجران در اروپا و آمریکا مورد آزار و خشونت قرار میگیرند.
بهدلیل بحران مالی فزاینده، گوترش ناچار شده اصلاحات صرفهجویانهای را با شتاب بیشتری اجرا کند. او مجبور شده است ۵۰۰ میلیون دلار از بودجهی سال ۲۰۲۶ (معادل ۱۵ درصد برنامههای سازمان) را کاهش دهد؛ شمار کارکنان را ۱۹ درصد کم کرد؛ بودجهی نیروهای حافظ صلح ۱۱.۲ درصد هم کاهش یافت؛ او همچنین خواست که دفاتر از شهرهای گرانقیمت مانند نیویورک و ژنو به شهرهای ارزانتر منتقل شوند؛ فعالیتها و مأموریتهای همپوشان ادغام گردند؛ و بسیاری از فعالیتها در قالب کمیسیونهای منطقهای سازمان متمرکز شوند.
از دیگر پیشنهادهای وی، ادغام حدود ۲۰ آژانس سازمان ملل است که اغلب برای منابع محدود در کشورها رقابت میکنند؛ حذف برنامهی مبارزه با ایدز (UNAIDS)؛ ادغام برنامه توسعه سازمان ملل با دفتر خدمات پروژهها؛ و ترکیب سازمان زنان ملل متحد با صندوق جمعیت سازمان است.
زمانی که اداره پیشین سازمان ملل – یعنی جامعهی ملل – در آستانهی جنگ جهانی دوم فروپاشید، حتی شانس خاکسپاری آبرومندی هم نیافت. سازمان ملل اکنون بهروشنی دریافته که یا باید اصلاح شود، یا با خطر نابودی خود روبهرو خواهد شد. متأسفانه، برخی از اعضای آن به نظر میرسد از این چشمانداز استقبال میکنند.

داووس برای دیپلماتها
🖊️ ریچارد هاس (Richard Haass)
🗓️ ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۵
سازمان ملل متحد اکنون ۸۰ ساله شده است و روند طولانی سقوط آن به سوی بیاهمیتی ظاهراً غیرقابل توقف است. ساختار شورای امنیت به نسخهای برای فلج سیاسی این سازمان تبدیل شده است، اما این تنها آغاز مشکلات این سازمان است.
نیویورک – پنج سال پیش، من یادداشتی دربارهی سازمان ملل در هفتاد و پنجمین سالگرد تأسیس آن نوشتم. عنوان آن مقاله – «زادروز ناخوشایند سازمان ملل» – همهچیز را بیان میکرد. اکنون سازمان ملل ۸۰ ساله شده، اما نقد من در آن زمان همچنان بهشدت معتبر است. سقوط این نهاد به ورطهی تقریبا بیاهمیتی، همچنان ادامه دارد.
گردهمایی سالانهی سپتامبر در نیویورک، که اخیرا پایان یافته است، بیش از آنکه به خاطر اقدامهای سازمان ملل (که در زمینهی جلوگیری یا پایان دادن به جنگها اندک است) اهمیت داشته باشد، به خاطر چیزی است که فراهم میآورد: صحنهای برای دیدارهای دوجانبه و چندجانبهی رهبران عالیرتبه دنیا. میتوان آن را «داووسِ دیپلماتها» نامید.
اما خود سازمان ملل قربانی نوعی بیماری مزمن است، پیش از هر چیز به دلیل بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ. وضعیت امور بینالملل امروز با سال ۱۹۹۰، زمانی که جهان در پی اشغال کویت توسط عراق از طریق سازمان ملل متحد ، متحد شد، فاصلهی زیادی دارد. در آن زمان، اتحاد جماهیر شوروی و چین با ایالات متحده همکاری میکردند؛ امروز، روسیه و چین مانع ایفای نقش سازمان ملل در پایان دادن به جنگ اوکراین هستند – جنگی که روسیه هم عامل و هم بازیگر اصلی آن است.
شکافهای عمیق در شورای امنیت سازمان ملل مانع از آن میشود که این نهاد بتواند بهطور سازندهای به بحرانهای بزرگ جهانی بیشتری بپردازد، از گسترش زرادخانهی هستهای کره شمالی و جاهطلبیهای هستهای ایران گرفته تا جنگ غزه و دیگر درگیریهای جهانی.
سازمان ملل نتوانسته خود را متحول کند. بعید است کسی امروز شورای امنیت را – این نهاد اصلی سازمان – به شکلی طراحی کند که شبیه ساختار کنونیاش باشد. البته اغلب موافقاند که چین و ایالات متحده باید کرسی دائمی با حق وتو داشته باشند، اما برخی میپرسند چرا روسیه – با اقتصادی کوچکتر از برزیل یا کانادا، و رفتاری مغایر با منشور سازمان ملل – باید چنین جایگاهی داشته باشد. بسیاری نیز ادامهی حضور بریتانیا و فرانسه را زیر سؤال میبرند. در مقابل، طرفداران بسیاری برای افزودن کشورهایی چون ژاپن، آلمان (یا اتحادیه اروپا)، هند و چند کشور دیگر وجود دارند.
با این همه، هرگونه تغییر، با مخالفت دستکم یکی از پنج عضو دائمی روبهرو خواهد شد، و به همین دلیل هیچ اصلاح معناداری هرگز تحقق نخواهد یافت.
فراتر از شورای امنیت، عملکرد کلی سازمان ملل نیز چندان بهتر نیست. این نهاد کشورهایی را که ناقض حقوق بشرند در شوراهایی مینشاند که قرار است از آن حقوق دفاع کنند. در برابر چین نیز کوتاه آمد، زمانی که دولت پکن از همکاری و اجازه برای تحقیق جدی دربارهی منشأ همهگیری کووید-۱۹ خودداری کرد. بوروکراسی سازمان نیز غالباً بر پایهی نظام تقسیم غنایم جهانی اداره میشود، نه بر اساس شایستگی. پاسخگویی پدیدهای نادر است.
اکنون ایالات متحده – نیروی محرک تأسیس سازمان ملل، میزبان و بزرگترین تأمینکنندهی مالی آن – از این سازمان فاصله گرفته است. تحت ریاستجمهوری دونالد ترامپ، آمریکا دیگر از تلاشهای چندجانبه برای رسیدگی به موضوعاتی همچون بهداشت جهانی، تجارت، تغییرات اقلیمی و حقوق بشر حمایت نمیکند و حتی ارزش نظم بینالمللیای را که خود در ایجاد آن نقش عمدهای داشته، زیر سؤال میبرد.
خاورمیانه نمونهی ویژهای از ضعفهای سازمان ملل است. سوگیری دیرینهای علیه اسرائیل در این نهاد وجود دارد – سوگیریای که بسیار پیشتر از وقایع غزه آغاز شده و توانایی سازمان برای ایفای نقش مرکزی در حل منازعات خاورمیانه را محدود کرده است. رویدادهای هفتهی گذشته نیز اوضاع را بهتر نکرد: چند کشور از جمله فرانسه، بریتانیا، کانادا و استرالیا از مراسم افتتاحیهی سالانهی سازمان ملل استفاده کردند تا کشور فلسطین را به رسمیت بشناسند.
پشت این اقدام، ناامیدی عمیق و قابلدرکی از اقدامات اسرائیل در غزه و کرانهی باختری، از ناتوانی خود در تأثیرگذاری بر رفتار اسرائیل، و از انفعال و بیمیلی ایالات متحده برای مهار آن نهفته است. از دید این دولتها، به رسمیت شناختن فلسطین بهترین – یا حداقلترین – کاری بود که میتوانستند انجام دهند.
اما قابلدرک بودن، به معنای خردمندانه بودن نیست. یکی از مشکلات این است که شناسایی فلسطین تنها تغییری در گفتار است و هیچ کمکی به پایان جنگ غزه یا ایجاد یک کشور فلسطینی کارآمد نمیکند. مشکل بزرگتر این است که این اقدام خطر آن را دارد که وضعیت را بدتر کند، زیرا احساس بینیازی در میان فلسطینیها تقویت میشود؛ اینکه برای دستیابی به کشور خود نیازی به اقدامات یا گفتار سازنده و مذاکره با اسرائیل ندارند. افزون بر این، شناسایی بیشتر دولت فلسطین احتمالاً باعث واکنشهایی از سوی دولت اسرائیل خواهد شد که به صلح بلندمدت کمکی نخواهد کرد.
سخنرانی پراکنده و بینظم ترامپ در سازمان ملل با استقبال خوبی روبهرو نشد، زیرا او به اروپا به خاطر سیاست مهاجرتیاش حمله کرد و تغییرات اقلیمی را انکار نمود. با این حال، برخی از انتقادهای او به سازمان ملل بیاساس نبودند. وقتی گفت: «سازمان پتانسیل فوقالعادهای دارد، اما حتی نزدیک به تحقق آن هم نیست. در بیشتر موارد، کاری که میکند این است که یک نامهی شدیدالحن مینویسد و بعد هیچ پیگیریای انجام نمیدهد»، کاملاً بیراه نگفت.
تا زمانی که سازمان ملل آماده نباشد فراتر از این برود، در حاشیه باقی خواهد ماند، و شکاف میان چالشهای جهانی و توانایی ما برای پاسخگویی به آنها بیشتر و بیشتر خواهد شد.
من پنج سال پیش یادداشت خود را با این جمله به پایان رساندم: «استدلال به نفع چندجانبهگرایی و حکمرانی جهانی قویتر از همیشه است. اما، چه خوب و چه بد، تحقق آن عمدتاً خارج از چارچوب سازمان ملل انجام خواهد شد.»
متأسفانه، هنوز دلیلی برای تغییر این نتیجهگیری نمیبینم.

برای بقا، سازمان ملل باید از آمریکا خارج شود
🖊️ کارل بیلت (Carl Bildt)
🗓️ ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۵
در حالی که نیاز جهانی به کارهایی که سازمان ملل انجام میدهد همچنان به قوت خود باقی است، توانایی این سازمان برای تحقق آن نیازها به وضوح کاهش یافته است. هیچ راهی برای بقای آن وجود ندارد مگر با کاهش دامنهی آرزوها و تواناییهایش؛ و این امر، به نوبهی خود، ممکن است نیازمند انتقال آن به کشوری مهماننوازتر باشد.
استکهلم – مجمع عمومی سالانهی سازمان ملل متحد همیشه فرصتی برای مرور وضعیت جهان است. اما امسال، در هشتادمین سالگرد تأسیس سازمان، فرصتی نیز بود برای بررسی وضعیت خودِ این نهاد.
به هر معیاری، وضعیت سازمان ملل وخیم است. اگرچه نمیتوان تجاوز روسیه به اوکراین یا افزایش تنش میان ایالات متحده و چین را بر گردن این سازمان انداخت، این بحرانها یک مشکل بنیادی را آشکار میکنند: شورای امنیت سازمان ملل – جایی که چین، روسیه و آمریکا هرکدام حق وتو دارند – درگیر رویارویی دائمی بر سر مسائل مختلف است و همین، کل سازمان را در بنبست قرار داده است.
بهویژه در خاورمیانه، جایی که از زمان تأسیس دولت اسرائیل (بر اساس قطعنامهی سازمان ملل) این نهاد نقش محوری در حل منازعات و تلاشهای صلح داشته است. مأموریتهای متعدد حافظ صلح سازمان در منطقه به کاهش تنشها کمک کرده و تلاشهای بشردوستانهی گسترده – عمدتاً برای پناهندگان فلسطینی – جان میلیونها نفر را نجات داده است. هرچند سازمان ملل نتوانسته صلحی پایدار برقرار کند، اما در جلوگیری از برخی جنگها و کوتاه تر کردن برخی دیگر مؤثر بوده است.
با این حال، در سالهای اخیر، نقش سازمان ملل بهطور فزایندهای به حاشیه رانده شده است. گروه موسوم به «چهارجانبه» – شامل سازمان ملل، آمریکا، اتحادیه اروپا و روسیه – اکنون تنها خاطرهای دور است. در عین حال، بسیاری از مأموریتهای سازمان بهویژه از سوی اسرائیل هدف حمله قرار گرفتهاند. دولت اسرائیل نهتنها تلاشهای انسانی آژانس امداد و کاریابی سازمان ملل برای پناهندگان فلسطینی (UNRWA) را زیر سؤال برده، بلکه هر جا توانسته، فعالیتهای آن را مسدود کرده است.
پیش از حملهی حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، سازمان ملل نقشی اساسی در حفظ ثبات نسبی در غزه داشت. هرچند نتوانست شکافهای داخلی فلسطینیان – بهویژه پس از بهقدرت رسیدن حماس در غزه در سال ۲۰۰۶ – را برطرف کند، اما عملا توانست ، که حداقل نیازهای اولیهی دو میلیون نفر ساکن این منطقه را تأمین نماید. اما اکنون اسرائیل تقریباً هر جنبهای از فعالیتهای سازمان در این زمینه را زیر سؤال برده یا مورد حمله قرار داده است – و بدون حمایت ضمنی آمریکا، قادر به چنین کاری نبود.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بهویژه در پذیرش تقریباً هر اقدام دولت افراطی بنیامین نتانیاهو انعطاف نشان داده است. در همین حال، سازمان ملل برای واکنش مؤثر به بحران سودان جنوبی – کشوری نیمهویران – و نیز جنگ داخلی ویرانگر سودان که وارد سومین سال خود شده، با دشواری روبهروست. بهطور مشابه، از زمان جدایی کاتانگا (۱۹۶۰ تا ۱۹۶۳) تا مأموریتهای اخیر در شمال شرق کنگو، آفریقای مرکزی همچنان توجه نیروهای حافظ صلح و میانجیگران سازمان را به خود مشغول داشته است.
در سراسر جهان، بحرانهایی که به حضور فعال سازمان ملل نیاز دارند کم نیستند – از غزه و سودان گرفته تا جمهوری دموکراتیک کنگو، هائیتی، میانمار و افغانستان. اما در شرایطی که قدرتهای بزرگ درگیر رقابت با یکدیگرند و دولت ترامپ نهتنها حمایت فعال بلکه منابع مالی خود را نیز پس گرفته است، چشمانداز آیندهی سازمان تیره و تار به نظر میرسد.
ایالات متحده حدود ۲۵ درصد از بودجهی سازمان ملل را تأمین میکند، اما اکنون پرداختهای خود را متوقف کرده است. همچنین بخش عمدهای از بودجهی داوطلبانه برای مأموریتهای بشردوستانه معمولاً از سوی واشنگتن تأمین میشد، که آن هم قطع شده است. اوضاع زمانی بدتر میشود که بدانیم چین – دومین تأمینکنندهی بزرگ مالی سازمان – نیز در پرداخت سهم خود تأخیر دارد.
با وخیمتر شدن وضعیت مالی، آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان، هشدار داده که باید شمار کارکنان در سراسر سازمان تا یکپنجم کاهش یابد. روحیه در میان کارکنان پایین است و امید چندانی به بهبود اوضاع وجود ندارد.
ترامپ در سخنرانی اخیر خود در مجمع عمومی، آشکارا نشان داد که جز تحقیر، دیدگاه دیگری نسبت به این سازمان ندارد. تنها نقشی که او برای سازمان قائل است، کمک به خودش برای دریافت جایزهی صلح نوبل به نظر میرسد. بازنگری دولت او در تعهدات چندجانبهی آمریکا، که در آیندهای نزدیک اعلام خواهد شد، بهاحتمال زیاد خبرهای بدتری به همراه دارد.
آیا سازمان ملل آیندهای دارد؟ هرچند نیاز به آن همچنان وجود دارد، اما تواناییاش برای پاسخگویی به این نیازها آشکارا کاهش یافته است. این نهاد تنها در صورتی میتواند بقا یابد که دامنهی اهداف و تواناییهای خود را محدود کند؛ و نحوهی انجام این کار، در سالهای آینده به مسئلهای اساسی تبدیل خواهد شد.
با پایان یافتن دورهی دبیرکلی گوترش در سال ۲۰۲۶، فرآیند انتخاب جانشین او نیز باید شامل بحثی دربارهی چگونگی تضمین بقای بلندمدت سازمان ملل باشد.
انتقال مقر اصلی سازمان از ایالات متحده، گامی طبیعی به نظر میرسد – نهتنها به دلیل قطع کمکهای مالی آمریکا و نیاز به صرفهجویی، بلکه به سبب خودداری آمریکا از صدور روادید برای شرکتکنندگان در نشستهای سازمان (از جمله امسال برای رهبری فلسطین).
البته سازمان مللی که دیگر در نیویورک مستقر نباشد، از بسیاری جهات متفاوت خواهد بود. اما این جابهجایی شاید تنها راه بقای آن باشد.
دَگ همرشولد، دومین دبیرکل سازمان ملل، روزی گفت که این نهاد نه برای آوردن بهشت بر زمین، بلکه برای نجات ما از جهنم ایجاد شد. این مأموریت همچنان به همان اندازه حیاتی است.
اما برای آنکه هرچیزی همانگونه بماند، باید همهچیز تغییر کند.

