۲۶ فوریه ۲۰۲۶ / ۷ اسفند ۱۴۰۴
مقدمه
امروزه جمهوری اسلامی ایران با عمیقترین بحران اقتصادی و بحران مشروعیت از زمان تأسیس آن مواجه است. ریشه هر دو بحران را میتوان به دوره طولانی تباهی یا زوال سیاسی(۱) مربوط دانست که بهآرامی، اما بهطور مستمر سه نهاد حکمرانی مدرن یعنی دولت، حاکمیت قانون و پاسخگویی را تضعیف کرده است.(۲) اضمحلال سیاسی زمانی رخ میدهد که نهادهای حکومتیای که در گذشته تحت شرایط متفاوتی ایجاد شدهاند، دیگر قادر به انطباق خود با تحولات اجتماعی و اقتصادی جامعه نباشند. فساد از طریق انحراف تخصیص منابع و ایجاد انگیزه در بازیگران قدرتمند برای مسدود کردن اصلاحات به منظور حفظ منافع مستقر خود، موجب تسریع زوال سیاسی میشود.
ایران بهطور رسمی در زمرهٔ «دولتهای شکستخورده» قرار ندارد، اما شواهد اقتصادی، اجتماعی و حکمرانی نشان میدهد که حکومت در مسیری قرار گرفته که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان «دولتِ شکستخورده» یاد میشود. تورم مزمن، فروپاشی معیشت، ناتوانی فزاینده دولت در ارائه خدمات عمومی و گسترش نارضایتی اجتماعی، همزمان چند کارکرد پایهٔ دولت را تضعیف کردهاند.
این مقاله ابتدا چارچوب نظری «دولتِ در حال شکست» را مرور میکند، سپس بحران اقتصادی را بهمثابه پیامد زوال حکمرانی تحلیل میکند، و در ادامه نشان میدهد چگونه فساد، فروپاشی معیشت و اولویتهای بودجهای نادرست، بحران مشروعیت و ناتوانی دولت در ارائه خدمات عمومی را تشدید کردهاند.
۱. دولت در حال شکست: چارچوب نظری
در ادبیات علوم سیاسی، مفهوم دولت شکستخورده (Failed State) صرفاً بهمعنای فروپاشی کامل نظم سیاسی یا جنگ داخلی نیست. بسیاری از پژوهشگران، از جمله فوکویاما و روتبرگ، بر این نکته تأکید دارند که شکست دولت یک فرآیند تدریجی است، نه یک رویداد ناگهانی. در این رویکرد، دولتها زمانی در مسیر شکست قرار میگیرند که بهتدریج چند کارکرد بنیادین خود را از دست میدهند:
۱. توانایی تأمین امنیت انسانی،
۲. ارائه خدمات عمومی پایدار،
۳. اعمال حاکمیت قانون،
۴. و حفظ حداقلی از مشروعیت سیاسی.
از این منظر، دولتها میتوانند «در مسیر شکست» قرار داشته باشند، بیآنکه الزاماً فروپاشیده تلقی شوند. بررسی وضعیت ایران در این چارچوب تحلیلی، امکان فهم دقیقتر بحرانهای همزمان اقتصادی، نهادی و مشروعیتی را فراهم میکند.
گفتنی است که تحلیل دولتِ در حال شکست نه توجیهی برای مداخله خارجی است و نه پیشگویی فروپاشی قریبالوقوع؛ بلکه ابزاری است تحلیلی برای فهم چرایی ناتوانی اصلاحات تدریجی در چارچوب موجود.
۲. بحران اقتصادی؛ بهمثابه پیامد زوال حکمرانی
ایران در حال حاضر عمیقترین بحرانهای حکمرانی، اقتصادی-اجتماعی، بهداشتی و زیستمحیطی خود را از سال ۱۳۵۸ تجربه میکند. با گذشت بیش از چهار دهه (حدود ۴۷ سال) سوءمدیریت دولت، بیش از نیمی از جمعیت کشور در فقر زندگی میکنند، تشکیل سرمایه خالص داخلی (که برای دو دهه روندی نزولی داشته) اکنون در قلمرو منفی قرار دارد، منابع آبهای زیرزمینی عمدتاً نابود شده است (که بهنوبه خود خطر گرسنگی و درگیریهای داخلی بین مناطق مختلف را افزایش میدهد)، ثروت عظیم نهفته در منابع هیدروکربوری و معدنی بدون اینکه با داراییهای مالی یا فیزیکی پایدار جایگزین شود، صرف تقویت نیروهای نظامی برای مبارزه با دشمنان واهی شده است، ناترازی انرژی (آب، برق و گاز) رفاه مردم و استمرار تولید صنعتی و کشاورزی را دشوارتر از هر زمان دیگر کرده است. دوسوم جمعیت در سن کار بیکارند یا از نیروی کار خارج شدهاند، حدود نیمی از جمعیت پنجره فرصتهای خود را بدون اندوختهای برای پشتیبانی از بزرگترین گروههای جمعیتی که در دهههای آینده به سن بازنشستگی میرسند، پشت سر گذاشتهاند، فساد سیاسی و اداری در میان بالاترینها در جهان قرار دارد، و خروج گسترده مغزها و سرمایه، کشور را از عوامل ضروری برای رشد آینده محروم ساخته است.
تحولات اخیر نشان میدهد که بیش از یک ربع قرن پس از آن که ایده اصلاحات تدریجی در چارچوب سیاسی موجود ابتدا توسط خاتمی و حلقه او رواج یافت، اکنون سهم بزرگ و رو به افزایشی از جامعه، مفهوم پیشرفت تحت برنامه اصلاحطلبان را بهعنوان یک آرمانشهر دستنیافتنی میبینند. در عین حال، کاهش مشروعیت نظام مانع از آن میشود که حتی بدیهیترین اصلاحات مانند اصلاح قیمت حاملهای انرژی (که نزدیک به سطح رکورد پایین است) را اجرا کند، زیرا این اقدامات برای ثبات سیاسی رژیم بسیار پرخطر تلقی میشوند. در این بنبست حکمرانی، در حالی که تداوم روند عادی کسبوکار به فاجعه انجامیده است، دههها حکمرانی ضعیف، رفتار غیرمسئولانه بینالمللی و تعارضات داخلی در سیاستگذاری اقتصادی، به اقتصادی غیرقابلاداره و بنبست توسعهای منجر شده است که بدون تحولی اساسی در نهادهای سیاسی زیربنایی، اصلاح آن غیرممکن است.
خلاصه گزارش بانک جهانی در آوریل ۲۰۲۵ (فروردین ۱۴۰۴)، افزایش قابلتوجهی در فقر را پیشبینی کرده است. این پیشبینی بر آسیبپذیری فزاینده جمعیت در برابر رکودهای اقتصادی، بهویژه مواردی که تحت فشارهای اقتصادی خارجی و نابرابریهای ساختاری داخلی تشدید میشوند، تأکید دارد. پیشبینی میشود فقر در ایران پس از یک دوره کاهش، تحت تأثیر انقباض اقتصادی، ریسکهای ژئوپلیتیکی مانند تحریمها و تشدید نابرابریهای جنسیتی و منطقهای جاری، تا سال ۱۴۰۴-۱۴۰۵ به ۲۰ درصد افزایش یابد. این وضعیت خانوارهای روستایی، کمبهره از تحصیلات و خانوادههایی را که سرپرستی آنها بر عهده زنان است، به شدیدترین شکل تحت تأثیر قرار خواهد داد. این فشارها شامل اختلالات احتمالی در صادرات نفت، سرمایهگذاری و تجارت، همراه با تورم فزایندهای است که به رفاه خانوارها آسیب میرساند (بانک جهانی، ۲۰۲۴).
بر اساس آخرین رتبهبندی دفتر توسعه اقتصادی سازمان ملل (UNDP) در مورد شاخص توسعه انسانی (HDI) (۱) که در سال ۲۰۲۵ بر اساس دادههای آماری سال ۲۰۲۳ محاسبه شده است، در منطقه خاورمیانه عربستان سعودی در رتبه ۳۷، ترکیه در رتبه ۵۱ و ایران در رتبه ۷۵ قرار گرفته است.
تجربه کشورهایی مانند ترکیه، اندونزی یا ویتنام نشان میدهد که حتی در شرایط فشار خارجی یا محدودیت منابع، اصلاح نهادی و ادغام تدریجی در اقتصاد جهانی میتواند مسیر واگرایی را مهار کند. تفاوت اصلی ایران با این کشورها نه در کمبود سرمایه انسانی یا منابع طبیعی، بلکه در ناتوانی ساختاری نظام سیاسی در اصلاح قواعد بازی اقتصادی و سیاسی نهفته است. این مقایسه نشان میدهد که عقبماندگی ایران «اجتنابناپذیر» نبوده، بلکه نتیجه انتخابهای مشخص سیاستی و نهادی است.
مطابق آمار پایگاه دادههای جهانی بانک جهانی، میانگین درآمد سرانه ایران و ترکیه که در سال ۱۹۸۹ یکسان بود، در سال ۲۰۲۴ به حدود یکسوم آن کاهش یافت. این واگرایی اقتصادی شدید، ناشی از پیامدهای سیاستهای داخلی و خارجی ایران بوده است؛ از جمله کنترل شدید دولت بر اقتصاد، انزوای بینالمللی و فساد مالی که جملگی رقابتپذیری اقتصادی و رفاه عمومی را زایل کردهاند.
اقتصاد ایران در سالهای اخیر با تورمی روبهرو بوده که دیگر نمیتوان آن را یک شوک مقطعی دانست. نرخ تورم بالا به یک ویژگی ساختاری اقتصاد تبدیل شده است. افزایش مداوم قیمتها، کاهش ارزش پول ملی و بیثباتی بازار ارز، زندگی روزمرهٔ میلیونها خانوار را دستخوش نااطمینانی دائمی کرده است. از سال ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۴ نرخ تورم با روندی فزاینده از حدود ۳۰ درصد به حدود ۴۸ درصد افزایش یافته است. در این دوره افزایش قیمتها نهتنها مهار نشده، بلکه بهصورت مزمن تثبیت شده است. این امر نشانهای روشن از ناکامی سیاستهای پولی و بودجه است. تورم مزمن بهمعنای مالیات پنهان از شهروندان است؛ مالیاتی که بدون تصویب پارلمان، قدرت خرید خانوارها را میبلعد. در چنین شرایطی، برنامهریزی اقتصادی برای خانوار و بنگاه عملاً ناممکن میشود. نتیجه، رکود مصرف، تعطیلی کسبوکارها و افزایش نابرابری است.
نکته کلیدی این است که این بحران اقتصادی را نمیتوان صرفاً به تحریمها یا شوکهای خارجی نسبت داد. آنچه این بحران را به یک بحران ساختاری تبدیل کرده، پیوند متقابل اقتصاد و مشروعیت سیاسی است. در نظامهایی که مشروعیت سیاسی شکننده است، دولتها توان اعمال سیاستهای اصلاحی پرهزینه اما ضروری را از دست میدهند. نتیجه آن میشود که سیاستگذار، بهجای اصلاح، به تعویق اقدامات اصلاحی، مسکنهای موقت و انتقال هزینهها به آینده روی میآورد.
تورم مزمن، کسری بودجه ساختاری و فرسایش پول ملی در ایران، نهفقط نشانههای ناکارآمدی اقتصادی، بلکه پیامدهای مستقیم بحران حکمرانیاند؛ بحرانی که در آن دولت قادر نیست از جامعه «رضایت برای اصلاح» بگیرد و در عوض، از ابزارهای مالی پنهان مانند تورم برای تأمین منابع خود استفاده میکند. تورم مزمن در چنین شرایطی بهمنزله نوعی «مالیات پنهان» عمل میکند که بدون رضایت اجتماعی، قدرت خرید شهروندان را میبلعد.
۳. فروپاشی معیشت و زوال طبقهٔ متوسط
پیامد مستقیم تورم مزمن و رکود اقتصادی، سقوط قدرت خرید و گسترش فقر است. برآوردها نشان میدهد که حدود یکسوم جمعیت ایران زیر خط فقر زندگی میکنند و قدرت خرید خانوارها طی یک دهه گذشته تا ۹۰ درصد کاهش یافته است. طبقهٔ متوسط، که ستون ثبات اجتماعی و موتور توسعه محسوب میشود، بهتدریج به طبقهٔ فرودست رانده شده است. در چنین وضعیتی، منطق «بقا» جای «پیشرفت» را میگیرد و خانوادهها هزینههای آموزش، درمان و فرهنگ را حذف میکنند و تمرکز صرفاً بر تأمین نیازهای اولیه قرار میگیرد. این تغییر، آثار بلندمدت اجتماعی دارد و سرمایه انسانی کشور را فرسوده میکند. دولتی که نتواند حداقل امنیت معیشتی را فراهم کند، یکی از اصلیترین کارکردهای خود را از دست میدهد.
۴. اولویتهای بودجهای و تقدم امنیت بر رفاه
یکی از محورهای اصلی انتقاد، نحوهٔ تخصیص منابع عمومی است. در حالی که آموزش، بهداشت و خدمات اجتماعی با کمبود بودجه روبهرو هستند، سهم نهادهای نظامی و امنیتی از بودجه عمومی رشد بالاتری داشته است. این الگو نشان میدهد که دولت، امنیت سیاسی را بر رفاه اجتماعی ترجیح داده است. چنین انتخابی ممکن است در کوتاهمدت کنترل سیاسی ایجاد کند، اما در بلندمدت به فرسایش مشروعیت و افزایش نارضایتی منجر میشود. برای مثال گزارشها و لوایح بودجه ۱۴۰۳-۱۴۰۴ بیانگر آن است که سهم هزینههای نظامی-امنیتی در بودجه ۳۲ درصد و هزینههای رفاهی-اجتماعی ۱۸ درصد است. شکاف هزینهای میان امنیت و رفاه، اولویتهای حکمرانی را بهروشنی نشان میدهد. در لایحه بودجه ۱۴۰۵، برای کالاهای اساسی حدود ۸ میلیارد دلار پیشبینی شده که بخش عمده آن مربوط به نهادههای دامی است و حدود ۳.۵ میلیارد دلار نیز به دارو اختصاص دارد، در حالی که نیاز کشور بسیار بیش از این است. مهمتر از آن با افزایش نرخ ارز و عایدات مالیاتی دولت، انتظار میرود سطح عمومی قیمتها افزایش یابد و بار اصلی آن به خانوارها منتقل شود.
بر اساس گزارش منابع آگاه، خبرگزاری رویتر اعلام کرده است که نیمی از صادرات نفت ایران تحت کنترل سپاه است؛ انحصار نظامیان در عرض ۳ سال ۲.۵ برابر شده است. این صادرات که بخش عمدهای از درآمدهای دولت ایران را تأمین میکند، برای حمایت مالی از نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در خاورمیانه استفاده میشود.(۲)
یکی از شاخصهای کلیدی کارآمدی دولت، توانایی در ارائهٔ خدمات پایه است. در ایران، این حوزه با اختلالهای همزمان مواجه شده است: قطعیهای مکرر برق و آب، افزایش شدید هزینههای درمان، افت کیفیت آموزش و مهاجرت گسترده نخبگان نشان میدهد که دولت در تأمین «امنیت انسانی» (نه صرفاً امنیت سیاسی) با مشکل جدی روبهروست.
یکی از خطاهای تحلیلی رایج، همسان گرفتن امنیت سیاسی با امنیت اجتماعی است. در حالی که امنیت انسانی (شامل دسترسی پایدار به آب، انرژی، درمان، آموزش و معیشت) پایه واقعی ثبات بلندمدت دولتهاست. تمرکز نامتوازن بر امنیت سیاسی، ممکن است در کوتاهمدت کنترل ایجاد کند، اما در میانمدت و بلندمدت، به فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش هزینههای سرکوب منجر میشود. از این منظر، اولویتیافتن بودجههای نظامی–امنیتی نهنشانه قدرت دولت، بلکه علامتی از کاهش توان دولت در تولید رضایت اجتماعی است.
۵. فساد ساختاری و زوال حکمرانی
فساد در ایران پدیدهای موردی یا صرفاً فردی نیست؛ بلکه ساختاری و نهادمند است. تمرکز منابع در دست شبکهای محدود از نخبگان سیاسی–اقتصادی، شفافیت مالی را کاهش داده و رقابت سالم را مختل کرده است. خصوصیسازیهای رانتی، امتیازات ویژه و دسترسی نابرابر به منابع ارزی، هزینهها را به جامعه منتقل کردهاند. نتیجه این وضعیت، اقتصادی است که در آن دولت از مردم منابع میگیرد، اما خدمات متناسب ارائه نمیدهد؛ الگویی که در نظریههای دولتسازی، از نشانههای کلاسیک دولتهای ناکارآمد محسوب میشود.
بر اساس دادههای بانک جهانی و سازمان شفافیت بینالمللی(۳و۴)، ایران همواره در میان یکسوم از کشورهای جهان قرار دارد که بالاترین ادراک فساد را دارند. در واقع آخرین رتبه ایران در شاخص سازمان شفافیت بینالمللی در زمینه ادراک فساد، در جایی بین روسیه و عراق قرار دارد و بسیار بدتر از چین و هند است که خود در زمینه داشتن سطح بالای فساد شهرهاند. باید توجه داشت که با توجه به کنترل شدید رسانهها و جامعه مدنی که عناصر ضروری در شناخت فعالیتهای مبتنی بر فسادند، احتمالاً تصویری که توسط این مؤسسات ارائه میشود، دامنه فساد در ایران را کمتر از واقع نشان میدهد. بر اساس گزارشات «خانه آزادی»، ایران از نظر آزادی سیاسی و آزادی مدنی، در میان ۱۰ درصد پایین کشورها قرار دارد.(۵) لذا منطقی به نظر میرسد که با برداشته شدن فشار بر رسانهها و جامعه مدنی، نهتنها تعداد رسواییهای مالی در ایران بهنحو قابلملاحظهای افزایش یابد، بلکه موقعیت نسبی ایران بر حسب ادراک فساد بدتر از این شود و احتمالاً به سطح کشورهایی همچون افغانستان و سومالی تنزل یابد. در واقع، این روال معمول قوه قضاییه ایران است که بهجای تنبیه مفسدان، روزنامهنگاران افشاکننده فساد را تنبیه کند. بههر حال، صرفنظر از جایگاه ایران در نردبان بینالمللی فساد، این نکته قطعی است که فساد در کشور بهصورت سیستمی درآمده است؛ بدین معنی که فساد عمیقاً در نظامهای سیاسی و اداری رسوخ یافته و دیگر نمیتوان آن را به تخلفات تعداد معدودی بوروکرات نسبت داد.
مبارزه با فساد مسالهای مربوط به عمل جمعی است و اغلب شکل دادن به ائتلافهای گسترده برای درهمشکستن مقاومت ناشی از منافع مستقر بازیگران قدرتمند امری است دشوار. فشارهای انباشته در جامعه ایران امروز، در آینده احتمال دارد یا به یک تحول معنیدار بینجامد و یا آن که شاهد ادامه بحران فرسایشی موجود و آثار مخرب بیشتر آن بر جامعه باشیم.
۶. نارضایتی اجتماعی و بحران مشروعیت
فشار اقتصادی و فساد ساختاری، مستقیماً به افزایش نارضایتی اجتماعی انجامیده است. اعتراضات سراسری سالهای ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و موجهای اعتراضی اخیر نشان میدهد که مطالبات از سطح اقتصادی عبور کرده و به بحران اعتماد و مشروعیت سیاسی رسیده است. تعطیلی بازارها، اعتصابهای کارگری و اعتراضات دانشجویی بیانگر این واقعیت است که بخش بزرگی از جامعه، نظام تصمیمگیری را دیگر اصلاحپذیر نمیداند؛ این نشانهای هشداردهنده در تحلیل دولتهای در حال شکست و رادیکالتر شدن مطالبات اجتماعی در گذر زمان است.
برخورد حکومت با اعتراضات مردم در جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ و خیزش اخیر مردم ایران در دیماه ۱۴۰۴ بیش از هر زمان دیگر این واقعیت را برملا کرد که جمهوری اسلامی نهمیتواند و نهمیخواهد به خواستههای مردم ایران که از طریق اعتراضات خشونتپرهیز خیابانی مطرح میشود، پاسخ مثبت دهد. این وضعیت به گفته دکتر علمداری بیانگر ورود نظم سیاسی به «بحران هنجاری» است. در این وضعیت، مسئله دیگر صرفاً «چگونه حکومت کردن» نیست، بلکه «حق حکومت کردن» زیر سوال میرود.(۳)
مفهوم کلیدی برای فهم بحران مشروعیت، «فروپاشی اعتماد نهادی» است؛ وضعیتی که در آن نهادهای رسمی نهتنها ناکارآمد تلقی میشوند، بلکه از منظر اخلاقی و نمادین نیز فاقد اعتبارند. در چنین شرایطی، قانون دیگر منبع امنیت نیست، بلکه به ابزار تهدید بدل میشود؛ قوه قضاییه داور بیطرف نیست، بلکه طرف منازعه تلقی میشود؛ و رسانه رسمی نهمرجع اطلاعرسانی، بلکه بازوی تبلیغاتی قدرت محسوب میشود. در غیاب مشروعیت، قدرت معمولاً برای بقا به خشونت متوسل میشود. نشانههای بحران مشروعیت شامل کاهش مشارکت سیاسی، افزایش اعتراضات، اتکای بیشتر حکومت به زور و بیاعتمادی نهادی است.
امروزه جمهوری اسلامی بهطور کامل به حاکمیت قانون پایان داده است، سپاه پاسداران تمام ابزارهای قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی را در انحصار خود گرفته است و الیگارشی، کلیه ابزارهای تولید قدرت و ثروت را در قبضه گروه کوچکی از حکمرانانی درآورده است که مالکیت بر تمام شئون زیست فردی و جمعی جامعه را حق ذاتی خود میدانند و هیچ مسئولیتی در قبال جامعه و هیچ الزامی به پاسخگویی ندارند. ما با نظام سیاسیای مواجهیم که تمامی ابزارهای مشروع کنترل سیاسی و اقتصادی را رها کرده است و از طریق گسترش وحشت توسط نمایش قساوت و شکنجه تلاش میکند تا جامعه را در کنترل خود نگه دارد.(۴) این کنترل، نهبرای اداره کشور و جامعه، بلکه تنها برای کسب درآمد از جامعه و گسترش حوزه پولسازی اعمال میشود. حاکمیتی که از هر ابزاری برای گسترش وحشت در جامعه استفاده میکند، نهبهمثابه یک دولت-ملت، بلکه تنها بهمثابه یک «ابرسازمان تبهکار» که ابزارهای حاکمیتی را به تصرف خود درآورده، قابل ادراک است.
تحلیلگران معتقدند سپاه اکنون فراتر از یک نیروی نظامی، به مرکز اصلی قدرت سیاسی و اقتصادی ایران تبدیل شده است. قدرت سپاه بهقدری افزایش یافته که برخی بر این باورند رهبر نظام، برای حفظ بقای حکومت خود کاملاً به این نهاد تکیه دارد و بدون حمایت سپاه، جایگاه او متزلزل خواهد بود. در مواجهه با تهدیدهای خارجی و اعتراضات داخلی در دی و بهمن ۱۴۰۴، رهبری، مدیریت روزمره کشور و سرکوب اعتراضات را به حلقهای از نزدیکان نظامی و سیاسی خود سپرده و یک طرح چهارلایه برای جانشینی در تمامی مناصب کلیدی تعیین کرده است تا در صورت نبودِ او، سیستم توسط بدنه نظامی-امنیتی حفظ شود.
از مطالب فوق میتوان چنین نتیجه گرفت که در حالی که آقای خامنهای همچنان «مشروعیتبخش» و تعیینکننده خطمشیهای کلی نظام است، سپاه پاسداران در عمل به موتور محرک و ادارهکننده واقعی بخشهای وسیعی از سیاست، اقتصاد و امنیت ایران تبدیل شده است، بهطوری که برخی این وضعیت را حرکت به سمت یک «دیکتاتوری نظامی» تحت پوشش مذهبی توصیف میکنند.
۷. سیاست منطقهای؛ هزینه بالا، دستاورد محدود
ایران نفوذ منطقهای قابلتوجهی دارد، اما این نفوذ به مزیت اقتصادی یا ثبات داخلی تبدیل نشده است. شبکهٔ نیروهای نیابتی، اگرچه ابزار فشار ژئوپلیتیک محسوب میشود، اما هزینههای مالی سنگین، تشدید تحریمها و انزوای بینالمللی را به همراه داشته است. از منظر واقعگرایانه، نسبت هزینه به فایده این سیاست به سود اقتصاد و رفاه داخلی نبوده است.
از بدو انقلاب اسلامی، سیاست خارجی جمهوری اسلامی بهتأسی از تعالیم اسلام سیاسی، بر بنیاد مخالفت با نظامهای حاکم (سرمایهداری و کمونیسم)، مخالفت با رژیمهای سلطنتی و دیکتاتوریهای حاکم در کشورهای عربی خاورمیانه و صدور انقلاب به این کشورها قرار گرفت. بدیهی است که با اتخاذ این سیاست راهبردی، دیپلماسی نمیتوانست بهعنوان وسیلهای برای تحقق همزیستی مسالمتآمیز در میان هویتهای ملی مستقل و متفاوت جایی داشته باشد.(۵)
بیاطلاعی مسئولان تراز اول نظام از قواعد و پیچیدگیهای مناسبات بینالمللی، عدم درک اهمیت وابستگی اقتصادی متقابل کشورها در نظام جهانی و غفلت از اهمیت صلح و ثبات سیاسی برای رشد و رفاه اقتصادی آحاد جامعه، آنها را به دام جنگ با عراق افکند. همین بیخبری و کمبها دادن به درد و رنج ناشی از جنگ برای مردم و پیامدهای زیانبار آن بر رفاه عمومی، سبب شد آنها بعد از فتح خرمشهر تصمیم مناسبی برای توقف جنگ اتخاذ نکنند و برای ۶ سال دیگر بدون کسب پیروزی درخور توجه به درگیریهای مسلحانه با عراق ادامه دهند. حاصل این وضع چند صد هزار کشته و زخمی و ویرانی اقتصاد کشور بود.
بعد از درگذشت رهبر انقلاب ایران، توازن جدیدی در نیروهای سیاسی درون حاکمیت شکل گرفت. بدین معنی که سپاه پاسداران پای به عرصه سیاست گذاشت و در ائتلاف نانوشته با محافظهکاران مذهبی که در قدرت سیاسی دست بالا را داشتند، پیمان اخوت بست. پیامد موازنه جدید قدرت این بود که جمهوریت نظام اسلامی بهتدریج تضعیف شد و نظام از آرمانهای مندرج در قانون اساسی بهویژه اصل حاکمیت مردم فاصله گرفت و نیروهای نظامی و اطلاعاتی بهتدریج نقش فرادست را در حکومت پیدا کردند.
در دوره ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی، سپاه مجوز ورود به عرصه فعالیتهای اقتصادی را دریافت کرد؛ در دوره اصلاحات، سپاه آشکارا از نهادهای غیرانتخابی در قدرت حمایت کرد و در دوره احمدینژاد با نامزد کردن کادرهای خود برای نمایندگی مجلس و انتصاب وزرا، عملاً ارکان اصلی دولت رسمی و منتخب را بهدست گرفت. در نهایت، تشدید مخاصمات بینالمللی نظام از نیمه دوم دهه هشتاد شمسی منجر به وضع تحریمهای بینالمللی علیه ایران شد و برآورده نشدن انتظارات قدرتهای بزرگ از برجام، موجب بیرون رفتن آمریکا از این توافق و بازگشت تحریمها از سال ۱۳۹۷ گردید.(۵)
قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تحلیلگران سیاسی نظام، تصور میکردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزبالله در لبنان و آسیبپذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه، معلوم شد که این برداشت بسیار خوشبینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقبماندگی اقتصادی» یکی از محوریترین ویژگیهای سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است. امروزه در حوزه بینالمللی جمهوری اسلامی منزوی شده و موجودیت آن از چند سو با تهدید مواجه شده است:
دولت اسرائیل بعد از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ به خاک آن کشور و کشتار جمعیت غیرنظامی آن کشور، فرصت را غنیمت شمرد و نهتنها آن جنبش را بهشدت سرکوب کرد و در حدود دو میلیون نفر از ساکنان غزه را به فلاکت، گرسنگی و مرگ محکوم کرد، بلکه حملات سنگین آن به حزبالله لبنان، مهمترین نیروی نیابتی جمهوری اسلامی، موجب کشته شدن راهبران جنبش و تضعیف آن شد.
با سقوط حکومت اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ (۱۸ آذر ۱۴۰۳) تحولات جدیدی در سوریه و منطقه شکل گرفت. با این اقدام، جمهوری اسلامی از دسترسی آسان به آسمان و زمین سوریه برای حمله به اسرائیل محروم شد و ناگزیر به تخلیه نیروهای نیابتی خود از آن کشور شد.
بالاخره با حمله اسرائیل به خاک ایران در ۲۳ خرداد سال ۱۴۰۴ بهکمک و همدستی ایالات متحده آمریکا، هیمنه نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی فرو ریخت و ضربات سهمگینی به تأسیسات اتمی، موشکی و دفاع ضدهوایی ایران وارد آمد و تعداد درخور توجهی از فرماندهان رده اول و دانشمندان هستهای ایران کشته شدند.
در دو ماه اخیر ایالات متحده، با اعزام ناوها، هواپیماها و نیروهای نظامی خود به منطقه عملاً ایران را محاصره کرده تا بتواند از این طریق امتیازات درخور توجهی در زمینه توقف فعالیتهای هستهای، محدود کردن برد موشکهای دوربرد، دست برداشتن ایران از حمایت نیروهای نیابتی خود در منطقه و بالاخره پذیرش ترک مخاصمه با اسرائیل بگیرد. بهاحتمال زیاد اگر مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو به نتیجه قابلقبول آمریکا نینجامد، شاهد رخداد نظامی دیگری در منطقه خواهیم بود.
گفتنی است که در میان ۱۹۳ کشور مستقل عضو سازمان ملل، جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که ۴۷ سال گذشته این رسالت را برای صدور انقلاب اسلامی پذیرفته است که بهطور همزمان با ایالات متحده و اسرائیل درآویزد و با کشورهای همسایه خود و اروپای غربی دشمنی ورزد.
جمعبندی
حکومت ایران هنوز یک دولت فروپاشیده نیست، اما شواهد نشان میدهد که در مسیر از دست دادن همزمان چند کارکرد پایهٔ دولت قرار دارد: اقتصاد، رفاه، خدمات عمومی و مشروعیت. تداوم این روند، فاصله ایران با تعریف کلاسیک «دولت شکستخورده» را کاهش میدهد.
آنچه وضعیت کنونی ایران را نگرانکننده میسازد، نهصرفاً شدت بحرانها، بلکه همزمانی و همافزایی آنها است. اقتصاد فرسوده، حکمرانی ناکارآمد، فساد ساختاری، زوال مشروعیت و ناتوانی در ارائه خدمات عمومی، در چرخهای معیوب همدیگر را تشدید میکنند. در چنین شرایطی، استمرار وضع موجود نهبهثبات، بلکه به تعمیق بحران فرسایشی میانجامد. تجربه تاریخی نشان میدهد که دولتهایی که در این مرحله قادر به اصلاح نهادی معنادار نیستند، یا بهسمت فروپاشی تدریجی پیش میروند، یا با هزینههای بسیار بالا وارد مسیر گذارهای پرتنش میشوند. شگفت آن که در این وضعیت، حکومت ایران نهدر مقابل خواستههای مشروع مردم سر فرود میآورد و نه با نظام جهانی سر آشتی دارد.
—-
[۱] - این شاخص بر اساس سه شاخص فرعی یعنی «امید به زندگی»، «سالهای تحصیل مورد انتظار» و «درآمد خالص سرانه» (بر اساس برابری قدرت خرید ارزها) محاسبه میشود.
[۲] - یورونیوز فارسی، تاریخ انتشار ۱۸/۱۲/۲۰۲۴.
[۳] - علمداری، کاظم: پس از فروپاشی اعتماد نهادی، ایران امروز، ۲۴ فوریه ۲۰۲۶.
[۴] - امید شمس: عبور جمهوری اسلامی از دولت-ملت به دولت مافیا پس از شهریور ۱۴۰۱، ایرانوایر، ۱۴ مرداد ۱۴۰۲.
[۵] - دیپلماسی عبارت از هنر، علم و ابزارهایی است که از طریق آن ملتها و گروهها سعی میکنند ضمن حفظ روابط صلحآمیز خود با دیگران، از طریق ارتقای مناسبات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی یا علمی خود در راستای حفظ منافع خویش سامان دهند.
گذار به معنای تغییر سیستم است، نه اصلاحات پس از تغییر سیستم. مرحلهٔ اضطراری پس از سقوط — هرچند از نظر اجرایی مهم — بخشی از مدیریت انتقال است، نه تعریفکنندهٔ خود گذار.
اگر این تمایز مفهومی رعایت نشود، این خطر وجود دارد که «سقوط» جای «گذار» را بگیرد و پروژهٔ دموکراسی صرفاً به وعدهای برای آینده تبدیل شود.
به بیان فشرده:
گذار پیش از تثبیت نظم جدید پایان مییابد؛ آنچه پس از آن آغاز میشود، تحول و نهادینهسازی دموکراسی است.
در تطبیق این چارچوب با وضعیت ایران، مسئلهٔ اصلی این است که «شرایط لازمِ انقلاب یا فروپاشی» تا حد زیادی فراهم شده، اما «شرایط کافیِ گذار دموکراتیک» هنوز ضعیف و نامنسجم است. اگر با زبان هانتینگتون و اودانل/اشمیتِر و با توجه به تجربهٔ آفریقای جنوبی، شیلی و لهستان سخن بگوییم، میتوان چنین صورتبندی کرد:
۱) ایران: شرایط لازم بحران، قوی؛ شرایط کافی گذار، شکننده
فرسایش مشروعیت، بحران اقتصادی، شکاف دولت–ملت و انسداد اصلاحپذیری شرط لازماند؛ اما کافی نیستند. جامعهٔ ایران بارها ظرفیت بسیج خیابانی خود را نشان داده است، اما فقدان بدیل نهادیِ منسجم و سازوکار مشترک تصمیمگیری موجب میشود انرژی اعتراض الزاماً به گذار دموکراتیک تبدیل نشود.
۲) شکاف درون حاکمیت: وجود دارد، اما هنوز کارگشا نیست
در مدل گذار، شکاف میان تندروها و میانهروها زمانی کارگشا میشود که بخشی از قدرت به این جمعبندی برسد که توافق انتقالی کمهزینهتر از استمرار وضع موجود است. در ایران شکافهای نهادی، اقتصادی، نسلی و بوروکراتیک وجود دارد، اما امنیتیشدن سیاست، منافع اقتصادی گرهخورده به بقا و ترس از پاسخگویی، مانع از تبدیل این شکافها به «پل مذاکره» شده است.
۳) مسئلهٔ بدیل: خلأ کنشگر مذاکرهپذیر
در گذارهای موفق، رژیم میدانست با چه نیرویی طرف است. «کنگره ملی افریقا» در آفریقای جنوبی، همبستگی در لهستان و ائتلاف کنسرتاسیون در شیلی، همگی بدیلهایی سازمانیافته، پاسخگو و متعهد به قواعد بازی بودند.
در ایران، چنین بدیلی هنوز شکل نگرفته است:
- نه رهبری جمعی تثبیتشدهای وجود دارد،
- نه برنامهٔ حداقلی مورد اجماع،
- نه شبکهای که تصمیم را به عمل تبدیل کند،
- و نه سازوکار پاسخگویی نهادمند.
همین خلأ، خطر «روز بعد» را افزایش میدهد.
۴) اختلاف بر سر مفهوم گذار
اگر گذار صرفاً «پس از سقوط» تعریف شود، مهمترین حلقه حذف میشود: ساختن بدیل پیش از فروپاشی. در غیاب آن، سقوط میتواند به یکی از این سناریوها بینجامد:
- فروپاشی بدون بدیل → خلأ قدرت → بیثباتی
- بازتولید قدرت از درون همان ساختار
- قطبیسازی و خشونت
۵) همبستگی بهمثابه فناوری تولید بدیل
در تجربههای موفق، همبستگی صرفاً یک شعار نبود، بلکه سازوکار تولید بدیل بود. برای ایران، این به معنای:
- تدوین منشور حداقلی مشترک
- ایجاد سازوکار تصمیمگیری شفاف
- تقسیم کار میان نیروهای داخل و خارج کشور
- تعهد به دولت موقت حداقلی برای جلوگیری از خلأ امنیتی
۶) نقش «کنگره آزادی ایران»
در این چارچوب، اگر قرار است «لحظه سقوط» به «لحظه گذار» تبدیل شود، نیاز به ظرفی نهادمند برای تولید بدیل وجود دارد. تشکیل «کنگره آزادی ایران» میتواند — در صورت تعریف واقعبینانه و غیرانحصارگرایانه — چنین ظرفی باشد.
اما این کنگره تنها زمانی در مسیر درست گذار قرار میگیرد که:
- خود را جایگزین همهٔ نیروها معرفی نکند؛
- مدعی نمایندگی انحصاری نباشد؛
- بهجای ساختار حزبی، بر ائتلافی فراگیر تکیه کند؛
- و هدف خود را ایجاد سازوکار همگرایی و تدوین منشور حداقلی تعریف کند، نه تصاحب زودهنگام قدرت.
اگر «کنگره آزادی ایران» به ابزاری برای حذف رقبا یا تحمیل یک گرایش خاص بدل شود، بهجای تولید بدیل، شکافها را تعمیق خواهد کرد. اما اگر به فضای گفتوگوی ملی و سازوکار هماهنگی فراگیر تبدیل شود، میتواند نخستین گام عملی در مسیر گذار باشد.
جمعبندی
ایران ممکن است وارد فاز «سقوطپذیری» شده باشد، اما هنوز وارد فاز «گذارپذیری دموکراتیک» نشده است.
بحران رژیم میتواند «لحظه سقوط» بسازد، اما تنها بدیل سازمانیافته میتواند «لحظه گذار» را رقم بزند.
کنگره آزادی ایران، اگر در خدمت تولید این بدیل باشد — نه جانشینی زودهنگام قدرت — میتواند به پلی میان سقوط و گذار تبدیل شود.
■ آقای علمداری گرامی، هر چه گفتید به تصورم مورد تایید اکثریت قاطع نیروهای دموکراسی خواه باشد، اما ضرورت دارد بی پرده تر مسائل روز را روی میز بگذاریم. حکایت روشنفکران ایران شده است مثل دانشآموزانی که مشق عیدشان را روز سیزده بدر مینوشتند.
خلاصه کنم: شما نوشتید:
“- نه رهبری جمعی تثبیتشدهای وجود دارد،” “- نه برنامهٔ حداقلی مورد اجماع،”
“- نه شبکهای که تصمیم را به عمل تبدیل کند،”
“- و نه سازوکار پاسخگویی نهادمند.”
جریان “شیر خورشید” به رهبری آقای رضا پهلوی به تمام سوالات بالا جواب مثبت میدهد. شما که مفاهیم اصلی را چنین خوب گفتید (بویژه تمایز “سقوط” و “گذار”) بهتر است نسبت میان گفته های خودتان را با ادعای جریان “شیر خورشید” بطور مستدل و با نمونه بیان کنید، تا بحث از جنبه تئوریک به فاز عملی نزدیک تر شود و جواب به ـــ چه باید کرد ـــ ملموس تر گردد. من، نظیر بسیاری روشنفکران دیگر، از آقای پهلوی و رهبری ائتلافی ایشان حمایت میکنم و این حمایت را در لحظه کنونی کارساز میدانم، اما در ضمن تحلیل شما از شرایط کنونی را منطقی میبینم ، هشدارهای شما “احتمال قطبیسازی و خشونت”، “باز تولید قدرت رژیم کنونی بدلیل نبود بدیل فراگیر”، “دموکراسی در آینده؟” همه و همه بجا و شدیدا نگران کننده اند. امید وارم دوستان اندیشمند دیگر نیز روشنگری کنند که امروز به چنین کاری نیاز مبرم وجود دارد.
با احترام ، پیروز.
■ درود به هموطنان و نویسنده محترم آقای علمداری
مرقوم فرمودید که اگر “این تمایز مفهومی رعایت نشود، این خطر وجود دارد که «سقوط» جای «گذار» را بگیرد و پروژهٔ دموکراسی صرفاً به وعدهای برای آینده تبدیل شود”.
البته ایده آل خواهد بود که بلافاصله بعد از مرحله سقوط، دموکراسی گذار نهادینه و یا تثبیت و برقرار شود! متأسفانه، احتمال یک دموکراسی اینچنینی و زودرس را با توجه به شرایط خاص ایران و این انقلاب و نیروهای درگیر در آن بسیار کم میبینم، و امیدوارم پاسخ و توضیح شما را ببینم. دلایل بسیاری دارم ولی عمده این دلایل، تیتروار بشرح زیر است.
اقتصاد ور شکسته باقی مانده از حکومت بی کفایت و ویرانگر جمهوری اسلامی. بعید میدانم تا اقتصاد و وضعیت معاش و کار و مسکن هموطنان ما به یک سطح اقتصادی متعادل نرسد، دموکراسی که نیازمند فرهنگ دموکراسی اکثریت افراد میباشد قابل حصول باشد. البته که حق و حقوق کلیه نهادهای دموکراسی باید از همان روز اول بعد ازسقوط این رژیم محترم شمرده شود، ولو اینکه ممکن است چند سالی طول بکشد، تا دموکراسی تثبیت شود.
– پیامد عدم اجماع اپوزیسیون کنونی حکومت و عدم اقبال آنها از اصول محکم یک میهن، یک پرچم، یک رهبر گذار و یک ایران یکپارچه و همکاری و ائتلاف همه آنها زیر یک پرچم و انیستیتو تا انجام رفراندم.
– مسئله برخورد با گروههای تجزیه طلب و جداشونده بالقوه متعدد، که معمولا در زمان گذار و ضعف حکومت مرکزی فعالتر میشوند.
– مسئله ارتش، شهربانی، پلیس، امنیت داخلی و خارجی و برخورد قوه قضایی و مقننه و مجریه با عناصر مزدور و بازنده و باقی مانده و فراری رژیم اسلامی شکست خورده.
با احترام، آرمان امیدوار
■ جناب پیروز گرامی،
گذار پس از سرنگونی معنا ندارد. گذار به معنای انتقال از یک سیستم حاکم به سیستمی دیگر است؛ یعنی فرآیندی که در آن ساختار قدرت تغییر میکند. اگر سیستم حاکم بهطور کامل فروپاشیده باشد، دیگر سخن از «گذار» نیست، بلکه بحث بر سر تثبیت نظم جدید، تحول درونسیستمی و اصلاحات است.
در ادبیات علوم سیاسی، گذار مرحلهای است که پیش از تثبیت کامل نظم جدید رخ میدهد؛ زمانی که بدیل حکومتی شکل گرفته و توازن قوا رژیم مستقر را ناگزیر به پذیرش انتقال قدرت میکند. پس از سقوط کامل، آنچه آغاز میشود، مرحله تحول و نهادسازی است، نه گذار.
به نظر میرسد برخی جریانهای سلطنتطلب این تمایز مفهومی را وارونه تعریف میکنند و گذار را به دوره پس از سرنگونی موکول میسازند. در چنین برداشتی، مسئله ساختن بدیل پیش از سقوط به حاشیه میرود.
پرسش اساسی این است: آیا دموکراسی میتواند صرفاً بر موج نفرت عمومی از یک رژیم بنا شود، یا نیازمند ساختار، توافق، و تضمینهای نهادی پیشینی است؟
تکیه صرف بر نارضایتی مردم، بدون ارائه سازوکار روشن برای انتقال قدرت و تضمین آزادیها، خطر بازتولید تمرکز قدرت را در شکل دیگری به همراه دارد.
بحث بر سر اشخاص نیست؛ بحث بر سر منطق گذار است. تمایز «سقوط» و «گذار» دقیقاً در همینجا اهمیت پیدا میکند. ادعای رهبری ائتلافی زمانی به «بدیل گذار» تبدیل میشود که:
منشور حداقلی مشترک و قابل امضا با مشارکت طیفهای متنوع سیاسی شکل گرفته باشد؛
سازوکار شفاف تصمیمگیری جمعی تعریف شده باشد (نه اتکای صرف به شخصیت یا محبوبیت)؛
تضمینهای روشن برای تفکیک قوا، انتخابات آزاد و محدود بودن قدرت در دوره انتقال ارائه شده باشد؛
و شبکهای سازمانیافته برای اجرای تصمیمات و جلوگیری از خلأ قدرت وجود داشته باشد.
تا زمانی که این عناصر بهصورت نهادمند و قابل سنجش شکل نگرفتهاند، حمایت سیاسی حتی اگر کارساز و مفید در بسیج افکار عمومی باشد، هنوز معادل «بدیل گذار» نیست.
با احترام، علمداری
■ جناب امیدوار گرامی،
همانگونه که نوشتهام در ایرانِ امروز دو پروژه روی میز است. ساقط کردن رژیم با توسل به حمله نظامی خارجی که می تواند با پی آمد پر مخاطره دراز مدتی همراه باشد. دوم، پروژه دموکراسی خواهی که از راه کار گذار از نظام جمهوری اسلامی ممکن است. این پروژه بدون بدیل حکومتی ممکن نیست. بدیل حکومتی تنها بر بستر توافق و همبستگی گسترده ملی و رهبری جمعی با منشور و مصوباتی که حقوق برابر شهروندی در آن بیان شده باشد ممکن است. منطق «یک رهبر، یک پرچم» با گذار دموکراتیک ناسازگار است.
شعار «یک میهن، یک پرچم، یک رهبر گذار» از نظر گفتمانی بیش از آنکه به الگوی گذار دموکراتیک نزدیک باشد، به مدلهای اقتدارگرایانه شباهت دارد. در ادبیات علوم سیاسی، گذارهای موفق معمولاً بر پایه ائتلافهای چندصدایی، رهبری جمعی و سازوکارهای نهادمند تصمیمگیری شکل میگیرند، نه تمرکز قدرت در یک فرد.
تمامیت ارضی با تمرکزگرایی یکی نیست دفاع از «ایران یکپارچه» اصلی مهم و قابل دفاع است؛ اما پیوند زدن آن با «یک رهبر واحد» نوعی خلط مفهومی است. بسیاری از دموکراسیهای پایدار، با وجود تنوع قومی و زبانی، از طریق تمرکززدایی، تضمین حقوق برابر شهروندی و سازوکارهای قانونی، وحدت ملی را حفظ کردهاند، نه از طریق تمرکز شخصی قدرت.
در این میان، واکنش برخی سلطنتطلبان به توافق پنج حزب کرد و طرح اتهام تجزیهطلبی، نشان میدهد که همچنان از همان الگوی تاریخی استفاده میشود؛ الگویی که طی هشتاد سال گذشته، بارها اتهام «تجزیهطلبی» را برای مشروعیتبخشی به سرکوب نظامی به کار گرفته است.
گروههای تجزیهطلب معمولاً در شرایط خلأ مشروعیت و ضعف اعتماد به مرکز فعالتر میشوند. پاسخ پایدار به این مسئله، تقویت حقوق برابر، حاکمیت قانون و مشارکت سیاسی است، نه انسجام نمادین حول یک پرچم یا یک رهبر. این مسائل نیازمند برنامه نهادی، قوانین شفاف و سازوکارهای حقوقی دقیق است، نه تمرکز قدرت در یک رهبر گذار.
شعار «یک رهبر» ممکن است بسیجکننده باشد، اما الزاماً تولیدکننده بدیل دموکراتیک نیست. در جامعهای که تجربه تمرکز قدرت را بارها آزموده است، تکرار همان الگو حتی در لباس گذار، میتواند خطر بازتولید اقتدارگرایی را در پی داشته باشد.
با احترام، علمداری
معنای چپ از منظر متفکران کلیدی مکتب انتقادی فرانکفورت
برای درک آنچه «چپِ راستین» در افق اندیشهی تئودور آدرنو معنا میدهد، باید ابتدا تمام تصورات قالبی از «چپِ پروژکتوری»، «چپِ استالینی» و «چپِ معاملهگر» را به مسلخ نقد برد. آدرنو، به عنوان دیدهبانِ تیزبین مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیوستن به گلههای حزبی یا تقدیسِ خشونتِ عریان، بلکه در «دیالکتیک منفی» و ایستادگیِ آشتیناپذیر در برابر هرگونه «توتالیته» (تمامیتخواهی) میدید.
از منظر آدرنو، بزرگترین جنایت علیه رهایی، تسلیم شدن در برابر این ایده است که «کل، حقیقت است». او در مقابل هگل ایستاد و اعلام کرد «کل، ناعادلانه است». چپِ راستین از نگاه آدرنو، جریانی نیست که بخواهد یک «نظمِ نوینِ آهنین» را جایگزین نظم قبلی کند. چپی که به نامِ توده، حکم به حذفِ فردیت و سرکوبِ دگراندیش میدهد، در واقع نسخهی دیگری از فاشیسم است که نقابِ سرخ به صورت زده. آدرنو بر این باور بود که هرگاه «فکر» با «قدرتِ سرکوبگر» همبستر شود، تفکر میمیرد و جای خود را به «تبلیغات» (Propaganda) میدهد.
آدرنو در کتاب دیالکتیک روشنگری تبیین میکند که چگونه سیستمهای سلطه، حتی اعتراض را هم به کالا تبدیل میکنند. چپِ راستین کسی نیست که در استودیوهای لندن یا پاریس، در قامت یک سلبریتیِ سیاسی، خونِ مردم را به «ارزِ دیجیتالِ شهرت» تبدیل کند. این «چپهای صادراتی» خود بخشی از «صنعت فرهنگ» هستند؛ آنها سرگرمیسازانی در هیبتِ تحلیلگر سیاسیاند که از رنج مردم، محتوای رسانهای تولید میکنند. آدرنو به شدت علیه این «کاذب بودن» (Falsehood) هشدار میداد. برای او، تفکرِ رهاییبخش باید گزنده، دشوار و آشتیناپذیر باشد، نه کالایی خوشهضم برای تریبونهای قدرت.
چپِ آدرنویی، «چپِ نفی» است. او معتقد بود وظیفهی روشنفکر، ترسیمِ اتوپیاهای خونین نیست، بلکه «نه» گفتن به وضعیتِ موجود است. آدرنو در کتاب اخلاق صغیر (Minima Moralia) مینویسد: «زندگیِ درست در میانِ زندگیِ نادرست ممکن نیست.» کسی که ادعای چپ بودن دارد اما کشتار مردم را به بهانهی حفظِ «نظم» یا «امنیتِ ملی» و به بهانه ضدامپریالیست بودن رژیم تئوریزه میکند، دچار یک انحطاطِ منطقی شده است. در منطق آدرنو، هیچ «ایدهی کلی» (مانند دولت، ملت یا حزب) ارزش آن را ندارد که رنجِ یک «سوژهی زنده» را توجیه کند. تئوریزه کردنِ خشونتِ ۲۰ برابری، دقیقاً همان نقطهای است که عقل به جنون تبدیل میشود؛ این همان «بربریت» است که پس از آشویتس، آدرنو تمام عمر علیه آن نوشت.
برای آدرنو، رهایی در بازپسگیریِ «فردیتِ سرکوبشده» است. چپِ راستین مدافعِ حقِ «متفاوت بودن» است، نه ذوب شدن در ارادهی پیشوا یا دولت. او میگفت: «هدفِ جامعهی آزاد، تبدیلِ انسانها به یک توده متحد نیست، بلکه فراهم کردنِ امکانی است که در آن هر کس بتواند بدونِ ترس، متفاوت باشد.» بنابراین، تفکری که حکم به همسانسازی و سرکوبِ جنبشهای مردمی میدهد، در واقع در خدمتِ «منطقِ هویتبخشِ» سرمایهداری و فاشیسم است. این طیف که خود را چپ مینامند اما عاشقِ قدرتِ متمرکز و پوتینهای نظامی هستند، در واقع «چپهای ارتجاعی» هستند که بویی از رهایی نبردهاند.
آدرنو حکمِ قطعی داد: «تمام فرهنگ پس از آشویتس، از جمله نقدِ فوری آن، زباله است.» منظور او این بود که اگر اندیشهای نتواند مانعِ تکرارِ فاجعه شود، بیارزش است. کسی که امروز از کشتار دفاع میکند، کشته شدن مردم را به زیر پای همدیگر ماندن تقلیل میدهد. چپی که هنوز شرمگین نیست که چرا روزگاری خلخالی جلاد را کاندیدای خود معرفی کرد، چپی که پشت خمینی به نماز ایستاد، چپی که به دولت بازرگان فحش میداد چرا ترحم انقلابی از خود نشان میدهد ولی بعد چهل سال هنوز خود را نقد نکرده و عذرخواهی نکرده است، چپی که چهل سال در کنار حکومت شعار ضدغرب داد و غربستیزی و مدرنیتهستیزی را به گفتمان دانشگاهی تبدیل کرد و شعار مرگ بر غرب را در دامن حکومت گذاشت بیآنکه ذرهای به پیامدهای اندیشهاش برای رنجورسازی مردمش فکر کند البته که عقب افتاده است و لایق فحاشی نسل عصیانگر... چپِ راستین، در مقابل، بر «رنجِ سوژه» تاکید میکند. نقدِ آدرنویی، صدایی است که در میانِ هیاهوی تانکها و تریبونها، از «حقِ حیات» و «کرامتِ پایمالشده» دفاع میکند.
چپِ راستین از منظر آدرنو، نه یک سازمان سیاسی برای کسب قدرت، بلکه یک «موقعیتِ اخلاقی و اپیستمولوژیک» است. این چپ: با هیچ جلادی دست نمیدهد. رنجِ بشری را با هیچ مصلحتی سودا نمیکند. در برابرِ وسوسهی «توجیهِ جنایت به نامِ تاریخ» میایستد.
چپ از منظر والتر بنیامین
برای تحلیل معنای «چپ بودن» از منظر والتر بنیامین، باید از تعاریف کلاسیک مارکسیستی (که صرفاً بر اقتصاد و حزب استوارند) فاصله بگیریم و به ساحتِ «الهیات سیاسی»، «هنر» و «حافظه» قدم بگذاریم. بنیامین، آن «ملوانِ مستِ» مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیشرفتِ خطی تاریخ، بلکه در گسست و وقفه میدید. در ادامه، این مفهوم را از دریچهی تفکر انتقادی بنیامین کالبدشکافی میکنیم:
برخلاف مارکسیسم ارتدوکس که تاریخ را قطاری در حال حرکت به سوی مدینهی فاضله میدید، بنیامین در تاملاتش (بهویژه در قطعات «درباره مفهوم تاریخ») میگوید: «شاید انقلابها نه حرکتِ قطار تاریخ، بلکه کشیدنِ ترمز اضطراری توسط بشریتی باشد که در این قطار نشسته است.»
از منظر بنیامین، چپ بودن یعنی نه گفتن به ایدهی پیشرفت (Progress). او معتقد بود که اعتقادِ کورکورانه به اینکه «فردا بهتر از امروز است»، بزرگترین فریبِ سوسیالدموکراسی بود که راه را برای فاشیسم هموار کرد. چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که وضعیتِ اضطراری که در آن زندگی میکنیم، خودِ «قاعده» است، نه یک استثنا.
بنیامین در تمثیل مشهورش، ماتریالیسم تاریخی را به عروسکِ شطرنجبازی تشبیه میکند که همیشه پیروز است، به شرط آنکه «کوتولهی زشتِ الهیات» درون آن پنهان شده باشد و هدایتش کند.
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی سیاستِ چپ بدونِ یک «شورِ مسیحایی»(Messianic) برای نجاتِ گذشتگان، کالبدی بیروح است. برای بنیامین، چپ بودن یعنی داشتنِ رسالتی برای رستگاریِ مردگان. ما نه برای آیندگان، بلکه برای انتقامِ اجدادِ سرکوبشدهمان مبارزه میکنیم. اینجاست که «حافظه» به یک ابزار سیاسیِ چپ تبدیل میشود.
بنیامین در جستار درخشان «اثر هنری در عصر بازتولیدپذیری فنی»، مرز میان چپ و راست را به دقت ترسیم میکند:
میگوید: فاشیسم به دنبال «هنری کردنِ سیاست» است؛ یعنی استفاده از زیباییشناسی، مراسمهای باشکوه، و نمادها برای فریبِ تودهها بدون تغییر در ساختار مالکیت. کمونیسم (چپ) به آن با «سیاستزده کردنِ هنر» پاسخ میدهد. چپ بودن یعنی ویران کردنِ «هاله» (Aura) و تقدسی که دورِ قدرت و هنر پیچیده شده است تا ابزارِ آگاهی در دسترسِ همگان قرار گیرد. چپ بودن از نظر بنیامین، یعنی داشتنِ نگاهِ یک «فلانور»؛ کسی که در هزارتوی پاساژهای مدرن پرسه میزند اما جذبِ ویترینها نمیشود. او به «اشیای خرد و پیشپاافتاده» نگاه میکند تا ردپای ستم و فتیشیسمِ کالایی را در آنها بیابد. چپ بودن یعنی افشای این واقعیت که هر سندِ تمدنی، همزمان سندی از بربریت است. در مکتب فرانکفورت با گرایش بنیامینی، چپ بودن یک وضعیتِ «هوشیاریِ دیالکتیکی» است. این یعنی:
بدبینیِ سازمانیافته: شک کردن به هر جریانی که وعده رستگاری میدهد اما آن را به آینده موکول میکند.
بسیجِ تخیل: استفاده از رویاها و اسطورهها برای درهمشکستنِ واقعیتِ موجود.
و در نهایت توقفِ زمان: ایمان به اینکه هر لحظه، «درِ کوچکی است که مسیح (رستگاری/انقلاب) میتواند از آن وارد شود.»
معنای چپ از منظر اریک فروم
اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در توقف قطار تاریخ و رستگاری گذارگان میدید، اریک فروم — به عنوان روانکاوِ مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را به اعماق روانشناسی انسانی و اخلاق سکولار میبرد. برای فروم، چپ بودن نه یک تعلق حزبی، بلکه یک «موضعگیری وجودی» (Existential Position) در برابر بتپرستیهای مدرن است. تحلیل مفهوم چپ از منظر فروم را میتوان در چهار محور اصلی خلاصه کرد:
در کتاب آناتومی ویرانسازی انسانی، فروم میان دو سنخ روانی تمایز قائل میشود: بیوفیل (حیاتدوست) و نکروفیل (مرگدوست) از نظر فروم، جوهرِ اندیشهی چپ، «بیوفیلی» است؛ یعنی گرایش به رشد، ساختن و شکوفایی. در مقابل، فاشیسم و ساختارهای تمامیتخواه نماد «نکروفیلی» هستند. آنها عاشق نظمِ سفت و سخت، اشیاءِ بیروح و ستایشِ گذشتههای مردهاند. چپ بودن یعنی انتخابِ «زندگی» در برابر «ماشینیسم» و «بوروکراسیِ روحکُش».
فروم در شاهکارش داشتن یا بودن؟، ریشهی بحرانِ انسان مدرن را در غلبهی «مودِ داشتن» میبیند. در این نگاه، حتی هویت، مذهب و سیاست هم به «کالا» تبدیل میشوند (من دارای این مذهب هستم، من صاحب این سرزمین هستم)
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعهای که در آن «بودنِ» انسان (تجربهی زیسته، خلاقیت و پیوند با دیگران) بر «داشتنِ» او (ثروت، قدرت و مالکیت) اولویت داشته باشد. چپِ فرومی، به دنبال لغوِ مالکیتِ خصوصی صرفاً برای توزیع پول نیست، بلکه برای رها کردنِ روحِ انسان از چنگالِ «اشیاء» است.
فروم در کتاب شما خدایان خواهید بود، تحلیل میکند که انسانِ مدرن به جای خدایان باستان، «بتهای جدید» ساخته است: دولت، نژاد، حزب، پیشوا، یا حتی «کالا». از منظر او، چپ بودن یعنی «ایمانِ اومانیستی» و عصیان علیه هرگونه بتی که انسان را به بندگی میکشد. او معتقد است که سوسیالیسمِ اصیل، ادامهی منطقیِ پیامِ پیامبران و فلاسفه برای «آزادیِ کامل انسان» است. اگر جریانی به نام چپ، خودش تبدیل به بت شود (مثل استالینیسم)، از نظر فروم دیگر چپ نیست، بلکه صورتی از بربریت است.
در کتاب نافرمانی: جستی در روانشناسی سیاسی، فروم مینویسد که تاریخِ بشر با یک «نافرمانی» (آدم و حوا / پرومته) آغاز شد. چپ بودن یعنی توانایی گفتنِ «نه» به مراجع قدرتِ نامشروع. اما این نافرمانی نباید از روی کینهتوزی باشد، بلکه باید از سرِ «تعهد به عقل» باشد. فروم معتقد است انسانِ تودهای (همان تودهی مذهبزده یا ناسیونالیست های نفرت پراکن) چون «هویتِ فردی» ندارد، در «هویتِ جمعی» ذوب میشود تا ترس از تنهایی را فراموش کند. چپ بودن یعنی فردیتِ شکوفا که میتواند مستقل فکر کند و با ارادهی خود با دیگران پیوند (عشق) برقرار کند. تودهای که از مسئولیتِ فردی و آزادی میترسد، به آغوشِ اقتدارگرایی (چه مذهبی و چه قومی) پناه میبرد تا امنیتِ روانی کاذب پیدا کند.
معنا و مفهوم چپ از منطر هورکهایمر
اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در الهیاتِ نجات و اریک فروم آن را در سلامتِ روانشناختی جستجو میکردند، ماکس هورکهایمر — معمار و مدیر با ذکاوت مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را در تلاقیِ «خردِ انتقادی» و «رنجِ بشری» تعریف میکند. برای هورکهایمر، به ویژه در دوران پختگی و در اثرِ سترگش دیالکتیک روشنگری (همراه آدورنو)، چپ بودن دیگر به معنای هواداری از یک حزب پرولتاریایی نیست؛ بلکه یک «موضعِ معرفتشناختی» علیه وحشیگریِ سازمانیافته است.تحلیل مفهوم چپ از منظر هورکهایمر را میتوان در محورهای زیر خلاصه کرد:
هورکهایمر در مقاله مرجع خود (۱۹۳۷)، مرزِ میان دانشمندِ عادی و روشنفکرِ چپ را ترسیم میکند.
تئوری سنتی (راست/محافظهکار): جهان را همانگونه که هست میپذیرد و به دنبال بازتولیدِ نظم موجود است.
تئوری انتقادی (چپ): جهان را نه یک «امرِ بدیهی»، بلکه محصولِ «روابط قدرت و سلطه» میبیند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی نپذیرفتنِ وضع موجود به عنوان سرنوشتِ محتوم. چپ بودن یعنی افشای این حقیقت که «نظمِ فعلی» (چه مذهبی، چه ناسیونالیستی و چه سرمایهداری) محصولِ انتخابهای انسانی است، پس میتوان آن را تغییر داد.
هورکهایمر در کتاب افول عقل، بزرگترین تهدید را «عقل ابزاری» میداند؛ عقلی که فقط به «چگونه» (ابزار) فکر میکند و نه به «چرا» (هدف). در این نگاه، سیاستمدارِ فاسد، بوروکراتِ خشک و مبلغِ مذهبیِ تودهفریب، همگی از عقل ابزاری استفاده میکنند تا تودهها را مدیریت کنند. چپ بودن از نظر هورکهایمر یعنی بازگشت به «عقلِ عینی»؛ عقلی که در پیِ حقیقت، عدالت و رهایی است، نه صرفاً کارایی و سلطه. او هشدار میدهد که وقتی عقل فقط ابزاری برای بقا شود، به «بربریتِ مدرن» ختم میشود.
یکی از عمیقترین وجوهِ اندیشهی هورکهایمر، پیوندِ «ماتریالیسم» با «شفقت» است. او معتقد بود که حقیقتِ جهان نه در کتابهای فلسفی، بلکه در فریادِ موجوداتِ در حال رنج نهفته است. چپ بودن یعنی حساسیتِ رادیکال نسبت به بیعدالتی. هورکهایمر در سالهای پایانی عمرش به نوعی «بدبینیِ آگاهانه» رسید؛ او میگفت چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که شاید ما نتوانیم «بهشت» بسازیم، اما وظیفه داریم از تبدیل شدنِ زمین به «جهنم» جلوگیری کنیم. این یعنی ایستادن در کنارِ اقلیتها، سرکوبشدگان و کسانی که زیرِ چرخدندههای نظامهای ایدئولوژیک (مثل همان ناسیونالیسم و مذهبزدگی) خرد میشوند.
هورکهایمر و آدورنو معتقد بودند که در نظامهای توتالیتر و سرمایهداری، فرهنگ به «کارخانه» تبدیل شده است.چپ بودن یعنی پسزدنِ این فرهنگِ تودهای و تلاش برای احیایِ فردیتِ متفکر. برای هورکهایمر، چپ بودن یعنی«امتناعِ بزرگ.». او معتقد بود که در جهانی که همه چیز در حالِ ادغام شدن در یک سیستمِ واحدِ سرکوبگر است، تنها وظیفهی روشنفکر، «نقد» است.
چپ از منظر هابرماس
تحلیل مفهوم «چپ بودن» از منظر یورگن هابرماس، عبور از مارکسیسمِ سنگر و سنگر (انقلاب قهرآمیز) به سوی مارکسیسمِ «گفتگو و تفاهم» است. هابرماس، به عنوان میراثدارِ بزرگ مکتب فرانکفورت، معنای چپ بودن را در عصر مدرن بازتعریف کرد تا آن را از بنبستِ بدبینیِ آدورنو و هورکهایمر نجات دهد. از نظر او، چپ بودن یعنی پاسداری از «عقلانیت ارتباطی»در برابر هجومِ بنیانکنِ قدرت و ثروت. در ادامه، این مفهوم را در چهار لایهی کلیدی کالبدشکافی میکنیم:
هابرماس جامعه را به دو بخش تقسیم میکند: سیستم(دولت و اقتصاد) و زیستجهان (عرصه فرهنگ، خانواده، و نهادهای مدنی)در نگاه او، فاجعهی مدرنیته زمانی رخ میدهد که منطقِ سیستم (یعنی سودِ پولی و کنترلِ قدرت) به حوزهی زیستجهان تجاوز کند؛ پدیدهای که او آن را «استعمارِ زیستجهان» مینامد.
در دیدگاه او چپ بودن یعنی مقامت در برابر این استعمار. چپِ هابرماسی کسی است که اجازه نمیدهد روابط انسانی، هنر، آموزش و هویت به ابزاری برای تثبیت قدرتِ سیاسی یا چرخدندهای در ماشینِ سرمایهداری تبدیل شود.
برخلافِ پستمدرنها که مدرنیته را مرده میپندارند و برخلافِ محافظهکاران که از آن هراسانند، هابرماس معتقد است مدرنیته یک «پروژه ناتمام» است. از منظر او، چپ بودن یعنی تلاش برای محقق کردنِ وعدههای عملنشدهی روشنگری (آزادی، برابری، برادری). او با هرگونه «بنیادگرایی» (چه مذهبی و چه قومی) مخالف است، زیرا این جریانات با نفیِ «عقل»، راه را بر گفتگو میبندند. چپ بودن یعنی اصرار بر این که مشکلاتِ جامعه نه با «مشتِ گرهکرده»، بلکه با «استدلالِ بهتر» حل شود.
یکی از درخشانترین ایدههای هابرماس برای بازتعریفِ سیاستِ چپ، «حوزه عمومی» است. چپ بودن یعنی مبارزه برای ایجاد و حفظِ فضایی که در آن همهی شهروندان، فارغ از طبقه، نژاد و مذهب، بتوانند در شرایطی برابر با هم گفتگو کنند. او از «وضعیت کلامی ایدهآل» سخن میگوید؛ وضعیتی که در آن هیچ نیرویی جز «نیروی استدلالِ برتر» حاکم نباشد. اگر تودهها در حسینیه یا ورزشگاه فقط فریاد میزنند و توانِ گفتگو با «دیگری» را ندارند، از نظر هابرماس در یک وضعیتِ «ارتباطِ تحریفشده» به سر میبرند. چپ بودن یعنی تلاش برای تبدیلِ آن «تودهی فریادزن» به «شهروندِ استدلالگر».
اینجاست که هابرماس پاسخی دقیق به بحرانِ هویت و ناسیونالیسم (مانند پانترکیسم) میدهد. او معتقد است در جوامع مدرن و کثیرالمله، وفاداری نباید به «خون، نژاد یا زبان» باشد (که منجر به طردِ دیگری میشود)، بلکه باید به «اصول دموکراتیک و قانون اساسی» باشد.
برای هابرماس، چپ بودن یعنی اعتقادِ خدشهناپذیر به این مطلب که «مشروعیت، محصولِ مشارکت است» اگر جریانی (مذهبی، دولتی یا قومی) بخواهد بدونِ عبور از فیلترِ «گفتگوی عمومی» و «اقناع عقلانی»، عقیدهای را به جامعه تحمیل کند، آن جریان ضدهنجار و غیرچپ است.
معنای چپ از دیدگاه اکسل هونت
برای درک معنای «چپ بودن» از منظر اکسل هونت (چهره کلیدی نسل سوم مکتب فرانکفورت)، باید از مفاهیمی چون «تضاد طبقاتی» یا «عقلانیت ابزاری» فراتر برویم و به قلب تپنده نظریه او، یعنی «بازشناسی» (Recognition) سفر کنیم. هونت با بازخوانی هگل و تلفیق آن با روانشناسی اجتماعی، چپ بودن را به مثابهی یک «پروژه اخلاقی برای کرامت انسانی» تعریف میکند.
در ادامه، ابعاد این نگاه را در چهار محور تحلیل میکنیم:
از نظر هونت، موتور محرک تاریخ و تحولات اجتماعی، نه صرفاً نیازهای مادی، بلکه«تجربه بیعدالتی و تحقیر» است.
معنای چپ بودن یعنی حساسیت نسبت به رنجی که از «دیده نشدن» یا «بد دیده شدن» ناشی میشود. هونت آن را یک «زخمِ بازشناسی» میبیند. چپ بودن یعنی ایستادن در برابر هر ساختاری (دولت، سنت یا مذهب) که به فرد یا گروهی احساسِ بیارزشی و فرودستی تزریق میکند. هونت معتقد است انسان برای شکوفایی به سه نوع بازشناسی نیاز دارد که فقدان هر کدام، زمینهساز مبارزات اجتماعی است:
۱. عشق (در روابط خصوصی): برای اعتماد بهنفس.
۲. حق (در روابط قانونی): برای احترام بهخود (برابری حقوقی)
۳. همبستگی (در روابط اجتماعی): برای عزتنفس (اینکه توانمندیهای فرد برای جامعه ارزشمند باشد)
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعهای که در آن هیچکس به دلیل زبان، مذهب یا خاستگاهش، از «حقوق برابر» یا «ارزش اجتماعی» محروم نشود. چپِ هونتی کسی است که میگوید: «زبان و فرهنگ من باید به رسمیت شناخته شود، نه به عنوان یک امتیاز نژادی، بلکه به عنوان پیششرطِ عزتنفسِ من.»
هونت در کتاب مهم خود ایده سوسیالیسم، سعی میکند این مفهوم را بازسازی کند. او معتقد است اشتباهِ چپِ سنتی این بود که آزادی را فقط در «رفع استثمار اقتصادی» میدید. او از «آزادی اجتماعی» سخن میگوید؛ وضعیتی که در آن «آزادیِ من» تنها از طریق «آزادیِ دیگری» محقق میشود. چپ بودن یعنی درکِ پیوندِ انداموار میان انسانها. اگر همشهریِ من تحقیر شود، آزادی من هم ناقص است. این نگاه، سمی است برای «نفرتپراکنی»؛ چرا که نفرت از دیگری، در نهایت به تخریبِ بسترِ بازشناسیِ خودِ ما منجر میشود.
هونت هشدار میدهد که جوامع مدرن دچار نوعی «نامرئیشدگی» شدهاند. در دنیای امروز، افراد ممکن است از نظر قانونی حقوقی داشته باشند، اما از نظر اجتماعی «دیده» نشوند. این امر از منظر هونت نوعی «درخودفروماندگیِ ناشی از فقدان بازشناسیِ واقعی» است. وقتی جریانی نتواند هویتِ اصیل و خردورزانه خود را به کرسی بنشاند، به «بدل»های کاذب (مثل مناسک افراطی یا شوونیسم تندرو) پناه میبرد تا صرفاً «دیده شود». چپ بودن یعنی افشای این بدلها و تلاش برای بازشناسیِ اصیل.
برای اکسل هونت، چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ «رنجهای فردی» به «اعتراضات جمعیِ عقلانی». او معتقد است که ما باید از «اخلاقِ دستوری» به سمت «اخلاقِ بازشناسی» حرکت کنیم. به هرحال چپ بودن یعنی گذار از «نفرت از دیگری» به «مطالبهی احترام برای خود و دیگری». جامعه زمانی به آن «نیروی برجسته و کارآمد» دست مییابد که نخبگانش بتوانند رنجهای مردم را نه به شعارهای تهی، بلکه به «مطالباتِ بازشناسیِ ساختارمند» ترجمه کنند.
معنای چپ از دیدگاه مارکوزه
اگر بخواهیم در تالار مشاهیر مکتب فرانکفورت، به دنبال انقلابیترین و پرشورترین قرائت از «چپ بودن» بگردیم، بیشک به نام هربرت مارکوزه میرسیم. مارکوزه، برخلاف هورکهایمر و آدورنو که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم به نوعی بدبینی و انزوا پناه بردند، روحِ سرکشِ چپ را در کالبد جنبشهای دانشجویی و ضدفرهنگ دمید.
برای مارکوزه، چپ بودن نه یک برنامهی حزبی برای ملی کردن صنایع، بلکه یک «طرح رهاییبخشِ زیباشناختی و وجودی» است. تحلیل معنای چپ از منظر او را میتوان در چهار ستون اصلی تبیین کرد:
مارکوزه در مشهورترین اثرش، انسان تکساحتی، استدلال میکند که جوامع پیشرفته صنعتی (چه سرمایهداری و چه کمونیسمِ بوروکراتیک) موفق شدهاند با ارضای نیازهای کاذب، میل به تغییر را در انسان سرکوب کنند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مقاومت در برابرِ این ادغام شدن. چپِ مارکوزهای کسی است که متوجه میشود «رفاهِ مادی» میتواند به قفسی طلایی تبدیل شود که در آن «فردیتِ منتقد» از بین میرود.
مارکوزه در کتاب اروس و تمدن، با بازخوانی فروید، ادعا میکند که تمدنهای تاکنون موجود بر پایه «سرکوبِ اضافی» غرایز بنا شدهاند. او معتقد است چپ بودن یعنی تلاش برای ساختن تمدنی که در آن «اروس» (شور زندگی، لذت و خلاقیت) بر «تاناتوس» (غریزه مرگ، تخریب و تجاوز) پیروز شود. جامعه آلوده به خشونت، جنگ و نفرت فضایی است که مارکوزه آن را در غلبهی غریزه مرگ میبیند. چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ سیاست به عرصهای برای «شادی و شکوفایی حواس»، نه میدانی برای عزاداریِ ابدی یا کینهتوزیِ نژادی.
این شاید کلیدیترین مفهوم مارکوزه برای تعریف چپ باشد. وقتی سیستم تمام روزنههای نقد رسمی (پارلمان، احزاب، رسانهها) را میبندد، تکلیفِ نیروهای رهاییبخش چیست؟
پاسخ مارکوزه مشخص است:«امتناع بزرگ». یعنی نه گفتنِ مطلق به قواعد بازیِ سیستم. چپ بودن یعنی نپذیرفتنِ زبانی که قدرت با آن حرف میزند. مارکوزه معتقد بود که چون طبقه کارگر در سیستم ادغام شده، اکنون وظیفه رهایی بر عهده «حاشیهنشینان» است: دانشجویان، اقلیتهای تحت ستم، روشنفکرانِ مطرود و کسانی که سهمی در سفرهی قدرت ندارند.
مارکوزه در سالهای پایانی، بر اهمیت «تغییرِ بیولوژیک و حسی» انسان تاکید داشت. او معتقد بود سوسیالیسم تنها یک تغییر اقتصادی نیست، بلکه پیدایشِ انسانی است که از خشونت بیزار است، زیبایی را میفهمد و با طبیعت در صلح است.
میگفت چپ بودن یعنی «پرورشِ نوعی از حساسیت که در آن «نفرت» جایی ندارد». او میگفت: «سیاستِ رهاییبخش باید به یک نیازِ حیاتی تبدیل شود، مثل نیاز به هوا».
شعار معروف جنبش می ۶۸ که تحت تاثیر مارکوزه بود، میگفت: «تخیل را به قدرت برسانید!». از منظر مارکوزه، جامعه اگر میخواهد از آن «خوابِ کوتولهها» بیدار شود، باید «نیروی تخیلِ سیاسی» خود را احیا کند.
چپ بودن یعنی شکستنِ آن «واقعیتِ صلب» که به ما میگوید چارهای جز مذهبزدگی یا نفرتپراکنی نیست. چپ بودن یعنی خلقِ یک «فرهنگِ رادیکالِ جدید» که در آن موسیقی، هنر، زبان مادری و اندیشهی جهانی با هم ترکیب میشوند تا انسانی بسازند که دیگر «تکساحتی» نیست و میتواند در برابر هر نوع سلطهای (چه قدیمی و چه جدید) قد علم کند.
واپسین سخن:
اگر بخواهیم از میان انبوه نظریات پیچیده و متفاوت متفکران مکتب فرانکفورت، عصارهای به عنوان «معنای نهایی چپ بودن» استخراج کنیم، به یک بیانیه اخلاقی و معرفتشناختی میرسیم که بیش از آنکه به دنبال تصاحب قدرت باشد، به دنبال «رهایی انسان از زنجیرهای خودساخته» است. برای مکتب فرانکفورت، چپ بودن یعنی زیستن در وضعیتِ «نقدِ مداوم».
در نگاه فرانکفورتیها، بزرگترین خطر برای انسان، ذوب شدن در «توده» و پذیرفتن وضع موجود به عنوان یک امر طبیعی است. چپ بودن یعنی شکستنِ این جزماندیشی. والتر بنیامین با آن نگاه مسیحاییاش هشدار میدهد که«هیچ سند تمدنی وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.» از این منظر، چپ بودن یعنی تلاش برای نجاتِ حقیقت از زیر آوارِ روایتهای رسمی و مذهبی که قدرتها میسازند. فرانکفورتیها معتقد بودند که سیستمهای سرکوبگر (چه سرمایهداری و چه توتالیتر) از عقل فقط برای «سلطه» استفاده میکنند. ماکس هورکهایمر میگوید:«تئوری انتقادی [چپ] به دنبال آن است که انسانها را از بندهایی که آنها را اسیر کرده، رها سازد.» چپ بودن یعنی بازگرداندنِ «عقل» به ساحتِ عدالت و اخلاق، نه اینکه از آن برای فریبِ تودهها در تکایا یا استادیومها استفاده شود.
در جهانی که «صنعت فرهنگ» میکوشد همه را یکشکل و مطیع کند، چپ بودن یعنی دفاع از فردیت و تکثر. تئودور آدورنو در جملهای درخشان میگوید:«آزادی، انتخاب میانِ جایگزینهای موجود نیست، بلکه رها شدن از اجبارِ به انتخابِ یکی از آنهاست» او همچنین هشدار میدهد که: «عشق، قدرتِ دیدنِ شباهت در امرِ ناهمسان است.»چپ بودن یعنی پذیرشِ «دیگری» بدون آنکه بخواهیم او را در هویتِ خودمان (مذهبی یا قومی) هضم کنیم.
نسلهای بعدی این مکتب، راهِ نجات را در «ارتباط» دیدند. یورگن هابرماس معتقد است:«حقیقت، آن چیزی است که در شرایطِ گفتگوی آزاد و بدونِ اجبار به دست میآید» برای او، چپ بودن یعنی لغوِ هرگونه سلطه که مانع از شنیده شدنِ صدای نخبگان و مردمِ آگاه میشود. و در نهایت، هربرت مارکوزه با نگاهی رادیکال اعلام میکند: «پایانِ سرکوب، آغازِ تاریخِ انسانی است.»او چپ بودن را در «تخیل» میدید؛ تواناییِ تصورِ جهانی که در آن انسان نه یک ابزارِ تولید، بلکه موجودی زیباشناس و آزاد است.
و اما یک سوال
آیا چپ ارتدودکس ایرانی کوچکترین قرابتی با آنچه این متفکران فرانکفورت میگویند قرابتی دارد؟
———-
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، دکتر جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
■ جناب عباسی، از خواندن مقالهتان لذت بردم. میتوانم بگویم در اکثر مواقع از خواندن مقالههایتان لذت میبرم. به باور من بیش از هر چیز ما به فرهنگسازی نیاز داریم. و شما به این نیاز با مقاله هایتان پاسخ میدهید.
پیروز باشید. منیره
■ از زحمت با ارزشی که کشیدید بینهایت سپاسگذارم. تفکر چپ آزادیخواهانه و غیر ایدئولوژیک در جهان امروز بار دیگر نیازمند بازتعریف سیستماتیک و سازمان یافته است. مرزهای نظری و اندیشه در تناسب با تحولات شتابنده جهانی دچار تغییرات شگرفی شدهاند، ارزشها و ضدارزشها حواشی و حیطههای مشترک صوری جدید پیدا کردهاند که براحتی جماعتهایی را به کجراه میبرند. برای مثال، برخی از پیروان جنبش ضد جهانی شدن (Anti Globalization) بدل به هم پیمان پوتین و فاجعه انسانی وی در اوکراین شدهاند، برخی نیز به حامیان تکنوکراسی و استفاده کنترلی از هوش مصنوعی بدل شدهاند. و یا کسانی که پس از فروپاشی سیستم کمونیستی و پیروزی قاطع سرمایهداری ندای “پایان تاریخ” دادند امروز بنام دفاع از آزادی به فرهنگ لیبرالی (woke) میتازند و یا نظیر خود آقای فوکویاما یا آقای فریدمن انگشت به دهانند که چه بود و چه شد؟؟
از طرفی تفکرات ناسیونالیستی از نوع “کارل اشمیت” که چند دهه خاک میخوردند، امروز در قالب نگرش حاکمان مسکو و پوتین و یا “اول امریکا” زنده شدهاند. این ایدهها با بهره گیری از استیصال و سرخوردگی مردم، خشم از فرهنگ سلبریتی، از نابرابری، یکنواختی زندگی، به گل آلود شدن بیشتر فضای فکری و ارزش های اجتماعی کمک میکنند.
با احترام، پیروز.
■ جناب دکتر عباسی از نوشته پر بار شما آموختم و لذت بردم . خسته نباشید. آن را در جای دیگری با اجازه ایران امروز باز نشر خواهم داد.
سیاوش
■ آقای عباسی شما قلم زیبایی دارید و خوب تحلیل میکنید، به نظرم بزرگان مکتب فرانکفورت که دوران سیاه هیتلری و استالینی را دیده و شاهد آن بودهاند به دنبال روزنه امید و رهایی به دریافت های انسانیتر و آزادانهتری از مفهوم چپ بها داده و آن را تئوریزه کردهاند. هرچند که تحقق عملی اعتقادات آنها ظاهرا در واقعیت روزمره زندگی و جنگ دائمی میان گروه های سیاسی و قومی و قدرت های جهانی به رویایی دست نیافتنی شبیه است. با این حال شخصا با افکار هابرماس بیشتر احساس نزدیکی میکنم. و حداقل میتوان تحقق بخشی از افکار او را در دموکراسی های موفق شمال اروپا و روابط اجتماعی شهروندان آن کشورها دید. شاید نتوان همه مشکلات را با ارتباط و گفتگو میان اقشار گوناگون مردم حل کرد، اما به هرحال راه حل مناسبی است. هرچند چپ سنتی منحط در ایران همچنان با افکار سده های گذشته مشغول است. چپی که مورد نظر شما در این مقاله است به نظر من در کشور ما عمیقا شناخته شده نیست و حضوری ندارد.
با تشکر فرزانه
■ عالى بود. قدرى آرام گرفتم. همه آرزوهايم را در اين سطور ديدم. به أميد رهايى. به اميد شكوفا شدن زيبايى.
vajimarsoos
■ با سلام به همه نظر نویسان (منیره، پیروز، سیاوش، فرزانه، vajimarsoos) و دیگران. لازم میدانم به دو نکتهٔ مهم اشاره کنم.
۱ - نکتهٔ اول آنکه تعداد زیادی از مارکسیستهای کلاسیک ایرانی (کمونیستهای سابق) بعد از فروپاشی “سوسیالیسم واقعا موجود” به مکتب فرانکفورت/انتقادی روی آوردند. در طول ۳۵ سال گذشته، تمام آثار بزرگان مکتب فرانکفورت/انتقادی در ایران ترجمه و چاپ شدهاند و مخصوصا تئودور آدورنو در ایران بسیار شناخته شده است.
۲ - حرف اصلی مکتب فرانکفورت/انتقادی، که دنبالهٔ اندیشه مارکس است، این است که هر اندیشهای را در رابطه با رابطه “سلطه” و جایگاه اجتماعی آن باید فهمید. جملهٔ معروف هورکهایمر و آدورنو که “روشنگری” را تمامیتگرا میدانند (Enlightenment is totalitarian) (فصل اول کتاب “مفهوم روشنگری”) در همین چارچوب معنا دارد. درست به همین دلیل، باید از نگاهی تمامیتگرا به آدورنو (و دیگر بزرگان مکتب فرانکفورت/انتقادی) پرهیز کرد. نظرات اعضای مکتب فرانکفورت/انتقادی نیز جایگاه اجتماعی خود را دارد و نباید آنها را به ابزار “سلطه” بر اندیشهها تبدیل کرد. با این استدلال، انتقادات “مکتب انتقادی” در مورد خودشان نیز مصداق دارد. برای توضیح بیشتر در مورد نکتهٔ دوم، به ۳ مقالهای که درباره دیالکتیک، به فارسی و انگلیسی، نوشتهام رجوع کنید. خلاصهای از آن را میتوانید در مقالهٔ “دیالکتیک: یک واژه، چند معنی، هزاران سوءتفاهم” منتشر شده در همین سایت ایران امروز ببینید
با احترام - حسین جرجانی
تروما، گسست و مسیر طولانی تحول اخلاقی و روانشناختی ایران
از حملهٔ مغول تا فرهنگ شهادت
حملات مغول به ایران در فاصلهٔ سالهای ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵ میلادی یکی از عمیقترین گسستهای جمعیتی، نهادی و روانشناختی در تاریخ فلات ایران را پدید آورد. مورّخان برآورد میکنند بخشی بسیار بزرگ از جمعیت این منطقه در اثر جنگ، قحطی و بیماری جان باختند، و ساختارهای اداری، فرهنگی و اخلاقی با چندصدسال سابقه از هم پاشیدند. ترومای ناشی از این فاجعه، روانشناسی اخلاقیِ ایرانیان را دچار دگرگونی بنیادین کرد، و زمینه را برای ظهور مذهب شیعیِ متمرکز بر شهادت، فرهنگ آیینیِ اجباری صفوی، و ایدئولوژیهای سیاسی مدرن فراهم نمود، که همگی رنج و مرگ را مقدس میشمارند.
این مقاله استدلال میکند که گسست فرهنگی از نظامهای اخلاقی باستانی ایرانیِ «مهر» و «اَشا» نه بهواسطهٔ اسلامپذیری، بلکه دقیقاً در نتیجهٔ حملات مغول رخ داد. مقالهٔ حاضر با تلفیق شواهد تاریخی، نظریهٔ تروما، روانشناسی اجتماعی و تحلیل تطبیقی ادبی نشان میدهد که چگونه جهانبینی مبتنی بر مراقبت، راستی و مسئولیتپذیری بهتدریج جای خود را به چرخههای سلطه، جبرگرایی و تقدیس خشونت داد؛ پیامدهایی که تا قرن بیستویکم نیز قابل رؤیت است.
این مقاله جهان اخلاقی «تاریخ بیهقی» را معیار زندگی اخلاقی ایرانیان پیش از گسست میخواند، «سفرنامهٔ ناصرخسرو» را شاهدی دیگر برای اخلاق زیستهٔ جهانِ پیش از مغول به کار میگیرد. سپس این منابع را در برابر دکترینهای صفوی و انقلابی شیعی با عنوان رنجِ رهاییبخش قرار میدهد، و سرخوردگی کنونی جوانان ایرانی از شیعهٔ حکومتی را بهعنوان دومین نقطهٔ عطف بزرگِ اخلاقی تفسیر میکند؛ نقطهٔ عطفی که دستور زبان عمیقتر مهر و اَشا را بهطور ضمنی بازیابی مینماید.
مقدمه
حملههای مغول به ایران از ویرانگرترین فجایع تاریخ جهان به شمار میرود. این روند با یورش چنگیزخان به امپراتوری خوارزمشاهیان (بین سالهای ۱۲۱۹ تا ۱۲۲۱) آغاز شد، در دورهٔ ایلخانان (۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵) ادامه یافت، و با لشکرکشیهای تیمور (که در ۱۴۰۵ به پایان رسید)، اوج یافت. ایران نزدیک به دو قرن ویرانیِ گاهوبیگاه را تجربه کرد. مورّخانی همچون دیوید مورگان و پیتر جکسون تأکید میکنند که فتح مغول صرفاً رشتهای از شکستهای نظامی نبود، بلکه نابودیِ برنامهریزیشده شهرها، سامانههای آبیاری، نهادهای اداری و مراکز تولید فرهنگ را در پی داشت.
آن لمبتن در پژوهشهایش دربارهٔ تداوم و دگرگونی در ایران میانه نشان میدهد که حکومت مغول ساختارهایی اداری، مالی و حقوقی را از پایه ویران کرد که از اواخر دوران پیشااسلامی تا دورهٔ اسلامی جامعهٔ ایران را سرپا نگه داشته بودند. این ویرانیها روی حکمرانی و اقتصاد، و همینطور تداوم اخلاقی و بازتولید اجتماعیِ هنجارها اثر گذاشتند.
این مقاله میگوید پیامدهای بلندمدت حملههای مغول بهاندازهٔ سیاسی و اقتصادی، روانشناختی و اخلاقی هم بود. ترومای نزدیک به نابودی کامل، جهانبینی اخلاقی پیشین ایرانی را، که بر پایه مهر و اَشا استوار بود، از هم گسیخت. مهر بیانگر مراقبت، تعامل، مسئولیتِ پیمانی و وظیفهٔ اخلاقیِ ارتقای حیات انسانی بود. اَشا بیانگر نظم راستین، شفافیت و همخوانی نهادها با واقعیت بود. مری بویس این مفاهیم را هستهٔ اندیشهٔ زرتشتی دربارهٔ نظم کیهانی و اجتماعی میداند.
اسلامپذیری این الگوهای اخلاقی را نابود نکرد، بلکه ویرانیهای مغول و تیموری چنین کرد. پس از آن، روایتهای شیعی شهادت و فرهنگ آیینی صفوی چهارچوبهای نمادین تازهای فراهم آوردند تا ترومای جمعی در آنها معنا یابد. در دورهٔ مدرن، جمهوری اسلامی این چهارچوبها را به الاهیاتی سیاسی تبدیل کرد که رنج و مرگ را مقدس میشمارد.
جوانان امروز ایران بیش از پیش از این جهانبینیِ متمرکز بر شهادت روی برمیگردانند. این سرخوردگی صرفاً سکولارشدن نیست؛ چرخش اخلاقیِ عمیقتری است که بهطور غریزی به ارزشهای راستی، کرامت و مراقبت برمیگردد؛ ارزشهایی که در جهان بیهقی، ناصرخسرو، سعدی و دستور زبان کهنتر مهر و اَشا جریان داشت.
فروپاشی جمعیتی و نهادی، ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵
شوک جمعیتی ناشی از حملههای مغول فاجعهبار بود. ارائهٔ آماری دقیق در این زمینه ممکن نیست، اما مورّخان بر پایهٔ گزارشهای محلی و ارزیابیهای بعدی برآورد میکنند که بخشی بسیار بزرگ از جمعیت ایران در اثر جنگ، قتلعام، قحطی و بیماری از بین رفت. کشتار و بردگیِ گستردهای در شهرهای نیشابور، طوس، مرو، ری، هرات و مراغه اتفاق افتاد.
نابودی زیرساختهای مادی این بحران جمعیتی را تشدید نمود. قناتها ویران گشتند، زمینهای کشاورزی رها شدند، و شاهراههای تجاری از کار افتادند. لمبتن میگوید حکومت مغول و ایلخانان رویههای بوروکراتیک، دفاتر مالیاتی و روندهای حقوقیِ نسبتاً پایدار از دورهٔ ساسانی تا اوایل دورهٔ اسلامی را از بین بردند.
علاوهبر اینها، سپاه مغول کتابخانهها، مدرسهها و نهادهای دینی را هدف قرار داد. طبقهٔ دیوانیِ پارسی که قرنها ستون اصلی حکمرانی بود، تلفات سنگینی داد. این فروپاشی نهادی پیامدهایی بلندمدت داشت. سازوکارهای تداوم اخلاقی، حافظهٔ جمعی و انتقال بیننسلیِ هنجارهای اخلاقی تضعیف شد. حملههای مغول نهتنها ویرانی فیزیکی، بلکه خلأ فرهنگی به جا گذاشت.
اما این تروما با زوال ایلخانان در سال ۱۳۳۵ میلادی پایان نیافت. لشکرکشیهای تیمور در ایران، قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و هند، شیوههای مغولیِ ترور را دوباره زنده نمود. بئاتریس فوربز منز میگوید تیمور قتلعامها و نمایشهای خشونتبارش را آگاهانه روی الگوی مغولی بنا کرد تا ترس ایجاد کند، و مردم را وادار به اطاعت نماید.
تیمور از نظر نَسبی با چنگیزخان پیوندی نداشت، اما رفتار سیاسی مغولی را برگزید. این امر نشان میدهد میراث خشونت مغولی نه در تبار خونی، بلکه در سطح تقلید نهادی و روانشناختی عمل میکرد. مجموعهای از شیوههای سلطه پدید آمد که حاکمان بعدی، در زمینههای تاریخیِ متفاوت، از آنها تقلید نمودند.
تروما، روانشناسی اجتماعی و فروپاشی پیشفرضهای اخلاقی
نظریهٔ ترومای جمعی و روانشناسی اجتماعی میگوید حملات مغولها زندگی اخلاقیِ ایرانیان را دگرگون ساخت. جفری سی الکساندر ترومای فرهنگی را فرایندی میداند که در آن جامعه رویدادی فاجعهبار را بهمثابه بخشی مرکزی از هویت و آیندهٔ خود تفسیر میکند. این رویداد صرفاً از منظر مادی ویرانگر نیست، بلکه روایتها، نمادها و انتظارات اخلاقی را نیز دگرگون میکند.
موریس هالبواکس اینطور استدلال میکرد که حافظه کاملاً فردی نیست، بلکه در چهارچوبهایی اجتماعی سامان مییابد که به انسانها میآموزند چه چیزی را به یاد بیاورند، و چگونه آن را تفسیر کنند. وقتی نهادهای حاملِ این چهارچوبها ویران میشوند، خودِ حافظهٔ جمعی نیز آسیب میبیند. ویرانیهای مغول و تیموری تنها جان انسانها را نگرفتند، بلکه محیطهایی نهادی را در هم شکستند که دستورِ اخلاقیِ مهر و اَشا در آنها از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد.
کای اریکسون در اثر کلاسیک خود دربارهٔ فاجعه و جامعه، ترومای جمعی را ضربهای به بافتهای بنیادین زندگی اجتماعی میداند؛ ضربهای که پیوندهای میان مردم را تخریب میکند و احساس مسلطِ جامعهمندی را مختل میسازد. یورشهای مغول دقیقاً با این توصیف همخوان هستند. شهرها، اصناف، مراکز دینی و شبکههای دیوانی نابود شدند. رابطههای انسانی که بر پایهٔ نهادهای پایدار شکل گرفته بود، از هم گسیخت. چنانکه در مطالعات اریکسون دربارهٔ فجایع مدرن بیان میشود، بازماندگان با بیروحی، سردرگمی و گسست مواجه شدند، اما اینبار در مقیاسی تمدنی.
نظریهٔ پیشفرضهای ویرانشدهٔ رونی جانف-بولمن نشان میدهد که تروما سه باور بنیادین را تضعیف میکند: اینکه جهان خیرخواه است؛ اینکه جهان معنا دارد؛ و اینکه خودْ ارزشمند است. این پیشفرضها معمولاً ناآگاهانه هستند و تا وقوع فاجعهای عظیم، چندان محل پرسش قرار نمیگیرند. قتلعامهای مغولی و تیموری دقیقاً همین پیشفرضها را برای جامعهٔ ایرانی در هم شکست. جهانی که هرچند ناقص، اما دارای نظمی اخلاقی بود، ناگهان دلبخواهی و بیرحم جلوه نمود. رفتار نیک دیگر تضمینی برای بقا نبود. نهادهایی که عدالت و نظم را تجسم میبخشیدند، ممکن بود در یک یورش از بین بروند.
گیلاد هیرشبرگر میگوید ترومای جمعی معنا را در سطح گروهی مختل میکند و فشاری فراوان برای بازسازی جهانی اخلاقاً منسجم از طریق اسطورهها، نمادها و روایتهای تازه پدید میآورد. در ایرانِ پس از مغول، روایتهای شیعیِ کربلا و شهادت چنین الگوی نمادینی ارائه کردند. رنج بیگناهان را در قالبی آسمانی به تصویر کشیدند، شکست را به پیروزی اخلاقی تفسیر کردند، و هنگامی که عدالت دنیوی ناممکن مینمود، عدالت اُخروی را وعده دادند.
فرایند مهم دیگر آن چیزی است که ماریان هیرش پَساحافظه مینامد: رابطهٔ نسلهای بعدی با تروماهایی که شخصاً تجربه نکردهاند، اما از طریق روایتها، آیینها و عملهای فرهنگی به ارث میبرند. برای قرنها پس از یورشهای مغول، جوامع ایرانی در چشماندازی اخلاقی زیستند که از حافظههای منتقلشدهٔ ویرانی و بیعدالتی شکل گرفته بود، حتی وقتی خودِ رویدادها را بهطور دقیق به یاد نمیآوردند. فرهنگ آیینیِ صفوی و سنتهای شیعیِ پس از آن، حاملان این پساحافظه بودند. حسِ آسیب و بیعدالتی تاریخی را زنده نگه داشتند و آن را با واقعهٔ کربلا پیوند زدند.
نظریههای نوسازی، بهویژه اثر رونالد اینگلهارت دربارهٔ دگرگونی ارزشها، لایهای دیگر بر این تحلیل میافزایند. اینگلهارت نشان میدهد که ارزشهای بنیادین بهآهستگی تغییر میکنند، و عمدتاً از طریق جایگزینیِ نسلی، در پاسخ به شرایط امنیت یا ناامنیِ مادی دگرگون میشوند. جوامع در شرایط ناامنی مزمن بهسوی ارزشهای بقا، همچون همرنگی، اطاعت و پذیرشِ فداکاری، میل میکنند. در شرایط امنتر، ارزشهای ابرازِ خود، همچون خودآیینی، خلاقیت و رواداری، جذابیت مییابند. دورهٔ مغول، و بسیاری از بحرانهای پس از آن، جامعهٔ ایرانی را بارها بهسوی ارزشهای بقا کشاند؛ درحالیکه گشایشهای نسبیِ اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم، نسلی تازه را بهسوی ارزشهای ابرازِ خود سوق داد، ارزشهایی که با ایدئولوژیهای شهادت و فداکاری ناسازگار هستند.
این مجموعه نظریهها به ما کمک میکنند موردِ ایران را تفسیر کنیم. حملات مغول جهان مفروضِ مهر و اَشا را در هم شکستند، به چهارچوبهای اجتماعیِ حافظهٔ پشتیبانِ آن جهان آسیب زدند، و فرایندی طولانی را آغاز نمودند که در آن نظمهای نمادینِ تازه، متمرکز بر شهادت و رنجِ نجاتبخش، برای معنابخشی به فاجعه ساخته شدند. فرهنگ آیینیِ صفوی و تشیع انقلابیِ بعدی این نظمها را به دستور رسمیِ اخلاق عمومی بدل کردند، درحالیکه تنش حلنشده میان اخلاقِ زندگیسازِ دیرینه و تقدیس جدیدِ مرگ را نیز با خود حمل میکردند.
معنا بخشی روایی و ظهور فرهنگ شهادت
پُل ریکور اینطور استدلال میکند که جوامع در پی زیان فاجعهبار، روایتهایی جدید میآفرینند؛ روایتهایی که حافظهشان را دوباره شکل میدهند، و به چهارچوبهای کهن فروپاشیده معنایی دوباره میبخشند. در ایرانِ پَسامغول، روایتهای شیعیِ کربلا چنین دستور زبانی را عرضه نمودند.
مردمانی که قتلعام جمعی و بیچارگیِ مطلق را تجربه کرده بودند با شهادت امام حسین و حلقهٔ کوچک یارانش در برابر ستمی فراگیر، از عمق وجود همنوا شدند. داستان کربلا واژگانی نمادین فراهم آورد که رنج را مقدس میشمارد، و شکست را به پیروزی اخلاقی تفسیر میکند؛ راستگویانی که سلاخی میشوند، شاهدانی که جلوی قدرت ناعادلانه میایستند و مرگشان به گواه بدل میگردد.
پژوهش محمود ایوب دربارهٔ تقوای عاشورایی نشان میدهد که چگونه ادبیات عزاداری، رنج را رهاییبخش و اشک بر حسین را از نظر معنوی کارآمد تصویر کرد. حمید دباشی شیعه را دین اعتراض میخواند که به شکایات محرومان صدا میبخشد، اما وقتی به ایدئولوژی دولت حاکم بدل میشود، نیروی رهاییبخش خود را از دست میدهد.
مفاهیم شیعیِ بیعدالتی، استقامت و مرگ رهاییبخش، زمینی حاصلخیز در بستر ایرانِ ترومازده یافتند. بنابراین، جابهجایی از جهان اخلاقی حیاتآفرین به دینداریِ متمرکز بر شهادت، بازتاب دگرگونی روانشناختیِ عمیقی به شمار میرود که بیش از آنکه صرفاً الهیاتی باشد، به تروما و اجبار سیاسی برمیگردد.
اجبار صفوی و نهادیسازی شهادت
شرایط روانشناختی پدیدآمده از ترومای مغول تنها عامل سرنوشت تحول دینی ایران نبودند. دولت صفوی، که در سال ۱۵۰۱ میلادی بهدست شاه اسماعیل اول بنیان نهاده شد، با تکیه بر قدرت نظامی و کاریزمای صوفیانهاش شیعهٔ دوازدهامامی را بر مردمان عمدتاً سُنی تحمیل کرد. تاریخنگاری تجدیدنظرطلب اندرو نیومن از ایران صفوی نشان میدهد که این سلسله بهصورت نظاممند نهادهای دینی و آیینهای عمومی را از نو ساخت و شیعه را به دین حکومتی بدل کرد.
صفویان علمای سنی را آزار دادند، فقیهان و واعظان شیعی را ارتقای درجه دادند، و از آیینهای عزاداری حمایت کردند. کاترین بابایان نشان میدهد که چگونه تخیلات مسیحایی صفوی و فرهنگ جنگجویانهٔ قزلباش، سیاست را با نمادهای آخرالزمانی و قربانیمحور آمیخت و فضایی عمومی پدید آورد که در آن رنج و وفاداری به امام به عناصر محوریِ هویت بدل شدند.
آیینهای عاشورا و تعزیه، سوگواری جمعی، قمهزنی و بازآفرینیِ شهادت امام حسین را به اجراهای عمومیِ ایمان تبدیل کردند. این مجموعهٔ آیینی بهمرور تروما را به هویت سیاسی تبدیل کرد. کامران اسکات آقایی میگوید شیعهٔ ایرانیِ مدرن بخشی بزرگ از گنجینهٔ نمادین خود را بر پایهٔ زبان کربلا، شهادت و بیعدالتی بنا کرد، و این گنجینه بارها در بزنگاههای سیاسی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷، به کار گرفته شد.
به این ترتیب، دولت صفوی و جانشینانش صرفاً خشونت مغولی را به ارث نبردند. آنها خاطرهٔ رنج را به دستگاهی آیینی و ایدئولوژیک تبدیل کردند که در آن شهادت به محور مرکزی فهم دینی و سرانجام فهم ملّیِ خود بدل شد.
گسستِ مهر: فروپاشی اخلاقی و تداوم رفتاری
حملات مغول جهانبینی اخلاقیِ مهر و اَشا را، که قرنها هنجارهای ایرانی را شکل داده بود، از هم گسیخت. مهر بر تعامل متقابل، مهرورزی، مسئولیت پیمانی، و پاسداری و ارتقای حیات انسانی تأکید داشت. اَشا بر نظم راستین، شفافیت و خرَد تمرکز میکرد. مری بویس و دیگر پژوهشگران نشان دادهاند که چگونه این آرمانها اخلاق امپراتوری پیشااسلامی ایران را شکل دادند، و در ادبیات پارسیِ بعد از آن طنینانداز شدند.
ویرانیهای مغول و تیموری این بنیادهای حیاتآفرین را با الگوهای سلطه و خشونت اجباری جایگزین کرد. در چنان بستری، حاکمان حتی وقتی پیوند خونی مستقیم نداشتند، باز هم شیوههای مغولی را بازآفرینی میکردند. قتلعامهای تیمور در اصفهان، سیواس، بغداد و دهلی آگاهانه صحنهآرایی شد تا وحشت بیافریند و بیهودگیِ مقاومت را به نمایش بگذارد.
در سدهٔ هجدهم، لشکرکشی نادرشاه به دهلی و جنایات آقامحمدخان قاجار در کرمان و گرجستان همین الگو را ادامه داد. عادیسازیِ توحش و ابزارسازی کشتار جمعی به بخشی از این گنجینهٔ سیاسیِ آموختهشده بدل شد که میشد آن را تکرار و تطبیق داد.
نکتهٔ کلیدی این است که این گنجینهٔ خشونتآمیز صرفاً محصول اسلام بهمثابه دین نبود. اسلام قرنها با دستور زبان اخلاقی کهنتر مهر و اَشا همزیستی کرده بود بیآنکه آن را نابود کند. گسست از مقیاس ویرانی مغول و تیموری و از فروپاشی نهادیِ انباشتهشده بعدی نشأت گرفت. روانشناسی سیاسیِ ناشی از آن، اجبار را بر مراقبت و ترس را بر تعامل متقابل ترجیح داد.
ایران شمالغربی، قفقاز و قوس فراملّی ترومای مغول
از نظر جغرافیایی، حملات مغول به ایران عمدتاً از شمالغرب، شامل آذربایجان، قفقاز و دالان خزر صورت گرفت. شهرهایی همچون مراغه، اردبیل و تبریز هم قربانیان اولیه بودند، و هم بعدها به مراکز اداریِ مغول و ایلخانی بدل شدند. مغولها قدرتشان را از این پایگاهها بهسوی آناتولی، قفقاز، حوضه ولگا و شرق اروپا کشاندند.
همان منطق نظامی که نیشابور و ری را ویران کرد، کییف و دیگر شهرهای سرزمین روس را نیز نابود ساخت. سپاه مغول از وحشت بهعنوان استراتژی حکمرانی بهره میبرد. جمعیتهای مقاوم را قتلعام میکردند، مراکز دینی و فرهنگی را به آتش میکشیدند، و خاطرهٔ این کشتارها را برای وادارسازی دیگران به اطاعت به کار میبردند.
شناخت این قوس فراملّی اهمیت دارد. ترومای فتح مغولی در ایران منحصربهفرد نبود، بلکه بخشی از نظامی بزرگتر از سلطه به شمار میرفت که از چین تا دریای سیاه امتداد داشت. ویژگی خاص مورد ایران نه در مقیاس خشونت، بلکه در چگونگیِ تعامل این تروما با سنت اخلاقی پیشینِ متمرکز بر مهر و اَشا، و بازتاب بعدی آن از خلال شیعهٔ صفوی و انقلابی نهفته است.
سعدی و هدایت: شاهدان ادبیِ دگرگونی اخلاقی
پیامدهای بلندمدت گسست مغولی در تقابل میان سعدی شیرازی در سدهٔ سیزدهم و صادق هدایت در سدهٔ بیستم آشکار میشود. سعدی در خلال و پس از دورهٔ گسترش مغول میزیست، با این حال بوستان و گلستانش هنوز جهانبینی اخلاقیای را حفظ کردهاند که در آن مهرورزی، همبستگی و یگانگیِ بشر محوری است. بیت مشهورش در تشبیه انسانها به اعضای یک پیکر این اعتقاد را بیان میکند که ترمیم اخلاقی امکانپذیر است، و رنج بخشی از بشریت، مراقبت بخشی دیگر را طلب میکند.
هدایت اما در جهانی مینویسد که انسجام اخلاقی در آن تا حد زیادی فروپاشیده است. در بوف کور، روابط انسانی با بیگانگی، نفرت و نومیدی تعریف میشود. جهان راوی جایی است که اعتماد در آن ناممکن، و معنا فروپاشیده است. واقعگراییِ پوچگرای هدایت بازتاب فرسایش روانشناختیِ انباشتهشدهای است که قرنها خشونت، سیاستهای دینیِ اجباری و حکمرانی استبدادی پدید آوردهاند.
تقابل میان انسانگرایی سعدی و سَرخوردگی هدایت همچون آینهای ادبی از دگرگونی اخلاقی ایران عمل میکند. از فرهنگی که هنوز، هرچند بهصورت لرزان، در مهر و اَشا لنگر انداخته بود، به فرهنگی که در آن بسیاری جهان را فاقد ساختار اخلاقی و خصمانگیز تجربه میکنند.
سوگواری، تعلیق اخلاقی و اخلاقِ بخشودگی در شیعهٔ پَسامغول
دگرگونی روانشناسی اخلاقی ایرانی بعد از دورهٔ مغول از خلال تکامل اخلاق آیینیِ شیعهٔ دوازدهامامی نیز قابل ردیابی است. فقه سنتیِ شیعی گفتوگوهایی غنی دربارهٔ عدالت، راستی و تکلیف اجتماعی دارد، اما شکلی که فرهنگ آیینی عامه در ایران صفوی و پس از آن به خود گرفت غالباً اقتصاد اخلاقیِ متفاوتی پدید آورد.
پژوهش محمود ایوب دربارهٔ عزاداری عاشورایی نشان میدهد که بسیاری از متون عزاداری، مشارکت در سوگواری و ریختن اشک برای امام حسین را اَعمالی معرفی میکنند که گناهان پیشین را میآمرزند. موجان مومن در «مقدمهای بر تشیع» میگوید باوری گسترده در تقوای عامه وجود دارد مبنی بر اینکه وفاداری به امامان و شرکت در آیینها کلید رستگاری است.
در این چهارچوب، همانندسازی عاطفی با رنجِ امام حسین میتواند جای رفتار اخلاقی را بهعنوان مبنای اصلی ارزش معنوی بگیرد. ساختار روایی کربلا این اندیشه را تقویت میکند که راستگویان در این جهان رنج میبرند، و بدکاران کامیاب میشوند، و عدالت تنها از خلال مرگ قربانیمحور و پاداش اخروی تحقق مییابد.
نیومن و بابایان هر دو تأکید میکنند که دولت صفوی شیعه را از سنت فقهی اقلیت به فرهنگی آیینی تودهای دگرگون کرد؛ فرهنگی که در آن اندوه عمومی به نشانگر محوریِ هویت جمعی بدل شد. در چنین فضایی تکالیف اخلاقی همچون راستی، مسئولیتپذیری و مهرورزی غالباً تابع نمایشهای آیینی قرار گرفتند. وقتی اجرای سوگواری به معیار اصلی تعلق تبدیل شود، رفتار اخلاقی به حاشیه رانده میشود.
این وضعیت را از منظر جامعهشناختی میتوان نوعی تعلیق اخلاقی دانست. مایکل فیشر انسانشناس نشان میدهد که آیین و نزاع در زندگی دینی ایرانی پیوندهای جمعی قدرتمندی میآفرینند، اما همزمان فضاهایی پدید میآورند که در آن مرز میان مسئولیت اخلاقی و همبستگیِ گروهی مخدوش میشود.
این امر در واقع یعنی دروغ، فساد یا نقض عهد میتوانستند با عزاداری شدید همزیستی کنند. جهان اخلاقیِ شکلگرفته بهواسطهٔ مهر و اَشا، که در آن راستی و مراقبت مرکز غیرقابل مذاکره حیات اخلاقی بودند، تا حدی جایش را به اقتصادی آیینی سپرد که در آن وفاداری عاطفی میتوانست بر کنش اخلاقی سایه افکند.
از بیهقی و ناصرخسرو تا شهادت انقلابی: روانشناسی اجتماعی و گسست نسلی
جهان اخلاقیِ ترسیمشده در تاریخ بیهقی و سفرنامهٔ ناصرخسرو نقطهٔ مقایسهٔ حیاتی با فرهنگ شهادت متأخر فراهم میکند. هر دو اثر، که پیش از حملههای مغول نوشته شدهاند، جوامعی را تصویر میکنند که اخلاق در آنها اساساً از چشمانداز راستی، عدالت و حکمرانی مسئولانه فهم میشود نه رنج قربانیمحور.
بیهقی: راستی، خویشتنداری و پاسخگویی
بیهقی با تعهد به داوری اخلاقی اثرش را شکل میدهد. او در روایتش از دربار غزنویان، گفتار راستین را میستاید و حیلهگریِ درباری و تهمت ناروا را نکوهش میکند. مشروعیت سیاسی بر راستگویی استوارست، و صداقت در برابر قدرت قرار میگیرد. او اعدامهای ناعادلانه را نقد میکند، و مناظرههایی را ثبت مینماید که در آنها کارگزاران از خویشتنداری در بهکارگیری خشونت میگویند. مدیرانی که مالیات را میکاهند یا در روزگار قحطی کمک میرسانند، نه بهعنوان صدقهدهنده، بلکه بهعنوان انجامدهندهٔ تکلیفی مقدس در پاسداری از حیات به تصویر کشیده میشوند.
روش خودانتقادیِ بیهقی نیز به همان اندازه است. او به خطاها و محدودیتهای خود اعتراف میکند، و خواننده را به قضاوت دربارهٔ خویش فرامیخواند. این روشِ دروننگرانه فرهنگی را آشکار میکند که وجدان، شفافیت و پاسخگویی را ارج مینهد. در این جهان اخلاقی، انسانها بر اساس رفتارشان، بهویژه راستی و مراقبت از دیگران، داوری میشوند.
ناصرخسرو: زندگی اجتماعی، دانش و اخلاق عمومی در سفرنامه
سفرنامهٔ ناصرخسرو، گزارش سفر هفتسالهٔ وی در جهان اسلام در سدهٔ یازدهم، پنجرهای دیگر به زندگی اجتماعی و اخلاق پیشامغول میگشاید. او بهعنوان اندیشمندی اسماعیلی، نهتنها مناظر و بناها، بلکه سازمان شهری، بازارها، زندگی نهادی و تعاملات روزمرهٔ اجتماعی را توصیف میکند.
توصیف مشهور وی از قاهرهٔ فاطمی خیلی روشنگرست. پژوهشهای نوین دربارهٔ سفرنامه نشان میدهند که او چگونه ساختار شهری قاهره، بازارهای منظم، تأمین خدمات عمومی و نظم آشکار زندگی اجتماعی را به تصویر میکشد. او توزیع نان و غذا، کارکرد موقوفات و حفظ امنیت خیابانها را مشاهده میکند. این ویژگیها برای ناصر، جزئیاتی بیمعنا نیستند، بلکه گواهی بر نظم اخلاقی و سیاسی به شمار میروند که عدالت، سخاوت و دانش را ارج مینهد.
پژوهشها درباره ناصرخسرو تأکید دارند که نوشتههایش پیوسته به پرسشهای دانش، اخلاق و جامعه برمیگردند. او ریاکاری و فساد را نکوهش میکند، حاکمانی را میستاید که از دانشمندان حمایت میکنند و از ناتوانان پاسداری مینمایند، و حقیقت معنوی را به پژوهش عقلانی و رفتار اخلاقی پیوند میزند. بنابراین، سفرنامهٔ ناصرخسرو اخلاق اجتماعیِ زیستهای را ثبت میکند که در آن بازارها انصاف را حفظ میکنند، کارهای عمومی و نهادها دغدغهٔ خیر همگانی دارند، دانش بهعنوان کنشی اخلاقی گرامی داشته میشود، و مهماننوازی و سخاوت به هنجارهای اجتماعی بدل میشوند.
تقدسِ نظم راستین، مراقبت از قشر آسیبپذیر و سازمان عقلانی زندگیِ جمعی در آثار بیهقی و ناصرخسرو آشکار است. آنها رنج را میشناسند، اما بهعنوان بالاترین حالت اخلاقی آرمانسازی نمیگردد. معیار حاکم چگونگی حفظ حیات و پاسداری از عدالت است.
از رفتار اخلاقی به وفاداری مبتنی بر دکترین
فاصلهٔ میان این جهان اخلاقیِ پیشامغول و شیعهٔ انقلابی مدرن را میتوان از خلال روانشناسی اجتماعی تفسیر کرد.
نخست، ویرانیهای مغول و تیموری جهانِ فرضیِ مسلّم را درهم شکست؛ همان جهانی که اخلاقِ منعکسشده در بیهقی و ناصرخسرو بر آن استوار بود. به تعبیر جانف-بولمن، باور به خیرخواهی و معناداری جهان و اطمینان به اینکه رفتار نیک پاداش خواهد یافت، آسیبی شدید دید.
دوم، بنابر آنچه هالبواکس شرح میدهد، نابودی نهادهایی که اخلاق عمومی را پاس میداشتند (مانند بوروکراسیها، موقوفات، شبکههای علمی و نظم شهری نسبتاً باثبات) چهارچوبهای اجتماعیِ حافظهای جمعی را تضعیف نمود. نمونههای زیستهٔ عدالت، که بیهقی و ناصرخسرو میدیدند، کمیاب شد و خاطرهٔ نظم جایش را به خاطرهٔ فاجعه داد.
سوم، چنانکه اریکسون میگوید، وقتی جامعه آسیبی جدی میبیند، حس همبستگی و اعتماد خود را از دست میدهد. در نتیجه، مردم بیشتر به هویتهای نمادینی روی میآورند که در دوران فروپاشی به آنها معنا میدهد. در ایران، سنتهای آیینیِ شیعی صفوی و پساصفوی دقیقاً چنین چهارچوبهایی را فراهم کردند، بهویژه آنهایی که بر شهادت و رنجِ رهاییبخش تأکید داشتند.
بهمرور زمان، جابهجایی از اخلاقی مبتنی بر رفتار قابل مشاهده، عدالت نهادی و حکمرانی عقلانی، یعنی همان که در آثار بیهقی و ناصرخسرو میبینیم، به اخلاقی رخ داد که در آن وفاداری مبتنی بر دکترین و سوگواری آیینی میتوانست تمرین اخلاقی روزمره را تحتالشعاع قرار بدهد. همانندسازی عاطفی با امام حسین و شرکت در آیینهای عزاداری در بسیاری از حلقهها مهمتر از راستی در دادوستد، خویشتنداری در کیفر و پاسداری از ناتوانان شد.
گسست نسلی و بازگشت ضمنی به مهر و اَشا
تا اواخر سدهٔ بیستم، جمهوری اسلامی پارادایم کربلا را به الاهیاتی سیاسی فراگیر بدل کرده بود. رهبران انقلابی با بهرهگیری از نمادهایی که کامران اسکات آقایی و دیگران تحلیل کردهاند، دولت را نگهبان آرمان حسین تصویر کردند، و تلفات جنگ، اعدامها و سرکوب را از دیدِ شهادت تفسیر نمودند.
با این حال، همان پویاییهای روانشناختی اجتماعی که زمانی تقلید میشدند، اکنون با ردّ و انکار همراه بودند. جوانان ایرانیِ بزرگشده در چنین جهان نمادینی، چیزی را تجربه میکنند که نظریهپردازان تروما «ترومای ثانویه» یا «پساحافظهای» مینامند؛ جایی که روایتهای ارثیِ رنج با تجربههای مستقیم اجبار، بحران اقتصادی و ریاکاری آشکار درهم میآمیزد.
تحلیل اینگلهارت دربارهٔ تغییر ارزشها توضیح میدهد که چرا این نسل از ایدئولوژیهای قربانیمحور روی برمیگردانَد. هرجا که دسترسی هرچند نابرابری به آموزش، شبکههای شهری و ارتباطات جهانی وجود داشته باشد، جوانان ارزشهای خودبیانگری را پرورش میدهند که بر خودآیینی، خلاقیت و حیاتآفرینی تأکید دارند. این ارزشها با حکومتی که مرگ را مقدس میشمارد و اطاعت بیچونوچرا طلب میکند، ناسازگار هستند.
شگفتانگیز آنکه، اخلاقی که بسیاری از جوانان ایرانی امروز بیان میکنند، از نظر ساختاری بیش از جهان شهادت انقلابی به جهانِ بیهقی و ناصرخسرو شبیه است. آنها گفتار صادقانه را بر وفاداری آیینی ترجیح میدهند، بر پاسخگویی و خویشتنداری حاکمان پافشاری میکنند، از نهادهای عمومی انتظار خدمت به خیر همگانی دارند، پژوهش و پرسشگری را تکلیف اخلاقی میشمارند، و کرامت و حیات انسانی را مقدس میدانند.
در این معنا، ردّ فرهنگ دکترینیِ شیعیِ معاصر صرفاً گریز به سکولاریسم غربی نیست، بلکه بازیابیِ غریزیِ دستور زبان اخلاقیِ کهنتر ایرانیِ مهر و اَشاست؛ همان که پیش از فاجعهٔ مغول وجود داشت، و در متونی چون تاریخ بیهقی و سفرنامهٔ ناصرخسرو تجلی یافته بود.
نخستین گسست بزرگ اخلاقی آنگاه رخ داد که حملات مغول بنیادهای نهادی آن دستور زبان را ویران کرد، و فرهنگ شهادت را از نظر روانشناختی جذاب نمود. دومین گسست اکنون در جریان است. نسلی که از ترومای ارثی و زیسته اشباع شده است، از روایتهای قربانیمحور روی برمیگرداند و بار دیگر در جستوجوی اخلاقی مبتنی بر راستی، مراقبت و نظم اجتماعیِ مسئولانه است.
جمعبندی
حملات مغول از سال ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵ حیات اخلاقی و روانشناختی ایران را از بنیاد دگرگون کردند. ویرانیِ نهادها، شهرها و جمعیتها، جهانبینی مهر و اَشا را از هم گسیخت، و شرایطی پدید آورد که در آن تروما، و نه تداوم، هویت جمعی را شکل داد. اجبار صفوی و نوآوریهای آیینی بعدها فرهنگ شهادت را نهادی ساختند؛ فرهنگی که رنج را به زبان محوریِ تعلق جمعی بدل نمود.
حاکمان بعدی، از تیمور تا نخبگان استبدادی مدرن، گنجینهٔ رفتاریِ خشونت مغولی و پسامغولی را دوبارهسازی کردند. تقابل میان جهان اخلاقی بیهقی و دولت انقلابی، و میان انسانگرایی سعدی و نومیدی هدایت، عمق این دگرگونی را آشکار میکند.
با همهٔ اینها، داستان هنوز به پایان نرسیده است. سرخوردگی جوانان امروزیِ ایران از دکترینهای حکومتیِ شیعی و از تقدیس رنج، چرخشی اخلاقی را نشان میدهد. جستوجوی آنها برای راستی، کرامت و مراقبت، فعالسازیِ نهفته ارزشهای مهر و اَشا را نوید میدهد، حتی اگر نامِ این مفاهیم را بر زبان نیاورند.
حملات مغول صرفاً امپراتوری را نابود نکردند، بلکه تخیل اخلاقی یک تمدن را دچار دگرگونی کردند. اکنون پرسش اصلی این است که آیا جامعهٔ ایرانی میتواند از فرهنگی مبتنی بر شهادت و تروما فراتر برود، و بهسوی نظمی اخلاقی و تجدیدشده گام بردارد که در آن حیات، راستی و تعامل متقابل بار دیگر جایگاه محوری خود را باز یابند.
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
* ترجمهٔ مهدی فیروزی
————————-
منابع
- آقایی، کامران اسکات. شهدای کربلا: نمادها و آیینهای شیعی در ایران مدرن. سیاتل: انتشارات دانشگاه واشنگتن، ۲۰۰۴.
- الکساندر، جفری سی.، ران آیرمن، برنارد گیزن، نیل جی. اسملسر و پیوتر شتومپکا. ترومای فرهنگی و هویت جمعی. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۴.
- الگار، حمید. دین و دولت در ایران: نقش علما در دوره قاجار. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۶۹.
- امانت، عباس. تاریخ ایران مدرن. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷.
- ایوب، محمود. رنج رهائیبخش: پژوهشی در جنبههای عبادی عاشورا در تشیع دوازده امامی. لاهه: موتون، ۱۹۷۸.
- بابایان، کاترین. عارفان، حاکمان و مسیحیان: چشماندازهای فرهنگی ایران نوین. کمبریج، ماساچوست: مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۲.
- بیهقی، ابوالفضل. تاریخ بیهقی: تاریخ سلطان مسعود غزنوی، ۴۲۱–۴۳۲ ق / ۱۰۳۰–۱۰۴۱ م. ویراسته و ترجمه سی. ای. باسورث، محمد فیاض و دیگران. کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، چندین جلد.
- بویس، مری. زردشتیان: باورها و آداب دینی آنها. لندن: راتلج و کیگان پال، ۱۹۷۹.
- بویل، جی. ای. مرگ آخرین ایلخان ابوسعید. مجله انجمن سلطنتی آسیایی (۱۹۶۸): ۸۷–۹۷.
- دباشی، حمید. شیعه: دین اعتراض. کمبریج، ماساچوست: انتشارات بلکنپ دانشگاه هاروارد، ۲۰۱۱.
- دوشن-گیمن، ژاک. نمادها و ارزشها در زرتشتیگری. تهران: مؤسسه مطالعات انسانی، ۱۹۷۴.
- اریکسون، کای. همهچیز در مسیر خود: نابودی جامعه در سیل بافالو کریک. نیویورک: سیمون اند شوستر، ۱۹۷۶.
- فیشر، مایکل ام. جی. ایران: از اختلافات دینی تا انقلاب. کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۸۰.
- هالبواکس، موریس. حافظه جمعی. ویراسته و ترجمه لوئیس ای. کوزر. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۲.
- هدایت، صادق. بوف کور. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۱۵. ترجمههای انگلیسی با ویرایشهای گوناگون.
- هیرش، ماریان. نسل پساحافظه: نوشتن و فرهنگ بصری پس از هولوکاست. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۱۲.
- هیرشبرگر، گیلاد. ترومای جمعی و ساخت اجتماعی معنا. مرزهای روانشناسی ۹ (۲۰۱۸): ۱۴۴۱.
- اینگلهارت، رونالد. مدرنیزاسیون و پسامدرنیزاسیون: تغییرات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در ۴۳ جامعه. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۹۷.
- اینگلهارت، رونالد و کریستیان ولتزل. مدرنیزاسیون، تغییرات فرهنگی و دموکراسی: سیر تحول انسانی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۵.
- جکسون، پیتر. مغولان و جهان اسلامی: از فتح تا گرویدن. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷.
- جانف-بولمن، رانی. پیشفرضهای درهمشکسته: بهسوی روانشناسی نوین تروما. نیویورک: فری پرس، ۱۹۹۲.
- کدی، نیکی آر. و یان ریشار. ایران مدرن: ریشهها و پیامدهای انقلاب. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۰۳.
- لمبتن، آن کی. اس. تداوم و تحول در تاریخ میانهٔ ایران. آلبانی: انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۱۹۸۸.
- لوی، روبن. ساختار اجتماعی اسلام. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۵۷.
۰ منز، بئاتریس فوربز. برآمدن و فرمانروایی تیمور. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۹.
- میلانی، عباس. شاه. نیویورک: پالگریو مکمیلان، ۲۰۱۱.
- مومن، موجان. مقدمهای بر تشیع، تاریخچه و عقیدهٔ شیعهٔ دوازدهامامی. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۸۵.
- مورگان، دیوید. مغولان. ویرایش دوم. آکسفورد: بلکول، ۲۰۰۷.
- مطهری، روی. وفاداری و رهبری در جامعه اولیه اسلامی. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۸۰.
- ناصرخسرو. سفرنامه. ویراسته جلیل متینی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۶. ترجمه انگلیسی: ویلر ام. تاکستون، کتاب سفرها. آلبانی: انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۲۰۰۱.
- نیومن، اندرو جی. ایران عصر صفوی: نوزایی امپراتوری ایران. لندن: آی. بی. توریس، ۲۰۰۶.
- اوستی، لتیزیا. سفرنامه ناصرخسرو و اخلاق زندگی شهری. مجله مطالعات پارسیتبار ۶، ش. ۲ (۲۰۱۳): ۱۴۱–۱۶۰.
- ریکور، پُل. حافظه، تاریخ، فراموشی. ترجمهٔ کاتلین بلیمی و دیوید پلور. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۰۴.
- سعدی شیرازی. بوستان و گلستان. ویرایشها و ترجمههای گوناگون.
- شاکد، شائول. چند یادداشت دربارهٔ انتقال مفاهیم اخلاقی ایرانی. در ایرانو-جودائیکا، ویراسته شائول شاکد. اورشلیم: مؤسسهٔ بنزی، ۱۹۸۱.
- شریفی، محمد. اخلاق و حکومت در ادبیات پارسی. تهران: انتشارات مرکز، ۱۳۸۹.
- شتومپکا، پیوتر. ترومای فرهنگی و تغییرات اجتماعی. ورشو: انتشارات کولیگیوم سیویتاس، ۲۰۰۰.
- یارشاطر، احسان. هویت پارسی در دورههای پیشااسلامی و اسلامی. مطالعات ایرانی ۲۶، ش. ۱–۲ (۱۹۹۳): ۱۴۱–۱۵۸.
■ آقای دکتر آذری گرامی. با علاقه زیاد مقاله جالب و عمیق شما را خواندم. من هم امیدوارم که پشت کردن نسل جوان امروز به عزاداری، مشارکت در سوگواری و ریختن اشک برای امام حسین، تبدیل به امری پایدار و ریشهای شود و بتواند آینده میهن ما را بر اساس “راستی، عدالت و حکمرانی مسئولانه” رقم بزند. شما به درستی، نقش سعدی را بسیار مثبت ارزیابی کردهاید. کسی که “در خلال و پس از دورهٔ گسترش مغول میزیست، با این حال بوستان و گلستانش هنوز جهانبینی اخلاقیای را حفظ کردهاند که در آن مهرورزی، همبستگی و یگانگیِ بشر، محوری است”. همشهری و همزمان با سعدی، حافظ را داریم. خیلی علاقه دارم بدانم حافظ و دیوان او که برای فالگیری استفاده میشود، چه نقشی را در فرهنگ ایران داشته است؟ موفق و سلامت باشید.
رضا قنبری. آلمان
■ جناب آقای قنبری غزیز،
از پیام دقیق، مهربان و اندیشمندانهی شما صمیمانه سپاسگزارم. نهتنها از اینکه مقاله را با دقت خواندهاید، بلکه از روح پرسشگری و تأملی که در نوشتهتان دیده میشود، بسیار قدردانم.
حافظ حدود بیست تا سی سال پس از درگذشت سعدی در شیراز به دنیا آمد. شیراز، برخلاف بسیاری از شهرهای مهم ایران، تا حد زیادی از کشتارهای گستردهی مغول در امان ماند؛ شاید به این دلیل که از نظر اقتصادی و راهبردی به اندازهی برخی مناطق دیگر اهمیت نداشت. با این حال، حتی در شیراز نیز نشانههای فروپاشی تمدنی بهروشنی دیده میشد. در فاصلهی کوتاه میان سعدی و حافظ، آغاز افول عمیق اجتماعی، اقتصادی و فکری در ایران قابل مشاهده است.
حافظ ادامهدهندهی توان فکری و حساسیت اخلاقی سعدی است، اما در جهانی زندگی میکند که دیگر شکوه پیشین را نداشت. مراکز بزرگ دانش از میان رفته یا ویران شده بودند. دسترسی به نهادهای آموزشی، کتابخانهها و سنتهای پایدار علمی تقریباً از بین رفته بود. حافظ شاید بخشهایی از دانش پیشین را شنیده یا برخی کتابها را دیده باشد، اما محیط فرهنگیای که بتواند چنین استعدادهایی را پرورش دهد، بهسرعت در حال نابودی بود. با این همه، آنچه از او باقی مانده — حدود ۴۳۰ غزل — بهراستی شگفتانگیز است: آثاری عمیق، نمادین و چندلایه که در زمانی سروده شدهاند که بستر فرهنگیِ زایش چنین نبوغی رو به زوال بود.
این گسست تاریخی اهمیت فراوان دارد. ویرانیهای پس از دورهی مغول، به کاهش شدید توان انسانی و تداوم فکری در ایران انجامید؛ پیامدهایی که به باور من، هنوز هم با آنها دستبهگریبانیم. فهم این گسست برای شناخت هویت خود، آنچه از دست رفته، و آنچه میتوان دوباره احیا کرد، ضروری است.
یکی از امیدهای جدی من — که با شما در آن همنظر هستم — زندهکردن فرهنگ نقد سازنده است؛ یعنی توان گفتوگوی جدی، محترمانه و دقیق دربارهی اندیشهها و آثار یکدیگر. از این راه است که جامعه میآموزد، رشد میکند و مسئولیت فکری خود را بازمییابد. چنین گفتوگویی میتواند ما را به درک عمیقتری از جایگاهمان در تاریخ و سهممان در تمدن انسانی برساند.
در پایان، مایلم از شما و همهی خوانندگانی که با دقت و احساس مسئولیت این نوشتهها را دنبال میکنند، صمیمانه تشکر کنم. توجه و همراهی شماست که گفتوگوی جدی فکری را زنده نگه میدارد.
با آرزوی تندرستی و شادی شما دارم، کمال
بحث درباره بازگشت «شیر و خورشید» به پرچم، در ظاهر نزاعی بر سر یک نشان تاریخی است، اما هنگامی که یک نماد، پیش از شکلگیری هر قرارداد عمومی، به نشانه قطعی آینده تبدیل شود، دیگر فقط با انتخاب یک تصویر روبهرو نیستیم بلکه با تعیین پیشینی چارچوب آینده مواجهیم.
در ماههای اخیر، برای بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، پرچم از یک نماد تاریخی به نقطه آغاز تعریف فردا بدل شده است. انرژی سیاسی، پیش از آنکه صرف طراحی قواعد و نهادهای آینده شود، صرف تثبیت تصویر آینده میشود. مسئله دقیقاً همینجاست: اگر آینده از تصویر آغاز شود، فرایند تأسیس آن دیگر کاملاً باز نخواهد بود. لحظهای که باید بیپیشفرض و آزاد باشد، در سایه روایتی از پیش تثبیتشده شکل میگیرد.
در سیاست، ترتیب انتخابها سرنوشت را تعیین میکند.
بیطرفی لحظه تأسیس
هر نظم سیاسی بر دو پایه شکل میگیرد:
۱. نهادهایی که قدرت را تعریف و محدود میکنند.
۲. نمادهایی که آن نظم را نمایندگی میکنند.
اما این دو همزمان متولد نمیشوند؛ یکی مقدم بر دیگری خواهد بود.
اگر نهاد مقدم شود، نماد نتیجه توافق است، اما اگر نماد مقدم شود، نهاد در سایه آن ساخته میشود و این یعنی بیطرفی لحظه تأسیس از دست رفته است.
تدوین قانون اساسی لحظهای است که جامعه خود را از نو تعریف میکند. این لحظه باید تا حد ممکن باز باشد؛ باز به این معنا که:
- هیچ گزینهای پیشاپیش حذف نشده باشد،
- هیچ روایت تاریخی جایگزین رأی آزاد نشده باشد و
- هیچ نشان خاصی فراتر از فرایند قرار نگرفته باشد.
اگر پیش از شکلگیری مجلس مؤسس، یک نماد تثبیت شود، تعریف «ما» پیش از توافق انجام شده است. در این حالت، قرارداد دیگر کاملاً آزاد نیست بلکه در چارچوبی از پیش رسمشده نوشته میشود.
تجربهای که نباید نادیده گرفت
در سال ۱۳۵۸، فضای عمومی ایران سرشار از مشروعیت انقلابی بود. چارچوب هویتی نظام جدید پیش از طراحی کامل توازن نهادی تثبیت شد. نام نظام تعیین شد، نشان رسمی تغییر کرد و قانون اساسی در آن فضای تثبیتشده نوشته شد.
نتیجه چه بود؟
- اختیارات گستردهای برای یک نهاد مرکزی پیشبینی شد، در حالی که سازوکارهای مهار آن محدود باقی ماند.
- نقد نهادی در سایه مشروعیت هویتی پرهزینه شد.
مسئله صرفاً تغییر نماد نبود؛ مسئله این بود که روایت پیش از قاعده تثبیت شد. هنگامی که روایت مقدم شود، قاعده دیگر کاملاً آزاد نوشته نمیشود. آثار آن طراحی هنوز بر ساختار قدرت ایران سایه انداخته است.
پیشینی یا پسینی؟
تثبیت پیشینی یک نماد، فقط انتخاب یک تصویر نیست؛ پیامی سیاسی است: «چارچوب آینده از پیش تعیین شده است.» در چنین وضعیتی:
- گفتوگو از طراحی نهاد به دفاع از هویت منتقل میشود؛
- مخالفت نهادی به مخالفت با «ما» تعبیر میشود و
- مجلس مؤسس در زمینی غیرخنثی عمل میکند.
روشن است که نظمهایی که در زمین غیرخنثی متولد شوند، سالها اسیر همان زمین میمانند.
پرچم بیاهمیت نیست؛ برعکس، آنقدر مهم است که نباید پیشفرض باشد. نماد باید حاصل قرارداد باشد. اگر پیش از قرارداد تثبیت شود، به سایهای بر قرارداد تبدیل خواهد شد و سایهای که بر لحظه تأسیس بیفتد، بهسادگی کنار نمیرود.
اصل راهبردی
اگر آینده بر پایه رضایت آزاد شهروندان بنا شود، یک اصل باید غیرقابلچانهزنی باشد:
بیطرفی لحظه تأسیس باید حفظ شود.
هیچ نمادی پیش از تصویب قانون اساسی منتخب تثبیت نمیشود. پرچم- هرچه باشد- باید نتیجه فرایند باشد، نه نقطه آغاز آن.
این موضع علیه هیچ نشان تاریخی نیست بلکه دفاع از آزادی قرارداد است.
سخن آخر
نظمهای پایدار از تصویر آغاز نمیشوند؛ از قاعده آغاز میشوند.
تاریخ یک قاعده ساده دارد: آنچه در لحظه تأسیس پیشفرض شود، سالها بعد به محدودیت تبدیل خواهد شد.
آینده ایران نه با انتخاب یک پرچم، بلکه با بیطرفی همان لحظهای تعیین میشود که قرار است قواعدش نوشته شود. اگر آغاز را پیشفرض بگیریم، آزادی را از همان ابتدا محدود کردهایم.
■ بابک گرامی،
اتحاد رمز پیروزی ست و قدرت مردم از اتحاد ناشی میشود. پرچم در بهترین حالت نماد اتحاد است و پرداختن به اینکه کدام پرچم باید نماد باشد رتبه به مراتب پایینتری نسبت به اتحاد دارد!
نکته مهم دگر ائتلاف ست. اتحاد در بزرگترین اشتراک بین گروهها ایجاد میشود و ائتلاف در اختلافات بالا بدنبال مخرج مشترک میگردند. تا تشکیل مجلس موسسان و بررسی نکات نسبتا کم اهمیت همچون پرچم باید تحمل بخرج داد. در ضمن تا دوره گذار ما با بینظمی بیشتر از نظم سروکار داریم، چون انقلاب با بینظمی همراه است.
با احترام بیژن
■ این توضیحی که میدهم، بیشتر جنبه انگیزشی دارد از بهر جستجو در لایه های تاریک تاریخ و فرهنگ ایرانیان. پرچم ایران، همچون جامعه ایرانی، سرگذشت خاصّ خودش را دارد. اگر – امیدوارم هر چه زودتر اتّفاق بیفتد- حکومت فقاهتی ساقط شد، آنگاه بایسته و شایسته است که پرچم ایران نیز طبق اصالتهای فرهنگی مردم ایران، طرّاحی و جایگزین پرچمهایی شود که تا کنون وجود داشته اند . پرچم نو را میتوان با تصویر سیمرغ و بالهای گسترده اش که هر کدام به رنگی متفاوت از دیگری باشد، ترسیم نمود و هر رنگی نیز باید با سبک لباس پوشیدن اقوام ایرانی، همخوانی داشته باشد. کلّا نیز سی و سه پَر رنگارنگ داشته باشد [= سیمرغ، خداوند رنگین کمانی هست] و استانهای ایران را نیز باید به «سی و سه عدد = سی و سه زنخدای ایرانیان» تقسیم کرد. نه بیشتر . نه کمتر با حفظ تمام حقّ و حقوقی که دارند. من به تشریح و توضیح جزئیات تاریخ پرچم ایران نمیپردازم، مبادا که مثنوی هفتاد من شود. فقط اشاره های کلیدی میکنم و هر کسی میتواند شخصا به دنبال آگاهیهای ریز و دُرُشت در این خصوص برود. برافراشتن پرچم «سه رنگ با شیر و خورشید و شمشیر» را میتوان فعلا به حیث ابزار مبارزه و تفکیک مخالفان حکومت فقاهتی از زمامداران حکومت الهی در نظر گرفت. امّا بعدا باید «شیر و خورشید و شمشیر» را که با فرهنگ مردم ایران، همخوان نیست؛ به کنار گذاشت و طرحی را که گفتم به حیث پرچم ایران به دست هنرمندان اجرا و ثبت کرد. «شمشیر و شیر و خورشید» به این فرمی که بر پرچم ایران، نقش بسته است، در حقیقت، «پرچم نظامیان و سپهسالاران و ارتشتاران و افسرانی» است که حافظ حکومتها بوده اند و ارثیه موبدان دیانت میترائی محسوب میشود. اصالتا و اساسا، «سپاه» در فرهنگ و زبانهای مردم ایران و زبانهای کهن به معنای «سگ پرستار و نگهبان جان و زندگی» است. علّتش نیز این است که «سگ» با سیمرغ، اینهمانی وجودی دارد؛ یعین اینکه «سپاه» باید نگهبان و حافظ و مراقب جان و زندگی مردم جامعه باشد؛ نه مدافع «حاکمان و حکومتگران. «محمّد» در «غار حرا»، سیمرغ را به صورت «دحیة الکبی = سگسر» متصوّر میشده است؛ آنهم به این دلیل که به «خانواده قریش» تعلّق داشت و خانوده اش با فرهنگ ایران، خیلی عالی آشنایی داشتند. مردم استان فارس، لقب کورش هخامنشی را «سگزاییده» میگفتند. اکثر نامهای خانوادگی مردم لرستان که با «سگوند» و امثالهم همخانواده هستند، همه برمیگردند به تصویر سیمرغ و اینهمانی خواندن مردم با خداوند مهرورزی.
«خورشیدی» که در وسط پرچم است، تیغه هایش همچون شمشیر و دشنه هستند و این یعنی تحولّ «میترای مادر» به «میتراس پسر»؛ زیرا میترای مادر، پرتوهایش هرگز شمشیرگونه نیستند؛ بلکه موجدار هستند و این برمیگردد به اصل و پرنسیپ «آفرینش در یکپارچگی جفتی و یوغی بودن و خایه دیسه ای که اجتماع نرینه و مادینه بودن» هستند و در تصویر سیمرغ بر فراز دریای فراخکرت، مصوّر شده است و حکایت از یگانگی هستی و موجودات به طور کلّی میکند. دریای فراخکرت نیز که در میانش سیمرغ نشسته است، کاملا آرام است؛ امّا پیرامونش خیزابهای جَست و خیز کننده در حرکتند. این به معنای «آمیختگی نرینه و مادینه» در کنار همدیگر است. آرامش پذیرنده سیمرغ، نماد نیروی مادینگی و حامله شونده و آبستنی است و خیزابهای جهنده، نماد نرینگی و باردارکنندگی هستند. این فُرم از «خورشید» ، اصالت خودش را در کثیری از دیوان شاعران ایرانی حفظ کرده است. آفرینش، محصول باهمایی نرینگی و مادینگی در حالت یوغ شدن هست. در حقیقت، خدا و انسان، عاشق و معشوق هستند و این فقط به انسان مربوط نمیشود؛ بلکه تمام موجودات را در بر میگیرد که یوغی و جفتی و به عبارت خیلی ساده اش «مخنّث» هستند. کلمه مخنّث به این دلیل، زشت شده است تا بتوان از این راه، انسانها را سرکوب کرد و از اصالت انداخت و بر ذهنیّت و روح و روان آنها تا ابد، سیطره داشت. کلمه مخنّث در تصاویر اسطوره ای و بُندهشی مردم ایران، هرگز «زشت» نیست؛ بلکه اصل و اصالت آفرینندگی محسوب میشود. این مسئله در دیوان شاعران نامدار ایرانی مثل عطّار و مولوی و حافظ و عراقی و سنائی و خاقانی و کثیری دیگر، واتاب دارد و حفظ شده است.
بنابر این خورشید با تیغه های تند و تیزش که فاقد امواج هستند، نماد «میتراس پسر» میباشند و موبدان میترائیستی برای فریب دادن مردم ایران، مسئله خیزابها را فقط به شنل «میتراس» انتقال دادند؛ یعنی اینکه اصالت را بریدند و یکی را بر فراز آمریّت و حکومت نشانیدند و یکی را به قعر تابعیّت. اگر به تصویر «میتراس» در موقع سر بریدن گاو[= مادرخدا=میترای مادر] دقّت کنید، متوجّه میشود که شنل او، موّاج است. شمشیر و شیر از نمادهای میتراس هستند؛ نه نمادهای فرهنگ مردم ایران. شیر، حیوان درّنده است و هرگز نماد ایده آلی و آرمانی مردم ایران نبوده و نیست. به همین سبب نیز وقتی که «بهرام گور» که در دامن جوانمردترین عرب؛ یعنی »منذر ابن نعمان[ که ناجوانمردانه به آمریّت خسرو پرویز به قتل رسید و با چنیین جنایتی، ایران را به خاک سیاه نشانید؛ آنهم رک و پوست کنده بگویم به دلیل عطش و شهوت افسار گسیخته ای که خسرو پرویز داشت و از دختر بسیار زیبای منذر ابن نعمان، خواستگاری کرده بود و دختر زیبا نیز، درخواست او را رد کرده بود]، پروریده و بالغ و پهلوان جهان آرا شده بود، میخواست به پادشاهی برسد، باید ثابت میکرد که میتواند شیرهای درّنده را بکشد. کشتن شیر درّنده به معنای فقط نشان دادن شجاعت و نترسی و زور بازو نبوده است؛ بلکه برای مردم ایران و از نظر آنها به معنای این بوده است که «پادشاه» باید بتوانند بر جان آزاران و زندگی ستیزان و خونریزها چیره شوند و آنها را در بند کند و از زندگی صیانت کند. اگر به نقش شیرهای «تخت جمشید» دقّت کرده باشید، متوجّه میشوید که شیرها، سرشان مثل سر شیر، ولی بدنشان مثل بدن انسان است و پنجه هایشان، تیز نیست؛ بلکه گل نیلوفر دارند و گل نیلوفر با ارتافرورد که همان سیمرغ باشد، اینهمانی دارد و بالدار بودن آنها نیز با بالهای سیمرغ ربط دارند. این نشانگر آن است که پادشاهان «سلسله هخامنشیان» در اعتقادات میترائیستها تجدید نظر کرده و خودشان را با فرهنگ مردم ایران کوشیده بودند که تطبیق دهند. تطبیق فرمانروایی با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران در «سلسله های اشکانیان و پارتیان» تداوم داشت تا آغاز عصر «سلسله ساسانیان» که متاسفانه از طریق موبدان و موبد موبدان به جای آنکه چنین سنّت خجسته ای تداوم پیدا کند، سیصد و شصت درجه تغییر جهت داد و به نفوذ و کاربست اعتقادات «میترائیستها» متمایل شدند و «دین نصّی زرتشتیگری و حکومت» را با همدیگر ادغام کردند و نه تنها فجایع تاریخ ایران و جهان را رقم زدند؛ بلکه نابودی خود دیانت زرتشتی و پاشیدگی ایران را نیز مستوجب شدند. امروزه روز، زرتشتیان ایرانی میکوشند که خودشان را تا میتوانند به گاتای زرتشت نزدیک کنند و از آنهمه بلاهتهای کهن، فاصله بگیرند. دیگر اینکه تاکید کنم که نماد پرچم مردم ایران، «همان درفش کاویانی» است که هلال ماه بر فراز آن است و چهار پر دارد که این چهار پر، همان «چهار خدای درون انسانها» هستند که در پروسه معراج انسان به بالندگی و بزرگی جویی به صورت «فَرَوَهر» در می آیند و حلقه میان آنها نیز«وهومن/بهمن» است که نشانگر استقلال و ذات خداگونه انسانها و شاهنشاه منش بودن آنها از زادروز تا مرگروزشان که سپس میتوانند با این فروزه های چهارگانه خدایی به اوج آسمانها در سلوک جستجو برای پهلوان شدن صعود کنند و به انجمن خدایان ایرانی بپیوندند که به یکدیگر همبسته اند و واحد جفتی و یوغی آفرینش را میسازند؛ یعنی در پروسه زایش و مرگ و خودگستری انسان و گیتی و کیهان و کائنات بدون هیچ بریدگی و انفصال و گسستی از خدایان.
شیر و شمشیر و خورشید از نمادهای میتراس و نظامیان است. به همین دلیل نیز، «پرچم کشور عربستان و مردم عرب به طور کلّی» که تحت پوشش فرهنگی و کشورداری امپراطوری ایران بودند، بعد از سقوط ساسانیان و برآمدن اسلامیّت، اعراب که سبقه ذهنی میتراس را داشتند نماد شمشیر را با آیه «لآ اِلَهَ اِلّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُوُل اللّهِ» مزیّن و آن را به حیث شمشیر پرچم کشور عربستان و یادگار دوران میترائی حفظ کردند. این صحبتها فقط جنبه روشنگری دارد و انگیزاندن جهت تامّلات کلیدی در باره آینده ایران و کشورهای همجوار.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
۲۴ فوریه ۲۰۲۶
در حالی که چهرههای برجسته سیاست خارجی با شتاب نسبت به پیامدهای خطرناک حمله آمریکا به ایران هشدار میدهند، در کاخ سفید این باور گسترده وجود دارد که رئیسجمهور دونالد ترامپ میتواند تبعات چنین حملهای را مدیریت کند. این اعتماد به نفس بازتاب الگویی چندساله است که ذهنیت ترامپ را شکل داده است: نهاد سیاست خارجی واشنگتن او را از اقدامی هنجارشکنانه برحذر میدارد؛ او توصیهها را نادیده میگیرد و پیش میرود؛ و در نهایت نیز ظاهراً هزینهای نمیپردازد.
در سال ۲۰۱۸، زمانی که ترامپ با گسست از سیاست پیشین آمریکا، سفارت این کشور در اسرائیل را به اورشلیم منتقل کرد، من در اداره امور خاور نزدیک وزارت خارجه آمریکا خدمت میکردم. کارشناسان اداری خود ما پیشبینی میکردند که این اقدام موجی از اعتراضات گسترده و خشونت علیه نیروهای آمریکایی را در پی خواهد داشت، و ما برای روز مبادا کارگروههای اضطراری و طرحهای تخلیه آماده کردیم؛ روز قیامتی که هرگز فرا نرسید.
این الگو ژوئن گذشته نیز تکرار شد؛ زمانی که ترامپ به حملات اسرائیل علیه برنامه هستهای ایران پیوست. تحلیلگران هشدار دادند که این تصمیم جنگی گستردهتر را شعلهور خواهد کرد و ایران را به آستانه گریز هستهای نزدیکتر میکند. بار دیگر، اتفاق قابل توجهی رخ نداد. همچنین هنگامی که دولت آمریکا در ژانویه نیکولاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا را برکنار کرد، مفسران اصرار داشتند که کشور او و حتی کل منطقه به هرجومرج فروخواهد رفت، اما تا کنون چنین نشده است.
در چنین شرایطی، بهراحتی میتوان فهمید چرا ترامپ تصور میکند هشدارها درباره حملهای دیگر به ایران اغراقآمیز است و میتواند بار دیگر همان فرمول «اقدام قاطع و خروج تمیز» را تکرار کند.
اما این بار اوضاع متفاوت است.
من ۱۸ سال در حوزه ایران در موقعیتهای مختلف دولتی آمریکا فعالیت کردهام؛ از جمله بهعنوان مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی در دوران ریاستجمهوری جو بایدن و نیز عضو تیم مذاکرهکننده ترامپ در بهار و تابستان ۲۰۲۵. بر اساس این تجربه، میتوانم بگویم که ترامپ بهطور بنیادی در درک این نکته ناکام مانده است که ضعف ایران این کشور را به تسلیم در میز مذاکره وادار نخواهد کرد. برعکس، شکنندگی کنونی ایران تنها فضای مصالحههای معنادار را محدودتر میکند.
ترامپ همچنین درک نمیکند که ایران امروز با شرایطی کاملاً متفاوت نسبت به ژوئن ۲۰۲۵ روبهرو است؛ زمانی که تصمیم گرفت تنشزدایی کند. اکنون جمهوری اسلامی بر این باور است که اسرائیل و ایالات متحده قصد دارند بهطور مکرر برنامه موشکهای بالستیک آن — که بنیان دفاعی ایران محسوب میشود — را هدف قرار دهند، و برای جلوگیری از حملات مستمری که میتواند نهایتاً به سرنگونیاش بینجامد، باید تهاجمیتر عمل کند.
رفتار شخص ترامپ نیز خطر تشدید تنش را افزایش میدهد. تمایل روزافزون او برای دیده شدن بهعنوان یک صلحساز تاریخی، او را به انتخابی غیرضروری و دوگانه کشانده است: یا تهران را با فشار به یک توافق بزرگ جدید وادار کند، یا از نیروی نظامی گسترده استفاده کند. افزون بر این، ابهام در انگیزههای او این نقطه اشتعال را خطرناکتر کرده است.
به نظر میرسد ترامپ — بدون ترتیب مشخص — به دنبال نمایش توانمندی ارتش آمریکا، تقویت موقعیت چانهزنی خود، اثبات جدیتش پس از وعدهای که در ژانویه در شبکه «تروث سوشال» برای حمایت از معترضان ایرانی داد، و همچنین متمایز ساختن رویکردش از سیاستهای باراک اوباما است. این مجموعه ناهمگون از اهداف، با تمرکزی که او در عملیاتهای موفق پیشین خود داشت تفاوت دارد و اگر حملهای به تسلیم سریع و مورد انتظار منجر نشود، آمادگی او را کاهش خواهد داد.
در مجموع، شرایط کنونی بدان معناست که حمله آمریکا به ایران میتواند به تلافیای غیرمنتظره و مرگبار بینجامد — و واشنگتن را وارد یک درگیری طولانیتر و بالقوه پرهزینهتر کند.
تلهای که خود ساخته است
از منظر راهبردی، ترامپ دلیل قانعکنندهای برای حمله به ایران ندارد. تهران تهدیدی برای منافع آمریکا در خاورمیانه است، بله؛ اما تهدیدی فوری برای خاک ایالات متحده محسوب نمیشود. پس از اعتراضات گسترده ایرانیان و سرکوب خونین متعاقب آن، فشار اقتصادی و دیپلماتیک پایدار میتوانست بدون خطر درگیری آشکار، رژیم را بیش از پیش تضعیف کند.
اما این رئیسجمهور بهندرت به پیروزیهای کمسر و صدا رضایت میدهد. در نتیجه، او مطالبهای بزرگتر و پرزرقوبرقتر مطرح کرده است: یا دولت ایران با یک توافق جامع هستهای موافقت کند که بر اساس آن تمام غنیسازی هستهای و برنامه موشکی خود را کنار بگذارد، یا واشنگتن حمله خواهد کرد.
حمله نظامی محدود به ایران برای واداشتن آن به پذیرش شروط آمریکا، کاملاً با الگوی رفتاری ترامپ همخوانی دارد. چنین اقدامی برای او یک نمایش سیاسی فراهم میکند. او آشکارا خواهان یا یک «توافق تسلیم» است یا دستکم چارچوبی گسترده که ادعایش مبنی بر برقراری صلح در خاورمیانه برای نخستین بار در چند هزار سال گذشته را تأیید کند.
اما رهبران ایران روزبهروز کمتر تمایل دارند چنین پیروزی بزرگ و نمادینی را به او هدیه دهند. بهطور کلی، مذاکرهکنندگان ایرانی ترجیح میدهند بر جزئیات مشخص و امتیازهای محدود و متقابل تمرکز کنند. جو بایدن این موضوع را درک میکرد، و من بهعنوان عضو تیم مذاکرهکننده ایران در دولت او، ساعتهای بیشماری را صرف بحث درباره نحوه دستهبندی تحریمهای مرتبط با برنامه هستهای کردم.
در دور مذاکراتی با ایالات متحده در ژنو در هفته گذشته، ایران عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، به همراه تمامی مشاوران رسمیاش و تیمی از کارشناسان فنی را اعزام کرد تا درباره جزئیات دقیقی چون نحوه صادرات ذخایر اورانیوم ایران و اینکه کدام فرمانهای اجرایی آمریکا لغو خواهد شد، گفتوگو کنند. در مقابل، ترامپ تنها دو نفر را اعزام کرد: نماینده ویژه همهکارهاش، استیو ویتکاف، و دامادش جرد کوشنر. او به جزئیات فنی اهمیت نمیدهد و اهمیت ویژه آنها برای ایران را درک نمیکند.
در عوض، واشنگتن خواستار امتیازهای علنی و گسترده است، در حالی که عملاً چیزی مشخص و ملموس در ازای آن پیشنهاد نمیکند. جان لیمبرت، دیپلمات پیشین آمریکایی و یکی از گروگانهای سال ۱۹۷۹ در ایران، در کتاب خود با عنوان «مذاکره با ایران» با طنزی تلخ نوشته است: «ایران در برابر فشار تسلیم نمیشود — فقط در برابر فشار بسیار زیاد.» او یادآور میشود که چگونه ایران پس از سالها مقاومت آتشین، سرانجام در سال ۱۹۸۸ با پذیرش آتشبس تحقیرآمیز تحت نظارت سازمان ملل با عراق موافقت کرد، آن هم زمانی که به این نتیجه رسید ادامه جنگ ویرانگر هشتساله بقای جمهوری اسلامی را تهدید میکند.
ایران صرفاً به دلیل یک کارزار بمباران از مطالبات بزرگ عقبنشینی نخواهد کرد. به همین ترتیب، حکومت ایران توافقهایی را که از نگاهش بهطور بنیادی موجودیتش را تضعیف میکند، امضا نخواهد کرد — بهویژه بدون تضمینهای همزمان. برای مثال، اصرار بر برچیدن برنامه موشکی ایران تقریباً بهطور قطع غیرقابل پذیرش است؛ زیرا رژیم معتقد است این برنامه ستون حفظ قدرت آن است. ترامپ درک نمیکند که فارغ از میزان ضعف ایران یا حجم نیرویی که آمریکا بهکار گیرد، رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، هرگز داوطلبانه درباره پایان جمهوری اسلامی مذاکره نخواهد کرد. او ترجیح میدهد بهعنوان یک شهید بمیرد.
اگر نگوییم بیشتر، دستکم باید گفت که مذاکرهکنندگان ایران اکنون نسبت به یک سال پیش انعطافپذیری کمتری دارند. در این مقطع، خامنهای میتوانست به تیم مذاکرهکنندهاش اجازه دهد از رویکرد سنتی خود فاصله بگیرند و دستکم ظاهر یک پیروزی بزرگ را به ترامپ بدهند. شش هفته پیش، صرف اینکه ترامپ از وعدهاش برای تلافی به نمایندگی از معترضان ایرانی خودداری کرد و پیشنهاد مذاکره داد، فرصتی بزرگ برای تهران ایجاد کرده بود. اما ایران این فرصت را از دست داد، زمانی که نخستین پیشنهاد دولت ترامپ — برگزاری نشست منطقهای وزیران خارجه در استانبول — را رد کرد؛ پیشنهادی که میتوانست به اندازه کافی با چارچوب مذاکراتی اوباما تفاوت داشته باشد تا پوشش سیاسی لازم را برای ترامپ فراهم کند. ایران نتوانست خود را قانع کند که اجازه دهد ترامپ آبرویش را حفظ کند و یک پیروزی نمادین به دست آورد.
در واقع، خامنهای به همان اندازه ترامپ به ظواهر اهمیت میدهد و بیش از پیش در حال جلب رضایت حامیان تندرو خود است. او عملاً امکان ارائه حتی امتیازهای جزئی را از تیم مذاکرهکنندهاش گرفته است، چه برسد به امتیازهای بزرگی که ترامپ مطالبه میکند.
نقطه بیبازگشت
ایران میداند که در یک جنگ تمامعیار با ایالات متحده یا اسرائیل نمیتواند پیروز شود. در تئوری، اگر ترامپ حمله کند، بهترین گزینه تهران تلاش برای تنشزدایی سریع خواهد بود — همانگونه که در برابر اسرائیل در آوریل و اکتبر ۲۰۲۴ و در برابر هر دو کشور در ژوئن ۲۰۲۵ چنین کرد.
اما ایران اکنون با وضعیتی کاملاً متفاوت روبهرو است. امروز اسرائیل و ایالات متحده هر دو ایران را «ببری کاغذی» میدانند. شبهنظامیان نیابتی که سالها برای بازدارندگی در برابر اسرائیل و ایجاد رعب در خاورمیانه به کار گرفته میشدند، تا حد زیادی خنثی شدهاند. برنامه هستهای آن در ویرانی است. پدافند هواییاش آسیب جدی دیده است: حملات ژوئن بیشتر سامانههای موشکی زمینبههوا را نابود کرد و شکافهای بزرگی در شبکه راداری هشدار زودهنگام آن ایجاد کرد.
و در ماه دسامبر، نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، به مارالاگو رفت و از ترامپ مجوز حمله به برنامه موشکهای بالستیک ایران — سنگبنای دفاع کشور — را در زمان و مکانی به انتخاب خود گرفت. این تحول موجودیت جمهوری اسلامی را تهدید میکند. این برنامه تنها ابزار باقیمانده ایران برای تهدید اسرائیل است. (ایران عمدتاً این موشکها را در داخل تولید میکند، بنابراین اسرائیل برای حفظ تضعیف زرادخانه ایران ناچار خواهد بود تقریباً هر شش ماه یکبار به این کشور حمله کند.)
ابهام در نیتهای کنونی ترامپ نیز محاسبات ایران را تغییر داده است. رئیسجمهور آمریکا ایران را به دلیل تهدیدی فوری یا در واکنش به اقدام تهاجمی مشخصی از سوی تهران تهدید به حمله نمیکند. انگیزههای او متنوع و نامشخص است: از پیشرفت کند مذاکرات ناامید شده، خود را ناگزیر میبیند از خط قرمزی که در پست خود در «تروث سوشال» تعیین کرده دفاع کند، میکوشد از مقایسههای ناخوشایند با باراک اوباما بگریزد، و باور دارد میتواند عملیاتهای بزرگ را با پیامدهای حداقلی پیش ببرد.
از نگاه ایران، هم اسرائیل و هم ایالات متحده به این جمعبندی رسیدهاند که میتوانند بدون تحریک مستقیم و هر زمان که نیازهای سیاسی داخلی ایجاب کند، دست به حمله بزنند؛ حتی تهران گمان میکند که این دو کشور وسوسه خواهند شد چنین حملاتی را بهطور مکرر انجام دهند. در نتیجه، مقامهای ایرانی احساس میکنند باید «بینی ترامپ را به خون بکشند»، در غیر این صورت همواره در معرض خطر خواهند بود.
علی خامنهای هفته گذشته در یک سخنرانی تهدید کرد که یک ناو هواپیمابر آمریکایی را غرق خواهد کرد و تنگه هرمز را خواهد بست. با توجه به آرایش نظامی فعلی آمریکا در منطقه، بعید است تهران دست به چنین اقداماتی بزند. اما وارد کردن تلفات به نیروهای آمریکایی برای آن آسانتر است. کشتن آمریکاییها میتواند گزینهای جذاب باشد: رهبران ایران به یاد دارند که در سال ۱۹۸۳، پس از بمبگذاری انتحاری مورد حمایت ایران علیه پادگان تفنگداران دریایی آمریکا در لبنان، رونالد ریگان، رئیسجمهور وقت ایالات متحده، با وجود آنکه در ابتدا گفته بود در برابر تروریسم تسلیم نخواهد شد، تمامی نیروهای آمریکایی را از لبنان خارج کرد.
ایالات متحده حدود ۴۰ هزار نیروی نظامی در ۱۳ پایگاه منطقهای مستقر کرده است، بدون احتساب توان قابل توجه دریایی و هوایی که اخیراً به خاورمیانه اعزام کرده است. در ۱۹ فوریه، سفیر ایران در سازمان ملل به این نهاد هشدار داد که در صورت حمله به کشورش، تمامی «پایگاهها، تأسیسات و داراییهای نیروی متخاصم» در نزدیکی ایران اهداف مشروع خواهند بود.
اگرچه نیروهای نیابتی منطقهای تهران تضعیف شدهاند، اما شبهنظامیان عراقی و حوثیها همچنان توانایی افزودن به پاسخ ایران را دارند. طبق نظرسنجی مؤسسه کوینیپیاک در اواسط ژانویه، ۷۰ درصد آمریکاییها — و اکثریت جمهوریخواهان — با مداخله نظامی در ایران مخالفاند. ترامپ در صورت بروز تلفات آمریکایی در جنگی که خود آغاز کرده، با دشواری جدی در توجیه آن روبهرو خواهد شد.
ایران همچنین میتواند حملات موشکی خود علیه اهداف غیرنظامی در اسرائیل را تشدید کند؛ اقدامی که توان دفاعی اسرائیل را تحت فشار قرار میدهد و ایالات متحده را وادار میکند منابع بیشتری برای تقویت متحدش اختصاص دهد.
در نهایت، تهران میتواند جریان جهانی نفت و کشتیرانی بینالمللی را هدف قرار دهد؛ اقدامی که قیمت انرژی را افزایش میدهد و برای ترامپ به یک آسیبپذیری سیاسی جدی بدل میشود. ایران ممکن است حوثیها را تشویق کند حملات به کشتیهای عبوری از دریای سرخ را از سر بگیرند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز در حال آمادهسازی برای توقیف گزینشی کشتیهای متعلق به دشمنان در تنگه هرمز بوده است.
اگر درگیری با ایالات متحده عمیقتر شود، ایران ممکن است بهطور جدی حمله مستقیم به زیرساختهای انرژی کشورهای عرب حوزه خلیج فارس را بررسی کند. در سال ۲۰۱۹، در جریان کارزار پیشین «فشار حداکثری» ترامپ، ایران بهطور مستقیم تأسیسات فرآوری نفت ابقیق عربستان سعودی — بزرگترین مرکز از این نوع در جهان — را هدف قرار داد. به نظر میرسید آن حمله طوری طراحی شده بود که به اجزایی آسیب بزند که بهسرعت قابل جایگزینی بودند و در نتیجه، پیامدها برای عرضه جهانی انرژی محدود بماند. اما اگر تهران این بار زیرساختهایی را هدف بگیرد که میداند تعمیر آنها زمانبر است، نتایج بسیار مخربتر خواهد بود.
روابط ایران با کشورهای عرب حوزه خلیج فارس اکنون نسبت به آن زمان قویتر است، اما تهران میداند رهبران این کشورها نفوذ واقعی نزد ترامپ دارند و اگر تحت فشار قرار گیرند، میتوانند از او بخواهند عقبنشینی کند.
ایران ممکن است ضعیف شده باشد. اما همچنان ابزارهایی برای وارد کردن درد واقعی به ایالات متحده در اختیار دارد — و انگیزهاش برای استفاده از آنها بیش از گذشته است. اگر ترامپ بخواهد همان الگوی رفتاریای را حفظ کند که تاکنون برایش کارآمد بوده، به پایانی قاطع و کمهزینه برای این بحران نیاز دارد. اما نیروهای قدرتمند، چه در درون خود او و چه در محیط سیاسی پیرامونش، او را به نادیده گرفتن مسیرهای خروجی که پیشتر در اختیار داشت سوق دادهاند.
چهرههای تندرو ضدایرانی مانند سناتور لیندزی گراهام از ترامپ میخواهند که «مثل ریگان حرف بزند و مثل اوباما عمل نکند» — مقایسهای که ترامپ از آن بیزار است و از آن هراس دارد. شاید بعید به نظر برسد که ترامپی که به هوادارانش وعده پایان دادن به جنگهای بیپایان را داده بود، رهبران ایران را هدف قرار دهد یا نیروهای زمینی برای تغییر رژیم و ملتسازی اعزام کند. با این حال، او تا اینجا پیش آمده است. و ممکن است فارغ از هزینهها، باز هم به جلو رانده شود.
خطابم مستقیم است؛ به وزیر امور خارجه ایران، به همان که با اطمینان گفت: «ما ایرانی هستیم.» این جمله ساده است. اما بار سنگینی دارد. ایرانی بودن شعار نیست. مُهر گذرنامه نیست. محل تولد هم نیست. ایرانی بودن تعهد است — تعهد به حقیقتِ تاریخ، به کرامت مردم، به تنوع فرهنگی این سرزمین، و به منافع ملی ایران، نه هیچ ایدئولوژی دیگر. اگر ادعای «ایرانی بودن» دارید، این ادعا آزمون دارد. و برای راستیآزمایی آن، پرسشهای بسیاری میتوان مطرح کرد. من فقط به بخشی از آنها اشاره میکنم.
اکنون بیایید این ادعا را در برابر واقعیت قرار دهیم.