گام بعدی چندجانبهگرایی چیست؟
🖊️ آن-ماری اسلاوتر (Anne-Marie Slaughter)
🗓️ ۳ اکتبر ۲۰۲۵
در حاشیهی نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد، هزاران رهبر از جامعهی مدنی، بخش کسبوکار، نهادهای آموزشی و بنیادهای خیریه دربارهی اینکه جهان چگونه میتواند بدون ایالات متحده ، دیپلماسی را پیش ببرد، به گفتوگو پرداختند. در همین راستا، قدرتهای میانه باید نشستهای مجمع عمومی سازمان ملل را در مکانهای دیگری برگزار کنند و پاسخگویی خود را در برابر جامعهی جهانی افزایش دهند.
واشنگتن، دی.سی. – در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در هفتهی گذشته، دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، ادعا کرد که «هفت جنگ پایانناپذیر» را پایان داده است – ادعایی آشکارا اغراقآمیز، هرچند دولت او در ایجاد صلح در چندین مناقشهی منطقهای نقش داشته است. سپس ترامپ سازمان ملل را به دلیل بیعملی مورد انتقاد قرار داد و گفت: «به نظر میرسد تنها کاری که میکنند نوشتن یک نامهی بسیار تند است، و بعد هیچ پیگیریای در کار نیست. این حرفهای توخالیاند – و حرفهای توخالی جنگ را حل نمیکنند».
اعتراف به این واقعیت برایم دردناک است، اما باید گفت که او تا حد زیادی دربارهی نقش کنونی سازمان ملل در زمینهی صلح و امنیت حق دارد. همانطور که جنگ در اوکراین و ویرانی غزه و مردم آن نشان میدهد، زمانی که پنج عضو دائم شورای امنیت با یکدیگر در تضاد باشند، سازمان ملل ناتوان است. روسیه و چین هر تلاشی برای پاسخگو کردن روسیه بابت تهاجم تمامعیار به اوکراین را وتو میکنند، در حالی که ایالات متحده مانع اقدام جمعی جهانی برای حفاظت از فلسطینیان و ایجاد امنیت پایدار برای اسرائیل و فلسطین نوپدید میشود.
ترامپ دربارهی «ظرفیت عظیم» سازمان ملل نیز سخن گفت؛ اما کسی نباید فریب بخورد: سیاست خارجی او آشکارا با روح و متن منشور سازمان ملل در تضاد است. او یک واقعگرای سنتی است که مانند ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، و شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، حاکمیت ملی و منافع خودی را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهد. اگر بخواهد به کشوری حمله کند، آن را از نظر اقتصادی تحت فشار بگذارد یا قایقهایی را در آبهای بینالمللی به بهانهی حمل مواد مخدر غیرقانونی نابود کند، این کار را انجام خواهد داد.
به طرز شگفتآوری، در طول سخنرانی ترامپ، بسیاری از رهبران جهان در جاهای مناسب خندیدند و در زمانهای مناسب تشویق کردند؛ آنها با ستایش علنی رئیسجمهور آمریکا تلاش داشتند شانس خود را برای معامله با او در پشت درهای بسته افزایش دهند.
بیتردید، ایالات متحده پیشتر نیز منشور سازمان ملل را نادیده گرفته است؛ از جمله با شرکت در جنگهای نیابتی در سراسر جهان در دوران جنگ سرد و بهویژه با حمله به عراق در سال ۲۰۰۳. با این حال، نظامی بینالمللی در حوزهی امنیت و اقتصاد وجود داشت که با قوانین، نهادها و فرآیندهایی برای مقابله با بحرانهای جهانی عمل میکرد – و در بسیاری از موارد موفق بود. با وجود تمام کاستیهای سازمان ملل، بازگشت به سیاست موازنهی قدرت قرن نوزدهمی، بدون هیچ محدودیتی بر استفاده از زور، بسیار خطرناکتر خواهد بود.
حال، پرسش این است که گام بعدی چیست؟ در حاشیهی نشست مجمع عمومی سازمان ملل، رهبران تجاری، نمایندگان گروههای مذهبی، اندیشکدهها، نهادهای آموزشی و علمی، و سازمانهای خیریه گرد هم آمدند تا دربارهی پاسخهای ممکن به این پرسش بحث کنند. دهها نشست در سراسر شهر دربارهی شکل احتمالی نظم نوین بینالمللی برگزار شد.
میتوان این فعالیتهای پراکنده و غیرمتمرکز را با نشستهای گوناگونی مقایسه کرد که در جریان جنگ جهانی دوم، پیش از کنفرانس سانفرانسیسکو در سال ۱۹۴۵ (که منجر به تأسیس سازمان ملل شد) برگزار شده بودند.
جهان امروز بسیار پیچیدهتر است: تعداد کشورهای عضو سازمان ملل تقریباً چهار برابر شده و دامنهی بازیگران غیردولتی توانمند برای اقدام جهانی بهطور چشمگیری گسترش یافته است. با این حال، این جنبوجوش فکری همچنان مهم است.
حامیان دیرینهی اصلاحات در سازمان ملل دو مسیر کلی برای تغییرآن پیشنهاد میکنند.:
نخست، ایجاد نظمی بینالمللی است که توسط قدرتهای میانه سازماندهی و هدایت شود – یعنی کشورهایی که نه قدرتهای بزرگاند و نه دولتهای کوچک. گزینهی دوم، که میتواند همزمان با نظم قدرتهای میانه وجود داشته باشد، یک چارچوب انعطافپذیر و غیررسمی است که از ائتلافهای متقاطع میان دولتها و بازیگران غیردولتی تشکیل شده و هدف آن مقابله با تهدیدها و ایجاد تغییرات مثبت در سطوح فرامنطقهای، منطقهای و جهانی است. میتوان آن را همچون پولکهای درهمپوشان زرهی یک آرمادیلو تصور کرد.
در کوتاهمدت، همزمان با اقدامهای پیگیری پس از نشست مجمع عمومی، من دو مجموعه نشست میان کشورهای کلیدی را پیشنهاد میکنم تا مشخص شود جهان چگونه میتواند امور دیپلماسی را بدون ایالات متحده – یا دستکم به موازات آن – پیش ببرد.
نخستین نشستها باید میان چین، ژاپن، آلمان، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، کانادا و کرهجنوبی برگزار شود؛ کشورهایی که در مجموع نزدیک به ۵۰ درصد از بودجهی عمومی سازمان ملل را تأمین میکنند. ایالات متحده مدتها بزرگترین تأمینکنندهی مالی سازمان ملل بوده است؛ سهم آن در بودجهی عمومی سال ۲۰۲۵ حدود ۲۲ درصد، معادل ۸۲۰ میلیون دلار برآورد میشود. اما با توجه به فرمان اجرایی ترامپ برای بازنگری در تأمین مالی و مشارکت آمریکا در سازمان ملل، احتمالاً تنها بخشی از این مبلغ پرداخت خواهد شد.
از این رو، این هشت کشور باید برگزاری نشستهای مجمع عمومی در چند سال آینده را در مکانی دیگر تشکیل دهند؛ اقدامی که نفوذ دیپلماتیک آمریکا را کاهش داده و تضمین میکند همهی نمایندگان بتوانند در نشست سالانه شرکت کنند. این کار همچنین تأکید میکند که برخلاف ترامپ – که آشکارا از «جهانیگرایی» بیزار است – بیشتر دولتهای جهان همچنان به نظامی از قوانین باور دارند که حاکمیت ملی را در خدمت پاسخگویی جمعی به تهدیدهای وجودی، محدود میکند.
چین، به عنوان دومین تأمینکنندهی بزرگ بودجهی سازمان ملل، ممکن است بخواهد مجمع عمومی را در پکن برگزار کند؛ اما احتمال منطقیتر این است که نشست در شهرهایی برگزار شود که میزبان سازمانهای منطقهای و بینالمللیاند: ژنو (دفتر اروپایی سازمان ملل)، بروکسل (اتحادیه اروپا)، جاکارتا (انجمن کشورهای جنوب شرق آسیا)، آدیسآبابا (اتحادیه آفریقا)، ریاض (شورای همکاری خلیج فارس) و مونتهویدئو (مِرکوسور).
رهبران گروه بیست (G20) – بهجز چین، روسیه و ایالات متحده – نیز باید دیدار کنند. این گروه از قدرتهای میانه شامل بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، کانادا، ژاپن، کرهجنوبی، استرالیا، اندونزی، هند، عربستان سعودی، ترکیه، آفریقای جنوبی، برزیل، مکزیک، آرژانتین، اتحادیه اروپا و اتحادیه آفریقا میتواند گامهایی را که دانیل دی. برادلو(Daniel D. Bradlow) و رابرت اچ. وِید (Robert H.Wade) پیشنهاد کردهاند برای نمایندگی بهتر در G20 دنبال کند.
هرچند حدود ۱۷۰ کشوری که عضو G20 نیستند ممکن است تمایل کمی به گسترش دامنهی آن داشته باشند، اما این گروه میتواند میزان پاسخگویی خود را در برابر جامعهی جهانی افزایش دهد.
همانطور که استیوارت پاتریک Stewart Patrick از بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی اخیراً نوشته است: «جهانی که آمریکا ساخته بود، به پایان خواهد رسید.» با این حال، حکمرانی چندجانبه ادامه خواهد یافت. پاتریک از نظامی جهانی و منطقهای سخن میگوید که شامل «هزاران سازمان بیندولتی، معاهده، سازوکار مشورتی، سازمانهای منطقهای و فرامنطقهای، گروههای چندذینفع، دادگاهها و مراجع بینالمللی، نهادهای تعیین استاندارد جهانی و شبکههای فراملی از شرکتها، سازمانهای غیردولتی، کارشناسان و مقامات محلی» است.
اینکه آیا، چگونه و تحت رهبری چه کسانی همهی این بازیگران میتوانند تصمیمات روشن و اقدامات مؤثر جهانی را به نتیجه برسانند، هنوز مشخص نیست – اما بازی آغاز شده است.

ساخت یا تخریب دموکراسی
🖊️ جوزف استیگلیتز
🗓️ ۲ اکتبر ۲۰۲۵
ظهور رهبرانی اقتدارگرا همچون دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، نشان میدهد که بسیاری از ما دموکراسی – و رفاه حاصل از آن – را بدیهی و تضمینشده پنداریم. اکنون، جنبشی رو به رشد از کشورهای دموکراتیک در حال شکلگیری است تا در برابر روند خطرناکی که ترامپ نمایندگی میکند، ایستادگی کند.
نیویورک – در ۲۴ سپتامبر، ۲۰ کشور دموکراتیک از شمال و جنوب جهانی – از جمله برزیل، شیلی، نروژ و اسپانیا – در سازمان ملل گرد هم آمدند؛ نه تنها برای تأیید دوباره تعهد خود به دموکراسی، بلکه برای تدوین دستورکاری که بتواند آن را پایدار و غنیتر سازد.
عضویت در این گروه، دموکراسیا سیِمپر (Democracia Siempre) «دموکراسی همیشه» (Democracy Always)، از زمان نخستین نشست آن یک سال پیش بهطور چشمگیری افزایش یافته است. رشد این گروه بازتابی است از درک اعضای آن مبنی بر اینکه عقبگرد دموکراسی در سراسر جهان با سرعت در حال گسترش است.
این امر بهویژه در کشوری صادق است که همواره مدعی بوده قدیمیترین و نیرومندترین دموکراسی جهان است: ایالات متحده. جایی که دونالد ترامپ از زمان بازگشت به کاخ سفید در ژانویه، حملهای مستمر به نظم قانون اساسی به راه انداخته است. چه در سطح ملی و چه در عرصه بینالمللی، حاکمیت قانون پایمال میشود و این امر منجر به فساد فراگیر، نقض حقوق بنیادین بشر و روند دادرسی عادلانه، و همچنین فرسایش نظاممند نهادها شده است.
ضمانتهای دیرینهای که آزادیها و رفاه ما را حفظ میکردند، اکنون پیش چشمانمان در حال برچیده شدن هستند، در حالی که آزادیهای علمی، مطبوعات و دیگر آزادیها تحت حمله قرار گرفتهاند.
در این روزگار تیره، دموکراسیا سیِمپر همچون پرتو امید است. اعضای آن همچنان متعهد به دفاع از دموکراسی و حاکمیت قانون باقی ماندهاند و برای کسانی که از زورگوییهای ترامپ مرعوب شدهاند، الگویی به شمار میروند. آنها آشکار ساختهاند که حاکمیت ملی و دموکراسی چیزی نیست که بتوان آن را معامله کرد. آنان نخواستند مانند عیسو (برادر یعقوب در کتاب مقدس / تورات ) عمل کنند که حق ارزشمند ،امتیاز فرزند اول بودنش ، را به بهای ناچیز یک کاسه غذا از دست داد.
بهعنوان یک اقتصاددان که تحقیق کردهام، چرا امروز از استانداردهای زندگی بسیار بالاتر و عمر طولانیتر نسبت به ۲۵۰ سال پیش برخورداریم، بهخوبی اهمیت ارزشهای عصر روشنگری و نقش علم را در فهم جهان پیرامون خود درک میکنم. پیشرفت بیسابقه مادی که در عصر مدرن به دست آوردهایم، از تعهد ما به عقلانیت و آزادی سرچشمه گرفته است.
اندیشمندان روشنگری به ما آموختند که میتوانیم نهادهایی طراحی کنیم که کنشهای فردی را هماهنگ سازند، همکاری را تسهیل کنند و جوامعمان را بهتر کارآمد سازند. این امر مهم است، زیرا انسانها موجوداتی اجتماعیاند. ما همواره با همکاری، بسیار بیشتر از زمانی که تنها بودیم، توانستهایم عمل کنیم؛ و در جامعهای بهشدت شهری و بههمپیوسته جهانی، چارهای جز همکاری نداریم.
از جمله نهادهای مهمی که از عصر روشنگری به ارث بردهایم، آنهایی هستند که به ما امکان میدهند حقیقت را دریابیم و ارزیابی کنیم؛ بدون این نهادها، نه اقتصاد ما و نه دموکراسی ما نمیتواند بهدرستی عمل کند.
دموکراسی و حاکمیت قانون سدی ضروری در برابر سوءاستفاده از قدرتاند و پایهای برای پاسداشت حقوق بشر ما. تاریخ نشان میدهد که رها کردن یا برچیدن آنها چه پیامدهایی دارد.
خود سازمان ملل نیز برای تضمین صلح در کرهٔ زمین پس از جنگ جهانی دوم تأسیس شد. چون همهٔ ما یک جهان مشترک را تقسیم میکنیم، صلح، ثبات و رفاه مشترک نیازمند یک نهاد جهانی، قانون بینالمللی و همکاری چندجانبه است.
در تابستان امسال، همزمان با برگزاری دومین نشست جهانی دموکراسیا سیِمپر، ۴۳ برندهٔ جایزه نوبل از رشتههای مختلف نامهای در حمایت از این ابتکار و دستورکار آن برای دستیابی به اهدافش امضا کردند. این دستورکار شامل تقویت نهادها، رسیدگی به نابرابری درآمدی و مقابله با اطلاعات غلط و گمراهکننده در فضای مجازی است. نکتهٔ مهم این است که امضاکنندگان بر تعهد خود به عقلانیت تأکید کردند.
دیدگاههای آنان ممکن است متفاوت باشد، اما همگی توافق دارند که واقعیتها نباید و نمیتوانند جعل شوند. همه میدانند که پایبندی به ارزشهای روشنگری بود که آنان را به کشفهایی رساند که جایزه نوبل برایشان به ارمغان آورد.
استدلال ما دربارهی جهان باید بر پایهی واقعیتها باشد؛ واقعیتهایی که از پژوهشهای علمی و خبررسانی بیطرف به دست میآیند. داشتن اطلاعات درست و روزنامهنگاری باکیفیت برای آگاه کردن مردم، تقویت مشارکت سازندهی اجتماعی و حفظ دموکراسی ضروری است. آزادی بیان یک حق شناختهشدهی جهانی است و درست مانند آزادی علمی، نقشی حیاتی در پاسخگو نگه داشتن دولتها و جلوگیری از تمرکز بیش از حد قدرت ـ که دموکراسی را تهدید میکند ـ ایفا میکند.
با این حال، اقدامات دولتها در بسیاری از کشورها تأثیری بازدارنده بر این آزادیها داشته است. صاحبان قدرت از شکایتهای حقوقی به اتهام افترا و ابزارهای دیگر برای خاموش کردن صدای روزنامهنگاران استفاده کردهاند، در حالی که شرکتهای عظیم فناوری با اجازه دادن به گسترش اطلاعات نادرست و گمراهکننده در پلتفرمهایشان، فضای اطلاعرسانی را آلوده کردهاند. هوش مصنوعی مولد نیز تهدید میکند که اوضاع را بدتر کند؛ چرا که آموزشدهندگان این مدلها اطلاعات تولیدشده توسط رسانههای سنتی را بدون اجازه ربودهاند. در نتیجه، انگیزهٔ اندکی برای تولید اطلاعات باکیفیت از سوی خود دارند. فناوریهایی که میتوانستند شیوهٔ انتشار و پردازش اطلاعات را بهبود بخشند، در عوض احتمالاً اکوسیستم اطلاعاتی ما را بیش از پیش تخریب خواهند کرد (از همین روست که دموکراسیا سیِمپر بر این موضوع تمرکز دارد).
یکی از ویژگیهای اساسی دموکراسی این است که صدای همه شنیده شود – یک فرد، یک رأی. اما این امر ممکن نیست هنگامی که چند میلیاردر، کنترل «میدان عمومی جهانی» را در دست گرفتهاند. توازن قوا ناگزیر در برابر شکافهای عظیم اقتصادی از هم میپاشد، زیرا نابرابری سیاسی بهدنبال آن میآید و منافع الیگارشی با بهرهگیری از منابع خود قوانین را به نفع خویش خم میکنند.
اما رسیدگی به نابرابری به دلیل دیگری نیز حیاتی است: اگر دموکراسیها قرار است بهخوبی کار کنند، پیکرهٔ سیاسی جامعه باید دستکم اندکی همبستگی نشان دهد. با این حال، نابرابریهای شدید امروز، در کنار یک اکوسیستم رسانهای بهشدت قطبی، انسجام اجتماعی را نابود کرده است.
برای مدت طولانی، بسیاری دموکراسی و حقوق بشر را بدیهی فرض میکردند. اکنون میدانیم که این یک اشتباه بوده است. حفظ و بهبود این نهادها نیازمند تلاشی مستمر است. جنبش دموکراسیا سیِمپر امید میدهد که این امر همچنان قابل اجرااست.
امضاکنندگان نامهٔ حمایت از جنبش «دموکراسیا سیِمپر» عبارتاند از:
• ماریا رسا، برندهٔ جایزه نوبل صلح، ۲۰۲۱
• کلاوس فون کلیتسینگ، برندهٔ نوبل فیزیک، ۱۹۸۵
• وُله شُوینکا، برندهٔ نوبل ادبیات، ۱۹۸۶
• اسکار آریاس، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۸۷
• الیاس جی. کُری، برندهٔ نوبل شیمی، ۱۹۹۰
• ریچارد جی. رابرتس، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۱۹۹۳
• خوزه راموس-هورتا، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۹۶
• ویلیام دی. فیلیپس، برندهٔ نوبل فیزیک، ۱۹۹۷
• جودی ویلیامز، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۹۷
• لوئیس جی. ایگنارو، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۱۹۹۸
• آنتونی جِی. لگِت، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۰۳
• جی. ام. کوتزی، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۰۳
• شیرین عبادی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۰۳
• آرون سیخانوور، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۴
• بَری جی. مارشال، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۵
• جان سی. مَدر، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۰۶
• ادموند «ند» فِلس، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۰۶
• اندرو زد. فایر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۶
• راجر دی. کورنبرگ، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۶
• اورهان پاموک، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۰۶
• اریک اس. ماسکین، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۰۷
• ماریو آر. کاپکی، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۷
• مارتین چالفی، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۰۸
• جَک دبلیو. سُزُستاک، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۰۹
• لیماه گبویی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۱۱
• توکل کرمان، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۱۱
• می-بریت موزر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۴
• ادوارد آی. موزر، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۴
• یواخیم فرانک، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۱۷
• ریچارد هندرسون، برندهٔ نوبل شیمی، ۲۰۱۷
• میشل مایور، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۱۹
• گرِگ ال. سِمِنزا، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۹
• سر پیتر جِی. رَتکلیف، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۱۹
• راجر پِنروز، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۲۰
• گیدو دبلیو. ایمبنس، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۲۱
• آنی اِرنو، برندهٔ نوبل ادبیات، ۲۰۲۲
• نرگس محمدی، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۲۳
• جفری هینتن، برندهٔ نوبل فیزیک، ۲۰۲۴
• دارون عجماوغلو، برندهٔ نوبل اقتصاد، ۲۰۲۴
• گری رووکان، برندهٔ نوبل فیزیولوژی یا پزشکی، ۲۰۲۴
• اولکساندرا ماتویچوک (مرکز آزادیهای مدنی)، برندهٔ نوبل صلح، ۲۰۲۲
• حضرت دالاییلاما، برندهٔ نوبل صلح، ۱۹۸۹
————————————-
برهما چلانی، استاد ممتاز مطالعات راهبردی در مرکز پژوهشهای سیاستگذاری در دهلی نو و پژوهشگر همکار در آکادمی رابرت بوش در برلین است. او نویسندهی نه کتاب از جمله آب: میدان نبرد جدید آسیا (انتشارات دانشگاه جورجتاون، ۲۰۱۱) است که برای آن در سال ۲۰۱۲ برندهی جایزهی کتاب برنارد شوارتز از انجمن آسیا شد.
آدکِی آدِباجو، استاد و پژوهشگر ارشد در مرکز پیشرفت مطالعات در دانشگاه پرتوریا، در مأموریتهای سازمان ملل در آفریقای جنوبی، صحرای غربی و عراق خدمت کرده است. او نویسندهی کتاب پارچهی باشکوه زندگی آفریقایی: جستارهایی دربارهی قارهای تابآور، دیاسپورای آن و جهان (روتلیج، ۲۰۲۵) و آفریقای جهانی: چهرههایی از شجاعت، خلاقیت و بیرحمی (روتلیج، ۲۰۲۴) است. او همچنین ویراستار کتاب بار سهگانهی اقیانوس سیاه: بردهداری، استعمار و غرامتها (انتشارات دانشگاه منچستر، ۲۰۲۵) میباشد.
ریچارد هاس، رئیس افتخاری شورای روابط خارجی، مشاور ارشد در شرکت سنترویو پارتنرز، و پژوهشگر برجستهی دانشگاهی در دانشگاه نیویورک است. او پیشتر مدیر برنامهریزی سیاست در وزارت امور خارجهی ایالات متحده (۲۰۰۳-۲۰۰۱) بود و بهعنوان فرستادهی ویژهی رئیسجمهور جورج دبلیو. بوش در ایرلند شمالی و هماهنگکنندهی آیندهی افغانستان خدمت کرده است. او نویسندهی کتاب صورتحساب وظایف: ده عادت شهروندان خوب (انتشارات پنگوئن پرس، ۲۰۲۳) و نویسندهی خبرنامهی هفتگی ساباستک با عنوان خانه و دوردست است.
کارل بیلت، نخستوزیر و وزیر امور خارجهی پیشین سوئد است.
آنماری اسلاتر، مدیر پیشین برنامهریزی سیاست در وزارت امور خارجهی ایالات متحده، مدیرعامل اندیشکدهی «نیو امریکا»، استاد ممتاز سیاست و امور بینالملل در دانشگاه پرینستون، و نویسندهی کتاب نوزایی: از بحران تا دگرگونی در زندگی، کار و سیاست ما (انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۲۱) است.
جوزف ای. استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد دانشگاه کلمبیا، اقتصاددان ارشد پیشین بانک جهانی (۱۹۹۷–۲۰۰۰)، رئیس پیشین شورای مشاوران اقتصادی رئیسجمهور ایالات متحده، و همرئیس پیشین کمیسیون عالیرتبه در زمینه قیمتگذاری کربن است. او نویسنده اصلی گزارش ارزیابی اقلیمی IPCC در سال ۱۹۹۵ بوده است. استیگلیتز همچنین همرئیس «کمیسیون مستقل اصلاح مالیات شرکتهای چندملیتی» است و تازهترین کتاب او با عنوان راهی بهسوی آزادی: اقتصاد و جامعه خوب در سال ۲۰۲۴ توسط انتشارات W. W. Norton & Company و Allen Lane منتشر شده است.
نیویورک تایمز / ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵
بر اساس وصیت آلفرد نوبل، جایزهی نوبل باید به کسانی اهدا شود که «در سال گذشته، بیشترین خدمت را به بشریت کرده باشند». توجه کنید به واژهی «سال گذشته»؛ بنابراین ما کسانی که معتقدیم دونالد ترامپ به خاطر نقش خود در پایان دادن (یا دستکم توقف موقت) جنگ غزه سزاوار جایزهی نوبل صلح است، باید تا زمان اعلام جوایز سال آینده صبر کنیم.
البته نباید نفس در سینه حبس کنیم.
در همین حال، کمیتهی نوبل نروژ در انتخاب امسال خود تصمیمی درست گرفت و جایزهی صلح روز جمعه را به ماریا کورینا ماچادو، رهبر ۵۸ سالهی اپوزیسیون ونزوئلا که اکنون از رژیم نیکلاس مادورو در خفا زندگی میکند، اعطا کرد. این تصمیم، در عین حال، نوعی کیفرخواست علیه همان رژیم و کارنامهی ۲۶ سالهی ویرانگر آن نیز بود؛ کارنامهای که به نام «سوسیالیسم بولیواری» و با حمایت سادهدلانهی بسیاری از ترقیخواهان غربی رقم خورده است.
ماچادو در واقع شایستهی دریافت جایزهی نوبل از سال گذشته بود؛ زمانی که دولت مانع نامزدیاش برای ریاستجمهوری شد و او از ادموندو گونزالس، نامزدی فراجناحی، حمایت کرد و به یکپارچگی صفوف اپوزیسیون که پیشتر دچار شکاف بود، کمک چشمگیری نمود. بر پایهی نظرسنجیهای مستقل، گونزالس در انتخابات با نسبت بیش از دو به یک پیروز شد، اما مادورو نتیجه را نادیده گرفت، خود را برای شش سال دیگر در قدرت نگه داشت و در این میان نزدیک به دو هزار مخالف سیاسی را روانهی زندان کرد.
دوران فعالیت ماچادو به عنوان مخالف، بیش از بیست سال پیش آغاز شد؛ زمانی که او به دلیل نگرانی از روند تضعیف نظام دموکراتیک ونزوئلا توسط هوگو چاوز، سلفِ مادورو، گروهی برای نظارت بر انتخابات تأسیس کرد. در سال ۲۰۰۵، رژیم چاوز او را به جرم خیانت متهم کرد، زیرا از برگزاری همهپرسی برکناری رئیسجمهور حمایت کرده بود. در سال ۲۰۱۴ نیز دوباره به اتهام خیانت به کشور، این بار به دلیل شرکت در اعتراضهای ضدحکومتی، تحت پیگرد قرار گرفت. در سال ۲۰۲۴، او یادداشتی در روزنامهی «وال استریت ژورنال» منتشر کرد و نوشت: «این یادداشت را از محل اختفا مینویسم، در حالی که برای جان و آزادی خود و هممیهنانم از دیکتاتوری نیکلاس مادورو بیمناکم.»
این سابقهی دوراندیشی و شجاعت در تضادی آشکار و شرمآور قرار دارد با سادهباوری همراهان غربی آن رژیم. از جمله، نائومی کلاین، نویسندهی کانادایی، که در سال ۲۰۰۷ چاوز را ستود زیرا به گفتهی او ونزوئلا را به کشوری تبدیل کرده بود که در آن «شهروندان دوباره به قدرت دموکراسی برای بهبود زندگیشان ایمان آوردهاند»؛ چسا بودن، دادستان پیشین سانفرانسیسکو، که در سال ۲۰۰۹ از «پایبندی چاوز به روند دموکراتیک» تمجید کرد، در حالی که او «درِ ماندگاری مادامالعمر در قدرت را بر خود گشود»؛ و جرمی کوربین، رهبر پیشین حزب کارگر بریتانیا، که در سال ۲۰۱۳ از چاوز به خاطر اینکه «نشان داد فقرا اهمیت دارند» و به دلیل «سهم عظیم او در ونزوئلا و در سراسر جهان» ستایش نمود.
از زمانی که فاجعهی چاویسم آشکار شد — افزایش سرسامآور نرخ قتل، گسترش گرسنگی و قحطی، فرار میلیونها شهروند عادی از کشور با پای پیاده، و متهم شدن رهبران حکومت به ثروتاندوزی از راه قاچاق مواد مخدر — بیشتر آن هواداران سابق، خاموش شدهاند. نائومی کلاین گویا به زحمت چیزی دربارهی «پوپولیسم نفتی» رژیم گفته، اما به وام از شعاری که در اردوگاه خود او رایج است باید گفت: در مورد ونزوئلا، «سکوت، نوعی خشونت است». چشم بستن بر این فاجعه، تنها به تداوم آن کمک میکند.
اما چه باید کرد؟
من در یادداشتی در ژانویه اشاره کردم که هر آنچه تاکنون آزموده شده، شکست خورده است. انتخابات؟ دزدیده شده. تحریمها؟ بیاثر. حکم بازداشت و جایزه برای سران رژیم؟ همانطور. اعطای نوبل به ماچادو توجهها را تا حدی به سرکوب رژیم جلب خواهد کرد، اما همانگونه که سایر برندگان ناراضیِ این جایزه میدانند، اثر آن احتمالاً زودگذر و اندک خواهد بود. جایزهی صلح سال ۲۰۲۱ به دمیتری موراتوف، سردبیر روزنامهی مستقل روسی «نوایا گازتا»، نتوانست پایههای حکومت ولادیمیر پوتین را بلرزاند؛ و جایزهی سال ۲۰۲۳ به نرگس محمدی، فعال حقوق بشر ایرانی، نتوانست آزادی او از زندان جمهوری اسلامی را در پی داشته باشد.
در نتیجه، تنها گزینهای که به نظر میرسد دولت ترامپ هر چه بیشتر به آن تمایل پیدا میکند، تغییر رژیم است.
بهترین راه تحقق این هدف، ارائهی گزینهای مشابه «گزینهی بشار اسد» برای مادورو و اطرافیان نزدیک اوست: تبعید دائمی به کشوری دوست — اگر نه روسیه، احتمالاً کوبا. این پیشنهاد میتواند با طرح عفو عمومی برای مقامات غیرنظامی و نظامی ردهپایین رژیم همراه شود، مشروط بر آنکه سوگند وفاداری به یک دولت دموکراتیک با رهبری منتخب مشروع یاد کنند.
به نظر میرسد این دقیقاً هدف اصلی سیاست «دیپلماسی قایقهای توپدار» ترامپ در کارائیب باشد: ایجاد ترس کافی تا «بدها» فرار کنند. ماچادو نیز همین نظر را دارد؛ او هفتهی گذشته به بیبیسی گفت: «مادورو و دارودستهاش نخواهند رفت مگر آنکه بفهمند تهدیدی واقعی وجود دارد و اوضاع هر روز برایشان بدتر خواهد شد.» اما این خود مستلزم آن است که دولت ترامپ آمادهی تشدید اقدامات خود باشد، تا جایی که به مرز رویارویی نظامی تمامعیار برسد.
چنین اقدامی بیتردید خطرهایی مرگبار و انکارناپذیر در پی خواهد داشت — هم برای ونزوئلاییها و هم برای آمریکاییها. همچنین ممکن است باعث شود جایزهی نوبل صلح، که ترامپ مدتها در پی آن بوده، برای همیشه از دسترس او دور بماند.
با این حال، جایزههایی برای صلح وجود دارد که از نوبل والاترند — جایزهای که هیچگاه نصیب وینستون چرچیل، فرانکلین روزولت، هری ترومن یا دیگر چهرههای بزرگ تاریخ نشد؛ همان کسانی که میدانستند مسیر رسیدن به صلح همیشه از دل خودِ صلح نمیگذرد. اگر بهایی که ترامپ باید برای پایان دادن به هول ویرانگر رژیم مادورو بپردازد، چشمپوشی از جایزه برای خودش باشد، میتواند در این حقیقت آرامش یابد که ماچادو جایزهاش را به «مردم رنجدیدهی ونزوئلا و به رئیسجمهور ترامپ برای حمایت قاطعانهاش» تقدیم کرده است.
اکنون زمان عمل است.
■ ترامپ مکررا و با اصرار خواست که مردم غزه آنجا را ترک کنند و به “هر کجا دلشان میخواهد” بروند چون او میخواهد غزه را به یک “ریورا”ی پولساز تبدیل کند. همین همراهی بیچون و چرای او با دولت راست اسرائیل چراغ سبز بود تا دولت افراطی اسرائیل پاکسازی فیزیکی غزه را با هجوم نظامی آغاز کند. و زمانی که قتل عام روزمره غزه افکار عمومی جهانیان را تا مرزهای مقابله به حرکت درآورد و پروژه تخلیه را (دست کم موقتا) به شکست کشانید، پس حالا میماند بهره برداری تبلیغاتی از صلح غزه، که البته در مقابل توقف کشتار روزمره کسی اعتراض به این تبلیغات دروغین نمیکند، اما فراموش هم نمیشود.
کارنامه صلح ترامپ را در خود امریکا جستجو کنید که شیکاگو را منطقه جنگی خواند و گفت شهردار و فرماندار آنجا باید دستگیر شوند، در قطبی کردن خشونتآمیز، که کشور آمریکا را به سمت جنگ داخلی سوق میدهد.
گویاترین خبر، اظهار نظر پوتین بود که گفت جایزه نوبل شایستگی لازم برای ترامپ را ندارد و ارزش کارهای ترامپ بالاتر از این چیزهاست!!
با احترام، پیروز
در انقلاب ۵۷، خمینی واژه «جمهوری» را برای نظام سرکوبگرش برگزید که نه با مفهوم ارسطویی آن به عنوان «رفاه همگانی» همراهی داشت و نه با گونه مدرن آن که تحقق دموکراسی، احترام به حقوق بشر و سکولاریسم را در دستور کار قرار میدهد.
هدف خمینی از بهرهگیری ابزاری از واژه «جمهوری» تنها جایگزین کردن عمامه ولی فقیه با تاج پادشاهی بود که استبدادی دینی مرگبار را برای جامعه ایرانی به ارمغان آورد. هویت این نظام با اجرای شریعت قرون وسطایی شامل اعدام، سرکوب هرگونه نافرمانی مدنی، زنستیزی، تبعیض علیه مذاهب غیر شیعه و اقلیتهای قومی پایهگذاری شد.
توهمات ایدئولوژیک از جمله صدور انقلاب شیعهمحور، شعار نابودی اسرائیل و غربستیزی از دیگر هویتهای این نظام بوده است که در درازنای ۴۷ سال اخیر جز تحریمهای کمرشکن و تهیدستی فراگیر برای بسیاری از ایرانیان، نتیجه دیگری نداشته است.
پافشاری بر پیشبرد برنامه صدها میلیارد دلاری انرژی هستهای، توسعه صنایع موشکی و ایجاد و تقویت گروههای نیابتی بنیادگرا و فرستادن پهپاد و موشک به روسیه تزاری برای کشتار مردم اوکراین از جمله ابزارهایی بوده است که هویتهای نظام جمهوری جهل و جنایت را تحقق بخشد، اما به تدریج با ناکامی و یا ناکارآمدی روبهرو شدهاند.
جنگ ۱۲روزه نتیجه راهبردهای دهها ساله این نظام بنیادگرا به رهبری خامنهای بود که پس از نابودی و یا تضعیف گروههای نیابتیاش، نادرستی رجزخوانیهای گوناگون از جمله نزدیک بودن نابودی اسرائیل و توهمات غربستیزانه را آشکار ساخت.
اعدام یکی از ابزارهای سرکوب در جمهوری اسلامی از آغاز تا به امروز بوده است. ایران پس از چین بالاترین شمار اعدامها را در جهان به ثبت رسانده است. بر اساس گزارش عفو بینالملل در سال ۲۰۲۴، شمار اعدامها در جهان به ۱۵۱۸ نفر میرسید که دو سوم آنان در ایران اجرا شده است.
بررسیها بیانگر آن است که شمار اعدامها در کشورهای استبدادی پس از خیزشهای مردمی، جنگ و یا بحرانهای داخلی افزایش مییابد. در واقع، شمار اعدامها در ایران از سال ۲۰۲۱ (جنبش مهسا) از ۳۱۴ نفر به ۹۷۲ نفر در سال ۲۰۲۴ و به گفته محمود امیریمقدم، مدیر سازمان حقوق بشر ایران، در کمتر از ۱۰ ماه اخیر به بیش از ۱۰۴۰ نفر رسیده است.
افزون بر این، گزارش هرانا (مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران) نشان میدهد که از ۱۰ اکتبر ۲۰۲۴ تا ۸ اکتبر ۲۰۲۵، ۱۵۳۷ نفر در ایران اعدام شدهاند که ۸۶٪ نسبت به سال گذشته افزایش داشته است.(۱) بر پایه همین گزارش، سن سه تن از اعدامشدگان کمتر از ۱۸ سال بوده است.
لازم به تذکر است که از ماه جولای که جنگ ۱۲ روزه رویداد، شمار اعدامها رو به افزایش گذاشته است، به طوری که از ۱۰۱ تن در این ماه به ۱۴۵ تن در ماه سپتامبر رسیده است. این در حالی است که نیروهای سرکوبگر خامنهای، قوه قضایی غیرمستقل و فاسد کشور را حتی به اعدامهای فلهای سال ۱۳۶۷ تشویق میکنند.
در این رابطه، خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران از فجایع اخیر فراتر رفته و با تمجید از اعدامهای دستهجمعی سال ۱۳۶۷ نوشته است: «امروز زمان تکرار این تجربه موفق تاریخی فرا رسیده است.»(۲)
در این میان، شاهد رویداد تازهای از جمله افزایش اعدام زندانیان سیاسی و محکومیت اعدام برای کنشگران مدنی میباشیم که بیشتر آنان از هممیهنان اتنیکی (یا: قومی/اقلیتی)اند. بهتازگی شش زندانی عرب که در اواخر سال ۱۳۹۷ بازداشت و در اوایل سال ۱۳۹۸ از سوی دادگاه انقلاب اهواز به اعدام محکوم شده بودند، در ۱۵ مهرماه به چوبه دار سپرده شدند.
بنا بر گزارش سازمان حقوق بشر ایران، در ماه جولای امسال ۱۷ نفر با اتهامات امنیتی محاربه، فساد فیالارض و بغی اعدام شدند که ۶ نفر به اتهام جاسوسی برای اسرائیل بوده است.
کانون حقوق بشر ایران نیز نام ۶۷ نفر زندانی سیاسی را که تا مهر ۱۴۰۴ به اعدام محکوم شدهاند، انتشار داده که بسیاری از آنان از اقلیتهای اتنیکی (یا: قومی)اند.
از شواهد چنین پیداست که جمهوری جهل و جنایت در پی ناکامی اطلاعاتی تحقیرآمیز در جریان جنگ و کشته شدن فرماندهان نیروهای سرکوب و دانشمندان هستهایاش، در حال انتقامگیری از کنشگران مدنی با انواع اتهامات از جمله جاسوسی برای اسرائیل است. افزون بر این، هراس از خیزش همهگیر علیه نظام بنیادگرای ایدئولوژیزده اسلامی همراه با فساد گسترده، بحران کمرشکن اقتصادی و انزوای کامل در میان اکثریت کشورها، اعدامها را به عنوان ابزاری بازدارنده در داخل کشور افزایش داده است.
شوربختانه، کشورهای دموکراتیک غربی در تله هستهای و موشکی خامنهای گرفتار و واکنش علیه نقض گسترده حقوق بشر را از فهرست اولویتهایشان کنار گذاشتهاند. مخالفان خارج کشور نیز در بیعملی به سر میبرند و اقدامات لازم از جمله برجسته کردن سرکوبهای وحشیانه در ایران را در جوامع دموکراتیک به فراموشی سپردهاند.
مهر ۱۴۰۴
mrowghani.com
—————————-
[۱] - https://www.hra-news.org/statements/a-733/
[۲] - مراد رحمتی، هشدار در باره تکرار اعدامهای گروهی در ایران، دویچه وله، ۱۵/۰۷/۲۰۲۴
چوپان راستگو
همه ما داستان چوپان دروغگو را شنیدهایم؛ چوپانی که سربهسر اهالی روستا میگذاشت و به دروغ داد میزد گرگ گرگ، و یکروز که گرگی به گله زد و چوپان از اهالی کمک خواست دیگر کسی به فریاد او وقعی نگذاشت؛ چوپان دروغگو ماند و گرگی که به گله زده بود. طنز تلخ ماجرا اینجاست که گاهی در همین دوروبر خودمان چوپان یا چوپانهای دروغگویی پیدا میشوند و یک بار هم که شده حرف «راست» میزنند و اینبار هم کسی به دلیل سابقه دروغگوییشان حرف «راست»شان را هم جدی نمیگیرد و همین امر به ظاهر کم اهمیت به آسیبهای پراهمیت منتهی میشود.
به دو نمونه از این چوپانهای دروغگو اشاره میکنم به امید اینکه از این پس نه تنها به دروغها، بهویژه دروغ آدمهای بزرگ، بلکه به «راست» آنها هم حساس باشیم تا در آینده بار دیگر در گرداب سهلانگای و اشتباهات تاریخی و فرهنگیمان گرفتار نشویم؛ که از قدیم گفتهاند: «آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود.»
در ششم بهمن ماه ۱۳۴۱ اصول ۶ گانه «انقلاب شاه و مردم» در یک همهپرسی تصویب شد؛ «اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی» و «اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان» از جمله اصول ۶ گانه بود که مخالفت خوانین، زمینداران و تعدای از روحانیان را بهخاطر در اختیار داشتن زمینهای وقفی در پی داشت. علاوه بر آن، روحانیت حق رأی زنان و هر نوع رویکرد سیاسی و اجتماعی بر شالوده مدرن کردن جامعه و تغییر در سنتهای قدیمی را تهدیدی برای بقای خود و تفسیرش از اسلام تلقی میکرد.
خمینی در ۱۳ خرداد ۱۳۴۲، در مدرسه فیضیه قم در مخالفت با شاه و رفراندوم ششم بهمن ۱۳۴۱، از جمله گفت:
در سال ۱۳۴۹ سیزده درسگفتار از روحالله خمینی در بیروت چاپ شد که وی یک سال قبل در حوزه علمیه نجف در مبحث ولایت فقیه ایراد کرده بود. این کتاب در همان سال به ایران ارسال شد و در سال ۱۳۵۶ با ضمیمه سخنرانی دیگری به نام جهاد اکبر در ایران بارها تجدید چاپ شد. منبع اصلی این کتاب نوشتههای ملا احمد نراقی بود در مورد «خودباختگی افراد جامعه در برابر پیشرفتهای مادی غرب، اعتقاد به ضرورت تشکیل حکومت جزء ولایت است، آخوندهای درباری را طرد کنید و حکومتهای جائر را براندازید»؛ مباحثی که خمینی در سلسله درسهای خود به آنها پرداخته بود.