اگر ایرانی بودن یعنی پاسداری و احترام به آیینها و فرهنگ ایرانی: چرا نوروز در سالهای نخست انقلاب با ادبیاتی تحقیرآمیز مواجه شد؟ چرا چهارشنبهسوری «خرافه» خوانده شد و محدود گردید؟ چرا جشنهایی چون مهرگان تقریباً از تقویم رسمی حذف شدند؟ چرا آثار ادبی و هنری فاخر با سانسور و محدودیت روبهرو شدند؟
اگر ایرانی بودن یعنی پاسداری از نمادها و تاریخ: چرا نشان چندصدساله شیر و خورشید از پرچم ایران حذف و با نشان ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران جایگزین شد؟ چرا سرود ملی پیشین کنار گذاشته شد و روایت تاریخی به « قبل و بعد از ۵۷ » محدود گردید؟ چرا ملیگرایی بارها در ادبیات رسمی «انحراف» خوانده شد؟ چرا صدها خیابان و میدان تاریخی تغییر نام یافت؟ چرا در اوایل انقلاب، دولت با تهیه لیستی تحت عنوان «اسامی ممنوعه»، درباره انتخاب نام فرزند شخصیترین حق خانواده، تصمیم میگرفت و ایدئولوژی را بر هویت فرهنگی ایران ترجیح میداد؟ چرا رسانه رسمی کشور، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، تاریخ ایران را عمدتاً از منظر ایدئولوژیک بازخوانی کرد؟ چرا در این ۴۷ سال حتی یک برنامه فاخر و ماندگار درباره تمدن پیش از اسلام و میراث دوهزار و پانصد ساله ایران تولید نشد؟ چرا تخت جمشید، این بنای عظیم و پرشکوه تاریخی، عمداً مورد هجمه و ویرانی قرار گرفت؟ چرا استاد بزرگی چون بهرام بیضایی, سالها از تدریس و انتشار آثارشان محروم شدند و نهایتاً مجبور به مهاجرت گردیدند؟
روحالله خمینی، در ۱۵ مرداد ۱۳۵۹، میگوید: « ...افراد ملی به درد ما نمیخورند، افراد مسلم به درد ما میخورند. اسلام با ملیت مخالف است. معنی ملیت این است که ما ملت را میخواهیم، ملیت را میخواهیم و اسلام را نمیخواهیم.” این جمله روشن میکند که از همان ابتدا، حاکمیت ایدئولوژیک، میراث تاریخی و ملیت ایران را نادیده گرفت و افراد و حرکتهای ملی را سرکوب کرد. این سیاست، ریشه تمام محدودیتها و انحرافها در حوزه فرهنگ، زبان، آیینها و نمادهای ایرانی است.
اگر ایرانی بودن یعنی برابری همه حقوق شهروندان: چرا اهل سنت در تهران مسجد رسمی ندارند؟ چرا اقلیتهای مذهبی سهمی در نهادهای کلیدی ندارند؟ چرا حتی یک وزیر اهل سنت در طول چهار دهه منصوب نشده است؟ چرا از بدو انقلاب، پیروان آیین بهائی از همه حقوق قانونی و انسانی محروم، مورد شکنجه و اعدام واقع شدند؟ چرا نوکیشان مسیحی با پروندههای امنیتی و محدودیت نشر آثار روبهرو شدند؟ اگر ایرانی بودن یعنی تنوع قومی و زبانی و آداب و رسوم: چرا اصل ۱۵ قانون اساسی درباره آموزش زبان مادری بهطور کامل اجرا نشده است؟ چرا در سیستان و بلوچستان شاخصهای توسعه در پایینترین سطح هستند؟ چرا در کردستان مطالبات مدنی غالباً امنیتی تلقی میشوند؟ چرا در خوزستان با وجود منابع عظیم نفت و گاز، بحران آب و فقر گسترده است؟ چرا نرخ اعدام در برخی استانهای مرزی بالاتر از میانگین کشوری است؟
اگر ایرانی بودن یعنی حق انتخاب و آزادی: چرا نظارت استصوابی شورای نگهبان هزاران نامزد را حذف کرده است؟ چرا دامنه انتخاب مردم به چارچوب محدود تقلیل یافته است؟ چرا اعتراضات ۱۳۸۸، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ با برخورد امنیتی شدید پاسخ داده شد؟ چرا در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ که بیش از ۳۵ هزار زن، مرد، کودک و جوان تنها بهخاطر داشتن « طرز فکری متفاوت» کشته شدند، هنوز هیچ مقام یا فردی بخاطر این جنایت هولناک محاکمه نشده است؟ چرا برخی چهرههای سیاسی سالها بدون محاکمه علنی در حصر ماندهاند؟ چرا بانوان این کشور از بسیاری از حقوق انسانی و اجتماعی خود محروم شدهاند؛ از برابری در ارث گرفته تا حق طلاق و آزادی پوشش؟
اگر ایرانی بودن یعنی اولویت دادن به منافع ملی و توازن خارجی: چرا میلیاردها دلار در درگیریهای منطقهای برای نجات رژیم اسد در سوریه هزینه شد؟ چرا حمایت مالی از گروههایی در لبنان و عراق بر اقتصاد مردم تحت فشار اولویت یافت؟ چرا سیاستهایی اتخاذ شد که به تحریمهای گسترده منجر شد؟ چرا قراردادهای بلندمدت با روسیه و چین، با سوابقی که از آنها در تاریخ بجا مانده، با حداقل شفافیت عمومی منعقد گردید؟ چرا کشور اسرائیل که ۱۹۰۰ کیلومتر با ایران فاصله دارد، به عنوان کشوری دشمن و معاند معرفی شد که باید از صفحه دنیا محو شود؟
اگر ایرانی بودن یعنی استفاده خردمندانه از سرمایه انسانی و منابع طبیعی و ساختن آیندهای روشن برای این سرزمین: چرا حکومت نهتنها پاسدار مراتع، آبها، کوهستانها و دریاهای ایران نیست، بلکه با سوءمدیریت و بیتوجهی آنها را به مرز نابودی کشانده است؟ چرا بحرانهای اقلیمی سالها نادیده گرفته شد تا امروز نفس شهرها به شماره بیفتد و زمینهای حاصلخیز به کویر بدل شوند؟ چرا و چگونه به نقطهای رسیدهایم که حتی آب و برق — ابتداییترین زیرساختهای یک کشور — در پایتخت به جیرهبندی و تحقیر مردم انجامیده است؟ این ویرانی اتفاقی نیست؛ حاصل سالها بیکفایتی، اولویتدادن به سیاست موسوم به «هلال شیعی» بر رفاه مردم، و بیاعتنایی آشکار به آینده ایران است.
چرا ایران باید یکی از بالاترین نرخهای مهاجرت نخبگان را داشته باشد؟ چرا دانشگاهها، رسانهها و فضای فرهنگی با محدودیت روبهرو هستند؟ چرا سبک زندگی مردم موضوع مداخله حکومتی و بودجه نهادهای ایدئولوژیک بر بخشهای رفاهی اولویت دارد؟ چرا با وجود منابع عظیم زیرزمینی مانند نفت و گاز، خیل عظیمی از مردم در فقر و تنگدستی هستند ؟
نتیجهگیری: ایرانی بودن آزمون دارد. آزمون صداقت با تاریخ، احترام به شهروندان، پاسداری از فرهنگ و میراث پرشکوه کشور، و اولویت دادن به منافع ملی. شما در همه این آزمونها شکست خوردهاید. کارنامه شما در این آزمون، کارنامه قبولی نیست — شما رفوزهی آزمون ایران هستید. و این شکست، نه یک شعار، که واقعیتی تلخ است که تاریخ و مردم با اعتراضات و عصیان خود علیه شما نوشته و در حال پایان دادن به این انحراف از مسیر تاریخ هستند.
دشنام به مثابه بازپسگیری زبان
این روزها بخشی از جریانِ روشنفکری در جامعهی ایرانی، رسالتی تازه برای خود دستوپا کرده است: بازی در نقشِ «معلم اخلاق» برای تودههایی که کارد به استخوانشان رسیده است. این جریان با تمرکزی وسواسگونه بر مقولهی «دشنامگویی»، تلاش میکند هرگونه اعتراض یا خشمِ کلامی مردم در فضای عمومی را در حدِ «بیفرهنگی» یا «سقوط اخلاقی» فرو بکاهد؛ اما حقیقت این است که پشتِ این ژستهای شیکِ آدابدانی، نوعی منکوبکردنِ سیستماتیک نهفته است.
من در این نوشته میخواهم از «حقِ ناسزا گفتن» در فضای عمومی دفاع کنم؛ با این استدلال بنیادین که انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامتاش زیر چرخدندههای تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیلگرانِ عافیتطلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی (Moral Grandstanding)، بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است. کسانی که نفسشان از جای گرمی درمیآید، همواره کوشیدهاند با آویختن به برخی آموزههای دینی یا فلسفههای کلاسیک و مدرن، خشمِ صادقانهی تودهها را بیاعتبار کنند. آنها با ژستی حقبهجانب و با تندیای که خود دستکمی از تحکم و ناسزا ندارد، در پیِ مهندسیِ جامعه از «بالا» هستند؛ و این همانا روشنترین نشانهی استبدادِ نهفته در نهادِ آنهاست که خود را در لفافِ مبارزه با یک «دیکتاتوریِ فرضی در آینده» پنهان میکند.
واقعیت این است که دشنام، آخرین سنگرِ کسی است که تمامِ امکانهای بیانی و زبانیاش از سوی ساختارِ قدرت مصادره شده است. وقتی یک چهرهی عمومی یا سیاسی، با کلماتِ آراسته و لبخندی ملیح، فاجعهای را توجیه میکند، «فحش» تنها سلاحی است که میتواند آن آرایشِ غلیظِ واژگانی را پاک کند و وقاحتِ نهفته در پشتِ جملاتِ مبادیآداب را به لجن بکشد. در واقع، ناسزاگوییِ مردم عادی نه نشانی از بیفرهنگی، بلکه تجلیِ «صداقتِ بیولوژیک» در برابرِ ریایِ سیاسی و اخلاقی است. کسی که به زبانِ گرسنگی، فقدان و تحقیر سخن میگوید، نمیتواند و نباید واژگانِ کسانی را وام بگیرد که از بالاترین رفاه و فرصتهای زندگی برخوردارند؛ همانهایی که فاقد این شعورِ حداقلیاند که درک کنند دشنام در فضای سیاسی، نه یک لغزش اخلاقی، بلکه یک ضرورتِ کارکردی برای درهمشکستنِ هژمونیِ دروغ است.
عصیانِ زبان؛ دشنام به مثابه «خردهمقاومت» در برابرِ خشونتِ نمادین
برای درکِ ضرورتِ دشنام در فضای عمومی، باید از عینک پیر بوردیو به ماجرا نگریست. بوردیو از مفهومی به نام «خشونت نمادین» (Symbolic Violence) سخن میگوید؛ نوعی از سلطه که نه با باتوم، بلکه با تحمیلِ «زبان» و «آدابِ خاص» اعمال میشود. وقتی روشنفکران یا قدرتمداران، دشنامگویی را تحتِ عنوانِ «بیفرهنگی» منکوب میکنند، در واقع در حالِ تثبیتِ سلطهی خویشاند. آنها میخواهند قواعدِ بازی را در «میدانِ سیاست» بهگونهای تعریف کنند که طبقاتِ فرودست، به دلیلِ نداشتنِ «سرمایهی زبانیِ» مورد تأییدِ نخبگان، پیشاپیش بازنده باشند. منطقِ آنها روشن است: «فقط با زبانی حرف بزن که ما رسمیت میدهیم.» اما مسئله اینجاست که زبانِ رسمی، خودْ زبانِ قدرت است؛ زبانی که فریب و استثمار در بسترِ آن بازتولید میشود.
در این چارچوب، دشنام گونهای «خردهمقاومتِ زبانی» است؛ کنشی نمادین که در غیابِ امکانِ اعتراضِ ساختاری، در قلمروِ آنچه جیمز اسکات (James C. Scott) «گفتارِ پنهان» (Hidden Transcript) مینامد، قوام مییابد. اسکات در کتابِ «سلطه و هنر مقاومت»، با تبیینِ زیستِ دوگانهی فرودستان نشان میدهد که گروههای تحتِ سلطه، اگرچه در پیشگاهِ قدرت بهناچار مطابقِ میلِ او رفتار میکنند، اما در فضاهای مصون از نظارت، روایتی ستیزهجو و مخالفخوان دارند. از نظر او، این اطاعتِ صوری غالباً تاکتیکی استراتژیک برای بقاست؛ در حالی که همزمان، مقاومتِ واقعی در سنگرِ همین گفتارهای پنهان جریان دارد تا ابهتِ قدرت را از درون فرسوده کند.
بر همین اساس، فرودستانی که در برابرِ ساختارهای مسلط بیقدرت شدهاند، در فضای غیر رسمی و هر کجایِ امنی که بیابند، با سلاحِ تمسخر و ناسزا، اقتدارِ نمادینِ مراجعِ قدرت را میفرسایند. به بیانِ دیگر، این دشنام نه یک «ابتذالِ کلامی» ــ آنگونه که مدعیان میپندارند ــ بلکه لرزهای است بر اندامِ سیاستمداران، سلبریتیهای موجسوار و خودنمایانِ اخلاقی که از بقای وضعِ موجود سود میبرند؛ و بسا پتکی برای ویران کردنِ آن اعتبارِ ساختگی که تنها در پناهِ «ادبِ فرمایشی» دوام میآورد؛ یا دقیقتر بگویم، دشنام همان نقطهای است که در آن، خشم از قلمروِ «گفتارِ پنهان» بیرون میزند و به فضای عمومی سرریز میکند تا قداستِ دروغینِ قدرت را در هم بشکند.
دشنام؛ منطقِ کارناوالی و فروپاشیِ شوکتِ قدرت
برای درکِ عمیقترِ «حقِ دشنام» و کارکرد اجتماعی آن، باید به سراغ میخائیل باختین و مفهومِ «فرهنگِ کارناوالی» (Carnivalesque) رفت. باختین معتقد است در طول تاریخ، همواره دو دنیای موازی وجود داشته است: دنیای رسمی ــ که مظهرِ خشکی، جدیت و سلسلهمراتبِ سرکوبگر است ــ و دنیای کارناوالی که فضایی رها، خندهزن و ساختارشکن دارد. در دنیای کارناوالی، همهی قراردادهای اجتماعی بهگونهای موقت فسخ میشوند و فاصلهی میان «رعیت» و «ارباب» یا «عوام» و «خواص» فرو میریزد؛ در این فضا، دشنام و ناسزا نه یک خطایِ رفتاری، بلکه یک «کنشِ برابرساز» است. باختین دشنام را بخشی از زبانِ «میدانِ شهر» میداند که دو کارکرد حیاتی دارد:
۱. پایین کشیدنِ «حضرتِ برین»: وقتی مردم به یک چهرهی سیاسی یا یک تحلیلگرِ پرمدعا دشنام میدهند، در واقع او را از عرشِ مقدسِ «دانای کل» به فرشِ «واقعیتِ مادی» پرتاب میکنند. دشنام در اینجا، یک فرآیندِ «زمینیسازی» است که نهیب میزند: «تو هم انسانی هستی از گوشت و پوست و خون و از قضا، خطاکار و وقیح؛ پس ورای نقد نیستی.» این تنزّلِ رتبهای، نخستین گام برای افسونزدایی از قدرتی است که خود را پشتِ هالهای نفوذناپذیر از تقدس، تخصص یا اخلاق پنهان کرده تا از پاسخگویی بگریزد.
۲. برساختنِ فضای رهایی: دشنام در میدانِ شهر ــ که امروزه همان فضای مجازی و بهویژه شبکهی اکس (X) است ــ به انسانِ تحتِ فشار اجازه میدهد تا برای لحظاتی از زیرِ یوغِ «زبانِ مؤدبانهی تحمیلی» بگریزد. این زبان، برخلافِ زبانِ رسمی که میانِ آدمها مرز و سلسلهمراتب میکشد، زبانی خودرو و بیتکلف است که به گونهای مستقیم از بطنِ زیستِ واقعی و تجربهی مشترکِ رنج برمیجوشد و پیوندِ عاطفی و سیاسیِ میانِ تودهها را بازسازی میکند.
روشنفکرِ ایرانی که دشنامِ مردم را نشانهی «سقوط» میبیند، در واقع «جدیبودنِ ملالآورِ قدرت» را با «اخلاق» اشتباه گرفته است. او درک نمیکند که دشنام، ابزارِ مردم برای «خندیدن به ریشِ قدرت» و بیاثر کردنِ ارعابِ زبانیِ فضیلتفروشان و منزهطلبانی است که سودای مهندسیِ تودهها را در سر دارند. به تعبیرِ باختینی، دشنام در فضای عمومی نوعی «تولدِ دوبارهی زبان» است؛ لحظهای که در آن واژگان از قیدِ استبدادِ آدابدانی رها میشوند تا حقیقتِ عریانِ خشم را بازنمایی کنند. این فرآیند، توازنِ قوای اجتماعی را از سه طریقِ عمده بازیابی میکند:
الف. برابرسازیِ کلامی: دشنام، فاصلهی طبقاتی و کاذبِ میانِ «تحلیلگرِ باپرنسیب» و «فردِ مستأصل» را ویران میکند؛ در لحظهی دشنام، آن هالهی «دانایِ کل بودنِ» سیاستمدار یا سرآمدِ همهچیزدان فرو میپاشد و او در برابرِ مخاطبش بیدفاع و رسوا میشود.
ب. پایانِ «تظاهر به وفاداری»: دشنام، اعلامیهی رسمیِ فسخِ قراردادِ اجتماعیِ «ادب» میان صاحبانِ تریبون و مردم است. تودهها دیگر ضرورتی نمیبینند برای کسانی که زندگیشان را تباه کردهاند، «نقابِ احترام» بر چهره بگذارند.
ت. افشای وقاحت: وقتی یک تصمیمِ سیاسی هزاران نفر را به کامِ مرگ میفرستد و زیستِ میلیونها انسان را به حالتِ زندهمانی درمیآورد، توصیفِ آن با واژگانِ اتوکشیده ــ و بهویژه پناه گرفتن در سایهی «نزاکتِ سیاسی» (Political Correctness) ــ چیزی جز همدستی با فاجعه نیست. در چنین ضیافتِ وقاحتی، رعایتِ ادب، خیانت به حقیقت است. دشنام اما، ابعادِ انسانی و رنجبارِ فاجعه را به صریحترین شکلِ ممکن فریاد میزند تا راهِ هرگونه توجیه سیاسی، فلسفی و اخلاقی را بر وقاحت ببندد. دشنام در اینجا، زبانِ برهنهیِ رنجی است که اجازه نمیدهد فاجعه در هزارتویِ کلماتِ نخبگانی گم شود.
بنابراین، باید پذیرفت که دشنام در فضای عمومی، نه یک انحراف، بلکه واکنشِ دفاعیِ جامعهای است که «زبانِ رسمی»اش توسطِ دروغ مصادره شده است. وقتی کلماتِ معیار، کارکردِ خود را در بازنماییِ حقیقت از دست میدهند، دشنام به آخرین سنگرِ حقیقتگویی بدل میشود؛ لذا این پدیده نه نشانهی سقوطِ فرهنگ، بلکه تلاشِ جانانهی فرهنگ برای بازیابیِ «صداقت» در بحرانیترین لحظاتِ تاریخی است. در نهایت، کسی که از «حقِ ناسزا» میترسد، در واقع نه نگرانِ اخلاق، بلکه هراسان از عیانشدنِ خشمی است که دیگر با هیچ واژهی شستهورفتهای قابلِ مهار نیست.
دشنام به مثابه «سلاحِ ستمدیده» یا «تازیانهی سلطه»؟
برای آنکه در تلهی مغالطههایِ شبهروشنفکرانه نیفتیم، باید مرزی اخلاقی و ساختاری رسم کنیم: هر دشنامی «حق» نیست. آنچه ما از آن دفاع میکنیم، «دشنامِ رهاییبخش» است؛ فریادی که رو به سوی «بالا» ــ یعنی قدرت و هر شکلی از اتوریته ــ دارد، نه ناسزایی که رو به «پایین» و به سمتِ اقلیتها، فرودستان و قربانیان پرتاب میشود.
دشنامی که مردمِ عادی به یک سیاستمدارِ فاسد، سلبریتیِ فرصتطلب یا تحلیلگرِ جادهصافکنِ ظلم میدهند، کنشی برای «تخریبِ ابهتِ پوشالی» و ابزاری در دستِ بیقدرتان برای ایجادِ توازنِ قواست. اما دشنامی که از موضعِ قدرت صادر شود ــ خواه این قدرت ریشه در ثروت و جایگاهِ سیاسی داشته باشد و خواه در تریبونهای رسانهای و کرسیهای دانشگاهی ــ دیگر «فریادِ درد» نیست، بلکه خودِ «سرکوب» است. ما از حقِ نالیدنِ فردِ زیرِ شکنجه دفاع میکنیم، نه حقِ عربده کشیدنِ شکنجهگر. وقتی یک چهرهی دانشگاهی یا رسانهای از موضعِ برتر، تودهها را منکوب میکند، او در حالِ نقد نیست؛ بلکه در حالِ بازتولیدِ همان استبدادی است که در لفافِ کلمات، مدعیِ ستیز با آن است. هیچکس حق ندارد در مقامِ «قیمِ اخلاقی» یا «عقلِ کل» با مردم سخن بگوید؛ چرا که این چیزی نیست جز بازتولیدِ همان الگویِ خودکامگی در هیئتی دیگر.
دفاع از حقِ دشنام، هرگز بهمعنای تأییدِ نژادپرستی، زنستیزی یا تعرض به حریمِ خصوصیِ انسانهای بیدفاع نیست. دشنامِ موردِ نظرِ ما، «دشنامِ سیاسی» است؛ یعنی هدف گرفتنِ آن نقابِ عمومی و جایگاهی که افراد به واسطهی آن در سرنوشتِ جمعیِ ما دخالتِ فعال دارند. وقتی کسی در فضای عمومی بر صندلیِ قدرت یا تحلیل مینشیند، «لحنِ تندِ تودهها» بخشی از مالیاتِ جایگاهِ عمومیِ اوست. نمیتوان هم از مواهبِ قدرت و شهرت برخوردار بود و هم انتظار داشت که مردم در برابرِ ادعاهای بیاساس، عقلانیتِ خودخوانده و بهویژه بیشرمیها، با لکنتِ زبان و وسواسِ لغوی سخن بگویند: وقتی زبانِ نخبگانی با استدلالهایِ پوشالی سعی در بزک کردنِ فاجعه دارد، دشنام آخرین راه برای فراخواندنِ حقیقت به صحنه است. از همینرو، باید میان «فحاشیِ تفننی و میانفردی» با «دشنامِ سیاسی» مرزی قاطع کشید؛ دشنام در سپهرِ همگانی، نه یک لغزشِ کلامی، بلکه بیشازهمه «زبانِ اضطرار» است. زمانی که تمامِ مجاریِ قانونیِ تظلمخواهی مسدود است، وقتی رسانهی رسمی به بوقِ تبلیغاتی بدل شده و نقدِ محترمانه تنها با پوزخندِ تحقیرآمیزِ قدرت مواجه میشود، دشنام تنها راهِ باقیمانده برای «برهم زدنِ نمایشِ نظم» و ایجادِ گسست در پیکرهی صلبِ وضعِ موجود است.
در چنین بستری، کسانی که با وسواسِ بیمارگونه روی «لحن» تمرکز میکنند، آگاهانه یا ناآگاهانه در حالِ ذبح کردنِ «محتوا» هستند. تلاشِ آنها برای «پاکیزهسازیِ زبان»، در واقع تلاشی است برای سترون کردنِ یک اعتراضِ برحق، تا آن را به یک گپوگفتِ بیخطر و لذتگرایانه در باغِ اپیکور تقلیل دهند. غافل از اینکه برای انسانی که در آستانهی خفگی است، رعایتِ آدابِ سخن گفتن نه یک فضیلت، بلکه نوعی انتحار است؛ چرا که دشنام در اینجا نه برای رنجاندن، بلکه برای کمک به دَمزدن و زندهماندن بر زبان جاری میشود.
ادب؛ پاداشِ عدالت، نه وظیفهی ستمدیده
نمیتوان کرامتِ انسانیِ کسی را سلب کرد، زندگیاش را نادیده گرفت و سپس انتظار داشت که او در اعتراض به حذفِ خویش، با زبانِ معیار و نزاکتِ فرمایشی سخن بگوید. دفاع از حقِ دشنام، دفاع از «بیفرهنگی» نیست؛ بلکه ایستادن پایِ «حقِ بیپردهگویی» در برابرِ هیمنهی دروغ است. دشنام نشانهی آن است که جامعه هنوز زنده است، هنوز درد میکشد و هنوز آنقدر تباه و تسلیم نشده که در برابرِ وقاحتِ قدرت، به «سکوتِ مؤدبانه» ــ که چیزی جز پذیرشِ تدریجیِ مرگ نیست ــ تن بدهد.
بنابراین، دشنام نه یک انحرافِ اخلاقی، بلکه آخرین خاکریزِ دفاع از شرافتِ انسانی است؛ آن هم در جهانی که قواعدِ زبانی و لغتنامههایش را صاحبانِ قدرت تألیف کردهاند تا کوچکترین روزنهای برای فریادِ محرومان باقی نماند. کسی که دشنام میدهد، هنوز امیدوار است که طنینِ صدایش ــ حتی به قیمتِ خراشیدنِ گوشهایِ ساکنانِ صدرِ جلال ــ شنیده شود. حقیقت این است که باید از «سکوتِ کامل» ترسید، نه از دشنام؛ چرا که دشنام، آخرین تقلا برای «سخن گفتن» است، اما سکوت، ضربهی کشنده و پایانبخشِ تبر بر پیکرهی لرزانِ گفتوگو و آغازِ فصلی است که در آن دیگر هیچ واژهای، توانِ مهارِ فاجعه را نخواهد داشت.
■ جناب صباحی گرامی، درود بر شما.
جانا سخن از زبان ما میگویی. من سد در سد با این نوشتار نوآورانۀ شما همسو هستم، و این سخن شما را درست میدانم که «انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامتاش زیر چرخدندههای تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیلگرانِ عافیتطلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است». فزون بر آن، یادآوری میکنم که بزرگترین اندیشمندان تاریخ ما یعنی کسانی مانند مولوی، حافظ و سعدی در سدههای پیش و میرزاده عشقی و ایرج میرزا در ادبیات مشروطه، و زنده یاد ذبیح بهروز (ابن دیلاق) در یکی دو دهۀ پیش، از همین روش در دریدن پردۀ دروغ و خرافات و زهد ریایی زاهدان و ملایان بهره گرفتهاند.
شوربختانه این روزها کسانی برای پنهان ساختن دو دوزه بازیهای خود و ناکامی در پیشبرد سیاستهای نادرست خود، پشت پردۀ ادب ریایی و روشهای به ظاهر مؤدبانۀ تیتیشمامانی و دروغگویانه بهره میگیرند. من با توجه به برخی نکات بازدارنده که شما هم به درستی از آن یاد کردهاید، دشنام به زورگویان، فاسدان، ملایان موقوفه خوار و دزدان با چراغ ایرانی، یکی از «حقوق شهروندی ایرانیان» علام میکنم و این سخن حافظ را دربارۀ حکومتگران و قاضیان دروغین دسگاه قضایی جمهوری اسلامی یادآوری میکنم که: می حرام ولی به زمال اوقاف است.
با سپاس از شما. بهرام خراسانی. چهارم اسفند ۱۴۰۴ / یعنی یک رو روز پس از سوم اسفند.
■ درود جناب صباحی، سپاس از شما برای این نوشته روشنگر.
متاسفانه برخی روشنفکران و فعالین سیاسی به سبب عدم درک احساسات مردم عادی، پیشفرضها و نرمهای فکری و یا جانبداری خود از دیدگاههای مخالف شخص دشنام دهنده هواداران یک جریان را به عنوان لمپن، چماقدار، فحاش، ارازل و اوباش، فالانژ و فاشیست خطاب میکنند. برخی از این فعالین قلمزن خود از چماق قلم برای تحقیر و تخریب جریانات مخالف استفاده می کنند. آنها استفاده از واژه های تحقیر آمیز را حق انحصاری خود می دانند.
من همیشه فکر میکردم دشنام هم میتواند نشانه فشار عصبی و آستانه تحمل پایین باشد و هم می تواند ابزاری باشد که در مقابل کسانی که از نظر گفتاری یا نوشتاری دست بالا را دارند استفاده شود که تعادلی در توازن قوا پیدا شود. امیدوارم از این وسیله تنها در مقابل حاکمان و حامیان رژیم استفاده شود و رقبای سیاسی که دشمن مشترکی دارند در گفتگوهای درون جبهه مردم از انگ زنی، تهمت زنی، فحاشی، تحقیر، تخریب بپرهیزند.
با عرض ادب و احترام، بابک خرمدین
■ صباحی گرامی، نوشته شما مرزهای مابین خشم مردمی و مبارزه زبانی از یک طرف، و انتقام لمپنیسم از جنبش مدرن ایرانیان، از آزادیخواهی زنان ایرانی در قیامشان علیه افکار فرومایه جمهوری اسلامی، از خواست باالقوه ایرانیان ستم دیده برای زندگی صلح آمیز در جامعهای بدون تعصب، از جنبش زن زندگی آزادی، از طرف دیگر را غبار آلود میکند. من حس شما را درک میکنم و کاملا با آن همراهم، اما این شرایط ویژه ایران است که حساسیت چند جانبه به این موضوع میبخشد. اتاق فکر جمهوری اسلامی نیز اهمیت و کارکرد توهین زبانی را بخوبی درک میکند و در این زمینه کارکشته است، بازجو های رژیم سالها تجربه دارند که کارکرد روانی ناسزا گویی (بویژه از نوع مستهجن آن) تا چه اندازه و چگونه اثر گذار است. سپاه سایبری رژیم همواره در این زمینه فعال بوده، بویژه بعد از “زن زندگی..” و گاها موفقیت نسبی نیز داشته است. تعریف شما از کنترل زبانی در خدمت حاکمان و طبقات متمایز جامعه آموزنده است و سپاسگذارم، اما میدانیم که این کنترل زبانی وجه دیگری نیز دارد که با اشارات “آتش به اختیار” از بالا و اعمال آن از پایین جامعه شروع میشود. بخصوص در سالهای اولیه بعد از ۵۷ این روش بشدت از طرف رادیکالهای رژیم مرسوم بود و بطور زنجیرهای تا امروز ادامه دارد. از اینروست که هنگام چراغ سبز دادن به حق زبانی ستم دیدگان در ایران کنونی بد نیست تمایز آن با لمپنیسم بویژه از نوع مرد سالار آن را خیلی شفاف بیان کنیم.
با احترام، پیروز
مقدمه مترجم:
کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگترین دشمن استالین» نوشتهٔ جاش آیرلند، صرفاً روایتی تاریخی از یک ترور سیاسی نیست؛ بلکه کالبدشکافی سازوکاری است که در آن قدرت، برای بقای خود، مرزهای جغرافیا، اخلاق و حتی واقعیت را درمینوردد. این کتاب نشان میدهد چگونه دولتی که خود را وارث یک انقلاب رهاییبخش میدانست، بهتدریج دستگاهی پیچیده برای حذف فیزیکی مخالفانش در داخل و خارج از کشور بنا کرد.
در مرکز این روایت، چهرهای ایستاده است که هم انقلابی آرمانگرا بود و هم معمار خشونت انقلابی: وآن کسی نبود جز تروتسکی، که خود از پایهگذاران نظام سرکوب بلشویکی بود، سرانجام قربانی همان منطق بیرحمانهای شد که زمانی توجیهگر آن بود. دشمن اصلی او، یعنی استالین نهتنها در داخل شوروی پاکسازیهای خونین به راه انداخت، بلکه حذف مخالفان را به سیاستی فرامرزی تبدیل کرد. عملیات ترور تروتسکی در مکزیک، نمونهای کلاسیک از «دست دراز کرملین» [یا «بازوی بلند کرملین»] بود؛ مفهومی که بعدها نیز در ادبیات سیاسی برای توصیف ترورهای برونمرزی به کار رفت.
مطالعه این کتاب، برای خواننده ایرانی، صرفاً بازگشت به گذشته شوروی نیست؛ بلکه تأملی است درباره چند مسئله بنیادی که همچنان در سیاست معاصر ایران موضوعیت دارند:
۱. انقلاب و چرخه خشونت
یکی از تلخترین درسهای سرنوشت تروتسکی این است که انقلابهایی که با منطق «خشونت ضروری» آغاز میشوند، اغلب فرزندان خود را نیز میبلعند. این پرسش برای جامعه ایران نیز مطرح است: آیا میتوان با توجیه خشونت به نام عدالت، در نهایت از استبدادی تازه جلوگیری کرد؟ تجربه شوروی نشان میدهد که اگر خشونت به ابزار مشروع سیاست تبدیل شود، دیر یا زود علیه خود انقلابیون نیز به کار خواهد رفت.
۲. دستگاههای امنیتی و منطق بقا
در کتاب آیرلند، نهادهای امنیتی از ابزارهای موقت انقلاب به ساختارهای دائمی قدرت بدل میشوند. آنچه در ابتدا «دفاع از انقلاب» نام داشت، به سامانهای خودمختار برای حذف مخالفان تبدیل شد. این مسئله برای ایران امروز نیز اهمیت دارد؛ زیرا هر نظام سیاسی که بقای خود را بر امنیتیسازی دائمی جامعه بنا کند، ناگزیر به گسترش دایره «دشمن» خواهد شد.
۳. اپوزیسیون در تبعید
تروتسکی سالهای پایانی عمرش را در تبعید گذراند و همچنان خود را بازیگری مرکزی در صحنه سیاست میدانست. کتاب نشان میدهد که حکومتهای اقتدارگرا حتی در خارج از مرزهایشان نیز مخالفان را تهدیدی حیاتی تلقی میکنند. در فضای سیاسی امروز ایران، که بخش مهمی از اپوزیسیون در خارج از کشور فعالیت میکند، این پرسش همچنان زنده است:
مرز میان مخالفت سیاسی و تهدید امنیتی چگونه تعریف میشود؟ و چه زمانی «امنیت ملی» به پوششی برای حذف صدای منتقد تبدیل میگردد؟
۴. اسطورهسازی و واقعیت قدرت
آیرلند نشان میدهد که چگونه هم استالین و هم تروتسکی در حصار تصویرهای اسطورهای خود زندانی شدند. در سیاست ایران نیز، چه در میان حاکمیت و چه در میان مخالفان، شخصیتمحوری و اسطورهسازی میتواند جایگزین نهادسازی و عقلانیت سیاسی شود. تجربه شوروی هشداری است درباره خطر «رهبرمحوری کاریزماتیک» و تمرکز بیش از حد قدرت در یک فرد.
در نهایت کتاب مرگ تروتسکی نه صرفاً داستان یک ترور، بلکه روایت منطقی است که در آن قدرت ایدئولوژیک، وقتی از نظارت و پاسخگویی تهی شود، به حذف بیمرز مخالفان میانجامد. برای خواننده ایرانی، این کتاب فرصتی است برای اندیشیدن به این پرسش بنیادین: آیا میتوان آرمان عدالت و آزادی را بدون افتادن در چرخه خشونت انقلابی و دستگاههای سرکوب حفظ کرد؟ سرنوشت تروتسکی یادآور این حقیقت تلخ است که انقلابها اگر نتوانند خود را به قانون، نهاد و تکثر سیاسی مقید کنند، ممکن است همان نیرویی را که وعده رهایی میدادند، به ابزاری برای حذف بدل سازند.

دست درازِ کرملین
نگاهی به کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگترین دشمن استالین»
نوشتهٔ جاش آیرلند
انتشارات جان موری، ۳۸۴ صفحه، ۲۵ پوند
از زمان انقلاب روسیه، با وقفهای کوتاه در دوران گورباچف، کرملین قتل را بهمثابه بخشی از سیاست دولتی به کار گرفته است. لنین که خود از چند سوءقصد جان سالم به در برده بود، بهسرعت «چکا» (Cheka) را بنیان نهاد (که بعدها به گِ پِ او (GPU) ، انکاوهده (NKVD)، کا.گ.ب و امروز افاسبی تبدیل شده است)؛ نهادی که اختیار داشت بهعنوان «پلیس، بازپرس، دادستان، قاضی و جلاد» عمل کند. این سازمان در دوران «ترور سرخ» کشتارهای گستردهای را سامان داد و آزمایشگاهی مخفی برای ساخت سم (با استفاده از زندانیان گولاگ بهعنوان موش آزمایشگاهی) تأسیس کرد تا «دشمنان مردم» را بهصورت فردی از میان بردارد. این ترورها را «عملیات حذف فیزیکی» مینامیدند و مأموران شوروی برای اجرای آنها از اسلحه، بمب، چاقو و دیگر سلاحها نیز استفاده میکردند. از نظر بلشویکهای متعهد، قتل وسیلهای ضروری برای تحقق دیکتاتوری پرولتاریا و آفرینش بهشت کارگری بود. تروتسکی نیز همچون لنین به بیرحمی انقلابی مباهات میکرد: “باید یکبار برای همیشه از یاوههای کوئیکری–پاپیستی (Quaker–Papist) درباره تقدس حیات رها شویم.”
در مارس ۱۹۱۸، در نقطهای حساس از جنگ داخلی، لنین تروتسکی را به سمت کمیسر امور نظامی منصوب کرد و او در این مقام، تدابیر سختگیرانهای برای سازماندهی و احیای ارتش سرخ اتخاذ نمود. به دستور تروتسکی، فراریان بیدرنگ تیرباران میشدند و اعدامهای نمایشی دیگری نیز صورت گرفت. او افسران تزاری را با گروگان گرفتن خانوادههایشان وادار به پیوستن به صفوف خود کرد و قصد داشت «آهن گداختهای بر ستون فقرات کولاکهای اوکراینی بکشد». تروتسکی در سرکوبگری همپای استالین بود؛ همان استالینی که او را «دهاتی بی عرضه» (oafish provincial) میخواند و در مقابل، استالین که از عینک پنسی و ریش بزککرده رقیبش بیزار بود، او را به عنوان «فرمانده نمایشی» (operetta commander) تمسخر میکرد. بیتردید تروتسکی خودشیفته و نمایشی بود؛ با قطار زرهیاش، همراه با گروه فیلمبرداری، ایستگاه رادیویی، چاپخانه و ارکستر، در کشور میتاخت. اما در عین حال خطیبی الهامبخش، مبلغی درخشان و رهبری کاریزماتیک بود که نقشی بیهمتا در شکست سفیدها (the Whites) ایفا کرد. بسیاری گمان میبردند او «ناپلئون شوروی» خواهد شد؛ نماینده صلیب سرخ آمریکا، ریموند رابینز (Raymond Robins)، او را «بزرگترین یهودی پس از عیسی مسیح» خواند.
با این حال، تروتسکی در انحصار قدرت، حریف استالین نبود. پس از مرگ لنین، آن گرجی بدخواه نوع تازهای از استبداد را شکل داد و بهتدریج تروتسکی را منزوی کرد؛ کسی که او را «گورکن انقلاب» نامید. در ۱۹۲۹، تروتسکی از روسیه اخراج شد و تا ۱۹۳۷ در تبعیدی پر از خانه به دوشی زیست، تا آنکه با دخالت هنرمند کمونیست، دیهگو ریورا (Diego Rivera)، در مکزیک پناهندگی یافت. در آن زمان، استالین آخرین دشمنان مظنون را نیز از میان برمیداشت و پاکسازیها را با دادگاههای نمایشی توجیه میکرد که مدعی بودند اتحاد شوروی زیر تهدید «توطئه هیولایی تروتسکیستی» قرار دارد. شاید خود او نیز به این امر باور داشت و شاید تروتسکی هم این گونه طرز تفکری داشت و همچنان (به تعبیر چرچیل) خود را «غول اروپا» میدانست، هرچند بهدرستی دادگاههای نمایشی استالین را «بزرگترین پروندهسازی تاریخ» میخواند. با آغاز جنگ جهانی دوم، ذهن استالین بیش از هیتلر، به تروتسکی مشغول بود و حذف او را به هدفی اصلی در سیاست خارجی شوروی بدل ساخت.
چنانکه جاش آیرلند (Josh Ireland) در این کتاب خوشخوان روایت میکند، استالین منابع عظیمی را صرف عملیاتی با نام رمز «UTKA» (به روسی به معنای «اردک» و نیز «حقه») کرد. انکاوهده بهطور کامل به ارتباطات تروتسکی نفوذ تمام و کمال داشت و حتی مأموری را در کنار پسر فداکار اما مورد سوءاستفادهاش، لو (Lev)، در پاریس گماشت. چهبسا لو را نیز مسموم کرده باشند؛ او پس از عمل آپاندیس بهطور غیرمنتظرهای درگذشت، که شاید مصداق این گفته منسوب به انکاوهده به نقل از والتر کریویتسکی باشد: “هر ابلهی میتواند قتلی را مرتکب شود، اما برای مرگی طبیعی هنرمند لازم است.”
حمله مستقیم به تروتسکی را لئونید ایتینگون (Leonid Eitingon)، جلادی کارآزموده که مهارتهایش را در جنگ داخلی اسپانیا صیقل داده بود، سازماندهی کرد. او پس از رابطه با زنی آتشینمزاج از کاتالونیا به نام کاریداد مرکادر (Caridad Mercader)، پسرش رامون (Ramón) را به خدمت گرفت تا به مقر مستحکم تروتسکی در حومه مکزیکوسیتی نفوذ کند؛ و این کار با ترفند کلاسیک «دام عشقی» انجام شد.
رامون که استاد فریب بود و تعصب استالینی خود را پشت نقاب یک خوشگذران پنهان میکرد، خواهر آمریکایی یکی از منشیهای تروتسکی را اغوا کرد. او با نام مستعار «فرانک جکسون» (Frank Jacson) خود را تاجر معرفی میکرد و اغلب همراه او به ویلای تروتسکی میرفت و آن را با دقتی عکاسانه زیر نظر میگرفت. ویلا با نگهبانانی محافظت میشد که نه از کارشان رضایت داشتند و نه کارآمد. تروتسکی که از سلامت خوبی برخوردار نبود، با رفتار آمرانهاش آنان را میرنجاند: فاصلهاش را حفظ میکرد، بهندرت از خطاب صمیمانه استفاده میکرد، دچار حملات زودرنجی میشد (از سیگار کشیدن و آرایش زنان خوشش نمیآمد)، اصرار داشت همهچیز تابع آسایش خودش باشد و گفتوگو را به خطابه بدل میکرد. این رفتارها ریورا (Rivera) را نیز میآزرد؛ کسی که دوست داشت با روایتهای اغراقآمیز از جنگیدن برای سرخها (the Reds) و توصیف هوسآلود روابطش خودنمایی کند — «مثل گوشت لطیف خوک جوان.» تروتسکی همچنین رابطهای کوتاه با همسر ریورا، فریدا کالو (Frida Kahlo)، داشت. او برای اطمینان دادن به همسرش ناتالیا (Natalia)، نامهای عجیب برایش نوشت (که آیرلند در کتابش نقل نمیکند) و وعده داد “با زبان و آلت خود بهشدت با تو همبستر شوم.”
در مه ۱۹۴۰، ایتینگون گروهی ضربتی را اعزام کرد که نگهبانان را غافلگیر و مغلوب کردند و به محوطه نفوذ نمودند. مهاجمان در تاریکی بیهدف شلیک کردند و اتاق خواب تروتسکی را با بیش از هفتاد گلوله سوراخ کردند. اما تروتسکی و ناتالیا زیر تخت پنهان شدند و برخلاف انتظار همگان زنده ماندند. پس از آن، رامون با پیشبینی اینکه دفعه بعد «گِ پِ او» (GPU) از روشهای دیگری استفاده خواهد کرد، بر سوءظنها افزود و ایتینگون تصمیم گرفت او را بهعنوان قاتلی منفرد به کار گیرد.
گرچه تروتسکی از اشغال لهستان توسط روسیه حمایت میکرد، چون آن را گسترش سوسیالیسم میدانست، اما نسبت به قربانی شدن به دست «ماشین قدرتمند کشتار» استالین سرنوشتباور بود. او گفته بود «یک مأمور GPU که خود را دوست من جا زده باشد، میتواند در خانهام مرا بکشد.» با این حال، به روال همیشگی خود ادامه داد: نوشتن، باغبانی، پرورش کاکتوس، غذا دادن به خرگوشها و مرغهایش، و نپذیرفتن زندگی چون زندانی. او بازدیدکنندگان را تنها میدید و اجازه تفتیششان را نمیداد. در ۲۴ اوت، رامون به بهانه خواندنِ مقالهای که نوشته بود، با سلاحهایی پنهان زیر بارانیاش وارد اتاق کار او شد. هنگامی که تروتسکی پشت میز نشسته بود، رامون با تبر یخشکن کوتاهدسته بر سرش کوبید.
تروتسکی فریادی جانکاه کشید، «جکسون» را بهعنوان ضارب معرفی کرد و روز بعد درگذشت. رامون با وجود ضرب و شتم از سوی نگهبانان و بیست سال زندان، هرگز اعتراف نکرد که برای GPU کار میکرد. پس از آزادی، نشان «قهرمان اتحاد شوروی» دریافت کرد. استالین، البته، هرگونه مسئولیت را انکار کرد. اما همچون پوتین، با ترور مخالفان، جداشدگان و دشمنان خارجی عملاً بیاعتقادی عمومی را به چالش میکشید، چرا که این ترورها دامنه و بیرحمی کرملین را به نمایش میگذاشت. چنانکه آیرلند در این کتاب نشان میدهد، تروتسکی قربانی — و برجستهترین قربانی — همان آیین سختگیرانهای شد که خود مروجش بود.
با این همه، باید گفت این کتاب نکته تازه چندانی به سرگذشت تروتسکی نمیافزاید. درباره سرنوشت او ادبیات گستردهای وجود دارد و روایت آیرلند بهمراتب کمتر از اثر پژوهشی و جامع برتران پاتنو (Bertrand Patenaude)، «دشمن استالین: تبعید و قتل لئون تروتسکی» (۲۰۰۹)، است. آیرلند با انصاف به دین خود به آثار پیشین اذعان میکند، اما توجیهی برای بازگویی دوباره این داستان بارها روایتشده ارائه نمیدهد.
The Kremlin’s Long Reach
The Death of Trotsky: The True Story of the Plot to Kill Stalin’s Greatest Enemy
By Josh Ireland
John Murray 384pp £25
https://literaryreview.co.uk/the-kremlins-long-reach
با ابراز همدردی با خانواده های جان باخته و انزجار از جانیان ولایی!
پزشکیان «رئیسجمهور» دستپرورده خامنهای، در دوران دولت دوم خاتمی وزیر بهداشت و به مدت ۱۶ سال بهعنوان نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو در اجرای منویات خامنهای تلاش کرد. وی در انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، و پس از جنبش مهسا بهعنوان نماینده «جبهه اصلاحات» کاندید شد و رقابت انتخاباتی در پی چینش شورای نگهبان پیشاپیش به سود وی رقم خورد. خامنهای نیز از ایجاد وحدت در صفوف اصولگرایان خودداری کرد تا بتواند پزشکیان را از صندوق رأی بیرون کشد. این در حالی بود که برخی از رأیدهندگان بهرغم تحریم انتصابات، بر پایه این ارزیابی نادرست که خامنهای از جلیلی (رقیب پزشکیان) پشتیبانی خواهد کرد، در این ترفند شرکت و در پیروزی وی سهیم شدند.
دلیل اصلی پشتیبانی پنهان اما تمامقد خامنهای از پزشکیان را باید در این واقعیت جستجو کرد که ولیمطلقه با توجه به نافرمانیهای احمدینژاد و در مواردی روحانی، پزشکیان را فردی ولایتمدار و تدارکاتچی ماهری میسنجید که بار سنگین نابسامانی و ناکارآمدیهای نظام ولایتفقیه را بهدوش کشیده و با دنبالهروی کامل از عمود نظام، خامنهای را بهعنوان همهکاره کشور، عاری از خطا جلوه دهد.
پزشکیان پیش از کاندیدا شدن گفته بود: «برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاستجمهوری»[۱]! گفتهای که بیتردید پشتیبانی پنهان خامنهای را برمیانگیخت. در واقع بر پایه آمار رسمی، در دور اول انتخابات، میزان مشارکت تنها به ۴۰٪ واجدین شرایط رسید که خامنهای نیز از این رویداد اظهار نارضایتی کرد؛ اما در دور دوم، مشارکت تا حدود ۵۰٪ بالا رفت. در این رابطه محمدجعفر قائمپناه، معاون اجرایی پزشکیان گفته بود: «واقعیت این است که ورود پزشکیان به رقابتهای انتخابات... با تدبیر رهبر انقلاب برای افزایش مشارکت در انتخاباتی رقابتی بود... رهبر شناخت خوبی از پزشکیان دارد و حتی در زمان وزارت بهداشت از او حمایت میکرد.»[۲]
معرفی کابینه پزشکیان به مجلس، ولایتمداری وی را بیش از پیش نمایان ساخت. بهرغم اعلان پیدرپی که دولت تازه با مشورت علی خامنهای به دنبال «وحدت دولت ملی» است، اما فهرست ارائه شده به مجلس نشان داد که وحدت ملی مورد نظر وی شامل «قومیتها، جنسیتها، گروههای سنی و نسلی، مناطق مختلف کشور و مذاهبی به غیر از مذهب رسمی کشور نبوده و بیشتر در پی سهمدهی به گروههای سیاسی رقیب و مخالف با هدف جلب رضایت خامنهای»[۳] بوده است.
پزشکیان در جریان دفاع از فهرست وزرای پیشنهادیاش برای اولین بار در تاریخ جمهوری جهل و جنایت، با شفافیت کامل از ارائه فهرست تمام وزرا با موافقت صریح خامنهای سخن گفت. وی در مورد عراقچی بهعنوان وزیر امور خارجه گفت: او اولین کسی بود که مورد موافقت «آقا» قرار گرفت. او همچنین افزود: «خانم صادق را اصلاً خود آقا گفتند؛ آخر چرا دارید مرا وادار میکنید چیزهایی را که نباید بگویم، بگویم؟!»[۴]
پزشکیان در برنامههای انتخاباتی، ولایتمداریاش را در جمع دانشجویان با صدای بلند چنین آشکار ساخت: «بنده رهبری را قبول دارم؛ اصلاً ذوب در او هستم»[۵] و ی چنین ادامه داد: «حق ندارید به کسی که من به او اعتقاد دارم توهین کنید؛ حق ندارید به کسی که به او باور دارم بیاحترامی کنید.»[۶]
بررسی کارنامه ناکارآمد، بحرانزا و تدارکاتچی پزشکیان در دوره ریاستجمهوریاش از دایره این نوشته خارج است؛ اما جنگ دوازدهروزه نشان داد که دولت وی نهتنها در جلوگیری از حمله اسرائیل و آمریکا به کشور ناتوانی نشان داد، بلکه در علل بروز این جنگ از جمله راهبرد نابودی اسرائیل، پشتیبانی از گروههای نیابتی و ادامه غنیسازی ۶۰ درصدی و خودداری از مذاکره با آمریکا، با پیروی کامل از خامنهای مشارکت داشت.
نگرانی اصلی پزشکیان در جریان جنگ ۱۲ روزه را کشته شدن خامنهای تشکیل میداد. او در ۲۰ آبان در صحن مجلس گفت: «در جنگ ۱۲ روزه هیچ ترسی از اینکه چه اتفاقی رخ بدهد نداشتم، اما واهمه داشتم خدایی نکرده اتفاقی برای رهبری رخ بدهد. آنوقت ما با همدیگر دعوا میکنیم و اصلاً لازم نیست اسرائیل بیاید.»[۷]
مواضع سیاسی و اجتماعی پزشکیان در چند دوره نمایندگی در مجلس با دوران ریاستجمهوریاش کاملاً متفاوت بوده است:
- هرچند این نماینده مجلس در پی کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸، در مراسم تحلیف احمدینژاد شرکت کرد، اما در جریان اعتراضات در جنبش سبز، از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد که فضای مجلس را به تشنج کشید.
- پزشکیان در جریان خیزش دیماه ۹۸، در نطقی در مجلس از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد و گفت: «نمیشود هر کسی حرفی بزند را از بین ببریم.»[۸]
- در جنبش مهسا و مرگ حکومتی ژینا امینی، در یک مناظره تلویزیونی، کتک زدن مهسا و تحویل جنازهاش بدون هیچگونه شفافسازی را محکوم کرد.
ایرانیان در جنبش دیماه ۱۴۰۴، با رویکرد کاملاً متفاوتی از پزشکیان بهعنوان رئیسجمهور مواجه شدند که بر اساس اصل ۱۱۳ قانون اساسی جمهوری جهل و جنایت، پس از رهبر، عالیترین مقام رسمی کشور است و بر اساس اصل ۱۲۱، رئیسجمهور سوگند میخورد که پاسدار مذهب رسمی، نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشد.
این جنبش که با اعتراض بازاریان در هفدهم دیماه از جمله علیه ناپایداری اقتصاد و گرانی بیسابقه قیمت دلار آغاز شد، بهسرعت به انبار باروت نارضایتیها نسبت به کارکرد ضدملی خامنهای و کارگزارانش آتش زد و معترضین را پس از مدتی کوتاه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی و پس از فراخوان رضا پهلوی و قول دروغین کمک ترامپ، در ۴۰۰ شهر به خیابانها کشاند. این فراخوان انتقاد شهریار آهی، مشروطهخواه و مشاور پیشین رضا پهلوی را نیز برانگیخت. به باور وی «فراخواندهندگان حساب این شرایط را نکرده بودند.»[۹] در این جنبش که با قطع کامل اینترنت و سایر ابزارهای ارتباطی همراه شد، دهها هزار نفر جان باختند که در تاریخ ایران بیسابقه بود.
ظاهراً خامنهای که در این جنبش ماندگاری نظام فاسدش را در خطر میدید، با اطلاع و تأیید سران سه قوه از جمله پزشکیان دستور داد با هر وسیله ممکن معترضین سرکوب شوند.
نخستین موضعگیری پزشکیان درباره اعتراضهای گسترده، پشتیبانی بیچونوچرایش از نظام ولایی را برملا ساخت. وی معترضان را «آشوبگر» و «تروریست» خواند و خواستار برخورد «قاطع» نیروهای امنیتی با آنها شد.[۱۰] وی افزود که این تروریستها از آمریکا و اسرائیل دستور میگیرند و مدعی شد که «دشمن تروریستهای آموزشدیده را به کشور وارد کرده است». وی طی اظهاراتی بیسابقه «سربریدن» توسط معترضان، سوزاندن ساختمانها، خودروهای آتشنشانی و مساجد را به اعتراضکنندگان نسبت داد.
اظهارات پزشکیان که با روایتهای دیگر مسئولان کشور همخوانی داشت، نشان داد این سخنان و موضعگیریها از سوی نهادهای امنیتی و تأیید خامنهای طراحی شده و هدف آن شانه خالی کردن از جنایتی بیسابقهای بود که هرگز فراموش نخواهد شد.
دلیل سهیم شدن پزشکیان در جنایت دیماه که با مواضع وی در دوران نمایندگی در مجلس نسبت به اعتراضات ادواری گذشته تفاوت چشمگیر داشت را باید در این واقعیت جستجو کرد که نمایندگان در مجلس از حاشیه نسبی امنیتی برخوردارند و انتقادات احتمالی آنان نسبت به برخوردهای امنیتی میتواند ناشی از باورهای دینی، سیاسی و یا تلاش برای ایجاد محبوبیت در حوزه انتخاباتی آنان باشد. رژیم سرکوبگر نیز میتواند از اینگونه رویکردها با القای اینکه کشور از «مردمسالاری دینی» برخوردار است بهره گیرد.
اما پزشکیان در سمت رئیس قوه مجریه، علاوه بر همسویی کامل با ولیفقیه و بهرغم باورهای دینی و سیاسیاش، بر حفظ نظام سرکوبگر و فاسد ولایی پایبندی نشان داد و در این راه با تکرار روایتهای دروغین نیروهای امنیتی و شخص خامنهای در جنایات دیماه سهیم شد.
خامنهای با سرکوب وحشیانه و بهدور از انتظار معترضین علیه استبداد دینی تلاش کرد ماندگاری نظام منفورش را تضمین کند. اما با توجه به تداوم مقاومت شجاعانه خانوادهها در برگزاری مراسم چهلم جانباختگان، اعتصابات دانشآموزان و معلمان پس از سرکوب خونین در بسیاری از مدارس کشور و دانشجویان در برخی دانشگاهها، ادامه بحران اقتصادی مزمن، پشتیبانی میلیونی ایرانیان خارج کشور از مردم معترض و خطر حمله احتمالی آمریکا و شاید اسرائیل که میتواند از جمله به مرگ دیکتاتور، سران قوا، فرماندهان نیروهای امنیتی و سرکوبگر منجر شود، آینده ماندگاری این نظام قرونوسطایی را در ابهام کامل فرو برده است.
شوربختانه برخی از مخالفان جمهوری جهل و جنایت عمدتاً انتشار بیانیههای کلیشهای را کارساز به شمار میآورند و برخی دیگر با رویکرد تمامیتخواهانه و از جمله با چشمپوشی نسبت به تکثر جامعه ایران، در تله توهم رسیدن به قدرت گرفتارند. پشتیبانی آشکار یا پنهان دولتهای خارجی که میتواند به «چلبیسازی» منجر شود، آیندهای دموکراتیک را برای جامعه استبدادزده ایران نوید نخواهد داد.
اسفند ۱۴۰۴
mrowghani.com
————————-
[۱] - تابناک، پزشکیان: برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست جمهوری، ۳۰ آگوست ۲۰۲۵
[۲] - معاون اجرایی پزشکیان: حضور پزشکیان در انتخابات با تدبیر خامنهای و برای افزایش مشارکت بود. ایران اینترنشنال، ۱۸ مهر ۱۴۰۳
[۳] - انتقادها از ترکیب وزرای پیشنهادی به مجلس؛ پزشکیان در گام نخست ناامیدکننده ظاهر شد؟، یورونیوز، ۱۱/۰۸/ ۲۰۲۴
[۴] - مجلس ایران به تمام وزرای کابینه پزشکیان رای اعتماد داد، العربیه فارسی، ۲۱ آگوست ۲۰۲۴
[۵] - پزشکیان و رهبری؛ ارادت و حایت، خبرگزاری جمهوری اسلامی، ۸ مرداد ۱۴۰۴
[۶] - همان
[۷] - پزشکیان: اگر رهبری را میزدند به جان هم میافتادیم و دیگر نیازی به حمله اسرائیل نبود، ایران اینترنشنال، ۲۰ آبان ۱۴۰۴
[۸] - مستقل اصلاحخواه؛ بازخوانی مواضع و عملکرد مسعود پزشکیان در ادوار مختلف دولت و مجلس، اقتصاد ۲۴، ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
[۹] - https://www.youtube.com/watch?v=X80a1bQh2MQ
[۱۰] - پزشکییان معترضان را “تروریست” خواند و خواستار برخورد نیروهای امنیتی با آنها شد.، رادیو فردا، ۲۱، دی ۱۴۰۴
■ نوشتهایست جذاب اما نویسنده در جستاری که مربوط به پزشکیان است و هیچ ربطی به آقای رضا پهلوی ندارد نمیتواند خودش را از وسوسه انتقاد به رقیب رها کند و دستکم دو جا از بحث محوری و اصلی خارج میشود تا موضعی نامربوط به مقاله را در نوشته بگنجاند.
در کجای دنیا «امپریالیسم غدار» یا «استکبار جهانی» فردی به نام چلبی را به قدرت رساند؟ در عراق که نبود. این تمثیل بیمعنی است چون بیماخذ است. آنقدر این خصومت به «استکبار» و خانواده پهلوی ریشهدار است و همه جا علم میشود که کسی مانند مرا هم که پادشاهی خواه نیست بر علیه این موضعگیریها برمیانگیزاند. اگر این انرژی بزرگی که در تمام این سالها صرف حمله به آقای رضا پهلوی شد صرف تمرکز بر نظام جنایتکار اسلامی شده بود این حکومت ضدبشری سالها پیش از بین رفته بود و ما مجبور نبودیم هر سه چهار سال یکبار یک دور جدید از خشونت و کشتار را تجربه کنیم.
ما از این لحاظ که مرتب برای جنایت و سبعیت ملایان شریک تراشیدهایم و تلاشی این حکومتِ به معنای واقعی فاشیستی را عقب انداختهایم در این وضعیت مسوولیم. اگر می خواهیم «گناه» و «قصور» و «اشتباه» تقسیم کنیم صداقتورزی کنیم و نیم نگاهی هم به آینه بیاندازیم.
اگر حرف من گزافه است از شما بخاطر این اظهار نظر بدون پرده پوشی عذر میخواهم؛ اگر نیست کمی در خلوت خود به این قصاص قبل از جنایت کردن بیاندیشیم و از نو افکارمان را وارسی کنیم که شاید ما نیز در جایی به خطا رفته باشیم. از بخش بزرگی از این نوشته بهرهمند شدم ای کاش سری به صحرای کربلای «رقیب» نزده بودید و نوشته را (بخصوص بخش پایانی که باید نتیجه گیری مقاله و محور اصلی باشد و نه شعار نامربوط به بحث) به بیراهه نکشانده بودید.
اگر کشور ما در چنین وضع هولناکی گرفتار آمده پس جایی راه را خطا رفتهایم. جا دارد که برگردیم و کمی خطاهای خودمان را هم رصد کنیم. آنها که مینویسند و خط فکری میدهند بیشتر از مردم عادی مسوولند. اگر نمیتوانیم به رهایی مردم کمک کنیم دست از قصاص قبل از جنایت برداریم و دستکم سنگ پیش پای مردمی که دارند قتل عام میشوند نیاندازیم.
ارادتمند ~ یوسف جاویدان
■ با پوزش از آقای روغنی، که ممکن است از بحث اصلی دور بیافتم - گر چه در سمت نظری آقای جاویدان قرار دارم ، اما درست میدانم که جای انتقاد همیشه باز باشد. فشار های پنهان و نیمه پنهان در جلو گیری از نقد سلامت فضای سیاسی را به خطر میاندازد. هر دو سوی شرایط کنونی در دفاع از شاهزاده اهمیت خود را دارد:
۱- از یک طرف سالهاست که فعالان جنبش از نبود جبهه واحد نالیده اند ولی شرایط مادی و نظری لازم برای حصول این مهم مهیا نبوده و حرکت نتیجه بخشی صورت نگرفته. اما به یمن جان فشانی و غیرت مردم این شرایط تا حدود زیادی فراهم شده و بدلیل حمایت گسترده از آقای رضا پهلوی، نقش ایشان بعنوان چتر چنین جبهه ای برجسته شده است. امروز درست ترین راه را قرار گرفتن در مدار این جبهه میبینم. دو نقطه قوت در توجیه این گرایش موثراست ، یکی شخصیت دموکرات منش و غیر جاه طلب خود آقای رضا پهلویست و دیگری طیف وسیع افرادیست که زیر مجموعه این چتر را تشکیل میدهند. کسانی که نگرش منفی و انتقادی شدید به مجموعه شکل گرفته کنونی دارند، این گوی و این میدان؟ ضرورتی ندارد که چنین منتقدینی از بیرون شلیک کنند، میتوانند در زمره حامیان آقای پهلوی قرار گیرند و همچنان هشدار دهند، نقد و اصلاح کنند و تاثیر گذار باشند. یک فرض تخیلی: اگر امروز جنبشی همه گیر با نام آقای تاجزاده شکل میگرفت، با آنکه سنخیتی با بافت فکری سیاسی ایشان ندارم اما از ایشان حمایت میکردم، چرا که جریان ایشان را مردمی و نماینده بخشهای قابل توجهی از مردم میدانم. اصل همیشگی، بویژه در شرکت جبهه ای حفظ استقلال فکری است.
۲- سوی دیگر جنبش کنونی، استعداد گرایش های پوپولیستی است، گرایش ذوب در شخص یا سازمان خاصی، گرایش بت آفرینی. استعدادی که در جامعه ایران براحتی یافت میشود و توان رشد دارد و دقیقا به همین دلیل کمک به تکثر حامیان رضا پهلوی رویکرد منطقی است. حمایت توده ای از توان خارق العاده ای بر خوردار است، جنبش توده ای یکدست میتواند بسازد یا تخریب کند، دیکتاتور ها را تودهها ساختهاند. مورخان و جامعه شناسان تنها بعد از واقعه توانسته اند تحلیل علمی از چنین جنبش هایی بدست دهند، پس نمیتوان در مورد آقای پهلوی قصاص قبل از جنایت کرد، بویژه در تنگنایی که عزیزان و جگر گوشه هایمان در گروگان دیو آدمخوار جمهوری اسلامی گرفتارند.
با احترام، پیروز
■ آقایان جاویدان و پیروز با کمال احترام به باورهایتان
از اینکه دو جمله از مقاله نسبتا دراز بنده چنین بویژه آقای جاویدان را براشفته کرد متاسفم. همه ما احتمالا برای سالهای طولانی در کشورهای دمکراتیک زندگی کردهایم اما شوربختانه برخی از ما بدون تاثیر شایان توجه از محیط اطرافمان، به قول آقای حاتم قادری هنوز در “زیست ولایی” گرفتاریم. در این زیست، نابردباری در برابر دگر اندیشان حرف اول را میزند. بویژه آقای جاویدان، حتی اظهار نظر آقای شهریار آهی در باره فراخوان آقای رضا پهلوی که در مشروطهخواهیاش کوچکترین تردیدی وجود ندارد را نیز برنمیتابد و غیر منصفانه به من میتازید. آیا باید حتما با رهبر دلخواه و باورهایتان بیعت کنم و زیر چتر ایشان قرار گیرم تا اجازه بررسی جنبههای گوناگون جنایت دیماه را داشته باشم؟ اگر اکنون که نه به دار است و نه به بار، چگونه در فردای سقوط جمهوری جهل و جنایت میتوانیم در یک “زیست دمکراتیک” با احترام به تکثر جامعه ایران شامل اقلیتهای قومی، دینی، جنسیتی و باورهای سیاسی و اجتماعی گوناگون، در کنارهم زندگی کنیم؟ کسانی که به دیگران نصیحت می کنند بهتر است پیش از هر چیز خود نیز ” نیمنگاهی به آینه” بیاندازند. آقای جاویدان از عذر خواهی تان نسبت به “گزافه” گوییها سپاسگزارم.
با امید به فردای دمکراتیک و سکولار در ایران
م- روغنی
■ درود بر شما آقای پیروز گرامی، با بخش اعظم آنچه نوشتید همعقیدهام. موفق باشید.
با سلام به شما آقای روغنی گرامی این بار سوم است که در همین ماه اخیر و بر روی همین سایت «ایران امروز» این مضمون را مینویسم: «نقد» کردن حق شماست نقد هر کس که باشد و در هر موقعیت و جایگاهی که باشد.
پیش از پرداختن به مسأله نقد اجازه بدهید یک نکته را روشن کنم. بله من اگرچه به هیچکس وکالت ندادم از آقای رضا پهلوی حمایت میکنم. اگر به جای شاهزاده رضا پهلوی هر کدام از این دو فرد، خانم نسرین ستوده یا خانم نرگس محمدی، یا چهرهی شاخص دیگری نیز در جایگاهی قرار گرفته بود که میتوانست میلیونها نفر را در درون و بیرون مرزها بسیج کند و نوید فروپاشی کامل نظام ضدبشری جمهوری اسلامی را بدهد از خانم ستوده و خانم محمدی یا فرد ثالث هم به همین ترتیب حمایت میکردم.
برخی از پادشاهی خواهان جنبش زن-زندگی-آزادی را جنبشی رقیب میپنداشتند، من به نظم و نثر و بارها از جنبش «زن-زندگی-آزادی» حمایت قلمی کردم، بسیار فراتر از حمایتی که تاکنون از جنبش جاری کردهام.
از تمام حرکتهایی که تاکنون علیه جمهوری اسلامی انجام شده (و جنبش سبز نیز که با نماد آن مخالف بودم) حمایت کردهام و تمام این حرکتها را نهرهایی میدیدم که بالاخره به هم خواهند پیوست و رودخانهی بزرگی را که امروز جاری شده بوجود خواهند آورد. اگر گروههای استالینیست و فرقه مجاهدین را کنار بگذاریم برای من تفاوت نمیکرد که چه کسی پیشاپیش این رودخانه حرکت کند. هر کسی که بتواند این نیروی بزرگ اجتماعی را علیه دستگاه اهریمنی ملایان به حرکت در آورد، به باور من، شایستهی حمایت است.
وقتی که این نظام سقوط کرد افراد میتوانند با بوجود آوردن حزبها و تشکلها و ایجاد نشریه و از هر راهی که بخواهند دور هم جمع شوند و هر آرمان و عقیدهای که دارند را تبلیغ کنند و پیش ببرند. اما این نظام باید ابتدا از دور خارج شود و حرکتهای اجتماعی اگر از حمایت بیشتری برخوردار شوند زودتر و با هزینهی کمتری به ثمر میرسند.
بیدلیل نیست که جمهوری اسلامی توانسته نزدیک به نیم قرن دوام بیاورد، ج. الف. با انداختن گسل و شکافهای کوچک و بزرگ بین مخالفان خود و به ویژه با دامن زدن به «بیاعتمادی» توانسته سر پا بماند و من منتقد آن دسته از اهل قلم هستم که به این بیاعتمادی که نفعش به رژیم سرکوبگر اسلامی میرسد دامن میزنند.
(برای بار چهارم) نقد کردن حق شماست. اما انگ «چلبیسازی» نقد نیست تخریب است. چلبی سازی تمثیلی بیمعنی است چون بیماخذ است و بیماخذ است چون فردی به نام چلبی به وسیله آمریکا در عراق به قدرت نرسید. معنای «چلبیسازی» یک معنای برساخته است و بر اثر تکرار معنی «دست نشاندهی آمریکا» به آن سنجاق شده است.
وقتی به گفتهی خود دولت اسلامی یک میلیون و نیم ایرانی از هر دسته و گروه و تبار و قوم و جنسیت و رده سنی در ۹۰۰ نقطه و در بیش از ۴۰۰ شهر ایران به فراخوانی پاسخ میدهند و معادل همین جمعیت در شهرهای بزرگ دنیا به فراخوان دوم آقای رضا پهلوی پاسخ میدهند ما میتوانیم موضعی متفاوت اتخاذ کنیم و با این جمعیت عظیم همراه نشویم. اما وقتی خواست مردم را کوچک میکنیم و این حرکت بزرگ اجتماعی را (که در ۴۷ سال گذشته بینظیر بوده) زیر پا میاندازیم و بر آن برچسب «دستنشاندگی» میزنیم این دیگر نقد نیست تحقیر خواسته بخش بزرگی از مردم است.
فقط شما دگراندیش نیستید، به آن کسانی که به فراخوانها پاسخ دادند نیز مانند دگراندیش نگاه کنید و به نظرشان احترام بگذارید. این درخواست را از آنجا مطرح میکنم که خود شما برای دگراندیشی احترام قائلید.
قبلن هم نوشته ام که هر کدام از ما میتوانیم با حفظ باورها و عقاید همکاری کنیم و این سد بزرگ ولایت را از پیش پا برداریم. نقد جای خود را دارد اما برچسب و تحقیر خواسته کسانی که با تمام وجود آرزوی تلاشی این نظام ضد انسانی را دارند نقد نیست. زنده باشید و شادمان.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان
■ با درور و احترام آقای جاویدان
۱- به باور من حمایت شما از هر فردی که میلیون ها نفر را بسیج کند، رویکردی پوپولیستی به شمار می آید. اگر چنین باشد بی تردید شما در سال ۵۷ از خمینی مرتجع پشتیبانی می کردید زیر قادر شد در تاسوعا و عاشورای زمان نخست وزیری ازهاری، میلیون ها نفر را به خیابان ها کشد. افزون برین عوام الناس عکس او را در ماه می دیدند.
۲- اینکه پس از سقوط جمهوری جهل و جنایت ” افراد می توانند با بوجود آوردن حزب ها و تشکل ها و ایجاد نشریه و از هر راهی که بخواهند دور هم جمع شوند و هر آرمان و عقیده ای که دارند را تبلیغ کنند و پیش ببرند” را با احترام به باورهایتان توهمی بیش نمی سنجم. ” دفترچه دوران اضطرار” که از سوی پهلوی خواهان و احتمالا مشاوران آقای رضا پهلوی نوشته شده است گذاری دمکراتیک را نوید نمی دهد که در مقاله ” گذار غیر دمکراتیک” آنرا بیان کرده ام. کارکرد بسیاری از پهلوی گرایان از جمله همسر آقای رضا پهلوی با سروده یاسمین پهلوی ” مرگ به سه مفسد...” حمله و دشنام گویی برخی از هواداران ایشان در مراسم برگزاری جاوید نام خسرو علی کردی به خانم نرگس محمدی، خودداری آقای رضا پهلوی از محکوم کردن شفاف دیکتاتوری پدر و پدر بزرگ و جنایات ساواک، از جمله مواردی است که اگر نحله فکری پهلوی خواه به قدرت رسد، آینده ای دمکراتیک برای ایران با تردید جدی روبرو کرده است.
۳- ظاهرا طرح مسئله ” چلبی سازی” شمار را بسیار آزرده کرده است. پیش از هر چیز به ” ویکیپیدیا فارسی ” و اخبار دیگری که در باره فعالیت های این سیاست مدار زیرک و جاسوس نوشته اند مراجعه کنید و خواهید دید چگونه با رایزنی های فراوان توانست دستگاه ریاست جمهوری بوش پسر را برای حمله به عراق متقاعد کند و پس از سرنگونی صدام به مدت کوتاهی از اول سپتامبر ۲۰۰۳ تا ۳۰ سپتامبر همان سال رییس جمهور عراق شد. آیا او می توانست بدون پشتیبانی آمریکا در آن شرایط رییس جمهور ان کشورجنگ زده شود؟
“چلبی سازی” که نماد “رهبر سازی” است در تاریخ صد و اندی ساله ایران نیز سه بار روی داده است. به قدرت رسیدن رضا خان که با صوابدید دولت انگلیس برای ایجاد قدرتی متمرکز علیه نفوذ بلشویک ها در اوایل سده گذشته روی داد نمونه اول است.
کودتای ۲۸ مرداد و بازگرداندن محمد رضا شاه به قدرت در پی اشتباهات سیاسی فراوان حزب توده و مصدق روی داد دوم از گونه رهبر سازی یا چلبی سازی است.
کنفرانس گوادلوپ که در ژانویه ۱۹۷۹ تشکیل شد به پایان حکومت پادشاهی منجر گردید. پس از آن سفیر آمریکا در فرانسه با نماینده خمینی ” ابراهیم یزدی” در چندین ملاقات قرار و مدار ها را گذاشتند و در پی آن هویزر ژنرال آمریکایی بدون اطلاع شاه و دکتر بختیار به تهران آمد و ارتش را به بی طرفی تشویق کرد. و در نتیجه خمینی گونه سوم ” چلبی سازی ” و یا ” رهبر سازی” حاکم این کشور رنج دیده شد.
۴- ملاقات آقای رضا و یاسمین پهلوی با نتانیاهو ( رادیو فردا ۳۱ فرودین ۱۴۰۲) و دیدار اخیر آقای رضا پهلوی با ویتکاف ( گوی نیوز ) بدون شفاف سازی آقای پهلوبسیار پرسش برانگیز است. بی تردید در این دیدارها در باره “مرغوبیت چای شمال ایران” گفتگو نشده است!
آقای جاویدان امیدوارم گفتگوی دراز ما با یکدیگر اگر مایل باشید بدون کدورت پایان یابد.
با سپاس فراوان م - روغنی
■ من با شما هیچ کدورتی ندارم آقای روغنی گرامی، ما دو نفر هستیم که دنیا را دو جور متفاوت میبینیم و اولویتهای متفاوتی داریم. اولویت من از بین رفتن نظام ضد بشری جمهوری اسلامی هست، اولویت شما بنظر میآید که هنوز تسویه حساب با سامانهای باشد که نزدیک به پنجاه سال پیش از بین رفت. تک تک مواردی که نوشتید را میتوان با پاسخهای منطقی و مستدل جواب داد ولی من میل ندارم با کسی که هنوز دارد با سایه دو زمامدار درگذشته شمشیر بازی میکند و میخواهد آنها را از میدان بیرون کند بحث بیهوده کنم. به چند نکته بسنده میکنم. اکثر مثالهایی که آوردید تنها یک سوی منفی ماجرا را برجسته میکنند، برای نمونه دیدار با نتانیاهو و ویتکاف. رضا پهلوی با دو چهره سیاسی دیدار کرده است، خوب که چه؟ یعنی شما آنقدر از دنیای سیاست بی خبرید که دیدارهای شخصیتها با هم را معصیت کبیره میشمارید؟ واقعن شما بعد عمری تجربهاندوزی دنیای سیاست را از چنین دریچهی تنگی نگاه میکنید؟!
اگر آقای رضا پهلوی توان تابو شکنی و شنا بر علیه مسیر را نداشت نمیتوانست چنین جمعیتی را بسیج کند. اگر امروز چهرههایی چون خانم مهرانگیز کار و آقایان اتابکی و بروجردی با همتایان اسراییلی مینشینند و در مورد پیوندهای فرهنگی دو کشور ایران و اسراییل تبادل نظر میکنند بخاطر این است که بعد از آن همه یهودی ستیزی بیمارگونهی ملایان عقبافتادهی شیعی، تابوی شیعه-ساختهی «صهیونیسم» در هم شکسته است و آنتیسمیتیزم در جامعهی ما دارد رو به محاق میرود. اگر فرهیختگانی چون داریوش آشوری و شهلا شفیق به دیدار آقای پهلوی میروند به این خاطر است که، چنانچه از او انتظار میرود، برای پیشبرد جنبش حاضرست دست به ریسک بزند و سفر کند و با چهرههای سیاسی دیدار کند. این نقطهی قوت است و نه ضعف. رضا پهلوی متعلق به جنبش است و نه برعکس و تا زمانی که او در این خط حرکت کند گمان میبرم که از سوی مردم حمایت شود. اگر هم از خط خدمت به جنبش مردمی خارج شود حمایت را از دست خواهد داد. به همین سادگی.
در مورد «انحصار کردن» حق دگراندیشی! من چندین سال مورد حملهی کسانی بودم که منادیان «دگراندیشی» هستند و در مورد آن رسالهها نوشتهاند اما حاضر نبودند این واقعیت را بپذیرند که دگراندیشی حق همه کس است، حتا من که با آنها نظر متفاوتی داشتم! «دگراندیشی» حق انحصاری یک فرد یا گروه الیت نیست. دگراندیشی مسلمن حق مردم جان به لب آمدهی ایران نیز هست و آنها حق دارند راه خود را از فرهیختگان تنزه طلب که در حاشیه تاریخ پارک کردهاند جدا کنند. من از بلندای برج به مردم ستمدیدهی ایران نگاه کردن را درست نمیدانم. به همان ترتیب کوچک کردن مردم رنجدیده و خوار شمردن گزینهی آنها که با هزار خطر و تحمل سختیهای توانسوز به مصاف اژدهای ولایت فقیه رفتهاند را نه درست میدانم و نه منصفانه.
در مورد برچسب پوپولیسم. حرکتهای مردمی زیاد بودند و حمایت از هر حرکتی را نمیتوان پوپولیسم نامید. اگر شما اصرار به پوپولیست نامیدن حمایت من دارید برای من هیچ مسألهای نیست. شما با همان مسأله خمینیگزیدگی در برج عاج بمانید و در را هم چفت و کلون کنید تا خدای ناکرده گزندی به شما نرسد ولی من منزه طلب نیستم و از حرکت مردم علیه نظام سرکوبگر و بیرحم ملایان حمایت میکنم. اگر دختر و پسری شانزده هفده ساله در خیابان جانشان را در کف میگیرند و معلول و کور میشوند، شکنجه میشوند و سر از گوری بینام و نشان در میآورند من باید آدم پستی باشم اگر منزه طلبی را زیر پا نیاندازم و نام خودم را برای دفاع از فداکاری آنها ریسک نکنم.
گفتنیهای دیگر در رابطه با بحثهای جاری را در همین سایت «ایران امروز» که با زحمت و کوشش هممیهنانمان برپاست و به ما فرصت تبادل نظر را میدهد و یا در خبرنامه گویا نوشتهام و خواهم نوشت.
در پایان امیدوارم پس از عمری شمشیر زدن بتوانید بر سایه محمدرضاشاه که ظاهرن هنوز بعد از پنجاه سال دارد شما را تعقیب میکند پیروز شوید. زنده باشید و شادکام.
اگر مایلید پیامی بگذارید سخن آخر تقدیم شما.
با مهر، یوسف جاویدان
برگردان: شریفزاده و آزاد
منبع: Project Syndicate
۲۰ فوریه ۲۰۲۶
در میانهی بحران اقتصادی عمیق، نارضایتی فزایندهی مردمی و فشار روزافزون آمریکا، به نظر میرسد شانس چندانی برای بقای جمهوری اسلامی باقی نمانده باشد. مگر آنکه حاکمان ایران رویکردی میانهروانهتر در پیش گیرند، در غیر این صورت ممکن است رژیم با فروپاشی مواجه شود؛ رخدادی که کل منطقه را با بیثباتی روبهرو خواهد ساخت.
همه انقلابها تاریخ انقضا دارند. رژیمهایی که آنها تأسیس میکنند یا به فروپاشی ختم میشوند، همانطور که اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ سقوط کرد، یا به یک سیستم سیاسی-اقتصادی متفاوت تبدیل میشوند، همانطور که جمهوری خلق چین پس از آغاز «اصلاحات و گشایش» دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۷۸ به آن دچار شد. جمهوری اسلامی ایران، چه از بحرانی که اکنون با آن روبروست جان سالم به در ببرد و چه نبرد، از این قانون آهنین انقلابها فرار نخواهد کرد: تکامل یا مرگ.
دوران انقلاب
اما رژیمهای زاده انقلابها، اشتراکات بیشتری نسبت به چگونگی پایان خود دارند. نسل اول [انقلابیون]، مظهر روحیه انقلابی و اغلب حس مسئولیت اخلاقی است که فداکاری را به نام یک آرمان والاتر تشویق میکند.
نسل دوم تمام قدرت را به ارث میبرد، اما نه لزوماً شور انقلابی را. این نسل تمایل دارد کار تبدیل یک جنبش ایدئولوژیک به یک نظم نهادی و بوروکراتیک را انجام دهد. برای مثال، انقلاب مکزیک که یک دهه طول کشید، منجر به ظهور حزب انقلابی نهادی (PRI) شد که از سال ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰ حکومت کرد.
نسل سوم حتی از روحیه فداکاری که انقلابیون پیش از آنها را به حرکت در میآورد، فاصله بیشتری گرفته است. رهبران، نسخههای توخالی از مناسک انقلابی را تلاوت میکنند، در حالی که از امتیازات فوقالعادهای برخوردارند. اغلب، حکومت قهری و متمرکز، به طور فزایندهای شبیه رژیم سابق میشود - و ممکن است باعث بیگانگی عمومی یا حتی مقاومت شود.
گاهی اوقات، این الگو با نوعی اصلاحات قطع میشود یا به دنبال آن میآید. همانطور که کرین برینتون، مورخ هاروارد، در سال ۱۹۳۸ در کتاب «آناتومی انقلاب» مشاهده کرد، شکاف بین میانهروها و رادیکالها تقریباً بلافاصله پس از «دوره ماه عسل» وحدت انقلابی ظاهر میشود. نیروهایی که نماینده آرمانگرایی، افراطگرایی و میانهروی هستند، میتوانند تا زمانی که رژیم در قدرت است، برای برتری رقابت کنند.
انقلاب فرانسه را در نظر بگیرید. در روزهای اولیه خود، نوید رهایی جهانی را میداد که در اعلامیه حقوق بشر و شهروند منعکس شده است. اما افراطگرایان به زودی قدرت گرفتند و با حمایت تودهها، پادشاه را اعدام کردند. همانطور که الکسی دو توکویل در سال ۱۸۵۶ توضیح داد، رژیم انقلابی همان روند سلب آزادی و انحلال نهادهای میانی را تکرار کرد. این امر جای خود را به واکنش ترمیدوری داد که با برکناری ماکسیمیلیان روبسپیر آغاز شد و بازگشت به اعتدال را نشان داد.
انقلاب بلشویکی نیز مسیر مشابهی را دنبال کرد. هرج و مرج جنگ داخلی جای خود را به سیاست اقتصادی نوین ولادیمیر لنین داد که به دنبال بازگرداندن مکانیسمهای بازار بود. سپس این امر با اشتراکیسازی اجباری و حکومت وحشت جوزف استالین و سپس تجدیدنظرطلبی نیکیتا خروشچف دنبال شد.
چنین تغییراتی حتی تحت یک رهبر واحد نیز میتواند رخ دهد. پس از آنکه مائو تسهتونگ، پدر انقلاب کمونیستی چین در سال ۱۹۴۹، طرح فاجعهبار «جهش بزرگ به جلو» را اجرا کرد که منجر به مرگ بیش از ۲۰ میلیون نفر شد، گروهی از مقامات و بوروکراتهای عملگراتر تلاش کردند سیاستهای معتدلتری را با هدف احیای اقتصاد اجرا کنند. ناامیدی مائو از این سیاستها، که به اعتقاد او مغایر با اصول انقلاب بود، او را بر آن داشت تا حکومت وحشت خود، یعنی انقلاب فرهنگی، را آغاز کند.
در سال ۱۹۷۸، دنگ شیائوپینگ قدرت را به دست گرفت و یک استراتژی رویایی برای «ظهور مسالمتآمیز» چین، مبتنی بر مجموعهای از اصلاحات که منجر به ایجاد یک اقتصاد سرمایهداری دولتی تحت کنترل دقیق حزب کمونیست چین میشد، تدوین کرد. این امر زمینه را برای تحول رژیم انقلابی فراهم کرد، اگرچه به نظر میرسد شی جینپینگ، رئیس جمهور چین، اکنون نوعی واکنش شدید علیه این رویکرد را رهبری میکند، زیرا او سرکوب در داخل و موضعگیری قدرتمندتر در خارج از کشور را پذیرفته است.
مرگ یا تجدیدنظر؟
انقلاب اسلامی ایران هنوز از قالب خود نکاسته است. جمهوری اسلامی جدید پس از سرنگونی سلطنت طرفدار غرب در سال ۱۹۷۹، به دنبال ایجاد یک دولت مترقی و عاری از فساد بود که به ارزشهای دموکراتیک، حقوق بشر و عدالت اجتماعی احترام بگذارد. مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر، نیز میخواست از رویارویی با ایالات متحده اجتناب کند. او از ترس اینکه بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در سال ۱۹۷۹ این هدف را تضعیف کند، برای یافتن راهحلی تلاش کرد.
اما دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، نتوانست این سیگنالها را تشخیص دهد و رژیم جدید ایران را کاملاً خصمانه دانست. این به نفع گروه رادیکالتر ایران، تحت حمایت آیتالله روحالله خمینی، رهبر انقلاب، بود که در برابر هرگونه میانهروی، به ویژه در قبال غرب، مقاومت میکردند. آنها استدلال میکردند که اگر ایالات متحده و بریتانیا محمد مصدق، نخستوزیر منتخب دموکراتیک ایران، را در سال ۱۹۵۳ برکنار نمیکردند و به شاه اجازه بازگشت به قدرت را نمیدادند، انقلاب اسلامی ضروری نبود.
رادیکالها پیروز شدند. ظرف یک سال، بازرگان استعفا داد و قانون اساسی جدیدی تصویب شد که رسماً ایران را به عنوان یک حکومت دینی تحت اقتدار مطلق خمینی تثبیت میکرد. ایران جدید با ناسیونالیسم ضد امپریالیستی و مطلقگرایی اخلاقی تعریف میشد. روحیه فداکاری نیز به ویژه پس از جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) که در طی آن صدها هزار ایرانی کشته شدند، برجسته ماند.
نسل دوم انقلاب، تحت رهبری آیتالله علی خامنهای، بوروکراسیای را ایجاد کرد که با اجبار مذهبی پشتیبانی میشد. همانطور که گفته میشود خمینی گفته است: “اسلام یا سیاسی است یا هیچ.” با این حال، در طول این فرآیند، جمهوری اسلامی بسیار شبیه رژیمهای بیرحم پیش از خود رفتار کرد. همانطور که در دوران سلطنت مطلقه سلسله پهلوی که در سال ۱۹۲۱ قدرت را به دست گرفت، صادق بود، مخالفتها به طرز وحشیانهای سرکوب میشد، شکنجه و اعدام امری عادی بود و اقتصاد توسط انقلابیون وفادار به رژیم کنترل میشد.
به پیروی از قانون آهنین انقلابها، جمهوری اسلامی در نهایت ـــ و شاید به زودی ـــ به دوراهی خواهد رسید. سوال این است که آیا مانند اتحاد جماهیر شوروی فروپاشی خواهد کرد یا مانند جمهوری خلق چین به چیزی جدید تبدیل خواهد شد.
یک شکست نظامی، نتیجه اول را محتملتر میکند. در حالی که بناپارتیستهای فرانسوی جنگهای توام با فتح را وسیلهای برای دفاع از انقلاب در داخل کشور میدانستند، شکست ناپلئون در روسیه و واترلو، پایان دوران انقلاب را نشان داد.
به همین ترتیب، استالین از شتاب جنگ جهانی دوم ـــ و نقش کلیدی اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی ـــ برای ایجاد یک حائل حفاظتی از کشورهای اقماری کمونیستی در اطراف سرزمین انقلاب استفاده کرد. اما شکست ارتش سرخ در سال ۱۹۸۹ در افغانستان ضربه مهلکی به مشروعیت رژیم وارد کرد و جمهوریهای شوروی و همچنین رسانهها و بسیاری از کهنه سربازان جنگ را برای به چالش کشیدن حکومت کرملین جسورتر کرد. نکته مهم این است که این شکست در پسزمینهای از شکستهای عظیم در داخل و فشار شدید اقتصادی از سوی ایالات متحده رخ داد که رژیم را در یک مسابقه تسلیحاتی بسیار پرهزینه نگه داشته بود.
همه این شرایط اکنون در جمهوری اسلامی برقرار است. قرار بود برنامه هستهای ایران ضعف نظامی متعارف آن را جبران کند، جایگاه کشور را به عنوان یک قدرت منطقهای قابل توجه تثبیت کند و از آن در برابر تغییر رژیم تحمیلی خارجی محافظت کند. در عوض، این برنامه جامعه بینالمللی را به اعمال تحریمهای فلجکننده سوق داد که به شهروندان آن آسیب رساند، اقتصاد آن را ویران کرد و مانع پیشرفت فناوری شد.
در حالی که ایران در حال ضعف بود، دشمنانش، به ویژه اسرائیل و عربستان سعودی، سرمایهگذاریهای سنگینی روی قابلیتهای نظامی خود انجام دادند که با پیشرفتهترین فناوریهای غرب تقویت شده بود. این واگرایی از اکتبر ۲۰۲۳ آشکار شده است، زیرا ایران ثابت کرده است که قادر به محافظت از نیروهای نیابتی خود، حماس و حزبالله، در برابر حملات اسرائیل یا رژیم وابسته بشار اسد در سوریه نیست. عدم پاسخگویی قاطع ایران به حملات اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هستهایاش و ترور دانشمندان و رهبران نظامی ارشد ایرانی توسط اسرائیل در تابستان گذشته، این تصور را بیشتر تقویت کرد.
نسل سوم
انقلاب ایران را میتوان واکنشی شیعی به شکست سرنوشتساز ملیگرایی سنی پانعرب در دستیابی به رستگاری فلسطین و پیروزی عدالت اجتماعی نیز دانست. اکنون مشخص است که در هر دو جبهه شکست خورده است. مانند پرچمداران پانعربیسم قرن بیستم ـــ از جمله جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر، صدام حسین، دیکتاتور عراق و حافظ اسد، رئیس جمهور سوریه (پدر بشار) ـــ رژیم انقلابی شیعه ایران چنان درگیر نابودی اسرائیل شد که نیازهای مردم خود را فراموش کرد.
به طور خاص، ایران قرارداد اجتماعی نانوشتهای را که در بیشتر خاورمیانه حاکم است، نادیده گرفت، که بر اساس آن مشروعیت رژیم به طور قابل توجهی به ارائه یارانههای سخاوتمندانه برای مایحتاج اولیه بستگی دارد. جمهوری اسلامی به جای تضمین رفاه مردم خود، منابع خود را به سمت برنامه هستهای که تنها تحریمهای اقتصادی و انزوا به همراه داشت، و به سمت شبهنظامیان عرب که دفاع و گاهی اوقات سرکوب داخلی خود را به آنها واگذار میکند، هدایت کرد.
همچنان که انقلاب به خاطرهای دور - و حتی داستانی از تاریخ - تبدیل میشد، ایرانیان به طور فزایندهای از خود میپرسیدند که چرا آزادیهای شخصی و رفاه خود را فدا میکنند. اشتیاق آنها برای تغییر افزایش یافت و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹، آنها با تعداد بیسابقهای به میرحسین موسوی، اصلاحطلب میانهرو، رأی دادند. اما پیش از آنکه حتی حوزههای رأیگیری بسته شود، دولت، محمود احمدینژاد، رئیس جمهور فعلی مورد حمایت نظام، را برنده اعلام کرد.
ایرانیان در اعتراض به خیابانهای تهران ریختند و این آغاز چیزی بود که به جنبش سبز معروف شد. تظاهرات سراسر کشور را فرا گرفت و به نوعی نزدیک به دو سال ادامه یافت، حتی با وجود اینکه هزاران معترض دستگیر، زندانی و کشته شدند. در حالی که رژیم در نهایت موفق به سرکوب این جنبش شد، پیام آن واضح بود: ایرانیان با پذیرش ارزشهای مدنی متحد بودند، نه با محافظهکاری مذهبی که رژیم انقلابی را تعریف میکرد.
در اوایل سال ۲۰۲۲، کاهش شدید یارانهها باعث دور جدیدی از «اعتراضات نان» شد. اما بعداً در همان سال بود که جنبش اعتراضی بزرگ بعدی ایران پدیدار شد که با مرگ ژینا مهسا امینی ۲۲ ساله، که به دلیل ظاهراً حجاب نامناسب در ملاء عام بازداشت شده بود، در حالی که در بازداشت «پلیس اخلاقی» بود، جرقه خورد. قیام چند ماهه «زن، زندگی، آزادی» به سرزنش حکومت دینی ایران منجر شد، هرچند که باز هم در نهایت سرکوب شد.
با این حال، اکنون جمهوری اسلامی با موج دیگری از اعتراضات ـــ بزرگترین از سال ۲۰۰۹ ـــ روبرو است که در آن تعداد بیشماری از ایرانیان عادی با وجود سرکوب وحشیانهای که هزاران نفر را کشته است، به خیابانها میآیند تا خواستار تغییر شوند. حتی اگر رژیم دوباره بتواند جنبش را سرکوب کند، باید بدیهی باشد که مقاومت مردمی همچنان ادامه خواهد یافت. جوانان ایرانی میبینند که حاکمان جمهوری اسلامی تنها در ادعاهای انقلابی خود با نخبگان رژیم سابق متفاوت هستند. طبقه حاکم امروز نه برای حفظ آرمانهای والا، بلکه برای دفاع از قدرت و امتیاز اعضای خود میجنگد. و به معنای واقعی کلمه، معترضان نه تنها در برابر دولت سرکشی میکنند؛ بلکه علیه والدین خود نیز شورش میکنند که مدتهاست تسلیم سرکوب رژیم شدهاند.
اکثر ایرانیان که پس از انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق متولد شدهاند، فاقد شور مذهبی و روحیه فداکاری اجداد خود هستند. آنها که از طریق شبکههای دیجیتال در معرض فرهنگ جهانی قرار گرفتهاند، برای استقلال فردی ارزش قائلند و آیندهای را میخواهند که با سکولاریسم تعریف شود (چندین مسجد در بحبوحه ناآرامیهای اخیر به آتش کشیده شدهاند)، آزادی و فرصتهای اقتصادی. آنها نه از شعارهای قدیمی انقلاب اسلامی، بلکه از فراخوانهای نرگس محمدی، فعال حقوق بشر زندانی ایرانی و برنده جایزه صلح نوبل، و دیگر میانهروهای برجسته، به ویژه موسوی و حسن روحانی، رئیس جمهور سابق، برای گذار دموکراتیک الهام میگیرند.
طیفهای مختلف میانهرو در میان مخالفان وضع موجود، معضل اصلی هر گذار به دموکراسی را برجسته میکند: آیا این گذار، همانطور که موسوی و محمدی طرفدار آن هستند، در مورد گسست است، یا صرفاً اصلاح مسیر در درون سیستم، همانطور که حسن روحانی ترجیح میدهد؟ شایان ذکر است که گذارها اغلب به نیروهای درون رژیم دیکتاتوری متکی هستند. در اسپانیا، آدولفو سوارز، دبیرکل حزب حاکم فرانسیسکو فرانکو، گذار به دموکراسی را رهبری کرد. اروپای شرقی، پس از سقوط دیوار برلین، کمونیستهای زیادی داشت که برای جا افتادن در رژیم جدید، لباسهای خود را عوض کردند. «میزگردهای» لهستان بین جنبش همبستگی مخالفان و رژیم کمونیستی در مورد تقسیم قدرت بود. «رئیس جمهور شما، نخست وزیر ما» این جمله را آدام میچنیک، یکی از رهبران جنبش همبستگی، پس از انتخابات ژوئن ۱۹۸۹ در روزنامه رسمی این جنبش، گازتا ویبورچا، نوشت.
عامل ترامپ
به همه اینها بحران جانشینی را هم اضافه کنید، و به نظر میرسد که شانس پیروزی جمهوری اسلامی کم است. اما خامنهای (مانند شیجیپینگ) هر چقدر هم که ضعیف باشد، در یک مورد کاملاً مطمئن است: اتحاد جماهیر شوروی نه به دلیل اعتراضات مردمی، بلکه به دلیل اختلاف بین نخبگان حاکم فروپاشید. علاوه بر این، پیوستن ارتش به جبهه مقاومت، بوسه مرگ برای رژیم است ـــ درسی که در فرانسه در سال ۱۸۴۸ و در ایران در سال ۱۹۷۹ نیز آموخته شد. تا زمانی که ارتش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و روحانیون متحد بمانند ـــ همانطور که هنوز هم به نظر میرسد ـــ رژیم ایران دست نخورده باقی خواهد ماند، یا منطق این را میگوید.
اما اعتراضات امروز تنها منبع فشار بر جمهوری اسلامی نیستند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، مجموعهای عظیم از تجهیزات نظامی را برای حمله مستقر کرده است. اگرچه ترامپ در ابتدا گفت که هدف محافظت از معترضان طرفدار دموکراسی در برابر سرکوب است، اما از آن زمان تمرکز خود را به یک توافق هستهای جدید تغییر داده است، و نمایش قدرت آشکارا با هدف جلب توجه ایرانیان در طول مذاکرات جاری در ژنو انجام میشود.
همانطور که تجربیات افغانستان، عراق و لیبی نشان داده است، حملات نظامی ایالات متحده به سختی میتوانند دستورالعملی برای گذار منظم به دموکراسی باشند. با این حال، این حملات میتوانند باعث فروپاشی رژیم شوند و احتمالاً به یک جنگ داخلی به سبک سوریه منجر شوند که کل منطقه را بیثبات میکند، زیرا دستگاه رژیم در تهران با سماجت از داراییهای خود دفاع میکند. سپس ممکن است یک فرد قدرتمند در سپاه پاسداران یا ارتش به قدرت برسد و احتمالاً هسته اصلی رژیم را حفظ کند، حتی اگر تحت پوشش دیگری باشد.
این چشمانداز ترامپ را متوقف نخواهد کرد. او اهمیتی نمیدهد که چه کسی مسئول ایران است، تا زمانی که کسی باشد که بتواند با او تجارت کند. اگر ترامپ ارتش ایالات متحده را برای ربودن نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، در کاراکاس فرستاده بود، زیرا میخواست دموکراسی را احیا کند، معاون رئیس جمهور مادورو، دلسی رودریگز، را مسئول نمیگذاشت. آنچه برای او مهم بود دسترسی به ذخایر عظیم نفت ونزوئلا بود.
اما ایران نیازی ندارد خود را در معرض سیاست خارجی طمعکارانه ترامپ قرار دهد. میتواند به سمت رهبری میانهروتری حرکت کند که بیشتر نمایانگر روح اصلی انقلاب باشد. حتی در غیاب حمله آمریکا، تنها چیزی که ایران میتواند انتظار داشته باشد، موجهای جدیدی از اعتراضات خونین و رکود اقتصادی بیرحمانه است. تنها با اتخاذ موضعی میانهروتر ـــ موضعی که شامل توافق با غرب برای کنار گذاشتن جاهطلبیهای هستهای و پایان دادن به رژیم تحریمها باشد ـــ رژیم میتواند زمینه را برای آیندهای روشنتر برای ایرانیان فراهم کند و بقای خود را تضمین کند.
——————-
* شلومو بن-آمی، وزیر امور خارجه سابق اسرائیل، معاون رئیس مرکز بینالمللی صلح تولدو و نویسنده کتاب «پیامبران بیافتخار: اجلاس کمپ دیوید ۲۰۰۰ و پایان راهحل دو دولت» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۲۲) است.
پالتِ جلاد: غلظتِ نیهیلیسم بر بومِ سرخِ شهر
در بوم فاجعه کشتار و قتل عام دی، «رنگ» دیگر یک عنصر تزئینی نیست؛ یک بیانیهی هستیشناختی است. وقتی از «پالتِ جلاد» سخن میگوییم، از قلممویی حرف میزنیم که از سُرب ساخته شده و رنگدانههایش را از سرخیِ گرمِ رگهایِ جوانی وام گرفته است که تنها جرمشان، تمنایِ «نور» بود. این متن، واکاویِ آن لحظهیِ شومی است که نیهیلیسمِ حکومتی، از کلام عبور کرده و به صورت لکههای غلیظ و چسبناکِ خون، بر بومِ خاکستریِ شهر فرود میآید.
نیهیلیسم در دستانِ جلاد، نه یک بنبستِ فلسفی، که یک «تکنیکِ اجرایی» است. برای آن تکتیراندازی که بر بلندایِ برج ایستاده، جهان تهی از معناست. او در مگسکِ خود، نه یک انسان با تمامِ رویاها و پیوندهایش، بلکه تنها یک «تودهیِ بیولوژیک» را میبیند که باید متلاشی شود. این غلظتِ نیهیلیسم است: جایی که ارزشِ زندگی به صفر میل میکند تا بقایِ قدرت به بینهایت برسد.
در این تابلویِ اکسپرسیونیستی، جلاد با هر شلیک، پوچیِ مطلقِ خود را بر پیکرِ جامعه پرتاب میکند. او میخواهد بگوید: «نگاه کن که چگونه با یک حرکتِ انگشت، تمامِ شکوهِ هستیِ تو را به هیچ بدل میکنم.» این نیهیلیسمِ عریان، بومِ شهر را سیاه میکند؛ نه با رنگ، بلکه با تاریکیِ مطلقی که از قلبِ یک نظامِ رو به زوال میتراود.
خیابان، که باید ساحتِ دیالوگ و حرکت باشد، در «پالتِ جلاد» به یک بومِ ساکن و خونین بدل گشته است. پدیدارشناسیِ پیادهرو در روزهایِ سرکوب، پدیدارشناسیِ «لکهها» است. لکههایی که نه پاک میشوند و نه با باران شسته؛ چرا که آنها در حافظهیِ بصریِ سنگفرشها رسوخ کردهاند.
قرمزِ اکسپرسیونیستیِ این بوم، قرمزِ “کادمیوم” یا “آلیزارین” نیست؛ این قرمزی است که بویِ آهن میدهد و در مجاورتِ هوا، به سیاهیِ لختهوار میزند. جلاد، شهر را به یک «گالریِ وحشت» بدل کرده است. هر بنبست، هر نبشِ خیابان و هر ورودیِ مترو، بخشی از این بومِ سراسری است که در آن، خطوطِ سرخِ خون، مسیرِ فرارِ ناموفقِ جسدها را ترسیم میکنند. این “ترسیمِ خونین”، تلاشی است برای ترسیمِ مرزهایِ جدیدِ قدرت بر رویِ زمین.
در نقاشیِ این فاجعه، یک تضادِ (کنتراست) هولناک وجود دارد: سپیدیِ پوستِ جوانانی که هنوز طعمِ آفتاب را حس نکردهاند در برابرِ سیاهیِ کدرِ ساچمههایی که چون دانههایِ شومِ تگرگ، بر چهرهها مینشینند. این یک «گروتسکِ تصویری» است. چشمی که باید دریچهیِ روح باشد، حالا به حفرهای بدل شده که از آن نیهیلیسمِ سربیِ جلاد بیرون میزند.
پالتِ جلاد، تقارن را برنمیتابد. او با شلیک به صورتها، در پیِ «دفرمه کردنِ حقیقت» است. چهرههایی که پیش از این نمادِ امید بودند، اکنون در تابلویِ شهر، به ماسکهایی از درد و خون بدل شدهاند. این دفرماسیون، هدفِ نهاییِ نیهیلیسمِ دولتی است: زشت کردنِ هر آنچه زیباست، تا دیگر کسی میل به نگریستن (و در نتیجه میل به زیستن) نداشته باشد.
این تابلو در خیابان تمام نمیشود؛ در سردخانه به غلظتِ نهایی میرسد. اگر خیابان بومِ اول بود، تختهایِ فلزیِ سردخانه، قابهایِ نهاییِ این پالت هستند. انباشتِ بدنها در کیسههایِ سیاه، نوعی«کلاژِ انسانی» از غیاب را میسازد. در اینجا، نیهیلیسم به غایتِ خود میرسد: بدنِ انسان به عنوانِ یک قطعه از پازلِ سرکوب. جلاد در سردخانه، نقاشیاش را کامل میکند؛ جایی که دیگر نه فریادی هست و نه حرکتی. تنها سکوتِ منجمدِ پلاستیک و بویِ تندِ فرمالین. این بخش از پالت، رنگِ “خاکستریِ لزج” به خود میگیرد؛ رنگِ بیتفاوتیِ حاکم در برابرِ فاجعهای که خود آفریده است.
اما جلاد در محاسباتِ هنریِ خود اشتباه کرده است. او گمان میکرد بومِ سرخِ شهر، با لایهای از تبلیغات یا گذشتِ زمان پوشانده میشود. اما در منطقِ اکسپرسیونیسمِ انقلابی، خونِ ریخته شده، خود به یک منبعِ نور بدل میشود. نیهیلیسمِ غلیظی که او بر بوم پاشیده، اکنون چون اسیدی عمل میکند که پایههایِ لرزانِ تختِ سلطنتش را میخورد. بومِ سرخِ شهر، دیگر مایه ترس نیست؛ مایه «شناخت» است. آیندگان بر این بوم خواهند نگریست و خواهند دید که چگونه غلظتِ سیاهیِ یک رژیم، در برابرِ درخششِ سرخِ یک حنجره، رنگ باخت. پالتِ جلاد شاید امروز شهر را خونین کرده باشد، اما همین سرخی، نویدبخشِ طلوعی است که در آن، دیگر هیچ قلممویی از سُرب ساخته نخواهد شد.
پدیدارشناسیِ شرم
پس از واکاویِ پالتِ جلاد، اکنون باید به لرزانترین لایهی این تابلویِ اکسپرسیونیستی نگریست: «فیگورهایِ حاشیهای» یا همان تماشاگرانی که از پشتِ پنجرههایِ نیمهبسته یا از شکافِ لرزانِ گوشیهایِ همراه، شاهدِ این سلاخیِ بیپایان بودهاند. اینجا با «پدیدارشناسیِ شرم» روبرو هستیم؛ جایی که سکوت، نه یک کنشِ خنثی، بلکه به غلظتِ رنگِ خاکستری در پسزمینهیِ آن بومِ سرخ بدل میشود.
در روانسیاستِ وحشت، کسی که میبیند اما نمیتواند مداخله کند، دچارِ نوعی «تلاشیِ هستیشناختی» میشود. تماشاگرِ ایرانی، در مواجهه با فوارهیِ خون بر آسفالت، در واقع شاهدِ به مسلخ رفتنِ بخشی از خویشتن است. شرم در اینجا، یک احساسِ اخلاقیِ ساده نیست؛ یک «زخمِ پدیدارشناختی» است. شرم از اینکه “من تنفس میکنم، در حالی که ریهیِ دیگری از گازِ اشکآور پر شده است”؛ شرم از اینکه “چشمانِ من سالم است، در حالی که چشمانِ همنسلِ من در کیسهای در سردخانه منجمد گشته است.”
این شرم، بومِ شهر را برای تماشاگر به مکانی بیگانه بدل میکند. خانه دیگر مأمن نیست، بلکه سلولی است که دیوارهایش از جیغهایِ خیابان ساخته شدهاند.
سکوت در برابرِ «پالتِ جلاد»، خاکستریترین رنگِ این نقاشی است. این سکوت، نه از سرِ رضایت، بلکه از سرِ «بهتِ فلجکننده» است. جلاد میخواهد تماشاگر را به «شریکِ جُرمِ خاموش» بدل کند. وقتی شاهدِ عینی، تیرِ خلاص را میبیند و دهانش از وحشت باز میماند اما فریادی برنمیآید، او در حالِ تجربهیِ یک «گروتسکِ درونی» است. او به مجسمهای از گوشت و استخوان بدل میشود که روحش در میانهیِ میدانِ جنگ، جا مانده است.
این سکوت، همان غلظتِ نیهیلیسم است که از جلاد به تماشاگر سرایت میکند؛ حسی که میگوید: «هیچچیز تغییر نخواهد کرد، پس فقط تماشا کن و زنده بمان.» اما همین زنده ماندن، خود به شکنجهای مداوم بدل میشود.
اما پدیدارشناسیِ شرم، در لایهای عمیقتر، شروع به تغییرِ ماهیت میدهد. شرمی که در ابتدا مایه سرافکندگی بود، به تدریج به «عاملِ همبستگی» بدل میشود. تماشاگرانی که در تنهاییِ خویش از تماشایِ بومِ سرخِ شهر گریستهاند، در این دردِ مشترک به هم میپیوندند. شرم، تبدیل به یک «نیرویِ گریز از مرکز» میشود که فرد را از انزوایِ خویش بیرون میکشد.
در این مبارزه، ما شاهدِ آن هستیم که چگونه «شرمِ زنده ماندن»، جایِ خود را به «مسئولیتِ شهادت دادن» میدهد. تماشاگر، دوربینِ گوشیاش را به سمتِ جلاد میگیرد تا سکوتش را بشکند. این لحظهیِ تبدیلِ «شرم» به «خشمِ مقدس» است؛ لحظهای که تماشاگر از حاشیهیِ بوم به درونِ نقاشی میجهد و خود به قلممویی برایِ تغییرِ سرنوشتِ این تابلو بدل میشود.
آیندگان بدانند که شهرِ ما، تنها بومِ خون نبود؛ میدانِ مبارزهیِ وجدانها نیز بود. اگر جلاد با پالتِ خود در پیِ تولیدِ «نیهیلیسمِ تماشاگر» بود، مردم با «اخلاقِ سوگواری» و «دادخواهیِ بصری»، این نقشه را نقشِ بر آب کردند.
بومِ سرخِ شهر اکنون نه فقط با خونِ مقتولان، بلکه با اشکِ شرمِ زندگان نیز آغشته است. و این ترکیب، رنگی را پدید آورده که هیچگاه از حافظهیِ تاریخ پاک نخواهد شد: رنگِ «بیداریِ دردناک». ما دیگر تماشاگر نیستیم؛ ما خودِ آن بوم هستیم که تمامِ زخمها را در خود ثبت کرده است تا روزی در دادگاهِ ابدیت، علیه جلاد شهادت دهد.
مسئولیتِ شهادت دادن: از شهادت اشیاء تا شهادت ما؛
کتابتِ خون در عصرِ فراموشی
در واکاوی فاجعه، پس از آنکه حنجرهها با سُرب مسدود میشوند و پیکرها در انجمادِ سردخانه به سکوتِ مطلق میرسند، نوبت به «شهادتِ اشیاء» میرسد. اشیاء، شاهدانِ صامت اما سرسختی هستند که برخلافِ انسانها، نه میترسند، نه فراموش میکنند و نه زیرِ شکنجه روایتشان را تغییر میدهند. لباسها، کفشها، و ساعتهایِ مچافتاده، «راویانِ مادیِ» لحظهیِ گسست هستند؛ آنها بقایایِ هستیشناختیِ دازاینی هستند که به زور از عالم حذف شده است.
در میانهیِ میدان، پس از آنکه غبارِ شلیک فرو مینشیند، یک لنگه کفشِ ورزشیِ سفید بر روی آسفالتِ سیاه باقی میماند. این کفش، دیگر یک کالا یا ابزارِ پوشش نیست؛ این «تندیسِ غیاب» است.
کفشی که بندهایش هنوز محکم بسته شده، اما پایِ صاحبش را گم کرده است، حکایتِ یک «دویدنِ متوقف شده» را روایت میکند. در نگاهی اکسپرسیونیستی، این کفش به سویِ بینهایت اشاره دارد؛ به جهتی که معترض میخواست برود اما سُربِ جلاد مسیرش را بُرید. لکهیِ خونی که بر لبهیِ لاستیکیِ آن نشسته، امضایِ فیزیکیِ فاجعه است. این کفش، پدیدارِ محضِ «تنهاماندگی» است؛ شیئی که از بدن جدا شده تا به جای او شهادت دهد.
لباسهایی که از تنِ مجروحان یا مقتولان جدا میشوند، در لایههایِ خود، «تاریخِ فشردهیِ خشونت» را حمل میکنند. پیراهنی که جایِ سوراخِ گلوله بر سینهاش نشسته و الیافش بر اثرِ حرارتِ مُذابِ سُرب سوخته است، معتبرترین سندِ بیوپولیتیکِ تاریک است.
در اینجا، ما با «شهادتِ بافت» روبرو هستیم. پارچهای که روزی عرقِ حیات را به خود جذب میکرد، اکنون لختههایِ تیره و سفتِ خون را چون گلدوزیهایِ شوم بر خود دارد. وقتی خانوادهای لباسِ فرزندشان را در دست میگیرند، آنها نه پارچه، که «آخرین مرزِ میانِ بدن و جهان» را لمس میکنند. این پیراهن، شهادت میدهد که گلوله از کدام سو آمد، با چه کینهای شلیک شد و چگونه گرمایِ زندگی را از تَن ربود.
گوشیِ همراهی که صفحهاش زیرِ پوتینِ جلاد خرد شده، گروتسکترین شاهدِ مدرن است. در پدیدارشناسیِ اشیاء، گوشیِ شکسته،«حنجرهیِ منجمد» است. آخرین فریمهایِ لرزانِ ضبط شده، آخرین پیامِ ناتمام به مادر، و آخرین تماسِ بیپاسخ، همگی در حافظهیِ این فلز و شیشه حبس شدهاند.
حتی اگر صفحه سیاه باشد، ترکهایِ رویِ شیشه شهادت میدهند که قدرت چگونه از «تصویر» میهراسد. این شیء، مرزِ میانِ «شهادتِ انسانی» و «شهادتِ تکنولوژیک» است. گوشیِ خرد شده در کنارِ جویِ آب، راویِ لحظهای است که رژیم کوشید نه تنها بدن، بلکه «روایتِ بدن» را نیز زیرِ پاشنه له کند.
ساعتی که در لحظهی سقوطِ معترض بر زمین، از کار افتاده است، دقیقترین راویِ پدیدارشناختیِ «آنِ فاجعه» است. وقتی عقربهها در ساعتی معین قفل میشوند، آنها «زمانِ تقویمی»را به «زمانِ شهادت»بدل میکنند.آن لحظهیِ ایستاده، زمانی است که جلاد گمان کرد تاریخ را متوقف کرده است. اما این شیءِ کوچک، شهادت میدهد که از آن دقیقه به بعد، زمانِ دیگری آغاز شده است: زمانِ دادخواهی. ساعتِ مچیِ از کار افتاده، پدیدارِ زوالِ حاکمیتی است که میپندارد با کشتنِ «زمانمندان»، میتواند بر «زمان» حکم براند.
اشیاء، پس از فاجعه، به «یادمانهایِ سیار» بدل میشوند. کلیدِ خانهای که در جیبِ مقتول مانده و هرگز به قفلی نخواهد چرخید، یا شالی که بویِ عطرِ زنی را میدهد که اکنون در سردخانه منجمد است؛ اینها اشیائی هستند که از ساحتِ کاربرد خارج شده و به ساحتِ «تقدس» وارد گشتهاند.
مسئولیتِ ما، نگاهبانی از این «شهادتِ اشیاء» است. آیندگان باید این پیراهنهای دریده و کفشهای تکافتاده را در موزههایِ وجدان ببینند تا درک کنند که «امضایِ سُربی» چگونه بر اشیاء نیز فرود آمد. در دنیایِ کوندرا و آخماتوا، انسانها میمیرند، اما اشیاء باقی میمانند تا شهادت دهند که «ما اینجا بودیم، ما لرزیدیم، ما رزمیدیم و ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.».
در روایت شناسی فاجعه، «سکوت» تنها یک غیابِ صوتی نیست؛ بلکه همدستی با جلاد است. وقتی بومِ شهر با پالتِ سربیِ رژیم به سرخی میگراید، «شهادت دادن» از یک فعلِ اخلاقی به یک «ضرورتِ اگزیستانسیال» بدل میشود. ما در جغرافیایی ایستادهایم که جلاد نه تنها جان را میستاند، بلکه در پیِ آن است تا با پاککنِ استبداد، روایتِ مقتول را نیز از حافظهیِ خاک بزداید. در اینجا، شهادت دادن یعنی بازپسگیریِ حقیقت از دهانِ خونینِ تاریخ.
تاریخِ سرکوب، همواره با «انتظار» گره خورده است. آخماتوا را به یاد آورید؛ در صفهایِ طولانیِ پشتِ دیوارهایِ زندانِ لنینگراد در عصرِ وحشتِ استالینی. وقتی آن زنِ غریبه با لبهایِ کبود از سرما در گوشش نجوا کرد: «آیا میتوانی این را توصیف کنی؟» و آخماتوا پاسخ داد: «میتوانم.» این «میتوانم»، مانیفستِ تمامِ کسانی است که در برابرِ رژیمِ جلاد ایستادهاند.
در ایرانِ امروز، هر موبایلی که لرزان به سمتِ پیکرِ بر خاک افتادهای گرفته میشود، تکرارِ همان «میتوانمِ» آخماتواست. شهادت دادن در زمانِ فاجعه، یعنی تبدیلِ «رنجِ خصوصی» به «آگاهیِ جمعی». جلادِ استالینی میخواست مقتولان را به مهرههایی در بایگانیِ پلیسِ مخفی بدل کند، اما کلماتِ آخماتوا آنها را به ستارههایی در آسمانِ وجدانِ بشری بدل ساخت. مسئولیتِ ما نیز همین است: اجازه ندهیم نامِ آن جوانِ مصلوب در راهروهایِ تاریکِ بازداشتگاهها دفن شود.
میلان کوندرا در “کتابِ خنده و فراموشی” جملهای دارد که چون تازیانهای بر گردهیِ تاریخ مینشیند: «مبارزهیِ انسان علیه قدرت، مبارزهیِ حافظه است علیه فراموشی.» رژیمهایِ توتالیتر، معمارانِ فراموشی هستند. آنها دوربینها را میشکنند، اینترنت را قطع میکنند و سنگِ مزارها را میتراشند تا «ردِ پایِ خون» را از حافظهیِ فضا پاک کنند.
وقتی میلان کوندرا، آن تبعیدیِ ابدیِ معنا، از «مبارزهی حافظه علیه فراموشی» سخن میگوید، در واقع از یک آنتروپولوژیِ مقاومت پرده برمیدارد. در نظامهای توتالیتر، «فراموشی» نه یک عارضهی طبیعیِ گذرِ زمان، بلکه یک «تکنولوژیِ حکومتی» است؛ سلاحی است که کارکردش از بمب و گلوله سهمگینتر است، چرا که هدفش نه کشتنِ بدن، بلکه محو کردنِ «معنایِ مرگ» است.
رژیمهای جلاد، مهندسانِ چیرهدستِ «خلاء» هستند. آنها میدانند که حقیقت در «فضا» رسوب میکند؛ در گوشهی یک پیادهرو که خونی بر آن چکیده، یا بر دیواری که جایِ گلولهای بر سینه دارد. پس، هجوم میآورند تا «حافظهیِ فضا» را پاک کنند. قطع کردنِ اینترنت، تنها مسدود کردنِ یک بزرگراهِ مخابراتی نیست؛ بلکه «نابینا کردنِ چشمانِ تاریخ» در لحظهی وقوعِ جنایت است. آنها میخواهند لحظهی اصابتِ سُرب به سینه، در «آنِ مطلق» باقی بماند و هرگز به «زمانِ تاریخی» نپیوندد. دوربینها را میشکنند چون دوربین، «عنبیه تاریخ» است؛ شاهدی که نگاهِ جلاد را منجمد و ابدی میکند.
سنگِ مزار، آخرین سنگرِ هویت است. تراشیدنِ نام مقتول از روی سنگ، یا شکستنِ مزار، تلاشی است برای «قتلِ دوم.» جلاد میخواهد مقتول را از ساحتِ «یاد» به ساحتِ «غیابِ مطلق» تبعید کند. وقتی سنگِ مزار تراشیده میشود، رژیم در حالِ اجرایِ یک «کودتایِ هستیشناختی» است؛ او میخواهد پیوندِ میان «نام» و «خاک» را بگسلد تا بازماندگان در برابرِ یک «هیچِ سرد» بایستند.
اما اینجاست که گروتسکِ قدرت فاش میشود: هرچه سنگها بیشتر شکسته میشوند، «خلاءِ» بهجایمانده، پُرصداتر فریاد میزند. مزارِ بینام، به پدیداری بدل میشود که تمامِ فضا را اشغال میکند. سنگِ تراشیده شده، خود به معتبرترین سندِ جنایت بدل میگردد؛ چرا که «پاک کردن»، خود نوعی امضایِ خونین است.
قدرتِ توتالیتر مانند یک «پاککنِ غولآسا» عمل میکند که بر پوستِ شهر کشیده میشود تا لکههای سرخ را بزداید. اما حافظه، در این میان، نه یک دفترچهی خاطرات، بلکه مانند «اسید»عمل میکند. هرچه قدرت سعی میکند روایتِ خود را بر بومِ شهر نقاشی کند، اسیدِ حافظه، لایههای دروغین را میخورد و خونِ زیرین را دوباره به سطح میآورد.
مبارزهیِ انسان در برابرِ قدرت، در واقع مبارزهیِ «جوهر علیه غبار» است. کوندرا میدانست که اگر حاکم بتواند گذشته را بازنویسی کند، آینده را پیشاپیش تصاحب کرده است. پس، هر نامی که بر دیواری نوشته میشود، هر شمعی که در تاریکیِ یک کوچه روشن میگردد، و هر روایتِ دیجیتالی که از سدِ فیلترها میگذرد، یک «عملِ مقدسِ بازیابی» است. ما با شهادت دادن، در حالِ بافتنِ دوبارهیِ تار و پودی هستیم که قیچیِ سانسور آن را دریده است.
رژیمهای معمارِ فراموشی، در نهایت شکست میخورند؛ چرا که آنها فقط بر «اجساد» حکم میرانند، اما حافظه با «اشباح» سر و کار دارد. شبحِ آن جوانی که با چشمانی ساچمهخورده به دوربین نگریست، اکنون در حافظهیِ جمعیِ ما «ساکن» شده است. این سکونت، فراتر از توانِ پلیس و بازجوست.
مسئولیتِ ما، تبدیلِ این «اشباحِ سرگردان» به «تاریخِ مکتوب» است. ما باید چنان عمیق و استعاری بنویسیم که کلماتمان مانند سنگتراشی بر گردهیِ زمان باقی بماند. مبارزهیِ ما، مبارزهیِ «نورِ شاهد» علیه «ظلمتِ جلاد» است. تا زمانی که یک نفر روایت را به یاد داشته باشد، مقتول هنوز زنده است و جلاد، علیرغمِ تمامِ ساختمانهای مرتفع و تکتیراندازهایش، بازندهیِ نهاییِ این نبردِ هستیشناختی است.
شهادت دادن در اینجا، یعنی «مقاومتِ حافظه». وقتی ما از آناتومیِ پلاستیک و سردخانهها مینویسیم، در واقع در حالِ بنا کردنِ بنایِ یادبودی هستیم که هیچ بولدوزری را یارایِ تخریبِ آن نیست. مسئولیتِ شهادت دادن، یعنی زنده نگه داشتنِ کنتراستِ میانِ «لبخندِ پیش از مرگِ مقتول» و «قساوتِ سربیِ جلاد». این یک عملِ سیاسیِ ناب است؛ چرا که قدرتِ مطلق، تنها در خلاءِ روایت است که میتواند دوام بیاورد.
در مواجهه با قتلعام، شاهد بودن یک بارِ سنگینِ هستیشناختی دارد. شاهد، کسی است که «امرِ نگریستنی» را به «امرِ گفتنی» بدل میکند. وقتی تکتیرانداز از بالایِ ساختمان شلیک میکند، او در پیِ تولیدِ «نابیناییِ عمومی» است. اما شاهدی که با چشمانِ گریان، واقعه را ثبت میکند، در واقع در حالِ مصلوب کردنِ جلاد در پیشگاهِ نگاهِ آیندگان است.
این مسئولیت، غمناک و گروتسک است. شاهد مجبور است تماشاگرِ متلاشی شدنِ زیبایی باشد. اما همین «اجبار به دیدن»، نخستین گام برایِ فروپاشیِ دیوارِ ترس است. ما با شهادت دادن، «پالتِ جلاد» را به سندِ جرمِ او بدل میکنیم. اگر رژیم استالین توانست دههها جنایاتش را در گولاگها پنهان کند، رژیمِ امروز در عصرِ شفافیتِ دیجیتال، با هر کلیک، در برابرِ دادگاهِ تاریخ عریان میشود.
وظیفهیِ روشنفکر در عصرِ فاجعه نوشتن ازخون و با خون است. روشنفکر و هنرمند در زمانِ فاجعه، نه یک ناظرِ بیطرف، که یک «کاتبِ زخم» است. مسئولیتِ ما این است که اجازه ندهیم غلظتِ نیهیلیسمِ حاکم، معنایِ فداکاری را ببلعد. ما باید از «بیوپولیتیکِ تاریک» بنویسیم تا آیندگان بدانند که بر این تودهیِ منجمدِ بدنها چه گذشت. نوشتن در این اتمسفر، نوعی «تطهیر» است. ما با کلمات، خون را از آسفالت برمیداریم و آن را به مدالی بر سینهیِ حقیقت بدل میکنیم. شهادت دادن یعنی فریاد زدنِ این واقعیت که: «این پیکر که در جویِ آب افتاده، نه یک عدد، که تمامِ جهان بود.»
مسئولیتِ شهادت دادن، وصیتنامهیِ تمامِ کسانی است که حنجرهشان با سُرب مسدود شد. ما، حاملانِ این امانت، متعهدیم که نگذاریم غبارِ زمان بر پیشانیِ آزادی بنشیند. اگر آخماتوا برایِ “رکوئیم” (مرثیه) سرود و کوندرا برایِ “پراگ” نوشت، ما برایِ “تهران”، “تبریز” و “زاهدان” و ... مینویسیم.
این شهادتنامه، پتکی است که بر فرقِ فراموشی فرود میآید. جلاد شاید بتواند بدن را در سردخانه منجمد کند، اما هرگز نخواهد توانست «کلمهای» را که از خونِ مقتول روییده است، به بند بکشد. ما مینویسیم، پس آنها شکست خوردهاند.
آیتالله سید علی خامنهای بیتردید یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین چهرههای سیاسی تاریخ معاصر ایران است. او که از خرداد ۱۳۶۸ سکان رهبری جمهوری اسلامی را در دست دارد، طی بیش از سه دهه با شبکهای از انتصابات راهبردی، مهندسی نهادی و کنترل امنیتی، ساختار قدرت را به گونهای بازآرایی کرده که بقای سیاسیاش تضمین شود. با این حال، امروز نشانههای فرسایش اقتدار او بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ بحران اقتصادی مزمن، شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، فشارهای خارجی و موجهای پیاپی اعتراضات مردمی، آینده نظام سیاسی ایران را در هالهای از ابهام فرو برده است.
خامنهای در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پس از درگذشت آیتالله خمینی، با تردید و حتی امتناع اولیه به عنوان رهبر معرفی شد. او در آن جلسه تاریخی تصریح کرد که خود را شایسته این مقام نمیداند و رهبری احتمالیاش را «صوری» خواند. با این همه، همان فرد مردد، به تدریج به محور بیچونوچرای قدرت در ایران بدل شد.
متولد فروردین ۱۳۱۸ در خانوادهای روحانی در مشهد، خامنهای از نوجوانی با جریانهای سیاسی ـ مذهبی رادیکال آشنا شد. دیدار با نواب صفوی و فضای انقلابی دهه ۱۳۳۰، نخستین جرقههای کنشگری سیاسی را در ذهن او روشن کرد. با این حال، او تنها یک فعال سیاسی نبود؛ مطالعات گستردهاش در ادبیات کلاسیک غرب و شعر فارسی، و ارتباط با روشنفکرانی چون علی شریعتی، از او چهرهای متفاوت در میان روحانیان همنسلاش ساخت.
دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برای او با زندان، تبعید و فعالیت سیاسی گذشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، به سرعت در ساختار جدید قدرت جای گرفت: از شورای انقلاب و امامت جمعه تهران تا ریاستجمهوری در سالهای جنگ ایران و عراق. با این حال، حتی در مقام رئیسجمهور نیز در سایه چهرههایی قدرتمندتر قرار داشت و تجربه آن سالها در شکلگیری سبک رهبری محاسبهگر و امنیتمحور او نقش تعیینکنندهای ایفا کرد.
با رسیدن به مقام رهبری، خامنهای پروژهای بلندمدت برای تمرکز قدرت آغاز کرد. ارتقای جایگاه فقهی، حذف یا بهحاشیهراندن رقبا، تقویت نهادهای امنیتی و سپردن مناصب کلیدی به نیروهای وفادار، به تدریج موازنه قدرت را به سود او تغییر داد. طی این سالها، نهادهای انتخابی بیش از پیش زیر سایه نهادهای انتصابی قرار گرفتند و سپاه پاسداران به بازیگری تعیینکننده در سیاست و اقتصاد بدل شد.
در عرصه داخلی، دوره رهبری او با سرکوب گسترده اعتراضات شناخته میشود. از حوادث تیر ۱۳۷۸ و جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات گسترده سالهای اخیر. محدودسازی مطبوعات، کنترل فضای مجازی و برخوردهای امنیتی سختگیرانه، به بخشی ثابت از الگوی حکمرانی او تبدیل شد. همزمان، گفتمان رسمی بر «مقابله با دشمنان»، «تهاجم فرهنگی» و «نفوذ» متمرکز ماند.
در سیاست منطقهای، راهبرد «محور مقاومت» با هدف گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن دنبال شد. این سیاست، با هدف ایجاد «عمق راهبردی» برای جمهوری اسلامی، هزینههای اقتصادی و امنیتی قابل توجهی بر کشور تحمیل کرد. در عین حال، خامنهای در برخی مقاطع تاریخی، مانند حمله عراق به کویت یا تحولات افغانستان و عراق بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، رویکردی عملگرایانهتر در پیش گرفت.
اکنون، در میانه دهه نهم زندگی، رهبر جمهوری اسلامی با دشوارترین مقطع دوران زندگی خود روبهروست. تشدید فشارهای خارجی، آسیبپذیری زیرساختهای راهبردی، بحران اقتصادی و کاهش بیسابقه سرمایه اجتماعی، همگی پرسشی اساسی را پیش میکشند؛ آیا نظام سیاسی موجود میتواند با همان الگوهای گذشته به بقا ادامه دهد؟
مسئله جانشینی یک رهبر سالخورده نیز از دیگر موضوعات بحث محافل سیاسی است. انتقال قدرت در نظامی که طی سالها حول یک فرد متمرکز شده و بیگانگی شدید شهروندان با حاکمیت نیز از شاخصههای اصلی آن است، فرآیندی ساده نخواهد بود.
در نهایت، سرنوشت این دوره نه فقط به تصمیمهای فردی رهبر، بلکه به پویایی جامعه ایران، مطالبات نسلهای جدید و توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود وابسته است. ایران امروز جامعهای پیچیده، آگاه و مطالبهگر است؛ جامعهای که نمیتوان آن را نادیده گرفت یا صرفاً با ابزارهای امنیتی مدیریت کرد.
شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا یک دوران به پایان میرسد یا نه، بلکه این باشد که ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: با اصلاح تدریجی، گذار کنترلشده، جنگ، کودتا یا تحولی پیشبینیناپذیر. پاسخ این پرسش، آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.
■ جناب آقای دکتر بروجردی،
مقاله شما نمونهای منضبط و قابلاتکا از بهکارگیری روشهای علم سیاست است. چارچوب تحلیلی شما — با تمرکز بر نخبگان، مقایسه اقتدارگرایی، مهندسی نهادی و دوام رژیم — از حیث روششناختی استوار و بهروشنی متکی بر ادبیات معتبر این حوزه است. بهمثابه تحلیلی از تمرکز قدرت، متن شما دقیق، محتاط و منسجم است.
با این همه، همین احتیاط روششناختی، خلأیی تحلیلیِ تعیینکننده پدید میآورد.
اتکای مقاله به رویکرد رفتاری–مقایسهای موجب میشود خشونت دولتی در قالب مقولات خنثایی چون «سرکوب»، «واکنشهای امنیتی» و «کنترل» انتزاع شود. نتیجه آن است که آنچه واقعاً ویژگی تعیینکننده این دوره بوده — یعنی خشونت سازمانیافته و گسترده علیه جامعه — بهطور ناخواسته تطهیر میشود. در اینجا خشونت ابزار حاشیهای حکمرانی نیست؛ بلکه عنصر قوامبخش قدرت است.
چنانکه هانا آرنت هشدار داده است، تحلیلهایی که بر کارکرد و ثبات تمرکز میکنند، خطر آن را دارند که فجایع را «اداریفهمپذیر» سازند و از پاسخگویی تاریخی تهی کنند. همین مسئله زمانی رخ میدهد که ترور و خشونت بهمنزله یک متغیر تلقی شود، نه جوهره سیاست.
همچنین، ارجاع مکرر به «بحران اقتصادی» بدون تصریح عاملیت و قصد، مسئولیت را مخدوش میکند. ادبیات اقتصاد سیاسی — از داگلاس نورث تا آلبرت هیرشمن — نشان میدهد که غارت نخبگانی، توزیع رانت و شکلگیری الیگارشیها غالباً پیامدهای طراحیشده اقتدارگراییاند، نه عوارض ناخواسته. آنچه رخ داده صرفاً سوءمدیریت نبوده، بلکه چپاول سیستماتیک بوده است.
در نهایت، جامعه در متن بیشتر بهصورت مجموعهای از شاخصها — اعتراضها، کاهش سرمایه اجتماعی، فشارهای نسلی — نمایان میشود، نه بهمثابه یک پیکره اجتماعیِ زخمخورده. به تعبیر جودیت شِکلار، «قساوت» باید مقولهای درجهاول در تحلیل سیاسی باشد؛ هر تحلیلی که آن را به حاشیه براند، در معرض تحریف واقعیت قرار میگیرد.
به اختصار، مقاله شما تحلیلی مقایسهای و استوار است که پرسش محوری نادرستی را در کانون قرار میدهد. مسئله دیگر این نیست که آیا نظام میتواند دوام آورد یا جانشینی چگونه رخ خواهد داد؛ پرسش اصلی این است که چه میزان آسیبِ غیرقابلِ بازگشت به کشور وارد شده است. علم سیاستی که قدرت را توضیح دهد اما ترور را در پرانتز بگذارد، بیش از آنکه روشن کند، دیرهنگام و ناکافی توضیح میدهد.
با احترام، کمال آذری
■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
فریب خامنهای را نخوریم. روانکاوی شخصیت خامنهای، نشان داده که کلا آدم صادقی نیست، و هر کجا لازم باشد، فیلم بازی میکند و دروغ میگوید. به همین دلیل نمیتوان به حرفهایش اعتماد کرد و پنداشت که این حرفها نیت واقعی او بوده. او یک هنرپیشه دروغگوی به تمام معنا است. فراموش نکنید، شبیه دورههایی از هنرپیشگی درام، تمام تحصیلات مکتبی و حوزهای او برای تخصص در روضهخوانی موثر و هرچه بیشتر گریاندن پامنبریها و حضار وی بوده است. رجوع کنید به خطبههای نماز جمعهاش، به گریههای مصنوعیاش و کلیه شعبدهبازیهای شخصیت پیچیده و کینهتوز و عقدهایاش. بههمین دلیل، گفتار تاریخی او، حاکی از شکسته نفسی و عدم توانایی برای ولایتمداری، در مجلس خبرگان را هم باید به پای همین مهارتهای هنرپیشگی دروغین وی گذاشت. او با اینکار عاطفی- تئاتریاش، سد همه نقاط ضعف جلوی پای خود را، یعنی هم عدم کفایت برای اجتهاد و هم مرجعیت و رهبریت را شکست و خودرا بر کرسی مادامالعمر ولایت امر مسلمین نشاند.
با احترام، آرمان امیدوار
■ کاش من هم ادب ظاهری آقای بروجردی را میداشتم تا شاید میتوانستم همواره بین دو صندلی و در جایگاه ستار العیوب بنشینم، و بتوانم امنیت خودم را در این جهان و آن جهان و این دولت و آن دولت حفظ کنم. اگر هم لازم شد گهگاهی از مرحوم پدر خودم نیز که گویا در زمان شاه از سوی اسلامگرایان کشته شده است، مایهای بگذارم. برادر دینی، ادب هم حدی دارد، و برای کسی که در یک روز دهها هزار ایرانی را کشته است، دوختن چنین کفن سفید و تمیزی روا نیست. نه تنها بیشتر ایرانیان که حتی بخشی از مرم جهان نیز اکنون او را یکی از سیاهکارترین انسانهای تاریخ جهان میدانند. آقا محمد خان و چنگیز هم به اندازۀ مشارًالیهما!! در یک روز به این اندازه چشم جوانان و ایران را کور نکردند.
«مطالبات نسلهای جوان ایران» در چند سال گذشته خودش را به عالم و آدم نشان داده است و حتی مردگان نیز از آن خبر دارند، دیگر چه کار باید بکنند تا شما این ادب عهد بوقی را کنار بگذاری؟ این رفتارهای شما و برخی دیگر از دانشگاهیان ایرانی، آبروی دانشگاه و استاد دانشگاه را نیز خواهد برد.
از دوستان سایت هم خواهش میکنم تندی مرا ببخشند و گناه این تندی به پای شما نوشته نخواهد شد. هم ادب حدی دارد، و هم بردباری با سپاس از دوستان سایت.
بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴
■ متن بروجردی ظاهراً تحلیلی است، اما در واقع آمیزهای از روایت ژورنالیستی، توصیف خطی تاریخ و گزارههای مبهم، کش دار کلی و اثباتنشده است که فاقد چارچوب نظری، داده تجربی و انسجام مفهومی است.
نخست، متن دچار ابهام نظری است. شما از «فرسایش اقتدار»، «مهندسی نهادی»، «کنترل امنیتی»، «کاهش سرمایه اجتماعی» و «تمرکز قدرت» سخن میگویید، اما هیچیک را تعریف نمیکنید. اقتدار بر اساس کدام نظریه؟ وبر؟ آرنت؟ فوكو؟ اگر سخن از «فرسایش اقتدار» است، شاخص آن چیست؟ مشارکت انتخاباتی؟ شکاف نسلی؟ اعتراضات؟ یا واگرایی دروننخبگانی؟ متن در سطح استعاره باقی میماند و به تحلیل نظری ارتقا نمییابد.
دوم، متن از فقدان شواهد رنج میبرد. تقریباً هیچ عدد، سند، نقلقول دقیق، داده اقتصادی یا ارجاع پژوهشی ارائه نشده است. وقتی از «بحران اقتصادی مزمن» سخن میگویید، باید به شاخصهای تورم، رشد اقتصادی، شاخص فلاکت یا نرخ مهاجرت اشاره کنید. وقتی از «کاهش بیسابقه سرمایه اجتماعی» صحبت میکنید، باید به پیمایشهای معتبر داخلی یا بینالمللی ارجاع دهید. بدون داده، متن به سطح ادعاهای کلی تقلیل پیدا میکند.
سوم، روایت تمرکز قدرت بیش از حد سادهسازی شده است. ساختار جمهوری اسلامی را به «پروژه شخصی تمرکز قدرت» تقلیل میدهید، در حالی که این نظام از ابتدا ترکیبی از نهادهای انتخابی، انتصابی، نظامی، روحانی و بوروکراتیک بوده است. اگر قرار است درباره تمرکز قدرت بحث شود، باید با مفاهیمی مانند «اقتدارگرایی رقابتی»، «نظامهای هیبرید»، «دولت عمیق» یا «الیگارشی نهادی» چارچوبمند شود، نه اینکه همه تحولات به اراده فردی فروکاسته شود.
چهارم، متن از نوعی روایتسازی دراماتیک رنج میبرد. جملاتی مانند «ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: جنگ، کودتا یا تحولی پیشبینیناپذیر» بیشتر شبیه پایانبندی یک یادداشت مطبوعاتی است تا نتیجهگیری یک تحلیل سیاسی. تحلیل باید سناریوها را بر اساس متغیرهای ساختاری (انسجام نخبگان، توان سرکوب، وضعیت اقتصادی، شکافهای اجتماعی، فشار خارجی) وزندهی کند، نه اینکه آنها را به صورت فهرستوار و هیجانی مطرح کند.
پنجم، شخصیتپردازی آغازین متن متناقض است. از یکسو رهبر را «محور بیچونوچرای قدرت» معرفی میکنید، از سوی دیگر از «هالهای از ابهام درباره آینده نظام» سخن میگویید، بدون اینکه توضیح دهید این دو چگونه با هم جمع میشوند. اگر قدرت تا این حد متمرکز است، باید توضیح دهید مکانیسمهای نهادی انتقال آن چیست. اگر قدرت فرسوده شده، باید نشان دهید این فرسایش در کدام لایهها رخ داده است: پایگاه اجتماعی؟ بدنه بوروکراسی؟ سپاه؟ روحانیت؟
ششم، متن در تحلیل سیاست منطقهای نیز تکبعدی است. راهبرد «محور مقاومت» صرفاً به «تحمیل هزینه» فروکاسته شده، بدون تحلیل مزایای ادراکشده آن از منظر حاکمیت، ملاحظات امنیتی پس از جنگ ایران و عراق، یا موازنه قوا در برابر آمریکا و اسرائیل. نقد جدی زمانی قوی است که منطق درونی استراتژی رقیب را بفهمد، نه اینکه آن را صرفاً پرهزینه بنامد.
هفتم، متن فاقد تفکیک میان سطوح تحلیل است. گاه در سطح فردی (تصمیمهای رهبر)، گاه در سطح نهادی (سپاه، نهادهای انتصابی)، گاه در سطح ساختاری (فشار خارجی، اقتصاد جهانی) حرکت میکند، اما این سطوح را از هم جدا نمیکند و رابطه علّی میان آنها را توضیح نمیدهد. نتیجه، روایتی پراکنده و غیرتحلیلی است.
علی مهدوی
■ با درود، فکر میکنم افزون بر ایرادهای منطقی که دوستان مطرح کردند دلیل واکنش نسبتن شدید به نوشتههای اخیر شما (من هم پای نوشته قبلی شما نقدم را تقدیم کردم) این باشد که شما در بزنگاهی که هزاران قتل اتفاق افتاده و تعداد زیادی هنوز در خطر اعدام هستند و احساسات میلیونها ایرانی جریحهدار شده میخواهید یک نوشتهی شسته رفتهی آکادمیک ارائه کنید؛ شما وضعیت عاطفی مخاطبان را در نظر نمیگیرید و چیزی ارائه میکنید که بیش از حد محافظهکارانه و محتاطانه نوشته شده. من متاسفم که تعدادی از کسانی که در رشتههای علوم انسانی در آمریکا تدریس میکنند دچار چنین گسل منطقی و عاطفی از واقعیتهای ایران و مردمش شدهاند.
یوسف جاویدان
■ آقای دکتر بروجردی عزیز، مقاله مختصر و مفیدی بود که برایم بسیار آموزنده بود، مخصوصا دو پاراگراف آخر و عبارت “توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود”. اگر اجازه بدهید، تکمیلی به آن عبارت دارم: توان یا ناتوانی سرآمدان جامعه ایران، چه داخل حکومت، چه بیرون حکومت! مقصودم از «سرآمدان» جامعه ایران، روشنفکران، تکنوکراتها، مدیران بخش دولتی و خصوصی، و فرهنگیان است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
در رخدادهای دی ماه ۱۴۰۴ میتوان حکومت را مسئول نخست و رضا پهلوی را متهم ردیف دوم معرفی کرد. این وقایع همزمان جایگاه و موقعیت جریان میانهرو و اصلاحطلب را زیر سوال برده و نشان میدهد که این جریان نیز به خاطر خطاهای سیاسی، با نوعی مسئولیت مواجه است.
بررسی وقایع بیانگر آن است که جریان میانهرو اثر گذاری خود را از دست داده بود و نیز به لحاظ حقوقی مسئول اصلی خشونتها بشمار نمیآید چون نه مشوق و نه مجری آن بود. اما میتوان استدلال کرد که جریان میانهرو به لحاظ اخلاقی مسئولیت داشت چون علائم هشدار دهند را نادیده گرفت و استراتژیهایش نتوانستند احتمال خطر خشونت سیاسی را عملا کاهش دهند.
به عبارت دیگر، حتی اگر بپذیریم که این جناح نه محرک خشونت بود و نه در کشتارها دستی داشت اما از منظر سیاسی مسئول است چون در قضاوت مردم عادی و تاریخ، در برابر این سوال قرار دارد که شاید تصمیمات، اشتباهات و کوتاهیهایش عنصری در زمینه وقوع کشتار بود.
یعنی میتوان گفت که جناح میانهرو سیاستهای ناکارآمدی را انتخاب کرد که عملا افراط هسته سخت قدرت را فعال نگه داشت و خشونت قابل پیشبینی آنرا را بی مهار گذاشت. به همین خاطر، نوعی مسئولیت سیاسی متوجه جناح میانهرو است.
بررسی وقایع دی ماه، از جمله، نشان میدهد که:
یک – جریان میانهرو طی دهه گذشته گرفتار یک افت سیاسی جدی شد و پایگاه اکثریتی اجتماعی خود را از دست داد.
دو – در صحنه بشدت دو قطبی شده سیاسی ماه دی، این جریان نتوانست، از یک سو، در برابر هسته سخت قدرت استراتژی موثری را پیش ببرد، و به همین خاطر و از سوی دیگر، مجبور شد در برابر قطب افراطی مقابل، یعنی اپوزیسیون برانداز، عملا عقبنشینی کند.
سه – فعالین جریان میانه نتوانستند اختلافات درونی و فراکسیونی خود را به نحوی مدیریت و حل و فصل کنند که موقعیت جبهه خودشان را به خطر نیندازند، رهبری خود را تضعیف نکنند و تاثیر اجتماعی خود را از دست ندهند.
چهار – یکی از ضعفهای جدی جریان میانهرو، ناتوانی در تعیین حد و مرز رابطه با هسته سخت قدرت بود که موجب شد قدرت تاثیر گذاری آنها گرفته شود.
پنج – جریان میانهرو نتوانست ارتباط خود با توده مردم و تحول در افکار عمومی را حفظ کند، خواستههای آنها را به رسمیت بشناسد و منعکس کند.
شش – در بستر این ضعفها و اشتباهات بود که بحران دی ماه ۱۴۰۴ شکل گرفت و جناح میانهرو قادر نشد در مدیریت آن نقشی موثری داشته باشد.
این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی میکنیم.
یک – افت سیاسی و اجتماعی اصلاحطلبان
وقایع دی ۱۴۰۴ نشان داد که جریان اصلاحطلب دیگر آن وزن و نفوذ سابق را در معادلات سیاسی ندارد. این نیروها، در مقایسه با گذشته، بخش مهمی از توان اثرگذاری خود را از دست داده و در شرایط حساس ۱۴۰۴ نتوانستند نقش تعیین کنندهای ایفا کنند. برای فهم این افت، مقایسه وضعیت آنها با دهه ۱۳۹۰ روشنگر است. در آن سالها اصلاحطلبان حضوری فعال و موثر در صحنه داشتند و میتوانستند بخش قابل ملاحظهای از مردم را با خود همراه کنند. در انتخابات ۱۳۹۶ (و پیروزی دوم حسن روحانی) بیش از ۴۰ درصد از کل واجدین شرایط به او رای دادند. این رقم نشان دهنده ظرفیت بسیج اجتماعی خط اصلاح طلب و میانهرو بود. اما تنها چهار سال بعد اوضاع تغییر کرد.
در انتخابات ۱۴۰۰، نامزد نزدیک به جریان میانهرو (عبدالناصر همتی) کمتر از پنج درصد آرای واجدین شرایط را به دست آورد. چنین افتی در متن انتخابات حاکی از کاهش اعتماد عمومی به جریان میانه بود. روند نزولی همچنان ادامه یافت. در انتخابات ۱۴۰۳(که مشارکت به زیر ۴۰ درصد رسید) تنها حدود ۲۰ درصد از واجدین شرایط به مسعود پزشکیان رأی دادند. حتی اگر این رقم نسبت به سال ۱۴۰۰ افزایش نشان میدهد اما همچنان فاصله زیادی با موقعیت اصلاحطلبان در دهه ۱۳۹۰ دارد.
اینجا دیگر از موج گسترده حمایت اجتماعی خبری نبود. در اعتراضات دی ۱۴۰۴ افت اثرگذاری بیش از هر زمان دیگری عیان بود. در جریان ناآرامیهای ماه دی، اصلاحطلبان دیگر توان هدایت فضای سیاسی را نداشتند و نتوانستند مرجع قابل اعتنا و اعتمادی برای بخش بزرگی از جامعه باشند. جامعهای که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و اعتصابات بازار به شدت دوقطبی شده بود، دیگر به توصیه و مواضع نیروهای اصلاحطلب اعتنایی نکرد.
دو - ناتوانی در برابر اصولگرایان و سلطنتطلبان
افت موقعیت اصلاحطلبان و خط میانهرو در برابر دو رقیب اصلی قابل مشاهده است: اصولگرایان هسته سخت قدرت و سلطنتطلبان اپوزیسیون. شکست در برابر هسته سخت قدرت، هم در عرصه سیاست خارجی و هم سیاست داخلی رخ داد. جریان میانه نخواست هسته سخت را به تغییر در سیاست خارجی ترغیب کند و بطور مشخص بر ضرورت پایان دادن به جنگ نامتقاران با اسرائیل و حرکت به سمت همزیستی مسالمت آمیز منطقهای اصرار بورزد.
امیدش آن بود که با چشم پوشی از اشتباهات سیاست خارجی، بتواند امتیازی از هسته سخت قدرت در حوزه داخلی بگیرد. این واقع نشد و جناح میانه زمانی موضوع تغییر زیربنایی سیاست خارجی را مطرح کرد که دیگر دیر شده بود.
در عرصه داخلی نیز، جریان میانه در برابر استراتژی خالص سازی عقب نشست. در حالیکه هسته سخت قدرت تمایلی به تغییر روش تهاجمی و سختگیر در قبال جامعه مدنی و روند مشارکت سیاسی در اداره کشور را نداشت، جریان میانه عمدتا مماشات و سکوت کرد و در نتیجه نقش اپوزیسیونی خود و فرصت اثر گذاری را از دست داد.
با تضعیف موقعیت رقابتی در داخل، جریان میانه در برابر اپوزیسیون رادیکال خارج از کشور آسیب پذیر شد. بحران جنگ غزه شرایط را سختتر کرد. افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)، توازن قوا را به ضرر اصلاحطلبان تغییر داد.
سه – ناتوانی در انضباط جبههای
یکی از دلائل افت جریان میانه، وجود دو فراکسیون نیرومند در داخل جبهه اصلاحات بود که نتوانستند سازمان نیرومند و رهبری واحدی بوجود بیاورند: یکی فراکسیون روزنهگشا (با اعتقاد به تغییرات تدریجی) و دیگری فراکسیون تحولطلب (با اعتقاد به اصلاحات ساختاری). البته وجود دو گرایش درون جبههای میتواند مزیتهایی داشته باشد. از جمله اینکه، در شرایط مختلف (مثلا انتخابات و یا مذاکره با هسته سخت قدرت) امکان مانور و انعطاف بیشتری به جبهه بدهد. اما نبود سیاست واحد و استراتژی مشخص در فرماندهی جبهه، پیام ضعف و ناتوانی را برای توده مردم برد و آنها را به نوعی سردرگمی کشاند.
به عبارت دیگر، وجود دو فراکسیون، یکی معتقد به «فشار از پایین» و دیگری معتقد به «چانهزنی در بالا»، باعث شد که پایگاه اجتماعی درک روشنی از مقصد و اسباب کار جبهه اصلاحات نداشته باشد و اطمینان خود را به جبهه، و رهبری آن، از دست بدهد. مواضع هر دو فراکسیون نقاط ضعف و قدرتی دارد که میتواند مورد بررسی قرار بگیرد اما استمرار نوسان میان دو فراکسیون موقعیت رهبری جبهه را متزلزل کرد و در نهایت قدرت مانور را از آنها گرفت. با تحولات دی ماه، اختلاف فراکسیونی بیش از پیش گسترش یافت و به نوعی انشعاب میدانی رسید.
چهار – ناتوانی در تعیین فاصله با هسته سخت قدرت
یکی از مشکلات اساسی جبهه اصلاحات، چگونگی تنظیم شکل و محتوای رابطه با هسته سخت قدرت (به رهبری آقای خامنهای) بود. ناتوانی در تعیین دقیق این رابطه، به تضعیف جریان میانه - به لحاظ عملیاتی و پایگاه اجتماعی – انجامید. در این مورد دو دیدگاه متفاوت، از دو فراکسیون متفاوت، درون جبهه اصلاحطلب مطرح بود و همین اختلاف نشان از آن داشت که جریان میانه نتوانست تشخیص دهد که تا کجا باید با هسته سخت قدرت همکاری کند و کجا باید با آن مرزبندی داشته باشد. تعیین حد و مرز همکاری با هسته سخت قدرت اهمیت داشت چرا که موقعیت جبهه را در شطرنج سیاسی مشخص میکرد. ناتوانی جریان میانه در تعیین این حد و مرز به ضرر آن تمام شد.
میدانیم که نزدیکی به هسته سخت مزایایی داشت و دارد. از جمله اینکه امکان شرکت در روند سیاست گذاری، یعنی تاثیر بر روند تحولات، را فراهم میکرد. به جبهه امکان میداد که، در فرصتهای مناسب، با نهادهای حاکم گفتگو و مذاکره کند و از این طریق تغییرات تدریجی را پیش ببرد، از جمله روند و نهاد انتخابات و مشارکت عمومی در حوزه سیاست را تقویت کند. یا اینکه با تاکید بر قانون اساسی، و اصلاح در چارچوب آن، در جهت گسترش نسبی توسعه سیاسی تلاش نماید. چنین مسیری میتوانست مانع تقویت هسته سخت قدرت شود و نیروی متمایل به تغییر در درون حکومت را تقویت کند.
واقعیت نزدیکی به ساختار اجرایی میتوانست مانع آن شود که جبهه به مطالبات انتزاعی و غیر واقعی روی آورد و سیاست را از مسیر عقلانیت عملی به گفتوگوهای آرمانی بکشاند. موقعیتی که انتظار انتزاعی «تسلیم مسالمتآمیز رژیم» را بوجود میآورد.
در مقابل، نزدیکی به هسته سخت قدرت، هزینههایی به همراه داشت چرا که به مفهوم استمرار طلبی شرایط نامطلوب تلقی شد. به اضافه، تعیین تکلیف سرنوشت مملکت را در دست هسته سخت باقی گذاشت و به آن اجازه داد که صرفا بر اساس صلاح خود، مانع از فعالیت جبهه اصلاحات شود، و از جمله، تحت عنوان «تشخیص مصلحت» از شرکت نامزدهای جبهه در انتخابات جلوگیری کند. تلاش جریان میانه برای جلب نظر رهبری و هسته سخت قدرت، عملا توان جریان را کاهش داد که یا به توجیه اشتباهات حکومت انجامید و یا آنرا را وادار به سکوت در برابر ناکامی و اشتباهات حکومت کرد.
مرزبندی مشخص با هسته سخت قدرت میتوانست زمینه ساز یک استراتژی واقعبینانهتر باشد که انتظار چندانی برای گشایش از بالا را نداشت و موقعیت جبهه را فدای آن نمیکرد. جریان میانه میتوانست از هسته سخت قدرت فاصله بگیرد و رسما بپذیرد که نمیتواند اجازه فعالیت گسترده را اخذ کند. حفظ فاصله با حکومت، فرصت انتقاد و اتخاذ مواضع مستقل را فراهم میکرد.
در بستر این مزایا و هزینهها، خط میانه و جبهه اصلاحات نتوانستند مرز رابطه با هسته سخت قدرت را تعیین کنند و بر مبنای آن برنامه منسجمی را پیش ببرد. این ناتوانی در افت موقعیتشان موثر بود.
پنج - ناتوانی در برقراری ارتباط با توده مردم
یکی از مهمترین کاستیهای جریان میانهرو در برقراری رابطه فعال با افکار عمومی و جامعه مدنی بود. میدانیم که برجام (در سال ۱۳۹۶) مورد استقبال تودهای قرار گرفت. هنگامیکه وزیر خارجه، محمد جواد ظریف به ایران بازگشت مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از ناکامی در اجرای برجام، جریان میانه نتوانست ارتباط خود را با توده مردم حفظ کند. اعتراضات خیابانی ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ این شکاف را عمیقتر کرد. در مقایسه با دیگر جریانهای سیاسی، و از جمله اپوزیسیون رادیکال، جریان میانه، مبارزه زنان را دیرتر به رسمیت شناخت و به آن پیوست.
در واقع مدت زمان بسیاری طول کشید تا در مورد نقش اجتماعی و سیاسی زنان، یک تحول فکری در جریان میانه قابل روئیت شود. این جبهه سالها نقشی فرعی برای مسئله زنان قائل بود و صرفا به تدریج آنرا یک محور اصلی مبارزه تشخیص داد.
همین گسست در حوزههای دیگری اجتماعی نیز قابل روئیت بود. از ارتباط با نسل جوان ذد گرفته تا جنبش کارگری و سندیکایی کارمندان. جریان میانه همچنین از توسعه فرهنگ تجددطلبی سکولار، هم در طبقه متوسط و هم طبقه فرودست اجتماعی، در برابر فرهنگ سنتی خرده بورژوازی حاکم بر نهادهای حکومتی، غافل ماند. در حالیکه تحولات عمیق فکری و فرهنگی در جریان بود جریان میانه نتوانست این تغییرات را تشخیص دهد و ظرفیت سیاسی خود را در هماهنگی با این تحولات اجتماعی متحول کند.
حتی آن هنگام که یاس بخش وسیعی از اقشار اجتماعی را فرا گرفت جریان میانه نتوانست این نگرانی را به وکالت از آنها منعکس کند. گسست جریان میانه با بخشهای متفاوت اجتماعی به تدریج عمیقتر و جدیتر شد.
شش - ناتوانی در تحولات دی ماه
در چنین بستری بود که طوفان اعتراضات دی برخاست و ضعف جناح میانه را بیش از پیش آشکار کرد. واکنش این جریان حاکی از یک ناباوری عمیق، عدم آمادگی برای موضعگیری، ناتوانی در رهبری و واکنش سریع، و نیز روایت سازی گوناگون و عدم هماهنگی در قضاوت بود. پس از کشتار دی ماه، همه فعالین جریان میانه ابزار تاسف کردند ولی به موضع مشترکی نرسیدند. حتی فعالین موسوم به «روزنهگشا» نتوانستند یک موضع رسمی و یکپارچه اتخاذ کنند.
در این میان، حسن روحانی، که از سیاستمداران عملگرا شناخته میشود، به جریان اصلاحطلب نزدیک شد و اعلام موضع کرد. وی بی انکه ساختار حکومت و رهبری را مستقیما متهم کند نارضایتی مردم را ناشی از تصمیمات و روندهای نادرست مدیریتی دانست و خواهان اصلاح عمیق شد. خاتمی «یک توطئه بزرگ» خارجی و «حرکتی سازمان یافته و حضور گروههای آموزش دیده و مجهز» را علت خشونت دانست و اشکالات ساختاری و سیاستهای جاری را دلیل اصلی معرفی کرد ولی مستقیما حکومت را مقصر نخواند. در مقایسه، جبهه اصلاحات موضع تندتری گرفت و حکومت را به خاطر «سرکوب» و «مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین» سرزنش کرد. تحولخواهان جریان میانه (از جمله تاجزاده، کروبی، موسوی) فراتر رفتند و رسما حکومت را مقصر اعلام کردند و سیاست «ورشکسته و ویرانگرش» را عامل فاجعه خواندند.
در این وقایع، مطالبات این جریان نیز متفاوت بود. خاتمی خواهان بازگشت به جمهوریت و طرح ۱۵ مادهای خود شد. جبهه اصلاحات خواستههای مشخصتری مطرح ساخت و از جمله ضرورت به رسمیت شناختن حق اعتراض و کمیته حقیقت یاب برای وقایع دی را مطرح کرد. کروبی بر کنار گذاشتن برنامه هستهای تاکید کرد. تاجزاده بار دیگر از گفتگوی ملی سخن گفت و موسوی تز رفراندم را تکرار کرد. بدین شکل پراکندگی مواضع ادامه یافت و صدای واحدی از جریان میانه شنیده نشد.
بدین سان بود که جریان میانه نتوانست در بحران ماه دی پیوندی با عواطف زخم خورده مردم برقرار کند و چراغ راه آنان باشد.
■ دروود! آقای برزین میتوانستند به جای بیراهه گوییهای بیربط، در درجه نخست به پرونده «متّهم اول» میرسیدند، بعدا خود مردم ایران میتوانستند تصمیم بگیرند که آیا در این مملکت یا فراسوی مرزهای مملکت، متّهم دومی نیز وجود دارد یا ساخته و پرداخته اذهانیست که میخواهند «متّهم اول و قتل عامهایش را» تبرئه کنند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان - درود
پرونده متهم اول را مطرح کردهام. توجه شما را به این دو مقاله جلب میکنم:
کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی
کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی
سلامت باشید / برزین
■ دروود بر آقای برزین گرامی،
لینک مطالبی را که گذاشتهاید، قبلا خوانده بودم. در پای یکی از آنها نیز نوشته بودم که مطلب شما از لحاظ منطق استدلالی، خالی از معنا و برهان اقناعی است و میتوان سیصد و شصت درجه، خلاف آنها را از لحاظ منطق مستدل اثبات و ابطال کرد. من نمیپردازم به بحث شما؛ زیرا مفصّل میشود و کار به دامنههای مباحث آکادمیکی خواهد کشید و خسته کننده. فقط یک اشاره کلیدی میکنم و شما خودتان میتواند در باره این اشاره، تامّلاتی را در خلوت خودتان داشته باشید. شما در باره شاهزاده رضا پهلوی نوشتهاید: «رهبر خود خوانده». فرض کنید شما و برادر و پسر عمو و عمه و مادر و خواهر و شوهر خواهر و دیگر بستگان شما در خانه ای گرده آمده باشید به هر مناسبتی که میخواهد باشد. اگر فرزند یکی از اقوام شما با بانگ بلند فریاد بزند که «عمو سعید بیا! عمو سعید بیا! عمو سعید بیا!». و سپس شما دوان دوان سراغ شخص فریاد زن بروید، آیا دیگران حقّ دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به داد فریادخواه رسیدی؟ آیا اجازه دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به عمویت یا به شوهر خواهرت که ریش سفیدند نگفتی که بروید ببینید این بچه چرا اسم مرا صدا میکند؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای برزین با سلام شما تا بهحال چندین بار از محکوم کردن رضا پهلوی (که بنده طرفدار مشروطشان هستم) مقاله نوشتهاید متعجب هستم از این تاکید چند باره. چند هفته پیش یک کامنت خواندم از یکی از همفکرانتان که میگفت افتخار میکند که بر ضد مسیر آب شنا میکند البته فکر کنم منظورش ضد مسیر و خواست اکثریت ایرانیان بود ولی نمیخواست به وضوح بیان کنه. من آرزو داشتم که چپیها مخصوصا آن به اصطلاح روشنفکران چپ (کسانی مثل آقایان شاملو، رضا براهنی، سیاوش کسرایی، غلامحسین ساعدی و غیره) در دوران انقلاب اسلامی به جای راه افتادن به دنبال خمینی و گلو پاره کردن برای اسلام بر ضد جریان آب شنا میکردند و با اسلامگرایان همدست نمیشدند.
ایستادن در طرف اشتباه تاریخ موضوعی نیست که به آن ببالید. بیایید برای یکبار هم که شده دست از تفرقهافکنی بردارید. به حال این اپوزیسیون خارج نشین و فرافکن باید خون گریست.
با احترام فرزاد
■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
اشتباه تاریخی و آماری است اگر فکر کنیم که اگر آقای پهلوی فراخوان نمیداد، جمهوری اسلامی اینچنین قتل و کشتاری را مرتکب نمیشد. اولا یکی از کارهای رهبر انقلاب، فراخوان دادن به مردم برای شرکت در تظاهرات خشونت پرهیز، درهر برهه زمانی که مردم معترض کشور آماده باشند. شما هم اگر رهبر انقلاب بودید، احتمالا همین کار را میکردید. ثانیا، تاریخ ۴۷ ساله حکومت ظالمانه و کودک کش جمهوری اسلامی ثابت کرده که همواره در پی از بین بردن و کشتن تمامی مخالفان خودش بوده و میباشد، ولو اینکه تمامی جمعیت ایران دست به اعتراض بزنند. بنابراین، علیرغم تغییر سرعت در تعداد کشتارها و اعدامهایش در یک برهه کوتاه، در بلند مدت، در وقت مقتضی، به حساب همه معترضین خواهد رسید، و در نهایت همین آمار بالای اعدام و کشتار را در کارنامه منحوسش به ثبت خواهد رساند. سوم، اثر حمایت ترامپ را در حرکت مردم بیدفاع در دیماه گذشته را دست کم نگیرید. چهارم، ثابت شده که حکومت خود در اکثر موارد، عمدا، اعتراضات را به سمت خشونت سوق داده و حتی مسجد سوزان و آتش افروزی اماکن را رهبری کرده. پنجم، اعتراضات و تظاهرات حق مسلم مردم است و نباید آنرا به خاطر ددمنشی رژیم از مردم سلب کرد. بهتر است در جایگاه درست تاریخ قرار بگیریم و صدای مردم بیگناه وطنمان و ایران عزیزمان، قبل از نابودی کامل هر دو اینها، توسط این نظام مرتجع خونخوار، باشیم.
با احترام، آرمان امیدوار
■ جناب برزین گرامی، درود بر شما. به نظر من کلیات نوشتار شما درست و منطقی است و با آن همسو هستم. اما درباره نوشتار پیشین شما (بخش سه)، برپایۀ دریافت اطلاعات میدانی دقیق، از ظهر روز نخست، رژیم پیشبینی همه چیز را کرده و پیشاپیش با قصد کشتار خشن پوتین پوشیده بود.
با سپاس بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴
■ آنچه در ظاهر تحلیلی سیاسی از «مسئولیت» جریانهای مختلف است در متن برزین وجود دارد، در لایههای زیرین با مشکلات جدی در انسجام نظری، بیطرفی تحلیلی و سازگاری منطقی روبهروست.
۱. مشکل بنیادی: ادعای بزرگ، استدلال ضعیف
متن با یک گزاره بسیار سنگین آغاز میشود: «حکومت مسئول نخست و رضا پهلوی متهم ردیف دوم است.» این جمله نه صرفاً تحلیل، بلکه صدور کیفرخواست است. اما: هیچ چارچوب نظری برای مفهوم «مسئولیت» ارائه نمیشود. تمایزی میان مسئولیت حقوقی، سیاسی، اخلاقی و علیّتی بهطور دقیق برقرار نمیشود. درباره «متهم ردیف دوم» بودن رضا پهلوی، نه داده تجربی ارائه میشود و نه زنجیره علّی روشن. در نتیجه، متن با یک حکم بزرگ شروع میکند اما زیرساخت نظری و تجربی لازم برای آن را فراهم نمیسازد. این شکاف میان ادعا و استدلال، اعتبار کل تحلیل را تضعیف میکند.
۲. دوگانگی و ناسازگاری در مفهوم مسئولیت
نویسنده میگوید جریان میانهرو: نه مشوق خشونت بوده، نه مجری آن بوده، نه از نظر حقوقی مسئول اصلی است، اما «به لحاظ اخلاقی» و «سیاسی» مسئول است.
اینجا چند اشکال وجود دارد: خلط مسئولیت پیشینی و پسینی: آیا جریان میانه باید پیشبینی میکرد که خشونت رخ خواهد داد؟ اگر بله، بر چه مبنایی؟ اگر نه، چگونه میتوان آن را «مسئول» دانست؟
مغالطه نتیجهگرایی پسینی (Hindsight Bias): پس از وقوع بحران، تصمیمهای گذشته «قابل پیشبینی» جلوه میکنند. متن از این خطا رنج میبرد؛ یعنی نتیجه را مفروض گرفته و سپس گذشته را بر اساس آن داوری میکند. گسترش بیضابطه مفهوم مسئولیت سیاسی: اگر هر نیرویی که نتوانسته بحران را مهار کند مسئول است، آنگاه تقریباً تمام نیروهای سیاسی مسئولاند. این تعریف آنقدر کشدار میشود که معنای تحلیلی خود را از دست میدهد.
۳. استفاده گزینشی از دادههای انتخاباتی
مقایسه انتخابات ۱۳۹۶، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ بهعنوان شاخص «افت اجتماعی» جریان اصلاحطلب ارائه میشود. اما: کاهش مشارکت میتواند ناشی از بیاعتمادی کلی به ساختار انتخابات باشد، نه فقط افت جریان میانه. حذف نامزدها و مهندسی انتخاباتی لحاظ نشده است. تفاوت شرایط ساختاری هر انتخابات نادیده گرفته شده است. استفاده از آمار بدون تحلیل زمینه نهادی، نمونهای از سادهسازی علّی است. کاهش رأی لزوماً به معنای کاهش پایگاه اجتماعی واقعی نیست.
۴. ادعای مداخله اسرائیل بدون شواهد
عبارت «افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)» یکی از ضعیفترین بخشهای متن است. هیچ سند، داده، گزارش یا شاهد مستقلی ارائه نشده. یک ادعای سنگین امنیتی بدون استناد مطرح شده. این گزاره بیشتر به زبان گفتمان رسمی نزدیک است تا تحلیل دانشگاهی. در یک متن تحلیلی، چنین ادعایی یا باید مستند شود یا حذف گردد. در غیر این صورت، کل متن را از سطح تحلیل به سطح خطابه سیاسی تنزل میدهد.
۵. جانبداری پنهان در نسبت دادن تقصیر به رضا پهلوی
متن رضا پهلوی را «متهم ردیف دوم» معرفی میکند اما: هیچ تحلیل مشخصی از گفتار، فراخوانها یا استراتژی او ارائه نمیدهد. نشان نمیدهد که چگونه رفتار او بهطور مستقیم به خشونت انجامیده است. رابطه علی روشن میان کنش او و کشتارها ترسیم نشده است. در نتیجه، این حکم بیشتر برچسبگذاری سیاسی است تا استدلال تحلیلی.