«هیچی»
در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ خبرنگار NBC که در «پرواز انقلاب » حضور داشت، از خمینی پرسید: «سلام علیکم (به فارسی انگلسی) ممکن است محبت کنید و بفرمایید چه احساسی دارید در بازگشت به ایران؟» قطبزاده پرسش خبرنگار را ترجمه کرد:
خمینی: «هیچی»
قطبزاده با تعجب: «هیچی!؟»
خمینی: «بهاش بگو من با تو صحبت نمیکنم.»
قطبزاده به خبرنگار: «مایل به اظهارنظر نیستند.»
خبرنگار: «خوشحال یا هیجانزده نیستند؟»
قطبزاده: «مایل به اظهارنظر نیستند.»
روحالله خمینی بهرغم اینکه یک عمر کالایی جز خرافات و دروغ عرضه نکرده بود و در نوشتهها و سخنانیهایش تاریکخانه آرمانشهرش را به وضوح تصویر کرده بود، برای اولین (و شاید آخرین) بار در پاسخ به خبرنگار NBC «راست» گفت. از اینکه بگذریم، شاه تهدیدهای مکرر او را هرگز جدی نگرفت، بخشی از «چپ ضد امپریالیست» و قشر «روشنفکر»ی جامعه هم قبل از اینکه دلباخته چوپان دروغگو بشود و در همه پرسی برای «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» رأی آری به صندوق بیندازد، نخواست سرکی به گفتهها و نوشتههای مردی بکشد که در رأس انقلابی قرار گرفته بود که میرفت نظام کهنسالی را منقرض و آن را با واپسگراترین نظام جایگزین سازد.
در مهر ماه ۱۳۵۷، پس از اقامت خمینی در پاریس، وقتی دکتر هوشنگ نهاوندی، وزیر علوم از شاه پرسید که آیا اقصد ندارد از دولت فرانسه بخواهد به خمینی گوشزد کند که اصول اقامت بیگانگان را مراعات کند و از دخالت در امور ایران خودداری نماید، شاه شانههایش را بالا انداخت و گفت: «ژیسکار هم تلفنی از من پرسید. گفتم برایم مهم نیست.» و سپس اضافه کرد: «یک آخوند بدبخت شپشو با من چه میتواند بکند؟»
کانون نویسندگان ایران دربیانیهای که در روزنامه اطلاعات ۱۶ آبان ۵۸ منتشر شد، از اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ حمایت کرد و به «دانشجویان پیرو خط امام» پیامی فرستاد:
دکتر باقر پرهام، دکتر غلامحسین ساعدی، احمد شاملو، دکتر اسماعیل خوئی و محسن یلفانی از جمله امضا کنندگان بیانیه بودند.
سیاوش کسرایی سرود:
دارمت پیام
ای امام...
آمدی
خوش آمدی، پیش پای توست ای خجسته، ای که خلق
میکند قیام،
حق ما بگیر
داد ما برس،
تیغ برکشیده را نکن به خیره در نیام.
حالیا که میرود سمند دولتت، بران،
حالیا که تیغ دشنه تو میبُرد
بزن!
داستان یک نامه
آیتالله منتظری در خاطرات خود مینویسد: «خمینی در یکی دوسال قبل از فوتش از مسائل منقطع شده بود» و از قول فلاحیان، قائم مقام وزیر وقت اطلاعات نقل می کند: « در این سالهای آخر کارهایی را که با امام داشتیم با احمد آقا حل و فصل میکردیم... امام در این اواخر مریض بودند و با سفارش پزشکها ایشان را حتیالمقدور از مسائل دور نگه میداشتند.» (۲)
در ساعت ۵ صبح ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ خبر فوت خمینی منتشر شد.
بعد از مرگ خمینی موضوع تعیین جانشینی در مجلس خبرگان بالا میگیرد، هاشمی رفسنجانی نامهای از خمینی خطاب به شورای بازنگری قانون اساسی را قرائت میکند. در متن نامۀ منسوب به خمینی خطاب به مشکینی، رئیس مجلس خبرگان آمده بود:
بنا به این فتوا مطرح شد که چرا یادگار امام رهبر نشود؟
در باره رهبری احمد خمینی در مجلس خبرگان بحثی طولانی درگرفت، اما پس از صحبتهای موافق و مخالف، او رأی نیاورد. سپس شورای رهبری شامل مشکینی و موسوی اردبیلی و خامنهای پیشنهاد شد، باز هم رأی نیاورد. رفسنجانی و احمد خمینی هم به آن سه نفر اضافه شدند، اما شورای پنج نفری هم ۴۴ رأی بیشتر نیاورد و رد شد.
بعد از کشاکش بحث جانشینی و پا درهوا ماندن مسئله رهبری، هاشمی رفسنجانی دست بهکار شد؛ او که چشم به ریاست جمهوری دوخته بود و با توجه به اینکه بر اختیارات رئیس جمهوری در قانون اساسی جدید افزوده شده و پست نخست وزیر هم حذف شده بود، گمان میکرد با وجود رهبریِ آلت دست میتواند تمامی قدرت را قبضه کند. از این رو درجلسه مجلس خبرگان، برای آماده کردن زمینه برای انتخاب خامنهای گفت: «البته امام توی این صحبتشان، این سندی که امروز خواندیم [وصیتنامه] گفته بودند چیزهایی را قبول کنید از من که یا نوشته باشم، یا توی رادیو گفته باشم. این [وصیتنامه] آن نیست که تو رادیو ایشان گفتهاند» و برای رفع هر شکوشبههای اضافه کرد: «منتها ما ۵-۴ تا شاهد داریم اینجا.»
و در ادامه گفت: «... رهبری آقای خامنهای را اولین بار امام مطرح فرمودند، در حالی که هیچکدام از ما اساساً تصوری از این موضوع نداشتیم . مسأله دوم ما این بود که کسی را برای رهبری بعد از امام نداشتیم. یکی از بحثها، همان جا همین بود که در آن جلسه ما گفتیم که خوب چه کسی؟ ما که آقایان را میشناسیم، ما که علمأ را میشناسیم، ما که همکارانمان را میشناسیم، چنین چیزی نمیشود. در آن جلسه بود که ایشان (امام خمینی) فرمودند: همین آقای خامنهای. به هر حال اولین بار امام فرمودند، ما اصلاً چنین تصوری نداشتیم، برای ما که غیرمنتظره بود و برای شخص رهبری هم اصلاً شوکآور بود.»
و برای محکمکاری خاطرهای را از یادگار امام نقل کرد: « احمد آقا دیروز به ما گفت توی جمع چند نفری مان گفت. وقتی آقای خامنهای [در کشور] کره بودند و فیلمشان با آقای کیم ایل سونگ نمایش داده می شد، منظره خوبی بود آنجا... ایشان (خمینی) فرمودند که ایشان (خامنهای) واقعاً شایسته رهبری هستند. البته این را از احمد آقا نقل می کنم. این را که عرض می کنم آقای اردبیلی و من و آقای احمدآقا و آقای نخست وزیر توی جلسه بودیم با هم شنیدیم.» (۳)

چوپان راستگو»
علی خامنهای قبل از رایگیری در جلسه ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ مجلس خبرگان سخنانی از پشت تریبون ایراد کرد:
اما بهرغم مخالفت خامنهای برای رهبری، رفسنجانی سروته قضیه را بههم آورد:« «... صحبتها راشنیدیم، دیگر بحث نمیکنیم، آقایانی که با رهبری جناب آقای خامنه ای تا رفراندوم، البته این موقت است دائمی نیست، موافق هستند قیام بفرمایند» و هنوز جملهاش تمام نشده خودش قیام فرمود تا بقیه اعاظم گوشی دستشان باشد وبه تبع وی قیام بفرمایند. خامنهای با کسب ۵۵ رای موافق در مقابل ۱۴ رای مخالف برای رهبری موقت انتخاب شد.
در خرداد ۱۳۸۹، در برنامهای که از تلویزیون ایران پخش شد، موضوع مربوط به موقت بودن انتخاب رئیس جمهور وقت (علی خامنهای) و تردید خبرگان در مورد اجتهاد وی حذف شد و به صورت: «آقایانی که با رهبری جناب آقای خامنهای موافق هستند قیام بفرمایند» پخش شد.
پرسیدنی است که اگر خامنهای توسط خمینی به عنوان جانشین منسوب شده بود چه نیازی به این رای گیریها بود؟ چرا احمد خمینی که از خواسته پدرش باید اطلاع داشته باشد کاندید شد؟ و چرا رفسنجانی بعد از نقل خاطرهای از خمینی، خودش را برای رهبری کاندید کرد؟ چگونه ممکن بود احمد خمینی که حتا مجتهد هم نبود برای رهبری مطرح شود؟ خمینی در۱۶دى ماه ۱۳۶۶، یعنی ۴ ماه قبل از فوتش در نامهای علنی به خامنهای که در خطبه نماز جمعه نظری مخالف نظر خمینی در باره حکم حکومتی ابراز کرده بود با شدیدترین لحن تشر زده و گفته بود که خامنهای ولایت فقیه را نفهمیده است.
بعد از انتخاب خامنهای توسط مجلس خبرگان، ابوالحسن بنی صدر، دستنویس نامه خمینی به مشکینی را که در روزنامهها چاپ شده بود به همراه دستخط دیگری از او، (شعری با دستخط خود خمینی) که چند ماه قبل از آن نامه نوشته شده بود و همچنین دستخط احمد خمینی را به یک وکیل پایه یک دادگستری در فرانسه داد تا از سوی کارشناسان بینالمللی خط در وزارت دادگستری فرانسه، درباره دستخط خمینی تحقیق شود. وکیل دادگستری برای اطمینان به دو خطشناس رسمی و بینالمللی مراجعه کرد. هر دو خطشناس بر این نظر بودند که نامه نوشته شده مسلماً دستخط آیتالله خمینی نیست و به احتمال زیاد، نامه دستخط احمد خمینی میباشد. آنها معتقد بودند کسی که نامه را نوشته حدود سی سال از سن خمینی باید کمتر داشته باشد.» (۲)
خامنهای و نواب صفوی
در سال ۱۳۲۹، بیانیه ایدئولوژیک فدائیان اسلام با عنوان «راهنمای حقایق» منتشر شد. این کتاب ۹۲ صفحهای بعد از غیرقانونی شدن گروه فدائیان اسلام و دستگیری افراد گروه در سال ۱۳۳۴، در پی قتل احمد کسروی و ترور ۳ تن از نخست وزیران، جمعآوری شد، اما در دی ماه ۱۳۵۷، به صورت زیرزمینی بارها تجدید چاپ و در سراسر کشور توزیع شد.
«راهنمای حقایق» اهداف، اصول و شیوههای سیاسی و برنامه حکومت اسلامی موردنظر خود را که در حقیقت منشور فدائیان اسلام بود توضیح میداد. در این کتاب به مواردی همچون جداسازی کامل زن و مرد در محل کار، اجرای کامل حدود اسلامی و محدود سازی کتاب و موسیقی و سینما، مگر با هدف ترویح اسلام، تأکید شده بود.
علی خامنهای، طلبه ۱۴ـ۱۳ ساله در یکی از سخنرانیهای نواب صفوی در سال ۳۱ یا ۳۲ در مشهد او را از نزدیک میبیند. خامنهای در باره این دیدار میگوید: «سخنرانی نواب یک سخنرانی عادی نبود. بلند میشد و میایستاد و با شعار کوبنده و با شعاری شروع به صحبت میکرد. من محو نواب شده بودم. خودم را از لابلای جمعیت به نزدیکش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم. تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش میدادم و او هم بنا کرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی کردن. اساس سخنانش این بود که اسلام باید زنده شود. اسلام باید حکومت کند. من برای اولین بار این حرفها را از نوا ب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ کرد و جای گرفت که احساس میکردم دلم میخواهد همیشه با نواب باشم. این احساس را واقعا داشتم که دوست دارم همیشه با او باشم.»
این دیدار و دیدارهای بعدی پایههای جهانبینی خامنهای را برای سالهای آتی پیریزی کرد: «اولین جرقه های انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله نواب در من به وجود آمد و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را در دل ما نواب روشن کرد.»