۶. تحلیل اصلاحطلبان: دقیق اما ناقص
بخش مربوط به ضعفهای درونی اصلاحطلبان، از همه بخشها قویتر است، اما همچنان مشکلاتی دارد: ساختار محدودکننده قدرت در جمهوری اسلامی به اندازه کافی در تحلیل وارد نشده است. نقش نهادهای انتصابی و محدودیتهای ساختاری برای اصلاحطلبان کمرنگ شده. شکست استراتژیک با ناتوانی اخلاقی خلط شده است. متن عملاً فرض میگیرد که اصلاحطلبان «میتوانستند» مانع بحران شوند. اما این فرض نیازمند اثبات است. آیا ابزار نهادی چنین مداخلهای در اختیار داشتند؟ این پرسش بیپاسخ میماند.
۷. فقدان چارچوب نظری منسجم
متن فاقد یک چارچوب نظری مشخص است. نه از نظریههای: مسئولیت سیاسی، گذار دموکراتیک، رقابت در رژیمهای هیبریدی، یا منطق کنش جمعی استفاده میکند. به همین دلیل تحلیل بیشتر توصیفی–هنجاری است تا نظری–تبیینی.
۸. نگاه بیش از حد نخبگانی (Elite-Centric Bias)
کل متن بحران دی ۱۴۰۴ را تقریباً به رقابت سه بازیگر فرو میکاهد: هسته سخت قدرت، جریان میانه، سلطنتطلبان. اما: نقش طبقات اجتماعی، بحرانهای اقتصادی، شکافهای نسلی، شبکههای اجتماعی، تحولات فرهنگی تقریباً غایباند. این تقلیل بحران به سطح رقابت نخبگان، تصویر جامعه را سادهسازی میکند و پیچیدگی واقعی را حذف مینماید.
۹. زبان کیفرخواستی به جای زبان تحلیلی
استفاده از تعابیری مانند: «متهم ردیف دوم» «فعال نگه داشتن افراط هسته سخت» «جریان نیابتی اسرائیل» متن را از تحلیل آکادمیک به سمت ادبیات جدلی سوق میدهد. اگر هدف تحلیل است، باید از زبان داورانه فاصله گرفت و به زبان مفهومی و تحلیلی نزدیک شد. جمعبندی نهایی: متن چه میکند و چه نمیکند؟ این متن چه میکند؟ ضعفهای درونی اصلاحطلبان را نسبتاً منظم فهرست میکند. بحران مشروعیت جریان میانه را توضیح میدهد. پراکندگی مواضع را بهدرستی نشان میدهد. اما چه نمیکند؟ چارچوب نظری روشن ارائه نمیدهد. رابطه علّی میان کنش بازیگران و خشونت را اثبات نمیکند. از دادههای تجربی کافی استفاده نمیکند. میان مسئولیت اخلاقی، سیاسی و حقوقی تفکیک دقیق برقرار نمیکند. در نسبت دادن اتهام به رضا پهلوی استدلال ارائه نمیدهد.
حکم نهایی
این متن بیشتر یک بیانیه سیاسی تحلیلیشده است تا یک تحلیل دانشگاهی منسجم. ادعاهایش بزرگتر از شواهدش است، داوریهایش جلوتر از استدلالهایش حرکت میکنند، و در نسبت دادن تقصیر به بازیگران، از استانداردهای روششناختی فاصله میگیرد.
اگر قرار باشد به سطح یک تحلیل جدی ارتقا یابد، باید: چارچوب نظری روشن برای مفهوم مسئولیت ارائه کند. زنجیره علّی دقیق میان کنش بازیگران و خشونت ترسیم کند. دادههای تجربی مستند وارد کند. از زبان کیفرخواستی فاصله بگیرد. نقش ساختارهای نهادی و اقتصادی را وارد تحلیل کند. در وضعیت فعلی، متن بیشتر یک مداخله سیاسی در منازعه گفتمانی است تا یک ارزیابی تحلیلی بیطرفانه.
علی مهدوی
■ من نظرم را در زیر نوشته قبلی شما نوشتم. پیداست نه نظر من تاثیری روی شما دارد نه نظر عزیزان دیگر که اعتراض داشتند. شما راه خود را میروید و مردم بپا خواسته ایران راه خود را خواهند رفت. امروز هم در دانشگاه امیرکبیر شعاری داده شد که روزی من مخالفش بودم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که شعار برعلیه سه مفسد پر بیجا هم نیست. به امید رهایی مردم ایران و پیروزی این انقلاب ملی.
بابک خرمدین
پس از قتلعام مردم ایران به دست حکومت اسلامی در دیماه ۱۴۰۴، خواسته دخالت بشردوستانه و یا نظامی خارجی از سوی بخش قابل توجهی از ایرانیان مطرح شده است، بهطوریکه آقای احمد زیدآبادی از آن به عنوان «تب جنگ» یاد کرده و در کانال تلگرامی خود نوشته است: «تب جنگ چنان بخشی از جامعه را فرا گرفته که هر لحظه آغاز آن را انتظار میکشند.»
این موضوع باعث بحثهای پرمناقشه و داغی در زمینه موافقت یا مخالفت با چنین دخالت یا حملهای گردیده و با افزایش احتمال آن، حتی داغتر نیز شده است. هدف این نوشته رد یا توجیه درخواست کمک از قدرت خارجی نیست، بلکه با تکیه بر اندیشه سیاسی ماکیاولی، شناخت عواملی است که کشور و جامعه ما را به این نقطه پر از تنش و کشمکش رسانده است.
نیکولو ماکیاولی یکی از تأثیرگذارترین متفکرین تاریخ فلسفه سیاسی غرب و مؤلف کتاب معروف «شهریار» (The Prince) است که معمولاً بهعنوان بنیانگذار «واقعگرایی سیاسی» (یعنی سیاست بر پایه «آنچه که هست» نه «آنچه که باید باشد») شناخته میشود.
او در این کتاب بر اساس «واقعگرایی سیاسی» توصیههایی به حاکمان برای حفظ قدرت میکند؛ از جمله اولویت بقا و ثبات حکومت، آمادگی برای استفاده از زور، فریب یا خشونت در صورت ضرورت و جدایی اخلاق فردی از اخلاق سیاسی. در این چارچوب، او معتقد است که اگر حاکم نتواند هم محبوب و هم مقتدر باشد، باید مقتدر بماند حتی اگر به قیمت ترسیدن مردم از او باشد، اما بدون اینکه مورد نفرت قرار گیرد.
کلیسای آن زمان «شهریار» را در فهرست کتابهای ممنوعه قرار داد و اگرچه بسیاری آن را ترویج بیاخلاقی دانستند و امروزه واژه «ماکیاولیستی» در زبان عامیانه مترادف با فریبکاری و قدرتطلبی شده است، اما ماکیاولی نه «شیطان سیاست» بود و نه صرفاً مبلغ بیاخلاقی؛ او در واقع بهجای بحثهای اخلاقی و آرمانی، توصیفگر واقعیت قدرت بود و بدین مضمون برخی اندیشمندان معتقدند که ماکیاولی تنها واقعیت سیاست را بیپرده بیان کرده است.
کتاب «شهریار» آغازگر تفکیک سیاست از اخلاق دینی در اروپا بود و بر اندیشمندانی مانند هابز و حتی نظریهپردازان مدرن روابط بینالملل تأثیر گذاشت. اندیشه سیاسی ماکیاولی تا امروز نیز مورد بحث و گفتگو در محافل آکادمیک و دانشگاهی بوده و تزهای دکترای زیادی درباره آن نوشته شده است.
ماکیاولی علاوه بر «شهریار»، کتاب مهم دیگری دارد بهنام «گفتارهایی در باب لیوی» (Discourses on Livy). همانطور که در بالا توضیح داده شد، موضوع کتاب «شهریار» حاکمیت فردی است و در آن توصیههایی برای حفظ قدرت به حاکمان داده میشود، اما در کتاب سه جلدی «گفتارهایی در باب لیوی» ماکیاولی بر جمهوری تمرکز دارد. او در این اثر با الهام از نوشتههای تیتوس لیوی (Titus Livius)، تاریخنگار روم باستان که درباره تاریخ روم کتاب نوشته، به مباحثی چون سیاست، جمهوریخواهی، حکومت، آزادی، قدرت و قانون میپردازد. ماکیاولی ضمن تحلیل این موضوعات، به دفاع از حکومت جمهوری، مشارکت مردم، آزادی و ثبات جمعی بر اساس قانون و نهادهای پایدار، در برابر حکومت فردی میپردازد.
در این اثر، ماکیاولی به موضوع رجوع به قدرت بیگانه و تقاضای کمک نیز پرداخته است؛ بهطور مشخص در فصول چهارم، هفتم و سیوچهارم جلد اول.
فصل چهارم بر ضرورت وجود مجاری قانونی برای تخلیه نارضایتی مردم تأکید کرده و حکم میکند: «کسانی که نزاع میان اشراف و مردم را نکوهش میکنند، در واقع همان چیزی را سرزنش میکنند که علت اصلی آزادی روم بود… زیرا از دل همین کشمکشها، قوانینی پدید آمدند که حافظ آزادی بودند.» به عبارتی دیگر، اختلاف اگر نهادمند شود، مفید است.
در فصل هفتم خطر نبود سازوکار قانونی گوشزد میشود: «وقتی در یک جمهوری راههای قانونی برای تخلیه نارضایتیها وجود نداشته باشند، مردم به راههای غیرقانونی روی میآورند، و بیتردید این، نتایج بسیار بدتری به بار میآورد.»
و سرانجام، فصل سیوچهارم به تقاضای مردم برای دخالت قدرت بیگانه اشاره دارد: «همواره چنین بوده است که وقتی شهروندان نتوانند در شهر خود به عدالت دست یابند، آن را از قدرتهای بیرونی طلب میکنند؛ و این نشانهای آشکار از فساد آن جمهوری است.» این گزاره بیان مستقیم این اندیشه است که یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است.
در یک جمعبندی از این سه گزاره:
۱- حل اختلاف و خشم میان مردم و نخبگان اگر کانالهای نهادی و قانونی (مجالس، دادگاهها، نمایندگان، تریبونها) داشته باشد، به اصلاح سیاسی میانجامد؛
۲- اما اگر چنین سازوکارهایی وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل میشوند یا از قدرتهای خارجی کمک خواهند خواست؛
۳- و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری/دولت است.
بهطور مشخص، ماکیاولی میگوید وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی میکنند»، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است.
در کنتکست کتاب «گفتارهایی در باب لیوی»، «فضیلت مدنی» یعنی ترجیح دادن خیر عمومی بر منافع شخصی، مشارکت فعال در امور سیاسی، آمادگی برای دفاع از جمهوری و مسئولیتپذیری در برابر قانون. به مفهومی عامتر، شهروندان در یک جمهوری سالم باید شریک قدرت باشند، نه صرفاً تابع آن (*).
البته، ماکیاولی در فصل سیونهم کتاب خود دست به ارزیابی از نتایج توسل به کمک قدرت خارجی نیز زده است. او معتقد است وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل میشوند، همیشه نتیجه فاجعهبار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیبپذیر میشود و حتی ممکن است آزادیاش را از دست بدهد.
در اینجا باید اضافه کرد که روابط بینالملل در چند قرن اخیر نسبت به زمان ماکیاولی (نیمه اول قرن ۱۶ میلادی) بهطور بنیادین تغییر کرده است. در دوران معاصر، موارد چندی بودهاند که دخالت بشردوستانه و یا نظامی علیه حکام کشوری که در حق مردم خود دست به جنایت علیه بشریت زدهاند، نه تنها به فاجعه منجر نشده، بلکه باعث آزادی مردم آن کشور نیز شده است. همچنین، چندین مورد نیز وجود دارند که نتایج فاجعهباری به بار آوردهاند. در نتیجه، صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی بهطور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.
به نظر نویسنده این سطور، اما مکانیزمهایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی میرسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند، آنطوری که در بالا توضیح داده شد، نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوسی نکردهاند.
———-
(*) توضیح: در اندیشه سیاسی ماکیاولی در کنتکست کتاب «شهریار» دو مفهوم کلیدی وجود دارد: فضیلت (virtue) به معنای کارآمدی در حفظ و گسترش قدرت است، نه لزوماً خوبی اخلاقی؛ و شانس یا بخت (fortune) به معنای تصادف و شرایط خارج از کنترل انسان است. این دو مفهوم در «شهریار» محور تحلیل ماکیاولی از قدرت و سیاست هستند و با مفهوم «فضیلت مدنی» در کتاب «گفتارهایی در باب لیوی» تفاوت بنیادین دارند. در «شهریار»، به عقیده ماکیاولی سیاستمدار موفق کسی است که با فضیلت خود، شانس را مهار یا از آن بهرهبرداری کند.
■ آقای خوشجوش گرامی، مقاله شما به موقع، روشنگر و به نوعی پاسخ به پرسش پرمناقشه امروز جامعهای مستاصل و فاقد چشم اندازی روشن است. جامعهای به مصداق دقیق حکم ماکیاولی: «وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی میکنند، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است» و در حکمی دیگر: «وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل میشوند، همیشه نتیجه فاجعهبار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیبپذیر میشود و حتی ممکن است آزادیاش را از دست بدهد.»
اما با شما هم موافقم که: «صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی بهطور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.» و با قبول این مورد مشخص من به آینده ایران به ویژه با مشاهده سلحشوران بیسلاح میهن مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند، خوشبینم. ببینیم.
سعید سلامی
■ جناب خون جوش گرامی، درود بر شما. نوشتاری منطقی و به هنگام است، و من چیزهای ارزشمندی از آن آموختم.
با سپاس. بهرام خراسانی. یکم اسفند ۱۴۰۴
■ آقای خوشجوش گرامی. از نکات مثبت شروع کنم: شما تفکر ماکیاولی را بسیار خوب در مقالهای کوتاه بیان کردهاید و اینکه به درستی، (بر خلاف تصور رایج و عامیانه)، ماکیاولی “توصیفگر واقعیت قدرت” بود. این نیز بسیار بجا و صحیح است که “یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است”.
نکات منفی را من اول در عنوان مقاله میبینم. اذعان دارم که این امر به سلیقه مربوط است نه به اصول. با توجه به همان تصور رایج و عامیانه در مورد ماکیاولی، عنوان مقاله با توجه به شرایط امروز ایران، کمی نامتناسب است. امیدوارم اشتباه کرده باشم. نکته منفی دیگر اینکه، شما در آخر مقاله، نظر منفی خود را در راستای نظر ماکیاولی، مبنی بر اینکه دخالت قدرت بیگانه “همیشه نتیجه فاجعهبار است” بدون توضیحی حتی مختصر رها کردهاید. اتفاقا این مسئله بسیار مهم است که در دوران ما با توجه به سلاحهای بسیار پیشرفته و تکنولوژی اطلاعات برای مقابله با مردم، آیا شانس مردم بیسلاح در برابر یک حکومت استبدادی و ایدئولوژیک و “آخرالزمانی” چقدر است؟ چرا شرایط نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوس نکرده است؟ آیا قدرت عظیم ارتباطات و تبلیغات را دستکم نمیگیرید؟ در کشتار اخیر، حکومت با یک ضربه، بزرگترین سلاح مردم را که ارتباطات بود فلج کرد!
با احترام فراوان. رضا قنبری. آلمان
■ درود گرم بر شما آقای سلامی گرامی، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
همچون شما، من هم یک خوشبینی تاریخی درباره آینده ایران عزیزمان دارم، در عین نگرانی درباره وقایع مهیبی که میتوانند در روند گذار از این حکومت دیو صفت و آدمخوار بر سر مردم کشور ما حادث شوند. با سر تعظیمی فرو آمده در برابر «سلحشوران بیسلاح میهنمان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند».
با احترام جمشید خونجوش
■ درودی گرم بر شما آقای خراسانی عزیز، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
با احترام جمشید خونجوش
■ آقای خون جوش ارجمند
از نوشتهء شما بهره بردم. به ویژه نتیجهگیری در مورد دخالت بشردوستانه را روشنگر دانستم. در شرایط امروزِ ما اگر درخواست برای دخالت بشردوستانه با پناه بردن به بیگانگان یکی انگاشته شود، تاریخ را به پیش از جنگ جهانی دوم رجعت ندادهایم؟ در طول جنگ جهانی دوم، پس از افشای وجود اتاقهای گاز و کورههای آدمسوزی، بسیاری از مبارزان ضدنازی و بسیاری از متفکران و دانشمندان یهودی از متفقین درخواست کردند که کورههای آدمسوزی را منفجر کنند. این کار نشد تا روزهای آخر جنگ و اگر میشد، جان میلیونها نفر از دودکش ها به آسمان نمیرفت.
حکومتی هست که جان مردم خود را صدهزار نفری میگیرد و با موشکها و بمبهای اتمش کل یک منطقه را میتواند به نابودی بکشاند و آنها نیز بشر هستند. آیا این مورد کاملی برای مشروعیت دخالت بشردوستانه نیست؟
ما باید در برابر روایت جعلی “جنگ میهنی” بایستیم و گفتمان و درخواست دخالت بشردوستانه را به گونهای بپرورانیم که فعالانه آسیب به مردم به پا خواستهء سوگ دیده و زیرساختهای زندگی مدنی میهنمان را به حداقل ممکن برسانیم. زمانه هم با چنین رویکردی همراه است، زیرا دولت پرزیدنت ترامپ با حکومت ایران طرف است و نه کشور و مردم و حاکمیت ملی بر آن؛ و بارها بر آن تأکید کرده است.
نوشتهء شما را مقدمهای بر چنین گفتمانی برای درخواست حدود دخالت بشردوستانه میدانم. امیدوارم دیر نشده باشد و نیروهای ملی تعلل نکنند و بتوانند بر جریان رویدادها تأثیر بگذارند؛ وگرنه بدترین حالتها محتمل میشوند: یا ایران به ویرانی میافتد یا داستان تلخ نزدن کورههای آدمسوزی تا روزهای پایانی جنگ دوم جهانی میتواند به گونهای دیگر پیش بیاید.
با احترام، دقیقیان
■ با سپاس فراوان از آقای خونجوش در مورد این نوشتار روشنگرشان.
پرسشی که برای من باقی مانده است معطوف است به موردهای مثبت از دخالت بشردوستانه که شما اشاره کردهاید. ممنون خواهم شد اگر این موردها را در دوران ما و پیرامون آن برشمرید- چه دخالتهائی که بر مبنای دخالت بشردوستانه در چارچوب R2P صورت گرفته باشند چه دلبخواه چنین تعریف شده باشند.
بهروز بیات
■ با درود آقای قنبری عزیز،
سپاس فراوان بابت کامنت شما بر نوشته اینجانب و نکات مثبت و منفی که در آن بر شمردهاید. بحث درباره آنها قطعا به روشنتر شدن موضوع کمک خواهد کرد.
قبل از هر چیز، لازم میدانم توضيح دهم که چرا این موضوع را انتخاب کردم. من با مشاهده خواسته همميهنان فراوانی که از درون ایران در حمایت از دخالت نیروهای خارجی جهت برکناری حکومت اسلامی مطرح شده بود، با وجود همه خطراتی که چنین دخالتی میتواند برای آنها داشته باشد و داوریهای منفی و متکبرانه افرادی همهچیز دان و نشسته در برجعاج درباره این خواسته، تصمیم گرفتم تا نشان دهم که این موضوعی جدید در تاریخ بشریت نیست و دلایل جدی و متقنی برای آن وجود دارد. و این دلیل چیزی نیست جز حکومتی بنام جمهوری اسلامی با یک ایدئولوژی آخرالزمانی.
در رابطه با تیتر مقاله: تلاشم در انتخاب تیتر این بود، تا آنجا که ممکن است “خنثی” باشد، بدون هرگونه جهتگیری خاص درباب موضوع مورد بحث. علاوه بر این، تیتر را با فهم متعارف خودم از ماکیاولی و نه “تصور رایج و عامیانه” درباره او انتخاب کردم و درکم این بود که خوانندگان نیز از همین زاویه به آن نگاه خواهند کرد.
در رابطه با موضوع دیگری که مطرح کردید: فکر میکنم که اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد، زیرا من ضمن بیان نظر ماکیاولی مبنی بر “فاجعهبار بودن دخالت خارجی”، اضافه کردم که این گزاره در دوران معاصر و بر اساس تجارب تاریخی جدید، مشروط میباشد و نمیتوان در اینباره یک حکم کلی صادر کرد: هم موارد مثبت و هم موارد منفی وجود داشتهاند و باید هر موردی را به طور مشخص ارزیابی کرد. آنچیزی که نسبت به دوره ماکیاولی تغییر نکرده، عواملی هستند که مردم را به سمت توسل به نیروی خارجی میرانند: حکومت ستمگر، سرکوبگر و زباننفهم. ویژهگیهایی که درباره حکومت اسلامی ایران کاملا صدق میکنند.
من به عمد نظر شخصی خودم را مطرح نکردم، زیراکه در این زمینه واقعا دچار یک پارادوکس هستم. از یکسو، همانطور که شما نیز اشاره کردهاید، معتقدم که مردم بی سلاح و بیدفاع ایران در برابر هیولای حاکمی که مجهز به پیشرفتهترین سلاح سرکوب و تکنولوژی اطلاعاتی برای مقابله با مردم است و حدو مرزی نیز در جنایت و توحش نمیشناسد، تقریبا هیچ شانسی جهت مقابله ندارند و از سوی دیگر با توجه به نبود یک اپوزیسیون متشکل که در صورت سرنگونی حکومت توان اداره کشور را داشته باشد، با وجود آرزوی تکتک سلولهایم برای خلع ید از این حکومت، از فروپاشی کشور و هرجومرج در آن واهمه عظیمی دارم. هر فردی، چه موافق دخالت خارجی چه مخالف آن، اگر ادعا کند که دچار چنین پارادوکسی نیست، به نظر من یا دروغ میگوید یا دچار تکبر و نخوت توام با حماقت است.
با احترام جمشید خونجوش
■ آقای خونجوش عزیز، ممنونم بابت پاسخ روشن شما. شما از عبارت “مکانیزمهایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی میرسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند” استفاده کرده بود. اشتباه از من بود که به کلمه “مکانیزم” توجه کافی نکردم. در مورد دو جمله آخر کامنت شما، کاملأ صحیح میفرمایید. من هم این واهمه و تردیدها را دارم. اما در مجموع، تا این تاریخ، روند امور را مثبت میبینم و به آینده این فاز از مبارزه ایرانیان (چه داخل، چه خارج) چه با کمک خارجی، چه بدون آن، خوشبین هستم. میدانیم که تصمیم نگرفتن نیز، نوعی تصمیمگیری است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با درود آقای بیات عزیز،
دخالت بشر دوستانه در چارچوب R2P مفهوم جدیدی است که کمی بیش از بیست سال پیش (در سال ۲۰۰۵) بعد از ناتوانی جامعه جهانی در جلوگیری از نسل کشی مردم رواندا در سال ۱۹۹۴ و مسلمانان بوسنی در سربرنیتسا بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ از سوی سازمان ملل متحد خلق شد تا در آینده چنین وقایعی رخ ندهند. اما بحث مورد نظر در اینجا و تقاضای کمکی که بخشی از ایرانیان مطرح میکنند لزوما در این چارچوب نمیگنجید (اگرچه از سوی برخی چهرههای شناخته شده ایرانی مطرح شده است)، زیراکه بوجود آوردن یک اجماع در ارگانهای مربوطه سازمان ملل متحد، بویژه در شرایط ژئوپولیتیکی کنونی، تقریبا محال است. آنچه که من به عنوان نمونه مثبت از آن نام میبرم مداخله ناتو در بوسنی و هرزگوین در خلال جنگ بوسنی در ماههای اوت و سپتامبر ۱۹۹۵ (با مجوز سازمان ملل متحد) است، که به قرارداد ترک مخاصمه دیتون و پایان جنگ بوسنی منجر شد. بمباران یوگوسلاوی در جریان استقلال کوزوو در سال ۱۹۹۹ از سوی ناتو (بدون مجوز سازمان ملل متحد) را نیز تعداد زیادی در این چارچوب ارزیابی میکنند. اگرچه این مورد سایه روشنهای بیشتری دارد که من در اینجا وارد آنها نمیشوم، اما معتقدم که سرسختی میلوسویچ عامل اصلی این بمبارانها بود و سرنگونی او یک سال بعد و راحت شدن صربها از شر او نیز محصول شکستش در کوزوو بود.
یک نمونه دیگر به نظر من، دخالت ویتنام در کامبوج تحت حکومت پلپوت در دسامبر ۱۹۷۸ است که طی آن کل کامبوج اشغال شد، حزب کمونیست آن از قدرت برکنار شد و نسلکشی پلپوتی خاتمه یافت. اگرچه باید اضافه کرد که چین (بدلیل حمایت آن از رژیم پلپوت) و آمریکا (بدلایل ژئوپولیتیکی محض) با رسوایی و بیشرمی غیرقابل تصوری مخالف این کار ویتنام بودند. برخی حتی اشغال آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی و آزادی فرانسه، بلژیک، هلند و .... توسط ارتش متفقین را نیز از این نوع ارزیابی میکنند، اگرچه اینها به نظر در مقایسه با بوسنی (و کوزوو) و کامبوج مواردی کاملا متفاوت هستند.
با احترام، جمشید خونجوش
■ با درودهای گرم خانم دقیقیان عزیز،
سپاس فراوان بابت حسن نظر شما درباره نوشته اینجانب و برای کامنت و نظرات مطرح شده از سوی شما.
با ارزیابیتان درباره کم کاری متفقین در حین جنگ جهانی دوم در زمینه حفاظت از جان یهودیان فراوان موافقم و آرزو میکنم که در باره ایران چنین اشتباهاتی رخ ندهند.
اما آنچه که به شرایط کنونی ایران مربوط میشود، برای من هنوز مشخص نیست که رئیس جمهور آمریکا چه هدفی را دنبال میکند: سرنگونی حکومت ایران - با کدام آلترناتیو جانشینی- یا یافتن جریانی از درون حکومت مستقر که آماده همکاری با او باشد - مدل به اصطلاح ونزوئلایی که معلوم نیست در شرایط ایران اصولا قابل پیاده کردن باشد. در نتیجه، او در هر دو شق با چالشهای جدی روبروست. امیدوارم که او به ضرر مردم ایران دست به معامله نزند و اوضاع کشورمان ختم به خیر شود.
با احترام جمشید خونجوش
حکمرانی جامعهمحور، خودحکمرانی محلی، هویت مجازی و شکوفایی انسانی در عصر هوش مصنوعی
چکیده
جوامع انسانی دگرگونیای تاریخی را تجربه میکنند که در آن فناوریهای دیجیتال هوشیاری جمعی را گسترش میدهند، و در عین حال بنیانهای جغرافیایی و رابطهایِ پشتیبانِ حیات جمعی را متلاشی میکنند.
جوامع مبتنی بر هویت مجازی به افراد اجازه میدهند پیوندهایی عاطفی فراتر از قارهها برقرار کنند، اما این پیوندها نمیتوانند جایگزین همکاری متجسد (واقعی)[۱] برای بقا، مراقبت، تابآوری اقتصادی و حفاظت جمعی باشند. در همین حال، هوش مصنوعی و اتوماسیون ساختارهای اقتصادیِ مبتنی بر کار مزدی[۲] را، که از دولتهای رفاهِ قرنبیستمی حمایت میکردند، در هم میشکنند. جمعیتهای سالخورده فشارهای مالی را تشدید میکنند، و دولتهای ملّی روزبهروز در قبال تأمین حمایتهای اجتماعیِ وعدهدادهشده ناتوانتر میشوند. نتیجه اینکه شکافی میان حس تعلق نمادین و امنیت مادی ایجاد میشود؛ شکافی که به بیثباتی در مشارکت دموکراتیک، حیات اقتصادی و سلامت روان دامن میزند. این رساله استدلال میکند که تنها پاسخِ مؤثر به این فشارهای ساختاری، گذار به خودحکمرانی جامعهمحور است؛ نظامی که بر واحدهای انسانی متشکل از جوامع پایه[۳] دههزارنفری، فدراسیونهای مراقبتی[۴] پنجاههزارنفری، و کانتونهای خودمختار[۵] دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری مبتنی است. این مدل با یافتههای انسانشناسی تکاملی، روانشناسی شناختی، نظریه نیازهای انسانی، شواهد جامعهشناختی، نظریه سیاسی، رفتار اقتصادی، حفاظت جمعی، و اصول اخلاقی مِهر[۶] همراستاست. این طرح در واقع نقشهای منسجم و پایدار برای سازماندهی مجددِ جوامع پیشرفته ارائه میدهد؛ در قالب ساختارهایی که میتوانند در عصر هوش مصنوعی، معنا، مراقبت، حفاظت و پویاییِ دموکراتیک را فراهم آورند.
مقدمه
انسان درحال ورود به دورهای تاریخی است که در آن ساختارهای سنتیِ هویت، تعلق جمعی و حیات سیاسی، دیگر همچون گذشتهها عمل نمیکنند. فناوریهای دیجیتال شبکههایی جهانی از پیوندهای نمادین میسازند؛ شبکههایی که در آنها افراد خود را متعلق به جوامع دورافتاده مبتنی بر علایق مشترک، ایدئولوژی یا هویت میبینند.[۱] این شبکهها تخیل انسان را دگرگون میکنند، و مرزهای تجربه فردی را گسترش میدهند، اما در عین حال پیوندهای محلیِ تأمینکننده مراقبت، اعتماد، ثبات و مسئولیت جمعی را تضعیف میکنند و از هم میپاشند. افراد روزبهروز بیشتر در فضای عمومیِ دیجیتال مشارکت میکنند، اما جهان اجتماعیِ پیشین را، که روزگاری حمایت و حفاظت متقابل ارائه میدادند، از دست میدهند. هوش مصنوعی، اتوماسیون و سرمایهداریِ پلتفرمی[۷] هم بنیانهای حیات اقتصادی را از بیخوبن تغییر میدهند.
اشتغال ناپایدار میشود، کار مزدی کمکم از مرکزیت تولید کنار میرود، و نظامهای مالیاتی ملّی در تأمین دولتهای رفاه گسترده، که برای عصری دیگر طراحی شده بودند، درمیمانند.[۲] بیثباتیِ حاصل موقتی نیست، بلکه ساختاری است، و همه ساحتهای زندگی اجتماعی، از جمله خانواده، آموزش، مشارکت سیاسی، سلامت روان و فرصتهای اقتصادی را در بر میگیرد.
بنابراین، جوامع مدرن با تناقضی عمیق روبهرو هستند. افراد به اطلاعات، شبکههای جهانی و حس تعلق نمادین در مقیاسی بیسابقه دسترسی دارند، اما روزبهروز منزویتر، مضطربتر و از شکلهای معنادارِ حیات جمعی دورتر میشوند. البته نظامهای سیاسی ملّی عظیم، متمرکز و پُرهزینه هستند، اما تواناییشان برای تأمین مراقبت، امنیت و انسجام اجتماعی که برای آن ساخته شده بودند، مدام کاهش مییابد. نظامهای اقتصادی ثروتهایی هنگفت میآفرینند، اما میلیونها نفر گرفتار ناامنی و آوارگی میشوند. پیشرفت فناوری شتاب میگیرد، اما نهادهای اجتماعی و سیاسی در تطبیق با آن دچار مشکل هستند.
این رساله استدلال میکند که راهحل این تناقض، بازسازی جامعه بر پایه جوامع هماندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند مراقبت واقعی و مشارکت معنادار را تأمین کنند. جوامع پایه حدوداً دههزارنفری میتوانند زندگی روزمره را سامان و ثبات بدهند، کمک متقابل را تقویت کنند و بنیانهای رابطهایِ شکوفایی انسانی را احیا نمایند. فدراسیونهای پنجاههزارنفری قادرند خدمات تخصصی را هماهنگ کنند، منابع را توزیع نمایند و به چالشهای پیچیده پاسخ بدهند. کانتونهای دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری میتوانند بهعنوان واحدهای سیاسی خودمختار عمل کنند، و تعادل میان پاسخگویی محلی و ظرفیت منطقهای را برقرار نمایند. این نظام تودرتو با معماری شناختی، عاطفی و اجتماعیِ گونه انسان همخوانی دارد، و به چالشهای ناشی از هوش مصنوعی، دگرگونیهای جمعیتی، بیثباتی زیستمحیطی و تحولات اقتصادی پاسخی مؤثر میدهد.
این مدل پیشنهادی بر هشت دسته تحلیلی استوار است که در کنار هم بنیانی میانرشتهای برای حکمرانی جامعهمحور فراهم میکنند. این دستهها عبارتاند از:
• انسانشناسی تکاملی،
• روانشناسی شناختی و اجتماعی،
• نظریه نیازهای انسانی،
• جامعهشناسی همبستگی،
• نظریه سیاسی،
• کارآفرینی و رفتار اقتصادی،
• حفاظت جمعی، و
• اخلاق مهر.
هریک از این دستهها بُعدی متفاوت از بحران کنونی را توضیح میدهد، و منطق بازگشت به نظامهای جامعهمحور را روشن میسازد. این هشت دسته در مجموع چهارچوبی منسجم شکل میدهند برای فهم اینکه چرا هویت مجازی نمیتواند جایگزین جامعه متجسد و واقعی شود، چرا دولتهای رفاه ملّی درحال فروپاشی هستند، و چرا شکوفایی انسانی در قرن بیستویکم نقشه تمدنیِ نوینی میخواهد که ریشه در جامعه، عمل متقابل و کرامت انسانی داشته باشد.
بررسی ادبیات
دگرگونیِ مفهوم جامعه در عصر دیجیتال به یکی از دغدغههای اصلی در انسانشناسی، جامعهشناسی، روانشناسی، نظریه سیاسی و مطالعات فناوری تبدیل شده است. پژوهشگران این رشتهها همگی تأکید میکنند اگرچه جوامع هویتیِ مجازی دامنه تعلق انسانی را بهشدت گسترش دادهاند، اما در عین حال نمیتوانند جایگزین جوامع واقعی و ریشهدار شوند؛ جوامعی که وظیفه بقا، حفاظت و مراقبت متقابل را در طول تاریخ برعهده داشتهاند. شبکههای دیجیتال شیوه خودفهمی افراد را از نو سازماندهی کردهاند، اما بنیانهای تکاملیِ زندگی اجتماعی انسان همچنان به نزدیکی جسمانی، محیط مشترک و تعهدات رابطهای گره خورده است. این بررسی ادبیات با تلفیق مهمترین مناقشات چند رشته، پایهای علمی برای این ادعا شکل میدهد که آینده جوامع پیشرفته ناگزیر باید بهسوی بازگشت به خودحکمرانی جامعهمحور حرکت کند، بهویژه وقتی هوش مصنوعی و اتوماسیون توان مالی و مدیریتی دولتهای رفاه متمرکز را تضعیف میکنند.
مفهوم عمومیهای شبکهای[۸] از دانا بوید محیطهای واسطهشده دیجیتال را توصیف میکند که در آنها شکلگیری هویت و تعامل اجتماعی فراتر از مرزهای جغرافیایی رخ میدهد.[۳] این محیطها حس تعلق نمادین، سرمایهگذاری عاطفی شدید و نزدیکیِ غیرجغرافیایی را تقویت میکنند. مانوئل کاستلز نیز استدلال میکند که شبکههای دیجیتال فضاهای خودمختار ارتباطی میسازند که تعلق اجتماعی را حول جریان اطلاعات و معانی مشترک بازسازی میکنند، نه حول جامعه فیزیکی.[۴] در این مدل، افراد عمدتاً از طریق روایتها، تصاویر و تعاملات الگوریتمیِ فراسرزمینی به هم میپیوندند. پژوهش رابرت پاتنم حاکی از فروپاشیِ شکلهای سنتی حیات مدنی است.[۵] یافتههای از کاهش چشمگیر مشارکت در انجمنهای محلی و در نتیجه کاهش سرمایهای اجتماعی را به تصویر میکشند که روزگاری اعتماد و همکاری در سطح محله را ممکن میساخت. شوشانا زوبوف با تحلیل سرمایهداری نظارتی[۹] نشان میدهد که پلتفرمهای دیجیتال از طریق مکانیسمهای تجاری، افراد را از حیات مدنی محلی دور کردهاند، و بهسوی بازارهای جهانی توجه[۱۰] سوق میدهند.[۶]
انسانشناسی شواهدی محکم ارائه میدهد مبنی بر اینکه اجتماعیبودنِ انسان در جوامع واقعیِ شکلگرفته بر پایه خویشاوندی، همکاری و محیط مشترک تکامل یافته است. سارا هردی میگوید نوزادان تنها به کمک پرورش جمعیِ چندخانواری و چندنسلی زنده ماندهاند.[۷] مایکل گورون و کیم هیل استدلال میکنند که شکار جمعی و تقسیم غذا جوامع انسانی را طوری شکل دادهاند که نیازمند نزدیکی جسمانی و وابستگی متقابل است، نه تعاملات نمادین یا مجازی.[۸] این یافتهها حاکی از آن هستند که هرچند جوامع مبتنی بر هویت دیجیتال میتوانند سرشار از هوشیاری و آگاهی شوند، اما قادر به بازتولید کارکردهای بقاییِ ذاتی گروههای اجتماعی واقعی نیستند. پژوهش رابین دانبار بر پایه فرضیه مغز اجتماعی نشان میدهد که انسان روابط اجتماعی پایدارش را فقط تا حدود ۱۵۰ نفر میتواند حفظ کند، و گروههای هویتی منسجم بهندرت از پنجهزار تا بیستهزار نفر فراتر میروند.[۹][۱۰] این یافتهها پایه تجربیِ محکمی فراهم میکنند برای این استدلال که سازماندهی سیاسیِ جامعهمحور باید بر واحدهای تعاملیِ هماندازه با مقیاس انسانی استوار باشد؛ واحدهایی بهمراتب کوچکتر از اندازه دولت–ملتهای[۱۱] مدرن.
پژوهشهای روانشناختی این نتیجه را تعمیق میکنند. سلسلهمراتب نیازهای مازلو روشن میسازد که افراد پیش از دستیابی به تعلق، حرمت نفس یا خودشکوفایی، باید نیازهای فیزیولوژیک و ایمنیِ خود را تأمین کنند.[۱۱] جوامع مجازی شاید نیازهای نمادین هویت و بازشناسی را برآورده کنند، اما نمیتوانند حفاظت جسمانی، سرپناه، امنیت غذایی یا مراقبت اضطراری ارائه بدهند. شری تِرکل نشان میدهد که ارتباطات دیجیتال به شکلگیری هویتهای تکهتکه منجر میشود، زیرا افراد مدام میان شخصیتهای آنلاین متعدد جابهجا میشوند.[۱۲] بدون وجود جوامع واقعیِ پایدار برای زمینگیری این هویتها، اضطراب، تنهایی و بیثباتی عاطفی افزایش مییابد. پژوهشهای مربوط به شکلگیری اعتماد نیز تأیید میکنند که تنظیم عواطف به حالتهای چهره، تُنِ صدا، حضور جسمانی و آیینهای مشترک وابسته است؛ هیچکدام از اینها در ارتباطات دیجیتال بهطور کامل بازتولید نمیشوند.[۱۳]
ادبیات جامعهشناختی نیز تضعیف ساختارهای همبستگی محلی را برجسته میکند. تمایز فردیناند تونیس میان گماینشافت[۱۲] (جامعه صمیمی و ارگانیک) و گزلشافت[۱۳] (جامعه قراردادی و بیاسمورسم) ابزار مفهومی مفیدی برای فهم جابهجایی ناشی از شبکههای دیجیتال است.[۱۴] رسانههای اجتماعی با ترویج تعاملات نمادینِ فاقد عمق و تعهد گماینشافت، گزلشافت را تشدید میکنند. رابرت سمپسون در پژوهشهایش درباره کارایی جمعی نشان میدهد که اعتماد محلهای و تمایل متقابل به مداخله برای خیر همگانی با ایمنی، سلامت و رفاه کودکان همبستگی قوی دارد.[۱۵] جوامع مجازی نمیتوانند این شکل از همکاری محلی را جایگزین کنند. مفهوم فرامکانیتِ[۱۴] آرجون آپادورای به افرادی اشاره دارد که هویتشان تحت تأثیر جریانهای فرهنگی جهانی شکل میگیرد، درحالیکه زندگی جسمانیشان در محیطهای محلی تضعیفشده یا تکهتکه باقی میماند.[۱۶]
نظریه سیاسی و ادبیات حکمرانی فشارهایی ساختاری را به تصویر میکشد که دولتهای رفاه متمرکز را روزبهروز ناپایدارتر میسازند. ساسکیا ساسن و پیتر تیلور اینطور استدلال میکنند که جهانیسازی و جابهجایی جمعیت، ظرفیت مالی و مدیریتی دولت–ملتها را فرسوده، و امکان ارائه مراقبت همگانی را محدود کرده است.[۱۷] پژوهش الینور اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی نشان میدهد که جوامع پیچیده زمانی کارآمدتر هستند که واحدهای کوچک و همپوشان منابع و مسئولیتهای محلی را مدیریت نمایند.[۱۸] اثر او بیانگر آن است که آینده سازماندهی سیاسی باید بهسوی جوامع خودمختار کوچکتر حرکت کند، نه بوروکراسیهای عظیم متمرکز. اولریش بک و یورگن هابرماس مدلهای سیاسی پساملی را پیشنهاد میکنند که بر لایههای متعدد حکمرانی، از ساختارهای تنظیمی جهانی تا جوامع محلی توانمندشده، استوار است. چنین چشماندازی تأیید میکند که در عصر هوش مصنوعی و پیوندهای جهانی، خودحکمرانی جامعهمحور برای تداوم مراقبت، همبستگی و مشارکت دموکراتیک ضروری خواهد بود.
هشت دسته تحلیلی
چهارچوبی یکپارچه برای فهم جامعه، هویت، حکمرانی و شکوفایی انسانی
دگرگونی از جوامع جغرافیایی به جوامع هویتیِ مجازی مستلزم برخورداری از چهارچوبی چندلایه است که انسانشناسی، روانشناسی، جامعهشناسی، نظریه سیاسی، اقتصاد و اخلاق فرهنگی را در بر بگیرد. هشت دسته تحلیلیِ ارائهشده در این رساله، داربست مفهومیِ اصلی را میسازند تا روشن شود چرا جوامع مجازی نمیتوانند جای جوامع محلیِ واقعی و فیزیکی را در تأمین بقا، حفاظت، مراقبت و حکمرانی معنادار بگیرند. هر دسته بُعدی متمایز از زندگی اجتماعی انسان را نشان میدهد، اما همه آنها در نظامی منسجم در هم تنیده میشوند. این هشت دسته در مجموع میگویند جوامع پسامدرن ناگزیر هستند زندگی سیاسی و اجتماعی خود را در مواجهه با هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولتهای رفاه متمرکز[۱۵]، حول خودحکمرانی جامعهمحور[۱۶] بازسازی کنند.
۱. انسانشناسی تکاملی
انسان در گروههای کوچک و بههم وابسته تکامل یافته است؛ گروههایی که بقایشان به همکاری، خویشاوندی و کار مشترک گره خورده بود. شواهد باستانشناختی و انسانشناختی نشان میدهند انسانهای اولیه در دستهها و روستاهایی زندگی میکردند که حفاظت متقابل، تولید غذای جمعی و مراقبت چندنسلی را ممکن میساختند.[۱۹] تشکیل این سازوکارها اختیاری نبود، بلکه برای بقا ضرورت داشتند. آن ویژگیهایی که جوامع اولیه انسانی را شکل دادند، یعنی تقسیم ریسک، تأمین جمعی و عمل متقابلِ عاطفی، هنوز در ذات انسان باقی است. جوامع محلیِ قوی نه صرفاً ترجیح فرهنگی، بلکه بخشی از تاریخ تکاملی گونه ما هستند. جوامع مجازی، هرچند از نظر روانشناختی قدرتمند به شمار میروند، اما نمیتوانند چنین کارکردهایی داشته باشند، زیرا نه همکاری واقعی ارائه میدهند، و نه محیط زیستبومیِ مشترک دارند. تاریخ تکاملی نشان میدهد که بقا به شبکههای محلی و همکاری جسمانی وابسته است؛ چیزی که شبکههای دیجیتال از جایگزینیشان عاجز هستند.
۲. روانشناسی شناختی و اجتماعی
شناخت انسانی برای مدیریت روابط اجتماعی در محدوده طبیعی تکامل یافته است. فرضیه مغز اجتماعی نشان میدهد که هر فردی فقط با تعدادی محدود میتواند رابطه پایدار داشته باشد.[۲۰] رسانههای اجتماعی این محدودیت طبیعی را درهم میشکنند و فرد را در معرض هزاران تعامل نمادین قرار میدهند؛ تعاملاتی که حس تعلق میآورند، اما اعتماد، تنظیم عواطف و مسئولیت متقابلِ ناشی از مواجهه رودررو را پدید نمیآورند. شکلگیری اعتماد به نشانههای ظریف چهره، تُنِ صدا، آیینهای مشترک و حضور جسمانی وابسته است.[۲۱] جوامع مجازی این نشانهها را تولید نمیکنند و در نتیجه نمیتوانند ثبات روانشناختی و مسئولیت متقابلی را که جوامع فیزیکی تأمین میکنند، به وجود بیاورند. این ناهمخوانی به هویت تکهتکه، بیثباتی عاطفی و کاهش تابآوری روانی میانجامد. محدودیتهای شناختی بهوضوح نشان میدهند که رسانههای اجتماعی حس تعلق نمادین را تقویت مینمایند، اما شرایط شناختی لازم برای اعتماد عمیق و همکاری پایدار را ایجاد نمیکنند.
۳. روانشناسی نیازهای انسانی
سلسلهمراتب نیازهای مازلو توضیح ساختاری میدهد که چرا هویت دیجیتال نمیتواند نیازهای انسانی را بهطور کامل ارضا نماید.[۲۲] لایههای بنیادین نیازهای انسانی، یعنی بقا، ایمنی، تعلق، حرمت نفس و خودشکوفایی، باید بهترتیب برآورده شوند. جوامع مجازی میتوانند نیازهای نمادین تعلق و بازشناسی را تأمین کنند، اما قادر به رفع نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی، از جمله امنیت غذایی، تأمین سرپناه، حفاظت، کمک اضطراری و حمایت مادی نیستند. بنابراین شکوفایی انسانی مستلزم وجود جوامعی واقعی است که این لایههای بنیادین را تأمین نمایند تا تعلق و حرمت نفس بر آن استوار شود. با شتاب اتوماسیون، بیکاری و بیثباتی اقتصادی، شکاف میان آنچه جوامع مجازی عرضه میکنند و آنچه انسان واقعاً نیاز دارد، روزبهروز عمیقتر میشود. بنابراین، وجود خودحکمرانی جامعهمحور نه صرفاً مطلوب، بلکه برای تأمین نیازهای پایه انسانی ضروری است.
۴. جامعهشناسی همبستگی
نظریههای جامعهشناختی همبستگی بر اهمیت مکان مشترک، تعامل واقعی و تعهد اخلاقی تأکید دارند. چهارچوب گماینشافت و گزلشافتِ فردیناند تونیس تفاوت جامعه ارگانیک و صمیمی را با جامعه قراردادی و بیاسمورسم روشن میکند.[۲۳] رسانههای اجتماعی گزلشافت را بهشدت تقویت میکنند، زیرا روابط در آنها انتزاعی، نمادین و کاملاً فردگرایانه هستند، و این رویکرد مانع شکلگیری مسئولیت جمعی در سطح محلی میشود. پژوهش رابرت سمپسون درباره کارایی جمعی نشان میدهد که اعتماد مبتنی بر محله و آمادگی برای مداخله بهنفع خیر همگانی، در واقع ایمنی، سلامت و ثبات جامعه را به ارمغان میآورند.[۲۴] جوامع دیجیتال نمیتوانند این مسئولیتهای محلی را بازتولید کنند. جوامع بدون برخورداری از انسجام مبتنی بر محله و هویت محلی مشترک، توانایی خود برای مدیریت بحران، بسیج عمل جمعی و حفظ نظم عمومی را از دست میدهند. بنابراین، جامعهشناسی همبستگی اینگونه استدلال میکند که جوامع فیزیکی باید در قالب واحدهای اصلیِ سازماندهی اجتماعی و مراقبت باقی بمانند.
۵. نظریه سیاسی و حکمرانی
نظریه سیاسیِ معاصر روزبهروز بیشتر این مسئله را میپذیرد که دولت–ملتهای متمرکز دچار کاهش کارایی شدهاند. جریانهای جهانی سرمایه، جابهجاییهای فراملّی و تحولات فناوری، ظرفیت مدیریتی و مالی دولتهای بزرگ را بهشدت تضعیف کردهاند.[۲۵] پژوهش الینور اوستروم نشان میدهد که حکمرانی کارآمد زمانی به دست میآید که واحدهای کوچک و تودرتو با خودمختاری و پاسخگویی، مسئولیتهای محلی را مدیریت نمایند.[۲۶] ساختارهای حکمرانی چندمرکزی و غیرمتمرکز در محیطهای پیچیده از بوروکراسیهای متمرکز عملکرد بهتری دارند، زیرا دانش محلی، تنوع فرهنگی و اعتماد مبتنی بر جامعه را به تصمیمگیری راه میدهند. این بینش از مدل سیاسیِ جامعهمحور پشتیبانی میکند که در آن جوامع دههزار تا پانزدههزارنفری مراقبتهای ضروری، حمایت و حل تعارض را برعهده میگیرند و واحدهای فدرال دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری هماهنگی گستردهتر را تأمین مینمایند. این مدل تودرتو با انسانشناسی تکاملی و همینطور با نظریه سیاسی همخوانی دارد، و آیندهای را ترسیم میکند که در آن جامعه هسته اصلی واحد سیاسی است.
۶. کارآفرینی و رفتارهای اقتصادی
با سلطه هوش مصنوعی و اتوماسیون بر اقتصاد جهانی، اشتغال ناپایدار و بازارهای کارِ بزرگمقیاس کوچکتر میشوند. مطالعات اقتصادی حاکی از آن هستند که نوآوری از شبکههای متراکم اعتماد، تعامل مکرر و نظامهای حمایتیِ محلی زاده میشود.[۲۷] تحلیل جین جیکوبز درباره نوآوری شهری ثابت میکند که شبکههای کوچک و بههمپیوسته خلاقیت، آزمایش و فعالیت کارآفرینانه را پرورش میدهند.[۲۸] نظامهای اقتصادی جامعهمحور مربیگری، سرمایه اجتماعی و تقسیم ریسک جمعی را فراهم میکنند و همه اینها نوآوری و تابآوری اقتصادی محلی را تقویت مینمایند. جوامع مجازی میتوانند تخیل کارآفرینانه را برانگیزند، اما اعتماد محلی، حمایت مادی و مربیگری عملیِ لازم برای فعالیت اقتصادی پایدار را عرضه نمیکنند. اقتصاد آینده به شبکههای محلی وابسته خواهد بود، نه به بازارهای کار متمرکز.
۷. حفاظت جمعی
امنیت جمعی و حفاظت متقابل مستلزم هماهنگیِ واقعی است. انسانشناسی نشان میدهد که جوامع کوچک با ترغیب اخلاقی، شهرت و هنجارهای مشترک رفتار را تنظیم میکنند.[۲۹] در جوامع بزرگتر، به نهادهای اجباری مانند پلیس نیاز است، چون افراد یکدیگر را نمیشناسند و به هم اعتماد ندارند. حکمرانی در مقیاس جامعه امکان حفاظتِ مبتنی بر همکاری، پاسخ سریع به بحران و حل مسئله جمعی را میدهد. جوامع مجازی در بلایای طبیعی، کمبود غذا، بحرانهای زیستمحیطی یا درگیریهای خشونتآمیز هیچگونه حفاظت جسمانی ارائه نمیدهند. پیچیدگی ریسکهای مدرن، نیاز به جوامع جغرافیاییِ مشخص را که قادر به بسیج سریع و هماهنگ باشند، دوچندان میکند.
۸. معنای فرهنگی و اخلاق مهر
جوامع انسانی برای تداوم معنا و همبستگی به ارزشهای مشترک، آیینها و چهارچوبهای فرهنگی نیاز دارند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راستگویی، مراقبت متقابل، کرامت و هماهنگی تأکید دارد، بستری برای حیات سالمِ مبتنی بر جامعه فراهم میکند. جوامع مجازی غالباً تعلق نمادین بدون تعهد واقعی میآفرینند، و این رویکرد به تکهتکهشدنِ هویت و بیثباتی عاطفی میانجامد. در مقابل، جوامع واقعی روایتهای مشترک و حافظه جمعی میسازند که معنا و ساختار میبخشند. از این رو اخلاق مهر بهعنوان بنیاد اخلاقیِ خودحکمرانی جامعهمحور عمل میکند؛ جایی که ارزشها و هویت در روابط واقعی و مسئولیتهای مشترک ریشه دارند، نه در نمایشی دیجیتال.
هشت دسته تحلیلیِ ارائهشده چهارچوبی یکپارچه و متقابلاً تقویتکننده میسازند. آنها توضیح میدهند چرا جوامع هویتیِ مجازی برای گسترش آگاهی انسان اهمیت دارند، اما برای بقا و شکوفایی او ناکافی هستند؛ که اگر جوامع پیشرفته میخواهند در قبال فشارهای روانشناختی، اقتصادی و اجتماعیِ دوران پسامدرن واکنش نشان بدهند، باید ساختارهای سیاسی غیرمتمرکز و جامعهمحور را برگزینند. همچنین تأکید میکنند که اخلاق مهر شالوده ضروریِ نظم سیاسیِ آیندهای انسانی و از نظر ساختاری پایدار است.
بحران مدرن جامعه
جهان مدرن بحرانی عمیق در جامعه را تجربه میکند، بحرانی که همه ساحتهای زندگی اجتماعی، روانشناختی و سیاسی را در بر گرفته است. این بحران صرفاً فرهنگی نیست، بلکه کاملاً ساختاری است. همزمانیِ چهار نیروی بزرگ، یعنی تحول فناوری، دگرگونی اقتصادی، جابهجاییهای جمعیتی و تکهتکهشدن هویت در شبکههای دیجیتال، باعث چنین بحرانی شدهاند. شکلهای سنتی تعلق اجتماعی که برای هزاران سال اساس زندگی انسان را تشکیل میدادند، تضعیف شدهاند یا کاملاً از هم گسستهاند، و افراد را بیش از پیش منزوی، مضطرب و وابسته به نهادهایی کردهاند که دیگر نمیتوانند پاسخگوی مطالبات رو به افزایش باشند. این بحران پایههای مراقبت جمعی را متزلزل میکند، مشارکت دموکراتیک را به خطر میاندازد، تداوم دولت رفاه را زیر سؤال میبرد، و در عین حال شرایطی فراهم میسازد که تعلق مجازی جذاب به نظر میرسد، اما حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را فراهم نمیکند.
یکی از بُعدهای این بحران از جابهجایی جغرافیایی و شهرنشینی سرچشمه میگیرد که ساختارهای دیرپای خویشاوندی و پیوندهای بیننسلی را مختل میکند. انسانها اکنون برای کار، تحصیل یا فشارهای مالی مدام جابهجا میشوند و این امر ثبات روابط محلهمحور را از بین میبرد.[۳۰] در بسیاری از جوامع پیشرفته، شمار افرادی که تنها زندگی میکنند بیش از هر زمان دیگری در تاریخِ ثبتشده بشر است.[۳۱] اندازه خانواده کوچکتر شده است، نرخ باروری در اکثر کشورهای ثروتمند به زیر سطح جایگزینی سقوط کرده است، و خانواده گسترده تقریباً محو شده است. فروپاشی زندگی چندنسلی کمیت و کیفیت حمایت دسترسپذیر اجتماعی هنگام بحران، بیماری، دشواری اقتصادی یا پریشانی عاطفی را بهشدت کاهش میدهد.
محرک دوم بحران فروپاشی نهادهای جمعی مانند اتحادیههای کارگری، سازمانهای مدنی، انجمنهای فرهنگی و جوامع دینی است. پژوهش رابرت پاتنم نشان میدهد که از دهه ۱۹۶۰ به این سو، مشارکت در تقریباً همه شکلهای حیات مدنی پیوسته کاهش یافته است.[۳۲] این کاهش با بیاعتمادی به نهادها و افت سرمایه اجتماعی همراه بوده است. یعنی افراد فرصتهای کمتری برای همکاری رودررو، مسئولیت مشترک و حل مسئله جامعهمحور در اختیار دارند. رسانههای اجتماعی حس تعلق نمادین را گسترش میدهند، اما این کار را به بهای همکاری واقعی انجام میدهند. آنها تناقضی پدید میآورند که در آن افراد احساس اتصال میکنند، اما در واقعیت تنها میمانند.
سومین عامل دگرگونی بازارهای کار تحت تأثیر جهانیسازی، اتوماسیون و هوش مصنوعی است. اشتغال امن و بلندمدت روزبهروز کمیابتر میشود.[۳۳] اکثر افراد شکلهای ناپایدار کار را تجربه میکنند که نه دستمزد کافی، نه مزایا و نه امنیت بلندمدت ارائه میدهند. ناپدیدشدنِ اشتغال صنعتیِ باثبات، پایههای اقتصادی طبقه متوسط را سست کرده است، منابع در دسترسِ جوامع محلی را کاهش داده است، و توانایی خانوادهها برای تأمین معاش افراد تحت تکفل را دشوارتر ساخته است. اکنون سیستمهای هوش مصنوعی وظایف شناختی را برعهده میگیرند که پیشتر به نیروی انسانی نیاز داشت، و رباتیک جای کار یدی را میگیرد. اثر ترکیبی این دو، فرسایش قرارداد اجتماعیِ مبتنی بر اشتغال است؛ همان قراردادی که در قرن بیستم نظامهای رفاهی را حفظ میکرد و توسعه میداد.[۳۴]
بُعد چهارم ناکافیشدنِ روزافزون دولتهای رفاه است که برای عصر اقتصادی کاملاً متفاوتی طراحی شده بودند. ساختارهای رفاهی بر پایه جمعیت بزرگ شاغل، اشتغال باثبات، نرخ باروری نسبتاً بالا پایهگذاری شده بودند، و فرض میکردند پایه مالیاتی ملّی همیشه قوی باقی خواهد ماند. امروز هیچکدام از این پیشفرضها برقرار نیستند. جمعیتهای سالخورده فشار عظیمی روی صندوقهای بازنشستگی، زیرساختهای درمانی و مراکز مراقبت بلندمدت وارد میکنند. با کاهش نسبت بزرگسالان شاغل به افراد تحت تکفل، بار مالی دولتها سنگینتر میشود.[۳۵] در همان حال، اتوماسیون درآمد مشمول مالیات نیروی کار را کاهش، و ثروت را بهسوی اقتصادهای دیجیتالِ متمرکز و دشوارِ تنظیم و مالیاتستانی سوق میدهد. نتیجه چنین وضعیتی کسری ساختاری در توانایی دولتهای متمرکز برای ارائه مراقبت همگانی است.
بُعد پنجم تکهتکهشدنِ روانشناختی ناشی از فناوریهای دیجیتال است. رسانههای اجتماعی هویت را به سلسلهای از اجراهای نمادینِ جدا از هم تبدیل میکنند، و این امر خودآگاهی افراطی، اضطراب و دوقطبیسازی را تشدید مینماید.[۳۶] جوامع آنلاین میتوانند تأیید عاطفی بدهند، اما ثبات، اعتماد و پاسخگویی را، که فقط با نزدیکی جسمانی و محیط مشترک به دست میآید، تأمین نمیکنند. این تکهتکهشدن نه فقط افراد، بلکه کل جامعه را در بر میگیرد؛ جامعهای که روزبهروز بیشتر در دنیای دیجیتال فرو میرود، و انسجام اجتماعی و مشروعیت دموکراتیک خود را از دست میدهد.
بُعد ششم تضعیف دموکراسیِ سرزمینی است. دولتهای مدرن برای حفظ مشروعیت به مشارکت فعال شهروندان نیاز دارند. اما کاهش مشارکت مدنی، افزایش دوقطبیسازی و جلب توجه به جوامع دیجیتال جهانی، توانایی افراد برای مشارکت معنادار در حیات عمومی محلی را کاهش میدهند.[۳۷] پراکندگی هویت در شبکههای مجازی جهانی، پیوند میان شهروند و نهادهای محلی را سست میکند. بسیاری از حکومتهای محلی دیگر نمیتوانند روی مشارکت مدنی پایدار حساب کنند. همین رویکرد پاسخگویی را کاهش میدهد و فرهنگ دموکراتیک را زیر سؤال میبرد.
بُعد هفتم از فروپاشی معنای فرهنگی مشترک سرچشمه میگیرد. جوامع در طول تاریخ از طریق آیینها، روایتها و هنجارهای مشترک، انسجام میآفریدند. این شکلهای فرهنگی تعهد اخلاقی و حافظه جمعی پدید میآوردند. در جوامع مدرن، معنای فرهنگی در هزاران گوشه دیجیتال تکهتکه شده است.[۳۸] انسان بدون داشتنِ روایت مشترک، از حس هدفمندیِ مشترک محروم میمانند. فقدان معنای مشترک، آسیبپذیری در برابر دستکاری پلتفرمهای دیجیتال و گروههای افراطی را که هویت بدون مسئولیت عرضه میکنند، افزایش میدهد.
همه این نیروها در کنار هم، بحران فراگیر جامعه را شکل میدهند. افراد بهصورت دیجیتال متصل، اما در واقعیت جسمانی منزوی هستند. دولتها عظیم و پُرهزینه، اما روزبهروز ناتوانتر از ارائه مراقبت هستند. شبکههای جهانی هویت را گسترش میدهند، اما همبستگی محلی را از بین میبرند. بازارهای کار کوچک میشوند، درحالیکه نیازهای اجتماعی افزایش مییابند. معنای فرهنگی به میکروهویتهای پراکنده تبدیل شده است. با تشدید این فشارها، جامعه با افزایش تنهایی، کاهش نرخ زادوولد، افزایش بیماریهای روانی و تضعیف تابآوری دموکراتیک روبهرو میشود.[۳۹]
این بحران را نمیتوان با اصلاحات جزئی در نظامهای موجود حل کرد، زیرا الگوهای زیربناییِ تحول فناوری و دگرگونی اقتصادی از ظرفیت تطبیقیِ مدلهای حکمرانی قرنبیستمی فراتر رفتهاند. حل چنین بحرانی نیازمند پاسخ ساختاری، و نه تنظیمات تدریجی سیاستی است.
ادعای محوری این رساله این است که جوامع پیشرفته باید بهسوی ساختارهای جامعهمحور گذار کنند؛ ساختارهایی که بتوانند همکاری واقعی را احیا نمایند، مراقبت ارائه بدهند، حفاظت جمعی را سازماندهی کنند و معنای مشترک بیافرینند. بحران جامعه وضعیتی گذرا نیست، بلکه تحولی ساختاری است که معماری سیاسی نوین میطلبد. آینده ثبات اجتماعی، تابآوری اقتصادی و سلامت روان به ایجاد جوامع خودحکمران وابسته است؛ جوامعی که کارکردهایی را به دوش بکشند که شبکههای دیجیتال و دولتهای رفاه متمرکز دیگر نمیتوانند تأمین نمایند.
هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولتهای رفاه ملّی
هوش مصنوعی و اتوماسیون پایههای اقتصادهای مدرن را دوبارهسازی میکنند. این دگرگونیها تواناییِ زیست دولتهای رفاه ملّی را، که بر فرضیات عصر صنعتی بنا شده بودند، از بین میبرند. نظامهای رفاهی قرن بیستم به اشتغال باثبات، جمعیت بزرگ شاغل، درآمدهای مالیاتیِ قابل پیشبینی و مرزی روشن میان کار و سرمایه وابسته بودند. همه این شرایط اکنون درحال تضعیف یا ناپدیدشدنِ کامل هستند. گسترش جهانی فناوریهای مبتنی بر هوش مصنوعی، سیستمهای تولید خودکار و اقتصادهای پلتفرمی، جابهجایی ساختاری عظیمی پدید آورده است که نقش کار انسانی را کاهش میدهد، نابرابری اقتصادی را تشدید میکند، و ثروت را با سرعتی بیسابقه متمرکز میسازد. این تغییرات بر چگونگی سازماندهی مراقبت، توزیع منابع و خودحکمرانی جوامع تأثیری عمیق میگذارند. نتیجه شکافی میان انتظاراتی که از دولتهای ملّی میرود، و ظرفیت واقعیشان برای ارائه حفاظت اجتماعی است؛ شکافی که به بیثباتی سیاسی، بیاعتمادی عمومی و تنشهای اجتماعی رو به افزایش میانجامد.
نخستین و مهمترین چالش شتابگیریِ بیثباتی شغلیِ نیروی کار زیر سایه هوش مصنوعی و رباتیک است. مطالعه فری و آزبورن اینگونه برآورد میکند که نزدیک به نیمی از مشاغل کنونی در معرض اتوماسیون قرار دارند.[۴۰] سیستمهای یادگیری ماشین روزبهروز وظایف شناختیِ پیچیدهای را انجام میدهند که پیشتر به نیروی انسانی ماهر نیاز داشت. رباتها کارهای یدی را با کارایی و دقتی انجام میدهند که هیچ نیروی کار انسانی قادر به رقابت با آن نیست. سرعت اتوماسیون در تولید، لجستیک، امور مالی، تحلیل مراقبتهای بهداشتی، پژوهش حقوقی و حتی صنایع خلاق رو به افزایش است. در نتیجه، پایه اقتصادیِ اشتغال انبوه که زمانی از طریق مالیات بر حقوق و درآمدهای باثبات، برنامههای رفاهی را تأمین میکرد، درحال فرسایش است.[۴۱] وقتی اشتغال کاهش یابد یا ناپایدار شود، پایه مالیاتی کوچک میشود، درآمدهای عمومی افت میکنند، و دولتهای مرکزی دیگر نمیتوانند شبکه ایمنی اجتماعیِ مربوط به جمعیتهای بزرگ و پیوسته شاغل را حفظ نمایند.
چالش دوم ظهور سرمایهداری پلتفرمی است که ثروت را در انحصار دیجیتال نگه میدارد. شرکتهایی که داده، زیرساخت ابری و شبکههای الگوریتمی را کنترل میکنند، با کمترین نیروی کار، سودهای نجومی میسازند.[۴۲] ثروت در مراکز فناوری انباشته میشود و درآمد مشمول مالیات بسیار کمی برای دولت–دولت ملّی باقی میماند. پلتفرمهای جهانی سود را میان حوزهها جابهجا میکنند تا مالیات را به حداقل برسانند، درحالیکه صنایع سنتی یا افول میکنند یا فعالیتهایشان را به خارج منتقل مینمایند. این تغییرات ساختاری تولید درآمد از طریق مالیات شرکتی یا مالیات بر درآمد را برای دولتها دشوارتر میکند. بدون درآمد مالیاتی باثبات، دولتهای رفاه از نظر مالی ناپایدار میشوند.
عامل سوم دگرگونی جمعیتی است. تقریباً همه جوامع پیشرفته با پیری سریع و کاهش نرخ زادوولد روبهرو هستند.[۴۳] با افزایش نسبت بازنشستگان به جمعیت شاغل، فشار مالی روی نظامهای رفاهی بهصورت تصاعدی بالا میرود. تعهدات بازنشستگی گسترش مییابند، و هزینههای درمانی بهدلیل افزایش امید به زندگی و بیماریهای مزمن بیشتر میشوند. در همین حال، نیروی کار کوچک میشود و اتوماسیون نیاز به کارگر انسانی را کاهش میدهد. دولتها نیز ناگزیرند با افزایش مخارج و کاهش درآمدها دستوپنجه نرم کنند. این ترکیب، کسریهایی ساختاری پدید میآورد که با اصلاحات تدریجی قابل حل نیستند.
چالش چهارم افزایش هزینههای مراقبتهای بهداشتی و خدمات اجتماعی در جوامع سالخورده است. هزینه بهداشت در اکثر کشورهای پیشرفته سریعتر از تولید ناخالص داخلی رشد میکند. بخشی از آن بهخاطر گرانشدن فناوریهای پزشکی، و بخشی دیگر بهدلیل انتقال هزینه از نیروی کار انسانی به سیستمهای سرمایهبرِ مبتنی بر رباتیک و هوش مصنوعی است.[۴۴] دولتهای رفاهی که میخواهند مراقبت بهداشتی و سالمندی همگانی ارائه بدهند، با باری مالی روبهرو میشوند که سریعتر از ظرفیت اقتصادیشان رشد میکند. نظامهای متمرکز از انعطاف لازم برای تطبیق با شرایط محلی یا بسیج ساختارهای مراقبت جامعهمحورِ کمهزینهتر بر پایه شبکههای غیررسمی برخوردار نیستند.
عامل پنجم فروپاشی قرارداد اجتماعیِ نیمه دوم قرن بیستم است. آن قرارداد بر تقسیمبندیِ باثباتی میان کار و سرمایه استوار بود. کارگران زمان و مهارت خود را در برابر دستمزد، مزایا و سهم بیمه تأمین اجتماعی مبادله میکردند و در مقابل، دولت مستمری بازنشستگی، بیمه بیکاری، مراقبت بهداشتی و دیگر شکلهای حفاظت را تأمین مینمود. این قرارداد اجتماعی فرض میگرفت که اکثر بزرگسالان از اشتغال بلندمدت، درآمد قابل پیشبینی و مشارکت منظم در برنامههای عمومی برخوردار خواهند بود.[۴۵] در جهانی که کار موقت، کار پلتفرمی، بهرهوریِ تقویتشده با هوش مصنوعی و بیثباتی شغلی آن را شکل میدهد، این فرضها دیگر معتبر نیستند. اکنون کارگران میان نقشهای موقتی، پروژههای آزاد یا موقعیتهایی ناپایدار جابهجا میشوند که هیچکدام مشارکت کافی برای نظامهای رفاهی ایجاد نمیکنند.
چالش ششم ظهور آن چیزی است که زوبوف سرمایهداری نظارتی[۱۷] مینامد.[۴۶] شرکتها دادههای رفتاری را در مقیاس عظیم استخراج و به پول تبدیل میکنند. آنها ارزش اقتصادیِ هنگفتی میآفرینند بدون آنکه جمعیت بزرگی را به کار بگیرند. این وضعیت عدم تعادلی ساختاری به وجود میآورد بین حجم ارزشی که پلتفرمها تصاحب، و تعداد مشاغلی که ایجاد میکنند. نظامهای رفاهی سنتی نمیتوانند از این شکل جدید ثروت سهمی بردارند، و دولتها خود را ناتوان از تنظیم یا مالیاتگیریِ مؤثر از اقتصاد دیجیتال مییابند.
چالش هفتم افزایش هزینه بلایای مرتبط با اقلیم و فشارهای تغییر زیستمحیطی است. سیل، آتشسوزی، خشکسالی، همهگیریها و رویدادهای جوی شدید، بارهایی اضافی روی دوش دولتهای رفاه میگذارند، و آنها باید امداد اضطراری، مراقبت بهداشتی، بازسازی و تعمیر زیرساخت را تأمین کنند.[۴۷] حل چنین بحرانهایی مستلزم پاسخهای سریع و غیرمتمرکزی هستند که نظامهای بوروکراتیک بزرگ اصولاً نمیتوانند در مقیاس لازم ارائه بدهند. هزینه حکمرانی را در دورانی که درآمدها روبهکاهش است هم بالا میبرند.
این نیروها در کنار هم، بحرانی ساختاری پدید میآورند که دولتهای رفاه ملّی را در قبال پاسخگویی به انتظارات موجود روزبهروز ناتوانتر میکند. دولتها بیش از حد گسترده، کمدرآمد و فارغ از تحرکات سیاسی میشوند. شهروندان از نیازهای برآوردهنشده و نابرابری سرخورده میگردند. دوقطبیسازی سیاسی شدت میگیرد، زیرا گروهها یکدیگر را مسئول ناکامیِ نظام میدانند. اعتماد به نهادهای دموکراتیک کاهش مییابد و انسجام اجتماعی ترک میخورد.
این بحران را نمیتوان با بوروکراسیهای بزرگتر یا افزایش مالیات حل کرد. نیروهای باعث فروپاشی دولت رفاه، فناورانه، جمعیتی و ساختاری هستند و با پیشرفت هوش مصنوعی و گسترش اتوماسیون به بخشهای بیشتر اقتصاد شدت خواهند گرفت. تنها راهحل پایدار، بازسازیِ مراقبت، حمایت و حفاظت اجتماعی حول جوامع هماندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند منابع محلی را بسیج کنند، شبکههای مبتنی بر اعتماد بسازند و کمک مستقیم ارائه بدهند، بدون آنکه در محدودیتهای بوروکراسیهای متمرکز گرفتار شوند.
در نتیجه، خودحکمرانی جامعهمحور دیگر صرفاً مطلوب نیست، بلکه برای ثبات اجتماعی ضروری شده است. آینده حفاظت اجتماعی به جوامعی وابسته است که مراقبت ارائه بدهند، بحرانها را مدیریت کنند و منابع را از طریق ساختارهای محلی، رابطهمحور و همکاریمحور توزیع نمایند. هوش مصنوعی و اتوماسیون، جوامع را بهسوی معماری سیاسیِ نوینی سوق میدهند که در آن جامعه واحد اصلی حکمرانی خواهد بود.
چرا آینده ناگزیر جامعهمحور خواهد بود
همگرایی تحول دیجیتال، بازسازی اقتصادی، فشار جمعیتی و اتوماسیون فناورانه بهوضوح نشان میدهند که ساختارهای سیاسی و اجتماعی قرن بیستم دیگر نمیتوانند نیازهای انسانی را برآورده سازند. دولت رفاه در وضعیتی که هوش مصنوعی، سرمایهداری پلتفرمی و کاهش مشارکت نیروی کار پدید آوردهاند، نمیتواند خود را حفظ کند.
افراد در بوروکراسیهایی که در مقیاسی بسیار فراتر از ظرفیت شناختی و عاطفی انسان عمل میکنند، نه ثبات مییابند، نه تعلق و نه هویت. جوامع دیجیتال پیوندی نمادین میدهند، اما حمایت واقعی ارائه نمیکنند. بازارها ثروت میآفرینند، ولی آن را طوری متمرکز میکنند که بخشهایی بزرگ از جمعیت را دچار شکنندگی اقتصادی میکند. در نتیجه جهانی به وجود میآید که انسانها همزمان فوقالعاده متصل و عمیقاً منزوی هستند. در چنین بستری، بازگشت به سازماندهی اجتماعیِ جامعهمحور اجتنابناپذیر میشود، زیرا تنها ساختاری است که میتواند همه طیف نیازهای انسانی را در دوران پسامدرن پاسخ گوید.
نخستین دلیل آن است که انسان از نظر تکاملی برای زیستن در گروههای منسجم و بههمپیوسته سازگار شده است. انسانشناسی و پژوهشهای تکاملی نشان میدهند که حیات انسان اولیه به همکاری، تقسیم ریسک و کمک متقابل در جوامع کوچکی وابسته بوده است که بهندرت از چند هزار نفر فراتر میرفتند.[۴۸] مکانیسمهای زیستی، عاطفی و اجتماعی که بقا را در آن جوامع ممکن ساخت، هنوز در انسان مدرن فعال است. افراد زمانی احساس امنیت، هدفمندی و تعلق اجتماعی میکنند که در شبکه روابط رودررو قرار بگیرند؛ شبکهای که اعتماد، بازشناسی و تعهد متقابل پدید میآورد. جوامع مجازی میتوانند رزونانس عاطفی ایجاد کنند، اما عمل متقابل واقعیِ لازم برای بقا را به وجود نمیآورند. انسان هم به هویت نمادین نیاز دارد و هم به حمایت مادی؛ تنها جوامع جغرافیایی میتوانند هر دو را تأمین نمایند.
دلیل دوم به محدودیتهای شناختی مربوط میشود. فرضیه مغز اجتماعی نشان میدهد که انسان تنها در محدوده معینی میتواند روابط اجتماعی پایدار و معنادار داشته باشد.[۴۹] رسانههای اجتماعی فرد را در معرض هزاران تماس قرار میدهند، اما این تماسها اعتماد یا پاسخگویی نمیآفرینند؛ بلکه سامانه شناختی را بیشبار میکنند، ظرفیت عاطفی را کاهش میدهند و بهجای همکاری، رقابت توجهمحور پدید میآورند. حکمرانی جامعهمحور با این محدودیتها همخوان است، زیرا تصمیمگیری در گروههای هماندازه با مقیاس انسانی رخ میدهد که در آنها بازشناسی شخصی، پاسخگویی رابطهای و شکلگیری اعتماد پایدار ممکن میشود. حکمرانی زمانی مشروعتر و کارآمدترست که در محیطی منطبق با معماری روانشناختی انسان ریشه داشته باشد.
دلیل سوم از ساختار نیازهای انسانی سرچشمه میگیرد. سلسلهمراتب مازلو نشان میدهد که افراد برای دستیابی به رشد شخصی و معنا، به تأمین پایدار ایمنی جسمانی، امنیت غذایی، حمایت اقتصادی و تعلق اجتماعی نیاز دارند.[۵۰] هویت مجازی شاید حس تعلق نمادین را ارضا کند، اما نمیتواند لایههای بنیادین ایمنی و مراقبت مادی را تأمین نماید. نظامهای متمرکز در شرایط گسست اقتصادی و اتوماسیون نمیتوانند این لایههای بنیادین را بهشکلی قابل اعتماد ارائه بدهند. در مقابل، ساختارهای جامعهمحور میتوانند کمک متقابل، تولید اقتصادی محلی، شبکههای مراقبتی و تصمیمگیری مشارکتی را یکپارچه کنند و بهطور مستقیم نیازهای انسانی را پاسخ گویند.
دلیل چهارم به جامعهشناسی همبستگی[۱۸] مربوط میشود. جوامع قوی از دل محیطی مشترک، تعهداتی متقابل و حس سرنوشتی مشترک زاده میشوند. مفهوم کارایی جمعی رابرت سمپسون نشان میدهد که ایمنی، تابآوری و نظم اجتماعی به همسایگانی وابسته است که به یکدیگر اعتماد دارند و برای خیر همگانی اقدام میکنند.[۵۱] چنین سازوکارهایی در جوامع دیجیتال که فقط بر پیوند نمادین بدون مسئولیت واقعی تکیه دارند، شکل نمیگیرند. اما جوامع محلی میتوانند شبکههای اخلاقی متراکمی پدید بیاورند که رفتار را تنظیم کنند، تعارض را مدیریت نمایند و نظم اجتماعی را حفظ کنند. در جهانی که ویژگیهایش بحران، بیثباتی زیستمحیطی و نوسان اقتصادی هستند، جوامع دقیقاً به همین شبکههای همبستگی نیاز دارند تا پایدار بمانند.
دلیل پنجم، پایداری سیاسی است. دولت–ملتهای متمرکز با کاهش ظرفیت مدیریتی روبهرو هستند، زیرا در مقیاسی عمل میکنند که مشارکت معنادار را ناممکن میسازد. افراد روزبهروز با نهادهایی که تصمیمهایشان دور از زندگی روزمره آنهاست، بیگانهتر میشوند.[۵۲] نظامهای جامعهمحور حس مالکیت، پاسخگویی و مشارکت را به وجود میآورند. ساختارهای حکمرانی محلی، کنش مدنی را تشویق میکنند، دوقطبیسازی سیاسی را کاهش میدهند و اعتماد به تصمیمهای جمعی را افزایش میدهند. نظریه سیاسی چندمرکزی میگوید وقتی افراد در واحدهای کوچک و خودمختار احساس عاملیت کنند، فرهنگ دموکراتیک تقویت میشود.[۵۳]
دلیل ششم زیستپذیری اقتصادی است. با کاهش نقش کار انسانی بر اثر اتوماسیون و افزایش نابرابری، نظامهای ملّی در تأمین درآمد باثبات، اشتغال و تأمین اجتماعی درمیمانند. جوامع محلی میتوانند مدلهای اقتصادی جایگزین بر پایه مالکیت مشترک، تولید تعاونی، کارآفرینی، بازارهای غیرمتمرکز و شبکههای نوآوری محلی ارائه بدهند.[۵۴] این نظامها وابستگی به ساختارهای شرکتی جهانی را کم میکنند و با نگهداری ارزشها داخل جامعه، تابآوری اقتصادی میآفرینند. جوامع مجازی نمیتوانند ستونی برای این شکلهای همکاری اقتصادی پایدار باشند، زیرا فاقد زیرساخت و اعتماد لازم برای همکاری مادیِ بلندمدت هستند.
دلیل هفتم حفاظت جمعی است. انسان برای ایمنی در بلایا، درگیری و تغییر زیستمحیطی به همکاری واقعی وابسته است. نظامهای بزرگ متمرکز نمیتوانند بهسرعت و بهصورت شخصی به بحرانهایی پاسخ بدهند که اقدام فوری و محلی میطلبند. جوامع دارای شبکههای داخلی قوی میتوانند بهسرعت بسیج شوند، منابع را کارآمد توزیع کنند، و مطمئن شوند اعضای آسیبپذیر کمک دریافت کردهاند.[۵۵] جوامع مجازی میتوانند اطلاعات را به اشتراک بگذارند، اما نمیتوانند اقدامی هماهنگ در جهان واقعی به انجام برسانند. ساختارهای سیاسی جامعهمحور، حفاظت افراد را از طریق شبکههای مسئولیت متقابل ممکن میسازند؛ شبکههایی که با افزایش بیثباتی اقلیمی و ریسکهای فناورانه، اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
دلیل هشتم فرهنگی و اخلاقی است. انسان برای شکوفایی به معنا، هدف و ارزشهای مشترک نیاز دارد. جوامع مدرن از تکهتکهشدن معنا و ازدسترفتن روایتهای مشترک رنج میبرند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راستگویی، مراقبت و کرامت تأکید دارد، شالودهای اخلاقی برای جوامعی فراهم میکند که هم فردیت و هم مسئولیت جمعی را حفظ کنند.[۵۶] جوامع هویتیِ مجازی معنایی نمادین میدهند، اما آن عمق روایت مشترکی را ندارند که افراد را در روابط پایدار به هم پیوند میزند. ساختارهای جامعهمحور میتوانند معنا را از طریق آیینهای مشترک، حافظه جمعی و تمرین فضیلتهایی پرورش بدهند که بافت اجتماعی را استوار میکنند.
دلیل نهم تابآوری روانشناختی است. مطالعات نشان میدهند افرادی که در جوامع قوی حضور دارند، افسردگی، اضطراب و تنهایی کمتری را تجربه میکنند.[۵۷] نظامهای جامعهمحور زمینمندی، هدفمندی و هویتی میبخشند که جوامع مجازی از ارائه آن ناتوان هستند. در واقع افراد در روابطی که مراقبت متقابل، کار مشترک و مسئولیت جمعی را در بر میگیرد، معنا مییابند. فواید روانشناختی زندگی جامعهمحور در همه رشتهها و فرهنگها بهخوبی مستند شده است.
دلیل دهم به آینده حکمرانی مربوط میشود. هرچه هوش مصنوعی قدرتمندتر شود و در مدیریت عمومی نفوذ کند، خطر کنترل تکنوکراتیک و تمرکز سیاسی بیشتر میشود. نظامهای جامعهمحور غیرمتمرکز، وزنه تعادلی در برابر تمرکز قدرت دیجیتال هستند. آنها ضامن حفظ عاملیت، خودمختاری و مشارکت در حکمرانی محلی هستند.[۵۸]
این ده دلیل در کنار هم نشان میدهند که آینده سازماندهی اجتماعی ناگزیر باید بر ساختارهای سیاسی جامعهمحور استوار باشد. هویت مجازی آگاهی را گسترش میدهد، اما نمیتواند بقا را تضمین کند. دولتهای رفاه متمرکز دامنه اداری را وسیع میکنند، اما نمیتوانند مراقبت را بهصورت اقتصادی پایدار ارائه بدهند. بازارها نوآوری را گسترش میدهند، اما نمیتوانند ارزش را عادلانه توزیع کنند. تنها نظامهای جامعهمحور میتوانند مراقبت واقعی، تعلق روانشناختی، تابآوری اقتصادی و مشارکت سیاسی را یکپارچه نمایند. آنها رویکردی متعادل و انسانمحور به حکمرانی عرضه میکنند که با تاریخ تکاملی، معماری روانشناختی، پویاییهای جامعهشناختی و بنیانهای اخلاقی ریشهدار در اصول مهر همخوان است. در عصری که هوش مصنوعی، اتوماسیون و پیوند جهانی آن را شکل میدهد، خودحکمرانی جامعهمحور دیگر صرفاً یک گزینه نیست، بلکه الزامی تاریخی به شمار میرود.
مدل حکمرانی جامعهمحور
واحدهای دههزار، پنجاههزار و دویستوپنجاههزارتفری
بحران ساختاری جوامع مدرن را هوش مصنوعی، اتوماسیون، کاهش جمعیت و تکهتکهشدن هویت به پیش میرانند. حل این بحران مستلزم مدل حکمرانیِ نوینی است که با تاریخ تکاملی انسان، نیازهای روانشناختی، محدودیتهای شناختی و ساختارهای جامعهشناختیِ همبستگی همخوان باشد. این مدل پیشنهادی جامعه را در سه سطح تودرتوی جامعه پایه دههزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاههزارنفری، و کانتون خودمختار دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری سازماندهی میکند. هرکدام از این سطوح بر پایه پژوهشهای تجربی انسانشناسی، روانشناسی، جامعهشناسی، اقتصاد و نظریه سیاسی بنا شده است. این سه سطح با هم معماری منسجمی میسازند که قادر است مراقبت پایدار ارائه بدهد، امنیت تأمین کند، کارآفرینی را تشویق نماید و مشارکت دموکراتیک را ممکن سازد. این مدل بر اصول اخلاقی مهر هم استوار است که روی عمل متقابل، کرامت، مراقبت متقابل و حکمرانی راستین تأکید دارند. چنین چهارچوبی شواهد علمی و اخلاق فرهنگی را در نظامی یکپارچه از خودحکمرانی جامعهمحور درهم میآمیزد.
سطح نخست جامعه پایه ۱۰هزارنفری است. این واحد شالوده حیات اجتماعی است، زیرا دقیقاً با حد بالای همبستگی، طبق تحقیقات انسانشناختی، در مقیاس انسانی منطبق است. انسان برای همکاری در گروههایی تکامل یافته است که بهاندازه کافی کوچک بودند تا بازشناسی شخصی، پاسخگویی مستقیم و تعامل مکرر را ممکن سازند.[۵۹] جامعه دههزارنفری به افراد اجازه میدهد در لایههای متعدد اجتماعی، یعنی خانواده، محله، صنف، تعاونی، و گروه مدنی، مشارکت داشته باشند. این اندازه بهقدر کافی بزرگ هست که مدرسه، بازار محلی، فعالیت کشاورزی، صنایع کوچک، درمانگاه و حیات فرهنگی را حفظ کند؛ و در عین حال آنقدر کوچک است که تراکم شبکههای اجتماعیِ پدیدآورنده اعتماد و مسئولیت متقابل را حفظ نماید. شناخت انسانی در جامعهای به این اندازه هنوز میتواند اطلاعات اجتماعی را بهخوبی پردازش کند، زیرا افراد در زیرگروههایی رابطه معنادار برقرار میکنند که از آستانههای شناختهشده شناختی فراتر نمیروند.[۶۰] به همین دلیل، جامعه پایه دههزارنفری مقیاسی بهینه برای زندگی روزمره، مراقبت فوری و تصمیمگیری محلی است؛ واحدی که در آن تعلق، بازشناسی، امنیت و پاسخگویی اخلاقی را تجربه میکنند.
جامعه دههزارنفری ساختار اصلی کمک متقابل را نیز فراهم میآورد. خانوادهها، همسایگان و سازمانهای محلی میتوانند مراقبت از کودکان، سالمندان، معلولان و خانوارهای آسیبپذیر را هماهنگ کنند.[۶۱] این جوامع هسته نظامهای اقتصادی محلی را نیز تشکیل میدهند؛ جایی که کسبوکارهای کوچک، کارگاهها، تعاونیها و مزارع با حمایت مشترک فعالیت میکنند. در عصری که اتوماسیون و بیثباتی شغلیِ ناشی از هوش مصنوعی غالب است، اقتصادهای محلی روزبهروز بیشتر به توانمندسازی افراد برای خلق ارزش در شبکههای جامعهمحور، بهجای ساختارهای شرکتی متمرکز، وابسته خواهند شد. جامعه پایه میتواند نظامهای کارآموزی، شبکههای اشتراک مهارت و مراکز رشد کارآفرینی محلی را حفظ، و نوآوری و تابآوری را تقویت نماید.
سطح دوم فدراسیون مراقبتی پنجاههزارنفری است. این سطح پنج جامعه پایه را در شبکهای بزرگتر یکپارچه میسازد تا کارکردهایی را مدیریت کند که از ظرفیت گروهی دههزارنفری فراتر هستند. این کارکردها شامل مراقبتهای تخصصی بهداشتی، مدیریت زیستمحیطی، آموزش پیشرفته، حملونقل، میانجیگری حقوقی، حل تعارض و پاسخ اضطراری است.[۶۲] فدراسیون مراقبتی منابع را میان جوامع توزیع میکند، نابرابریها را تعدیل مینماید و تضمین میکند که هیچ جامعهای از حمایتهای ضروری محروم نماند. این چهارچوب به جوامع اجازه میدهد خودمختاریشان را حفظ کنند، و در عین حال از نظامهایی مشترک بهره ببرند که کارایی را افزایش و دوبارهکاری را کاهش میدهد. مقیاس پنجاههزارنفری بهاندازه کافی بزرگ هست که بیمارستان، دانشکده فنی، آموزشگاههای حرفهای، نهادهای فرهنگی و زیرساختهای عمومی بزرگ را پشتیبانی کند؛ و بهاندازهای کوچک است که مشارکت دموکراتیک و پاسخگویی محلی را حفظ نماید. در چنین سطحی فاصله میان شهروندان و نهادها هنوز بهقدری کم است که افراد میتوانند فرایندهای حکمرانی را بهصورت معنادار درک نمایند، و روی آنها اثر بگذارند.
فدراسیون مراقبتی ستون فقراتِ نظام رفاه جامعهمحور در دوران پسامدرن است. در جهانی که دولتهای متمرکز بهدلیل فشارهای جمعیتی و مالی در ارائه مراقبت همگانی درماندهاند، جوامع فدرالشده میتوانند منابعشان را در کنار هم بگذارند، و نظامهای حمایت متقابلِ مبتنی بر دانش محلی و پاسخگویی رابطهای بسازند. این ساختار دقیقاً با پژوهش اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی همخوان است؛ پژوهشی که نشان میدهد واحدهای کوچکِ بههمپیوسته در مدیریت چالشهای پیچیده اجتماعی و زیستمحیطی از بوروکراسیهای بزرگ متمرکز بهتر عمل میکنند.[۶۳] فدراسیون پنجاههزارنفری ریسکهای موجود را هم پخش میکند، و پاسخی هماهنگ به بحرانهایی مانند سیل، آتشسوزی، همهگیری و گسست زنجیره تأمین را ممکن میسازد. ساختار آن با ایجاد شبکه تعهدات متقابل، تابآوری را تقویت مینماید.
سطح سوم کانتون خودمختار دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری است. این بزرگترین واحد خودحکمرانی در مدل پیشنهادی به شمار میرود. کانتون پنج فدراسیون مراقبتی، و در نتیجه بیستوپنج جامعه پایه را در یک موجودیت سیاسی منسجم یکپارچه میکند. هر کانتون مسئول کارکردهایی است که به مقیاس سرزمینی یا اداری بزرگتری نیاز دارند، از جمله نظام قضایی، برنامهریزی منطقهای، حفاظت زیستمحیطی، هماهنگی امنیتی، شبکههای حملونقل، آموزش عالی، و ابتکارات اقتصادی بزرگ.[۶۴] کانتون در سطح حاکمیت محلی جای دولت–ملت را میگیرد، اما همچنان در چهارچوب ملی یا تمدنی گستردهتر عمل میکند. این ساختار هماهنگی در مقیاس بزرگ را بدون از دست دادنِ مزایای حکمرانی در مقیاس انسانی در سطوح پایینتر ممکن میسازد.
تعیین مقیاس دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری تصادفی نیست. شواهد تاریخی از شهر–دولتهای موفق، سیاستهای کلاسیک و مناطق اداری مدرن نشان میدهد واحدهایی در این اندازه میتوانند میان خودمختاری و وابستگی متقابل تعادل برقرار نمایند.[۶۵] این واحدها میتوانند نهادهای فرهنگی، دانشگاهها، مراکز پژوهشی و صنایع پیشرفته را حفظ نمایند، و در عین حال بهاندازهای کوچک بمانند که برای شهروندانشان قابل فهم و ملموس باشد.
کانتون منابع را میان جوامع هماهنگ میکند، عدالت میان فدراسیونها ایجاد مینماید، و زیرساختهای بزرگ را مدیریت میکند. درضمن بهمثابه لنگری سیاسی عمل میکند که قدرت بوروکراسیهای متمرکز را مهار، و از تمرکز بیش از حد اقتدار جلوگیری مینماید.
این سه سطح با هم یک نظام حکمرانی تودرتو میسازند که با نیازهای انسانی و چالشهای معاصر همخوان است. جامعه پایه زندگی روزمره و مراقبت را پیش میبرد. فدراسیون مراقبتی هماهنگی و خدمات تخصصی را تأمین میکند. کانتون خودمختار ساختار سیاسی و ظرفیت منطقهای ارائه میدهد. هر سطحی دیگری را پشتیبانی میکند، و از تمرکز قدرت روی یک نقطه جلوگیری مینماید. تصمیمگیری نزدیک به مردم میماند، و در عین حال چالشهای بزرگ از طریق همکاری میان واحدهای فدرالشده پاسخ داده میشود. این ساختار تابآوری، انعطافپذیری و ثبات دموکراتیک پدید میآورد.
این مدل با اخلاق مهر نیز همنواست. جامعه پایه عمل متقابل، کرامت و مراقبت متقابل، فدراسیون مراقبتی عدالت، همکاری و همبستگی، و کانتون خودمختار دادگری، مسئولیت و راستگویی را متجسد میکنند.[۶۶] میان بنیانهای اخلاقی مهر و معماری عملی حکمرانی تودرتو تقارن زیبایی وجود دارد؛ هر دو بر تعادل، وابستگی متقابل و یکپارچگی فردیت با مسئولیت جمعی تأکید میکنند.
این مدل با ارائه معماری سیاسیای که میتواند فشارهای اتوماسیون، وابستگی جهانی و تغییر جمعیتی را تاب بیاورد، به بحران ساختاری عصر مدرن پاسخ میدهد. مقیاس انسانی حیات اجتماعی را بازمیگرداند، پیوندهای جامعهای را استوار میکند، مراقبت را پایدار میسازد و مشارکت دموکراتیک را تقویت مینماید. نظامی انعطافپذیر و تطبیقپذیر هم میآفریند که قادر است به بحرانها پاسخ دهد، نوآوری را پشتیبانی کند و مسئولیتها را در سطوح متعدد حکمرانی توزیع نماید. خودحکمرانی جامعهمحور راهی است برای حفظ کرامت و همبستگی انسانی در جهانی که اختلال فناورانه و افول نظامهای متمرکز آن را شکل میدهد. این مدل نقشه راه جامعه آیندهای است که تابآور، انسانی و سازگار با بنیانهای تکاملی، روانشناختی و اخلاقی شکوفایی انسان باشد.
راهبردهای اجرایی برای حکمرانی جامعهمحور
گذار از دولتهای رفاه متمرکز و هویتهای دیجیتال پراکنده بهسوی خودحکمرانی جامعهمحور مستلزم راهبردهایی آگاهانه، مرحلهای و چندبُعدی است. این تحول نمیتواند خودبهخود رخ بدهد، زیرا دولتهای مدرن حول بوروکراسیهای عظیم، بازارهای ملّی و نظامهایی اداری سازمان یافتهاند که از نظر ساختاری نمیتوانند به چالشهای دوران پساصنعتی پاسخی مناسب بدهند. اجرای درست نیازمند ترکیبی از بازطراحی نهادی، احیای فرهنگی، بازسازی حقوقی، غیرمتمرکزسازی اقتصادی، تطبیق فناورانه و پرورش رهبری جامعهای است. در ضمن به چهارچوبی نیاز دارد که مسئولیتها را بهتدریج از نهادهای متمرکز بهسوی ساختارهای تودرتوی جامعهمحور منتقل کند، و در تمام طول گذار، مراقبت، هماهنگی و امنیت را حفظ نماید. راهبردهای زیر نشان میدهند که چگونه جوامع پایه، فدراسیونها و کانتونها میتوانند درون نظامهای سیاسی موجود پدید آیند، و سرانجام جایگزین مدلهای ناپایدار حکمرانی بزرگمقیاس شوند.
راهبرد نخست، ایجاد شوراهای جامعه محلی در گروههای تقریباً دههزارنفری است. این شوراها بهعنوان ارگانهای بنیادین خودحکمرانی عمل میکنند، شبکههای کمک متقابل را سازمان میدهند، فعالیت اقتصادی محلی را هماهنگ میکنند، حل تعارض در سطح محله را مدیریت مینمایند و افراد آسیبپذیر نیازمند مراقبت را شناسایی میکنند.[۶۷] شوراها در آغاز بهصورت بدنههای مشورتی یا رایزنی فعالیت میکنند، اما بهتدریج از راه تمرین و کسب مشروعیت، اقتدار به دست میآورند. شکلگیری آنها نیازی به قانونگذاری ملّی ندارد، و میتواند از طریق انجمنهای داوطلبانه، ابتکارات محلی و بهرسمیتشناختن شهرداریها پدید آید.
با گذشت زمان، شوراهای جامعه مسئولیت هماهنگی خدمات پایه را برعهده میگیرند؛ خدماتی مانند شبکههای پشتیبانی از کودکان، تیمهای مراقبت از سالمندان، داوطلبان سلامت جامعهای و گروههای ایمنی محلی که از طریق شکلهای غیراجباری تنظیم اجتماعی عمل میکنند.
راهبرد دوم توسعه نظامهای اقتصادی تعاونی در جامعه دههزانفری است. این نظامها شامل تعاونیهای محلی، شبکههای اعتبار متقابل، صندوقهای زمین محلی[۱۹]، فضاهای کاری اشتراکی و بنگاههای همکاریمحور میشوند که به افراد امکان میدهند ارزش را مستقل از ساختارهای شرکتی متمرکز خلق نمایند.[۶۸] اقتصاد تعاونی تابآوری محلی را تقویت میکند، ثروت را درون جامعه نگه میدارد، و وابستگی به نظامهای رفاه ملّی را کاهش میدهد. با کاهش اشتغال سنتی بر اثر اتوماسیون، اقتصادهای جامعهمحور برای تأمین درآمد، ثبات و فرصت ضروری میشوند. مراکز رشد کارآفرینی جامعهای میتوانند نوآوری را از طریق برنامههای مربیگری، ابزارهای اشتراکی و مبادله مهارت پشتیبانی کنند که بر پایه اعتماد رابطهای و نه رویههای بوروکراتیک عمل میکنند.
راهبرد سوم شکلگیری فدراسیونهای مراقبتی پنجاههزارنفری از طریق پیوند پنج جامعه پایه همسایه در شبکهای منسجم است. این گام مستلزم سازوکارهایی برای گردآوری منابع، برنامهریزی مشترک و ارائه خدمات اشتراکی است. فدراسیونهای مراقبتی مراقبتهای بهداشتی تخصصی، آموزش حرفهای، حملونقل عمومی، و مدیریت زیستمحیطی را میان جوامع هماهنگ میکنند.[۶۹] آنها نهادهای مالی مانند اتحادیههای اعتباری منطقهای و نظامهای بیمه تعاونی نیز ایجاد میکنند. چنین رویکردی ریسک را پخش میکند، و دسترسی همه اعضا به خدمات ضروری را تضمین مینماید. شوراهای سطح فدراسیون از نمایندگان پنج جامعه پایه تشکیل میشوند، و تصمیمگیری مشترک و پاسخگویی دموکراتیک مستقیم را حفظ میشود. این طراحی فدرالی باعث میشود هیچ جامعهای منزوی یا محروم از حمایتهای لازم نماند.
راهبرد چهارم انتقال تدریجی حقوقی و اداری بعضی مسئولیتها از دولتهای متمرکز به فدراسیونهای مراقبتی و کانتونهای خودمختار است. این فرایند با شناسایی کارکردهایی محلی آغاز میشود که نهادهای متمرکز معمولاً ناکارآمد یا ضعیف انجام میدهند؛ کارکردهایی مانند نگهداری زیرساختهای محلی، جایگزینهای پلیسی جامعهمحور، هماهنگی خدمات اجتماعی، حفاظت زیستمحیطی و توسعه اقتصادی کوچکمقیاس.[۷۰] دولتها بعد از شناسایی چنین کارکردهایی میتوانند از طریق اصلاحات قانونگذاری، منشورهای شهرداری یا ابتکارات خودمختاری منطقهای، اقتدار را واگذار کنند. فرایند واگذاری باید با ظرفیتسازی در سطح جامعه و فدراسیون همراه باشد تا نهادهای محلی برای برعهدهگرفتنِ مسئولیتهای جدید آماده شوند.
راهبرد پنجم ایجاد کانتونهای خودمختار دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری بهعنوان واحدهای اصلی حکمرانی منطقهای است. کانتونها نظامهای قضایی، مؤسسههای آموزش عالی، شبکههای حملونقل، پروژههای زیرساختی بزرگ، و ابتکارات حفاظت زیستمحیطی را هماهنگ میکنند.[۷۱] آنها رابط میان ساختارهای غیرمتمرکز جامعهمحور و نظامهای ملّی یا بینالمللی را هم تشکیل میدهند. اجرا با مناطق آزمایشی آغاز میشود که با اعطای خودمختاری اداری به مناطقی با جمعیت مناسب، زیستپذیری حکمرانی در سطح کانتون را میآزمایند. مناطق آزمایشی موفق میتوانند بهتدریج گسترش یابند و سایر مناطق نیز این مدل را بپذیرند.
راهبرد ششم یکپارچهسازی زیرساخت فناورانهای است که خودمختاری جامعه را پشتیبانی کند. پلتفرمهای دیجیتال طراحیشده برای هماهنگی محلی میتوانند بودجهریزی مشارکتی، تصمیمگیری محلهای، اشتراک منابع و رأیگیری مجمع محلی را تسهیل کنند.[۷۲] این پلتفرمها باید طوری طراحی شوند که حیات واقعی جامعه را تقویت کنند، نه اینکه جایگزین آن شوند؛ یعنی همکاری در جهان واقعی را پشتیبانی کنند، نه شبکههای هویتی مجازی. پایگاههای داده جامعهای میتوانند مهارتها، نیازها و منابع را رصد کنند طوری که هماهنگی کارآمد را ممکن سازد، بدون آنکه حریم خصوصی را نقض کند یا نظارت متمرکز را ممکن سازد. نکته کلیدی توسعه فناوریای است که حکمرانی کوچکمقیاس را توانمند کند و همزمان از تمرکز قدرت دادهمحور جلوگیری نماید.
راهبرد هفتم احیای فرهنگی است. حکمرانی جامعهمحور به ارزشهای مشترک، آیینهای محلی و روایتهای جمعی نیاز دارد که به مشارکت و تعلق معنا ببخشد. اخلاق مهر چهارچوب فرهنگیای مبتنی بر عمل متقابل، راستگویی، مراقبت، کرامت و مسئولیت ارائه میدهد.[۷۳] راهبردهای فرهنگی شامل احیای مراسم محلی، برنامههای مربیگری بیننسلی، روایتگری جامعهای و نظامهای آموزشیای است که بر مسئولیت مدنی و اخلاق همکاری تأکید میکنند. احیای فرهنگی، پایههای عاطفی و اخلاقی حکمرانی جامعهمحور را شکل میدهد تا نهادها بر اساس اصول مشترک، نه قواعد بوروکراتیک، عمل کنند.
راهبرد هشتم شکلگیری ساختارهای رهبری جدیدی است که بر خدمتگزاری، نه جاهطلبی سیاسی، استوار باشد. نظامهای سیاسی مدرن با تقابل، نمایش و برندسازی شخصی پاداش میدهند، درحالیکه حکمرانی جامعهمحور به رهبرانی نیاز دارد که در حیات محلی ریشه داشته باشند و انگیزهشان مسئولیت در برابر دیگران باشد.[۷۴] برنامههای پرورش رهبری میتوانند درون جوامع ایجاد شوند تا افرادی با اعتبار اخلاقی، حکمت عملی و مهارتهای لازم برای هدایت نظامهای محلی را پرورش بدهند. چرخش رهبری، پاسخگویی جمعی و گزینش مبتنی بر خدمت، فساد را کاهش میدهد و از ظهور نخبگان تثبیتشده جلوگیری میکند.
راهبرد نهم به حل تعارض مربوط میشود. نظامهای جامعهمحور مستلزم سازوکارهایی برای میانجیگری در اختلافات درون و میان جوامع هستند. نظامهای حقوقی سنتی کند، پُرهزینه و خصمانه هستند. ساختارهای جایگزین حل تعارض میتوانند بر پایه عدالت ترمیمی، میانجیگری جامعهای و داوری غیرقضایی توسعه یابند.[۷۵] فدراسیونهای مراقبتی میتوانند شوراهایی میانجیگر را میزبانی کنند که عدالت را اجرا، و از تشدید تعارضها جلوگیری نمایند. این نظامها بهجای زور اجباری، بر اعتماد اجتماعی تکیه دارند، نیاز به ساختارهای پلیس متمرکز انتظامی را کاهش میدهند و انسجام جامعهای را تقویت میکنند.
راهبرد دهم ایجاد نظامهای حفاظت اجتماعی جامعهمحور است که بعضی کارکردهای دولتهای رفاه متمرکز را جایگزین کنند. این نظامها شامل تعاونیهای سلامت جامعهای، صندوقهای کمک متقابل، شبکههای مراقبت از سالمندان، تعاونیهای کشاورزی، کشاورزی پشتیبانیشده توسط جامعه و ابتکارات مسکنِ مدیریتشده محلی میشوند.[۷۶] این نظامها وابستگی به بوروکراسیهای ملّی را کاهش میدهند و شبکههای تابآوری میسازند که در بحرانهای اقتصادی یا زیستمحیطی تطبیقپذیر هستند. نظامهای حفاظت محلی همبستگی اجتماعی را نیز تقویت میکنند، و به افراد حس امنیتی میدهند که نهادهای دورافتاده نمیتوانند.
راهبرد یازدهم، حفاظت زیستمحیطی و بومشناختی است. جوامع دههزارنفری و فدراسیونهای پنجاههزارنفری میتوانند بومسازگان محلی، منابع آب، جنگلها، زمینهای کشاورزی و فضاهای سبز شهری را کارآمدتر از نهادهای مرکزی مدیریت کنند.[۷۷] حکمرانی زیستمحیطی جامعهمحور تضمین میکند که مردم تأثیر مستقیم تصمیمهای بومشناختی را درک کنند و حس مسئولیت بلندمدت مبتنی بر ارزشهای فرهنگی احترام و تعهد را پرورش میدهد.
راهبرد دوازدهم توسعه نظامهایی آموزشی است که افراد را برای زندگی در جوامع خودمختار آماده کند. آموزش باید از برنامههای درسی استاندارد و متمرکز بهسوی یادگیری جامعهمحور حرکت کند که بر مهارتهای عملی، رفتار همکاریمحور، تفکر انتقادی و مشارکت مدنی تأکید دارد.[۷۸] مدرسهها میتوانند به مراکز حیات جامعه تبدیل شوند و مجمعهای عمومی، رویدادهای فرهنگی و شبکههای اشتراک مهارت را میزبانی کنند. آموزش به ابزاری برای پرورش کسانی تبدیل میشود که قادر باشند ساختارهای حکمرانی جامعهمحور را حفظ و غنی سازند.
راهبرد سیزدهم و نهایی، تحول تدریجی سیاست ملّی است. هرچه حکمرانی جامعهمحور کارآمدتر و مشروعتر شود، نهادهای متمرکز میتوانند بهسوی نقشهایی حرکت کنند که بر هماهنگی ملی، دیپلماسی بینالمللی، تثبیت اقتصاد کلان و زیرساختهای بزرگمقیاس متمرکز است.[۷۹] دولتهای ملّی نیازی به ناپدیدشدن ندارند، بلکه باید به چهارچوبهایی تبدیل شوند که از حکمرانی محلی پشتیبانی کنند، نه آنکه بر آن مسلط شوند. نتیجه نهایی، نظام سیاسی چندمرکزیای خواهد بود که در آن جوامع، فدراسیونها، کانتونها و ساختارهای ملّی در قالب ساختاری متعادل و همکاریمحور با هم کار میکنند.
گذار بهسوی حکمرانی جامعهمحور عملی و ضروری است. این گذار ناکامیهای ساختاری نظامهای متمرکز را پاسخ میدهد، با طبیعت انسانی همخوان است و تنها مسیر زیستپذیر برای تداوم مراقبت، کرامت و تعلق در عصری است که هوش مصنوعی آن را شکل میدهد. راهبردهای برشمردهشده، نقشه راه جهانی را ترسیم میکنند که در آن جامعه، شالوده حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی میشود.
جمعبندی: نقشه تمدنی نوین
بحران جامعه در جهان مدرن، اختلال موقتی نیست، بلکه نقطه عطف تمدنیِ عمیقی است که نقشه نوینی برای سازماندهی انسانی میطلبد. نیروهایی که این بحران را پدید آوردهاند، ساختاری، برگشتناپذیر و جهانی هستند. هوش مصنوعی نقش کار مزدی را کاهش میدهد، و پایه اقتصادی دولتهای رفاه را متزلزل میکند. شبکههای دیجیتال هویت را به پیوندهای نمادین تکهتکه میکنند که نمیتوانند حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را تأمین کنند. تغییر جمعیتی به نظامهای متمرکزی فشار میآورد که برای ساختارهای جمعیتی کاملاً متفاوت طراحی شده بودند. بازارها ثروت را در مراکز فناورانه متمرکز میکنند، و جمعیتهای بزرگ را در ناامنی اقتصادی نگه میدارند. اثر ترکیبی این نیروها، فروپاشی قرارداد اجتماعی قرن بیستم و پدید آمدن منظرهای اجتماعی است که در آن افراد همزمان بیشترین اتصال و عمیقترین انزوا را تجربه میکنند. در چنین جهانی، مدلهای سنتی حکمرانی، مراقبت و همبستگی روزبهروز ناپایدارتر میشوند. نقشه تمدنی نوین ضروری است؛ نقشهای که با طراحی تکاملی انسان، معماری روانشناختی، واقعیتهای جامعهشناختی، تحول فناورانه و بنیانهای اخلاقی همخوان باشد.
مدل تودرتوی حکمرانی جامعهمحور (مبتنی بر جامعه پایه دههزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاههزارنفری و کانتون خودمختار دویستهزار تا سیصدهزارنفری، شالوده ساختاری آینده جوامع انسانی را فراهم میکند. این مدل مقیاس حیات اجتماعی را به ابعادی بازمیگرداند که انسان بتواند آن را درک کند، بر آن اثر بگذارد و به آن اعتماد کند. چهارچوبی برای مراقبتی رابطهمحور، محلی و پایدار عرضه میکند، نه بوروکراتیک و متمرکز. با نزدیکی تصمیمگیری به مردم و پایهگذاری مشروعیت سیاسی بر تجربه زیسته بهجای رویههای نهادی انتزاعی، مشارکت دموکراتیک را تقویت میکند. با کارآفرینی محلی، تولید تعاونی و مالکیت مشترک (که به اختلالهای ناشی از هوش مصنوعی و اتوماسیون پاسخ میدهند) تابآوری اقتصادی را ارتقا میدهد. با شبکههای مسئولیت متقابل که بهسرعت به بحرانها واکنش نشان میدهند، حفاظت جمعی را بهبود میبخشد. و از همه مهمتر، با بازسازی ساختارهای رابطهای که روزگاری حیات انسانی را سرپا نگه میداشتند، نیاز بنیادین انسان به تعلق، کرامت و معنا را پاسخ میگوید.
آینده شکلی از حکمرانی میخواهد که بسیار تطبیقپذیر و عمیقاً انسانمحور باشد. بوروکراسیهای متمرکز بسیار کُند، دور و غرق در پیچیدگی هستند تا بتوانند پیچیدگی قرن بیستویکم را مدیریت نمایند. نیروهای بازار بهتنهایی نمیتوانند قدرت فناورانه را تنظیم کنند یا منابع را عادلانه توزیع نمایند. جوامع مجازی آگاهی انسانی را گسترش میدهند، اما نمیتوانند وجود انسانی را استوار سازند. فقط نظامهای جامعهمحور میتوانند انعطافپذیری، تابآوری و عمق رابطهایِ لازم برای زندگی باثبات و معنادار در عصر هوش مصنوعی را تأمین کنند. این بهمعنای رد دستاوردهای مدرن یا بازگشت به شکلهای پیشاصنعتی زندگی نیست؛ بلکه بهمعنای بازسازی نهادهای اجتماعی و سیاسی حول ساختارهای هماندازه با مقیاس انسانی است، درحالیکه از ظرفیت فناورانه بهصورت خردمندانه و اخلاقی استفاده میشود.
اخلاق مهر شالوده فرهنگی و اخلاقی ضروری این گذار را فراهم میکند. مهر بر عمل متقابل، راستگویی، کرامت، مراقبت متقابل و پاسداشت تعهدات تأکید دارد. حکمرانی را بهجای سلطه، رابطه مسئولیت میبیند. انسان را نه فرد منزوی، بلکه شرکتکننده در شبکه زندگیهای بههمپیوسته میداند. این اصول اخلاقی بهطور طبیعی با ساختار حکمرانی جامعهمحور همنوا هستند. جوامع را به پرورش اعتماد، عدالت، همکاری و هدف مشترک تشویق میکنند و وزنه تعادلی در برابر نیروهای تفرقهافکن میشوند؛ وزنهای که دیدگاهی اخلاقی یکپارچه و ریشهدار در حکمت باستان ارائه میدهد، اما کاملاً با نیازهای جامعه پیشرفته فناورانه سازگار است.
نقشهای که در این رساله ترسیم شد، آرمانشهری خیالپردازانه نیست، بلکه پاسخی عملی و ضروری به تحولاتی است که قرن بیستویکم را شکل میدهند. گذار به حکمرانی جامعهمحور مستلزم احیای فرهنگی، بازطراحی نهادی، بازسازی حقوقی و پرورش رهبریای است که به خدمتگزاری، نه جاهطلبی شخصی، متعهد باشد. نیازمند بازاندیشی در معنای رفاه، هدف حیات سیاسی و پایههای تحقق انسانی است. نیازمند این نیز هست که افراد ارزش تعلق به جوامعی را دوباره کشف کنند که بر مسئولیت و احترام متقابل استوار هستند.
اگر جوامع این گذار را بپذیرند، آیندهای میسازند که در آن پیشرفت فناورانه کرامت انسانی را ارتقا بدهد. نظامهای مراقبتی تابآوری بسازند که در برابر تغییر اقتصادی و زیستمحیطی استوار بمانند. فرهنگ دموکراتیک را با ریشهدارکردنِ مشارکت سیاسی در روابط زیسته تقویت کنند. اقتصادهایی بیافرینند که افراد را توانمند کنند، نه منسوخ. و از همه مهمتر، بنیانهای رابطهای حیات انسانی را که نیروهای مدرنیته تضعیف کردهاند، بازسازی نمایند.
بحران لحظه کنونی میتواند شالوده نظم تمدنی نوینی شود. با پایهگذاری حیات سیاسی و اجتماعی بر جوامع دههزارنفری، فدراسیونهای پنجاههزارنفری، و کانتونهای دویستوپنجاههزار تا سیصدهزارنفری، جوامع میتوانند نظامی پدید آورند که کارآمد و انسانی، مبتنی بر پیشرفتهای فناورانه، و ریشهدار در طبیعت انسانی باشد. این نقشه، راهی بهسوی آیندهای میگشاید که در آن انسانها نهفقط در امنیت، بلکه با معنا، نهتنها متصل، بلکه مراقبتشده، و نهفقط آگاه، بلکه تحققیافته زندگی کنند. آیندهای که با اخلاق مهر هدایت شود و بر پایه حکمرانی در مقیاس انسانی استوار گردد.
———————————-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
کتابشناسی
Alperovitz, Gar. What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution. White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013.
Appadurai, Arjun. Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996.
Arendt, Hannah. The Human Condition. 2nd ed. Chicago: University of Chicago Press, 1998.
Bairoch, Paul. Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present. Translated by Christopher Braider. Chicago: University of Chicago Press, 1988.
Beck, Ulrich. Risk Society: Towards a New Modernity. Translated by Mark Ritter. London: Sage Publications, 1992.
Bell, Daniel. The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting. New York: Basic Books, 1973.
Berkes, Fikret. Sacred Ecology. 3rd ed. New York: Routledge, 2012.
Boehm, Christopher. Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999.
Block, Peter. Community: The Structure of Belonging. San Francisco: Berrett-Koehler Publishers, 2008.
Bowles, Samuel, and Herbert Gintis. A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011.
boyd, danah. It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens. New Haven, CT: Yale University Press, 2014.
Cahn, Edgar S. No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative. Washington, DC: Essential Books, 2000.
Castells, Manuel. The Rise of the Network Society. 2nd ed. Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010.
Crouch, Colin. Post-Democracy. Cambridge: Polity, 2004.
Drucker, Peter F. Post-Capitalist Society. New York: HarperBusiness, 1993.
Dunbar, Robin. How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010.
Frey, Carl Benedikt, and Michael A. Osborne. “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” Working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013. https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
Giddens, Anthony. Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford, CA: Stanford University Press, 1991.
Greenleaf, Robert K. Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness. New York: Paulist Press, 1977.
Gurven, Michael, and Kim Hill. “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor.” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
Haidt, Jonathan, and Greg Lukianoff. The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure. New York: Penguin Press, 2018.
Hirschman, Albert O. Exit, Voice, and Loyalty: Responses to Decline in Firms, Organizations, and States. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1970.
Hrdy, Sarah Blaffer. Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009.
Illich, Ivan. Deschooling Society. New York: Harper & Row, 1971.
Jacobs, Jane. The Economy of Cities. New York: Vintage Books, 1970.
Klein, Naomi. This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate. New York: Simon & Schuster, 2014.
Klinenberg, Eric. Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone. New York: Penguin Press, 2012.
Lindert, Peter H. Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century. Vol. 1. Cambridge: Cambridge University Press, 2004.
Lutz, Wolfgang, William P. Butz, and Samir KC, eds. World Population and Human Capital in the Twenty-First Century. Oxford: Oxford University Press, 2014.
Maslow, Abraham H. Motivation and Personality. New York: Harper & Row, 1954.
Morin, Edgar, and Anne Brigitte Kern. Homeland Earth: A Manifesto for the New Millennium. Translated by Sean M. Kelly and Roger Lapointe. Cresskill, NJ: Hampton Press, 1999.
Mounk, Yascha. The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018.
Newhouse, Joseph P. Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum. Cambridge, MA: MIT Press, 2002.
Noveck, Beth Simone. Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015.
Ostrom, Elinor. Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action. Cambridge: Cambridge University Press, 1990.
Ostrom, Elinor. Understanding Institutional Diversity. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005.
Polanyi, Karl. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press, 2001.
Putnam, Robert D. Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community. New York: Simon & Schuster, 2000.
Sahlins, Marshall. Stone Age Economics. Chicago: Aldine-Atherton, 1972.
Sampson, Robert J. Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect. Chicago: University of Chicago Press, 2012.
Sassen, Saskia. Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization. New York: Columbia University Press, 1996.
Sen, Amartya. Development as Freedom. New York: Alfred A. Knopf, 1999.
Sen, Amartya. The Idea of Justice. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2009.
Shayegan, Daryush. Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West. Translated by John Howe. Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997.
Shayegan, Daryush. Cheh Shodeh Ast Enqelāb? [What is revolution?]. Tehran: Nashr-e Markaz, 1377 [1998].
Srnicek, Nick. Platform Capitalism. Cambridge: Polity, 2017.
Standing, Guy. The Precariat: The New Dangerous Class. London: Bloomsbury Academic, 2011.
Taylor, Charles. A Secular Age. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007.
Taylor, Charles. Sources of the Self: The Making of the Modern Identity. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1989.
Tilly, Charles. Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992. Cambridge, MA: Blackwell, 1992.
Tönnies, Ferdinand. Community and Society. Translated by Charles P. Loomis. East Lansing: Michigan State University Press, 1957.
Turkle, Sherry. Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other. New York: Basic Books, 2011.
Zehr, Howard. The Little Book of Restorative Justice. Intercourse, PA: Good Books, 2002.
Zuboff, Shoshana. The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. New York: PublicAffairs, 2019.
پانویسها
[1] embodied cooperation
[2] labor–based economic structures
[3] basic communities
[4] care federations
[5] autonomous cantons
[6] Mehr
[7] platform capitalism
[8] networked publics
[9] surveillance capitalism
[10] globalized attention markets
[11] nation states
[12] Gemeinschaft
[13] Gesellschaft
[14] translocality
[15] centralized welfare states
[16] community based self governance
[17] surveillance capitalism
[18] sociology of solidarity
[19] community land trusts
[1] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[2] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[3] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[4] Manuel Castells, The Rise of the Network Society, 2nd ed. (Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010), 21–44.
[5] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[6] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[7] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[8] Michael Gurven and Kim Hill, “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor,” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
[9] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbars Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[10] Ibid., 128–39.
[11] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[12] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[13] Ibid., 42–63.
[14] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[15] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[16] Arjun Appadurai, Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996), 178–99.
[17] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[18] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[19] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[20] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[21] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 42–63.
[22] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[23] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[24] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[25] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[26] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[27] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[28] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[29] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999), 89–130.
[30] Ulrich Beck, Risk Society: Towards a New Modernity, trans. Mark Ritter (London: Sage Publications, 1992), 93–138.
[31] Eric Klinenberg, Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone (New York: Penguin Press, 2012), 15–42.
[32] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[33] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[34] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[35] Peter H. Lindert, Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century, vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 2004), 89–131.
[36] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[37] Yascha Mounk, The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018), 45–84.
[38] Charles Taylor, A Secular Age (Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007), 423–612.
[39] Jonathan Haidt and Greg Lukianoff, The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure (New York: Penguin Press, 2018), 63–118.
[40] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[41] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[42] Nick Srnicek, Platform Capitalism (Cambridge: Polity, 2017), 9–33.
[43] Wolfgang Lutz, William P. Butz, and Samir KC, eds., World Population and Human Capital in the Twenty-First Century (Oxford: Oxford University Press, 2014), 72–118.
[44] Joseph P. Newhouse, Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum (Cambridge, MA: MIT Press, 2002), 35–74.
[45] Daniel Bell, The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting (New York: Basic Books, 1973), 116–52.
[46] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[47] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[48] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[49] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[50] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[51] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[52] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 1–19.
[53] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[54] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[55] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[56] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[57] Julianne Holt-Lunstad, Timothy B. Smith, Mark Baker, Tyler Harris, and David Stephenson, “Loneliness and Social Isolation as Risk Factors for Mortality: A Meta-Analytic Review,” Perspectives on Psychological Science 10, no. 2 (2015): 227–37.
[58] Evgeny Morozov, The Net Delusion: The Dark Side of Internet Freedom (New York: PublicAffairs, 2011), 102–49.
[59] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[60] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[61] Samuel Bowles and Herbert Gintis, A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011), 72–118.
[62] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[63] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[64] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[65] Paul Bairoch, Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present, trans. Christopher Braider (Chicago: University of Chicago Press, 1988), 221–63.
[66] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[67] Peter Block, Community: The Structure of Belonging (San Francisco: Berrett-Koehler, 2008), 33–61.
[68] Gar Alperovitz, What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution (White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013), 72–118.
[69] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[70] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 65–92.
[71] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[72] Beth Simone Noveck, Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015), 121–62.
[73] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[74] Robert K. Greenleaf, Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness (New York: Paulist Press, 1977), 19–45.
[75] Howard Zehr, The Little Book of Restorative Justice (Intercourse, PA: Good Books, 2002), 47–72.
[76] Edgar S. Cahn, No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative (Washington, DC: Essential Books, 2000), 83–121.
[77] Fikret Berkes, Sacred Ecology, 3rd ed. (New York: Routledge, 2012), 92–134.
[78] Ivan Illich, Deschooling Society (New York: Harper & Row, 1971), 25–68.
[79] Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005), 174–221.
■ آقای دکتر آذری گرامی.
موضوع بسیار مهمی را مطرح کردهاید و همانطور که پانوشتهای مقاله نشان میدهد، مورد بحث زیادی است. مقاله شما وارد جزئیاتی شده بود که برایم تازگی داشت. همانطور که نوشتهاید، دولتهای رفاه متمرکز با بحران جدی دخل و خرج مواجه هستند و چشماندازی هم برای حل ندارند. این دولتها، سیستم خود را با قرضههای دولتی و فروش اموال دولتی سر پا نگه میدارند. شما، هم جزئیات بحران را به خوبی مطرح کردهاید و هم راه برونرفت را در خارج از آن سیستم به نحو مبتکرانه از حیث نظری خلاصه کردهاید. اما سوال اصلی این است که چه “نقشهراهی” برای رسیدن به سیستم “جامعه محور” داریم؟
این سیستم پیشنهادی شما مبتنی بر سه سطح از سازمانیابی خودگردان محلی است: سطح اول، جامعه پایه با ده هزار نفر جمعیت. سطح دوم فدراسیون مراقبتی با ۵۰ هزار نفر جمعیت. و سطح سوم کانتونهای خودمختار با ۲۵۰ هزار نفر جمعیت. بخشی از وظایفی که برای این سطوح مطرح کردهاید با دوائر دولتی مثل شهرداری، آموزش و پرورش، پلیس و سیستم قضایی تداخل پیدا میکند. آیا فکر میکنید دوائر دولتی حاضرند از بخشی از اختیارات خود داوطلبانه صرفنظر کنند؟! ایجاد این سطوح خودگردان به قواعد و قانونهای تازه و جدیدی نیاز دارد، در حالی که هماکنون بنا به اظهارات متخصصین، “بوروکراسی و زیادی قانون” از موانع رشد اقتصادی کشورها به شمار میآید. همانطور که حتمآ میدانید، الان دولتهای اروپایی بالاجبار به سمت تمرکز بیشتر در سطح بالاتر (مثلأ برای امور دفاعی) روی آوردهاند، نه به سمت سطوح پایینتر تمرکز.
مدل پیشنهادی شما بر پایه مالکیت مشترک، شبیه کیبوتص میشود، که مدل اقتصادی کارآمدی برای اقتصاد مرفه و صنایع پیشرفته نبوده است. همانطور که ملاحظه میکنید، برای به اجرا درآوردن مدل پیشنهادی شما، سوالات فراوانی مطرح است. آیا تجربه موفق و پایداری از چنین مدلی سراغ دارید؟ ممنون میشوم اگر بشود بخشی از موانع عملی را روشنتر کرد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز
سئوال بسیار خوبی مطرح کردید البته یاری گرفتن از همه که به این مسئله فکر میکنند در اول کار باید باشد.
دو روش نگاه کردن به مسله قبل از فکر کردن برای راه حل را من پیشنهاد میکنم.
۱. تصور نکنیم راه حل حکومت هایی که مبنای آن را منوپولی خشونت است، میتوان اصل نگاه کرد. در این نوع حکومتها عمودی استوار هستند بر اساس ثابت کردن حق هستند از طریق برخورد تضادی. این روش به رقابت و تضاد منافع متکی است و این خود مشکل ایجاد میکند.
۲. باید به عقل جمعی اعتماد بکنیم. مطالعه خانم الینور اوست که جایزه نوبل ۲۰۰۹ را برد بر همین مطلب بود تا سال ها تمام متخصصین بر این اعتقاد داشتند که کار جمعی مردم امکانپذیر نیست و این خام ثابت کرد این چنین نیست.
۳. حکومت در آغاز ایران بر مبنای پیمان مهر بود. این پیمان در خاطره جمعی ما هنوز حضور دارد و اصل مهمی است که باید توجه کرد.
۴. تجربههای ازاین نوع حکومت ها در ایتالیا و برزیل تجربه شده است که بسیار مثبت بودهاند.
۵. ولی مهمتر از همه باید به مردم اعتماد کرد و وقتی تقسیم قوای حکومتی در آمریکا تصویب شد تمام کشور ها اروپایی پیشبینی نابودی آن را داشتند و توکویل را هم به این لحاظ به امریکا فرستادند. چون معتقد بود آدم معمولی که نجیب زاده نیست امکان مدیریت ندارد و بقیه تاریخ شد که در آخر همان قرن آمریکا از نظر اقتصادی قویترین و آزادترین بود.
خیلی ممنون از سوال خوبتان کمال آذری
■ آقای دکتر آذری گرامی. ممنونم بابت پاسخ شما. همانطور که میدانید موضوع بحث بسیار گسترده است، بنابراین اگر بتوانیم حتی به گوشه کوچکی از آن روشنایی بیفکنیم خشنود خواهیم بود. در عمق و وسعت مطالعات و تخصص علمی خانم الینور اوست شکی نیست، اما مقصود او از «کار جمعی مردم امکانپذیر است»، چیست؟ چرا در کشورهای دمکراتیک که آزادی عقیده و آزادی احزاب وجود دارد، مردم احزاب و دولتهای رفاه متمرکز را انتخاب میکنند؟ خانم اوست چه تعریفی از کلمه “مردم” دارد؟ خیلی خوبست اگر بتوانید منظور وی را برای افراد غیرمتخصص (که اطلاعات پایهای دارند) توضیح بدهید.
با احترام. رضا قنبری
■ آقای قنبری عزیز من خیلی عذر میخواهم از ناتوانی خودم. متاسفانه بینای کمی دارم در نوشتن فارسی اشتباه زیاد میکنم. اسم این خانم هست: Elinor Ostrom
سوال شما بسیار درست است و جواب به آن باید از چندین تخصص مختلف استفاده کرد اول به مردم موفق سختتر میتوان به آنچه باعث موفقیتشان بوده نماری دیگر یاد داد.
دوم اگر نگاه به تمدن بشر کنیم متوجه میشویم این یک خط مستقیم نیست. هر کدام تا حدی جلو میبرند و منطقی این است که خودشان قسمت بعدی انجام دهند و در واقعیت چنان نیست. گذار به عصر دیجیتال برای کشور های صنعتی بسیار پر هزینه است. چون باید یک ساختار موفق را خراب کنند تا دیگری را بنا کنند ولی این برای کشوری که این خرابی ندارد آسانتر است در غرب اول باید یک پارادایمشیفت اجتماعی اتفاق بیافتد که نظامی که هنوز کارایی دارد نرم کند و این طول خواهد کشید. همانند که امریکا نظام خود با خود مخالف بود و بار اروپا را نداشت. امیدوارم فرصتی بشود که صحبت کنیم.
با احترام کمال آذری
دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه میتوان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟
از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهامبخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته میشود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادیهای راستین میداند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکتهای خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.
«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهرههای سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامهریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته میشود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.
پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکتهای خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواستهای اعلام شده خود آماده میکند. نظریهپردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.
جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد
جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.
نظریه «شتابگرایی»
در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتابگرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده میتوان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار میافتند، فرمان میلرزد و سرنشینان فریاد میزنند و از راننده میخواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکمتر فشار میدهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.
شتابگرایان پدیدههای جهان را اینگونه میبینند. به نظر آنان، سرمایهداری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شدهاند. اما شتابگرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهاییشان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستمها تنها با رسیدن به مرزهای نهاییشان فرو میریزند و راه را برای سیستمهای جدید هموار میکنند. «نیک لند» در این راستا مینویسد: «سرمایهداری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود میکند.»
تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروههای چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایهداری میدانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بینقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.
کورتیس یاروین، آزادی خواهی که مخالفِ دموکراسی است
در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکههای اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایدهای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارینها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد میداند.
یاروین میگوید که دموکراسی به جای تأمین آزادیهای فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود میکند...
او بر این باور است که در نظامهای دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانهها، دانشگاهها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی میکند.
از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» مینامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل میکند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیلهای راستین برای نظام موجود مسدود میکند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکراتهای حاکم بر جامعه میداند.او استدلال میکند که در نظامهای دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاههای خاصی پر و بال میدهند و مخالفان خود را از میدان به در میکنند.
یاروین مینویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکهای پراکنده از نخبگان فکری و رسانهای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل میدهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»
از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی میداند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد میکند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد میدهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت سهامی عام SovCorp) به دست میگیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه میدهد راضی نیستید، میتوانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.
او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی میتواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.
برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنتطلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام میکند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمیداند.
به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) مینامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.
با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره میکند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونههای اولیه دولتهای «نئوکمرال» آینده هستند.
«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشناییهای تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.
بخشهایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر میآید:
مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا
از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بودهاند.
پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظهکاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدتها مبهم به نظر میرسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشنتر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاستهای خود را تصدیق میکند.
اما سیاست خارجی مداخلهگرایانه او در تضاد کامل با مداخلهگرایی نومحافظهکاران دهه ۲۰۰۰ است.
برای او، دیگر توجیه سیاستهای خارجی مداخلهگرایانه به نام آرمان گسترش ارزشهای دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.
اگر بخواهیم ریشههای این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که میدانیم امروزه نقش قاطع و تعیینکنندهای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا میکند.
در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخلهگرایانه نومحافظهکاران آمریکایی در شکستِ جنگهای خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.
او در مقالهای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگیهای محافظهکاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید میکرد، روی نیاورد.
یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانهای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.
دستورالعملهای او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریههای او آشنا هستند، تعجبآور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه میشود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.
این دیدگاه بعداً در مجموعهای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصلهپیچی ایدهها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایدههای ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع میکند. این نظریه به شرح زیر تعریف میشود:
«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولتهایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت میشوند. این نوع از کشورها، میتواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامهریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمیبرد: نه محلههای فقیرنشین وجود دارد، نه خیابانهای کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت میکند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری میکند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن میشود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»
این گزیده، مانند متنی که در ادامه میآید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.
این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»
چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)
در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هستهای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.
«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز میکند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.
برای مطالعه موردیمان، فکر میکنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.
اگر بریتانیای کبیر میخواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام میداد؟ برای اهداف این تمرین، فرض میکنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هستهای دست نیافته است.
البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.
به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمیتواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.
با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه میکنیم، متوجه میشویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق میافتد، کاملاً دقیق است.
پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایتهال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمانهای حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.
«واروین» در ادامه فرضیه خود میگوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بینالمللی» کنارهگیری کرده، از «وایتهال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایبالسلطنه منصوب کرد.
در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.
« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل میکند: این بخش از این سناریو از ویژگیهای سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایشهای فکری و پیچشهای طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد میدهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایتهال” و خانواده سلطنتی معاصر که ازهانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغینهانوفر” - سرچشمه میگیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارتها - جایگزین شود.
یاروین صراحتاً ادعا میکند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیلهای برای ترویج برداشت مطلقگرایانه او از حاکمیت عمل میکند.
ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونهای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریانهای آزادیخواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایهداری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهشیافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح میشود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادیخواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار میکند.
طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران
یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه میدهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش میداند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.
شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.
او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیتهای اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم میکند و هر یک از ایرانیها سهامی بدون حق رأی دریافت میکنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیتهای اقتصادی] دولت میکند.
نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت میدهد.
« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین مینویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشهای را نمیتوان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.
«یاروین» پیشنهاد میکند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانیها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.
ادامه سناریو:
پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) میتواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.
در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.
البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.
در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم میتواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکانپذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملیگرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیاییها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.
اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا میتوان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)
هر کسی میتواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کردهاند.
حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.
اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمیتواند بینهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ میکند و آشکار میشود.
سادهترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه میتواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.
همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.
اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه میتواند به این هدف دست یابد.
قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.
از دیدگاه نظامی، من نمیتوانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.
ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی میتواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکنهای سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز میکنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.
باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیکهایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمیگرداند.
اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانهای، بازی کودکانهای بود. فکر نمیکنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.
بنابراین دو پرسش دیگر باقی میماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حلنشدنی مشهور ما.
اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.
مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمیداند، فقط خدا میداند.
«آرنو میراندا» میگوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد میکند، آشکارا جهت دار بوده و بیطرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخنگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریانهای فکری «ضداستعمارگرایی» و ملیگرایی است، او بهویژه استدلال میکند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتمهاوس» (Chatham House)[۱٤] مینامد، انتقاد میکند، نسخهای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی میکند.
در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهرههای مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورشهای ضد استعماری بوده است – وی بهویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.
آیا این عمل «استعمار» است؟
اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.
به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.
«آرنو میراندا» میگوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس
ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر
«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران میگوید: من گمان میکنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی میکنند.
من تصور میکنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.
بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه میکند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیاییها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف میکند.[۱۵]
ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.
«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل میکند:
«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه میدهد که با واقعیت پادشاهیهاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.
عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانهای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر میبرد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورشهای گستردهای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمبارانهای هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورشها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.
پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بیثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقیها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد میکردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبشهای استقلالطلبانه کردها نیز به تنشها در کشوری که به نظر میرسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن میزد.
خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسانها، فاقد هرگونه ایده میهنپرستانه، آغشته به سنتها و گرایشهای مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.
«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.
او میگوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعارهای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.
«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح میدهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده میشود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه میشود.
همانطور که یک شعر اسکاتلندی میگوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains
این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را میتوان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] میسوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی میشود و دیگر هیچ.»
(فرض بر این است که بخشهایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق میکنند، تنها با لمس کردن آن فعال میشوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمیشوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام ندادهام.)
مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی میآید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.
طبق نظریه گزنه، شورشها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ میدهند که شورشیان تصور میکنند شانسی برای پیروزی دارند.
مانند همه انسانها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت میجنگند.
هر دولتی میتواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزهای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.
انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.
بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.
ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.
«بریتانیای جوان» به ایران حمله میکند. بعد چه اتفاقی میافتد؟
ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز میشود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.
هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.
حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال میشود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابانها را نخواهد داشت.
نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعملها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.
اینها رویههای استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.
کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.
تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقیمانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.
تمام خارجیها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.
پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده میشود - اولویت اول است.
این سربازان، پلیسهای بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.
برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینههای غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتنابناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.
اما اگر این امر منجر به انتقامجویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی میتوان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.
بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی میتوانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.
هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمانیافته وجود ندارد: یکی را نمیتوان بدون دیگری ریشهکن کرد.
سایر نهادهای دولتی میتوانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.
«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.
انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دستهای بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانیها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.
مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونههای دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانهدار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته است).
محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه همه باید ثبت شود.
تمام سلاحها باید مصادره شوند.بین مشتهای بریتانیایی و گزنههای ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمیتواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)
«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.
«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» میگوید: این متن به ما کمک میکند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین میتوانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی میکند.
«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه میدهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.
تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیدههای جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.
به جمعیت دستور داده میشود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار میگیرند - ترجیحاً با سلاحهای غیرکشنده، در صورت وجود.
به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمیشود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.
ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.
من گمان میکنم که اکثرِ شهروندان صلحدوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح میدهند.
«آرنو میراندو» میگوید: این متن بار دیگر مدلهای سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان میدهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونههای اولیه مدل ایدهآل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی میشود. این مدلها همچنین مدلهایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتابگرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.
«یاروین» ادامه میدهد: تروریسم - بمبگذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.
به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستمهای شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانونگرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکههای تروریستی دشوار نیست.
قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیتهای بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاسپذیر همچنین امکان مقابله با کمپینهای «نافرمانی مدنی» را فراهم میکند که در آن مخالفان سعی میکنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.
نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکتکننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بیچون وچرا است.
راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیابهای جی پی اس (GPS) است.
این دستگاهها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.
وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دستساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.
با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.
بر اساس این طرح، شورشها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند میتوانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد میکند که میتواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.
به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.
این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ تواناییهای نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بینالمللی به دلیل استقلال آنها از سیاستهای محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.
ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد
اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و میکوشد ارزش و بهره وری این سرمایه را به حداکثر برساند.
«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» میگذارد که آن را به سلطنتطلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه میکند.
آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.
در آرامسازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده میشود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.
«آرنو میراندا» میگوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده شدهای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»
«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران میگوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاحها به صدا در میآیند، قوانین ساکت میشوند».
به غیرنظامیان توصیه میشود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه میشود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمیشود.
با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، میتوان از روشهای قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.
با درخواستِ محاکمه کامل میتوان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بیاثر کرد.
اما هنگامی که مخالفتها به جرم و جنایتهای پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیشبینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایشهای مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمیشود - نه به این دلیل که هیچ کس نمیتواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.
«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» میتواند پایهگذاری شود
قدرتِ خشن مبدل به عدالت میشود که عظمتش حتی سرسختتر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده میشود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح میدهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص میکند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» میتواند پایهگذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.
«فلوریان لویی» میگوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه میدهد.
در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگکنندهی تلاشهایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.
او برخلاف آنچه یاروین میگوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیمهای سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.
امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهههای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگیهای ناشی از نظمِ بینالمللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی میدهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب میدانستند.
«یاروین» ادامه میدهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.
این توهم توسطِ مدلی از اشغالهای «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلبها و روحها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز میکند.
جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.
با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلبها وروحهاست» مؤثر واقع میشود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد میکنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمیتواند موفق شود.
با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.
نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او میگوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهلانگاری نظامی است.
با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازیها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید میکند.
تروریسم - البته - مؤثر است
تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.
اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمیکنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.
« آرنو میراندو» میگوید که «یاروین» در این متن تلاش میکند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریهی او دربارهی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولتها که تنها بازیگران صحنه بینالمللی محسوب میشوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن میافزاید.
«یاروین» در ادامه میگوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفتهای داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که میتوان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاستهای کنترلی اطلاق میشود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمانهای معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).
شناسایی، نظارت، اطلاعات
امروزه، چینیها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینیها در درجهی اول نشان دهندهی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شدهام که نبوغ آمریکایی میتواند این عقب ماندگی را جبران کند.
کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعهی صلحآمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سختکوش است.
اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت مییابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیتپذیری دولت نیست.
اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.
اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینههای نظامیاش به سختی میتواند راهی برای مسئولتر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکانپذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیتها دارد.
«آرنو میراندا» میگوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوریهای جدید را القا میکند. همچنین میتوان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهنپرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمعآوری دادههای رایانهای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر میکند - تفسیر کرد. به نظر میرسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحثبرانگیز قرار میدهد.
«یاروین» در ادامه میگوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیدههایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.
این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قویتر به احتمال زیاد پیروز میشود.
در جنگهای داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار میگرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قویتر باشد.
اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.
(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون میکند، حکومت به کوهها عقبنشینی نمیکند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه میدهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان میدهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)
یک اشغال ناکام و شکستخورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باختهای زیاد که طعم تلخی از خود به جا میگذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیشبینی میکنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمیتواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.
این میتواند جنبهی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپگرایانه»ی ایستگاه رادیویی شما باشد.
تصادفی نیست که این جنبه، نظریهی «قلب و روح» را نیز ترویج میدهد و تمام تلاش خود را انجام میدهد تا نظریهی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظهی شما پاک کند.
«آرنو میراندا» میگوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده میشود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت میکند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه میشود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظهکاران را به عنوان احمقهای مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار میدهد.
حقیقت از هر شکافی نفوذ میکند
موفقیت نسبی در عراق حاوی ذرهای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکستهای فراوان است و نمیتواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلبها و روحها» به خودی خود ، کافی است.
«آرنو میراندا» میگوید: استعاره کلاغها اشارهای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیتهای استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.
عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغهای دنیا سفید هستند.
آمریکاییهای سفید(منظور یاروین آمریکاییهای سفید پوست جمهوریخواه است) در اعماق وجودشان این را میدانند.
بنابراین پنجره را باز میگذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه میکنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغهای سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.
اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار میکند آن را محکم در دستهایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.
آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده میشود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامههای دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ میداند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانهها، دانشگاهها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» مینامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانهها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاههای مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.
یاروین برداشت مطلقگرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیتهای ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش میکند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکتهای خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت میداند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز میکند. دُبی و سنگاپور نمونههای اولیه مدلِ ایدهآل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولتها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی میبیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه میدهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.
او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکراتها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیینکنندهای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا میکند.
———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفتهی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقالهای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) میگوید که آنها جریانی از اندیشهی سیاسی را تشکیل میدهند که میتوان آن را نسخهی اصلاحشده و رادیکالشدهی محافظهکاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستانهای علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستانهای علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آیندهای نزدیک را با جامعهای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهمگسیختگی نظم اجتماعی به تصویر میکشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعهای خیالی را به تصویر میکشد که به گونهای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه میتوانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمیتوانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتابگرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایشهای خود ویرانگرانهی سرمایهداری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید میکند، به کار میرود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر میگیرند، گفته میشود. «لیبرتارینها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیستها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلیشان از دولت از«لیبرالها» متمایز میشوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز میکند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقفنشین” تعریف میکند. همه چیز به ریشهشناسی برمیگردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخههای «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالتهای آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالتهای با فرهنگ ژرمنی بود.)
[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace
[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم برهانوفر دارند. پادشاهیهانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمروهانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگهای ناپلئونی پایهگذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمانهانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهدهانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمیکرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبنهای مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت میکردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج درهانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقهی چندانی به سیاستهای داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که درهانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادریاش میگذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت میکرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپسگیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آنکه قوانینهانوور به زنان اجازه سلطنت نمیداد؛ ارنست آگوستوس درهانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصیهانوفر با بریتانیا لغو گردید.هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استانهای پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمینهای پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندانهای سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او بهشمار میرفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارتها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندانهانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختناشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختناشتاین، نایبالسلطنه لیختناشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده نشین لیختناشتاین میشود. جوزف ونزل همچنین میتواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او میتواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانیتر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسلهای، او میتواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوکهای «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بینالملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتمهاوس» شناخته میشود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندانهاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودیها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادیهای اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین میشود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمیشود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگهای طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی (CSIS) در واشنگتن کار میکند و کتابهای: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایهداری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاستهای کنترلی اطلاق میشود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمانهای معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهرههای برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیدهها است. این روش در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغها است که به مسئلهٔ استقرا میپردازد.
عنوان اصلی مقاله:
۴۸مین سالگرد قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز و مقایسه شرایط آنروز با وضعیت فعلی ایران
قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، آغاز پایان رژیم سلطنتی در ایران بود و اکنون رهبران جمهوری اسلامی با قتلعامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ از مردم معترض ایران انجام دادند، عملاً آغاز پایان رژیم خود را رقم زدند. اگر تا امروز صحبت از شکاف بین حکومت و ملت وجود داشت، بعد از قتلعام، اکنون یک دریای واقعی خون بین رژیم و ملت بهوجود آمده است. معلوم نیست چند صباحی دیگر استبداد دینی دوام بیاورد اما این حکومت به هر شکلی که سرنگون شود، با جنایت علیه بشریت که مرتکب شد، برای همیشه به حکومت آخوندها در ایران پایان داد؛ زیرا رژیم با ظلم و جنایتی که بهنام دین انجام داده، اکثریت جامعه ایران را طرفدار حکومت سکولار کرده است.
شرایط اجتماعی ایران امروز کاملاً تغییر کرده است. قبل از انقلاب اسلامی ۷۰٪ جمعیت کشور در روستاها و تنها ۳۰٪ در شهرها زندگی میکردند و جمعیت کل کشور نیز ۳۵ میلیون نفر بود. اکنون جمعیت ۹۲ میلیون نفر شده و تنها ۲۵٪ این جمعیت در روستاها زندگی میکنند. روستائیان حاشیهنشین شهرهای آن روز که بعداً سرداران سپاه پاسداران شدند، اکنون سرمایهدار و جدا از مردم شدهاند و دیگر کسی نیست که دروغهای آخوندها را درباره حکومت عدل اسلامی قبول کند. حاشیهنشینهای ابرشهرهای ایران امروز دنبالهروی آخوندها نیستند؛ زیرا حکومت آخوندی نتوانسته است حداقل زندگی انسانی را برای آنان فراهم بکند.
در صحنه بینالمللی نیز تغییرات جدی بهوجود آمده است. بعد از انحلال اتحاد شوروی، دیگر کمونیسم خطر اصلی برای جوامع سرمایهداری محسوب نمیشود و حکومت اسلامی بیمصرف شده است. امروزه آنچه که رهبران کشورهای غربی را آزار میدهد، نه کمونیسم بلکه فاناتیسم اسلامی است که صلح و آرامش جوامع غربی را برهم میزند. بدینجهت دیگر از جمهوری اسلامی حمایت نمیکنند و تاریخ مصرف آن تمام شده است. حالا غربیها میخواهند این غول مزاحم را که خود در دوران جنگ سرد از شیشه بیرون آوردند دوباره در شیشه بکنند. درعوض کشورهای غربی اکنون بهدنبال حکومت جایگزین سکولار برای جمهوری اسلامی در ایران میگردند. هنوز آمریکا و همچنین انگلستان که نفوذ سنتی در ایران دارد، آلترناتیو موردنظر خودشان را معرفی نکردهاند ولی با توجه به رشد نیروهای راست افراطی در جهان، احتمال دارد آلترناتیو موردنظر آنان از جنس جریانهای راست افراطی باشد. اگر در نظر بگیریم که جامعه ایران بهحد کافی سیاسی شده است آنگاه باید قبول کرد که هیچ قدرت خارجی دیگر نمیتواند بهراحتی و بدون در نظر گرفتن نقش مردم آگاه، برای ایرانیان دولت تعیین کند. لذا جامعه سیاسی ایران اگر دموکراسی میخواهد، مجبور خواهد بود با ایجاد ائتلاف فراگیر دموکراتیک به استبداد دینی پایان دهد. جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است و قادر به حکومت کردن نیست و فساد و دزدی آن را از درون تهی کرده است؛ بنابراین بد نیست به پروسه شکلگیری و بهقدرت رسیدن آن با حمایت قدرتهای بزرگ، نظری دوباره انداخته شود تا راه آینده روشنتر گردد که گذشته چراغ راه آینده است.
برخی استدلال میکنند که آمریکا و کشورهای بزرگ غربی بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی در گوادلوپ یعنی چهل روز قبل از سقوط شاه، تصمیم به حمایت از خمینی گرفتهاند؛ اما خاطرات رهبران نهضت آزادی ایران و مخصوصاً گزارشات کنسولگری آمریکا در تبریز و سفارت آمریکا در تهران و خاطرات منتشر شده سیاستمداران آمریکایی گواه هستند که تصمیم به حمایت از حکومت اسلامی، بهعنوان آلترناتیو رژیم شاه، مدتها قبل از کنفرانس گوادلوپ گرفته شده بود و هدف از آن تصمیم هم، ایجاد سد ایدئولوژیک اسلامی در مقابل نفوذ و گسترش کمونیسم شوروی در ایران بوده است. شایان ذکر است که مرز ایران با شوروی تنها مرز دو کشور همسایه با یکدیگر نبود، بلکه مرز دو اردوگاه شرق و غرب در جنگ سرد محسوب میشد و همین امر در سرنوشت سیاسی ما تأثیر تعیینکننده داشته است.
در سال ۱۳۵۶ بعضی از استراتژها در حزب دموکرات آمریکا برای مبارزه با نفوذ شوروی در ایران در فکر تدارک حکومت اسلامی برای ایران بودند و قیام ۲۹ بهمن تبریز فکر آنها را به سیاست رسمی تبدیل کرد. بیشک حادثهای نظیر قیام ۲۹ بهمن تبریز مثلاً اگر در اصفهان یا در شیراز رخ میداد، بعید بود که آمریکاییها نسبت به آن حادثه چنان حساسیتی نشان بدهند؛ ولی نزدیکی تبریز به اتحاد شوروی و سابقه تاریخی فرقه دموکرات آذربایجان و کثرت سنتی نیروهای چپ در تبریز باعث میگردید که آمریکاییها تحولات تبریز را بهدقت زیر نظر داشته و در پی یافتن علل قیام تبریز باشند. البته دامنه قیام تبریز نیز گسترده بود؛ ۷۳ بانک و دهها اداره دولتی و مراکز حزب رستاخیز تخریب شده، تعداد قیامکنندگان تا ۲۰۰ هزار و تعداد تلفات تا سیصد نفر هم گفته شده است، هرچند که ما امروز تنها اسامی و تصاویر ۱۵ نفر از کشتهشدگان را در دست داریم. در این تظاهرات برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» داده شد. خمینی ده روز بعد از قیام تبریز اعلامیه داد ولی حرف تازهای نزد و مخصوصاً نگفت که «شاه باید برود». او نهایتاً در تابستان ۱۳۵۷ گفت که «شاه باید برود»؛ یعنی زمانی که از طرف آمریکاییها مطمئن شده بود که اگر شاه برود، خود او جایگزین شاه میشود.
تبریزیهایی که قیام ۲۹ بهمن را بهوجود آوردند، با اعلان حکومت نظامی توسط شاه، به خانههای خود نرفتند و یک سال تمام در خیابانها مبارزه کردند و در مقطع انقلاب به حزب خلق مسلمان پیوستند و متشکل شدند و همراه با اکثریت آذربایجانیها توانستند حرکت تاریخی دیگری خلق بکنند. در تاریخ ثبت شده است که میلیونها آذربایجانی با «اختیارات ولیفقیه در اصل ۱۱۰ قانون اساسی» مخالفت کردند و با ترتیب دادن تظاهرات میلیونی در تبریز به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی ندادند که متأسفانه جریانات سیاسی آن روزی ایران از آنان حمایت نکردند و خمینی با اعزام نیروی پاسدار از تهران و اصفهان، در ماههای آخر سال ۱۳۵۸ تبریز را بیرحمانه سرکوب کرد. مدافعات کمیتههای طرفدار آیتالله شریعتمداری را در درگیری هنگام خلع سلاح کشت و سیزده نفر از سردستههای حزب خلق مسلمان را اعدام کرد و بازار تبریز و بورژوازی ملی آذربایجان را که مخالف ولایتفقیه بودند، سرکوب کرد.
قبل از انقلاب، شاه و دربار از کمونیستها و مصدقیها وحشت داشتند و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کوشیده بودند آنان را با استفاده از قدرت دولتی از بین ببرند؛ لذا اسلامیون را بر آنان ترجیح میدادند. محمدرضا شاه یک آدم کاملاً خرافاتی و متوهم بود. شاه برای مبارزه با کمونیسم، اسلامیون را متحد طبیعی خود میدانست و هرچه حکومت ضعیفتر میشد، او امتیازات بیشتری به اسلامیون میداد و از طریق اداره اوقاف آنان را تطمیع میکرد. از سال ۱۳۵۵ به بعد، حکومت شاه عملاً طرفداران خمینی را آزاد گذاشته بود تا مردم را حول شعار حکومت اسلامی سازماندهی بکنند.
در سال ۱۳۵۵ طرفداران خمینی در زندان قصر که عمدتاً از فدائیان اسلام و قتله منصور (گروهی که نخستوزیر حسنعلی منصور را ترور کرده بودند) تشکیل میشدند، بهصورت جمعی ندامتنامه نوشتند و از پدر تاجدارشان تقاضا کردند که آنها را عفو بکند تا آنان بتوانند آزادانه به وظیفه دینی خودشان که مبارزه با کمونیسم است عمل نمایند. شاه ندامت آنها را پذیرفت و همه آنها را در ۲۸ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد کرد و مسجد ارک در جنب بازار تهران را نیز در اختیار آنها گذاشت که بتوانند آنجا را مرکز فعالیت هیئتهای مؤتلفه اسلامی بازار تهران (حامیان خمینی) بکنند. بههمین جهت گفته شده است که حکومت اسلامی هدیه زهرآگین شاه به ایرانیان بوده است. تصور عموم در آن تاریخ این بود که با توجه به هماهنگی همهجانبه ساواک و شخص شاه با آمریکاییها، بعید است که تصمیماتی در این حد مهم، بدون مشورت با آمریکا (دولت پنهان آمریکا) صورت گرفته باشد.
اسلامیون آزاد شده از زندان همگی از رهبران و مجریان انقلاب خمینی شدند. آنان کسانی چون مهدی عراقی (رئیس زندان قصر بعد از انقلاب)، آیتالله حسین نوری همدانی (فتوادهنده آتش زدن سینما رکس آبادان)، اسدالله لاجوردی (جلاد زندان اوین)، محمد کچویی معاون لاجوردی، حبیبالله عسگراولادی رئیس اتاق بازرگانی بعد از انقلاب و تعدادی دیگر از اعضای فدائیان اسلام و هیئتهای مؤتلفه اسلامی بودند.
طبیعی است که در کشوری با موقعیت حساس ژئوپلیتیکی همچون ایران، هر تغییر سیاسی به شرایطی نیاز دارد که عبارتند از: آمادگی مردم و ناتوانی حکومت در داخل کشور، اوضاع منطقه و مهمتر از آن خواست قدرتهای بزرگ جهانی که منافعی برای خود در ایران قائل هستند. لذا موقعیت جغرافیایی ایران ایجاب میکند که برای هر تغییر اساسی در ایران، فاکتور قدرتهای خارجی همواره مدنظر باشد.
ایران در قرن بیستم به دفعات با دخالت خارجی دچار تغییر شده است؛ از جمله در انقلاب مشروطه، در کودتای سیاه ۱۲۹۹ در تغییر حکومت از قاجارها به پهلوی، در جنگ جهانی اول، اشغال کشور و تبدیل آذربایجان غربی به میدان جنگ قدرت امپراتوریها، در جنگ جهانی دوم، اشغال کشور، تبعید رضاشاه و شاه کردن محمدرضا، تشکیل کنفرانس سران متفقین در تهران بدون حضور نماینده ایران و در ساقط کردن دولت محمد مصدق با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. در همه این موارد کشور ایران با دخالت مستقیم خارجی روبرو بوده است؛ حتی اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با فشار شخص جان اف. کندی رئیسجمهور دموکرات آمریکا انجام گرفته است. با چنین تجربیات غمبار تکرارشوندهای، سقوط محمدرضا پهلوی نیز طبیعتاً نمیتوانست بدون دخالت قدرتهای خارجی مخصوصاً آمریکا امکانپذیر باشد.
ایران به علت قرار گرفتن در محاصره سه امپراتوری (روسیه در شمال، انگلستان در جنوب و عثمانی در غرب)، نقش منطقه حائل بین آنها را داشته و بدینجهت هرگز بهطور کامل مستعمره نشده، ولی امپراتوریها برای حفظ منافع خودشان، در مقاطع مختلف، در تحولات داخلی ایران دخالت کردهاند. اکنون نیز روسیه، چین، اتحادیه اروپا و آمریکا، منافعی در ایران برای خودشان در نظر میگیرند و به اشکال مختلف در تحولات نقش بازی میکنند. ایرانیها در حرف مخالف دخالت خارجی در ایران بودهاند، اما در شهریور ۱۳۲۰ وقتی متفقین از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، هیچکس سنگی بهطرف آنان پرتاب نکرد؛ برعکس خوشحال بودند که حمله خارجی آنان را از دیکتاتوری رضاشاهی نجات داده است.
در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب شدن جیمی کارتر به ریاستجمهوری آمریکا با شعار دفاع از حقوق بشر، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا میشود و پیشنهاد میکند که برای مبارزه با کمونیسم، در اطراف اتحاد شوروی حکومتهای اسلامی ایجاد شود و در داخل اتحاد شوروی نیز از اعتراضات مسلمانان سنی در آسیای مرکزی علیه حکومت شوروی حمایت گردد تا اتحاد شوروی از داخل و از طریق کشورهای همسایه تحت فشار قرار بگیرد. منظور برژینسکی آشکارا استقرار حکومتهای اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان بود که این طرح بعداً به «کمربند سبز اسلامی» (گرین بلت) دور اتحاد شوروی معروف شد. شورویها بعد از گروگانگیری دیپلماتهای آمریکا در تهران به استهزا میگفتند که ما کمربند سبز را از دست آمریکا گرفتیم و آن را طناب دار کرده به دور گردن خود آمریکا انداختیم.
در دوره ریاستجمهوری جیمی کارتر و قبل از انقلاب ایران، در هیئت حاکمه آمریکا سه دیدگاه راجع به ایران وجود داشت که یکی طرفدار کودتای نظامی و جلوگیری از انقلاب بود، دیگری معتقد به مدیریت انقلاب به سمت حکومت اسلامی و سومی طرفدار حفظ وضع موجود با اصلاحات سیاسی بود. پلانهای آ، ب، س هم داشتند. خود جیمی کارتر بهظاهر ایران را جزیره ثبات مینامید اما او با شعار دموکراسی به ریاستجمهوری انتخاب شده بود که در ایران به طنز «جیمیکراسی» لقب گرفته بود. جنایات غیرانسانی ساواک در رابطه با مخالفان هم غیرقابل تحمل شده بود و جیمی کارتر نمیتوانست نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد. در این میان نظریه کمربند سبز اسلامی و بر اساس آن، استقرار حکومت اسلامی بهجای حکومت شاه در ایران، مدافعان قدرتمندی در انگلستان و آمریکا داشت؛ اوضاع جهان و حوادث مشخص نیز دیدگاه آنان را تقویت میکرد از جمله:
۱. دخالت شوروی در افغانستان در سال ۱۹۷۳ و روی کار آوردن حکومت طرفدار شوروی، آمریکاییها را نسبت به آینده ایران نگران کرده بود.
۲. قدرت گرفتن و گسترش نفوذ کنفدراسیون دانشجویان ایران در خارج کشور که نیروهای چپ آن را رهبری میکردند.
۳. بعد از بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی از زندانهای سیاسی ایران در سال ۱۹۷۸ دنیا متوجه شد که زندانهای ایران پر از زندانیان کمونیست است، یعنی کمونیسم در ایران رشد کرده است.
۴. شخص شاه هم سرطان پیشرفته خون داشت و به پایان عمرش نزدیک میشد. ویلیام سولیوان سفیر آمریکا و آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا وضع جسمی شاه را در سال ۱۳۵۷ رقتآور ترسیم میکنند و مایکل بلومنتال وزیر خزانهداری آمریکا، شاه را به یک زامبی تشبیه میکند که قادر به حکومت کردن نیست.
شاه مریض در این انزوا، به تئوریهای توطئه پناه برده بود. او باور نمیکرد مردمی که روزگاری برایش هورا میکشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتماً پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر میدانست، گاهی شرکتهای نفتی، گاهی اسرائیل را و گاهی حتی خود آمریکا را. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشانده بود. او منتظر بود تا رهبران جهان، سناریوی خود را تغییر دهند؛ یعنی منتظر یک معجزه برای نجات حکومت سلطنتی بود. سران حکومتها همواره چشمشان بر نیرویی است که آنان را به قدرت رسانده است و شاه را انگلیس و آمریکا بر تخت نشانده بودند.
همه اینها سیاستمداران غربی را به این نتیجهگیری میرساند که شاه نتوانسته و دیگر نمیتواند بهصورت مؤثر با کمونیسم مبارزه کند و احتمال سقوط ایران به دامن شوروی وجود دارد و باید به فکر یک جایگزین برای حکومت شاه باشند تا غافلگیر نشوند.
در تاریخ ایران، جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۰ با فتوای میرزای شیرازی، فتوای سیدین عبدالله بهبهانی و محمد طباطبایی در ۱۲۸۵ در حمایت از نهضت مشروطیت و نیز شورش طرفداران خمینی علیه اصلاحات شاه و علیه حق رأی دادن به زنان در سال ۱۳۴۲، نمونههای مشخص از نقش دین و روحانیون شیعه در مخالفت با حکومت بودند. با چنین زمینهای بعد از انقلاب سفید شاه و شورش طرفداران خمینی، آن کاترین لمپتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران» که در زمان ملی شدن صنعت نفت وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و در کودتای ۲۸ مرداد نقش بازی کرده بود، بهعنوان یک اسلامشناس و ایرانشناس برجسته و در عین حال مأمور اطلاعاتی شناخته شده انگلستان، یک سال بعد از شورش طرفداران خمینی یعنی در سال ۱۹۶۴ در زمانی که استاد کرسی اسلامشناسی دانشگاه لندن بود، مقاله تحلیلی مفصلی نوشته و به ارزیابی تاریخی قدرت دین و نفوذ روحانیون شیعه در ایران پرداخته است.
تحلیل لمپتون از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران، نظریه کلاسیک رسیدن روحانیون شیعه به قدرت سیاسی در ایران را ارائه میداد. میس لمپتون مکاتبات زیادی نیز با روحانیون سیاسی نظیر محمد بهشتی، مرتضی مطهری و محمد مفتح، نظریهپردازان حکومت اسلامی در ایران داشته است. لمپتون مروج و طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود ولی بعد از وقوع انقلاب اسلامی، علیرغم دعوت رسمی برای آمدن به ایران، به بهانه اینکه حاضر نیست حجاب اسلامی بپوشد و یا روسری بر سر کند، به ایران نیامد.
با این آگاهیهای تاریخی از نقش دین در ایران، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» در سال ۱۳۵۶ سرکنسول آمریکا در تبریز بود. او تنها مأمور آمریکایی در ایران بود که فارسی حرف میزد. مترینکو در تبریز، ناظر اولین طغیانهای خشونتآمیز روستاییان فقیر بود؛ یعنی کسانی که بعد از اصلاحات ارضی از روستاها کنده شده و برای کارهای بیآینده به شهرها آمده و در مساجد محلی توسط روحانیون به مخالفت با شاه تحریک و رهبری میشدند. مترینکو که از نزدیک شاهد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ بود بهطور مرتب از احتمال قیام سراسری علیه شاه به سفارت آمریکا در تهران هشدار میداد، اما در ابتدا این هشدارها نادیده گرفته میشد. به او گفته شده بود که «قایق را تکان ندهد».
مایکل مترینکو از کنسولگری آمریکا در تبریز، در ۲۳ فوریه ۱۹۷۸ (۴ اسفند ۱۳۵۶) یک گزارش اولیه چهار صفحهای با عنوان «شورش و قیام داخلی در تبریز» بدون ذکر تعداد کشتهشدگان و دستگیریها به وزارت خارجه آمریکا ارسال کرده و کپی آن را نیز به سفارت آمریکا در تهران و کنسولگریهای آمریکا در اصفهان و شیراز فرستاده است. کنسول آمریکا در روزهای بعد گزارشهای تکمیلی به سفارت آمریکا فرستاده و سفارت نیز بر اساس آن گزارشها با مقامات حکومت شاه مذاکراتی انجام داده و قیام را تجزیه و تحلیل کرده است.
نکته اصلی در گزارش اولیه مترینکو این است که شورش سازمانیافته بوده و نیروهای دولتی آمادگی مقابله نداشتهاند؛ او عناصر مذهبی و مارکسیست را سازماندهندگان شورش دانسته و جوانان بیکار را نیروی اصلی تخریب معرفی کرده است. کنسول در گزارشهای بعدی وقوع شورش در شش نقطه شهر تبریز را تأیید کرده است.
مترینکو، بعد از ۲۹ بهمن برای کسب اطلاعات دقیق از اوضاع شهر، جلسهای با اسقفهای ارمنی مقیم تبریز داشته است و در گزارش خود به سفارت بدان اشاره کرده و اظهارات یکی از اسقفها را بهصورت زیر منعکس نموده:
«اگرچه وقایع اخیر جنبههای سخت مذهبی و اسلامی داشتهاند، اما به عقیده وی هیچگونه احساسات ضد مسیحی یا ضد ارمنی توسط مردم تظاهرکننده ابراز نشده است. او میگوید در طول درگیری روزانه بهطور دائم با خانوادههای ارمنی که در سطح شهر پخش هستند در تماس بوده، و حتی از بصیرت و احتیاط شورشیان در تعجب فرو رفته است. وی بهعنوان مثال از بردباری اغتشاشگران، توضیح داد که چگونه یکی از تحتالحمایههایش یعنی یک هنرمند ارمنی که گالری کوچکش در نزدیکی مرکز درگیری بود، قبل از اینکه گالریاش را ببندد خود را مواجه با گروهی از شورشیان دیده بود. یکی از رهبران مردم تظاهرکننده، نگاهی به مغازه وی انداخته و به گروهش گفت: «او یک هنرمند است... ولش کنید.» و بعد به آن مرد تذکر داد که مغازهاش را بسته و به خانهاش برود. سپس جمعیت در حالی که گالری را دستنخورده ترک میکردند اقدام به شکستن شیشههای بانکی که در نزدیکی آن بود، کردند...»
بهنظر کنسولگری آمریکا در تبریز، «دولت ایران برای رودررویی با قیام تبریز آمادگی نداشته و این قیام، دروازهها را برای نبردهای مذهبی و اجتماعی دیگر که به سادگی آرام نمیشود باز کرده بود».
ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران فوراً گزارشی از قیام تبریز با جزئیات به وزارت امور خارجه آمریکا و برخی از سفارتخانههای مهمشان در دنیا مخابره نموده است. به نظر او «سفارت مایل بود با دلایل کافی و مستند، نظر دولت ایران را درباره دخالت خارجیان در وقایع تبریز بپذیرد. اما دولت، فرضیه دخالت خارجی را تأیید کرد ولی مدرکی برای آن ارائه نداد».
تلگراف معروف سولیوان تحت عنوان: “Thinking the Unthinkable”
تلگراف «اندیشیدن به امر نیندیشیدنی» در نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، چند ماه پیش از انقلاب ایران، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه ایالات متحده مخابره شد. سولیوان در این تلگراف به واشنگتن هشدار میدهد که رژیم شاه بهسرعت در حال از دست دادن کنترل اوضاع است و ارتش هم احتمالاً نخواهد توانست او را برای مدت زیادی حفظ کند. او مینویسد که دیگر نباید تنها بر ادامهٔ حکومت شاه حساب کرد، بلکه باید به گزینههای دیگر اندیشید، حتی اگر «غیرقابل تصور» به نظر برسند.
یکی از محورهای اصلی تلگراف، احتمال سقوط شاه و روی کار آمدن یک دولت جایگزین (مثلاً دولتی با حضور روحانیون و نیروهای مخالف شاه) بود. سولیوان تأکید میکرد که آمریکا باید برای «دوران پساشاه» آماده شود و راههای برقراری ارتباط با مخالفان را بررسی کند.
ارتباطگیری آمریکا با روحانیان مخالف شاه
سفارت آمریکا، مخصوصاً کنسولگری آمریکا در تبریز، قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را بهتر از حکومت شاه تجزیه و تحلیل کرده است و دلیل آن نیز بهنظر میرسد به داشتن شبکه اطلاعاتی مستقل از دولت ایران و روابط سفارت آمریکا با مخالفان در داخل دستگاههای دولتی و همچنین بعضی رهبران مذهبی و رهبران نهضت آزادی ایران از جمله مهدی بازرگان، محمد توسلی و ناصر میناچی و بیش از همه اینها رابطه با محمد بهشتی مربوط باشد که تحت عنوان «دیپلماسی انقلاب» با سفارتخانههای خارجی تماس میگرفتند.
سی سال بعد از انقلاب ۱۹۷۹، دولت آمریکا بخشی از اسناد طبقهبندی شده انقلاب ایران را منتشر ساخت. در میان آن اسناد، چهل صفحه مذاکرات سفارت آمریکا در تهران با مخالفان شاه منجمله محمد بهشتی در سال ۱۳۵۶ با مأمورین سفارت وجود دارد و بهشتی به آمریکاییها میگوید که اگر شما انقلاب اسلامی را در ایران قبول بکنید، ما تضمین میکنیم که حکومت اسلامی ایران دوست آمریکا باشد.
محمد بهشتی از سال ۱۳۵۰ بعد از بازگشت از آلمان با آمریکاییها رابطه داشته، چندین دیپلمات و مأمور سیا با بهشتی تبادل اطلاعات داشتهاند و خاطرات خود را نوشتهاند. محمد بهشتی در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در ۵۳ سالگی در انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی که خودش مؤسس آن حزب بود کشته شد.
ظاهراً از طریق بهشتی بوده که عبدالکریم موسوی اردبیلی بهعنوان نماینده خمینی برای گفتگو با سفارت آمریکا در تهران تعیین میشود. ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود مینویسد که قرار بود در منزل مهدی بازرگان با نماینده آیتالله خمینی ملاقات بکنیم؛ من زودتر رسیده بودم و با بازرگان صحبت میکردم و وقتی آیتالله موسوی اردبیلی از در وارد میشود، محافظ من که پشت در حاضر بوده شوکه میشود و خیال میکند که خمینی خودش برای مذاکره با سفیر آمریکا آمده است.
موسوی اردبیلی درباره نحوه تحویل گرفتن حکومت ایران از گردانندگان حکومت شاه با پادرمیانی آمریکاییها مذاکره میکرد. در آنموقع موضوع مهم برای طرفداران خمینی این بود که آمریکاییها از کودتای ارتش جلوگیری بکنند و ژنرال هایزر معاون فرماندهی ناتو نیز برای همین کار به تهران آمده بود. آمریکاییها در عوض از طرفداران خمینی میخواستند که بعد از تعویض قدرت، ارتش و بخش ضد جاسوسی ساواک را منحل نکنند؛ زیرا برای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران به نیروی مسلح سازمانیافته و کادرهای آموزشدیده ضد جاسوسی نیاز هست. حفظ اداره ضد جاسوسی ساواک در عمل بهمعنی نگهداری شعبه ایرانی سازمان سیا در دل حکومت اسلامی بود که البته نهایتاً طرفین با مذاکره در هر دو مورد به توافق میرسند.
غیر از تماسهای محمد بهشتی با آمریکاییها و سه عضو خارج کشور نهضت آزادی ایران یعنی ابوالحسن بنیصدر، ابراهیم یزدی و صادق قطبزاده که خمینی را بهعنوان گاندی ایران به غربیها معرفی میکردند، دکتر ناصر میناچی از اعضای رهبری نهضت آزادی ایران نیز قبل از انقلاب به آمریکا مسافرت کرده و در تماس با مقامات آمریکایی میگوید که از شاه حمایت نکنید، شاه ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. میناچی از آمریکاییها میخواهد که از طرفداران خمینی محرمانه حمایت بکنند؛ زیرا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایرانیان مخالف آمریکا شدهاند، لذا آمریکا از هر جریان سیاسی ایرانی حمایت علنی بکند، آن جریان سیاسی شکست میخورد. آمریکاییها پیشنهاد میناچی را برای رابطه محرمانه قبول میکنند. ناصر میناچی جزئیات صحبت با آمریکاییها را در مصاحبه با ابراهیم نبوی توضیح داده است.
دکتر ناصر میناچی حقوقدان، در دهه ۵۰ شمسی «حسینیه ارشاد» در تهران را با موافقت پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک تأسیس کرده است. افرادی همچون علی شریعتی و مرتضی مطهری در حسینیه ارشاد جلسات منظم سخنرانی داشتند و هدف از تأسیس حسینیه ارشاد، جذب جوانان بهطرف اسلام سیاسی و مانع شدن از رفتن آنان بهطرف گروههای چپ بوده است. میناچی بعد از انقلاب در کابینه مهدی بازرگان وزیر اطلاعات و جهانگردی شد و بهخاطر ارادتی که به «حسینیه ارشاد» داشت، نام وزارت اطلاعات و جهانگردی را به «وزارت ارشاد اسلامی» تغییر داد.
تلاش آمریکاییها برای تبدیل کردن اسلامیون به آلترناتیو رژیم محمدرضا شاه به این معنی نیست که انقلاب ایران را آمریکاییها انجام دادهاند؛ در سال ۱۳۵۷ روح انقلاب بر جهان حاکم بود و تغییرات عمده در کشورها از طریق انقلابات صورت میگرفت. همه ایرانیان هم از چپ و راست و میانهرو، مذهبی و غیرمذهبی یکصدا انقلاب میخواستند. خود شاه هم اصلاحات خود را «انقلاب سفید» مینامید. در نتیجه آمریکاییها این خواست ایرانیان را به نفع خودشان مدیریت کردند. هدف اصلی زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در آن تاریخ، مبارزه با کمونیسم شوروی بود و در این راه از اسلام سیاسی و انقلاب اسلامی حداکثر استفاده را کرد.
زبیگنیو برژینسکی بهظاهر مدافع شاه و طرفدار کودتا برای سرکوب مخالفان بود، ولی در عمل از نظریه ایجاد «کمربند سبز اسلامی» در اطراف شوروی یعنی کمک آمریکا به تأسیس حکومتهای اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان حمایت میکرد و خواهان استفاده از اسلام سیاسی علیه کمونیسم بود. با اشغال سفارت آمریکا در تهران و گروگانگیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی که ۴۴۴ روز ادامه یافت، اعتبار نظریه کمربند سبز زیر سؤال رفت و بهویژه کمکهای برژینسکی به مجاهدین افغان و مسلح کردن آنان برای جنگیدن با ارتش سرخ شوروی که منجر به پیدایش طالبان شد، بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله تروریستی به برجهای تجارت جهانی در نیویورک، موجب انتقادات شدید به وی گردیده است؛ اما برژینسکی همواره استفاده از اسلامیون علیه کمونیسم را ایدهای عالی میدانست و در مصاحبه با مجله نوول اوبزرواتور فرانسه در سال ۱۹۹۸ از ایده خود بهشدت دفاع کرده است.
ماشااله رزمی
۱۷ فوریه ۲۰۲۶
اصلا سخن بیهودهای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم میشود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانهای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»
در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانهای از خون گرم» خیلی زود از مرزهای کشور گذشت تا در رگهای دیاسپورا بدود و جانهای مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسههای سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.
عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.
در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیینکننده بازی میکند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانههای خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیهطلب، مالهکش، وسطباز و خائن به خون شهیدانی!
رودخانه خونهای گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باورها را زیر وزن خود له کند و همه سدهایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.
در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی میشود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکههای رایج میشوند. پروپاگاندا حکم میراند، موتور توابسازی روشن میشود و چماق «وحدتطلبی»، سرها را میشکافد. گوشها و چشمها بسته میشوند و وجودها تنها دهان میشوند تا «قدرت» به مقدسترین کلمه بدل شود.
با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماقکشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض میشود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم میشود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمیتوان از ترامپ و بیبی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.
اینها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیتخواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق میکند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفهای برای خود قائل نیست.
همه چیز از درسنامههای کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین میشود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلویستیز، ضد وحدت، حرف مفتزن و… مجبور به انتخاب میشود: توبه یا سکوت!
شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیتخواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلابهای عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باورهای سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.
ما نمیتوانیم به حربه زشت و زنگزده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیتخواه ما، بسیار بهروزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمیخواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصولمان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روزها در خیابانها و میادین بزرگ جهان صحنههای بیبدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایشاند نه تحقیر! ما، بهدرستی به تصمیمشان احترام میگذاریم، اما راهشان را نقد میکنیم. هرگز با اقتدارگرایی همصدا نمیشویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمیشویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.
■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش میدانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمیشوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن
■ از نگاه من تمامیتخواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعهای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفتهاند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روشهای دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بیواسطه به دموکراسی که میتواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا میدهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بیاطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میانبری برای رهایی میپذیرند. هرچند که اعمال روشهای خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکانپذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن میبینند و از این رو در این رقابت چمهوریخواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب میتوان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوریخواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang
■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی میتوان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگها و بیانیهها، به یک گذارِ مسالمتآمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانهای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوقدان و متفکر شهیر آلمانی، در رسالهی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه میگذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان میدهد که چگونه لیبرالها حقیقتِ ستیزهجوی سیاست را به یک «گفتگوی بیپایان» (Everlasting conversation) تقلیل میدهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوریخواهانِ ایرانی در این است که آنها «تصمیمگیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادلنظر جایگزین میکنند. آنها گمان میبرند که با استدلال، اقناع و آگاهیبخشی میتوان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالیکه امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظهی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد میشود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریانهای مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما میآموزد که هستهی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصهی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آنها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمامعیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بیلکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوریخواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورتبندیِ یک ارادهی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل میدهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکهی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفتهی فرمالیسمِ حقوقیاند؛ آنها گمان میکنند که با نگارشِ پیشنویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق میشود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک ارادهی حاکمانهی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمیتوان بدونِ غلبهی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ ادارهی یک دولتِ از پیشتأسیسشده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنانکه متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیمهای مدرن نشان دادهاند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویههای دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمیشود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل میشود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بینظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهرهی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شرارههای سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرمونرمِ «گفتگوی بیپایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تندادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیمها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» مینویسند.
با احترام حسین احمدی
■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آنها را در نوشتههای اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده میکنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آیندهی جمهوری خواهی را به استحالهی نظام اسلامی و بعد اصلاحطلبی و تحولخواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنبالهی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بیکفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصهی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی میشود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتملترین سناریوها). بخشی از جمهوریخواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام میگوید کافر را بکشید و نیمهجان آن را تمامکش کنید. شما به امامزادهای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دههی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر میکردند دارد مقاومت میکند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایتها بیپاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایتهای موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بینالمللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست میکشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دههی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
میخواستم این را در قالب مقالهای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده میکنم.
یوسف جاویدان
■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانهای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمیتوانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی میدانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونتطلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسیخواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنتطلب و جمهوریخواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیتهای جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمیکنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم میرساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح میکند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبههای رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسیخواه ایران قرار میگیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستادهاند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.
■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاحطلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمتآميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی
■ درود به هموطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشتهاید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعیتر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدامها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بیدفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامههای سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته بهحق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار
■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیتخواهی در عین حال به نوعی از موقعیتسنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کردهاید همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کردهاید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمیپذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیتخواهی نیستم و با خشونت و انتقامگیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لسانجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لسآنجلس حتی یک شعار تفرقهافکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکسهای جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بیاختیار اشکمان جاری میشد. گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهیخواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده میشد. یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده میشد.
با تشکر دهقان
■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارتهای «این گروه از جمهوریخواهان ...» و «بخشی از جمهوریخواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوریخواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوریخواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوریخواه مینامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاحطلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونهاش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز میکند. نگاه کنید به انبوه نوشتهها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاجزاده و میرحسین و دیگر اصلاحطلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا میگذاشتند و امید به گشایش روزنهای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوریخواه مینامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوریخواهان ...» و «بخشی از جمهوریخواهان ...» را بکار بردم چون درست نمیدانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج
■ آقای پورمندی با توجه به ارادتی که شما به میرحسین موسوی و مشی سیاسی او دارید، که در این نوشته هم پیداست، دوست دارم نظر شما را در مورد فراخوانی که آقای امیرارجمند دیروز تحت عنوان “کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران” منتشر کرد بدانم، چه به نظر من مندرجات این فراخوان بیش ازآنکه دعوتی از عموم جمهوری خواهان دمکرات برای تشکیل “جبهه نجات ایران” باشد، دعوتی است برای تشکیل “جبهه نجات ایران اسلامی” توسط اصلاحطلبان، به عبارت دیگر نوعی عقب گرد از موازین پیشین میر حسین.
با احترام آرش
■ متاسفانه تلاشهایی که جمهوریخواهان پس از موفقیتهای بیشتر جوانان دانش آموخته بیرون از کشور با پیوستن به شاهزاده پهلوی شروع کردهاند نشان از کوتاهیهای آنان طی ۴۷ سال گذشته دارد. و یکی از دلائل مهم و اصلی این عقبماندگی جمهوریخواهان، به جای داشتن اهل مبارزه سازمانی بیشترشان نویسنده و تحلیلگر و تندروهای کلابهاسی هستند و کسی هم جز از خودشان خواننده ندارند، مانند من مشروطهخواه کم دارند.
من مشکل امروز جمهوریخواهان را از زمانی که تیمسار مدنی زنده بود احساس کردم و میدانستم ایران فردا را دیگر نمیشود با یک جبهه و باور سیاسی برپا کرد و باید این بار همچون کشورهای دموکراتیک به جای دشمنی و فحاشی به یکدیگر با ارائه برنامه همفکران خود را تقویت کرد نه تنها با نویسندگی و نیش زدن و توهین به رقیب. به همین دلیل من که مشروطهخواه هستم سالها پیش دست بدامن تیمسار مدنی شدم و گفتم آقا خودتان را از مشروطهخواهان جدا نکنید همکاری این دو جبهه اصلی میتواند خیلی سریع جمهوری اسلامی را تضعیف کند ولی زمانی بود که خاتمی آمده بود سر کار و تیمسار به من گفت شما درست میگویی موافقم ولی چند ماهی به من فرصت بده تا ببینیم خاتمی چکار خواهد کرد بعدا دوباره با هم گفتگو می کنیم. از ایشان یک سال خبری نشد رفتم سراغ دکتر محمد امینی، فرد شاخص دیگری از جمهوریخواهان ایشان هم در ابتدا استقبال کرد که من جلسهای با چند تن از مشروطهخواهان در حد و اندازه خودش ترتیب بدهم. ولی گویا همفکران ایشان او را از ادامه کار برحذر داشتند و ایشان گفت به من بیشتر وقت بدهید. خبری نشد رفتم سراغ شادروان ناصر انقطاع استقبال ایشان فوق العاده بود. همه اینها را که کوتاه مینویسم آقای خلیلی مدیر شرکت کتاب که خودش از طرفداران زنده یاد دکتر مصدق بودند در جریان تلاشهای من بود. قرار بود جلساتی از دو طرف آغاز شود طبیعت فرزند آقای انقطاع را از دست او گرفت و کار ما منقطع گردید.
خلاصه اینکه من تا همین چند ماه پیش در صدد تلاش گفتگو با معمرین جبهه ملی در ایران بودم که آنها هم دیگر جوش وخروش گذشته را ندارند و کنار نشستهاند. یکی دو ماه پیش به آقای دکتر مسعود نقرهکار نامهای نوشتم از ایشان هم همین را خواستم تا دیر نشده سوار قطاری شوید که در حال آماده شدن برای حرکت است و با اعلام همبستگی با رضا پهلوی که او حتما استقبال خواهد کرد جریان مبارزه را از جریان یک طیفی خارج کنید و از فرصتی به نام رضا پهلوی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بهره بگیرید. ایشان پاسخ داد من تلاشم را خواهم کرد ولی چیزی شنیده نشد.
قبلا هم در همین ایران امروز این ماجراها را نوشتهام. اکنون برای بار چندم تکرار میکنم هنوز دیر نشده رضا پهلوی به شما مرشدین جمهوریخواه برای ساختن ایران نیاز حتمی دارد. کمی حسن نیت نشان بدهید به استقبال این دیاسپورای شگفتانگیز چند میلیونی که به فراخوان اخیر آری گفتند بروید و بدور از هر پیچ و خمی صاف و ساده به مشروطهخواهان اعلام همبستگی کرده و تا خبری نشده پیماننامه و قول و قرارهای خود را با آنها بنویسید و امضا کنید تا کسی نتواند زیر میز بزند. از جاه و جلال و ابهت و بزرگی شما چیزی کم نمیشود چون شما این کار را برای نجات دائمی مردم ایران از دست دیکتاتوری و در گیریهای بعدی انجام میدهید.
صادقانه بگویم هدف و اصرار من برای همبستگی جمهوریخواهان با پادشاهی خواهان این است که هر چه در فردای آزادی بین این دو گروه اصلی سیاسی در ایران دوستی و همکاری بیشتری باشد سازندگی کشور که به ویرانه تبدیل شده سریعتر و بهتر انجام میشود تا اینکه این دو جبهه رقیب خود را دشمن خود بپندارند و نیروی خود را بیشتر در حذف همدیگر بکار گیرند.
پاینده ایران و مردم ایران. سیاوش
■ دوستان عزیزی که بر من منت گذاشتید و نظر دادید، از همه شما سپاسگزارم. برای من آموزنده تر میبود، اگر وارد گفتگو با تک تک شما میشدم، اما توان و وقت به من این اجازه را نمیدهند. تنوع نگاهها در مجموعه کامنتها نسبتا زیاد است و به گمانم این یاداشت و کامنتها، بعدها میتواند یک نمونه جالب برای کسانی باشد که تاریخ این روزهای ما را خواهند نوشت. آنچه برای من ارزشمند است، همین روحیه جستجوگر، فارغ از تعارفات و عصبیت است که بهرغم اوضاع به شدت عصبی حاکم بر جامعه، بر فضای گفتگو حاکم بوده است. ظاهرا هیچ راه میانبری وجود ندارد و شاید از دل تبادلنظرهایی از این نوع، به سوی تفاهم متقابل پیش برویم.
برقرار باشید پورمندی
رسانههای آلمان چگونه انقلاب ملی شیر و خورشید را منعکس کردهاند؟
حرکت اعتراضی کنونی در ایران هیچ رهبر یا سخنگویی ندارد؛ اما در رابطه با رضا پهلوی باید بگویم که او هیچ پایگاهی در میان ایرانیان ندارد. از «اسماعیلیون» میتوان بهعنوان فردی که جایگاهی در میان ایرانیان داشت یاد کرد و همچنین از مجاهدین خلق بهعنوان جریانی صاحبنفوذ.(دانیل گرلاخ، مفسر سیاسی در گفتگو با کانال دو آلمان، ۱۱ ژانویه)
این تحلیل عجیب پس از حماسه ۱۸ و ۱۹ دیماه و در کانال دو از سوی مفسری صورت میگیرد که خود صاحبامتیاز یک مجله سیاسی است؛ آن هم در شرایطی که تنها چند روز قبل از آن، میلیونها ایرانی به دنبال فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمده بودند.
متأسفانه این یک مورد استثنائی نیست و در رسانههای آلمان مشابه آن را به کرات شاهدیم. در اینجا سعی میشود برجستهترین و پربینندهترین رسانههای آلمانی در رابطه با «انقلاب شیر و خورشید» بررسی شوند:
۱. کانال دو (ZDF)
این کانال در هفتهها و ماههای گذشته برنامههای متنوعی را در رابطه با ایران عرضه کرده که متأسفانه در اکثر آنها نگرش خاصی غالب است. در ابتدای نوشته، اظهارات مفسری به نام دانیل گرلاخ در رابطه با اپوزیسیون ایران نقل شد. چند روز بعد، کانال دو پای صحبت مفسر دیگری مینشیند که او هم اظهاراتی در راستای سخنان مفسر قبلی بیان میکند: «اپوزیسیون ایران انسجام ندارد، در نتیجه پس از براندازی ج.ا میتوان انتظار هرجومرج را داشت.» او اضافه میکند که ج.ا اکنون مواضع محکمی در داخل کشور دارد و جنگ دوازدهروزه نشان داد قدرت نظامی رژیم بیش از آنی بود که قبلاً تخمین زده میشد.
کانال دو در یکی از آخرین برنامههایش در رابطه با ایران (پنجم فوریه)، پس از اولین دور مذاکرات مسقط، از قول خبرنگارش در آمریکا میگوید: «براندازی ج.ا در حالی که برای فردای پس از آن هیچ برنامهای در دست نیست، میتواند تمام منطقه را متلاطم کند؛ همسایگان ایران از جمله اسرائیل و عربستان هم همین نظر را دارند.»
این در حالی است که میدانیم نتانیاهو و وزیر دفاع عربستان در روزهای گذشته درست خلاف این سخنان را گفتهاند. وزیر دفاع عربستان حتی به آمریکا اخطار داد که پس از این تجمع قوا در مرزهای ایران، انجام ندادن هیچ اقدام نظامی میتواند ج.ا را به اقدامات وحشیانه در منطقه ترغیب کند.
۲. کانال یک (ARD)
این کانال نیز مانند کانال دو، عمومی (غیرخصوصی) است و توسط هیئتی از احزاب و سندیکاهای آلمان اداره میشود. در رابطه با انقلاب شیر و خورشید، این کانال مواضع قابلقبولتری در مقایسه با کانال دو گرفته است؛ مثلاً پس از مذاکرات مسقط، از اینکه در این مذاکرات شرایط اسفبار مردم ایران مورد بحث قرار نمیگیرد، ابراز تأسف کرد.
اما همین کانال در گزارش خود درباره ایران در ۲۴ ژانویه، ضمن تأکید بر قتلعام ۸ و ۹ ژانویه، تعداد کشتههای بهثبترسیده را ۵ هزار نفر و تعداد دستگیرشدگان را ۲۷ هزار نفر ذکر میکند، اما در این گزارش نکات زیر توجه را جلب میکند:
• در رابطه با شاهزاده رضا پهلوی: اگرچه در تظاهرات نام او آورده میشود، اما او یک «فارس» است، در حالی که در ایران اقوام متفاوتی زندگی میکنند و او نمیتواند نماینده تمام ایرانیان باشد!
• محمدرضا شاه: او ایران را مدرنیزه کرد، اما حتی امروز هم در ایران مورد تنفر است!
• در ادامه گزارش گفته میشود: همه همسایگان و اسرائیل به آمریکا اخطار دادهاند که از ضربه نظامی به ج.ا پرهیز کند، چرا که ایران در پاسخ به آنها ضربه خواهد زد.
روشن است که این اخطار در ۲۴ ژانویه وجود نداشت، بلکه در اوایل ژانویه بود که اسرائیل و حتی عربستان از آمریکا خواستند پیش از وارد کردن ضربه نظامی، اقدامات دفاعی لازم را برای حفاظت از آنان انجام دهد. مواضع کنونی اسرائیل کاملاً روشن است و احتمالاً در وارد کردن ضربه نظامی به ج.ا شرکت خواهد کرد.
۳. دیولت (Die Welt) و انتیوی (n-tv)
این دو شبکه تلویزیونی خصوصی و موفق در آلمان، در رابطه با پرداختن به انقلاب ملی شیر و خورشید موفق عمل کردهاند. خواننده میتواند مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی با «دیولت» در فوریه ۲۰۲۵ را با مصاحبه ایشان با کانال یک در ۲۳ ژانویه امسال (در میانه انقلاب) مقایسه کند.
۴. نشریات بیلد (Bild) و دیتسایت (Die Zeit)
در حالی که «بیلد» تصویری روشن از انقلاب ایران به نمایش میگذارد و پیشاپیش به استقبال دمونستراسیون پرشکوه ۱۴ فوریه (بهعنوان بزرگترین تظاهرات تاریخ شهر مونیخ) میرود و بر نقش وحدتبخش شاهزاده تأکید میکند، نشریه «دیتسایت» ضمن اعتراف به اقبال عمومی از شاهزاده، این اقبال را فقط مربوط به این انقلاب دانسته و آن را «نمادین» توصیف میکند. از همه مهمتر، در مقالهای با عنوان «چرا اپوزیسیون ایران نتوانسته در نقش آلترناتیو ظاهر شود»، مدعی است که برای ج.ا هیچ جایگزینی در دست نیست.
رسانههای آلمانی در رابطه با انقلاب ما کجا ایستادهاند؟
«رژیم ایران به آخر رسیده، ایرانیان علیه رژیم بهپا خاستهاند و رژیم باید این واقعیت را بپذیرد.»(فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان)
هنگامی که بالاترین مقام اجرایی کشور، سیاستهای نابخردانه و ضدمردمی دولتی را چنین مستقیم مورد حمله قرار میدهد، افکار عمومی انتظار دارد رسانهها نیز با صراحت و پیگیری، واقعیات پشتصحنه را به نمایش بگذارند و نشان دهند چگونه میتوان با مردم همراهی کرد.
اما بخشی از رسانههای آلمانی این نقش را بهدرستی ایفا نمیکنند. بهعنوان نمونه، وقتی یکی از کانالهای مهم کسی چون «گرلاخ» را بهعنوان تحلیلگر به صحنه راه میدهد که مدعی است رضا پهلوی پایگاهی در میان مردم ندارد و با برافتادن حاکمیت کنونی هرجومرج مستولی میشود، در واقع نشان میدهد که بخشی از رسانههای آلمان با وجود سالها داشتن خبرنگار در ایران، از واقعیات جامعه ما بهدورند؛ و این البته خوشبینانهترین تفسیر است.
اصل داستان چیست؟
طیف وسیعی از «گرلاخ» در کانال دو و «بوس» در کانال یک، تا تحریریه «آر.بی.بی» (RBB) و امید رضایی در «دیتسایت»، یک خط مشترک را دنبال میکنند. این طیف، نقش سازنده شاهزاده در تحولات سالهای اخیر را نفی کرده یا علیرغم پاسخ میلیونی مردم به فراخوانهای او، مدعیاند که وی فقط نقشی نمادین دارد. آنها همچنین ظاهراً متوجه محبوبیت بسیار پادشاه فقید و شهبانوی ایران نیستند و مدعیاند پادشاه در ایرانِ امروز منفور است. راستی چرا؟
شاید کنفرانس مطبوعاتی «اینس شورتنر»(Ines Schwerdtner)، سخنگوی حزب چپ آلمان (Die Linke) در ۱۲ ژانویه، کمک کند تا ریشههای سیاسی این اندیشه را بازشناسیم. او در این کنفرانس گفت:
• بمباران ایران و محو ج.ا از این راه، کمکی به دموکراسی نمیکند.
• نمایندگان واقعی مردم را باید در میان زندانیان سیاسی جست، نه تبعیدیان و مهاجران.
• دموکراسیِ «از بالا» راهحل نیست.
در پاسخی کوتاه به ایشان باید گفت: آلمانیها بیش از هر ملتی در اروپا شاهد بودند که بمبهای آمریکایی نازیها را محو کرد و «کنراد آدناور» را به سمت شهرداری کلن بازگرداند؛ کسی که مدتی بعد اولین دولت پس از جنگ را تشکیل داد. آیا خانم سخنگو فراموش کرده که «ویلی برانت»، صدراعظم نامدار آلمان نیز پس از محو نازیها به کمک همان قدرتها بود که توانست به کشور بازگردد؟
ریشه چنین نگرشی در «تفکر چپ جهانی» است؛ تفکری که دهههاست درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. در این دیدگاه، جهان به دو اردوگاه «امپریالیسم» و «چپ جهانی» تقسیم شده است. اگر در دهههای ۵۰ و ۶۰ میلادی شوروی و ویتنام در این اردوگاه بودند، امروزه روسیه پوتین، چین، حماس و ج.اسلامی در ردیف اول آن جای دارند.
در این نگاه، آمریکا و اسرائیل منشأ شر ابدی هستند. آنها حتی ایرانِ قبل از ۵۷ را با وجود پیشرفتهای بزرگ و الغای نظام فئودالی، بخشی از جبهه شر (امپریالیسم) میدیدند. فاجعه برای آنها اینجاست که اکنون مردم بهپا خاستهاند و در پیشاپیش آنان یک «شاهزاده» ایستاده است، نه یک سوسیالیست.
این تفکر بیمار هنوز هم در بخشی از روشنفکران اروپا و آمریکا مقبولیت دارد و مقابله با آن نیازمند یک نبرد عظیم فرهنگی است. از یاد نبریم که در شرایط کنونی، نفی رهبری انقلاب، بزرگترین ضربه به اردوگاه «شیر و خورشید» است.
■ جناب هدایی، متاسفانه دلیل بعضی واکنشهای منفی به رضا پهلوی و حتی خود جنبش ایران به علت این برداشت اشتباه است که این حرکت را شورشی ساخته و پرداخته اسراییل و ترامپ میدانند.
با احترام، نیما
■ آقای هدایی گرامی. خلاصه مفیدی بود از مواضع رسانههای آلمانی. باید توجه داشت که در کشورهای دمکراتیک، رسانه ها آزادند و لذا نظرات نادرست هم منتشر میشوند. خواننده یا بیننده باید با دید مستقل و انتقادی به خبرها توجه کند. البته از رسانههایی که از طریق بودجه عمومی تامین میشوند (کانالهای ۱ و ۲ آلمان) انتظار میرود دقت بیشتری در تفسیر خبرها داشته باشند. موضعگیری صدراعظم آلمان بسیار خوب بود و امید است که فشار هر چه بیشتری به سپاه پاسداران اعمال شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با درود جناب نیما گرامی، من فکر میکنم یکی از ویژگیهای شاهزاده رضا پهلوی اینست که خیلی علنی فکر و عمل میکند، بنابراین اگر کسی به قول شما برداشت اشتباه کند، شاید ناشی از تفکر ناپلئونی خودش است چون همه ملاقاتها با اسرائیل و امریکا علنی صورت گرفته و اینکه روابط ما با این دو کشور چگونه خواهد بود.
پرویز هدایی
■ سپاس از اطلاعات خوبی که در اختیار ما گذاشتید. در مورد نتیجهگیریها یک سوال از شما دارم. دو رسانه فارسی زبان دولتی دیگر در برخورد به تظاهرات میلیونی ایرانیان خارج و حمایت از آقای پهلوی حتی از پوشش دادن به آن پرهیز کردند یا به صورت خبری گذرا و کم اهمیت آنرا درج کردند. یکی اسپوتنیک مسکو و دیگری صدای امریکا، شما آنرا چگونه میبینید؟
وقتی از امریکا صحبت میکنیم جانب احتیاط ضروریست، چون تنها دموکراسی امریکا نیست که تصمیمات را میگیرد، بلکه ترامپ بر مبنای منافع شخصی و گروهی تاثیر گذار اصلی بر این تصمیمات است. موضوع اسرائیل متفاوت است و اسرائیل علیرغم هر گونه دولتی که داشته باشد اهداف مشروعی را در مورد ایران دنبال میکند و از موجودیت خود دفاع میکند. جالب است، بهویژه وقتی که پای مسائل خارج از حیطه اروپا-امریکا پیش میآید، چقدر مواضع سمپاتهای اروپایی پوتین و افراطیهای امریکا به هم نزدیک میشوند. در ضمن، اطمینان دارم ترامپ از حمایت میلیونی ایرانیان از آقای پهلوی هیچ خوشش نیامده و تکرار پروژه ونزوئلا و بیاهمیتی به خانم ماچادو را ممکن نمیبیند، باید دید که ترامپ چگونه با این شرایط روبرو خواهد شد؟
با احترام، پیروز
■ آقای قنبری عزیز، در بحش عمومی یک شورای نظارتی وجود دارد، برای یک رشته نظارتها، اما چنانکه میبینیم مدیر هربخش در محدوده مشخصی آزاد است آنطور که خودش و تیمش فکر میکنند مسائل را تحلیل و منتشر کند، حالا اگر در راستای نظر صدر اعظم هم نباشد، کسی آنها را عتاب و خطاب نمیکند.
با مهر هدائی
■ با درود آقا پیروز گرامی، به نکته مهمی اشاره کردهاید. در مورد اسپوتنیک همانند یک بخش از پلیس در تمام سالهای اخیر از هرنوع توطئهای را بر علیه مردم ایران و جنبش ابائی ندارد. اما در مورد صدای امریکا، ظاهرا همه چیز برمیگردد به انتصاب علی جوانمردی در بخش کردی، فارسی و افغان.
با مهر پرویز هدائی
■ جناب هدایی گرامی، درود بر شما.
به سهم خوداز کوشش و پیگیری شما بسیار در گردآوری این اطلاعات ارزشمند سپاسگزارم. همانگونه که به درستی نوشتهاید، متأسفانه «تفکر چپ جهانی درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. ...». رفتار و موضعگیریهای زشت و ناپسند چپ بیخاصیت یا به اصطلاح محور مقاومت در ایران نیز گواه بر همین روند است. اما خوشبختانه هر روز که میگذرد واقعیتها آشکارتر، و سرشت مترقی انقلاب ملی ایران برای جهان بیشتر میشود. چنین مینماید که کنفرانس مونیخ و راهپیماییهای باشکوه هممیهنان در کشورهای مهم جهان بتواند بر کژاندیشی برخی ژورنالیستها و نهادهای مشکوک پشت سر آنها چیره شود.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ با درود آقای خراسانی عزیز، پیشاپیش از لطف همبشگی شما سپاسگذارم. در رابطه با نوشته، همانگونه شما هم ذکر کردهاید اگر انسان چنان شیفته ساختههای ذهنیاش گردد که نتواند واقعیات را ببیند، بله از آن لحظه خطر شروع میشود. و این نه تنها برای برای ما اهالی خاورمیانه بلکه در آلمان صنعتی هم اتفاق میافتد.
با مهر، پرویز هدائی
هولناکترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمیتوان با ایدهها و تئوریهای سیاسی قدیمی و احتیاطهای بیثمر، مدعی سیاستورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.
جریان جمهوریخواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریانها، اکنون در برابر آزمونی بیرحم و بیسابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروهها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمولهای پیشینی که تاکنون گرهی نگشودهاند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت میکنند.
خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریانهای مختلف را با پرسشهایی بنیادین در استراتژی عملیشان مواجه کرده است؛ بهویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسشها و پاسخ به آنها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بیعملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.
۱. جمهوریخواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آنها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم میدانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر میشمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) همخوان باشد. وضعیت به گونهای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوریخواهان آنها را «توده فریبخورده رسانه» قلمداد میکنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوریخواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست میدانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آنها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم میداند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوریخواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینهای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهیخواه با وجود تمام برچسبهایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوریخواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمیشناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهیخواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمیکند؟
۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوریخواهان از آغاز اعتراضات دیماه، آنقدر درگیر تقابل با جریان پادشاهیخواهی بودهاند که نتوانستهاند با جمهوری اسلامی فاصلهگذاری معناداری انجام دهند. در لحظهای که مردم در خیابانهای ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کردهاند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصلهگذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بیعملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه میدهد؟
۳. با وجود آنکه میدانیم بسیاری از باورمندان به جمهوریخواهی و گرایشهای سوسیالیستی در اعتراضات دیماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابانهای مونیخ، ملبورن و لسآنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آنها یک جبهه واحد جمهوریخواهی ایجاد نکردهاید؟ چرا با سیاستهای منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمیکنید و آنها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها میکنید؟
۴. با وجود آنکه میدانید درگیری نظامی با آمریکا محتملترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمیشوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار میکنید که از هماکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزهطلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی میکند، چه تفاوتی با بیعملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟
۵. جمهوریخواهان سالها از لزوم شکلگیری یک شورای ائتلافی سخن گفتهاند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمدهاند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواستههای تشکیلاتی خود را ندارد؟
۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاههای تصمیمگیری، جمهوریخواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاجزاده به شیوههای مختلف حمایت کردهاند و برخی حتی آنها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کردهاند. اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمیگزینید که توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشستهاید تا روزی این افراد بیانیهای صادر کنند و جبههتان حول ایدههای انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟
۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود میدانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید میکنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو میکند: اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بیاراده صدای چند نفر در درون تبدیل شدهاید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که میدانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاستورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام میدهید، واقعاً نامش «سیاستورزی» است؟
۸. سیاستورزی جریان جمهوریخواهی در خارج، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیهها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیهمحور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسیتان داشته است که همچنان بر آن اصرار میورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا میبینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشهای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمیآورید؟
■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسشهای شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهرهآور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّتها و عینیّتها را نه از چارچوبهای کلیشهای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقهای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کرددهاید. کدام گرایش جمهوریخواه را میشناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ مقالهی «هشت پرسش از جمهوریخواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وبسایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوریخواهان در بزنگاه پس از سرکوبهای خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیینکننده روبهروست: تقلیل یک منازعهی دوطرفه به ضعفهای یکطرف و نادیدهگرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسشهایی دربارهی ناتوانی جمهوریخواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژهی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز میکند و بهتدریج این گزاره را القا میکند که اگر اپوزیسیون جمهوریخواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستیهای درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس میکند، با حذف زمینهی تعاملیِ این ناکامیها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراهکننده ارائه میدهد.
نخستین مغالطهی مقاله، مغالطهی «تکعلتیسازی» است. نویسنده میپرسد چرا جمهوریخواهان نتوانستهاند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح میکند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصهای خنثی بوده که در آن هر جریان میتوانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوریخواهان شده است. حال آنکه در سالهای گذشته، تلاشهای متعددی از سوی طیفهای جمهوریخواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنتطلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشستهایی مانند اجلاس جرجتاون. این تلاشها دقیقاً با این پیشفرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوریخواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنتطلبان نشان میدهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف میکند.
نقطهی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنتطلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوریخواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثیبودن قدرت بنا کرده است، چگونه میتوانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان میدهد؟ نویسندهی مقالهی ایران امروز این پرسش را معکوس میکند و چنین وانمود میسازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوریخواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکلگیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطهی دوم مقاله، جابهجایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنشآمیز میپرسد چرا جمهوریخواهان بیشتر با سلطنتطلبان درگیر بودهاند تا با جمهوری اسلامی. این صورتبندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیهای تقلیل میدهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکلگیری، تنوع دیدگاهها را برنمیتابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار مییابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوریخواهی ناسازگار است.
مغالطهی سوم، حذف عاملیت سلطنتطلبان در تولید فضای تکصدایی است. در سالهای اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخصمحوری هشدار داده، در بخشهایی از رسانهها و شبکههای اجتماعی وابسته به سلطنتطلبان با برچسبزنی، تخریب و اتهام «تفرقهافکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را بهکلی نادیده میگیرد و چنین القا میکند که گویی جمهوریخواهان داوطلبانه خود را منزوی کردهاند. این نادیدهگرفتن، نوعی مغالطهی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمیپذیرند، نه نشانهی بیبرنامگی، بلکه نتیجهی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوریخواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح میکند، اما از پاسخ متقابل میگریزد: آیا سلطنتطلبان نیز آمادهاند نتیجهی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بیقیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبهی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوهی کنش امروز سنجیده میشود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تکصدایی سامان یابند، وعدهی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوریخواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبهرو بودهاند. اما تحلیلی که این ضعفها را از بستر تعاملیشان جدا کند و نقش کنشهای انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمهکاره میسازد. منازعهی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوهی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیدهگرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، بهویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی سادهسازی تحلیلی است که در نهایت به روشنتر شدن افق گذار کمکی نمیکند.
مهرک کمالی
■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ میدهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شدهای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار
■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکتهای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه میکند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دستکم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب میشود؛ زیرا سیاست عرصه امکانهاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدیتر به نظر میرسد. از این منظر، سلطنتطلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن میگویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکانپذیری سیاسی، و برآورد هزینهها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینههای انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوریخواهان دقیقاً در این نقطه ایستادهاند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، میتواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیشبینیناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوریخواهی و سلطنتطلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کماحتمال میداند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بیآنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوریخواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانهای از هماردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی
■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیکتان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتادهاید. هر معادلهای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشمپوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بیخبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانههای پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بیعملی و تنها غر زدنهای جمهوریخواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کردهاید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیتخواهی جریان پهلویخواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمیدانم. دوم فحاشیها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده میگیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام
■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسشها همداستان نیستم. به نظر میرسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار میدهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیتها، گفتمانها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیختهاند؛ بهگونهای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله بهروشنی امکانپذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرحشده را بهصورت فشرده جمعبندی کنم، میتوان آنها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوریخواهان، فاصلهگیری از مردم معترض، بیعملی و ضعف در ارتباط و سازماندهی درونجریانی، فقدان سیاستورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمتآمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار میگیرد. از اینرو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشنسازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویههای عملی معنا پیدا میکند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی همخوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخصهای عینیتری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار میروند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعهای از کنشها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده میشود.
در زمینهٔ اتهام فاصلهگیری از مردم معترض، بیعملی یا ضعف در سازماندهی درونجریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر بهطور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، بهویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیتهای عینی آن نیز هست. ضعف در سازماندهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، بهویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه میشود، میتواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانهای نیز در شکلگیری توان سازمانی بیتأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریانهای مختلف بهطور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب میکنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصلهگیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکتها شده است. این وضعیت را میتوان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که بهواسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گستردهتری در سطح بینالمللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورتبندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیینکننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آنها ایفا میکند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخابهای سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، میتوان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیستجهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینیتر و تجربهمندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بیواسطه با واقعیتهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیتهای جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیتهای ارتباطی مواجهاند؛ عواملی که میتواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازماندهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را بهطور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیتها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمیشوند و میتوانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی
■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بیآنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوریخواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بیرحم و بیسابقه قرار دارد»، که تا جایی که من میدانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، میتوان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیستجهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینیتر و تجربهمندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بیواسطه با واقعیتهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیتهای جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیتهای ارتباطی مواجهاند؛ عواملی که میتواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازماندهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را بهطور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیتها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمیشوند و میتوانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانهها و سیاستهای برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بیدفاع و بیپشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمیبرند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونهاش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربهای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیشبینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. بههمین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامهریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار
■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکتهای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه میدهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بینالمللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گستردهتر بیان میکنند، نشان میدهند که محدودیتهای امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیتگرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفهای و امکان دسترسی به شبکههای رسانهای و نهادی وجود دارد. از اینرو، همافزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج میتواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبشهای سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی
بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانهای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظهای از تاریخ ایستادهایم که پیوندهای درون و میان ساحتهای گوناگون حیات جمعی در ایرانزمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیطزیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمیتوان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابلاصلاح و چه بسا گذرا تقلیل میدهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شدهاند.
پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دههها، جامعه و نخبگان ایران گمان میکردند که میتوان این انباشت روزافزونِ بحرانها را در همان چارچوبهای پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهمزنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخهای از انتظارِ بیپایان برای گشایش یا معجزهای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساختهای مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.
در حوزۀ بینالملل، سیاست خارجی ایران سالهاست که میان آرمانگراییِ ایدئولوژیک و عملگراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساسترین برهههای تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سالها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، میتوان بدون حلوفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بینالملل، منطقی مشخص و غیرقابلانکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکهاند.
این راه که میتوان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریمهای فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بنبست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بینالمللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیلهایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.
در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که بهتدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکلهای صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درونسیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سالها بر این باور و امید بود که با چانهزنی در بالا میتوان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میانمدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه بهعنوان سوپاپ اطمینان بلکه بهعنوان گام اول فروپاشی تعریف میکند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل میشود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاحطلبانه جامعه در چارچوبهای فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر میشود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظهای که جامعه میپذیرد برای تغییر، نیازمند صورتبندیهای جدیدی از قدرت و سازماندهی اجتماعی است که فراتر از بازیهای مرسومِ جناحی باشد.
بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانههای فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکهشده، میتوان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری میماند که به مسکنهای موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که میتوان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحیای که در آن منافعِ گروههای وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.
از دید برخی، شاید دردناکترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیطزیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلفناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشتهای ایران، خشک شدن دریاچۀ ارومیه و تالابهای مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانههایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سالها با نگاهی سدمحور و کوتاهمدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید میرفت که با بارندگیهای فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظهای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیطزیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آببر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیستبوم ایران بر اساس واقعیتهای اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.
اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی که در اینجا از آن سخن میگوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژیهای جمعی.
در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه میدارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربانتر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیمبند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کردهاند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.
هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکستخورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیلهای تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد میکند. وقتی جامعهای بهطور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید میشود، وارد مرحلهای میشود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» مینامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بیچیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد میشود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بنبستهایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.
امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده میشود، دیگر یک خوشبینی سادهلوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف میشود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.
ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.
ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمونهای سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که میتوانیم به نوری برسیم که از افقهایِ کاملاً جدید میتابد.
ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه میدهد «آریِ» محکمی به آیندهای متفاوت بگوییم. آیندهای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنجدیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیتهای زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.
روابط کنونی میان ایران و ایالات متحده آمریکا را میتوان در چارچوب یکی از پرتنشترین مقاطع چند دههٔ اخیر تحلیل کرد. از منظر واقعگرایی در روابط بینالملل، دولتها بازیگرانی عقلانی تلقی میشوند که در پی حفظ بقا، امنیت و حداکثرسازی منافع ملی خود هستند. بر این اساس، تشدید آرایشهای نظامی، افزایش سطح تهدیدهای متقابل و استمرار سیاستهای بازدارندگی را میتوان در قالب منطق موازنهٔ قوا و محاسبات هزینه وفایده تبیین کرد. در چنین چارچوبی، گزینهٔ نظامی نه لزوماً بهعنوان انتخابی مطلوب، بلکه بهمثابه ابزاری در سبد راهبردی دولتها برای تقویت موقعیت چانهزنی یا بازدارندگی فهم میشود.
در عین حال، باقیماندن روزنههایی برای مذاکره و تعامل محدود دیپلماتیک نشان میدهد که منطق مدیریت بحران نیز همزمان فعال است. از دیدگاه واقعگرایی، حتی بازیگران متخاصم نیز در شرایط خاص میتوانند به توافقهای موقت یا محدود دست یابند، مادامی که چنین توافقهایی در راستای منافع راهبردی آنها باشد. نکتهٔ مهم آن است که این منافع، لزوماً با منافع ملی جامعهٔ ایران یا مطالبات شهروندان آن همپوشانی کامل ندارد.
در این میان، شکاف میان «سطح تصمیمگیری دولتی» و «سطح تأثیرپذیری اجتماعی» برجسته میشود. افکار عمومی، بهویژه در ایران که احتمالاً بیشترین هزینههای اقتصادی و اجتماعی هر دو سناریو را متحمل خواهد شد، در فرآیندهای کلان سیاست خارجی نقش مستقیم و تعیینکنندهای ندارد. این وضعیت را میتوان با بهرهگیری از نظریهٔ کنش جمعی نیز تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، پراکندگی منافع، فقدان سازمانیافتگی پایدار و هزینههای بالای هماهنگی، مانع از آن میشود که کنشگران اجتماعی بتوانند بهصورت مؤثر بر ساختارهای تصمیمگیری کلان اثر بگذارند.
از این منظر، عملکرد واکنشی اپوزیسیون را نیز میتوان در چارچوب محدودیتهای کنش جمعی فهم کرد. گرفتارشدن در دوگانهٔ «حمایت یا مخالفت با جنگ» نوعی تقلیل مسئله به سطحی نمادین است که گرچه ممکن است هویتساز باشد، اما الزاماً به افزایش ظرفیت سازمانی و نهادی نمیانجامد. در حالی که نظریهٔ کنش جمعی نشان میدهد بدون نهادسازی، شبکهسازی پایدار و تعریف اهداف عملیاتی مشخص، امکان اثرگذاری معنادار بر تحولات کلان محدود خواهد بود.
در صورت تحقق سناریوی توافق، بر اساس منطق اقتصاد سیاسی، میتوان انتظار داشت که بهبود نسبی در برخی شاخصهای اقتصادی پدید آید. با این حال، در چارچوب نظریهٔ دولت رانتی، این احتمال نیز وجود دارد که منابع آزادشده بیش از آنکه به توزیع متوازن اجتماعی منجر شود، در خدمت تثبیت ساختار قدرت قرار گیرد. از سوی دیگر، در سناریوی درگیری نظامی، منطق نظامیگری اقتضا میکند که اهداف حملات احتمالی صرفاً به تأسیسات نمادین محدود نماند، بلکه زیرساختهای راهبردی و ظرفیتهای پشتیبانی نیز در محاسبات قرار گیرد. دامنهٔ واکنش داخلی نیز میتواند، بنا بر منطق امنیتی دولتها در شرایط بحران به افزایش تمرکز قدرت و تشدید کنترلهای داخلی بینجامد.
در هر دو حالت، جامعه با پیامدهایی روبهرو خواهد شد که خارج از ارادهٔ مستقیم آن شکل گرفتهاند. از اینرو، پرسش اصلی نه ترجیح جنگ است و نه آرزوی توافق، بلکه چگونگی مدیریت پیامدهاست. در اینجا نظریهٔ کنش جمعی بار دیگر اهمیت مییابد: کاهش هزینههای اجتماعی مستلزم شکلگیری نوعی هماهنگی، برنامهریزی پیشینی و نهادسازی مدنی است. بدون چنین زیرساختی، جامعه در موقعیتی واکنشی باقی خواهد ماند.
همچنین، بر اساس چارچوب واقعگرایانه، انتظار اینکه مجادلات اقناعی درون اپوزیسیون بتواند محاسبات راهبردی دولتهای درگیر را بهطور مستقیم تغییر دهد، با محدودیتهای جدی مواجه است. سیاست خارجی دولتها تابع ملاحظات ساختاری و توازن قدرت است، نه ترجیحات گفتمانی بازیگران غیرحاکمیتی. چنانچه این واقعیت در نگرش سیاسی ایرانیان درونی نشود، انرژی اجتماعی ممکن است در منازعاتی کماثر مستهلک شود.
در نهایت، میتوان گفت مسئلهٔ محوری در وضعیت کنونی، گذار از گفتمان «انتخاب میان دو سناریو» به گفتمان «آمادگی برای مواجهه با هر دو سناریو» است. این تغییر پارادایم، مستلزم تقویت عاملیت جمعی، نهادسازی پایدار و بازتعریف نقش اپوزیسیون از بازیگری واکنشی به کنشگری راهبردی است و رویکردی که میتواند در هر وضعیت محتمل، از شدت هزینههای اجتماعی بکاهد.
سلمان گرگانی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴
«ایدهٔ ایران (پرشیا)» نوشتهٔ رامین جهانبگلو، اثری سنجیده و بهموقع است. در روزهایی که وضعیت ایران یا به تیترهای مربوط به سرکوب محدود میشود، یا با تکیه بر دورههایی از گذشتهٔ خود در قالبی نوستالژیک تصویر میشود، جهانبگلو پرسشی عمیقتر مطرح میکند؛ نه اینکه ایران در گذشته چه بوده است، بلکه ایرانیان امروز، بعد از گذراندنِ تجربهای طولانی از استبداد، گسست و تقلید، چگونه میتوانند اخلاقی بیندیشند و عمل کنند. پاسخ او به این مسئله متوازن و انسانی است. او وجدان، عدم خشونت، تکثرگرایی و مسئولیت مدنی را بنیانهای نوسازی میداند.
این نقطهٔ آغاز مهمی است. جهانبگلو از نوستالژی، و همینطور ملّیگراییِ افراطی فاصله میگیرد. او در برابر اسطورهسازی و منجیگرایی مقاومت میکند، و تأکید دارد نوسازی اخلاقی نه از طریق اجبار تحمیل میشود، و نه صرفاً از راه حافظه نجات مییابد. بلکه باید آموخته، تمرین، و زیسته شود. از این منظر، کتاب مذکور از بخشی قابل توجه از نوشتههای معاصر دربارهٔ ایران متمایز میشود؛ نوشتههایی که اغلب میل سیاسی را جایگزین قطعیت اخلاقی میکنند، و فوریت ایدئولوژیک را بهجای تأمل اخلاقی مینشانند.
با همهٔ اینها، جدیت این پروژه تنشی عمیقتر را نشان میدهد که کتابِ حاضر آن را بهطور کامل حل نمیکند.
ارزشهای اخلاقیِ مورد نظر جهانبگلو عمدتاً در قالب اصولی عرضه میشوند که باید در سطح اندیشه روشن، بازیابی و تأیید شوند. وجدان، عدم خشونت و فضیلت مدنی را میتوان از طریق فلسفه پالایش کرد، و با آموزش پذیرفت. این چهارچوببندی، دستکم تا حدی، متأثر از میراث فکریِ مدرن غرب است، جایی که اخلاق را مجموعهای از ارزشهای قابل استدلال، آموزشدادنی و با قابلیت درونیسازی تلقی میکنند.
در این میان، آنچنان که باید به مسئلهای بنیادیتر پرداخته نمیشود؛ و آن اینکه اخلاق عمدتاً از طریق تأمل صرف شکل نمیگیرد، بلکه از دل ساختار اجتماعی رشد میکند.
ارزشها را نمیتوان وارد، حفظ، یا تقلید کرد. ارزش با خواندن جذب نمیشود، از طریق وامگیریِ واژگان اخلاقی از بیرون به دست نمیآیند. ارزشها باید در قالب زندگی اجتماعی پرورش یابند تا امکان ریشهدواندن پیدا کنند. نمیتوان عدم خشونت را از غرب اقتباس کرد، و انتظار داشت در جامعهای شکوفا شود که نهادهایش برای اجبار ارزش قائل هستند. فضیلت مدنی را نمیتوان مطالعه کرد و انتظار داشت در نظامهایی که حول ترس، رقابت و سلطه سازمان یافتهاند پایدار بماند. حیات اخلاقی بهصورت آموزه قابل انتقال نیست، بلکه باید از دلِ تاریخ و فرهنگ جامعه برآید.
در اینجا باید نکتهای را، بهویژه در ارتباط با تبار فکری این استدلال و نسبت آن با ادوارد سعید، روشن کرد. سعید هرگز مدعی نبود که میتوان ارزشهای اخلاقی یا سیاسی را بهصورت کامل از غرب وارد کرد. برعکس، یکی از بینشهای اصلیِ وی این بود که تقلید بهجای رهایی، وابستگی ایجاد میکند. او در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» و در همهٔ مقالات متأخرش اینگونه استدلال کرد که آزادی، کرامت و مسئولیت مدنی از طریق نسخهبرداری از الگوهای خارجی یا پذیرش واژگان سیاسی آماده به دست نمیآیند. این مفاهیم باید در تجربهٔ زیسته، و از طریق کار مشترک، خطر مشترک و مسئولیت مشترک رشد کنند. اخلاق، از منظر سعید، آموزهای قابل انتقال نیست، بلکه از دل عمل جمعی برمیآید.
بینش مذکور مسئلهای عمیقتر را آشکار میکند که حیات فکری ایران را بیش از یک قرن تحت تأثیر قرار داده است. ایران و ایرانی، اغلب از خلال بلندپروازیهای سیاسیِ غربی خود را فهمیده است، خواه از طریق تقلید، مقاومت، یا واکنش. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ملّیگرایی و حتی ایدئولوژیهای ضدغربی غالباً بهعنوان چهارچوبهایی بیرونی پذیرفته شدهاند، نه شکلهای زیستِ درونیِ پرورشیافته. در چنین فرایندی، ایرانیان منابع اخلاقیِ وجود تاریخیِ خود را کمرنگ دیدهاند، و بارها به بازیگران درامهای سیاسیِ دیگران تبدیل شدهاند! سعید نسبت به چنین وضعیتی هشدار داده بود. او تأکید داشت جوامع پَسااستعماری باید توانایی روایتشان از درون را بازیابی کنند، نه اینکه خود را از خلال دستهبندیهای وامگرفته ببینند. اما دستیابی به این خودروایتگری، چیزی بیش از نقد میطلبد، و مستلزم دانستنِ کیستیِ انسان است.
اینجاست که مورد ایران متمایز میشود.
ایران منابع اخلاقیِ فراوانی دارد. آنچه در این میان کم است، اعتماد به نامگذاریِ آنهاست. هویت اخلاقی ایرانی نه فلسفهای انتزاعی بود، و نه در قالب ایدئولوژی سیاسی شکل گرفت، بلکه بهصورت ساختاری عهدی در زندگی پدیدار شد. آموزههای زرتشت، که مستقیمترین صورت آن در گاتها حفظ شده است، دینی به معنای متعارف عرضه نمیکرد، بلکه مطالبهای اخلاقی بنابر ظرفیت انسانی بود. در این آموزهها، هر فرد مسئول یادگیری حقیقت است؛ هیچ کاهن، حاکم یا نهادی نمیتواند این وظیفه را بهجای او انجام دهد. حقیقت تحمیل نمیشود، بلکه تشخیص داده میشود. مسئولیت قابل واگذاری نیست.
اَشا و مهر این ساختار را نامگذاری میکنند. اَشا بیانگر حقیقت و نظم درست است. مهر بیانگر مراقبت، رابطهٔ متقابل و تعهدی پیونددهنده میان موجودات است. این دو در کنار هم، ساختاری اخلاقی و اجتماعی را توصیف میکنند که در آن مشروعیت نه از مسیر اِعمال اجبار، بلکه از توانایی حفظ اعتماد و حیات ناشی میشود؛ خشونت تقدیس نمیشود؛ قدرت بهخودیخود توجیهگر نیست؛ اقتدار در برابر همسویی اخلاقی پاسخگوست.
این تمایز اهمیت دارد، زیرا منطق تمدنی ایران را از منطق غربِ مدرن جدا میکند. نظم سیاسی غربی، بهویژه از آغاز دوران مدرن، بر انحصار خشونت بهعنوان بنیاد مشروعیت استوار بوده است. دولت، از هابز تا وبر، با کنترل انحصاریِ نیرو تعریف میشود. قانون خشونت را سازماندهی میکند، و امنیت سلطه را توجیه میسازد. قدرت حتی وقتی در پوشش حقوق، رویهها و نهادها عرضه میشود، همچنان ماهیتی آنتروپیک دارد. خشونت از میان نمیرود، بلکه نظاممند، انتزاعی و عادیسازی میشود.
تمدن ایرانی مسیری متفاوت را دنبال کرده است. مسلماً خشونت وجود داشته، اما هرگز تقدیس نشده است. انتظار میرفت اقتدار توجیه اخلاقی ارائه کند، و وقتی در این امر ناکام میماند، مشروعیت خود را از دست میداد، حتی اگر قدرت را حفظ میکرد. این انتظار صرفاً به نهادها وابسته نبود، بلکه از خلال هنجارهای روزمره، تعهدات اجتماعی و حافظهٔ فرهنگی تداوم یافت، و از فتح، تغییر دین و فروپاشی عبور کرد.
قابل مشاهدهترین حامل این تداوم، شعر ایرانی بوده است. فردوسی، سعدی، حافظ، عطار و نظامی بهندرت نام زرتشت را بهصراحت میآورند، اما بارها به جهان اخلاقی او اشاره میکنند، و از حقیقت در برابر قدرت، مسئولیت در برابر اطاعت، و مراقبت در برابر سلطه سخن میگویند. بیت مشهور شاهنامه «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم» شعاری ملّیگرایانه نیست، بلکه همان اَشا در مقام فرمان اخلاقی است.
این امری صرفاً نمادین نیست، بلکه واقعیتی زیسته است. داریوش شایگان در «پنج اقلیم حضور» بر همترازی و حتی برتریِ کیفیِ ارتباط معنوی ایرانیان با آرامگاه شاعرانشان در مقایسه با دیگر ملل صحّه (و به زعم نویسندهٔ این مرور در مقایسه با زیارتگاههای دینی) میگذارد. او این آرامگاهها را نهفقط محلی برای بازدید، بلکه زیارتگاهی برای تأمل، مراقبه و یافتن پاسخ پرسشهای وجودی میداند. این عمل نشان میدهد که اقتدار اخلاقی، نه در باورهای جزمی یا زور، بلکه در پرورش وجدان از طریق زبان، حافظه و مسئولیت مشترک جای داشته است.
«ایدهٔ ایران (پرشیا)» به این میراث اشاره میکند، اما آن را مبنای اصلی قرار نمیدهد. با آنکه این کتاب نوسازی اخلاقی را عمدتاً بهعنوان وظیفهای فلسفی در بستر مدرنیته چهارچوببندی میکند، این ریسک وجود دارد که توانمندیِ اخلاق ایرانی در دستور زبان درونی خود را کماهمیت جلوه بدهد. ایران نیازی به وارداتِ عدم خشونت، تکثرگرایی یا مسئولیت مدنی از غرب ندارد، بلکه مستلزم بازسازی ساختارهایی اجتماعی است که زمانی امکان میدادند این ارزشها بهصورت ارگانیک از درون رشد نمایند.
این چالش با ورود بشریت به عصر دیجیتال فوریت بیشتری مییابد. نظامهای دیجیتال آنتروپی را تشدید میکنند؛ اجبار، نظارت و دستکاری را تقویت میکنند. درعینحال، امکان شکلگیری شیوههای هماهنگی مبتنی بر عهد را بیش از هر زمان دیگری فراهم میکنند. شبکهها میتوانند بهجای زور، بر پایهٔ اعتماد سازمان پیدا کنند. اقتدار میتواند بهجای تحمیل، توزیع شود. اما این ظرفیت تنها در جوامعی تحقق مییابد که از چیستیِ خود آگاه باشند.
جهانبگلو با مطرحکردنِ پرسش اخلاقیِ ایران گامی مهم برداشته است. کتاب او فرصتی برای تأمل بیشتر ایجاد میکند. اما گام بعدی دشوارتر است؛ و آن هم به رسمیت شناختنِ این مسئله است که اخلاق صرفاً از طریق ایدهها ایجاد نمیشود. اخلاق باید رشد کند. عمیقترین منبع ایران برای این رویه، نه نظریههای وامگرفته از بیرون، بلکه عهد باستانیِ مراقبت است؛ عهدی که زرتشت در گاتها بیان نمود، شاعران حفظش کردند، و جامعه در طول قرنها آن را زیسته است.
البته یادآوردیِ این امر بهمعنای بازگشتِ به گذشته نیست، بلکه بازیابی شرایطی است که در آن حیات اخلاقی بار دیگر ممکن میشود.
———————
* ترجمهٔ: مهدی فیروزی
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان
یافتن مشابهت میان سیاستهای ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان ماندهاند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیمها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگزنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقهای و جهانی است.
سفر اخیر جیدی ونس (معاون رئیسجمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد:
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هستهای صلحآمیز، حمایت از پروژههای هوش مصنوعی و نیمهرساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیشرو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزههای اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصالپذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایقهای گشتزنی جدید برای حفاظت از آبهای سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزایندهای دارد.
کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقهای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساختها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبههای مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجیگری و نقشآفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثالزدنی از بُرد-بُرد در سیاست بینالمللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بیپایان فرصتسوزیهای ایران و روسیه هم نشان میدهد که درایت در مناسبات بینالمللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروتهای طبیعی کشورها ندارد.
سفر جیدی ونس با تحلیلهایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچمگذاری» آمریکا در منطقهای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهرهبرداری اقتصادی از صلح توصیف میکردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست میگیرد. اهمیت این پروژه سهجانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.
این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پسزمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علیاوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.
سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیشآمده برای عمیقتر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه میخوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالشهایی است که رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بودهام. اما خواننده ایرانی براحتی میتواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.
در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامهنگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:
در آن روز و حتی روزها و هفتههای بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روسهای مخالف پوتین، فراوان به چشم میخوردند. میدانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوقالعاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوقالعاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قرهباغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.
ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن
اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوسها محافظت میشود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیشاز هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بیپایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفتهاند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوسها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بیحصار و پایانناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوسها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کردهاند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجستهترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شدهاش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بیرحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم میکند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.
ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بیرحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناختهترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونههای این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه داستانهای “قصههای کُلیما” از وحشتناکترین روایتها دربارهٔ اردوگاههای کار در سیبری است که بیرحمی مطلق نظام شوروی را در متن بیرحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر میکشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیبهایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.
رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهتهای زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، بهخاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که میتوان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.
میراث دو عامل زمان و مکان در شکلگیری تاریخی امپراتوری روسیه
از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکلگیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیتهای اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولتهای روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمیبینیم. تاریخ جنگهای دائمی روسها بر علیه همسایگان خود، از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغولها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع میشود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمیبینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا میتواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیاییها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت-ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبلالطارق به عنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلینو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراتوری روسیه و دولتهای میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.

جدول شماره ۱
جابهجایی قدرت
الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته میشود. کتاب “جابهجایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح میدهد.
در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی میشود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید میکند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آنها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایتگر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترلکننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاحهای هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.
دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا میکند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان به مراتب ضعیفتر خودش را به عنوان معضلی برای روسیه مطرح میکند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی میبینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.

جدول شماره ۲
در جدول شماره ۳، درآمد بودجهای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.

جدول شماره ۳
آنچه حیرتآور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!
با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبههای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز به سرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخهای متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیشاز بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس میکنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شلکن سفتکن با پوتین در بازی است.
مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوریهای قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع میشود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیشاز حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی میبیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظامهای کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.
هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.
جمهوری اسلامی ایران نیز بهجای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخلهگری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده میکند. درست مثل پوتین که آنهمه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار میدهد.

جدول شماره ۴
تمدن ستیزی با ابزار خودساختهای به نام “تمدن دولت”
از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی به نام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، به مرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج میکنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی میدهد تا تابع قوانین بینالمللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دستآوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگهای سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.
هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، به صورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر میداند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را به عنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمیشناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسلهای زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرتهای بزرگتر دفاع میکند.
در مورد روسیه تئوریسازی زیادی از سوی پروپاگاندیستهای روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری میشود. یکی از نمونههای افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط میشود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخنگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بیاساس و بیمدرک) برای توجیه جنایات بیشمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوییئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که میتواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساختهای آن کشور را با توسل به جملهبندیهای بیمعنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، به جای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصهگونه از داستان هپتالیان، ساردیها و فنیقیها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.
وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” مینامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بیحد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوههای اورال” بنامد! وی در جمله بعدی میگوید:
“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)
در ادامه مثال قبلی میتوان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:
“رسیدن به کوههای اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!
انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای همزمان و همهجانبهی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمیبیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمبهای بشکهای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد میکند:
“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فیالواقع قانونمندیهای کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام میکند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]
شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوییئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء همجرم آنها، حیرتآور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه میکنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه میشد.
آقای پیمان عارف نمیتواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبلاز آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندیهای کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) میشود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاستهای ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرتآور است:
“حدود قلمرو رایش، آنگونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، بهکلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یکسو، بهمعنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمیگرفت، ... اینها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز بهشمار میرفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ میشد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحهای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)
بیاهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیشاز حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)
سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بینالمللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب میشود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت-ملت”ها صرفنظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگبنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملتها را بنا نهاد، قدرتهای تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد میکنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایتهای تاریخی گزینشی میکند. در این پارادایم متکی به مفهوم مندرآوردی “تمدن-دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بینالمللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین میکند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرجومرج دوران امپراتوریها” بازمیگرداند.
از تمدن به توحش!
اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالیترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیدهایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) میگویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده به نام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنیدار است. پوتین تنها سه روز پیشاز شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:
“از این شروع میکنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیقتر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوهای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمینهای تاریخی خود روسیه[۳].”
جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیشاز اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که میتوانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عضله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژهها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی میتوانند هوسهای ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.
از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراتوریهای بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراتوری عثمانی و بخشهای غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراتوری اتریش-مجار بود. بگذریم که سرزمینهای اوکراین پیش از مهاجرت اسلاوها به آن سرزمینها، محل سکونت گروههای اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنکها، کومانها و...) بود و قس علیهذا.
با ظهور ترامپ و بهخصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح وستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدیتر شده است. نکته وحشتناکتر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده میشود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود میداند!
بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بینالمللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنهگرانی از نوع ولادیمیر سالاوییئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیستهایی از نوع علیاکبر رائفیپور، احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهرهوند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل میکنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایرانزمین” نامیده میشود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و به راحتی میتواند شامل هر نقطهای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران به نام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بیهیچ حجب و حیای قابل مشاهدهای، “ایران غربی” نامید!
جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران
اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوریاش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان بهطور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق دادههای نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان میدهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان
تجربه و تواناییهای حیدرعلیاوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی به عنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس تواناییهای خود به عالیترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علیاوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیتها و سختترین پروژههای نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پولیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایبرئیس اول نخستوزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.
در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علیاوف، میخوانیم:
“با کمال میل شخصاً رئیسجمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علیاف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راهآهن بایکال-آمور تبریک میگویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب میدانند که پدر ایشان یعنی حیدر علیاوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیدهترین مسائل و البته ویژگیهای شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... میدانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلیاوف کار کردهاند. از شما خواهش میکنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علیاوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمیتوان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلیاوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]
در مورد الهام علییف، میتوان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزدهساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی به نام “موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در به موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو (ام. گی. مو) وارد شد. پس از فارغالتحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو به تدریس پرداخت.
الهام علییف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. مو” گفت:
“مرا بر اساس گواهیای پذیرفتند که در آن بهطور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساسترین سال بود. تحصیل در باکو بهعنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آنقدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری بهخوبی از عهده تحصیل برآمدم.”
الهام علییف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.
تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علییف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. به قول روزنامهنگار معروف روس به نام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علیاوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علییف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.
عذرخواهی بیسابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی
رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربینهای تلویزیونی صراحتاً از الهام علیاوف، رئیسجمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.
این عمل ـکه در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه استـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلالشان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوکآور و باورنکردنی بود. آنها هرگز شاهد چنین عذرخواهیای از سوی رهبران روسیه نبودهاند، بهویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بینالمللی؛ بهطور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانهای روسیزبان کاملاً تحتالشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.
الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:
“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقهای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی میتوانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)
رمز موفقیت آذربایجان: واقعگرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی
راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟
پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقعبینانه ملی است:
منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمانهای متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینههای هنگفتی میپردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت میکند.
جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونیاش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهرهبرداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بینالمللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.
کلمه “واقعگرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. به عنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاریهای مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دههای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پردهپوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت میشد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانهها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخستوزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامهای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.
سیگنالهای ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیتهای رسمی نصب شود!
پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیعتر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.
آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. به عنوان مثال در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنالهایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر میشد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایفالحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.
حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسفبار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ با این کشور، میبینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین از سوی رهبران لیبرال اوکراین و گرجستان، در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بیطرفسازی کند.
میزان پارانویای سران رژیم پوتین پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:
اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علییف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آنها بهجای تسلیم شدن، بهطور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.
دوم، و در واقع این مهمترین عامل است، همه اینها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آنها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کردهاند که برای پوتین چارهای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.
اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید میکرد، دستکاری میکرد و باج میگرفت، هرگز اجازه نمیداد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهمتر، بهخاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دستکم داستان بویینگ MH17 را به یاد آوریم.
سرانجام کار
تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت بود از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمینهای آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.
جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هر دوی این نقشهها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آن را داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامیگری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگطلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبهای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمیتوانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.
این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندیستهای رژیم اسلامی قابل فهم میشود. این پروپاگاندیستهای طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت میکردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!
۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-
[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922
[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علیاوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام میبرد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرتانگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ
[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP
فارن افرز / ۱۳ فوریه ۲۰۲۶
هر زمان که ایران با اعتراضهای سراسری به لرزه درمیآید ــ همانگونه که ماه گذشته رخ داد ــ تحلیلگران و فعالان سیاسی با دو پرسش تکراری روبهرو میشوند: آیا سرانجام رژیم کشور سقوط خواهد کرد، و اگر چنین شود چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخها فراواناند. برخی تحلیلگران بر این باورند که رهبری کشور بهطور شگفتآوری باثبات است و رژیم میتواند اعتراضهای بیشتری را نیز تاب بیاورد. برخی دیگر معتقدند که حکومت فروخواهد پاشید، اما جای آن را دیکتاتوری دیگری به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ قدرتمندترین شاخه سیاسی نیروهای مسلح کشور ــ خواهد گرفت. گروهی خوشبینتر استدلال میکنند که کل نظام سقوط خواهد کرد و یک چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، شاید ولیعهد پیشین ایران، رضا پهلوی، به گذار کشور به یک دولت دموکراتیک کمک خواهد کرد یا حتی نوعی پادشاهی مشروطه برقرار خواهد ساخت. خوشبینترینها نیز بر این باورند که ممکن است ایران شاهد گذاری مذاکرهشده به سوی دموکراسی باشد؛ گذاری که در آن چهرههای رژیم، قدرت را به نیروهای اپوزیسیون واگذار کنند.
ایران واقعاً در آستانه تحولی بزرگ به نظر میرسد. رژیم فرسوده شده و ایرانیان از دههها سوءمدیریت اقتصادی به خشم آمدهاند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، یک بازمانده ۸۶ ساله از سرطان است. اگر گفتوگوهای پیشِرو در عمان میان تهران و واشینگتن نتواند بنبست هستهای را بشکند و به سایر فعالیتهای بیثباتکننده ایران رسیدگی کند، دولت ترامپ نیز ممکن است به حمله به کشور متوسل شود. اما گمانهزنیهای کنونی درباره «فردای ایران» ــ از جمله در میان مقامهای آمریکایی که درباره مسیر اقدام بحث میکنند ــ عاملی تعیینکننده را نادیده میگیرد: وضعیت جنبش اپوزیسیون کشور.
متأسفانه این جنبش بهشدت دچار شکاف است. اعضای آن به طیفهای گوناگونی تقسیم شدهاند ــ از دانشجویان گرفته تا اقلیتهای قومی و سلطنتطلبان خارج از کشور ــ که اغلب با یکدیگر در تعارضاند. برای مثال، فعالان اپوزیسیون بهطور معمول یکدیگر را به همکاری پنهانی با رژیم ایران یا دولتهای خارجی متهم میکنند. در نتیجه این تفرقه، آنان نتوانستهاند از ضعف جمهوری اسلامی بهره ببرند.
اگر گروههای اپوزیسیون ایران میخواهند رژیم را سرنگون کنند، باید بیاموزند که با یکدیگر همکاری کنند. آنان نیازمند پذیرش یک برنامه حداقلی مشترکاند که بر اصول مورد توافق همگان استوار باشد و سایر اختلافها را به آینده موکول کند. باید طرحی برای اداره کشور در دوره بلافاصله پس از فروپاشی رژیم ارائه دهند. در نهایت، باید رویکردی فراگیرتر در پیش گیرند و بهجای حذف مداوم یکدیگر، زمینه مشارکت همگانی را فراهم کنند. در غیر این صورت، جمهوری اسلامی نه به دلیل برخورداری از حمایت مردمی، بلکه به سبب نبودِ جایگزین، پابرجا خواهد ماند.
بیمهری متقابل
برخلاف برخی دولتهای اقتدارگرا، مانند بلاروس یا ونزوئلا، اپوزیسیون ایران فاقد زیرساختی یکپارچه یا رهبری مشخص است. در عوض، میتوان آن را مجمعالجزایری از جزایر سیاسی دانست که بر اثر جغرافیا، نسل، ایدئولوژی و میزان مواجهه با سرکوب از یکدیگر جدا شدهاند. این گروهها شامل انجمنهای محلی، هستههای دانشجویی، حلقههای حقوق زنان، جنبشهای قومی و سازمانهای کارگریاند. همگی در موجهای اعتراضی که از سال ۲۰۰۹ ایران را تکان داده مشارکت داشتهاند. اما در میانه سرکوب شدید دولتی و بیاعتمادی متقابل، در هماهنگسازی اقدامات خود ناکام ماندهاند.
برای نمونه، گروههای کارگری کشور را در نظر بگیرید. این سازمانها که متشکل از معلمان، بازنشستگان، کارکنان حملونقل و دیگر اقشار کارگریاند، شاید منسجمترین نیروی اپوزیسیون در داخل کشور باشند. آنان بهطور منظم نارضایتیهای ایرانیان درباره تورم، نابرابری، فساد، خصوصیسازی و سایر مسائل اقتصادی را بیان میکنند. این گروهها همچنین خشم اکثریت ایرانیان نسبت به سیاست خارجی ایدئولوژیک، تهاجمی و نظامیگرایانهای را که رژیم طی دههها دنبال کرده ــ و به انزوای ایران و فقر گسترده انجامیده ــ بازتاب میدهند. آنان در میان طبقات کارگر و پایینِ طبقه متوسط ایران ریشههای عمیقی دارند. با این حال، دولت فعالیتهایشان را محدود کرده و مانع از هماهنگی آنان با گروههای دانشجویی، تشکلهای زنان و شوراهای حقوق بشری شده است.
ایران همچنین دارای شبکههای اپوزیسیون متشکل از اقلیتهای قومی ــ از جمله گروههای کرد، بلوچ، عربهای اهوازی و آذربایجانی ــ است که از ظرفیت سازمانی قابل توجهی برخوردارند. رهبران این گروهها نهتنها خواستار پایان حکومت روحانیاناند، بلکه به رسمیت شناختن حقوق زبانی و فرهنگی اقلیتها، تمرکززدایی از قدرت و اعطای خودمختاری معنادار را نیز مطالبه میکنند. اما این سازمانها معمولاً نسبت به همکاری با یکدیگر محتاطاند. برخی بیم آن دارند که دیگر گروهها، جمهوری اسلامی را با دولتی جایگزین کنند که همچنان فارسمحور، انحصارطلب و متمرکز باشد؛ و برخی دیگر نگراناند که همکاری با این گروهها به تقویت جنبشهای جداییطلب یا مداخله خارجی در امتداد مرزهای نفوذپذیر و تنشخیز ایران بینجامد.
شبح (و واقعیت) مداخله خارجی در ایران همچنان منبعی جدی از اختلاف است. تقریباً هر جریان عمده اپوزیسیون ایران، رقیبی را به تأثیرپذیری از دولتهای خارجی متهم کرده است؛ خواه پادشاهیهای خلیج فارس، اسرائیل، روسیه، ترکیه یا ایالات متحده. این سوءظنها کاملاً بیپایه نیستند. قدرتهای منطقهای و جهانی در سیاست ایران دخالت میکنند و گروههای اپوزیسیون نیز در پی جلب حمایت خارجی بودهاند. اما این ادعاها بهآسانی اغراقآمیز میشوند و روند ائتلافسازی را بهشدت دشوار میکنند.
در میان نیروهای اپوزیسیون، بازیگرانی نیز بودهاند که کوشیدهاند این شکافها را پُر کنند و نوعی جهتگیری مشترک ارائه دهند. برای نمونه، گروههای جامعه مدنی و مدافع حقوق ــ متشکل از وکلا، روزنامهنگاران، فمینیستها، فعالان محیط زیست و نمایندگان اقلیتهای مذهبی ــ تلاش کردهاند میان فعالان خیابانی و چهرههای اپوزیسیون در سطوح نخبگانیتر پیوند برقرار کنند. آنان بیانیههای مشترکی تدوین کردهاند که در آنها بر تکثرگرایی سیاسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی، حاکمیت قانون و گذار مسالمتآمیز و دموکراتیک تأکید شده است. این گروهها همچنین به سازمانهای مختلف اپوزیسیون پشتیبانی حقوقی و لجستیکی ارائه دادهاند. با این حال، این چهرهها اغلب نخستین کسانی هستند که بازداشت میشوند و معمولاً آخرین گروهیاند که در فرایند سازماندهی اپوزیسیون به رسمیت شناخته میشوند. این حذف، برای همه طرفها زیانبار است. نتیجه آن است که گروههای جامعه مدنی نمیتوانند مستقیماً اعتراضهای گسترده را بسیج کنند و در عین حال، سازماندهندگان اعتراضها نیز از پشتیبانی نهادی، تخصص حقوقی و کانالهای مذاکره محروم میمانند.
دستهای دیگر، کسانی هستند که اکنون به اپوزیسیون درونساختاریِ حکومت ــ که عمدتاً تحمل میشود ــ تعلق دارند یا در گذشته بخشی از آن بودهاند. این طیف از «خودیهای منتقد» شامل رئیسجمهور پیشین، حسن روحانی، است که خواستار اصلاحات قانون اساسی و قرائتی کمتر سرکوبگرانه از آموزههای دینی شده؛ و نیز رئیسجمهور پیشین، محمد خاتمی، که بر اصلاحات بنیادین در نظام کنونی تأکید کرده است. همچنین در این مجموعه، نخستوزیر پیشین، میرحسین موسوی، قرار دارد که در هدایت اعتراضهای جنبش سبز سال ۲۰۰۹ نقش داشت، و نیز مصطفی تاجزاده، مشاور پیشین خاتمی، که با وجود مطالبه صریح گذار به دموکراسی، هنوز در میان برخی وفاداران سرخورده و مدیران میانی نظام از مشروعیتی محدود برخوردار است.
در واقع، بسیاری از تکنوکراتهای دوران ریاستجمهوری خاتمی (۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵) همچنان بخشی از ساختار حکومتیاند، از جمله در دولت رئیسجمهور مسعود پزشکیان. با این حال، روحانی، خاتمی، موسوی، تاجزاده و همفکرانشان با محدودیتی دوگانه روبهرو هستند. از یک سو، حکومت بهشدت توانایی سازماندهی آنان را محدود کرده تا نتوانند قدرت رژیم را به چالش بکشند (برای مثال، تاجزاده هماکنون در زندان است و موسوی از سال ۲۰۰۹ در حصر خانگی به سر میبرد). از سوی دیگر، معترضان جوانتر آنان را به دلیل مشارکت پیشینشان در ساختار جمهوری اسلامی، سازشکار یا آلوده به نظام میدانند. در نتیجه، این چهرهها قادر نیستند پایگاه گستردهای از ایرانیان را علیه حکومت بسیج کنند.
کشمکش بر سر قدرت
رژیم ایران منتقدانی نیز دارد که بهآسانی نمیتواند آنان را سرکوب کند: ایرانیان خارج از کشور. شمار آنان زیاد است و از قدرت واقعی برخوردارند. رهبران دیاسپورا، برای نمونه، به منابع مالی قابل توجه، دسترسی به سیاستگذاران غربی و پشتوانه مردمی معنادار در داخل ایران ــ بهواسطه نفوذ رسانهایشان ــ دسترسی دارند. شبکههای ماهوارهای، برنامههای یوتیوب و حسابهای شبکههای اجتماعی که توسط این چهرهها اداره میشود، به شکلدهی افکار عمومی در داخل ایران، هماهنگسازی اعتراضها و فراهم کردن تریبون برای فعالانی که رژیم در غیر این صورت خاموششان میکند، کمک میکند.
با این حال، دیاسپورای ایرانی، همانند اپوزیسیون داخل کشور، مستعد درگیریهای درونی است. اعضای آن بهطور علنی و با لحنی شخصی و آمیخته به نظریههای توطئه با یکدیگر نزاع میکنند؛ برای مثال، تندروها اغلب مخالفان حمله نظامی به ایران را «عوامل رژیم» میخوانند و در مقابل، میانهروها یا مخالفان جنگ، تندروها را جنگطلب معرفی میکنند. چنین منازعاتی اعتماد میان فعالان و شهروندان عادی در داخل ایران را فرسایش میدهد و این تصور را تقویت میکند که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور بیش از آنکه دغدغه سرنگونی حکومت را داشته باشند، در پی کسب شهرتاند.
سلطنتطلبان نمونهای گویاست. آنان به دلیل شناختهشده بودن نام پهلوی، برجستهترین برند اپوزیسیون در خارج از کشور به شمار میآیند و مجموعهای از احزاب و چهرههای تأثیرگذار را در بر میگیرند که استدلال میکنند احیای سلطنت تحت رهبری رضا پهلوی بهترین راه عبور از نظام کنونی ایران است. پایگاه اصلی حمایت از پهلوی بهطور تاریخی در میان بخشی از طبقه متوسط شهری و نسلهای مسنتر ایران بوده، هرچند در سالهای اخیر و همزمان با انباشت ناکامیهای جمهوری اسلامی، گسترش یافته است. با این حال، جنبش او بهشدت به حامیان آنلاین و شبکههای ماهوارهای متکی است و حضور سازمانیافتهای محدود در داخل ایران دارد.
افزون بر این، هواداران ولیعهد پیشین با حملات مکرر به دیگر چهرههای اپوزیسیون، آنان را از خود دور کردهاند. حمایت اسرائیل از پهلوی نیز این خطر را دارد که روایتهای رژیم درباره «وابستگی اپوزیسیون به خارج» را تقویت کند. برخی تحلیلگران ابراز نگرانی کردهاند که پهلوی ممکن است سرنوشتی مشابه احمد چلبی پیدا کند؛ چهره تبعیدی عراقی که برای حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ کارزار گستردهای به راه انداخت و وعده داد میتواند کشور را رهبری کند، اما در هدایت عراق به دوران پس از صدام حسین ناکام ماند. افزون بر این، برای اقلیتهای قومی و بسیاری از جمهوریخواهان ایرانی، نام پهلوی یادآور تمرکزگرایی مجدد و قدرت غیرپاسخگو است. آنان نمیخواهند دیکتاتوری کنونی ایران را با دیکتاتوری دیگری جایگزین کنند.
سایر گروههای اپوزیسیون در خارج از کشور حتی اختلافبرانگیزترند. سازمان مجاهدین خلق، که گروهی شبهنظامی پیشین است و عمدتاً در تبعید فعالیت میکند و رهبری آن بر عهده مریم رجوی است، شاید منسجمترین نیروی اپوزیسیون ایران باشد. اما به دلیل اتحادش با عراق در خلال جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ و نیز اتهامهای معتبرِ اعضای پیشین و ناظران حقوق بشر درباره انضباط درونی فرقهگونه، بسیار بحثبرانگیز است. این سازمان از حمایت شماری از سیاستمداران برجسته غربی، از جمله وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، مایک پمپئو، برخوردار است. با این حال، بسیاری از ایرانیان با بدگمانی عمیق، اگر نگوییم خصومت آشکار، به آن مینگرند.
برخی از فعالان دیاسپورا، همانند همتایانشان در داخل ایران، کوشیدهاند این شکافها را پُر کنند. برای نمونه، در فوریه ۲۰۲۳، هشت تن از ایرانیان تبعیدی «منشور مهسا» را تشکیل دادند تا صداهای جمهوریخواه، سلطنتطلب و دیگر جریانها را حول اصول مشترکی چون دموکراسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی و فرایند گذار فراگیر متحد سازند. بنیانگذاران این ابتکار تلاش کردند از موضوع رهبری ائتلاف عبور کنند و آن را به محل مناقشه بدل نسازند. اما در آوریل ۲۰۲۳، این تلاشها در پی اختلافهای عمیق ایدئولوژیک و راهبردی فروپاشید.
حتی اگر گروههای دیاسپورای ایرانی بتوانند اختلافهای خود را کنار بگذارند، برای ایجاد تغییری واقعی در کشور ناگزیرند با اپوزیسیون داخلی نیز متحد شوند ــ و این، اگر نگوییم دشوارتر، دستکم به همان اندازه چالشبرانگیز خواهد بود. دیاسپورا بنا به تعریف، از ایران فاصله دارد؛ فاصلهای که بهویژه در قیاس با دشواریهای اقتصادی روزمره ایرانیان و نیز آشوب و محرومیتی که در صورت حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل بر کشور تحمیل میشود، چشمگیر است. از این رو، بسیاری از فعالان داخل ایران، فشار دیاسپورا برای تشدید تنشها را بیملاحظه میدانند. درخواست برای اقدامات حداکثری، هنگامی که از برلین یا لسآنجلس مطرح میشود، معنایی متفاوت دارد تا زمانی که از کرج یا کرمانشاه بیان میشود.
با هم آمدن
منصفانه آن است که بپذیریم هیچ گروهی ــ چه در داخل و چه در خارج از ایران ــ بهتنهایی قادر به تحقق گذار نیست. برای موفقیت، این اکوسیستم متنوع اپوزیسیون باید یک ائتلاف شکل دهد؛ فرایندی که با پذیرش یک پلتفرم مشترک و محدود آغاز میشود. تحقق چنین هدفی شدنی است. با وجود همه اختلافها، مخالفان جمهوری اسلامی بر چند اصل توافق دارند: برتری روحانیت بر حیات سیاسی و عمومی باید پایان یابد؛ دولت باید آزادیهای اساسی مدنی و سیاسی را تضمین کند؛ تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ و کشور باید به سوی گذاری زمانبندیشده و تحت نظارت بینالمللی از رژیم کنونی حرکت کند. رهبران اپوزیسیون و هوادارانشان میتوانند حول این چهار اصل متحد شوند، بهجای آنکه بر سر این بحث کنند که ایران باید پادشاهی باشد یا جمهوری، آیا باید تمرکززدایی کند یا نه، و سیاست خارجیاش چه مسیری در پیش گیرد. چنین پرسشهایی بهتر است به مجمع مؤسسانی منتخب در آینده واگذار شود که میتواند بازتابدهنده دیدگاههای همه ایرانیان باشد.
البته پلتفرم مشترک تنها نخستین گام در مسیر همگرایی است. گروههای گوناگون اپوزیسیون ایران باید میان خود پیوندهای نهادی ایجاد کنند. برای بقا در برابر سرکوب سنگین و نظارت امنیتی دولت، گروههای داخلی باید از طریق شبکههایی غیرمتمرکز ــ که سرکوبشان دشوارتر است ــ هماهنگ شوند. آنان باید سازمانهای مشترک محلی ایجاد کنند که خدمات اجتماعی ارائه دهند و درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی محلی فعالیت کنند؛ اقدامی که میتواند محبوبیتشان را در میان شهروندان عادی افزایش دهد.
دیاسپورا نیز باید سازوکار هماهنگی کارآمدی برای اعضای خود ایجاد کند؛ نه دولتی در تبعید، بلکه محفلی برای گفتوگو با قواعد شفاف، سازوکارهای حل اختلاف و حتی شاید رهبری چرخشی. گروههای خارج از کشور همچنین باید در ایجاد ارتباطات امن سرمایهگذاری کنند تا بتوانند با نیروهای داخلی هماهنگ شوند. اما برای این کار باید اعتماد مخالفان داخل ایران را جلب کنند و انتظاراتی واقعبینانه داشته باشند. آنان باید بپذیرند کسانی که هزینه مبارزه را در داخل کشور میپردازند، باید نفوذی نامتناسب در تصمیمهای راهبردی داشته باشند.
اپوزیسیون ایران نمیتواند صرفاً در سطح نظری فعالیت کند. اعضای آن باید درباره برنامهای ملموس برای دوران بلافاصله پس از سقوط رژیم به توافق برسند تا از فروپاشی دولت جلوگیری شود. این برنامه باید غیرایدئولوژیک و تکنوکراتیک باشد و بر تثبیت ارزش پول ملی، تداوم خدمات اساسی و جلوگیری از غارت و خشونت تمرکز کند. اپوزیسیون باید جدول زمانی روشنی برای برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس مؤسسان داشته باشد. بدون چنین برنامهریزیای، ترس از هرجومرج همچنان نیرومندترین سلاح رژیم باقی خواهد ماند. بسیاری از کارگزاران درون حاکمیت که ممکن است در غیر این صورت جدا شوند، برای پرهیز از جنگ داخلی، چرخههای انتقام و تجزیه سرزمینی، در ساختار قدرت باقی خواهند ماند.
در نهایت، هر چارچوب گذار باید بهصراحت فراگیر باشد. در انقلاب ۱۹۷۹، ائتلافی متنوع از سکولارها، چپگرایان، ملیگرایان و اسلامگرایان برای سرنگونی سلطنت متحد شدند؛ اما این جنبش سپس توسط روحانیتی جاهطلب و سازمانیافته مصادره شد که رقبای خود را حذف کرد و قدرت را تثبیت نمود. گذاری در آینده که توسط گروهی هدایت شود که اقلیتها، فعالان سکولار و سنتهای مذهبی یا سیاسی رقیب را به حاشیه براند، خطر تکرار همان چرخه را ــ هرچند با پرچمی متفاوت ــ در پی خواهد داشت.
ساختن جنبشی موفق و فراگیر، بیتردید بسیار دشوار خواهد بود. افزون بر سرکوب دولتی و بیاعتمادی متقابل، اپوزیسیون ایران زیر سایه گذشتهای طولانی و دردناک قرار دارد. انقلاب ایران، پاکسازیهای دهه ۱۹۸۰ و اعتراضهای سرکوبشده سالهای پس از آن، همگی زخمهایی عمیق بر جای گذاشتهاند.
با این حال، دلایلی برای امید وجود دارد. هر یک از این گروهها توانمندیهای قابل توجهی به همراه دارند. فعالان جامعه مدنی کشور، از جمله تاجزاده زندانی و نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح)، شاید از نظر نهادی دامنه گستردهای نداشته باشند، اما نوشتهها و بیانیههایشان راهنماییهای عملی و اخلاقی ضروری فراهم میکند. رهبران کارگری و سازماندهندگان دانشجویی بارها نشان دادهاند که میتوانند هزاران نفر را به میدان بیاورند. جنبشهای قومی، بهویژه در میان کردها و بلوچهای ایران، از دههها تجربه بسیج برخوردارند. شبکههای محلی در شهرهایی چون اهواز، مشهد، سنندج و زاهدان میتوانند اعتماد اجتماعیای فراهم کنند که اغلب در جامعه ایران کمیاب است. و اصلاحطلبان در حاشیههای نظام ــ از جمله برخی روحانیان منتقد و تکنوکراتها ــ میتوانند از درون، جمهوری اسلامی را به چالش بکشند و به هدایت انتقال قدرت در میان تلاطمها کمک کنند.
در این میان، ایالات متحده نیز شاید بتواند با ارزیابی نقاط قوت و ضعف اپوزیسیون، شکافهای درونی و نیازهای سازمانی آن، و سپس فراهم کردن ابزارها و حمایتهای لازم، به شکلگیری آن بهعنوان بازیگری منسجم یاری رساند.
اما فارغ از آنکه واشینگتن چه میکند، این گروهها باید هرچه سریعتر همکاری با یکدیگر را آغاز کنند. جمهوری اسلامی به بنبست رسیده است. این نظام از پاسخگویی به مطالبات اجتماعی مردم سر باز میزند و از حل مشکلات اقتصادی فراوان کشور ناتوان است. بنابراین، ناگزیر خواهد بود بیش از پیش بر ابزار ترس برای حفظ قدرت تکیه کند ــ و همین امر اعتراضهای تازه را اجتنابناپذیر میسازد. پرسش اصلی، وقوع بحرانهای جدید در ایران نیست؛ بلکه این است که آیا اپوزیسیون هنگام فرا رسیدن آن بحرانها آماده خواهد بود یا نه.
راوی آگراوال / فارن پالیسی / ۱۰ فوریه ۲۰۲۶
(راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی» است)
ماه گذشته، پس از آنکه ایالات متحده رهبر ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را سرنگون و بازداشت کرد، این انتظار فوراً شکل گرفت که کاخ سفید تلاش کند اقدامی مشابه را در قبال ایران انجام دهد. اما بنا بر گزارشها، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تا حدی به این دلیل دست نگه داشت که از نظر نظامی داراییهای کافی در خاورمیانه در اختیار نداشت. اکنون این وضعیت در حال تغییر است. طی هفتههای اخیر، پنتاگون یک گروه رزمی ناو هواپیمابر و سامانههای دفاع موشکی را در منطقه مستقر کرده است؛ آن هم در حالی که همزمان، تلاشهای دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران شدت گرفته است.
آیا ترامپ واقعاً ماشه را خواهد کشید؟ برای درک انگیزهها و محدودیتهای او، با یکی از برجستهترین کارشناسان ایران، «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی، در برنامه «فارن پالیسی لایو» (FP Live) گفتوگو کردم. مشترکان میتوانند نسخه کامل این گفتوگو را در بخش ویدیویی وبسایت فارن پالیسی مشاهده کنند یا پادکست رایگان FP Live را دانلود کنند. آنچه در ادامه میآید، متن خلاصهشده و اندکی ویرایششده این گفتوگوست.
راوی آگراوال: رویکرد کاخ سفید در قبال ایران، مشابه رویکرد آن نسبت به ونزوئلا در ابتدای امسال است: حضور گسترده نظامی و تهدید به حذف رهبر در رأس قدرت. اما ایران، ونزوئلا نیست. به نظر شما احتمال استفاده ایالات متحده از زور تا چه اندازه است؟
کریم سجادپور: گزینه نظامی همچنان محتمل است، اما احتمالاً فوری و قریبالوقوع نیست. با وجود گفتوگوهایی که انجام شده و قرار است در هفتههای آینده نیز ادامه یابد، من فکر میکنم احتمال اقدام نظامی ترامپ بهمراتب بیشتر از احتمال دستیابی به یک توافق است.
برای درک این موضوع، نگاه به بیش از هشت سال سابقه دونالد ترامپ در قبال ایران مفید است. در سال ۲۰۱۸، رئیسجمهور ترامپ بهطور آشکار از توافق هستهای دولت باراک اوباما، یعنی برجام (برنامه جامع اقدام مشترک)، خارج شد؛ آن هم در حالی که بسیاری از مشاورانش هشدار داده بودند این اقدام میتواند به درگیری منطقهای منجر شود. در ژانویه ۲۰۲۰، او دستور ترور قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی ایران، را صادر کرد؛ اقدامی که برخلاف توصیه بسیاری از مشاورانش بود و آنان نگران بودند که این کار نیز به جنگی منطقهای بینجامد. سپس تابستان گذشته، او ۱۴ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هستهای ایران فرو ریخت؛ اقدامی که بسیاری معتقد بودند میتواند حتی به جنگی بالقوه در سطح جهانی منجر شود.
در ذهن ترامپ، هر یک از این قمارها در نهایت توجیه شد. و اکنون، ایران ضعیفتر از هر زمان دیگری است، چرا که کنترل آسمان و حریم هوایی خود را در اختیار ندارد. بنابراین، اگر ترامپ به این نتیجه برسد که این مذاکرات به جایی نمیرسد، احتمال اقدام نظامی او بیش از احتمال دستیابی به توافق خواهد بود. با این حال، این اقدام لزوماً در یکی دو هفته آینده رخ نخواهد داد.
راوی آگراوال: شما از واژه «قمار» استفاده کردید. قمارها یا مطابق برنامه پیش میروند یا کاملاً از کنترل خارج میشوند. بخشی از ارزیابی در اینجا به وضعیت دفاعی ایران، میزان استیصال آن و واکنش احتمالیاش مربوط میشود. لطفاً درباره این وضعیت توضیح دهید. در جریان جنگ ۱۲روزه سال گذشته، روشن شد که ایران کنترل هوایی خود را از دست داده است. اما در عین حال، همچنان موشکهای بالستیک در اختیار دارد و در طول آن ۱۲ روز، در هدفگیری این موشکها پیشرفت کرد؛ بنابراین، همچنان میتواند خسارات جدی در سطح منطقه وارد کند، درست است؟
کریم سجادپور: یکی از پیامهایی که ایران این بار بهروشنی ارسال کرده این است که اگر مورد حمله قرار گیرد، جنگ را منطقهای خواهد کرد. ایران هنوز هزاران موشک بالستیک کوتاهبرد در اختیار دارد و تهدید کرده است که از آنها علیه پایگاههای آمریکا و احتمالاً تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس استفاده خواهد کرد.
پس از جنگ ژوئن گذشته، برخی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شاید حتی رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، بر این باور بودند که نبودِ یک پاسخ قاطع، نشانه ضعف تلقی شده است. به همین دلیل، اکنون احساس میکنند باید هزینهای سنگین را تهدید کنند تا بازدارندگی ایجاد شود.
یکی از مخاطبان این تهدیدها، کشورهای حوزه خلیج فارس هستند که رهبرانشان روابط نزدیکی با رئیسجمهور ترامپ دارند. هدف این است که این کشورها بر ترامپ فشار بیاورند تا او را از اقدام نظامی بازدارند.
راوی آگراوال: معروف است که ترامپ از درگیریهای طولانی و فرسایشی خوشش نمیآید، اما در عین حال، مزایای یک ضربه کوتاه، سریع و با هدفی کاملاً مشخص را میبیند. بسیاری، ونزوئلا را نمونه کلاسیک «حذف رأس قدرت» میدانند، بدون آنکه کل نظام فروبپاشد. آیا این الگو در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ هم تکرار خواهد شد؟ و آیا چنین الگویی اساساً در مورد رهبری مانند آیتالله خامنهای امکانپذیر است؟
کریم سجادپور: خود رئیسجمهور ترامپ نیز بهطور ضمنی نشان داده است که الگوی او در قبال ایران احتمالاً از راهبردش در ونزوئلا الهام گرفته خواهد شد. اما ونزوئلا در نیمکره غربی قرار دارد؛ کشوری است که ما شناخت بسیار بیشتری از آن داریم. ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رابطه دیپلماتیک یا سفارتی در ایران نداشته است، بنابراین ظرفیتهای اطلاعاتی ما درباره ایران در مقایسه با ونزوئلا بهمراتب محدودتر است.
رهبر جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ تاکنون ایران را ترک نکرده و هیچگونه تماس مستقیمی با او یا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران وجود نداشته است. ما هیچ شکاف معناداری در رأس حاکمیت ایران مشاهده نکردهایم. در ونزوئلا، حذف سیاسی در رأس قدرت، پس از هفتهها و بلکه ماهها فشار و خفهسازی اقتصادی رخ داد. آن بخش از راهبرد، شاید تازه اکنون در قبال ایران در حال آغاز شدن باشد.
راوی آگراوال: اجازه دهید به جنبههای دیپلماتیک در جریان و همچنین ابزارهای فشارآمیزی که به آن اشاره کردید بپردازیم. نکتهای که برای من برجسته است این است که آخرین توافق هستهای ــ که دولت ترامپ از آن خارج شد ــ سالها زمان برد و کارشناسان واقعی و متخصصان حوزه مربوطه در طرف آمریکایی درگیر آن بودند. اما شرایط فعلی کاملاً متفاوت به نظر میرسد: شتابزدهتر، با حضور کارشناسان کمتر، و در حالی که عملاً اسلحهای بر شقیقه تهران گذاشته شده است. آیا این به آن معناست که دیپلماسی در این مقطع محکوم به شکست است، یا برعکس، دقیقاً همین رویکرد چیزی بوده که لازم بوده است؟
کریم سجادپور: من نسبت به مسیر دیپلماتیک خوشبین نیستم؛ بخشی از دلیل آن این است که در طرف آمریکایی، عملاً تخصص واقعی درباره موضوعاتی که در حال مذاکره بر سر آنها هستند وجود ندارد. وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی، بیش از دو دهه تجربه مذاکره دارد. او پروندههای هستهای، موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را کاملاً میشناسد. در مقابل، تیم آمریکایی ــ بهویژه فرستاده ویژه رئیسجمهور ترامپ، استیو ویتکاف، که خود نیز صراحتاً میگوید پیشینهاش در حوزه املاک و مستغلات است ــ شناخت عمیق و درونی از این پروندهها ندارد.
نکته دوم این است که با وجود آنکه ایران هم از نظر داخلی و هم از نظر خارجی تحت تهدیدهایی بیسابقه قرار دارد، رفتارش ــ و نحوه مذاکرهاش ــ چنین احساسی را منتقل نمیکند. آنها طوری مذاکره نمیکنند که گویی با یک بحران وجودی روبهرو هستند. اگر کسی از زمینه ماجرا خبر نداشت، ممکن بود تصور کند وزیر خارجه ایران نماینده یک ابرقدرت است.
راوی آگراوال: چرا چنین وضعیتی وجود دارد؟
کریم سجادپور: جهانبینی آیتالله خامنهای از مدتها پیش بر این اصل استوار بوده که وقتی تحت فشار قرار میگیری ــ چه فشار داخلی و چه خارجی ــ باید قدرت را به نمایش بگذاری. هرگز نباید ضعف نشان دهی، چون این کار دشمنانت را جسورتر میکند. یکی از تجربههای شکلدهنده ذهنیت خامنهای، مشارکت او در انقلاب ۱۹۷۹ است. در اواخر سال ۱۹۷۸، زمانی که اعتراضها علیه شاه بهسرعت گسترش مییافت، شاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم.» من بعدها سخنرانیای از خامنهای پیدا کردم که در آن گفته بود شاه تصور میکرد با عذرخواهی از ما میتواند اعتراضها را آرام کند، اما دقیقاً برعکس شد؛ همانجا بود که ما ضعف او را دیدیم. ما بوی خون را حس کردیم و حمله کردیم. این فقط یک نمونه از جهانبینی خامنهای است.
جهانبینی خامنهای همواره مبتنی بر سرسختی و مقاومت بوده است. البته میان دو غریزه اصلی او تنشی دائمی وجود دارد. از یک سو، او احتمالاً طولانیترین دیکتاتورِ در قدرت در جهان امروز است؛ از سال ۱۹۸۹ حکومت میکند و کسی که چنین مدت طولانی در قدرت میماند، قمارباز بیمحابا نیست. او غریزه بقای بسیار قویای دارد. اما از سوی دیگر، همان غرایز سرسختانه و چالشگرایانه نیز در او وجود دارد. این دو غریزه همواره در تقابل با یکدیگر بودهاند.
راوی آگراوال: اعمال زور در داخل، زمانی که همه کارتها در دست شماست، یک بحث است. اما به نظر نمیرسد ایران در عرصه خارجی در حال حاضر همه کارتها را در اختیار داشته باشد. ایالات متحده مجموعهای گسترده از توانمندیهای نظامی تهاجمی و دفاعی را در منطقه مستقر کرده و مشخص نیست ایران چگونه میتواند پاسخی بدهد که واقعاً بازدارنده باشد.

کریم سجادپور: بله، فکر میکنم این ارزیابی درست است. ایران کنترل آسمان خود را در اختیار ندارد و یکی از منزویترین حکومتهای جهان است. پس از فروپاشی رژیم اسد در سوریه در سال ۲۰۲۴، ایران عملاً هیچ متحد قابل اتکای واقعی ندارد. بنابراین، انتظار میرود که حکومت این روزها بهشدت مضطرب باشد.
مذاکراتی که اکنون درباره آن صحبت میشود قرار است چهار بخش داشته باشد. موضوع فقط برنامه هستهای ایران نیست ــ در این زمینه، موضع آمریکا این است که ایران باید بهطور کامل غنیسازی اورانیوم را متوقف کند. اما ایالات متحده همچنین خواستار گفتوگو درباره نیروهای نیابتی منطقهای ایران، برنامه موشکی آن و نقض حقوق بشر در داخل کشور است. ایران گفته است که فقط درباره پرونده هستهای با آمریکا گفتوگو خواهد کرد.
راوی آگراوال: بله، چون دستکم در یکی از مواردی که اشاره کردید ــ یعنی موشکهای بالستیک ــ ایران مطلقاً هیچ انگیزهای برای کنار گذاشتن آن ندارد.
کریم سجادپور: استدلال ایران این است که به موشکها برای دفاع از خود نیاز دارد. اما بسیاری از بحثهایی که درباره ایران مطرح میکنیم، در نهایت به ماهیت این رژیم بازمیگردد. ماهیت جمهوری اسلامی، از سال ۱۹۷۹ تا امروز، بر این شعارها استوار بوده: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». آنها امنیت خود را در ناامنی همسایگانشان جستوجو کردهاند؛ همواره همسایگان را تهدید کرده و در سراسر خاورمیانه شبکهای از نیروهای نیابتی ایجاد کردهاند.
در شرایط عادی، اگر ایران مانند یک «کشور» رفتار میکرد نه مانند یک «آرمان»، استدلال اینکه به برنامه موشکی برای دفاع از خود نیاز دارد، قابلقبولتر بود. اما در شرایط کنونی، با توجه به ماهیت این رژیم، هم اسرائیل و هم کشورهای همسایهای که هدف موشکهای ایران بودهاند، بهشدت نگران هر برنامه موشکیای هستند که فراتر از مرزهای فوری ایران عمل کند.
راوی آگراوال: میخواهم به چالشهای داخلی ایران بپردازم. شما و یکی از همنویسندگانتان، جک گلدستون، مقالهای در نشریه آتلانتیک منتشر کردید که در آن به پنج شرط مشخص برای موفقیت یک انقلاب اشاره کرده بودید: بحران مالی دولت، شکاف در میان نخبگان، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانعکننده مقاومت، و محیط بینالمللی مساعد. شما گفتید که برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست. اما از زمان انتشار آن مقاله، که حدود یک ماه پیش بود، حکومت ایران عملاً تمام اپوزیسیون و مقاومت را سرکوب کرده است. آیا نتیجهگیری این است که سرکوب مطلق برای این رژیم کارآمد است؟ چه چیزی میتواند این معادله را تغییر دهد؟
کریم سجادپور: من و همنویسندهام توافق داشتیم که اگر پنج شرط را در نظر بگیریم، ۴.۵ مورد از آنها تحقق یافته است. تنها شرطی که هنوز بهطور کامل محقق نشده، شکاف در نیروهای امنیتی است. در میان نخبگان سیاسی شکاف وجود دارد، اما تاکنون شاهد هیچگونه شکاف علنی و معناداری در سپاه پاسداران نبودهایم. تا زمانی که سپاه پاسداران ــ نیرویی حدود ۱۵۰ هزار نفره که کنترل سایر نیروهای امنیتی مانند بسیج را نیز در اختیار دارد ــ بهشدت مسلح، منسجم و آماده اعمال خشونت گسترده باشد، جمهوری اسلامی میتواند به بقای خود، هرچند با دشواری، ادامه دهد.
با این حال، من هرگز با اطمینان روی بقای این رژیم شرط نمیبندم. من امروز جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» توصیف میکنم: رژیمی با ایدئولوژی رو به زوال، مشروعیت رو به زوال، اقتصاد رو به زوال و رهبری رو به زوال، اما مجهز به نیرویی مرگبار. همانطور که تاریخ به ما نشان داده، نیروی مرگبار میتواند برای مدتی شما را در قدرت نگه دارد، اما نه برای همیشه.
راوی آگراوال: میتوانید این ایده را بیشتر توضیح دهید که گفتید ایران یک «آرمان» است نه یک «کشور»؟ این آرمان چیست؟ ارزش پیشنهادی رژیم کنونی چیست؟ این سؤال را در شرایطی میپرسم که تهران با بحران شدید آب روبهروست، اقتصاد در وضعیت نابسامانی قرار دارد، امنیت بهوضوح مسئلهساز است و فرار مغزها ادامه دارد. این حکومت دینی دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد؟ و چه کسانی خریدار آن هستند؟
کریم سجادپور: به نظر من، آیتالله خامنهای همچنان یک «مؤمن واقعی» است. او به اصول انقلاب باور دارد. ما اغلب افرادی مانند خامنهای را «تندرو» مینامیم، اما خودشان از واژه «اصولگرا» استفاده میکنند. آنها معتقدند اگر بر سر ارزشهایتان سازش کنید، این کار عمر حکومت را طولانی نمیکند، بلکه فروپاشی آن را تسریع میکند.
فکر میکنم در این مورد حق با اوست، راوی. این نکتهای است که برخی از بزرگترین فلاسفه سیاسی، مانند توکویل و ماکیاولی، نیز به آن اشاره کردهاند: خطرناکترین لحظه برای هر حکومت بد، زمانی است که تلاش میکند خود را اصلاح کند. بنابراین، سرسختی و انعطافناپذیری آنها یک منطق بقا دارد، اما در مورد خامنهای، من واقعاً معتقدم که این رفتار بازتاب صادقانه جهانبینی او نیز هست.
چند هفته پیش با فردی در تهران صحبت میکردم که میگفت در مقطع کنونی، خامنهای حتی چندان علاقهای به «حکمرانی» ندارد. هدف او، دلیل وجودیاش، اساساً مبارزه با آمریکاست، مبارزه با اسرائیل. من بارها گفتهام که از انقلاب ۱۹۷۹، تنها سه ستون باقی مانده است: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و حجاب، یعنی الزام به پوشش اجباری زنان. قابل توجه است که با وجود آنکه اکثر زنان ــ دستکم در تهران ــ دیگر به حجاب پایبند نیستند، رژیم حاضر نیست این اجبار را حذف کند؛ زیرا میترسد اگر حجاب، که [رهبر پیشین جمهوری اسلامی، روحالله] خمینی آن را «پرچم انقلاب اسلامی» نامیده بود، کنار گذاشته شود، مردم خواستار امتیازات بیشتری شوند.
یکی از دوستان من در تهران که استاد علوم سیاسی است، چند سال پیش به من گفت که در ابتدای انقلاب، ترکیب رژیم حدوداً ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد فرصتطلب بود. امروز این نسبت کاملاً معکوس شده است. حتی در درون حکومت نیز احتمالاً تنها حدود ۲۰ درصد ایدئولوگ باقی ماندهاند و بقیه صرفاً به دلایل مصلحت مالی و سیاسی با جریان همراهی میکنند.
راوی آگراوال: شما تصویری از انقلابی ترسیم میکنید که ستونهایش یکییکی در حال فروریختن است و مردم شاهد این فروپاشی هستند. نقش ایالات متحده در این میان برای من بسیار جالب است، چرا که آمریکا، البته، مسئول بسیاری از مشکلات در خاورمیانه و منطقه گستردهتر آن بوده است. دونالد ترامپ در ایران چگونه دیده میشود؟ و آمریکا امروز در نگاه ایرانیان چگونه تلقی میشود، در حالی که برخی معترضان خواستار مداخله آمریکا هستند؟
کریم سجادپور: اجازه بدهید میان رئیسجمهور ترامپ و ایالات متحده تفکیک قائل شوم. در دستکم ۹ نوبت، رئیسجمهور ترامپ بهطور کاملاً مشخص به جمهوری اسلامی هشدار داد که اگر معترضان را بکشند، ایالات متحده مداخله خواهد کرد. آمریکا «آماده و مسلح» است. او معترضان را تشویق کرد که نهادهای خود را تصرف کنند و گفت «کمک در راه است». اینها نقلقولهای مستقیم از رئیسجمهور ترامپ هستند.
من نمیگویم که ایرانیان بهدلیل ترامپ اعتراض کردند؛ آنها دلایل بیشماری برای اعتراض به جمهوری اسلامی دارند. اما معتقدم تحریکها و حمایتهای ترامپ بر محاسبات ریسک مردم تأثیر گذاشت. وقتی قدرتمندترین مرد جهان میگوید «نهادهای خود را تصرف کنید»، «ما پشت شما هستیم»، «ما آماده و مسلحیم»، این قطعاً بر نحوه فکر کردن شما اثر میگذارد. به نظر من، در میان ایرانیان این انتظار شکل گرفت که ترامپ مداخله خواهد کرد.
اکنون بیش از یک ماه گذشته است. فکر میکنم اکثریت قاطع کسانی که علیه رژیم اعتراض کردند، همچنان منتظر و امیدوارند که رئیسجمهور ترامپ به شکلی مداخله کند. البته این افراد متخصص نظامی نیستند. قابل درک است که اگر زیر یک دیکتاتوری سرکوبگر زندگی میکنید، به دنبال یک «گلوله جادویی» باشید؛ راهحلی که فقط دیکتاتورها را هدف قرار دهد و هیچ رنج یا آشوب اجتماعی ایجاد نکند. اما تجربه دو دهه گذشته حضور آمریکا در خاورمیانه نشان داده که چنین مسیر پاک و بیهزینهای وجود ندارد.
با این حال، من معتقدم هیچ کشوری در جهان به اندازه ایران، شکاف میان رفتار حکومت و آرزوهای جامعهاش را ندارد. این رژیمی است که آرزو دارد شبیه کره شمالی باشد و جامعهای که آرزو دارد شبیه کره جنوبی باشد. از نگاه من، اصول سازماندهنده جمهوری اسلامی ــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ــ باید جای خود را به ملیگرایی، میهندوستی و شعار «زنده باد ایران» بدهند. ایران تا زمانی که رابطهای خصمانه با بزرگترین اقتصاد جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، یعنی ایالات متحده، داشته باشد، هرگز به ظرفیت عظیم ملی خود دست نخواهد یافت.
این به آن معنا نیست که ایرانیان میخواهند به یک دولت دستنشانده آمریکا تبدیل شوند یا وابسته به آمریکا باشند. این جامعه، جامعهای بسیار سربلند و با غرور ملی بالاست. اما فکر میکنم اکثریت مردم کشور بهخوبی درک میکنند که داشتن رابطهای بهتر با ایالات متحده در راستای منافع ملی ایران است و بهشدت امیدوارند که رئیسجمهور ترامپ به وعدههایش عمل کند. اگر او چنین نکند، به نظر من افکار عمومی ایران نسبت به ایالات متحده بهطور جدی تیرهتر خواهد شد.
راوی آگراوال: برای افزودن یک بُعد دیگر، ایرانیان درباره اسرائیل چگونه فکر میکنند، بهویژه در شرایطی که نخستوزیر [بنیامین] نتانیاهو این هفته به کاخ سفید میآید؟ نگاه ایرانیان به اسرائیل چگونه تغییر کرده است؟
کریم سجادپور: ما درباره کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت صحبت میکنیم، بنابراین دیدگاهها بسیار متنوع است. مطمئناً بسیاری از ایرانیان در سالهای اخیر تصاویر رنج فلسطینیان را در تلویزیون و تلفنهای هوشمند خود دیدهاند و از آن خشمگین شدهاند. اما در عین حال، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیدهاند که نبرد با اسرائیل، در درجه اول نبرد آنها نیست. یکی از شعارهایی که در اعتراضات شنیده میشود این است: «نه لبنان، نه غزه، به فکر ما باش.»
اگر و زمانی که ایران به حکومتی گذار کند که منافع اقتصادی و ملی خود را مقدم بر ایدئولوژی انقلابی بداند، شاهد تغییری عمیق در روابط ایران و اسرائیل خواهیم بود. ایران یک ابرقدرت انرژی است و اسرائیل میتواند انرژی ایران را وارد کند. اسرائیل یک ابرقدرت فناوری است و ایران میتواند از دانش فنی اسرائیلیها بهرهمند شود. من نمیگویم که این دو کشور بهترین دوستان یکدیگر خواهند شد، اما به احتمال زیاد شاهد عادیسازی روابط و شکلگیری رابطهای مکمل خواهیم بود.
در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخمهایی هستند که دهان گشودهاند. وقتی از «امضای سربی» سخن میگوییم، از یک استعارهی شاعرانه حرف نمیزنیم، بلکه از یک واقعهی فیزیکیِ کریه پرده برمیداریم: لحظهای که ارادهی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلولهای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک میشود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریانترین و اکسپرسیونیستیترین شکلِ آن است.
پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تکتیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف میگیرد، او تنها یک کالبد را نمیکشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.
در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطهی سیاه تقلیل مییابد. تکتیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را میچکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را میدرد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این ارادهیِ معطوف به ویرانی است که میخواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فوارهای تند و سرخ، بر آسفالت میپاشد و نقشی میزند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که میخواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.
اما فاجعه در لحظهی سقوط به پایان نمیرسد. در سایهروشنِ کوچههای بنبست، پدیدهی «تیرِ خلاص» رخ میدهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضربآهنگی ضعیف برای زندگی میجنگد، میایستد. این یک رویاروییِ هستیشناختی میان «فرشتهی سقوطکرده» و «دیوِ چکمهپوش» است.
تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطهی پایانی است بر جملهای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژهیِ مطلق بدل میشود؛ تودهای از گوشت و استخوان که قدرت میخواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفرههای آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز ماندهاند تا بیعدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.
سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانهها میرسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسههای سیاه، ردیف به ردیف، بر تختهای فلزی چیده شدهاند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری میسازد که ریهها را میسوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.
این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنهای که از زیرِ کیسهها بیرون زدهاند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیفهای بیانتها به دنبالِ پارهی تن خود میگردند، تجسمِ زندهی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهرههایی دفرمه شده از درد، با دهانهایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.
نمیتوان از این قتلعام سخن گفت و از “چشمها” گذشت. ساچمههایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی میشود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج میرسد: چهرهای زیبا که حالا با دانههای سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمیبینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شدهاند که در تاریکیِ شب رخ داد.
«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگنامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدنهایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابانهای ما امروز، گالریِ بزرگی از زخمهای اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکهی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را میسازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.
در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشههای حقیقتی را آبیاری میکند که هیچ سردخانهای نمیتواند آن را منجمد کند.
گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان
در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقیگاهِ غریبی میرسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت میگریزد و در میانهی میدان، به قطبنمایِ هستیشناختیِ یک ملت بدل میشود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سالها کوشید آن را به یاریِ پارچههای سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل میشود.
در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیدهی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشیای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم میشکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی میایستد و گیسوانش را به دستِ باد میسپارد، در واقع در حالِ پسگرفتنِ فضاست.
اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمیتابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش میکند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه میرود. صحنهی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل میشود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا میکند.
در سردخانهها، وقتی پارچهی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار میزنند، حفرهی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد میزند. رژیم با شلیک به سینهی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آنها میخواهند قلبی را از کار بیندازند که ضربآهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم میکند.
این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمهی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودیهایِ روی پهلوها، مدالهایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژهیِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی میکند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” میبازد.
در دخمههایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینهتوزیها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل میشود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهمشکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.
تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دستبند به تختهای فلزی بسته شدهاند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجهیِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخنهایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده میشود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر میشود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرتها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا میکند.
زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمهها، بینایی را از آنها گرفتند، “نگاهِ” آنها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیهشده و لبخندی بر لب به دوربین مینگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیباییشناسیِ جراحت» است. جلاد میخواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفرهیِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.
در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتلعام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال میرسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه میفشارند و در خیابانها مویه میکنند، “غم” را به “خشمِ سازمانیافته” بدل کردهاند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.
امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آنها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژهیِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدنهایِ مُثلهشده اما ایستادهشان، پردهیِ آخر را به گونهای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق میشود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسههایِ سردخانه به خیابان بازمیگردد.
پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجرههایِ مصلوب
وقتی خیابان در تسخیرِ چکمههاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره میزند، «صدا» تنها پدیدهای است که از دیوارها عبور میکند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.
شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهانکاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خونها. اما ناگهان، سکوتِ کرکنندهیِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان میشکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.
تصویر کنید: پنجرهای گشوده میشود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بیآنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریههای خود را به بیرون پرتاب میکنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر میپیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش میدهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنینانداز میشود.
در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانهیِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:
صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشکآور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. اینها صداهایِ «مکانیکی» و بیروح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.
صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرفها و آوازهایِ دستهجمعی در بازداشتگاهها. اینها صداهایِ «ارگانیک» و لرزاناند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمیآیند.
این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانهای را زمزمه میکند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع میشود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجرهای که برای آزادی میلرزید، حالا با لختههای خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگینتر از هر فریادی است.
جلاد گمان میکند با گلولهای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» مییابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجرهیِ مادرش بازتولید میشود؛ در فریادهایِ شبانهی همسایهها تکثیر میشود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل میگردد که خواب را از چشمانِ ساختمانهایِ بلندِ حکومتی میرباید.
صداها در دیوارها ذخیره میشوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبهیِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانهها پر میشوند و خیابانها در سکوت فرو میروند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی میمانند.
«امضای سربی» میخواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمیآورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان میدهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.
باری این شهادت نامه ی ماست
شهادتنامهیِ حنجرههایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتلعام
این «شهادتنامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحهیِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته میشود. این مرثیهای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سالهایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنهیِ دژخیم مچاله شد؟»
آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسهیِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجرهها باید دریچهیِ نور میبودند، به چشمخانههایِ تکتیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمانهایِ بلند، که بر ریههایِ بیدفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکانهایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچگرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجرههایِ تپنده صادر میکرد.
ما شهادت میدهیم که خیابان، ساحتِ گشتوگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمههایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمیآورد. هر کوچه، بنبستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینههایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به تودهای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.
به یاد آورید چشمهایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمههایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفرهیِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیهیِ سیاسی بود: جلاد میخواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.
ای آیندگان! وقتی به سردخانههایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدنهایی را دیدیم که در کیسههایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب میدادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریانترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت میکرد. اما هر کالبدِ بیجان در آن سردخانههایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آنها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کردهاند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.
ما شهادت میدهیم بر آن لحظهیِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُردهیِ بدنها را در جویهایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانهیِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که میخواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.
این است شهادتنامهیِ ما
ما با چشمانی مُثلهشده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تکتکِ حفرههایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر ماندهایم.
—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
■ درود قلبی نثار قربان عباسی!
نمیدانم از نثر جنابعالی زیباتر هم میتوان درد این ملت و در عین حال شکوه فریاد آزادی را رقم زد؟! ممنون بابت نوشته نغزت برای ایرانی، برای ایران ویران!
با احترام بیژن
طرح مسئله
اصطلاح «فاشیعیسم» را از عرفان ثابتی وام میگیرم و آن را بهمثابه مقولهای تحلیلی و انتقادی به کار میبرم. مقصود من از فاشیعیسم، شکلی خاص از سامانیابی قدرت در جمهوری اسلامی است که در آن، روشهای فاشیستیِ حذف، اطاعت و یکدستسازی با سازوکارهای شیعیِ تقیه و خدعه، تظلّمِ نمایشی، تقدسِ غلوآمیز و تعلیقِ ساختاریِ مسئولیت فردی درهم میآمیزند. در این سامانه، عاملِ خشونت نه بهمثابه فاعلی مسئول، بلکه بهعنوان مجریِ ارادهای مقدس بازنمایی میشود؛ ارادهای که «قتل» را نه جنایت، بلکه انجامِ وظیفهای اخلاقی یا دینی ـــ و در گفتمان شیعی، حتی «رحمتی» در حق مقتول ـــ تفسیر میکند و در لحظهای گنگ و مبهم، قاتل را همزمان در جایگاه «حق» و «قربانی» مینشاند. حاصلِ این وارونگی آن است که کشتار نهتنها از مدار مسئولیت اخلاقی بیرون رانده میشود، بلکه با زدودن فاعلیتِ حقوقیِ فردِ جنایتکار، امکانِ بازخواست و دادخواهی از او و شبکهی همدستانش بهطور ساختاری معلق میماند.
فاشیعیسم ماشین تولید شر مطلق است؛ اما نه بهسبب شدت خشونت یا ماهیت متافیزیکیاش، بلکه از آن رو که امکان داوری و آزادی انتخاب را بهطور ساختاری مسدود میکند و از این طریق مسئولیت فردی و امکان بازخواست را از بنیاد برمیاندازد. در این ولایتِ مطلقه، آمرِ قتل و عاملِ آنْ فاعلِ مسئول بهشمار نمیآیند؛ هر دو در مراتبی ازپیشمقدر، تنها مجری ارادهای قهار و مطلقاند. به بیان دقیقتر، فاشیعیسم شرِ مطلق است، زیرا خود را خیرِ مطلق میپندارد؛ و همزمان مولد و بازتولیدکنندهی شرِ مطلق، زیرا با حوالهدادن جنایت به ارادهای فراشخصی و غیرپاسخگو، امکان داوری، مسئولیت و بازخواست را به کلی منتفی میکند. از همینرو، مقابله با آن نه از جنس موعظهی اخلاقی یا اصلاحِ درونگفتمانی، بلکه تنها از مسیرِ بازسازیِ اخلاق بهمثابه مسئولیتِ شخصی و پذیرش و استقرار تکثر ارزشها در سپهر حقوقی و سیاسیِ جامعه ممکن است.
قتلعام دیماه: زخمی برای بازسازیِ اخلاقیِ سیاست
کشتار هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴ خورشیدی باید به مسئلهای حلناشدنی در تاریخ ما بدل شود؛ بدین معنا که هیچکس حق ندارد با توسل به روایتسازی، مصالحه، فراموشی یا حتی با نام «عبور به آینده»، از روی آن بپرد یا آن را به گذشته بسپارد. برخی رخدادها باید گشوده بمانند تا حافظهی اخلاقیِ یک جامعه زنده بماند؛ به بیان دقیقتر، برخی تروماها یا روانزخمهای جمعی نه قابل «پشت سر گذاشتن»اند و نه سزاوار آن. این زخمها باید همچون معیار و سنگِ محک، پیوسته پیشِ روی جامعه باقی بمانند تا هر نسل، نسبتِ خود را با آنها بسنجد و جایگاه اخلاقیِ خویش را از نو تعریف کند. در تاریخ معاصر، هولوکاست نمونهی روشن چنین رخدادی است: نه فقط بهمثابه یک فاجعهی انسانی، بلکه بهعنوان معیاری اخلاقی برای سنجش فروپاشی تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و قانون میبالید. اهمیت هولوکاست فقط در شمار قربانیان یا شیوهی قتل نبود، بلکه در این بود که نشان داد چگونه یک نظم حقوقی، بوروکراتیک و بهظاهر عقلانی، نه با تعلیق قانون، بلکه با اجرای آن میتواند در خدمت نابودی انسان قرار گیرد. از همین رو، کشتار دیماه باید به معیاری بدل شود؛ معیاری برای سنجش شکست اخلاق آرمانشهری، نجاتبخش و کلگرا در برابر اخلاقی زمینی، کاربردی و کثرتگرا که بر مسئولیت فردی استوار است و از تعلیق داوری اخلاقی به نام اهداف متعالی سر باز میزند؛ زخمی که باید به بازسازی اخلاقیِ سیاست در جامعهی ایرانی بینجامد.
مسئولیت اخلاقی فراتر از مسئولیت حقوقی
پیش از هر چیز، این کشتار ما را ناگزیر میکند از تقدم مسئولیت اخلاقی بر مسئولیت حقوقی سخن بگوییم؛ زیرا درست در چنین لحظههایی است که شکاف میان این دو عیان میشود و توسل به قانون، نه راهِ حل، بلکه خود بخشی از مسئله است. قانون میتواند غیر اخلاقی باشد، اما مسئولیت اخلاقی هرگز قابل واگذاری نیست؛ آدمی حق ندارد قوهی داوری و مسئولیت شخصی خود را به اطاعت از قانون بسپارد. از همینرو، نخستین وظیفه، پاسخگو کردن همهی کسانی است که به هر نحو در قتلعام عامدانه و فجیع دیماه دست داشتهاند؛ چرا که مسئولیت اخلاقی آنان هرگز در انجام «وظیفهی قانونی» حل نمیشود. ارجاع به قانون، فرمان یا سلسلهمراتب اداری نه تنها از بار اخلاقی جنایت نمیکاهد، بلکه آن را سنگینتر میکند؛ جنایت درست از جایی آغاز میشود که داوری اخلاقی به اطاعت قانونی واگذار میشود.
مسئولیت اخلاقی، همگانی است؛ اما این همگانیت به معنای یک کل انتزاعی، مبهم و بیچهره نیست. این مسئولیت، برآیند مسئولیت شخصیِ یکایک افراد است. هر کنشگر، در هر سطحی از زنجیرهی فرمان، حامل سهمی از این مسئولیت است و از همینرو هیچکس نمیتواند دست خود را از خون مقتولان با این استدلال که «مأمور معذور» بوده، بشوید. مفاهیمی چون «سیستم»، «ساختار»، «شرایط» یا «اطاعت از دستور» نه سپر دفاعی، بلکه ابزار فرار از داوری اخلاقی و در عمل برای وانهادن مسئولیت شخصی است. به تعبیر هانا آرنت، مسئولیت شخصی یعنی فرد حتی در فاسدترین و خشنترین نظامها نیز قوهی داوری خود را از کار نیندازد. او موظف است این قوه را زنده نگه دارد و از خود بپرسد: آیا پس از انجام این کار میتوانم شب را با خودم در یک اتاق بگذرانم؟ آیا میتوانم با خودِ خویش زندگی کنم؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، مرزی روشن میان کنش اخلاقی و مشارکت در جنایت ترسیم میکند. هیچکس نباید پشت مفاهیم کلی و بیچهره پنهان شود و بدینوسیله از مسئولیت شخصی خود در دلِ نظمِ سازمانیافتهی خشونت شانه خالی کند. در فردای آزادی ایران، بسیاری از کسانی که جنایت کردهاند یا در سطوح اداری همدست حاکمیت فاشیعیستی بودهاند، خواهند کوشید خود را پشت مفهوم «گناه جمعی» پنهان کنند؛ زیرا آنجا که همه گناهکارند، در نهایت هیچکس گناهکار نیست. مسئولیت شخصی در دوران فاشیعیسم باید معیارِ گریزناپذیرِ بازخواست جنایتکاران و همدستانشان در پیشگاه قانون باشد.
اخلاق کاربردی و کثرتگرا در مقابل اخلاق آرمانشهری
این روزها کسانی با تکیه بر واژهی «اخلاق» در عرصهی عمومی ظاهر شدهاند و در برزنهای مجازی به موعظهگری مشغولاند. آنها با لحنی قاطع و مطلقگو سخن میگویند؛ گویی اخلاق حقیقتی یگانه است و کلید آن نیز تنها در خریطهی ایشان قرار دارد. اینان در مقام داورانِ خودخواندهی اخلاق، هم جنایتکاران را محکوم میکنند و هم معترضان را؛ با این استدلال که هم اینها «خشمگین بودهاند» و «خشونت ورزیدهاند» و هم آنها ــ گویی همین خشم و خشونتهای پراکنده در برابر نیروهای تا بن دندان مسلح، برای سلب مشروعیت از اعتراض و توجیه قتلعام کفایت میکند.
مضحکتر آنکه این داوران اخلاقی، که به جای داوریِ خودْ مشغول داوری دیگراناند، بهطرزی معجزهآسا از هر دو سوی این منازعه بیرون میایستند تا مبادا دامنشان تر شود. اینان را نمیتوان تنها «موعظهگر» نامید؛ آنها پیش و بیش از هر چیز، خودنمایان اخلاقیاند و خاصه از مفاهیم فلسفی نه برای فهم واقعیت، بلکه برای نشاندنِ خویش بر بارگاه فضیلت بهره میبرند. اخلاق در نزد آنان نه ابزاری برای داوری و پذیرش مسئولیت، بلکه فرصتی است برای قرار گرفتن در موضع برتر نسبت به جامعه و حاکمیت، بیآنکه هیچ بار اخلاقی را بر دوش کشند. حال آنکه چنین اخلاقِ یکه، یکسویه و بیهزینهای در بنیاد وجود خارجی ندارد؛ و درست همین یکهتازی اخلاقی و خاصه تصورِ وجود یک موضع اخلاقی ناب و بیتعارض است که امروز به قلب اخلاق در جامعهی ایران شلیک کرده و به نام تقوا و تعالی، جوی خون به راه انداخته است. این موعظهگران بر واقعیتِ پیشِ رویِ خود چشم میبندند، زیرا هدف آگاهانه یا ناآگاهشان هدایت و تربیت دیگران است، نه فهم واقعیتی که اکنون در حال وقوع است. به بیان دیگر، آنها از یاد بردهاند که آنچه امروز باید محکوم شود، پیش از هر چیز اخلاقِ انحصارطلبِ آرمانشهری است؛ اخلاقی که حق را به تمامی به نام خود مصادره میکند و با لحنی مطلق و داورانه به وعظ مینشیند، بیآنکه حتی لحظهای جرئت مواجههی جدی با عمق فاجعهی رخداده را داشته باشد. این اخلاق میکوشد لحظهای «ناب» از داوری اخلاقی به ما نشان دهد؛ لحظهای ناممکن که در آن هیچ خطای واقعی قابل مشاهده نیست و هیچ مسئولیتی بر دوش گرفته نمیشود، و در عمل، حقیقت و اخلاق در آن گم میشوند.
تناقض بنیادینی که این اخلاقگرایان با آن دست به گریباناند این است که از یکسو با گزارهی «نباید از هیچیک از طرفین هیولا ساخت»، هرگونه داوری اخلاقی را بلاموضوع میکنند، اما از سوی دیگر، همین اختگیِ اخلاقیِ خود را «مبارزه در میان هیولاها» مینامند؛ و اینگونه به سیرکشان رونق میبخشند: سیرکی که در آن همهی فیلسوفان غرب و عارفان شرق دور و نزدیک به تردستی و بندبازی واداشته شدهاند تا به باکره ماندن ایشان در آن روزهای برخاستن مردم گواهی دهند ـــــ و این تناقض، سرنوشتِ همهی کسانی است که در دامِ اخلاقِ آرمانشهری افتادهاند؛ کسانی که با حمله به یوتوپیاهای دیگر، در واقع راه را برای گسترش یوتوپیایِ پندارینِ خود هموار میسازند و بدینسان از مواجهه با واقعیتِ انضمامی و، مهمتر از آن، از پذیرش مسئولیت شخصیِ خویش در این لحظهی تاریخی شانه خالی میکنند. در این میان، آنچه بهراستی از نگاه این اخلاقگرایان مغفول مانده و برای اخلاقی ساختن سیاست ما ضروری است، همان اخلاقی است که آیزایا برلین آن را «اخلاق کثرتگرا» مینامد؛ اخلاقی که به تکثر خیرها و شرها اذعان دارد، تضادهای واقعی را به رسمیت میشناسد و داوری اخلاقی را از توهم نسخهای یگانه، مطلق و بیتعارض رها میکند.
مسئله اینجاست: نگریستن به جهان، چه از منظرِ قطبیِ خیر و شر و چه از فراسوی خیر و شر، میتواند کنش اخلاقی را بهکلی معلق کند. در حالت نخست، فروکاستن رویدادها به قطبهای اخلاقیِ از پیشساخته، داوری اخلاقی را در عمل تهی و بیاثر میسازد، زیرا تصمیم پیشاپیش گرفته شده است؛ و در حالت دوم، انکار وجود خیر و شر، امکان هرگونه داوری اخلاقی را از بنیاد ناممکن میکند. حال آنکه مرز میان خیر و شر نه از پیش آماده است و نه ثابت، بلکه باید در نسبت با موقعیتهای زیسته و لحظههای مشخص سیاسی تشخیص داده شود ــــ و از همینروست که اخلاق کثرتگرا اهمیتی حیاتی مییابد: اخلاقی که با پیچیدگیهای واقعی زندگی سر و کار دارد و انسانهای گوشتوپوستودار را در پایِ آرمانهای انتزاعی قربانی نمیکند.
تفاوت میان این دو اخلاق یعنی اخلاق آرمانی و اخلاق کثرتگرا تفاوتی صوری یا لفظی نیست؛ اختلافی بنیادین در نسبت با «حقیقت» و «تضاد» است. اخلاق آرمانشهری بر این پیشفرض بنا شده که برای همهی پرسشهای اصیل انسانی تنها یک پاسخ نهایی و هماهنگ وجود دارد و همهی ارزشهای خیر ــــ آزادی، عدالت، نظم ــــ در نقطهای واحد به کمال و آشتی میرسند. این تصور در عرصهی سیاست، اغلب به توجیه خشونت و اجبار برای تحقق آن هدف واحد میانجامد. در مقابل، اخلاق کثرتگرا یا پلورالیستی این حقیقت را بازتاب میدهد که ارزشهای انسانی ذاتی، متکثر و در عمل با یکدیگر در تعارضاند و هیچ فرمول نهایی یا ترازوی پیشینیای برای حل این تعارضها وجود ندارد. از این منظر، سیاست نه میدان تحقق یک کمال انتزاعی، بلکه هنر دشوار اولویتبندی و سازش میان ارزشهای ناسازگار است ـــــ هنری که هدفش جلوگیری از قربانی شدن انسانها در پای آرمانهای مطلق است.
سیاست از منظر آیزایا برلین، بهکاربستن اخلاق در عرصهی جمعی است؛ اما این اخلاق، از آنجا که در بنیاد خود تکثرگراست، ناگزیر خصلتی تراژیک دارد. به این معنا که هیچ دستورالعملِ کلی ــــ خواه منفعتگرایانه، خواه وظیفهگرایانه ــــ وجود ندارد که بتواند در همهی تعارضها به ما بگوید چه کاری «درست» است. هر موقعیت سیاسی، صحنهی انتخابی یگانه و پرمخاطره است. درست در همینجا مسئولیت شخصی به اوج میرسد؛ زیرا هیچ فرمولی نمیتواند بارِ این انتخابِ تراژیک را از دوشِ فرد بردارد. از همینرو، سیاست ــــ برخلاف تصور آرمانشهریان ــــ نه صحنهی تقابل سادهی «خیر» و «شر»، بلکه عرصهای است که در آن با دو «خیرِ اصیل» روبهرو میشویم؛ خیرهایی که هر دو موجه و ارزشمندند، اما تحقق همزمانشان ناممکن است. همین وضعیت نشان میدهد که کنش اخلاقی نه در لحظهای ناب و بیهزینه، بلکه همواره در میدانِ انتخابهایی دشوار، پرهزینه و گاه ناسازگار با یکدیگر شکل میگیرد. از همینرو، در جهان انسانی هیچ چیز مجانی نیست؛ حتی «آب و برق» ــــ آنگونه که تجربه کردهایم. هر انتخاب سیاسی ناگزیر مستلزم پرداخت هزینه است. جامعهای که عدالت را در اولویت میگذارد، باید بداند که ممکن است بخشی از آزادیهای فردی را محدود کند؛ و جامعهای که آزادی را مقدم میداند، باید پیامدهایی چون نابرابری را بپذیرد. فریب بزرگ اخلاقگرایان آرمانشهری این است که وانمود میکنند میتوان «همهی خوبیها» را همزمان داشت. در صورتی که به زبان برلین هیچ فرمول ریاضی و هیچ جامعهی ایدهآلی وجود ندارد که در آن همهی ارزشها با یکدیگر آشتی کنند.
کسانی که مدعیاند میتوان هزینهها را به صفر رساند، در واقع دست به فریب میزنند. سیاست اخلاقی نه پنهانکردن هزینهها، بلکه آشکار ساختن و سنجش آگاهانهی آنهاست: اینکه جامعه بداند چه مقدار از کدام ارزش را، برای حفظ کدام ارزش دیگر، قربانی میکند بیآنکه هیچیک را بهکلی نابود سازد. جهانِ بیتعارض، جهانِ انسانها نیست؛ تصویر یک بهشت موعود است که در آن انتخاب از میان رفته است. در جهان واقعی، سیاست یعنی پذیرش این حقیقتِ تراژیک که تحقق هر ارزشِ مهم، مستلزم چشمپوشی از ارزشی دیگر است. تلاش آرمانگرایان برای برجهیدن از فراز این وضعیتِ تراژیک، از طریقِ مهندسیِ ارشادی و اجتماعی و با انکارِ تکثر ارزشها، نه به رهایی میانجامد و نه به تعالی؛ بلکه به نفیِ امکانِ انتخاب منتهی میشود. و همین نفیِ انتخاب است که راه را به سوی شرِ مطلق ـــ از شکنجه تا کشتار ـــ میگشاید؛ چنانکه تاریخ بارها نشان داده است، سهمگینترین فجایع به دست کسانی رقم خورده که، همچون فاشیعیسمِ حاکم بر ایران، با یقین کامل میپنداشتند خیرِ مطلق را میشناسند.
تقدم اخلاق بر دین و آزادی بهمثابه شرطِ امکانِ اخلاق
اخلاق باید از دین مستقل باشد، و دین تنها تا آنجا موجه است که با اخلاق تعارض نداشته و در خدمت آن قرار گیرد. بدون این شرط، دین فاقد هرگونه مشروعیت در عرصهی عمومی است. هر جا میان این دو تعارضی پدید آید ــــ چنانکه در قتلعام دیماه رخ داد ــــ باید بیدرنگ دین را کنار گذاشت و اخلاق را بهعنوان معیار نهایی داوری برگزید. اما این تقدمِ اخلاق تنها زمانی معنا دارد که اخلاق را نه مجموعهای از احکام کلی و از پیشتعیینشده، بلکه بهمثابه توان و تعهدِ فرد برای داوری و پاسخگویی در موقعیتهای مشخص درک کنیم؛ اخلاقی که از دلِ پذیرشِ تکثر ارزشها برمیخیزد، نه از انکار آنها. در چنین افقی، اخلاق نه اطاعت از یک اصل یگانه، بلکه پذیرفتنِ مسئولیتِ انتخاب میان ارزشهای متعارض است ـــ و شر نیز، نه محصولِ فقدان اخلاق، بلکه حاصلِ انکارِ همین تکثر، تنوع و تعارضهای واقعی میان ارزشهای انسانی است؛ و درست از همینجا مسئلهی انتخاب ــ و در پیِ آن، آزادی ــ سر برمیآورد.
چنانکه آیزایا برلین نشان میدهد، تکثرگرایی اخلاقی محکمترین برهان برای ضرورت آزادی ــــ بهویژه آزادی منفی[۱] ــــ است. اگر بپذیریم که ارزشهای انسانی همچون آزادی، عدالت و وفاداری همزمان اصیلاند اما لزوماً با یکدیگر سازگار نیستند و هیچ فرمول واحدی برای حل نهایی تعارض میان آنها وجود ندارد، آنگاه «انتخاب» به بنیادیترین ویژگیِ زیست انسانی بدل میشود. در چنین جهانی، هیچ مرجع مقتدری نمیتواند مدعی داوری نهایی باشد؛ از همینرو، وجود قلمروی آزاد و امن که فرد بتواند در آن، بیاجبار دولت یا اخلاق رسمی حاکمیت، میان این خیرهای متعارض دست به انتخاب بزند، حیاتی است. آزادی در این معنا نه امتیاز یا تجمل، بلکه شرط امکان زندگی اخلاقی است. از نظر برلین، سیاست اخلاقی نه سیاستی است که وعدهی رستگاری میدهد یا مدعی حل همهی تعارضهاست، بلکه سیاستی فروتن است که تکثر ارزشها را به رسمیت میشناسد، به آزادی افراد احترام میگذارد و بهجای مهندسی آیندهای موهوم، میکوشد در همین جهانِ ناسازگار و پرتنش، امکان همزیستی انسانی را حفظ کند.
—————————
[۱] آزادی منفی (Negative Liberty): امکان عمل بدون دخالت دیگران؛ پیششرط تصمیمگیری مستقل در دنیای تکثرگرای اخلاقی. برلین هشدار میدهد که آزادی مثبت (Positive Liberty) میتواند با ادعای «خیر واقعی» به سرکوب آزادی منفی و استبداد بینجامد. (برای مطالعه، بنگرید: آیزایا برلین، چهار مقاله دربارهی آزادی، ترجمهی محمدعلی موحد، نشر خوارزمی)
■ با سپاس از آقای محمود صباحی برای انتشار این متن ارزشمند؛ تحلیلی جسورانه و دقیق از «فاشیعیسم».
این مقاله ریشههای خشونت ساختاری و اخلاقی را به روشنترین شکل ممکن آشکار میکند. متنی که نمیگذارد خواننده بیتفاوت بماند، متنی که وادارت میکند مکث کنی، نگاه کنی و جایگاه خود را در نسبت با اخلاق و سیاست بازسنجی کنی.
من خودم از کودکی شاهد نمونههای زنده و ملموس این خشونتهای ساختاری و آیینی بودهام. خانوادهای سنیمذهب در نزدیکی خانه ما زندگی میکردند و دو فرزند پنج تا هفت ساله داشتند. کودکان محل، در مراسمی به نام “عمرسوزان”، پارچهای سیاه بر سر چوب میکردند و هنگام غروب آن را به آتش میکشیدند. شعلهها و کلمات زشت علیه عمر، اطراف خانه آنان را فرا میگرفت؛ صحنهای که ذهن و روح کودکان را با سایه سنگین نفرت و خشونت آشنا میکرد و نشانهای از ناتوانی، ترس و وحشت در آنها مینشاند.
و روزهای “عاشورا و تاسوعا”… دستههای عزادار، سوار بر اسب، با لباسهای قرمز، سبز و سفید و همراه با حمل کبوتر، در نقشهای یزید، شمر، معاویه و خاندان حضرت حسین، با طبل و سنج از کوچه ما عبور میکردند. همراه با شعارها و سنگ پراکنی علیه کسانی که متفاوت بودند، که فضا را با ترس و وحشت پر میکرد. در آن نزدیکی، زمین بایری بود که صحنههای جنگ و شمشیرزنی و نمایش کشتن و اسارت خاندان عصمت با خشونت تمام در برابر چشم هزاران کودک و بزرگسال به نمایش گذاشته میشد. تصاویری بغایت نامتناسب و خشن که برای همیشه در روح و ذهنم حک شدهاند.
این خاطرات زنده، نشان میدهد چگونه خشونت، نفرت و قدرت در قالب مناسک و آیینها در ذهن و روح کودکان و جامعه ثبت میشود و مسئولیت اخلاقی را پیچیده و حساس میکند؛ همان چیزی که مقاله استادانه تحلیل کرده است.
خواندن این متن بار دیگر یادآوری میکند که مسئولیت اخلاقی هر فرد، قدرت انتخاب و داوری شخصی در برابر خشونت ساختاری و فرهنگی، زیربنای جامعهای است که میخواهد فارغ از تعصبات و آموزههای گمراهکننده، انسانی عادل و مسئول باقی بماند.
این مسئولیت هیچگاه نمیتواند به قانون، سنت یا قدرت واگذار شود. آنچه ما را انسان نگه میدارد، همان انتخاب دشوار میان خیرهای متضاد است، در جهانی که هیچ چیز بیهزینه نیست.
شهرام
ایرانیان یکبار بهای سنگینی برای فریب وعدههای زیبا پرداختهاند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما بهروشنی نشان میدهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن میشود.
امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیدهگرفتن ضرورتهای یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخگو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آنها اشاره میشود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموشکردن منتقدان.
شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیقترین هشدارها را داد، اما جامعهای هیجانزده — از چپ و راست — نهتنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالیکه بختیار میتوانست گزینهای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.
امروز نیز نشانههای نگرانکنندهای از بازتولید همان منطق دیده میشود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست میکنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمیرسد.
حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه میگوید؟
برخلاف تصور رایج، راههای کنار رفتن حکومتهای دیکتاتوری محدود و مشخصاند. تجربهٔ جهانی نشان میدهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهمبودن پیششرطهای عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.
پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری
۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی بهتنهایی بدیل حکومتی نمیسازد. بدون شبکههای پایدار، تشکلهای محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی بهسرعت فرسوده میشود.
۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیفهای متنوع
منجیسازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره میکند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل میگیرد که نمایندهٔ گروههای اجتماعی و منافع متکثر آنها باشند.
۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمیکند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.
۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمانیافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.
۵) حمایت بینالمللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمیکند. خلا قدرت برابر است با هرجومرج، ناامنی و بیثباتی؛ و هیچ بازیگر بینالمللی خواهان چنین وضعیتی نیست.
مسیرهای واقعی تغییر
برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزشهای مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوریها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شدهاند که پیشزمینههای بالا فراهم بوده باشد:
۱) گذار توافقی
نمونههای آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان میدهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمانیافته روبهرو میشود، ناچار به مذاکره میگردد. این مسیر کمهزینهترین و پایدارترین راه گذار است.
۲) انقلاب سازمانیافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.
۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینهترین، طولانیترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.
آنچه در هیچ نقطهای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زندهاند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمانیافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرجومرج نخواهد بود.
ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟
واقعیت تلخ این است که امروز هیچیک از پیششرطهای حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیینکننده در راس قدرت.
در چنین شرایطی، اتکا به وعدههای آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگنمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.
سلطنتطلبان مدعیاند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زدهاند، او را بهعنوان رهبر پذیرفتهاند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بیآنکه لزوماً آن نیرو را بهعنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.
در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابانها گردید. افزون برآن، رضا پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماساند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سیانان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا میکنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شدهاند.)
در حالیکه اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیهای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوانهای دوران جنگ دوازدهروزه یا شب یلدا — دعوت سلطنتطلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.
این واقعیتها نشان میدهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.
این وعدهها عملی نشد؛ اما رژیم که آنها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بیسابقه زد و مردم ایران هزینهای تاریخی و جبرانناپذیر پرداختند.
■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذرهای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژهای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر میرسد آقای پهلوی فکر میکند میتواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمیداند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی
■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیهای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا میخواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشاییها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی مینویسید و منتشر میکنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این میگذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما میپردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو میبلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپهای باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما میپرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعهای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب میگذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیلها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل میگیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمیگردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّتهای فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبتها و رجزخوانیها میکنند. فقط خود انسانها هستند که میتوانند با همکاریهای مشترک به نجات خودشان از باتلاقهای خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه میتواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آراییهای فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهانشناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینههای شکلگیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قویمایه در پسزمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهرهای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارتبندی کردهام که زمانی میتوان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایشهایی را میشناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی میتوانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان میرزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمیشود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهندوستی و مردمدوستی میکنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسیهای مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه میتوان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که میبینی، ساز خودش را میزند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایشهایی نمیتوان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونیاش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نمایندهاش. مثلا – من نمیدانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطهای. رهبران دیگر گرایشها نیز همینطور.
۱۰- زمانی میتوان از جنگها و طغیانها و خیزشها و کشمکشهای فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را میشناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمانخواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژیهای خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفتهام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسانهایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقهای و تشکیلاتی خودش میخواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری میتواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی میفهمد که دیگران نمیفهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمتآمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافتهای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئلهای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشتهاید، من صحبتی نمیکنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّتهای رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه میدهند، در جهت مخالف آب شنا میکنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی
■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، میدانید و میدانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونههایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونههای شما دست چین شدهاند میگذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب درهاون میکوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحهای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت میکنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم میتوانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض میکنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنهای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیوهایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله میکنند ندیدهاید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر میخواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار میگردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا میکنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش
■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام
■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش
■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیششرطهای گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح دادهام. شما این پیششرطها را نمیپذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوتهای فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوتاند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیشزمینههایی که من ذکر کردهام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخگو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه میتوان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر میکنید سلطنتطلبان به رهبری آقای رضا پهلوی میتوانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور میکنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، میتوان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوریخواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانعشان نیست.
اما اگر وعدههایی مانند «کمک در راه است» بیپایه بوده، گناه کسانی که میگویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمیکند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من میگوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمیخواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیینکننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساختها، و پیامدهای انسانی فاجعهبار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جستوجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راهحل است یا اگر میپندارید آقای رضا پهلوی میتواند بدون پیشنیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همانجا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامیاند عمل نمیکنند. اگر چنین اقدامی رخ نمیدهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجربتر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمیدانند، یا عملی و کمهزینه ارزیابی نمیکنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوریخواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسبزنی و فرافکنی جایگزین نکنید و بهجای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری
■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملیگرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون میگذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد میشد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچها و آذریها و... همگی یک جامعه مشترک میشدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شدهایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند
■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواستهای او را بیپاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمدهای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بیاعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا میترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر میکنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانیتر.
سیاوش
■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمیشود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم بودن پیششرط های نهادی و اجتماعی، میتواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار میدهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمیشمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بینالمللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمانیافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه بار میدانید. در نهایت نتیجه میگیرید که ایران امروز فاقد تمام پیششرط های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ نماییشده و استدلال میکنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بینالمللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو
■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.
■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوشبینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخستتان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنتطلبان سخن گفتهاید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کردهاید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاههای متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوشبین نیستم.
حتماً میدانید مشروطهطلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقیزاده و دیگران که سالها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نهتنها کنار گذاشته شدهاند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفتهاند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاستهای همین حلقهٔ جدید است.
به نظر میرسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنتطلبان را بسیار آسان فرض کردهاید. اما واقعیت پیچیدهتر از این است. اگر سلطنتطلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گستردهتر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمیکنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینهای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمانیافته در داخل ایران است. سلطنتطلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرتهای خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنتطلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخواندهاند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانهای عینی از چنین سازماندهیای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیمگیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابیهای خود لحاظ میکنند — همانگونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانهای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمیکند. اگر حامیان پرشور سلطنتطلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری
■ خسرو گرامی،
نوشتهای که “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند.”
نه از سر تجاهل، اما از سر بیاطلاعی، میپرسم “جمهوریخواهان” چه کسانی هستند؟ اسمشان چیست؟ رسمشان کدام است؟ آیا تشکلیات رسمی، و یا یک سایت رسمی دارند؟ آیا کسانی از آنها در یک روند دموکراتیک (و باز و عمومی) به مقام نمایندگی از طرف دیگر جمهوریخواهان رسیدهاند؟ ...
طیف “پادشاهی خواهان، مشروطهطلبان، سلطنت طلبان، پهلوی خواهان، ...” وضعشان بهتر از جمهوریخواهان نیست. فرض کنید که “من به عنوان سخنگوی کارگروه کشاورزی و دامداری جمهوریخواهان” برای بحث در مورد اصل اول و دوم انقلاب سفید، و ترمیم خسارتهای آن، بخواهم با فرد مسئول در این زمینه در طیف طرفداران رضا پهلوی تماس بگیرم، با چه کسی باید تماس بگیرم؟
مشکل این است که نه آن طیفی که رضا پهلوی را حمایت میکنند و نه دیگران، سازماندهی لازم و انسجام کافی را ندارند. انواع و اقسام جمهوریخواهان دهها و صدها “دفترچه اضطرار” نوشتهاند که از آن هم بهتر است، اما وقتی نیروی سازمانیافته و منسجم پشت آن نباشد، به جایی نمیرسد. بی مایه، فطیر است.
با احترام - حسین جرجانی
■ با درود بشما جناب دکتر علمداری ارجمند من در مجموع نظرات شما را می فهمم و نادرست نمی دانم فقط کوتاه سخن دو نکته را تلگرافی می نویسم . شما حتما می دانید اختلاف آقایانی را که نام بردید با شاهزاده بر سر اجرای (کدامین) قانون اساسی در دوران گذار است و مشکل عمده ای ندارند. نکته دوم، عمده دل مشغولی ها و نگرانی های شما و گرفتن پاسخ دقیق برای آن ها با مقاله نوشتن تحصیل نمی شود تا زمانی که هیئتی از منتخبین و مرشدین شما جمهوری خواهان با ایشان ننشینند و پاسخ تمام پرسش ها را نگیرند، حتا اگر این جلسات شش ماه طول بکشد. چون افرادی زیاد از طیف گسترده جمهوری خواهان روزی ده ها مقاله با نظرات گوناگون اشاره به ایشان می نویسند که پاسخ کتبی به تک تک آنها امکان پذیر نیست . جمهوری خواهان بدون داشتن نماینده یا نمایندگانی که مورد قبول اکثریتی از خودشان باشد تنها با نوشتن مقالات و سخنرانی های گوناگون کسی را پاسخگو نمیکنند..
به امید یک اتحاد یا ائتلاف یا هماهنگی و یا هر پیمان نامهای بین جریان های سیاسی که ملت ایران را مطمئن سازد، این اختلاف های ۴۷ ساله را پس از آزادی به درون ایران منتقل نکرده و بر گرفتاری های امروز مردم نخواهیم افزود.
ارادتمند سیاوش
■ جناب خسرو گرامی، با سپاس از تأمل و توضیحات دقیق شما.
اجازه دهید نکته مرکزی بحث خود را روشنتر بیان کنم. اختلاف ما بر سر ضرورت توسعه، رفاه و دموکراسی نیست؛ بلکه بر سر منطق و سازوکار گذار است. آنچه من نوشتهام ناظر به پیششرطهای گذار از دیکتاتوری است، و تصریح کردهام که ایران امروز فاقد این پیششرطهاست.
آقای رضا پهلوی و نیروهای سلطنتطلب نیز بهدرستی میدانند که بدون شکلگیری یک بدیل حکومتی سازمانیافته، گذار ممکن نیست. بدیل حکومتی صرفاً یک نام یا سرمایه نمادین نیست؛ نیازمند سازمان، تشکیلات، شبکه اجتماعی، رهبری ارگانیک و سازوکار تصمیمگیری روشن است. مسئلهای که من بر آن انگشت گذاشتهام این است که در فقدان چنین ساختاری، برخی نیروها عملاً بر سناریوی مداخله نظامی خارجی حساب باز کردهاند.
تجربه تاریخی نشان میدهد که حمله نظامی خارجی — اگر هم رخ دهد — عمدتاً هوایی خواهد بود. اما هیچ رژیمی صرفاً با حمله هوایی سقوط نکرده است؛ سقوط نیازمند نیروی سازمانیافته در زمین است. اگر سازمان سیاسیِ دارای استراتژی و تاکتیک مؤثر وجود نداشته باشد، فراخوانهای خیابانی میتواند به کشتار بیحاصل بینجامد. پرسش من این است: در فقدان سازماندهی، چه کسی مسئول زمانبندی، کنترل هزینهها و تصمیمگیری درباره «حضور» یا «عدم حضور» مردم است؟
در مورد شرایط گذار نیز با شما موافقم که سقوط مشروعیت، بحران اقتصادی، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب در ایران امروز وجود دارد. اما همانگونه که گلداستون تأکید میکند، اینها شرایط لازماند، نه کافی. بدون بدیل نهادی منسجم و ائتلاف فراگیر با قواعد شفاف، خلأ قدرت میتواند به رقابتهای مخرب یا حتی بیثباتی گسترده منجر شود. دغدغه من دقیقاً همین «چگونگی» است.
در خصوص نقش آقای رضا پهلوی نیز موضع من روشن است: اگر از امروز در چارچوبی نهادمند، با تعهدات مکتوب به تفکیک قوا، انتخابات آزاد، نظارت عمومی و محدودیت قدرت اجرایی حرکت شود، گفتوگو و ائتلاف کاملاً ضروری است. اما تصور بخشی از سلطنتطلبان این است که نیازی به همکاری با جمهوریخواهان ندارند و میتوانند آنان را حذف کنند. تأکید بر تمرکز قدرت در یک فرد — حتی در اسناد مربوط به «دوره اضطرار» — نگرانیهای جدی درباره بازتولید استبداد ایجاد میکند.
گذار امری «پس از سقوط» نیست؛ گذار از همین امروز آغاز میشود. اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، بدون طراحی قبلی نهادهای انتقالی، مکانیسمهای تقسیم قدرت و تضمین حقوق شهروندی، آنچه رخ میدهد خلأ قدرت است، نه دموکراسی.
در نهایت، همانگونه که آمارتیا سن یادآور میشود، توسعه بدون آزادی پایدار نیست و آزادی بدون نهادهای پاسخگو دوام نمیآورد. به گمانم اختلاف ما نه بر سر هدف، بلکه بر سر تضمینهای نهادی رسیدن به آن است.
با احترام کاظم علمداری
■ جناب جرجانی عزیز و جناب دکتر علمداری گرامی!
با تشکر از توجه شما. فکر میکنم قاعدتا این سئوال را که جمهوری خواهان چه کسانی هستند و اسم و رسمشان چیست؟ جناب علمداری باید پاسخ دهند چون ایشان و همفکرانشان در صحبتها و مقالاتشان خود را جمهوریخواه می نامند. من فعال سیاسی نبوده و تنها دانشجوی علوم اقتصادی و سیاسی هستم بنابراین از گروه بندیهای اپوزسیون و رهبران تشکل های جمهوریخواه (و نیز پادشاهی خواهان) اطلاع دقیقی ندارم. در هر حال بنظرم واضح است آندسته از فعالان سیاسی که مخالف نظام پادشاهی هستند جمهوریخواه تلقی میشوند که طیف وسیعی از نیروهای چپ (کمونیست و سوسیالیست)، میانه (سوسیال دموکرات و لیبرال دموکرات) و راست (لیبرال ها و محافظه کاران) را در بر میگیرد. طبعا اصلاح طلبان گذار طلب و یا تحول خواه نیز که در سالهای اخیر خواهان انحلال جمهوری اسلامی و یا حذف نهاد ولایت فقیه از قانون اساسی و رژیم سیاسی کشور هستند را نیز باید جمهوری خواه در نظر گرفت. از آنطرف پادشاهی خواهان هم طیف وسیعی (از سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، پادشاهی خواهان دموکرات) را تشکیل میدهند و شاید تنها امتیازشان نسبت به جمهوریخواهان توافق آنها بر سر رهبری شاهزاده رضا پهلوی باشد. بنابراین سئوال جنابعالی سئوال مهمی است که باید رهبران این جریانهای سیاسی پاسخ دهند.
از نظر من در حال حاضر بحث پیرامون شکل حکومت بعدی اتلاف وقت است. نکته اصلی همان طور که در اظهار نظر خود به نوشته جناب علمداری توضیح داده ام تلاش برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی (Collective Action) است که منطقی است ابتدا در بین فعالان سیاسی، شخصیتهای سیاسی-اجتماعی مخالف رژیم و سران تشکلهای سیاسی اپوزسیون و سپس برای کل ایرانیان مخالف رژیم انجام گیرد. در همانجا نیز توضیح داده ام که چگونه نظریه های اندیشمندان بزرگ مانند منکور اولسون، النور استروم و دارون عجم اوغلو میتواند برای حل معضل اقدام جمعی در سطوح مختلف بکار گرفته شود. جناب علمداری نوشته اند هنوز شرایط لازم سرنگونی جمهوری اسلامی فراهم نیست. در حالیکه من توضیح داده ام که، بر اساس نظریه های صاحبنظران انقلابهای اجتماعی سیاسی مانند جک گلداستون، تمام شرایط لازم برای انحلال رژیم ضد ایرانی و آدم کش ولایت فقیه فراهم شده است و چنانچه دو شرط کافی، یعنی
۱) ظهور یک جایگزین معتبر، توانمند با پایگاه مردمی و
۲) خنثی کردن نیروهای سرکوب
نیز تحقق یابد انحلال جمهوری اسلامی ممکن و حتی ناگزیر خواهد بود. نکته آنست که تا قبل از تحولات اخیر ظهور چنان جایگزینی محل تردید بود اما با تظاهراتی که از دیماه گذشت به این سو در داخل و خارج کشور انجام شده واضح است که ایرانیان به این نتیجه رسیده اند که شاهزاده رضا پهلوی میتواند نقش رهبری اپوزسیون برای سرنگونی رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی را ایفا کند. از اینجا است که گفته ام نباید منتظر فراهم شدن خود بخودی “شرایط کافی” باشیم بلکه باید برای تحقق این شرایط تلاش کنیم و “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان با ایجاد یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با شاهزاده برای ایجاد ائتلاف بزرگ ضد رژیم ضد ایرانی ولایت فقیه مذاکره کنند”. بنظر من این حداقل انتظاری است که مردم شجاع ایران که برای آزادی و دموکراسی در کشور فداکاری میکنند میتوانند از رهبران و شخصیتهای سیاسی اپوزسیون، خصوصا در خارج از کشور، داشته باشند.
امیدوارم اشخاص برجسته و صاحب نظری مانند دکتر علمداری در این زمانه خطیر پیش قدم شده و اجازه ندهند این فرصت از دست برود و هر چه زودتر شاهد چنان همگرایی باشیم.
ارادتمند- خسرو
■ جناب آقای علمداری گرامی درود بر شما.
نوشتار ارزشمند شما میتواند راه را برای گفتگوهای سودمند بسیاری بگشاید و از این بابت جای سپاس دارد. اما من در حد توان خودم فعلاً تنها به دو نکته را در پیوند با این نوشتار ارزشمند اشاره میکنم، تا شاید بار دیگر به آن بپردازیم.
نخست آنکه این انقلاب به دلیل سرشت و ایدئلوژی نیروی رهبری کنندهاش، حتی از آغاز هم هیچ «وعدۀ زیبا»یی هم برای کسی در ایران نیاورده بود، مگر آنکه آن کس دچار بیماری خودفریبی باشد. در وعدههای انقلاب اسلامی، از سه واژۀ پوچ: آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی نام برده شده بود که سومین واژه آن یعنی واژه یا گزارۀ جمهوری «اسلامی»، این «اسلامی» بودن آن پیشاپیش حکم قتل آن دو واژۀ دیگر را صادر کرده بود بیآنکه کسی اعتراضی به آن کرده باشد. البته شما بهتر از من میدانید که از این گزاۀ سوم به هر دلیل، دیرتر از آن دو دیگر رونمایی شده بود.
واژۀ «استقلال» هم که باید تالی «استعمار» میبود، یک واژۀ انحرافی نادرست و دایی جان ناپلئونی بود که تنها از ذهن کسانی مانند خمینی، کاشانی، نواب صفوی و دوستدارانش و نیز هوداران به اصطلاح جنبش فلسطین، و ضدبهائیها و ضد یهودیان بیرون آمده بود، و هیچ نسبتی با جامعۀ ایرانی نداشت تحفۀ شایستۀ «مستعمره»های پیشین مانند کنگو، صحرا و برخی کشورهای آفریقایی بود. در میان آنها هند یا الجزایر پیشرفته ترین کشورهایی بودند که از نگر جایگاه پیشرفت و توسعه همه جانبۀ اجتماع، دههها واپستر و پایینتر از ایران سال ۵۶ و ۵۷ بودند. برخلاف این «مستعمره»ها، «کشور»، ایران هیچگاه مستعمرۀ جایی نبوده و واژۀ استعمار تا پیش از دهۀ ۱۳۴۰ و برخی اداهای روشنفکری و الگو برداریهای کور از فرانتس فانون و امه سزر توسط آل احمد و هزارخانی و مانند آنها، این واژه در ایران هیچ کاربردی نداشته است. تا جایی که من میدانم، حتی بزرگانی مانند امیرکبیر و مصدق هم هیچگاه این واژه را به کار نبردهاند. اگر جز این است راهنمایی فرمایید. شاید به همین دلیل، برخی پژوهشگران ایرانی، این برداشت را «استعمارستیزی عامیانه» نامیدهاند، که حتی قدرت و کاربرد واژۀ امپریالیسم را در راه رهایی مردم از فقر و واپسماندگی نداشته است، و تازه در این یکی یعنی امپریالیسم هم، اسلامگرایان ایرانی «استکبار» را جایگزین «امپریالیسم» ساختند تا هرچه بیشتر دکان تاریک و سرپوشیدۀ بازاریهای سنتی پررونق باشد.
البته خوشبختانه امروز و پس از پیروزی «اسلام» این «جنس»، دیگر در بازار سنتی پیشین هم خریداری ندارد، و به بازار انقلاب ملی ایرانیان منتقل شده است.
تکلیف واژۀ آزادی هم که کمتر کسی از میان ما ایرانیان در آن سالها تعریفی مشخص از آن به دست داده است، آشکار و هویدا است. در آن سالهای گیجی دهۀ و پس از آن ۱۳۴۰، بیشتر جوان ایرانی با الهام از آل احمد و شریعتی، آزادی را در ستیز با فرهنگ سرمایهداری غرب، و همراهی با فرهنگ ظاهری و زیر جلی سنت و عادت و حجب و حیایی ساختگی بود که گویی فرهنگ مدرنیته غرب به آن آسیبزده و مرتجع گمنام و مرموزی به نام شیخ بهلول در بلوای مسجد گوهرشاد مشهد ارابهران و خر دجال آن بود، و روحانیت شیعه سودبر آن، و رضاشاه شمر و خولی ماجرا.
نکتۀ دوم، ۵ اصل راهنمای شما است که در کمابیش ۴۰ سال گذشته، سوسو زنان شمع محفل و نقل مجلس اوپوزیسیون بوده است، بیآنکه از آن چیزی به دست آمده باشد. به تازگی هم به لطف دوستان، کیسه بوکسی به نام رضا پهلوی ساخته شده که هرکسی به هر دلیل بجا و بیجا، با زدن مشت ناتوان خود به تن خستۀ او، خود را قهرمان دوران میپندارد و شاید شایستۀ لطف و شفاعت ائمۀ اطهارکشور، و اگر بتواند، میخواهد تقاص ۱۴۰۰ سال ارتجاع سیاه امویان و عباسیان و روس و انگلیس و آمریکا را از او بگیرد.