همه مردان رهبر
همانگونه که در مقاله قبلی نوشتم؛ آتش زیر خاکستری را که روحالله خمینی در سال ۵۷ شعلهور کرد، علی خامنهای در دوران ولایت خود شعلهورتر ساخت. وی در بهمن ۱۳۹۱ در دیدار با فرماندهان و همافران گفت: «... من دیپلمات نیستم، انقلابیام؛ به همین علت صریح، صادقانه و قاطعانه حرف میزنم.»
این «مرد انقلابی» در سالهای ولایت خود برای ایجاد آرمانشهر خویش، ده ها هزار انسان را در داخل و خارج از ایران به کشتن داده است، سرزمینی را به زندان شهروندانش بدل کرده و زندگی و آینده چندین نسل در ایران و منطقه را تباه کرده است، با صرف میلیاردها دلار علاوه بر آشوب، ایجاد تنش و بیثباتسازی نه تنها کشور خویش، بلکه چندین کشور در منطقه را هم به ویرانه بدل کرده است.
علی خامنهای بعد از گذشت چند ماه از جنگی که راه انداخت، هنوز هم از پناهگاه ۹۰ متری زیرزمین بر طبل جنگ میکوبد. او در ۸۶ سالگی دارد آخرین روزهای عمر خود را پشتسر میگذارد؛ آدمها در این سن معمولا «تإمل ایام گذشته میکنند و بر عمر تلف کرده تاسف میخورند و سنگ سراچه دل به آب دیده سُفت (سوراخ) میکنند.» (۴) خامنهای اما اهل این حرفها نیست؛ او بهرغم اینکه همه کارتهایش را بازی کرده و همه آنها را هم باخته، عزمش را جزم کرده تا واپسین لحظه حیاتش انقلابی بماند و سرانجام انقلابی بمیرد؛ (اگر دست غیبی سرنوشت دیگری برایش رقم نزند!) آیا تا مرگ «رهبر انقلابی» از ایرانی که زیر تحریمهای کمرشکن قرار گرفته و جنگی ویرانگر دیگر بر بالای سرش سایه انداخته است، از ایرانی که به سرزمینی سوخته بدل شده و بر احوالش «واقعا باید خون گریست»، هنوز تاب و توانی باقی خواهد ماند؟
_____________
۱. خاطرات آیتالله منتظری، انتشارات انقلاب اسلامی، ص ۳۲۲،
۲. به احتمال اشتباه شده؛ آمریکا هیچوقت شاه را در دامان خود پناه نداد، جز بعدها چند هفتهای برای معالجه بیماریاش،
۳. در این بخش، از نوشته مهران مصطفوی در نشریۀ اتقلاب اسلامی چاپ فرانسه استفاده کردهام،
۴. از دیباچه گلستان سعدی با کمی تغییر.
۸ اکتبر ۲۰۲۵ / ۱۶ مهر ماه ۱۴۰۴
زوددویچه تسایتونگ
چپگرایان در مورد اسرائیل دچار شکاف شدهاند، یهودیانِ دیاسپورا نیز همینطور – و راستگرایان خود را بهعنوان شریک در مبارزه با یهودستیزی نشان میدهند: جنگ غزه مفاهیم و ایدههای ما را وارونه کرده است.
مقدمه مترجم: نشریه زوددویچه تسایتونگ به مناسبت دومین سالگرد هفت اکتبر، یک «یادداشت مهمان» از اوا ایلوز، جامعهشناس، نویسنده و روشنفکر فرانسوی-اسرائیلی منتشر کرده است. او در یادداشت خود این رخداد تاریخی را به عنوان رویدادی بزرگ و تاثیرگذار در تاریخ معاصر اسرائیل و فلسطین ارزیابی میکند که شکافها و پیامدهای عمیقی در سطح جهانی ایجاد کرده است.
یکی از شکافهای مهمی که خانم ایلوز بدان اشاره میکند، پدیدار شدن دو جریان چپ متمایز است: «چپ غزهای» و «چپ هولوکاستی». او داوری سختی درباره چپ غزهای دارد و معتقد است که این جریان در وظیفه اصلی خود – میانجیگری، کاهش تنش و ترویج صلح – بهشکل چشمگیری شکست خورده و بر آتش خصومتها دمیده است. به عقیده نویسنده این سطور، اگرچه این بخش از چپ در امر «دمیدن بر آتش خصومتها» نقش قابل توجهی داشت، اما جهت حفظ انصاف باید اضافه کرد که در این میان تنها نبود و تقریبا همه گروهها با گرایشات مختلف و به درجاتی متفاوت در آن سهیم بودند.
این موضوع من را به یاد سخنان خانم روبی داملین اسرائیلی، یکی از دو نماینده یک ابتکار اسرائیلی-فلسطینی برای آشتی به نام «دایره والدین – انجمن خانوادهها»، انداخت که در ۲۱ سپتامبر امسال جایزه بینالمللی حقوق بشر شهر نورنبرگ در آلمان را دریافت کرد (نماینده دیگر لیلا الشیخ فلسطینی بود). این سازمان از سال ۱۹۹۵ خانوادههای اسرائیلی و فلسطینی را که در نتیجهٔ درگیریهای خاورمیانه یکی از اعضای خود را از دست دادهاند، گرد هم میآورد و برنامههای آموزشی و فعالیتهایی برای سوگ و مدیریت اندوه ارائه میدهد.
روبی داملین در سخنرانی خود به مناسبت اعطای این جایزه معتبر به سازمان آنها، به افراد و گروههای خارج از درگیری اسرائیلی – فلسطینی توصیه کرد (نقل به معنی): «اگر قادر نیستید به حل مناقشه کمک کنید، لطفاً از انتقال آن به درون جوامع خود و تشدید دامنه درگیریها در آنجا خودداری کنید.»
با توجه به موضوع ذکر شده در بالا و با در نظر گرفتن رفتار بنیامین نتانیاهو و دولت اولترا راست اسرائیل که آنچنان آسیب سختی به وجهه این کشور در دنیا زده که بازسازی اعتبار و جایگاه آن در آیندهای قابل پیشبینی بسیار دشوار خواهد بود، اوا ایلوز معتقد است که این دو عامل وضعیت یهودیان در دموکراسیهای غربی را دگرگون ساخته، باعث احساس بیگانگی و شکاف عمیق میان جوامع یهودی شده و تغییرات بنیادینی در دیدگاهها و سیاستهای داخلی آمریکا نسبت به اسرائیل ایجاد کرده است. این ارزیابی منطبق با گزارشی از نیویورکتایمز است که در آن با اشاره به یک نظرسنجی این نشریه در همکاری با موسسه تحقیقاتی دانشگاه سینا (Siena)، نتیجه گیری میشود که حمایت آمریکاییها از اسرائیل به طرز چشمگیری کاهش یافته است.
علاوه براین، خانم ایلوز به این نکته غیر عادی توجه میدهد که در بسیاری از دموکراسیها، بهطور پارادوکسیکال رد یهودستیزی بیشتر از سوی راست افراطی شنیده میشود، چرا که چپ از این حوزه فاصله گرفته و اسرائیل با راست افراطی همپیمان شده است. این وضعیت، استفاده ابزاری از یهودستیزی توسط دولتها و بحرانهای اخلاقی و ایدئولوژیک را تشدید کرده است.
در تحلیل نهایی، اوا ایلوز معتقد است که ۷ اکتبر نماد فروپاشی مفاهیم و دستهبندیهای معنایی پیشین است، از نسلکشی و مقاومت گرفته تا چپ و راست، و بازسازی معنا و ارزشهای دموکراسی لیبرال نیازمند زمان، صبر و دیدگاهی ژرف است.
اوا ایلوز متولد ۱۹۶۱ و دختر یهودیان سفاردی در مراکش، از برجستهترین صداهای اسرائیل چپ-لیبرال در جهان به شمار میرود. او از منتقدان جدی دولت اسرائیل، بهویژه سیاستهای بنیامین نتانیاهو، مدافع صلح و گفتوگو میان اسرائیلیها و فلسطینیها و اصلاحات دموکراتیک در اسرائیل است. او در مقالاتش، به نقد چپ معاصر، سیاست هویت، و زوال ارزشهای جهانگرایی نیز پرداخته است. اخیرا، در گفتوگویی با نشریه زوددویچه تسایتونگ درباره جنگ فرهنگی که این روزها داغتر از هر زمان دیگری در جریان است، او توضیح میدهد که به نظرش چگونه کار به اینجا کشیده است. در این گفتوگو او حکمی کوبنده در باره جریان چپ میدهد: «جریان چپ گرفتار توهم برتری اخلاقی خود شده است». اگرچه به نظر من این موضوع جدید نیست و یک مشکل قدیمی این جریان است که احتمالا بزرگتر نیز شده است.
اوا ایلوز مولف کتب چندی نیز میباشد. در کتاب «صمیمیت سرد: شکلگیری سرمایهداری عاطفی»، او به تشریح چگونگی تبدیل احساسات به کالا در نظام سرمایهداری میپردازد. آخرین اثر منتشر شده او با عنوان «هشتم اکتبر» درباره پیامدهای جنگ غزه ۲۰۲۳ و بحران اخلاقی و سیاسی اسرائیل است.
***
ارزیابی اهمیت رویدادهای تاریخی در حالیکه هنوز در جریان هستند، کار دشواری است. هرچند ۷ اکتبر از نظر گستره و اثرگذاری با سقوط امپراتوری روم یا انقلاب صنعتی قابل مقایسه نیست، اما ویژگیهای یک «رویداد بزرگ» را در خود دارد. رویداد بزرگ، رویدادی است که پیامدهای عینی و قابلتوجهی برای طرفهای درگیر دارد، میان «پیش از» و «پس از» خود تمایز ایجاد میکند و بازیگرانش به معنای آن آگاه هستند. ۷ اکتبر همهٔ این شرایط را دارد. اسرائیلیها و فلسطینیهای بیوطن آن را بهعنوان دراماتیکترین رویداد در تاریخ اسرائیل تجربه کردند، و برای بسیاری از یهودیان در سراسر جهان، نقطهٔ گسستی بود. هرچند هنوز دشوار است پیشبینی کنیم که «برنامهٔ ۲۰ مادهای ترامپ» در نهایت چه اثری خواهد داشت، شاید بعدها، در بازنگری تاریخی، از آن بهعنوان نوری لرزان و محتاط از امید در این منطقهٔ تاریک یاد شود. همانطور که گاهی در زندگی و در سیاست جهانی رخ میدهد، فاجعه و بازسازی دست در دست هم پیش میروند.
در واقع، در کنار ویرانی و رنج در اسرائیل و غزه، چیزهای مثبتی نیز رخ دادهاند. نخست باید از ضربهٔ مرگباری یاد کرد که اسرائیل و جهان به ایران وارد کردند. نقش زیانبار و جنایتکارانهای که رژیم ایران در شعلهور کردن منطقه ایفا کرده است، بهسختی قابل اغراق است. هنوز باید دید تضعیف این حامی دولتی تروریسم تا چه اندازه چهرهٔ منطقه را دگرگون خواهد کرد. رویداد مثبت دوم، درگیر شدن کشورهای عربی منطقه است. برای نخستین بار، امارات متحده عربی، مصر، عربستان سعودی و قطر خود را موظف دیدند که برای آتشبس بهطور مشترک میان اسرائیل و فلسطینیها میانجیگری کنند. این امر میتواند کمک کند تا حل این مناقشه به سطح منطقهای منتقل شود – چیزی که شاید ضامن صلحی پایدار باشد.
با اینحال، ۷ اکتبر آموزهٔ دیگری نیز دارد: دولت اسرائیل و افکار عمومی لیبرال جهانی – هر دو رفتاری رقتانگیز از خود نشان دادند.
۷ اکتبر اکنون دو نوع چپ را پدید آورده است: چپ غزهای و چپ هولوکاستی.
شدت علاقهای که این درگیری در سراسر جهان برانگیخته، باید ما را شگفتزده کند: هرگز پیش از این، جنگی یا فاجعهای انسانی که در آن هیچ سرباز اروپایی یا آمریکایی درگیر نباشد، تا این اندازه تودههای ناشناس معترض و رهبران سیاسی – مانند پدرو سانچز، مادورو، لولا یا گوستاوو پترو، رئیسجمهور کلمبیا – را اینچنین عمیقاً تکان نداده بود.
اگر این به آن معنا بود که همین مردم و سیاستمداران به همان اندازه از شمار باورنکردنی قربانیان درگیریها در سودان، جمهوری دموکراتیک کنگو، اتیوپی، کنیا، یمن و دیگر نقاط جهان متأثر و خشمگین میشدند، این نشانهای امیدبخش برای جهان بود. اما متاسفانه، به نظر میرسد که سرنوشت فلسطینیان تنها موضوعی در جهان است که میتواند تودهها را به حرکت درآورد و مجذوب کند. این موضوع بهتدریج به نماد و فشردهترین شکل همهٔ دغدغههای دیگر جریانهای مترقی بدل شده است. و مدافعان آن، در بیشتر موارد، به طرزی غمانگیز ونگرانکننده سطحی پایین از دانش و درک نسبت به منطقه از خود نشان دادهاند.
۷ اکتبر اکنون دو نوع چپ را پدید آورده است: چپ غزهای و چپ هولوکاستی – شکافی که بهطور کلی بازتابی از تفاوت میان چپ ترقیخواه و چپ سوسیالدموکرات است. در پیرامون مسئلهٔ اسرائیل و فلسطین، مجموعهٔ گستردهتری از موضوعات و مباحث شکل گرفته و بیان شدهاند، از جمله: (غیر)مشروعیت خشونت، زوال جهانگرایی به واسطهٔ سیاست هویتی، رقابت میان یادآوری استعمار و یادآوری هولوکاست و روندی که در آن، فریاد برای عدالت صدای دعوت به آشتی را تحتالشعاع قرار داده است.
۷ اکتبر نمود بیرونی دگرگونی اخلاقی و سیاسیای بود که پیشتر آغاز شده بود و این تغییرات را بیش از پیش تشدید کرد. این رویداد، شکافی عمیق میان دو نوع چپ یادشده ایجاد کرد، بسیاری از یهودیان در دموکراسیهای غربی را از جریانهای چپ بیگانه ساخت و در عین حال، جریان راست افراطی را تقریباً در همهجا تقویت کرد.
چپِ غزهای بهطرزی چشمگیر در انجام کاری که در واقع باید وظیفه و رسالت چپ باشد، شکست خورده است. یک چپِ واقعی باید بیوقفه برای کاهش تنش، میانجیگری، اعتدال و ایجاد پل میان اسرائیلیها و فلسطینیهای عمیقاً آسیبدیده تلاش میکرد. اما به ندرت پیش آمده که چپ – و طبقهٔ مفسرانی که آن را همراهی میکنند – تا این حد در انجام ماموریت خود بهشکلی چنین فاجعهبار شکست خورده باشند. بهجای آنکه به ما کمک کنند تا بفهمیم، توضیح دهند، یا پیچیدگیها و ظرافتها در این تراژدی را بازتاب دهند، بسیاری از سیاستمداران چپگرا، اینفلوئنسرها، مفسران، هنرمندان، فیلمسازان و رماننویسان بر شعلههای آتش مناقشهای که بسیار قابل اشتعال بود، دمیدند.
بهجای آنکه با گروههایی در درون جوامع فلسطینی و اسرائیلی که خواهان صلحاند ابراز همبستگی کنند، بهجای آنکه بکوشند هر سوی مناقشه را برای دیگری اندکی قابلدرکتر سازند، بهجای آنکه گزینهای جایگزین برای خطابهٔ جنگ ارائه دهند، بهجای آنکه آرمان صلح را تقویت کنند، و بهجای آنکه به سازوکارها و نهادهایی بیندیشند که میتوانند به غلبه بر خصومتی چندصدساله کمک کنند، بسیاری در جناح چپ گفتمان جنگ را تشدید کردند و لایهای تازه از نفرت را بر لایههای کهن افزودند. آنها با این تراژدی همچون فیلمی هالیوودی رفتار کردند – با قربانیانی در یک سو و مجرمانی در سوی دیگر. اما این ابهام اخلاقی نمیتواند نفرت پنهانشدهای را که نیروی محرک واقعیِ چپِ غزهای است، پنهان کند.
اسرائیل بخاطر نتانیاهو با دشواریهای بزرگی در بازسازی اعتبار و تصویر خود روبهرو خواهد شد.
نتانیاهو نیز بهطرز شرمآوری رفتار کرده است، و آنچنان که نفرتی را که هیچ فرد دیگری به غیر از او نمیتواند برانگیزد، اکنون به خود اسرائیل گسترش یافته است. او از پذیرش مسئولیت در قبال سیاستهایی که حماس را به ارتکاب جنایتهایش سوق داد، خودداری کرد؛ او از پذیرش مسئولیت در قبال نادیده گرفتن هشدارهایی که پیش از حملات داده شده بود، امتناع ورزید. او با ادامهٔ شیوههای فاسد خود، افراد وفادار به خویش را در رأس ارتش و سازمانهای اطلاعاتی منصوب کرد؛ و جنگی را پیش برد که در آن تعداد نامتناسب قربانیان فلسطینی، افکار عمومی جهان و درماندگی خانوادههای گروگانهای اسرائیلی نادیده گرفته شد. نتانیاهو شایسته آن است تا تاریخ به سختی تمام دربارهاش داوری کند. بهدلیل سیاستهای او، اسرائیل برای بازگرداندن جایگاه و وجههٔ خود با مشکلاتی جدی روبهرو خواهد شد. در حالی که اکنون آتشبسی برقرار است، باید گفت که اسرائیل به چیزی بسیار بیش از یک آتشبس نیاز دارد برای آنکه دوباره بهتر از یک «دولت یاغی» به نظر آید.
در پی این دو شکست عظیم، وضعیت یهودیان در دموکراسیهای لیبرال دستکم از سه جهت بهشدت دگرگون شده است. نظام اخلاقی پس از جنگ جهانی دوم را میتوان دوران طلایی جوامع یهودی در دموکراسیهای لیبرال دانست. زیرا هرچند یهودستیزی هنوز در زیرِ پوست جامعه در جریان بود، یهودیان تا حدی با یادآوری هولوکاست از آن در امان بودند. در سراسر جهان غرب، آنان بهطور کامل برنامه و ارزشهای لیبرالی را پذیرفته بودند. اما اکنون، یهودیان احساس میکنند بهشکلی ناخوشایند از این جوامع بیگانه شدهاند – اگر نگوییم که خود را دیگر در آن بیگانهای تمامعیار میدانند – در جوامعی که در آنها اظهارات یهود ستیزانه زیر نقاب «ضد صهیونیسم چپگرایانه» به امری عادی بدل شده است. بدین ترتیب، ازدواج دیرینه میان یهودیان و اشکال گوناگونِ جهانگرایی – چه سوسیال دموکراتیک، چه لیبرال، چه سوسیالیستی یا کمونیستی – اکنون به پایان رسیده است.
دگرگونی دوم این است که نگرش یهودیان جهان نسبت به اسرائیل تغییر کرده است. از زمان جنگ یوم کیپور در ۱۹۷۳، دیدگاهها به تدریج از تقریباً حمایت بیقید و شرط به سمت دیدگاههای بحثبرانگیزتر و متنوعتر تغییر یافت. امروزه این موضوع به منبعی از اختلافات شدید بدل شده است: بین کسانی که هویتشان با اسرائیل گره خورده است و کسانی که به تدریج گرایش بیشتری به ترقیخواهی دارند. مسئله ملیگرایی و رابطه با اسرائیل، یهودیان را به شیوهای تقسیم کرده که در تاریخ معاصر بیسابقه است. در یک نظرسنجی پیو (Pew) در فوریه ۲۰۲۴، شکاف سیاسی قابلتوجهی میان یهودیان آمریکایی مشاهده شد: ٪۸۵ از یهودیان جمهوریخواه یا طرفداران این حزب دیدگاه مثبتی نسبت به دولت اسرائیل داشتند، در حالی که این عدد برای یهودیان دموکرات یا طرفداران آن حزب تنها ۴۱٪ بود. اکنون برای اکثریت یهودیان، دیدگاه سیاسی آنها بر وفاداریشان به دولت اسرائیل تقدم یافته است. اما این صرفاً یک اختلاف نظر ساده نیست. اینجا، دو رویکرد متضاد و تعریفهای بنیادی متفاوت از یهودیت مطرح است که احتمالاً موجب تقسیم یهودیان به دو شاخه جداگانه خواهد شد که کمترین اشتراکی با یکدیگر خواهند داشت.
این امر در نهایت سیاست آمریکا را نیز تغییر خواهد داد. در شهر نیویورک، این تغییر هماکنون قابل لمس است؛ اکثریت رأیدهندگان یهودی از انتخاب یک شهردار طرفدار فلسطین حمایت میکنند. این تغییر تنها در میان یهودیان دموکرات مشاهده نمیشود، بلکه حتی در میان جمهوریخواهان آمریکا نیز موثر بوده است. طبق نظرسنجیها، در حزب دونالد ترامپ نیز تعداد افرادی که نسبت به حمایت بیقید و شرط از اسرائیل تردید دارند یا مخالف آن هستند، در حال افزایش است، و این نشاندهنده یک تغییر بنیادین در سیاست آمریکا نسبت به اسرائیل است.
نتانیاهو درگیری خاورمیانه را بهعنوان یک جنگ تمدنها معرفی میکند، جایی که اسرائیل از غرب محافظت میکند.
سومین و شاید گیجکنندهترین تغییر این است که در بسیاری از دموکراسیها، شدیدترین ردیه علیه یهودستیزی از سوی راست افراطی شنیده میشود. این موضوع در ایالات متحده، اسپانیا، فرانسه، بریتانیا و آلمان صادق است. علت آن این است که بخشهای زیادی از چپ، متاسفانه یهودستیزی را به یک ضد موضوع تبدیل کردهاند و بدین ترتیب این حوزه را به راست افراطی واگذار کردهاند. اما دلیل دیگر این است که راست افراطی خود را با مدل سیاسی اسرائیل بهعنوان یک دموکراسی قومی شناسایی میکند و از جنگ آن علیه تروریسم (ایران و نیروهای نیابتیاش) حمایت میکند. نتانیاهو بهویژه در ایجاد اتحادهای سیاسی بینالمللی با اعضای راست افراطی، چه یهودستیز و چه غیر یهودستیز (مانند اوربان، ترامپ، مودی، میلی، دودا)، مهارت دارد. او همچنین توانست درگیری اسرائیل و فلسطین را بهعنوان یک جنگ تمدنها نمایش دهد، جایی که اسرائیل از غرب محافظت میکند.
این خبرها ناخوشایند هستند. راست افراطی از نظر تاریخی زادگاه یهودستیزی مدرن بوده است. از آنجا که چپ از این مسئله فاصله گرفته است، امروز یهودیان در راست افراطی آرامش و پناه مییابند – اما این تقریباً شبیه این میماند که اوتلو به توصیههای ایاگوی حیلهگر گوش دهد و نزد او به دنبال سرپناه باشد. هیولا دوباره بیدار خواهد شد. استفاده ابزاری از یهودستیزی توسط خود دولت اسرائیل و دولت ترامپ، برای خاموش کردن منتقدان و کنترل دانشگاهها، یک لکه تاریک پایدار بر مبارزه با یهودستیزی خواهد گذاشت. اینکه بسیاری از یهودیان صهیونیست فکر میکنند راست افراطی دوست آنهاست، تنها نشان میدهد که چقدر تحت فشار هستند و چه آشوبی در حوزه ایدئولوژیک جریان دارد.
۷ اکتبر موجب فروپاشی دستهبندیها و مفاهیم معنایی پیشین شده است. به بیان دیگر، مفاهیمی مانند نسلکشی، مقاومت، خشونت، جنگ، دموکراسی، چپ، راست، نژادپرستی، استعمار و یهودستیزی دیگر همان معنا و کارکرد قبلی خود را ندارند و بهنوعی دچار تزلزل یا بیثباتی شدهاند. آنچه ۷ اکتبر نشان داد، زوال فضای عمومی ماست، جایی که به نظر میرسد اکنون مأموریت آن دزدیدن معنای واژههاست. ۷ اکتبر گزافهگویی را به اوج تازهای رساند. ما باید معنای واژهها و ایدههایی که دموکراسی لیبرال را پیش بردهاند بازسازی کنیم. این کار صبوری و چشمانداز میطلبد.
■ دگرگونیها در دایره مفاهیم یهودی ستیزی و موقعیت جهانی اسرائیل تنها بخشی و منظری از دگرگونی در نظم جهانی است، ۷ اکتبر تنها سرعت و چرخش آنرا پر شتاب کرد. به تصور من ما هنوز در مرحله شکلگیری نظم نوینی نیستیم، بلکه همچنان مرحله از همپاشی نظم قبلی را تجربه میکنیم.
با احترام، پیروز.
■ آنچه ۷ اکتبر تغییر داده است اینکه یک کشوری بیش از ۷۰ سال در حق یک مردمی که قدرت دفاع ندارند، بدترین جنایتها را انجام داده است و حالا سه سال است که با برنامه ریزی جاسوسانش و استفاده از نادانی سیاستمداران، ۷ اکتبر را بوجود آورده و استفاده از نتایجش کشتن و معلول کردن بیش از ۱۰۰ هزار انسان که تعداد زیادی کودک در میان آنها هستند را به اشک ریختن برای از بین رفتن اعتبار اسراییل تقلیل دادن، خودش روشنفکری وارونه است. نتانیاهو اهداف اسراییل در درازمدت را به جلوی دوربینها در سطح جهانی آورده است. کشاندن بچه های گرسنه بدنبال کامیونهای غذا برای کشتن آنها، تخریب تمام مظاهر زندگی به شکل غیرقابل بازگشت، دواندن زن و کودک و پیر از این گوشه شهر به گوشه دیگر و بعد از تخریب از این گوشه دیگر باز هم به گوشهای دیگر و البته در این جا به جایی کشتن و معلول کردن و گرسنگی دادن و اجازه کمک ندادن را نمی شود با این ترفندهای شبه روشنفکرانه به فراموشی سپرد. حمله اسراییل به ایران به کمک امریکا که از نظر نویسنده نتیجهی مثبت این رویداد بوده است، خودش نشان شباهتهای غیرقابل انکار تفکرات این خانم با اهداف امثال نتانیاهو است.
حکومت جنایتکاران در ایران، بزرگترین خدمات را به اسراییل کرده است. ادعای نابودی اسراییل باعث شد سیل اسلحه و پول از حامیانش به این کشور سرازیر شود و کشوری را که از فرط استیصال پای قراردادهای اسلو را امضا کرده بود را به چنان قدرتی رساند که منکر مردمی به نام فلسطین و حقی که سازمان ملل برایشان قائل است، بشود. اسراییل در مدت ۴۷ سال ابزار پیشبرد اهدافش را بوسیلهی جاسوسانش به عنوان راهبرد به کله جنایتکاران نادان ایدئولوژیک حاکم بر ایران فرو کرد. اسراییل بزرگترین منتفع انقلاب ایران است. با ملایان حاکم بر ایران مشکلی ندارد، مشکل او با کشوری به پهناوری ایران و فرهنگ هزاران سالهی آن است و ترس از تغییر این حکومت دیکتاتوری به حاکمیت مردم.
حماس را چه کسی برای اولین بار علیه الفتح بوجود آورد تا اتحاد فلسطنی را بشکند و مبارزه مردم فلسطین را از یک مبارزه ملی به یک مبارزه مذهبی سوق دهد؟ اسراییل بر کشتگان هلوکاست سوار شد و بر اثر عذاب وجدان اروپایی ها بوجود آمد (البته فکرش قبل از این جنایتها شکل گرفته بود و هیچ بعید نیست که هلوکاست برای برنامه ریزان آن نسیم بهاری بود) و خود بوجود آورندهی هلوکاستی شد علیه مردمی تنها و بیخانمان که تنها گناهشان تولد در این منطقه بود. این مردم از یک طرف زیر منگنه حاکمان دیکتاتور منطقه به شدت وابسته غرب و از طرف دیگر زیر منگنه جنایتکاران از رود تا دریای یهودیانی که جهان را زیر پر خود می خواستند، قرار گرفتند.
خانم روشنفکر نتانیاهو را شماتت می کند که چرا عدم توجه امنیتی او باعث شده که نداند چه اتفاقی دارد می افتد. چه تظاهر آشکاری! تعداد زیادی از سربازان پشت آن دیوارهای امنیت خبر دادند که بارها تحرکات پشت دیوار را گزارش کرده بودند ولی توجهی نشد.
نه خانم محترم، برنامه پیچیده تر از آن است که شما نتانیاهو را شماتت کنید، فقط نتایجش شاید بر وفق مراد نبوده است. خود نتانیاهو گفته است این موج نفرت زودگذر است و بزودی مردم جهان فراموش میکنند چه اتفاقی افتاده و اعتبار اسراییل اعاده خواهد شد. شاید هم راست افراطی که تمام رسانههای جهانی را در اختیار دارد سعی در بازسازی ننه من غریبم درآوردن یهودستیزی در لباس اسراییل و مشروعیت به جنایاتشان موفق شود این فراموشی نجام شود و اسراییل می تواند بازهم چندین کشتار از اینگونه انجام دهد ولی در نهایت این جام زهر را باید بنوشد و راه دیگری هم ندارد.
وجود اسراییل در این منطقه یک واقعیت است که وجود دارد و مردمی هم در آنجا زندگی می کنند که خیلی از آنها پدران و مادرانشان از نسلها قبل آنجا بودهاند ولی ممانعت از تشکیل یک کشور فلسطینی برای مردمی بیخانمان که حق به آنجا دارند واقعیتی تلخ است که باید جنایتکاران قانع شوند که بدون حداقل عدالت جهان نه برای امثال نتانیاهو و خانم نویسنده و جنایتکاران اسراییل که هرکدام گذرنامه های معتبری در جیب دارند ولی برای یهودیانی که تنها گناهشان ساکن اسراییل بودن است و گاهی هم یهودی بودن، زندگی هرچه بیشتر سخت خواهد شد.
هـ. ایرانی
بر اساس فیلم مستندی از تلویزیون آرته
بخش دوم و پایانی
۳۱ ژانویه ۱۹۴۹، چهارمین روز دادگاه به شهادت شاهدان کرافتچنکو اختصاص یافت. پیش از آغاز جلسه، در تالار بزرگ کاخ دادگستری، گروهی از آوارگان که از آلمان آمده بودند گرد آمدند. یکیشان حتی روی برانکارد بود. چهرههای خسته، پالتوهای ژنده، روسریهای کهنه. موج تازهای از مهاجران، همانهایی که مثل کرافتچنکو «آزادی را برگزیده بودند» ـ فراریان.