امیدوارم بتوانیم در آینده بازهم گفتگوهای خوبی در راه پیشرفت و شکوفایی ایران داشته باشیم. گمان میکنم اگر به این شکوفایی اقتصادی و اجتماعی برسیم، آزادی و دموکراسی را نیز خوایهم داشت. پیشنهاد «رهبر» یا «راهبر» دموکراتیک و شکل عمودی یا افقی یا دایرهای یا زیگزاگی یا شبدری آن هم به پیشنهاد شما.
با سپاس و به امید پیروزی / بهرام خراسانی ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
■ جناب آقای خراسانی عزیز،
با بندبند بخش نخست نوشتهٔ شما همدل و همنظر هستم. حدود پانزده سال پیش نیز سلسلهمقالاتی درباره مفاهیمی که شما به آنها پرداختهاید — بهویژه معنای استقلال، استعمار و نقد کجخوانی این مفاهیم توسط جریانهای سیاسی — منتشر کردم. متأسفانه بهدلیل بستهشدن سایتی که مقالات در آن منتشر میشد، پس از انتشار بخش چهارم، ادامهٔ آن متوقف شد.
در باب استعمار، پیشتر بنا به ضرورت در کتابم نیز نوشتهام و همچنان بر این باورم که ایران در هیچ دورهای مستعمره نبوده است. یکی از نشانههای روشن حضور استعمار در یک جامعه، تحمیل زبان کشور استعمارگر در ساختارهای اداری، آموزشی و حقوقی آن جامعه است. چنین نشانهای در ایران وجود نداشته است؛ نه زبان انگلیسی و نه روسی هرگز جایگزین زبان رسمی و نهادی کشور نشد.
البته تردیدی نیست که قدرتهای غربی در دورههایی ایران را به عرصهٔ رقابتهای ژئوپولیتیک خود بدل کردند و در این مسیر از نیروها و عوامل داخلی نیز بهره بردند. این مداخلات و رقابتها بیتأثیر نبودهاند، اما باید میان «میدان رقابت قدرتها بودن» و «مستعمره بودن» تمایز قائل شد.
اما در مورد نکتهٔ دوم شما، مایلم اندکی درنگ کنم. به نظر میرسد آقای رضا پهلوی پس از جنبش مهسا و سفر به اسرائیل، سیاست متفاوتی در پیش گرفتند. با تغییر تیم مشاوران و نزدیکی بیشتر به اسرائیل، چنین برداشت میشود که کوشیدهاند اهداف سیاسی خود را با منافع دولت اسرائیل همسو کنند. اتکا به حملهٔ نظامی خارجی برای رسیدن به قدرت، بهنظر من سیاستی درست و پایدار نیست. پیشتر نیز توضیح دادهام که هیچ مداخلهٔ نظامی خارجی نمیتواند جایگزین ضرورتهای سازماندهی، تشکیلات و بدیلسازی درونی شود. تشکیلات سیاسی تنها در بستر یک خواست استراتژیک و سازمانیافتهٔ اجتماعی شکل میگیرد، نه در سایهٔ امید به مداخلهٔ بیرونی.
ارزیابی جنایات بیسابقهای که در دیماه بر مردم ایران تحمیل شد، بیتردید نیازمند بررسی عمیق و مستند تاریخی است؛ کاری که باید انجام شود و نمیتوان از کنار آن گذشت. اما در مقطع کنونی، آنچه فوریت دارد، ایجاد هماهنگی میان نیروهای داخل و خارج کشور و نیز میان دو طیف عمدهٔ سیاسی — سلطنتطلبان (یا پادشاهیخواهان) و جمهوریخواهان — است.
شکل این هماهنگی میتواند «جبههٔ نجات ملی»، «ائتلاف بزرگ» یا هر قالب دیگری باشد که همهٔ صداها و مطالبات متکثر مردم ایران را دربرگیرد. مهم آن است که این همصدایی بر محور آزادی، دموکراسی سکولار و حقوق برابر شهروندی شکل گیرد. وظیفهٔ نخست چنین همگراییای، گذار از جمهوری اسلامی است و در گام بعد، تعمیق و نهادینهکردن دموکراسی — ترجیحاً در قالب یک نظام پارلمانی پاسخگو.
در حال حاضر، تحقق چنین همگراییای در داخل کشور با موانع جدی روبهروست، اما در خارج از ایران میتوان و باید برای یکپارچهکردن صدای مردم ایران تلاش کرد. برگزاری همایشی بهعنوان گام نخست — که دو طیف عمدهٔ سیاسی، یعنی سلطنتطلبان و جمهوریخواهان را دربرگیرد — میتواند نشانهای از همبستگی ملی باشد. چنین اقدامی هم امید را در جامعهٔ ایران زنده نگه میدارد و هم به جامعهٔ جهانی نشان میدهد که مخالفان جمهوری اسلامی در صدد جبران یکی از کاستیهای اساسی خود، یعنی فقدان بدیل حکومتی منسجم، هستند. در این صورت، حمایت جهانی از جنبش مردم و انزوای جمهوری اسلامی نیز جدیتر و مؤثرتر خواهد شد.
در نهایت، آنچه اهمیت دارد نه ترجیح یک گرایش بر دیگری، بلکه شکلگیری سازوکاری نهادمند، فراگیر و دموکراتیک برای گذار به نظمی پاسخگو و مبتنی بر حاکمیت قانون است.
با احترام و قدردانی، کاظم علمداری
■ با درود به کلیه هموطنان و تشکر از نویسنده محترم.
من هم مثل خسرو عزیز خودم را متخصص این رشته نمیدانم، و بیزارم از القاب و تملق و توصیه موعظه و پند و اندرز و نسخه پیچی برای دیگر هموطنان، که متأسفانه این روزها این بازار مکاره بسیار رواج دارد.
اگر فرض کنیم که اکنون در درون یک انقلاب قرار داریم، و این انقلاب فقط با محو و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی به پیروزی میرسد، مسائل مهم بعدی برای نویسنده محترم و حامیان ایشان، قانون، دموکراسی، تمامیت ارضی، ثبات سیاسی واقتصادی و قضایی، مسئله دولت موقت و حکومت در دوران گذار میباشند. تمام این هموطنان حق دارند نگران ایران بعد از پیروزی این انقلاب باشند. منهم نگرانم و مطمئنم بسیاری از هموطنانمان در داخل و خارج ایران نگران آینده بعد از جمهوری اسلامی هستند. علت اصلی این نگرانی بحق اینست که انقلاب بستهای است نامعین و و ناشناخته. همچون زلزله و سیلاب، انقلاب مجموعهای از مولفه های اعتراضی و امواج شورشی است که نه زمان رخداد و نه حجم و بزرگی خودش و نه هر یک از مولفه هایش قابل تعیین و پیشبینی است.
همچون علم مهندسی زلزله، علم انقلابات اجتماعی وسیاسی، هنوز بسیار جوان و نابالغ و غیرقابل پیشبینی است. عامل اصلی ترس و هراس ما از انقلاب، همین عدم دانش کافی ماست. میترسیم، چون نمیدانیم نتیجه و پیامدش چیست؟
متاسفانه، فیلسوفان و جامعهشناسان ایرانی ما دراین زمینه تحلیل فراگیر و کار کارسازی که کمک و نقشه راه انقلاب و بعد از آن باشد، هنوز ارائه نکردهاند. بیشتر هم ایشان مصروف جلوگیری و پیشگیری از یک انقلاب بوده، در حالیکه مانند زلزله و سیلاب، انقلاب اجتماعی و سیاسی و مردمی، یک پدیده طبیعی است و باید اول پذیرفتش تا بتوان برایش مجهز و آماده شد. متاسفانه ما هیچ کتاب و راهنمای مدونی برای انقلاب در ایران نداریم. عموم روشنفکران ما از انقلاب و تحلیل درست آن بیزار و عاجزند. شاید دفترچه اضطرار طرفداران آقای پهلوی تنها کوششی باشد که در این مسیر صورت گرفته، که بیشتر کلیات را پوشش میدهد. نمیدونم این وظیفه کدام رشته از متخصصان علوم اجتماعی و سیاسی است؟ کل تاریخ کهن و مدرن ایران از این کمبود در رنج است.
پس با فرض اینکه انقلاب یک پدیده طبیعی ناشی از فشارهای افزایشی یک حکومت منفور و غیرقابل اصلاح و غیرقابل تحمل در یک جامعه و کشور است، سوال اساسی از آقای علمداری و حامیانشون اینست که آیا آنها بیشتر از انقلاب میترسند یا از پیامد انقلاب؟ ممنون از پاسختان.
با احترام آرمان امیدوار
■ جناب دکتر علمداری گرامی درود بر شما. از توجهتان سپسگزارم و من هم اگر بشود، جبهۀ هرچه بزرگتر اما سامانمندی از حزبها و چهرههای فرهیخته و با تجربهای مانند شما و دیگر دوستان را بر هر شکل دیگری از کنشگری ترجیح میدهم، که امیدوارم بشود. درضمن به گواهی نوشتههای من در همین سایت و با نام بهرام خراسانی، بیش از ۲۰ سال و در ۱۲۰ گفتارنامه بر این آرزو پای فشردهام. درضمن گویا منظور از کتابتان چرا ایران عقب ماند است که اگر چنین باشد، من پیشتر بخشهایی ازآن را خواندهام و اکنون لازم میدانم که با دقت بیشتری آن را بخوانم. با سپاس و آرزوی رسیدن به هدفی ملی و ورجاوند.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ جناب آرمان امیدوار،
با سپاس از طرح صریح و جدی پرسشهایتان.
اگر راهحل را در انقلاب قهری ببینیم، پیش از هر چیز باید روشن کنیم که مسئله اصلی «ترسیدن یا نترسیدن از انقلاب» نیست؛ بلکه فهم دقیق انقلاب، مدیریت آن و جلوگیری از بازتولید استبداد پس از آن است.
انقلابها بیتردید محصول انباشت بحرانها، فشارهای ساختاری، فرسایش مشروعیت و انسداد اصلاحپذیریاند. اما انقلاب مانند زلزله یا سیلاب نیست؛ زلزله فاقد اراده انسانی است، در حالیکه انقلاب سراسر عرصه کنش انسانی، سازماندهی، تصمیمگیری و البته خطاست. تجربه ۱۳۵۷ نشان داد که انقلاب بدون بدیل نهادی منسجم میتواند به استبدادی تازه بینجامد.
بسیاری از روشنفکران ایرانی نه از اصل انقلاب، بلکه از تکرار فاجعه پس از انقلاب بیم دارند. انقلاب بهخودیخود تضمینکننده دموکراسی نیست. بنابراین پرسش جدی علوم اجتماعی این است: چگونه میتوان گذار را به دموکراسی هدایت کرد، نه صرفاً سقوط یک رژیم را رقم زد؟
در اینجا لازم است بر تمایزی مفهومی تأکید شود. آقای رضا پهلوی ظاهراً «گذار» را نه پیش از انقلاب، بلکه از دل انقلاب میبینند. حال آنکه در ادبیات علوم سیاسی، گذار (transition) به سازوکار جابهجایی سیستمی قدرت اطلاق میشود؛ یعنی فرآیندی که پیش از سقوط کامل دیکتاتوری باید درباره آن اندیشید و طراحی شود. ساموئل هانتینگتون بهدرستی میان «گذار» (transition) جا به جایی سیستم و «تحول» (transformation) دگرگونی های درون سیستم تمایز میگذارد. گذار به چگونگی عبور از نظم اقتدارگرا و انتقال قدرت مربوط است؛ تحول به اصلاحات و تغییرات درونسیستمی پس از استقرار نظم جدید.
ادبیات «گذار به دموکراسی» گسترده است: از گیلرمو اودانل و فیلیپ اشمیتِر درباره گذارهای مذاکرهشده، تا جک گلداستون درباره شرایط انقلابهای اجتماعی، و نیز چارلز تیلی و تدا اسکاچپل درباره دولت و بسیج اجتماعی. درباره انقلاب ۵۷ ایران نیز آثار تحلیلی کم نیست. بنابراین مسئله کمبود نظریه نیست؛ مسئله نبودِ بدیل نهادی منسجم و توافق حداقلی میان نیروهای سیاسی برای «روز بعد» است.
دفترچههای اضطرار یا طرحهای کلی که برای دوره پس از سقوط دیکتاتوری تدوین میشوند، اگر فاقد پشتوانه نهادی، سازوکار تصمیمگیری شفاف، تفکیک قوا و تضمینهای حقوقی باشند، نمیتوانند جایگزین یک بدیل حکومتی واقعی شوند. افزون بر این، پرسش امروز تنها «بعد از سقوط» نیست، بلکه چگونگی گذار از جمهوری اسلامی است. انقلاب با شعار پیش نمیرود؛ به ساختار، اعتماد متقابل و ائتلاف پایدار نیاز دارد.
فقدان بدیل سازمانیافته — حتی اگر رژیم فروبپاشد — میتواند به خلأ قدرت و هرجومرج بیانجامد. در چنین شرایطی، اگر میان نیروهای سیاسی سازوکار مشترکی برای اداره کشور وجود نداشته باشد، خطر رقابتهای مخرب قدرت، مداخله خارجی و بازتولید اقتدارگرایی در قالبی جدید کاملاً جدی است.
وظیفه جامعهشناس و متفکر سیاسی نه تحریک احساسات است و نه مهار اراده مردم، بلکه: تحلیل شرایط ساختاری، هشدار درباره خطرات، پیشنهاد سازوکارهای نهادی، و کمک به شکلگیری ائتلافهای پایدار.
انقلاب ممکن است اجتنابناپذیر شود، اما دموکراسی هرگز خودبهخود از دل انقلاب زاده نمیشود.
پرسش بنیادین این است: آیا ما برای «روز بعد» آمادهایم؟ اگر پاسخ منفی است، وظیفه اندیشمندان هشدار دادن و طرح راهحل است، نه سکوت.
با احترام، کاظم علمداری
■ با تشکر مجدد از پاسخ روشن و سودمند شما، آقای علمداری عزیز.
درست فرمودید که انقلاب چون متکی به اراده بشر است مانند زلزله و سیلاب نیست. ولی همچون علم کوانتم مکانیک دادهها و مفروضات هر سه واقعه را فقط با علم آمار و احتمالات میتوان تجزیه و تحلیل کرد. در این علم دادهها و پارامترهای راندم و یا تصادفی نقش بسیار موثری دارند. معمولا دلایل هر تصادفی احتمالات دو طرفه نیستند، واقعه برای یکطرف مشخص و معین و باعث و ایجاد کننده است، در حالیکه برای طرف مقابل همان واقعه راندم و نامعین و نامشخص است. بگذارید مثالی ساده بزنم.
فرض کنید من یک روز که از خانه بیرون میایم به جای طرف راست همیشگی به طرف چپ بروم و به علت غفلت و خطای کسی دیگر (مثلا رانندهای) دچار تصادفی وحشتناک بشوم، و یا به تظاهراتی بپیوندم که به علت سرکوب و یا اصابت گلوله یک مامور یا مزدوری، سلامتی و زندگیام تباه گردد. علیرغم اراده معین من، هر دو این حوادث برای من راندوم و نامعین میباشند که خارج از اختیار و کنترل من اتفاق افتادهاند، در حالیکه برای طرف مقابل من که در اصل مسبب و باعث تصادف بودهاند، این واقعه کاملا تحت اراده و معین و مشخص و قابل کنترل بوده است. اگرچه هم سیلاب و هم زلزله بالقوه و بالذات علومی دقیق و معین و قابل مدل کردن ریاضی دقیق هستند، ولی برای مردمی که دچار آنها میشوند، حالت تصادف و حادثهای راندوم و نامعین و خارج از قدرت و اراده آنها رخ داده است. البته که ویژگیها و متغیر ها و پارامترهای هر انقلابی، تابعی از ویژگی ها و رفتارها و واکنش های هر دو طرف تقابل میباشند. پس یک طرف حادثه میبرد و برنده میشود و طرف دیگر که جان و مال باخته، آسیب دیده و بازنده و اندوهگین و پریشان و خشمگین این حادثه میشود. سوالاتی اساسی:
اگر بتوان اسم این نوع تصادفات را تصادفات ناعادلانه و نابرابر گذاشت، خروجی آن معمولا همراه با خشونت و خشمی افزایشی از طرف مردم در گیر حادثه است. پس علیرغم اراده بشری، برای مردم ایران این حوادث سرکوبگرانه انقلاب، از نوع راندوم و نامعین و غیر قابل کنترل هستند یا خیر؟ آیا همین مثال ساده، اهمیت و نقش برجسته فاکتور و پارامتر خشم و خشونت و طغیان را در انقلابهای خونین برجسته نمیکند؟ آیا دموکراسی با خشونت و طغیان و انقلاب قابل جمع هست و یا نیست و آیا این انقلاب ایران میتواند در بستری دموکراتیک به سرانجام برسد؟
اجازه بدهید قدری هم به مورد هرج و مرج و استبداد بالقوه بعد از انقلاب بپردازیم: شما بسیار درست و بجا و بحق فرمودید که: “ایرانیان یکبار بهای سنگینی برای فریب وعدههای زیبا پرداختهاند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد.”
فرض کنیم انقلاب پیروز شد و شخصی چون آقای پهلوی رهبر دوران گذار شد و در نهایت با یک رفراندم قلابی و مهندسی شده پادشاه مستبد ایران شد. بگذارید برگردیم به همان علم آمار و احتمالات. چقدر احتمال پیروزی مخالفان خمینی ضد آزادی بشر بود؟ چرا بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ کسی جلو استبداد خمینی نایستاد و یا نتوانست بایستد و یا ایستاد و سرانجام سر از زندان و اعدام درآورد ؟ آیا مهمترین دلیل عدم ایستادگی، مقام وحشتناک او به عنوان نماینده خدا و پیغمبر نبود؟ آیا مخالفت با خمینی مترادف با ارتداد و مخالفت با خدا و پیغمبر نبود؟ آیا بخاطر مفام دینی و خدایی خمینی، هزینه هر گونه اعتراض و مخالفت با او بسیار بالا نبود؟ و چقدر احتمال پیروزی اعتراض در این شرایت قرون وسطایی بود؟
سوالات اساسی در این زمینه:
احتمال قدرت گرفتن استعدای بالقوه از حکومت آقای پهلوی در حد استبداد کامل، و یا درصد قابل توجهی از قدرت خمینی، و یا حتی پدرش محمدرضا پهلوی، چقدر است؟ آیا نمیشود جلو استبداد بالقوه اورا در هر برهه زمانی رشد استبداد گرفت؟ چقدر احتمال عدم موفقیت برای اینکار میبینید؟ چقدر احتمال به پیروزی این انقلاب و بویژه چه قدر احتمال تحقق دموکراسی بعد از انقللاب را میاندیشید و میبینید؟ ممنون از وقت و پاسخ شما.
با احترام آرمان امیدوار
جمهوری اسلامی و رهبران آن متهمان اصلی وقایع هولناک دی ۱۴۰۴ هستند، اما این امر مسئولیت سیاستمداران اپوزیسیون را منتفی نمیکند. بررسی رخدادهای دیماه نشان میدهد که آقای رضا پهلوی در فراخوان مردم به قیام، دچار خطاهای بسیار جدی شد و در کشتار گستردهای که رخ داد سهمی از مسئولیت داشت. از این رو، وی در جایگاه متهمان رده دوم قرار میگیرد. (۱)
ارزیابی رفتار سیاسی رضا پهلوی در این دوره نشان میدهد که:
یک – حتی اگر قیام مردم علیه حکومت را به رسمیت بشناسیم و آن را «حق» آنان بدانیم، فراخوان پهلوی با «مصلحت» مردم و جنبش دموکراتیک ایران همخوانی نداشت.
دو – پهلوی به دنبال کنش مدنی، خشونتپرهیز و دموکراسیپرور نبود، بلکه یک استراتژی جنگی را با هدف مبارزه موجودیتی، قهرآمیز و حذفی پی گرفت.
سه – در این نبرد، رضا پهلوی موقعیت سیاسی خود را تثبیت کرد و پایگاه اجتماعیاش را گسترش داد، اما این امر به بهای آسیب جدی به جنبش دموکراتیک ایران تمام شد.
چهار – در فراخوان پهلوی این توهم آشکار بود که او احتمال دخالت مستقیم کشورهای خارجی و امکان سرنگونی حکومت را مفروض گرفته بود.
پنج – خطای محاسباتی پهلوی مشابه اشتباهاتی است که مسعود رجوی (در سال ۱۳۶۰) و یحیی سنوار رهبر حماس (در سال ۲۰۲۳) مرتکب شدند.
این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی میکنیم.
”یک - فراخوان پهلوی به مصلحت مردم نبود”
برخی از متفکران آزادیخواه (لیبرال) معتقدند شورش خشونتآمیز مردم علیه حکومت خودکامه میتواند صحیح و عادلانه باشد. اگر حکومتی (مثلاً جمهوری اسلامی) دیکتاتور، تمامیتخواه، خودکامه و شر بود، میتوان پذیرفت که مردم حق دارند علیه آن قیام و انقلاب کنند. مقاومت و تلاش برای تغییر شرایط، حق مردم است و هنگامی که همهٔ راههای قانونی و مسالمتآمیز بسته شود، مقاومت خشونتآمیز میتواند موجه باشد. برخی متفکران آزادیخواه و لیبرال — اما نه همه آنان — این «حق» قیام خشونتآمیز را میپذیرند.
اما در عین حال، چنین اقدامی باید بر مبنای «مصلحت» مردم نیز باشد. یعنی شورش خشونتآمیز را نباید سناریویی بیتردید و بدون شرط و شروط تصور کرد. باید هزینهها و خطرات آن را تشخیص داد و بر مبنای آن قضاوت کرد. باید سنجید که شورش خشونتآمیز به چه قیمتی و با چه پیامدهایی همراه خواهد بود. بر این مبنا منافع و مصالح مردم را مدنظر قرار داد و خیر و صلاح آنان را معیار عمل دانست.
فراخواندن مردم به قیامی که مرگ و نابودی نتیجه آن است، مجاز و بهمصلحت نیست. فراخواندن مردم به جنگ خیابانی که حاصل آن صرفاً کشته شدن مردم بیپناه و بیگناه باشد، خیر و مصلحت نیست. فراخواندن مردم به قیامی که محکوم به شکست است، عاقلانه و مجاز نیست. رهبر سیاسی موظف است بپرسد آیا شورش، وضعیت مردم را بهتر میکند یا بدتر؟ موظف است بسنجد که اقدام شورش در شرایط موجود زیان بیشتری بهبار میآورد یا خیری بیشتری به همراه خواهد داشت.
شورشی که شانس موفقیت ندارد، غیرعقلانی و غیراخلاقی است، چرا که برای جامعه خطرناک است و میتواند به فروپاشی، هرج و مرج، و جنگ داخلی یا خارجی بینجامد. حتی اگر قیامی را که محکوم به شکست است «حق» فرض کنیم، انجام آن خلاف تدبیر است.
این دقیقا خلافی است که رضا پهلوی – به عنوان رهبر خود خوانده ملت در دوران گذار – مرتکب شد. رضا پهلوی «مصلحت» مردم را لحاظ نکرد. او پیامد فراخوان انقلابی خود، و نیز احتمال و امکان برقراری حکومت عادل و آزاد را میزان قرار نداد و بر اساس این «مصلحت» تصمیم نگرفت. در یک تحلیل خوشبینانه، آقای پهلوی محاسبهگر ضعیفی بود و عملیاتی را رهبری کرد که در آن هزاران نفر کشته شدند. او بر حسب محاسبه غلط (و ناتوانی در تشخیص شرایط)، فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش مسموم و بشدت دو قطبی کرد و امکان پیدا کردن راه حلهای کم هزینهتر و موثرتر را از میان برداشت. در یک تحلیل سختگیرانه، رضا پهلوی با آگاهی از هزینه خونین فراخوان خود، جان هزاران نفر را به باد داد تا موقعیت سیاسی خویش را تحکیم کند. در هر دو صورت، فراخوان پهلوی به «مصلحت» مردم نبود.
”دو – پهلوی بدنبال جنگ رفت و نه مبارزه مدنی”
برخی سلطنتطلبان میگویند رضا پهلوی یک فعال مدنی است که هدفش تلاشی جمعی و خشونتپرهیز است. کسی که میخواهد حکومت را وادار به تغییر کند و برای سلب مشروعیت از آن، راه نافرمانی، کنش اعتراضی و فشار اجتماعی را ترویج میکند.
اما بررسی گفتهها و عملکرد رضا پهلوی نشان میدهد که او عرصه سیاست را صحنه یک جنگ قهرآمیز و حذفی میداند و بر این اساس برنامهریزی میکند. در چارچوب این طرز تفکر، خشونت علیه «دشمن» ترویج میشود و از کشتن و کشتهشدن سخن به میان میآید. او اعتقادی به جنبش مدنی، کنش قابل مدیریت یا گذار مسالمتآمیز ندارد. در اوج فراخوان دی ماه، پهلوی به مردم پیام داد که: «هدف ما دیگر صرفاً آمدن به خیابان نیست. هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آنهاست... برای ماندن در خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید» (۲۰ دی). این سخنان در واقع اعلان جنگ خیابانی و مبارزهای موجودیتی با رژیم حاکم بود. مبارزهای قهرآمیز که برای تصرف مراکز شهری و سرنگونی حکومت تبلیغ شد. او صحنه را میدان جنگ دانست و از دامن زدن به قهر ابا نکرد. در پیام دیگری گفت: «تسخیر و حفظ خیابانهای مرکزی شهرها، تمام نهادها و دستگاههایی که مسئول تبلیغات دروغین رژیم و قطع ارتباطات هستند، اهداف مشروع به حساب میآیند» (۲۱ دی).
این گفتهها نشان میدهد که او اساساً به مبارزهٔ مدنی، کنش اعتراضی و مقاومت خشونتپرهیز اعتقادی نداشت، بلکه فراخوان خود را در قالب یک جنگ تمامعیار با رژیم اسلامی تعریف میکرد. او خود را فرمانده این جنگ میدانست و در اوج درگیری و کشتار، صراحتاً گفت: «این جنگ است و جنگ تلفات دارد» (۲۲ دی – مصاحبه با سیبیاس). در همین راستا و در پشتیبانی از فراخوان رضا پهلوی، نیروهای تبلیغاتی حامی او — یعنی شبکه منوتو (همسو با وزارت دفاع آمریکا) و ایران اینترنشنال (همسو با اسرائیل) — جنگ تمامعیار با حکومت را تبلیغ کردند و بر طبل مبارزهٔ قهرآمیز کوبیدند و مردم را به خیابان فراخواندند، که «این آخرین نبرده». در فراخوان دی ماه، رضا پهلوی سیاست خود را بر مبنای نبردی موجودیتی بنا نهاد و کنش اعتراضی و نافرمانی مدنی خشونت پرهیز را مد نظر نداشت.
”سه – رضا پهلوی موقعیت خود را تقویت کرد، اما به قیمت لطمه به جنبش دمکراتیک”
بررسی صحنه سیاسی نشان میدهد که فراخوان و قیام دیماه، موقعیت رضا پهلوی را در صحنهٔ سیاسی تحکیم کرد. پهلوی که خود را رهبر دوران گذار معرفی کرده بود، توانست جایگاه بهتر و گستردهتری در جامعه به دست آورد. پایگاه اجتماعی او تقویت شد و به اقشار جدیدی گسترش یافت. بخشی از شعارهای خیابانی نیز در حمایت از او سر داده میشد. این گسترش پایگاه اجتماعی، بهویژه در میان ایرانیان خارج از کشور، قابل توجه بود. همچنین در میان دولتهای خارجی و اتاقهای فکر وابسته به آنها، توجه به او بیش از گذشته افزایش یافت. تقویت موقعیت رضا پهلوی در صحنهٔ سیاسی، از سوی بسیاری از تحلیلگران مورد تأیید قرار گرفته است.
این گسترش پایگاه اجتماعی، هرچند به نفع رضا پهلوی بود، دو ویژگی دیگر نیز به همراه داشت. نخست آنکه نشان داد او با وجود توسعهٔ پایگاه اجتماعی خود، از تسلط بر صحنهٔ سیاسی و ایفای نقش رهبری در یک دوره گذار ناتوان بود. مخالفت چشمگیری که با او شکل گرفت — چه در میان مردم و چه در میان فعالان سیاسی — بهوضوح محسوس بود. این مخالفتها نشان داد که او در میان دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی با مخالفان جدی روبهرو است.
ویژگی دوم آن بود که فراخوان دیماه، فضای سیاسی جامعه را بهشدت دوقطبی کرد و بخش بزرگی از جامعه را بیرون از این نزاع دوقطبی قرار داد. چنین دوقطبی شدید، به احتمال زیاد، بیش از آنکه اکثریت مردم را به شرکت در روند سیاسی تشویق کند و به تقویت دموکراسی و حکومت قانون بینجامد، شرکت آنها را در امر سیاست دمکراتیک به تعویق انداخت. در شرایط دوقطبی، سیاست از «رقابت» به «دشمنی موجودیتی» تبدیل میشود و همزیستی قربانی منطق «برد–باخت» میگردد. اعتراضات دی ماه موقعیت رضا پهلوی را تقویت کرد اما کمکی به تقویت جریان دموکراسیخواه در ایران نداشت.
”چهار – رضا پهلوی در توهم کمک خارجی و امکان پیروزی”
ارزیابی مواضع رضا پهلوی در فراخوان دی نشان از دو اشتباه جدی دارد که آنها را مرتب تبلیغ کرد. اول اینکه کشورهای خارجی به نفع او و معترضین در سطح خیابان اقدام خواهند کرد و این اقدام تعیین کننده خواهد بود. دوم اینکه فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی پیروز، و حکومت اسلامی سرنگون، خواهد شد.
رضا پهلوی در یکی از اولین پیامهای فراخوان میگوید «به جمهوری اسلامی، رهبرش و سپاه پاسداران هشدار میدهم که جهان و رییس جمهور آمریکا با دقت شما را زیر نظر دارند». (۱۸ دی) بدینسان القا میکند که حمایت خارجی در راه است و مردم میتوانند جسارت و ریسک پذیری بیشتری داشته باشند. چند روز بعد تکرار میکند که «کمکهای جهانی نیز بزودی میرسد» و ادامه میدهد که «پرزیدنت ترامپ، به عنوان رهبر جهان آزاد، شجاعت وصف ناشدنی شما را با دقت دیده و اعلام کرده که آماده کمک به شماست». (۲۱ دی). و دو روز بعد اضافه میکند: «قاعدتاً تا الان پیام رییسجمهوری آمریکا را شنیدهاید. کمک در راه است.». بدین ترتیب مبارزهٔ داخلی را به امکان دخالت خارجی مرتبط میسازد و عملا بحرانسازی داخلی را برای جلب مداخله دامن زد.
همین توهم در مورد امکان پیروزی هم دیده میشود. مجموعهٔ اظهارات رضا پهلوی در دوره فراخوان تصویری از یک خطای محاسباتی جدی است. او با جملاتی مانند «خیابانها را تسخیر کردید» (۱۹ دی)، «رژیم را کاملاً به زانو درخواهیم آورد» (۲۰ دی) و «بهزودی ایران را پس خواهیم گرفت» (۲۱ دی)، تصویری ترسیم میکند که فارغ از واقعیت موجود است. ادعای اینکه ۵۰ هزار نفر از نیروهای نظامی به وی پیوستهاند و اقدام خواهند کرد نمونهای از این توهم نفوذ در ساختار سیاسی کشور است. این ادبیات، حتی پس از سرکوب خونین دی، با شعار «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» (۳۰ دی) ادامه یافت، و گویی شکست میدانی و هزینههای انسانی هیچ تأثیری در ارزیابی او نداشت. سخنان پهلوی بر این فرض بنا شده که امکان سرنگونی حکومت از طریق فراخوان خیابانی وجود داشت و او میتوانست مدیریت «دوران گذار» و تأسیس حکومت جدیدی را به تنهایی به دست بگیرد. این تصور بیش از آنکه یک تحلیل واقعی از توازن قدرت سیاسی باشد، رویایی مبتنی بر حذف دیگر نیروهای سیاسی بود، که عملی هم نشد.
”پنج – اشتباه مشابه مسعود رجوی، یحیی سنوار و رضا پهلوی”
در تاریخ معاصر میتوان میان برخی تصمیمهای سیاسی شباهتهای معناداری پیدا کرد. از جمله، اشتباه سیاسی رضا پهلوی را میتوان در کنار دو نمونه دیگر قرار داد. اشتباهاتی که پیامدهایی مشابه و پرهزینه برای مردم داشتند.
قیام مسعود رجوی (در خرداد ۱۳۶۰)، عملیات «طوفانالاقصی» به رهبری یحیی سنوار (در اکتبر ۲۰۲۳) و فراخوان رضا پهلوی (در دی ۱۴۰۴)، اقداماتی مشابه بودند که به گسترش خشونت انجامیدند. عمل این رهبران سیاسی نه تنها یک خطای محاسباتی بلکه انتخابی پرخطر و غیرمسئولانه بود که هزینه اصلی آن را مردم عادی پرداختند. در هر سه مورد، شهروندان بسیاری به خاطر یک استراتژی غلط جان خود را از دست دادند.
این سه فعال سیاسی، با وجود تفاوت جدی در جهانبینی و پایگاه اجتماعی، در یک نقطه به هم میرسند: فدا کردن «مصلحت» مردم به پای «آرمان» گروهی خودشان. رجوی یک مارکسیست اسلامی بود، سنوار از اخوان المسلین میآمد و رضا پهلوی نماینده تفکر راست افراطی محسوب میشود. هوادارانشان نیز از زمینههای متفاوت اجتماعی و فکری میآیند.
سازمان مجاهدین خلق با فراخوان تظاهرات، در اعتراض به طرح عدم کفایت بنیصدر، روندی را آغاز کرد که بهسرعت به عملیات مسلحانه کشید. حماس با اعلام عملیات نظامی از سوی شاخه نظامی خود، وارد مسیری شد که پیامد آن ویرانی و رنج گسترده مردم غزه بود. رضا پهلوی با فراخوان خود جامعه را به سمت تقابلی خشونتآمیز با حکومت سوق داد که طی آن هزاران نفر کشته شدند.
در هر سه مورد، حاصل فراخوان، تشدید خشونت، توسعه سرکوب و افزایش رنج مردم بود. با این حال این سه نفر، حتی پس از آشکار شدن هزینه کارشان خواهان استمرار «جنگ» علیه نظام حاکم شدند.
شواهد و استدلالهای فوق نشان میدهد که رضا پهلوی در کشتار گستردهای که رخ داد مسئولیت داشت، و پس از حکومت، در جایگاه متهمان رده دوم قرار میگیرد.
———————
۱- مقاله «کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی»
■ متاسفم برای مقالهای که از درک درست اعتراضات غافل است و حتی بخود اجازه میدهد به مقایسه معالفارق دست بزند حماس و اعضای جنگجویش همانند مجاهدین خلق با نظام میلیتاری برضد برادرانش در حکومت ننگین اسلامی به هیچ وجه نمیتوانند با اعتراضات مردم عادی در ایران ویران مقایسه شوند. خطای بارز جنابعالی همانا مسئولیت کشتار مردم معترض را (هرچند با نام قسمتی از آن) بر دوش فراخوان تظاهرات و اعتصابات گذاشتن است! مقاله جنابعالی از پایه مغالطهآمیز ست. در این مقاله عاملیت مردم را نادیده میگیرد و سعی در پخش مسئولیت بر دوش فراخوانان دارد.
بیژن
■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بیسابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، همچنین به حساب آقای رضا پهلوی به عنوان شریک جرم نوشته میشود.
٣- اولین شخصی که سعی کرد صورتحساب این قتل عام را بین حکومت و آقای رضا پهلوی تقسیم کند احمد زیدآبادی بود. او به هیچ نوع مبارزه خیابانی معتقد نیست. او به براندازی رژیم معتقد نیست. او حتی به گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی به شیوه آقای موسوی موافق نیست. او حامی حفظ رژیم و عدم انتقاد از خامنه ای و تضعیف موقعیتش است. او از روزنه گشایان بود و حتی گاها با اصلاح طلبان حکومتی مخالف است.
۴- با این استدلال شما اون جاوید نامانی که در این فراخوان شرکت فریب خوردگانی هستند که نباید به این فراخوان پاسخ میدادند. اونها هم درست مثل ادعای خامنهای خونشان به گردن خودشان و آقای پهلوی است. شما بفرمایید از این به بعد هر فراخوان که ممکن است هزینهای برای افراد داشته باشد ممنوع است و به مصلحت نیست.
۵- خانوادههای جان باختگان که این نوشته را میخوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده و یقه او را هم بگیرید.
۶- مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه، نه هوشمندانه و نه به مصلحت است.
٧- آقای شکوری راد از اصطلاحطلبان اخیرا اعلام کردند که همه در مقابل وسعت پاسخ به فراخوان غافلگیر شدند. ایشان مدعی شدند که خشونت اعمال شده بر علیه معترضین از پیش برنامهریزی شده بود. ایشان حاکمیت را مسئول صد در صدی خونهای ریخته شده دارد.
٨- تلاش شما و هر مخالف آقای پهلوی و یا حامیان شرمگین رژیم در لوث کردن این قتل عام بیفایده است. این خون ها به بار می نشیند. این رژیم بعد از این کشتار هرگز به شرایط قبل از کشتار برنمیگردد و در سراشیبی تند سقوط قرار دارد.
اگر شما واقعا خواهان رفتن رژیم هستید یک راهی نشان دهید که عملی باشد. نقد، ایراد گیری، تخریب، ایجاد عدم اعتماد و نا امیدی به درد این مردم نمی خورد. گر تو بهتر میزنی بستان بزن. شما که کاردان هستید کارنامه خود را در کمک به رهایی مردم نشان دهید بعد از دیگران ایراد بگیرید.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ بادرود و احترام
با این تحلیل شما، باید به حال منطق و استدلال خون گریست! دوستان عزیز و دلسوز وطن، آخه این چه استدلالی ست که مطرح میکنید؟؟؟ من یک جمهوریخواهم اما مگر رضاپهلوی علم غیب داشت که استبداد دینی، حمام خون به راه میاندازد؟ با کمال تاسف، شما نقش پروپاگاندا بازی کردید و پاس گل به دیکتاتور خامنهای دادید...
ایام به کام فردین
■ با سپاس از آقایان سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی
بررسی و نقد استراتژیها و رویکردهای جریان طرفدار پادشاهی در مواجهه با جمهوری اسلامی، با تمرکز بر دو محور اصلی «اشتباه در محاسبات توازن قوا» و «چالشهای ساختاری در ائتلافسازی»، نقد استراتژیک جریان پادشاهیخواه: از توهم تودهای تا بنبست توازن قوا در سالهای اخیر، جریان طرفدار پادشاهی به رهبری رضا پهلوی، به یکی از قطبهای اصلی اپوزیسیون تبدیل شده است. با این حال، علیرغم حضور پررنگ در فضای مجازی و رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، این جریان با چالشهای بنیادینی در فهم «واقعیت میدانی» و «توازن قوای سرکوب» روبروست.
۱. ارزیابی نادرست از توازن نیروهای سرکوبگر
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی این جریان، تکیه بر ایده «ریزش بدنه نیروهای مسلح» بدون ارائه یک نقشه راه عملی است. خوشبینی مفرط: این تصور که ارتش یا بدنه بسیج به محض مشاهده اعتراضات گسترده، سلاح خود را بر زمین گذاشته و به مردم میپیوندند، بیشتر بر پایه نوستالژی انقلاب ۵۷ است تا واقعیت ساختاری سپاه پاسداران.
نادیده گرفتن مهندسی بقا: نظام حاکم در چهار دهه گذشته، ساختارهای موازی و لایههای امنیتی پیچیدهای ایجاد کرده است که مانع از فروپاشی دومینویی میشود. جریان پادشاهیخواه نتوانسته است طرحی برای «شکاف در بلوک قدرت» ارائه دهد که فراتر از فراخوانهای عمومی باشد.
۲. بیشبرآوردی از سرمایه اجتماعی و سازماندهی داخلی:
جریان پادشاهیخواه وزن سیاسی خود را عمدتاً بر اساس «تعداد دنبالکنندگان در شبکههای اجتماعی» و «شعارهای نوستالژیک» در اعتراضات میسنجد.
فقدان تشکیلات ارگانیک: بر خلاف جریانات چپ یا سازمانیافته، پادشاهیخواهان فاقد هستههای عملیاتی و تشکیلاتی در داخل کارخانهها، دانشگاهها و محلات هستند. قدرت آنها «سیال» است و به سختی به «قدرت سیاسی سازمانیافته» تبدیل میشود. شکاف میان محبوبیت و کنشگری: محبوبیت شخصی رضا پهلوی لزوماً به معنای توانایی او برای فرماندهی یک تغییر ساختاری نیست. تکیه بر “کاریزما” به جای “برنامه”، باعث شده تا در لحظات حساس، این جریان نتواند توازن قوا را در خیابان به نفع خود تغییر دهد.
۳. برخورد حذفی و چالش ائتلافسازی تجربه «منشور مهسا» نشان داد که جریان پادشاهیخواه در تعامل با سایر نیروهای اپوزیسیون (از جمله چپها، ملیگرایان قومی و لیبرالها) دچار تضاد منافع جدی است. انحصارطلبی در رهبری: تمایل بدنه تندروی این جریان به حذف سایر صداها و اصرار بر محوریت مطلق پادشاهی، باعث هراس سایر نیروهای مدنی و سیاسی شده است.
تخریب پلهای ارتباطی: حملات سازمانیافته در فضای مجازی علیه چهرههای میانهرو یا منتقدان، لایههای خاکستری جامعه را که از بازگشت به “استبداد فردی” هراس دارند، از این جریان دور کرده است.
۴. تکیه بیش از حد بر فاکتور خارجی بخش بزرگی از استراتژی این جریان بر لابیگری با دولتهای غربی و فشار حداکثری استوار است.
کالای سیاسی در بازار دیپلماسی: تاریخ نشان داده که دولتهای غربی بر اساس منافع ملی خود با قدرتهای مستقر معامله میکنند. جریان پادشاهی با گره زدن سرنوشت خود به انتخابات آمریکا یا تغییر سیاستهای اتحادیه اروپا، «ابتکار عمل داخلی» را از دست داده است. نتیجه، بنبست کنونی!
جریان پادشاهیخواه در حال حاضر در یک پارادوکس گرفتار شده است: آنها از نظر رسانهای در اوج هستند، اما از نظر توانایی برای «تغییر موازنه قوا علیه ماشین سرکوب»، با بنبست مواجهاند. تا زمانی که این جریان نتواند:
برنامهای مشخص برای مدیریت دوران گذار (بدون انتقامجویی) ارائه دهد. تنوع کثرتگرایانه جامعه ایران را بپذیرد. و راهکاری واقعی برای بیاثر کردن ماشین سرکوب (فراتر از خواهش از نیروهای نظامی) بیابد؛ همچنان به عنوان یک «نیروی نمادین» باقی خواهد ماند و نه یک «جایگزین اجرایی».
با احترام - رودی
■ این مطلب آقایان برزین و کاتوزیان، سندی آشکار است از اوج ناآگاهی و بیخبر بودن از همه چیز. لزومی به بحث و نقد آن نیست؛ زیرا در متن نوشته، کوچکترین نشانهای از منطق اندیشیدن و سنجشگری به چشم نمیخورد. آقایان تصوّر میکنند که خشونت، همچون ابزارهای آشپزخانه است که انسانها هر وقت اراده کنند، میتوانند به دست بگیرند و برای اهدافشان به کار بندند.
منشاء خشونت در درجه اول به سراسر آیات «قرآن و اعتقادات اسلامی» آغشته و در سیستم فقاهتی ساختاربندی شده و از طرف مومنان به الله، واقعیّت اجرایی پیدا کرده است. هر وقت نویسندگان محترم توانستند این مسئله را بفهمند و از پس سنجشگری آن برآیند، آنگاه خود به خود، تمام پیامدهای ناشی از خشونت را در جامعه ایرانیان در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، پاسخ خردمندانه داده اند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان
■ آقایان برزین و کاتوزیان،
از صمیم قلب متاسفم که شما خون مردم بیگناه ایران و دختران و پسران این سرزمین را که به دست خلیفهای کینهتوز و مکتبی که خود را بازوی الله بر روی زمین میپندارد بر زمین ریخت به حساب آقای رضا پهلوی گذاشتید. از صمیم قلب متاسفم که اعتراض مسالمتآمیز مردم ایران را که به گفته خود ایادی رژیم دستکم با شرکت یک و نیم میلیون نفر در ۴۰۰ شهر گسترش یافت این چنین لوث میکنید.
آقایان! مقایسهی پیادهروی مسالمت آمیز مردم بیپناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانهی فرقهی رجوی و حملهی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکدههای نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، تسویه حسابی که رنج و خون مردم بیدفاع ایران را برای ضربه زدن به یک رقیب سیاسی خرج میکند.
در نوشتهی پیشین مردم عادی که دولت اسلامی ایران مانند دشمن با آنها رفتار میکند را در ردیف متهم شمارهی دو در کنار نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی نشاندید و در این نوشته به یک قیاس ناممکن بین حملهی مسلحانهی حماس و قیام مجاهدین خلق از یکسو و اعتراض مسالمت آمیز مردم بیپناه ایران از سوی دیگر دست زدید.
واقعن متوجه کاری که دارید میکنید هستید؟ آیا نگران نیستید که بخشی از نوشته شما خوراک پروپاگاند دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی بشود، آیا نگران این نیستید که پدر و مادری که دختر یا پسر شانزده سالهشان را از دست دادهاند ببینند که فرزندشان با چریکهای سنوار مقایسه شده است؟
یوسف جاویدان
■ نوشتهاند: مقایسهی پیادهروی مسالمت آمیز مردم بیپناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانهی فرقهی رجوی و حملهی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکدههای نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، این گفته آشکارا از مقوله تجاهل العارف است. راهپیمایی آرام فقط دو روز اول بود که بازاریان و تنگدستان به خیابان آمدند. آیا پهلوی مردم را به قیام قهرآمیز دعوت نکرد؟ آیا مردم قرار بود مراکز قدرت را با اخ و تف تصرف و حفظ کنند؟ این شما هستید که به جای تعقل و استدلال به دنبال تسویه حساب با مخالفان خود هستید. سپاس از این مقاله تحلیلی و مستدل.
امینی
■ جناب رودی گرامی - من از گفتگو استقبال میکنم چه حاصل عقل طبیعی باشد و چه عقل مصنوعی. ولی متوجه نشدم که از کدام بحث و استدلال من انتقاد شده، و یا شاید هم نشده.
سلامت باشید / برزین
■ با تایید اکثریت کامنتها در محکومیت کشتار مردم ایران بدستور خامنهای، بد نیست اشاره کنیم به صحبتهای آقای شکوری راد از اصلاحطلبان حکومتی. ایشان با وجود گرایشات ضد یهودی و ضد اسراییلی و حمایت از کلیت “نظام” به روشنی برنامه کشتار مردم معترض بدست امنیتیها را بیان کردند. اگر با نظرات سیاسی آقای شکوری راد قرابتی نداریم اما میدانیم که فرد مطلعتری نسبت به روابط درونی رژیم هستند. برخی تعریفهای مستند شکوری راد بخوبی گواه از کودتای رژیم بر علیه رشد روزافزون جنبش مردم دارد و قصد قبلی آنها برای کشتار و مرعوب سازی مردم.
با احترام، پیروز
■ آقای امینی، اگر شما خواهان ماندگاری جمهوری اسلامی (چه تاکتیک چه استراتژیک) هستید، هنوز هم یک ایرانی و نظرتان محترم است. اما اگر با مجموعه کاربران این پلاتفرم در لزوم پایان بزرگترین فاجعه تاریخ ایران یعنی جمهوری اسلامی همراهید، بس باور دارم شرح وقایع اخیر را مرور نکردهاید، سعادتاباد و بازار رشت را نخواندهاید. و اگر چنین میکردید بازگوینده روایات رژیم و اطلاعات سپاه نمیشدید؟ پوزش میخواهم اگر کلامم تند به نظر میآید، اما کامنت شما هم بدون اغراق و تعبیر شخصی مترادف تبلیغات سپاه است. اگر گفتههایم نادرست و به کجراه است، توضیح شما را فرا گوش میدهم.
با احترام، پیروز.
■ نویسندگان قبلا در مقاله دیگری به نقش اصلی جمهوری اسلامی در کشتار جمعی دی ماه پرداختهاند. پس این حملات شخصی به نویسندگان این مقاله از برای چیست؟ سخن ساده است: ایا می توان تقصیری متوجه رضا پهلوی نمود؟ آیا در جنگها فزماندهان خودی در صورت خطا از هر تعقیب قضایی مصون هستند؟ صرف تجاوز دشمن فرماندهان را در صورت ارتکاب خطا از تعقیب قضایی مصون نمیدارد؟ آیا به صرف سو استفاده دشمن بایستی از بررسی واقعه خودداری کرد؟ خیر!
سوال ساده است: آیا اگر رضا پهلوی فراخوان به آمدن به خیابان در شب نداده بود مردم به خیابان میآمدند؟ چواب روشن است: مردم از ده روز قبل درگیر تظاهرات اساسا مسالمتآمیزی بودنند و هیچ نشانی از تظاهرات شبانه، قبل از فراخوان رضا پهلوی در دست نیست. هیچ گزارشی از بزخورد خشونتآمیز رژیم در طی ده روز اول موجود نیست. هیچ گزارشی نیز بر خوردهای خشونت امیز از جانب مردم نیست. خلاصه انکه فرمان رضا پهلوی برای تظاهرات در شب و آشوب بود که مردم را در شب به خیابان کشاند. و این فراخوان بدون در نظر گرفتن پاسخ رژیم ملایان بود؟ آیا پاسخ ملایان تعجب برانگیز بود؟ آیا فراخوان دهندگان و مدافعان آنها انتظار پاسخ لطیفی مبتنی بر اسلام رحمانی را داشتند؟ در اینصورت ول معطلاند. آیا فراموش شده که این رژبم ۵,۰۰۰ زندانی را قتل عام کرده! رژیم همان کرد که مدتها بود برای انجام ان انتظار میکشید. واقعیت اینهاست که چنین پاسخی محتمل بود و در واقع افرادی هم در جبهه سلطنت به رضا پهلوی هشدار داده بودند. اما او از منبع دیگری مشاوره میگیرد. همان منبعی که در جنگ ۱۲ روزه انتظار به خیابان آمدن مردم را داشت ولی انتظارش برآورده نشد.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد میبایستی از اقدام نویسندکان این مقاله در کالبد شکافی این کشتار استقبال به عمل آید. اگر کسانی مخالف تحلیل نویسندگان هستند، لطفا از نیتخوانی و الصاق برچسبهای رایج خودداری کرده و ارزیابی خود را از فراخوان رضا پهلوی و پیآمدهای آن ارائه دهند.
با احترام، سعادتی
■ با سلام، جهت اطلاع نویسندگان محترم مقاله:
علی شکوری راد گفت: «این کشتهسازی از نیروهای خودی، پروژه اینهاست برای سرکوب. یعنی باید نیروی بسیجی کشته بشود، باید نیروی انتظامی کشته بشود، مسجد آتش زده بشود، امامزاده آتش زده بشود، قرآن سوزانده بشود، همه این کارها بشود تا بتوان از نظر آنها اغتشاش را سرکوب کرد.»
شکوریراد ادامه داد: «بنابراین من اصلا باورم نیست و باور نکردم که آنها میگویند، موساد و تیمهای عملیاتی مثلا طرف مقابل، این کارها را کرده. من میتوانم باور کنم، کسانی این کارها را کردهاند که میخواستند اغتشاشات را سرکوب کنند به قول خودشان.»
علی شکوریراد این سخنان را در جمع رئيس و معاونان ستاد انتخاباتی مسعود پزشکیان گفته است.
آرش
■ دروود بر آقای/خانم/سعادتی، تحشیه ای بدون شرح کشّاف.
نه مردم حوصله خواندن مثنویها حرف را در این اوضاع فاجعه بار دارند. نه مدیر محترم سایت اجازه میدهند که در اینجا مثنویها نوشته شوند. خیلی موجز تاکید کنم که هیچکس در هیچ نقطهای از کره زمین یا سیّارات دیگر نمیتواند ثابت کند که حکومت جمهوری اسلامی ایران، لگیتیم است و حقّانیّت دارد. به هیچ وجه من الوجوه. نیم قرن تمام، مردم ایران به انحاء مختلف کشیدهاند که از راههای مسالمتآمیز به ناحق بودن حکومتگران به دلیل بیلیاقتی ذاتی که تمام دست اندرکاران آن دارند، به خلع ید از آنها اقدام و لیاقتداران را بر مسند ارگانهای کشوری بنشانند. ولی هر مرتبه، حکومتگران با خشونت آمیزترین و خونریزترین واکنشها پاسخ مردم را دادهاند. در وقایع اخیر، جوانان و مردم ایران برای رها شدن از اینهمه استبداد دهشتناک و رحمت لایزال الهی که مجریانش مدام شعار «رحمان و رحیم» را در پیشانی خودشان حکّاکی کردهاند و رحمت الهی را فقط با تمام زور و اجبار تقلّا کردهاند که با کاربست مرگبارترین سلاحهای ممنوعه حتّا در کشورهای تولید کنندهاش تا امروز در جامعه ایران عملی کنند، خاتمه نهایی بدهند. وقتی که حکومت فقاهتی و دیگرانی که از آنها حمایت میکنند نیم قرن تمام فقط در نکوهش «خرس درّنده»، خروارها کاغذ سیاه کردند و میلیونها ساعت، روضه ها خواندند، مردم در حالت ناگزیری هر چقدر نیز «خرس»، درّندهخو باشد، باز ترجیح میدهند که با متوسّل شدن به «خرس درّنده» از شرّ «دایناسوری تیزدندان» راحت شوند که زندگی را برای آنها به جهنمی بر روی زمین تبدیل کرده است.
تظاهر کنندگان با شعارهایی کاملا شفّاف به مصاف اعتراضی با حکومتگران آمده بودند. شعارها نیز، هیچ ربطی به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی نداشتند. مردم و جوانان بودند که نام شاهزاده را فریاد میزدند؛ نه اینکه شاهزاده به مردم ایران و جوانان تکلیف کرد که بروید در خیابانها و اسم مرا فریاد بزنید. واکنش شاهزاده، پاسخی بود به فریادخواهی مردم و جوانان ایران که از طرف حکومتگران، سلّاخی شدند. انسان باید خیلی مغرض و بیانصاف و بیوجدان باشد که نتواند پروسه اعتراض را در همان روزهای آغازینش و شعارهای ورد زبانهای مردم و جوانان و تحریر شده بر دیوارها نبیند و به تطهیر کردن جنایتی بکوشد که هنوز ابعاد دهشتناک آن در تاریکی مطلق هستند. من حوصله بحث ندارم و مطئن باشید که پاش بیفته برای هر جملهای که آقایان برزین و کاتوزیان نوشتهاند، صدها دلیل متّقن و برهان قاطعی و هرگز خدشه ناپذیر دارم. بنابر این مطلب این آقایان اصلا و ابدا جای دفاع ندارد و هیچ همخوانی نیز با واقعیّتهای رویداده شده ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ میبینیم نه نقد منصفانه، بلکه تلاشی شتابزده و سادهانگارانه برای انتقال فشار از عاملان و آمران جنایتهای هولناک به یک «میانجی تاریخی» است؛ کوششی برای کاستن از مسئولیت با قرار دادن رضاشاه دوم در میانهی معادله. این شیوه، بیش از آنکه روشنگر باشد، انحرافی است و از مواجههی صریح با حقیقت میگریزد.
من صریح و قاطع توصیه میکنم هممیهنانی که زمان و توان اثرگذاریشان گذشته و سرمایهی گفتاریشان دیگر اقناعکننده نیست، بهجای تداوم این جدلهای فرساینده، خودخواسته از این عرصه کناره بگیرند. امروز میدان، میدان شفافیت، مسئولیتپذیری و پاسخگویی است؛ نه آزمونوخطا با سرنوشت یک ملت.
با احترام بهروز فتحعلی
■ طبق تجربه و شناختی که از رژیم اسلامی موجود است رویه سرکوب و خشونت علیه شهروندان معترض در صدر اقداماتش قرار دارد و بعد از آن نیز با دروغ و تبلیغات حرکت و جنبش مردم را به خارج و عوامل بیگانه نسبت دادن. بیشک رژیم بعد از چند جنبش اجتماعی اخیر و خصوصا بعد از جنگ ۱۲ روزه و سقوط شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در آماده باش کامل برای مقابله با اعتراضات بود. میتوان از جریان پادشاهیخواهی در رابطه با نوع فراخون انتقاد کرده و انتظار مسئولیت پذیری و شفافیت در رابطه با وعدهها و حرفهای قبل و بعد از سرکوب خونین مردم بوسیله رژیم دد منش اسلامی داشت. ولی به هیچ عنوان نمیتوان این جریان سیاسی را به خاطر تاکتیک و روش اشتباه مبارزاتی علیه حکومت را شریک در کشتار شهروندان میهنمان دانست. مخدوش کردن این دو مورد به تقویت گفتمان رژیم در رابطه با موجه بودن سرکوب و اعمال خشونت می انجامد. میتوان از مقاله آقای داود غلام آزاد “کیفرخواستِ مسئولیت سیاسی” در رابطه با مسؤلیت پذیری کمی آموخت.
با احترام سالاری
■ جناب سعادتی،
اینکه نویسندگان در مقالهای قدیمی از فاجعه کشتار معترضان نوشتهاند، از مقاله فعلی آنها در مغرضانه بودن نهتنها بخاطر مقایسه بشدت ناهمگون حماس تروریست و مجاهدین خلق با اعتراضات ضد حکومت انسانستیز اسلامی کم نمیکند، بلکه بخاطر نادیده گرفتن تمایل مردم به فروپاشی نظام ضدبشری ج.ا. مقاله با کپی کردن از جابجایی قربانی و جنایتکار سعی بر به دوش کشاندن معضل از روی دوش ج.ا بر روی مردم ناراضی و فراخوانان آنها است.
مثالی برای روشن شدن گرفتاری ما با روشنفکر احساساتی خاورميانه همچنین چپ افراطی تا ناآگاه غربی را برایت بازگو میکنم: چند سال پیش بعد از هجوم مسلمانان عاصی از جنگ و حکومت اسلامی از سوریه، عراق، افغانستان و ... به آلمان، در روز کریسمس در شهر کلن به چندین زن و دختر تجاوز جنسی میکنند. شهردار آن شهر مدعی میشود که زنان و دختران با پوشش نابجا و تحریکآمیز مسبب این جنایت شدهاند. مردم آلمان از بیشعوری شهردار دست به اعتراضات عدیده میزنند تا بالاخره شهردار از ادعای خود سر باز میزند و از ملت طلب بخشش میکند. جالب اینجاست که شهردار خود یک زن بوده و با قرار دادن مسئولیت از روی متجاوزان بر روی زنان و دختران مرتکب اشتباه نابخشودنی میشود.
امیدوارم جنابعالی متوجه شده باشی که مشکل مقاله یکی دو تا نیست، با توجه به اینکه وقتی اعتراضات به انقلاب منتهی میشوند دیگر با کلمات سخیف کاربران (مانند اخ و تف) نمیشود گرفتاری ملت برضد امت (مذهبی و چپ سنتی طرفدار کشتار مردم) را توجیه کرد!
با احترام بیژن
■ ایدئولوژیک دینی شیعی بودن این رژیم در اداره جامعه همچنین سرکوباعتراصات کمتر مورد نقد قرار میگیرد.
کلمه مقدس یکی از توصیفات رایج جمهوری اسلامی است به نظر آنها جبهه حق که آنها باشند با جبهه باطل که مردم معترض باشند در حال جنگ است . آقای خامنه ای تقریبا تمامی اعتراضات مردم از جنبش سبز تا کنون را «فتنه» نامیده است این کلمه در سوره انفال هست که آیه اش این است : قاتلوهم حتی لا تکون فتنه یعنی آنها را بکشید تا فتنه از میان برود . سرکوبگران خود را این گونه توجیه میکنند که با کشتن فتنه گران به بهشت میروید. حال چه رضا پهلوی فراخوان میداد یا نمیداد رژیم دست از کشتار بر نمی داشت البته به خاطر نام بردن از ایشان در تظاهرات دی ماه و احساس خطر رژیم از یک الترناتیو مشخص به سیم اخر زد و به کشتار هولناکی دست زد که نمونهاش را ما در کشتار های جمهوری اسلامی تا کنون ندیده بودیم.
دهقان
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!
در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان میگریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کردهاند، حرامیان ششلولبند، تکچراغهایی را روشن میکنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس میکشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.
بسیاری از صاحبنظران، ایران را در آستانهی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری میبینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانهی خون که میان مردم و حکومت در دیماه ۱۳۹۶، در آنچه بسیاری «سیاهترین روزها و هفتههای تاریخ معاصر ایران» میدانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آنکه یک تاریخگذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظهای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.
به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاهطلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنهای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامیتر از خود گرفتار آمدهاند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزهی اسرائیل و حزبالله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شدهاند.
اینکه این مذاکرات جز دهنکجی ترامپ به سلطنتطلبان و تفکردن خامنهای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناکترین نقطهی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی میآید، کوششیبرای نزدیکشدن به پاسخهای احتمالی این پرسش است؛ پاسخهایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگوییهای قطعی.
یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمتدادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویتهای خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتریهای علمی ـ فنی، اهرمهای اقتصادی و ایجاد شبکهای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینهها و گزینش راههای کمهزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینهها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دستوپاگیر و بیمصرف تلقی میشوند که به منافع آمریکا خدمت نمیکنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطهای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.
در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومتهای یاغی» در هر نقطهای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.
آمریکا در سالهای اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمانهای بینالمللی بر پایهی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دستکم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایهی درک غولهای ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.
دو
اسرائیل بهعنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطرهی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصرهی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهمترین دغدغهاش بهشمار میآید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بیرحمی و سرسختی و با تمام وجود میجنگد.
بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامنسازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.
درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکستهای پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویرانشدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزبالله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلافنظر در جزئیات و وزندادن به هر رویداد وجود دارد.
برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که میتواند دشمن دیرینه اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.
سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، بهدنبال راهحلی کمهزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنهای است. این اختلاف نظر مهم، میتوانست در یک مذاکرات دوجانبه بیاهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامهی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه میدادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعهی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشهی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصلهگرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیمگیر در کاخ سفید خطور نمیکند، باید پذیرفت که در هر مذاکرهای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیینکنندهای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکرهای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.
تحقق چهار مطالبهی پایان غنیسازی، خنثیسازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروههای نیابتی و محدودکردن بُرد موشکها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.
چهار
از آنجا که خامنهای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانهی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، میتوان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامهی آفند و پدافند آسیبدیدهی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز میتواند آن را برای تکمیل محاصرهی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جانبهلبرسیدگان و مهمتر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانتهای نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دستهایی از درون همین ساخت قدرت، با نشاندادن اراده برای حذف خامنهای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتنابناپذیر و نه از پیش تضمینشده.
در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخوردهی مردم روزبهروز شدیدتر میشود. تابآوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریمها و نفرت افکار عمومی بهسرعت کاهش مییابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنهای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دههی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.
پنج
بنبست اجتنابناپذیر مذاکرات «سهجانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیهی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر میاندازد و ترامپ را وادار میکند که ضمن بهرهجویی از همهی ظرفیتهای حداکثرسازی تحریمها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جستوجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.
جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنهای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصلهگیری از چین، پایاندادن قطعی و عملی به اسرائیلستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادیهای اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.
چنین جایگزینی نمیتواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه میتوان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینهای است که ائتلاف گروههای برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، میتوان حدس زد که گزینههایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف میشوند و میدان فقط برای سپاه خالی میماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصهی فعالیت سازمانهای اطلاعاتی، بهویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیهی تحلیلی دربارهی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که میتواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.
فشردهشدن همهی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آمادهی جهشهای بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنهای قدرت را بهدست گیرد.
شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشهای که ترامپ برای آیندهی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:
نخست آنکه مردم ایران را نمیتوان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبشهای متعددِ دو دههی اخیر را پشت سر گذاشتهاند، در خیزش بزرگ دیماه عزم و ارادهی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.
دوم آنکه دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازیهای سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژهی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل میکند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهتگیری آن، به مسألهای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکتهی مهم و تعیینکننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسهی «گذار کمهزینه از بالا» را با دشواریهای نهچندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسیخواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبهرو خواهد کرد.
هفت
نیروهای جمهوریخواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماههای آینده با آزمونهای بزرگی در عرصهی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعهگرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه میکوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوریخواه عریان کند.
روانشناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دیماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوریخواه برای عبور از «پروژهی بالاییها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت میکند؟ پهلویستها در روند از کفدادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟
اینها پرسشهای مهمیاند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخهای روشن و عملگرایانه میطلبند. بدون چنین پاسخهایی، هیچ پروژهی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.
هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطهور،
ای مامِ رنجها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زینگونه زیستیم و به هِقهِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)
■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از اینها بدبین (واقعبین!) هستم. جمعبندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ میتواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمیدهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقهگرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آنها بود، بهتر از خامنهای میتوانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنهای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقهای، مانند علمالهدی و تعداد زیادی گروههای تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماندهان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقهگرای و آخرالزمانی بودن آنها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنتطلبان، پادشاهیخواهان مشروطهطلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانستهاند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همانطور که تابحال عمل کردهاند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخشهای مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامههای اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخستوزیری/رئیسجمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمیگویم که ما خارج کشوریها یک دولت در سایه بسازیم، اما میگویم که ما خارج کشوریها بهتر است کارگروههایی بسازیم که نظرات داخلکشوریها را جمعبندی کند، آنها را نقد کند، و مانند آینه، آنها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”ها”ی موجود جمهوریخواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفتوگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی
■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعفها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان میبینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاحطلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوریخواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین
■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز
درست ۹ سال از آن روزی میگذرد که خانم «کلیآن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت اینها که میگویی با نمونهها (facts) نمیخواند، او با چهرهای حقبهجانب گفت: ما نمونههای آلترناتیو (alternative facts) داریم.
هنوز ابتدای موج تازه ترکتازی گرایشهای عوامفریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانیها ده سال پیش از آن احمدینژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقهبازی و دروغگویی آشکار و فخر به آنها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادیسازی و ابتذال آن پدیدهای که این روزها همهگیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» مینامم.
آنچه توجه مرا جلب میکند، جهالت و نادانی است که به گونهای گسترده عادی شده که دیگر نمیتوان آن را به سخره گرفت. آدمها راستراست راه میروند و با چشمان و گوشهای بسته و با صدای بلند دروغ میگویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آنچه میشوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونهای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمیدانست، پنهان یا آشکار خجالت میکشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام میکند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش میکوبد.
من کاری به آنهایی که آگاهانه دروغ میپراکنند و همه چیز را وارونه جلوه میدهند ندارم. آنها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدمهای معمولی پیرامون ما، همین آدمهای «عادی این روزها». همینهایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساختهاند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، میتوانیم بگوییم که وقتی آدمها تنها میشوند و دیگر به چیزی تردید نمیکنند، آن وقت است که فرمان میبرند، دست به عمل میزنند و آن وقت است که از میان آنها آدولف آیشمنها به وجود میآیند؛ همانهایی که وقتی میبینیشان، گمان میبری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بیآزار آرشیو روبرو هستی که البته میتواند هم این گونه باشد؛ اما او همزمان یک جنایتکار هم میتواند باشد، همانگونه که آیشمن بود.
اگر به نمونههای «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی مییابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف میخواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» میگوید: تو میخواهی «سخنرانی» کنی، میخواهی «درس» بدهی، من حوصلهاش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا بهکار میبرد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان همسانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال میکند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش میخواهد باشد ولی نمیتواند. او واژهای هم ساخته است به نام «فلسفهبافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمیکند پس باید پرتوپلا باشد. برای اینها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرفهای قلمبه و سلمبه میزند و از واقعیتها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوریهای انتزاعی غرق شده: «آقا این حرفها تئوریه و از عمل بهدوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» مینامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او میگویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حقبهجانب و تهاجمی میگوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیتها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و بهدور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار دادهاند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، بهویژه اگر نوشتهای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکههای اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشتههای مبتذل را هم تولید و یا بازپخش میکند.
آدم «عادی این روزها» دهها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی میکند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوریها و از جمله در پادشاهیهایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک میریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیستهزار نفری برگزار میکند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح میدهد. من هنوز نتوانستهام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدمهای «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.
آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود میگوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کردهاند. وقتی میگویی در کدام انتخابات؟ میگوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمیبینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی میآید و میگوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل میگویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم میگوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟
در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونهای نیمهشوخی میگفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدمهای «عادی این روزها» ساختهاند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار دادهاند، هزار بار از اینهایی که این روزها در کف خیابانهای خارج از ایران جولان میدهند، ملایمتر، منعطفتر و باادبتر بود. من یادم میآید که بیاخلاقیترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامههای سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. میگفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیتشده نظام شاهی بود و این آدمهای «عادی این روزها» تربیتشده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته اینها ادعا هم دارند که میخواهند به دوران باشکوه سالهای پیش از ۵۷ بازگردند!
سخنی که به گونهای نیمهجدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان میکردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.
انسانی که اندیشه و نقد را کنار میگذارد و یا هیچگاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجاتدهنده میگردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی میرود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که میگفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچگاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدمهای «عادی این روزها» هزارهزار انسان را میکشند. به یک دستورش سالهاست آدمهای «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ میسازند. سالهاست از هر تریبونی که شده میگوییم تخصص مسئولیت اجتماعی میآورد، شما تنها دستور اجرا نمیکنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدمهای «عادی این روزها» بدهکار نیست.
در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان میآورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار میآورد. آنها چهرهای خونخوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال میکرد. آنها آدمهای «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار مینهد و یا هیچوقت آنها را نمیآموزد، میشود فرمانبردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! میشود همان هیولاهایی که دستور اجرا میکنند و میتوانند در دو روز دهها هزار انسان بیدفاع را بکشند، میتوانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران میشنویم. همین آدمهای «عادی این روزها»، بسیجیها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها میکنند و سپس نزد خانواده خود میروند و با بچههایشان روزگار میگذرانند.
جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آنها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز میشود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک میشود که پیشپاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا میکند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط میبودی، همان کار را میکردی. آدمهای «عادی این روزها» چون آدمهای «عادی آن روزها» همیشه حقبهجانب و بدون تردید هستند.
«انسانم آرزوست!»
■ توجه شما به این موضوع مهم شایسته و بایسته است، ما دقیقا در چنین دورانی زندگی میکنیم که شر و نادانی رشدی خزنده و نامحسوس دارد و عادی سازی دروغ مکانیزم اصلی این کودتای ضد تمدنی است. شما حق مطلب را گفتید، من تنها به چند نمونه و تجربه دیگر اشاره میکنم: در همان بازه زمانی که سخنگوی ترامپ از “واقعیت آلترناتیو” سخن گفت، قتل روزنامهنگار سعودی آقای خاشقچی رخ داد، که دولت اردوغان بنا به تاکتیکهای سیاسی آن روز کمک کرد به آشکار شدن این قتل فجیع، و جهان خبری و سیاسی آنچنان ملتهب شد که ترامپ هم مجبور شد تا حدودی از آن فاصله بگیرد. اما با عادی سازی کردن دروغ و تبه کاری در یک دهه گذشته جنایت سعودیها نه تنها فراموش شده بلکه اگر امروز دوباره اتفاق بیافتد در صفحه اول هیچ روزنامهای درج نخواهد شد.
نمونه دیگری که مظلومانه دفن شده و کسی از آن یادی هم نمیکند، جنبش آزادیخواهانه روسیه است. جنبشی که مافیای تبه کار روس بین ۱۰ تا ۲۰ سال پیش جرات خشونتورزی حذفی در مقابل آن نداشت، پوتین با عادیسازی خشونت سیاسی تا حذف فیزیکی تمام رهبران و فعالان مدنی در روسیه پیش رفت و زمینه داخلی را برای تجاوز و نسل کشی در اوکراین آماده ساخت.
دهها بلکه صد ها نمونه و روند دیگر در سطح جهان و منطقه به منزله زنگ خطر فجایع بزرگتر و تاریخ ساز در آینده است. عادی سازی خشونت و قلدری تا آنجا پیش رفته که در فرومهای راست افراطی اروپایی پیش پا افتادهترین شوخیها این سوال است که فکر میکنید بهترین نقطه برای اصابت اولین موشک هستهای کدام است؟ پیکادلی، ورسای، یا وست مینستر؟
با احترام، پیروز
■ آقای تجلیمهر عزیز، متاسفانه حق با شماست. من منظور شما را از «آدمهای عادی این روزها» میفهمم، اما وقتی «پروفسور دکتر ش. خ. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بینالملل» در مصاحبهاش دست برسینه میگذارد و میگوید: «من افتخار میکنم که طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستم»، و ناراحت است که بنا به میل خود نمی تواند بگوید «رضا شاه دوم» یا «پروفسور دکتر ش. س. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بینالملل» در ردیف اول سخنرانی «شاهزاده...» می نشیند و ازش نمیپرسد که آیا او حمله هوادارانش را با اسپری فلفل به هر که نگوید «ملا چپی مجاهد...» یا مشتهای گره کرده شاهین نجفی را که با عینک و کت چرمی سیاه پشت تریبون میگوید: «اگر کسی صحبت از دموکراسی و اتحاد و همبستگی کرد، فقط جاوید شاه» را تایید میکند.
من نامه پزشکان و پروفسورهای و... بنام آلمانی را در دیوارهای اردوگاه کار اجباری داخائو که درست چسبیده به اتاق گاز و کوره آدمسوزی را به چشم دیدهام که از «پیشوا» که به درخواست آنها برای شرکت در آزمایش احساس جنسی آوارگان یهودی در آب بیست سی درجه زیر صفر یا کندن پوست یهودیهای دارای پوست سفیدتر برای آباژورهای سران نازی، پاسخ مثبت داده است، تشکر کردهاند، اما هنوزهم از «روز مرگی و پیش پا افتادگی شر» پیش این «پروفسورها و آکادمیک» های وطنی در شگفتم.
چندی پیش یه همسرم گفتم: «کلاه ما پس معرکه ست» همسرم گفت: «ما اصلا کلاه نداریم!»
با تاسف و شگفتی فراوان سعید سلامی
آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمانیافته، توهینهای جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنتطلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانهای جدی از یک بحران عمیقتر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی میکنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفتوگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.
توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیهای. این نوع زبان، ابزار شناختهشده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بیاعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که بهجای پاسخدادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار میگیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجهایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته میشود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.
در همین نقطه است که میتوان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمیشود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع میشود. از برچسبزدن و دشمنسازی و مشروع جلوهدادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی میبیند که باید انرا خرد و بیاعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.
خطرناکتر از خودِ این حملات، عادیسازی آنهاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزشها توجیه میشود، مرزهای اخلاقی جامعه بهتدریج فرسوده میشوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نهتنها محکوم نمیشود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل میگردد. این همان نقطهای است که سیاست از عرصه گفتوگو خارج و به میدان حذف بدل میشود.
تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهینها، خود سالهاست در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، در همان فضاها رشد یافتهاند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهرهمند بودهاند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمیدهند. این واقعیت نشان میدهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعهای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونیشدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمیشود.
این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه میگذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ میدهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیشنویس رفتار فرداست. فاشیسم میتواند دقیقاً در دل دموکراسیها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودیها معنا داشته باشد و نه بهعنوان حقی همگانی.
از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی بهدلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار میگیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره میکند. هزینه سخن گفتن میتواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق میدهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.
جامعهای که در پی رهایی از استبداد است، نمیتواند همزمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آیندهای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.
سکوت در برابر چنین خشونتی بیطرفی نیست؛ مشارکت در عادیسازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلیترین ارزشهایی است که بدون آنها، هیچ پروژه سیاسی با هر نام و شعاری نمیتواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش میکنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.
۵ فوریه ۲۰۲۶
■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیشزمینههای شکلگیری نگرشهای فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیدهای پیچیده است که روانشناسان سیاسی و جامعهشناسان آن را «بازتولید استبداد» مینامند. ریشههای این رفتار را میتوان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونیسازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دههها در فضای انسداد سیاسی رشد میکند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری میکند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخهی معکوسِ حاکم تبدیل میشود؛ یعنی همان روشهای حذفی، برچسبزنی و مطلقگرایی را علیه رقبای خود به کار میبرد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصلجمع صفر» میبیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی میشود که باید حذف شود.
۳. تقدسگرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل میگیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» میپندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز میکند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویتمحور ! بسیاری از جریانهای فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویتهای سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل میگیرند. آنها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمیگنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آنها را در آینده نادیده میگیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد میکند. اگر این خشم با آموزشهای دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقامجویی» تغییر شکل میدهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته میشود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم میگردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسلهمراتبی و بسته ! بسیاری از گروههای اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقهها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب میشود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی میگردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجهگیری: شکلگیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشاندهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ میکند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا
■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بینالمللی وی سهیم میدانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوهها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیامهای آقای پهلوی را دنبال کردهام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده میکنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادامالعمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز
■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن میکنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد همسرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بیمعنی و باور ناپذیر میکند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری
■ برای بررسی دقیقتر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکتهی بنیادین اشاره کرد، بیآنکه در این مجال به ریشهها و علل شکلگیری آنها پرداخته شود.
نخست، جامعهی ما جامعهای متکثر و چندپاره است؛ جامعهای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهلوهفت سال است. دوم، در حوزهی اخلاق و رفتار اجتماعی, بهویژه در نتیجهی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستیهای جدی مواجهایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید میکند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنشهای فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل بهروشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگیهایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبهی الگوهای مردسالارانه، گرایشهای اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفتوگو، در بخش قابلتوجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامهریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیتهای عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، میتوان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیدهی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاههای متفاوت، حتی دیدگاههای نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گویندهی آن نیست.
از اینرو، مسئلهی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوهی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابلتوجهی از دیدگاههای خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئلهی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی ادبی نه پدیدهای تازهاند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آنکه تحلیلی دقیق باشد، سادهسازی مسئلهای پیچیده و نادیدهانگاری همان نکات بنیادینی است که پیشتر به آنها اشاره شد.
با این حال، نمیتوان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهرههای شناختهشده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاههای خود آزادند، اما آزادی بیان بیمسئولیتی نمیآورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش میکشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمیگردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گلآلودی گذاشتهاند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعهی ایران آگاهاند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابلپیشبینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیشتر نیز با کنشهایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشیها و بیحرمتیها قرار دادهاند. ساده لوحانه است اگر تصور شود این بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشستهاند. چهبسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلامآباد به آتش بکشد، آیا پیش از آنکه خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید میکنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابلپیشبینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی میافزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دستکم نشانهای از سادهلوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح میشود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ گوی هر رفتار نابخردانهای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی بهصورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ میدهد، آقای پهلوی در پی رفع و رجوع آن برآیند؛ بیآنکه به اهمیت نقش ایشان بهعنوان سرمایهای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخگوست، این مسئولیت را نمیتوان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و بهصراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کردهاند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفتوگوی سالم است.
من صریح و بیتعارف به این باور رسیدهام که در چنین وضعیت خطیر و بیسابقهای، هر نوشته، مقاله و مداخلهی فکری که امروز منتشر میشود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخگویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئلهی اصلی دامن میزند.
در زمانی که ماشین سرکوب بیوقفه میکشد، زندانی میکند و دروغ میگوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیهها، حتی اگر در پوشش دغدغههای اخلاقی یا آیندهنگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سالها با جامعهای مبتنی بر تساهل و گفتوگو فاصله داریم؛ و نکتهی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویتها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفتهاید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه میدهد و پاسخگوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافتهاند، ما را از مسئلهی بنیادین منحرف نمیکند؟
آیا شایستهتر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایهی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، بهجای آنکه توان خود را صرف واکنش به فحاشیها و رفتارهای گروههایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروههایی که در فردای یک ایران آزاد، بهسادگی میتوان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پایبست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
بهقولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفتهایم، اما سالهاست بهرهاش را میپردازیم. بخشی از گفتمانهای مبتنی بر ترسافکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف میکنند. در این میان، وقتی رسانههای وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایتهایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهرههای فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی میکنند، آیا نباید لحظهای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به همراستایی ناخواسته با روایتهای مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام
■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت میدهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکلها و گردهماییهای منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروههای فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهماییها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بیتوجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیتها و گروههای دیگر نخواهد بود. بیشک اظهارات شخصیتهای سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسهای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری
■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجهگیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن همداستان نیستم. بهویژه آنکه به نظر میرسد گفتههای خانم گلشیفته فراهانی بهصورت مستقیم نقل و سپس بهطور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنشها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی سادهسازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا میکند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح میشود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخگویی نسبت به پیامدهای فراخوانهایش مستثنا تلقی میشود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوانهایی است که میتواند مخاطبان را به مواجههای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسشها مطرح شود، میتوان آن را چنین صورتبندی کرد: آیا فراخوان به کنشهایی که مستلزم هزینههای انسانی سنگین است، بدون تضمینهای عملی برای کاهش این هزینهها یا بدون شفافسازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابهجایی چهرههای سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه همزمان با دگرگونیهای نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بیچونوچرا و ولایتپذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیتپذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی
■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده میباشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا
■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به باور من، تمرکز اصلی نوشتهی آقای استکی نه نقد یا داوری دربارهی گفتههای خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آنها؛ بلکه محکومیت توهینهای جنسیتزده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنتطلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفتههای ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنشهای خشونتبار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بیآنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را بهسادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربههای مستند نشان میدهد شبکههای گستردهای از حسابهای کاربری جعلی، بهویژه با منشأ جمهوری اسلامی، بهطور سازمانیافته فعالاند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همهپرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی میکردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ بهویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوانها، هزینههای انسانی آنها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر میشود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبهرو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجهایم که سالها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمیاش دربارهٔ هتاکی و بیحرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق محور تشویق میکردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخمهای رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلمها و سریالهای صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزیها و خشونتها را دید. سعدی میگوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسلهی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژههای لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویتهاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانوادههای مجروح و مصدوم و ایجاد راههای مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگانهای جهانی حقوق بشری. وقتی میشنوم خانوادههایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کردهاند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصممتر میشوم بر اولویتها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمانها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام
■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه میکنید، ولی دقت نمیکنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه میکند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونهای پشت میکرفونهای معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانههایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آنها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آنها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. اینها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در بارهاش میتوان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتیها نام گرفتهاند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانهوار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سالها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانهداری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی میفرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آنها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آنها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفقالقول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته اینها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهیخواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا میبرد و کم نمیکند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمیتوان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش
۵ فوریه ۲۰۲۶
در پایان یک دوره طولانی از تحولات سیاسی و اقتصادی، امروزه اقتصاد ایران همچنان با مجموعهای از چالشهای ساختاری مواجه است؛ چالشهایی که ریشه آنها نه تنها در عوامل اقتصادی، بلکه در الگوی حکمرانی، ساخت قدرت و جهتگیری سیاست خارجی قرار دارد. بیکاری گسترده جوانان و زنان تحصیلکرده، تخریب محیطزیست، بحران صندوقهای بازنشستگی و نظام بانکی، تورم مزمن، فقر گسترده و بیثباتی اقتصاد کلان، تنها نمودهای بیرونی این بحران عمیقهستند. «اختلال در رابطه دولت–ملت» و «انزوای ژئوپلیتیک» کشور وجه دیگر این بحران را بازنمائی می کند.
دهه نخست پس از انقلاب، با تصرف سفارت آمریکا و جنگ ایران و عراق، مسیر سیاست خارجی و امنیتی ایران را به سمت «تقابل» کشاند. این انتخاب استراتژیک، ایران را از مزایای تعامل اقتصادی، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری و حضور فعال در اقتصاد جهانی دور کرد؛ مزایایی که کشورهای توسعه یابنده در همان دوره با استفاده از آنها مسیر رشد خود را شکل دادند.
پس از جنگ، ساختار قدرت به دو جناح اصلی عملگرا و اصولگرا تقسیم شد. جناح اول منادی دیپلماسی و تعامل با جهان بود و جناح دوم، استمرار گفتمان تقابل را دنبال میکرد. این دوگانگی بیش از چهار دهه ادامه یافته و نوعی «پارادوکس راهبردی» ایجاد کرده است: ایران همزمان میخواهد از مزایای نظم بینالملل بهره ببرد و در برابر آن نیز بایستد. نتیجه چنین تضادی، سیاست خارجی غیرمنسجم و ناتوانی در ایجاد یک راهبرد بلندمدت بوده است.
بعد از دولت اصلاحات از سال ۱۳۸۴ تا کنون بتدریج نهادهای نظامی و امنیتی نظام دست بالا را در حاکمیت بدست آوردند و با سرکوب نهادهای مدنی و ایجاد انسداد سیاسی در داخل و تشدید سیاست خارجی مخاصه جویانه و پر هزینه خود، بحران کنونی کشور را موجب شدند.
در حوزه اقتصاد، غربستیزی بهمعنای از دسترفتن فرصتهای گستردهای برای توسعه بوده است. در حالی که کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، هند، مالزی و ترکیه رشد خود را بر پایه ادغام هوشمندانه در اقتصاد جهانی بنا کردند، ایران مسیر «خودبسندگی» را انتخاب کرد؛ مدلی که برای کشوری با جمعیت زیاد و نیاز شدید به سرمایه، تکنولوژی و تجارت جهانی، عملاً ناکارآمد است.
ناتوانی در ایجاد «دولت توسعهگرا» و حرفهای، عامل مهم دیگری در تعمیق بحران است. توسعه نیازمند حکمرانی شفاف، نظام مالی سالم، استقلال نهادهای نظارتی، شایستهسالاری و رابطه سازنده دولت با بخش خصوصی است. اما در ایران، به دلیل آمیختگی سیاست، اقتصاد و نهادهای امنیتی، ساختاری شکل گرفته که در آن «رانت» بر «تولید» غلبه دارد. نتیجه این وضعیت، شکلگیری نوعی سرمایهداری غیرمولد است که بر انحصار و امتیازات ویژه استوار است و فضای رقابتی و تولیدمحور اقتصاد را از بین میبرد.
تحریمهای بینالمللی این ضعفهای ساختاری داخلی را تشدید کردهاند. تحریمها علت اصلی بحران نیستند، بلکه «شتابدهنده فروپاشی کارکردی»اند. اقتصادی که بر شفافیت، ادغام جهانی و دسترسی به فناوری بنا نشده باشد، در برابر فشارهای خارجی بسیار شکننده است. سقوط ارزش پول، رکود تورمی، فرار سرمایه، بیکاری و گسترش فقر، نشاندهنده همین آسیبپذیری است.
در سیاست خارجی، مشکل اصلی نبود یک «پارادایم واحد» است. سیاست خارجی ایران میان دو منطق مجزا گرفتار شده است: منطق انقلابی که خواهان تغییر نظم منطقهای و جهانی است، و منطق دولتداری که حفظ ثبات و رفاه داخلی را دنبال میکند. این دو منطق تاکنون همسو نشدهاند و اغلب یکدیگر را خنثی کردهاند. نتیجه، از دسترفتن فرصتها، افزایش هزینهها و کاهش اثرگذاری ایران در تعاملات جهانی بوده است.
قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تجلیل گران سیاسی نظام، تصور می کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب اله در لبنان و آسیب پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه ، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقبماندگی اقتصادی» یکی از محوریترین ویژگیهای سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است.
برغم شواهد آشکار در مورد شکست سیاست خارجی جمهوری اسلامی، مسئولان نظام از پذیرش این موضوع، امتناع میورزند. به گمان ما واکاوی و شناسائی دلایل این استنکاف، حایز اهمیت است. در تبیین این معضل باید گفت:
۱- سیاست خارجی جمهوری اسلامی نه فقط یک ابزار دولت، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است. هویت «مقاومت»، «مصونیت راهبردی» و «تقابل با غرب» برای حکومت اهمیت مرکزی دارد. اعتراف به شکست در این حوزه، عملاً شکست یک ستون هویتی را بیان میکند و نظام از این بابت احتیاط شدید دارد.
۲- تصمیمگیری راهبردی در سیاست خارجی ایران بسیار متمرکز و شخصیسازی شده است؛ و حلقه تصمیمگیری آن کوچک و امنیتی است. ضربه خوردن در این حوزه مستقیماً آسیب به مشروعیت همین حلقه تلقی میشود و لذا تمایل به پذیرش شکست وجود ندارد.
۳- در یک نظام توتالیتر یا نیمهتوتالیتر، اعتراف به شکست، پیامدهای داخلی جدی دارد؛ از جمله: کاهش مشروعیت در میان حامیان، افزایش امید و انگیزه مخالفان و تضعیف روایت رسمی درباره موفقیت راهبرد «مقاومت». نمونهای از این وضعیت وقتی دیده میشود که رسانههای نزدیک به نظام شکستها را به «توطئه خارجی» یا «جنگ ترکیبی» منتسب میکنند تا مسئولیت داخلی را نپذیرند.
۴- بر اساس تحلیلهای منتشرشده، روایت غالب رسمی این است که مشکلات و شکستها نتیجهٔ دخالت آمریکا، اسرائیل، عربستان یا «جریانهای معارض» است. این سازوکار باعث میشود که پذیرش خطا یا شکست سیاست خارجی به مثابه تأیید ضعف ساختار داخلی تلقی شود و از آن اجتناب میگردد.
۵- سیاست خارجی جمهوری اسلامی به شدت با نقش نهادهای امنیتی و نظامی (بهویژه سپاه) گره خورده است. موفقیت این نهادها معمولاً بر تداوم وضعیت «تهدید خارجی» استوار است. اگر نظام شکست در سیاست خارجی را بپذیرد، توجیه قدرت و بودجهٔ این نهادها نیز تضعیف میشود. تحلیلهای مربوط به «شکستن تصور مصونیت راهبردی» نشان میدهد که چطور واکنشهای محدود حکومت به حملات مستقیم، به جای اعتراف به آسیبپذیری، با سکوت و روایتسازی پوشش داده میشود.
۶- وضعیت سیاست خارجی با اعتراضات داخلی پیوند خورده است. پذیرش شکست میتواند مردم را نسبت به ضعف ساختاری حکومت هوشیارتر کند و دامنه اعتراضات را گسترش دهد. بنابراین نظام ترجیح میدهد شکست را پنهان، تحریف یا وارونه جلوه دهد.
۷- در روایت رسمی، حتی رخدادهایی که از دید ناظران بیرونی شکست تلقی میشوند، به عنوان «پیروزی مقاومت»، «نقشه دشمن که شکست خورد» یا «مدیریت هوشمندانه بحران» توصیف میشوند. رسانههای وابسته به محور مقاومت نمونههای مکرری از این گفتمان را ارائه کردهاند.
علاوه بر ساختار تصمیم گیری و منافع مستقر، یکی از ریشههای ضعف تحلیلی در سیاستگذاری، فقدان دانش تخصصی مدرن در میان بخشی از تصمیم سازان است. سیاست خارجی و اقتصادی امروز نیازمند تحلیل داده محور، شناخت ساختار قدرت جهانی، اقتصاد بینالملل، تکنولوژی و نهادهای چندجانبه است. با این حال، بخش مهمی از تصمیمگیری راهبردی بر تجربه جنگ، برداشتهای ایدئولوژیک و اطلاعات فیلترشده امنیتی استوار است. بنابراین سیاستها نه بر پایه دانش علمی، بلکه بر پایه قطعیتهای ایدئولوژیک شکل میگیرند. مشکل اصلی این نیست که برخی تصمیمسازان تحصیلات دانشگاهی ندارند؛ مشکل این است که سیستم سیاسی، دانش تخصصی را در فرآیند سیاستگذاری در اولویت قرار نمیدهد. در چنین ساختاری، تصمیمسازی حرفهای و تحلیل علمی همیشه در حاشیه قرار میگیرند و سیاستها اغلب واکنشی، پرهزینه و فاقد انسجام راهبردی هستند.
در جمعبندی، بدون تغییر رویکرد سیاست خارجی از تقابل به تعامل مبتنی بر منافع ملی، و بدون بازسازی ساختار حکمرانی بر پایه شفافیت، رقابتپذیری و شایستهسالاری، نه تحریمها بهطور پایدار رفع میشوند و نه توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی محقق خواهد شد. بحرانهای کنونی ایران، محصول ترکیب سیاستگذاریهای متناقض، ساخت قدرت بسته، اقتصاد غیرمولد و اولویتدادن به امنیت سخت بر توسعه انسانی و اقتصادی است. تحقق تغییر، نیازمند بازاندیشی بنیادین در جهانبینی سیاسی کشور و اصلاح ساختار تصمیمگیری است.
من آرمانها را رد نمیکنم؛
فقط در مواجهه با آنها دستکش به دست میکنم.
(فردریش نیچه، اینک انسان، پیشگفتار، بند سوم)
وقتی به حوادث این روزهای ایران مینگرم، دو واقعیت بیش از هر چیز برجسته میشوند: نخست، نادرست از کار درآمدنِ بخش بزرگی از تحلیلها و پیشبینیهای رایج دربارهی تحولات ایران؛ و دوم، رخدادی که همچون یک «قوی سیاه» ناگهان سربرآورد و، درست در تقابل با هر شکل از آرمانگراییِ سیاسی، حامل گرایشی واقعگرایانه به ایران و مبتنی بر عقل سلیم است. مراد من از عقل سلیم، توانایی دیدنِ واقعیت آنگونه که هست و تصمیمگرفتن بر پایهی آن است؛ نه بر اساس آرزوها، ایدئولوژیها یا توجیههای نظری. از همین منظر، انقلاب سال پنجاهوهفت را میتوان انقلابی علیه عقل سلیم ــ و بهویژه علیه سیاستِ ممکنات ــ دانست، و خیزش و خواستِ کنونی را حرکتی در جهت بازپسگیری همان عقلی تلقی کرد که روزگاری به سود آرمانها کنار زده شد.
این مقالهی دوبخشی تلاشی است برای فهمپذیر کردن این دو واقعیت و روشنساختن نسبت درونی آنها با یکدیگر.
۱. خطرناکترین رویدادها نه نادیدنیها، که دیدنیهاییاند که از فهمشان میگریزیم.
چرا بسیاری از تحلیلهای روشنفکری از فهم جریان رویدادهایی که لحظهبهلحظه جامعهی ایرانی را درمینوردند بازمیمانند؟ پاسخ را باید در یک کاستی بنیادی جست: گسست از واقعیت عینیِ رویداد. این ناکامی نه از فقر دانش ناشی میشود و نه از فقدان چارچوب نظری؛ مسئله در شیوهی داوری است. داوریِ ذهنی و نظرگاهِ شخصیِ تحلیلگر ــ یعنی مجموعهای از پیشفرضها، موضعگیریها و گاه علایق سیاسیِ ازپیشموجود ــ پیش از آنکه واقعیت مجالِ سخن گفتن بیابد، بر مشاهدهی عینی سایه میاندازد و امکانِ مواجههی مستقیم و بیواسطه با خودِ رویداد را از میان میبرد. در چنین وضعی، نظریه بهجای رویداد مینشیند و پندارِ «آنچه باید باشد»، دیدنِ آنچه «هست» و حتی آنچه میتواند باشد را به حاشیه میراند.
به بیان دیگر، مسئله نه فقدان دانش ادبی، فلسفی یا علمی است و نه کمبود ابزار نظری؛ گره کار در ناتوانی از مشاهدهی پدیدار اجتماعی نهفته است. بسیاری از تحلیلگران از خرد جامعهشناختیِ لازم برای فهم واقعیت زنده بیبهرهاند؛ خردی که پیش از هر داوری، خود را در معرض واقعیت عینی قرار میدهد و حکم را نه از سر تعهد به ایدئولوژی یا گرایشهای سیاسی و عقیدتی، بلکه از دلِ مواجههی مستقیم و بیواسطه با رویداد استخراج میکند.
دیدنِ عینیت اجتماعی خود مهارتی مستقل است؛ مهارتی که نه از انباشت دانش، بلکه از تعلیق آگاهانهی آن به دست میآید. سقراط نیز درست بر همین توانایی تکیه داشت و آن را آموزش میداد: تعلیقِ باورها و پیشداوریها برای نگریستن به حقیقت آنگونه که هست، نه آنگونه که مطلوب است یا پیشاپیش به آن ایمان آوردهاند. فقدان همین توانایی است که توضیح میدهد چرا بخش بزرگی از آنچه امروز بهنام تحلیل عرضه میشود، در واقع نه تحلیل و نقد، بلکه صورتبندیِ آمال و آرمانهایی است که در پناه ذهنِ تحلیلگر پرورده شدهاند. چنین نوشتارها و گفتارهایی پیش از آنکه با واقعیت اجتماعی درگیر شوند، در فضایی امن، انتزاعی و جداافتاده از میدان تجربه شکل میگیرند و از همین رو هرگز در معرض آزمونِ عینیت اجتماعی قرار نمیگیرند. در این وضعیت، اندیشه بهجای مواجههی مستقیم با پدیدارها، آنها را با پارهمفهومهایی از متفکران سیاسی و فلسفی میسنجد؛ مفاهیمی که در پاسخ به زمینهها و زمانههایی متفاوت زاده شدهاند. نتیجه آن است که نسبت اندیشه و رویداد وارونه میشود: نظریه دیگر از مواجههای صادقانه و صبورانه با پدیدهی اجتماعی برنمیخیزد، بلکه این خودِ پدیدار است که بر تخت پروکروستسِ نظریههای از پیشآماده خوابانده میشود و از ریخت میافتد.
در این وارونگی، رویداد نه دیده میشود و نه به فهم درمیآید؛ زیرا امکان ورود آن به جهان آگاهی از همان ابتدا از طریق باورهای علمی، فلسفی یا اخلاقی مسدود شده است. پیامد این وضعیت فقط خطای تحلیلی نیست، بلکه به فهم درنیامدنِ خود رویداد است. رویداد، و بهویژه رویداد سیاسی، پیش از آنکه مثالی برای تأیید یا ابطال نظریهای باشد، پرسشزا و مسئلهساز است. رویداد آن چیزی است که چارچوبهای فکری موجود را به چالش میکشد و اندیشه را ناگزیر به تغییر، بازاندیشی و بازسازی میکند. هنگامی که رویداد به ابژهای برای سنجش با مفاهیم آمادهبهمصرف فروکاسته میشود، این ظرفیت پرسشزایی از میان میرود و اندیشه، بهجای خطر کردن و آموختن از واقعیت، به پناه مفاهیم آشنا عقبنشینی میکند و آنها را تکرار میکند.
در برابر این رویّه، تفکری که هنوز آرمانزده نشده یا در تلهی نظریات نیافتاده مسیری معکوس میپیماید و از همینرو میتواند وضعیت را به گونهای درونزاد و درونماندگار تحلیل یا نقد کند؛ نه از آن رو که به نظریهها یا فلسفههای سیاسی پشت میکند، بلکه بدان سبب که نقطهی آغاز خود را در «اکنون» و «اینجا»ی رویداد مییابد. اندیشه تنها زمانی زنده میماند که به رویداد، بهمثابهی رویداد، بیندیشد؛ یعنی به واقعیت اجازه دهد پرسشها و مسائلش را همانگونه که هست آشکار کند، نه آنکه با پاسخهای از پیش آماده، امکان فهم آن را از میان ببرد.
نحوهی مواجههی بخش قابلتوجهی از اهل اندیشه با گرایش فزایندهی جامعهی ایرانی به نمادها و روایتهای پیشااسلامی، نمونهای روشن از همین ناتوانی در مواجهه با پدیدارهاست. این گرایش، فارغ از هر داوری ارزشی دربارهی محتوای آن، بهمثابهی یک واقعیت اجتماعی رخ داده و قابل انکار نیست؛ بااینحال بسیاری از تحلیلها نه برای فهم آن، بلکه برای دفاع از چارچوبهای نظریِ از پیش موجود نوشته میشوند.
برای نمونه، گزارهی «ملیگرایی نشانهای از فاشیسم است» تنها زمانی واجد معنا و دقت تحلیلی است که از دلِ تحلیل رویدادی مشخص ــــ مانند فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی ــــ استخراج شده باشد.[۱] تعمیمِ مکانیکیِ چنین گزارهای به هر زمانه و هر زمینهای، خود نشانهی ناتوانی در فهم رویداد و جایگزینکردن نظریه بهجای مشاهده است؛ چرا که همان ملیگرایی میتواند، در شرایط تاریخی دیگر و در جامعهای متفاوت، به یکی از راههای خروج از بنبستِ فاشیسم بدل شود؛ چنانکه در ایرانِ امروز، همین ملیگرایی همچون رانه و نیرویی برای غلبه بر فاشیسمِ شیعی ــ یا به تعبیر یکی از دوستانم، «فاشیعیسم» ــ عمل میکند؛ فاشیسمی که نهتنها با ملیگرایی سرِ ستیز دارد، بلکه خود را ایدئولوژیای جهانروا و جهاناندیش میپندارد.
تاریخ بارها نشان داده است که در هر دورهای، یک ایدهی خاص میتواند به کانون جذابیت ایدئولوژیک بدل شود؛ ایدهای که بهجای پاسخگویی به پرسشهای برآمده از واقعیت، خود را در موضع حقیقتِ اخلاقی مینشاند و از دایرهی نقد بیرون میکشد. نشانهی این دگردیسی، نه فقط خطاهای نظری، بلکه نقدناپذیر شدن ایده و اخلاقیسازیِ اختلاف نظر است؛ جایی که نقد بهمثابه انحراف یا همدستی با شر تعبیر میشود. در معاصرت ما، فمینیسمِ هویتی بیش از ملیگرایی مستعد چنین وضعیتی است: گفتمانی که با تکیه بر برخی محدودیتها، تضادها و امکانهای واقعی روزمره و تاریخی جامعه بهجای استدلال، با پیوندی گسترده به نهادهای قدرت و با دشمنی ساختاری نسبت به امر عام و مفاهیمی چون ملت و شهروندی، آمادگی آن را دارد که بهجای نیرویی رهاییبخش، به ایدئولوژیای جهانروا بدل شود؛ ایدئولوژیای که درست از همین مسیر، امکان سوار شدن بر گردهی اسب فاشیسم را مییابد، بیآنکه خود را فاشیستی بنامد.
جنبشهای رهاییبخش و برابریخواه نیز، درست از همین نقطه، توانستند در کنار نازیسم و فاشیسم بر بار فاجعههای قرن بیستم بیفزایند و رسواییهای تاریخی بیافرینند: چرا فاشیسم یا نازیسم را مرگبارتر از استالینیسم و لنینیزم بدانیم؟ فاجعه، فاجعه است؛ چه به نام ملت آلمان رخ دهد و چه زیر پرچم سرخ جامعهای آرمانی و بیطبقه یا به نام «خلقهای جهان».
از همینرو، مسائل خطرناک هر زمانه آنهایی نیستند که میدان نقد گشادهدستانه در اختیارشان گذاشته شده و آماج داوریهای علنی قرار میگیرند؛ بلکه درست برعکس، آنهاییاند که هر اشارهی انتقادی به آنها با طرد، تکفیر و حذف از حیات اجتماعی پاسخ داده میشود ــ مسائلی که حتی پرسش محتاطانه دربارهشان نیز بهسرعت از میدان گفتوگو بیرون رانده میشود.
۲. بدترین خطای سیاست، آنجاست که بهجای فهم زندگی، میخواهد آن را نجات دهد.
جامعهی ایرانی دستکم چهار دهه است که زیر فشار دو شکل از آرمانخواهی زیسته است: آرمانخواهی دینی و آرمانخواهی روشنفکرانه. آرمانخواهی دینی، با مصادرهی واقعیت اجتماعی به نام حقیقتی متعالی، جامعه را به ابزاری برای تحقق طرحهای ایدئولوژیک خود بدل کرد؛ طرحهایی که نهتنها بیرون از جامعه، بلکه اغلب علیه نیازها، رنجها و محدودیتهای زیستهی آن عمل کردند. حاصلِ کار، فرسایش درونی جامعه و تهیشدن سیاست از معنا بود. اما در سوی دیگر، آرمانخواهی روشنفکرانه نیز ــ هرچند با زبانی متفاوت ــ گرفتار همان منطق شد: اول آرمان، بعد واقعیت. در این منطق، جامعه نه بهمثابه میدان رخدادهای پیچیده، بلکه بهعنوان «مادهی خامِ تئوری» فهمیده شد. از همین رو، بسیاری از واکنشهای روشنفکرانه به تحولات سیاسی، بهجای آنکه شکافها را روشن کند، آنها را انکار یا اخلاقیسازی کرد. همدستی این دو آرمانخواهی، نه لزوماً آگاهانه، بلکه ساختاری است: هر دو، پیش از شنیدن جامعه، میدانند که جامعه «باید» چه باشد ــــ و درست در همین نقطه است که جامعه، در غیاب تخیل جامعهشناختی، از سوژهای فعال، خردمند و تولیدکننده در سیاست به ابژهای برای تفسیر و داوری فروکاسته میشود.
جامعه، همچون پیکرهای حساس، امکانهای موجود خود را برای تغییر میآزماید؛ و هرگاه این امکانها را چندان کارآمد و نیرومند نیابد که بتوانند افق آیندهاش را بگشایند، راههای بدیل را در نمادها و ارجاعات تاریخی جستوجو میکند ـــ نه از سر نوستالژی، بلکه برای گریز از انسداد سیاسیای که در آن گرفتار آمده است. از همینرو، جامعه زمانی به یک نام، نماد یا دوره بازمیگردد که مایهای دندانگیر در اکنونِ خود نیافته باشد. این بازگشت، بازگشت به «همان» نیست ـــ چنین بازگشتی محال است؛ زیرا هر پدیدهای، چنانکه در طبیعت نیز تجربه میشود، هنگام بازگشت دیگر همانی نیست که پیشتر بود ـــ بلکه نیرویی است سرشار از تازگی و تفاوت؛ نیرویی که میتواند شرایط موجود را دگرگون کند و سیاستی را درهم بشکند که از هنرِ ممکنات تهی شده و جای آن با رؤیاهای متافیزیکی یا جدالهای خیالین و انتزاعیِ روشنفکری پر شده است. به تعبیر محمدعلی فروغی، سیاست پیش از هر چیز هنرِ ممکنات است، نه میدان تحقق آرزوهای دور و دراز. سیاست عاقلانه نه با طوفان درمیافتد و نه آن را انکار میکند؛ بلکه مسیر باد را میشناسد تا کشتی جامعه را به سلامت از آن عبور دهد.
آنچه امروز در جامعهی ایرانی، همچون یک خیزش ــ و بسا انقلاب ــ در حال وقوع است، بیش از هر چیز بیانِ طلبِ عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که جهان را آنگونه که هست بنگرد، نه آنگونه که «باید» باشد. جامعه، پس از سالها زیستن زیر فشار نیروهایی که یا با زبان نجات و رستگاری سخن گفتهاند یا با ژستهای رادیکالِ ضدامپریالیستی و ضدنولیبرالیستی پیش رفتهاند، به نقطهای رسیده است که دیگر میلی به بدلشدن به بازیچهی ایدئولوژیها ندارد. از همین رو، عقل سلیم را فرا میخواند: عقلی که با جهان در ستیز نیست، بلکه بر تعامل، ارزیابی و همکاری استوار است.
بااینهمه، این چرخش به معنای گریز جامعه از آرمان نیست؛ بلکه نشانهی آگاهشدن از بیمسئولیتیِ آرمانخواهانی است که بیاعتنا به واقعیتهای زیسته و منطق فرایند، همچون گراز، یکراست به سوی آرمان یا همان مقصد ذهنی خود میتازند و در این مسیر، زندگیها را ویران و زیربناهای اجتماعی را نابود میکنند. جامعه امروز نه نفی آرمان، بلکه مهار آن را طلب میکند: آرمانی که زیر فرمان عقلانیت قرار گیرد، نه عقلانیتی که قربانی آرمان شود. از این منظر، گرایش به عقل سلیم بیش از آنکه نشانهی شیفتگی به آرمانی خاص یا دورهای تاریخی باشد، بازگشتی است به همان ایدهی «دولتِ واقعگرا» که در انقلاب پنجاهوهفت، به وسوسهی زیستن در یک مدینهی الهی و آرمانی، از آن چشم پوشیده شد؛ دولتی که خود را موظف به ستیز دائمی با جهان نمیدانست، سیاست خارجیاش بر منطق بقا و توسعه استوار بود و جامعه را قربانی رسالتهای متافیزیکی یا مأموریتهای نجاتبخش جهانی نمیکرد؛ رسالتهایی که وعدهی بهشت میدهند و در عمل جهنم میسازند.
جامعه این بار نه در آسمان آرمان، بلکه در خودِ واقعیتِ زمینی آیندهی خویش را میجوید ــ و این چرخش، اتفاق کوچکی نیست. جامعهی ایرانی زمانی، با وعدهی رستگاری و زندگی در جامعهای آرمانی، وضعیتی در حال رشد و دگرشد را کنار گذاشت و گرفتار اغوایی شد که در خیالپردازیهایِ برخی از روحانیون و روشنفکرانِ انقلابی پرورده شده بود؛ کسانی که بهرغم تفاوت عمیق باورها، در یک بزنگاه تاریخی به هم رسیده بودند: آنها شتابزده توجیهات نظری خود را از ادبیات مارکسیستی استخراج کرده و در عجلهای بیوقفه میکوشیدند همه را به رستگاری برسانند؛ میخواستند هرچه زودتر از فراز تاریخ آکنده از ستم برجهیده و ناگهان خود را در جهان آرمانی بیابند. اما امروز، بازگشت به همان سیاستی که روزگاری جامعه در جستوجوی «معنویت»، «عظمت» و «مقامِ انسانیت» از آن رویگردان شده بود، نشانهی بازپسگیری عقل سلیم است؛ عقل سلیمی که میداند سیاست عرصهی تحقق مطلقها و آرمانها نیست، بلکه میدانِ تنظیم تضادها، محدودیتها و امکانهاست.
این گردش و گرایش به عقلِ سلیمِ سیاسی، بههیچوجه به معنای نفی آرمانخواهی نیست. برعکس، آرمانخواهی شرط امکان فرارفتن از وضع موجود است و بدون آن هیچ جامعهای زنده نمیماند. مسئله اما درست از جایی آغاز میشود که آرمانخواهی شأن و جایگاه خود را فراموش میکند. آرمان تنها زمانی زاینده میماند که حدّ و مرز خود را بشناسد و، بهویژه، از قلمرو دین، فلسفه، ادبیات، هنر، نقد و تخیل جلوتر نیاید؛ زیرا از لحظهای که میکوشد بهجای جامعه تصمیم بگیرد و شکل زندگی اجتماعی را از بالا مهندسی کند، به ضدِ خود بدل میشود.
به بیان دیگر، آرمان مانند خورشید است: روشن و زندگیبخش، اما فقط تا زمانی که در فاصله بماند و ما، به تعبیر نیچه، در محضرش دستکش به دست داشته باشیم؛ زیرا هر گامی بهسوی زمین، آن را به نیرویی ویرانگر و جهنمی بدل میکند. درست در لحظهای که فاصله برداشته میشود و بدون حفاظ به آرمان روی میآوریم، خطر آغاز میشود: آنجا که آرمانخواه خود را مجاز به مهندسی اجتماعی میداند ــ یا بدتر از آن، به ساختار قدرت نزدیک میشود ــ آرمان از یک تصورِ برکِشنده و توانبخش، به ابزار سلطه فرو میکاهد. در اینجا دیگر با گستردن افق و نقد وضع موجود طرف نیستیم، بلکه با ارادهای مواجهایم که میخواهد جامعه را مطابق تصویر ازپیشساختهی خود بازآرایی کند. به همین معناست که دین نیز، به محض ورود به سیاست، نهتنها از معنویت تهی میشود، بلکه سیاست را نیز از عقلانیت تهی میکند.
تجربهی تاریخی بارها این منطق را تأیید کرده است: در ایرانِ پس از انقلاب، آرمانخواهی شیعی با وعدهی رستگاری و عدالت مطلق وارد سیاست شد و خود را مجاز به مهندسی همهجانبهی جامعه دانست. نتیجه نه تحقق آرمان، بلکه فرسایش سیاست، تخریب نهادها و تهیشدن اخلاق از معنا بود؛ جایی که آرمان دیگر نیروی نقد قدرت نبود، بلکه خودِ قدرت شد. در مقیاسی دیگر، آرمان رهاییبخش برابری، آنگاه که در تجربههای دولتسازی سوسیالیستی قرن بیستم به پروژهای تمامعیار بدل شد، نهتنها رهایی نیاورد، بلکه به یکی از گستردهترین اشکال سرکوب انجامید. رؤیای پایان ستم، آنگاه که با مهندسی اجتماعی و حذف «انسانِ ناکامل» پیوند خورد ــ حذفی که در نازیسم بهصراحت در چهرهی یهودی متجسد شد ــ به کابوسی گرایید که خشونت خود را به نام رهایی توجیه میکرد. در چنین بستری، ناکامیِ سیاستِ واقعگرا در جمهوری وایمار نیز راه را برای ظهور نوعی آرمانخواهیِ تمامیتخواه گشود؛ آرمانی که وعدهی عظمت میداد و جهان را به میدان دشمنان تقسیم میکرد. حاصل این چرخش، سیاستی بود که نه هنرِ تنظیم تضادها را داشت و نه توانِ پذیرش محدودیتها را، بلکه میکوشید همهچیز را از مسیر حذف و خشونت یکدست کند.
آنچه امروز در جامعهی ایرانی جریان دارد نه نوستالژی است، نه صرفِ اعتراض و نه جستوجوی یک ناجی تازه؛ بلکه کنش و ارادهای سیاسی و تاریخی برای عبور از نظم و نظامی است که سیاستِ آرمانزده را تا مرز نابودی زندگی پیش برده است. جامعه، پیش از آنکه نظریهپردازان به جمعبندی برسند، به تجربه آموخته است که رستگاریِ وعدهدادهشده همواره به تعلیق زندگی انجامیده و معناهایِ متعالی، در مواجهه با واقعیت، یکی پس از دیگری فروپاشیدهاند. از همینرو، این خیزش پسزدنِ آگاهانهی هر آن سیاستی است که میخواهد از بالا، به نام حقیقت، آزادی یا عدالت، بر زندگی فرمان براند. اینبار، جامعه و زندگی جلوتر از اندیشه ایستادهاند؛ و سیاستمدار و روشنفکری که نتواند با این رویداد از درِ گفتوگو درآید، از قافلهی خرد و دانش زمانهاش عقب میماند؛ جامعه دیگر نمیخواهد میدان آزمایش ایدههای کینهتوزانه و پروژههای آخرالزمانی باشد: ترهات و توهماتی که تحققشان ــ و در عمل، شکستِ گریزناپذیرشان ــ همیشه به قیمت خوان و خونِ مردم تمام شده است.
تلاقی جامعه با وضع موجود نه بر مدار هیجان انقلابی ــ آن فوران عاطفیِ رهاییطلبانهای که با سادهسازی واقعیت، وعدهی گسست ناگهانی و نجات فوری میدهد ــ بلکه بر محور بازگشایی امکانِ زیستِ روزمره شکل میگیرد. همان چیزی که در سیطرهی آرمانخواهی انقلابیِ سال پنجاهوهفت از دست رفت؛ زمانی که زندگی واقعی مردم ــ با تمام نیازهای زمینی، محدودیتها و خواستهای سادهاش ــ به نام تحقق آرمانهایی مصادره شد که نه از دل تاریخ و فرهنگ ایران برآمده بودند و نه نسبتی با زیست روزمرهی جامعه داشتند. آن انقلاب، جامعه را نه سوژهی سیاست، بلکه ابزار تحقق آرمانها کرد. نتیجه آن بود که واقعیت تاریخی و فرهنگی ایران به حاشیه رفت و سیاست به میدان آزمون ایدههایی کشانده شد که تاوانِ شکستِ قطعیِ پیشبینیپذیرشان، تضعیفِ اقتصادی و مدنی جامعه بود. خرد جمعیِ امروز، با توجه به این تجربه، دیگر نمیخواهد در خدمت آرمانها باشد؛ بلکه میخواهد خود، سوژهی سیاست باشد. از تجربهی همزیستی با یک نظام انقلابی آرمانخواه، جامعه دریافته است که کسی که نسبت به خانهاش تعهد و مسئولیتی ندارد ـــ و درگیر تحقق آرمان خویش با بمب و ترور در اینسو و آنسوی جهان است ـــ نمیتواند به حقیقت و دیگری نیز متعهد باشد؛ او تنها وفادار، و چهبسا دلبستهی آرمان خود، باقی میماند. به همین دلیل، اقبال جامعه به ایران، بهمثابه تعهد به خانه، نه مسئلهای فاشیستی ـــ چنان که برخی مدعی شدهاند ـــ بلکه بیش از هر چیز بازتاب خواست زیستی مسالمتآمیز، قابل پیشبینی و عاری از رسالتهای نجاتبخش است؛ زیستی که در آن سیاست وظیفه دارد امکان زندگی را فراهم کند، نه آنکه زندگی را قربانی معناهای متعالی و خیالی سازد.
در زندگی روزمرهی ایرانیان بهروشنی دیده میشود که جامعه خواهان گفتوگو و همکاری با جهان و همزیستی در صلحی پایدار است؛ این خواست، درست در تقابل با آن سیاستی قرار دارد که اینک بر آن مسلحانه چیرگی دارد و هویت و بقای خود را تنها از راه دشمنسازی و ادامهی ستیز تحت لوای ایدهی مقاومت تعریف میکند. همانگونه که پیشتر آمد، این خواستْ نفی آرمان نیست؛ بلکه بازگرداندن آرمان به جای درست آن است: آرمان تنها زمانی بهراستی آرمان است که از افقی دوردست اثر بگذارد و الهامبخش بماند؛ اما آنگاه که آرمان به برنامهی اجرایی و دستور کار قدرت فروکاسته میشود، یا خود را مجاز میداند بهجای عقل سلیم ــ یعنی خرد جمعی ــ تصمیم بگیرد، به خودکامهای بس خطرناک بدل میشود. به بیان روشنتر، آرمان چون فاقدِ گوشت و پوست و استخوان است و توانِ زیستنِ رنج، خطا و مرگ را ندارد، هرگاه به قدرت نزدیک میشود ناگزیر به نیرویی انگلی بدل میگردد که همچون زامبی از حیات دیگران تغذیه میکند؛ زیرا فقط از راه تصاحب بدنها، زمانها و امکانهای زیستنِ انسانهاست که میتواند عمل کند و دوام بیاورد. اما اینبار چشمانداز روشن است؛ زیرا آینده نه در ماه ــ این سیمای فریبندهی آرمان ــ بلکه بر زمینِ واقعیت و در افقِ عقلِ سلیم سر برآورده است: آیندهی مردمی که میخواهند خود را از میراثِ آرمانهایی برهانند که سالها از تنِ زندگیشان ارتزاق کردهاند؛ مردمی که بهجای دل بستن به وعدهی پوچِ «زندگیِ مجانی»، به رنجِ طبیعی و ناگزیرِ زیستن تن میدهند، چرا که دریافتهاند معنا نه در آسمان، بلکه از دلِ رنجِ زیسته و بر همین زمینِ ناهموار میروید.
کوتاه آنکه، وضعیت اجتماعی امروز ما شباهت چشمگیری به شرایط دُن کیشوت در آخرین فصلهای رمان مشهور «دُن کیشوت» اثر میگل د سروانتس دارد: دُن کیشوت آرامآرام عقلانیت و بازگشت به واقعیت را پذیرفت و پیش از مرگ، آموزههای فکری و اخلاقی خود را بر جای گذاشت؛ آموزههایی که جوهرهشان چنین است: زندگی را با واقعبینی و مسؤولیت بسازید، نه با خیالات و رؤیاهای غیرواقعی. این پیام، به نوعی وصیت او به نسل بعد ـــ و شاید به نسل امروز ایران ـــ است تا گرفتار همان خطاهای او نشوند. او توصیه میکند از افراط در آرمانها و خیالپردازیهای خطرناک پرهیز کنید، به خانواده و نزدیکان وفادار باشید، به زندگی و واقعیت احترام بگذارید و خود را درگیر رؤیاهایی نکنید که به زیان خود یا دیگران تمام میشوند.[۲]
—————————-
[۱] آیزایا برلین هم، از سلطهی هنر بر زندگی ــ بهویژه در قالب جنبش رمانتیسیسم ــ بهعنوان تضعیف سنت عقلگرایی و یکی از زمینههای تاریخی شکلگیری ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم یاد میکند. با این حال، این تحلیل برآمده از تأمل او بر شرایط تاریخی و فرهنگی خاصی است که فاشیسم در آن پدید آمد، نه حکمی عام که هر جلوهای از هنر یا رمانتیسیسم را در هر زمینهای مستعد زایش فاشیسم بداند. همچنان ـــ اگر بنا را بر یافتن گناهکار بگذاریم ـــ میتوان به همان سادگی استدلال کرد که نه رمانتیسیسم، بلکه افراط در عقلگراییِ دوران روشنگری بود که نیروهای رمانتیک را در جامعه برانگیخت و کشاکشی میان عقل و ضدِ عقل پدید آورد؛ کشاکشی که به بحرانهایی انجامید که فاشیسم یکی از صورتهای تاریخی آن بود. اما همین امکانِ جابهجا کردن مقصر نشان میدهد که مسئله نه در ذاتِ رمانتیسیسم است و نه در ذاتِ عقلگرایی، بلکه در شرایط تاریخی و شیوههای سیاستورزیای است که این نیروها را به سوی افراط سوق میدهد. به زبان دیگر، بدیهی است که این سرمایههای انسانی ــ یعنی رمانتیسیسم، عقلگرایی و پروژهی روشنگری ــ را نمیتوان بهخودیخود منشأ انحطاط یا فاشیسم دانست؛ زیرا آنچه جامعه را به سوی افراط میراند، بیش از هر چیز سیاستورزی به روشِ کالیگولا و خواستِ آن ماهِ ناممکن بهمثابه آرزو و آرمانی است که هرگز فراچنگ نخواهد آمد. چنین وضعیتی جامعه را وامیدارد تا برای دفاع از خود، سرمایههای نمادینِ واهشتهاش را به پهنهی عمومی درآورد؛ چنانکه تحمیلها و تحقیرهای حاکمیت شیعی، سبب شده است که جامعهی ایرانی نیرویِ نهفتهیِ پیشااسلامیاش را از مغاکِ روانِ جمعیِ خود فراخواند و، در برابر سیاستهایِ امتگرایانهی این نظامِ ایرانخوار ــــ که ایران را تا کنون فقط مصرف کرده است ــــ ایران را به کانون توجه و بازتعریف هویتی خود بدل سازد.
[۲] در پایان بخش دوم رمان «دن کیشوت»، دن کیشوت همچنین وصیت میکند که خواهرزادهاش، آنتونیا، اگر بخواهد ازدواج کند، ابتدا روشن شود که همسر آیندهاش هیچ شناختی از کتابهای شوالیهگری ندارد. اگر معلوم شود که او این کتابها را میشناسد و با این حال آنتونیا پافشاری کند، کل میراث دن کیشوت از دست میرود و به امور خیریه اختصاص مییابد. این وصیت، نماد دیگری از بازگشت دُن کیشوت به عقل سلیم و واقعبینی است و تأکیدی است بر اهمیت زندگی با خرد و احترام به واقعیت، نه با رؤیاها و آرمانهای خیالپردازانه؛ آرمانهایی که خود او روزگاری زندگیاش را قربانیشان کرده بود.
■ جناب محمود صباحی
مقالهای دقیق و تحلیلی که بر تقدم شناخت واقعبینانهٔ حقیقت بر ملاحظات مصلحتاندیشانه تأکید دارد و میکوشد راهحلهایی اخلاقی بر مبنای این شناخت پیشنهاد کند. امید است این نوشته مورد توجه طیف گستردهتری از مخاطبان قرار گیرد.
سلمان گرگانی
■ آقای صباحی، نوشته شما بخوبی نگاه ایدولوژیکی و خطرات ناشی از آنرا از یک دید کاملا جامع و کلی تشریح میکند. اما شما در این نوشته همواره به جامعه کنونی ایران اشاره میکنید بدون اینکه آدرس دهی دقیقی بدست خواننده خود دهید. تنها اشاره دقیق و مشخص شما به آرمان خواهی ولایی شیعه و نتایج مخرب آن است. اما خواننده حس میکند که شما این سطور را بنا به ضروریات بیشتر و دیگری در ارتباط با فضای سیاسی اجتماعی ایران به قلم آوردهاید، ولی دست آخر میماند که اشارههای شما کدام انحرافات از واقعگرایی و کدام آرمانگرایی سیاست زدهای را نشان میدهد؟
برای مثال: تفکری که از سوسیالدموکراسی شمال اروپایی پایینتر نمیآید ولی میتواند به یک جمهوری بعثی دیکتاتوری ختم شود و یا تفکری که احیای هخامنشی را در نظر دارد و کسی را که ذوب در سلطنت نیست لایق دم تیغ میداند؟ و یا نظرتان همگی اینگونه خطرات است و واقعگرایی “عقل سلیم” را غیر از آنها میدانید؟ که در آن صورت بد نیست نظرتان را در مورد این واقع گرایی کنونی (و یا قدم بعدی) در میان بگذارید؟
با احترام، پیروز
چهارشنبه ۱۸ فوریه ۲۰۲۶
اندکی پس از غروب آفتاب در ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ بود که ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، سخنرانی شوم خود را آغاز کرد؛ سخنرانیای که عملاً اعلام جنگ علیه اوکراین بود. آن شب در هتلی در وین بودم و تمامی نشانهها حاکی از آن بود که ایران، ایالات متحده و سایر طرفهای باقیمانده در مذاکرات هستهای، تنها چند ساعت با اعلام توافق فاصله دارند. هماهنگکنندگان اتحادیه اروپا چنین میگفتند و اعضای هیأت مذاکرهکننده ایرانی نیز همین ارزیابی را تأیید میکردند.
اما سپس جنگ در اوکراین آغاز شد. توافق هرگز شکل نگرفت. مشاوران نزدیک به هیأت ایرانی بهسرعت به این جمعبندی رسیدند که جهان پس از جنگ روسیه و اوکراین دیگر شبیه جهان پیش از آن نخواهد بود. این ارزیابی به رهبری تهران منتقل شد. در میان مقامهای ایرانی عبارتی بارها تکرار میشد: «زمستان در راه است»؛ عبارتی برگرفته از مجموعه تلویزیونی «بازی تاجوتخت». انتظار روشن بود: اروپا با بحران شدید انرژی روبهرو خواهد شد، انسجام غرب فرو خواهد پاشید و موقعیت چانهزنی ایران بهبود خواهد یافت.
زمستان آمد و رفت. این قمار شکست خورد. ارزیابی آرزومندانه تهران، آن را از دستیابی به توافقی محروم کرد که میتوانست در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، تا حدی تحریمها را کاهش دهد. حسگرهای راهبردی ایران یا از کار افتاده بودند، یا دقیقاً همانگونه که برنامهریزی شده بودند عمل کردند: تقویتکننده انتظارات، نه به چالش کشنده آنها.
این خطای محاسباتی اکنون کمتر شبیه یک رویداد مقطعی به نظر میرسد و بیشتر به الگویی تکرارشونده میماند؛ الگویی که اینبار در مقطعی بهمراتب خطرناکتر دوباره ظهور کرده است.
مقامهای درگیر در مسیر دیپلماتیک کنونی بر شکاف روبهگسترشی میان برداشت تهران از مذاکرات و شیوهای که واشنگتن اکنون آنها را پیش میبرد تأکید دارند. یک دیپلمات منطقهای که در روند میانجیگری نقش دارد، از آنچه «شکاف فزاینده سرعت» خواند سخن گفت. به گفته او، مداخله منطقهای تنها دلیلی بود که مانع از آغاز جنگ چند هفته پیش شد. نگرانی او صرفاً اختلاف میان طرفین نبود، بلکه برداشت بنیادین نادرست از مفهوم زمان بود. او گفت: «این یک دولت سنتی آمریکایی نیست که مطابق ریتمهای نهادی آشنا عمل کند. ترامپ به دنبال پیروزیهای سریع و قابل مشاهده است. صبر، غریزه راهبردی او نیست.»
پیام این دیپلمات صریح بود: اگر تهران تصور میکند میتواند مذاکرات را تا انتخابات میاندورهای آمریکا طولانی کند تا اهرم فشار بیشتری به دست آورد، این یک خطای محاسباتی جدی خواهد بود. میزان تحمل واشنگتن در برابر تأخیر ممکن است بسیار زودتر از هر جدول زمانی دیپلماتیکی که تهران واقعبینانه میداند، به پایان برسد. هشدار این دیپلمات پژواک لحظات پیشین است؛ زمانی که انتظارات راهبردی ایران با واقعیت در حال شکلگیری برخورد کرد.
در آستانه جنگ اسرائیل علیه ایران در ژوئن گذشته، مقامهای ایرانی بر اساس نشانههای دیپلماتیک ارزیابی کرده بودند که اسرائیل پیش از پایان دور ششم مذاکرات در مسقط دست به حمله نخواهد زد. برنامهریزان نظامی معتقد بودند هرگونه حمله بهطور محدود بر تأسیسات هستهای متمرکز خواهد بود، نه خود تهران.
اما بهجای آن، پایتخت ایران پیش از سپیدهدم با حملات هوایی هماهنگ و عملیات پهپادی داخلی بیدار شد؛ حملاتی که بخش عمدهای از فرماندهان ارشد نظامی کشور را از میان برد. جنگ ۱۲ روز به طول انجامید و دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در روزهای پایانی آن مجوز حملات مستقیم ایالات متحده به تأسیسات هستهای ایران را صادر کرد.
شاید تکاندهندهترین افشاگری پس از آن رخ داد: مقامهای ایرانی اذعان کردند که اورانیوم غنیشده در سطح ۶۰ درصد پیشاپیش از سایتهای هستهای منتقل نشده بود. تهران ورود آمریکا به جنگ را پیشبینی نکرده بود. اما واشنگتن، با این حال، وارد جنگ شد.
وقتی درگیری با آتشبس پایان یافت — پس از آنچه تهران آن را حملهای عمدتاً نمادین به پایگاه هوایی العدید در قطر توصیف کرد — مقامهای ایرانی فرض کردند که مذاکرات میتواند تحت شرایط آشنای پیشین از سر گرفته شود. اما واقعیت بهطور بنیادین تغییر کرده بود. جنگ رخ داده بود، زیرساختهای کلیدی را از کار انداخته و سطح غنیسازی را عملاً به صفر رسانده بود. اهرمهای چانهزنی ایران، چه در حوزه هستهای و چه در عرصه منطقهای، بهطور قابلتوجهی تضعیف شده بود.
با این حال، تهران بازهم چنان رفتار میکرد که گویی چارچوب مذاکرات پیشین دستنخورده باقی مانده است. یکی از مقامهای پیشین ایرانی اندکی پس از جنگ در گفتوگویی صریح توضیحی ارائه داد. به گفته او، مشکل نه ناآگاهی، بلکه اینرسی نهادی بود. او گفت: «حاکمیت اینجا همچنان در مدل ۲۰۱۵ گیر کرده است. اما نحوه همراستایی ستارگان در سال ۲۰۱۵ بیسابقه بود. آن شرایط قابل تکرار نیست.»
توافق سال ۲۰۱۵ که با عنوان «برنامه جامع اقدام مشترک» شناخته میشود، حاصل همگرایی کمسابقهای بود: اراده سیاسی در واشنگتن، انعطافپذیری راهبردی در تهران و محیط بینالمللی مساعد برای مصالحه. هیچیک از آن شرایط امروز وجود ندارد. اکنون، در حالی که واشنگتن اصرار دارد موضوع موشکهای بالستیک و فعالیتهای منطقهای نیز در کنار محدودیتهای هستهای مورد رسیدگی قرار گیرد، ابزارهای قدیمی مذاکره تا حد زیادی کارایی خود را از دست دادهاند. از این منظر، تهران میکوشد با فرضیاتی متعلق به دورهای دیگر، وارد یک رویارویی راهبردی جدید شود.
این امر توضیح میدهد که چرا تصمیمگیران ایرانی همچنان افزایش استقرارهای نظامی آمریکا — از جمله اعزام دومین ناو هواپیمابر — را عمدتاً بهعنوان فشاری برای وادار کردن ایران به مذاکره تفسیر میکنند، نه بهمثابه آمادگی برای تشدید تنش. باور غالب همچنان این است که واشنگتن در نهایت بهدنبال یک توافق هستهای است و میخواهد از یک جنگ طولانیمدت منطقهای اجتناب کند.
مسئله، فقدان آمادگی برای درگیری نیست. ایران در حال نمایش توانمندیهای خود است و بنا بر گزارشهای غربی، در حال بازسازی زرادخانهاش نیز هست. مسئله، اطمینان تهران به یک پایان دیپلماتیک آشناست.
از منظر ژئوپلیتیک، محیط پیرامونی ایران دگرگون شده است. سوریه پس از فروپاشی دولت بشار اسد بهطور کامل از معادله راهبردی ایران خارج شده است. حزبالله و حماس در جریان جنگ ۲۰۲۳–۲۰۲۴ با اسرائیل، بخش زیادی از ظرفیت دفاعی خود را از دست دادند. عراق نیز در حال بازتنظیم موقعیت خود و فاصله گرفتن از تقابلهای منطقهای است.
به بیان ساده، خاورمیانهای که پیش از جنگ اسرائیل و حماس دکترین بازدارندگی ایران را شکل داده بود، دیگر وجود ندارد. با این حال، ایران همچنان طوری مذاکره میکند که گویی آن شرایط پابرجاست.
حتی پس از دیدارهای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با دونالد ترامپ در واشنگتن، گفتوگوهایی که به رهبری علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، در مسقط و دوحه انجام شد، عمدتاً به پرونده هستهای محدود ماند. مقامهای ایرانی ظاهراً متقاعد نشدهاند که ترامپ مایل است درگیریای را تداوم بخشد که بتواند از طریق تبادل طولانیمدت موشکی، منطقه را فلج کند.
این یک قمار کلاسیک است؛ قمار مشترک ایالات متحده و ایران که افزایش فشار را صرفاً ابزاری برای دستیابی به خواستهها میدانند، نه برنامهای برای به آتش کشیدن کل خانه. اما خطر واقعی «بازی مرغ» نه در نیت طرفین، بلکه در این است که آیا پیش از آنکه خیلی دیر شود، مسیر خود را تغییر میدهند یا نه. گاهی زمان پیش از آنکه «اهرم فشار» فرصت اثرگذاری پیدا کند، به پایان میرسد.
در داخل ایران، بحث درباره جنگ اغلب با ترتیبی معنادار مطرح میشود: نخست نرخ ارز، سپس ژئوپلیتیک. بخشی از جامعه همچنان از منظر ایدئولوژیک متعهد باقی مانده و مخالفتها را در چارچوب تقابل خارجی میبیند و چالشهای داخلی را بخشی از مأموریتی دفاعی و مقدس مرتبط با آموزههای دینی تفسیر میکند. بخشی دیگر بیش از هر چیز بهدنبال ثبات است؛ در حالی که از نحوه حکمرانی انتقاد میکند، از تجزیه ملی بیش از تداوم اقتدارگرایی هراس دارد.
در عین حال، بخش کوچکتر اما رو به گسترشی — بهویژه در میان نسل جوانتر ایرانیان — جنگ را بهمثابه گسستی بالقوه میبیند که میتواند به آنچه «افول تدریجی ملی» توصیف میکند پایان دهد. در گفتوگوهایی در تهران، برخی این باور را مطرح کردند که حملات خارجی ممکن است نهادها را هدف قرار دهد نه غیرنظامیان، و راه را برای نظمی سیاسی کاملاً متفاوت بگشاید. روشن است که آنان بیش از آن جواناند که تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق و پیامدهای آن را به چشم دیده باشند.
واشنگتن همچنان فشار را افزایش میدهد، در حالی که تهران متقاعد است مذاکرات در نهایت بحران را حلوفصل خواهد کرد. اما مطالبات آمریکا اکنون یکی از ارکان اصلی دکترین دفاعی ایران — یعنی برنامه موشکهای بالستیک — را به چالش میکشد. پذیرش چنین شروطی میتواند ایران را از نظر راهبردی آسیبپذیر سازد. رد آنها نیز خطر تقابل را افزایش میدهد.
بهگونهای متناقض، اعتمادبهنفس ممکن است بزرگترین نقطه ضعف ایران باشد. رویدادهای ژوئن ۲۰۲۵ آنچه را زمانی غیرقابل تصور مینمود، به فرصتی راهبردی و محتمل برای واشنگتن و متحدانش بدل کرد. فشار مستمر ممکن است کمتر با هدف سرنگونی نظام و بیشتر با هدف تغییر مسیر آن از طریق فرسایش و فشارهای داخلی دنبال شود. اینکه چنین راهبردی بتواند موفق شود یا نه، همچنان نامعلوم است. ساختار چندلایه نظام سیاسی ایران دقیقاً برای مقاومت در برابر دگرگونیهای ناگهانی طراحی شده است.
در حال حاضر، تهران همچنان متقاعد است که میز مذاکره راهحلی به همراه خواهد داشت. شاید چنین شود. اما خطر در فرض مشترکی نهفته است که هر دو پایتخت را هدایت میکند: اینکه طرف مقابل نخستین کسی خواهد بود که عقبنشینی میکند. و در سیاست لبه پرتگاه، جنگها به ندرت از سر تمایل آغاز میشوند؛ بلکه اغلب زمانی شعلهور میشوند که هر طرف گمان میکند دیگری را بیش از حد خوب میشناسد.
—————-
* علی هاشم، پژوهشگر وابسته به مرکز مطالعات اسلامی و غرب آسیا، رویال هالووی، در دانشگاه لندن است.
چهلوپنج تز دربارهٔ دوام و چشماندازهای تغییر در جمهوری اسلامی ایران
۱. رژیمهای انقلابی از منظر ساختاری عموماً از دوام بیشتری نسبت به دیگر اشکال اقتدارگرایی برخوردارند؛ پدیدهای که میتوان آن را در چارچوب روابط علّی میان تمرکز قدرت، ظرفیتهای نهادیِ برآمده از انقلاب و پویاییهای اجتماعیِ پس از آن تبیین کرد.
پژوهشهای تطبیقی بهویژه در آثار استیون لویتسکی و لوکان وی نشان میدهد رژیمهایی که از دل انقلابهای اجتماعی خشونتآمیز برمیخیزند، معمولاً از سطحی غیرمعمول از تابآوری ساختاری برخوردارند. برخلاف نظامهایی که از مسیر گذارهای مذاکرهای یا توافقهای نخبگانی شکل میگیرند، خودکامگیهای انقلابی از همان آغاز در واکنش به تهدیدهای وجودی تکوین مییابند و بهگونهای نهادی طراحی میشوند که در برابر خطر کودتا، شکاف در میان نخبگان و ناآرامیهای تودهای ظرفیت بقا و سازگاری بالاتری داشته باشند.
۲. این دوام را میتوان بر سه ستون اصلی استوار دانست: انسجام دروننخبگانی، ظرفیت نهادیِ سرکوب، و حذف یا جذب نظاممند مراکز رقیب قدرت.
انقلابها معمولاً به دوقطبیشدن شدید جامعه میانجامند و از خلال مشارکت مشترک در مبارزهای پرهزینه و پرخطر، پیوندهای عمیق اعتماد و همسرنوشتی میان نیروهای انقلابی ایجاد میکنند. همزمان، به تولید و گسترش نهادهای امنیتی متراکم و چندلایه میانجامند و از طریق حذف، تضعیف یا جذب سازمانهای مستقلِ دارای ظرفیت بسیج، فضای نهادی لازم برای شکلگیری اپوزیسیون سازمانیافته را محدود میسازند.
۳. انسجام نخبگان در نظامهای انقلابی معمولاً از استحکام بیشتری برخوردار است، زیرا خروج از دایرهٔ قدرت با هزینههایی وجودی و پرریسک همراه است.
صاحبمنصبانی که از مسیر خشونت و منازعه به قدرت میرسند، بهمرور نوعی اعتماد متقابل و وابستگی ساختاری عمیق میان خود شکل میدهند که ریشه در تجربهٔ مشترکِ بقا و ریسکهای گذشته دارد. در چنین بستری، هزینههای بالقوهٔ جدایی از طرد و حذف سیاسی گرفته تا زندان، تبعید یا پیامدهای شدیدتر حتی در شرایط بحران نیز نقش بازدارندهای ایفا میکند و مانع از بروز و تعمیق شکافهای درونی میشود.
۴. رژیمهای برخاسته از انقلاب معمولاً بهصورت سیستماتیک سازوکارهای سرکوبِ مقاوم در برابر کودتا را شکل میدهند.
تکثیر نیروهای امنیتی موازی، همپوشانی سازمانهای اطلاعاتی و گسترش ساختارهای شبهنظامی، بهطور عامدانه برای ایجاد نظارت متقابل و پراکندگی قدرت طراحی میشود؛ سازوکاری که با فرسایش اعتماد و انسجام دروننهادی، احتمال تبانی و شورش هماهنگ را به حداقل میرساند.
۵. مشروعیت انقلابی بهعنوان یک روایت هژمونیکِ بنیانگذار عمل میکند که با میانجیگری میان ساختار قدرت، ظرفیت نهادی و پویاییهای اجتماعی، به تثبیت و بازتولید نظم سیاسی کمک میکند.
پایداری رژیمهای انقلابی تنها بر ابزارهای سرکوب متکی نیست، بلکه به سرمایهٔ نمادینی متصل است که از اسطورههای بنیانگذارِ فداکاری و مقاومت تغذیه میکند. در این چارچوب، برچسبگذاری مخالفان بهعنوان «ضدانقلاب» یا عوامل خارجی، کارکردی دوگانه مییابد: از یکسو مشروعیت اخلاقی سرکوب را بازتعریف و تضعیف میکند، و از سوی دیگر در شرایط بحران، با بازتولید مرزهای هویتی، به تحکیم انسجام درونی یاری میرساند.
۶. در رژیمهای انقلابی، آستانهٔ کاربرد خشونت نهادیشده و نسبتاً پایین است؛ ازاینرو، این نظامها غالباً پیشدستانه و با شدت بیشتری نسبت به سایر اقتدارگراییها به سرکوب متوسل میشوند. این الگو را میتوان در پیوند علّی میان تمرکز و امنیتیشدن ساختار قدرت، انباشت ظرفیتهای نهادیِ قهری، و پویاییهای اجتماعیِ برآمده از تجربهٔ بسیج انقلابی توضیح داد.
از آنجا که اجبار و خشونت در لحظهٔ تولد و فرآیند بقای این رژیمها نقشی تکوینی داشتهاند، خشونت بهتدریج بهعنوان ابزاری مشروع و نهادینهٔ کنش سیاسی بازتعریف میشود، نه صرفاً آخرین راهحل. در نتیجه، واکنش پیشفرض حکومت به تهدیدهای داخلی اغلب سرکوب است، بهویژه در موقعیتهایی که رهبران آن تهدید را ماهیتی وجودی تلقی کنند.
۷. اصلاحات اقتصادی یکی از معدود محرکهای محتمل برای شکاف در میان نخبگان است.
پیشبرد اصلاحات ساختاری مستقیماً با منافع اقتصادیِ تثبیتشده خصوصاً آن دسته که با نهادهای امنیتی پیوند خوردهاند اصطکاک پیدا میکند. ازاینرو، تعویق مکرر چنین اصلاحاتی صرفاً ناشی از ملاحظات فنی نیست، بلکه بازتاب ادراک نخبگان از ظرفیت این تغییرات برای برهمزدن موازنهٔ قدرت و تضعیف وحدت دروننخبگانی است.
۸. مورد ایران بهخوبی با این الگو همخوانی دارد.
انقلاب ۱۳۵۷ با تقویت بُعد قهری دولت، تأسیس نهادهای سرکوب تازه و ادغام یا انحلال کانونهای بدیل قدرت، ساختار سیاسی را چنان بازپیکربندی کرد که امکان تکوین اپوزیسیونِ سازمانیافته بهشدت محدود شد.
۹. جمهوری اسلامی در طول نزدیک به پنج دهه، از سطح بالایی از تابآوری و تداوم ساختاری برخوردار بوده است.
این نظام، علیرغم فقدان یک حزب مسلطِ واحد و کنش در محیطی بهشدت جناحی و رقابتی، ظرفیت بالایی برای بقا در بزنگاههای بحرانی نشان داده است؛ از جنگ و تحریمهای طولانیمدت گرفته تا بحرانهای اقتصادی، انتقال رهبری از خمینی به خامنهای، کشمکشهای پایدار دروننخبگانی و موجهای متناوب اعتراضات مردمی. این تداوم را میتوان نشانهای از انعطافپذیری نهادی و توانایی مدیریت تنش در سطوح مختلف ساختار قدرت دانست.
۱۰. فقدان تلاشهای جدی و سازمانیافته برای کودتا را میتوان بهمنزلهٔ شاخصی از نهادینهشدن کنترل درونساختاری بر نیروهای مسلح و کارآمدی آرایش نهادیِ ضدکودتا در جمهوری اسلامی تفسیر کرد.
شکلگیری نهادهایی مانند سپاه پاسداران را باید نه صرفاً در قالب تقویت ظرفیت نظامی، بلکه بهعنوان پروژهای برای نهادیسازی وفاداری ایدئولوژیک و مهار ریسک نافرمانی در درون نیروهای مسلح فهمید. این نهادها با ایجاد زنجیرههای وفاداری موازی و پیوندزدن هویت سازمانی به بنیانهای ایدئولوژیک نظام، در طول زمان به حفظ انسجام درونی و تبعیت سلسلهمراتبی کمک کردهاند. تداوم چنین وفاداری سازمانیافتهای یکی از پایههای ثبات ساختار قدرت بهشمار میرود و ایران را در کنار معدودی از رژیمهای انقلابی مانند مکزیک، کوبا و ویتنام قرار میدهد که در آنها بهواسطهٔ مهار نهادیِ نیروهای مسلح، مداخلهٔ نظامی در سیاست و وقوع کودتا بهندرت رخ داده است.
۱۱. بقای مستمر رژیم، به تقویت تصور هژمونیِ نهادینه و اجتنابناپذیری آن در میان نخبگان انجامیده و در نتیجه، مرزهای تخیل سیاسی برای گسست را محدود کرده است.
تداوم چنددههای نظام بهتدریج نوعی منطق ماندگاری را حتی در میان منتقدان درونحاکمیت تقویت کرده و هزینهٔ ذهنی و سیاسی گسست کامل را افزایش داده است. ازاینرو، چهرههای برجستهٔ معترض از جمله آیتالله منتظری و میرحسین موسوی در طول زمان از مطالبهٔ صریح سرنگونی رژیم فاصله گرفتهاند؛ الگویی که میتوان آن را نشانهای از بقای نوعی وفاداری ساختاری و پذیرش ضمنیِ تداوم نظام در سطح نخبگانی دانست.
۱۲. پایداری رژیم را میتوان حاصل همافزایی سه مؤلفهٔ اصلی دانست: ایدئولوژی بهمثابه منبع مشروعیت، نهادهای سرکوب بهعنوان ابزار کنترل و بازدارندگی، و درآمدهای نفتی بهعنوان پشتوانهٔ مالی برای تداوم کارکرد دولت و مدیریت تنشهای اجتماعی.
این عوامل در مجموع به تولید و بازتولید منابعی از مشروعیت، ظرفیت اجرایی و حاشیهٔ مالی انجامیدهاند حتی در بستر تحریمهای مستمر و افول اقتصادی.
۱۳. علیرغم ضعف مالی و افول حمایت مردمی، حکومت بهواسطهٔ اتکا به ظرفیتهای نهادی و ابزارهای کنترل، در برابر خطر انقلاب از پایین همچنان مقاوم باقی مانده است.
تجربهٔ چند دههٔ گذشته نشان میدهد که بحران اقتصادی بهخودیِ خود الزاماً به فروپاشی رژیم منتهی نمیشود؛ حتی در وضعیتی که اقتصاد بهطور فزاینده شکننده و به پایهٔ محدود و نوسانپذیرِ صادرات نفتی وابسته شده است. این امر حاکی از آن است که دوام سیاسی لزوماً تابع مستقیم عملکرد اقتصادی نیست، بلکه به میانجی سازوکارهای نهادی و کنترلی تعدیل میشود.
۱۴. لحظهٔ کنونی، دورهای از فشارهای عمیق و فزاینده، هم در عرصهٔ داخلی و هم در سطح بینالمللی است.
ایران با مجموعهای از فشارهای همزمان روبهروست: تشدید بحران اقتصادی، فرسودگی و کمبود زیرساختها، گسترش اعتراضات داخلی، افزایش تنشهای خارجی و انزوای فزاینده در عرصه بینالمللی. همپوشانی این شوکهای چندلایه، یکی از دشوارترین و پیچیدهترین مقاطع تاریخ پس از انقلاب را رقم زده است.
۱۵. وضعیت ژئوپولیتیکی کنونی، احتمال بروز خطای محاسباتی و تصمیمگیریهای پرهزینه را افزایش داده است.
استقرارهای گستردهٔ نظامی، تنشهای فزایندهٔ دریایی و تشدید لفاظیها فضایی شکننده ایجاد کردهاند؛ فضایی که در آن حتی یک حادثهٔ منفرد میتواند بهطور معناداری به درگیری آشکار بینجامد، حتی اگر هیچیک از طرفها خواهان آن نباشند.
۱۶. راهبرد ایران در مواجهه با بحرانهای خارجی، بهطور تاریخی بر نوعی تشدید حسابشده و کنترلشده استوار بوده است.
حاکمیت غالباً سطح تنش را بهصورت مرحلهای و محاسبهشده افزایش میدهد تا طرف مقابل را به بازگشت به میز مذاکره و پذیرش کاهش تنش در شرایطی نسبتاً مطلوبتر وادارد. در این چارچوب، حرکت در آستانهٔ بحران و بهرهگیری از «لبهٔ پرتگاه» نه صرفاً یک واکنش مقطعی، بلکه ابزاری کارکردی در دیپلماسی اجبارآمیز برای شکلدادن به محاسبات طرف مقابل تلقی میشود.
۱۷. یک توافق هستهای تازه همچنان میتواند بهعنوان گزینهای راهبردی برای تثبیت و حفظ بقا در نظر گرفته شود.
در صورت تشدید فشارها، رهبری ممکن است برای دستیابی به کاهش تحریمها و تقویت ثبات داخلی، به اعطای امتیازهای قابلتوجه در حوزهٔ غنیسازی یا سیاست منطقهای تن دهد، بیآنکه کنترل سیاسی و اهرمهای اصلی قدرت را واگذار کند.
۱۸. حتی شوکهای شدید خارجی نیز، در غیاب شکافهای جدی در میان نخبگان حاکم، لزوماً به فروپاشی رژیم منجر نمیشوند.
حذف چهرههای کلیدی یا وارد آمدن ضربات نظامی میتواند بهطور معناداری فضای ترس و عدماطمینان ایجاد کرده و روند امتیازدهی را تسریع کند. بااینحال، اثر سیاسی این شوکها به میزان انسجام دروننخبگانی وابسته است: اگر حلقههای باقیماندهٔ قدرت بهسرعت به همگرایی مجدد برسند و سازوکارهای جانشینی و کنترل را فعال کنند، اینگونه فشارها بهتنهایی به فروپاشی نظام نمیانجامد و بیشتر به بازآرایی درونی میانجامد تا سقوط.
۱۹. فشارهای ساختاریِ ریشهدار در حوزههای اقتصادی و زیستمحیطی، دامنهٔ آسیبپذیری رژیم را بهطور تجمعی افزایش میدهند. این عوامل، با فرسایش ظرفیت حکمرانی، تشدید نارضایتی اجتماعی و محدود کردن منابع مالی و نهادی، بهتدریج حاشیهٔ مانور نظام را تنگتر کرده و آن را در برابر شوکهای سیاسی و امنیتی حساستر میکنند.
کمبود آب و برق، تورم مزمن و شکنندگی مالی، اثر تحریمها را بهطور مضاعف تشدید میکنند و با فرسایش ظرفیت تابآوری اقتصادی، چشمانداز بهبود را در غیاب یک گشایش خارجیِ معنادار بهطور قابلتوجهی محدود میسازند.
۲۰. موجهای اعتراضی عمدتاً ماهیتی مقطعی و چرخهای داشتهاند تا پایدار و انباشتی. این خیزشها معمولاً در واکنش به محرکهای مشخص و کوتاهمدت شکل میگیرند، اما بهدلیل محدودیت در سازمانیابی، تداوم رهبری و پیوند میان مطالبات، کمتر به یک بسیج مستمر و ساختاری بدل شدهاند
فقدان ساختارهای بسیجکنندهٔ پایدار در کنار سرکوب مستمر و حذف پیشینِ سازمانهای مستقل امکان شکلگیری سازمانیابی تودهایِ مداوم و انباشتی را بهطور جدی محدود کرده است.
۲۱. الگوی اعمال قدرت بهتدریج از اشکال کمهزینهتر و کم شدتِ کنترل به سمت گونههای پرشدتتر و پرریسکترِ سرکوب حرکت کرده است.
نظارت و بازداشت بهتدریج با توسل فزاینده به نیروی مرگبار همراه شده و در نتیجه، سطح تلفات معترضان در چرخههای متوالی اعتراض (۱۳۸۸، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴) روندی افزایشی یافته است. این تحول نشاندهندهٔ جابهجایی در دکترین کنترل از مهار حداقلی به بازدارندگی مبتنی بر هزینههای انسانی بالاتر است. چنین الگویی، هرچند در کوتاهمدت به تثبیت کنترلی و ایجاد اثر بازدارندهٔ فوری کمک میکند، در میانمدت با فرسایش سرمایهٔ مشروعیت، تعمیق شکاف دولت–جامعه و افزایش احتمال تنشها و چالشهای انضباطی در درون نیروهای امنیتی همراه میشود.
۲۲. نیروهای امنیتی همزمان مهمترین پشتوانهٔ بقای رژیم و در عین حال یکی از کانونهای اصلی ریسک آن بهشمار میآیند.
سپاه پاسداران و بسیج در صورت بروز تغییرات بنیادین سیاسی، با بالاترین سطح از ریسکِ از دست دادن موقعیت نهادی، منافع اقتصادی و مصونیتهای خود مواجهاند؛ ازاینرو انگیزههای قوی برای دفاع از تداوم نظام در میان آنها شکل گرفته است. علاوه بر این، انباشت تجربهٔ عملیاتی در جنگ و درگیریهای منطقهای، به ارتقای انسجام سازمانی، مهارتهای میدانی و ظرفیت اعمال کنترل قهری انجامیده و توان سرکوب و مدیریت بحران داخلی را تقویت کرده است.
۲۳. ارتش همچنان میتواند یک پاشنهٔ آشیل بالقوه بهشمار آید.
جایگاه نهادی متمایز، فاصلهٔ نسبی از شبکههای ایدئولوژیک–اقتصادی قدرت، و تمرکز سنتی آن بر مأموریتهای حرفهایِ دفاع سرزمینی باعث میشود رفتار و میزان همسویی آن در شرایط بحرانی کمتر قابلپیشبینی باشد. از این منظر، موضعگیری ارتش در بزنگاههای حاد میتواند به متغیری تعیینکننده تبدیل شود که توازن قدرت را بهطور معناداری تحتتأثیر قرار دهد.
۲۴. نظامهای برخاسته از انقلاب، بهدلیل اتکای هویتی به گفتمان بسیج و بقا، غالباً گرایش دارند مسیرهای توسعهٔ لیبرالدموکراتیک را مهار یا محدود کنند.
اقتدار متمرکز، حاکمیت ایدئولوژیک و امنیتیشدن سیاست، بهطور ساختاری فضا را برای تکثر نهادی محدود کرده و بازتولید الگوهای اقتدارگرایانه را تقویت میکنند. در چنین چارچوبی، حفظ انسجام ایدئولوژیک، کنترل مستمر بر نهادهای سیاسی و جلوگیری از شکلگیری مراکز مستقل قدرت به اولویتهای نهادی بدل میشود؛ اولویتهایی که ذاتاً با گسترش پلورالیسم سیاسی، رقابت آزاد و نهادینهشدن قواعد لیبرالدموکراتیک در تنش قرار دارند
۲۵. شواهد تاریخی نشان میدهد که رژیمهای برآمده از انقلاب، بهویژه در مراحل اولیهٔ استقرار، بهندرت در غیاب فشار یا مداخلهٔ خارجی فرو میپاشند.
در مواردی که چنین رژیمهایی با مداخله یا حملهٔ نظامی سرنگون شدهاند (مانند کامبوج و افغانستان)، این فروپاشی معمولاً در سالهای نخستِ شکلگیری و پیش از تثبیت کامل نهادهای حاکم رخ داده است. ایران مدتهاست از آن مرحلهٔ اولیهٔ آسیبپذیری عبور کرده و به سطحی از نهادینهشدن رسیده است. این پایداری نسبی را میتوان به انسجام ایدئولوژیک، ظرفیت بسیج، تمرکز ابزارهای قهری و سرمایهٔ نمادینِ برآمده از تجربهٔ انقلاب نسبت داد؛ مجموعهای از عوامل که به تقویت همبستگی دروننخبگانی و افزایش تابآوری در برابر بحرانهای داخلی، دستکم در میانمدت، یاری رساندهاند.
۲۶. اپوزیسیون از نظر اجتماعی پرانرژی و از حیث گفتمانی پویا است، اما در سطح سازمانی همچنان دچار پراکندگی و ضعف نهادی است.
افزایش نارضایتی عمومی، رادیکالتر شدن لحن سیاسی و گسترش ارتباط میان ایرانیان داخل و خارج از کشور، دامنه و شدت مخالفت را تقویت کرده است. بااینحال، ظرفیت سازمانی پایدار در داخل همچنان محدود مانده است. فقدان سازوکارهای هماهنگکنندهٔ ماندگار، رهبری فراگیر و شبکههای بسیج منسجم، مانع از آن شده که نارضایتی گسترده به کنش جمعیِ مستمر و هدفمند تبدیل شود و در نتیجه، شکافی پایدار میان پتانسیل اعتراضی و توان عملیاتی اپوزیسیون شکل گرفته است.
۲۷. رهبری نمادین در برخی مقاطع پدیدار شده و توانسته نقش مهمی در الهامبخشی، شکلدهی به گفتمان و ایجاد همگرایی عاطفی ایفا کند، اما بهتنهایی جایگزین قدرت سازمانی نمیشود.
رضا پهلوی، بهعنوان شناختهشدهترین چهرههای اپوزیسیون و وارث نمادین سلطنت پیشین، از سطحی از «سرمایهٔ نمادین» برخوردار است که به او امکان میدهد در شکلدهی به گفتمان و جلب توجه عمومی نقش ایفا کند. بااینحال، اقتدار نمادین بهتنهایی در غیاب شبکههای سازمانی، سازوکارهای هماهنگکننده و ظرفیت بسیج منسجم بهسختی میتواند به چالشی معنادار برای یک دولت امنیتیِ نهادینهشده تبدیل شود. در چنین شرایطی، این نوع رهبری بیشتر کارکردی الهامبخش و بسیجکنندهٔ مقطعی دارد، اما کمتر قادر است به کنش جمعیِ پایدار، برنامهریزی راهبردی یا انباشت قدرت عملیاتی در داخل بینجامد.
۲۸. اپوزیسیون همچنان با سطح بالایی از پراکندگی ساختاری و گفتمانی مواجه است.
تنوع گرایشها، رقابتهای درونگروهی و فقدان یک چارچوب مشترک برای هماهنگی و تصمیمگیری، مانع از شکلگیری جبههای منسجم شده و توان اپوزیسیون را برای تبدیل ظرفیت اجتماعی به نیروی سیاسیِ مؤثر محدود کرده است. بسیج آنلاین اگرچه به تقویت ارتباطات و سرعت انتشار پیام کمک کرده، اما همزمان با تشدید شکافهای درونی، شخصیشدن منازعات و ناهماهنگی راهبردی، به پراکندگی بیشتر در سطح گفتمانی و عملیاتی نیز انجامیده است.
۲۹. گروههای مخالف نهتنها در سطح رهبری، بلکه در تعریف چشمانداز نهادی و الگوی مطلوب حکمرانی نیز با فقدان وحدت مواجهاند.
اختلاف بر سر شکل نظام سیاسی آینده، ترتیبات انتقال قدرت و اولویتهای سیاستی، مانع از شکلگیری یک چارچوب مشترک حداقلی شده و توان اپوزیسیون را برای ارائهٔ بدیلی منسجم و باورپذیر محدود کرده است. برخلاف برخی گذارهای موفق که در آنها نخبگان مخالف توانستند بر سر اصول کلی نظم پس از اقتدارگرایی به تفاهم برسند مانند آفریقای جنوبی در اواخر دوران آپارتاید مخالفان ایرانی هنوز به همگرایی معناداری پیرامون یک طرح مشترک برای حکمرانی نرسیدهاند. این شکاف مفهومی، نهتنها هماهنگی راهبردی را دشوار میکند، بلکه قدرت اقناع اجتماعی و اعتمادسازی در مورد امکان یک گذار باثبات را نیز تضعیف میسازد.
۳۰. احتیاط اصلاحطلبانه و اتکای مکرر به ائتلافهای مقطعی در مقاطع پیشین، بهتدریج به فرسایش ظرفیت نیروهای بالقوهٔ چالشگر انجامیده است.
بیمیلی بخشهایی از جریان اصلاحطلب به رویارویی بنیادین با ساختار قدرت، بهتدریج به سرخوردگی در میان بدنهٔ اجتماعی آنان انجامیده است. همزمان، اپوزیسیون نیز بهدلیل شکافهای عمیق اجتماعی و سیاسی در کشور، در جلب و تثبیت حمایت اقشار کلیدی با محدودیت مواجه مانده است. این رویکرد محتاطانه، هرچند در کوتاهمدت میتوانست فضاهای محدودی برای بقا و کنش سیاسی فراهم کند، در بلندمدت با پراکندهسازی مطالبات، مهار بسیج رادیکالتر و ادغام نسبی برخی نیروها در چارچوبهای موجود، از شکلگیری یک بدنهٔ مستقل، منسجم و پایدارِ فشار جلوگیری کرده است.
۳۱. ناآرامیهای فاقد سازماندهی منسجم و رهبری پایدار، نتوانستهاند هزینههای تداوم وفاداری را برای بازیگران سرکوبگر بهحدی افزایش دهند که آنان را به فاصلهگیری یا جدایی ترغیب کند.
در غیاب افق سیاسی روشن، تضمینهای معتبر برای آینده و شبکههای نفوذ دروننهادی، این کنشهای پراکنده عمدتاً بهعنوان تهدیدی قابلمهار ادراک شدهاند، نه نقطهٔ عطفی که محاسبات وفاداری در درون دستگاههای قهری را دگرگون کند. حتی جنبشهای اعتراضی گسترده نیز نتوانستهاند این برداشت را در میان بازیگران مسلح ایجاد کنند که رژیم در آستانهٔ فروپاشی است؛ ازاینرو، انگیزهٔ فاصلهگیری یا تغییر موضع در میان آنان تضعیف شده و الگوی تداوم وفاداری نهادی حفظ شده است.
۳۲. شبکههای اجتماعی بهطور همزمان بهعنوان موتور بسیج و شتابدهندهٔ قطبیشدن عمل کردهاند.
در عین آنکه شبکههای اجتماعی امکان ارتباطگیری و هماهنگی سریع را فراهم میکنند، همزمان به تشدید تکهتکهشدن درونی، خشونت کلامی آنلاین و بیاعتمادی جناحی در میان اپوزیسیون نیز دامن زدهاند. از یکسو، این فضاها با کاهش هزینههای هماهنگی، تسهیل گردش سریع اطلاعات و افزایش ظرفیت بسیج، شکلگیری موجهای اعتراضی را ممکن ساختهاند؛ از سوی دیگر، با تقویت اتاقهای پژواک، تشدید رقابتهای هویتی و شخصیسازی منازعات، به تعمیق شکافهای گفتمانی و فرسایش ظرفیت اجماعسازی انجامیدهاند.
۳۳. رهبریِ فاقد نهادینهشدن، دامنهٔ اثرگذاری اپوزیسیون را بهطور ساختاری محدود میکند.
در تجربهٔ تاریخی، تغییرات سیاسی پایدار بیش از آنکه بر نقش افراد متکی باشند، به ظرفیت و تداوم سازمانها وابسته بودهاند. در غیاب احزاب نهادینه، شبکههای پایدار یا جنبشهای منضبط، انرژی اعتراضی و ظرفیت بسیج اپوزیسیون عمدتاً بهصورت پراکنده و مقطعی باقی میماند و بهسختی به نیرویی انباشته و اثرگذار تبدیل میشود. وقتی سازمانهای پایدار، سازوکارهای تصمیمگیری روشن و شبکههای اجرایی منسجم وجود نداشته باشد، حتی چهرههای برخوردار از مقبولیت و دیدهشدن نیز بهدشواری میتوانند نفوذ خود را به کنش جمعیِ مداوم، هماهنگی راهبردی و انباشت قدرت عملیاتی ترجمه کنند. در چنین وضعیتی، رهبری بیشتر در سطح نمادین و گفتمانی باقی میماند و توان آن برای جهتدهی پایدار به بسیج اجتماعی و تبدیل آن به فشار سیاسی مؤثر بهطور ساختاری محدود میشود.
۳۴. شکلگیری یک جبههٔ متحد و پایدار در میان طیفهای متنوع اپوزیسیون، با توجه به شکافهای هویتی، ایدئولوژیک و راهبردی، در کوتاهمدت بعید بهنظر میرسد. بااینحال، نوعی «آتشبس راهبردی» میان جناحها مبتنی بر تعلیق رقابتهای درونگروهی و تمرکز بر حداقلهای مشترک میتواند بهعنوان پیششرطی کارکردی برای افزایش هماهنگی، کاهش فرسایش متقابل و تقویت ظرفیت عمل جمعی عمل کند.
چنین ترتیبی الزاماً مستلزم همگرایی کامل یا وحدت سازمانی نیست، بلکه بیش از هر چیز به مدیریت اختلافات، تعلیق رقابتهای فرساینده و شکلدهی به یک چارچوب همکاری حداقلی برای انباشت تدریجی ظرفیت سیاسی وابسته است. در عین حال، باید در نظر داشت که بازیگران خارجی بهندرت اپوزیسیونی پراکنده و فاقد هماهنگی را بهعنوان طرفی جدی تلقی میکنند؛ ازاینرو، تکهتکهشدن درونی نهتنها توان عملیاتی را کاهش میدهد، بلکه بهطور مستقیم بر اعتبار، قابلیت اتکا و وزن چانهزنی آن در عرصهٔ بینالمللی نیز اثر منفی میگذارد.
۳۵. فرایند تغییر، در صورت وقوع، بهاحتمال زیاد ماهیتی تدریجی و بلندمدت خواهد داشت، نه ناگهانی و گسسته.
تکرار پویاییهای ساختاری، توازن قوا و ظرفیتهای نهادی معمولاً تحول سیاسی را به مسیرهای انباشتی و فرسایشی سوق میدهند؛ مسیری که در آن تغییر نه از طریق یک گسست دفعی، بلکه از رهگذر تداوم فشار، بازآرایی تدریجی نیروها و فرسایش پیوستهٔ پایههای قدرت شکل میگیرد. در چنین زمینهای، تکرار موجهای اعتراضیِ ناکام در غیاب مدیریت انتظارات و ترسیم افقهای واقعبینانه از امکان پیروزی میتواند بهتدریج به انباشت سرخوردگی، کنارهگیری جمعی از کنش سیاسی و نوعی فرسودگی اجتماعی–سیاسی بینجامد که خود ظرفیت بسیج آینده را تضعیف میکند.
۳۶. ناآرامیهای مردمی بهتنهایی بهندرت برای تغییر رژیم در یک نظام انقلابیِ نهادینهشده کافی است.
در چنین ساختارهایی، ظرفیت بالای بسیج ایدئولوژیک، تمرکز ابزارهای قهری و انسجام نسبی دروننخبگانی معمولاً مانع از آن میشود که اعتراضات حتی اگر گسترده و پرهزینه باشند به نقطهٔ گسست تعیینکننده تبدیل شوند. تغییر در این زمینهها اغلب زمانی محتملتر میشود که ناآرامی اجتماعی با شکافهای درونساختاری، فرسایش وفاداری در میان نیروهای کلیدی یا بازآرایی محسوس در توازن قدرت همراه گردد. پژوهشهای تطبیقی نیز نشان میدهد که فروپاشی رژیمها معمولاً نه حاصل یک عامل منفرد، بلکه نتیجهٔ همگرایی چندین شرط ساختاری و سیاسی است؛ از جمله بروز شکافهای معنادار در میان نخبگان حاکم، تکهتکهشدن یا جدایی در درون نیروهای امنیتی، و شکلگیری یک بحران اقتصادی شدید و فراگیر. در غیاب چنین همزمانیای، رژیمهای انقلابی غالباً ظرفیت بالایی برای بقا از خود نشان میدهند و با اتکا به سازوکارهای تطبیق، بازتوزیع منابع و تشدید کنترل قهری، فشارهای ناشی از بحران را مهار کرده و تداوم خود را حفظ میکنند
۳۷. لحظهٔ سیاسی کنونی را میتوان بهمثابه همنشینیِ فشارهای ساختاری عمیق با مزیتهای نهادیِ پایدار رژیم فهمید.
از یکسو، انباشت بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی دامنهٔ آسیبپذیری را افزایش داده و هزینههای حکمرانی را بالا برده است؛ از سوی دیگر، تمرکز ابزارهای قهری، انسجام نسبی دروننخبگانی و تجربهٔ نهادی در مدیریت بحران همچنان بهعنوان منابع ثبات عمل میکنند. حاصل این همزمانی، نوعی توازن ناپایدار است که در آن فشارها بهطور پیوسته در حال افزایشاند، اما ظرفیتهای بقا هنوز بهطور معناداری فرسوده نشدهاند. جمهوری اسلامی بیتردید یکی از جدیترین مقاطع بحرانی خود را تجربه میکند مقطعی که با فشارهای اقتصادی فزاینده، تشدید دورهای موجهای اعتراضی و چالشهای مرتبط با مسئلهٔ رهبری همراه شده است. بآینحال، در غیاب شکافهای معنادار در میان نخبگان حاکم، فقدان بسیج اجتماعی پایدار و سراسری، و نیز عدم بروز جدایی در درون نیروهای امنیتی، حتی اعتراضات گسترده نیز ممکن است در چارچوب ظرفیتهای کنترلی نظام قابل مهار باقی بمانند و بهسختی به تغییر سیاسی تعیینکنندهای منجر شوند
۳۸. مداخلهٔ نظامی خارجی بهندرت به استقرار نتایج دموکراتیکِ پایدار منجر میشود.
تجربههای تطبیقی نشان میدهد که مداخلهٔ نظامی خارجی، حتی در صورت فروپاشی سریع ساختار قدرت موجود، غالباً با تضعیف نهادهای حکمرانی، شکلگیری خلأهای امنیتی و افت ظرفیت دولت همراه میشود؛ شرایطی که استقرار نظمی باثبات و پاسخگو را دشوار میسازد. در چنین زمینههایی، گذار دموکراتیک پایدار صرفاً به تغییر رژیم وابسته نیست، بلکه به وجود نهادهای کارآمد، حداقلی از اجماع نخبگان و توان بازسازی دولت نیاز دارد عواملی که بهسختی از بیرون قابل ایجاد یا تحمیلاند. ازاینرو، شواهد تاریخی نشان میدهد که تغییر رژیم ناشی از مداخلهٔ خارجی، در بسیاری از موارد، بیش از آنکه به دموکراتیزاسیون پایدار بینجامد، با تشدید بیثباتی سیاسی، افزایش اشکال مختلف کنترل قهری و تکهتکهشدن ساختار دولت همراه بوده است
۳۹. حملات نظامی خارجی میتوانند بهطور پارادوکسیکال به تقویت انسجام داخلی رژیم بینجامند.
در چنین شرایطی، تهدید بیرونی اغلب بهعنوان عاملی برای همبستگی عمل میکند، فضای سیاسی را بیش از پیش امنیتی میسازد و امکان بسیج گفتمانی حول مفاهیمی چون دفاع ملی و مقاومت را تقویت میکند. این پویایی میتواند به حاشیهرفتن شکافهای درونی، افزایش همگرایی دروننخبگانی و فراهمشدن زمینهٔ مشروعیت برای تشدید کنترل قهری بینجامد، بهویژه زمانی که بخشهایی از جامعه تهدید خارجی را بر منازعات داخلی مقدم بدانند. در این چارچوب، حتی حملات محدود خارجی نیز این خطر را بههمراه دارند که به دولت فرصت دهد فضای داخلی را امنیتیتر کند، کنشگران مدنی را به حاشیه براند و تشدید سرکوب را در قالب گفتمان دفاع ملی توجیهپذیر سازد
۴۰. حملات محدود، بهویژه زمانی که دامنه و تداوم آنها کنترلشده باشد، بعید است بهطور قاطع موازنهٔ قدرت داخلی را دگرگون کند.
چنین اقداماتی معمولاً بیش از آنکه به فرسایش فوری ظرفیتهای نهادی بینجامند، در سطحی نمادین یا بازدارنده عمل میکنند و بهندرت توان آن را دارند که آرایش نیروهای داخلی، الگوهای وفاداری یا انسجام ساختار قدرت را بهصورت تعیینکننده دگرگون سازند. در بسیاری از موارد، اثر کوتاهمدت آنها حتی میتواند به تقویت همگرایی درونحاکمیتی و تثبیت وضعیت موجود بینجامد، مگر آنکه با بحرانهای همزمان و شکافهای عمیق درونی همپوشانی پیدا کنند. در غیاب یک اپوزیسیون مسلح و سازمانیافته در داخل کشور، یا بدون بروز شکافهای پایدار در درون ساختار قدرت، عملیات محدود اعم از هوایی یا سایبری بهتنهایی بهندرت توانستهاند نظامهای اقتدارگرای ریشهدار را بهطور تعیینکننده تضعیف یا از میان بردارند؛ زیرا فاقد اهرمهای داخلی لازم برای تبدیل فشار خارجی به تغییر سیاسی ساختاری بودهاند
۴۱. وزن جمعیتی و جایگاه ژئوپولیتیکی ایران، سناریوهای تغییر رژیم را بهطور معناداری پیچیدهتر میکند و هزینهها، عدمقطعیتها و پیامدهای منطقهای چنین تحولاتی را افزایش میدهد.
با جمعیتی نزدیک به ۹۰ میلیون نفر و جایگاهی محوری در معادلات منطقهای، ایران از نظر ساختاری با دولتهای کوچکتر و کمظرفیتتری که مداخلهٔ خارجی در آنها آسانتر به دگرگونی نظم سیاسی انجامیده، تفاوتی بنیادین دارد؛ تفاوتی که پیچیدگی، هزینه و عدمقطعیت هر سناریوی مداخلهمحور را بهمراتب افزایش میدهد.
۴۲. سیاست ایالات متحده در قبال ایران نهتنها از اهداف و نیتهای راهبردی، بلکه به همان اندازه از محدودیتهای ساختاری، هزینههای سیاسی و قیود عملیاتی شکل میگیرد.
رئیسجمهور ترامپ گرایش دارد به اقدامات سریع، پرهزینه اما کوتاهمدت، بدون تعهد به درگیریهای طولانیمدت. این الگوی رفتاری، بهطور طبیعی احتمال پیگیری راهبردهای پایدار و پرهزینه برای مهندسی تغییر رژیم در جامعهای بزرگ، پیچیده و متراکم مانند ایران را محدود میسازد.
۴۳. بازیگران خارجی در عمل اغلب ملاحظات راهبردی و منافع امنیتی خود را بر پروژههای دموکراتیزاسیون ترجیح میدهند و سیاستگذاری آنان بیش از آنکه هنجارمحور باشد، تابع محاسبات واقعگرایانهٔ هزینه–فایده است.
سیاست بینالملل ماهیتی عمدتاً معاملاتی و مبتنی بر موازنهٔ منافع دارد؛ ازاینرو، مداخلات خارجی معمولاً بیش از آنکه با هدف تحول دموکراتیک صورت گیرند، از ملاحظات امنیتی، راهبردی و محاسبات قدرت نشأت میگیرند.
۴۴. بازیگران منطقهای در مواجهه با چشماندازهای احتمالی بیثباتی، در حال اتخاذ رویکردهای احتیاطی و سنجشگرانهاند تا پیامدهای امنیتی، اقتصادی و جمعیتی تحولات احتمالی را مدیریت کنند.
کشورهای همسایهٔ ایران نگران پیامدهایی چون موجهای پناهجویی، شوکهای اقتصادی و شکلگیری خلأهای امنیتیاند؛ ازاینرو، مواضع علنی آنان لزوماً بازتاب کامل محاسبات و ملاحظات راهبردیشان در سطح خصوصی نیست و ممکن است با آن فاصله داشته باشد.
۴۵. حتی اگر رژیم از بحران کنونی عبور کند، بسیاری از آسیبپذیریهای ساختاری آن همچنان پابرجا خواهند ماند و زمینهٔ تداوم تنشها و ناپایداریهای دورهای را حفظ خواهند کرد.
رکود مزمن اقتصادی، فشارهای فزایندهٔ زیستمحیطی، فساد ساختاری و محدود شدن افقهای فرصت برای جمعیت جوان، تحصیلکرده و شهرنشین ایران، بهطور مستمر زمینههای بازتولید نارضایتی و شکلگیری چرخههای دورهای ناآرامی را فراهم خواهد کرد.
■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
در مورد شماره ده فهرست تزهای ۴۵ تایی شما در باره احتمال کودتای سپاه و یا ارتش، تنها کنترل های درونی رژیم نیست. سران سپاه و ارتش بایستی ابتدا ذوب در ولایت و آماده کشته شدن در راه امام و رهبر و دینشان باشند.
اولا، علیرغم میل باطنیشان، اکثرا همچون مرشدشان، قاسم سلیمانی، میل به «شهید» شدن را حداقل در حرف اعلام کردهاند. همانطور که مشاهده شده، متجاوز از سی نفر از آنان در جنگ دوازده روزه کشته شدند و ساختار سپاه و بسیج لطمه چندانی نخورد. این نشان داده که سرداران سپاه و بسیج مأموریتی و یا هنری جز سرکوب و کشتار مردم برای رهبر و ولی خود نداشته و ندارند. در جنگ هم که جز موشکپرانی و رجز خوانی و پرتاب موشک به هواپیمای اوکراینی هنر دیگری ارائه ندادهاند. آنقدر بیلیاقتی و حماقت نشان دادهاند که بعید میدانم این مزدوران بیکفایت حتی بلد باشند چگونه کودتا کنند. ثانیا، اکثر سران سپاه همچون شمخانی و خانوادهاش تا خرخره غرق در فساد و رقابتهای مالی با یکدیگرند که باز احتمال هر نوع اتحاد کودتایی را کم میکند. ثالثا، برای کودتا کردن باید یا یک فقیه و مرجع و رهبر و جانشین دیگری جور کنند، و یا اینکه بکل از اسلام و انقلاب و ایدئولوژی خود دست بکشند و به ضد خود تبدیل شوند.
احتمال برای هر دو صورت بسیار بسیار ضعیف است. مهمتر از نقش کودتای سپاه در تغییر نظام و آینده ایران، نقش مردم در شورش و اعتراض و انقلاب است. تنها مردم هستند که قادر به تغییر تمامی این فاکتورهای نظری هستند.
با احترام، آرمان امیدوار
■ نقاط ضعف و نقدهای اصلی:
۱. کمبرآورد شدت بحران کنونی و ماهیت «انباشتی» اعتراضات متن اعتراضات را «مقطعی و چرخهای» (تز ۲۰) و فاقد سازماندهی پایدار میداند که هزینهٔ وفاداری نیروهای سرکوبگر را بالا نبرده است (تز ۳۱). اما موج ۱۴۰۴-۱۴۰۵ (از دسامبر ۲۰۲۵ تاکنون) فراتر از الگوی قبلی رفته: گسترده در همهٔ ۳۱ استان، صریحاً ضدسیستمی («مرگ بر خامنهای»، «مرگ بر جمهوری اسلامی»)، با اعتصاب بازار و اصرار بر تغییر اساسی. گزارشها از کشتههای چند هزار نفری، تیراندازی مستقیم، و خاموشی طولانی اینترنت (یکی از طولانیترینها در تاریخ) حکایت دارند. این موج «تجمعی» است چون بر پایهٔ فرسودگی پیشین (۱۴۰۱ + شکست پروکسیها + جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ۲۰۲۵) شکل گرفته و اقتصاد را به مرز فروپاشی رسانده (ریال به رکورد تاریخی، تورم نقطهبهنقطهٔ ۶۰٪، ظرفیت بنگاهها ۳۹٪). تز ۱۳ میگوید بحران اقتصادی بهخودیخود فروپاشی نمیآورد، اما وقتی با ضعف پس از جنگ خارجی و تحریمهای «اسنپبک» همپوشانی پیدا کند، حاشیهٔ مانور را بهشدت تنگ میکند (تز ۱۹ را تأیید میکند اما شدت را کم میبیند).
۲. انسجام نخبگان و نیروهای امنیتی: شکنندهتر از آنچه متن میگوید. تزهای ۳، ۱۰، ۲۲ و ۳۷ انسجام را «نسبی اما کافی» میدانند و ارتش را پاشنهٔ آشیل بالقوه (تز ۲۳). واقعیت ۱۴۰۴-۱۴۰۵ نشان میدهد نشانههایی از تنش: دعوتهای مکرر خامنهای به «وحدت نخبگان»، گزارشهای درگیری پارلمانی، بازداشت برخی چهرههای داخل رژیم، و برنامهریزی جانشینی فوری پس از جنگ ۲۰۲۵ (برای جلوگیری از خلأ قدرت). سپاه همچنان وفادار است، اما هزینهٔ سرکوب (جبران خسارت، اینترنت، اعدامها) و فرسودگی اقتصادی وفاداری را در درازمدت میفرساید. حتی بدون «شکاف جدی» فعلی، فرسایش تدریجی در حال رخ دادن است (برخلاف تز ۳۶ که میگوید بدون شکاف نخبگان، اعتراضات کافی نیستند).
۳. مشروعیت ایدئولوژیک و نظرسنجیها: بیشبرآورد سرمایهٔ نمادین تز ۵ و ۱۲ مشروعیت انقلابی را هنوز کارآمد میدانند. اما نظرسنجیهای مستقل (گامان، ۲۰۲۵-۲۰۲۶) و حتی برخی نظرسنجیهای داخلی نشاندهندهٔ حمایت قاطع از جدایی دین از دولت (۷۲٫۹٪ در نظرسنجی قدیمی وزارت ارشاد) و خواست تغییر رژیم است. نسل جوان و شهری عملاً اسطورهٔ انقلابی را رد کردهاند؛ سرکوب پیشدستانه (تز ۶) مشروعیت را بیشتر فرسایش میدهد تا تقویت.
۴. چشمانداز تغییر: بیش از حد بدبینانه به «تدریجی بودن». تزهای ۳۵ و ۳۷ تغییر را بلندمدت و نیازمند همزمانی عوامل میدانند و رژیم را در «توازن ناپایدار» اما مقاوم توصیف میکنند. تحلیلهای ۲۰۲۶ اما طیفی از سناریوها را باز میکنند: از «دوام با سرکوب بیشتر» تا «فروپاشی تدریجی یا مدیریتشده» یا حتی «انقراض در شکل فعلی». اگر اعتراضات ادامه یابد و اقتصاد کاملاً فلج شود، حتی بدون مداخلهٔ خارجی یا کودتا، ممکن است «تغییر از پایین + بازآرایی دروننخبگانی» رخ دهد (که متن آن را کماحتمال میداند). همچنین، جانشینی خامنهای (۸۶-۸۷ ساله) هنوز متغیر بزرگی است که متن کم به آن پرداخته.
۵. نکتهٔ روششناختی: متن تقریباً همهٔ عوامل خارجی (جنگ ۲۰۲۵، از دست دادن پروکسیها، فشار ترامپ) را «شوک» میبیند که بدون شکاف داخلی بیاثرند (تز ۱۸). اما این شوکها ظرفیت نهادی را فرسودهاند (نفت کمتر، ارتش آسیبدیده، سپاه تضعیفشده). بنابراین، «دوام» ممکن است به شکل «بقا در حالت نیمهفروپاشی» (اقتصاد جنگزده، سرکوب دائمی) باشد، نه ثبات واقعی.
جمعبندی: این تزها چارچوب تحلیلی ارزشمندی برای فهم چرا جمهوری اسلامی تا امروز دوام آورده ارائه میدهند و از بسیاری تحلیلهای سطحی بهترند. اما در مواجهه با بحران واقعی ۱۴۰۴-۱۴۰۵، بیش از حد بر «تابآوری ساختاری» تأکید میکنند و پویاییهای جدید (فرسودگی تجمعی، هزینهٔ غیرقابلتحمل سرکوب، بیاعتباری کامل ایدئولوژی برای نسل جدید) را کماهمیت جلوه میدهند. رژیم هنوز نیفتاده و احتمالاً در کوتاهمدت با سرکوب و شاید برخی امتیازات اقتصادی دوام میآورد، اما «دوام» آن دیگر به معنای ثبات پیشین نیست؛ بیشتر به شکل یک نظام فرسوده و پرهزینه در حال تقلا برای بقا است. اگر شکاف نخبگان (حتی کوچک) یا نقطهٔ عطف اقتصادی رخ دهد، سناریوی «تغییر تدریجی» میتواند ناگهانی شود – چیزی که متن آن را بعید میشمارد.
در کل محافظهکارانه است، چون پتانسیل بحران مشروعیت و همچنین انفجار فقر را دست کم می گیرد؛ در شرایط فوریهٔ ۲۰۲۶، واقعیت کمی بیش از آنچه متن پیشبینی کرده، به سمت «ناپایداری مزمن و احتمال بازآرایی» حرکت کرده است.
علی مهدوی
■ با سلام به شما آقای بروجردی گرامی. نکتههای خیلی جالبی را مطرح کردهاید. تمرکز شما تنها روی ساختار قدرت است و به نیروی مردمی خیلی کم بها دادهاید. آنچه که من در این سالها دیدهام این است که بسیاری از کارشناسان ایرانی مقهور قدرتنمایی جمهوری اسلامی و صدور تروریسم و حالت تهاجمی آن در عرصهی داخلی و خارجی هستند. قدرت جاذبهی زیادی دارد، حتا قدرتی که در سطح کشور و منطقه نقشی مخرب بازی میکند، و میتواند در چشم بزرگترین منتقدانش هالهای از اعجاب و جذابیت ایجاد کند و برانگیزد. زمانی را به یاد میآورم که حتا کسانی که مخالف این حکومت بودند چنان مسحور قدرتنمایی ج الف بودند که در مورد «ایران [بخوانید جمهوری اسلامی] ابر قدرت قرن» مقاله مینوشتند. قدرت، حتا قدرت منفی، ذهن را تسخیر میکند. حتا امروز که شبکه نیروهای نیابتی در هم شکسته و این نظام شکست سختی در جنگ ۱۲ روزه خورده و آنچه از مشروعیت داشت از دست داده و در میان مشکلات اقتصادی و اجتماعی گیر افتاده و از ناچاری و ضعف در پیش چشم جهانیان خود را مجبور میبیند که دست به «راه حل نهایی» بزند و کشتاری گسترده راه بیاندازد هنوز در نظر تعدادی از کارشناسها قدر قدرت بنظر میآید. تزهای شما به نیروی عظیم و سرشار مردم خیلی کم بها میدهند و تنها روی ساختار قدرت تمرکز میکنند. مردم ایران پس از زخم عمیق و ملی اخیر بسیار خشمگین هستند و فروکش کردن موضعی اعتراضهای خیابانی به معنی پیروزی قطعی ج الف نیست. «ترس» شکسته و این بزرگترین سرمایه رژیمهای توتالیتر در ایران تا حد زیادی از بین رفته است.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان
این مقاله یک فرضیه را مطرح میکند: رژیم حاکم بر ایران، نه از منظر تمدنی، نه تاریخی و نه سیاسی، ایرانی نیست و هرگز نماینده ایرانگرایی نبوده است. در اینجا، ایرانگرایی بهعنوان یک جهتگیری تمدنی تعریف میشود که بر تداوم تاریخی، حمایت اجتماعی، میانجیگری سیاسی و حفظ ملت استوار است. با سنجش رژیم بر پایه این معیارها، روشن میشود که این نظام در تحقق آنها ناکام مانده است. این رژیم، ایران را نه بهمثابه یک دولت ملی، بلکه همچون یک قدرت اشغالگر اداره میکند. رفتار آن، از نظر ساختار و پیامد، به سلطه استعماری شباهت دارد.
با افزایش سواد و خودآگاهی تاریخی در جامعه ایران، شکاف میان جامعه و رژیم عمیقتر میشود. این شکاف، نشانه فرسودگی اقتدار سیاسی روحانیت است و مبارزه در ایران را نه بهعنوان تلاشی برای اصلاح، بلکه بهمثابه نبردی برای رفع اشغال بازتعریف میکند.
ایرانگرایی بهمثابه معیاری تمدنی
ایرانگرایی یک شعار نیست؛ معیاری تاریخی است. در سراسر تاریخ ایران، دودمانها تغییر کردند، ادیان دگرگون شدند و مرزها جابهجا گشتند، اما آنچه تداوم یافت، یک منطق تمدنی بود. فرهنگ سیاسی ایران، میانجیگری را بر نابودی ترجیح میداد. جامعه را سرمایه میدانست. تغییرات دینی را جذب میکرد بیآنکه استقلال خود را واگذارد. حتی حاکمان اقتدارگرا نیز میدانستند که نابودی جامعه، بهمعنای نابودی خود ایران است.(۱)
از اینرو، ایرانگرایی توصیفکننده رابطهای میان حاکم و جامعه است؛ رابطهای که در آن، هدف حکمرانی حفظ و صیانت بود. خشونت وجود داشت، اما مهار میشد. ایدئولوژی جایگزین بقای مردم نمیگشت.
هرگاه یک نظم حاکم بهطور مستمر این اصول را نقض کند، ممکن است همچنان حکومت کند، اما دیگر به این سرزمین تعلق ندارد.
زخم تاریخی و پذیرش اجباری در دوران صفویه
تحمیل تشیع دوازدهامامی در دوره صفویه، در شرایط ضعف شدید اجتماعی رخ داد. جامعه ایران تازه نزدیک به دو قرن ویرانی پس از یورشهای مغول را پشت سر گذاشته بود. شهرها ویران شده بودند. کشاورزی فروپاشیده بود. شبکههای تجاری از هم گسسته و نهادهای آموزشی ناپدید شده بودند.
سواد عمومی محدود بود. دانش در حلقههای بسته گردش میکرد. جامعه درگیر بقا بود، نه تأمل و بازاندیشی. در چنین شرایطی، جمعیت توانایی لازم برای ارزیابی انتقادی آموزههایی را که با زور تحمیل میشد، نداشت.
دولت صفوی روحانیون شیعه را از خارج وارد کرد تا مذهب مردم را تغییر دهند. بیشتر ایرانیان تشیع را نه از سر انتخاب یا تعقل، بلکه بهدلیل فقدان گزینههای دیگر پذیرفتند. آنان آنچه را قدرت حاکم آموزش میداد، قبول کردند. پذیرش در شرایط آسیب روانی، بهمعنای یکیشدن با آن هویت نیست؛ بلکه نوعی سازگاری اجباری است.(۲)
این تمایز توضیح میدهد که چگونه یک نظام روحانیت غیربومی توانست ریشه بدواند، بیآنکه از نظر تمدنی ایرانی شود.
پنج قرن آسیب سیاسی روحانیت
در پنجصد سال گذشته، غلبه سیاسی روحانیت بارها با فاجعههای ملی همزمان بوده است.
سقوط سلطنت صفوی نمونهای روشن از این الگو است. تصلب دینی، حکمرانی را فلج کرد. عملگرایی از میان رفت. هنگامی که نیروهای افغان در سال ۱۷۲۲ به اصفهان رسیدند، پایتخت از درون فروپاشیده بود. در پی آن کشتار و قحطی آمد و یکی از بزرگترین شهرهای ایران ویران شد.(۳)
همین الگو در دوره قاجار تکرار شد. نفوذ روحانیت نهتنها ایران را حفظ نکرد، بلکه با شکستهای نظامی و سردرگمی ایدئولوژیک همراه شد. ایران بخشهای وسیعی از قفقاز را به روسیه واگذار کرد. سرزمین، جمعیت و عمق راهبردی از دست رفت. اقتدار روحانیت، شکست را به تقدیر نسبت داد. اما ایرانگرایی پیامدها را میسنجد، نه توجیهها را. از دست دادن سرزمین، یعنی از دست دادن ملت.(۴)
سرکوب جنبش بابی نیز شکافی دیگر بود. بابیه یک جنبش دینی و اجتماعی بومی و ایرانی بود. قدرت روحانیت با کشتار گسترده پاسخ داد. دهها هزار نفر اعدام شدند. دانش و نوزایی بهعنوان تهدید تلقی شد. ایران یکی از پویاترین جریانهای اصلاحطلب خود را در اثر خشونت روحانی از دست داد.(۵)
این رخدادها الگویی واحد را شکل میدهند: هرگاه اقتدار روحانیت بر حیات سیاسی مسلط میشود، ایران تضعیف میگردد، جامعه آسیب میبیند و پویایی فروکش میکند.
سوادآموزی و بازگشت خودآگاهی ایرانی
وضعیت کنونی بهطور بنیادین با گذشته متفاوت است. امروز جامعه ایران باسواد است. نرخ سواد از نود درصد فراتر رفته و حدود یکپنجم جمعیت دارای مدرک دانشگاهی هستند. میلیونها نفر به آرشیوها، پژوهشهای علمی و دانش جهانی دسترسی دارند.
با افزایش سواد، جوامع حافظه تاریخی خود را بازیابی میکنند. تاریخهای سرکوبشده را بازمییابند و میآموزند میان روایتهای تحمیلی و هویت بهارثرسیده تمایز قائل شوند. این فرایند امروز در ایران بهوضوح قابل مشاهده است.
آموزش، جامعه را دوباره به تاریخ پیشاصفوی و سنتهای متکثر پیوند میدهد. زبان، شعر، اخلاق و تداوم تمدنی به آگاهی جمعی بازمیگردد. ایرانگرایی از رهگذر دانش دوباره سر برمیآورد. این بازگشت، نوستالژی نیست؛ بازسازی است.
شکاف میان جامعه و رژیم
همچنان که جامعه تحصیلکردهتر و از نظر تاریخی آگاهتر میشود، رژیم در جهت مخالف حرکت میکند. تعریف خود از مشروعیت را محدودتر میکند. بیشتر به زور متکی است. به جای رضایت، اطاعت را میطلبد.
این شکاف روزبهروز عمیقتر میشود. دانش، جامعه را به جلو میبرد؛ ایدئولوژی، رژیم را به درون میکشد. نظامی که بر هویت تحمیلی بنا شده است، نمیتواند با خودآگاهی تاریخی همزیستی داشته باشد.
نسل جوان در مرکز این گسست قرار دارد. آنان تحصیلکردهترین نسل در تاریخ ایران هستند. بهطور فزایندهای خود را با ایرانگرایی تعریف میکنند، نه با مقولههای ایدئولوژیک تحمیلی. رژیم این وضعیت را تهدید تلقی میکند؛ جامعه آن را بیداری میداند.
رژیم بهمثابه یک قدرت اشغالگر
اشغال الزاماً به حضور ارتش خارجی نیاز ندارد. نظریه سیاسی، مفهوم «استعمار درونی» را به رسمیت میشناسد. در چنین نظامهایی، قدرت حاکم جامعه خود را همچون جمعیتی تحت سلطه میبیند. حکمرانی از طریق آرامسازی اجباری، استخراج منابع و ایجاد ترس اعمال میشود.(۶)
رژیم کنونی ایران با این الگو همخوانی دارد. حضور امنیتی دائمی را حفظ میکند. اعتراض را بهمثابه شورش تلقی میکند. زندگی عادی را جرمانگاری مینماید. منابع را برای پروژههای ایدئولوژیک و برونمرزی استخراج میکند. بهدنبال رضایت نیست؛ اطاعت میطلبد.
قدرتهای استعماری اغلب از طریق «تقلید» دوام میآورند؛ زبان و نمادهای بومی را بهکار میگیرند، در حالی که از نظر ساختاری پاسخگو نیستند. این تکنیک سلطه را پنهان میکند، اما آن را نفی نمیکند.
این رژیم از نظر عملکرد، نه از نظر لفاظی، ایران را به عنوان یک سرزمین تحت کنترل اداره میکند.
رهایی و فشار خارجی
تاریخ نشان میدهد که سلطه استعماری بهندرت صرفاً از طریق اصلاحات درونی پایان مییابد. جنبشهای رهاییبخش غالباً مقاومت داخلی را با فشار خارجی همسو کردهاند. این فشار اشکال گوناگونی داشته است: انزوای دیپلماتیک، تحریمهای اقتصادی، پیگردهای حقوقی، افشای رسانهای و توسل به هنجارهای بینالمللی.(۷)
این امر نفیکننده عاملیت ملی نیست؛ بیان آن است. جامعهای که تحت سلطه قرار دارد، در جستوجوی اهرمهایی فراتر از مرزها برمیآید.
مخالفت مطلق با هرگونه دخالت خارجی، بر این فرض استوار است که رژیم نماینده ملت است. این فرض در اینجا صادق نیست. اگر رژیم کارکردی اشغالگرانه دارد، آنگاه فشار خارجی با هدف پایان دادن به این سلطه، ناقض حاکمیت نیست؛ بلکه آن را احیا میکند.
تنها قدرت خارجی که امروز بر ایران حکم میراند، خودِ رژیم است. ایدئولوژی و اولویتهای آن با بقای ایران همراستا نیست.
ایرانگرایی بهمثابه داوری نهایی
ایرانگرایی همواره شکیبا بوده است. فاتحان را در خود جذب کرده، شکستها را تا زمانی که امکان بازیابی وجود داشته، تحمل نموده است. اما هنگامی که یک نظم حاکم بهطور مستمر موجودیت ایران را تضعیف کرده، خطی قاطع ترسیم کرده است.
آن خط اکنون زیر پا گذاشته شده است.
رژیم کنونی، تصلب ایدئولوژیک، سرکوب دانش، نابودی سرمایه انسانی و قربانیکردن منافع ملی را در یک نظام واحد متمرکز کرده است؛ آن هم در جامعهای کاملاً باسواد که میتواند این الگو را بهروشنی ببیند.
از همین روست که اصلاح شکست میخورد و سرکوب تشدید میشود. ایرانگرایی قضاوت خود را کرده است.
نتیجهگیری
شرایطی که در این مقاله توصیف شد، به نتیجهای ناگزیر میانجامد: هنگامی که یک رژیم همچون قدرتی اشغالگر حکومت میکند، چارچوب مشروعیت دگرگون میشود. مطالبهای که از جامعه مطرح است، دیگر اصلاح نیست؛ رهایی است.
جامعه ایران به این نقطه رسیده است. رژیم از تداوم تمدنی ایران برنخاسته و بر اساس هنجارهای سیاسی ایرانی حکمرانی نمیکند. جامعه را بهمثابه جمعیتی تحت سلطه مینگرد و سرمایه انسانی، فرهنگی و مادی ایران را در خدمت ایدئولوژیای قرار میدهد که خود را برتر از ملت میداند. از نظر کارکرد و پیامد، ایران را همچون سرزمینی تحت کنترل اداره میکند.
در چنین شرایطی، فراخوان به عدم مداخله مطلق خارجی، نیروی اخلاقی و تحلیلی خود را از دست میدهد. تاریخ نشان میدهد که رهایی از سلطه بهندرت در انزوا تحقق یافته است. جوامعی که با اشغال مواجه بودهاند، همواره مقاومت داخلی را با فشار خارجی ترکیب کردهاند. این الگو ناقض حاکمیت نیست؛ آن را احیا میکند.
پذیرش کمک از جامعه بینالمللی در این زمینه خیانت به ایران نیست؛ مطالبهای مشروع است که ریشه در خودِ ایرانگرایی دارد. ایرانگرایی هرگز انزوا را طلب نکرده است؛ بلکه بقا، تداوم و حفاظت از جامعه را مطالبه کرده است. هرگاه همسویی خارجی در خدمت این اهداف قرار گیرد، در منطق تاریخی ایران جای میگیرد.
تمایز اساسی این است: سلطه خارجی حاکمیت را نقض میکند؛ یاریای که به پایان دادن به سلطه بینجامد، از آن پشتیبانی میکند. در وضعیت کنونی، تنها قدرت خارجی حاکم بر ایران، خودِ رژیم است. ایدئولوژی، اولویتها و شیوه حکمرانی آن به ایرانگرایی تعلق ندارد.
بنابراین، جامعه ایران حق دارد برای پایان دادن به این اشغال، خواستار فشار، حمایت و حفاظت بینالمللی شود. این مطالبه رادیکال نیست؛ تاریخی است، اخلاقی است و ریشه در سنت دیرپای ایرانیِ حفظ ملت در هنگامی دارد که ساختارهای درونی از کار افتادهاند.
در این لحظه، مقاومت شورش نیست؛ «رفع اشغال» است.
——————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
یادداشتها:
۱. عباس امانت، «ایران: تاریخ مدرن» (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷)، صص. ۱–۳۰.
۲. رولا جردی ابیصعب، «تبدیل مذهب در ایران: دین و قدرت در امپراتوری صفوی» (لندن: آی.بی. تورس، ۲۰۰۴)، صص. ۳۴–۶۷.
۳. رودی متی، «ایران در بحران: افول صفویان و سقوط اصفهان» (لندن: آی.بی. تورس، ۲۰۱۲)، صص. ۱۴۵–۱۸۲.
۴. عباس امانت، «ایران: تاریخ مدرن»، صص. ۱۸۷–۲۳۰.
۵. موجان مؤمن، «ادیان بابی و بهایی» (آکسفورد: جورج رونالد، ۱۹۸۱)، صص. ۶۹–۱۰۴.
۶. آر. جی. هیند، «مفهوم استعمار درونی»، «مطالعات تطبیقی در جامعه و تاریخ»، جلد ۲۶، شماره ۳ (۱۹۸۴): ۵۴۳–۵۶۸.
۷. فردریک کوپر، «بازاندیشی استعمار) (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۵)، صص. ۳۳–۷۲.
■ دروود بر آقای آذری گرامی، توضیحی در باره برخی مفاهیم.
کلمه «ایرانگرایی» میتواند بلافاصله در برخی از اذهان، معادل «ناسیونالیسم» در نظر گرفته شود که معادل پنداری کاملا غلط است؛ چونکه «ناسیونالیسم» از خصوصیات تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در کشورهای اروپایی بوده است و با تاریخ و فرهنگ مردم ایران، هیج سنخیّتی ندارد. حتّا کلمه «ایرانشهری» نیز با «ایرانگرایی و ناسیونالیسم»، هیچ پیوندی ندارد. کلمه «ایرانشهری» از برساخته های دم و دستگاه یزدانشناسی موبدان و هیربدان بود که ایران را به اقتدار نفوذی دیانت زرتشتی محدود و کرانمند میکرد. در حالیکه ایران در واقعیّت وجودی و فرهنگی اش هیچ مرزی نداشت و جهانی می اندیشید. «ایرانشهری»، تقابل دستگاه سیاسی و دینی شده سلسله ساسانیان با فرهنگ و بینش مردم ایران به طور کلّی بود که فعلا من نمیخواهم جزئیات آن را در اینجا تشریح کنم. عصاره فرهنگ ایران در یک مصرع از شاهنامه فردوسی عبارتبندی شده است: «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم». مردم ایران نمیگویند بیا تا ایران را به بد نسپریم؛ بلکه میگویند «جهان را»؛ زیرا برای مردم ایران از کهنترین ایّام تا امروز، تمام جهان و کیهان و کائنات، نامش «ایران» هست.
بحث مشکل مردم ایران با حکومتها و سلسله هایی که آمدند و رفتند، بحث بر سر پرنسیپهاست. مردم ایران در جامعیّت اقوامش و طبق تجربیات فرهنگی خودشان به آفرینش پرنسیپهایی توانمند شده اند که کاربست و وفاداری و پایبندی به آنها را تنها امکان باهمزیستی در کنار یکدیگر میدانند. به همین دلیلم از تمام فرمانروایان و سلاطین/شاهان حکومتها خواسته اند که به پرنسیپهای فرهنگی پایبند بمانند تا حکومت آنها حقّانیّت داشته باشد. پرنسیپها نیز فراسوی مبانی اعتقاداتی مذاهب و ادیان و ایدئولوژیها و نژادها و قبیله ها و اقوام و تیره ها و غیره و ذالک هستند. پرنسیپها، دامنه پذیرش همگان هستند به حیث انسانی که جان دارد و حقّ زیستن بدانسان که آرزومند است؛ ولی مبانی اعتقاداتی هر مذهب و دین و ایدئولوژی، حیطه، همعقیدگان است و جبهه بندی علیه دیگران. متاسفانه وسوسه «قدرت و اقتدار و امتیاز» باعث شده است که حکومتگران از مواضع و پُستهای خود سوء استفاده کنند و خلاف پرنسیپهای مردم ایران گام بردارند و فلاکتهای جامعه را تا امروز رقم بزنند.
فرهنگ مردم ایران، فرهنگ گشوده فکر و بسیار فراخ دامنه ایست و میتواند هر چیزی را در خودش بپذیرد و بیاراید و ساخته و پرداخته و خیلی لطیف از آب درآورد. گلاویزی مردم ما با اسلامیّت که بیش از هزار و چهارصد سال است در ایران حضور دارد، بر سر اعتقادات اسلامی نیست؛ بلکه بر سر «شمشیر خونریز» اسلام است که مردم ما به انحاء مختلف در طول تاریخ کوشیده اند تا شمشیر اسلام را ذوب کنند و خود اعتقادات اسلامی را آن را لطیف بیارایند. شمشیری که در اسلام عملکرد وحشتناک دارد، ساخته و پرداخته خود ایرانیان است که همان دادن «تیغ به دست زنگی» است. شمشیر اسلام، همان شمشیر «میتراس [=با میترای مادر اشتباه نشود. میتراس؛ یعنی پسر میترا]» است که در دم و دستگاه دیانت زرتشتی دوام آورد و سپس به دست اسلامیون افتاد.
مبارزه مردم ایران با حکومتهای شمشیر به دست نیز بر سر همین گرفتن و ذوب کردن «شمشیر خونریز» است که تا کنون جامعه را به تلاطمهای مرگبار محکوم کرده است. در این کشمکش مردم و حکومتها، بحث مردم امّا بر سر اعتقادات ساده نیست که مسئله ای عادی و محرّز است و هر انسانی اعتقادات خاصّ خودش را دارد. نگاهی ساده به مساجدی که اوج هنرنمایی ایرانی را تبلور میدهند، اثبات میکند که ایرانیان از «اسلامیّت»، چه چیزی را میخواستند و چه چیزهایی را عمرا و ابدا نمیخواهند. به دلیل آنکه بحث «قدرت و اقتدار و امتیاز» از بزرگترین رانه های تحریکی انسانها هستند، خواه ناخواه مومنان به اسلامیّت نمیخواستند که از «شمشیر اسلامیّت» چشم بپوشند و حتّا به دفاع از آن نیز برخاستند [بنگرید به کتاب آقای مصطفی حسینی طباطبائی به نام«دفاع از شمشیر اسلام، علل پیشرفت! مسلمین»].
مشکل کلیدی اسلامیّت و مومنون به آن در این است که در چنبره کندوی اعتقاداتی خودشان بسته اند و راه را برای تحوّل و گشایش در مبانی اعتقاداتی خود به شدّت مسدود کرده اند. این به آن می ماند که شما هیچگاه نخواهید دریچه های سدّ را بگشایید و فقط آبها را ذخیره کنید؛ نتیجه این میشود که دیر یا زود، حجم افزوده آبها طغیان میکند و سد را نابود و با خود به قعر بیابانها خواهد برد. بیداری فرهنگی مردم ایران به معنای ستیز و حذف و نابودی نحله ها و ادیان و مرامها و مسلکها و امثالهم نیست؛ بلکه به معنای بازگرداندن هر چیزی به جایی است که تعلّق دارد و سپس تلطیف آن بر شالوده بُنمایه های فرهنگ مردم. در حقیقت، تمام ایدئولوژیها و ادیان و مذاهب و نگرشها و غیره و ذالک از «زیرمجموعه های فرهنگ» ایران محسوب میشوند که هرگز محقّ و مجاز نیستند، فرهنگ ایرانیان را متعیّن کنند. مشکل کلیدی حکومت فقاهتی در این بود که میخواست «فرهنگ ایرانیان» را متعیّن جبری و زوری و طبق عقاید اسلامی طرازبندی کند. همین مسله باعث نابودی نه تنها حکومت فقاهتی؛ بلکه حتا به حیطه خود دیانت اسلام نیز گسترش پیدا کرد. مردمی که روزی روزگاری برای اسلام، احترامی قائل بودند، با اینهمه تبهکاریها و جنایتهایی که حکومت فقاهتی در فاصله نیم قرن آزگار در حقّ مردم ایران اجرا کرد مخصوصا قتل عام اخیر، از این بعد دیگر اسلام در میان مردم، وجهه ای و جایی ندارد و به ضرب و زور نیز نمیتوان در باره اش دروغهای شاخدار گفت!. بیداری فرهنگی ایرانیان، نشاندن ایران در جای اصیل خودش هست که هزاره ها پیش شالوده های آن را نیاکان ایرانیان یی ریخته بودند: «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم».
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی،
درود بر شما و سپاس از یادداشت دقیق، ژرف و اندیشیدهتان درباره ایرانگرایی. توجه شما به تمایز مفهومی میان ایرانگرایی، ناسیونالیسم اروپایی و همچنین نقد مفهوم ایرانشهریِ دولتی، برای من بسیار ارزشمند و قابل تأمل بود.
کاملاً با شما همداستانم که آنچه من از آن با عنوان ایرانگرایی یاد میکنم، هیچ نسبتی با ناسیونالیسم اروپایی ندارد. ناسیونالیسم اروپایی محصول تاریخی خاص، مبتنی بر خشونت، مرزبندی سخت، مستثنی کردن و منطق قدرت است، در حالی که ایرانگرایی ریشه در یک بنیان تمدنی کاملاً متفاوت دارد. بنیانی که از مهر و آشا آغاز میشود و همانگونه که در کهنترین لایههای اندیشه ایرانی، از جمله در آغاز گاهان، آمده است، بر مسئولیت اخلاقی، همزیستی و پرهیز از سپردن جهان به بدی استوار است.
ایران، همانگونه که شما بهدرستی اشاره کردهاید، هرگز صرفاً یک جغرافیای محدود نبوده است. در فهم تمدنی ایرانی، ایران نام جهان است، نام کیهان و نام مسئولیت انسان در قبال زیستن درست در این جهان. به همین دلیل نیز ایرانگرایی نه ایدئولوژی مستثنیگر است و نه پروژهای سیاسی برای سلطه، بلکه شیوهای از اندیشیدن و زیستن است که قدرت را مقید به پرنسیپهای انسانی میداند، نه بالعکس.
من این مبانی را بهتفصیل در کتاب «مهرشناسی» طرح کردهام و کوشیدهام نشان دهم که روش اداره سیاسی ایرانیان، در بهترین لحظات تاریخی خود، بر همین منطق مهر و آشا استوار بوده است؛ منطقی که هیچ پیوندی با خشونت ناسیونالیسم مدرن ندارد و اساساً با آن در تعارض است. اگر امروز از بحرانها سخن میگوییم، بهگمان من، ریشه آن دقیقاً در گسست از همین بنیان تمدنی است که شما نیز بهخوبی آن را تشخیص دادهاید.
از دقت نظر، دغدغه فرهنگی و نگاه غیرایدئولوژیک شما صمیمانه سپاسگزارم. گفتوگوهایی از این دست، اگر با احترام و ژرفنگری ادامه یابند، میتوانند خود بخشی از همان بیداری فرهنگی باشند که هر دو به آن باور داریم.
کمال آذری
مقدمه
بحران دموکراسی در این جهان مدرن، نهادی و در عین حال فرهنگی است. اغلب فرض را بر این میگذارند که دموکراسی تفکری جهانی است، و میتوان آن را از جامعهای به جامعه دیگر منتقل کرد، همچون مجموعهای از رویهها وارد نمود یا از موردی تاریخی به مورد دیگر انتقال داد. اما دموکراسیها را در عمل نمیتوان به این سادگی پیوند زد. چنین نظامی باید درون جامعه، و از طریق دگرگونیِ تدریجیِ پایههای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ساخته شود. دموکراسی نهفقط سازوکاری سیاسی، بلکه شیوهای زیسته برای ساماندهی به زندگی جمعی است، و صرفاً زمانی ریشه میدواند که ساختارهای اجتماعی و نهادهای اقتصادیِ موجود فضایی برای رشد در اختیارش قرار بدهند.
سختیِ برپاییِ دموکراسی دقیقاً در همین الزام به دگرگونی نهفته است. انتخابات رسمی، قانون اساسی یا احزاب سیاسی بهتنهایی نمیتوانند زندگی دموکراتیک را تضمین نمایند. رویههای انتخاباتی بدون برخورداری از اعتماد اجتماعی، عدالت اقتصادی و انسجام فرهنگی، رویههایی توخالی میمانند، و چهبسا نظامهای استبدادی دستکاریشان کنند. تجربه بسیاری از جوامع پَسااستبدادی نشان میدهد که اگر دموکراسی بهجای نظمِ اجتماعی-اقتصادی و اخلاقی، صرفاً فرمولی فنی تلقی شود، از بین خواهد رفت. بنیانگذاریِ موفقیتآمیز دموکراسی باید بر پایه سنتهایی محلی، واقعیتهایی مادی و پیوندهایی فرهنگی استوار باشد که جامعه را در گذر از تعارض و دگرگونی به هم پیوند بزنند.
این رویکرد در ایران بهمعنای برپاییِ نظم دموکراتیک نوین در قالب ساختاری بومی است، نه مدلی وارداتی. جغرافیا و تاریخِ این کشور بنیاد چنین رویکردی را فراهم میآورند. بالغ بر ۳۱۰ حوزه انتخاباتیِ پارلمانی، که هرکدام نماینده تقریباً ۲۷۵۰۰۰ شهروند بودهاند، بیش از چهل سال پایه انتخابات قرار گرفتهاند. البته حاکمیت استبدادیِ موجود این واحدهای نمایندگی را تحریف کرده است، اما به هر حال برای مردم آشنا هستند، و میتوانند به دولتهای محلیِ اصیل تبدیل شوند. در ضمن، ثروت طبیعیِ فراوان ایران بهطور همزمان ریسک و فرصت فراهم میکند. اگر از این ثروت طبیعی محافظت نشود، قشری خاص آن را تصاحب میکنند، و به فساد و نابرابری دامن خواهند زد. اما اگر در صندوقی ملّی حفظ شود، پایه مادیِ اقتصادی مشارکتی میشود که فرصتی برای شکوفایی در اختیار دموکراسی قرار میدهد.
بنیاد اخلاقی این ساخت در مفاهیم ایرانیِ اشا و مهر نهفته است. اشا، اصل حقیقت و نظم کیهانی، بر آن است که حکمرانی باید شفاف، عادلانه و همسو با واقعیت باشد، نه فریب. مِهر، اصل عشق، پیمان و همبستگی، بر آن است که شهروندان در تعهد متقابل و اعتماد به یکدیگر پیوند خوردهاند. اشا و مهر در کنار هم زبانی اخلاقی ایجاد میکنند که میتواند همه ایرانیان را فراتر از شکافهای طبقاتی، منطقهای و اعتقادی متحد سازد. آنها اجرای دموکراسی را نه صرفاً بهعنوان رویهای وارداتی، بلکه همچون بازگشتی به منابع اخلاقی عمیقاً ریشهدار در تمدن ایرانی تضمین مینمایند.
بنابراین، مدلی که در این مقاله ارائه میشود، دموکراسیِ همزمان مشارکتی و اجتماعی-اقتصادی را پیشِ رو قرار میدهد. هر شهروندی، از منظر سیاسی، موظف است در شوراهای چرخشی خدمت کند، و هر ماه تا ده ساعت مشارکت اجتماعی داشته باشد. هر بنگاه تجاری، از منظر اقتصادی، باید بیستدرصد از سهامش را به جامعه اختصاص بدهد. منابع نفت و گاز کشور هم در صندوق سرمایه ملّی حفظ میشود، و روی کارآفرینی و توسعه سرمایهگذاری میکند. این مدل با پیوند حقوق سیاسی به تعهدات اقتصادی و اخلاق فرهنگی شرایطی میآفریند که دموکراسی فراتر از تفکری انتزاعی شکل بگیرد. دموکراسی به شیوهای زیسته بدل میشود که از طریق نهادها ساخته شده است، با همبستگی پایدار مانده است، و با منابع مشترک ممکن گردیده است.
بخشهای بعدی پایههای فلسفی این مدل را در سنتهای دموکراسی مشارکتی، جمهوریگری مدنی، کمونیتاریسم و نظام اخلاقی ایرانی مهر و اشا توسعه میدهند. سپس طراحی نهادی به تفصیل تبیین میشود، و تحلیل مقایسهای با پیشینههای تاریخی و مدرن ارائه میگردد. مزایا و چالشهای این نظام ارزیابی میشوند، و مقاله با بررسی امکانپذیریِ اجرای این مدل در ایران به پایان میرسد، بهعنوان بخشی از گذار دموکراتیک و بهمثابه چهارچوبی با اهمیت گستردهتر برای جوامعی که با بحرانهای مشابهِ حکمرانی روبهرو هستند.
بخش اول: پایههای فلسفی و تاریخی
دموکراسی، عملکرد ساختاری
تاریخ دموکراتیزاسیون نشان میدهد که دموکراسی را نمیتوان وارد کرد یا تحمیل نمود. تلاشها برای بازتولید شکلهای دموکراتیک غربی در زمینههای غیرغربی، بدون تطبیق آنها با سنتهای محلی، اغلب ناکام مانده است. البته نهادهای رسمی همچون قانون اساسی، انتخابات یا پارلمانها را میتوان کپی کرد، اما همه اینها، بدون برخورداری از پایههای اجتماعی، شکننده هستند. بنابر مشاهداتِ رابرت دال، دموکراسی مستلزم چیزی فراتر از رویههاست؛ فرهنگی مشارکتی میخواهد، اقتصادی که از سلطه جلوگیری کند، و نهادهایی که برابری در بیان نظر داشته باشند.[۱] دموکراسی باید از طریق دگرگونیِ اجتماعی بنیانگذاری شود، نه اینکه صرفاً بهعنوان یک تفکر وارد شود.
این نکته برای ایران حیاتی است. تجربههایی که ایران طی قرن گذشته داشته است، از انقلاب مشروطه در سال ۱۲۸۵ تا جمهوری اسلامی، هم آرمان مشارکت مردمی، و هم دشواریِ نهادینهسازیاش را نشان میدهند. وقتی شکلهای دموکراتیک از بافت اجتماعی-اقتصادی و فرهنگی جدا میشوند، حاکمان مستبد یا قشر اشرافی آنها را بهراحتی تصاحب میکنند یا از بین میبرند. بنابراین، پروژه بنیانگذاری دموکراسی در ایران باید خلاقانه، ریشهدار در سنتهای داخلی، و بر پایه نظمی اجتماعی-اقتصادی نوین باشد که مشارکت را پایدار سازد.
سنت مشارکتی
نظریهپردازان سیاسی در زمینه سنت مشارکتی اینطور استدلال میکنند که دموکراسی نهتنها مکانیسمی برای تصمیمگیری، بلکه شیوهای برای توسعه شهروندی است. کارول پاتمن اصرار دارد که مشارکت کارکرد تربیتی دارد؛ از این قرار که شهروندان دموکراتیکبودن را با خودحکومتی میآموزند، نه با واگذاری همه مسئولیتها به قشری خاص.[۲] این روش در آتن باستان وجود داشت. اکثر شهروندان آتنی، با استفاده از روش چرخشی و قرعهکشی، حکمرانی را بهطور مستقیم تجربه میکردند.[۳] مشارکت در شوراها صرفاً نمادین نبود، بلکه شکلدهنده بود، و شهروندانی قادر به قضاوت جمعی میآفرید.
این اصل زیربنای طراحیِ نهادی از این قرار است: هر شهروند ایرانی موظف است در شوراهای مشورتی خدمت کند، مشارکت اجتماعی داشته باشد، و در عدالت اقتصادی شریک شود. این تعهدات شهروندی را از وضعیت حقوقیِ منفعل به عملیِ فعال تبدیل میکند. دموکراسی در زندگی روزمره شهروندان به کار گرفته میشود، نه اینکه فقط در انتخابات دورهای از آن صحبت شود.
تعهد جمهوریگری و عدم سلطه
سنت جمهوریگری بینشی دیگر میافزاید، و آن هم اینکه دموکراسی باید با تضمین عدم قدرتیافتنِ خودسرانه هیچ فرد یا گروهی، از ایجاد سلطه جلوگیری کند. فیلیپ پتی آزادی را نه بهمثابه نبود مداخله، بلکه عدم سلطه تعریف میکند، وضعیتی که در آن همه بهطور برابر از کنترل خودسرانه ایمن باشند.[۴] نظریهپردازان جمهوریگرا، از ماکیاولی تا روسو، تأکید داشتند که این امر تعهد مدنی را همچون حقوق مدنی الزامی میسازد. شهروندان باید آماده باشند که در مشاغل عمومی خدمت، از جمهوری دفاع، و به خیر عمومی کمک کنند. روسو حتی گفت چهبسا گاهی اوقات لازم باشد شهروند «مجبور به آزادی» شود؛ یعنی وادار شود که نه بهعنوان یک فرد، بلکه بهعنوان مشارکتکننده در اراده عمومی عمل نماید.[۵]
این اصل در ایران، که ثروت و قدرت در آن بارها تحت انحصارِ قشری محدود قرار گرفته است، ضروری است. مدل پیشنهادی عدم سلطه جمهوریگری را با استفاده از چرخش، فراخوان و شفافیت در همه شوراها، و با قراردادنِ منابع نفت و گاز در صندوق سرمایه ملّی، فراتر از دسترس تصاحب خصوصی، اجرا میکند. بنابراین، این مدل از طریق طراحی سیاسی و اقتصادی، آزادی را بهعنوان عدم سلطه نهادینه میسازد.
تعلق کمونیتاری و بینشهای انسانشناختی
نظریهپردازان کمونیتاری مدرن میگویند دموکراسی شبکههایی غلیظ از تعهد و همبستگی را الزامی میسازد. اَمیتای اِتزیونی تأکید دارد حقوق فردی باید با مسئولیتهای اجتماعی تعادل یابد تا جوامع شکوفا شوند.[۶] مطالعات انسانشناختی تأیید میکنند که انسانها در گروههای کوچک تکامل یافتهاند، جایی که بقا به تعامل، برابری و بهرسمیتشناختنِ متقابل وابسته بود. کریستوفر بوهم جوامع شکارچی-گردآورنده را تمرینکننده «سلسلهمراتب سلطه معکوس» توصیف میکند، که در آن گروهها در برابر ظهور حاکمان دائمی مقاومت میکردند، و هنجارهای برابریطلبانه را حفظ مینمودند.[۷]
سباستین جانگر در کتاب «قبیله»، بر پایه انسانشناسی توضیح میدهد که چرا جوامع مدرن از خودبیگانگی رنج میبرند. مردم برای همبستگی و وابستگیِ متقابلِ گروههای کوچک اشتیاق دارند، جایی که هر عضوی احساس مورد نیازبودن میکند.[۸] مدل پیشنهادیِ ایرانی با جاسازیِ کار اجتماعی، حکمرانی چرخشی و اشتراک اقتصادی در سطح واحدهای اصلیِ ۱۱۰۰۰نفری، به این نیاز انسانی پاسخ میدهد. این نهادها همبستگی را در مقیاس مدرن بازآفرینی میکنند، و به شهروندان حس تعلقی میبخشند که جانگر آن را برای سلامت روانی و مدنی ضروری میداند.
مهر و اشا، پایههای اخلاقی
سنتهای دموکراتیک غربی بینشهای ارزشمندی فراهم میآورند، و در عین حال ایران منابع فلسفی خود را برای پایهریزی دموکراسی دارد. در کیهانشناسی زرتشتی، اشا نماد حقیقت، نظم و عدالت است، درحالیکه مهر تجسم پیمان، شفقت و همبستگی است. این دو با هم جهانی اخلاقی برپا میکنند که شکوفاییِ انسانی به صداقت، مسئولیت و مراقبت متقابل وابسته است. مِری بویس مهر را پیوند اعتماد توصیف میکند که اعضای جامعه را در کنار هم نگه میدارد، اصلی اخلاقی همچون قدرتی الهی.[۹]
این مفاهیم برای ایرانیان فراتر از شکافهای دینی و سیاسی، بازتاب فرهنگی نیز دارند. فراخواندن اشا و مهر بهمثابه پایههای دموکراسی مشارکتی، ساخت دموکراتیک را به عمیقترین سنتهای اخلاقی ایران پیوند میزند. اشا بر آن است که حکمرانی شفاف، صادق و همسو با واقعیت باشد. مهر این الزام را ایجاد میکند که شهروندان و حاکمان به یک اندازه تعهدهای خود به یکدیگر و به جامعه را ارج نهند. با ریشهدارکردنِ دموکراسی در اشا و مهر، مدل فراتر از شکلی وارداتی میگردد. چنین ساختاری اصیلاً ایرانی میشود، و میتواند جمعیتهای گوناگون را حول اصول اخلاقی مشترک متحد نماید.
ترکیب
پایههای فلسفی این مدل چهار سنت را ترکیب میکنند. از سنت مشارکتی این اصل را میگیرد که شهروندی باید از طریق حکمرانی فعال زیسته شود. از نظریه جمهوریگری این اصل را میگیرد که آزادی بهمعنای عدم سلطه است، که با تعهد مدنی پایدار میماند. از کمونیتاریسم و انسانشناسی این اصل را میگیرد که همبستگی و تعامل متقابل برای شکوفایی انسانی ضروری است. از اندیشه اخلاقی ایرانی هم اصول اشا و مهر را میگیرد، که حقیقت، نظم، شفقت و اعتماد را هسته اخلاقی حکمرانی میسازند.
دموکراسی را نمیتوان وارد یا کپی کرد. چنین نظامی باید از طریق نهادهایی بنیان گذاشته شود که جامعه را دگرگون میسازند، و ظرفیت و تعهد خودحکومتی به شهروندان میبخشند. مدل پیشنهادیِ حاضر، با جای دادنِ مشارکت در سیاست، اقتصاد و فرهنگ در هر سطح جامعه ایرانی، برای دستیابی به این امر طراحی شده است.
بخش دوم: طراحی نهادی
مقیاس ۳۱۰ جامعه محلی
جمعیت تقریباً ۸۵میلیونی ایران را میتوان در قالب ۳۱۰ دولت محلیِ اجتماعی سازمان داد، که هرکدام نماینده حدود ۲۷۵۰۰۰ شهروند باشند. این جغرافیا در قالب حوزههای انتخابیه پارلمانی برای انتخابات مجلس موجودیت مییابد؛ انتخاباتی که بیش از چهلوپنج سال است برگزار میشوند. البته انتخابات مذکور اغلب تحت شرایط استبدادیِ محدود و بهصورت دستکاریشده برگزار شدهاند، اما حوزههای انتخابیه برای شهروندان باقی ماندهاند، و بنیادی آماده برای بازسازیِ دموکراتیک فراهم میآورند. با ریشهدارکردن دموکراسی مشارکتی در این واحدهای آشنا، مدل پیشنهادی از آشفتگیِ ابداع جغرافیاهای نو اجتناب میورزد، و در عوض مرزهای موجود را برای حکمرانی دموکراتیک بازسازی میکند.
هر جامعه ۲۷۵۰۰۰نفری به پنج خوشه ۵۵۰۰۰نفری تقسیم میشود، که هرکدام شامل پنج واحد اصلیِ ۱۱۰۰۰نفری است. این واحد اصلیِ ۱۱۰۰۰نفری بلوک ساختاریِ اساسیِ حکمرانی مشارکتی است. این واحد آنقدر کوچک است که شهروندان بتوانند مشورتی اثرگذار با یکدیگر داشته باشند، و در عین حال آنقدر بزرگ هست که تنوع دیدگاه داشته باشد. شوراها از این واحدها از طریق قرعهکشی انتخاب میشوند، و بدینترتیب مشارکت هم در قالب کلی و هم بهشکل نمایندگی است.
شوراهای تودرتو و تبادل نظر
در هر واحد اصلیِ ۱۱۰۰۰نفری، شورایی متشکل از ۱۵۰ تا ۳۰۰ شهروند از طریق قرعهکشی، برای شش تا دوازده ماه انتخاب میشوند. این شوراها درباره نیازهای جامعه بحث و تبادل نظر میکنند، منابع را تخصیص میدهند، و نمایندگان چرخشی را به شوراهای سطح خوشه میفرستند. در سطح ۵۵۰۰۰نفری، نمایندگان واحدهای اصلی درباره زیرساختهای مشترک، مدارس، بهداشت و درمان، و مسئولیتهای زیستمحیطی تبادل نظر میکنند. سپس نمایندگان خوشهها به شوراهای جامعه ۲۷۵۰۰۰نفری ارتقا پیدا میکنند. این شوراها سیاستهای کلیتر را مدیریت مینمایند.
چنین ساختار تودرتویی تضمین میکند که هر تصمیمی در کوچکترین سطح مؤثر گرفته شود، اصلی که با اصل یارانهمندی همخوانی دارد.[۱۰] امور محلی در همان سطح محلی باقی میمانند، و مسائل منطقهایِ مستلزم هماهنگی به سطوح بالاتر منتقل میشوند. از آنجایی که همه اعضای شوراها از طریق قرعهکشی انتخاب میشوند و در قالب دورههای محدود خدمت میکنند، هیچ قشر سیاسیِ دائمی پدیدار نمیشود. شهروندان در فرایند حکمرانی بهطور مستقیم شرکت میکنند، و از طریق خدمت، مهارتهای عملی کسب مینمایند.
چهار شاخه دولت
نظام مذکور، در سطح ملی، به چهار شاخه تقسیم میشود، که عبارتاند از:
۱. شاخه مقننه: شوراهای تودرتو در قالب ۳۱۰ جامعه چهارچوب قانونگذاریِ کشور را تشکیل میدهند. اقتدار چنین نظامی، بهجای پارلمانی از سیاستمداران حرفهای، از دلِ شوراهای لایهلایه شهروندی سرچشمه میگیرد. این روش باعث چرخش مداوم و مشارکت گسترده میشود.
۲. شاخه مجریه: چنین شاخهای در سطح ملّی مالیاتها را جمعآوری میکند، و امور مربوط به دفاع، امور خارجه، و مدیریت کشور را برعهده دارد. از نظر حیاتی، بودجههای آموزش، بهداشت و درمان، و رفاه بهصورت سرانه در جوامع محلی توزیع میشود. این رویکرد از تخصیص نابرابر جلوگیری میکند تا هر جامعه سهمی عادلانه از منابع ملّی، متناسب با جمعیتش، دریافت نماید.
۳. شاخه قضائیه: قضائیه مستقل در سطوح محلی، منطقهای و ملّی عمل میکند. کار هیئتهای شهروندی، که با قرعهکشی انتخاب میشوند، تحقیق درباره فساد و مسئولیتهای مقامات است. استقلال شاخه قضائیه برای حفاظت از حقوق و حل اختلافها در نظام مشارکتی ضروری است.
۴. صندوق سرمایه ملّی: شاخه چهارم نوآورانهترین نهاد به شمار میرود. این صندوق نگهبان همه ثروتهای طبیعی و داراییهای ملّی بزرگ، از جمله نفت، گاز و مواد معدنی است. این منابع تحت مالکیت جمعی قرار میگیرند، و در قالب صندوق ثروت حاکمیتی مدیریت حرفهای میشوند. درآمدها بهصورت نقدی توزیع نمیشوند، بلکه در زیرساختهای ملّی، آموزش، و بهویژه صندوقهای کارآفرینی که برای نوآوران محلی در ۳۱۰ جامعه در دسترس است، بازسرمایهگذاری میشوند. این رویکرد باعث میشود ثروت طبیعی ایران هدر نرود یا انحصاری نشود، بلکه به بنیادی ساختاری برای توسعه دموکراتیک بدل شود.
سهام جامعه و کارآفرینی
علاوهبر صندوق سرمایه ملّی، هر بنگاه تجاری در کشور باید بیستدرصد از سهامش را به جامعه اختصاص بدهد. دهدرصدِ این سهام توسط واحد اصلیِ ۱۱۰۰۰نفری، و دهدرصد دیگر توسط جامعه گستردهتر ۲۷۵۰۰۰نفری نگهداری میشود. سود این سهام زیرساختهای محلی، آموزش، پروژههای زیستمحیطی و زندگی فرهنگی را تأمین مالی میکند.
چنین سازوکاری تضمین میکند که نوآوری خصوصی، سود جمعی به بار بیاورد. کارآفرینان و سرمایهگذاران هشتاددرصد سهام را حفظ میکنند، و بدینترتیب انگیزههایی قوی برای ریسکپذیری به وجود میآیند. با الزام به کنارگذاشتنِ سهم برای جامعه بهصورت ساختاری، نابرابری کاهش مییابد و همه شهروندان سهمی در موفقیت اقتصادی دارند. بدینترتیب، این نظام کارآفرینی را با همبستگی ترکیب میکند، طوری که از ناکارآمدیهای جمعگرایی و بیعدالتیهای سرمایهداری بیمهار اجتناب شود.
بلاکچین و شفافیت
پیچیدگیهای معمول برای هماهنگی ۳۱۰ جامعه، شوراهای تودرتو و هزاران بنگاه تجاری، وجود مکانیسمهایی از شفافیت و پاسخگویی را الزامی میسازد. در اینجا، بهکارگیری فناوری بلاکچین نوآوری مهمی به شمار میرود. دفترهای کل بلاکچین میتوانند تصمیمهای شوراها، تخصیص بودجهها و سهامها را بهشکلی غیرقابل تغییر ثبت کنند. این ثبتها برای همه شهروندان قابل دسترس هستند.[۱۱]
برای نمونه:
● صندوق سهام هر جامعه را میتوان بهطور شفاف روی بلاکچین ردیابی کرد، و بدینترتیب توزیع سودها عادلانه خواهد بود.
● بازتوزیعهای مالیاتی از مجریه به جوامع را میتوان در زمان واقعی ممیزی نمود.
● تبادل نظرات و رأیگیریهای شوراها را میتوان در دفترهای کل امن و عمومی ثبت کرد تا فساد و دستکاری محدود شود.
این نظام با بهکارگیری بلاکچین در سطوح محلی و ملّی اعتمادی مبتنی بر فناوری را برای تقویت اعتماد مدنی به کار میگیرد. شهروندان دیگر صرفاً به صداقت مقامات چشم ندارند، بلکه میتوانند جریان منابع و تصمیمها را بهطور مستقل تأیید نمایند. این نوآوری امکان تصاحب توسط اقشاری خاص را کاهش میدهد، کارایی را بهبود میبخشد، و به شهروندان قدرت میدهد تا نهادها را پاسخگو نگه دارند.
تعهدات مدنی جهانی
دو تعهد عمومی همه شهروندان را به این نظام پیوند میدهد.
● خدمات شورایی: هر بزرگسالی باید دستکم یکبار در طول عمرش در شورای مشورتی خدمت کند، روندی که از طریق قرعهکشی انجام میشود. این تعهد مشارکتی همهجانبه و مواجهه برابر با حکمرانی را تضمین میکند.
● کار مدنی: هر بزرگسالی ماهیانه ده ساعت در پروژههای جامعهمحور، از نگهداری زیرساختها و بازسازی زیستمحیطی گرفته تا کارهای مراقبتی و آموزشی، شرکت میکند. این کمکها تعلق دموکراتیک را ملموس میسازند، و حس وابستگی متقابل را بازآفرینی میکنند؛ مسئلهای که مطالعات انسانشناختی برای شکوفایی انسانی حیاتی میدانند.[۱۲]
این تعهدات در کنار هم دموکراسی را از عملی گاهبهگاه به شیوه زیسته مداوم تبدیل میکنند.
منطق نهادی
طراحی نهادی این دموکراسی مشارکتی، ابعاد متعددی را یکپارچه میکند. شوراهای تودرتو برابری سیاسی را عملیاتی میسازند. خدمات عمومی و کار مدنی مسئولیت میآورد. سهام جامعه رفاه مشترک را تضمین مینماید. صندوق سرمایه ملّی داراییهای عمومی را برای نسلهای آینده حفظ میکند. فناوری بلاکچین شفافیت را به ارمغان میآورد، و فساد را کاهش میدهد.
چنین نظامی نهتنها مشارکتی، بلکه تابآور است. دموکراسی را از پایه میپروراند، آن را در زندگی اجتماعی-اقتصادی جای میدهد، و از طریق اخلاق فرهنگی تقویت مینماید. با متحدسازی تعهد سیاسی، اشتراک اقتصادی، شفافیت فناوری و سنت اخلاقی، این طراحی نهادی شرایطی میآفریند که دموکراسی در ایران نظامی پایدار و اصیل بنیان گذاشته شود.
بخش سوم: تحلیل مقایسهای
آتن باستان: چرخش و کارکرد تربیتی
دموکراسی آتنی در قرنهای پنجم و چهارم پیش از میلاد را اغلب نخستین مدل مشارکت شهروندی میدانند. ویژگی متمایز آن، استفاده از قرعهکشی برای پُرکردنِ اکثر مناصب عمومی بود. اعضای بولِ یا «شورای ۵۰۰» از طریق قرعهکشی سالیانه انتخاب میشدند، و این روش بهصورت چرخشی ادامه داشت تا از پدیدارشدن قشری دائمی در حوزه سیاست جلوگیری شود.[۱۳] شهروندان بدینترتیب حکمرانی را بهطور مستقیم تجربه میکردند، و مهارتهای مشورت، مدیریت و قضاوت را از طریق خدمت کسب مینمودند.
مدل ایرانی با الزام هر شهروند به خدمت در شوراهای انتخابشده از طریق قرعهکشی، آنهم دستکم یکبار در طول عمرش، این اصل را به کار میگیرد. البته با جاسازیِ مشارکت نهتنها در سیاست، بلکه در اقتصاد از طریق سهام اجباری و تعهدات کار مدنی، از این هم فراتر میرود. دیگر اینکه مدل آتنی محدود به شهروندان مرد بود، و بردگان، بیگانگان و زنان را از این ساختار کنار میگذاشت، اما مدل پیشنهادی ایرانی شمول جهانی را، بدون توجه به جنسیت، طبقه یا منشأ، در نظر میگیرد. بنابراین، کاستیهای مشارکت آتنی را اصلاح میکند، و آن را مدرن میسازد.
سوئیس: یارانهمندی و تعادل فدرال
دموکراسی سوئیسی مقایسه دیگری ارائه میدهد. شهروندان سوئیسی در رفراندومهای سطوح متعدد بهطور مستقیم شرکت میکنند، و بعضی کانتونها هنوز لندسگِماینده (مجمع مردمی) را تمرین میکنند، جایی که شهروندان در مجمعی گرد هم میآیند تا رأی بدهند.[۱۴] اصل یارانهمندی، که تصمیمها را در کوچکترین سطح ممکن میگیرد، به سوئیس اجازه داده تنوع فرهنگی و زبانی را مدیریت، و انسجام ملّی را حفظ نماید.
مدل ایرانی این یارانهمندی را از طریق شوراهای تودرتو در سطوح ۱۱۰۰۰نفری، ۵۵۰۰۰نفری، و ۲۷۵۰۰۰نفری به اشتراک میگذارد که در قالب ۳۱۰ جامعه در سرتاسر کشور فدرال شدهاند. فدرالیسم سوئیسی دموکراسی مستقیم را با نهادهای نماینده تعادل میبخشد، اما ساختار پیشنهادیِ ایرانی نمایندگان دائمی را کاملاً حذف میکند، و شوراهای چرخشی و نمایندگان قابل فراخوان را جایگزینِ آنها مینماید. علاوهبر این، سوئیس سهام اقتصادی را در چهارچوب سیاسی ادغام نمیکند، درحالیکه مدل ایرانی مالکیت مشترک را از طریق سهام جامعه و صندوق سرمایه ملّی نهادینه میسازد.
پورتو آلگره: بودجهریزی مشارکتی
شهر برزیلی پورتو آلگره با معرفی بودجهریزی مشارکتی در سال ۱۹۸۹ به مرجعی جهانی تبدیل شد. در این نظام از شهروندان دعوت میشد تا درباره بودجه شهرداری، و تخصیص آن به بخشهای مختلف، بحث و تبادل نظر کنند. این فرایند هرساله دههاهزار نفر را درگیر میکرد و زیرساختها را در محلههای فقیرتر بهبود میبخشید.[۱۵] مدل ایرانی بر این میراث بنا میشود، اما آن را از صرفاً بودجهریزی به همه کارکردهای حکمرانی گسترش میدهد. شوراها بهجای جلسههای دورهای، مدام در سطوح محلی و منطقهای حضور دارند. علاوهبر این، نظام پورتو آلگره در برابر تغییرات سیاسی آسیبپذیر ماند، و وقتی حمایت حزبی کاهش یافت، ضعیف شد.[۱۶] اما مدل ایرانی این شکنندگی را از طریق خدمت اجباریِ شهروندی، و فناوری بلاکچین برطرف مینماید، طوری که تصمیمها، تخصیصها و معاملات در دفتر کل عمومی غیرقابل تغییر ثبت میکند. چنین رویهای تداوم و شفافیت را مستقل از چرخههای سیاسی حفظ میکند.
موندراگون: تعاونیهای کارگری و دموکراسی اقتصادی
فعالیتهای شرکت موندراگون در منطقه باسک اسپانیا حاکی از آن است که مالکیت تعاونی و حکمرانی دموکراتیک میتواند رقابتپذیری اقتصادی را پایدار سازد. این شرکت در سال ۱۹۵۶ بنیان گذاشته شد. موندراگون بر اساس اصل «یک نفر، یک رأی» عمل میکند، و سودها را بهطور عادلانه میان مالکان و کارگران تقسیم مینمایند.[۱۷]
مدل ایرانی همین اصل را تعمیم میدهد. بهجای محدودسازیِ مالکیت به کارگران درون بنگاه، همه بنگاهها را وادار میکند بیستدرصد از سهامشان را به جامعه اطرافِ خود اختصاص بدهند. این رویکرد تضمین میکند که منافع فعالیت اقتصادی به همه شهروندان برسد، نه صرفاً کارکنان. علاوهبر این، درآمدها از صندوق سرمایه ملّی سرمایهای برای کارآفرینان فراهم میآورند، و یکی از چالشهای مدلهای تعاونی، یعنی دسترسی محدود به امور مالی، را برطرف میکنند. در واقع موندراگون امکانپذیریِ دموکراسی کارگری را نشان میدهد، اما مدل ایرانی همین را به دموکراسی در جامعه گسترش میدهد.
کیبوتصها: همبستگی و انعطافناپذیریِ اقتصادی
کیبوتصهای اسرائیلی در قرن بیستم تجسم زندگی جمعی رادیکال بودند. اعضای این جوامع کار، درآمد و تصمیمگیری را به اشتراک میگذاشتند، و همبستگیِ شدیدی میآفریدند؛ اگرچه انعطافناپذیریِ اقتصادی نیز به همراه داشت. تا اواخر قرن بیستم، بسیاری از کیبوتصها با بحرانهای مالی روبهرو شدند و برای بقا رو به خصوصیسازی آوردند.[۱۸]
مدل ایرانی از این روند هم چیزهایی میآموزد. همبستگی را از طریق سهام مشترک، کار مدنی و تعهدات عمومی شکل میدهد، اما با اجازه به بنیانگذاران و سرمایهگذاران برای حفظ هشتاددرصد از سهام، انگیزههای کارآفرینانه را حفظ مینماید. صندوق سرمایه ملّی، بدون حذف رقابت بازاری، شبکه ساختاریِ ایمنی فراهم میآورد. بنابراین، تعادل میان انسجام کیبوتص و پویایی اقتصاد بازاری را جستوجو میکند.
بلاکچین و نوآوری ایرانی
آنچه مدل ایرانی را از همه موارد مذکور متمایز میسازد، ادغام فناوری بلاکچین است. هیچکدام از سازوکارهای مذکور، شامل آتن، سوئیس، پورتو آلگره، موندراگون و کیبوتصها، مکانیسمهای نهادی برای تضمین شفافیت مطلق نداشتند. فساد، دستکاری و ناکارآمدی ریسکهای تکرارشونده بودند. در مقابل، دفترهای کل بلاکچین به شهروندان اجازه میدهند چگونگی توزیع مالیاتها، مدیریت صندوقهای سهام، و چگونگی ثبت تصمیمهای شورا را در زمان واقعی تأیید کنند.[۱۹] چنین زیرساختی مبتنی بر فناوری با اصول اخلاقی اشا و مهر همخوانی دارد، و حکمرانی صادق، شفاف و بر پایه اعتماد متقابل به همراه میآورد.
ترکیب
مدل ایرانی عناصری از سنتهای گوناگون را با هم ترکیب میکند. از آتن چرخش و کارکرد تربیتی مشارکت، از سوئیس یارانهمندی و تعادل فدرال، و از پورتو آلگره بودجهریزی مشارکتی را وام میگیرد، اما این مورد آخر را به همه حکمرانی بسط میدهد. از موندراگون دموکراسی اقتصادی را میگیرد، درحالیکه آن را به جوامع کامل گسترش میدهد. از کیبوتصها همبستگی را میپذیرد درحالیکه از انعطافناپذیری اجتناب میورزد. دو نوآوری متمایز هم به آنها میافزاید، که عبارتاند از:
● صندوق سرمایه ملّی که منابع طبیعی را همچون ثروتی عمومی حفظ میکند، و
● فناوری بلاکچین که شفافیت و پاسخگویی به ارمغان میآورد.
نتیجه، دموکراسی مشارکتیای است که هم بر پایه تاریخی استوار، و هم از نظر فناوری پیشرفته است. چنین نظامی در جغرافیا و اخلاق ایران ریشه دارد، اما به چالشهای جهانی ساخت زندگی دموکراتیک در قرن بیستویکم سخن میگوید.
بخش چهارم: مزایای مدل
شهروندی عمیق
مهمترین مزیت چنین نظامی آفرینش شهروندیِ عمیق است. در بسیاری از دموکراسیهای مدرن، شهروندان به رأیدهندگانی منفعل تبدیل میشوند، و نقش سیاسیشان به انتخابات دورهای محدود میشود. زندگی سیاسی در باقی زمانها توسط قشری خاص از حرفهایها مدیریت میگردد. این فاصله میان شهروندان و حکمرانی، بیتفاوتی، خودبیگانگی و کاهش اعتماد را پدید آورده است.[۲۰]
مدل ایرانی این رابطه را دگرگون میسازد. هر شهروندی موظف است دستکم یکبار در طول عمرش در شوراهای انتخابشده از طریق قرعهکشی خدمت کند، و هر شهروندی ماهیانه ده ساعت مشارکت مدنی در جامعه دارد. بدینترتیب، مشارکت سیاسی به عملی زیسته بدل میشود، نه عملی نمادین. بر اساس بینش پاتمن مبنی بر اینکه مشارکت آموزش میدهد[۲۱]، این نظام تضمین میکند که شهروندان از طریق تجربه، شایستگی و اعتمادبهنفس بیابند. بنابراین، شهروندی از وضعیتی منفعل و گاهبهگاه به عملی فعال و مداوم بازتعریف میشود.
سرمایه مشترک و عدالت اقتصادی
دومین مزیت در بازتوزیع ساختاریِ سرمایه نهفته است. در نظامهای سرمایهداری، نوآوری اغلب نابرابری به بار میآورد، و بازتوزیع از طریق مالیات ناپایدار و مورد مناقشه تلقی میشود. در طرف مقابل، در نظامهای جمعگرا، صاحبان نوآوری بهدلیل نبود انگیزه دلسرد میشوند. مدل ایرانی از هر دو افراط اجتناب میورزد، و هر بنگاهی را ملزم به اختصاص بیستدرصد سهام به جامعه. دهدرصد به واحد اصلیِ ۱۱۰۰۰نفری، و دهدرصد به جامعه بزرگتر ۲۷۵۰۰۰نفری مینماید.
این رویکرد باعث میشود منافع فعالیت اقتصادی فراتر از مالکان خصوصی به جمعیت بیشتری بسط پیدا کند. علاوهبر این، صندوق سرمایه ملّی درآمدها از نفت، گاز و مواد معدنی را حفظ میکند، و آنها را در توسعه ملّی و صندوقهای کارآفرینی سرمایهگذاری مینماید. چنین سازوکاری ثروت برآمده از منابع طبیعی ایران را از منبعی برای فساد و وابستگی به بنیادی برای رفاهِ همهگیر تبدیل میکند.[۲۲] بدینترتیب، عدالت اقتصادی نه بهعنوان صرفاً ایده، بلکه همچون ویژگی ساختاریِ شهروندی شکل میگیرد.
تعلق تابآور و انسجام اجتماعی
جوامع مدرن اغلب از خودبیگانگی، تنهایی و گسستگی رنج میبرند. رابرت پاتنام کاهش سرمایه اجتماعی را در دموکراسیهای غربی، جایی که شبکههای مردمی ضعیف شدهاند، مستند کرده است.[۲۳] سباستین جانگر نشان داده است که انسانها در گروههای کوچک و وابسته به یکدیگری شکوفا میشوند که همبستگی در آنها ملموس است.[۲۴]
مدل ایرانی با جاسازی تعهدات کار مدنی و حکمرانی مشترک، به این نیاز انسانی پاسخی مستقیم میدهد. در این نظام هر شهروندی به پروژههای مردمی، از نگهداری زیرساختها گرفته تا نظارت زیستمحیطی و کارهای مراقبتی، کمک میکند. شوراهای تودرتو در مقیاسهایی مشورت میکنند که شهروندان یکدیگر را بشناسند. این رویهها همبستگی را در مقیاس مدرن بازآفرینی میکنند، و تعلقی تابآور پدید میآورند. شهروندان میدانند که مورد نیاز، ارزشمند و بههمپیوسته هستند. این امر اعتماد نسبت به نهادها و همینطور به یکدیگر را تقویت مینماید.
شفافیت و اعتماد از طریق بلاکچین
شاید نوآورانهترین مزیت، بهکارگیری فناوری بلاکچین برای شفافیتِ بیشتر باشد. یکی از بزرگترین تهدیدها برای دموکراسی، فساد است، بهویژه در جوامعی که سابقه تصاحب از سوی قشری خاص دارند. با ثبت بازتوزیعهای مالیاتی، صندوقهای سهام مردمی و تصمیمهای شوراها در دفتر کل بلاکچین عمومی، این نظام پاسخگو خواهد شد.[۲۵]
شهروندان میتوانند در زمان واقعی تأیید کنند که منابع چگونه جریان مییابند، سودها چگونه توزیع میگردند، و رأیها چگونه ثبت میشوند. با چنین رویکردی وابستگی به صداقت مقامات کاهش مییابد، و تأیید مستقیم انجام میشود. شفافیت بلاکچین اصل اخلاقی اشا را عملیاتی میکند، اصلی که حقیقت و همسویی با واقعیت را الزامی میداند؛ و مهر را تقویت مینماید، که اعتماد و وفاداری به تعهدات را میطلبد. بدینترتیب، فناوری با اخلاق متحد میشود تا اعتماد نهادی شکل بگیرد.
انگیزههای متعادل برای نوآوری و همبستگی
در نهایت میتوان گفت این مدل انگیزههای نوآوری خصوصی را با تعهدات همبستگیِ مردمی متعادل میسازد. بنیانگذاران و سرمایهگذاران هشتاددرصد سهام بنگاه را در اختیار دارند، و انگیزههای قوی برای ریسکپذیری و خلاقیت باقی میماند. در همان حال، سهم اجباری بیستدرصدی جامعه تضمین میکند که نوآوری منافع عمومی به بار آورد. صندوق سرمایه ملّی سرمایهای برای کارآفرینان فراهم میآورد، و باعث افزایش نوآوری میشود، درحالیکه با اهداف توسعه ملّی نیز همسویی دارد.
این طراحی ترکیبی از ناکارآمدیهای جمعگرایی سخت و نابرابریهای سرمایهداری بیمهار اجتناب میورزد. در واقع استدلال کارل پلیانی را بازگو میکند، مبنی بر اینکه بازارها باید در چهارچوبهای اجتماعی جای بگیرند، نه اینکه روی آنها مسلط شوند.[۲۶] مدل ایرانی، با همسوسازی موفقیت خصوصی با خیر عمومی، در واقع اقتصادی سیاسی میآفریند که شهروندانش کارآفرین و در عین حال ذینفع، نوآور و در عین حال امانتدار هستند.
خلاصه مزایا
مزایای این نظام را میتوان در پنج نکته خلاصه کرد. نخست اینکه با جایدادنِ مشارکت در زندگی روزمره، شهروندی عمیق میآفریند. دوم اینکه ثروت مشترک را از طریق سهام ساختاری و صندوق سرمایه ملّی نهادینه میسازد. سوم، انسجام اجتماعی را با الزام به کار مدنی و آفرینش تعلق تابآور تقویت میکند. چهارم، شفافیت را از طریق بلاکچین تضمین مینماید، و نهادها را پاسخگو به شهروندان میسازد. پنجم، برای کارآفرینی پاداش در نظر میگیرد و در عین حال مردم را در موفقیتها شریک میکند، و با این روش نوآوری را با همبستگی متعادل مینماید.
این ویژگیها در کنار هم دموکراسی مشارکتیای را تشکیل میدهند که صرفاً رویهای نیست، بلکه ساختاری است؛ فقط سیاسی نیست، بلکه اجتماعی-اقتصادی است؛ و وارداتی نیست، بلکه اصلاً برای شرایط ایران ساخته شده است.
بخش پنجم: چالشها و نقدها
مقیاسپذیری و ظرفیت مشورتی
چالش نخست، مقیاسپذیری دموکراسی مشارکتی در ۳۱۰ جامعه است که هریک ۲۷۵۰۰۰ شهروند دارد. شوراهای کوچک با ۱۵۰ تا ۳۰۰ عضو میتوانند نظرات مؤثری ارائه کنند، اما هماهنگی تصمیمها در سطح خوشهها، جوامع و ملّی دشوار میشود. رابرت دال میگوید با رشد اندازه جوامع سیاسی، برابری صدا کاهش مییابد و مشورت معنادار سختتر پایدار میماند.[۲۷] شوراهای تودرتو این مشکل را با حفظ مشورت در کوچکترین سطح ممکن کاهش میدهند، اما مقیاس عظیم جمعیت ایران مستلزم سرمایهگذاریهای قابل توجه در تسهیلگری، آموزش مدنی و پلتفرمهای دیجیتال است. بدون چنین پشتیبانیهایی، شوراها ممکن است ناهماهنگ، کُند یا تحت سلطه اعضای پُرحرفتر بشوند.
ریسک مشارکت توکنی
ریسک دیگر این است که خدمت اجباری در شوراها و تعهدات مشارکت مدنی ممکن است بهجای تعامل واقعی، به تلاش برای انطباق حداقلی منجر شود. شهروندان ممکن است مشارکت را بهعنوان بار تلقی کنند، نه امتیاز، و کمترین تلاش لازم را داشته باشند. منتقدان اصلاحات مشارکتی معتقدند چنین فرایندهایی تحت سلطه گروههای کوچک فعالان بسیار باانگیزه قرار میگیرد، درحالیکه اکثر شرکتکنندگان منفعل باقی میمانند.[۲۸] اگر چنین وضعیتی ایجاد شود، مزایای تربیتی و همبستگیبخش مشارکت عمومی تضعیف میگردند. برای مقابله با آن، مشارکت باید بهعنوان افتخار تلقی شود، و از طریق مراسم عمومی، تقویت فرهنگی و آموزش مدنی که بر کرامت و مسئولیت تأکید دارد، بهرسمیت شناخته گردد.
شکلگیری سرمایه و ریسک کارآفرینی
الزام به اختصاص بیستدرصد سهام هر بنگاه به جامعه ممکن است بعضی کارآفرینان یا سرمایهگذاران خارجی را دلسرد کند. در صنایع سرمایهبَری مانند انرژی، تولید یا فناوری، تصور کاهش بازده خصوصی تمایل به سرمایهگذاری را کاهش میدهد. جوزف شومپیتر اینطور استدلال میکند که نوآوری اغلب مستلزم ریسک و پاداش متمرکز است.[۲۹] کارآفرینان در این مدل هشتاددرصد سهام را حفظ میکنند، اما اثر روانیِ اشتراک اجباریِ سرمایه با جامعه ابتکارات را کاهش میدهد.
این نگرانی تا حدی توسط صندوق سرمایه ملی، که سرمایهای برای کارآفرینان محلی فراهم میآورد، و ظرفیت قراردادهای هوشمند مبتنی بر بلاکچین برای کاهش هزینههای معاملاتی و افزایش اعتماد سرمایهگذاران، کاهش مییابد. با این حال، تعادل میان مالکیت جامعه و انگیزه خصوصی همچنان چالشی در این مسیر به شمار میرود.
دگرگونی فرهنگی و وظیفه مدنی
چالش بزرگتر به دگرگونی فرهنگی لازم برای تعهداتِ عمومی به خدمترسانی و کار برمیگردد. جوامع معاصر اغلب روی حقوق بیشتر از وظایف تأکید دارند، و کمکهای اجباری در قالب زمان و سهام ممکن است بهعنوان اجبار دیده شوند، مگر آنکه از نظر فرهنگی پذیرفته گردند. نظریهپردازان جمهوریگرا مدتهاست تأکید دارند که دموکراسی مستلزم فضیلت مدنی است، اما چنین فضیلتی را نمیتوان یکشبه آفرید.[۳۰] در ایرانی که حاکمیت استبدادیاش بدبینی نسبت به تعهدات رسمی را برانگیخته است، پرورش اعتماد به وظایف مدنیِ نوین مستلزم دههها آموزش، تقویت مردمی و نوآفرینی فرهنگی است. تعهدات موجود، بدون این دگرگونی، ممکن است دور زده شوند یا جلوی ایجادشان مقاومت شود، و در نتیجه مدل تضعیف گردد.
اجرای بلاکچین و ریسکهای فناوری
بلاکچین شفافیت بیسابقهای به همراه آورده است، اما ادغامش در حکمرانی چالشهایی نیز به همراه دارد. نظامهای بلاکچینی انرژی فراوانی مصرف میکنند، و سواد فنی میطلبند. اگر بد طراحی شوند، ریسک حذف شهروندانِ بدون دسترسی یا مهارت دیجیتال وجود دارد. ضمن آنکه بلاکچین در برابر دستکاری مصون نیست؛ حکمرانیِ خودکُد به سؤالی سیاسی بدل میشود.[۳۱] مدل ایرانی زیرساخت قابل اعتماد و ایمن را پیشفرض میگیرد؛ شرایطی که چهبسا در همه ۳۱۰ جامعه بهطور یکنواخت وجود نداشته باشد. اینجاست که تضمین دسترسی عادلانه و آموزش دیجیتال برای جلوگیری از تضعیفِ برابری دموکراتیک ناشی از شکافهای فناوری ضروری مینماید.
ادغام جهانی صندوق سرمایه ملّی
صندوق سرمایه ملّی با چالشهای ادغام در نظامهای مالی جهانی روبهروست. صندوقهای سرمایه حاکمیتی، مانند صندوق نروژ، با سرمایهگذاری جهانی و در عین حال حفظ استقلال به موفقیت میرسند.[۳۲] تحریمهای بینالمللی، نوسان قیمت نفت و تنشهای ژئوپلیتیک این مدل را در ایران پیچیده میسازند. تضمین اینکه عملکرد صندوق شفاف باقی بماند و از تصاحب قشری خاص مصون بماند، درحالیکه در بازارهای جهانی حضور دارد، مستلزم تضمینهای حقوقی و همکاری بینالمللی است. چنین صندوقی اگر در حوزه امور مالی جهانی اعتبار نداشته باشد، در معرض سوءمدیریت یا مداخله سیاسی قرار میگیرد.
پیچیدگی حقوقی و نهادی
جاگذاری این نهادها در قانون نیز پیچیده است. الزامات اشتراک سهام باید با حقوق مالکیت و معاهدات سرمایهگذاری بینالمللی سازگار باشد. مشارکت مدنی اجباری باید طوری طراحی شود که اتهام کار اجباری متوجهش نباشد، و در عین حال با سنتهای وظیفه مدنی، مانند حضور در هیئت منصفه، همخوانی داشته باشد. نظام شورایی مبتنی بر قرعهکشی مستلزم ظرفیت اداری برای انتخاب، آموزش و نظارت است. ادبیات طراحیِ قانون اساسی میگوید چنین نهادهایی فقط هنگامی موفق میشوند که با فرهنگ موجود همخوانی داشته باشند، و اجرایشان قابل اعتماد باشد.[۳۳] اجرای همزمان همه این مکانیسمها ممکن است ظرفیت دولتی را، بهویژه در دوره گذار سیاسی، تحت فشار قرار بدهد.
تعادل نوآوری با امکانپذیری
مدل ایرانی جاهطلبانه است. سیاست مشارکتی، سهام مردمی، شفافیت بلاکچین و نگهبانی منابع طبیعی را در قالب یک نظام یکپارچه میکند. قوت آن در ترکیب، و ضعفش در پیچیدگی اجرا نهفته است. چهبسا اجرای آزمایشیِ تدریجی لازم باشد. جوامع میتوانند نخست بودجهریزی مشارکتی را اتخاذ کنند، سپس الزامات اشتراک سهام، سپس شفافیت مبتنی بر بلاکچین، پیش از مقیاسپذیری به نظام ملّی کامل داشته باشند. چنین مدلی با ساخت گامبهگام اعتماد را پرورش میدهد، امکانپذیری را به تصویر میکشد، و با چالشهای پیشبینینشده سازگار میگردد.
جمعبندی
بنیانگذاری دموکراسی فراتر از کپیکردنِ نهادهاست؛ تفکری نیست که بتوان وارد یا تحمیلش کرد. دموکراسی باید از طریق دگرگونیِ جامعه ساخته شود، از طریق نهادهایی که شهروندان را به یکدیگر پیوند بزنند، و مشارکت را در زندگی روزمره جای بدهند. مدل پیشنهادیِ این مقاله، با ادغام مشارکت سیاسی، عدالت اقتصادی، شفافیت فناوری و اخلاق فرهنگی در طرحی منسجم، چهارچوبی اینچنینی برای ایران فراهم میآورد.
جغرافیا و تاریخ ایران بنیادی ساختاری فراهم میکنند. در این ساختار ۳۱۰ حوزه انتخابیه که بیش از چهار دهه بهعنوان نواحی پارلمانی خدمت کردهاند، چهارچوبی جاری هستند که دولتهای جامعه محلی حول آن سازمان مییابند. هر یک از این جوامع، با جمعیت تقریبیِ ۲۷۵۰۰۰نفری، به شوراهای تودرتوی ۵۵۰۰۰نفری و ۱۱۰۰۰نفری تقسیم میشود. بدینترتیب مشورت در مقیاسهایی رخ میدهد که مشارکتی معنادار و مستقیم رقم میزند. تداومِ این ساختار نظام مجلس، مدلی آشنا پیشِ روی شهروندان قرار میدهد، درحالیکه استفاده دموکراسی مشارکتی از آن میبرد.
ساختار چهارشاخهای دولت باعث میشود اقتدار توزیع شود، و فساد به حداقل برسد. شاخه مقننه از شوراهای انتخابشده از طریق قرعهکشی تشکیل میشود. شاخه مجریه مالیاتها را جمعآوری میکند، و بودجهها را بهصورت سرانه بین جوامع توزیع مینماید. شاخه قضائیه مورد حمایتِ هیئتهای شهروندی است تا استقلالش حفظ شود. صندوق سرمایه ملّی، نوآوری منحصربهفرد ایرانی، منابع طبیعی و داراییهای ملّی را حفظ میکند و آنها را در قالب صندوقی عمومی مدیریت مینماید. درآمدها روی کارآفرینی و توسعه اجتماعی سرمایهگذاری میشوند، نه اینکه قشری از اشراف آن را تصاحب نمایند. بدینترتیب، مدل چالش تاریخی وابستگی به منابع ایران را با تبدیل نفت و گاز به بنیادی برای رفاه دموکراتیک برطرف میکند.
بُعد اجتماعی-اقتصادی این نظام به همان اندازه حیاتی است. هر بنگاهی بیستدرصد سهامش را به جامعه اختصاص میدهد، و تضمین میکند موفقیت بخش خصوصی به سود همه باشد. هر شهروندی ماهیانه ده ساعت برای پروژههای مردمی کار میکند، و همبستگی را از طریق کار مشترک میآفریند. هر شهروندی موظف است دستکم یکبار در طول عمرش در شوراها خدمت کند، و حکمرانی را در زندگی روزمره جای بدهد. این نهادها با هم دموکراسی را نه به عملی دورهای رأیگیری، بلکه به شیوهای زیسته مداوم بدل میسازند.
فناوری بلاکچین این نهادها را با تضمین شفافیت و پاسخگویی تقویت میکند. تصمیمهای شوراها، بازتوزیعهای بودجههای مالیاتی و مدیریت سهامها را میتوان در دفترهای کل غیرقابل تغییر ثبت نمود که برای همه شهروندان باز است. این نوآوری اصل اخلاقی اشا را عملیاتی میسازد، که حقیقت و همسویی با واقعیت را الزامی میداند، و اصل مهر را تقویت مینماید، که اعتماد و وفاداری به پیمان را میطلبد. فناوری در اینجا بهخودیِ خود هدف نیست، بلکه وسیلهای برای نهادینهسازی اخلاق است.
مزایای چنین طرحی قابل توجه هستند. شهروندی عمیق، ثروت مشترک، تعلق تابآور، شفافیت و انگیزههای متعادل پدید میآورند. با این حال، چالشهایش نیز در این مسیر وجود دارند: مقیاسپذیری مشورت بین ۸۵میلیون نفر، انگیزش مشارکت، جذب سرمایهگذاری و اعتمادسازی نسبت به تعهدات. این چالشها میگویند چنین نظامی باید بهصورت تدریجی اجرا شود؛ یعنی از برنامههای آزمایشی در جوامع منتخب آغاز شود، و با اعتماد شهروندان به نهادهایش گسترش پیدا کنند.
بالاتر از همه اینکه، این مدل وارداتی نیست، بلکه ساختاری ایرانی دارد. از پیشینههای جهانی، همچون آتن، سوئیس، پورتو آلگره، موندراگون، و کیبوتصها، وام میگیرد، اما با استفاده از نوآوریهای مناسب با شرایط ایران تطبیق میدهد. دموکراسی را در اخلاق مهر و اشا، در جغرافیای ۳۱۰ جامعه، و در تبدیل ثروت طبیعی به رفاه مشترک ریشهدار میکند. بدینترتیب، نهتنها مسیری برای گذار دموکراتیک ایران فراهم میآورد، بلکه به مباحث جهانی درباره بازسازی دموکراسی در قرن بیستویکم نیز کمک میکند.
دکتر کمال آذری؛ پتالوما، کالیفرنیا،
۹ مهر ۱۴۰۴
————————-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
[1] Robert A. Dahl, Democracy and Its Critics (New Haven: Yale University Press, 1989), 220–45.
[2] Carole Pateman, Participation and Democratic Theory (Cambridge: Cambridge University Press, 1970), 42–67.
[3] Mogens Herman Hansen, The Athenian Democracy in the Age of Demosthenes: Structure, Principles, and Ideology (Oxford: Blackwell, 1991), 237–54.
[4] Philip Pettit, Republicanism: A Theory of Freedom and Government (Oxford: Oxford University Press, 1997), 51–72.
[5] Jean-Jacques Rousseau, The Social Contract, 1762, repr. (Cambridge: Cambridge University Press, 1997), Book I, ch. 7.
[6] Amitai Etzioni, The Spirit of Community: The Reinvention of American Society (New York: Crown, 1993), 31–48.
[7] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999), 12–29.
[8] Sebastian Junger, Tribe: On Homecoming and Belonging (New York: Twelve, 2016), 43–55.
[9] Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices (London: Routledge, 2001), 38–45.
[10] Andreas Føllesdal, “Subsidiarity,” Journal of Political Philosophy 6, no. 2 (1998): 190–218.
[11] Primavera De Filippi and Aaron Wright, Blockchain and the Law: The Rule of Code (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018).
[12] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999).
[13] Mogens Herman Hansen, The Athenian Democracy in the Age of Demosthenes: Structure, Principles, and Ideology (Oxford: Blackwell, 1991), 237–54.
[14] Wolf Linder, Swiss Democracy: Possible Solutions to Conflict in Multicultural Societies, 3rd ed. (Basingstoke: Palgrave Macmillan, 2010), 55–70.
[15] Gianpaolo Baiocchi, Radical Democracy in the Andes: Participatory Budgeting in Brazil (Stanford: Stanford University Press, 2005), 112–30.
[16] Brian Wampler, Participatory Budgeting in Brazil: Contestation, Cooperation, and Accountability (University Park: Penn State University Press, 2007), 92–110.
[17] William Foote Whyte and Kathleen King Whyte, Making Mondragon: The Growth and Dynamics of the Worker Cooperative Complex (Ithaca: ILR Press, Cornell University Press, 1991), 210–22.
[18] Daniel Gavron, The Kibbutz: Awakening from Utopia (Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2000), 54–72.
[19] Primavera De Filippi and Aaron Wright, Blockchain and the Law: The Rule of Code (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018).
[20] Joseph A. Schumpeter, Capitalism, Socialism, and Democracy (New York: Harper, 1942), 269.
[21] Carole Pateman, Participation and Democratic Theory (Cambridge: Cambridge University Press, 1970), 42-67.
[22] Anthony B. Atkinson and Joseph E. Stiglitz, Lectures on Public Economics (Princeton: Princeton University Press, 2015), 393–97.
[23] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–50.
[24] Sebastian Junger, Tribe: On Homecoming and Belonging (New York: Twelve, 2016), 43–55.
[25] Primavera De Filippi and Aaron Wright, Blockchain and the Law: The Rule of Code (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018).
[26] Karl Polanyi, The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time (Boston: Beacon Press, 1944), 75–98.
[27] Robert A. Dahl, Democracy and Its Critics (New Haven: Yale University Press, 1989), 220–45.
[28] Archon Fung, Empowered Participation: Reinventing Urban Democracy (Princeton: Princeton University Press, 2004), 14–32.
[29] Joseph A. Schumpeter, Capitalism, Socialism, and Democracy (New York: Harper, 1942), 134–41.
[30] Quentin Skinner, Liberty Before Liberalism (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), 32–40.
[31] Primavera De Filippi and Aaron Wright, Blockchain and the Law: The Rule of Code (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018).
[32] Tony Atkinson and Joseph E. Stiglitz, Lectures on Public Economics (Princeton: Princeton University Press, 2015), 393–97.
[33] Tom Ginsburg, Judicial Review in New Democracies: Constitutional Courts in Asian Cases (Cambridge: Cambridge University Press, 2003), 15–42.
Robert A. Dahl, Democracy and Its Critics (New Haven: Yale University Press, 1989).
Carole Pateman, Participation and Democratic Theory (Cambridge: Cambridge University Press, 1970).
Philip Pettit, Republicanism: A Theory of Freedom and Government (Oxford: Oxford University Press, 1997).
Primavera De Filippi and Aaron Wright, Blockchain and the Law: The Rule of Code (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018).
Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices (London: Routledge, 2001)
■ باسلام، کمال آذری گرامی، با تشکر از این مقالهی خوب و نگاه چندجانبهای که در آن ارائه کردهای. مقالهات در مورد حرکت از یک “سیستم موجود/فعلی” به یک “سیستم مطلوب/آتی (همان که ارائه کردهای)” تقریبا ساکت است. میبینیم که “اجرای آزمایشیِ تدریجی” را محتمل دانستهای. آیا “بنیانگذاری دموکراسی” طرحی است که در جایی، مثلا یک مجلس موسسان، به بحث گذاشته میشود؟ و به طور یکپارچه پذیرفته میشود یا میتوان در آن تغییراتی هم انجام داد؟ چه نوع تغییراتی “تمامیت” این طرح را به خطر میاندازد؟ و اگر اجرای تدریجی در نظر است، مراحلی تدریجی کدامها هستند.
با احترام – حسین جرجانی
■ پاسخ به آقای حسین جرجانی
جناب آقای حسین جرجانی گرامی، از توجه دقیق و پرسشهای سنجیدهتان سپاسگزارم. پرسشهایی که مطرح کردهاید دقیقاً به همان نقطهای اشاره میکنند که معمولاً در بحثهای گذار سیاسی یا نادیده گرفته میشود یا بهسادگی از کنار آن عبور میکنند: مسیر حرکت از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب.
ساختاری که در «بنیانگذاری دموکراسی» ترسیم شده، ممکن است در نگاه نخست پیچیده به نظر برسد، اما در بنیاد خود بسیار ساده است. این سادگی از آنجاست که بر دو اصل ریشهدار در فرهنگ و تجربهی تاریخی ایران استوار است؛ اصولی که بیش از آنکه نیازمند آموزش باشند، نیازمند بهیادآوردناند.
اصل نخست، فرهنگ «مِهر» است؛ یعنی پذیرش مسئولیت متقابل، پرهیز از حذف، و تقدم پیوند اجتماعی بر زور و انحصار قدرت. این اصل نه ایدئولوژیک است و نه وارداتی، بلکه در لایههای عمیق تجربهی تاریخی و زیست جمعی ایرانیان حضور داشته است، هرچند در دورههای طولانی به حاشیه رانده شده.
اصل دوم، پذیرش واقعیت «منفعت شخصی» است. این طرح بر این فرض بنا نشده که انسانها فرشتهخو میشوند، بلکه برعکس، ساختار بهگونهای طراحی میشود که منافع فردی، گروهی و نهادی درون شبکهای از توازنها، نظارتها و مسئولیتپذیری مهار و همراستا شوند. به همین دلیل، سازوکارهای کنترل و موازنه (checks and balances) نه بهصورت تزئینی، بلکه بهعنوان ستونهای اصلی ساختار حضور دارند.
در پاسخ به پرسش شما دربارهی نحوهی پذیرش یا تغییر این طرح: «بنیانگذاری دموکراسی» نه یک متن مقدس است و نه بستهای غیرقابلتغییر. طبیعی است که چنین چارچوبی، در فرآیندی جمعی—برای مثال در یک مجلس مؤسسان یا سازوکار مشابه—به بحث گذاشته شود و اصلاح گردد. آنچه اهمیت دارد، حفظ انسجام درونی و اصول بنیادین آن است. تغییراتی که این دو اصل (مهر بهعنوان اخلاق پیونددهنده، و واقعگرایی نهادی نسبت به منافع) را تضعیف کند، میتواند تمامیت طرح را به خطر اندازد؛ اما اصلاحات در سطح نهادها، توالی مراحل، یا سازوکارهای اجرایی نهتنها مجاز، بلکه ضروری است.
در مورد اجرای تدریجی نیز، منظور حرکت گامبهگام از پایین به بالا و از اعتمادسازی اجتماعی به نهادسازی سیاسی است: ابتدا شکلگیری گفتوگوهای عمومی، یادگیری جمعی، و بازسازی اعتماد؛ سپس نهادهای میانی و محلی؛ و در نهایت، تثبیت ساختارهای ملی. این مسیر نه یک جهش ناگهانی، بلکه فرایندی زنده و قابلاصلاح است.
امیدوارم فرصت گفتوگوی حضوری یا تفصیلیتری فراهم شود تا بتوان این پرسشها را عمیقتر و بهصورت جمعی دنبال کرد. چنین پرسشهایی خود نشانهی زندهبودن اندیشهی سیاسی و دغدغهی مسئولانه نسبت به آینده است.
با احترام کمال آذری
■ سخنی با خوانندگان ایران امروز،
خواندن مقالهی کمال آذری را به همهی شما توصیه میکنم. چندی پیش مقالهای از من به نام ”باز سازی سوسیالدموکراسی” در همین سایت ایران امروز منتشر شده بود. پیشنهادات کمال آذری، با مکانیسمهایی سادهتر از مکانیسمهای پیشنهادی من، میتواند به اهدافی بیشتر از اهدافی که من مطرح کرده بودم، برسد. امیدوارم شما خوانندگان با نقد نظرات کمال آذری (یا نظرات من) “حداقل”ها را بالا ببرید تا در آینده کسی نتواند حداقلِ دموکراسی، حداقلِ عدالت اجتماعی، و حداقلِ توسعه پایدار را از ما دریغ کند.
با تشکر دوباره از کمال آذری برای مقالهی خوبش.
با احترام – حسین جرجانی
■ جناب آذری, من قصدم نقد و برسی همه مقاله شما نیست که حاوی مباحث جالب و ارزشمندیست. در بخش اول شما به درستی میفرمایید “انتخابات رسمی، قانون اساسی یا احزاب سیاسی بهتنهایی نمیتوانند زندگی دموکراتیک را تضمین نمایند. رویههای انتخاباتی بدون برخورداری از اعتماد اجتماعی، عدالت اقتصادی و انسجام فرهنگی، رویههایی توخالی میمانند،” اما در همانجا میفرمایید ” بنیانگذاریِ موفقیتآمیز دموکراسی باید بر پایه سنتهایی محلی، واقعیتهایی مادی و پیوندهایی فرهنگی استوار باشد ..... این رویکرد در ایران بهمعنای برپاییِ نظم دموکراتیک نوین در قالب ساختاری بومی است، نه مدلی وارداتی.”
اولا که دموکراسی و حقوق بشر دو روی یک سکه اند و هردو جهانشمول. ما تجربه های مدعیان دمکراسی و حقوق بشر را تحت عنوان مردم سالاری و حقوق بشر اسلامی در کشورمان شاهد بوده ایم. دموکراسی شیوه و چگونگی دخالت مردم در تعیین سرنوشتشان است. این مهم محصول سالها مبارزه و از دست رفتن هزاران هزار جانهای شیفته در این راه در سراسر جهان است.
میفرمایید “دموکراسی را نمیتوان وارد کرد یا تحمیل نمود.” اتفاقا دمکراسی را نه فقط باید وارد کرد بلکه بدون تحمیل آن امکان اجرایی شدن ندارد. ممکن است ملتی در یک همه پرسی دموکراسی را نخواهند در آن صورت هیچکس حق ندارد آنرا تحمیل کند. اما دمکراسی نیم بند و محلی و سنتی بهانه برای نقض و سوء استفاده از دموکراسیست. برای مثال اگر تابحال اتومبیل در کشورمان نساخته ایم باید یا وارد کنیم یا تکنولوژی آن را وارد کنیم.
ما نمیتونیم تجربیات دردناک تصادفات بشر در ساخت اتومبیل را بدور بریزیم و بخواهیم اتومبیلی بسازم که با سنت های محلی و پیوند های فرهنگی ما بخواند. وقتی اتومبیل را وارد کردید و یا با آن تکنولوژی اتومبیل ساختید میباید قوانین رانندگی را نیز بپذیرید وگرنه باید به راننده تحمیل کرد. تحمیل دموکراسی یعنی جلوگیری از کسانی که حق دیگران را پایمال میکنند.
با احترام, نیما.
■ جناب جرجانی بنظر میرسد که سایت ایران امروز میل به ایجاد تبادل فکری بین نویسندکان و خوانندگانش را ندارد و نظراتی را از سوی خوانندگان بازتاب میدهد که کاملا همسو با نظر نویسنده مقاله یا بینش هیآت تحریریه باشد. این دومین بار است که این سایت از چاپ نقد من خودداری میکند و در واقع مرا از خود دور میکند.
خدا حافظ شما و سایت ایران امروز, نیما.
■ نیمای گرامی، با سلام.
من هم، مثل شما، یک خوانندهٔ این سایت هستم و نمیدانم نظر شما به چه دلیل منتشر نشده است. به طور کلی من متوجه نشدهام که هیئت تحریریه سیاست خاصی در مورد بازتاب نظرها داشته باشد، در این معنی که بعضی مواضع را بازتاب بدهد و بعضی را ندهد. اما دیدهام هر بار که من با عصبانیت و زبانی تند نوشتهام، نظر مرا منتشر نکردهاند. حتی در یک مورد، یک مقاله ارسالی من منتشر نشد. من هم دلیل آن را جویا شدم و هیئت تحریریه پاسخی منطقی ارائه داد.
نکتهی مهم، از نظر من، این است که هیئت تحریریهی ایران امروز، در تمام تماسهایی که با آنها داشتهام، هم خود را پاسخگو نشان دادهاند و هم پاسخی منطقی دادهاند. من همین برخورد خوب را از هیئت تحریریهی سایت اخبار روز داشتهام. و لطف کنید و از من بپذیرید که گردانندگان این دو سایت، حداقل در برابر من، بسیار بهتر از سایتهای دیگر رفتار کردهاند.
نکتهٔ آخر اینکه، “مدارا” یک خیابان دوطرفه است. من از شما خواهش میکنم که شما هم مدارا کنید و از سایت ایران امروز خداحافظی نکنید. مدارا و سماجت شما، در نوشتن و نظر دادن، دیگران را هم به مدارا تشویق میکند.
با احترام - حسین جرجانی
■ جناب جرجانی از پاسخ و توصیه ارزشمند شما متشکرم.
با احترام نیما.
در ناآرامیهای دی ماه ۱۴۰۴، هزاران نفر جان خود را از دست دادند. مسئولیت اصلی این رخداد بر عهده نظام حاکم و در رأس آن، شخص رهبر آیتالله خامنهای، است. این استنتاج که حکومت را باید پاسخگو و متهم ردیف اول خشونت اجتماعی دانست بر چند استدلال استوار است:
اول – حکومت ابزار اصلی اعمال قدرت و کنترل اجتماعی را در اختیار دارد و از این رو مسئولیت اولیه متوجه آن است.
دوم – ناآرامیهای خیابانی نتیجه شکست سیاستها و برنامههای بلند مدت حکومت است. شکستهایی که مردم را به حضور در خیابانها سوق داد.
سوم – حکومت در شیوه مدیریت اعتراضات خیابانی دچار خطا و لغزشهای جدی شد و شرایطی خطرناک و مرگباری پدید آورد.
چهارم – حکومت نتوانست به تعهد ابتدایی و قرارداد اجتماعی خود نسبت به مردم، یعنی حفظ جان و مال شهروندان عادی، پایبند بماند و همین ناتوانی زمینهساز اعتراضات شد.
پنجم – با وجود دخالتها و اشتباهات اپوزیسیون سیاسی و قدرتهای خارجی در جریان ناآرامیها، مسئولیت اصلی همچنان بر عهده حکومت باقی میماند.
این موارد، و نکات دیگری، را در ادامه بررسی میکنیم.
یک – حکومت ابزار اصلی اعمال قدرت را در اختیار دارد
در امر حکومتداری، داشتن قدرت مبنای مسئولیت است. هر کس به میزانی که از قدرت و توان اثرگذاری برخوردار است مسئولیت دارد. در این معنا، مسئولیت سیاسی به ظرفیت و امکان کنترل پیامدها بازمیگردد. بر این اساس، حکومت بازیگری است که انحصار ابزار هدایت و اعمال قهر را در اختیار دارد. حکومت است که رفتار نیروهای امنیتی را تعیین میکند و درباره سطح خشونت تصمیم میگیرد. حکومت است که تصمیمهای خود را با قدرت به اجرا میگذارد.
در چنین شرایطی، حکومت صرفاً یک کنشگر در کنار دیگر کنشگران اجتماعی و سیاسی نیست، بلکه کنشگر مسلط است. حکومت است که توان جلوگیری، مهار یا کاهش خشونت را دارد. حکومت است که بیش از دیگران در شکل دادن به صحنه سیاسی تاثیر دارد. حتی اگر عوامل دیگری (از جمله رهبران اپوزیسیون، قدرتهای خارجی یا مردم عادی) را در تحریک یا تشدید خشونت دچار خطا بدانیم این امر مسئولیت اول حکومت را نفی نمیکند. بر این اساس، هرچه جایگاه و قدرت یک مقام حکومتی در کنترل امور بیشتر باشد مسئولیت او نیز سنگینتر است.
دو – استراتژی حکومت شکست خورده است
نارضایتی عمومی زمانی شکل میگیرد که راهبرد و برنامه کلان حکومت به بنبست میرسد و کارآمدی خود را از دست میدهد. نارضایتی حاصل ناتوانی حکومت در ایجاد مشروعیت از طریق ارائه مؤثر خدمات عمومی، برقراری حداقلی از عدالت طبقاتی و مشارکت دادن مردم در روند حکمرانی است.
فارغ از ایدئولوژی حاکم، آنچه در نهایت رضایت یا نارضایتی شهروندان را تعیین میکند میزان موفقیت حکومت در این سه حوزه کارآمدی خدمات، مشارکت سیاسی و عدالت اقتصادی است.
جمهوری اسلامی در چند دهه اخیر، در بسیاری از موارد مسیری خلاف مصلحت و خیر عموم را پیموده است. در سیاست خارجی، رویکرد آمریکا ستیزی و اسرائیل ستیزی به محور راهبردی تبدیل شد (و اجرای آن عمدتاً به سپاه پاسداران واگذار گردید). در عرصه داخلی، به ویژه در دهه اخیر، انتخابات (ریاست جمهوری، مجلس و شوراها) که پیشتر با مشارکت اکثریت مردم برگزار میشد محدود شد و با سیاست «خالص سازی» به امری اقلیتی تقلیل یافت. هم زمان، با تضعیف احزاب سیاسی و سایر نهادهای مدنی، فرصت مشارکت گسترده مردم در روند سیاسی از میان رفت. پیامد این روند، کاهش شدید مشارکت انتخاباتی بود که به زیر ۴۰ درصد رسید و زمینه فرسایش مشروعیت و شکلگیری اعتراضات خشن را فراهم کرد.
سه – حکومت پیشبینی لازم را برای مدیریت اعتراضات نکرد
حکومت موظف است پیامدهای سیاستهای خود را پیشبینی و بر اساس آن، مدیریت ریسک کند. باید بداند چگونه با اعتراضات عمومی برخورد و آنها را مدیریت کند. نباید اجازه بدهد که اعتراضات تبدیل به درگیریهای قهرآمیز شوند.
بررسی ناآرامیهای چند دهه اخیر نشان میدهد تا زمانی که امکان اعتراض قانونمند وجود ندارد اعتراض عمومی میتواند شکل قهرآمیز بگیرد و متعاقباً سرکوب خشن آن به رادیکال شدن جامعه بیانجامد. تا هنگامیکه روند اعتراض قانونی نامشخص باشد احتمال وقوع خشونت خیابانی قابل پیشبینی بوده و هست.
بر این اساس، مقامات حکومتی موظفند روشهای مناسبی را پیش بینی کنند و در دسترس داشته باشند که بتوانند اعتراضات را مدیریت و مهار کنند تا به سرکوب خشن نکشد. هنگامی که اعتراضات خیابانی صورت میگیرد حکومت وظیفه دارد با روشهای خشونت پرهیز مدیریت کند.
حتی اگر اعتراض به خشونت کشید، یگان ویژه باید از روشهای خشونت پرهیز مانند مهار فیزیکی، باتوم، سپر، نیروی سواره، سگ پلیس، گاز اشک آور، گلوله پلاستیکی، نارنجک صوتی و دستگیری افراد استفاده کند. استفاده از سلاح گرم فقط در آخرین مرحله و در شرایط خطر حمله مسلحانه به پلیس قابل توجیه است. نیروی انتظامی باید خشونت را مهار کند ولی سرکوب خونین نکند. نحوه مدیریت صحنه خیابانی باید متناسب، تدریجی و حساب شده باشد، که در اعتراضات دی ماه نبود. حتی در ده روز قبل از فراخوان رضا پهلوی، با اینکه حدودی بردباری و تسامح در رفتار نیروهای انتظامی قابل روئیت بود، اما حدود ۲۰ تا ۳۰ نفر کشته شدند. اینجا، استفاده از خشونت در مهار خیابان، صرفا خطای ناخواسته محسوب نمیشود بلکه یک انتخاب خطرناک و غیر مسئولانه بود.
چهار – حکومت نتوانسته به قرارداد اجتماعی خود با مردم پایبند بماند
شاید قویترین استدلالی که حکومت برای سرکوب اعتراضات — چه خشونتآمیز و چه مسالمتآمیز — مطرح میکند، این است که حفظ نظم و انضباط عمومی امری ضروری و حیاتی است.
حکومت میتواند ادعا کند که نخستین و بنیادیترین وظیفهاش حفظ نظم اجتماعی است، چرا که در غیر این صورت جامعه به هرج و مرج کشیده میشود و جان و مال شهروندان عادی به طور مستمر در معرض خطر قرار میگیرد. این وضعیت را میتوان نوعی قرارداد اجتماعی فرض کرد که در آن حکومت حتی ممکن است ابتداییترین حقوق مردم را به رسمیت نشناسد اما در عوض نظم و امنیت اجتماعی را برقرار کند. و از سوی دیگر مردم نیز قوانین و مقررات تحمیلی حکومت را بپذیرند تا در سایه امنیت جانی و مالی زندگی کنند.
اما حتی اگر استدلال فوق را بپذیریم که حکومت مجاز است برای حفظ نظم و انضباط عمومی — به بهای اعمال خشونت — اقدام کند و مردم نیز موظف به پذیرش آن هستند، آنچه تحولات اخیر ایران نشان میدهد که حکومت در انجام تعهدات خود در چارچوب این قرارداد اجتماعی ناتوان بوده و کوتاهی کرده است.
تداوم سیاستهای خطرناک و زیانبار — مانند تقابل و درگیری با اسرائیل — برخلاف مصلحت مردم بوده، چرا که در نهایت نظم و انضباط اجتماعی را در معرض بیثباتی و نابسامانی قرار داده است.
سیاستهایی که جمهوری اسلامی، و در رأس آن آیتالله خامنهای، دنبال کردهاند، با همان قرارداد ابتدایی اجتماعی در تعارضاند. قراردادی که بر اساس آن مردم نظم حاکم را میپذیرند و حکومت متقابلاً موظف است امنیت جانی و مالی آنها را تأمین کند.
سیاستی که به قیمت از دست رفتن مشروعیت حکومت و افزایش بیثباتی بلند مدت، و نیز رادیکال شدن جامعه باشد، سیاست عاقلانه و پایداری نیست بلکه موجب توسعه بحران میشود.
پنجم – با وجود نقش ویرانگر سایر بازیگران، حکومت متهم ردیف اول است
حتی اگر فرض کنیم که عوامل دیگری (از جمله نیروهای اپوزیسیون، قدرتهای خارجی و حتی بخشی از مردم عادی) در این اعتراضات نقش تحریک کننده و حتی ویرانگر داشتند، و یا دستکم دچار خطاهای محاسباتی شدند، مسئولیت اصلی حکومت در این حوادث از میان نمیرود.
برای مثال، به گفته حکومت — و حتی بعضی از منتقدان و مخالفان — نیروهای نیابتی و وابسته به اسرائیل در خیابان حضور داشته و روند اعتراضات را به سوی درگیریهای خشونتآمیز سوق دادهاند. به ویژه که به اصرار حکومت (و حتی بخشی از منقدان و مخالفان)، اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی بخشی از یک برنامه بلند مدت برای بیثبات کردن ایران بود و عناصر مسلح وابسته به اسرائیل نیز مرتکب جنایت شدند.
همچنین به باور مخالفان رضا پهلوی، او با اتکا به نفوذ سیاسی خود، فراخوان اعتراض (از جمله تصرف ساختمانهای حکومتی و مقابله با نیروهای دولتی) را داد، بدون آنکه پیامد خشونتبار آن را در نظر بگیرد یا مصلحت مردم و جنبش دموکراتیک ایران را لحاظ کند.
علاوه براین میتوان گفت که آنچه برخی از مردم عادی انجام دادند (از جمله، درگیری با نیروهای انتظامی، آتش زدن مراکز حکومتی مانند استانداریها و بانکها، و یا کشتن نیروهای انتظامی) دستکم یک خطای سیاسی بود که به دوقطبی شدن جامعه و تقویت جریانهای افراطی در صحنه سیاسی انجامید.
اما حتی اگر هر سه فرض فوق را بپذیریم — و آنها را حداقل خطا و حداکثر خیانت بدانیم — باز هم چیزی از مسئولیت حکومت در مهار خشونت کاسته نمیشود. هرچند میتوان و باید مسئولیت بازیگران غیر حکومتی را مشخص کرد و آنها را مورد توبیخ قرار داد، اما این امر حکومت را از جایگاه متهم ردیف اول خارج نمیکند.
مسئولیت نیروهای انتظامی مدیریت تهدید اجتماعی است. اگر در میان جمعیت، گروههای مسلح حضور داشتند نیروهای انتظامی باید میان واحدهای خشونت طلب و معترضان عادی تفکیک قائل میشدند و اجازه نمیدادند که خشونت گسترش پیدا کند. ناتوانی یا عدم تمایل نیروهای انتظامی به این تفکیک، اشتباه سیاستگذاری بود.
حکومت میبایست تحولات اجتماعی را با در نظر گرفتن احتمال و واقعیت دخالت نیروهای سیاسی و دولتهای خارجی مدیریت میکرد، نه اینکه با توسل به خشونت فراگیر و در جهت مجازات جمعی واکنش نشان میداد. بر این اساس، در کشتار دی ۱۴۰۴، حکومت در جایگاه متهم اصلی قرار دارد.
■ با احترام به نظر آقایان برزین و کاتوزیان، این واژه “مقصر اصلی” هیچگونه هماهنگی واقعگرایانه با رخدادهای اخیر ایران ندارد. گویی که “مقصرین فرعی” را باید در ردیف دوم و پشت سر خامنهای نشاند. رژیم پلیسی امنیتی آمادگی کامل داشت (و دارد) که برای بقای خودش دست به جنایت بزند و پایش بیفتد دها برابر بیشتر میکشد. از طرفی اعتراض کردن بدیهیترین و ابتداییترین حق مردم است. مثل آنکه بگوییم کسی که با بمب شیمیایی هزاران نفر را کشت مقصر اصلی است ولی آنها که نفس کشیدند و کشته شدند فقط %۵ گناهکارند. اگر مردم به صورت گروههای مسلح حمله میکردند آنوقت معادله کمی فرق میکرد. حتی رژیم هم این را خوب میداند، و از اینروست که میگوید معترضین تروریست و مسلح بودند، حرفی که مرغ پخته به آن میخندد.
کسانی که مدتهای مدید از ایران دور بودهاند گاها واقعیتهای زندگی مردم را بطور ملموس درک نمیکنند، بویژه جوانان ایرانی را. جوانان از طرفی زندگی خود را به باد رفته و در بنبست میبینند بدون امید یا روزنهای به آینده، از طرف دیگر آگاهی دارند به شیوه زندگی واقعی و سازنده. این شرایط به اضافه حس قوی تنازع بقا آنها را وادار به فریاد میکند، در حقیقت میخواهند نفس بکشند. و آن عفریته مرگ که حکم میراند راهی بجز بریدن نفس جوانان ایران زمین ندارد. پس اینکه چه کسی چگونه فراخوانی داد را مخلوط نکنیم با عمل جنایتکارانه جمهوری اسلامی، مخالفت با رضا پهلوی و سیاستهایش جای خود را دارد و کانال های درست خود را، خاک نپاشیم به چشم خود و دوستان خود.
با درود، پیروز
■ سپاس از شما سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی، برای طرح موضوع و تجزیه و تحلیل!
مباحث بنیادین در حقوق بینالملل، فلسفه سیاسی و اخلاق قدرت رابطه میان «حکومت» و «شهروند» یک رابطه متقارن و برابر نیست. تحلیل ابعاد مختلف این دیدگاه از منظر استانداردهای حقوقی و سیاسی میپردازم:
۱. مسئولیت انحصاری حفظ امنیت شهروندان حکومتها بر اساس قرارداد اجتماعی، «انحصار استفاده مشروع از قدرت» را در اختیار دارند. در مقابل، آنها وظیفه دارند از جان و امنیت تمام شهروندان (حتی مخالفان) محافظت کنند.
تفاوت در ابزار: حکومت مجهز به ارتش، نیروهای امنیتی، بودجه عمومی و ساختار قانونی است. در حالی که معترضان معمولاً فاقد این تمرکز قدرت هستند. اصل تفکیک: حتی اگر بخشی از معترضان دست به خشونت بزنند، حکومت حق ندارد علیه کل جمعیت معترض یا افراد غیرمسلح از نیروی مرگبار استفاده کند.
۲. مسئولیت آمر و مأمور (فرماندهنده و شلیککننده) در حقوق بینالملل (مانند اساسنامه رم)، «پیروی از دستور مافوق» توجیهی برای ارتکاب جنایت علیه بشریت یا کشتار معترضان نیست. فرماندهنده: مسئولیت طراحی، دستور و ایجاد فضای مصونیت برای سرکوبگران را بر عهده دارد. شلیککننده: به عنوان عاملی که ماشه را میچکاند، مسئولیت مستقیم اخلاقی و حقوقی دارد.
۳. نقد تئوری «تقصیر اپوزیسیون» برخی استدلال میکنند که اگر اپوزیسیون رادیکال نشود، حکومت دست به خشونت نمیزند. اما پاسخ حقوقی به این ادعا معمولاً چنین است:
واکنش متناسب: یکی از اصول اساسی پلیس حرفهای در دنیا، پاسخ متناسب است. اگر کسی سنگ پرتاب کرد، پاسخ قانونی آن شلیک گلوله جنگی به سر یا سینه نیست.
مسئولیت تحریک: حکومت به عنوان نهاد بالغ و صاحب قدرت، وظیفه دارد بحران را مدیریت و تنشزدایی کند، نه اینکه با خشونت عریان به تنشها دامن بزند.
۴. استانداردهای بینالمللی طبق گزارشهای نهادهای حقوق بشری سازمان ملل: «دولتها موظفند حتی در صورت بروز ناآرامی، از جان انسانها محافظت کنند. توسل به اسلحه گرم تنها زمانی مجاز است که خطر فوری و جدی مرگ برای نیروهای امنیتی یا دیگران وجود داشته باشد، نه برای متفرق کردن جمعیت.»
خلاصه: از این منظر مشروعیت یک سیستم سیاسی با نحوه برخورد آن با منتقدانش سنجیده میشود. وقتی حکومتی از سلاح علیه مردم خود استفاده میکند، در واقع قرارداد اولیه وجودی خود را نقض کرده است. تندروی احتمالی در تاکتیکهای اپوزیسیون میتواند موضوع نقد سیاسی باشد، اما هرگز «مجوزی قانونی» برای کشتار توسط دولت صادر نمیکند.
با احترام - رودی
زوددویچه تسایتونگ / اول فوریه ۲۰۲۶
آیا ایران بار دیگر به فراموشی سپرده شده است؟ آیا اصلاً کسی متوجه شده که چه رخ داده است؟ آیا همبستگی بینالمللی اکنون برای همیشه به پایان رسیده؟ یا دامنه توجه افکار عمومی در غرب آنقدر کوتاه شده که دو کشته در مینیاپولیس تقریباً بهطور اجتنابناپذیر همه قربانیان دیگر را به حاشیه میراند؟ حتی اوکراین نیز دیگر بهندرت موضوع بحث است، غزه که تقریباً بهکلی فراموش شده، با آنکه وضعیت آن همچنان تکاندهنده است. از سودان، بزرگترین فاجعه انسانی روزگار ما، اساساً بهندرت سخنی به میان آمده است. افغانستان؟ مگر قرار نبود موضوعی درباره زنان در میان باشد؟ در ایران نیز این بیاعتنایی جهانی، وضع موجود را تثبیت میکند.
بر اساس گزارشی از مجله تایم، تنها در روزهای ۸ و ۹ ژانویه، زمانی که اینترنت قطع شده بود، بیش از سی هزار نفر در جریان اعتراضات کشته شدهاند. رسانههای ایرانی خارج از کشور اکنون از ۳۶ هزار و ۵۰۰ مورد مرگ تأییدشده خبر میدهند. اگر این ارقام حتی تا حدی هم درست باشد، سرکوب این خیزش خونینترین قتلعام معترضان در جهان در چنین بازه زمانی کوتاهی خواهد بود.
و این نگرانی وجود دارد که شمار واقعی قربانیان حتی از این هم بیشتر باشد، چرا که از مناطق دورافتاده تقریباً هیچ خبری در دست نیست. تقریباً هر ایرانیای که در روزهای گذشته با او مکاتبه یا گفتوگو داشتهام، کسی را میشناسد که در اعتراضات ایران جان باخته یا شاهد عینی کشتار بوده است. برداشت شخصی من را نمیتوان بهسادگی به جمعیت نود میلیونی کشور تعمیم داد، اما با این حال میتواند تصوری از ابعاد خشونت ارائه دهد.
در بسیاری از نقاط، نیروهای امنیتی با مسلسل به سوی جمعیت شلیک کردهاند. در رشت، در شمال ایران، بازاری که مردم برای اعتراض در آن گرد آمده بودند به آتش کشیده شد و هنگامی که مردم میخواستند به خیابان بگریزند، در برابر رگبار گلولهها قرار گرفتند. در شهرهای دیگر، ظاهراً معترضان بلافاصله پس از بازداشت اعدام شدهاند؛ چرا که اجسادشان دارای آثار اصابت گلوله به گردن یا سینه بوده، آن هم از فاصله بسیار نزدیک. یا پیکرها مملو از زخمهای ناشی از ضربات چاقو بودهاند.
ویدئوها و تصاویری که به بیرون درز کردهاند نشان میدهند که شبهنظامیان بر بدنهای بیجان لگد میزنند؛ کیسههای اجساد را که در سالنهای بزرگ روی هم انباشته شدهاند؛ مردانی را که بر تودهای از پیکرها ایستادهاند؛ و اینکه چگونه حتی در مراسم خاکسپاری بستگان، بازماندگان مورد توهین و تمسخر قرار میگیرند. بسیاری از خانوادهها شکایت دارند که اجساد عزیزانشان تنها پس از پرداخت «پول گلوله» به آنها تحویل داده شده است؛ مبالغی بین حدود ۴۸۰ تا ۱۷۲۰ دلار، یعنی دو تا پنج برابر متوسط درآمد ماهانه در ایران. پزشکان گزارش میدهند که نیروهای امنیتی بیماران بهشدت مجروح را از بیمارستانها با خود بردهاند. گفته میشود دستکم چهل هزار معترض در بازداشت بهسر میبرند و بسیاری از آنان در معرض خطر اعدام قرار دارند.
اکثریت قاطع معترضان مسالمتجو، غیرمسلح و بیدفاع بودند
بیتردید ویدئوهایی نیز در گردش است که نشان میدهد برخی معترضان دست به خشونت زدهاند. حتی اگر در بسیاری موارد این خشونتها واکنشی دفاعی بوده باشد، شواهد فراوانی حکایت از آن دارد که موج اخیر اعتراضات بهمراتب تهاجمیتر از دورههای پیشین بوده است. کشته شدن صدها نفر از نیروهای امنیتی نیز بخشی از این واقعیت است. اما اکثریت قاطع مردمی که در همه شهرهای بزرگ و بسیاری از شهرهای کوچک کشور برای آزادی به خیابان آمدند، مسالمتجو، غیرمسلح و بیدفاع بودند. بنا بر همه شواهد، شمار آنان به میلیونها نفر میرسید.
ما میدانستیم که جمهوری اسلامی از تعقیب، شکنجه، اعدام مخالفان، ربودن آنها در خارج از کشور یا تیراندازی به معترضان ابایی ندارد. اما هیچکس انتظار چنین کشتار عظیمی را نداشت؛ این فراتر از هر تصور و خیال بود. نسرین ستوده، وکیل دادگستری و فعال برجسته حقوق بشر، در بیانیهای کوتاه که دوستانش منتقل کردهاند، گفته است: «ما محکوم شدهایم که در تونل مرگ زندگی کنیم.» هر کسی که پس از برقراری دوباره ارتباطات، یا حتی در موارد معدود از طریق تماس تلفنی، توانستهام با او ارتباط بگیرم، دچار آسیب روانی است؛ و همراه با آنان میلیونها ایرانی خارج از کشور نیز چنیناند، که بخشی از احساس کابوسوار دائمیشان از این واقعیت ناشی میشود که توجه جهان و حتی اطرافیان خودشان مدتهاست به نزدیک صفر رسیده است.
قتلعام ۸ و ۹ ژانویه بهعنوان یک فاجعه ملی در تاریخ ایران ثبت خواهد شد. آیا این رویداد نقطه عطفی خواهد بود؟ تاکنون، پس از هر قیام سرکوبشده، مطمئن بودهام که فقط مسئله زمان است تا مردم بار دیگر، خشمگینتر، نومیدتر و پرشمارتر، برخیزند؛ تا آنجا که یا نظام فروبپاشد یا راه را برای یک گذار منظم هموار کند.
نمیتوان برای مدت طولانی علیه بنا بر برآوردها حدود هشتاد درصد از مردم خود حکومت کرد؛ بهویژه هنگامی که دولت سال به سال ناکارآمدتر میشود، اقتصاد از هم میپاشد، فساد به ابعادی مضحک میرسد، و حتی هرچه بیشتر از کارگزاران خود نظام روحانیان، یک نخستوزیر پیشین، یک رئیس پیشین مجلس، وزیران سابق در حصر خانگی یا زندان بهسر میبرند؛ در حالی که با وجود منابع عظیم طبیعی، فقر گسترش مییابد و نخبگان سیاسی و نظامی بیپرده به ثروتاندوزی مشغولاند.
اینبار چندان مطمئن نیستم که بهزودی شاهد خیزش دیگری باشیم. زیرا روشن شده است که ظاهراً این نظام را نمیتوان در خیابان شکست داد. برخلاف امیدها، با وجود خشونت باورنکردنیِ سپاه پاسداران، یگانهای ضدشورش پلیس و شبهنظامیان داوطلب، تقریباً هیچجا شاهد همبستگی با معترضان نبودیم؛ چه رسد به شکلگیری شمار قابلتوجهی از فراریان یا جداشدگان از نیروهای سرکوب. هر کس که امروز هنوز به خیابان میآید، میداند که نهتنها ممکن است کشته یا بازداشت شود، بلکه عملاً خود را به مسلخ میسپارد.
ده تا بیست درصدی از جمعیت که بنا بر پژوهشهای تجربی و نیز بر اساس برداشت شخصی من هنوز پشت نظام ایستادهاند، به هر دلیلی — چه منافع اقتصادی، چه پیوندهای خانوادگی، چه باورهای دینی یا ترس از آینده خود پس از تغییر رژیم — آماده خشونت و بهاندازه کافی مصمماند تا اکثریت جامعه را با هر وسیله قابل تصوری سرکوب کنند.
همواره نوشته و گفتهام که ایرانیان آزادی خود را با تکیه بر نیروی خویش به دست خواهند آورد. و حتی زمانی که از کمبود حمایت غرب — و بهویژه آلمان — از جنبش دموکراسیخواهی ایران گلایه میکردم، باز هم بر این باور بودم که سرنوشت این نبرد در نهایت در داخل ایران رقم خواهد خورد و مداخلههای نظامی نهتنها سودمند نیستند، بلکه میتوانند نتیجه معکوس داشته باشند.
اکنون اما کمکم نگاه دیگری پیدا میکنم. بدون حمایت بیرونی، بدون پشتیبانی جهان، ایران نخواهد توانست خود را از رژیمی رها کند که نهفقط برای مردم خودش، بلکه برای کل خاورمیانه به آفتی بدل شده است: برای لبنان، عراق، سوریه، اسرائیل، یمن، کشورهای حاشیه خلیج فارس و نیز برای فلسطینیان، که پولهای ایران برای حماس جز بدبختی برایشان به بار نیاورده است. جمهوری اسلامی با ارسال سلاح به روسیه و با برنامه هستهای خود، مدتهاست که به تهدیدی برای اروپا نیز تبدیل شده است.
کم نیستند ایرانیانی که در استیصال خود همچنان به دونالد جی. ترامپ امید بستهاند. اما من همچنان باور ندارم که حمله نظامی به ایران پیامدهای مثبتی داشته باشد. زیرا روز بعد از آن چه خواهد شد؟ نظام پابرجا میماند، اما بار دیگر هزاران مخالف بازداشت و دهها نفر اعدام خواهند شد؛ همانگونه که پس از حملات اسرائیل و ایالات متحده در تابستان گذشته رخ داد.
ایران کشوری چندقومیتی است که تنها ۵۵ درصد جمعیت آن فارسیزبان مادریاند
برای یک مداخله بشردوستانه — که اکنون خواست آن مطرح میشود — دلایل محکمی وجود دارد؛ اما صدور مجوز از سوی شورای امنیت عملاً بعید است، و اساساً چنین مداخلهای چگونه باید انجام شود؟ تغییر رژیم از راه نظامی تنها با حضور نیروهای زمینی ممکن است و فعلاً هیچ کشوری در جهان آمادگی چنین اقدامی را ندارد — و خوشبختانه هم ندارد. زیرا با توجه به خشونت و شورِ آخرالزمانیِ وفادارترین حامیان رژیم، خطر آنکه یک تهاجم به هرجومرج و تلفات بیشتر از جنگ عراق بینجامد، یا حتی به فروپاشی کشور منتهی شود، بهمراتب بیش از حد قابلقبول است.
ایران کشوری چندقومیتی است که تنها ۵۵ درصد از ایرانیان فارسی را بهعنوان زبان مادری صحبت میکنند. نهتنها دولت بهشدت مسلح است، بلکه در میان مردم — بهویژه در میان اقلیتهای قومی — نیز آمادگی برای خشونت رو به افزایش است. هرچه میگذرد، شمار بیشتری از مردم حاضرند برای رهایی از جمهوری اسلامی به سلاح متوسل شوند. و همچون همیشه در تاریخ خاورمیانه، در صورت وقوع جنگ داخلی، قدرتهای خارجی نیز بهنحوی مخرب وارد ماجرا خواهند شد.
پس چه باید کرد؟ میزان فرسایش و شکننده شدنِ حکومت دینی را میتوان از این واقعیت دریافت که خیزش نه در طبقه متوسطِ از پیش سکولار، بلکه درست در دلِ پایگاه اجتماعی خود رژیم آغاز شد: در بازار، در محلههای فقیرنشین شهرها و در استانها. بیش از سی هزار کشته — اگر این برآورد درست باشد — عمدتاً به همان لایههای اجتماعی تعلق دارند که حاکمان و شبهنظامیان نیز از دل آن برخاستهاند. جمهوری اسلامی که مدتها پیش مشروعیت سیاسی و اخلاقی خود را از دست داده بود، اکنون پایگاه اجتماعیاش را نیز از کف داده است.
حتی اگر در حال حاضر در ایران بهندرت کسی جرئت کند در رسانهها این قتلعام را نقد کند، این رویداد شکافهای درون نظام را عمیقتر خواهد کرد. زیرا در بسیاری موارد، این فرزندان، همسایگان، خویشاوندان یا همکاران پیشین خودِ کارگزاراناند که به گلوله بسته شدهاند یا در زندانها به سر میبرند. بیرون از حلقه بسیار نزدیک به رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، بسیاری از مسئولان حکومتی و نظامی بهخوبی میدانند که اعمال چنین خشونت گستردهای نمیتواند حاکمیت آنان را در بلندمدت تضمین کند.
آنها به دنبال راههایی خواهند گشت که چگونه میتوان گذار و دگرگونی را پیش برد، بیآنکه جان و منافعشان را از دست بدهند. برخی احتمالاً صادقانه از اینکه جمهوری اسلامی تا چه اندازه قادر به اعمال خشونت علیه مردم خود است، دچار بهت و هراس شدهاند. آنها همان تصاویر و ویدئوهایی را در تلفنهای همراهشان میبینند که هممیهنانشان میبینند — و از ترس، آنها را بهسرعت پاک میکنند. در واقع، این کارمندان و کارگزاران خودِ نظاماند که بیش از همه، بهطور ناشناس، آمار واقعی قربانیان را ثبت و مستندسازی میکنند.
فشار بیرونی، اگر فراگیر و جدی باشد، میتواند روند افول جمهوری اسلامی را تسریع کند و در نتیجه، جداییها و ریزشها را افزایش دهد. نه انقلاب فرانسه و نه — و بهمراتب کمتر — انقلاب ایران، الگوی آینده ایران نیستند. این توهم است که تصور شود معترضان میتوانند سنگرها را در هم بشکنند و نهادها را تصرف کنند، آنگونه که رئیسجمهور آمریکا به آنان توصیه کرد. «کمک در راه است!» — او چنین وعده داد، اما سپس نظارهگر ماند در حالی که مردمی جان میدادند که تا حدی نیز به فراخوان او پاسخ گفته بودند.
ناوهای جنگی آمریکا که اکنون در اقیانوس هند در حال گشتزنیاند، دیگر کمکی به آنان نخواهند کرد. در شرایط کنونی، با توجه به سرکوبی که پس از «جنگ دوازدهروزه» تابستان گذشته بهطور محسوسی تشدید شده، در داخل ایران تقریباً هیچ اپوزیسیون نیرومند و اثرگذاری وجود ندارد. اپوزیسیون خارج از کشور نیز، همانگونه که در اعتراضات اخیر آشکار شد، عملاً چیزی بیش از صداهای خود — آن هم صداهایی متناقض و گرفتار منازعات درونی — در اختیار ندارد. از همین رو، رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین، توانست بهطور غیرمنتظرهای مردم را به اعتراض فرا بخواند؛ اما هنگامی که معترضان قتلعام شدند، او نیز نه قادر به یاری آنان بود و نه توانست مقاومتی سازمانیافته پدید آورد.
اگر اساساً الگویی برای تغییر نظام در ایران وجود داشته باشد، این الگو نه انقلابهای کلاسیک، بلکه بیشتر پایان آپارتاید در آفریقای جنوبی یا فروپاشی دیکتاتوریهای نظامی در آمریکای جنوبی خواهد بود. اما تحقق چنین مسیری تنها به شکیبایی، فداکاری و خرد خود ایرانیان نیاز ندارد؛ بلکه به توجه جهان نیز محتاج است. جمهوری اسلامی باید به یک مطرود جهانی بدل شود، همانگونه که روزگاری رژیم آپارتاید یا آلمان نازی شدند، و کشتار اخیر بهاندازه کافی هم بهانه و هم تصاویر لازم را برای چنین اقدامی فراهم کرده است.
اخراج همه سفیران ایران گام منطقی بعدی خواهد بود
قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، دستکم گامی نخست در این مسیر بوده است. اخراج همه سفیران ایران میتواند گام منطقی بعدی باشد؛ اقدامی که دیگر نمیتوان با این استدلال که «باید کانال گفتوگو حفظ شود» در برابر آن مقاومت کرد. جمهوری اسلامی نه فقط از ۸ و ۹ ژانویه، بلکه مدتها پیش از آن، خود را بهعنوان طرفی قابل گفتوگو بیاعتبار کرده است. تلاشهای اصلاحطلبانهای که غرب در نخستین مذاکرات هستهای زمانی به آنها امید بسته بود، سالهاست که دیگر وجود ندارند. امیدواریم تنها مسئله زمان باشد تا دیوان بینالمللی دادگستری نیز علیه مسئولان این جنایات اعلام جرم کند — همان دیوانی که جمهوری اسلامی هنگام شکایتش علیه اسرائیل، از آن استقبال و تمجید کرده بود.
اما تعیینکنندهترین اقدام، خشکاندن جریانهای مالی تروریسم است؛ جریانهایی که نهفقط به روسیه یا چین، بلکه پیش از همه به ایالات متحده میرسند. بنا بر گزارشی از روزنامه گاردین، شرکتهای فعال در حوزه ارزهای دیجیتال در آمریکا، پولهای ایران را در مقیاس میلیاردی پولشویی میکنند — شرکتهایی که دونالد ترامپ نیز بهطور خاص در آنها سرمایهگذاری کرده و دولت او بهشکل نظاممند از شمول مقرراتگذاری معافشان ساخته است.
همزمان، همین روزها پایگاه اقتصادی بلومبرگ گزارش داده است که مجتبی خامنهای، پسر رهبر جمهوری اسلامی — که میتواند جانشین او نیز باشد — از طریق شرکتهای صوری، املاک لوکس و هتلهای عظیمی در لندن، فرانکفورت، دبی و مایورکا خریداری کرده است. نخبگان حاکم در ایران نمیخواهند مانند کره شمالی زندگی کنند. آنها با اشتیاق در شهرهای غربی خرید میکنند، فرزندانشان را به دانشگاههای غرب میفرستند، مایلاند سرمایهگذاری کنند و از زندگی مرفه بهره ببرند — و تا امروز، این امر در غرب عمدتاً بدون مزاحمت جدی برایشان ممکن بوده است.
حتی صرفِ محروم کردن ایران از حضور در جام جهانی فوتبال — که پس از این قتلعام، در واقع امری بدیهی به نظر میرسد — میتواند نشانهای نیرومند باشد از اینکه ایران نمیتواند همزمان با سرکوب بیامان مردم خود، در جهان ادغام شود. چنین اقدامی برای نخبگان سیاسی و نظامی، که درآمدهای نفتی و بخش بزرگی از اقتصاد را در کنترل دارند، بیش از یک مزاحمت ساده خواهد بود؛ بهویژه اگر در همهجا، در مدارس و دانشگاهها، نهادهای عمومی، مراکز فرهنگی و شرکتها، مردم در غرب بهطور علنی با جنبش آزادیخواهی ایران اعلام همبستگی کنند. اینجا پرسشی اساسی مطرح میشود: چه بر سر آن جنبش جهانی آمده که دیروز هنوز از جنایات جنگی اسرائیل در غزه دلآزرده بود؟ آیا وقتی خشونت از سوی اسلامگرایان اعمال میشود، دیگر شایسته اعتراض و کارزار تحریم نیست؟
اما پیش از همه، غرب باید گفتوگو با چین را در دستور کار قرار دهد؛ مهمترین شریک تجاری تهران، که بهنظر میرسد خود نیز دیگر چندان به ثبات ایران اطمینان ندارد، مدتی است از سرمایهگذاریهای کلان دست کشیده و در جریان جنگ دوازدهروزه تابستان گذشته نیز بهطرزی معنادار سکوت اختیار کرد. بیتردید، چین دغدغه حقوق بشر ندارد، اما به تجارت علاقهمند است — و این امر در شرایط بحران شدید اقتصادی، ناآرامیهای مکرر، فرار گسترده نخبگان و قطع اینترنتی که بیم آن میرود دائمی شود، هر روز دشوارتر میشود. چین کلید انزوای تعیینکننده ایران است.
یکی از برجستهترین ایرانشناسان ایالات متحده اخیراً به من گفت که به چین دعوت شده بود — و پرسشی که تمام دیدار او حول آن میچرخید این بود که حاکمان ایران تا چه زمانی میتوانند در قدرت بمانند و آیا عاقلانه نیست که از هماکنون بر دوران پس از جمهوری اسلامی حساب باز کرد. به گفته او، چین بههیچوجه متحدی وفادار برای جمهوری اسلامی نیست؛ اما در عین حال، اقدامی هم نخواهد کرد که موجب شود ایران را به ایالات متحده واگذار کند و از قراردادهای تجاری آینده با یکی از بالقوه ثروتمندترین کشورهای جهان کنار گذاشته شود. آیا این نمیتواند نقطه اتکایی برای دیپلماسی غرب باشد؟
جز شاید روسیه، کره شمالی و نیروهای نیابتیِ از پیش تضعیفشده آنها در منطقه — حوثیها، حماس و حزبالله — دیگر هیچکس منافعی در تداوم این دیکتاتوری ویرانگر در ایران ندارد. و درست در همین واقعیت، برای آزادی، فرصتی نهفته است؛ شاید تنها فرصت. کافی است که سرانجام به ایران توجه کنیم.
—————-
نوید کرمانی، نویسنده، ساکن شهر کلن آلمان است. رمان جدید او با عنوان «تابستان ۲۴» قرار است در ۱۷ فوریه در انتشارات هانسر منتشر شود.
■ آقای کرمانی عزیز، درود بر شما، نوشتار و نظرهای شما دارای نکات ارزشمندی است که باید خواند و شنید. در ضمن، من چگونه میتوانم با شما تماس بگیرم؟ در صورت نیاز میتوانم شماره واتس اپ یا ایمیل خود را برای شما بفرستم.
با سپاس زیاد سعید سلامی
بعد از دوران خونینی که پشت سر گذاردیم وارد دوران جدیدی شدهایم، که میتوان آن را “دوران تعیین تکلیف رژیم” نامید. چند گزینه پیش روی ما میباشد.
یا، نیروها و شخصیتهای مدنی و سیاسی داخل کشور، با همراهی بخشی از اصلاحطلبانی که به حمایت از جنبش کنونی، اعلام موضع نمودهاند، با کمک نیروهایی از درون رژیم، موفق میشوند خامنهای را وادار به گوشهنشینی و قبول یک زندگی گیاهی (یعنی فقط نفس بکشد و نان و آب مصرف کند) بنمایند، که البته همراهی بخشی از سپاه و ارتش دارای نقشی تعیینکننده خواهد داشت. یعنی کمهزینهترین و سالمترین گزینه. با این شرط که تیم جدید، همراه با تفاوتها و تغییرات بنیادین وارد صحنه عمل شود. میگویند این گزینه بیش از هر گزینه دیگری مورد توجه آمریکا و غرب قرار دارد.
یا به احتمالی دیگر، نوعی سرنگونی با اعمال زور با هماهنگی بین داخل و خارج کشور، با حمایت (احتمالی) آمریکا، و باز همراهی بخشی از نیروهای مسلح، که نیاز به یک سازماندهی، هم به هنگام سرنگونی و هم برای اداره کشور، بعد از فروپاشی میباشد. این گزینه بسیار پر هزینه، هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ انسانی میباشد و چنانچه از سازماندهی و قدرت کافی برای تثبیت قدرت بعد از فروپاشی نباشد میتواند حتی تبدیل به خطری برای تمامیت ارضی کشورمان گردد.
ما از این دوران خونین که پشت سر گذاردیم میتوانیم به چند نتیجه برسیم. آیا تعداد دهشتناک جوانانی که (بعد از صدور فراخوان از واشنگتن) به زیر خاک رفتند به مخیله فراخوان دهندگان هم خطور میکرد؟ با یک حساب دو دوتا چهارتا، مشکل نبود به عدم تعادل بین نیروهای تا دندان مسلح سرکوبگران و خوی جنایتپیشه آنان، از یک سو، و از سوی دیگر، جوانانی که با دست خالی، تنها با سلاح شعار، روبروی هم ایستادند، پی برد. اصولا انقلاب ۵۷ و تمام انقلابهای مشابه در سایر نقاط، این درس را به ما نداد که مقوله رهبری، مقولهای است بر مبنای محاسبه، تدبیر و مشاوره و نه تحت تاثیر شعارهای خیابانی. خیابان، قادر به محاسبه و تحلیل اوضاع نیست. اتاق رهبری (که در واقع اصلا وجود نداشت) نباید فراخوان یا فرمانهایش منبعث از خیابان و شعارهای برخاسته از خیابان باشد. نتیجه طبیعی وجود عدم تعادل بین خیابان و نیروی سرکوب، نمیتوانست جز این فاحعه باشد. در این فاجعه، رژیم دچار هزینه جانی نشد و به اقتدارش هم لطمهای نخورد. فقط مشروعیت رژیم دچار ضربه شدیدی گردید، به خصوص از لحاظ بینالمللی و افکار عمومی جهان. ولی تصویری که دنیا از این رژیم داشت پیش از این فاجعه هم، یک چهره کریه و منفی بود.
در اینجا مایلم شاهزاده را، از روی خیرخواهی، مورد خطاب قرار دهم. مشاهده نمودید که بخشی از جامعه به فراخوان شما گوش فرا داد. اما این نفوذ معنوی در عین حال این مسئولیت سنگین را هم بر دوش شما میگذارد که از امروز، بار دیگر نسنجیده، تحت تاثیر خیابان، با آشنائی به توان نیروی سرکوب و خوی جنایتکار آن، باعث نگردید که فرزندانمان گوشت دم توپ گردند. اصلا زمان آن رسیده که با تیمی از مشاوران آگاه و دلسوز، راهی بنیادین برای رهائی سرزمینمان، از معضل کنونی بیابید.
شوربختانه تاریخ دوباره تکرار شد. زمانی که شاه فقید از طریق رسانهها گفت صدای انقلاب را شنیده، مناسبترین زمان برای مخالفین آن روز او بود که با او به صحبت و گفتگو بنشینند و اتفاقا او هم آمادگی صحبت و گفتگو را داشت، ولی مخالفین آن روز، آن را نشانه ضعف دانستند و جریتر شدند و حتی جبهه ملی خودمان هم، بر خلاف اصول و پرنسیپ خود، به انقلابیون پیوستند و بختیار را هم اخراج نمودند، اقدامی که اگر انجام نمیشد شاید سرنوشت کشورمان (و خود جبهه ملی) را شکل دیگری رقم میزدند. نظر به این که تفاوت غیرقابلقیاسی بین رژیم گذشته و این رژیم وجود دارد نمیتوان چنین نتیجهگیری کرد که این رژیم نیز، مانند رژیم گذشته، آمادگی صحبت با مخالفان را دارد. مضافا نظر به این واقعیت که جناب ترامپ (که اول ادعای دغدغه جان معترضین را داشت) با یک اعلام آمادگی برای مذاکره از سوی جمهوری اسلامی، جان معترضین را به کلی فراموش نمود.
نویسنده این سطور، زمان انقلاب در جهت مخالف آب شنا کرد. هم مخالف انقلاب بودم هم هوادار بختیار. یعنی درست عکس اعتقاد اکثریت بزرگی از ملتمان در آن زمان. زمانی که شادروان شاپور بختیار به خارج کشور آمد به او پیوستم و با او همراه حمید ذوالنور(از یاران او در حزب ایران) و پسرش گیو بختیار (که کارمند پلیس امنیتی فرانسه بود) به پارلمان اروپا برای سخنرانی رفتیم. او به فرانسه و من به انگلیسی صحبت کردیم. به همین خاطر من در آن زمان تبدیل به یک جذامی شدم که هر وقت دوستان چپ و ملی مرا در خیابان میدیدند مرا دور میزدند. همان دوستان اکنون از بهترین دوستان کنونی من هستند.
به همین دلیل، جناب پهلوی، چنانچه با یاری یک اتاق فکر، دارای احساس مسئولیت و علاقمند به سرنوشت ایران، به این نتیجه (احتمالی) رسیدید که سرنوشت آینده این سرزمینی که به آن عشق میورزیم را، کاملا به شکل و طریق دیگری باید رقم زد و نه از طریق هیاهوها و جنجالهای خیابانی، همراه با هزینه بسیار سنگین انسانی، آن زمان شما هم، عزیز، بیاعتنا به اعتراضات و فحاشیهایی که نثارتان میشود، اصلا و به کل، ابائی نداشته باشید که در جهت مخالف آب شنا میکنید. مطمئن باشید رادیکالها و تندروهای گذشته که فحش نثارتان میکردند در زمره بهترین دوستداران شما خواهند شد.
شاهد از غیب آمد. امروز با خبر شدم عدهای از جمهوریخواهان داخل کشور تصمیم دارند در خفا با شما تماس بگیرند و درباره سرنوشت آتی سرزمینمان به رایزنی بپردازند. دستی را که به سویتان دراز میشود پس نزنید. ایرانمان توان جنگ و خونریزی بیش از این را ندارد. میدانم جریان آب بسیار شدید است و شنا در جهت مخالف، کار همه کس نیست. شاد و موفق باشید.
داریوش مجلسی فوریه ۲۰۲۶
■ آقای مجلسی عزیز. دغدغه شما برای آینده ایران قابل فهم و قابل تقدیر است و امیدوارم مورد توجه کافی خوانندگان قرار گیرد. آنچه برایم سؤال است این است که چرا این سرکوب خونین را به حساب اشتباه در محاسبه نیروها و تحلیل اوضاع گذاشتهاید، نه به حساب جهتگیری مشخص معترضین تحت رهبری مشخص؟ اگر هر دو عامل مؤثر بوده، میزان اهمیت هر عامل چقدر بوده است؟ به عقیده من، علت «اصلی» این سرکوب وحشتناک، این بوده که اعتراضات، حالت جدیتر و مشخصتر پیدا کرده بوده است، که البته ادامه هم دارد.
با احترام و ارادت فراوان. رضا قنبری. آلمان
■ درسی که همواره از نوشته های شما گرفتهام در شیوه طرح نظراتتان بصورت یک دیالوگ باز است. حتی زمانی که تندترین انتقادها را از جریانی میکنید در را بر گفتگو نمیبندید. تمایز و تفاوت دیدگاه را بیان میکنید ولی دیوار نمیکشید. به تصورم این خصوصیت امروز بیش از هر زمان دیگر ضروریست و کارکرد مثبت در جنبش ایرانیان دارد. بر خلاف برخی عزیزان که خطر همهگیر شدن پوپولیسم و “همه با هم” را عمده میدانند، من رشد سکتاریسم آشتیناپذیر را خطر اصلی میبینم. نه اینکه گرایش پوپولیستی وجود ندارد، اما جامعه امروز ایران هرگز ۹۰ درصدی نیست و به سمت “همه با هم” نمیرود. اما رشد تعصبات حذفگرایانه و نفیگرایانه میتواند به آفتی خانمان سوز تبدیل شود. اگر حذف و انکار دیگری را نمیخواهم باید دیالوگ مستمر و ماندگار را یاد بگیریم.
با احترام ، پیروز
■ قنبری عزیز، سرکوب خونین را به اشتباه در محاسبه میگذارم، چون اگر به قول شما، به حساب جهت گیری مشخص معترضین و رهبری بگذارم آنوقت باید گریه کنیم به حال ملتی، که رهبری و معترضینش اینطور غیر مسئولانه چنین جهت گیری خون آلودی کنند. ضمنا پروژه پیشنهادی شما در شماره پیشین، وارد مرحله عمل شده.
با ارادت و احترام، داریوش مجلسی
■ پیروز گرامی، امیدوارم گوشهای شنوائی برای درک و شنیدن اندرزهای اندیشمندانه شما وجود داشته باشد.
با احترام، مجلسی
■ جناب مجلسی، با درود! نوشتههای شما معمولا از نکات جالب و آموزندهای برخوردار است که طبعا از تجربیات طولانی شما در دیپلماسی و نیز مشارکت در مباحث سیاسی ناشی میشود با اینحال دو ویژگی در بسیاری از نوشتههای شما دیده میشود که از ارزش آنها میکاهد. من این مشاهده خود را با اشاره به جملاتی از همین مقاله شما توضیح میدهم و منظورم نه عیبجویی بلکه انتقاد منصفانه به امید ارتقای کیفی نوشتههای شما است.
نخست آنکه در بسیاری از مواقع بجای تحلیل و توضیح حوادث یا رفتار بازیگران سیاسی به اظهار خشنودی یا ناراحتی از این یا آن رخداد پرداخته و حتی به موعظه و نصیحت و توصیه به چهرههای سیاسی مشغول میشوید. توجه کنید که هدف از تحلیلهای کارشناسی توضیح مسایل مورد بحث و استدلال برای روشن شدن زوایای تاریک و مبهم موضوع و احتمالا پیش بینی تحولات در آینده است و اگر توصیهای هم در پایان مقاله کارشناسی مطرح میشود بر اساس استدلال و تحلیل نویسنده متن و معمولا حالت عمومی دارد. برای مثال فرض کنیم یک کارشناس مسایل سیاسی با تحلیل وضعیت به این نتیجه میرسد که ادامه سیاستهای کنونی یک رژیم سیاسی (مثلا جمهوری اسلامی) به جنگ منتهی خواهد شد. طبعا پس از توضیح جوانب موضوع و ارائه دلایل خود در نتیجه گیری بحث ممکن است توصیه کند که اگر رژیم دنبال جنگ نیست لازم است از چه سیاستهایی دست برداشته و چه اقداماتی را انجام دهد. اما اگر نویسنده بجای ارائه تحلیل دقیق شرایط به نصحیت به سران آن رژیم بپردازد که باید این کار را بکنید و آن کار را نکنید دیگر از حیطه کارشناسی خارج و به نصایح الملوک پرداخته است.
برای مثال در همین مقاله مینویسید “در اینجا مایلم شاهزاده را، از روی خیرخواهی، مورد خطاب قرار دهم. مشاهده نمودید که بخشی از جامعه به فراخوان شما گوش فرا داد. اما این نفوذ معنوی در عین حال این مسئولیت سنگین را هم بر دوش شما میگذارد که از امروز، بار دیگر نسنجیده، تحت تاثیر خیابان، با آشنائی به توان نیروی سرکوب و خوی جنایتکار آن، باعث نگردید که فرزندانمان گوشت دم توپ گردند. اصلا زمان آن رسیده که با تیمی از مشاوران آگاه و دلسوز، راهی بنیادین برای رهائی سرزمینمان، از معضل کنونی بیابید”. واضح است که در اینجا نویسند از تحلیل موضوع فراتر رفته به نصیحت و حتی اخطار به یک بازیگر سیاسی، در اینجا شاهزاده رضا پهلوی، پرداخته است. نویسنده میتوانست مانند هر فرد دیگری از روی دلسوزی یا خیر خواهی این مطالب را در یک نامه محرمانه و یا سرگشاده به شاهزاده رضا پهلوی بنویسد و احتمالا پاسخی هم برای آن دریافت کند. اما هنگامی که این مطالب در یک مقاله و یا تحلیل نوشته میشود هم از ارزش مقاله میکاهد و هم معلوم نیست اصولا به نظر و یا گوش مخاطب برسد. ارزش مقاله هنگامی بیشتر کاهش مییابد که خواننده احساس میکند این نظر نویسنده نه تنها اصولا صحیح نیست بلکه تلاش کرده است مسیولیت کشته شدگان تظاهرات ۱۸ و ۱۹ دیماه گذشت را از دوش خامنهای مستبد سفاک کودک کش حاکم بر کشور برداشته بر دوش شاهزاده رضا پهلوی بگذارد! در مقاله هیچ اشارهای به مسیولیت خامنهای در این جنایات هولناک نشده است. مثل اینکه دستگاه سرکوب خود سرانه به قتل عام تظاهر کنندگان پرداختهاند. در صورتیکه اکثر نویسندگان و تحلیلگران داخلی و خارجی این سرکوبهای خونین سرتاسری را کاملا برنامه ریزی شده از قبل با اهدافی معین و با دستور مستقیم خامنه ای، مباشرت شورایعالی امنیت کشور به ریاست آقای دکتر پزشکیان (نامزد مورد علاقه و توصیه جناب مجلسی در انتخابات گذشته) و فرماندهان سپاه و بسیج دانستهاند.
عده زیادی از نویسندگان به مسیولیت مستقیم خامنهای در این کشتار وحشیانه هموطنان ما تصریح کردهاند و رهبران سیاسی (میر حسین موسوی، مهدی کروبی، مصطفی تاجزاده) یا شخصیتهای اجتماعی-سیاسی (بیانیه ۱۷ نفره) مخالف رژیم در داخل کشور که بر علیه این جنایت وحشتناک بیانیه دادهاند مسئولیت این کشتارها را متوجه رژیم و شخص خامنهای دانسته و هیچ اشارهای به شاهزاده رضا پهلوی نکردهاند. اما چطور جناب مجلسی در مقاله اشان که ظاهرا به منظور دیگری نوشته شده شاهزاده را مسیول کشته شدن جوانان ایرانی دانسته اند، شاید لازم است ایشان توضیح بیشتری در این مورد بدهند.
در اینجا بد نیست اشارهای هم به حرفهای روحالله خمینی رهبر انقلاب ۱۳۵۷ کنیم که وقتی از او پرسیدند مردم با اعلامیهها و سخنرانیهای شما به خیابان میآیند و در تظاهرات کشته میشوند؛ آیا شما در این مورد احساس مسئولیت نمیکنید؟ گفت (نقل به مضمون) “من به تکلیف خودم عمل میکنم و مردم ایران برای آزادی و استقلال خودشان مبارزه میکند. شاه میتواند آنها را در خیابانها نکشد”. ویژگی دیگری که در نوشتههای جنابعالی دیده میشود تکیه به مشاهدات شخصی و فقدان پایه و مبانی نظری که لازمه تحلیلهای عمیق مسائل سیاسی و روابط بینالملل است، میباشد. بنظر من این نکته روشن است و نیازی به توضیح بیشتر ندارد بنابراین برای اجتناب از اطاله کلام ادامه نمیدهم.
خسرو
■ بادرود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران بزرگ. شرایط کنونی جامعه ایران به قدری بغرنج و پیچیده است که دشوار بتوان آن را مورد بررسی درست و دقیق قرارداد امیدوارم آقای رضا پهلوی که در حال حاضر که میتوان بهترین جایگزین برای ایرانمان است تلاش کنند و با گزاردن دست خود در دستان دیگر افراد اپوزیسیون و همچنین با کادر سیاسی محکم و مقتدر بیشتری در نزد خود این انقلاب پیش رو را درنوردیم.من خود به عنوان یک ملیگرا ایمان دارم که میتوانیم در کنار یک دیگر به آرمانهای جامعه ایران برسیم که همان سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری مجلس موسسان و رفراندومی آزاد از تمامی مردم برای دولتی مستقل در آزادی و امنیت چه با جمهوری و چه پادشاهی مشروطه و چه فدرالیسم همگون. هر آنچه مردم ایران زمین در رفراندم بخواهند. به امید آن روز. با تشکر از مقاله خوب شما آقای مجلسی.
طلایی از هلند
■ جناب خسرو گرامی، در اینکه جمهوری اسلامی مقصر اصلی کشتارها میباشد با شما هم نظرم. ولی زمانی که، عده ای جوان معترض با دست خالی به خیابان میآیند و با یک نیروی سر تا پا مسلح و بینهایت آدمکش روبرو میگردند و شخصیتی که این جوانان گوش به فرمانش میباشند، فرمان میدهد “شهرها را تسخیر کنید” “کمک در راه است” و وعدههای دیگر، و در آخر جنازه این جوانان را در کف خیابان میبینیم، دیگر نمی توان تکرار کرد که فرمان دهنده، مقصر نیست.
با احترام، مجلسی
■ آقای طلائی گرامی، سپاس از لطفتان. به درستی نوشتهاید ” اگر شاهزاده رضا پهلوی دست به سوی سایر افراد اپوزیسیون دراز میکردند و از یک کادر سیاسی و مقتدری بهره میبردند.......” بله و من هم اضافه میکنم “چنانچه از نفوذ معنوی خود استفاده میکردند و به هواداران بد دهانشان فراخوان میدادند که از لجنپاشی به هر دگرباوری که متفاوت از هوادارانشان میگوید و مینویسد خودداری کنند، مانند حملاتی که متوجه گلشیفته میشود” در جو سیاسی بهتری در خارج کشور قرار داشتیم. که البته بخشی از جمهوری خواهان هم عاری از تقصیر نیستند و قتی او را “ربع پهلوی” یا “باقیمانده استبداد پهلوی” مینامند. اگر تمام این مشکلات وجود نداشت، بنده و شما هم شاید تا کنون در اصفهان بودیم.
با ارادت، مجلسی
■ ممنون جناب مجلسی از توجه شما به اظهار نظرها. حال که خود اذعان دارید که جنایتکاران اصلی، در وقایع هولناک اخیر قتل عام هزاران ایرانی، مقامات جمهوری اسلامی هستند آیا بهتر نیست که نامه سرگشادهای به آقای پزشکیان نوشته و ضمن انتقاد از عملکرد او خواهان استعفای این پاپت و بازیچه دست خامنهای شرور آدمکش شوید. شما میتوانید ضمن یادآوری حمایت خود در انتخابات گذشته از این به اصطلاح رئیس جمهور هیچکاره مفلوک خاطر نشان کنید که به قسمهای او برای احقاق حقوق مردم و استعفا از مقام خود در صورت ناتوانی از برآوردن وعده ای انتخاباتی باور کرده بودید. مطمئن باشید این به نفع جنابعالی است. زیرا پس از رود خونی که خامنهای با همکاری پزشکیان و سرداران سپاه و بسیج در ایران جاری کردهاند بهتر است همه خصیتهای اجتماعی سیاسی که صادقانه به دنبال اصلاح رژیم سیاسی حاکم از درون بودهاند و اکنون با چنین جنایاتی آنهم با مباشرت یک رئیس جمهور اصلاحطلب مواجه شدهاند نسبت خود را با این به اصطلاح سران اصلاحطلب دو دوزه باز روشن کنند. باور کنید به قول مهندس میرحسین موسوی “بازی دیگر تمام شده است”؛ و با آن دوران به اصطلاح وسط بازی نیز به پایان رسیده. نمیشود هم نقش اصلاحطلبان روزنهگشا را بازی کرد و خواهان مذاکره با آمریکا شد و هم مقامات جمهوری اسلامی را جنایتکار و مرتکبان جنایات علیه بشریت دانست. البته اگر صلاح دانستید همزمان میتوانید نام سرگشادهای هم به شاهزاده رضا پهلوی نوشته و از او برای فراخوان نا بهنگام در تظاهرات دیماه گذشته و یا حتی رهبری ناکارآمد او در انقلاب ملی ایرانیان انتقاد و راهنمایی کنید.