چهار نفر از آوارگان آلمانی که به نفع کرافتچنکو شهادت دادند
آرام، دقیق و هدفمند، شاهدان قحطی در دوران اشتراکسازی کشاورزی، تبعیدها به سیبری، پیمان هیتلر- استالین، تبعیض طبقاتی و شرایط وحشتناک زندگی یک ملت در اسارت را شرح میدادند. اولگا مارچنکو (Olga Marchenko) روایت کرد که چگونه خانه و اموالش مصادره شد و او را بیرون راندند. گفته میشد هر کشاورزی «کولاک» است، یعنی مالک زمین و ثروتمند است. اما او هیچ ثروتی نداشت. بدتر از همه، در ماه هشتم بارداری بود. زمستان بود و او را به درون برف بیرون انداختند. بچهها سعی کردند از پنجره دوباره وارد خانه شوند. او جنینش را از دست داد. ناچار شد به خانه همسایهای که هنوز مصادره نشده بود، پناه ببرد. برای او هیچ رحم و شفقتی نبود. داستانش آنقدر دلخراش بود که بسیاری از تماشاگران گریه میکردند. حتی قاضی دورهایم دستهایش را جلوی صورتش گرفت. با این همه، مورگان و وورمسر و وکلایشان کوشیدند او را نازی جلوه دهند. کاریکاتوری ارائه دادند که او را در حال سوگند خوردن نشان میداد، در حالی که هیتلر پشت سرش ایستاده بود. این خود گویای بریدگی کامل آنها از واقعیت بود.

اولگا مارچنکو در بالا و در پائین کاریکاتوری از او توسط مخالفان کرافتچنکو
قحطی نه تنها در اوکراین، بلکه در شمال قفقاز و حاشیه ولگا بیداد میکرد. این قحطی بیتردید نتیجه سیاست استالین، سیاست جمعسازی بود که در عرض چند ماه به اجرا گذاشته شد. زمینها از دهقانان گرفته شد، دامهایشان از بین رفت و مجبور شدند در کُلخوزها کار کنند، یعنی عملاً برای دولت. آنها هیچ انگیزهای برای کار نداشتند و همین باعث کاهش محصول شد. به این هم خشکسالی اضافه شد، اما بدترین مسئله این بود که در ۱۹۳۲ تصمیم گرفته شد صنعتیسازی به هر قیمتی اجرا شود. هرچه کشاورزان درو میکردند، ارتش ضبط میکرد، درست مانند دوران جنگ داخلی. مردم به حال خود رها شدند. گفته میشد: «دهقانها همیشه چیزی برای خوردن پیدا میکنند.» کسی به فکرشان نبود. برای استالین اولویت، صادرات غله و خرید ماشینآلات با ارز حاصل بود. اینکه مردم رنج بکشند و میلیونها تن بمیرند، به حساب نیامد. این موضوع اصلاً در محاسبات قرار نداشت. به همین دلیل هم عدهای میگویند این یک نسلکشی عمدی نبود، بلکه بیرحمی و بیتفاوتی سیستم بود.

تصاویری از قحطی وحشتناک در اوکراین
وقتی کرافتچنکو برای نخستین بار فهرست شاهدان را دید و فهمید چه کسانی خواهند آمد، جرأتش سست شد. میلرزید از اینکه تنها باید در برابر کرملین بایستد.سپس صحنهای جنجالی رخ داد: سینا گورلووا (Sina Gorlova)، همسر سابق کرافتچنکو، در دادگاه حاضر شد. او پرده آهنین را پشت سر گذاشته بود تا در پاریس علیه شوهر سابقش شهادت دهد. ساعت پنج بعدازظهر، در فضایی ملتهب و شلوغ، زنی با موهای بور، ۳۶ ساله، با اندامی برجسته که در یک شکم بند فشرده شده بود، وارد شد. لباس سیاه به تن داشت، صورتش رنگپریده و بسته بود. خود را پزشک معرفی کرد. گفت: «۱۹ ساله بودم که کرافتچنکو را ملاقات کردم. از آن دوره زندگیام شرم دارم. در سال ۱۹۳۲ با او ازدواج کردم، برخلاف میل خانوادهام. پدرم معتقد بود او یک هرزه پست است.» سپس با لحنی یکنواخت و مثل چیزی از بر خوانده، داستانی ملودراماتیک تعریف کرد: در آغاز ازدواج، کرافتچنکو او را وادار به سقط جنین کرد. بعد فرزندی به دنیا آورد، اما کرافتچنکو حاضر به پرداخت نفقه نشد. او را کتک زد، ظرفها را شکست. از روی حسادت نزدیک بود او را بکشد. «امروز آزاد هستم و خدا را شکر میکنم که پسرم مثل پدرش نیست. برای کرافتچنکو فقط نفرت و بیزاری حس میکنم».

سینا گورلووا همسر سابق کرافتچنکو که بر علیه او در دادگاه سخن گفت
کرافتچنکو بلند میشود. رنگش پریده و آشفته است. چشمانش میدرخشد. کرافتچنکو میگوید: «نه من دروغ نمیگویم، بلکه آنها هستند که واقعیت را وارونه نشان می دهند». پس از شهادت همسرش که ازبرخواندهشد و در آن او را به عنوان یک آدم رذل تحریف کرد، کرافتچنکو مجبور بود مقابله کند. و بنابراین او به پدر همسرش اشاره کرد که خودش قربانی پاکسازی سیاسی شده بود. سینا ادعا کرده بود که پدرش به مرگ طبیعی مرده است و آنها فکر میکرد میتوانند با این حرف موفق شوند. اما بنا بر اتفاق، شاهد دیگری در سالن حاضر بود، یکی از تبعیدیها به نام بوریس اودالوف (Boris Udalov)، که داستان او را نیز میدانست.

کرافتچنکو: نه من دروغ نمیگویم، بلکه آنها هستند که واقعیت را وارونه نشان می دهند
در این لحظه وکیل هایسمن گفت: «از دادگاه درخواست دارم شهودی را فراخوانی کنید که سینا گورلووا را در زمان ما میشناختند. سپس از اودالوف پرسید: «یا شما گورلووا اودوف را میشناسید؟» اودالوف: «بله، من از سال ۱۹۲۶ او را میشناسم. سپس هایسمن ادامه داد: «در مورد پدرش، اودالوف، چه میدانید؟» اودالوف: «او دستگیر و تبعید شد، برای همیشه.» در این لحظه همسر کرافتچکو فریاد کشید: «دروغ است. پدرم دشمن مردم نبود. از نظر من کسی که توسط ان.کا.و.د تبعید شده، دشمن مردم نیست. برعکس. پدرم اکنون مرده است. تو تحریککننده هستی.» نوردمن با صدای بلند گفت: او [یعنی کرافتچنکو] همسرش و میهنش را فروخته.» کرافتچنکو در جواب گفت: من به خانم گورلووا تضمین میدهم که هر چه بخواهد به دست میآورد، اگر به ما بگوید که برای چه منظوری اینجا است.»