خسرو
■ با درود جناب مجلسی بزرگوار
حاکمیت جمهوری اسلامی نه میخواهد و نه دیگر میتواند به پیش از دی ماه ۱۴۰۴ بازگردد چرا که ژن این رژیم و همه عوامل حاضر در آن ضد ایرانی ، ضد اسراییلی وآمریکایی و اصولا ضد بشری است وشعارهای افرادی چون پزشکیان هم که شما با همه تجربیات مبارزاتی ارزشمندی که داشتید فریب آن را خوردید هم با این کشتار و حمایت خاتمی و بقیه همفکرانش مشخص کرد همه در این جنایات به یک اندازه سهیمند.
رژیم آمادگی قتل عام نه ۵۰ هزار نفر که همه مررم ایران را دارد و در طول این ۴۷ سال نشان داده که اگر جنبشی باشد در خیابان و اگر نباشد در زندگی روزمره با هوای آلوده، اب آلوده، خوراک آلوده، غارت اموال مردم و... ملت را مورد ترور قرار میدهد. به نوشتههای خود اصلاحطلبان در همین چند روز اخیر مراجعه کنید و ببینید که حکومت آمادگی این نسل کشی را داشته و اتفاقا برنامه آن کشتار را در همان زمان جنگ ۱۲ روزه طراحی کرده بودند و اصرار به ماندن مردم در تهران و شهرهای بزرگ در آن زمان حربه ای بود برای به سرانجام رساندن آن نقشه شوم. اما چند نکته در این جنبش وجود داشت که حاکمیت را بیشتر برآشفت نخست آنکه شعارهای مردم در روز هفتم خسرو علی کردی نشان داد پیامهای شاهزاده در جامعه نفوذ کرده و احتمال گستردگی این نفوذ در برنامههای رژیم برای شدت بخشیدن به سرکوب موثر بود و همین تاثیر بود که اینبار حکومت همراه با تفنگهای ساچمهای از اسلحههای سنگین جنگی استفاده کرد.
جناب مجلسی تجربه همه ما این را نشان میدهد که اگر فراخوان شاهزاده نبود شاید ۱۷ام و ۱۸ ام این جمعیت به خیابان نمیآمدند اما حتما در روزهای بعد به سیل عظیم و عصبانیتشان اضافه میشد و سوال اینجاست آیا این گستردگی بیفراخوان را حاکمیت با گل و شیرینی پاسخ میداد؟
مشخص است که رژیمی که همه داشتههایش از دست رفته میبیند و برای ماندنش به هر جنایتی دست میزند. جنبش اینبار رهبر داشت و این حکومت را دست پاچه کرده جنبش اینبار میداند چه میخواهد و پاسخ خامنه ای به این خواسته چهره واقعی نظام را به جهان نشان داد جوری که دیگر قابل بخشش نیست.
جنبش اینبار گستردگی بیسابقهای را تجربه میکند و عکس العملهای بینالمللی به خصوص در اروپا به حکومت نشان داد ه که آماده رفتن باشد و چون همه دست اندکاران حاکمیت هنوز به زور و قدرتشان در برابر ملت دست خالی میبالند جنایت و کشتار را تنها راه پاسخ به حضور ملیونی مردم در خیابانها میبینتد. این حکومت ذاتا جانی است مگر آتش زدن سینما رکس ، بمبگذاری حرم امام رضا و کشتار بیگناهان سال ۶۷ و صدها بار سرکوب و کشتار ملت بی پناه ایران فراخوان داشت؟
اما اینبار این خیزش و انقلاب مسیر مشخص دارد، به سیل عظیم مردم در خارج کشور نگاه کنید اینها انسانند، انتخاب میکنند و با همه وجود در خیابانها حضور دارند به شبکههای اجتماعی سری بزنید و تعداد طرفدارن رضا پهلوی را سرانگشتی بشمارید باور کنید این مردم تصمیم خود را برای تغییر با هر هزینهای گرفتهاند و دیگر چه فراخوان داده شود چه داده نشود خیابانهای ایران را تسخیر خواهند کرد مطمئنا رژیم خونهای زیادی خواهد ریخت اما به باور من به جز خامنهای، پزشکیان و همه کسانی که در حکومت نقشی دارند هیچکس در این کشتار و نسلکشی نقشی نداشته است.
جناب مجلسی من به ایران دوستی شما ایمان دارم به محبتتان به شاهزاده هم واقفم اما منصفانه بگویم از روز انتخاب پزشکیان تا به امروز از این حمایت شما از این تیم بیشرافت بارها و بارها متعجب شدهام.
به تجمعات بیکران مردم نگاهی بیندازید، به حضورشان در برف و بوران در منهای ۲۵ درجه توجه کنید متوجه میشوید که اتفاقا شاهزاده اگر فراخوان ندهد مورد حمله همین مردم قرار خواهد گرفت.
حتما تجمعات مونیخ، لسآنجلس و تورنتو در ۱۴ ام را دنبال کنید من ایمان دارم به زودی حضور گسترده مردم در ایران را خواهیم دید با فراخوان یا بی فراخوان اما این ما هستیم که وظیفه ملی و میهنی داریم در کنار رضا پهلوی بیایستیم. من باور دارم شاهزاده باید به حلقه مشاورانش بیافزاید ، باور دارم ملیونی دلسوز هستند که بخواهند به رضا پهلوی در نهایت برای منافع ملی یاری برسانند و شما یکی از آنانید.
فرزاد
■ فرزاد عزیز، ممنون از لطفت. خداوند از زبانت بشنود. ولی فراموش نکن عزیز، جوجهها را آخر پائیز میشمارند. اجازه بده اینبار هم در جهت مخالف آب شنا کنم.
با سپاس، مجلسی
■ سپاسگزارم 🙏 از این مقاله آخر شما پر پیداست که بلاخره شما هم به محبوبیت و قدرت شاهزاده در این جریان پی برده آید. و جای تبریک فراوان دارد.
نکته مهمی در کامنت ها دیدم که لازم میدانم حتما یاد آوری کنم. آن طرفداران دو آتیشه شاهزاده که با فحاشی و نفرت پراکنی به همه حمله میکنند، اصلاً در ذات طرفدار ایشان نیستند، بلکه سایبری های رژیم جمهوری اسلامی و مزدوران آنها در نقش حامیان ایشان هستند. و بارها و بارها هود شاهزاده مردم را به تفکر در این باره دعوت کردند که آیا نتیجه عمل این گروه به نفع بنده و همسو با سیاست اتحاد بنده است؟ اگر نیست آنها طرفداران جناح ما نیستند.
و درنهایت من از خاطرات شیرین خود جنابعالی به این نکته پی بردم که چطور در چهل و هفت سال گذشته شاهزاده در ایجاد اتحاد احزاب مختلف و حتی مخالفانشان تلاش میکردند و همه را دعوت به اتحاد براساس چند اصل اساسی که همچنان تکرار میکنند، دعوت میکردند. و جای تعجب دارد که الان خود شما ایشان را دعوت به همکاری با احزاب و گروههای مختلف می کنید!!!!
با سپاس فراوان از شما و همه عزیزانی که نظراتشان را دلسوزانه در کامنت ها مطرح میکنند.
در ضمن خانم گلشیفته فراهانی هم بنظر بنده به اشتباه خود پی برده اند، و گرنه نسخه تهیه شده با زیرنویس فارسی را سانسور نمیکردند، برای توجیه مصاحبه خودشان. متاسفانه این موضوع را فقط کسانی که به زبان فرانسه تسلط دارند متوجه شدند و از دید اکثریت پنهان ماند.
و در نهایت چطور به هممیهنانی که عزیزترین سرمایه های زندگیشون را ازدست دادهاند پیشنهاد میدهید که اجازه دهید، خامنهای به زندگی گیاهیش ادامه دهد و کار را به اصلاح طلبانی که شریک و مجری این جنایات بودند، بسپارید تا باز هم به شما حکمرانی کنند، و سرمایه های ملی را چپاول کنند. پس عدالت و دادخواهی را در کجای برنامه خود جای میدهید؟!! به قول آقای مجتبی واحدی در مصاحبه با اقای مهدی نصیری، هیچ کدام از بازیگران این نظام نباید در آینده ایران هیچ نقشی داشته باشند و این خواسته جوانانی است که برای آزادی، جان عزیزشان را تقدیم میهن کردند.
سعیده عنایتی
■ با عرض درود، ادب و احترام،
ابن چندمین بار است که من نظراتی خصوصاً در ذیل مقالات آقای داریوش مجلسی اضافه کردم، که البته به احترام خود جناب مجلسی که مقالات را مستقیماً برای بنده ارسال میکنند و نظرم را جویا میشوند. و همه و همه سانسور شده اند. لازم به ذکر است که تمام پروتکل های مربوط به نظر خوانندگان هم در متون خود رعایت کردم جواب هیچ ابهامی در این باره باقی نیست. و با چنین رویکردی واضح است که چرا فقط تعداد محدودی با اسامی مشخص همیشه جزو نظر دهندگان هستند چون یک نوع سانسور سیستماتیک و شخصی در رسانه شما وجود دارد.
لازم به ذکر است که به همین دلایل مطرح شده بنده از دنبال کنندگان رسانه شما نیستم و فقط و فقط مقالات جناب مجلسی را از روی تکلیف و احترام و به دعوت مستقیم ایشان، در رسانه شما مطالعه می کنم. وقت آن رسیده که ما بعنوان بخشی از ایرانیان آزادی و دموکراسی خواه، سانسور و حذف نظرات دیگران را حداقل از جایگاه خودمان شروع کنیم.
با سپاس، دکتر سعیده عنایتی / مونترال، کانادا
حاکمیت جمهوری اسلامی سرکوبهای اخیر را در گفتمان رسمی خود بهمنزلهٔ نشانهای از تثبیت موقعیت و پیروزی بر معترضان بازنمایی میکند و برخی رسانهها و چهرههای همسو نیز با ادبیاتی تهدیدآمیز به جامعه واکنش نشان میدهند. این روایت، سرکوب خشونتبار را بهعنوان تضمینی برای بقای بلندمدت معرفی میکند؛ بااینحال، چنین برداشتی مبتنی بر درکی محدود از دینامیکهای تحول اجتماعی است و پیامدهای انسانی این خشونت قابل محو یا فراموششدن نخواهد بود.
از این منظر، اگرچه حکومت میتواند با افزایش هزینههای کنش اعتراضی، فشارهای قابلتوجهی بر جامعه تحمیل کند، اما بنا بر تحلیلهای اقتصادی و سیاسی، این امر الزاماً به معنای توانایی پایدار برای جلوگیری از فرسایش مشروعیت یا بروز بحرانهای ساختاری نیست. روایتهای رسمی دربارهٔ تثبیت وضعیت، بیش از آنکه بازتاب واقعیتهای میدانی باشند، کارکردی روانی و بسیجکننده، بهویژه برای نیروهای اجرایی و امنیتی دارند و همزمان میکوشند بر جامعهای که با نااطمینانی نسبت به آینده مواجه است اثر بگذارند.
در جنبش سبز سال ۱۳۸۸، محرک اصلی نه فروپاشی معیشتی، بلکه ادراک نقض حقوق سیاسی بود. در دیماه ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸، در مقابل، خشم معیشتی در مرکز مطالبات قرار داشت و عواملی چون جهش قیمتها، بیکاری و تشدید فشارهای اقتصادی نقشی تعیینکننده ایفا کردند.
در خیزش «زن، زندگی، آزادی»، پیوند میان خشم ناشی از بیعدالتی و خشم برخاسته از فشارهای معیشتی برجستهتر شد؛ زیرا گسترش فقر با تشدید نابرابریها همزمان گردید و بیعدالتی در اشکال عریانتری بروز یافت. تداوم این همپیوندی، بهویژه در قالب صورتبندیهای گفتمانی و الگوهای بسیج جمعی، در حال تکوین و ساختیابی به نظر میرسید.
جنبش دیماه ۱۴۰۴، در صورت برخورداری از سطح بالاتری از سازماندهی و هماهنگی، میتوانست از الگوی غالب اعتراضات خیابانی به سمت کنشهای مدنی سازمانیافته، از جمله اعتصابات گسترده تغییر جهت دهد. در چنین سناریویی، و با توجه به نشانههایی از آمادگی اولیه دولت (نه لزوماً کل ساختار حاکمیت) برای عقبنشینیهای محدود و بهرسمیتشناختن اعتراضات، امکان آن وجود داشت که امتیازاتی، نه در سطح تغییر فوری قدرت سیاسی، بلکه در قالب اصلاحات اقتصادی و مدنی تدریجی، برای تداوم فرایندهای تحول اجتماعی حاصل شود. همزمان، چنین مسیری میتوانست به تعمیق شکاف در درون حاکمیت و نیز در میان نیروهای اجرایی و امنیتی بینجامد و از پشتیبانیِ بینالمللی و ملیِ بیشتری برخوردار گردد و بدینترتیب بر موازنهٔ نیروها در میدان سیاسی اثر بگذارد.
اعتراضات اخیر، که میتوانست در تداوم جنبش «زن، زندگی، آزادی» صورتبندی شود، از سوی بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور بهعنوان پایان آن جنبش و آغاز مرحلهای تازه از کنشهای اجتماعی با هدف سرنگونی نظام سیاسی با اتکا به مداخلهٔ نظامی خارجی، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل معرفی شد. این بازتعریف گفتمانی، در عمل به گسست میان دو جنبش انجامید و بخشی از سرمایهٔ نمادین «زن، زندگی، آزادی» را هم در عرصهٔ بینالمللی و هم در عرصهٔ ملی به حاشیه راند؛ امری که به نظر میرسد در راستای تقویت موقعیت هژمونیک یکی از جریانهای سیاسی تعبیر شده است.
شکست جنبش اخیر، همراه با آنچه از سوی برخی کنشگران بهعنوان عهدشکنی و استفادهٔ ابزاری از جان انسانها در جهت منافع فردی یا گروهی تلقی شده است، هنوز بازتابهای میدانی خود را در عرصهٔ روانشناسی اجتماعی بهطور کامل آشکار نکرده است؛ بااینحال، به نظر میرسد این تجربه در تحولات فکری و نگرشی جامعهٔ ایران پس از شوکهای وارده نقشی قابلتوجه ایفا خواهد کرد.
حتی در صورت وقوع مداخلهٔ نظامی ایالات متحده علیه ایران، در شرایط کنونی نمیتوان انتظار داشت که چنین اقدامی به رفع مشکلات ساختاری جامعه بینجامد؛ چهبسا بر دامنهٔ رنجها و هزینههای انسانی بیفزاید.
اگر دولت آمریکا، بهویژه دونالد ترامپ در روزهای نخست اعتراضات به وعدههای خود برای حمایت از معترضان عمل میکرد و مراکز سرکوب را هدف قرار میداد، ممکن بود این مداخله، در صورت همسویی با کنشهای داخلی، به تضعیف ساختار قدرت جمهوری اسلامی یاری رساند و همزمان بهمثابهٔ پشتیبانی از جامعهای در وضعیت بحرانی تلقی شود. اما، در وضعیت کنونی، نهتنها مداخلهٔ نظامی بعید است به بسیج گستردهٔ اجتماعی در داخل کشور بینجامد، بلکه ممکن است به تشدید سرکوب و افزایش خشونت علیه زندانیان و معترضان نیز منجر شود؛ بهویژه از آنرو که از دیدگاه برخی منتقدان، اکنون آشکارتر شده است که تشویق ایرانیان به اعتراض از سوی دولت ترامپ بیش از آنکه مبتنی بر دغدغههای حقوق بشری باشد، در راستای کسب امتیازات راهبردی برای منافع ایالات متحده و اسرائیل صورت گرفته است.
در نهایت، هزینههای انسانی سنگینی که جامعهٔ ایران در جنبش اخیر متحمل شده است، به دشواری با دستاوردهای آن قابل مقایسهاند؛ حتی اگر برخی روایتها آن را پیروزی معرفی کنند، شواهد عینی موجود در مقطع کنونی بیش از هر چیز حاکی از ناکامی و فرسایش اجتماعی است. بااینحال، میتوان امیدوار بود که این تجربهٔ پرهزینه، در بازاندیشی دربارهٔ منشها و شیوههای کنش جمعی به سرمایهای برای تلاشهای آینده در جهت رشد فکری و اجتماعی بدل شود.
سلمان گرگانی
۱۵-بهمن ۱۴۰۴
■ با درود به آقای گرگانی عزیز
دستکم به دو دلیل خیلی زود است از «شکست جنبش اخیر» حرف بزنیم. یکی آنکه دولت اسلامی دارد تبلیغ میکند که در جنگ با مردم پیروز و «نظام» تثبیت شده است و سخن از شکست - آن هم به این زودی - تکرار روایت رسمی است. دوم آنکه گواه بسیار در دست است که مردم این بار خیابان را رها نخواهند کرد و این عقب نشینی موضعی است. پس از این کشتار هولناک و تحقیر و توهینهای نیروهای سرکوبگر مردم دلایل بسیار نیرومندتری برای اعتراض دارند. فصل آخر این بخش از جنبش هنوز نوشته نشده است.
همین دیروز گروههای امداد سرتاسری اعلام موجودیت کردند. این گروهها در هستههای سه تا پنج نفری از پزشکان و پرستاران و افراد داوطلب تشکیل شده و در بیانیهشان خود را غیر سیاسی و برای امداد به مردم معرفی کردهاند. روشن است که جامعه دارد توان خود را بازسازی میکند و با بکار گرفتن تجربهی اخیر خود را برای اعتراضهای بحق بعدی آماده میکند. شکی ندارم که قصد و نیت شما خوب است و میخواهید مدد رسان مردم ایران باشید اما نگذاریم غرق شدن در پیچ و خم نوشته ما را ناخواسته به تحلیل نادرست بکشاند.
سرنوشت ایران را مردمی که جان به لب شدهاند و در میدان هستند تعیین میکنند، تلاش کنیم اگر نمیتوانیم دوش به دوش آنها در خیابان باشیم دستکم بذر ناامیدی نپراکنیم و نمک بر زخم آنها نپاشیم. اعلام شکست کردن یعنی به هدر رفتن خون و تلاش و فداکاری دهها هزار کشته و معلول و نابینا و زخمی و دادن چنین اعلانی در حد و صلاحیت من و شما نیست.
از توجه شما سپاسگزارم. یوسف جاویدان
■ یوسف جاویدان گرامی
با تشکر از مژدهٔ تشکیل گروهای امداد. شاید من نتوانستم حق سخن را آنطور که باید ادا کنم، تا این که شکست همیشگی مردم در برابر ج.ا. تلقی نشود( هر چند مقاله را طوری آغاز کردم که این سوء تفاهم به وجود نیاید) سقوط ج.ا. اسلامی نه تنها یک خواست سیاسی اکثریتیِ مردم ایران است، بلکه یک جبر تاریخی، اجتماعی است، و بدونه شک مردم در این هدف موفق خواهند شد.
در این مقاله تلاش شده است نشان داده شود که حضور خیابانی معترضان و تداوم رویارویی مستقیم با نیروهای مسلح، در ماه گذشته و امید به دریافت حمایت خارجی، به نتایج مورد انتظار نینجامید. هرچند این ناکامی را میتوان مقطعی تلقی کرد، اما هزینههای انسانی سنگینی بر جامعه تحمیل شد و در معادلهٔ سود و زیان، جامعه بیش از حکومت متحمل خسارت گردید.
افزون بر این، فقدان نهادهایی که بتوانند تاکتیکهای کنش اعتراضی را بهصورت نظاممند ارزیابی کرده و متناسب با شرایط حساس و متغیر، راهبردهایی کمهزینهتر از نظر اجتماعی پیشنهاد دهند، بهعنوان یکی از کاستیهای مهم این مرحله از اعتراضات مورد تاکید قرار گرفته است.
یوسف عزیز رها نکردن خیابان بهخودیِ خود تضمینکنندهٔ پیروزی نیست، زیرا کنش سیاسی صرفاً به حضور مستمر در خیابانها محدود نمیشود. مبارزات اجتماعی و سیاسی میتوانند اشکال و ابعاد متنوعی به خود بگیرند که تظاهرات خیابانی تنها یکی از آنهاست.
سلمان گرگانی
■ آقای گرگانی متاسفانه شرایط سخت هستند و کاستیهایی در اپوزیسیون - هم بخش پادشاهیخواه و هم جمهوریخواه - وجود داشته که نگذاشته تا کنون با هزینه کمتر و بازده بیشتر کار پیش برود. علیرغم وجود بیم و امید در سطح جامعه و علیرغم شرایط گاه توانفرسا من هنوز خوشبین هستم. حرف شما درست و منطقی هست که خیابان تنها راه و چاره نیست ولی حضور مردم در خیابان تاکنون راهگشا بوده؛ این مردم بودند که نخستین بار در خیابان با شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» سد فریب را پس از سالیان دراز شکستند. این هم از ویژگیهای عجیب جامعه ماست که پراتیک (که گاهی در خیابان نمود پیدا میکند) اغلب بر تئوری پیشی میگیرد. قلم در ایران، دستکم در شصت هفتاد سال اخیر - کمتر توانسته به رخدادهای مثبت جهت بدهد و ما بیشتر نقش مفسر آنچه که رخ داده و پیش آمده بودهایم تا جهت دهندهی حرکتهای جمعی. درسی که تحولهای گسترده سالهای اخیر برای ما دارد این است که از حرکتهای مردمی عقب نمانیم و به خرد جمعی اعتماد بیشتری بکنیم و این البته به معنی این نیست که به نقد و واکاوی نیاز نداریم.
ارادتمند - یوسف جاویدان
«زبانِ رایشِ سوم» (LTI – Lingua Tertii Imperii) – ویکتور کلمپرر شاهکارِ پدیدارشناسی زبان است. کلمپرر که خود یک زبانشناس بود، در دفترچههای خاطراتش در آلمان نازی ثبت کرد که چگونه واژگانِ روزمره به تدریج مسموم شدند و چگونه زبانِ پیشوا همچون ذراتِ سم در خونِ مردم رسوخ کرد. کلمپرر به ما آموخت که توتالیتاریسم بیش از آنکه با «اسلحه» پیروز شود، با «واژه» پیشروی میکند. او میگفت: «نازیسم در سخنرانیهای هیتلر نبود، بلکه در تکتکِ کلماتی بود که مردم عادی در مکالمات روزمره بهکار میبردند، بدون آنکه متوجه شوند چقدر سمی هستند.»
دراینجا، با رویکردی پدیدارشناسانه و با نگاه به ساختار «ولایت فقیه» و زبانِ حاکم بر ایران، یافتههای کلمپرر را در سه سطح بازخوانی میکنیم:
کلمپرر معتقد بود که زبانِ قدرت، معانی را جابهجا نمیکند، بلکه آنها را «باردار» میکند. در زبانِ حاکم بر ایران، واژهها دیگر خنثی نیستند؛ آنها یا «مقدس»اند یا «نجس». در ایران، واژگانی چون «بصیرت»، «فتنه»، «نفوذ» یا «جهاد»، از معنای لغوی خود خارج شده و به «سلاحهای کنترل گر» بدل شدهاند. کلمپرر میگفت زبانِ رایش سوم (LTI) با تکرارِ بیپایانِ صفتهای تفضیلی (بزرگترین، مقدسترین، نابترین)، مغز را از تواناییِ سنجشِ واقعیت تهی میکرد. همانطور که در آلمان نازی همه چیز «قهرمانانه» (Heroic) میشد، در زبانِ ولایت فقیه نیز همه چیز صبغهی «عاشورایی» یا «تکلیفمدار» میگیرد. این زبان، واقعیتِ عینیِ فقر یا فساد را پشتِ پردهای از «امتحانِ الهی» یا «صبرِ انقلابی» پنهان میکند.
کلمپرر در یادداشتهایش مینویسد که زبانِ نازیها واژهی «من» را منزوی کرد. در ساختارِ ولایی نیز، «منِ» اندیشمند به نفعِ «امت» یا «سربازِ نظام» سرکوب میشود.
پیشوا/ولی، تنها گویندهی حقیقی (The Speaker) است و دیگران تنها «پژواک» (Echo) یا بلندگوی او هستند. کلمپرر متوجه شد که مردم در نامهنگاریهای سادهشان هم از اصطلاحاتِ پیشوا استفاده میکردند. در ایران نیز، واژگانی چون «ذوب در ولایت»، اوجِ این پدیدارشناسیِ استحاله است؛ جایی که سوژه (انسان) افتخار میکند که دیگر «خودش» نیست، بلکه بخشی از ارادهی «او»ست.
ویکتور کلمپرر در اوجِ خفقان، با یک تصمیمِ بزرگ زنده ماند:«او تماشاگر نشد، بلکه مشاهدهگر شد» او هر روز جملاتی که در خیابان، نانوایی یا رادیو میشنید را یادداشت میکرد تا اجازه ندهد زبانِ مسمومِ پیشوا، عقلِ سلیمِ او را تسخیر کند. گفت: «من کلمات را بو میکشم تا ببینم بوی تعفنِ قدرت میدهند یا بوی حقیقت.»
در شرایطِ کنونی ایران، درسِ کلمپرر برای ما این است:
نباید اجازه دهیم اصطلاحاتِ برساختهی قدرت (مانند «بدحجابی» به جای پوششِ اختیاری، یا «اغتشاش» به جای اعتراض) واردِ دامنهی لغاتِ شخصی ما شوند.یعنی دست به پالایش روزمره زبان بزنیم و دوم اینکه تمام جزئیات را ثبت کنیم. توتالیتاریسم میخواهد حافظه را پاک کند. کلمپرر با ثبتِ دقیقِ «دروغهای کوچک»، مانع از آن شد که «دروغِ بزرگِ» پیشوا پیروز شود.
رویارویی با «زبانِ ولایت» در زندگی روزمره
امروز در ایران، ما با نسخهای از LTI روبرو هستیم که با الهیات گره خورده است. این زبان سعی میکند هرگونه «نافرمانی» را به «گناه» و هرگونه «مطالبه» را به «دشمنی با خدا» ترجمه کند. کلمپرر به ما یادآوری میکند که نخستین سنگرِ آزادی،«پاکیزگیِ زبان» است. وقتی شما از نامیدنِ پدیدهها با واژگانِ حاکم سر باز میزنید، در واقع دارید قلمرویی را پس میگیرید که پیشوا میخواست با کلماتش اشغال کند. بیایید با چاقوی جراحیِ کلمپرر، به سراغ یکی از کلیدیترین و در عین حال مسمومترین واژگان در قاموس سیاسی ایران برویم: واژه «نظام»
در پدیدارشناسی زبانِ ولایی، واژه «نظام» دیگر به معنای یک ساختار اداری یا سیاسیِ صرف (System) نیست؛ این واژه دچار یک «استحالهی الهیاتی» شده است. کلمپرر در کتاب LTI توضیح میدهد که چگونه نازیها کلمات را از ساحتِ انسانی خارج کرده و به آنها جنبهی «ارگانیک و ابدی» میدادند. در ایران، «نظام» دیگر یک قرارداد اجتماعی میان شهروندان نیست که بتوان آن را نقد یا اصلاح کرد، بلکه به یک «موجودِ زنده و قدسی» بدل شده است.نظام تجسم و تجسد پیشوا-رهبر است.
وقتی گفته میشود «حفظ نظام از اوجب واجبات است»، واژه «نظام» از یک ساختارِ سیاسی به یک «ارزشِ مطلق» بدل میشود که فراتر از جانِ انسانها، اخلاق و حتی احکامِ اولیهی دین قرار میگیرد. اینجا «نظام» همان بتِ بزرگی است که همهچیز باید پیش پای آن قربانی شود. در زبانِ کلمپرری، وقتی یک واژه «مقدس» شد، نقدِ آن «کفر» تلقی میشود. شما نمیتوانید به عملکردِ «نظام» اعتراض کنید، چون نقدِ عملکرد به معنای ضربه زدن به «عمودِ خیمه» تعبیر میشود. یکی از تکنیکهای LTI که کلمپرر به دقت ثبت کرده، استفاده از واژگانی است که «حاکمیت» را با «کلِ هستی» یکی جلوه میدهد. در ایران، هرگاه کسی علیه فساد یا خفقان سخن میگوید، به «اقدام علیه نظام» متهم میشود. اینجا «نظام» همچون یک «پوستهی فراگیر» عمل میکند که راهِ فراری از آن نیست. اگر شما با «نظام» زاویه داشته باشید، طبق این منطق زبانی، شما دیگر بخشی از «مردم» نیستید؛ شما «خس و خاشاک»، «عامل نفوذی» یا «میکروب» هستید. واژهی نظام در اینجا نقشِ یک «صافیِ بیولوژیک» را بازی میکند: هر که در آن ذوب نشود، «زائدهای» است که باید حذف شود. کلمپرر میگوید در زبانِ نازی، «حقیقت» آن چیزی بود که به نفعِ جنبش باشد. در ایران، واژهی «مصلحت» همین کارکرد را دارد.
مصلحت، آن تیغی است که گلویِ «حقیقت» و «قانون» را میبرد. وقتی «نظام» در خطر باشد، دروغ گفتن، فریب دادن و حتی جنایت کردن، با برچسبِ «مصلحت» تطهیر میشود. از دیدگاه پدیدارشناسانه، «مصلحتِ نظام» زبانی است که «اخلاق را تعلیق میکند» این واژه به کارگزاران قدرت اجازه میدهد که بدون لرزشِ صدا، فجیعترین کارها را انجام دهند، چون آنها نه برای خود، بلکه برای آن «موجودِ برتر» (نظام) عمل میکنند. برای آنکه از سَمِ این واژه در امان بمانیم، باید آن را در ذهن خود «غیرمقدس» کنیم. کلمپرر میگفت باید به کلماتِ قدرت «بیاحترامی» کرد.
هرگاه لغت «نظام» را شنیدیم، باید در ذهن خود آن را به «گروهی از آدمهای جایز الخطا که قدرت را قبضه کردهاند» ترجمه کنیم. باید در زبانِ روزمرهی خود، میان «ایران» (به مثابهی وطن و هویتِ تاریخی) و «نظام» (به مثابهی یک ساختارِ موقتِ سیاسی) مرزِ قاطعی بکشیم. پیشوا میخواهد این دو را یکی کند تا سقوطِ خودش را سقوطِ وطن جلوه دهد؛ کارِ ما در زبان، «تفکیکِ این دو» است.
ویکتور کلمپرر معتقد بود که توتالیتاریسم زمانی شکست میخورد که دیگر نتواند «معنای کلمات» را به تودهها دیکته کند. وقتی ما واژهی «نظام» را از جادویِ قدسیاش تهی میکنیم، در واقع نخستین گام را برای فروریختنِ دیوارهای ذهنیِ استبداد برداشتهایم.
واژهی دیگری که ذهن و زبان ما را مسموم می کند واژه «فتنه» است که در دستگاه زبانی ولایت فقیه، دقیقاً همان نقشی را ایفا میکند که واژهی «خیانت به خونِ نژاد» در زبان رایش سوم (LTI) ایفا میکرد. کلمپرر اشاره میکند که زبان توتالیتر نیاز به واژگانی دارد که «فرایند تفکر را متوقف کنند». وقتی برچسبی زده میشود، دیگر نیازی به استدلال نیست؛ حکم صادر شده است.
بیایید این واژه را کالبدشکافی کنیم:
در ریشهشناسیِ دینی، «فتنه» به معنای گداختنِ طلا برای جدا کردن ناخالصیها یا نوعی آزمایش است که در آن «حق و باطل» در هم میآمیزند. اما در زبانِ پیشوا، این واژه دچار یک «دگردیسیِ ابزاری» میشود: هدف از بهکارگیری واژه فتنه، «ابهامزایی» است. وقتی اعتراضی صورت میگیرد، پیشوا آن را «فتنه» مینامد تا بگوید: «ظاهرِ این حرکت حقطلبانه است، اما باطنش شیطانی است.» اینگونه، او حقِ پرسشگری را از جامعه میگیرد؛ چون هر سؤالی میتواند بخشی از آن نقشهی شومِ پنهانی باشد. فتنه در زبانِ قدرت یعنی «فضا غبارآلود است و فقط من (پیشوا) هستم که چشمانِ عقابین دارم و حقیقت را میبینم.» این واژه، «بصیرت» را به انحصارِ پیشوا درمیآورد و بقیهی جامعه را «نابینا» فرض میکند.
کلمپرر میگفت زبانِ نازی دشمن را «انگل» یا «میکروب» مینامید تا کشتنِ او نه یک جنایت، بلکه یک اقدامِ بهداشتی به نظر برسد. واژه «فتنه» نیز در ایران همین کارکردِ «بیولوژیک-الهیاتی» را دارد:
فتنهگر به مثابهی ویروس است. کسی که برچسب «فتنهگر» میخورد، دیگر یک «مخالف سیاسی» نیست که باید با او محاجه کرد؛ او یک «مفسد فیالارض» است که فضایِ پاکِ امت را آلوده کرده است.
حذفِ حقِ حیات او واجب است. زبانِ فتنه، راه را برای سرکوبِ خشن هموار میکند. چرا که با «فتنه» نمیتوان گفتگو کرد؛ فتنه را باید «خاموش» کرد. در اینجا واژهی «خاموش کردن» جایگزینِ واژهی «کشتن» یا «سرکوب» میشود تا وجدانِ جلاد آسوده بماند.
کلمپرر متوجه شد که کلمات در نظامهای توتالیتر به صورت «جفتهای متضاد» عمل میکنند. واژه «فتنه» بدون واژه «بصیرت» بیمعناست. بصیرت در این زبان یعنی: «دیدنِ جهان دقیقاً از دریچهی چشمانِ پیشوا»
اگر کسی واقعیتی را ببیند که با روایتِ رسمی تضاد دارد، او بیبصیرت است. بنابراین، بصیرت نه به معنایِ «فهمِ عمیق»، بلکه به معنایِ «کوریِ ارادی نسبت به واقعیت» و «دقتِ وسواسی نسبت به فرامینِ پیشوا» است. برای آنکه در تلهی واژهی «فتنه» نیفتیم، باید همان کاری را بکنیم که کلمپرر در دفترچههایش میکرد:«کشفِ واقعیتِ عریان زیرِ حجابِ واژه».
هرگاه رسانههای قدرت از واژه «فتنه» استفاده کردند، ما باید در ذهن خود آن را به «بحرانِ مشروعیتِ حاکمیت» یا «اعتراضِ بهحقِ مردم» ترجمه کنیم.کلمپرر میگفت نازیها از واژهی «ایمان» (Glaube) زیاد استفاده میکردند. پادزهرِ آن، بازگرداندنِ سیاست به ساحتِ «عقل و قرارداد» است. ما باید بگوییم: «اینجا نه جنگِ حق و باطل است و نه فتنهی شیاطین؛ اینجا بحث بر سرِ نان، آزادی و کرامتِ انسانی است..» با این کار، ما غباری را که پیشوا با واژهی «فتنه» به پا کرده، میزداییم و او را مجبور میکنیم در زمینِ واقعیت (جایی که او ضعیفترین است) با ما روبرو شود.
سخن گفتن از «خون و شهید» در زبانِ ولایی، ما را به تاریکترین و در عین حال حیاتیترین بخشِ پدیدارشناسیِ قدرت میبرد. ویکتور کلمپرر در تحلیل زبانِ نازی (LTI) به واژهی «فداکاری» (Opfer) اشاره میکند و میگوید قدرتِ توتالیتر عاشقِ «کیشِ مرگ» است؛ چرا که مرگ، تنها حقیقتی است که نمیتوان با آن محاجه کرد. در زبانِ ولایت فقیه، «خون» از یک پدیدهی بیولوژیک به یک «ارزِ سیاسی» بدل شده است که حاکمیت با آن، مشروعیتِ خود را از بازارِ تاریخ خریداری میکند.
زیباییشناسیِ مرگ: «شهید» به مثابهی ستونِ خیمه
در یک جامعهی نرمال، مرگ یک فقدان و تراژدی است؛ اما در زبانِ پیشوا، مرگِ پیروان، یک «دارایی» است. پیشوا از واژهی «شهید» استفاده میکند تا مرگ را «زیبا» جلوه دهد. وقتی مرگ زیبا شد، نقدِ سیاستی که منجر به آن مرگ شده، ناممکن میشود. کلمپرر میگفت نازیها از کشتهشدگانِ خود «خاکریزِ اخلاقی» میساختند. در ایران نیز، «خونِ شهید» به مثابهی بنبستِ بحث عمل میکند: «چگونه جرئت میکنی نقد کنی، وقتی ما اینهمه شهید دادهایم؟»
پدیدارشناسیِ شهید نشان میدهد که فرد پس از مرگ، دیگر متعلق به خانواده یا خودش نیست؛ او به مالکیتِ «نظام» درمیآید. نام او روی خیابانها میرود نه برای تجلیل از او، بلکه برای «نشانهگذاریِ قلمرو»؛ تا به زندگان یادآوری شود که این فضا، فضایی اشغالشده توسط ایدئولوژی است.
استعارهی «خون» به مثابهی چسبِ هویت
کلمپرر متوجه شد که زبانِ قدرت از کلماتِ «پیونددهنده» استفاده میکند تا فردیت را منحل کند. واژهی «خون» در ایران، نقشِ این چسب را بازی میکند.زبانِ ولایی همواره در حالِ «بازتولیدِ کربلا»ست. با استفاده از استعارهی خون، زمانِ حال به زمانِ اسطورهای پیوند میخورد. اینگونه، هر اعتراضی در خیابان، نه یک طلبِ مدنی، بلکه «تکرارِ شمر و یزید» تعبیر میشود. این زبان، زندگان را همواره «بدهکارِ» مردگان نگاه میدارد. «خون» ابزاری است برای ایجادِ «احساسِ گناهِ جمعی».اگر تو نقد میکنی، یعنی به خونِ فلانی خیانت کردهای. این یعنی تبدیلِ عاطفهی انسانی به زنجیرِ سیاسی.
در پدیدارشناسیِ زبانِ کلمپرری، قدرت همواره سعی میکند واژگان را انحصاری (Monopolize) کند. در ایران، واژهی «شهید» تنها متعلق به کسانی است که در راستای بقایِ «نظام» کشته شدهاند. اما وقتی معترضان در خیابان کشته میشوند، زبانِ قدرت آنها را «کشتهسازی» یا «حذفِ فیزیکیِ اشرار» مینامد.این «تبعیضِ زبانی در مرگ»، اوجِ شقاوتِ پدیدارشناسانه است؛ جایی که حتی حقِ داشتنِ یک واژهی متعالی برای مرگِ مظلومانه نیز از مخالف سلب میشود. برای شکستنِ این طلسم، باید همان کاری را بکنیم که کلمپرر پیشنهاد میداد:«جدا کردنِ عاطفه از ایدئولوژی.»
ما باید شهید را از چنگالِ استعارههای حکومتی نجات دهیم. آنها انسانهایی بودند با آرزوها، ترسها و خانوادهها. با روایتِ زندگیِ انسانیِ آنها (به جای روایتِ آرمانی)، جادویِ زبانِ پیشوا باطل میشود. کلمپرر میآموخت که در برابر زبانِ حماسی، باید زبانِ «تحلیلی» را قرار داد. وقتی قدرت از «خون» میگوید، ما باید از «مسئولیت» بپرسیم. باید بپرسیم: «کدام تصمیمِ سیاسی منجر به این ریختنِ خون شد؟» مقاومت یعنی قائل بودن به این حقیقت که خونِ هیچ انسانی از خونِ دیگری رنگینتر نیست. شکستنِ انحصارِ واژهی «مظلوم» و «شهید»، بزرگترین ضربه به زبانِ ولایی است.
ویکتور کلمپرر در پایانِ جنگ نوشت: «نازیسم با هیتلر نرفت، بلکه در لایههای زبان باقی ماند.» وظیفهی ما، به عنوان کسانی که در میانهی این زبانِ مسموم زندگی میکنیم، این است که اجازه ندهیم واژهی «انسان» در زیرِ حجمِ عظیمِ استعارههای «خون و شهادت» دفن شود.
زبان موازی آغاز زوال زبان پیشوا
ایجاد «زبان موازی» یا همان چیزی که زبانشناسان به آن «آرگو» (Argot) یا زبانِ مخفی میگویند، در پدیدارشناسیِ کلمپرر، نشانهی آغازِ زوالِ پیشوا است. کلمپرر متوجه شد که هرچه زبان رسمی (LTI) سفتوسختتر و مسمومتر میشود، مردم در پستوها، لطیفهها و استعارههای خود، زبانی میسازند که برای قدرت، «ناخوانا» است. در ایران امروز، این زبانِ موازی نه یک تفریح، بلکه یک «سنگرِ ادراکی» است. بیایید لایههای این زبانِ مقاوم را تحلیل کنیم:
۱. طنز و تمسخر: خلعِ سلاحِ «امرِ قدسی»
پیشوا برای بقا به «ابهت» و «ترس» نیاز دارد. زبانِ رسمی ولایی، زبانی عصاقورتداده، پرطمطراق و بهشدت جدی است. مردم با ساختنِ لطیفهها و بهکاربردنِ کنایههای گزنده دربارهی مفاهیمی چون «بصیرت» یا «مصلحت»، جادویِ این واژهها را باطل میکنند. کلمپرر میگفت وقتی مردم به کلماتِ پیشوا میخندند، یعنی دیگر از او نمیترسند. وقتی واژهای مثل «ساندیس» به یک نماد سیاسی تبدیل میشود، در واقع زبانِ مردمی دارد «بسیجِ تودهای» را به یک «معاملهی حقیرِ شکمی» تقلیل میدهد. این همان «زمینی کردنِ امرِ متعالی» است.
۲. واژهسازیِ وارونه (Irony)
در زبانِ موازیِ ایرانیان، کلماتِ قدرت با باری کاملاً متضاد بهکار میروند. این دقیقاً همان چیزی است که کلمپرر در اواخرِ دوران رایش سوم حس کرد؛ نوعی «دوگانهگویی» (Double-speak) مردمی. وقتی مردم از واژهی «نورچشمی» یا «آقازاده» استفاده میکنند، در حال رسوا کردنِ پدیدهی رانتخواری در پوششِ انتساب به بیوتِ قدسی هستند. این فضاها «سنایِ واقعیِ مردم» هستند. در اینجا، زبانِ رسمیِ صداوسیما بهطور کامل بایکوت میشود. اگر رادیو از «حماسهی حضور» میگوید، زبانِ موازی در تاکسی از «سیرکِ سیاسی» سخن میگوید. این «گسستِ زبانی» نشاندهندهی پایانِ تسلطِ ذهنیِ پیشوا بر جامعه است.
فضای مجازی در ایران باعث شده است که «زبانِ زیرزمینی» به «زبانِ مسلطِ نسلِ نو» بدل شود. هشتگها در زبانِ موازی، کارکردِ شعارهای حماسیِ قدیم را دارند، اما با رویکردی فردی و متکثر. کلماتی که در اعتراضات خلق میشوند (مانند «کتلت» یا استفادهی طنزآمیز از «ارزشی»)، نشاندهندهی جراحیِ عمیقِ مردم بر پیکرهی زبانِ رسمی است. مردم آگاهانه واژگانی را برمیگزینند که قدرت توانِ هضم یا بازپسگیریِ آنها را ندارد. ویکتور کلمپرر معتقد بود که توتالیتاریسم زمانی واقعاً سقوط میکند که «زبانِ حاکم» دیگر حتی توسط پیروانش هم جدی گرفته نشود؛ یعنی زمانی که حتی کارگزارانِ قدرت هم در خلوتِ خود به زبانِ موازیِ مردم سخن بگویند. در ایران، ما اکنون در مرحلهی «بیاعتباریِ مطلقِ روایتِ رسمی» هستیم. پیشوا هنوز تریبونها را در اختیار دارد، اما کلماتش دیگر «معنا» تولید نمیکنند؛ آنها فقط «صدا» تولید میکنند. در مقابل، این زبانِ لایه لایه، استعارهای و سرشار از طنزِ مردم است که «حقیقتِ زیستهی جامعه» را حمل میکند.
———————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
■ جناب عباسی در این مقاله شما به یک گفتاری که کمتر مورد توجه قرار گرفته را با دقت و با مقایسه مورد مشابه تاریخی در آلمان هیتلری به نگارش در آوردهاید و دو گونه زبان رهبر و پیشوا را با زبان مردم به درستی مورد سنجش قرار دادهاید. با سپاس از شما ودرج مقالات خواندنی در سایت معتبر ایران امروز.
دهقان
■ آقای عباسی باز هم ممنون، و دمتون گرم، به قول معروف جانا سخن از زبان ما میگویی، در برابر حجم عظیمی از یاوه گویی آخوندها بر منبرها در تحمیق مردم که حتی ادعا می کنند که اسراییل به دنبال کشف دیانای امام مهدی قبر پدر او را شکافته تا مهدی را پیدا و شناسایی کند، میبینید که مردم هم در مقابل با ساختن اشعار طنزآمیز و ویدیوهای کوتاه در مبارزه با زبان و ادبیات آخوندی به میدان آماده اند و مدام یاوه سرایی و خرافه آنها را خنثی می کنند.
با تشکر فرزانه
■ آقای عباسی عزیز
تا حالا چند نوشته از شما در ایران امروز و فیسبوک خواندهام و استفاده کردهام. با بهرهوری از نوشتههای کلمپرر و تطبیق آنها با جامعهی ما و آوردن مثال و نمونه مطلب را روشن بیان کردید. اشارههایی که به طنز سازی مردم کردید ترغیبم کرد که به کارکرد اجتماعی طنز عمیقتر فکر کنم.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان
■ جناب عباسی، از خواندن مقالات شما همیشه لذت میبرم.
پیروز باشید / مقیسی
مقدمهٔ
نوفدی چیست و چه نقشی در تدوین «دفترچهٔ مرحلهٔ اضطرار» دارد؟
نوفدی (NUFDI) مخفف National Union for Democracy in Iran، سازمانی غیرانتفاعی و ثبتشده در خارج از ایران است که خود را نهادی پژوهشی و سیاستگذار معرفی میکند. این نهاد بستر سازمانی و اجرایی «پروژهٔ شکوفایی ایران» را فراهم کرده و مسئول هماهنگی، پشتیبانی و انتشار رسمی «دفترچهٔ مرحلهٔ اضطرار» بوده است.
نوفدی فرآیند تدوین سند و گردآوری نویسندگان و کارشناسان مشارکتکننده را مدیریت کرده است، اما سازوکار انتخاب این افراد، معیارهای تصمیمگیری داخلی، و میزان پاسخگویی این نهاد به افکار عمومی ایران بهروشنی توضیح داده نشده است. با وجود معرفی نوفدی بهعنوان نهادی غیرسیاسی، محتوای دفترچه مستقیماً به طراحی ساختار قدرت و مدیریت دوران گذار میپردازد و در عمل نقشی فراتر از یک مرکز پژوهشی صرف ایفا میکند.
ضرورت نقد پیش از تفویض قدرت
نقد «دفترچهٔ اضطرار» بدون یک مقدمهٔ صریح، افشاگر و مسئولانه، خود نوعی مماشات با تاریخ است. ما در کشوری زندگی میکنیم که بهای تصمیمهای شتابزده، اعتمادهای بیپرسش و واگذاری قدرت بدون تضمین، با زندان، تبعید، فقر، اعدام و سرکوب چند نسل پرداخت شده است. در سال ۱۳۵۷، در فضایی آکنده از خشم، امید و بیاطلاعی، اکثریت مردم ایران به رهبری آیتالله خمینی و نظامی رأی دادند که نامش «جمهوری» بود اما در عمل به یکی از خشنترین و بستهترین اشکال استبداد بدل شد. آن رأی، صرفاً یک انتخاب سیاسی نبود؛ نقطهٔ آغاز یک فاجعهٔ تاریخی بود که آثارش هنوز بر تن و جان جامعه باقی است.
امروز، پس از بیش از چهار دهه تجربهٔ عینیِ این خطای تاریخی، هیچ بهانهای برای تکرار آن وجود ندارد. جامعهٔ ایران دیگر نمیتواند و نباید به نام «اضطرار»، «وحدت» یا «نجات کشور»، از حق پرسش، نقد و مطالبهٔ تضمینهای روشن صرفنظر کند. «دفترچهٔ اضطرار» ـ صرفنظر از نیت تدوینکنندگانش ـ یک متن صرفاً فنی یا مدیریتی نیست؛ این سند مستقیماً به مسئلهٔ قدرت، مشروعیت و ادارهٔ کشور در حساس ترین مقطع تاریخ معاصر ایران میپردازد. بنابراین، نقد آن نه فقط حق، بلکه وظیفهٔ سیاسی و اخلاقی هر فرد است.
بررسی این دفترچه باید علنی، بیملاحظه و بهدور از تقدس سازی انجام شود. نه از سر هیجان، نه با امیدهای مبهم، و نه با تکیه بر چهرهها؛ بلکه بر پایهٔ تجربهٔ خونبار گذشته، آگاهی تاریخی و نتایج ملموس تصمیمهایی که روزی «موقت» و «اضطراری» نامیده شدند و به حاکمیتی دائمی بدل گشتند. سکوت یا تعارف در برابر چنین متنی، بازتولید همان خطایی است که یک بار آیندهٔ ایران را گروگان گرفت.
اگر در گذشته رأیی داده شد که دههها سرنوشت یک ملت را رقم زد، امروز جامعهٔ ایران حق دارد ـ و باید ـ پیش از هر تفویضی، پیش از هر «گذار» و پیش از هر «مرحلهٔ اضطرار»، موضع خود را روشن کند. این موضعگیری دیگر یک انتخاب سیاسی معمولی نیست؛ داوریای تاریخی است دربارهٔ اینکه آیا قرار است بار دیگر، قدرت بدون نظارت، بدون تضمین و بدون پاسخگویی واگذار شود یا نه. نقد امروز، نه انتقام از گذشته، بلکه تلاشی ضروری برای جلوگیری از تکرار یک فاجعه است.
نقد بنیادین «دفترچهٔ اضطرار»: مدیریت از بالا، بیپاسخ به خونِ خیابان
در شرایطی که جامعهٔ ایران زیر سرکوب عریان، بحران معیشت و فروپاشی اعتماد سیاسی دست وپا میزند، هر فراخوان سیاسی که مردم را به خیابان میکشاند، مسئولیتی مستقیم و غیرقابلانکار نسبت به جان آنان دارد. اگر چه مسیول هر کشتاری در خیابان ، در درجه اول جمهوری اسلامی است، با اینهمه، رضا پهلوی بدون برخورداری از سازماندهی، شبکهٔ حمایتی درون زا یا راهبرد روشن، فراخوان حضور خیابانی داد؛ فراخوانی که در عمل، بدون پشتوانهٔ سیاسی و حفاظتی، به کشتهشدن شمار قابلتوجهی از معترضان انجامید. این واقعیت، نه حاشیهای، بلکه نقطهٔ عزیمت نقد «دفترچهٔ اضطرار» است؛ سندی که وانمود میکند میتوان از ویرانهٔ یک فاجعه، بیپاسخگویی، بهسادگی عبور کرد.
۱. سکوت مطلق دربارهٔ سرنگونی: حذف آگاهانهٔ سختترین مرحله
نخستین و بنیادیترین ضعف «دفترچهٔ اضطرار»، سکوت کامل دربارهٔ چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی است. گویی سقوط رژیم امری بدیهی، خودبهخود و بیهزینه فرض شده است. در حالیکه گذار از یک نظام اقتدارگرا، نیازمند راهبرد سیاسی مشخص، سازماندهی اجتماعی، پیوند با نیروهای مدنی، تحلیل شکافهای قدرت و مدیریت هزینهٔ انسانی است، این سند هیچ پاسخی به این پرسشها نمیدهد.
این حذف، نه تصادفی، بلکه نشانهٔ گسست کامل میان متن و واقعیت خونین خیابان است: مردمی که باید هزینه بدهند، اما در متن هیچ جایگاهی ندارند.
۲. «مرحلهٔ اضطرار» و تعلیق ارادهٔ مردم
دومین بحران، تعریف یک دورهٔ ۱۰۰ تا ۱۸۰ روزهٔ موسوم به «مرحلهٔ اضطرار» است که در آن:
• نه انتخاباتی برگزار میشود،
• نه همهپرسیای پیشبینی شده،
• و نه حتی یک نهاد نمایندگی موقتِ منتخب مردم شکل میگیرد.
در این چارچوب، «ضرورت» جایگزین «رضایت عمومی» میشود. این همان الگویی است که در ادبیات گذار دموکراتیک بهعنوان «مشروعیت کارکردی» شناخته میشود؛ الگویی که بارها در تجربههای تاریخی، به بیاعتمادی عمومی، شکاف دولت ـ جامعه و شکست گذار انجامیده است. جامعهای که از ولایت فقیه زخم خورده، نمیتواند بار دیگر حاکمیت را به نام اضطرار، بدون رأی و نظارت واگذار کند.
۳. تمرکز قدرت در جایگاه «رهبر خیزش ملی»: بازتولید یک الگوی آشنا
سومین مسئله، تمرکز افراطی قدرت در جایگاه موسوم به رهبر خود خوانده « خیزش ملی » است. در این طرح، نهادهای کلیدی ـ نهاد خیزش ملی، دولت گذار و دیوان گذارـ یا مستقیماً توسط این رهبر ایجاد میشوند یا اعضای آنها با تأیید او منصوب میگردند.
۴. اما منشأ این اختیار چیست؟
نه رأی مستقیم مردم، نه اجماع نیروهای سیاسی، نه سازوکار پاسخگویی، و نه حتی امکان عزل.
در این الگو، نهادها از شخص مشروعیت میگیرند، نه شخص از نهادها؛ ساختاری که به طرز نگرانکنندهای یادآور منطق ولایت فقیه است ـ با این تفاوت که اینبار، پیشاپیش و بدون حتی وعدهٔ محدودسازی قدرت، نهادینه میشود.
۵. نیروهای نظامی و امنیتی: سکوتی که خطر میزاید
چهارمین ضعف جدی، ابهام و سکوت سند دربارهٔ نقش نیروهای نظامی و امنیتی است. «پیوستن به ملت» مفروض گرفته میشود، بیآنکه: سازوکار کنترل دموکراتیک تعریف شود، غیرنظامیسازی سیاست تضمین گردد، یا پاسخگویی این نیروها روشن شود.
در کشوری که ساختار نظامی ـ امنیتی آن ایدئولوژیک، چندپاره و عمیقاً در قدرت سیاسی تنیده است، این سکوت نه خوشبینی، بلکه خطر شکلگیری یک ائتلاف سیاسی–نظامی در دوران گذار را در خود دارد؛ الگویی که بارها مسیر دموکراسی را مسدود کرده است.
جمعبندی: گذار از بالا، با حذف مردمِ
در مجموع، نظم نهادی پیشنهادی در «دفترچهٔ اضطرار» نه بر دموکراسی تأسیسی، بلکه بر مدیریت متمرکز گذار از بالا استوار است. مردمی که باید هزینهٔ خیابان، زندان و مرگ را بدهند، در این متن به تماشاگرانی خاموش تقلیل یافتهاند.
چنین الگویی، بهجای گسست از گذشته، خطر بازتولید اقتدارگرایی ـ اینبار با زبانی نو و چهرهای متفاوت ـ را بههمراه دارد. تجربهٔ ۱۳۵۷ به ما آموخت که قدرتِ بیمهار، حتی اگر با وعدهٔ نجات بیاید، در نهایت علیه همان مردمی عمل میکند که به نام آنان سخن گفته است.
وعدهها، حذف مخالفان و تمرکز قدرت
چرا مقایسهٔ ۱۳۵۷ با «دفترچهٔ اضطرار» خطر را عیان میکند
تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ یک درس خونین دارد : قدرتی که بدون پرسش، بدون تضمین و بدون محدودیت تفویض شود، دیر یا زود به استبداد بازمیگردد ـ حتی اگر با شعار نجات و آزادی آغاز شود.
خمینی پیش از بهدست گرفتن قدرت، آگاهانه تصویری فریبنده ساخت: گفت قصد حکومت ندارد، گفت به قم خواهد رفت، گفت روحانیت دخالت نخواهد کرد.
اما واقعیت این بود که اندیشهٔ حکومت اسلامی و ولایت فقیه سالها در ذهن و نوشتههای او وجود داشت؛ فقط به بحث عمومی گذاشته نشد. مدارا با جبههٔ ملی، نهضت آزادی و حتی چپها تاکتیکی بود برای حذف مقاومت، نه پذیرش تکثر.
پس از پیروزی نیز، خمینی برای مدتی کوتاه به بخشی از وعدهها عمل کرد: دولت موقت غیرروحانی تشکیل شد، بازرگان نخستوزیر شد، و چندصدایی محدودی شکل گرفت — نه از سر باور دموکراتیک، بلکه برای تثبیت قدرت پیش از حذف کامل رقبا.
اما در «دفترچهٔ مرحلهٔ اضطرار»، حتی همین پردهپوشی اولیه هم کنار گذاشته شده است.
در صفحات ۱ تا ۱۳، تمرکز قدرت از همان ابتدا مفروض گرفته میشود: رضا پهلوی مرجع تصمیمگیری نهایی است، نهادها با ارادهٔ او شکل میگیرند، و هیچ تضمین الزامآوری برای تقسیم قدرت، مشارکت دیگر نیروها یا حق مخالفت سازمانیافته وجود ندارد.
اگر خمینی دروغ گفت که حکومت نمیکند و بعد قدرت را قبضه کرد، اینجا خطر آن است که تمرکز قدرت از ابتدا صادقانه اما بیمهار اعلام میشود.
نگرانکنندهتر آنکه نشانههای گفتمان حذف، پیش از هر تغییری بروز کرده است: تهدید مخالفان، برچسبزنی، و شعارهایی چون «مرگ بر سه مفسد» ـ حتی از سوی نزدیکان و خانوادهٔ رهبر نمادین ـ یادآور این حقیقت تلخ است که استبداد، پیش از آنکه نهاد شود، عادی میشود.
پیام تاریخ روشن است: جامعهای که پیش از تفویض قدرت نپرسد، پس از آن، دیگر فرصتی برای پرسیدن نخواهد داشت.
سوم فوریه ۲۰۲۶
■ بانو شریفزاده گرامی، درود بر شما. متأسفانه من تا کنون چیزی از شما نخواندهام و به همین دلیل و اینکه نیت شما و پس ذهن شما را نمیدانم، در کلیات و حرف میتوانم بگویم با بیشتر حرفهای شما با فرض آنکه در خلأ گفته شود و از نگر واژگانی، همسویم. اما اگر بخواهم نظر مشخصی بدهم، باید ببینم شما چه آلترناتیو یا نظر اجرایی مشخصی دارید. به گمان من کمبودهای دفترچۀ اضطرار شاید بسی بیش از اینها دارد. کاش میدانستیم که شما چه رهنمود مشخصی دارید. اگر جز این باشد، آنگاه خواننده شاید چنین برداشت کند که شما بیش از هرچیز با اصل جنبش برای سرنگونی جمهوری اسلامی مخالف هستید. بسیار خرسند خواهم شد نظر مشخص و عملی شما را بدانم.
بهرام خراسانی. ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
■ جناب خراسانی ـ نخست سپاس از شما که نقد مرا خواندید. و با پوزش از تاخیر در جواب. به شما حق میدهم که در این فضای آشفتهٔ مجازی، با هر نوشتهای با تردید و نگاهی نقادانه برخورد کنید. با این حال، در پاسخ مایلم به چند مسئله اشاره کنم:
۱. مصطلح است که میگویند باید دید «چه گفته میشود»، نه اینکه «گوینده کیست». گزارهٔ «باید دید چه گفته میشود، نه اینکه گوینده کیست» اگر بهصورت مطلق به کار رود، ساده سازیِ مسئلهٔ تفسیر و داوری است. در متون سیاسی، تجویزی، شناخت نویسنده و زمینهٔ فکری، تاریخی و موقعیتی او بخشی از فهم متن و ارزیابی اعتبار ادعاهاست. با این حال، در نقد مکتوبِ یک متن مشخص ــ که نویسندهٔ آن شناختهشده و متن در دسترس همگان است ــ داوری باید معطوف به خود متن، انسجام استدلالها و دقت نقد باشد، نه به هویت ناقد.
۲. من از طرح نظراتم در اینجا ابایی ندارم و طرفدار پر و پا قرص علنیت، بهعنوان یکی از ارکان دموکراسی، هستم.
۳. من از «۵۷یهایی» هستم که خیلی زود، در همان بهار آزادی، مورد غضب حکومت قرار گرفتم؛ زیرا از همان ابتدا به سرکوبگری رژیم باور داشتم و سرنگونی آن آرزوی من بود. در همان سال ۶۰، ناگزیر بهصورت غیرقانونی سرزمینم را ترک گفتم.
۴ـ طرح اینکه نقد تنها در صورتی معتبر است که به ارائهٔ آلترناتیو یا رهنمود اجرایی منجر شود، خلطی روششناختی میان نقد و سیاستگذاری است. نقد مکتوب الزاماً متعهد به نسخهنویسی نیست و میتواند صرفاً به تحلیل، آشکارسازی کاستیها و سنجش استدلالها بپردازد. شرط گذاری برای ارائهٔ آلترناتیو، حق نقد را محدود میکند و در ادامه، القای اینکه فقدان راهحل اجرایی به معنای مخالفت با اصل جنبش است، یک دوگانهسازی کاذب و تهدیدآمیز در فضای گفتوگوی انتقادی به شمار میآید.
۵ـ امید من همواره رهایی هرچه زودتر از شر این حکومت نکبتِ اسلامی بوده و هست؛ اما پس از بیش از چهار دهه و با وجود این همه پیشرفت علمی، فنی و رسانهای، نباید بار دیگر به دام دیکتاتوری دیگری بیفتیم. همانطور که در نقد دفتر چه آمده است، تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ یک درس خونین دارد: قدرتی که بدون پرسش، بدون تضمین و بدون محدودیت تفویض شود، دیر یا زود به استبداد بازمیگردد ـ حتی اگر با شعار نجات و آزادی آغاز شود.
۶ـ مطمین هستم که گذار کمهزینه و پایدار، پیش از هر چیز، نیازمند ائتلافی فراگیر، شفاف و پاسخگوست. و رضا پهلوی میتواند فقط یکی از ستونهای چنین ائتلافی باشد. اما «دفترچهٔ گذار» موجود نه تنها این نقش را تثبیت نمیکند، بلکه آن را نقض میکند.
با ارادت ملیحه شریفزاده. ۵ فوریه ۲۰۲۶
۱۲ بهمن ۱۴۰۴ / ۱ فوریه ۲۰۲۶
۱ – حامیان متفاوت یک نظام اقتدارگرا
از منظر تئوریک، گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک سه مرحله دارد. (۱) پایان دادن به اقتدارگرایی، (۲) استقرار پایههای دموکراسی و (۳) استحکام دموکراسی نوپا. تحقق مرحله اول نیز به سه شیوه میسر است. (الف) تصمیم به تغییر و اقدام از بالا، (ب) کنش اجتماعی و فشار از پایین یا (ج) مداخلهی نیروی خارجی.
یکی از راهکارهای یک نظام اقتدارگرا برای «حفظ وضع موجود»، ترویج بیعملی سیاسی از طریق جلوگیری از بند (ب)، یعنی شکلگیری جنبشهای اعتراضی و ممانعت از کنش اجتماعی و فشار از پایین است که به شیوههای متفاوتی انجام میشود.
مثلا در شیوهی ابتدایی، اشخاص شناختهشدهی نظام، با ادبیاتی خشن و آمرانه، به مردم دستور میدهند که حق برپایی جنبشهای اعتراضی را ندارند و مجاز نیستند تا برای احقاق مطالباتشان به کف خیابان بیایند، وگرنه با داغ و درفش و برچسب «عوامل بیگانه» مواجه خواهند شد. خب این شیوهی سخن گفتن همیشه و همه جا کارساز و راهگشا نیست.
در رویکرد فنیتر و پیچیدهتر، آن فرامین در قالب یک نظریه به مردم تلقین میشود. یعنی به جای آن اشخاص خشن و منفور، چهرههایی معصوم، با زبانی آهنگین، آن فرامین را در قالب یک نظریه خوش آب و رنگ، با ظاهری پیراسته و انسانی، به خورد خلائق میدهند.
به بیان دیگر، در یک نظام اقتدارگرا، کوشش برای «حفظ وضع موجود» همیشه از طریق بیان صریح مواضع و از زبان نمایندگان رسمی آن نظام انجام نمیشود. بلکه لازمست تا چهرههایی با وجاهت لازم و با ژست منتقد نظام و فیگور مصلح اجتماعی، به خدمت گرفته شوند تا این پروژه را به شکلی تلطیفشده، از جانب یک جناح ظاهرا متفاوت به ثمر برسانند. این چهرههای محبوب، ضرورت «حفظ وضع موجود» را با استفاده از واژهها و مفاهیمی که مقبولیت اجتماعی دارند، تئوریزه میکنند. سپس شرایطی پدید خواهد آمد که در عمل، خود مردم مروج و مدافع آموزههای نظام اقتدارگرا میشوند.
۲ – تئوری «خشونتپرهیزی» راهکاری برای «حفظ وضع موجود»
این ماجرای «خشونتپرهیزی» هم به همین دلیل توسط تئوریسینهای وطنی «حفظ وضع موجود» خلق شده است.
در نسخهی معتبر و اصلی تئوری «خشونتپرهیزی»، نه تنها کنش اجتماعی خیابانی (اعم از تظاهرات، راهپیمایی و ...) نکوهش نمیشود، بلکه سازوکار صحیح آن به کنشگران آموزش داده میشود. به عنوان نمونه، «خشونتپرهیزی» در آثار نظریهپردازانی مانند مایکل نیگلر، به این معنا به کار رفته که معترضان خیابانی نباید خشونتورزی کنند. چرا که نظام اقتداگرا از آن سود خواهد برد و به آن دامن خواهد زد و تشدیدش خواهد کرد. در اینصورت بازندهی بازی، کنشگران خیابانی خواهند بود.
اما اصلاحطلبان و روزنهگشایان وطنی یک نسخهی جعلی از «خشونتپرهیزی» را ابداع کردهاند و مروج آن هستند. در این نسخهی جعلی، اساسا با هر گونه کنش سیاسی از «پایین» مخالفت میشود. «خشونتپرهیزان» وطنی اینطور استدلال میکنند که اصلیترین محل بروز و ظهور کنش اجتماعی از «پایین»، کف خیابان است و در نتیجه ممکن است چنین کنشی با خشونت مواجه شود. در نتیجه، برای احتراز از خشونت، باید کنش اجتماعی از «پایین» را تعطیل نموده و کار را به دستان لایق و باکفایت دلالان اصلاحات و روزنهگشایان در «بالا» سپرد.
به سخن دیگر، «خشونتپرهیزان» وطنی با ظاهری وجیه و با ژست منتقد نظام و پرچم «خشونتپرهیزی» در دست، خواسته یا ناخواسته، در حقیقت برای «حفظ وضع موجود» میجنگند.
۳ – اعتراضات دی ۴۰۴ و خشونتپرهیزان جدید
مطرح شدن «نهاد پادشاهی» در کسوت یک آلترناتیو و بهمثابه مرکز فرماندهی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، سبب شد تا استفاده از نسخهی جعلی «خشونتپرهیزی» دوباره اهمیت پیدا کرده و در دستور کار قرار گیرد.
بهعلاوه اینبار، برخی از چهرههای جمهوریخواهان و چپها، به جمع خشونتپرهیزان قدیمی پیوستند تا با کمک این ابزار تئوریک، دعواهای حزبی و جناحی خودشان را به پیش ببرند.
اینان رهبر معترضان را به باد نقد گرفته و شماتت کردند که چرا مشوق شرکت در تظاهراتی بوده که پیشاپیش، اعمال خشونت از جانب حکومت در آن قابل پیشبینی بود؟ «خشونتپرهیزان» از یک سو، طوری درباره معترضان سخن میگویند که گویی به یک گله گوسفند نادان اشاره میکنند که به فرمان هر چوپانی، به هر سویی میرود و از سوی دیگر به رهبر معترضان میتوپند که چرا گله را به مسلخ برده است.
در این نسخهی جعلی از «خشونتپرهیزی»، مسبب بروز خشونت، معترضان و کنشگران سیاسی هستند، نه آنکه تفنگ در دست دارد و شلیک میکند. یعنی فاعل «خشونت»، مطالبهگر کف خیابان است و مجری اعمال خشونت، مامور است و معذور.
۴ – به رسمیت شناختن «حق اعتراض»
فقر، فلاکت، بیکاری، فقدان امنیت اقتصادی، ناامیدی، مهاجرت اجباری، بیآبی، بیبرقی، هوای آلوده، فرونشست زمین زیرپا، سبک زندگی اجباری، جنگ ۸ ساله، جنگ ۱۲ روزه و صلح موقتی (وضعیت نه جنگ نه صلح)، همگی اَشکال متنوعی از خشونت هستند. خشونتی که هر روز و هر ساعت و هر لحظه به افراد جامعه تحمیل میشوند و آنها را از «یک زندگی معمولی» بازمیدارند. «خشونتپرهیزی جعلی و فریبکارانه»، اعتراضات خیابانی مردم به این خشونتهای اقتصادی و اجتماعی را تقبیح میکند. اما آنچه که باید جایگزین این «خشونتپرهیزی جعلی و فریبکارانه» شود، بهرسمیت شناختن «حق اعتراض» است. دفاع از «حق اعتراض»، خود متضمن «خشونتپرهیزی واقعی» خواهد بود.
■ آقای اتفاق عزیز، مماشات “اصلاح طلبان” حکومتی با دیکتاتوری تازه نیست، همینطور سوء استفاده آنها از مفاهیم مهمی نظیر “خشونت پرهیزی”. اما نوشته شما در نسبت دادن این مغلطه کاری به سکولارها کمی زیاده روی میکند.
خشونت و خشونت ورزی برای جمهوری اسلامی حکم اکسیژن را دارد، از اینرو مبحث خشونت پرهیزی اهمیت ویژه ای پیدا میکند و مهم است که هیچگونه سانسور و ممانعتی پیرامون این مفهوم مهم ایجاد نکنیم.
در مورد قتل عام مردم درست گفتید. جمهوری اسلامی اعتراضات دادخواهانه مردم را با وحشیانه ترین شکل به خاک و خون کشید، و بدتراز آن که این جنایت را حساب شده و تا حدود زیادی با نقشه قبلی انجام داد. بدلیل ضرباتی که رژیم از جنبش “زن زندگی آزادی” دریافت کرد دچار سر در گمی شده بود، مجبور شد خاکریز هایش را جا به جا کند و با تضاد های درونی کنار بیاید. همه و همه سبب شد که نوعی فضای باز نسبی در یکسال و اندی اخیر ایجاد شود، مجبور شدند افرادی نظیر نرگس و تاجزاده را به مرخصی استعلاجی بفرستند، برخی محافل بحث و تبادل نظر شکل گرفت و توان رژیم برای فشار بر رسانه ها کمتر شد. رژیم و نیروهای امنیتی به هیچ وجه تحمل رشد این شرایط را نداشتند و مدتی بود که در تدارک کودتا بر علیه فضای باز محدود بودند و اینچنین دست به جنایت تاریخی خود زدند. آقای اتفاق تصور میکنم که اکثریت قاطع جنبش سکولار ایران چنین روایتی را کم و بیش در نظر دارد. دلیلی ندارد که شکاف ها را بیشتر کنیم.
مسلما برای آقای پهلوی نیز که قصد هدایت جنش مردم را دارند زمین بازی تغیر کرده است، و تاکتیک های بعدی هر چه باشد بهتر است با احتساب همه نیروهای جنبش و وحدت نسبی میان آنها اتخاذ شود.
با احترام، پیروز
■ درود بر جناب اتفاق
از دریچهای دیگر ..!
گذار مسالمتآمیز از نظامهای استبدادی در مواجهه با سرکوب خشن، یکی از پیچیدهترین چالشهای سیاسی و اخلاقی در نظریات تغییر سیاسی است. در این شرایط، تحلیلگران و نظریهپردازان معمولاً به چند محور اصلی اشاره میکنند:
۱. فرسایش توان سرکوب: نظریهپردازانی مانند جین شارپ معتقدند قدرت حاکم مستبد به اطاعت کارگزارانش (نیروهای نظامی و امنیتی) وابسته است. هدف مبارزه خشونتپرهیز در اوج سرکوب، ایجاد شکاف در بدنه سرکوب است. وقتی ریزش در نیروهای مسلح رخ دهد، ماشین کشتار از کار میافتد. خشونت متقابل معترضان اغلب باعث انسجام بیشتر نیروهای امنیتی پیرامون حاکم میشود، در حالی که تداوم ایستادگی مدنی میتواند منجر به «نافرمانی» سربازان از دستور شلیک شود.
۲. هزینه مشروعیت بینالمللی: استفاده از سلاح گرم علیه معترضان غیرمسلح، رژیم را در سطح بینالمللی منزوی کرده و زمینه را برای فشارهای دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و مداخلههای حقوق بشری فراهم میکند. ورود به فاز مسلحانه توسط معترضان، اغلب باعث میشود جامعه جهانی بحران را نه یک «سرکوب آزادیخواهانه» بلکه یک «جنگ داخلی» تلقی کند که لزوماً به نفع معترضان نیست.
۳. تله خشونت: تاریخ نشان داده است که گذارهای متکی بر خشونت و قهر، اغلب به بازتولید استبداد در شکلی جدید منجر میشوند. وقتی قدرت با اسلحه به دست میآید، معمولاً با اسلحه نیز حفظ میشود. گذار مسالمتآمیز، هرچند در کوتاهمدت بسیار پرهزینه و دردناک به نظر میرسد، اما احتمال استقرار یک دموکراسی پایدار در بلندمدت را افزایش میدهد.
۴. دفاع مشروع در برابر خشونت عریان: در مقابل، برخی نظریهپردازان و فعالان معتقدند که «حق دفاع مشروع» یک حق انسانی است. آنها استدلال میکنند که وقتی حکومتی به کشتار سیستماتیک دست میزند، فضای گفتگو و مبارزه مدنی را کاملاً مسدود کرده است. در این دیدگاه، استفاده از «قهر انقلابی» یا دفاع از خود، نه به عنوان انتخاب اول، بلکه به عنوان واکنشی اجتنابناپذیر برای بقا مطرح میشود.
دشواری اصلی در این است که خشونتپرهیزی یک «تاکتیک» نیست، بلکه یک «استراتژی» برای تغییر ساختار قدرت است. در شرایط سرکوب شدید، حفظ این استراتژی نیازمند سازماندهی بسیار قوی، شبکهسازی اجتماعی و یافتن روشهای جایگزین برای فلج کردن چرخه اقتصادی و اداری حکومت (مانند اعتصابات گسترده) است تا تکیه بر حضور صرف در خیابان که منجر به تلفات میشود، کاهش یابد.
سپاس - آشنا
■ گزارش شده که یکی از سرکوبگران در میان سرکوب و کشتار به عدهای از تظاهرکنندگان چیزی با این مضمون گفته که «امشب حنابندانه، عروسی فرداست که قراره دوشکا بیاریم و با دوشکا [مردم رو] بزنیم.» دوشکا سلاح ضدزرهی هست و میگویند رگبارش از فاصله پانصد متری میتواند بدن قربانی را به دو نیم کند.
مردم ایران با چنین سبعیتی روبرو هستند، با نیروهای عقیدتی بیرحمی که پیش از این در نیزار ماهشهر و سایر سرکوبها نشان دادند که حد و مرزی نمیشناسند. از آن گذشته بارها گزارش شده (و احمدی نژاد هم یک بار در میانهی کشمکش با رقبا افشا کرد) که بعضی از کسانی که ساختمان آتش میزدند و شیشه بانک میشکستند برادران لباس شخصی بودند. در ویدیوهای جنبش زن, زندگی، آزادی دیدیم که ماموران شیشههای خودروها و پنجرههای بعضی از خانهها را ضمن عبور از کوچهها میشکستند و میرفتند. واقعه بمب گذاری در مشهد و در «مقدس»ترین مکان شیعی ایران را هم به یاد داریم که نشان میدهد این حکومت حاضر است هر مرزی را زیر پا بگذارد، حتا مرزهای اعتقادی خودش را.
خشونت نزد ما افرادی که به کرامت انسانی باور داریم چیز ناپسند و مذمومی است. ضمن آنکه بحث در مورد خشونتزدایی بحث خوبی است لازم هست که وقتی حرف از شرایط ویژهی ایران است از دایرهی بحثهای کتابیک پا بیرون بگذاریم و شرایط میدانی را در نظر بگیریم. اگر مقهور روایت رسمی جمهوری اسلامی بشویم و خشونتزدایی را مانند یک موضوع انتزاعی و کلی مطرح کنیم ناخواسته ممکن است جای عنصر خشونتزای دولتی را با قربانیان عوض کنیم. بدترین رفتاری که با هزاران خانوادهای که عزیزانشان را از دست دادهاند میتوانیم بکنیم این است که انگشت اتهام را بسوی کشتهشدگان اعتراضهای اخیر بگیریم و آنها را مقصر بپنداریم. این شاید نیت و خواسته ما نباشد اما اگر با قاطعیت بر آمران و عاملان خشونت دولتی انگشت نگذاریم و مسوولیت ویژه آنها را در بکار گیری آگاهانهی خشونت برای ایجاد رعب و وحشت برجسته نکنیم ممکن است ندانسته به تکرار تمام یا بخشی از روایت رسمی سرکوبگران بپردازیم.
ارادتمند - یوسف جاویدان
■ درود پیروز عزیز
همزمان با اعتراضات دیماه، برخی چهرههای اصلاحطلب که سوابق دیرینهای در تحریف مفهوم «خشونتپرهیزی» دارند، کوشیدند تا معترضان و رهبرشان را مسئول جانهای از دست رفته معرفی کنند و نشانی غلط بدهند و تلویحا مسببان را تطهیر کنند. به دنبال این ماجرا، متاسفانه برخی از چهرههای جمهوریخواه و چپ نیز برای تسویه حساب شخصی با نهاد پادشاهی، در این دام افتادند و همان دستگاه استدلالی را به خدمت گرفتند. در این یادداشت کوتاه تلاش کردم تا تاکید کنم که به جای دفاع از نسخهی «خشونتپرهیزی فریبکارانه»، مدافع «حق اعتراض» مدنی باشیم.
سپاسگزارم. - شهرام اتفاق
■ درود بر آشنا گرامی
همچنانکه در یادداشتم مشهود است، من مدافع هیج شکلی از خشونتورزی نیستم. بلکه مدافع امکان استفاده از کف خیابان به عنوان محلی برای «اعتراض مسالمتآمیز جمعی» هستم. درحالیکه مروجان «خشونتپرهیزی فریبکارانه»، تلاش میکنند تا وانمود کنند که «خشونتپرهیزی»، مترادف با تعطیل کردن «کنش از پایین» و از جمله «کنش خیابانی» است.
سپاسگزارم. - شهرام اتفاق
■ درود بر یوسف جاویدان عزیز
«حق اعتراض» مردم باید به رسمیت شناخته شود و کسی نباید اجازه تعرض به جان معترضان را داشته باشد. نظام حکمرانی تحت هر شرایطی مکلف بوده تا حافظ جان و سلامت معترضان باشد. برخی از اصلاحطلبان و روزنهگشایان سالهاست که میکوشند تا تحت عنوان «خشونتپرهیزی»، این «حق اعتراض» را تعطیل کنند.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ ممنون جناب اتفاق،
این یک واقعیت است که وقتی اعتراض هیچ مجرای قانونی و نظاممند ندارد و گاه در جوامعی مثل ایران اسلامی، کنترل معترضان از دست میرود، خشونتورزی (در شرایطی بهشدت نابرابر) دوطرفه میشود. اما بروز این موارد نباید موجب شود که مسئولیت توسل به خشونت در کف خیابان به گردن مردمی که هیچ امکان اعتراض منظم ندارند انداخته شود. اما دعوت به خشونت یا سازماندهی توسل به خشونت از سوی رسانهها یا سازمانهای سیاسی، ربطی به منظره فوق ندارد.
این واقعیت هم که در عمل سازمانهای سیاسی میتوانند رأساً متوسل به خشونت شوند یا چنین کاری را از سوی مردم تجویز کنند، در نظامهای دیکتاتوری و حتی دموکراسیها نمونههای فراوانی دارد. اما درست مثل بسیاری از کارهای دیگر، این کار هم صرفاً به این دلیل که در عمل اتفاق میافتد، به امری قانونی یا موجه تبدیل نمیشود. آنچه با عنوان «دفاع مشروع» نامیده میشود و تقریباً در قوانین عادی همه کشورها مجاز تلقی شده است (از جمله مواد ۱۵۶ تا ۱۵۹ قانون مجازات عمومی در ایران)، امری شخصی است و ربطی به میدان اعتراضات سیاسی ندارد. تعریف دولت مدرن چیزی جز ماشینی قادر به اعمال قهر و خشونت در یک محدوده جغرافیایی نیست. حتی دولتی که از طریق نقض حق انحصاری اعمال خشونتِ دولت قبلی برآمده است نیز خود، بهعنوان اولین گام دولت جدیدش، به برپایی و استحکام همین حق انحصاری میپردازد.
البته در اینجا هم در عمل، در نظامات دیکتاتوری، مردمان گرفتار، رژیمهای حاکم بر خود را ـ از جمله (نه همیشه) با نقض این حق انحصاری دولت حاکم ـ سرنگون میکنند. نهایت آنکه مردمان به تنگ آمده از جور بیحد رژیمی مثل رژیم اسلامی حاکم بر ایران، در قید و بند بحث نظری نیستند و از فرصتهایی که دست میدهد برای پاسخ به دستگاه سرکوب رژیم استفاده میکنند.
با این وجود، فهم سیاسیون و اهل نظریه از این تفرعات مهم، خود فضیلتی است. تفاوتِ توسل مردم به خشونت در میدان مواجهه با توحش دستگاه سرکوب در کف خیابان، با سازماندهی خشونت از سوی اپوزیسیون یا دعوت به خشونت از سوی رسانههای اپوزیسیون ـ اگر قادر به تغییر رژیم نشود ـ صرفنظر از جنبههای حقوقی و حتی اخلاقی آن، یک جنبه صرفاً پراگماتیستی هم دارد. اینکه این رفتارها عمر رژیم را طولانیتر میکند یا کوتاهتر، نه یک موضوع اخلاقی است و نه یک بحث حقوقی.
با بهترین آرزوها برای شما و مردم زجرکشیده ایران
علیرضا ردبیلی
■ درود بر دوست فرهیختهی من علیرضا اردبیلی عزیز
تجربهی نیم قرن گذشته زندگی در جمهوری اسلامی نشان داده است که تحولخواهی از بالا به شکست انجامیده است. برعکس کنش سیاسی از پایین همواره بسیار موفق بوده است. امکان استفاده از ماهواره و پوشش اختیاری، نمونههای فشار از پایین هستند. درحالیکه دلالان اصلاحات تلاش میکنند تا کنش سیاسی از پایین را مذموم نشان دهند و آن را نکوهش کنند. تحریم انتخابات ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ نیز نمایشگر ناامیدی مردم از هرگونه تحول در بالا بوده است. بنابراین آنچه در دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، قابل انتطار بود. در نتیجه، با استناد به پیشینه نیم قرن گذشته، اهمیت کنش از پایین را نباید دست کم گرفت و باید از حق اعتراض دفاع کرد.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ آقای شهرام اتفاق عزیز
من با شما کاملن در دفاع از «حق اعتراض» همسو هستم، وقتی هستی شهروندانی که دولت با آنها مانند دشمن رفتار میکند به خطر میافتد طبیعی است که واکنش نشان میدهند و اعتراض در خیابان سادهترین واکنشی است که مردم میتوانند به خشونت دولتی نشان دهند. این حق چنانکه در مقاله آمده باید به رسمیت شناخته شده و به آن احترام گذاشته شود. اصلاح طلبی بارها رنگ عوض کرده، در دههی شصت نام آن استحاله بود و بعد نامهای دیگری مانند اصلاحات و تحول خواهی جایگزین استحاله شدند. به غیر از تجاوز به حریم کلمات و وارونه کردن و تهی کردن برخی مفاهیم (مانند همین واژه رفرم)، اصلاحطلبان تلاش کردند تعدادی از واژهها و عبارتها را به صورت «تابو» در آورند و یکی از آنها همین مفهوم اعتراض است که به غلط گاهی مترادف خشونت خواهی پنداشته و تعریف میشد و میشود. شرایط اما چنان حاد شده که نشان میدهد جامعه قاطعانه به این نتیجه رسیده که دیگر نمیتوان دل به تغییر از بالا بست و به همین دلیل دست به اعتراض خیابانی میزنند و این حق انسانی آنهاست.
با احترام، یوسف جاویدان
در این روزها، جمهوریخواهان روزهای پرمشغله و پر از نگرانی دارند. چشمان گشاد جمهوریخواهان شاهد آن است که چیزی بهنام «بایگانی تاریخ» وجود ندارد و هر موجودی از درگذشتگان و فراموششدگان تاریخ، استعداد کسب حیات مجدد با دم عیسایی یک جامعه ملتهب و گرفتار بحران همهجانبه را دارد.
«آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» یا آلترناتیو اثباتی برای ایجاد دموکراسی و توسعه؟
اهمیت وجود یک «آلترناتیو جذاب» برای بسیج توده مردم، برای بازیگران سیاسی امروز ایران محل مناقشه نیست. اما مشخصات لازم برای کارکرد مؤثر چنین مدلی، میتواند سیاسیون را دچار غفلتی جبرانناپذیر کند. آلترناتیو مزبور، کلاً در بسیاری از موارد لازم نیست از منظر تحلیلگر، بازیگر سیاسی یا کارشناس، عقلانی، عملی یا حتی دموکراتیک باشد؛ اما کافی است در ذهن مردم ناراضی توجیه شده و «جذاب» به نظر برسد.
از این منظر «آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» لزوماً معادل برنامه حزبی یا پروژه تخصصی برای ساختن نظامی مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشر و قادر به تأمین امنیت و رفاه شهروندان نیست.
نبود آلترناتیو یا وجود فقط انتقاد بدون جایگزین باعث میشود اعتراضات، پراکنده، کوتاهمدت یا فاقد انسجام شوند. این را چارلز تیلی (Charles Tilly) در نظریههای اجتماعی و جنبشهای جمعی تأکید کرده است: جنبشها زمانی موفق میشوند که مردم تصویری از آینده بهتر داشته باشند. مهم آن است که هم مدلهای پوپولیستی جذاب (وعدههای میانبُر غیرواقعی) و هم پروژههای واقعی و علمی متکی بر تجربه جهانی برای بسیج تودههای خواهان تغییر مورد استفاده قرار بگیرند.
مصادیق تاریخی آلترناتیوهای جذاب و فاجعهبار
دو مصداق تاریخی چنین پروژههایی در ایران، یکی در دوره انقلاب مشروطه و دیگری در سالهای منتهی به مرداد ۱۳۳۲ بود. هم تصورات و انتظارات مشروطهخواهان از نقش «قانون» و محدود شدن اختیارات پادشاه و هم وعده «سهم نفت» مردم را در جریان موسوم به «نهضت ملیشدن صنعت نفت» به میدانها سرازیر میکرد؛ این تصورات بسیار رویاپردازانه و بهشدت اغراقآمیز بودند. اما در زمان خود، به اندازه کافی معقول و جذاب بودند که جامعه را به درجه التهاب برسانند و انسانهای بیشماری را به حرکت دربیاورند.
نمونه سوم از این قبیل پروژهها در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ بخش مهم و تعیینکنندهای از جامعه ایران را به خیابان سرازیر کرد. در آن سالها تصوری (عوامانه) معتقد بود که پول نامحدودی از فروش نفت خام عاید ایران میشود و تنها کافی است که دولت این پول را تقسیم کند(!) نام این مدل «کویت» بود که بهشدت از سوی انقلابیون آن دوره تبلیغ میشد، در حالی که درآمد سرانه افسانهای کشور کویت هیچ تناسبی با واقعیت ایران آن سال نداشت.
در مقیاس جهانی نیز، تاریخ قرن بیستم، تاریخ چند نمونه برجسته از چنین فجایعی است. تبدیل شدن بلشویکهای روس از یک جریان حاشیهای به قدرت حاکم در پهناورترین کشور جهان طی ۷۴ سال، با شعار «نان، صلح، زمین» کلید خورد و روسیه را از یک جامعه جنگزده به یک کشور دچار قحطی نان تبدیل کرد. وعده بازگردانیدن عظمت آلمان از سوی نازیها، این کشور را به تلی بزرگ از آوار ساختمانی تبدیل کرد.
آنچه امروز شاهدش هستیم، تلاش برای ارائه نمونه جدیدی از چنین مدل سحرآمیزی از یک فردای رویایی است. سالهاست که رسانههای پرمخاطب سلطنتطلب، تصوری روتوششده از «گذشته خوب» را بهعنوان مدل جذاب برای فردا، بر افکار عمومی جامعه ایران پمپاژ میکنند. این مدل که امروز بهنام «زمان شاه» از دل تاریخ ماضی احضار روح شده است، مدلی است که در آن، ایران چیزی کمتر از یک کشور پیشرفته و در آستانه نیل به «تمدن بزرگ» نبود. این مدل برای کسانی که راهی برای رهایی از دست نکبت جمهوری اسلامی تصور نمیکنند و بهویژه برای آن دسته که تجربه دستاولی از وضعیت واقعی در نظام آریامهری نداشتهاند، جذابیت لازم برای ایفای نقش پروژه پوپولیستی موجه را داشته و در ذهن آنها «عقلانی» به نظر میرسد.
تفاوت دو نظام قابل قیاس یا تفاوت دیکتاتوری و دموکراسی؟
جمهوریخواهی دموکرات و سکولار بهعنوان یک پروژه برای ساخت اولین دموکراسی ایران، آلترناتیو قابل قیاس با سلطنت نیست. فرق جمهوریخواهی و سلطنتطلبی برای ایرانیان شبیه تفاوت دو حزب سیاسی راست و میانه در یک دموکراسی یا تفاوت جمهوریت و سلطنت در دو کشور دموکراتیک نیست. نبود سابقه دموکراسی در تاریخ ایران، رسیدن به همچون نظامی را به امری تأسیسی و حیاتی مبدل کرده است.
امروز در کشورهای دموکراتیک پادشاهی، هر بحثی در تفاوت جمهوریت و سلطنت به یک مقایسه میان سهم هر شهروند از هزینه دربار و کاخ ریاستجمهوری تبدیل میشود (حدود یک و نیم تا دو دلار در سال از جیب هر شهروند در منابع اینترنتی دمدست). اما در ایران کنونی، صحبت از نظام پادشاهی محدود به تئوری پادشاهیخواهی در مقابل جمهوریت نیست. چراکه آلترناتیو سلطنت ارائه شده توسط پهلویطلبان یک گزینه ناشناخته نبوده و هواداران آن با منش و رفتارهای خود معلومالحال هستند. باید دقت کرد که پهلویطلبان امروزی هیچ انتقادی به استبداد، خفقان و فساد پهلوی قبل از انقلاب ندارند. در عوض، ایراد نظام پهلوی و محمدرضا شاه را همانا رحمانی بودن و عدم کشتار کافی مخالفانش میدانند. به عبارت دیگر، نسخه اصلاحشده پهلوی که میتوان آن را ورژن دو پهلوی نامید، تنها با سرکوب بیشتر و ساواک خشنتر بهروزرسانی شده است و هواداران این نظام فاشیستی، هماکنون در شبکههای مجازی و خیابانهای کشورهای دموکراتیک با حمله و کتککاری مخالفان خود، تصویر واضحتری از نظام سلطنتی مطلوب خود بهدست میدهند.
جمهوریخواهان دموکرات و سکولار ایران، متوجه پیچیدگی نظامهای دموکراتیک هستند و نمیتوانند وعده خوشبختی و ثروت بیپایان در فردای پیروزی بدهند. در سال ۱۳۵۷ این حاکمان امروزی بودند که رژیم پهلوی را وابسته به خارجی و دشمن ذاتی مردم ایران معرفی میکردند و امروز تبلیغات سلطنتطلبان علت ناکارآمدی اقتصادی و سرکوب سیاسی خشن مردم را به «غیرایرانی» بودن حاکمان رژیم اسلامی نسبت میدهند. با این روایت پوپولیستی، همه چیز به سرنگونی رژیم حاکم بستگی پیدا میکند و پروژه برکناری رژیم غیرایرانی حاکم، همان اصل و اساس تأمین خوشبختی اهالی است. در نتیجه «شاه باید بیایدِ» سلطنتطلبان امروزی همانند «شاه باید برودِ» سال ۱۳۵۷ جایگزین ساده و پوپولیستی پروژه مشخص تأسیس دموکراسی است.
دشواری جمهوریخواهان
دشواری پروژه جمهوریخواهی دموکراتیک و سکولار در این است که برای اولین بار در تاریخ ایران خواهان برپایی یک نظام حکمرانی جدید، بیاعتنا به نهادهای سنتی (سلطنت و روحانیت) است. اقتدار خدایگونه پادشاه و نمایندگان خدا بر روی زمین، نیازی به اثبات قاهر بودن قدرت خودشان برای یک جامعه سنتزده ندارند؛ اما قابل تجسم کردن قدرتِ حافظِ نظم و اعمالکننده قانون در یک نظام دموکراتیک کار سادهای نیست. همینطور است دشواری توضیح مدل اقتصادی برای تأمین رفاه اهالی و امنیت اقتصادی کشور بدون اتکا به ثروتهای طبیعی.
بدینسان پروژه جمهوریخواهی دموکرات و سکولار برای قابل فهم کردن نوع حکمرانی و مدل اقتصادی مورد نظر خود، در رقابت با مدل «زمان شاه» در موقعیت دشوارتری است. ذهن ایرانیِ آشنا با مدل شخصمحوری چون ولایت فقیه و سایه همایونی ظلالله، راحتتر میتواند مدل حکومتی «زمان شاه» را (مخصوصاً تحت تأثیر پروپاگاندای رسانهای) جذب و هضم کند.
بنابراین در چنین جامعهای که ذهن توده، تنها قدرت خداگونه ولی فقیه یا پادشاه را برای برپایی و حفظ حکمرانی میشناسد، وقتی جبهه سلطنتطلبی به نداشتن رهبر واحد و شناخته شده در جبهه جمهوریخواهی اشاره میکند، در واقع نقطه ضعف مهم جمهوریخواهان را هدف قرار میدهد.
با توجه به نکات برشمرده، کار جبهه جمهوریخواهی برای ارائه تصویر ساده و عمومفهم از مدل حکمرانی دموکراتیک مد نظر خود، به سادگیِ ساختن امیدهای غیرواقعی در جریان سه تجربه تاریخی مشروطه، نهضت ملی کردن صنعت نفت، انقلاب ۱۳۵۷ و مدل «زمان شاهِ» سلطنتطلبان در زمان حال نیست. اگر طراحی یک پروژه سیاسی برای بنا نهادن یک دموکراسی در کشور بزرگی مانند ایران نیازمند کار کارشناسی مبتنی بر علوم مربوطه و تجربیات جهانی در جوامع مشابه است، «آلترناتیو جذاب قادر به بسیج توده مردم» نه نیازی به این دارد که عقلانی باشد و نه الزاماً باید مبتنی بر تجربه دیگران باشد.
امروز مهمترین نقطه قوت جمهوریخواهی یعنی متکی نبودن بر نهادهای سنتی اوتوریتهپرور مثل روحانیت و سلطنت به یک ضعف تبدیل میشود؛ تا جایی که یکی از دلایل طرفداران نظام پادشاهی در ایران برای ادعای حقانیت خود، برخورداری از مزایای نهاد سنتی سلطنت در اعطای نقش رهبری به یک فرد غیرمنتخب است. این دلیل که میتوانست در قیاس با رهبری جمعی جمهوریخواهان به نمادی از سنت و عقبماندگی و چیزی از جنس ولایت فقیه باشد، در غیاب رهبری جمعی و کارآمد جمهوریخواهی، به یک نقطه ضعف از سوی جمهوریخواهان در رقابت با آلترناتیو سنتی و عقبمانده پادشاهی تبدیل شده است.
بنابر آنچه که آمد، ارائه یک رهبری منسجم و کارآمد از سوی جبهه وسیع و متکثر جمهوریخواهی که قادر به توضیح مدل قابل فهمی از یک دموکراسی برای آینده ایران باشد، نه یک اقدام سیاسی برای پیروزی بر دشمن در قامت رژیم حاکم اسلامی و نه صرفاً در رقابت با آلترناتیو سنتی پادشاهی، بلکه به مثابه عمل به وظیفه تاریخی سیاسیون ایران برای ساختن اولین دموکراسی تاریخ کشور در پی یک مبارزهی طولانی و پرهزینه در این مسیر است.
اول فوریه ۲۰۲۶
■ دود بر شما دومان رادمهر، علیرضا اردبیلی
ازدریچه ای دیگر!
ایجاد یک جایگزین (آلترناتیو) دموکراتیک و حقوقبشر محور در ایران با چالشهای ساختاری و سیاسی پیچیدهای روبروست که فراتر از رقابت ساده میان گروههاست. بر اساس تحلیلهای کارشناسان و گزارشهای نهادهای معتبردشواریهای اصلی عبارتند از:
۱. تشتت و فقدان رهبری واحد اپوزیسیون ایران با وجود توافق بر سر ضرورت تغییر رژیم، به شدت دچار شکافهای ایدئولوژیک است. این اختلافات میان جمهوریخواهان، مشروطهخواهان، نیروهای چپ و گروههای اتنیکی، مانع از شکلگیری یک جبهه واحد شده است. شکست ائتلافهایی مانند «منشور مهسا» به نمادی از ضعف سازماندهی و جهتگیری استراتژیک در خارج از کشور تبدیل شده است.
۲. چالش سلطنتطلبان و اعتبار دموکراتیک حضور پررنگ جریان سلطنتطلب به رهبری رضا پهلوی، هم فرصت و هم چالش تلقی میشود: مشروعیت میدانی: این جریان به دلیل شعارهای برخی معترضان در داخل، خود را دارای مشروعیت میدانی میبیند و گاهی نیاز به ائتلاف با نخبگان سیاسی دیگر را حس نمیکند.
ابهام در مدل حکومتی: منتقدان معتقدند که حامیان تندروی سلطنت ممکن است به دنبال بازگشت به الگوی اقتدارگرای پیش از انقلاب ۱۹۷۹ باشند که با اصول دموکراتیک و حقوقبشر در تضاد است.
شکافهای هویتی: تاکید برخی سلطنتطلبان بر تمرکزگرایی مطلق، با مطالبات حقوقبشری و عدم تمرکز که توسط گروههای قومی (مانند کردها و بلوچها) مطرح میشود، در تقابل است.
۳. تداوم ساختارهای رژیم فعلی و سرکوب شدید خلاء سیاسی: رژیم فعلی با سرکوب مداوم هرگونه نهاد مدنی و احزاب مستقل در داخل، اجازه رشد به رهبران جایگزین دموکراتیک را نداده است.
بازماندگان رژیم: حضور لایههایی از قدرت که ممکن است حتی پس از فروپاشی، به دنبال حفظ ساختارهای امنیتی یا تغییر چهره (مانند تسلط سپاه بر اقتصاد و سیاست) باشند، گذار به یک دموکراسی خالص را تهدید میکند.
۴. تفکیک فعالیت سیاسی از حقوقبشری یکی از موانع بزرگ، ناتوانی اپوزیسیون در تمایز قائل شدن بین «فعالیت حقوقبشری» و «کار سیاسی استراتژیک» است. در حالی که حقوقبشر یک ارزش عام است، ایجاد آلترناتیو نیازمند ارائه یک برنامه حکمرانی دقیق برای مدیریت اقتصاد، امنیت و روابط بینالملل است که هنوز به طور منسجم ارائه نشده است.
۵. آمارهای نظرسنجی و توزیع آرا طبق نظرسنجیها, اگرچه اکثریت قاطع ایرانیان (بیش از ۸۰٪) خواهان تغییر هستند، اما توزیع ترجیحات سیاسی نشاندهنده یک جامعه متکثر است:
تکثر آرا نشان میدهد که هیچ جریانی به تنهایی اکثریت مطلق را ندارد و تنها راه ایجاد یک آلترناتیو پایدار، توافق بر سر یک فرآیند دموکراتیک (مانند رفراندوم) است، نه تحمیل یک فرد یا سیستم خاص. اصلیترین دشواری، عبور از «نوستالژی» یا «انتقامجویی» به سمت یک «میثاق ملی» است که حقوق همه شهروندان و اقلیتها را تضمین کند.
سپاس ـ آشنا
■ در سایت کنونی ایران امروز نوشته دیگری از آقای بهرام خراسانی حاضر است که نتیجه گیری کاملا متفاوتی از غلبه رهبری آقای پهلوی دارد. جدا از تفاوت ها در بینش تئوریک میان این دو دیدگاه میتوان تفاوت کلان در نتیجه گیری را اینچنین خلاصه کرد: آقای خراسانی معتقدند که در تعیین سرنوشت پسا جمهوری اسلامی رشد و شعور سیاسی اجتماعی مردم و جوانان ایرانی حرف اول را میزند، و در مقابل نوشته حاضر معتقد است که نقش تعیین کننده در سرنوشت پسا جمهوری اسلامی را رهبری جنبش (اگر در دست سلطنت طلبان پوپولیست باشد) تعیین خواهد کرد. بسیار سودمند میدانم اگر دیگر عزیزان روشنفکر نظر تخصصی خودشان را بدور از تمایلات سلیقه ای در میان بگذارند، چرا که هزاران هزار ایرانی غیر سیاسی نیز امروز این دغدغه را دارند و درگیر این موضوع هستند.
جهت گیری من بیشتر (نه کاملا) به سمت تحلیل آقای خراسانی است. توضیحا، آقای خراسانی در برسی تحلیل خود از شواهد میدانی و واقعیت های روز بهره میگیرد، در حالی که نوشته شما عمدتا به تئوری و سوابق تاریخی رجوع میدهد، و تنها اشاره شما به واقعیت های روز برخی تجمعات سلطنت طلب در خارج است که رفتار خشونت و حذف در آنها غالب بوده. البته باور دارم که آقای خراسانی در ارزیابی رشد مدنیت سیاسی ایرانیان کمی زیاده روی کردهاند و وجود افراد آگاه متعدد در صحنه سیاسی و کنشگری را به پای نهاد سازی و تثبیت گفتمان مدنی در ایران گذاشتهاند. من نیز با حمایت از رهبری آقای پهلوی موافقم اما با تم “جوابگو بودن” و “تكثرگرایی”.
در عمل باید این واقعیت به آقای پهلوی و “تیم” ایشان فهمانده شود که دموکراسی خواهان اپوزیسیون از رهبری وی حمایت میکنند مشروط بر آنکه رهبر مطلقسازی، عالیجناب گرایی، شاهنشاه سازی زودهنگام جایی در رویکرد های وی نداشته باشد. اساسا موفقیت آقای پهلوی به عنوان رهبری جنبش مردم را در گرو حمایت روشنفکران سکولار میدانم (دست کم اکثر آنها)، در غیر این صورت تنها کار گذاری ایشان (instalation) توسط نیروهای خارجی ممکن است برای “تیم” ایشان سرانجامی به بار آورد. از اینرو حمایت روشنفکران از آقای پهلوی را برد-برد میبینم و در صورت رشد قابل توجه چنین حمایت هایی نه تنها خطر پوپولیسم به حاشیه رانده میشود، بلکه شرایط برای سیاست زهرآگین (poison politics) و آلودگیهای زبانی نیز از بین میرود.
با احترام، پیروز
■ دوستان، بنظر من مشکل جمهوریخواهان نه فقط در برابر پوپولیسم سلطنتطلبان است بلکه فقدان جاذبه لازم برای طبقات و لایههای جامعه نیز هست. شاید زمان آن رسیده باشد که نیروهای چپ و جمهوریخواه با در نظر گرفتن ذهنیت تودهها و درجه مقبولیت خود در نزد مردم و همچنین نیازهای تلنبار شده اقشار مختلف مردم، مرحله انقلاب ایران را بهتر درک کنند و با تعدیل اهداف درازمدت خود، سوسیال دمکراسی را به عنوان آلترناتیوی بهتر در مقابل سلطنت به مردم ارائه دهند. در ایران بخاطر زمینه های تاریخی و سیاسی، درک مناسبی از توزیع ثروت های ملی چون نفت، معادن، رودخانه ها و دریاچه ها ، مراتع و جنگل ها در نزد توده ها وجود دارد که میتواند امکانات پایه ای زندگی چون تحصیل و درمان رایگان و بیمه های بیکاری و بازنشستگی را برای مردم فراهم کند و از طرف دیگربا امکان دادن به بخش خصوصی در جهت صنعتی کردن کشور اشتغال و پیشرفت را امکانپذیر نمایند.
با تشکر نیما.
■ با سلام، من هم با گفتههای دوستان موافقت عمومی دارم، مخصوصا با یک نتیجهگیری از نیما. من هم بر این باورم که “جمهوری خواهی” به خودی خود، چشمانداز واضحی در پیش روی مردم نمیگشاید، زیرا به خودی خود در مقابل رشد پایدار، ایجاد ثروت، سیاستهای مالیاتی و رفاهی، خودگردانی در سطح روستا/شهر/شهرستان و استان/منطقه، و چیزهایی شبیه این ساکت است. اما سوسیالدموکراسی این توان را دارد که سیگنالها/پالسهایی در این موارد بفرستد. از آن گذشته، نمونههای احزاب سوسیال دموکرات و کارهایی که برای کشورهای خود (مخصوصا در برهه ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵) کردهاند، وجود دارد. این نمونهها میتوانند نشان دهند که چنین احزابی چه خدماتی برای ترمیم خرابیهای پس از دو جنگ جهانی انجام دادند.
با احترام – حسین جرجانی
فارن افرز / ۳۱ ژانویه ۲۰۲۶
چگونه تهدید نظامی، فشار و حمایت از اپوزیسیون را بهدرستی به کار بگیریم
با بازگشت دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، به کاخ سفید برای دومین دوره، او وارث فرصتی تاریخی برای بازتعریف رویارویی میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران شد؛ تقابلی که در آن زمان وارد چهلوششمین سال خود شده بود. تهران در آغاز سال ۲۰۲۵ ضعیفتر از هر مقطع دیگری از زمان انقلاب ۱۹۷۹ قرار داشت. اقتصاد ایران همچنان زیر بار تحریمهای آمریکا و سوءمدیریت داخلی در رنج بود. شبکه نیروهای نیابتی منطقهای آن، در پی سقوط بشار اسد، رهبر سوریه، و نیز کارزار قاطع اسرائیل علیه حزبالله و حماس، بهشدت تضعیف شده بود. نارضایتی عمومی از حکومت رو به افزایش بود. در نتیجه، واشنگتن از اهرم فشاری واقعی برخوردار بود: میتوانست برای کاهش تحریمها در ازای محدودیتهایی بر برنامه هستهای ایران وارد مذاکره شود، تغییر رژیم را از طریق فشار و زورِ مستمر دنبال کند، یا صرفاً ایران را مهار کرده و در عین حال اولویت خود را به چالشهای دیگر معطوف سازد.
اما ترامپ در نخستین سالی پرآشوب، هر سه راهبرد را بهطور همزمان دنبال کرد. او از آمادگی خود برای دستیابی به توافق با تهران سخن گفت، اما اندکی بعد به اسرائیل چراغ سبز آغاز جنگی را داد که ایالات متحده نیز به آن پیوست. پس از حملات ماه ژوئن گذشته به تأسیسات هستهای ایران در نطنز و فردو، ترامپ اعلام کرد برنامه هستهای ایران «بهطور کامل نابود شده است» و ظاهراً علاقه خود را از دست داد. اکنون، بنا بر گزارش نیویورک تایمز، ترامپ در حال بررسی مداخله مستقیم آمریکا در واکنش به سرکوب بیسابقه اعتراضهایی است که خود او در شعلهور شدنشان نقش داشته است؛ از جمله یورش نیروهای آمریکایی به داخل خاک ایران.
این رویکرد شتابزده، نتایجی عمیقاً متناقض به بار آورده است. برنامههای هستهای و موشکی ایران متحمل عقبگردهای معناداری شدهاند، اما میزان اشراف و آگاهی نسبت به آنچه از این برنامهها باقی مانده، به پایینترین سطح تاریخی رسیده است. رژیم ایران شکنندهتر از هر زمان دیگری در تاریخ خود شده، اما این شکنندگی با سرکوبی هولناک همراه بوده که جان هزاران نفر را گرفته است. آشوب، خشونت گسترده و بیثباتی، دستکم به همان اندازه هر گذار منظم یا مثبت قدرت محتمل به نظر میرسند. در همین حال، خطر شعلهور شدن جنگهای مقطعی در منطقه به وضعیت عادی جدید بدل شده است.
اینکه آیا ترامپ در نهایت به مهمترین رئیسجمهور آمریکا در قبال ایران از زمان جیمی کارتر تبدیل خواهد شد یا صرفاً به شتابدهندهای برای بیثباتی بدل میشود، به این بستگی دارد که آیا دولت او میتواند از بداههکاری عبور کرده و راهبردی منسجم تدوین کند یا نه. طرحی که با دقت، خویشتنداری نظامی، فشار اقتصادی و حمایت از اپوزیسیون را هماهنگ کند و در عین حال، درِ راهحلهای دیپلماتیک با تهران را باز نگه دارد، میتواند به گذاری مدیریتشده از رژیم کنونی به رهبری جدیدی منجر شود که به سود مردم ایران، ایالات متحده و خاورمیانه باشد. اما اگر دولت آمریکا به رویکرد پراکنده کنونی ادامه دهد، این کشور ممکن است خود را درگیر یک رویارویی نظامی طولانیمدت با ایران بیابد که تنها به بیثباتی بیشتر و رنج مضاعف برای ایرانیان خواهد انجامید.
مردی بدون برنامه
سیاست ایرانِ ترامپ در سال گذشته در سه مرحله متمایز شکل گرفت. مرحله نخست، در اوایل سال ۲۰۲۵، ترکیبی از فشار مجدد و دیپلماسی اکتشافی بود. ترامپ بهطور رسمی کارزار تحریمهای اقتصادی «فشار حداکثری» را از سر گرفت، اما این کار را نیمبند انجام داد و هرگز اجرای تحریمها را فراتر از سالهای پایانی دولت بایدن تشدید نکرد. او در ماه مارس، نامهای شخصی به آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، ارسال کرد و پیشنهاد گفتوگوهای مستقیم هستهای را مطرح ساخت. در پی آن، پنج دور مذاکره برگزار شد. هر دو طرف با جدیت وارد این گفتوگوها شدند، اما مذاکرات هرگز از سطح فضاسازی فراتر نرفت. با وجود موضعگیریهای علنی واشنگتن و تهران، هیچیک به توافق نزدیک نبودند. ترامپ صرفنظر از نتیجه، به تقویت تصویر خود بهعنوان یک معاملهگر رضایت داشت و تهران نیز از این گفتوگوها برای نشان دادن گشودگی استفاده کرد، بیآنکه به امتیازاتی تن دهد که یک توافق واقعی مستلزم آن بود.
این وقفه دیپلماتیک در ماه ژوئن بهطور ناگهانی پایان یافت؛ زمانی که جنگ نیابتی چند دههای ایران با اسرائیل به یک درگیری مستقیم دوازدهروزه تبدیل شد. اسرائیل حملات پیشدستانه خود را برای متوقف کردن پیشرفتهای هستهای ایران ضروری دانست، اما محرک عمیقتر این اقدام، حملات هفتم اکتبر حماس بود. پس از جنگی ویرانگر در غزه، کارزاری موفق برای تضعیف حزبالله در لبنان، و همچنین دو رویارویی محدود با خود ایران در سال ۲۰۲۴، اسرائیل به این جمعبندی رسید که بازدارندگی تهران توخالی است. در ۱۳ ژوئن، اسرائیل اهداف هستهای و نظامی ایران را هدف قرار داد و شماری از فرماندهان ارشد، به همراه بیش از ۹۰۰ غیرنظامی، کشته شدند.
ایران در پاسخ، بزرگترین رگبار موشکی تاریخ خود را علیه اسرائیل شلیک کرد که به کشته شدن حدود ۴۰ غیرنظامی و ویرانی هزاران واحد مسکونی انجامید. برخلاف رؤسایجمهور پیشین آمریکا که رهبران اسرائیل را از حمله به ایران بازمیداشتند، ترامپ از پیش به بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، چراغ سبز انجام این حملات را داده بود. در ۲۱ ژوئن، دولت ترامپ یک گام فراتر رفت و با حمله مستقیم به اهداف کلیدی هستهای ایران، با استفاده از بمبهای سنگرشکن که اسرائیل در اختیار نداشت، رسماً وارد جنگ شد. سه روز بعد، کاخ سفید میانجیگر برقراری آتشبس شد. ترامپ مدعی شد که برنامه هستهای ایران «بهطور کامل نابود شده است». در واقعیت، نتیجه این حملات وارد آمدن ضربهای جدی به ایران بود، اما همچنان ابهام بزرگی درباره سرنوشت ذخایر اورانیوم ایران باقی ماند. ایران در ماه ژوئیه تصمیم گرفت بهطور رسمی به همکاری خود با آژانس بینالمللی انرژی اتمی پایان دهد؛ اقدامی که برنامه هستهای این کشور را برای نظارت خارجی بهمراتب غیرشفافتر کرد.
از منظر ترامپ، جنگ دوازدهروزه شبیه یک پیروزی به نظر میرسید. او اعلام کرد مسئله ایران حل شده و به خود بالید که صلح را به خاورمیانه بازگردانده است. او در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «جهان و خاورمیانه برندگان واقعی هستند! هر دو [اسرائیل و ایران] شاهد عشق، صلح و شکوفایی عظیمی خواهند بود.» در سطحی پنهانتر، دولت آمریکا یک درس کلیدی را درونی کرد: ایالات متحده میتواند دست به اقدام نظامی فوقالعادهای علیه ایران بزند، بیآنکه به جنگی طولانیمدت کشیده شود. اسرائیل اما به نتیجهای متفاوت رسید: اینکه میتواند با هزینهای نسبتاً اندک به ایران حمله کند. رهبری ایران نیز، با وجود تحمل شکستهایی تحقیرآمیز و قابل توجه، پس از این حملات تغییر یا اصلاح معناداری در راهبرد خود ایجاد نکرد.
مرحله نهایی در اوایل سال ۲۰۲۶ فرا رسید؛ زمانی که پس از سالها فروپاشی اقتصادی و سرکوب سیاسی، اعتراضها در سراسر ایران شعلهور شد. ترامپ تقریباً بلافاصله خود را وارد ماجرا کرد و بهصورت علنی به تهران هشدار داد که به معترضان آسیبی نرساند و وعده حمایت داد. یک روز بعد، ایالات متحده با دستگیری نیکولاس مادورو، رهبر قدرتمند ونزوئلا، در یک عملیات مخفیانه، جهان را شگفتزده کرد. پیام به ایرانیان روشن و غیرقابلانکار بود: رژیمها میتوانند سقوط کنند — و واشنگتن آماده است نقش خود را ایفا کند.
اعتراضها اوج گرفت. سپس سرکوب آغاز شد. رسانههای دولتی ایران دستکم ۵ هزار کشته را تأیید کردهاند؛ اما بنا بر گزارش خبرگزاری فعالان حقوق بشر، آمار واقعی بهمراتب بالاتر است. ترامپ، همانگونه که در سال ۲۰۲۵ نیز کرده بود، در واکنش خود بهطور نامنظم میان دیپلماسی و تهدید در نوسان بوده است. او از مذاکرات جدید هستهای سخن گفت، تعرفههای تازهای علیه کشورهایی که با ایران دادوستد میکنند وضع کرد، و سپس در تروث سوشال از ایرانیان خواست: «به اعتراض ادامه دهید — نهادهای خود را به دست بگیرید!!!»؛ آن هم در حالی که نیروهای دریایی آمریکا بهسوی خلیج فارس حرکت میکردند و او وعده میداد «کمک در راه است»، بیآنکه هیچ برنامهای برای حمایت یا حفاظت از معترضان وجود داشته باشد. هنگامی که اعتراضها به اوج رسید و نیروهای امنیتی شروع به کشتار غیرنظامیان کردند، ارتش آمریکا هنوز بهطور مناسب در منطقه مستقر نشده بود تا هم دست به حمله بزند و هم از منافع ایالات متحده و شرکایش در برابر حملات تلافیجویانه ایران محافظت کند.
این یک سال پرآشوب، مجموعهای از تناقضها را به بار آورده است. احتمال تغییر یا فروپاشی رژیم در ایران به بالاترین سطح خود از سال ۱۹۷۹ رسیده است، اما همزمان، احتمال هرجومرج، تداوم خشونت دولتی، رنج عظیم انسانی و بیثباتی نیز به همان اندازه بالاست. ایران از نظر نظامی ضعیفتر از هر زمان دیگری در یک نسل اخیر است، اما احتمال تداوم چرخههای پیدرپی درگیری میان اسرائیل و ایران — با کشیده شدن ایالات متحده به این منازعات — همچنان زیاد است. و با وجود آنکه حملات، برنامه هستهای تهران را بهشدت تضعیف کردهاند، احتمال دستیابی به یک گشایش دیپلماتیک اندک است و ایران میتواند این برنامه را بهصورت مخفیانه بازسازی کند.
بار چهارم، موفقیتآمیز؟
خطاهای ترامپ وضعیتی بهشدت ناپایدار را آشفتهتر و غیرقابلپیشبینیتر کرده است. با این حال، او هنوز میتواند از این لحظه برای پیگیری چند هدف دیرینه آمریکا در قبال ایران بهره بگیرد: تشویق به افول تدریجی (و روزبهروز اجتنابناپذیرتر) جمهوری اسلامی، در عین پرهیز از خشونتبارترین و بیثباتکنندهترین سناریوها؛ جلوگیری از دستیابی تهران به سلاح هستهای؛ و ممانعت از تداوم چرخههای بیپایان درگیری مستقیم میان اسرائیل و ایران.
نخستین گام باید خویشتنداری باشد. واشنگتن نباید تهدیدهای ترامپ برای حمله به ایران در واکنش به سرکوب معترضان را عملی کند. در مقطع کنونی، چنین حملاتی که هفتهها پس از اعمال خشونت صورت میگیرند، بیش از آنکه معطوف به سرنگونی رژیم باشند، به آرام کردن منتقدان تندرو دولت در داخل آمریکا مربوط میشوند. هیچکس — از جمله خود ترامپ — نمیداند این حملات چه اثری بر ذهنیت کسانی خواهد گذاشت که در برابر رژیم مقاومت میکنند و کسانی که از آن حمایت میکنند. حملات آمریکا ممکن است معترضان را برانگیزد و به ریزش در میان نیروهای امنیتی بینجامد؛ ریزشی که برای ایجاد تغییر رژیم ضروری است. اما به همان اندازه ممکن است به چرخهای از خشونت دامن بزند که سقوطی کنترلنشده بهسوی هرجومرج را تسریع کند. نتیجهای نامطمئن در برابر رژیمی زخمی و بهگوشهراندهشده که بهطور فزایندهای آماده استفاده از خشونت علیه جمعیت خود است، میتواند شرایطی را بازتولید کند که به جنگ داخلی سوریه انجامید و کشور و منطقه را بیش از پیش بیثبات سازد.
با این حال، خویشتنداری به معنای کنارهگیری کامل نیست. ایالات متحده باید فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک را برای منزوی کردن بینالمللی رژیم و تسریع زوال آن تشدید کند. برای نمونه، اتحادیه اروپا پس از سالها بحث و بررسی، اخیراً تصمیم گرفت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست سازمانهای تروریستی قرار دهد و آن را در کنار گروههایی چون القاعده بنشاند. اقدام اروپا میتواند الگویی از نوع تصمیمهای قاطعی باشد که واشنگتن اکنون باید متحدان خود را برای اتخاذ آنها بسیج کند.
سرکوب خشن اعتراضها از سوی تهران، چشمانداز اصلاح تدریجی از طریق تعامل با رژیم را بهشدت تضعیف کرده است. شاید یک دهه پیش، زمانی که بسیاری از مردم ایران هنوز خواهان اصلاح رژیم بودند و از برنامه جامع اقدام مشترک — توافق هستهای ۲۰۱۵ — استقبال میکردند، چنین امکانی وجود داشت. اما پس از خروج دولت نخست ترامپ از برجام، سالها تشدید تنش، و تصمیم رژیم به کشتار شهروندان خود، این مسیر بهشدت تنگ شده است. جمهوری اسلامی اکنون یک دولت مطرود است که به احتمال زیاد در یک چرخه مرگ قرار دارد.
با این همه، اگر در شرایط کنونی هنوز جایی برای دیپلماسی وجود داشته باشد، ترامپ باید از این فرصت برای پیگیری یک تفاهم محدود و معاملهمحور با تهران بهره بگیرد. در ازای خودداری از حملات بیشتر، او باید از ایران بخواهد که اجازه بازگشت بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی به کشور را بدهد تا دستکم حداقلی از شفافیت درباره آنچه از برنامه هستهای باقی مانده، احیا شود.
واشنگتن همچنین باید با دقت و شکیبایی از اپوزیسیون ایران حمایت کند. ایالات متحده نباید به دنبال دولتی مطیع باشد که آماده پذیرش مطالبات آمریکا باشد؛ بلکه باید در پی شکلگیری دولتی در ایران باشد که سیاست خارجی کشور را بهطور بنیادین تغییر دهد و به حقوق مردم خود احترام بگذارد. از اینرو، دولت ترامپ باید اپوزیسیون را تشویق کند تا در دوران پس از خامنهای، فضا را برای ریزشها و اصلاحات در درون رژیم باز بگذارد و به جای ترجیح دادن یک گروه یا چهره خاص، وحدت میان جناحهای مختلف در داخل ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور را تقویت کند.
ایالات متحده همچنین باید نقشی تثبیتکننده در سطح منطقهای ایفا کند. ترامپ میتواند از محبوبیت چشمگیر خود در اسرائیل برای مهار بنیامین نتانیاهو استفاده کند و بهروشنی اعلام دارد که آمریکا از حملهای جدید حمایت نمیکند؛ در عین حال، باید هرچه سریعتر با اسرائیل برای تکمیل دوباره توانمندیهای پدافند موشکی این کشور همکاری کند — توانمندیهایی که پس از جنگ ژوئن هنوز بهطور کامل جبران نشدهاند. واشنگتن باید همراه با اسرائیل و شرکای عرب خود در خلیج فارس، کانالهای ارتباطی قابلاعتماد با تهران ایجاد کند تا از محاسبههای اشتباه جلوگیری شود؛ از جمله بحران نزدیک و خطرناکی که دسامبر گذشته، در پی رزمایشهای موشکی ایران شکل گرفت و تنها از طریق ارتباطات غیرعلنی با میانجیگری روسیه مهار شد.
راهبرد مهار و فشار، بهمراتب خردمندانهتر — و بسیار کمخطرتر از نظر بروز خشونت گسترده — از بداههکاریهای یک سال گذشته است. اگر این راهبرد بهطور پیوسته دنبال شود، بهترین شانس را برای یک گذار مدیریتشده در رهبری تهران فراهم میکند؛ گذاری که نه از دل جنگ منطقهای، بلکه از مسیر کنترلشدهتری شکل بگیرد. اگر ترامپ بتواند چنین گذاری را رقم بزند، شاید در نهایت شایسته عنوانی شود که خود به خویش داده است: «فرمانده کل صلح».
—-
* ایلان گلدنبرگ، معاون ارشد و مدیر ارشد سیاستگذاری در سازمان جیاستریت است. او از سال ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۴ مشاور ویژه معاون رئیسجمهور، کامالا هریس، در امور خاورمیانه بود و از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲ ریاست تیم ایران در دفتر وزیر دفاع در دولت باراک اوباما را بر عهده داشت.
* نیت سوانسون، پژوهشگر ارشد مقیم و مدیر پروژه راهبرد ایران در شورای آتلانتیک است. او در دولت بایدن مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی بود و در سال ۲۰۲۵ بهعنوان عضو تیم مذاکرهکننده ایران در دولت ترامپ فعالیت داشت.
از زرینتاج تا امروز: رؤیایِ ایرانیِ پایانِ تشیع و اسلام
نخستین کسی که آگاهانه تصمیم گرفت در روز عاشورا بهجای سوگواری، حنا ببندد و جشن بگیرد، زرینتاج قزوینی، مشهور به طاهره قرةالعین بود. کنشی که امروز در اشکال گوناگون در جامعهی ایران تکرار میشود و بهتدریج گسترش مییابد، نزدیک به دو قرن پیش بهدست او آغاز شد. برخی منابع تاریخی گزارش کردهاند که طاهره ــــ به روایتی در همدان و به روایتی دیگر در کربلا، پیش از تبعید ــــ در روز عاشورا جامههای رنگین پوشید، خود را آراست و پیروانش را فراخواند تا بهجای عزاداری، به شادی و جشن بپردازند. این کنش نه واکنشی احساسی و نه اعتراضی زودگذر، بلکه اعلامی صریح و نمادین بود: اعلام پایان تاریخی عقاید شیعی و نسخ شریعت اسلام. (برای مطالعه، بنگرید: ناسخالتواریخ، جلد سوم، ص ۱۶۰؛ روضةالصفای ناصری، جلد ده، ص ۴۳۴؛ قصصالعلماء، ص ۶۲)
از این منظر، طاهره را میتوان نه فقط معاصرترین زن، بلکه یکی از معاصرترین شخصیتهای تاریخ ایران دانست؛ زیرا جامعهی امروز ایران در مسیری گام میزند که او با کنشی آگاهانه و با شهامت، بابِ تاریخیِ آن را گشود. آنچه امروز در کنشها و ژستهای جمعی دیده میشود ــــ از آتشزدن مسجدها تا رقصیدن در آیینهای سوگواری ــــ نوعی اعلام اجتماعی است: اعلام فروپاشی مرجعیت خدای تشیع و خدای اسلام در سپهر معنایی جامعهی ایرانی. طاهره گویی رؤیای چنین روزی را در سر داشت؛ روزی که بدن، شادی و خودِ زندگی از زیر بار الهیات مرگ، شکنجه و قتل رها شوند.
او نیز بهای این «نه» گفتن را با جان خود پرداخت؛ همانگونه که بسیاری از کشتهشدگان دیماه جانشان را بر سر انکار نظم شیعی و خدای اسلامی گذاشتند. طاهره نمیخواست در حجاب بماند؛ نه فقط حجاب تن، بلکه حجاب فرهنگیای که اسلام بر جامعهی ایرانی تحمیل کرده است. او رؤیای زیستنی آزاد از احکام اسلامی و مناسکِ مرگستایِ شیعی را در سر داشت؛ مناسکی که، برخلاف کارکرد کلاسیک آیینها در تولید همبستگی اجتماعی، بهجای تقویت پیوندهای جمعی، آنها را تضعیف میکنند و با قدسیسازی خشونت و بدلکردن آن به امری بدیهی، عادی و انحصاری، زمینهی سلطهی پایدار سیاسیِ یک گروه خاص را فراهم میکنند و بدینوسیله جامعه را به انقیاد یک اقلیت ایدئولوژیک میکشانند. آنچه امروز در جامعه رخ میدهد ــــ این وارونگی کامل مناسک ــــ ادامهی همان رؤیاست؛ رؤیایی که «رقصِ سوگ» تنها نقطهی آغاز آن است و رقصیدن در روز عاشورا، تحقق جمعی و کامل آن. این همقرانی تصادفی نیست، بلکه نشانهای تاریخی است که باید درک شود و به زبان آید.
در افق این دگرگونی، نهتنها رقصیدن و آوازخواندن دیگر نباید جرم تلقی شود، بلکه شادمانی و رقص در روز عاشورا نیز میتواند به یکی از مناسک آیندهی جامعه بدل شود؛ مناسکی که مرگمحوری اسلام و تشیع را به زندگیمحوری فرهنگ ایرانی واگذار میکند.
کنشهای نمادین: زبان ناخودآگاه خیزش دیماه ۱۴۰۴
برخی کنشهای جمعی، مانند آتشزدن مسجد یا رقصیدن در زمان سوگواری، بهسادگی در چارچوب تحلیلهای سیاسی یا جامعهشناختی نمیگنجند و حقیقت خود را بهتمامی در این قالبها بازنمینمایانند؛ این رفتارها واکنشهایی نمادیناند و پیش از هر چیز نشانههایی هستند که جامعه در لحظهی بحران از خود بروز میدهد و به واقعیتهایی فراتر از سطحِ آشکار کنش دلالت میکنند. چنین واکنشها را نمیتوان با منطق بیانیه یا شعار توضیح داد؛ آنها محصول تصمیمهای سیاسی از پیش طراحیشده نیستند و تنها با زبان نشانهها و منطق رؤیا قابل فهماند. جامعه، درست مانند فرد، رؤیا میبیند؛ همانطور که نمیتوان به کسی گفت خواب نبیند، نمیتوان از جامعه نیز خواست واکنشی نمادین نشان ندهد. برخلاف رفتارهای نظام سیاسی که برآیند طراحی و محاسبهاند، کنشهای جمعی در لحظات انفجاری، حاصل انباشتهای ناخودآگاه، تجربههای زیسته و گرههای حلنشدهی تاریخیاند. در چنین فضایی، تحلیل واکنشها دیگر به معنای قضاوت یا محکومکردن نیست؛ بلکه فهم نشانهها و درک زبانی است که جامعه برای بیان گسست، نفی یا آزادسازی خود برمیگزیند. همین زبان نمادین است که ما را به لایههای عمیقتر زندگی اجتماعی و معنای کنش جمعی رهنمون میکند و مسیر تحلیل واقعی را میگشاید.
از این منظر، آتشزدن مسجد در خیزش دیماه را نمیتوان فقط بهعنوان تخریب یک بنا یا بیاحترامی دینی توضیح داد. مسجد در ایران فقط یک مکان عبادی نیست؛ نماد تاریخیِ استیلای یک نظم دینی ـــ سیاسی است که پس از تهاجم اسلام به ایران، خود را از طریق ساختن مساجد، منارهها و نشانههای آیینی بر جغرافیا، حافظه و بدن اجتماعی تحمیل کرد. مسجد، در این معنا، حامل خاطرهی یک «تحمیل تاریخی» است، نه فقط یک فضای عبادت. وقتی بخش بزرگی از جامعه این نماد را هدف میگیرد، در واقع اعلام میکند که این نشانه دیگر برایش حامل قدسیت، مشروعیت یا مرجعیت نیست. آتشزدن مسجد، پیش از آنکه ویرانکردن یک ساختمان باشد، ابطال یک نشانه و مدلول آن است؛ معنایی که زمانی بر جامعه حجیت داشت و اکنون فرو ریخته است. این کنش را میتوان تلاشی نمادین برای بازپسگیریِ زیستجهان از نظمی دانست که خود را به نام دین، اما به شیوهی سلطه، مستقر کرده است.
در همین چارچوب، رقصیدن در زمان سوگواری نیز نه نشانهی بیحسی اخلاقی است و نه واکنشی خشمآلود که در لحظهای روی دهد و سپس خاموش شود؛ بلکه نفی آیینیِ نظمی است که میکوشد اندوه، مرگ و تجربهی جمعی را به شکلی انحصاری مدیریت و مصادره کند. رقص در اینجا زبان انکار است: انکار حق نظام سیاسی ــ دینی برای تعیین این که چه زمانی باید گریست و چگونه باید زیست.
این کنشها دسیسهی دشمن نیستند و محصول طراحی سیاسی هم نیستند ــــ چنانکه نظام حاکم با تکیه بر آنها معترضان را متهم و محکوم میکند. آنها تجلی رؤیاهای جمعیاند که گسست عمیق میان زندگی ایرانی امروز و دستگاه معنایی اسلام نهادی را آشکار میکنند. به بیان دیگر، مسئله این نیست که همهی کنشگران آگاهانه تصمیم گرفته باشند «مسلمان نباشند»؛ بلکه نکته این است که اسلام، بهمثابه یک شیوهی زیست فرهنگی، آیینی و سیاسی، دیگر قادر نیست برای بخش بزرگی از جامعه چارچوبی معنادار برای زندگی فراهم کند ــــ و تشیع در این میان نقشی دوگانه دارد: از یکسو با بهرهگیری از عناصر فرهنگ ایرانی توانسته اسلام را در این سرزمین بومی کند، و از سوی دیگر، همین پیوند باعث شده بحران اسلام، به شکلی عمیقتر و درونیتر در جامعهی ایرانی بروز کند. با این حال، مسئلهی بنیادین نه تشیع ـــ که اسلام در جامعهی ایرانی به ریخت آن درآمده ـــ بلکه خود دین اسلام است؛ دینی که خشت اول آن کج نهاده شد و از همان آغاز بر کرسیای نشست که سزاوار آن نبود.
بنابراین، درک نشانههایی همچون آتشزدن مسجد یا رقصیدن در زمان سوگواری نقطهی آغاز تحلیل است، نه پایان آن. اگر این کنشها را تنها به «نفرت»، «واکنش»، «بیاخلاقی» یا حتی «بیدینی» تقلیل دهیم، در واقع از روبهرو شدن با بحران اصلی میگریزیم: فروپاشی مرجعیت دینی بهمثابه چارچوب معنا و ورود جامعه به مرحلهای که نمادهای مقدس دیگر کارکرد خود را از دست دادهاند. از این منظر، پرسش اساسی قابل طرح این است: اگر دینی نتواند نقش مهار خشونت و معنابخشی به زندگی را ایفا کند، آیا هنوز میتوان آن را «دین» نامید، یا باید آن را بهمثابه چارچوبی ایدئولوژیک و در نهایت الهیاتی سیاسی فهم کرد؟ به بیان دقیقتر، پرسش اصلی این است: با توجه به جهاننگری اسلام و ارادهی درونی و تاریخیِ آن به قدرت، آیا میتوان آن را از اساس «دین» نامید؟ آیا اطلاق عنوان «دین» به آن موجه است؟
اسلام؛ الهیات سیاسی در پوستینِ دین
اسلام را معمولاً در کنار دیگر ادیان جهان مینشانند؛ گویی با پدیدهای همجنسِ مسیحیت، یهودیت یا بودیسم طرفایم. اما همین قیاس، مسئله را از همان ابتدا مخدوش میکند. اسلام، بیش از آنکه دینی برای معنا و رستگاری فردی یا جمعی باشد، سامانهای هنجاری ــ سیاسی است که از آغاز، اخلاق، قانون و خشونت را در خدمت ساماندهی قدرت قرار داده است. نادیدهگرفتن این تمایز، فهم ما از خشونت اسلامی را یا به انکار میکشاند یا به سادهسازی. برای روشنشدن بحث، ابتدا باید مفاهیم را تفکیک کرد. «دین» در معنای کلاسیک، پاسخی است به مسئلهی معنا، رنج و مرگ؛ اخلاق در آن نقشی پیشینی دارد و وظیفهاش محدودکردن خشونت است. اما الهیات سیاسی نظمی است که قدرت را قدسی میکند، اخلاق را مشروط به ایمان میسازد، و خشونت را ــــ هرگاه لازم باشد ــــ به نام خدا واجب میشمارد. مسئلهی ما در اینجا ایمان فردی مسلمانان نیست، بلکه خود اسلام بهمثابه یک ساختار نهادی و تاریخی است. در اغلب ادیان بزرگ، خشونت یا امری ثانویه است یا محصول انحراف تاریخی. مسیحیتِ تعلیمی بر اخلاق قربانیمحور و نفی خشونت استوار است، حتی اگر کلیسا در تاریخ به خشونت آلوده شده باشد. یهودیت دینی قوممحور است، اما فاقد ایدهی جهانگشایی و سیطره بر جهان است. بودیسم از بنیاد خشونت را مانع رهایی و تجربهی معنوی میداند. اما اسلام از همان لحظهی تکوین، دین، دولت، قانون و جنگ را در یک بستهی واحد عرضه میکند: شریعت، خلافت، جهاد، و تقسیم جهان به دارالاسلام و دارالحرب.
مدافعان اسلام میگویند: اسلام دین رحمت است؛ خشونت در آن استثنایی و دفاعی است؛ جهاد معنایی اخلاقی دارد؛ و آنچه امروز میبینیم، سوءتفسیر یا محصول شرایط تاریخی است. این دفاع، در نگاه اول قانعکننده به نظر میرسد، اما در برابر بررسی ساختاری درهم میشکند.
نخست، اگر رحمت اصل بنیادین بود، نباید قابل تعلیق میبود. اما در اسلام نهادی، اخلاق تابع ایمان است: رحمت نسبت به مؤمن واجب، نسبت به کافر مشروط، و نسبت به مرتد لغو میشود. اخلاقی که براساس هویت دینی افراد فعال یا معلق میشود، هرگز اخلاق جهانشمول نیست؛ این اخلاق ابزاری است برای تمایزگذاری و تحمیل تبعیض. در یک کلام، هدف واقعی اخلاق، تأمین و حفظ کرامت انسانهاست، در حالی که اسلام، هم جان و هم کرامت انسانها را بهمثابه ابزاری برای بقای اجتماعی و تحکیم سیطرهی سیاسی خود به کار میگیرد.
دوم، ارجاع به «جهاد اکبر» ـــ همان مبارزه با نفس اماره ـــ بیش از آن که هستهی فقهی اسلام باشد، ترفندی خطابی و متأخر است. واقعیت این است که فقه اسلامی قرنها حول جهاد نظامی، فتح سرزمینها، غنیمت، اسیر و ادارهی جوامع مغلوب شکل گرفته است. اگر جهاد نظامی امری فرعی یا اصغر بود، هرگز چنین دستگاه حقوقی گستردهای برای آن طراحی نمیشد.
سوم، دفاع از «شرایط تاریخی» بهطور ناخواسته اسلام را به الهیات سیاسی تبدیل میکند. منظور از «شرایط تاریخی» وضعیتهای خشونتآمیز، جنگها و بحرانهای سیاسیای است که متن دینی در آن نازل شده است. اگر بپذیریم که چنین متنی همچنان الزامآور است، در واقع پذیرفتهایم که با یک دین معنوی و اخلاقی روبهرو نیستیم ــــ و دقیقتر، هرگز با دین حقیقی مواجه نبودهایم؛ بلکه با نظامی سروکار داریم که قانونگذاریاش را برای مدیریت قدرت و جنگ طراحی کرده است ــــ و این درست همان منطق الهیات سیاسی است.
چهارم، این ادعا که اسلام با قانونمند کردن خشونت، آن را مهار کرده است، از نظر اخلاقی نابسنده است. فقه اسلامی مشخص میکند چه کسی را میتوان کشت، چه کسی را میتوان به بردگی گرفت، چه کسی از حقوق کامل انسانی محروم است. اخلاقی که پرسش اصلیاش «چه کسی مستحق خشونت است؟» باشد، اخلاق نیست؛ مدیریت خشونت در راستای سود و سیطرهی حاکمان است.
پنجم، اجتهاد و تفسیرپذیری نیز راه نجات نیستند. اجتهاد اجازه میدهد در شیوهی اجرای احکام بحث شود، نه در اعتبار اخلاقی خودِ احکام. متن مقدس، پیامبر و ساختار شریعت از نقد بنیادین مصوناند. اصلاحی که به این بنیانها دست نمیزند، اصلاح نیست؛ تنظیم درونسیستمی است. از این منظر، مسئلهی اسلام نه خشونتِ برخی مسلمانان، بلکه این واقعیت است که خشونت در اسلام نهادی، از یک انحراف تاریخی به امکانی مشروعِ اخلاقی و حقوقی ارتقا یافته است. نظمی که خشونت را تعریف میکند، صورتبندی میکند و به آن مشروعیت میبخشد ـــ حتی اگر در مقاطع و شرایطی خاص آن را بهطور تاکتیکی محدود یا مهار کند ــــ دیگر در چارچوب دینِ کلاسیک باقی نمیماند، بلکه وارد منطق الهیات سیاسی میشود؛ جایی که امر قدسی مستقیماً در خدمت قانون، حاکمیت و اعمال قهر قرار میگیرد.
بازهم تأکید میکنم: مسئله بر سر آن نیست که اسلام، در سیر تاریخی خود، دچار «سیاسیشدن» شده یا خوانشهای سیاسی از آن پدید آمده است؛ مسئله این است که اسلام از همان آغاز، در سطح متن، شریعت و نظم اجتماعی، خود را بهمثابه الهیاتی برای ساماندهی قدرت، قانون، بدن و خشونت بنا کرده است. در این معنا، سیاست امری عارضی بر دین نیست، بلکه خودِ دین صورتبندیای سیاسی از امر قدسی است. خدا در اسلام نه صرفاً افق معنا، بلکه منبع قانون، مجوز خشونت و بنیان حاکمیت است؛ و شریعت نه راه رستگاری فردی، بلکه سازوکار تنظیم جامعه، انقیاد بدنها و بازتولید نظم قدرت. از اینرو، اگر دین را نهادی بدانیم که وظیفهاش محدود کردن خشونت، معنابخشیدن به رنج و گشودن امکان همزیستی است، آنگاه باید بیپرده این پرسش را مطرح کرد: آیا اسلام اساساً دین است، یا از آغاز نوعی الهیات سیاسی بوده که امر قدسی را در خدمت حاکمیت و سلطه به کار گرفته است؟
برای درک این مسئله کافی است به واقعهی بنیقریظه بازگردیم؛ جایی که محمد، در مقام پیامبر اسلام، پس از شکست قبیله، فرمان داد سر مردان اسیر و حتی کودکانی که هنوز به نوجوانی نرسیده بودند بریده شود، زنان به بردگی گرفته شوند و اموال قبیله به تاراج رود. این رخداد نه فقط یک تصمیم موردی، بلکه الگویی هنجارساز در سنت اسلامی بود؛ الگویی که بعدها برای خمینی به مرجع مشروعیتبخش تصمیمهایش بدل شد ــــ تا آنجا که در سخنرانیهایش بارها برای توجیه اعدامها و کشتارها به آن ارجاع داد ــــ و همین الگو، در تمام دوران زمامداری خامنهای، بهمثابه پشتوانهای الهیاتی ــ بر پایهی منطقِ تأسی به کنشِ پیامبر ــ او را به صدور فرمانهای اعدام و قتلعام با وجدانی آسوده جسور ساخت.
تا زمانی که اسلام را منفک از آیین قدرت و همچون «دینی مشابه دیگر ادیان» درک کنیم، خشونتِ درونزادِ آن یا ضروری و دفاعی جلوه میکند یا به بدفهمی تقلیل مییابد. اما فهم اسلام بهمثابه الهیات سیاسی امکان نقد ریشهای را فراهم میکند؛ نقدی که نه از سر دینستیزی، بلکه در دفاع از جایگاه دین در مقام شارح اخلاق جهانشمول و محدودکنندهی خشونت است. اگر دین جز این نمیکند، آیا هنوز نیازی به آن وجود دارد؟ بر اساس همین منطق است که ایرانیان مسجدها را به آتش میکشند: زیرا دریافتهاند که اسلام نه تنها منش دینی ندارد، بلکه خود گونهای الهیات کشتار و نصرت است. آنها را نمیتوان به دینستیزی متهم کرد، چرا که دین در شکل طبیعی خود میتواند حس معنوی و اخلاقی جامعه را تقویت کند، همکاری و همیاری را ممکن سازد و پیوند اجتماعی میان افراد ایجاد کند. دین چارچوبی برای محدود کردن خشونت، تنظیم رفتارها و معنا بخشیدن به زندگی انسانی فراهم میآورد. اما در اسلام تاریخی و اجتماعی نشانهای از این کارکرد اخلاقی و همبستگیآفرین دیده نمیشود. آنچه در متن و سنت اسلامی برجسته است، نه معنویت، بلکه معماری دقیقِ بسیج اعتقادی، حقوقی و بدنی برای فتح و سلطه بر دیگر جوامع است. به بیان دیگر، اسلام در شکل نهادی خود کمتر به اخلاق جمعی و همزیستی پایدار میاندیشد و بیشتر بر مشروعیتبخشی به قدرت و گسترش نفوذ متمرکز است.
اگر اسلام را بهمثابه نظمی سیاسی در پوشش دین در نظر بگیریم که گسترش قدرت و بازتولید مشروعیت خود را بر هر کارکرد دیگری مقدم میدارد، ظهور جنبشها و جریانهای فرهنگی و دینی در ایران را میتوان واکنشی آگاهانه به همین منطق دانست؛ از تصوف ایرانی گرفته تا حلقههای عرفانی و ادبی، شیخیه، و سپس جنبشهای بابی و بهائی. این جریانها ــــ که در اینجا تنها به نمونههایی از آنها اشاره کردهام ــــ کوشیدند جامعهی ایرانی را نه با نفی مستقیم، بلکه با زبان اخلاق، فرهنگ بومی و حتی تفسیر درونی متن اسلام، بهویژه قرآن، از سلطهی الهیات اسلامی رها سازند و مسیر جایگزینی معنایی، اخلاقی و فرهنگی را هموار کنند. این روش، در تاریخ فرهنگی ایران آشناست: نفوذ به درون پدیدهی تحمیلی و دگرگونکردن آن از باطن، تا سرانجام در مسیر فرهنگ شاعرانه و خشونتپرهیز ایرانی قرار گیرد. اما تجربهی تاریخی نشان میدهد که اسلام، بهواسطهی پیوند ذاتی و ساختاریاش با قدرت و سلطه، از مهار این راهبرد جانسختتر است. از این رو، به نظر میرسد جامعهی ایرانی امروز از مرحلهی گوارش و دگرشِ درونی عبور کرده و به کنار گذاشتن کامل این الهیات سیاسی رسیده است؛ فرایندی که رد هلالگون آن را دو قرن پیش در اقدام زرینتاج دیدیم و امروز چون ماه کامل، در آسمان ایران میدرخشد.
■ جناب صباحی گرامی، اشاره شما “به واقعهی بنیقریظه بازگردیم؛ جایی که محمد، در مقام پیامبر اسلام، پس از شکست قبیله، فرمان داد .....” آیا تایید این نوع وقایع تاریخی است که در صحت آن تردید وجود داشته و بیشتر از قرار معلوم در زمان عباسیان و بعد آن نوشته شده، یا اینکه مثالیست هر چند غیر تاریخی و تنها اشاره به نو تفکر اسلام نسبت به “دشمنان یا فتنه گران” ؟ اینجور که اسلام پژوهی نوین (مثلا پژوهشکدۀ اِناره) منابع اسلامی را به روش تاریخی-انتقادی مورد بررسی قرار میدهند، برآنند که آنها را نباید به عنوان منابع تاریخی ارزیابی کرد. در این رابطه برای من و شاید هم خوانندگانی که پژوهش های جدید را (به عنوان مثال در سایت کندوکاو در پایین صفحه ایران امروز) دنبال میکنند شنیدن نظر شما جالب خواهد بود.
با احترام سالاری
■ آقای سالاری عزیز، از توجه و طرح پرسش شما سپاسگزارم. بیتردید پژوهشهای گروه اِنارَه از حیث روششناسی تاریخی ارزشمند و قابل اعتنا هستند؛ با اینحال، مسئلهی مورد نظر من نه اثبات یا نفی تاریخیِ اشخاص یا وقایع، بلکه اسلام بهمثابه یک روایت است؛ روایتی که در یک فرایند تدریجی و تاریخی برساخته و تثبیت شده است و امروز حدود دو میلیارد نفر به آن باور دارند و زندگی خود بر اساس آن سامان میدهند. ارجاع من به پارهای مشخص از این روایت ــ یعنی واقعهی قتلعام قبیلهی بنیقریظه ــ از آنروست که این رویداد در همهی منابع اصلی تاریخ اسلام آمده و، بهویژه در دورهی جمهوری اسلامی، به الگویی کانونی در منطق اعمال قدرت و شیوهی حکمرانی تبدیل شده است. خمینی بارها در سخنرانیها و نوشتههای خود به این واقعه ارجاع میدهد تا تصمیمهای خود را در ادامهی سنت پیامبر بازشناسی کند. این یکی از نمونه سخنرانیهای اوست: اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنیقریظه را در حضور رسولالله میکشند، گردن میزنند به امر رسولالله.
در کتاب آداب نماز هم نوشتهای هولناک دارد و قتلعام را رحمت و به صلاح مقتولان میداند و به واقعهی بنیقریظه هم ارجاع میدهد: حتی کسانی که نور ایمان و سعادت ندارند و آنها را با جهاد و امثال آن به قتل میرسانند ـ مثل یهود بنی قریظه ـ برای خود آنها نیز این قتل صلاح و اصلاح بود؛ و میتوان گفت از رحمت کاملهی نبی ختمی قتل آنها است؛ زیرا که با بودن آنها در این عالم در هر روزی برای خود عذابهای گوناگون تهیه میکردند، که تمام حیات اینجا به یک روز عذاب و سختیهای آنجا مقابله نکند؛ و این مطلب برای کسانی که میزان عذاب و عقاب آخرت و اسباب و مسبّبات آنجا را میدانند پر واضح است. پس، شمشیری که به گردن یهود بنیقریظه و امثال آنها زده میشد به افق رحمت نزدیکتر بوده و هست تا به افق غضب و سخط.
با احترام، محمود صباحی
■ آقای صباحی گرامی، با تشکر از پاسخ تان. در واقع میتوان گفت که برای این نوع حکومتها درست یا نادرست بودن این روایات اهمیت چندانی ندارد و تنها ابزاری است برای اعتبار بخشیدن و آسمانی کردن اعمالشان. اصولا همه این روایات و احادیث ثبت شده نشان از دولتی بودن اسلام از ابتدای تولدش است و اجرای دستورات در رابطه با زندگی خصوصی و اجتماعی مردم از همان موقع هم بوسیله حکمان با اتحاد و همراهی سران دینی به شدت پیگیری میشده است. که نمونههای زیادی هم از این انکیزیسیون شرقی در تاریخ این منطقه وجود دارد. با این حال ذکر جعلی بودن اکثر این روایات و احادیث از تقدس آن خواهد کاست و به خوانندگان نا آشنا نشان خواهد داد که چگونه این آیین از همان ابتدا مقدمات کنترل و دست درازی و دخالت در زندگی مردم را فراهم کرده بود تا به سرکوب خویش قداست ببخشد.
با احترام سالاری
پس از ماتم و سوگواری کشتار جمعی در خیابانها توسط حکومت اسلامی، زمان بازخوانی سنجشگرانه جنبش اجتماعی دی ماه ۱۴۰۴ است.
این جنبش سراسری در مقایسه با سه کنش اعتراضی ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ دارای یک تفاوت معنادار بود که به شنیدهشدن کم و بیش گسترده نام رضا پهلوی مربوط میشد. در یک کنش اعتراضی فراگیر داشتن یک لیدرشیپ و پروژه برای جایگزین کردن آنچه موضوع اعتراض است گام مهمی در فرا روئیدن به سطح یک جنبش اجتماعی کامل به شمار میرود.
دلیل این تحول هر چه که باشد از اهمیت این چرخش و وجود انگاره جمعی نوپدید در نمیکاهد. کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است. خلاقیت جنبشهای اجتماعی از جمله در نمادسازی و شکلدادن به تخیل جمعی جدید است. معنای سیاسی این رخداد امکان شکلگیری درونزای یک افق جدید در خلاء سیاسی است که جامعه خشمگین وعاصی را در یک بنبست فرسایشی قرار داده است.
فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض اما به معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست که جامعه ما در یافتن پاسخ آن در سه دهه گذشته خود را به آب و آتش زده است. فاصله میان استقبال از یک نام در خیابان و تبدیلشدن عملی به نماد ملی گروههای مختلف اجتماعی مسیری است که رضا پهلوی باید بپیماید.
کسانی که در یک کنش جمعی اعتراضی به خیابان میآیند تخیل جمعی جدیدی میآفرینند اما تداوم و فراگیر شدن آن به پویایی بعدی جنبش پیوند خورده است. رهبری یک جنبش انقلابی مسئولیت تاریخی بزرگی است که در میدان کنش سیاسی هم صیقل میخورد و مشروعیت عمومی پیدا میکند. چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.
درباره آنچه گذشت اما فراتر از سوگواری همگانی در پی قتلعام بیرحمانه حکومت، به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. ادبیات جنگی از ۱۶دی مانند فراخوان اشغال مراکز دولتی یا فتح تهران بیشتر به زمانی مربوط میشود که دستگاه حکومتی در حال فروپاشی است و نیروهای نظامی نیز دچار شکاف شدهاند. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر. در اینجا میتوان برای مثال پرسید نبودن ارتباط با مبارزان داخل و رهبری جمعی چه نقشی در این رویکرد داشت؟
نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند. لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
طرح این نکات به معنای کاستن از نقش و مسئولیت کامل حکومت جمهوری اسلامی در کشتار گسترده مردم نیست. هیچ کنشی از سوی گروههای معترض سرخورده و عاصی گشودن آتش با سلاح جنگی بر روی مردم و قتلعام خیابانی را توجیه نمیکند. واکنش جمهوری اسلامی به خاطر احساس خطر موجودیتی بود که ادامه و گسترش این جنبش میتوانست برای نظام سیاسی دینی در پی داشته باشد. حکومت و رهبر آن دیگر پایگاه اجتماعی خاصی ندارند و فقط به نیروی سرکوب متکی هستند.آنها در حرف و عمل نشان داده اند که برای بقای خود هیچ خط قرمزی ندارند.
ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند. برای مثال ترویج خشونت ویرانگر برای رسیدن پرشتاب به هدف نه تنها دست حکومت را در سرکوب باز میگذارد که صلح اجتماعی آینده را هم دشوار و چه بسا ناممکن میکند.
تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند. این واقعیت فراخوانی به همه نیروهای زنده جامعه برای بازاندیشی در رهیافتهای خود.
جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد. جامعه مدنی و همه نخبگان سیاسی، از جمله رضا پهلوی، در برابر یک آزمون تاریخی قرار دارند. یا ما میتوایم با خرد جمعی پاسخ پرسش تاریخ را پیدا کنیم و یا باید به پاسخی دل خوش کنیم که دیگران برای ما مییابند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ جناب پیوندی گرامی، این بهترین و مسئولانه ترین و تا حدی کاملترین برخوردی بود که تا به حال در این بلبشوی شاه/سلطنت طلبی و جمهوری خواهی چهل تکه خواندم. این فاجعه اخیر اگر احزاب و گروههای و شخصیت سیاسی را برای ایجاد جبههای فراگیر به خود نیاورد که در کنار هم راه حلی دمکراتیک برای گذار از حکومت اسلامی پی افکنند و اعتماد ملت رنج دیده ایران را بدست آورند و نمایندگی شان را به عهده بگیرند، روزگار تیره تار هم چنان بر این مرز و بوم و مردمش سایهاش را درازتر خواهد کرد. هیچ جریان و شخصیتی در این دوران نباید در جایی که ایستاده است میخکوب شود، باید قدم جلو بگذارد و از سایه خویش عبور کند و بر تفاهم و مشارکت اصرار بورزد، پا پس نگذارد و منافع ملی را که آسایش و رفاه و آزادی مردم ان سرزمین است در اولویت قرار دهد. خرد جمعی امکان خطا را کاهش داده و امیدآفرین است.
امیدوارم همه به خود آیند و دعواها و سهمخواهیها و تکرویهای موجود جایش را به توافقی آبرومند و معتبر برای رهایی ملت ایران دهد. این جمله شما که “چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.” باید به گوش آقای پهلوی برسد تا شاید با توجه به رویدادها اخیر و دیدن چهره سرد واقعیت، تجدید نظری در وی و اطرافیانش صورت گیرد.
با درود و احترام سالاری
■ درود و سپاس بی پایان بر شما. زبانتان صریح، گویا، علمی، و مسوولانه است. ما که خناق گرفتیم بس که بر حذر داشتیم دوستان دور و نزدیک را که از رویکرد پرخاش دوری کنند و به تحلیل علمی روی آورند، اینکه آقای پهلوی و نقش وی را نفی و رد نکنند ولی بخواهند که او پاسخگو به نقش تاریخی و وظایف ملی و تکثرگرا باشد. هر چه گفتید موشکافانه و مسوولانه است و من به عنوان مرجع رسانهای از نوشته شما بهره خواهم برد.
با احترام، پیروز.
■ تحلیل جنابعالی بسیار جالب و بیش از هفتاد درصد منطبق بر واقعیت است. فقط در مورد پادشاهی خواهان معتقدم که شعار جاوید شاه یا حمایت از پهلوی در این مقطع بحرانی و غلبه احساسات بر عقل و منطق را نباید به منزله پذیرش نظام شاهنشاهی دانست بلکه این یک الترناتیو دم دستی و تا حدودی مورد حمایت عوامل خارجی برای دوره گذار قابل پذیرش و مورد قبول جمعی از معترضان میباشد.
اکبر غلامی
■ دوستان عزیز جناب سالاری، جناب پیروز و جناب اکبر غلامی سپاس فراوان از بازخوردهای دلگرم کننده شما.
اگر بتوان به تدریج بخشهای گوناگون اپوزیسیون را به سوی یک گفتگو برای سازش تاریخی برد شاید سناریوهای بدبینانه از بخت کمتری برای واقعی شدن برخوردار باشند.
با مهر و احترام فراوان س. پیوندی
■ جناب پیوندی وقتی من و شما در رده حاکمان اسرائیل و آمریکا و اطرافیان رضا پهلوی نیستم, توصیههای ما به آنان اثری ندارد. برای تاثیر گزاری بر تصمیمات و اقدامات آنها ما نیازمند تشکیل جبههای هستیم با توانایی بسیج مردم تا دیگر مدعیان رهبری بعنوان یک طرف معادله نیازمند همکاری با ما باشند. فقط در آن صورت است که توصیههای ما شرط همکاری ما برای هدفی مشترک میشود.
با تشکر, نیما
■ سپاس از جناب پیوندی برای این مقاله به هنگام که به در رابطه با این تفکر سیاسی اشاره های کاملا به جا و کلیدی کردهاند. هر چه میگذرد جریان پادشاهی خواه از تفکراتی که آقای رضا پهلوی در ابتدا مطرح میکردند و قول و قرارش را میدادند دورتر و دورتر میشود. اکنون کار به جایی رسیده که با هواداران ایشان حتی یک جمله حرف منطقی نمیتوان رد و بدل کرد. این روند بسیار خطرناک و نگران کنندهای است که ظهور فاشیسم را به یاد میاندازد.
جناب پیوندی عزیز دغدغه ما همگی ایران است. ولی چگونه باید با این جماعتی که گوشهایش را بسته و دهانش را تا انتها باز کرده، چماق در دستانش گرفته و اندیشه کشتار و انتقام از هر دگراندنیش مغزش را پر کرده، کنار آمد؟ اینها با این مسیری که میروند ایران را به سمت جنگ داخلی میکشانند. من یکی از کسانی هستم که خواهان همکاری همه جانبه با رضا پهلوی بودم. اکنون فکر میکنم اگر این تفکر امروزی پیروان او حاکم شود، بدون تردید با توام قوا در مقابلشان خواهم بود.
biamoozim
■ جناب پیوندی گرامی،
تحلیل شما دقیق، مسئولانه و از منظر جامعهشناختی بسیار راهگشاست و بهدرستی بر ضرورت فهم پویاییهای جنبش اجتماعی اخیر، پیش از داوریهای شتابزده، تأکید میکند. در همین چارچوب، مایلم به یک نکته در متن شما اشاره کنم که به گمانم میتواند محل تأمل و گفتوگوی بیشتر باشد. شما نوشتهاید که «چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است». این گزاره در صورتی قابل پذیرش است که با شخصیتی مواجه باشیم که پیشتر شایستگی و توانایی خود را دستکم در رهبری موفق یک یا چند کنش جمعی یا جنبش اجتماعی نشان داده باشد. اما مرور کارنامهٔ عملی و سیاسی آقای رضا پهلوی، چنین ارزیابیای را تأیید نمیکند. از این منظر، شاید مسئله صرفاً محدودبودن پایگاه اجتماعی نباشد، بلکه فقدان تجربهٔ موفق در رهبری جمعی—حتی در همان دایرهٔ هواداران—باشد. تجربهٔ تاریخی ایران نشان میدهد که ضعف در رهبری سیاسی، حتی با نیتهای خیرخواهانه، میتواند پیامدهای سنگینی برای جامعه به همراه داشته باشد؛ امری که حساسیت نسبت به مفهوم «رهبری» را دوچندان میکند.
در این چارچوب، آقای رضا پهلوی بیش از آنکه نقش یک رهبر پیشرو را ایفا کرده باشد، غالباً در جایگاه دنبالهرو خیزشها و حرکتهای خودجوش مردمی ظاهر شده و کوشیده است با تکیه بر گفتمان «منجیمحور»، سهمی از خشم انباشته و انرژی اعتراضی جامعه را به نام خود ثبت کند. بهعلاوه، بهجای تلاش برای ایجاد تفاهم، همافزایی و اعتماد متقابل میان نیروهای متکثر سیاسی و مدنی، رویکرد غالب او و پیرامونیانش بیشتر معطوف به مصادرهٔ نمادین این جنبشها و تقلیل آنها به پشتوانهٔ یک پروژهٔ انحصاری بوده است؛ رویکردی که خود در تضاد آشکار با الزامات رهبری یک جنبش ملی فراگیر قرار دارد. از اینرو، شاید دقیقتر آن باشد که بهجای طرح «چالشِ تبدیلشدن به رهبر یک جنبش ملی»، ابتدا به این پرسش بنیادین پرداخته شود که چه پیششرطها، تجارب و ظرفیتهایی برای چنین نقشی لازم است و آیا این پیششرطها در وضعیت کنونی فراهم شدهاند یا نه.
با درود و احترام بهروز ورزنده
یکم) همهکشی دهها هزار دختر و پسر و زن و مرد پیر و جوان و کودک خردسال در چند روز گذشته، یعنی روزهای میانی دیماه ۱۴۰۴ به دست نیروهای جمهوری اسلامی و نیابتیهای آن، بار دیگر و این بار جدیتر، بسیاری از ما را درگیر چیستی و ویژگیهای «انقلاب ملی ایرانیان» و راههای گذار از بختک نظام جمهوری اسلامی به نظامی دیگر کرده است. در این رویدادِ همهکشی فرزندان انقلاب ملی ایرانیان که از درد و رنج آن در سراسر جهان صدای ناله و درد برخاست، از چپِ محور مقاومت ایرانی و جهانی که با هر خراشی بر تن تروریستهای فلسطینی و لبنانی و یمنی فریادش به آسمان هفتم میرسید، برای این ایرانیان حتی آه کوتاهی هم نکشید.
انقلاب ملی ایرانیان یعنی انقلابی که ریشۀ آن نخست در همهکشی سال ۱۳۶۷ در زندانهای جمهوری اسلامی، و سپس در جنبش سبز سال ۱۳۸۸ بسته شد. جنبش سبز روح زندۀ یک انقلاب مدرن را داشت؛ اما با وجود فداکاری و ایستادگی جوانان و دانشگاهیان، رهبر نمادین جنبش و همسرش تنها ماندند و بسیاری از اصلاحطلبان حکومتی، ملیمذهبیها و روشنفکران دینی، روح این انقلاب را در نطفه خفه کردند. آنها با سر دادن شعار «اللهاکبر» و «یا حسین، میرحسین»، فریاد «مرگ بر خامنهای» و فراخوان «نه غزه، نه لبنان» را در خیابانها خاموش کردند، و آنگاه با تنها گذاشتن میرحسین موسوی و همسرش در حصر خانگی، بسیاری خود به اروپا گریختند تا شاید هیاهویی برپا کنند و در پناه آن و برخی ایرادگیریها از جمهوری اسلامی، در تاریکی آرامشِ جمهوری اسلامی، سینهخیز به دامن نظام برگردند. آن دو تن نیز که تا جایی که ما میدانیم و امیدوارم اشتباه نکرده باشیم، از کمشمار نیروهای پاکدست جمهوری اسلامی بودند، روانۀ «حصر» شدند و هنوز هم شاید برای روز مبادای رژیم و اصلاحطلبان در حصر نگهداری شوند، تا شاید با برپاکردن هیاهویی بهظاهر روشنفکرانه و نمایشهای کمرمق اصلاح دینی و سیاسی، در پناه آن هیاهو به دامن نظام برگردند. اما درونمایۀ بیمار و فاسد ساختار جمهوری اسلامی، ناتوانی خود را در سیمای چندین جنبش ملی دیگر از جمله در سالهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، و سپس در جنبش «زن، زندگی، آزادی» (مهسا) نشان داد؛ و اکنون در برجستهترین جنبش کنونی یعنی انقلاب ملی ایرانیان که سال ۱۴۰۱ با همان جنبش زن، زندگی، آزادی آغاز شده و اکنون در این گفتار هم به آن خواهیم پرداخت.
با اینکه این بهاصطلاح اصلاحطلبان کوشش کردند تا شاید با پنهان شدن زیر سایۀ خود به مراد برسند و وصل به مادر شوند، اما ساختار فاسد جمهوری اسلامی با نمایش ناتواناییهای بیشتر خود و پیدایش جنبشهای تازه، اصلاحطلبان را که گاه روزنهجویی هم میکردند تا به درون نظام برگردند، تاکنون ناکام گذاشته است. هرچند اینان هنوز ناامید نشده و هر روز با بدگویی از رقیبان سکولار خود و سمپاشی علیه آنان، کوشش میکنند گامی دیگر به پیش بگذارند؛ گامی که البته پسگشتهای بسیار نیز داشته است و باز هم خواهد داشت. شاید این سخن میرحسین در همین روزها خطاب به خامنهای که گفته است: «بازی به پایان رسید! تفنگتان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید»، نشانِ پاکدستی او در همسنجی با برخی از پیروان او از جمله رئیسجمهوری کنونی است، که همهچیز هست جز رئیسجمهور.
دوم) دانش و تجربۀ اجتماعی این نگارنده به آن اندازه نیست که بتوانم استراتژی و تاکتیک انقلاب کنونی ایران را پیشنهاد دهم یا دربارۀ آن اظهارنظر سودمند و بسندهای داشته باشم. این کار نیازمند هماندیشی همۀ چهرههای سیاسی شایستۀ این نام، و آگاه و آشنا به فلسفۀ سیاسی و روندهای سیاسی روز است؛ چیزی که گرچه هنوز به پاسخی فرجامین در آن نرسیدهایم، اما با توجه به آنکه این روزها دوستان بسیاری خواه ناخواه به این گفتگو پرداختهاند، من هم به سهم خود چند چیز را میتوانم یادآوری کنم.
نخست آنکه در ذهن کمابیش ۸۰ درسد ایرانیان (بهجز سران سپاه و بسیج، اصلاحطلبانِ خواهان بازآفرینی نظام اسلامی با شرکت خودشان، و چپهای از رده خارج شدۀ محور مقاومت چین و روسیه)، نظام اسلامی موجود شکست خورده و کسی به آن باور ندارد. این «باور» که حتی به گفتۀ شخص میرحسین هم «بازی به آخر رسیده است»، میتواند اصلیترین نیروی پیشبرندۀ انقلاب ملی ایران باشد، به شرط آنکه اصلاحطلبان یا چپها نتوانند اثر آن «باور» به انقلاب را به بیراهه کشند. با اینهمه، پنهان نمیتوان ساخت که جمهوری اسلامی با سوءاستفاده از داراییهای مادی و معنوی خودِ مردم (از جمله توان نظامی کشور که امانتی نزد رژیم بوده) و نیز یاری نیروهای ارتجاعی جهادگرا و سلفی اخوانالمسلمین، و با به خدمت گرفتن بخشی از عوام و لومپنها که در صد سال گذشته معمولاً سرباز روحانیت شیعه بودهاند، ضربۀ سختی به جنبش وارد ساخت. با این ضربه البته جنبش انقلابی اندکی به حالت گیجی فرو رفته که به گمان من، بهزودی از این گیجی بیرون خواهد آمد و نیروی خود را باز خواهد یافت. میتوان گفت که نیروهای میدانی و پیشبرندۀ انقلاب ملی کنونی ایران — بیآنکه بخواهم بر برخی کمبودهای جدی آن بهویژه رقابتها و حسادتهای شخصی نخبگان سرپوش بگذارم — چه از نظر خاستگاه طبقاتی و چه از نظر سواد و آگاهی اجتماعی و جایگاه طبقاتی (که وابسته به طبقۀ پیشرو «میانۀ نوین» یعنی تکنوکراتها، کارگران صنعتی و معلمان هستند)، از آگاهترین و با تجربهترین کادرهای سیاستورزِ پرپیشینه و آموزشدیده، و رزمندهترین نیروی انقلابی و اجتماعی ایران در ۱۵۰ سال گذشتۀ تاریخ مدرن ایران برخوردار است.
به گواهی چشم و گوش، بسیاری از جوانان امروزینِ هوادار انقلاب ملی ایران، از بسیاری نیروهای سیاسی نسل ما در دوران پیش از ۱۳۵۷ که خود را «سیاسی» میخواندیم، دستکم به دلیل شرایط زمانی، آگاهتر و باسوادتر هستند. پروایی ندارم بگویم که سطح فهم سیاسی و اجتماعی بسیاری از جوانان امروز که کنشگر این انقلاب هستند و شوربختانه در همین چند روز گذشته هزاران تن از آنها به دست رژیم جمهوری اسلامی کشته شدند، از بسیاری بهاصطلاح سیاسیون سالهای پیش از انقلاب که باسوادترینشان مارکسیستها بودند، بهتر است؛ اسلامگرایان و ملیمذهبیهای پیرو شریعتی و مجاهدین که هیچ. از نظر شور انقلابی نیز باز هم به گواهی چشم و گوش، اگر نسل ما تنها میتوانست چند ساعتی زیر شلاق مقاومت کند تا همرزمش را لو ندهد (و این البته مهم بود)، در این چند سال پس از جنبش مهسا بهویژه چند روز گذشته در خیابانها، دیدیم که جوانان چگونه در برابر حجاب اجباری ایستادند و در این روزها در چشمِ مرگ دوختند و ابهت آن را شکستند.
برخلاف ادعای برخی گروههای بهاصطلاح دموکراسیخواه که بر انحصارطلبی و خودکامگی خود پردۀ فریب میکشند و ابراز نگرانی میکنند که اگر رضا پهلوی رهبر دوران گذار باشد، احتمالاً نظام را به کانال پادشاهیخواهی خواهد کشاند، این نسلی که امروز ما در جامعه میبینیم، بسیار آگاهتر از آن است که به کسی اجازه دهد جامعه را به بیراهه بکشاند. چنین سخنانی در اصل بازتاب این احساس است که این گروه از افراد بیش از هر چیز خود در جستجوی امتیازهای بیشتر هستند، آمادۀ همکاری با دیگران نیستند و با دستاویزهای ناپسند و لودهوار، رضا پهلوی را «نیمپهلوی»، بیسواد، بیجربزه و مانند آن میخوانند؛ و سرانجام با همۀ این حرفها دیگران را دیکتاتور و لومپن مینامند.
سوم) این روزها پرسمان وحدت اپوزیسیون، تشکیل جبهۀ واحد ضد جمهوری اسلامی، دموکراسی گروهی و شورایی، رهبری فردی و گروهی و مانند آن در گفتگوهای روزانۀ مردم و روشنفکران به فراوانی شنیده میشود، و نگران آیندۀ پس از انقلاب ایران در این زمینه هستند که البته نگرانی درست و بهجایی هم هست. اما دو پرسش اساسی در این زمینه، از سوی دو گروه و با دو ویژگی پیش کشیده میشود که خود بسیار مهم است. نخست اینکه این کسان از این واژگان گرانمایه تنها نام میبرند بیآنکه آن را تعریف کنند، از جعبه بیرون آورند و به دیگران بگویند منظور من از دموکراسی، آزادی، لیبرالیسم، انتخابات و... چنین چیزی است؛ نه اینکه تنها یک واژۀ تعریفنشده را پشتسر هم تکرار کنند.