اودالوف: «پدر او دستگیر و تبعید شد، برای همیشه.» در این لحظه همسر کرافتچکو فریاد کشید: «دروغ است. پدرم دشمن مردم نبود.»
کرافتچنکو حتی به شیوهای عاطفی هم تلاش کرد. میدانست که پسر مشترکشان، والنتین، هنوز در اوکراین و در عمل گروگان بود. به همسر سابقش گفت: «من همین حالا آزادی را به تو پیشنهاد میکنم.» در واقع میخواست او را به سمت خود بکشد، در حالی که خوب میدانست او نمیتواند. این ترفند عاطفی، او را به شدت آزرد. بعد از جلسه، در سفارت شوروی دچار فروپاشی گردید و بلافاصله به اتحاد شوروی بازگردانده شد.

کرافتچنکو به همسر سابقش گفت: «من همین حالا آزادی را به تو پیشنهاد میکنم.»
فوریه ۱۹۴۹، یازدهمین روز دادگاه بود. رودنکو (Rudenko)، ژنرال نامدار و قهرمان استالینگراد، با یونیفورم تشریفاتی و بیش از ده مدال ـ از جمله دو نشان لنین ـ وارد شد. حضور او تماشاگران را تحت تأثیر قرار داد. او نماینده شورای عالی شوروی بود. در آغاز سخنانش گفت: «این مرد یک خائن به میهن است و باید در دادگاهی شوروی محاکمه شود، نه اینکه در اینجا مدعیالعموم باشد.» رودنکو در اصل رئیس بالادست کرافتچنکو بود و آمدنش برای خرد کردن اعتبار او بود. اما کرافتچنکو فرصت را غنیمت شمرد و او را «ژنرال پشتیبانی که هرگز نبردی را ندیده» نامید.

رودنکو ژنرال نامدار و قهرمان استالینگراد، با یونیفورم تشریفاتی و بیش از ده مدال ـ از جمله دو نشان لنین ـ وارد شد.
جدال میان آنها بالا گرفت. رودنکو یادآور شد که در سال ۱۹۴۴ رادیو آلمان بیانیههای کرافتچنکو را منتشر کرده و آن را نشانه شکاف در جبهه متفقین دانسته است. پس او به نازیها خدمت کرده است. کرافتچنکو پاسخ داد: «و شما، مگر از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۰ با ارسال آهن و فولاد به آلمان نازی کمک نکردید؟ چه چیزی سنگینتر است، یک مقاله یا هزاران تُن فولاد؟» سالن به هم ریخت. رودنکو خواست دادگاه را ترک کند. قاضی گفت: «نمیتوانم شما را به زور نگه دارم.» رودنکو رفت و یکی از وکلای کرافتچنکو گفت: «میبینید، ژنرال نمیخواهد حقیقت را بشنود».

کرافتچنکو در پاسخ به ژنرال رودنکو: «و شما، مگر از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۰ با ارسال آهن و فولاد به آلمان نازی کمک نکردید؟ چه چیزی سنگینتر است، یک مقاله یا هزاران تُن فولاد؟»
یکی از شاهدان به یاد می آورد: «اما در آن زمان هنوز خاطره جنگ زنده بود: همه میدانستند که ارتش سرخ با دادن ۲۳ میلیون قربانی، آلمان نازی را شکست داده و برلین را فتح کرده بود. این واقعیت باعث میشد بسیاری، حتی در غرب، به اتحاد شوروی با احترام نگاه کنند و پیمان استالین-هیتلر به حاشیه برود. همانطور که واسیلی گروسمن (Vassili Grossmann) بعدها در کتاب «زندگی و سرنوشت» نوشت: استالینگراد بزرگترین پیروزی بود و همزمان بزرگترین شکست برای بشریت، چراکه نازیها را درهم شکست، اما به استالینیسم اجازه داد ۴۰ سال دیگر ادامه یابد. کوهی از هدایا که حزب کمونیست به مناسبت تولد استالین گرد آورد، واقعاً چشمگیر بود. زنانی جورابهای کوچک نوزادان مردهی خود را برای استالین فرستاده بودند، یعنی چیزهایی که بیش از همه برایشان عزیز بود. یک ویترین نمایشگاه پشت سر دیگری قرار گرفته بود. این چیزی جز یک دین نبود – تنها این واژه برای آن مناسب است. خاطرم هست بر روی تابلویی نوشته شده بود:«ضدیت با شوروی هممعنی است با ضدیت با عشق و صلح». معدنچیان شهر «بیلن» به استالین یک چراغ معدن تقدیم کردند که این جملات بر روی آن حک شده است: “رفیق عزیز استالین، به مناسبت هفتادمین سالروز تولدت، معدنچیان و کارگران ذوبآور “بیلن” سوگند یاد میکنند که هرگز اجازه ندهند به برادرانشان در اتحاد جماهیر شوروی حمله شود. بله، با تمام وجود، عشق سوزانمان را به استالین اعلام میکنیم و به او اطمینان تزلزلناپذیرمان را تضمین میکنیم.” بله وضعیت در آن زمان از این قرار بود.»
سپس زنی فراخوانده شد. او جوان و ظریف بود و به آلمانی سخن میگفت. او عضو حزب کمونیست آلمان (KPD) بود. کرافتچنکو شاهدان خود را برای دادگاه با دقت آماده کرده بود و حتی ترتیب حضورشان را مشخص کرده بود. یک شاهد ویژه برای پایان باقی گذاشته شد: مارگارته بوبِرنویمن (Margarete BuberNeumann). اگر کمونیستهای فرانسوی به آوارگان اعتماد نمیکردند، چون آنها را همدست نازیها میپنداشتند، در مورد مارگارته بوبِرنویمن نمیتوانستند چنین اتهامی بزنند. او همسر «هاینتس نویمن» (Heinz Neumann)، یکی از چهرههای برجسته کمینترن (انترناسیونال کمونیستی) بود. هاینتس نویمن به استالین کمک کرده بود تا همه احزاب کمونیستی خارجی را زیر کنترل مسکو درآورد.

یک شاهد ویژه برای پایان باقی گذاشته شد: مارگارته بوبِرنویمن (Margarete BuberNeumann). اگر کمونیستهای فرانسوی به آوارگان اعتماد نمیکردند، چون آنها را همدست نازیها میپنداشتند، در مورد مارگارته بوبِرنویمن نمیتوانستند چنین اتهامی بزنند.
وقتی همسرش در تابستان ۱۹۳۷ دستگیر شد، مارگارته ماهها – نزدیک یک سال – منتظر ماند تا خود او نیز بازداشت شود. تصور کنید زنی همه زندانهای مسکو را یکییکی میگردد تا اثری از شوهرش بیابد. این زن تا پیش از «پاکسازیها» زندگی بسیار متفاوتی داشت. او و شوهرش به نخبگان شوروی تعلق داشتند و حتی در هتل زندگی میکردند، یعنی وضع مالیشان خوب بود. اما به محض دستگیری شوهر، او به یک مطرود بدل شد. ناچار شد همه داراییاش را بفروشد تا زنده بماند، هیچ کاری پیدا نمیکرد و هر لحظه انتظار داشت که او را بازداشت کنند.
سرانجام او هم بازداشت شد. شرایط هولناک زندان بازجویی را با جزئیات شرح داد: آدمها در سلولهای بسیار کوچک چپانده میشدند، آنقدر تنگ که نمیتوانستند دراز بکشند یا حتی درست بنشینند. فقط میبایست ایستاده بمانند. وحشتناک بود. بسیاری صرفاً برای رهایی از این وضعیت طاقتفرسا، اعتراف میکردند. بعضی ترجیح میدادند به اردوگاهی در کولیمای سیبری یا قزاقستان فرستاده شوند، هرچند شرایط آنجا هم جهنمی بود.
مارگارته گفت: «من اردوگاه را دیدهام. دو برابر کشور دانمارک وسعت داشت. من در کلبهای چوبی زندگی میکردم که سقفش آنقدر کوتاه بود که با دست کشیده میتوانستم به آن برسم. کلبه پر از میلیونها کک و شپش بود.»
ژانویهی ۱۹۴۰، طبق «پیمان هیتلر ـ استالین»، شوروی موظف بود همه شهروندان آلمانی مقیم قلمرو خود را به آلمان تحویل دهد. او را هم گرفتند و به همراه دیگر زنان به یک مرکز انتقال بردند، جایی که به آنها لباس تازه، غذای خوب و حتی یک آرایشگر دادند تا زیبا شوند. اما سپس سی نفر سی نفر در واگنهای قطار جا داده شدند. قطار به حرکت درآمد. آنها باورشان نمیشد که دارند به آلمان بازگردانده میشوند. میدانستند در آنجا همگی دوباره بازداشت خواهند شد.
در مرز با نخستین افراد اساس روبهرو شدند. وقتی نامها روی فهرست کنترل شد، به مارگارته گفتند: «شما، همسر نویمن، اینجا چه میکنید؟ شما مأمور کمینترن هستید.» فوراً او را به اردوگاه زنان راونزبروک (Ravensbruck) فرستادند، جایی که تا آوریل ۱۹۴۵ زندانی ماند. او بعدها گفت: «وقتی روسها رسیدند، انتظار میرفت ما باید سپاسگزارشان باشیم. اما راستش را بخواهید، وقتی دیدم خیلی نزدیک شدهاند، فرار کردم.»
بهنوعی، جابهجایی او از یک اردوگاه به اردوگاهی دیگر نماد تمام آن دوران بود. حقیقت آن است که زندگی او تمام آن فاجعهی توتالیتری را که اروپا در میانهی قرن بیستم در آن گرفتار شد، مجسم میکرد. و اینکه او در دادگاه حاضر شد و به سود کرافتچنکو شهادت داد، بزرگترین پشتیبانی ممکن از او بود.
یکی از شاهدان دادگاه می گید: «من کاملاً به گفتههای مارگارته بوبِرنویمن باور داشتم. دیگران مرا صد درصد قانع نکردند. شاید بعضی حقیقت را میگفتند، اما به نظرم مجبور به گفتن بودند، یا با وعده و رشوه تطمیع شده بودند. شاهدانی که از جمهوریهای خلق شوروی آمده بودند بهنظر خریداریشده میرسیدند. اما دربارهی مارگارته بوبِرنویمن هیچکس نمیتوانست بگوید که او قابل خریدن است.او دوبار جهنم را از سر گذرانده بود و وقتی سخن میگفت، حقیقتاً دلها را میلرزاند، چون با کلماتی ساده و بیهیچ اغراق و نمایشی سخن میگفت. او هولناکترین چیزها را با لحنی کاملاً شخصی و صمیمی بازگو میکرد، بدون ذرهای اغراق. من نمیتوانستم جز باور کردن واکنشی داشته باشم، صادقانه. و همین مرا با مشکلی روبهرو کرد.
ما با آن زن روبهرو شدیم، زنی که با منش، وقار و صداقت شهادتش تأثیر عمیقی بر ما گذاشت. باید بگویم دشوار بود که دلایلی بیابیم که اگرچه توجیهکننده نبود، اما دستکم اندکی توضیح میداد که چرا استالین کمونیستهای آلمانی را به هیتلر تحویل داده بود.این ماجرا مانند شکافی در نگرش ما بود، شکافی که هرگز کاملاً بسته نشد، اما عمیقتر هم نگردید. میخواهم بگویم ما بیشتر از کنار آن گذشتیم، کوچک جلوهاش دادیم، تا اینکه ما را به شورش یا مقابله بکشاند. من حتی نزد یکی از مسئولان فکری کمیته مرکزی رفتم و از تردیدهایم گفتم. او پاسخ داد: «بسیار خوب، حتی اگر بپذیریم که این یک اشتباه قضایی بوده است، و کجا چنین اشتباهی وجود نداشته، آن را در یک کفه بگذار و آینده پرولتاریای جهانی را در کفه دیگر و سپس بسنج.» بله، اگر بخواهید چنین بگویید، من یقین داشتم که روایت مارگارته بوبِرنویمن حقیقت داشت و با خود گفتم، این روند به خطا رفته است. نظامی که پشت آن قرار داشت را من «نفیگرایی کمونیستی» مینامم. دستکم از دهه ۱۹۳۰ و محاکمات مسکو به بعد، در نگاه کمونیستها و هوادارانشان، اتحاد جماهیر شوروی غیرقابلانتقاد بود. هر کاری که میکرد در خدمت سعادت بشریت تلقی میشد. اگر کمونیستهای سابق را محکوم به مرگ میکرد، پس لابد خائن بودند. این نظامی بود که من از جوانی در آن گرفتار شدم ـ و همچنین شخصیتهایی مانند ژولیو کوری و دیگران. خطمشی چنین بود: همیشه توطئههایی برای نابودی شوروی وجود داشته، با آنکه شوروی پیشاهنگ پیشرفت بود. پیمان هیتلر ـ استالین و هر آنچه میان سالهای ۱۹۳۹ و ۱۹۴۱ رخ داد باید نادیده گرفته میشد تا شوروی همچنان بهعنوان مشعل راه بشریت جلوه کند.تعهد به کمونیسم هم ایمان به آینده بود و هم شور و شوق. چیزی شبیه به رابطه عاشقانه با جنبشی که میخواست جهان را دگرگون کند. ما جهانی دگرگونشده میخواستیم و این جنبش را دوست داشتیم، درست همانطور که یک مؤمن خدای خود را دوست میدارد. این بسیار عجیب بود، چراکه ما بر عقلانیت تأکید داشتیم و هر احساسگرایی را طرد میکردیم. اما واقعیت این بود که چنین بودیم.
سهشنبه، اول مارس. دستنوشته کتاب « من آزادی را برگزیدم»روی میز منشی دادگاه قرار داشت. جلسه درست مانند روزهای سرنوشتساز برگزار شد. در میان ناظران، سفرای خارجی و نویسندگان فرانسوی چون ژان پل سارتر، آرتور کستلر، سیمون دو بووار و الزا تریوله حضور داشتند.رئیس دادگاه گفت: «آقای کرافتچنکو موظف نبود دستنوشتهاش را به دادگاه ارائه کند. او این کار را داوطلبانه انجام داده است.»
کرافتچنکو توضیح داد: «پس از بررسی نسخه روسی، انتشارات اسکریبنر( Charles Scribner’s Sons) تصمیم گرفت کتاب را منتشر کند. من پیشپرداختی گرفتم و قراردادی امضا کردم. مترجمی و ویراستاری برای نظارت بر ترجمه در اختیارم گذاشتند. وقتی ترجمه تمام شد، شخص دیگری کتاب را دوباره به روسی برایم ترجمه شفاهی کرد تا مطمئن شوم ترجمه آمریکایی تا چه حد وفادار بوده است. نام مترجم و ویراستار را نمیخواهم اینجا ذکر کنم.»
سؤال شد: «آیا آن پیشپرداخت هم برای شما و هم برای مترجمتان بود؟» کرافتچنکو سکوت کرد. نوردمان گفت: «برای دو همنویسنده؟» کرافتچنکو شانه بالا انداخت.
اینکه آیا او خودش کتاب را نوشته بود یا نه، پرسشی مضحک بود، زیرا نسخه دستنویس موجود بود. روشن بود که انگلیسی او بسیار ضعیفتر از آن بود که بتواند چنین اثری بنویسد. کرافتچنکو بیش از حد دقیق بود و مطمئن شد هیچ چیزی در کتاب نیامده که نباید باشد. ارزش ادبی کتاب فقط به لطف لیونز (Eugene Lyons) بود. کرافتچنکو آن استعداد ادبی را نداشت. لیونز یک روزنامهنگار آمریکایی و از اعضای پیشین حزب کمونیست آمریکا بود که در دهه ۱۹۳۰ به عنوان خبرنگار در مسکو کار کرده و در ابتدا از شوروی حمایت میکرد. اما به تدریج از استالین و نظام شوروی سرخورده شد و به یک منتقد تبدیل گشت. اگرچه لیونز به عنوان یک ویراستار با کرافچنکو همکاری نزدیک داشت و بدون شک در شکلگیری نسخه نهایی کتاب تأثیرگذار بود، اما محتوا و روایت کتاب مستقیماً از تجربیات شخصی کرافتچنکو به عنوان یک مقام بلندپایه شوروی سرچشمه میگرفت. ادعای «جعلی بودن» کتاب در دادگاه پاریس به طور قاطعانه رد شد، به ویژه زمانی که شاهدان عینی (مانند مارگارته بوبرنویمان) وجود شرایط توصیفشده در کتاب (مانند گولاگ) را تأیید کردند.
شاید آن زمان میپنداشتم برخی بخشها ساختگی باشند، اما در بنیاد کتاب تردیدی نداشتم. از همین رو شاید پرونده من سنگینتر است. کسی سادهدل میتوانست کتاب را ابزاری جنگی بداند، اما من به محتوایش شک نداشتم و صرفاً بهخاطر تعصب ایدئولوژیک آن را از منظر سود و زیان میسنجیدم. حتی زنی مانند مارگارته بوبِرنویمن را هم بر همین معیار میسنجیدم. این تراژیک بود.
دوشنبه، چهارم آوریل. روزی پر از باد و تقریباً گرمی بود. در دو هفتهی انتظار، بهار وارد پاریس شده بود. خبرنگاران، عکاسان، وکلا، پلیسها و تماشاگران انبوه گرد آمده بودند. ساعت ۱۳:۱۵ کرافتچنکو به همراه وکلایش، بهطرز آشکاری رنگپریده، وارد شد. سکوتی پرتنش حکمفرما بود. قاضی دورهایم وارد شد و پشت سر او دو مستشار و منشی دادگاه. منشی بیدرنگ اعلام کرد که حکم در پرونده کرافتچنکو خوانده خواهد شد.دادگاه در نهایت به نفع کرافچنکو حکم داد و نشریه «نامه های فرانسوی» را به پرداخت غرامت محکوم کرد.
پرونده کرافتچنکو از دید سیاسی شاید پیروزی بزرگی نبود، اما از نظر اخلاقی و در ارزیابی کمونیسم شوروی بیشک شکافی پدید آمد. و از این نظر یک پیروزی بود. بهنوعی، محاکمه کرافتچنکو زمینه را برای کتاب گولاگ فراهم کرد ـ هرچند آن کتاب خیلی دیرتر، در ۱۹۷۴ در فرانسه منتشر شد و موفقیتی عظیم یافت. اتحاد شوروی بیتردید مشروعیت سوسیالیستی و اعتبار اخلاقیاش را از دست داد، اما فقط با چنین آثار و افشاگریهایی. این پیروزی بزرگ بود.»

دادگاه در نهایت به نفع کرافچنکو حکم داد و نشریه «نامه های فرانسوی» را به پرداخت غرامت محکوم کرد
ویکتور کرافتچنکو کتاب دیگری نوشت درباره محاکمهاش با نام «من عدالت را برگزیدم». این کتاب فروش خوبی نداشت. مردی که در برابر مسکو ایستاده بود، در آمریکای لاتین به دنبال منابع طبیعی رفت، اما در آنجا نیز ناکام ماند. همزمان با شکست پروژههایش، سلامتیاش هم رو به زوال گذاشت. در سال ۱۹۶۶ او را در اتاقی در هتل پلازا در نیویورک یافتند، با گلولهای در سر.
بخش نخست مقاله: ویکتور کرافتچنکو: «من آزادی را برگزیدم»
فارن پالیسی / ۶ اکتبر ۲۰۲۵
* دو دگرگونی که رویداد هفتم اکتبر در اسرائیل پدید آورد ــ و یک چیز که تغییر نکرد
تنها نکتهای که همه از همان آغاز رویدادهای هفتم اکتبر ۲۰۲۳ از آن مطمئن بودند این بود که اسرائیل پس از حمله حماس، کشوری دگرگونشده از آن بیرون خواهد آمد. این فقط بهخاطر شوک و فاجعهی مستقیمِ حدود ۱۲۰۰ کشته و ۲۵۰ گروگان نبود، بلکه بهدلیل فروپاشیِ مجموعهای از باورها و فرضهایی بود که اسرائیلیها در سالهای پیش از آن شکل داده بودند: این تصور که کشورشان از هر زمان دیگر در تاریخ خود امنتر و باثباتتر است؛ این امید که جهان عرب بهتدریج واقعیت وجود یک کشور عمدتاً یهودی را پذیرفته و آماده است مسئلهی فلسطینیها را به حاشیه براند؛ و این باور که توانمندی فناوری پیشرفته اسرائیل نهتنها میتواند رفاه اقتصادی بهبار آورد، بلکه امنیت را نیز تضمین میکند.
جمعبندی نهایی از چنین رویدادی که بهراستی ویرانگر بود، سالها زمان خواهد برد. با این حال، در این فاصله، بدترین پیشبینیها تحقق نیافته است: نه اسرائیل درگیر جنگهای طولانی، خونین و ویرانگر با حزبالله و ایران شده، نه اقتصادش فروپاشیده و نه دچار بحرانی عمیق در اعتماد عمومی شده است. درگیریها با حزبالله و ایران، با خسارات جانبی نسبتاً اندک، به سود اسرائیل پایان یافت. رشد اقتصادی کندتر شده، اما کشور شوک را بهتر از آنچه بسیاری انتظار داشتند جذب کرده است. اعتماد به ارتش و بسیاری از نهادهای اصلی کشور نیز کاهش چشمگیری نیافته، یا اگر هم کاهش یافته، بسیار محدود بوده است.
در دو سال گذشته، دو دگرگونی مهم و یک «بیتغییری» مهم ــ که شاید از همه تعیینکنندهتر باشد ــ رخ داده است. نخستین تغییر، «تسخیر دولت» از سوی راست افراطی است؛ دومین تغییر، وابستگی پرخطر اسرائیل به ایالات متحده در شرایط افزایش انزوای بینالمللی است. و آن «بیتغییری» ــ که شاید مهمترین تحول پس از هفتم اکتبر باشد ــ ناکامی سیاستمداران افراطی در بهرهبرداری از آن فاجعه است.
رویدادهای هفتم اکتبر میتوانست کاملاً به نفع راست افراطی تمام شود. حملهی حماس بهظاهر دیدگاه افراطیون دربارهی اعراب را تأیید میکرد: اینکه آنان دشمنانی خشن و آشتیناپذیرند که باید شکست داده شوند، و هرگونه همزیستی با آنان توهمی خطرناک است. ناکامی ارتش در انجام وظیفهاش برای حفاظت از کشور در آن روز نیز ظاهراً ادعای راست افراطی را تقویت میکرد که میگفت نخبگان «چپگرای» اسرائیل ــ از جمله ساختار دفاعی کشور ــ روحیهای شکستطلبانه، و حتی خائنانه دارند.
اما دو سال بعد، افراطگرایان نتوانستهاند پایگاه حمایتی خود را گسترش دهند. دو حزب راستگرای افراطی «صهیونیسم مذهبی» و «عوتسما یهودیت»(قدرت یهودی) در انتخابات سال ۲۰۲۲، چهارده کرسی در کنست بهدست آوردند؛ اما نظرسنجیهای کنونی نشان میدهد اگر انتخابات امروز برگزار شود، آنها حداکثر دوازده کرسی خواهند داشت ــ و شاید حتی کمتر. احتمال دارد حزب صهیونیسم مذهبی بهتنهایی نتواند حد نصاب لازم برای ورود به کنست را بهدست آورد. بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، بخشی از لحن و گفتمان راست افراطی را بهکار گرفته، اما حزب لیکود نیز از سال ۲۰۲۲ شاهد کاهش چشمگیر در میزان حمایت مردمی بوده است.
بخشی از مشکل راست افراطی اسرائیل به پیوند آن با یهودیت ارتدوکس، شهرکهای کرانه باختری، و بیمدارایی نسبت به ارزشهای اجتماعیِ لیبرال بازمیگردد؛ ارزشهایی که حتی بسیاری از اسرائیلیهای راستگرا هم با آنها همدلاند، زیرا گرایشهای راستگرای آنان بیشتر بر مسائل امنیت ملی متمرکز است تا جنگهای فرهنگی و مباحث مهاجرتی که کشورهای غربی را درگیر کرده است. در آخرین انتخابات عمومی در سال ۲۰۲۲، جریان راست افراطی تنها ۱۰/۸ درصد از آرای عمومی را بهدست آورد ــ رقمی بسیار پایینتر از ۲۰/۸ درصد حزب آلترناتیو برای آلمان و ۳۷/۱ درصد حزب تجمع ملی (ملیگرای افراطی) در فرانسه در انتخابات اخیر آن کشور.
حمایت از راهحل دو دولتی از بین رفت
بااینحال، ناکامی راست افراطی را باید با احتیاط تفسیر کرد. هرگونه حمایت باقیمانده در اسرائیل از راهحل دودولتی اکنون از میان رفته است و بهروشنی میتوان گفت که بخش بزرگی از خشونتهای دو سال اخیر از حس انتقامجویی نسبت به حملهی حماس سرچشمه میگیرد. راست افراطی میتواند هر دو تحول را بهعنوان پیروزی برای خود قلمداد کند، حتی اگر نتوانسته باشد از آنها سود سیاسی ببرد.
در هر صورت، ناکامی راست افراطی در بهرهبرداری از رویداد هفتم اکتبر باعث نشده که این جریان از دستورکار سیاسی و ایدئولوژیک خود دست بکشد. در واقع میتوان گفت که اسرائیل در عمل گرفتار نوعی «تسخیر دولت» از سوی سیاستمداران و فعالان افراطی شده است؛ بسیاری از آنان ــ اگر نه اکثریتشان ــ از میان ساکنان شهرکهای کرانه باختری هستند. شهرکنشینان حدود پنج درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل میدهند (بدون احتساب اسرائیلیهایی که در شرق اورشلیم زندگی میکنند). با این حال، از میان ۲۱ عضو کابینه نتانیاهو، پنج نفر ساکن شهرکها هستند. وابستگی کامل نتانیاهو به ۱۴ کرسی کنست که در اختیار راست افراطی است، به وزیران این جناح آزادی عمل تقریباً مطلق داده تا سیاستهای خود را بدون مانع پیش ببرند.
دبیر هیئت دولت، سفیر اسرائیل در واشنگتن، و دو نفر از یازده قاضی دیوان عالی کشور، از میان شهرکنشیناناند. دیوید زینی، رئیس جدید سازمان امنیت داخلی اسرائیل (شینبت) نیز شهرکنشین است (در بلندیهای جولان) و به جریان «مسیحایی» در یهودیت تعلق دارد. فرماندهی ارتش همچنان سکولار باقی مانده و گمان میرود که در مجموع گرایش میانهرو داشته باشد (دستکم با توجه به سوابق فرماندهان پیشین)، اما در سطوح پایینتر، راست افراطی نمایندگی بزرگ و روبهرشدی در میان افسران دارد.
تسخیر دولت عملاً از زمانی آغاز شد که ائتلاف کنونی نتانیاهو در اواخر سال ۲۰۲۲ به قدرت رسید. آن دولت، نخستین دولت در تاریخ اسرائیل بود که بهطور کامل از احزاب راستگرا و افراطی ارتدوکس تشکیل میشد، بدون حضور هیچ عنصر میانهرو برای ایجاد توازن. این دولت بلافاصله کارزارهایی را برای تضعیف دستگاه قضایی و تحکیم کنترل اسرائیل بر کرانه باختری آغاز کرد. رویداد هفتم اکتبر برنامهی اصلاحات قضایی را متوقف کرد، اما در عوض پنجرهای گشود تا راست افراطی دیگر بخشهای دستورکار خود را بدون مانع پیش ببرد. افکار عمومی درگیر رویدادهای غزه بود و تمایل یا توان چندانی برای حضور در خیابانها و اعتراض نداشت، بهویژه در شرایطی که سربازان در جبهه میجنگیدند و کشته میشدند.
تبدیل عملیات آزادسازی گروگانها به جنگی برای اشغال
آشکارترین عرصهی موفقیت راست افراطی، خودِ جنگ است. آنچه در آغاز بهعنوان عملیاتی برای شکست حماس و آزادسازی گروگانها آغاز شد، بهتدریج به جنگی برای اشغال مجدد نوار غزه، بیرون راندن جمعیت فلسطینی و بازسازی شهرکهایی بدل شده که در سال ۲۰۰۵ تخلیه شده بودند. نتانیاهو و رئیس ستاد ارتش، ایال زمیر، هنوز اصرار دارند که هدف جنگ اشغال نیست، اما راست افراطی آشکارا خلاف آن سخن میگوید. در اواسط سپتامبر، بزالل اسموتریچ، وزیر دارایی، نوار غزه را «فرصتی طلایی در حوزه املاک و مستغلات» توصیف کرد که پس از پایان جنگ میان شهرکنشینان و سرمایهگذاران آمریکایی تقسیم خواهد شد. ارتش، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در نقش مجری خواست راست افراطی عمل میکند: با ویران کردن شهرها و روستاها و رساندن زندگی به وضعی اسفناک، بهگونهای که ساکنان غزه چارهای جز ترک آن نداشته باشند.
عرصهی دیگرِ بروز تسخیر دولت، کرانهی باختری است. از هفتم اکتبر تاکنون، ارتش تقریباً بیوقفه عملیاتهایی را علیه گروههای مسلح فلسطینی انجام داده است؛ از بهکارگیری پهپادهای تهاجمی و جنگندهها گرفته تا اشغال اردوگاههای پناهندگان و تخریب خانهها و زیرساختها، در مقیاسی که به جنگ متعارف شباهت دارد. همانند آنچه در غزه رخ میدهد، ارتش ادعا میکند در حال مبارزه با تروریسم است، اما در واقع، آنچه انجام میدهد خدمت به راست افراطی و شهرکنشینان است: تثبیت کنترل اسرائیل و ناممکن ساختن زندگی برای فلسطینیان عادی.
در همین حال، شهرکنشینان افراطی بهطور منظم به روستاهای فلسطینی حمله میکنند، اموال را تخریب و گاه ساکنان را میکشند. این اقدامات اغلب بهعنوان «انتقامجویی» در برابر خشونت فلسطینیان توصیف میشود، اما در بسیاری از موارد هیچ تحریک یا حملهای در میان نبوده است. در هر حال، هدف بزرگتر این حملات ــ که در مواردی نیز به آن دست یافتهاند ــ بیرون راندن فلسطینیان از زمینهایشان برای گسترش شهرکهاست.
ایتامار بنگویر، وزیر امنیت ملی و رهبر حزب «عوتسما یهودیت» که مسئول نیروهای پلیس است، اطمینان میدهد که خشونت شهرکنشینان یا نادیده گرفته شود یا با تساهل با آن برخورد گردد. زینی، رئیس جدید شینبت، بهاحتمال زیاد متحدی در بنگویر خواهد یافت.
نقش ارتش و پلیس در کرانه باختری با حضور اسموتریچ تکمیل میشود. او، علاوه بر سمت وزارت دارایی، مسئول امور غیرنظامی در کرانه باختری نیز هست و از این جایگاه برای گسترش شهرکها، قانونیکردن آنهایی که بدون مجوز ساخته شدهاند، و باز کردن راه برای ساخت شهرکهای جدید استفاده کرده است؛ با این ترفند که مناطق وسیعی از کرانه باختری را «زمین دولتی» اعلام میکند.
اسموتریچ با خودداری از انتقال درآمدهای مالیاتیِ تشکیلات خودگردان فلسطین ــ که اسرائیل به نیابت از آن جمعآوری میکند ــ کوشیده است این نهاد را به فروپاشی بکشاند و از این طریق خلأ سیاسی پدید آورد تا اسرائیل بتواند آن را پر کند. تمام این اقدامات با تلاشی هماهنگ برای عادیسازی ایدهی الحاق کامل کرانهی باختری همراه بوده است؛ ایدهای که سالها رؤیای دیرینهی راست افراطی بود، اما برای سایر اسرائیلیها جذابیتی نداشت. امروز تنها مانعی که در برابر تحقق این هدف باقی مانده، مخالفت رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، با چنین اقدامی است.
دوری از اروپا، وابستگی بیسابقه به آمریکا
جنگ طولانی و ویرانگر غزه توانسته است بخش بزرگی از افکار عمومی جهان را به شکلی علیه اسرائیل برانگیزد که در روزهای بلافاصله پس از هفتم اکتبر تصورش نمیرفت. هولناکیِ حملهی حماس، در آغاز، موجی از همدلی در غرب برای اسرائیل برانگیخت ــ بهاستثنای جناح چپ افراطی ــ که این کشور سالها بود از آن بیبهره بود. اما هرچه جنگ ادامه یافت و شمار قربانیان فلسطینی افزایش پیدا کرد، این همدلی فروکش کرد. در بهار امسال، پس از فروپاشی آتشبس با حماس و ایجاد بحران گرسنگی در غزه بر اثر قطع کمکهای انسانی از سوی اسرائیل، ورق بهطور قاطع علیه اسرائیل برگشت. حمله به شهر غزه که از سپتامبر آغاز شد و خطر تشدید فاجعهی انسانی را در پی داشت، آخرین ضربه بود.
این جنگ، وابستگی بیسابقه و خطرناکی برای اسرائیل نسبت به ایالات متحده به همراه آورده است. نبرد با حماس در غزه، و همچنین درگیریهای جانبی با حزبالله در لبنان، ایران، و حوثیها در یمن، بدون دریافت ۲۲ میلیارد دلار کمک مالی و حجم عظیمی از تسلیحات و مهمات از آمریکا پس از هفتم اکتبر ممکن نبود. ایالات متحده مستقیماً به اسرائیل در نبرد با ایران کمک کرد. در واقع، ادعای اخیر اسرائیل مبنی بر اینکه قدرتی منطقهای است، بهروشنی با وابستگیاش به تسلیحات آمریکایی و در بسیاری از موارد، نیاز به رضایت واشنگتن برای انجام عملیات نظامی در تضاد است.
در ماههای اخیر، این وابستگی با فاصلهگیری فزایندهی اروپای غربی از اسرائیل برجستهتر شده است. این فاصلهگیری هم در قالب اقداماتی عمدتاً نمادین ــ از جمله شناسایی رسمی کشور فلسطین ــ و هم در شکل تصمیمات عملیتر ــ مانند تحریم تسلیحاتی، لغو قراردادهای نظامی و خروج صندوقهای سرمایهگذاری از بازار اسرائیل ــ بروز کرده است. اتحادیه اروپا هنوز نتوانسته اکثریت لازم را برای تعلیق وضعیت ترجیحی تجارت با اسرائیل بهدست آورد، اما چنین اقدامی همچنان در دستور کار قرار دارد. در عین حال، افکار عمومی اروپا نیز بهطور چشمگیری علیه اسرائیل تغییر کرده است.
بسیاری از اسرائیلیها، از جمله خود نتانیاهو، اروپا را قدرتی فرسوده میدانند که میتوان آن را نادیده گرفت. اما این تصور نادرست است: اتحادیه اروپا نهتنها بزرگترین شریک تجاری و خریدار سلاح از اسرائیل است، بلکه یکی از تأمینکنندگان اصلی تجهیزات نظامی برای این کشور نیز محسوب میشود. افزون بر آن، بسیاری از اسرائیلیها اروپا را خانهی دوم خود میدانند ــ مقصد محبوب تعطیلات، منبع فرهنگ و سرگرمی ــ و طرد شدن از سوی آن برایشان دردناک خواهد بود.
نتانیاهو ظاهراً از تکیه بر ایالات متحده احساس آسایش دارد، اما پایگاه حمایت آمریکا از اسرائیل بهسرعت در حال کوچک شدن است؛ تا آنجا که میتوان گفت دیگر این حمایت از سوی کل ایالات متحده نیست، بلکه صرفاً محدود به حزب جمهوریخواه شده است. حتی در میان جمهوریخواهان نیز نشانههایی از کاهش حمایت از اسرائیل دیده میشود.
اگر جنگ غزه و سیاست اسرائیل مبنی بر استفاده از نیروی نظامی برای حل بحرانهای منطقهای پایان یابد، روند روبهرشد انزوا و وابستگی اسرائیل به ایالات متحده میتواند کند یا حتی معکوس شود.
اما چنین احتمالی بعید به نظر میرسد؛ هرچند طرح صلح ترامپ در حال حاضر بهترین امید موجود برای پایان جنگ غزه است. نتانیاهو آشکارا گفته است که ایران، حزبالله و حماس همچنان تهدیدهاییاند که مستلزم ادامهی استفاده از نیروی نظامی هستند. او و حماس هر دو در ناکام گذاشتن ابتکار ترامپ منافعی مشترک دارند. اگر روزی امیدی برای پایان دادن به راهبردِ «ماشهچکان» اسرائیل و سلطهی راست افراطی بر دولت وجود داشته باشد، آن امید از مسیر انتخابات خواهد آمد. خوشبختانه، امتناع جامعهی اسرائیل از پیروی از سیاستهای افراطی، همچنان روزنهای از امکان تغییر را باز نگه داشته است.
——————-
* دیوید ای. روزنبرگ، دبیر بخش اقتصاد و ستوننویس نسخه انگلیسی روزنامه «هاآرتص» و نویسندهی کتاب «اقتصاد فناوری اسرائیل» است.