این پرسش البته ویژۀ امروز نیست و در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ نیز گرچه نه به اندازۀ امروز، از این حرفها زده میشد، اما هیچگاه به فرجام خود نرسید؛ پس از این هم نمیدانیم چه خواهد شد. نکتۀ دیگر آن است که امروز این پرسش از سوی دو گروه اصلی پیش کشیده میشود که شکل کاربرد آن کمی پرسشبرانگیز است. گروه نخست ملیمذهبیها و اصلاحطلبانی هستند که به گواهی تاریخ اسلام در جهان و ایران، باورهای دینی آنان به هیچ شکلی با دموکراسی و حکومت ملی و سکولار و حقوق بشر سازگار نیست، نبوده و نخواهد بود. در جمهوری اسلامی هم هیچیک از مدعیان امروزِ دموکراسی (بهجز شمار اندکی که اکنون در زندانهای جمهوری اسلامی هستند و این روزها بیانیۀ ۱۷ نفره نوشتهاند و برای این نگارنده گرامیاند)، هیچگاه در این زمینه از حکومتی که شریک آن بودند، چیزی نپرسیدند. اگر شک دارید به پیرامون خود نگاه کنید.
دوم مارکسیستها هستند که از «شورا» و آزادی از سرمایهداری هم به فراوانی سخن میگویند. نتیجۀ کار آنها هم در اردوگاه سوسیالیستی آزموده شده، هم در حزبهای قومی و شوراهای کارگری سراسر دنیا، و هم در پیرامون خود ما و بیش از ۶۰ سال تجربۀ عملکرد آنها در ایران. در همین چند ماه گذشته در فیسبوکِ یکی از همینها دیدم که در پاسخ به کسی که نظر او را دربارۀ بهاصطلاح «سلطنتطلبان» پرسیده بود، گفته بود: «هر سلطنتطلبی را هر جا که دیدید، سرش را به سنگ بکوبید». این وضعیت این شک را برمیانگیزد که گویا امروز دعوا بر سر لحاف ملا است؛ یعنی اینکه کسی که ریسک کرده و میخواهد رهبر دوران گذار شود، «از اینها نیست». واژگان دموکراسی، دیکتاتوری، حقوق شهروندی و مانند آن، از پرکاربردترین و گاه تفرقهانگیزترین بهانهگیریها برای این گروه است که این روزها به کار میرود. همچنین، گاه برای نام بردن از حکومت جمهوری اسلامی همچون یک نظام بد، از واژگانی مانند حکومت فاشیستی، حکومت استبدادی یا خودکامه نام میبرند، در حالی که بهترین نامِ زیبندۀ این نظام، همانا «جمهوری اسلامی» است. کسانی مانند رضا پهلوی را نیز به آن متهم میسازند که گویا اگر او رهبر دوران گذار باشد، جامعۀ آیندۀ ایران را به سوی پادشاهی و به گفتۀ آنها سلطنتی خواهد کشاند.
برای کسانی مانند این نگارنده و کل مردم، اصلاً مهم نیست که نظم آینده جمهوری باشد یا پادشاهی، چون هم جمهورِ بد به فراوانی دیدهایم و میبینیم، هم پادشاهیِ خوب. آنچه مهم است آن است که آن نظام سکولار و غیردینی باشد و به همین دلیل چندی پیش من هم در همین سایت، رهبری آقای رضا پهلوی را برای گذار از جمهوری اسلامی پذیرفتهام. پس از این گذار، شکل نظام نیز با نظر مردم تعیین خواهد شد، و هرگونه ابهامآفرینی در این زمینه از سوی هر کس در این روزها، به سود رژیم جمهوری اسلامی و ترفند آن خواهد بود.
■ جناب خراسانی، من به عنوان یک سوسیال دمکرات و معتقد به نظام جمهوری سکولار از شما میپرسم که شما چگونه جناب رضا پهلوی را که یک روز زندان و حصر خانگی نکشیده و با پولهای ملت ایران زندگی مرفهی در امریکا داشته و از همپالکیهای ترامپ و نتانیاهو میباشد را به عنوان رهبری دوران گذار پذیرا هستید اما میر حسین موسوی را که بر سر قول خود ایستاد و حصر را به همدستی با خامنهای و رییس بانک مرکزی شدن و دزدی میلیارد دلاری و فرار به کانادا ترجیح داد را شایسته نمیدانید، حتا زمانی که او از جمهوری اسلامی گذر کرده و خواهان رفراندم برای تعیین نظام آینده است. من با رهبری رضا پهلوی مشکلی ندارم چون ایشان به رفراندم معتقد است. آیا این شرط برای دیگر متحدین و کاندیداها کافی نیست؟
با تشکر، نیما
■ جناب نیمای گرامی.
سپاس از اینکه نوشتار مرا خواندید و یادداشت گذاشتید. در پیوند با نوشتۀ صادقانۀ شما عرض میکنم که من هم مانند شما، خود را یک سوسیال دموکرات و سکولار میدانم، و به اندازۀ کافی هم در ایران زندانی بودهام. اما اکنون هیچ پیوندی میان زندان کشیدن و سوسیال دموکرات بودن یا انقلابی بودن نمیبینم، همانگونه که بسیاری از رهبران نخستین جمهوری اسلامی مانند عسگر اولادی یا لاجوردی یا محسن رضایی و اندکی خامنهای و مانند او هم زندانی بودهاند و هم تنگدست، اما عملکرد امروز و دزدی و غارت آنها را میدانیم. در برابر، تا جایی که من میدانم، میرحسین موسوی در رژیم پیشین و تاپیش از حصر در جمهوری اسلامی، هیچگاه نه زندانی بوده و نه سوسیال دموکزات و سکولار. بلکه به وارون آن، او همواره بر پایبندی به ارزشهای دینی و اسلامی پا فشاری کرده است.
با اینهمه و همانگونه که در نوشتار خود گفتهام، من هنوز شخص او را انسانی پاکدست میدانم، اما از پاکدستی بسیاری از پیروان و اطرافیان اصلاحطلب او آگاهی ندارم. فزون بر آن، نه به گذار واقعی از جمهوری «اسلامی» باور دارم، نه به گذار واقعی بسیاری از ملیمذهبیهای پیرو او که این روزها میداندار برخی عرصهها و مخالف رضا پهلوی هستند. این در حالی است که به گمان من، رضا پهلوی به راستی به یکپارچگی ایران و دولت سکولار باور دار و چون دین را ابزار کار خود نکرده است، من به او بیش از دیگرانی که هنوز به میدان نیامدهاند یا کسانی مانند میرحسین و اصلاح طلبان برای رهبری دوران گذار اعتماد دارم.
دوست گرامی، سوسیال دموکراسی، سکولاریسم و مانند آن البته آرمانهای خوبی هستند، اما هیچیک از آنها هنوز برای بیشتر کنشگران اجتماعی ما به روشنی تعریف و نهادینه نشدهاند و شاید در زندگی شخصی خود هم آن را نشان ندادهاند. همچنین، تا جایی که من میدانم، سوسیال دموکراسی ربطی به جمهوری یا پادشاهی بودن کشورها ندارد بلکه بیشتر با تاریخ و ساختارهای تاریخی و اندیشگی کشورها ربط دارند. ما میتوانیم بسیاری از جمهوریها از جمله روسیه و عراقی لیبی و ایران و .... را با سوئد، انگلستان، هلند و ... همسنجی کنم.
جناب نیما، شاید شما از من بهتر بدانید که بسیاری از انقلابیهای ایران و جهان روزگاری آه نداشتهاند که با ناله سودا کنند، اما اکنون در جرگۀ بزرگترین اولیگارکها و دزدان جهان هستند که شاید از نگر مالی رضا پهلوی را بخرند و آزاد کنند. من نمیدانم رضا پهلوی و پدرش چه مبلغ از پول ملت ایران را که شما میگویید از کشور خارج کردهاند و با آن زندگی میکند و کسی هم تا کنون فهرستی از این ثروت دزدی ندادهاست. اما میدانم همین امروز بسیاری از نزدیکان حکومت اسلامی چه اصلاح طلب و چه اصولگرا، مبالغ نجومی و بزرگی را از کشور خارج میکنند. هم امروز و هم دیروز پیش از انقلاب ۵۷، یک رئیس بانک یا یک وزیر، میتوانند و میتوانستهاند تا حد ثروت دونالد ترامپ ثروت اندوزی کنند خانواده پهلوی ذرهای از آن هم نیستند. شاید بد نباشد ما در برداشت خود از مفهوم و اندازۀ ثروت و دزدی هم بازنگری کنیم تا شاید بهتر بتوانیم در بارۀ مفهئم دزدی داوری کنیم.
آقای میر حسین موسوی ارزش خود را دارد، اما نه به گذار واقعی از جمهوری اسلامی باور دارد، و نه تاپیش از سرنگونی جمهوری اسلامی رفراندوم شدنی است. یادآوری میکنم که خود رضا پهلوی هم تا پیش از آنکه کارش جدی بشود، از رفراندوم سخن میگفت اما نتیجهای نگرفت. بازهم از شما سپاسگزارم و آرزومند پیروزی انقلاب ملی کنونی هستم، و یاد هممیهنانی را که در این چند سال و چند روز شوم گذشته در این راه جان باختند، گرامی میدارم. پیروز باشیم.
بهرام خراسانی سیزدهم بهمن ۱۴۰۴
پیشگفتار
خشونت بی حد و حصر جمهوری اسلامی، به مسئولیت مستقیم، و تام و تمام خامنهای، نشانهای از استیصال و ضعف در کلِ سیستمِ ساخته و پرداخته خمینی و خامنهای است. هنگامی که خشونت به اوج میرسد، حفظ و حفاظت از شهروندان با استفاده از روشهایی که خشونت را از کار میاندازد و بیاثر میکند، مهمترین کار است. یکی از این روشها، و بخشی از این روشها، مقاومت مدنی است.
انواع مقاومت مدنی
تردیدی ندارم که دانشآموختگان و کارشناسان علوم سیاسی/اجتماعی و کسانی که عمری را در راه مبارزه گذراندهاند، میتوانند انواع مقاومت مدنی [۱] و تطبیق آن با شرایط فعلی ایران را برای شهروندان ایران تشریح کنند و راهنماییهای لازم را ارائه کنند. در کنار اینها و پس از اینها، مایلم که نگاه خود را، به عنوان یک دانشآموخته علوم تجربی/طبیعی، در مورد حداقلها، با شما خوانندگان در میان بگذارم تا اگر آنها را مناسب دانستید، با دیگران، مخصوصا شهروندانی که در داخل ایران زندگی میکنند، در میان بگذارید.
با تکیه به علوم مختلف تجربی/طبیعی، بر این باورم که برای دستیابی به تغییر، احتیاجی به انفجاری بزرگ، ناگهانی و خروشان نیست. البته چنین چیزهایی در طبیعت روی میدهند، اما “قاعده” کلی این نیست. مهبانگ اتفاق افتاده است، خورشیدها منفجر میشوند، سیارهها باهم برخورد میکنند، زلزله پیش میآید، سونامی میشود، کشورها نابود میشوند، سیستمها به فروپاشی میرسند، جوامع به انحطاط میروند، اقتصادها فرومیریزند، قتل صورت میگیرد. آری، پدیدههای فراوانی وجود دارند که انفجاری، بزرگ، ناگهانی و خروشان هستند، اما اینها “قاعده” نیستند. جهان، بعد از مهبانگ اولیه در حال تغییر تدریجی (ولو با سرعت زیاد) است. انفجارهای خورشیدی بخش کوچکی از زندگی یک خورشید است. برخورد سیارهها مربوط به دوره کوتاه پس از تشکیل منظومههاست. قارهها در حرکت دائمی هستند و گاهی (به ندرت) باعث ایجاد زلزله میشوند. ... . قتلها درصد بسیار کوچکی از تمام مرگها هستند.
اکثریتِ نزدیک به مطلقِ هرآنچه که میبینیم ناشی از حرکتهای تدریجی هستند که تعداد عوامل موثر در آن، و برهمکنش آنها باهم، از حد تصور ما بیرون است. متاسفانه به دلایلی که در جای دیگر به آن پرداختهام [۲] یک تصور باطل در ذهن ما جا افتاده که اولویت را به اقدامات بزرگ و انفجاری و ناگهانی و خروشان میدهد.
برای شکستن و تخریب یک ساختمان میتوان از دینامیت استفاده کرد، اما همچنین میتوان با وارد کردن ضربههای کوچک و مداوم به هر نقطهای از ساختمان به تدریج آن را فروریزاند. اگر هزاران هزار ضربهٔ چکشِ کوچکی بر “یک نقطه” از ساختمانی وارد آید، به تدریج دیوار ساختمان ترک میخورد، سوراخ میشود و فرومیریزد و کل ساختمان را فرومیریزاند. اما اگر هزاران هزار ضربهٔ چکش کوچک را بر “هزاران نقطه” وارد کنیم، ساختمان آسیب میبیند، اما ممکن است فرو نریزد. خوب است به یاد بیاوریم که یک نیرو، هر چقدر هم که کوچک باشد، میتواند یک جسم را به حرکت درآورد. اما برای افزایش سرعت حرکت و ایجاد شتاب، جهتِ نیرو باید ثابت باشد. این را بیش از ۳۰۰ سال پیش نیوتن برای ما روشن کرده بود. خوب است به خودمان یادآوری کنیم که برای تخریب هر سیستمی، انتخاب “نقطه فشار” مهم است، اما مهمتر این است که به “یک نقطه” به صورت مداوم فشار آورد. در فرگشت بیولوژیک هم پدیده مشابهی وجود دارد. اگر فشارهای گزینشی (از طریق انتخاب طبیعی) طی نسلهای متمادی، در یک جهت باقی بمانند، میتوانند به پیدایش گونههای تازهای بیانجامند (مانند پیدایش انسان، شامپانزه و گوریل از یک جمعیت اجدادی مشترک). اما اگر فشارهای گزینشی در جهتهای مختلف عمل کنند، هیچ اتفاقی نمیافتد (مانند کوسهها که چهارصد میلیون سال است که تغییر زیادی نکردهاند).
مایل نیستم با ارائه مثالهای بیشتر از زمینههای مختلف این بحث را به درازا بکشانم. هر یک از خوانندگان این نوشتار میتوانند دهها مثال در این زمینه را به خاطر بیاورد، چیزی مشابه قطرههای آب که سنگ را سوراخ میکنند.
مقاومت مدنی در ایرانِ امروز
در یک نکته نمیتوانم تردید کنم و آن این است که همه شهروندان ایران، و حتی طرفداران سفت و سخت رژیم و معتقدان به اصل ولایت فقیه، به خرابی اوضاع اقتصادی اذعان دارند. تا آنجا که من میبینم، بر سر هیچ موضوعی آن قدر توافق عمومی وجود ندارد که بر سرِ این مسئله. بنابراین این مناسبترین نقطهای است که باید از آن برای فشار بر تمامیت جمهوری اسلامی استفاده کرد.
نکته بعدی چگونگی وارد کردن فشار است که بهتر است با دقت مورد بررسی قرار بگیرد.
۱/ اصل اول مقاومت مدنی این است که شهروندان بدون پرداخت هیچ بهایی (یا کمترین بها) بیشترین فشار را بر ساختار جمهوری اسلامی وارد آورند و به آن “ضربه” بزنند. بسیار مهم است که بهای مقاومت مدنی آن قدر پایین باشد، که تعدادِ هر چه بیشتری از شهروندان به آن روی آورند. مشارکتِ بیشترِ شهروندان، به پایین آوردن بهایی که هر یک نفر از شهروندان میپردازد، میانجامد. هر شهروند بهتر است در درجه اول به فکر سلامتی خود و نزدیکانش باشد و از خطر کردن بپرهیزد. در مقاومت مدنی، استقامت طولانی و خسته نشدن مهم است. در مقابل، عوامل جمهوری اسلامی را خسته کنید.
۲/ برای ابراز مقاومت مدنی احتیاجی به تظاهرات خیابانی نیست. تظاهرات خیابانی یکی از آخرین کارهایی است که میتواند در نظر گفته شود. نکته مهم در مقاومت مدنی صراحت و شجاعت سخن گفتن درباره اوضاع نابسامان اقتصادی و “ناتوانی / بی کفایتی / بی لیاقتی مسئولان جمهوری اسلامی” در حل مشکلات اقتصادی است. هر کس که در ساختار جمهوری اسلامی مقام بالاتری دارد، مسئولیت بیشتری در ایجاد مشکلات اقتصادی دارد. خامنهای به عنوان بالاترین مقام، بالاترین مسئولیت را دارد، و عجز او در حل مشکلات نشان از این دارد که او ناتوانتر، بیکفایتتر و بیلیاقتتر از دیگران است. بهتر است پیام “خرابی اوضاع اقتصادی و ناتوانی مسئولان در حل آن” نقل همهٔ محافل و گفتگوی همهٔ شهروندان باشد.
۳/ در مقاومت مدنی، شهروندان احتیاجی ندارند به توضیح مکانیسمها و علتهای “خرابی اوضاع اقتصادی و ناتوانی مسئولان جمهوری اسلامی” بپردازند. اینها بحثهای کارشناسی است. آن چیزی که برای یک شهروند ملموس است کمبود کالا، تورم، کاهش ارزش پول ملی، و این جور چیزهاست. خوشبختانه در ایران (و در خارج ایران) تعداد زیادی کارشناسان اقتصادی وجود دارند که این بحث را واشکافی کنند. شهروندان بهتر است وارد جدل با طرفداران جمهوری اسلامی نشوند. فقط به کارشناسان ارجاع بدهند.
۴/ زبانِ تند و تیز، بدگویی، فحاشی، برچسبزنی، رفتار عصبی، ...، و خشونت ابزار سرکوب است که مسئولان جمهوری اسلامی، مخصوصا خامنهای، اژهای و سرداران سپاه به فراوانی آنها را به کار میگیرند. مقاومت مدنی هیچ نیازی به استفاده از این ابزارها ندارد. ابزار مقاومت مدنی، رواداری و همکاری است.
۵/ ثبت جنایات جمهوری اسلامی، نه برای انتقامجویی، بلکه برای استفاده در دادگاههای کشف حقیقت، ضروری است. هر شهروندی میتواند، با رعایت احتیاطهای امنیتی، به نگهداری اسناد جنایات در محلی امن، اقدام کند تا در اولین فرصت اسناد را به خارج کشور بفرستد و یا در فردای جمهوری اسلامی به دادگاههای عادل و صالح تحویل دهد.
چکیده
۱/ در راه مقاومت مدنی، در درجه اول به سلامتی خود و نزدیکانتان فکر کنید؛
۲/ مشکلات اقتصادی و ناتوانی مسئولان در حل آنها را در هر جا و همه جا بیان کنید؛
۳/ در بیان مشکلات از وارد شدن به بحثهای کارشناسی خودداری کنید؛
۴/ از زبان تند و تیز و خشنی که مسئولان جمهوری اسلامی استفاده میکنند، بپرهیزید؛
۵/ از ثبت جنایات جمهوری اسلامی غافل نباشید.
با احترام
حسین جرجانی
بهمن ۱۴۰۴
hosseinjorjani2@gmail.com
———————
[۱] مقاومت مدنی، مجموعهای از فعالیتهای اجتماعیِ خشونتپرهیز، برای فشار به صاحبان قدرت (شامل حکومتها) است که توسط شهروندان، و به منظور انتقال قدرت به شهروندان، به کار گرفته میشود. این فعالیتها میتوانند فردی یا جمعی، پراکنده یا منسجم، بدون رهبری یا با رهبری، با هدفی نامشخص یا مشخص، باشند. نمونههای آن در تاریخ ۵۰ سالِ اخیر ایران فراوان است. نمونههای کوچک از مقاومی مدنی معمولا در تاریخنگاریها فراموش میشوند. اما مقاومت مدنی بخش بزرگی از فعالیتهای اجتماعی ایرانیان از زمان مشروطیت به این سو را شامل میشود. نمونههای بزرگ در جهان با نام بزرگان مقاومت مدنی گره خودهاند، مانند گاندی در هند، مصدق در ایران، مارتین لوتر کینگ در ایالات متحده، لخ والسا و جنبش همبستگی در لهستان، واسلاو هاول در چکسلاواکی، بخشهای بزرگی از بهار عربی، و جنبش “رای من کو” در ایران، بخشهای بزرگی از جنبش “زن، زندگی، آزادی”، و یکی از موفقترین آنها فعالیتهای شجاعانه، جسورانه و بسیار موفق زنان ایرانی در جنبش “پوشش اختیاری” در ایران پس از جنبش “زن، زندگی، آزادی” است.
■ آقای جرجانی عزیز میشود: عدم پرداخت قبضهای برق و گاز و آب، تحریم رفتن به مدارس و دانشگاه که الان تحت اشغال حکومت است، کشیدن پول از حسابهای بانکی و خرید ارز و طلا و...، کم کاری در تولید شرکتها و موسسات وابسته به حکومت و سپاه، حداقل استفاده از تلفن و استفاده آگاهانه و ضروری، گردشگری پر جمعیت و میلیونی در خیابان ها و پارکها در روزهای مشخص هفته یا ماه، پوشیدن لباس هایی با رنگ شاد، انجام ورزش های دسته جمعی در پارکها و مکان های مناسب و عمومی و در شهرهای بزرگ چه بسا مختلط، را هم به فهرست شما اضافه کرد؟
با احترام سالاری
■ جناب سالاری گرامی،
بین “حداقل مقاومت مدنی” که هر شهروندی بتواند به راحتی آن را انجام دهد و “اقدامات موثرترِ مقاومت مدنی” که برخی شهروندان خود را ناتوان از انجام آن ببینند، تفاوت وجود دارد. مطلب کوتاه من به “حداقلها” میپردازد و هدف آن روشن نگاه داشته شعلهٔ مقاومت مدنی و تضمین ادامهٔ آن در پسزمینهٔ سرکوب وحشتناک و وحشیانهٔ هفتههای اخیر است. برخی از پیشنهادات شما، مانند “حداقل استفاده از تلفن و استفاده آگاهانه و ضروری، گردشگری پر جمعیت و میلیونی در خیابانها و پارکها در روزهای مشخص هفته یا ماه، پوشیدن لباسهایی با رنگ شاد، انجام ورزشهای دسته جمعی در پارکها و مکانهای مناسب و عمومی و در شهرهای بزرگ چه بسا مختلط” به راستی پیشنهادهای خوبی هستند که هم حداقلی هستند (برای کسی ایجاد خطر نمیکنند) و هم موثرتر از پیشنهادهای من. خوشحالم که شما نقص مقاله مرا را دیدید و آن را گوشزد کردید. به امید آنکه فردای دموکراتیک ایران هر چه زودتر فرارسد.
با احترام – حسین جرجانی
■ آقای جرجانی عزیز. مقاله کوتاه شما بسیاری نکات اساسی و پایهای را مطرح میکرد که جا دارد در مورد تکتک آنها به تفصیل سخن گفت. در این کامنت کوتاه به محدودیتهای نیروهای کوچک اشاره میکنم. نوشتهاید: “یک نیرو، هر چقدر هم که کوچک باشد، میتواند یک جسم را به حرکت درآورد”. اما توجه داریم که یک صندوق بزرگ را با نیروی کوچک مداوم نمیشود روی زمین کشید و به حرکت درآورد. نیرو باید آنقدر بزرگ باشد تا بتواند بر مقاومت اصطکاک صندوق با زمین غلبه کند. خودتان استاد هستید و میدانید که پس از تغییرات جزئی در تز و آنتیتز، نوبت سنتز میرسد که چه بسا ناگهانی اتفاق بیفتد.(در رفرانس شما مقاله ۳۸ صفحهای در مورد دیالکتیک را دیدم. چه خوب بود اگر متن فارسی هم داشت). الغرض، من مشکل را جای دیگری میبینم و لازم است در مورد آن نیز فکری بکنیم: مشکل ما در مبارزه فعلی این است که افکار و نظرات گوناگونی داریم و هنگامی که لازم است متحد شویم، دچار تشتت و تفرقه و سرگردانی میشویم. الان سیستم فکری بخشی از مردم ایران (عمدتا روشنفکران) اینطور است که اختلافشان با آمریکا و اسرائیل، بیشتر از اختلافشان با ج.ا. است. این یک مسئله مربوط به شناخت است، نه روش مبارزه. برگردم به موضوع مقاله شما. منظور اینکه، بخش مهمی از مقاومت مدنی، این است که بشود به نظرات مشابه یا نزدیک به هم دست یافت، تا بشود بر اساس آن عمل مشترک انجام داد. چطور میشود نظرات و عقاید را به یکدیگر نزدیکتر کرد؟
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ رضا قنبری گرامی،
مقاله دیالکتیک یک مقاله ۳ قسمتی است: [درباره دیالکتیک (۱): دیالکتیک چیست]، [درباره دیالکتیک (۲): بازبینی دیالکتیک] و [دربارۀ دیالکتیک (۳): جایگزینهایی برای دیالکتیک]. هر سه قسمت به فارسی در همان سایتی که در بالا به آن اشاره شد وجود دارد، اول نسخه انگلیسی دیده میشود و بعد نسخه فارسی.
در مورد مشکل اصلی که شما مطرح میکنید، من با “یک” اتحاد مخالفت دارم. نظر من این است که در درجه اول باید به ایجاد بلوکها/احزاب پرداخت. مثلا سوسیالدموکراتها با هم به یک انسجام نسبی برسند، کمونیستها باهم، لیبرالدموکراتها باهم، محافظهکاران با هم، و غیره. بعد از آنکه هر گروهی به یک انسجام نسبی رسید، نمایندگان خود را برای ایجاد ائتلاف با دیگر گروهها انتخاب کنند و کار ائتلاف عمومی را پیش ببرند. تعداد این بلوکها/احزاب هم نباید از ۵ یا ۶ گروه بیشتر بشود. مگر در کشورهای دیگر که دموکراسیهای باثباتی دارند، چند بلوک/حزب وجود دارد.
تصورش را بکنید که در حالحاضر دهها و بلکه صدها گروه سوسیال دموکرات وجود دارد که با هم گفتگو نمیکنند. بعد یکی از اینها وارد مذاکره با رضا پهلوی میشود. اگر مذاکره خوب است، بهتر است اول آن را با دیگر سوسیالدموکراتها انجام داد. “چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام”. همین استدلال را در مورد دیگر گروهها میتوان به کار برد. مشروطهخواهان بدون اینکه انسجام داخلی داشته باشند، با سلطنتطلبان وارد اتحاد میشوند.
از نظر من، “طولانیترین راه بین دو نقطه، میانبُر” است. ما نمیتوانیم کمکاریها و اشتباهات گذشته خودمان را دفعتا و با یک میانبُر جبران کنیم. حرکتهای کوچک، جامعه محور، مدنی که در جامعه “نشت” کند و دستاوردهای غیرقابل بازگیری داشته باشد، چارهٔ کار است. اگر از اشتباهات گذشته پرهیز کنیم، لازم نیست که مسیر حرکتهای کوچک، کُند باشد.
خلاصه کنم، برای من اولویت در این است که نیروهای سوسیالدموکرات به انسجام نسبی برسند تا بتوانند جامعه را به نحو موثرتری با راهنماییهای خود به سمت آیندهای روشنتر پیش ببرند. ائتلاف با دیگر جمهوریخواهان در مرحله بعد قرار دارد.
یک اشارهای هم به جمهوریخواهی بکنم. از نظر من جمهوریخواهی مفهوم روشنی نیست و در بهترین حالت به تحولی دموکراتیک اشاره دارد، اما چشمانداز اقتصادی و مدیریتی روشنی پیش پای مردم نمیگذارد. سوسیال دموکراسی، هر دو کار را انجام میدهد.
با احترام – حسین جرجانی
■ آقای جرجانی عزیز. ممنونم بابت پاسخ شما. جزوات دیالکتیک را میخوانم و بعدا سر فرصت حتمأ تماس میگیرم. عجالتا عرض کنم که نظرات شما را کاملأ میفهمم و قبول دارم: اینکه سوسیال دموکراتها ابتدا با هم به انسجام نسبی برسند، و تعداد بلوکها بیش از ۵ یا ۶ تا نباشد و غیره. این نشان میدهد که در این مسائل، تفکر و ژرفاندیشی زیادی داشتهاید. من هم از همان زاویه نگاه میکنم و متأسفانه در انتهای خط به این نتیجه میرسم که “در عمل نهایی” این راهحلها جواب نمیدهند. با تلخی به این فرمول میرسم که “با حکومت توتالیتر نمیشود تا نهایت با روش دمکراتیک مبارزه کرد”! البته با روش دمکراتیک میشود “زمینهسازی” کرد، که روش آن را شما و نیز آقای سالاری به روشنی نشان دادهاید.
نظرم را روشنتر بنویسم: برای از پا درآوردن یک حکومت توتالیتر، ضربه آخر را فقط به شکل غیر دمکراتیک میتوان وارد آورد. پس از فرو ریزی حکومت توتالیتر، باید نیروهای دمکرات (بر اساس زمینهسازی قبلی) بتوانند جریان امور را به جلو هدایت کنند.
با ارادت فراوان. رضا قنبری
ترجمه: مهدی فیروزی
فدرالیسم را اغلب راهکاری مبتنی بر قانون اساسی برای جوامع متکثرِ برآمده از دیکتاتوری میدانند. در بحثهای مربوط به مرحلهٔ گذار سیاسی در ایران، فدرالیسم را چهارچوبی برای حفاظت از حقوق اقلیتها و جلوگیری از بازگشت اقتدارگراییِ متمرکز به کار میگیرند. مقالهٔ حاضر میگوید چنین رویکردهایی باید میان تمرکززدایی (که میتواند دموکراسی را تعمیق ببخشد)، و فدرالیسم قومیتی-سرزمینی تمایز قائل شوند. این شکل پُرریسک از فدرالیسم معمولاً در دوران گذار از اقتدارگرایی اتخاذ میشود. در این الگو، واحدهای تشکیلدهنده با جغرافیای قومی یا فرقهای منطبق هستند. این مقاله با مرور نمونههای تطبیقیِ پس از سال ۱۹۴۵ در آفریقا، اروپا و خاورمیانه، نشان میدهد که فدرالیسمِ دوران گذار که بر پایهٔ سرزمینهای هویتی سازماندهی میشود، اغلب به نهادینهشدن مشروعیتهای رقیب، تشویق کارآفرینی جداییطلبانه، و جلب حمایت خارجی میانجامد، و بدینترتیب احتمال درگیری داخلی، تجزیه یا ازدسترفتن سرزمین را افزایش میدهد. نتیجه اینکه ایران باید نظمی یکپارچه مبتنی بر قانون اساسی را دنبال کند که با تمرکززدایی عمیق، حقوق تضمینپذیر اقلیتها، و حکمرانی مشارکتیِ چندمرکزی مبتنی بر اخلاق مدنی و سنت ایرانیِ «مِهر» همراه باشد.
چرا فدرالیسم به یکی از گزینههای مطرح برای ایران تبدیل شده است
با نزدیکشدنِ ایران به دورهٔ محتمل گذار از جمهوری اسلامی، چگونگیِ طراحی قانون اساسی به محور اصلیِ گفتمان سیاسی تبدیل شده است. در این میان، فدرالیسم جایگاهی ویژه دارد. طرفداران این الگو میگویند فدرالیسم هم تضمینی دموکراتیک برای اقلیتهاست، و هم مانعی ساختاری در برابر تمرکزگرایی اقتدارگرایانه ایجاد میکند. چنین استدلالی جذاب است. دولت مدرن ایران در بسیاری از دورهها تفاوت فرهنگی را با ناامنی همسان پنداشته است، و تمرکز سیاسی بارها با عنوانِ بقای ملّی توجیه شده است.
با این حال، شکل قانون اساسی را نمیتوان صرفاً بر پایهٔ جذابیت هنجاری آن ارزیابی کرد. مرحلهٔ گذار دورهٔ عادی سیاسی نیست. این دوران معمولاً با ضعف مشروعیت، نامعلومیِ اقتدار قهری، و رقابت شدید نخبگان همراه است. پژوهشهای مربوط به تثبیت دموکراسی تأکید میکنند که خطر موجود در چنین مقاطعی فقط بازگشت اقتدارگرایی نیست، بلکه فروپاشی دولت نیز هست. (لینز و استپان، ۱۹۹۶؛ تیلی، ۲۰۰۷).
ازاینرو، در بحث ایران باید روشن شود که دقیقاً چه نوعی از فدرالیسم پیشنهاد میشود. همهٔ انواع فدرالیسم یکسان نیستند. یک فدراسیون دموکراتیکِ باثبات که در نتیجهٔ مذاکراتی طولانی شکل گرفته است، از بنیان با سازوکار فدرالی که در دوران گذار تحمیل میشود، و بر پایهٔ سرزمینهای قومی یا فرقهای سازمان مییابد تفاوت دارد. تمرکز این مقاله بر همین گونهٔ خاص و پُرریسک است که میتوان آن را «فدرالیسمِ انتقالیِ مبتنی بر قومیت» نامید. در اینجا مقصود چهارچوبهای فدرالی است که در بسترهای پَساقتدارگرا پذیرفته میشوند؛ جایی که مشروعیت منطقهای با هویت جمعی گره میخورد، و خودمختاری بهمنزلهٔ گامی در جهت حاکمیت مستقل تفسیر میشود.
مدعای طرحشده در اینجا آن نیست که تمرکززُدایی نامطلوب است. برعکس، تمرکززداییِ سیاسی و حکمرانی محلیِ مشارکتی از ارکان نوسازی دموکراتیک هستند. استدلال این است که در بسترهای چندقومیتیِ پَساقتدارگرا، بهویژه در شرایط آسیبپذیری ژئوپولیتیکی، فدرالیسازی بر مبنای سرزمینهای هویتی غالباً به سازوکاری تشدیدکننده تبدیل میشود که احتمال تجزیه، درگیری داخلی، یا بیثباتیِ پایدار را افزایش میدهد (سوبرو، ۲۰۰۱؛ سانی، ۱۹۹۳).
تمرکززدایی در برابر فدرالیسم قومیتی-سرزمینی
یکی از ضعفهای اساسی در بحثهای اخیر دربارهٔ ایران، آشفتگی مفهومی است. بیشترِ حامیان فدرالیسم، آن را توزیع قدرت خارج از تهران معنی میکنند. اما در حقیقت، تمرکززدایی و فدرالیسم یکسان نیستند.
تمرکززدایی میتواند اداری یا سیاسی، و شامل توانمندسازی شوراهای محلی، واگذاری اجرای خدمات عمومی، اعطای اختیارات بودجه به شهرداریها، و ایجاد شفافیت و پاسخگویی از سطوح پایه باشد. اما هیچیک از این موارد مستلزم تقسیم حاکمیت نیست.
در مقابل، فدرالیسم بهمعنای تقسیم اختیارات میان دولت ملّی و دولتهای زیرمجموعهاش است. چنین تقسیماتی در دموکراسیهای باثبات با سطح بالای اعتماد نهادی از طریق فرهنگ سیاسیِ جاافتاده، مذاکره و البته دادگاههای مرتبط مدیریت میشوند. اما فدرالیسم در دوران گذار ممکن است به شکلگیری کانونهای رقیب مشروعیت بینجامد. وقتی مرزهای فدرال با هویتهای جمعی همپوشانی پیدا میکند، منطقه دیگر صرفاً یک واحد اداری نیست، بلکه میتواند به میهنی سیاسی بدل شود که ادعایی بالقوه نسبت به حاکمیت مستقل در خود دارد. در چنین شرایطی، فدرالیسم فقط اختیارات را توزیع نمیکند، بلکه شمار مدعیان بالقوهٔ ملّتگرایی را افزایش میدهد.
پژوهشگران حوزهٔ شکلگیری دولت و دموکراتیزاسیون بارها هشدار دادهاند که وقتی گذار در غیاب مشروعیت تثبیتشده رخ میدهد، طراحی قانون اساسی باید عدم قطعیت را کاهش بدهد، نه اینکه تشدیدش کند. تقسیم حاکمیت در دوران گذار رقابت سیاسی را به تعارضی وجودی تبدیل میکند (لینز و استپان، ۱۹۹۶؛ تیلی، ۲۰۰۷).
سازوکار علّی: چرا فدرالیسم انتقالیِ مبتنی بر قومیت غالباً به تشدید تعارض میانجامد
فدرالیسم قومیتی-سرزمینی در دوران گذار معمولاً از طریق مجموعهٔ سازوکارهایی تکرارشونده به بیثباتی میانجامد. این سازوکارها در همهٔ موارد فعال نمیشوند، اما بهاندازهای پُرتکرار هستند که در حکومتهایی با آسیبپذیری بالا، احتیاط را ضروری میسازند.
۱. مشروعیت دوگانه و تکثیر ادعاهای حاکمیت
در دوران گذار، مشروعیت محل مناقشه است. اگر مناطق فدرالِ مبتنی بر هویت از اختیارات مندرج در قانون اساسی برخوردار شوند، میتوانند به کانونهای جایگزین مشروعیت تبدیل شوند. در این وضعیت، حاکمیت ملّی با حاکمیت منطقهای به چالش کشیده میشود. حاصل کار، تعارضی ساختاری در اقتدارست که دادگاهها و هنجارهای تثبیتشده توان مهار آن را ندارند (سانی، ۱۹۹۳).
۲. پیشیگرفتن قومیتی و بسیج دائمی
وقتی مرزهای فدرال با هویتهای جمعی منطبق میشوند، رقابت سیاسی غالباً به پیشیگرفتنِ قومیتی تبدیل میشود. رهبران از طریق تشدید روایتهای مبتنی بر احساس ستم و بیعدالتی، و با برچسب خیانت بر سازش، امتیاز سیاسی کسب میکنند. این جابهجایی، امکان شکلگیری هویت مدنیِ مشترک را تضعیف، و قطبیشدن سیاسی را عمیقتر میکند (سوبرو، ۲۰۰۱).
۳. معمای امنیتی و نظامیشدن مناطق
در شرایط نامطمئن، نخبگان منطقهای از سلطه یا سرکوب مرکزی، و نخبگان مرکزی از جداییطلبی هراس دارند. واکنش هر دو طرف، آمادگی دفاعی است که از سوی طرف مقابل بهمنزلهٔ اقدام تهاجمی تفسیر میشود. پیامد چنین رویکردی شکلگیریِ تنگنایی امنیتی است، پدیدهای که بارها با خشونت در دوران گذار و فروپاشی حکومت همراه بوده است (لینز و استپان، ۱۹۹۶).
۴. ظرفیت شبهدولتی از طریق کنترل مالی و سرزمینی
اگر مناطق فدرال به منابع، بنادر، درآمدهای مرزی یا کریدورهای راهبردی دسترسی پیدا کنند، خودمختاری به استقلالِ عملی تبدیل میشود. در این حالت، حکمرانی بدون نیاز به رضایت دولت ملّی امکانپذیر میشود.
۵. حمایت خارجی و بهرهبرداری ژئوپولیتیکی
واحدهای قومیتی-سرزمینی در مناطق مرزی غالباً شبکههای خویشاوندیِ برونمرزی و همبستگیهای نمادین دارند که زمینهٔ حمایت خارجی را فراهم میکند. دولتهای بیرونی از شکافهای داخلی بهرهبرداری، و از کارآفرینان منطقهای پشتیبانی میکنند. این روند نهتنها تعارض را تشدید، بلکه آن را بینالمللی میسازد.
پنج سازوکار مذکور در مجموع مسیری تشدیدکننده ایجاد میکنند. در چنین بسترهایی، فدرالیسم کمتر به چهارچوبی برای شمول، و بیشتر به ساختاری مبتنی بر قانون اساسی تبدیل میشود که دقیقاً در زمانی که نهادهای ملّی کمترین توان را برای مهار نیروهای گریز از مرکز دارند، همان نیروها را تقویت میکند.
درسهایی از نمونههای تطبیقی پس از ۱۹۴۵
اتیوپی: قانونمندیِ قومیت بهعنوان اقتدار سرزمینی
قانون اساسیِ ۱۹۹۵ اتیوپی یکی از نمونههای شاخص فدرالیسم قومی بهشمار میرود. این قانون، حکمرانی منطقهای را بر پایهٔ خطوط قومی-زبانی سازمان داد، و حق جدایی را هم به رسمیت شناخت. پژوهشگران استدلال کردهاند که این چهارچوب، ادعاهای حاکمیت قومی را نهادینه، و مشوقهای سیاسی گریز از مرکز را، بهویژه در دورههای بحران ملّی، تقویت کرد (آبینک، ۲۰۱۱؛ کلافام، ۲۰۱۷). جنگهای داخلیِ بعدی و گسست سیاسی نشان میدهد که فدرالیسم قومیتی-سرزمینی نقش شتابدهندهٔ تعارض را در حکومتهای شکننده ایفا مینماید، بهخصوص وقتی نخبگان، قومیت را به سلاح سیاسی تبدیل میکنند.
نیجریه: هویت منطقهای و جدایی بیافرا
ساختار فدرالِ اولیهٔ نیجریه در دوران پَسااستعمار، متکی بر بلوکهای نیرومند منطقهایِ همسو با هویتهای جمعی بود. تلاش منطقهٔ شرقی برای جدایی تحت عنوان کشور بیافرا، به جنگ داخلیِ فاجعهباری انجامید. تحلیلهای دانشگاهی، سیاست هویت منطقهای و ساختار فدرال را از آن دسته شرایط کلیدی میدانند که جدایی را هم قابل تصور و هم قابل اجرا ساخت (سوبرو، ۲۰۰۱؛ گاو، ۲۰۱۵). تجربهٔ نیجریه حاکی از آن است که خودمختاری سرزمینیِ منطبق با هویت میتواند رقابت سیاسی را به خروج سرزمینی تبدیل نماید.
سودان: خودمختاری که به تجزیه انجامید
تاریخ معاصر سودان شامل تلاشهای مکرر برای آشتیدادنِ تکثر اجتماعی از طریق چهارچوبهای خودمختاری است. با این حال، خودمختاری به شکلگیری جامعهٔ سیاسیِ مدنیِ مشترک منجر نشد. در عوض، جنگهای داخلیِ طولانی سرانجام به جدایی انجامید. مطالعات دربارهٔ سودان بر ناکامی در یکپارچگی ملّی و تعامل سیاست هویت با ضعف نهادی تأکید دارند، عواملی که نهایتاً به گسست انجامیدند (جانسون، ۲۰۰۳؛ یانگ، ۲۰۱۲). تجربهٔ سودان نشان میدهد که خودمختاری بدون اعتماد، شهروندی برابر، و حقوق قابل اجرا میتواند بهجای تقویت وحدت، به مرحلهای میانی در مسیر جدایی تبدیل شود.
یوگسلاوی: جمهوریها بهمثابه ملّتهای در انتظار
جمهوریهای فدرال در یوگسلاوی صرفاً تقسیمات اداری نبودند، بلکه سرزمینهای هویتیِ مبتنی بر قانون اساسی با نهادهای قدرتمند به شمار میرفتند. با تضعیف قدرت دولت مرکزی، مرزها به مبنایی برای طرح ادعای حاکمیت و جداییِ خشونتآمیز تبدیل شد. پژوهشگران تأکید میکنند که گسست سیاسی از مسیرهایی نهادی پیش رفت که خودِ طراحی فدرال ایجاد کرده بود (سانی، ۱۹۹۳؛ بیبر، ۲۰۰۶). این مورد از قابل توجهترین نمونههای پس از جنگ است که نشان میدهد گاهی اوقات واحدهای فدرالِ قومیتی-سرزمینی در دورهٔ بحران به موتور فروپاشی دولت تبدیل میشوند.
عراق: خودمختاری منطقهای و منطق همهپرسی
قانون اساسی عراق پس از ۲۰۰۳ خودمختاری گستردهای به مناطق، بهویژه اقلیم کردستان عراق، اعطا کرد. تحلیلگران بر این باورند که این سطح از خودمختاری به شکلگیری نهادهای پایدارِ شبهدولتی انجامید و مسیری مستقیم بهسوی مطالبهٔ استقلال فراهم کرد. همهپرسی سال ۲۰۱۷ نشان داد که خودمختاری فدرال ممکن است در شرایط مناقشه بر سر مشروعیت ملّی، به ابزاری برای طرح ادعای حاکمیت تبدیل شود (داج، ۲۰۱۲).
چکسلواکی: جدایی مسالمتآمیز که مسیر خروج را تأیید میکند
چکسلواکی اغلب بهعنوان نمونهٔ نقض مطرح میشود، زیرا فروپاشی آن مسالمتآمیز بود. با این حال، این مورد هم از ادعایی محوری پشتیبانی میکند مبنی بر اینکه فدراسیونها در صورت شکست اجماع ملّی میتوانند مسیرهای خروج ایجاد کنند. واگرایی اقتصادی و سیاسی میان نخبگان چک و اسلواک، حفظ هویت مدنیِ واحد را دشوار ساخت. وجود سازوکار نهادیِ جدا، امکان گسستِ توافقی را فراهم نمود (موسیل، ۱۹۹۵). البته جداییِ مسالمتآمیز جنگ داخلی نیست، اما همچنان جدایی به شمار میرود.
زمینهٔ ایران: چرا فدرالیسم قومیتی-سرزمینی برای ایران پُرخطر است
ایران دولت-تمدنِ پیوستهٔ تاریخی با تکثر عمیق اجتماعی است. تنوع قومی و زبانیِ آن مسئلهای نیست که بخواهیم حذف کنیم، بلکه واقعیتی اجتماعی است که باید از آن محافظت نمود. پرسش محوری، طراحی نهادی است.
چند عامل، فدرالیسازیِ مبتنی بر هویت را در دوران گذار برای ایران پُرریسک میسازد.
نخست اینکه بسیاری از جمعیتهای اقلیتی ساکن مناطق مرزی هستند، و شبکههای خویشاوندیِ برونمرزی دارند. چنین شبکههایی در محیط انتقالیِ تضعیفشده به مجراهایی برای تأمین مالی خارجی، انتقال سلاح، و پشتیبانی سیاسی تبدیل میشوند.
دوم، گذار ایران به احتمال زیاد تحت فشار ژئوپولیتیکی رخ خواهد داد. قدرتهای منطقهای و رقبای جهانی بیطرف نخواهند ماند. هرگونه رویهای در قانون اساسی که سرزمینهای هویتیِ نیمهحاکمیتی ایجاد کند، از سوی بازیگران خارجیِ جویای نفوذ یا اهرم سرزمینی مورد بهرهبرداری قرار خواهد گرفت.
سوم، جمهوری اسلامی مشروعیت نهادی را فرسوده و تهی کرده است. گذارِ پس از رژیم بلافاصله به شکلگیری دادگاههای نیرومند، نهادهای امنیتیِ منسجم، یا اقتدار اداریِ مورد اعتماد نخواهد انجامید. در چنین وضعیت شکنندهای، تقسیم حاکمیت میتواند بهجای آنکه مجرای شمول باشد، به مولّد تعارض تبدیل شود.
به همهٔ این دلایل، ساختار فدرالِ منطبق با هویت در ایران به احتمال زیاد همان الگویی را ایجاد خواهد کرد که در نمونههای متعدد پس از ۱۹۴۵ مشاهده شده است. چنین الگویی عبارت از نهادینهشدن مشروعیتهای رقیب و ایجاد مشوقهای پایدار برای خروج است، و راه را برای ازدسترفتنِ بازگشتناپذیرِ سرزمین میگشاید.
استدلال فدرالیستی و پاسخی ضروری
مسلماً هر مقالهٔ جامعی باید استدلال فدرالیستی را در نیرومندترین صورت آن مورد توجه قرار بدهد. مدافعان فدرالیسم معمولاً میگویند این الگو از اقلیتها حفاظت میکند، قدرت را توزیع مینماید، و مانع دیکتاتوری میشود. هر سه هدف موجه هستند، اما هیچیک مستلزم فدرالیسازیِ قومیتی-سرزمینی نیست.
حفاظت از اقلیتها تابعِ حقوقِ قابل اجرا، نمایندگی منصفانه، توسعهٔ متوازن، و حاکمیت قانون است. این هدف مستلزم حاکمیت سرزمینیِ مبتنی بر هویت نیست. حتی در مواردی، خودمختاریِ هویتی-سرزمینی حمایت از اقلیتها درون همان مناطق را تضعیف میکند، زیرا به اکثریتهای محلی امکان میدهد شکلهایی تازه از محرومسازی ایجاد کنند.
جلوگیری از بازگشت اقتدارگرایی مستلزم سازوکارهای مهار قدرت، استقلال قضایی، تکثر مدنی، و حکمرانی محلیِ نیرومند است، نه تقسیم حاکمیت. تاریخ نشان میدهد اقتدارگرایی در نظامهای فدرال و همینطور دولتهای یکپارچه پدیدار میشود.
در نهایت، کاهش تعارض بیش از آنکه به برچسبهای قانون اساسی وابسته باشد، به این بستگی دارد که نهادها مشوق همکاری ایجاد کنند یا مشوق خروج. فدرالیسم قومیتی-سرزمینی در دوران گذار غالباً مشوقهای خروج را تقویت میکند.
بنابراین، انتخاب پیشِ رو میان استبداد و فدرالیسم نیست؛ بلکه انتخابی عمیقتر میان نظم قانون اساسیِ مدنی است که تکثر را از طریق شهروندی برابر پاس میدارد، و طراحی هویتی-سرزمینی که در دورهٔ آسیبپذیری، خطر گسست و تکهتکهشدن را افزایش میدهد.
جایگزینی امنتر: حاکمیت یکپارچه با تمرکززدایی عمیق
ایران به الگویی بر اساس قانون اساسی نیاز دارد که سه هدفِ جلوگیری از بازگشت اقتدارگرایی، حفاظت از حقوق اقلیتها، و حفظ یکپارچگی سرزمینی را همزمان محقق کند.
امنترین معماری برای کشوری با این ویژگیها، جمهوریِ یکپارچه همراه با تمرکززدایی عمیق است. این الگو شامل موارد زیر میشود:
۱. شوراهای محلیِ منتخب در سطح شهر و شهرستان
۲. ادارههای استانیِ نیرومند با اختیارات بودجهای، اما بدون جایگاه حاکمیتی
۳. بودجهریزی مشارکتی و انتقالات مالیِ شفاف
۴. دادگاه قانون اساسیِ مستقل با اختیار تضمین شهروندی برابر و منع تبعیض
۵. منشور ملّیِ حقوق اقلیتها، شامل حقوق زبانی، حقوق فرهنگی، و نمایندگی منصفانه
۶. حاکمیت ملّیِ واحد بر دفاع، مرزها، پول ملّی، منابع راهبردی، و سیاست خارجی
چنین الگویی در عمل به توزیع قدرت میانجامد، بیآنکه به تکثیر مدعیان حاکمیت دامن بزند. این چهارچوب تکثر را بدون منطقِ تجزیه فراهم میکند.
مِهر و مشارکت چندمرکزی، منبعی مدرن برای دموکراسی
گذار موفق را نمیتوان صرفاً بر پایهٔ سازوکارهای نهادی بنا کرد؛ این فرایند مستلزم بازسازی مشروعیت اخلاقی نیز هست. قانونگرایی مدرن به اعتماد مدنی و خویشتنداری اخلاقی متکی است.
سنت ایرانیِ مِهر بنیانی مفهومی برای چنین مشروعیتی فراهم میکند. مِهر بیانگر تعهد متقابل، اعتماد مبتنی بر پیمان، و مسئولیت اخلاقی میان حاکمان و شهروندان است. این مفهوم صرفاً نمادی فرهنگی به شمار نمیرود، بلکه نوعی اخلاق مدنی است که قابلیت ترجمه به طراحی نهادی دارد.
در سطح عملی، مِهر با منطق حکمرانیِ چندمرکزی همراستاست. ایرانِ دموکراتیک میتواند از طریق شوراهای محلیِ تودرتو، نهادهای تعاونی، گفتوگوی عمومیِ شفاف، و مسئولیتپذیری مدنی بازسازی شود. پژوهشهای الینور استروم دربارهٔ نظامهای چندمرکزی و کنش جمعی این رویکرد را تقویت میکند، و نشان میدهد که چگونه نهادهای محلی، بدون اتکای صرف به اجبار متمرکز، منابع مشترک را اداره، و اعتماد تولید میکنند (استروم، ۱۹۹۰).
این الگو، وحدت را نه از طریق سرکوب تفاوت، بلکه با نهادینهسازیِ مشارکت در حکمرانیِ روزمره تقویت میکند.
نتیجهگیری: وحدت از مسیر مشارکت، نه تکهتکهشدن
تجربههای تطبیقی پس از ۱۹۴۵ نشان میدهد که فدرالیسم قومیتی-سرزمینی، وقتی در دوران گذار پساقتدارگرا در حکومتهای شکننده و چندقومیتی پذیرفته میشود، خطرات جدی همراه دارد. این الگو میتواند مشروعیتهای رقیب را قانونمند کند، تنگناهای امنیتی را تشدید نماید، و به مسیرهای جداییطلبانه شتاب بدهد. این خطرات در شرایط مداخلهٔ ژئوپولیتیکی و ضعف نهادی افزایش مییابد.
ازاینرو، گذار ایران باید بر نظمی مبتنی بر قانون اساسی استوار شود که عدم قطعیت را کاهش بدهد، وحدت را حفظ کند، و هویتهای متکثر را از طریق حقوق قابل اجرا پاس بدارد. جمهوریِ یکپارچه با تمرکززدایی عمیق، و با حمایت اخلاق مدنی و حکمرانی محلیِ مشارکتی، مسیری امنتر و دموکراتیکتر فراهم میکند.
ایران برای پاسداشت تنوع به حاکمیتِ تقسیمشده نیاز ندارد، بلکه عدالت، شهروندی، و نهادهای مشارکت و اعتماد میخواهد. از این منظر، «مِهر» نوستالژی به شمار نمیرود، بلکه منبع سیاسیِ مدرنی برای بازسازی مشروعیت و اقتدار اخلاقی در جمهوریِ پساقتدارگراست.
——————————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
مراجع:
ابینک، جان. ۲۰۱۱. «فدرالیسم مبتنی بر قومیت و مسئلهٔ قومیت در اتیوپی.» نشریهٔ مطالعات آفریقای شرقی، ۵ (۴): ۶۱۸–۵۹۶.
بیبر، فلوریان. ۲۰۰۶. بوسنیِ پس از جنگ: قومیت، نابرابری و حکمرانی بخش عمومی. نیویورک: پالگریو مکمیلان.
کلافام، کریستوفر. ۲۰۱۷. شاخ آفریقا: شکلگیری و زوال دولت. لندن: هرست.
داج، توبی. ۲۰۱۲. عراق: از جنگ تا اقتدارگراییِ جدید. لندن: مؤسسهٔ بینالمللی مطالعات راهبردی.
انگلبِرت، پییر. ۲۰۰۹. آفریقا: وحدت، حاکمیت، و اندوه. بولدر: لین رینر.
گاو، جیمز. ۲۰۱۵. جنگ بیافرا: نیجریه و پیامدهای آن. لندن: آی.بی. تائوریس.
گِر، تد رابرت. ۱۹۹۳. اقلیتهای در معرض خطر: نگاهی جهانی به درگیریهای قومیسیاسی. واشینگتن، دیسی: انتشارات مؤسسهٔ صلح ایالات متحده.
هیل، هنری ای. ۲۰۰۴. «متحد ایستادهایم در عین تقسیم: خاستگاههای نهادیِ بقا و فروپاشی دولتهای قومفدرال.» سیاست جهانی ۵۶ (۲): ۱۹۳–۱۶۵.
هوروویتز، دونالد ال. ۱۹۸۵. گروههای قومی در تعارض. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا.
جهان، رونق. ۱۹۷۲. پاکستان: ناکامی در یکپارچگی ملّی. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا.
جانسون، داگلاس اچ. ۲۰۰۳. ریشههای اصلی جنگهای داخلی سودان. بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا.
کیملیکا، ویل. ۱۹۹۵. شهروندی چندفرهنگی: نظریهای لیبرال دربارهٔ حقوق اقلیتها. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.
لینز، خوان جی.، و آلفرد استپان. ۱۹۹۶. مسائل گذار و تثبیت دموکراسی: اروپای جنوبی، آمریکای جنوبی، و اروپای پساکمونیستی. بالتیمور: انتشارات دانشگاه جانز هاپکینز.
موسیل، ییری. ۱۹۹۵. «چکسلواکی: طلاق مخملی.» نشریهٔ دموکراسی ۶ (۱): ۷۱–۵۷.
استروم، الینور. ۱۹۹۰. حکمرانی بر منابع مشترک: تکامل نهادها برای کنش جمعی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
سامبانِس، نیکولاس. ۲۰۰۱. «آیا جنگهای داخلیِ قومی و غیرقومی علل یکسانی دارند؟» نشریهٔ حلوفصل تعارض ۴۵ (۳): ۲۸۲–۲۵۹.
اسمیت، مارتین. ۱۹۹۹. برمه: شورش و سیاست قومیت. لندن: زد بوکس.
استپان، آلفرد. ۱۹۹۹. «فدرالیسم و دموکراسی: فراتر از الگوی ایالات متحده.» نشریهٔ دموکراسی ۱۰ (۴): ۳۴–۱۹.
سوبِرو، روتیمی تی. ۲۰۰۱. فدرالیسم و تعارض قومی در نیجریه. واشینگتن، دیسی: انتشارات مؤسسهٔ صلح ایالات متحده.
سانی، رونالد گریگور. ۱۹۹۳. انتقام گذشته: ملّیگرایی، انقلاب، و فروپاشی اتحاد شوروی. استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد.
تیلی، چارلز. ۲۰۰۷. دموکراسی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
یانگ، جان. ۲۰۱۲. سرنوشت سودان: خاستگاهها و پیامدهای فرایند معیوب صلح. لندن: زد بوکس.
■ جناب مهدی فیروزی با سپاس از زحمت ترجمه
مقالهی آقای کمال آذری از حیث پرداختن به شرایط کنونی ایران شایستهی توجه و گفتوگو است؛ زیرا به نظر میرسد وضعیت سیاسی موجود وارد مرحلهای بحرانی شده و سناریوهای گوناگون گذار سیاسی، صرفنظر از شکل و هزینههای احتمالی آن، در فضای عمومی و تحلیلی مطرحاند. در چنین وضعیتی، یکی از مسائل محوریِ پس از هرگونه تحول سیاسی، چگونگی تنظیم رابطهی میان گروههای قومی و ساختار حاکمیت خواهد بود؛ موضوعی که در صورت نادیدهگرفتن یا مدیریت ناکارآمد، میتواند پیامدهای پرهزینهای برای انسجام اجتماعی و حاکمیت ملی به همراه داشته باشد.
بخش قابلتوجه دیگری از مقاله، که شاید تنها بهاختصار به آن اشاره شده است، ضرورت تأکید بر رفتار اخلاقی و اصل «مهر» در شرایط گذار تمرکز دارد؛ امری که به باور من، در صورت کمتوجهی از سوی نخبگان سیاسی در دورهی پس از جمهوری اسلامی، میتواند به یکی از مهمترین چالشهای اجتماعی بدل شود.
سلمان گرگانی
■ چشمانداز یک ایرانِ کثرتگرا بر این باور استوار است که نیروی واقعی نه از یکدستی و یکنواختی، بلکه از عدالت و احترام متقابل برمیخیزد. کشوری که تنوع اقوام و ملتهای خود را پاس میدارد و زمینهی مشارکت آنان را فراهم میسازد، جامعهای مقاومتر، خلاقتر و صلحطلبتر خواهد بود.
ایران از دیرباز موزاییکی از ملتها، اقوام، فرهنگها و زبانها بوده است – فارس ها، آذریها، کردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و بسیاری دیگر، همگی روح و جان این سرزمین را شکل دادهاند. هدف، ایرانی است که در آن هر جامعهی قومی، زبانی و فرهنگی، خود را بخشی برابر از کل بداند – آزاد در هویت خویش، اما پیوندخورده در ارزشهای مشترک دموکراتیک. خودمختاری در این معنا، نه جدایی، بلکه مشارکت است: توان تصمیمگیری دربارهی سرنوشت خویش و در عین حال مسئولیتپذیری در قبال خیرِ همگانی.
چنین ایرانی اتحادی فدرال، عادلانه و قانونمدار خواهد بود؛ جایی که قدرت تقسیم میشود، حقوق پاس داشته میشوند و تصمیمها با شفافیت گرفته میگردند. اعتماد میان مرکز و مناطق، میان اکثریتها و اقلیتها، به ستون استوار فرهنگ سیاسی نوینی بدل خواهد شد – فرهنگی بر پایهی گفتوگو، برابری و همزیستی مسالمتآمیز.
ابراهیم والی
■ با درود به آقای والی ، شما از “ملتها، اقوام” سخن گفتید، میتوانید لطف کرده و برایم روشن کنید که از میان به قول شما “فارس ها، آذریها، کردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و بسیاری دیگر” کدام ملتاند و کدام اقوام، و ملتها در چه مناطق و حوزه هایی زندگی میکنند؟ در مقاله جناب آذری تنها از “مدعیان بالقوهٔ ملّت گرایی” سخن به میان آمد.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای سالاری
در ایرانِ دیروز و امروز، بهویژه در دوران جمهوری اسلامی، کردها، آذریها و عربها از منظر حقوقی و دولتی بهعنوان ملتهای مستقل به رسمیت شناخته نشدهاند، بلکه همگی در چارچوب ملت ایران و بر پایهی شهروندی مشترک، قلمرو واحد و نظم سیاسی متمرکز تعریف میشوند.
تعریف رسمی دولت ها در ایران ِ— چه در سنت تاریخی و چه در قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی — بر اصل یگانگی و تجزیهناپذیری ملت پایهگذاریشده. از این رو و بر پایهی این اصل در سطح حقوقی، تنها یک ملت به رسمیت شناخته میشود: ملت ایران این تعریف حقوقی الزاماً بازتابدهندهی تمامی واقعیتهای اجتماعی ایران نیست. کردها، آذریها و عربها هر یک دارای هویتهای قومیِ نیرومند و ریشهدار هستند که بر زبان مشترک، سنتهای فرهنگی، تجربههای تاریخی و حافظهی جمعی استوار است. برای بسیاری از اعضای این جوامع، این هویتها صرفاً فرهنگی نیستند، بلکه درک و زیست میشوند، بهمثابهی هویتهایی ملی در معنای اجتماعی و فرهنگی، بهویژه در مناطقی که زبان، پیوند سرزمینی و روایتهای تاریخی، حس تعلق جمعی عمیقتری پدید آورده است.
چکیده: بنابراین، اینکه آیا کردها، آذریها و عربها در ایران «ملت» به شمار میآیند یا نه، بهطور بنیادین وابسته به زاویهی نگاه است:
از منظر رسمی جمهوری اسلامی ، حقوقی و دولتی، پاسخ منفی است و آنان بخشی از یک ملت واحد، یعنی ملت ایران، محسوب میشوند؛ اما از دیدگاه اجتماعی، فرهنگی و هویتمحور، این تعریف از سوی بسیاری به چالش کشیده میشود، چرا که این جوامع خود را بهعنوان جمعهایی تاریخی با خودآگاهی و هویت ملی متمایز میشناسند.
این تنش مفهومی میان وحدت سیاسی دولت و کثرت اجتماعی جامعه یکی از ویژگیهای بنیادین واقعیت ایران معاصر است و همزمان، به یکی از محورهای اصلی بحثهای کنونی دربارهی دموکراسی، فدرالیسم و مشارکت سیاسی در ایران بدل شده است.
ابراهیم والی
■ آقای والی گرامی، با سپاس از پاسخ شما. من به این “زاویه نگاه” چه از طرف حکومت و چه از طرف مقابل آن آشنایی دارم. مسئله اصلی این است که چگونه کسانی که قایل به وجود ملتهای مختلف هستند (که البته محدودهاش گاه قومی است و گاه بسته به موقعیت، جغرافیایی) و ملتی به نام ایران را قبول ندارند، دنبال دولت-ملت خودشان نمیروند و با لکنت زبان حرف میزنند و از لحاظ تاکتیکی قائل به همزیستی “ملتهای” مختلف در کشوری به نام ایران هستند. یعنی حس تعلق جمعی آنان چیز دیگری است و در چارچوب ملتی به نام ایران که قبولش ندارند نیست، حال این ایران چه دمکراتیک باشد و چه دیکتاتوری. البته تا به حال آماری از نظرات مردم آن مناطق گرفته نشده تا صحت دیدگاه جریانهای معتقد به ملتها را ثابت کند، و اینکه آیا مردم آن جوامع خود را ملتی متمایز میشناسند. این تمایلات بیشتر نظرات سخنگویان و فعالین جریان های سیاسی از آن مناطق است (که البته در بعضی از مناطق پایگاه و طرفدار هم دارند). در واقع فدرالیسم آنها مقدمه ای برای ایجاد دولت-ملت مستقل است و باید هم بدون تعارف بیان شود تا همه بتوانند از آن آگاهی پیدا کرده و موضع و راه حل خویش را مشخص کنند. من نظر و راه حل جناب آذری را منطبقتر با شرایط میهنمان میدانم.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای سالاری،
چند روز پیش مقاله و کانسپت خود را دربارهٔ فدرالیسم، با عنوان «ایران را از نو بیندیشیم»، برای روزنامهٔ ایران امروز ارسال کردم. امیدوارم بررسی آن در جریان باشد و در آیندهٔ نزدیک منتشر شود.
با سپاس و احترام. والی
■ سپاس از شما آقای والی، با اشتیاق منتظر درج مقاله شما و آشنایی با نظرتان در ایران امروز هستم.
با احترام سالاری
زبان در ساحتِ فاجعه، نه یک ابزارِ بازنمایی، که یک «مخروبه» است. وقتی از قتلعام در کوتاهزمانی چون ۴۸ ساعت سخن میگوییم، با پدیداری روبهرو هستیم که تئودور آدورنو آن را «نقدِ فرهنگ پس از آشویتس» مینامید. معتقدم در چنین لحظاتی، زبان دچار یک «آنفارکتوسِ هستیشناختی» میشود. اندیشیدن در میانهی خون و خاکستر، نه یک فعالیتِ آکادمیک، که یک «تقلا برای بقایِ معنا» است. در وضعیتی که کُشتار با سرعتی فراتر از قدرتِ هضمِ آگاهی رخ میدهد، زبانِ متعارف که بر پایهی نظم، نحو و استدلال بنا شده، فرو میپاشد. در اینجا سه ساحتِ اساسی در دگردیسی زبان پدیدار میشود:
۱. لکنت و سکتهی نحوی (Aphasia of Trauma)
زبان در مواجهه با فاجعهی عریان، نخستین سنگرِ خود یعنی «نحو»(Syntax) را از دست میدهد. جملات شکسته میشوند. فعلها در زمان گم میشوند. زبان دچار نوعی «سکتهی بیانی» میشود؛ چرا که واژهها برای حملِ بارِ معناییِ هزاران جنازه در ۴۸ ساعت طراحی نشدهاند. در این وضعیت، ما با «زبانِ گسسته» روبهرو هستیم. این سکته، نشانهی بیشرفیِ زبان نیست، بلکه گواهی بر ابعادِ غیرانسانیِ فاجعه است. اندیشمند، نویسنده، شاعر و هر فرد دیگری که میخواهد درد را به زبان بیاورد در اینجا دیگر «سخنوری» نمیکند، بلکه «هقهقِ فکری» میکند.
۲. استحالهی واژگان به «اشیاءِ بُرنده»
در زمانهی بحران، واژهها از ساحتِ استعاری خارج شده و خصلتی فیزیکی پیدا میکنند. واژهی «مرگ» دیگر یک مفهوم انتزاعی در کتابهایهایدگر نیست؛ بلکه بویِ تندِ آهن و خون میدهد. زبان در این فرم، به جای آنکه «توصیف» کند، «لمس» میکند. پدیدارشناسی رنج نشان میدهد که در آشویتسهای مکرر تاریخ، زبان به سمت «کمینهگراییِ بدوی» میل میکند. کلمات کوتاه میشوند: «بزن»، «کُشت»، «رفت»، «آه». این فرمِ بیان، رادیکالترین شکلِ صداقت است، زیرا هرگونه تزیینِ کلامی در برابرِ جسد، نوعی وقاحت و همدستی با قاتل محسوب میشود.
۳. سکوت به مثابهیِ عالیترین فُرمِ زبان
ویتگنشتاین میگفت: «درباره آنچه نمیتوان سخن گفت، باید سکوت کرد.» اما در توصیف و بیان رنج، این سکوت به معنایِ تهیبودن نیست؛ بلکه «سکوتِ اشباعشده» است. وقتی فیلسوفنماها با پرگویی و بافتنِ مفاهیمِ انتزاعی سعی در توجیهِ سرکوب دارند، زبان را به فاحشگی کشاندهاند. در مقابل، «زبانِ رنج» در اوجِ خود به سکوت میرسد؛ سکوتی که نه از سرِ عجز، بلکه از شدتِ هولناکیِ واقعیت است. این سکوت، اعتراضیترین فرمِ زبان است؛ چرا که هیچ واژهای را شایستهی همنشینی با خونِ مظلوم نمیبیند.
مرزبندی میان «فلسفهبافیِ توجیهگر» و «اندیشهی دردمند»
تفاوت بنیادین در اینجاست: «توجیهگر» از زبان به عنوان یک «پرده» استفاده میکند تا واقعیت را بپوشاند. او با استفاده از مفاهیمی چون «ضرورتِ تاریخی»، «حفظِ نظم» یا «برچسبِ تروریسم»، میکوشد تا لبههای تیزِ فاجعه را سوهان بزند و آن را برای وجدانِ کرختشدهاش هضمپذیر کند. این زبان، زبانِ «سلطه» است. نگاه کنید به زبان سرتاسر توجیهآمیز و پر از مغالطه احمد زیدآبادی، بیژن عبدالکریمی و عبدالکریم سروش. آنها سخن نمیگویند تا درد و رنج یک ملت ستمدیده را افشا کنند یا عاملان آن را محاکمه کنند آنها در پی پرده کشیدن بر چهره عریان حقیقت هستند. درست مثل آن میماند که بر سر صحنهای رسیدهایم که درآن زنی کاملاً لخت مورد تعرض قرارگرفته و به فجیعترین شکل ممکن به قتل رسیده است. اما این جماعت اول کاری که میکنند پستانها و آلت جنسی او را میپوشانند تا بهزعم خود آبروی جسد حفظ شود.
اما «اندیشهی دردمند»، زبان را به عنوان یک «آینه» به کار میبرد. او اجازه میدهد زبان دچار سکته شود. او ابایی ندارد که بگوید: «من در برابر این حجم از جنایت، واژهای ندارم.» این فرم از بیان، به جای آنکه به دنبال «چرا» بگردد (تا به قاتل مشروعیت ببخشد)، به دنبال «ثبتِ فاجعه» است. در وضعیتِ آشویتسی، هرگونه تلاش برای «نرمالسازی» از طریق زبان، خیانت به حقیقت است. زبانِ اصیل در زمانهیِ قتلعام، زبانی است که چون تازیانه بر گردهیِ مصلحتاندیشان فرود آید. زبانی که به جایِ «بافتن»، «میدرد.»
زبانِ رنج، زبانی است که از میانهیِ زخم سخن میگوید. این زبان نه به دنبالِ قانع کردنِ دیگران، بلکه به دنبالِ شهادت دادن است. اگر متفکری، هنرمندی، نویسندهای و شاعری در لحظهیِ فورانِ خون، به جایِ فریاد، به «تحلیلِ سیاسیِ سرد» و «توجیهِ سرکوب» روی آورد، او دیگر با حقیقت نسبتی ندارد؛ او صرفاً یک «تکنیسینِ واژگان» در خدمتِ مرگ است.
زبانِ واقعیِ ما در پس و پی این ساعتهایِ سیاه، همان لرزشِ دستها و لکنتِ زبانهایی است که نمیتوانند نامِ «کودک» و «گلوله» را در یک جمله بگنجانند بدون آنکه دهانشان طعمِ خاکستر بگیرد.
آدورنو و امتناعِ شعر: بربریت در جامه زیبایی
سخن گفتن از پدیدارشناسی زبان پس از فاجعه، بازخوانیِ یکی از هولناکترین گسستهای تاریخ اندیشه است. زمانی که دودِ کورههای آدمسوزی آسمانِ اروپا را پوشاند، نه تنها اخلاق، بلکه «امکانِ بیان» نیز به خاکستر نشست. در آلمانِ پس از جنگ، زبان دیگر صرفاً یک وسیلهی ارتباطی نبود؛ یک «محلِ جرم» (Crime Scene) بود.
در ادامه کوشش میکنم این دگردیسی را با تکیه بر آراِء آدورنو و دیگر متفکران مکتب فرانکفورت و پساساختارگرا واکاوی میکنیم تا ببینیم تجربه متفکران و هنرمندان و نویسندگان غربی بعد از نازیسم و هولوکاست درساحت زبان به چه صورت بود.
مشهورترین گزاره در این باب متعلق به تئودور آدورنو است: «نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.» این جمله نه یک دستورالعمل ادبی، بلکه یک حکمِ پدیدارشناختی بود. آدورنو معتقد بود وقتی زبان نتوانسته است جلوی فاجعه را بگیرد، هرگونه تلاش برای خلقِ اثرِ «زیبا» با استفاده از همان زبان، نوعی همدستی با جلاد است.
آدورنو استدلال میکرد که «فرهنگ» خود به ابزاری برای پنهان کردنِ سبعیت بدل شده است. در آلمانِ نازی، جلادان شبها باخ میشنیدند و گوته میخواندند و صبحها فرمانِ قتلعام میدادند. این یعنی زبانِ فاخر و فلسفهبافیهای انتزاعی، به «مادهیِ بیهوشیِ» وجدان بدل گشته بود و زبان به مثابهیِ نقاب عمل کرده بود. پس از آشویتس، زبان دچار نوعی «فلج» شد. واژگانی چون «میهن»، «نظم» و «عدالت» چنان توسط رایش سوم مسموم شده بودند که دیگر نمیشد آنها را به سادگی به کار برد.
پل سلان، شاعرِ یهودیِ آلمانیزبان که خود بازماندهی هولوکاست بود، پدیدارشناسیِ رنج را در فرمِ شعرش پیاده کرد. او معتقد بود زبانِ آلمانی باید از فیلترِ «هزاران ظلمتِ کلامِ مرگبار» عبور کند. او به جای جملاتِ سلیس، از واژگانِ تکهتکه و «لکنتِ سیستماتیک» استفاده میکرد. زبان در نگاه سلان، دیگر نمیتواند آواز بخواند؛ زبان باید «خِرخِر» کند. این همان فرمی است که در مواجهه با قتلعامِ سریع مردم ایران شکل میگیرد: زبانی که نفسش بند آمده است (Turn of Breath).
هانا آرنت در تحلیلِ محاکمهی آدولف آیشمن، به نکتهای کلیدی اشاره میکند: «زبانِ اداری» (Sprachregelung). آرنت متوجه شد که جنایتکاران نازی از زبانی به غایتِ «عینی» و «فنی» استفاده میکردند تا واقعیتِ خونین را بپوشانند. آنها به جای «کشتار» میگفتند «تخلیه»، و به جای «قتلعام» میگفتند «درمانِ ویژه.» چنانچه درایران قتل عام کودکان و نوجوانان و زنان را«مبارزه با تروریسم» مینامند و قطع کامل اینترنت و بستن همه روزنههای خبری و مهندسی سکوت و کشتار در خاموشی رسانهای را«مقابله با نفوذ دشمن» میداند.
فیلسوفی که امروز جنایت را تحت عنوان «مبارزه با تروریسم» یا «حفظ امنیت» توجیه میکند، دقیقاً در حالِ بازتولیدِ همان «زبانِ نازی» است. او با واژگانِ انتزاعی، «گوشت و پوستِ» انسانِ رنجدیده را به «ارقام و اصطلاحات» تبدیل میکند تا وجدانِ جامعه را سِرّ کند.
آگامبن با نگاهی پدیدارشناختی به «اردوگاه»، معتقد است که در لحظهی بحران، انسان به «زندگیِ برهنه» (Bare Life) تقلیل مییابد؛ یعنی موجودی که میتوان او را کُشت بدون آنکه جرمی مرتکب شده باشی. در این وضعیت، زبانِ قانون و زبانِ فلسفه به یک «سوراخِ سیاه» بدل میشوند. هر تفکری که در میانهی قتلعام، به جای ایستادن در کنار «زندگیِ برهنه»، به سمتِ توجیهِ «حاکمیت» غش کند، در واقع در حالِ امضایِ سندِ مرگِ انسانیت است.
پس بگذار سخنان تئودورآدرنو را دوباره تکرار کنیم که به درستی گفت:
«زبان بعد از آشویتس خود بهترین نشانگر و مکان جرم بود. مجرمان را میتوانستی از زبان مغالطه آمیز، توجیه گرانه، خونسردانه در توصیف زجرکشی مردم و پر از اما و اگرهای بی مورد بدون فریاد کشیدن سر عاملان و آمران جنایت تشخیص داد.»
در آلمانِ پس از جنگ، جنبشی به نام «ادبیاتِ ویرانه» (Trümmerliteratur) شکل گرفت. نویسندگانِ این جنبش معتقد بودند که وقتی خانهها آوار شدهاند، زبان هم باید «آوار» شود. آنها از به کار بردنِ کلماتِ بزرگ پرهیز میکردند.
«فلسفهبافی» دقیقاً در نقطهی مقابلِ این اصالت قرار دارد. فلسفه باف سفساف از «آوارِ مردم»، برای خود «کاخِ کاذبِ نظری» میسازد. او زبان را نه برای بیانِ رنج، بلکه برای خفه کردنِ صدایِ رنجدیدگان به کار میبرد. در پدیدارشناسیِ آدورنویی، چنین شخصی نه یک متفکر، بلکه یک «تکنیسینِ بربریت» است که وظیفهاش صیقل دادنِ تیغِ جلاد با سوهانِ واژگان است.
زبانِ اداری (Sprachregelung) و پوشاندنِ واقعیتِ گوشتی
تحلیل پدیدارشناختی «زبانِ اداری» و فرآیندِ «انسانزدایی» (Dehumanization) در کلامِ توجیهگرانِ کشتار، ما را به تاریکترین زوایایِ ذهنِ بوروکراتیک و سوفسطایی میبرد. جایی کههانا آرنت آن را «شکستِ قوهیِ حکم» مینامید. در اینجا به بررسیِ دقیقِ این سازوکار میپردازیم که چگونه یک فیلسوفنما، با استفاده از تکنیکهای زبانیِ مشابهِ رژیمهای توتالیتر، انسان را به «سوژهیِ حذفشدنی» بدل میکند:
هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم نشان میدهد که نازیها چگونه با ابداعِ یک نظامِ زبانیِ موازی، واقعیتِ «قتل» را از ذهنِ عاملان و ناظران پاک میکردند.
وقتی آن فلسفهباف، کشتارِ مردم در خیابان را «تصفیهی تروریستها» یا «مقابله با عواملِ بیگانه» مینامد، دقیقاً در حالِ اجرایِ همان Sprachregelung است. در این زبان، واژهی «کشتن» به «اقدام» تبدیل میشود.
نتیجه این است که در این ساختارِ زبانی، «خون» به «هزینهیِ ثبات» تبدیل شده و «ضجهی مادران» به «پارازیتِ تبلیغاتی». زبانِ اداری، واقعیتِ «گوشتی و خونیِ» فاجعه را به یک «گزارشِ فنی» تقلیل میدهد تا وجدانِ عمومی دچار تهوع نشود.
با وام گرفتن از مفهومِ «هومو ساکر» (Homo Sacer) نزد جورجو آگامبن، میتوان دید که زبانِ توجیهگر چگونه انسانها را از ساحتِ «شهروند» (Bios) خارج کرده و به ساحتِ «حیوانِ سیاسی» (Zoe) یا زندگیِ برهنه میراند.
وقتی به معترض یا شهروندِ بیگناه برچسبِ «تروریست» یا «اغتشاشگر» زده میشود، او در واقع از قلمروِ حقوقِ انسانی خارج میگردد. در این فرمِ زبانی، کشتنِ او دیگر «قتل» محسوب نمیشود، بلکه «دفعِ شر» یا «جراحیِ تومور» است. فلسفهبافِ توجیهگر با صادر کردنِ این احکامِ زبانی، در واقع «جوازِ دفنِ» معنویِ هزاران نفر را پیش از مرگِ فیزیکیشان امضا میکند.
آرنت معتقد بود شرّ بزرگ لزوماً توسطِ شیطانصفتانِ شاخدار انجام نمیشود، بلکه توسطِ کسانی رخ میدهد که «فکر نمیکنند» (Thoughtlessness) یا تواناییِ دیدنِ جهان از منظرِ دیگری را از دست دادهاند.
فیلسوفِ توجیهگر، با پناه گرفتن پشتِ مفاهیمِ کلیِ انتزاعی مثل «حفظِ نظام» یا «امنیتِ ملی»، خود را از مسئولیتِ اخلاقیِ مواجهه با تکتکِ جانهایِ از دست رفته معاف میکند. او نمیتواند (یا نمیخواهد) «رنج» را تخیل کند. برای او، فاجعهیِ ۴۸ ساعته، صرفاً یک «متغیرِ مداخلهگر» در معادلاتِ قدرت است. این همان «ابتذالِ شر» است: تبدیلِ تراژدیِ مطلق به یک مسئلهیِ استراتژیک.
در زبانِ این افراد، یک جابجاییِ شیزوفرنیک رخ میدهد:
۱. قربانی، متجاوز میشود: کسی که تیر خورده، به عنوانِ «عاملِ بیثباتی» معرفی میشود.
۲. جلاد، ناجی میشود: اسلحه به دست، به عنوانِ «پاسدارِ صلح» تطهیر میگردد.
این وارونهسازی زبانی، دقیقاً همان کاری است که آدورنو آن را «صنعتِ فرهنگ» در خدمتِ تمامیتخواهی میدانست؛ جایی که حقیقت به نفعِ کارکرد، ذبح میشود. زبانِ این فلسفهباف، دیگر «لوگوس» (بیانِ حقیقت) نیست؛ بلکه نوعی «سلاحِ شیمیاییِ ذهنی» است که وظیفهاش ایجادِ خفگی در فضایِ عمومی و مسموم کردنِ سرچشمههایِ همدلی است. او با استفاده از مفاهیمِ عالیِ فلسفی برای توجیهِ پستترین اعمالِ بشری، مرتکبِ «زنایِ ذهنی با واژگان» میشود.
به تعبیرِ آرنت، او «همدستی» است که پشتِ میزِ تحریرش، جاده را برای تانکها صاف میکند. او با «انسانزدايی» از قربانیان، به جلاد اجازه میدهد که بدونِ لرزشِ دست، ماشه را بچکاند؛ چرا که پیشتر در ساحتِ اندیشه، آن قربانی توسطِ «فیلسوف» کشته و به یک «شیءِ حذفشدنی» بدل شده است.
اخلاقِ دگرآیینیِ (Heteronomous Ethics) لویناس
گذار از آرنت به امانوئل لویناس، در واقع گذار از «تحلیلِ ساختارِ شر» به «بنیانِ اخلاقیِ هستی» است. اگر آرنت به ما آموخت که چگونه زبانِ اداری باعثِ «بیفکری» و جنایت میشود، لویناس به ما میآموزد که چگونه نگاه کردن به چشمانِ «دیگری»، تمامِ آن قصرهایِ کاغذیِ فلسفه را ویران میکند.
لویناس معتقد است که کلِ تاریخِ فلسفه غرب، تاریخِ «تمامیتخواهی» (Totality) است؛ چرا که همیشه سعی کرده است «دیگری» را در «خود» هضم کند. وقتی آن شخص از پشتِ میزِ کتابخانهاش، حکم به حقانیتِ سرکوب میدهد، او در حالِ انجامِ یک عملیاتِ ریاضی است، نه اندیشهی فلسفی. او «انسان» را به «سوژه» یا «شهروندِ مطیع/نافرمان» تبدیل کرده است. لویناس میگوید اخلاق زمانی آغاز میشود که من با «چهرهیِ دیگری» روبرو میشوم. چهرهیِ آن جوانی که در خیابان ایستاده، یک «فرمان» (Commandment) صادر میکند: «تو نباید مرا بکشی!» (Tu ne tueras point).
این فلسفهباف، دقیقاً چشمانش را بر «چهره» بسته است. او به جای دیدنِ رنجِ عریانِ یک انسان، «نقشهیِ استراتژیک» را میبیند. از نظر لویناس، کسی که برای قتلِ دیگری دلیلِ فلسفی میآورد، از پیش مرده است، چرا که حساسیتِ انسانیاش (Sensibility) زیرِ بهمنِ مفاهیمِ انتزاعی دفن شده است. برای لویناس، مسئولیتِ من در قبالِ دیگری، پیش از هرگونه قراردادِ اجتماعی یا تعلقِ سیاسی است. لویناس میگوید من «گروگانِ» دیگری هستم. رنجِ او، مسئولیتِ من است، حتی اگر او دشمنِ من باشد. وقتی کسی میگوید «رژیم فقط تروریستها را کشته است»، او در حالِ مرزبندیِ غیراخلاقی است. او میگوید برخی جانها «ارزشِ سوگواری» (Grievable Life - به تعبیر جودیت باتلر) ندارند. لویناس پاسخ میدهد: «هر جانی که ستانده شود، تمامِ عالم ستانده شده است.» فلسفهبافی که قتل را دستهبندی میکند، در واقع در حالِ تجارت با خون است.
لویناس میان «گفته» (Le Dit) و «گفتن» (Le Dire) تمایز قائل است.
• گفته (The Said): محتوایِ ثابت، حقایقِ تاریخی، ایدئولوژیها و همان جملاتی که آن فیلسوف ردیف میکند تا جنایت را تئوریزه کند. این ساحتِ قدرت است.
• گفتن (The Saying): عملِ گشودگیِ من به سویِ دیگری. شهادت دادن به رنجِ او. آن که خواستارِ تشدیدِ سرکوب است، در «گفته» منجمد شده است. او زبان را به اسلحه بدل کرده تا صدایِ «گفتنِ» قربانیان را خفه کند. او به جای آنکه «پاسخگو» (Responsible) باشد، «پاسخبند» است.
تصور کنید لویناس در برابر این فیلسوفنما ایستاده است. لویناس به او نخواهد گفت که «تحلیلِ سیاسیات غلط است»، بلکه خواهد گفت: «تو برادرِ خود را کُشتی!» چرا که با توجیهِ زبانشناختیِ قتل، دستِ جلاد را در فشردنِ ماشه محکم کردی. در نظامِ لویناسی، کلماتِ این فرد، بویِ خون میدهند؛ زیرا هر واژهای که برای مشروعیتبخشی به خشونت به کار میرود، زخمی است که بر چهرهیِ خدا (که در چهرهیِ دیگری متجلی است) وارد میشود. از دیدگاه لویناس، این فلسفهباف نه تنها به مردمِ بیگناه، بلکه به ساحتِ «زبان» و «اندیشه» تجاوز کرده است. او «لوگوس» (خرد) را که باید در خدمتِ صلح باشد، به خدمتِ «پولموس» (جنگ و ستیز) درآورده است. زبانِ او، زبانی است که در آن «دیگری» مرده است. و فیلسوفی که در اندیشهاش «دیگری» را کُشته باشد، دیگر چیزی برای گفتن به زندگان ندارد. او تنها میتواند برایِ مردگانِ تاریخ، مرثیهای از جنسِ ننگ بسازد.
مانیفستِ نه به «سوفسطاییگریِ خونبار»؛ کیفرخواستِ خردِ بیدار
اینک، در پیشگاهِ وجدانِ معذبِ تاریخ و در برابرِ پیکرهایِ بیجانی که واژگانِ سمیِ «توجیهگران» قصدِ محوِ آنها را دارند، این کیفرخواستِ فلسفی را به عنوانِ جمعبندیِ نهایی بر اساسِ تثلیثِ اندیشهیِ آدورنو، آرنت و لویناس صادر میکنیم. این مانیفستی است علیه هر آن کسی که خرد را به مسلخِ قدرت برده و «فلسفه» را به «بافتنِ کفن برای حقیقت» بدل کرده است:
ما، بر ویرانههایِ معنا، علیه جانیانِ زبان اعلام میداریم:
هر فلسفهای که در زمانهیِ قتلعام، به جایِ «ایستادن بر شکاف»، به «توجیهِ وضعِ موجود» بپردازد، دیگر فلسفه نیست؛ بلکه صنعتِ تخدیر است. کسی که خونِ بیگناه را با مفاهیمِ انتزاعی تطهیر میکند، بربریت را به کمال رسانده است. فلسفهیِ او، نه نوری برای دیدن، که دودی برای پنهان کردنِ کورههایِ آدمسوزیِ مدرن است. جنایتِ بزرگ، محصولِ تفکری است که انسان را به «سوژه»، «تروریست» یا «متغیرِ مزاحم» تقلیل میدهد.
آن که از «تشدیدِ سرکوب» سخن میگوید، دچارِ فلجِ تخیلِ اخلاقی شده است. او با استفاده از زبانِ اداری و امنیتی، ساحتِ انسانی را سلب کرده و راه را برای شلیکِ نهاییِ جلاد هموار ساخته است. او نه یک اندیشمند، بلکه یک «همدستِ بوروکراتیک» است که پشتِ میزِ تئوری، ماشه را میچکاند. بنیادِ هستی بر مسئولیتِ بیقید و شرط در برابرِ رنجِ دیگری استوار است. ادعایِ این که «فقط تروریستها کشته شدهاند»، وقیحانهترین فرمِ «انکارِ چهره» است. در ساحتِ اخلاق، هیچ جانی «مازاد» نیست و هیچ خونی «ارزان» نیست. کسی که برایِ مرگِ دیگری دست میزند، پیش از قربانی، انسانیتِ خود را دفن کرده است.
ما اعلام میکنیم که زبانِ این «فلسفهباف»، زبانی مسموم و مُرده است. او با واژگانش:
خون را به «ضرورت» بدل کرد. فاجعه را به «تاکتیک» فروکاست. فیلسوف را به «توجیهگرِ جنایت» تبدیل نمود. تاریخِ اندیشه، نامِ او را نه در کنارِ سقراطِ شوکراننوش، بلکه در کنارِ سوفسطاییانِ قدرتپرست و مصلحتبافانِ رایشهایِ سیاه ثبت خواهد کرد. جایی که واژهها بویِ تعفن میگیرند و خرد، از شرمِ داشتنِ چنین فرزندانی، سر به گریبان میبرد.
«سکوت در برابرِ جنایت، همدستی است؛ اما توجیهِ جنایت، خودِ جنایت است در ساحتِ اندیشه.»
■ درود برشما آقای عباسی، از این بهتر نمی شد در باره زبان و ابعاد فاجعه نوشت و فیلسوف نماها را نقد کرد.
با تشکر فرزانه
۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
بایستگی رهبری در دوران گذار به دموکراسی: پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی
ایران در بزنگاه گذار از استبداد جمهوری اسلامی و بازیابی بزرگی و آزادی است. پیروزی بیش از هر چیز وابسته به همبستگی ملی و همبستگی ملی نیازمند رهبری است.
به گواهی تاریخ، هیچ جنبش و گذار سیاسی بدون نقشآفرینی رهبری کارآ و مردمپسند به پیروزی نرسیده است. رهبری اقتدارگرایی نیست، بلکه توانایی پیوند دادن نیروهای پراکنده و راهنمونی به سوی صندوق رای و حاکمیت مردم است.
در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگکننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت کنش جمعی و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی. از این نگر، رهبری نه جایگزین حاکمیت مردم، بلکه شرط امکان تحقق آن در شرایط فروپاشی مشروعیت نظم اقتدارگراست.
چنانکه مهاتما گاندی در هند، آدولفو سوارز و خوان کارلوس اول در اسپانیا، ماریو سوارز و رهبران نظامی–مدنی در پرتغال، کنستانتین کارامانلیس در یونان، لخ والسا در لهستان، واتسلافهاول در چکسلواکی و نیز بسیاری دیگر با تکیه بر مشروعیت مردمی خود، نیروهای ناهمگن را گرد آوردند و نهادهای دموکراتیک را در کشورهای خود برپا کردند.
شوربختانه تجربه تلخ انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، بخشی از اپوزیسیون ایرانی را در دام «رهبرهراسی» انداخته و به نقش ناگزیر رهبری در دوران گذار کمبها دادهاست. اما جنبش آزادیخواهی ایران، همچون هر جنبش دیگری برای پیروزی، نیازمند رهبری است.
در این نوشته نشان میدهیم که چرا شاهزاده رضا پهلوی از بهسزاترین و کارآترین چهرهها برای ایفای نقش رهبری دوران گذار است.
این نوشته برای بیان وفاداری شخصی یا ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه برای بررسی ویژگیهای ساختاری و کارکردی رهبری در دوره گذار و توانایی شاهزاده در ارتباط با آن است. انگیزه این نوشتار جستجو برای یافتن پاسخی با این پرسش بودرخوب که در شرایط کنونی ایران، کدام چهره سیاسی بیشترین توانش را برای ایفای نقش رهبریِ هماهنگکننده، پاسخگو و ملی دارد؛ پرسشی که پاسخ به آن ناگزیر میباید بر شواهد تجربی، رفتار سیاسی و پذیرش اجتماعی استوار باشد.
پشتیبانی مردمی
شاهزاده رضا پهلوی دهههاست که بر حاکمیت مردم، حقوق بشر و یکپارچگی ایران پای فشرده و چندی است که بخش بزرگی از ایرانیان در راهپیماییها و بپاخیزیها، به گونهای خودجوش نام وی را برای رهبری و بازگشت به ایران فریاد میکنند. یکی از این نمونهها اقبال مردم به فراخوان وی برای اعتراض در خیابان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ است.
پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی در نقش رهبری دوران سرنوشتساز کنونی، به معنی همافزایی نیروی مردم در برابر حاکمیت سرکوبگر در درونمرز و برکشیدن چهرهای از اپوزیسیون ایرانی در برونمرز است.
رواداری در برابر دیگر گزینههای رهبری
حق هر ایرانی است که برای خدمت به میهن نامزد رهبری شود، یا از رهبری که میپسندد پیروی کند. خود شاهزاده نیز بارها گفته است که رهبری را انحصاری نمیداند و بلکه حق هر کسی میداند که برای رهبری پا به میدان گذارد.
با وجود این، برخی که نه خود برای رهبری پیشقدم میشوند و نه کس دیگری را برای این کار معرفی میکنند، همچنان با رهبری شاهزاده مخالفت میکنند و حتی زمان بیشتری صرف مبارزه با وی میکنند تا با جمهوری اسلامی. نتیجه این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، فرسایش جنبش اعتراضی و پایدارشدن استبداد جمهوری اسلامی است.
وجود گزینههای دیگر برای رهبری دوران گذار، به شرط رقابت سالم و نه تخریب و نیز اولویت بخشی به مبارزه با رژیم خودکامه جمهوری اسلامی و نه با یکدیگر، بهسود ایران است، چون کیفیت رهبری هر یک از نامزدها را بر میکشد و به ایرانی انتخاب بیشتر و بهتری میدهد. شاهزاده چنین رقابت سازندهای را با دیگر نامزدها پذیرفته و همین به اعتبار وی برای رهبری با نگری ملی در دوران گذار افزوده است.
مسئولیتپذیری در مبارزه با ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی
در تمامی جنبشهای آزادیبخش جهان، مردم برای رسیدن به حق انتخاب قربانی دادهاند. هزینه دردناک قربانی ناشی از جنایت مستبدانی است که برای نگهداشت قدرت خود پاسخی جز گلوله برای خواست ملی نمیشناسند.
گذار به آزادی در ایران ما نیز بی هزینه نبوده و نمیتواند بود. اما متهم کردن کس دیگری جز حکومت جمهوری اسلامی در کُشتار مردم ایران نادرست و غیراخلاقی است.
در اندیشه سیاسی، تمایزی روشن میان «مسئولیت اخلاقیِ کنش اعتراضی» و «مسئولیت حقوقی و سیاسیِ سرکوب» وجود دارد. در نظامهای اقتدارگرا، تصمیم به استفاده از خشونت مرگبار نه محصول فراخوانهای اعتراضی، بلکه نتیجه اراده آگاهانه ساختار قدرت برای حفظ انحصار حاکمیت است. انتقال مسئولیت کشتار از عامل سرکوب به رهبران یا نمادهای جنبش اعتراضی، نهتنها تحلیلی نادرست، بلکه بازتولید روایت رسمی حکومتهای سرکوبگر است.
از نخستین روزهای زمستان ۱۴۰۴، مردم و بازاریانی که دیگر دورنمای بهبودی برای سختیهای اقتصادی و استبداد سیاسی نمیدیدند، در تهران و دهها شهر برای اعتراض به خیابانها ریختند. فهرست زیر گزارش ناکاملی از اعتراض دستهجمعی تا پیش از ۱۷ دیماه است.
● آغاز دیماه، گردهمایی و پایین کشیدن کرکرهها در بازار تهران
● آغاز دیماه، اعتراضهای گسترده و حمله به ساختمانهای حکومتی در اصفهان
● آغاز دیماه، اعتراض و گردهمایی صنفی در تبریز
● آغاز دیماه، گردهمایی اعتراضی و درگیری در اهواز، آبادان و شهرهای غربی
● ۷ دیماه، اعتراض بازاریان و درگیری با نیروهای انتظامی در شیراز
● ۷ دیماه، درگیری مرگبار و فشار بر بیمارستانها در کرج (فردیس)
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری و تیراندازی و کُشتن در مشهد
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری در بازار تاریخی رشت
فراخوان ویدیویی شاهزاده برای سر دادن شعار همزمان در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، نه برانگیحتن اعتراض خیابانی، که همچنان که آمد پیش از آن هم وجود داشت، بلکه، همچنان که از نقش رهبری در مبارزه سیاسی انتظار میرود، برای گسترداندن جنبش به سرتاسر کشور، افزودن بر شمار شرکتکنندگان، هماهنگسازی جنبشهای پراکنده و بخشیدن رنگ ملی بدان بود. این فراخوان بازتاب گستردهای یافت و در شبکههای اجتماعی دهها میلیون بازدیدکننده داشت.
نظام ولایی، همچون همیشه پاسخ این اعتراضها را با سرکوب داد و برپایه برآوردهای به دستآمده تا انتشار این نوشته، گویا بیش از ۱۳۵ هزارنفر را در خیابان و زندان و بیمارستان کُشت (برآورد تلویزیون ایران اینترنشنال).
متهم کردن هر کس دیگری جز جمهوری اسلامی در کُشتار مردم، گمراه کننده و غیراخلاقی است، چرا که همچون ریختن آبپاکی است بر سر فرماندهان و کارگزاران اصلی که تصمیم به خشونت مرگبار برای سرکوب جنبش ملی گرفتند. به نمونههای تاریخی همانند در دیگر کشورها بپردازیم:
در هندوستان، مسئول کشتار ۳۷۹ معترض بیدفاع در جلیانوالهباغ (آمریتسار) در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ که بود؟ مهاتما گاندی یا نیروهای مسلح استعماری بریتانیا؟
در آفریقای جنوبی، کشتار ۶۹ معترض در شارپویل در ۲۱ مارس ۱۹۶۰ و ۵۷۶ معترض و دانشآموز در سووتو در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۶ به گردن که بود، نلسون ماندلا یا پلیس آپارتاید؟
در اسپانیا و پرتغال و لهستان، مسئول خشونت و کشتار مردم، رهبران جنبش دموکراتیک بودند یا پلیس حکومتهای دیکتاتور؟
در یونان، کشتار ۲۴ نفردر ۱۴-۱۷ نوامبر ۱۹۷۳ ناشی از رهبری جنبش اعتراضی دانشجویان پلیتکنیک آتن بود یا سرکوباستبداد حکومتی؟
در کره جنوبی، آیا رهبران دموکراسیخواه مسئول کشتار بین ۲۰۰ تا ۲۰۰۰ معترض گواجو در ۱۸-۲۷ مه ۱۹۸۰ بودند یا نیروهای مسلح فرستاده دیکتاتوری نظامی؟
در چین، آیا رهبران دانشجویی مسئول کشتار صدها و شاید هزاران معترض دموکراسیخواه در میدان تیانآنمن در ۴ ژوئن ۱۹۸۹ بودند یا ارتش سرخ؟
در ایران، چه کسی متهم اصلی اعدامهای گسترده سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷، حمله خونین به جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، سرکوب مرگبار جنبش سبز از خرداد تا دی ۱۳۸۸، برخورد خشن با اعتراض به گرانی بنزین در آبان ۱۳۹۸، و به ویژه بگیر و ببند و بکش هواداران خیزش مهسا از شهریور ۱۴۰۱ تا بهار ۱۴۰۲ بده و هست؟ نظام جمهوری اسلامی یا مردم معترض به گرانی و نداری و استبداد؟
پیمان ملی
شاهزاده بارها بر مشروطگی و حاکمیت ملی پای فشرده است: حقوق بشر، مبارزه خشونتپرهیز، عدم دخالت خارجی در سرنوشت ملی، پایبندی به یکپارچگی سرزمینی و به ویژه رای آزاد ملت و حاکمیت ملی.
بر پایه باور به این اصول، که میتوان آن را پیمان ملی دوران گذار دانست، بسیاری از ایرانیان در درون و برون مرز، و نیز اندیشهورزان و کنشگران سیاسی با باورهای سیاسی گوناگون، از نقش رهبری شاهزاده در دوران گذار پشتیبانی کردهاند.
سخن پایانی
وجود رهبری، تضمینکننده پیروزی نیست، اما بایسته آن است و از هزینه مالی و بهویژه جانی مبارزه میکاهد و احتمال پیروزی آن را بسیار افزایش میدهد.
نبود چهره فرادست رهبری، یکی از مهمترین دلایل ناکامیابی جنیشهای پیشین ایرانیان در گذار از جمهوری اسلامی بوده است. از همین رو، و در پی دلایلی که آمد، بهجاست که از رهبری شاهزاده رضا پهلوی برای پیروزی در مبارزه سیاسی دوران گذار پشتیبانی کنیم یا دستکم به جای مبارزه با وی، گزینه خود را پیشنهاد دهیم.
پشتیبانی از نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار به معنای تصمیم درباره نظام سیاسی آینده ایران نیست، بلکه پیمان با رهبری پاسخگوست برای گذار از استبداد و رسیدن به نقطهای که ایرانیان بتواند آزادانه و آگاهانه شکل نظام و در پی آن مدیران حکومتی را انتخاب کنند.
از نگاه تحلیلی، پشتیبانی از یک چهره برای رهبری در دوران گذار، تصمیمی موقت، مشروط و قابل بازبینی است واعتبار آن نه از پیشینه تاریخی یا ارزش نمادین، بلکه ناشی از میزان پایبندی چهره رهبری به پاسخگویی، شفافیت و تعهد به واگذاری قدرت به اراده آزاد ملت است. پشتیبانی از رهبری برای دوران گذار، در چارچوب زمانی و نهادی مشخص، تهدیدی برای برپاداشت دموکراسی نیست، بلکه یکی از پیششرطهای برآمد آن است.
پاینده ایران!
■ و تکلیف کتاب جهاد اکبر یا دفترچه دوران اضطرار؟ سخنان زیر درخت سیب را باور کنیم یا مفاد کتاب ولایت فقیه را؟
پورمندی
■ آقای پورمندی: قبل از پرداختن به سیب درخت و مفاد کتاب ولایت فقیه لطفا اول بفرمایید که به چه دلیل فاصله جنابعالی با رضا پهلوی بیشتر از جمهوری اخوندی است؟
با سپاس فتح اللهزاده
■ با شما موافقم که نباید ۵۷ را نظیر ریسمان سیاه و سفید بدانیم و چشم و گوش را به واقعیتهای روز ببندیم. اما درسگیری دقیق و تحلیلی نیز از ۵۷ نه تنها جایز است که ضروریست. خمینی در دوران پیش از بهمن ۵۷ اگر چه از زبان حذفی در مورد مخالفان رژیم استفاده نکرد (که شیوهای موفق بود) اما بگونهای مزورانه از پذیرش تنوع در نیروهای ملی و لزوم تکثرپذیری ملی شانه خالی کرد، و بزرگترین ضعف نیروهای ملی ندیدن یا ندیده گرفتن این کمبود مرگبار بود که خیلی زود گریبان خودشان را گرفت. اگر خمینی همه نیروها را بر مبنای ماهیت ملی زیر چتر انقلاب اعلام میکرد بیشک دولت شاپور بختیار نیز در جرگه مردمی قرار میگرفت. ولی استاندارد ناگفته خمینی ماهیت ایرانی-مردمی نبود بلکه آنچنان که بخوبی عریان شد استانداردش پذیرش بدون چون و چرای خودش به عنوان رهبر پیش و پس از ۵۷ بود (”نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”). این قسمت از درسهای ۵۷ - تکثر پذیری در عمل - چیزیست که روشنفکران ایرانی در مورد آن متفق القولاند و بدون شک یکی از تضمینهاییست که احتمال حذف و خشونت را کاهش میدهد.
من با شما موافقم که موقعیت آقای رضا پهلوی برای نمایندگی مردم ایران در غلبه و گذار از جمهوری اسلامی منحصر به فرد است و کارشکنی و بهانه تراشی در این مهم موجب فرصتسوزی میشود، اما لازم و حیاتی است که شاهزاده رضا پهلوی نیز نقش تاریخی خود را درک کنند و آنرا به عهده گیرند. از کنشها و فرازهایی نظیر “من پدر مردم ایران هستم” بطور جدی فاصله بگیرند، فعالان و رهبران میدانی جنبش نظیر نرگس و تاجزاده را در چهارچوب مبارزه ضد دیکتاتوری به رسمیت بشناسند، از تقسیم مردم و شاهنشاه سازی زود هنگام فاصله بگیرند. مسلما برخی نیروهای بینالمللی همچون ترامپ و پوتین از رویکرد دموکراتیک آقای پهلوی ناخشنود خواهند شد، این دیگر به هنر رهبری ایشان مربوط میشود که برای جلب حمایت رهبران جهانی اصول دموکراتیک ملی را قربانی نکنند.
با احترام، پیروز.
■ جناب فتح الله زاده گرامی! احتمالا در تشخیص فاصلهها دچار خطای دید شدهاید. من با یک تناقض روشن و نگران کننده روبرو هستم و امیدوارم که شما و آقای اسدی روشنم کنید. در کنفرانس مونیخ ۲ از سندی با عنوان دفترچه اضطرار با حضور آقای پهلوی رونمایی شد که همه قدرت به مدت سه سال ـــ و با امکان تمدید ـــ بعد از تغییر نظام را به شخص رضا پهلوی واگذار میکند. این سند در بخش ساختار قدرت، به نوعی کپی کتاب جهاد اکبر خمینی است. حتما برای شما روشن است که اگر عیسی مسیح را هم به مدت سه سال در مقام صاحب اختیار مطلق بنشانید، بعد از سه سال چنان میخ استبداد را در قلب ایران فرو میکند که برای در آوردنش باید سی سال دیگر جنگید. البته آقای پهلوی ـــ مثل آقای خمینی، زیر درخت سیب ـــ سعی می کند که در رسانهها فقط حرفهای زیبا بزند و از اشاره به دفترچه اضطرار فرار کند. اما خب، من مارگزیده حق دارم که نگران آن سند باشم و حرفها را باد هوا تصور کنم. حالا از شما و آقای اسدی میخواهم که روشنم کنید! سند را باور کنم یا حرف ها را؟ اصلا چرا میان سند و حرفها این همه فاصله است؟ چرا صاحب حرفها، سند را باطل اعلام نمی کند؟ شما اساتید که انشاالله دنبال کم فروشی نیستید، دو کلام جواب مشخص بدهید تا من هم به مریدان جناب پهلوی بپیوندم. کار سختی که نیست، هست؟
پورمندی
■ من در عجبم که آقای پورمندی مارگزیده، میرحسین موسوی را باور دارد که هنوز عکس خمینی را در اتاقش آویزان کرده و بهش علاقمند است و قبلا هم برگشت به دوران طلایی امام را آرزو کرده بود، ولی رضا پهلوی را باور ندارد. اولی در همین پیام اخیرش ما را به اجابت دعا توسط خداوند رجوع میدهد و لبخند محمدی را وعده میدهد و دومی یک حکومت سکولار دمکرات را هدفش قرار داده. کدامیک از این ریسمانها بیشتر به مار زیر درخت سیب شباهت دارند. لازم است که آنها که رضا پهلوی را پبشوا میخوانند به کارنامه خود نگاه کنند. علی جوانمردی یکی از اینها است. از زمانی که سرپرستی بخش فارسی صدای آمریکا را به عهده گرفته همه اخبار مربوط به رضا پهلوی و حتی ویدیو های مردم که پهلوی را صدا میزند سانسور صد در صدی کرده.
با احترام، بابک خرمدین
■ آقای خرمدین! پاسخ شما را قبلا در بخش کامنت مقاله خودم داده بودم و به نظرم، فقط تبلیغات منوتو را تکرار میکنید و کلا خیلی پرت هستید. نه موسوی را میفهمید و نه سیاست را.
پورمندی
■ با درود بر جناب دکتر اسدی و تشکر از ایشان برای انتشار این مقاله مهم و با ارزش.
مقاله با ارزش آقای دکتر اسدی بیانی روشن و استدلالی محکم و متین در ضرورت تفاهم پیرامون رهبری اپوزسیون و پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی برای گذار به دموکراسی دارد و فکر نمیکنم ایرانیانی که به آزادی و استقرار دموکراسی در ایران و اعتلای وطن علاقمندند (که منهم خود را در زمره آنان میدانم) مخالفتی با کلیات این مطالب داشته باشد. با اینحال به عنوان یک دانشجوی اقتصاد سیاسی ملاحظاتی دارم که فکر میکنم توجه به آنها میتواند سازنده باشد. خوشبختانه جناب دکتر اسدی استاد اقتصاد و آشنا با نظریههای اقتصاد سیاسی هستند بنابراین سوء تفاهمی بر سر مفاهیم مورد بحث پیش نخواهد آمد.
مقاله در زمینه کلی گذار به دموکراسی در ایران نوشته شده است و متمرکز بر موضوع حساس و مهم رهبری گذار به دموکراسی است. رهبری سیاسی موضوعی است که بدون اغراق ده ها کتاب و صدها مقاله علمی و دانشگاهی در مورد آن نوشته شده و از جوانب مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. آنچه در اینجا مورد نظر من است نه ویژگیهای فردی و اجتماعی رهبران سیاسی بلکه مفهومی است که رهبران سیاسی به دلیل آن اهمیت مییابند و موفقیت و شکست آنها بر اساس آن سنجیده میشود. این مفهوم عبارت است از حل مساله اقدام یا کنش جمعی (Collective Action).
آقای دکتر اسدی به زیبایی نوشتهاند: “در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگ کننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت “کنش جمعی” و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی”. بنابراین ایشان به درستی حل معضل “اقدام جمعی” را مبنایی برای درک ضرورت تفاهم بر موضوع رهبری گذار به دموکراسی مطرح میکنند.
برای توضیح موضوع فرض کنید در حال حاضر حدود ۶۲ میلیون نفر از هموطنان ما واجد شرایط رای دادن در انتخابات (ریاست جمهوری، مجلس، شوراها) باشند. همچنین فرض کنیم ۸۰% از این جمعیت یا حدود ۵۰ میلیون نفر مخالف خامنهای و رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بوده و مایل به تغییر آن به یک دموکراسی سکولار باشند. حال بر اساس مطالعات تجربی حتی بسیج ۱۰% این جمعیت مخالف (۵ میلیون نفر) در چارچوب یک مبارزه سنجیده خشونت پرهیز قادر خواهد بود رژیم را سرنگون و ایران را از شر رژیم کودک کش و قرون وسطایی جمهوری اسلامی آزاد کند.
نکته اصلی همان بسیج و هماهنگ کردن این شمار بزرگ از هموطنان مخالف رژیم و متحد و آماده نگهداشتن آنها برای “اقدام جمعی”، علیرغم هزینه های مالی و جانی، در مبارزات پیگیر، اعم از نافرمانی مدنی، اعتصابات و تظاهرات و اعتراضات، علیه رژیم تا سقوط آن است. این معضلی است که تا رهبری سیاسی اپوزسیون نتواند آنرا حل کند قادر به ساقط کردن رژیم ولایت فقیه نخواهد بود مگر آنکه رژیم در حملات خارجی، مانند رژیمهای عراق صدام حسین و لیبی قذافی، از بین برود و یا به دلیل فساد و ناکارآمدی خود مانند شوروی دچار فروپاشی شود.
در ادبیات اقتصاد سیاسی دو نظریه مهم در موضوع اقدام جمعی و نحوه حل این معضل توسط دو اقتصاددان سیاسی بزرگ طرح و توسط بسیاری از اقتصادانان و صاحبنظران علوم سیاسی و اجتماعی مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. چون در اینجا مربوط به بحث ما است بطور خلاصه اشاره میکنم.
- نظریه منکور اولسون: منطق کنش جمعی (۱۹۶۵) اولسون میپرسد: چرا گروهها، حتی اگر منافع مشترک داشته باشند، در بیشتر موارد نمیتوانند با هماهنگی هم اقدام مؤثر انجام دهند؟ پاسخ آن است که افراد ترجیح میدهند بدون پرداخت هزینه از منافع جمعی بهرهمند شوند. مفهومی که تحت عنوان سواری مجانی (Free-Rider Problem) بحث شده است. هرچه گروه بزرگتر باشد انگیزه مشارکت افراد در اقدام عمومی کمتر و احتمال شکست کنش جمعی بیشتر است. بنابراین منافع عمومی، مانند دموکراسی، آزادی، امنیت، بهخودی خود مبارزان را بسیج نمی کند. راه حلهای اولسون آن است که کنش جمعی فقط وقتی پایدار میشود اگر:
- مشوقهای انتخابی (Selective Incentives) وجود داشته باشد پاداش یا هزینه خاص برای مشارکت یا عدم مشارکت در نظر گرفته شود،
- سازمان دهی و رهبری متمرکز باشد،
- سازماندهی در گروه های کوچک تر و بصورت شبکه ای انجام شود.
پیام این نظریه برای مبارزات سیاسی آنست که بدون رهبری، سازمان، و سازوکار انگیزشی، جنبشها حتی با نارضایتی گسترده شکست میخورند.
- نظریه الینور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۹): کنش جمعی بدون دولت یا اجبار النور استروم از سوی دیگر میگوید انسانها تنها در کوتاه مدت سود و زیان خود را محاسبه نمیکنند بلکه برای منافع بلند مدت تر حاضرند همکاری کنند. او نشان میدهد که در دنیای واقعی حتی جوامع محلی، بدون دولت مرکزی یا زور، میتوانند منابع مشترک بلند مدت را پایدار و با موفقیت مدیریت کنند. در نظریه او کنش جمعی ممکن است اگر قواعد نهادی درستی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر در نظریه استروم کنش جمعی پایدار زمانی شکل میگیرد که: (iمرزهای عضویت روشن باشد، (ii قواعد توسط خود اعضا تدوین شود، (iii نظارت درون گروهی وجود داشته باشد، (iv تنبیهها منصفانه باشند، (vسازوکار حل اختلاف وجود داشته باشد، (vi خودگردانی به رسمیت شناخته شود.
بنابراین اولسون بر آن است که بدون رهبری و سازمان اقدام جمعی شکست میخورد در حالیکه استروم میگوید بدون نهادهای مناسب (حتی علیرغم رهبری) اقدام جمعی شکست میخورد. در واقع جنبش های موفق علاوه بر رهبری و سازماندهی به نهادهای مناسب، قواعد شفاف و خودگردانی نیاز دارند. اگر دقت کنیم می بینیم اپوزسیون ایران دقیقاً از یک سو با مشکل اولسون روبه روست زیرا با پراکندگی، سواری مجانی و فقدان نقطه ی کانونی روبرو است. از سوی دیگر اپوزسیون ایران هم زمان به راه حل استرومی نیاز دارد یعنی ائتلافهای قاعدهمند، تقسیم قدرت و نهادسازی موقت و شفاف.
بنابراین اگر بخواهیم بر اساس مدل اولسونی توضیح دهیم چرا اپوزیسیون ایران با وجود نارضایتی گسترده ناکام مانده است؟ پاسخ آن است که هر چند اپوزیسیون ایران در سرنگونی استبدد و گذار به دموکراسی و رفاه با یک منفعت عمومی عظیم مواجه است؛ اما از آنجا که علیرغم منفعت عمومی بزرگ اپوزیسیون ایران گسترده و بسیار متکثر است و از سوی دیگر مشارکت در اقدام جمعی بسیار پرهزینه (سرکوب، زندان، مرگ) می باشد کنش جمعی با شکست مواجه می شود. بسیاری از کنشگران ترجیح میدهند دیگران هزینه بدهند و خودشان منتظر نتیجه بمانند. به قول معروف میگویند بگذار ببینیم چه میشود. هرگاه اینها به اندازه کافی پیش رفتند بعد حمایت میکنیم.
بسیاری بهانه میکنند من با این رهبر مشکل دارم، پس کنار میکشم. در نتیجه علیرغم اعتراض ها بسیج پایدار نیست. علیرغم خشم مردم اما سازماندهی وجود ندارد. نیست. اولسون فقدان مشوق ها را موجب فروپاشی کنش جمعی میداند. در اپوزیسیون ایران پاداش مشارکت معلوم نیست در حالیکه هزینه مشارکت در اقدام جمعی بسیار بالا است. سازوکار حمایت از مشارکتکننده روشن نیست که موجب می شود علیرغم عقلانیت فردی انفعال جمعی وجود داشت باشد. بنابراین از نگاه اولسون: اپوزیسیون ایران بدون رهبری هماهنگ کننده، نقطهی کانونی، و سازمان حداقلی نمیتواند پیروز شود. این دقیقاً همان جایی است که نقش یک چهرهی کانونی (مثل شاهزاده رضا پهلوی) معنا پیدا میکند. نه بهعنوان “حاکم آینده” بلکه همانطور که آقای دکتر اسدی میگویند بهعنوان راه حل مسئلهی هماهنگی.
متقابلا الینور استروم به ما هشدار میدهد که رهبری بدون نهاد سازی میتواند به دلیل بی اعتمادی منجر به انشعاب و شکست شود. از دیدگاه نظریه استروم مساله اپوزیسیون ایران فقط مشکل رهبری نیست بلکه مشکل نبود قواعد مشترک نیز است. بیاعتمادی به سیاستمداران، ترس از مصادره جنبش و حتی حافظه تاریخی ۱۳۵۷، موجب حساسیت شدید به تمرکز قدرت شده است. در مدل استروم، “منبع مشترک” چیزی است که همه از آن استفاده میکنند اما اگر بد مدیریت شود نابود میشود. در اپوزیسیون ایران، منابع مشترک عبارتاند از: مشروعیت جنبش، فداکاری مردم، حمایت بینالمللی و سرمایه نمادین اعتراض. اما بدون قواعد و نهادهای سنجیده و پایدار این منابع فرسوده میشوند یا دررقابتهای درونی نابود میشوند. بنابراین در این نظریه بر تعریف شفاف نقش ها، مرزبندی روشن اختیارات و مسئولیت ها، نظارت، سازوکار حل اختلافات و پاسخگویی تاکید میشود. بدون اینها، هر رهبری، حتی محبوب، فرسوده میشود.
حال اگر بخواهیم با تلفیق دو مدل السون و استروم به اپوزسیون ایران بپردازیم می بینیم که نظریه اولسون میگوید چرا بدون رهبری و سازماندهی شکست میخوریم در حالیکه نظریه استروم میگوید چرا حتی با وجود رهبریِ بدون نهادهای مناسب هم شکست میخوریم. بنابراین مدل پیشنهادی برای اپوزسیون ایران آنست که لازم است یک رهبری کانونی برای حل مسئله هماهنگی داشته و در عین حال نهادهای گذار شفاف، زمانبدی شده قابل بازبینی با قواعد مکتوب برای حل مسئله بیاعتمادی ایجاد کنیم. در این چارچوب ائتلاف تشکل های سیاسی اعضای ائتلاف را به مثابه مالک مشترک گذار تلقی میکند و نه تابع رهبر و شاهزاده رضا پهلوی نه “رهبر کاریزماتیک مطلق” بلکه نقطه کانونی هماهنگی است. او حامل مشروعیت نمادین قابل تبدیل به مشروعیت حقوقی است مشروط به اینکه با نهاد سازی به موقع و مناسب اعتماد اپوزسیون و به تبع آن عموم مردم را برای رهبری دوران گذار و واگذاری قدرت در زمانی که مردم رای دهند، کسب کرده باشد. بنابراین نه رهبر بدون قاعده و نه قاعده بدون رهبری راه بجایی نخواهد برد و موفقیت شاهزاده و شخصیتها و رهبران سیاسی اپوزسیون، از جمله آقای دکتر اسدی، در ایجاد چنین سیستم سازگار و کارآمدی برای هدایت فرایند گذار به دموکراسی در ایران است که میتواند معضل “اقدام جمعی” مخالفان میلیونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را حل و رژیم جهل و جنون و جنایت حاکم بر کشور را ساقط کند.
ارادتمند - خسرو
■ جناب دکتر اسدی با درود مجدد.
من با توجه به طولانی شدن اظهار نظری که داشتم به ادامه منطقی پیشنهادم در نحوه حل معضل اقدام جمعی (Collective Action) مبارزان و آزادیخواهان کشورمان نپرداختم اما چون دیدم امکان خارج شدن مقاله شما (و به همراه آن اظهار نظر من) از بخش مقالات ایران امروز وجود دارد این بخش تکمیلی را نیز فرستادم و امیدوارم ملاحظه کنید.
این پیشنهاد در واقع عملیاتی کردن نظریه های اقتصادانان سیاسی بزرگ منکور اولسون (Mancur Olson) و النور استروم (Elinor Ostrom) برای ایجاد یک رهبری جمعی جنبش انقلابی بمنظور سازماندهی مخالفان و نیز ایجاد نهادهای مورد نیاز برای حل معضل “کنش جمعی” و تسهیل فرایند گذار به دموکراسی در ایران است.
پیشنهاد من از چند سال پیش آن بوده است که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور همت به خرج داده و یک پارلمان در تبعید، متشکل از نمایندگان منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشور تشکیل دهند. این نمایندگان میتوانند از طریق یک انتخابات آنلاین سالم، رقابتی و منصفانه انتخاب شوند. انتخابات آنلاین در بسیاری از کشورهای دنیا، شماری از ایالت های کشور آمریکا و نیز برای انتخاب مدیران بسیاری از شرکتهای بزرگ بین المللی انجام میشود. موسسات و شرکتهایی ایجاد شده اند که این انتخابات را با تضمین سلامت فرایند رای گیری، شمارش آرا و اعلام نتایج آن برگزار میکنند. حتی موسسه هایی هستند که این انتخابات را برای توسعه دموکراسی با کمترین هزینه انجام دهند و موسسات دانشگاهی (در سوئیس) نیز وجود دارند که میتوانند بر سلامت انتخابات آنلاین نظارت کرده و سلامت برگزاری انتخابات را گزارش کنند. بنابراین تشکیل چنین مجلس یا پارلمان در تبعیدی عملی بوده و خیال پردازی نیست؛ تنها به تصمیم و همت رهبران سیاسی اپوزسیون و در راس آن شاهزاده رضا پهلوی بستگی دارد.
من فکر میکنم تشکیل یک پارلمان در تبعید متشکل از نمایندگان منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشو زیر نظر نهادهای ذیربط سازمان ملل و دیگر سازمانهای حقوق بشری، در واقع تجسم عینی نظریه های اولسون و استروم برای حل معضل اقدام جمعی بوده، خواهد توانست موضوع رهبری جنبش انقلابی ایران را که هم اکنون در جریان است، به بهترین وجه حل کند. طبیعی است که شاهزاده رضا پهلوی میتوانند با بیشترین آرا به این پارلمان انتخاب شده و اگر بخواهند سخنگوی پارلمان در تبعید ایرانیان باشند. طبعا دیگر شخصیتهای سیاسی و مدنی کشور از داخل و خارج ایران میتوانند با رای مردم عضو این پارلمان در تبعید شده و بهترین ائتلاف سیاسی اپوزسیون در قالب یک مجلس در تبعید را تشکیل دهند. جلسات این مجلس میتواند بصورت آنلاین و با نظارت ایرانیان داخل و خارج از کشور تشکیل شده و مصوبات آن میتواند قدم به قدم فرایند گذار به دموکراسی را هدایت کرده و به پیروزی انقلاب اجتماعی-سیاسی آزادیبخش ایران کمک کند.
تشکیل این پارلمان دارای هرگونه توجیه منطقی است زیرا رژیم سفّاک و خون ریز حاکم بر ایران نا مشروع بوده و به دلایل واضح حقانیت حکمرانی را از دست داده است. ساز و کارهای استصوابی آن رژیم نمایندگان مجلس، روسای جمهور و نمایندگان مجلس خبرگان رهبری را به جای نمایندگان مردم ایران به منصوبان مستبد خون ریز حاکم بر کشور، یعنی علی خامنه ای، تنزل داده است. بنابراین طبیعی است ایرانیان تلاش کنند یک مجلس شورای ملی واقعی ایجاد کنند. این پارلمان در تبعید راه های گذار به دموکراسی در ایران را هموار خواهد کرد. این موضوع به اندازه ای روشن است که به قول معروف تصور آن باعث تصدیق می شود؛ برای مثال:
- پارلمان در تبعید میتواند از میان نمایندگان یک هیات اجرایی برای تصدی مسئولیت ها و اقدامات دولت در تبعید انتخاب کند، این هیات یا کمیته اجرایی نمایندگی مردم ایران را داشته و مشروعیت مکاتبه و گفتگو با پارلمانها، رهبران سیاسی و موسسات بین المللی برای جلب حمایت آنان از انقلاب ملی ایران را خواهند داشت.
- پارلمان در تبعید میتواند با مصوباتی سازوکارهای شفافی برای دریافت کمک از دولتها و سازمانهای حامی دموکراسی ایجاد کرده و حتی با انتشار اوراق قرضه انقلاب ملی ایران هزینه اجرای برنامه ها و پیشبرد انقلاب را تامین کند. اگر تنها دو میلیون ایرانی خارج از کشور بطور متوسط نفری ۱۰۰۰ یورو اوراق قرضه پارلمان در تبعید را خریداری و نگهداری کنند پارلمان در تبعید و هیات اجرایی آن دو میلیارد یورو برای پیشبرد برنامه های خود در اختیار خواهد داشت. خزانه داری (پارلمان یا) دولت در تبعید میتواند با تعیین نرخ بهره و سر رسید های مناسب انگیزه لازم برای خرید این اوراق قرضه را ایجاد کند.
- با در اختیار داشتن منابع مالی لازم دولت در تبعید (هیات اجرایی منتخب پارلمان در تبعید) میتواند ضمن حمایت از خانواده های جان باختگان، مجروحان یا آسیب دیدگان مبارزات داخل کشور حتی از فرماندهان نیروهای مسلح و سرکوب که از اجرای دستورات سرکوبی مردم خودداری کنند حمایت مالی کرده و از مدیران دستگاه های دولتی برای اعتصاب یا استعفا و قطع همکاری با رژیم ارتجاعی و ضد میهنی حاکم پشتیبانی کند.
- پارلمان در تبعید میتواند با منابع مالی در اختیار و حمایت دولتهای دنیای آزاد به ایجاد رادیو تلویزیون ملی ایران در تبعید اقدام و برای دسترسی ایرانیان داخل کشور به اینترنت آزاد تلاش کند.
- ...
به امید استقرار سریعتر آزادی و دموکراسی در ایران / خسرو
جمهوری اسلامی در بُنبست سقوط
واکاوی خیالخانه خامنهای و چرخه تولید خشونت در دوران رهبری او
طرح مسئله و نمود بحران
جمهوری اسلامی از زمان تأسیس در رفراندوم ۱۳۵۸ تا اکنون که در اواخر سال ۱۴۰۴ هستیم، در نزاع میان زیستن که جامعه خواستار آن است و انقلابیگری عصر جنگ سرد، که حکومت خواستار آن است، بهسر میبرد. جامعه ایرانی در میانه این نزاع، هزینههای جانی، مادی و معنوی زیادی را از دست داده است. امری که باعث شده ما در بنیانهای اجتماعی و مناسبات دولت – ملت با شکافهای متراکمی روبرو شویم که هریک امروزه از حالت بالقوه به بالفعل به سمت تقاطع گام برمیدارند.
این متن را در زمانی مینویسم که مردم ایران با خیزشی عظیم، در روزهای ۱۸ دیماه به بعد، شرایطی نو از وضعیت سیاسی جامعه ایرانی را به نمایش گذاشت. حکومت ج.ا که پس از انتخابات سال ۸۸ در ورطه بحران مشروعیت فرو رفته بود با ندانمکارهای ناشی از سرمستی قدرت بر جامعه، راهی را در پیش گرفت تا به جای حل، بحران به سرکوب و امحای آن اقدام کرد. در مسیر بحران مشروعیت، لایه سخت قدرت حاکمیت که در نهاد رهبری ولایت فقیه متجلی است، ناگزیز ورود به کانال گرایش به متعهدها و خالصسازی معتقدین به ایدئولوژی نظام گام بردارد. نتیجه آن انتقال بحران مشروعیت به بحران مضاعف ناکارآمدی نظام در بستر حضور افراد مطیع، غیرخلاق، ناشایست و بله قربان گو حرکت کند. پایان برجام در دوره اول حکومت حسن روحانی، زمینگیر شدن حکومت در بحران ناکارآمدی را به نمایش گذاشت.
ظهور جنبش اعتراضی ۱۳۹۸ که در نتیجه بیخردی ناشی از افزایش قیمت بنزین و پس از آن اعتراض مشهد با دسیسه کارگزاران لایه سخت قدرت شروع شده بود، چنان از مدار سلطه حاکمیت خارج شد تا آغازگر راهی برای شکسته شدن استخوانهای حکومت ج.ا، یکی پس از دیگری شنیده شود. لایه سخت قدرت به رهبری علی خامنهای در اوج بحران مشروعیت و ناآکارآمدی در تدبیر اعتراض برنیامد؛ بلکه با سرکوب خشن و بیرحمانه، تلاش کرد تا سرپوشی خونین بر کل این جنایتها بگستراند. این تزاید بحران ناکارآمد با سقوط هواپیمای اوکراینی که توسط نیروهای سپاه در نتیجه شلیک دو موشک، به نهایت خود رسید. حسن روحانی در پشت سر خود کولهباری از اصطکاک و مواجه با جامعه را در ذیل رهبری علی خامنهای به جا گذاشت.
دیری نپایید تا با روی کار آمدن ابراهیم رئیسی، بحران ناکارآمدی در اوج خود در سطوح مختلف ظاهر شود. رئیسی در اندیشه جانشینی رهبری با حرکاتی نمایشی و تقلیدی از مسؤلین دهه ۶۰ انقلابی، به دنبال نامی برای رهبری آینده بود. حکومت در مقابل در مسیر ارائه الگوی حکومت اسلامی با جامعه در چالش بود. جامعه تحت فشار اقتصادی، دنبال منفذی برای رهایی و تنفس بود. لذا در کنشی متضاد با رویگردانی از ساختار، بیتفاوت به حکومت و ایدئولوژی آن روزگار سرمیکردند. سبک زندگی از الگوی مدنظر حکومت به سوی شیوه زیست آزاد، در چارچوب زندگی سکولار و غیرمنتظم به باورهای دینی و شریعت پیش میرفت. حکومت ناگزیر از احیای گشتهای ارشاد و مقابله با سبک زندگی نسل جوان و نوظهور در ج.ا. شد.
چالش این دوگانه به مرگ دختر جوان و مظلومی منتهی شده که در نهایت سادگی و وقار بود. مرگ او، گسستهای نهادینه و پایدار در ساختار حکومت ج.ا را تحریک کرد و به صورت یک جنبش قوی زنانه در همبستگی با مردان برای فتح یک خاکریز حکومت آغاز شد. جنبش مهسا، اولین جنبش اجتماعی موفقی بود که تودههای اجتماعی با اعتراض و نافرمانی، حق پوشش را از حکومت بازستاند. پیروزی این جنبش در نتیجه همبستگی اجتماعی و ترس حکومت از تراکم بحرانها منتهی به سقوط بود. اگرچه لایه سخت قدرت در این فقره از کشتار و اعدام و سرکوب بازنایستاد؛ اما امکان تحمیل سبک زندگی را از دست داد.
جامعه خسته و زخمی از مواجه سرکوبگرایانه و کشتار در خود فرو رفت؛ اما مترصد ضربهای سخت و نهایی به حکومت بود. آمدن پزشکیان و حرکت دست به عصای او در مقابل جامعه، ناشی از ترس حاکمیت از مواجه با جامعه بود. علی خامنهای در اندیشه گذار به رهبری بعدی در همکاری با مدیری بیخلاقیت و بیکیاست به مثابه فردی مطیع و بلهقربانگو بود. چیزی که در تصور نمیگنجید و بر آن تحلیلی استوار نشده بود، بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید بود. آمدن او با تصور برخورد شدید با ایران هم همراه نبود. تمام تحلیلگران و استراتژیستهای بزرگ، حمله به ایران را ورود به جهان پرآشوب نزاعهای نیابتی تصور میشد.
اسرائیل تمام بستر لازم را برای خرد کردن خامنهای و همفکرانش را آماده کرده بود. حمله به سرکنسولی ایران در دمشق، بازی دادن سنوار و جناح جنگطلب حماس به خلق فرصت بینظیر ثبیت همیشگی اسرائیل، ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و فرو بستن چشم برای تمام رفتار نابخردانه گروهی افراطی در زمین حکومتی نظامی که شبها با چشمهای باز میخوابند. فرصت ایجاد شده بود؛ بقا و موجودیت اسرائیل در خطر افتاده و رفتارهای غیرانسانی و غیراخلاقی، امکان سقوط تمام ضوابط و مقرارات بینالمللی و ارزشهای انسانی را برای اسرائیل توجیه میکرد. جنگ بدون محاسبه چشمانداز تحولات آینده آن، کار را تا بدانجا رساند که دیوار مستحکم و دژ استوار خامنهای، چون پوشال آتش بگیرد و بر هوا شود. از انفجار پیجرها تا کشته شده حسن نصرالله و جانشینش، مرگ رهبران میدانی حماس و حمله به کابینه حوثی و در نهایت در اوج ناباوری، جنگ ۱۲روزه با ایران، ببر غران در برابر اسرائیل و غرب را چون ماکتی مقوایی در هم کوبید.
پایین جنگ ۱۲روزه، آغاز سقوط اقتصادی و درهم پیچیدگی اوضاع در درون ایران بود. فرماندهان میدانی پیشبرنده ایران در سپاه و تمام دانشمندان هستهای دیگر نبودند تا در وضعیت بحرانی، ناجی خامنهای باشند. خامنهای تنها محاط در ناکارآمدترین افراد در حکومت و مجلس و قوه قضائیه شده بود. کارگزاران ناکارآمد در مواجه با بحرانهایی از نوع مواجه با اعتراضهای عمومی، راهی جز مقابله خشونتآمیز ندارند. البته ج.ا از بدو تأسیس برای حذف رقبا با بهرهبرادری از ابزارهای خشونتآمیز چون کشتار، اعدام و حبسهای طولانی مدت توانسته بود ساحت سیاسی را به باورمندان حکومت دینی و ولایت فقیه محدود سازد. حال خامنهای به دلیل برخورداری از یک شخصیت ضعیف، ناگزیر از استفاده از چرخه حذف و خشونت بود؛ زیرا شخصیت ضعیف، هیچگاه وجود افراد توانمندتر و خلاقتر از خود را در ساختار تحمل نمیکنند. برای درک موضوع به واکاوی شخصیت خامنهای در چارچوب کشف زوایای مخفی خیالخانه او و اثر عینی بر سیاستگذاری کلان در ج.ا و واکنشهای سیاسی او بپردازیم.
خیالخانه علی خامنهای و رهبری جمهوری اسلامی
خیالخانه خامنهای در دورانی از تاریخ ایران شکل گرفته که در آن از یکسو اسلامگرایانی چون نواب صفوی و از سوی دیگر ایدههای چپگرایانه ضد امپریالیستی غرب به مثابه گفتمان مسلط در فضای فکری ایران حاکم شده بود. در این چارچوب اسلامگرایان با نمود جریان نواب صفوی و ارتباطی که او با اخوان المسلمین در مصر برقرار کرد، به مثابه یک ایده بدیل در عرصه جنبشهای فکری خود را مطرح میکردند. در جهان اسلام با شکست ناسیونالیسم عربی در مواجه با اسرائیل و غرب، اسلامگرایان با طرح، «الاسلام هو حل»، اسلام همانا راه حل است؛ در صدد کسب قدرت با هر روش و رویکردی بودند. آموزههای اسلامی که همواره در چارچوب اخلاقیات مقید در دین تعریف میشد؛ تحت تأثیر انگارههای مارکسیستی که هدف وسیله را توجیه می-کند؛یعنی برای رسیدن به هدف که غایتی متعالی است، تحقق آن با هر روش و شیهای توجیهپذیر میکردند. لذا اسلامگرایان در این چارچوب به دو روش نامشروع از لحاظ دینی برای کسب قدرت اقدام کردند.
ترور و بمبگذاری که در آموزههای قرآنی، حدیثی، روایات متعدد در باب حرمت خون انسانهای بیگناه به خصوص مسلمان و نیز عدم مشروعیت ترور نقل شده است.(الاسلام قد الفتک و ان المسلم لا یفتک/ اسلام ترور را ممنوع کرده و مسلمان به ترور ناجوانمردانه نمیپردازد. روایت منقول از پیامبر اسلام است.) این توجیه، بستر ترور از جمال عبدالناصر تا انورالسادات را شکل داد. در ایران نیز جمعیت فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی به ترور حسنعلی منصور نخستوزیر اقدام کردند که سبب دستگیری بسیاری از اعضای جمعیت و هیئت مؤتلفه بازار شد. در مصر سید قطب از سران فکری اخوان المسلمین نویسنده کتاب معالم فی الطریق/ راهنمای در راه و در ایران نواب صفوی اعدام شدند.
در این جا باید به نکتهای کلیدی اشاره کرد که جریان اخوان المسلمین به طور خاص و اسلامگرایان به طور عام از شخصیتهای بارز و درجه اول در الازهر یا زیتونیه و...نبودند؛ بلکه حسن البناء و یارانش که اندیشمند آنان سید قطب از درجه علمی در ردهای علمی علوم اسلامی نبودند. در ایران هم در صورت کنکاش در اسلامگرایان شخصیتی بارز علمی پیدا نمیکنید. در چارچوب تفکر شیعی نمود یافته در بستر انقلابیگری اسلامی، وضعیت اسفناکتر است؛ زیرا افرادی در پایینترین سطح برخورداری از علوماسلامی و مقلد از جریانهای اسلامگرا در جهان عرب و هند و پاکستان بودند. در این نقطه است که اسلامگرایان وطنی برای تولید محتوا با گرایش به ایدههای چپ مارکسیستی به ارائه تصویری انقلابی از تفکر شیعی پرداختند. بارزترین آنها علی شریعتی بود که بر میراث دوگانه اسلام شیعی و مارکسیستی به تولید محتوا میپرداخت.
علی خامنهای در این فضای فکری، نه درسآموختهای بارز و متبحر در علوم اسلامی بود و نه در میان اندیشمندان فردی با نمودی فکری و یا کتاب و ایدهای شناخته میشد. تصویر ارائه شده از او به عنوان فردی ادیب، لازمه کنش ارتزاق حوزوی او بوده که برای منبر، فردی که میتوانست خطابهای درسآموز از تاریخ اسلام و معارف آن ارائه بدهد، بیشتر برای مجالس دعوت و از مواهب مادی آن برخوردارتر میشد. در مشهد هم چون بستر ادبی شعر جایگاهی خاص در میان عوام داشته، بهرهمندی از حافظه شعری هم امری شایع بوده است. حال در این چارچوب علی شریعتی هم سبکی از خطابهخوانی را متداول کرده بود که در آن لحن آتشین و گیرای اثربخشی در ذهان عمومی داشت. علی خامنهای در خطابه خوانی هم از سبک و سیاق علی شریعتی بهره میبرد.
او فردی تولیدکننده محتوا و اندیشمندی در سیاق اسلامگرایی نبود؛ بلکه فردی مقلد از تولیدات فکری دیگران بود. یعنی اگر به علی شریعتی توجه کنیم؛ او در ابتدای مسیر با ترجمه کردن از متون دیگران چون جودت السحار(کتاب ابوذر) آغاز کرد؛ اما در نهایت از بُنمایه پردازش و بازخوانی تاریخ اسلام و خوانشی جامعهشناختی از خود اثری در مقام معلم انقلاب برسازد. علی خامنهای نه اثری ماندگاری ترجمه کرده است و نه تولید کرده است. این روند همواره بر مسیر زندگی او سایه افکنده است. حتی زمانی که به عنوان مجتهد درس خارجی آغاز کرد؛ اجازه انتشار عمومی درس داده نمیشود، از ترس مواجه انتقادی یا اشکال در درس، تنها به نکات و روایات خوانی اخلاقی در ابتدای درسهای خارج او در صدا و سیما اکتفاء میشود. در باب دستگاه تبلیغی که تلاش میکند از او چهرهای کتابخوان و مطلع در حوزههای مختلف ادبی و علوم گوناگون باید یک پرسش اساسی کرد که عرصه گسترده دانایی و برخورداری از دادههای مختلف علمی و دانشی چه اثر وضعی و فکری بر شخصیت و کنش رهبری او داشته است؟
علی خامنهای در این چشمانداز از عقبه فکری او، در سال ۱۴۰۴، هنوز گرفتار در دوگانههای برساخته فکری دهه ۴۰شمسی است. او در سی و هفت سال رهبری با تقسیم جهان به دوگانههای جهان خیر و شر، غرب و شرق، جهان امپریالیسم و استعماگر و جهانی دشمن و همراهان ایدئولوژیک خود را به جبهه خودی و مستضعف که جهان آینده به وعده الهی در قرآن وارثان جهان هستند؛ عمل کرده است. او بر این ادبیات چپ اسلامگرایانه، نه کلمهای افزوده و نه در مقام یک رهبری تئوریسین همطراز با نظریهپردازان پسا استعماری و جنبشهای رهایی بخش آمریکای لاتین، حرفی نو در تکامل ایدههای ۴۰ شمسی بپردازد.
علی خامنهای که شخصیتی قوی علمی و بارز در میان صنف آخوندهای حوزوی نداشته است(در این زمینه به سخنان ایشان در مجلس خبرگان تنصیب رهبری توجه کنید) هنگامی که به جایگاه رهبری پس از روحالله خمینی میرسد، موقعیت نداشته را با اتکاء به دو نهاد وزارت اطلاعات و سپاه انقلاب اسلامی، بوجود آورد. مرجعیت و مقبولیت را با بازیهای سیاسی که وزارت اطلاعات برمیساخت و سپاه آن را اجراء میکرد، بزور دار و درفش بدست میآورد. در عرصه سیاستگذاری این فرد اسیر در ایدههای دهه ۴۰ شمسی و انگارههای تاریخی شکست خورده در تاریخ بعد از سقیفه بنی ساعده، در عرصه جهان اسلامی تلاش کرد تا به برسازی امپراتوری شیعی یا هلال سبز شیعی اقدام کند.
این کنش برسازی امپراتوری شیعی، چند مبنا در ذهن خامنهای داشت؛ او تمام شکستهای تاریخی را بستری قابل تحقق در چارچوب ساختار ج.ا متصور میدید. آن چه شیعه در طول تاریخ از کسب آن در عرصه نظری و عینی باز مانده بود، مسائلی چون جانشینی پیامبر اسلام و خلافت و امامت عینی علی بن ابیطالب، شکست منجر به صلح با معاویه توسط حسن بن علی ابن ابیطالب، شهادت حسین بن علی و یارانش در کربلا، و نهضتهای شیعی بعد از آن تا انقلاب اسلامی در قرن ۲۰، اکنون در زمانه علی خامنهای و رهبری او بر این ساختار فرصتی برای تحقق پیدا کرده است. در این تفکر ایران در اسارات تفکری ایدئولوژی در آمده است که علی خامنهای تحت آموزههای دوره انقلاب در صدد تبدیل شکستها به پیروزی بود. آن چه علی خامنهای به همراه فرمانده میدانی او قاسم سلیمانی در منطقه غرب آسیا و در وسط جهان اسلام صورت بخشیدند را باید در چارچوب این تفکرات مورد واکاوی قرار گیرد.
برای تحقق ایدههای شیعی، تفکر آخرالزمانی آن به عنوان ضرورتهای قبل از ظهور امام غایب شیعه، به بازنمایی شخصیتهای خیالی چون سید خراسانی و پیروزیهای شیعه قبل ظهور و...پرداختند. افرادی از دل حوزه که به مقامات عالیه حوزوی از طریق نزدیکی به قدرت و برسازی پوشش عرفانی و اخلاقی، با ترسیم روایتهایی چون ارتباط علی خامنهای با امام غایب و جعل روایتهای اسطورهای، تلاش کردند بر بنیاد این تفکر آخرالزمانی توجیهی مذهبی بدهند.
تاریخ شکستهای مذهب شیعی همراه با تفکرات اسلامگرایانه و ادبیات مارکسیستی، ذهنیت علی خامنهای به مثابه رهبر، ساختار ج.ا را شکل داده است. حال این جایگاه که از طرف روح الله خمینی در کتاب ولایت فقیه، چنین تعریف شده که شما هر قدرت و مقامی را که برای پیامبر اسلامی میتوان تصور کرد برای ولی فقیه هم قابل تصور است. همچنین، مقامی که قابلیت تعطیلی واجب رکنی و عبادی (نماز، روزه، حج و...) اسلام به مثابه یک دین دارد؛ بیشک با این هدف که حفظ نظام از اوجب واجبات است، این اختیار را به علی خامنهای میدهد تا با کشتار هزاران، هزار انسان معترض و بیگناه که از سیاست اسارت ایران به تنگ آمدهاند را به عینه نشان دهد. البته خامنهای در دوران رهبری خود و با اتکاء به میراث کشتار خونین خمینی در دهه ۶۰ شمسی، از جویهای خون بسیاری برای حفظ موقعیت این نظام گذشته است؛ اما در جریان کشتار روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، این جویهای خون به دریایی مواج از خون ایرانیان جوان و بیگناه تبدیل شده است.
خامنهای در اوج بحران مشروعیت که در سال ۱۳۸۸ نمود یافت با گرایش به خالصسازی به سمت بحران ناکارآمدی کارگزاران پیش رفت، جایی برای التیام این بحران و علاج آن با خرد و دانایی باقی نگذاشته است. ناکارآمدها در بدنه کارگزاری و عدم خلاقیت و برخورداری از روح انسانیت که نهادینه در بنیادهای فکری فردی از لایههای دونپایه اجتماعی در مقام رهبری، او را به قاتلی حرفهای برای تثبیت ساختار ج.ا تبدیل میکند.
در پایان باید دانست که فردی که حربهی آخر کشتار در اوج نالایقی به ابزار در اختیار همیشگی مدیریت خود تبدیل میکند؛ انسانی لایق نبوده که با درایت و دانایی سیستمی را رهبری نماید؛ بلکه او فردی با خیالخانهای مملو از عقدههای فروخفته برساخته از تاریخ و حقارتهای عدم برخورداری از موقعیتهایی است که نتوانسته در طول زندگی بدست آورد. این فرد میتواند در زیستنامه علی خامنهای نمودار شود.
مقدمه:
شکاف دولت-ملت که پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ در ساختار جمهوری اسلامی نمایان شد، بیم بحران مشروعیت را در ذهن نخبگان حکومت متجلی ساخت. تلاشی که از سوی طیف اعتدالی در بدنه جمهوری اسلامی صورت گرفت؛ رهیافتی برای جلوگیری از تعمیق شکافهای اجتماعی و ممانعت از بروز بحران مشروعیت و ناکارآمدی بود. اما لایه سخت قدرت، بیتوجه به عواقب شکافهای اجتماعی و بحرانهای ناشی از آن با مقابله با هر تحولی منتهی به منافع ملی و عمومی، به تعمیق شکافها همت گمارد. این شکافها با مواجه با بحرانهای ناشی از افزایش قیمت بنزین، به بحران مشروعیت و با سقوط هواپیمای اوکراینی و روی کارآمدن ابراهیم رئیسی به ریاست جمهوری با انتخابات بیرونق و انتخابات مجلسی که نمایندگان با حداقل آراء به آن وارد شدند، بحران به ناکارآمدی منتهی شد. اوج ناکارآمدی ساختار جمهوری اسلامی در پرداختن به مسائل حاشیهای چون سبک زندگی و پوشش عمومی مردم به بحران عبور عمومی از ساختار جمهوری اسلامی رسید.
برآمدن مسعود پزشکیان با هدف تقلیل مرارتهای عمومی در بستر ناکارآمدی کارگزاران، با بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید همزمان شد. نتیجه این بازگشت در حالی رقم خورد که جمهوری اسلامی در عرصه منطقهای، در پی حوادث ۷ اکتبر ۲۰۲۳، به انزوای کامل رسیده بود؛ وضعیتی که منجر به چراغ سبز آمریکا به اسرائیل برای حمله به ایران شد. در یک جنگ ۱۲ روزه، جمهوری اسلامی تحت محاصرهای همهجانبه، با بحران در تصمیمگیری و سیاستگذاری روبرو شد. عدم ثبات اقتصادی و ناتوانی حکومت در اداره کشور، روند سقوط اقتصادی ناشی از کاهش ارزش ریال را سرعت بخشید. در این شرایط، اعتراض به گرانی و بیثباتی، نارضایتی عمومی را در میان تودهها، بازار و کنشگران اقتصادی برانگیخت. اعتصاب بازار و همراهی تودهها در اعتراضی عمومی و بیسابقه که در پی فراخوان رضا پهلوی شکل گرفت، جنبشی را برای گذار از جمهوری اسلامی کلید زد.
جمهوری اسلامی با هسته سخت قدرت آن که از سال ۱۳۸۸ با بحران مشروعیت روبرو شده بودند؛ فرصت التیام و غلبه بر بحران مشروعیت را از دست دادند؛ یعنی به جای حل بحران به مقابله با مردم به سمت خالصسازی نیرویهای حکومتی بر معیار ایدئولوژیک گام برداشتند. نتیجه آن گسترش دامنه بحران از مشروعیت به ناکارآمدی و با مقابله خشونتآمیز با اعتراض عمومی و سرکوب وحشیانه آن، بحرانهای متزاید در بدنه قدرت را به بُنبست سیاسی کشاند. حوادث خشنی که از اعتراضهای ۱۳۹۶ تا جنبش مهسا امینی در سال ۱۴۰۱، از سوی ساختار جمهوری اسلامی صورت گرفت، جامعه ایرانی را به این نتیجه رسانید که جمهوری اسلامی با مرکزیت قدرت متراکم و متصلب در نهاد ولایت فقیه، قابلیت اصلاح ندارد.
جنگ ۱۲ روزه، وضعیت گذار را ناگزیر کرد. اما آنچه مورد غفلت قرار گرفت، امکانات نهاد ولایت فقیه در سرکوب عمومی بود؛ امری که از سال ۱۳۸۸ تا جنبش مهسا امینی آزموده شده بود. در هر دوره از اعتراضات، خامنهای به همراه کارگزاران، با قطع ارتباطات مجازی و جهانی دست به کشتار میزدند؛ سپس با ایجاد گشایشهای موقت، سعی در سرپوش نهادن بر وقایع داشتند. در جنبشهای پیشین، چون تمام جامعه ایرانی درگیر نبود، روند عادیسازی با گذر زمان به آسانی صورت میگرفت. اما جنبش انقلاب ملی، ناشی از نارضایتی اقتصادی از یکسو و بنبست در اندیشه اصلاحطلبی از سوی دیگر، گذار را به مسئلهای عمومی تبدیل کرد. حاکمیت که از پیش برای این وضعیت آمادگی داشت، با عمومی شدن اعتراضات در شهرهای کوچک و بزرگ، به کشتاری بیسابقه در تاریخ ایران مبادرت ورزید.
علی خامنهای چون عادت به عادیسازی روند پس از سرکوب داشت، گمان میکرد در لحظه خاموشی ارتباطات و انجام کشتار، فرصت خواهد یافت تا با نمایشهای تکراری و دعوت از هواداران، وضعیت را عادی جلوه دهد. غافل از این که این حرکت اعتراضی دیگر یک جنبش تک موضوعی نبوده؛ بلکه انقلابی برای گذار از جمهوری اسلامی بوده است. دامنه اعتراض انقلابی سطوح مختلف اجتماعی از طبقه پایین، متوسط و مرفه، لایههای اجتماعی گوناگون از بازاری تا کارگزار حکومتی را شامل شده است. همچنین در این انقلاب ملی با وجود قطع کامل ارتباطات از تماس تلفنی تا اینترنت، وجود استارلینک بر وضعیت بیخبری از شرایط داخلی غلبه کرد. به طوری که عمق فاجعه در داخل، نابخردی قدرت افسارگسیخته را به نمایش گذاشت و در عرصه بینالمللی نه فقط همراهی حمایتی که اقدام عملی در مقابله با ساختار جمهوری اسلامی را به همراه آورد. در این شرایط که علی خامنهای ساختار جمهوری اسلامی را با سرکوب خشن و کشتار عمومی جامعه مسالمتجو روبرو ساخت؛ مشروعیت حمله به جمهوری اسلامی با هدف سقوط آن را توجیه کرد.
در زمانی که این مقاله را مینویسم، جامعه ایرانی که با ضربه سخت از ساختار قدرت جمهوری اسلامی در ماتم و سوگ هزاران انسان بیگناه در خود فرو رفته و چشم امیدی به کمکهای خارجی دوخته است. جهان با اطلاع از دامنه کشتار در شوک فرومایگی کارگزاران این کشتار، خود را برای همراهی با مردم ایران در ضربه سخت به حکومت جمهوری اسلامی آماده میکنند. حال در این شرایط چه سناریوهایی را برای آینده ایران میتوان متصور شد؟
ایران و سناریوهای پیشرو:
دونالد ترامپ که در اوج اعتراضات بر حمایت و کمک به مردم ایران وعده داده بود، باعث شد معترضان علیرغم سرکوب سخت، به مسیر خود ادامه دهند. اگرچه حکومت توانست با ابزار کشتار بر تسخیر خیابان فائق آید، اما وعده ترامپ مبنی بر تغییر معادله قدرت به نفع مردم، همچنان امیدبخش است. آمریکا با گسیل نیروهای نظامی به خلیج فارس، معادله را به سمت ضربهای سخت هدایت میکند؛ اما با توجه به شخصیت پیشبینیناپذیر و منفعتطلب ترامپ، باید سناریوهای متعددی را در نظر گرفت:
الف) تشدید فشار بدون حمله نظامی: در سناریوی اول، فرض بر عدم حمله نظامی است. در این صورت، حکومت که در بحران اقتصادی فرو رفته، با تشدید تحریمهای آمریکا، اروپا و احتمالاً سازمان ملل روبرو خواهد شد. اعمال تعرفههای گمرکی ۲۵ درصدی بر همکاران تجاری ایران توسط آمریکا، ورشکستگی کامل و فروپاشی اقتصادی را در پی خواهد داشت. در این وضعیت، لایه سخت قدرت که اکنون مستِ پیروزی از سرکوب خشن است، با بحرانی مواجه میشود که دامن هوادارانش را نیز خواهد گرفت. وقتی حکومت توان پرداخت مزایا را نداشته باشد، نیروی سرکوبگر از خود خواهد پرسید: «برای چه کسی و به چه قیمتی هموطنم را میکشم؟». حکومت در این شرایط، حتی با کمکهای چین و روسیه، بیش از چند ماه دوام نخواهد آورد. فرض دیگر، روی آوردن به مذاکره مستقیم است که در این وضعیت، نشانه ضعف مطلق تلقی شده و با توجه به شروط پنجگانه ترامپ (از جمله مذاکره مستقیم با علی خامنهای)، بسیار غیرمحتمل مینماید. حتی اگر میل به مذاکره برای حفظ نظام وجود داشته باشد، این پرسش در میان هواداران ایجاد میشود که چرا پس از این همه خونریزی، باید به نقطه اول بازگشت؟ در این معادله تصور یک منفذ محتمل برای خروج از بحرانهای داخلی و خارجی بسیار سخت و غیرممکن مینماید.
ب) تضعیف تدریجی و فرسایش داخلی: اگر حمله نظامی صورت نگیرد و میلی به مذاکره نیز نباشد، آمریکا به فشار حداکثری و محاصره همهجانبه ادامه میدهد تا ایران را در مشکلات درونی غرق کند. کشورهای همسایه نیز ایرانِ ضعیف و درگیر بحران را به ایران قوی و تهدیدگر ترجیح میدهند. در این حالت، حکومت با کمک روسیه و چین به دور زدن محدود تحریمها ادامه میدهد و فضای داخلی امنیتیتر میشود. با وخامت اوضاع، کارگزاران کشوری جای خود را به نظامیان سپاه میدهند. اصطکاک در بدنه قدرت که از زمان حیات علی خامنهای آغاز شده، با مرگ او تشدید میشود. این شکاف در بدنه نظامی-تکنوکرات، فرصتی برای تقویت جامعه متحد فراهم میکند. باید توجه داشت که از لحاظ جامعهشناختی، ایران را نمیتوان به سمت الگوی توتالیتاریسم از نوع کره شمالی سوق داد.
ج) حمله نظامی هدفمند و مدل ونزوئلایی: در سناریوی سوم، آمریکا حمله نظامی انجام داده و با ضربه به رأس هرم قدرت و ساختار نظامی، اقدام به مذاکره با بخش اعتدالی (مانند حسن روحانی یا حسن خمینی) میکند تا از فروپاشی کامل و بیدولتی جلوگیری شود. در این حالت، دو چالش وجود دارد: نخست، مخالفت بدنه ایدئولوژیک و صاحبان اسلحه با افراد خارج از دایره خود؛ و دوم، عدم پذیرش اعتدالیون از سوی جامعهای که زخمخورده است و شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» را سر میدهد. در این چارچوب، چهرههای اعتدالی دیگر نه ابزار سرکوب دارند و نه بدنه همسو؛ لذا عبور از کل ساختار امری محتمل خواهد بود.
د) سقوط شاکله نظام و هرجومرج: در سناریوی چهارم، حمله نظامی سهمگین منجر به سقوط نظام میشود. نیروهای وفادار و هستههای ایدئولوژیک برای مقابله با آمریکا، به جنگهای پارتیزانی، ترور و بمبگذاری در داخل مبادرت میورزند تا ثابت کنند بدون جمهوری اسلامی، آرامشی در جهان نخواهد بود. اما جامعه ایرانی که نیم قرن سختی را تجربه کرده، این را فرصتی برای قطع این غده سرطانی با کمک خارجی میبیند. در این شرایط سخت، جامعه ایرانی به روزگاری نامیمون خواهد رفت؛ اما به دلیل عدم همسویی قاطبه جامعه با این تفکر ایدئولوژیک غیرمأنوس از یک سو و عدم همراهی بدنه ایمانی مردمان مسلمان شیعی با تفکر ایدئولوژیک هژمونیک بر جمهوری اسلامی، انگاره اتحاد برای عبور از هیولای کشتار و خونریزی را در ذهنیت عمومی شکل میدهد. نیروهای فعال جمهوری اسلامی در بخش نظامی و الیگارشها در این شرایط هرج و مرج روبه نابودی و ریشهکنی خواهند رفت.
ه) سناریوی گذار ملی و خرد ایرانی: این سناریو نیازمند تأمل است. در این طرحواره باید توجه داشت که جامعه ایرانی برآمده از کثرتهای قومی، فکری، فرهنگی و دینی است که بر پایه یک دال مرکزی به اتحاد و یگانگی رسیدهاند. امروز این دال مرکزی ایران است. ایران سرزمین و مُلک مُشاع تمام ایرانیان است که بوسیله آن، هویت و اصالت قومی و فرهنگی خود را با آن تعریف و بازنمایی میکنند. در این چارچوب اگر فرض حمله آمریکا را همراه با فروپاشی شاکله ساختاری جمهوری اسلامی را متصور باشیم؛ باید برای گذار از این ساختار به سیستم جدید با همراهی و همکاری قاطبه مردم صورت گیرد. اگر امروز در فرآیند انقلاب ملی مردم ایران در غیاب گروههای متشکل متنوع اپوزیسیون، رضا پهلوی را فریاد میزنند، باید ضمن احترام به آن به چند نکته مهم توجه کرد:
۱. گروههای اپوزیسیون خارجنشین، از جمله طیف رضا پهلوی که اکنون مورد اقبال قرار گرفته، باید با توجه به پیچیدگی جامعه ایرانی و مناسبات ارتباطی، فکری و فرهنگی آن برای دوران گذار با اندیشه اتکاء تنها به نیروهای همسوی خارجنشین خود عدول کند و با ایجاد شبکه ارتباطی با گروهها و نخبگان اپوزیسیون خارجنشین و داخلی، نظامی همگرایانه مبتنی بر اصولی کلی و مشترک میانه همه بر محور ایران، توسعه، دموکراسی، وضعیت گذار به سمت سیستم جدید را رهبری و هدایت کنند.
۲. جمهوری اسلامی همانگونه که در سناریو چهارم روایت شد، مستعد آشوبسازی و هرج و مرج در جامعه با ناامنسازی در داخل و منطقه را دارد. در این شرایط خرد ایرانی باید مدار تفکر در گذار از جمهوری اسلامی حاکم باشد. در چارچوب خرد ایرانی، جامعه متکثر قومی، زبانی، دینی و فرهنگی که اکثریت آن در گذار از جمهوری اسلامی همسو است؛ برای مقابله با هر برنامه ناأمنسازی داخلی از طریق نخبگان پلساز بهره بگیرد. پُلسازان، طیفی از نخبگان اجتماعی در میان اقوام، باورمندان دینی و مذهبی و... هستند که جامعه ایرانی متکثر از آنان حرفشنویی دارند. سخنان آنان چونان گروههای مرجع اجتماعی مورد اقبال و توجه است و میتوان با أتکاء به آنان اتحاد را در بدنه اجتماعی و مقابله با مزدوران و وابستگان جمهوری اسلامی را شکل داد. سران قبایل، افراد منزه و مورد اعتماد اجتماعی چون مولانا عبدالحمید در بلوچستان، فعالین سیاسی قومی که در بدنه جامعه قومی خود مورد توجه هستند را میتوان نمونهای از پُلسازان در جامعه ایرانی قلمداد کرد.[۱]
۳. جامعه ایرانی همواره چه در زمان سلطنت پهلوی و چه بعد از آن، «خطر تجزیهطلبی» را به مثابه انگارهای هشداری و فوبیا در ذهنیت خود نهادینه کرده است. این ترس، وجدان عمومی ایرانی را در معرض پذیرش چرخه باطل بازتولید استبداد قرار داده است. گروههای اپوزیسیون داخلی و خارجی به همراه با رهبری آنان (رضا پهلوی) باید در مدار گفتگو با باورمندان به تجزیه ایران قرار بگیرند. چرا اگر از درسهای اول انقلاب ۱۳۵۷ باید نکات بسیاری آموخت که سرکوب، نابودی یک فکر و امتناع تحقق عینی آن را شکل نمیدهد؛ بلکه با گفتگو بر مدار پذیرش دیگری و حقوق بایسته آن در چارچوب کلیت بزرگی به نام ایران، زمانی برای تحقق تمام بایستههای حقوق شهروندی و برخورداری از مواهب بایسته شهروندی را از آنان گرفت. آنگاه در مدار گذار با شریکسازی آنان در مدیریت گذار، از نفوذ اجتماعی آنها در میان هواداران گذار مسالمتآمیز به سمت ایران دموکراتیک را رقم زد.
۴. نیروهای اپوزیسیون داخلی و رهبران آنان که اکنون در زندان یا در تحت فشار حاکمیت جمهوری اسلامی در انزوا هستند، آگاهی بیشتری از شرایط اجتماعی و سیاسی ایران دارند. بیشک آنان در میان طیفهای گستردهای از مردم نفوذ فکری و سیاسی هم دارند. ایجاد مساعی مشترک در مدیریت گذار تا رفراندوم، میتواند چهرهای متمدنانه از ایران به جهان نشان دهد. در این شرایط گذار به دلیل وجود خودآگاهی در بدنه اجتماعی، نسبت به مسئله اصلی امروز ایران که همانا عبور از جمهوری اسلامی است از یکسو و نیز انگارههای ایجابی تحقق یک سیستم نوین سکولار، دموکراتیک قائم بر مردمسالاری از سوی دیگر، هر تلاش استبدادی، خود رأیی و حکمفرمایی گرایش همسو با خودکامگی و تک محوری به شکست و انزوای اجتماعی منجر خواهد شد. تمام فعالین عرصه سیاسی باید با خودآگاهی و درسآموزی از تاریخ صدساله اخیر، از فرآیند سقوط در چرخه باطل بازتولید استبداد در جامعه ایرانی جلوگیری کرد. ایران تنها از طریق حضور و به رسمیت شناختن تمام ایرانیان با طیفهای گوناگون و متنوع فکری، فرهنگی، قومی و زبانی بر محوریت دال مرکزی ایران به سمت تعالی، توسعه و آزادی و عدالت گام خواهد برداشت.
نتیجه:
اکنون با توجه به تصویری که از سناریوهای پیش روی ایران ترسیم شد، میتوان به این نتیجه رسید که گذار از جمهوری اسلامی امری حتمی و بایسته است؛ زیرا حکومتی که در مدار بقاء بر کشتار و خونریزی بیمهابا، بقایش را استوار میسازد، مشروعیت خود را در اذهان عمومی از دست داده است. بحران مشروعیت، هر نوع همسویی و همکاری با ساختار جمهوری اسلامی را بر علیه مردم و با قاتلان و خونریزان در ذهنیت عمومی همسو و برابر میسازد. این امر، مدار هر تعامل و گفتگو در شرایط بُنبست سیاسی در ساختار جمهوری اسلامی را سخت و ممتنع میسازد. استاد عزتاله فولاوند در پیشگفتار مترجم کتاب خشونت و اندیشههایی درباره سیاست و انقلاب، جمله دقیقی مینگارد؛ وی میگوید: «هرگاه انسان از زندگی و نیروی آفریننده آن نومید شده، به مرگ متوسل شده است.» این عبارت به طور دقیق شرایط امروز جمهوری اسلامی را نمایان میکند. ساختار جمهوری اسلامی با ایدئولوژی حاکم بر آن که قریب به نیم قرن جامعه ایرانی را زیر سلطه خود فرو برده است؛ به دلیل برخورداری از طیف کارگزار غیر مولد، غیرخلاق و تصیمساز و سیاستگذار متکی بر منافع و مصالح ملی که همه آنان را در ذیل عبارت تعهد به جای تخصص تعریف میکند؛ ناگزیر از مرگاندیشی، کشتار و جنگطلبی است. ساختاری که جنگ را نعمت، تحریم را موهبت و به کشتن و شهادت را عزت بداند، از نیروی آفرینندگی و زایش نهادینه در زندگی تُهی است.
مسئلهای که جمهوری اسلامی از آن غافل است که به تجربه نیز آن بدست آمده است، خشونت با وجود اثرگذاری سریع و شاید آنی در تأمین برخی اهداف مانند سرکوب که در جنبشهای گوناکون در جامعه ایرانی پس از انقلاب ۱۳۵۷ رخ داده است؛ اما در اهداف بلند مدت بیتأثیر است. بهترین مثال برای این موضوع امر مشروعیت و اقتدار دولت است که اعمال خشونت و کشتار از سوی دستگاه حکومتی نه تنها کمکی به تحکیم مبانی اقتدار آن نمیکند، بلکه موجب بیحرمتی به قوانین و سست شدن پایههای دولت میشود.(هانا آرنت،۱۴:۱۳۹۴)
حکومت اگر ریشه در مشروعیت و پذیرش عمومی نداشته باشد، نمیتواند بقای خود را با ادوات جنگی و سرکوب تضمین نماید. ادوات جنگی و سرکوب، تنها کاربرد بازدارندگی دارند، آن هم در ساختارهای مشروع و مقبول از سوی جوامع خود است. حال اگر این ادوات به ابزاری برای اعمال زور و خشونت در جامعه تبدیل شوند، بقاء را تضمین نمیکنند. بقا به مثابه ماندگاری در قدرت با هر قیمتی نیست؛ بلکه بقا در زمانی صورت میگیرد که پشتوانه مشروعیت و مقبولیت عمومی را هم داشته باشد. در ساختارهایی که بقای خود را با سرکوب خونین تضمین میکنند، در نهایت در مسیر تضادهای درونی خود، مانند آن چه در اتحاد جماهیر شوروی رخ داد، روبه فروپاشی و سقوط گام خواهند برداشت.
در این چشمانداز وضعیت ایران، در کشمکشهای داخلی و مقابله نظامی از خارج در نزاع است. گذار از جمهوری اسلامی در شرایط هر یک از سناریوهای مورد نظر در فوق، نیازمند درایت، آگاهی و ارتباط نخبگان و فرهیختگان بر مدار ایران و ایرانیان است. نباید از فرصتها برای خودبزرگبینیها و تصفیه حسابها بهره گرفت؛ بلکه از فرصتها با خلاقیت و خودآگاهی به زایش و آفرینش تاریخ بزرگ و مانا همت گمارد.
————————
[۱] اصطلاح پُلسازان، متعلق به استاد گرانقدر دکتر حاتم قادری است. برای درک بهتر مفهوم مراجعه به گفتگوها و مصاحبههای استاد ضروری خواهد بود.
۱- پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد. این تعجب اما دیری نپایید و در ادامه سخنان رهبر نظام، معلوم شد که این آمار بخشی از روایت حکومت برای فروش به مردم ایران و جامعه جهانی است و مبتنی بر تاکتیک همیشگی فقهای شیعه یعنی «توجیه ظلم، با بیدقِ مظلومنمایی» است. نظر حضرت آقا بر این است که تروریستهای صهیونی چند هزار نفر از شیعیان حسینبنعلی را کشتهاند و سربازان مظلوم امام زمان هم، چند صد تن از آنها را به درک واصل کردند. هدف بهتدریج روشن شد: تولید یک روایت کربلایی جدید، ۱۴۰۰ سال بعد از کربلای یک!
صداوسیما و بقیه بوقهای نظام ولایی به حرکت درآمدند تا روایت عاشورایی را جا بیندازند و برای مظلومیت سیدعلی، از شیعیان حسین اشک بگیرند و جهان استکباری را که شاهد ساکت و حامی قتلعام مردم بهدست عوامل نفوذی «رژیم غاصب و جعلی صهیونی» بوده است، بدهکار رأفت اسلامی نظام کنند.
تصویر عاشورایی خامنهای اما یک سوراخ بزرگ داشت: لشکر او نه ۷۲ سربهدار، بلکه ۷۲۰ هزار پاسدار، بسیجی و سرباز گمنام امام زمان بودند؛ و سیدعلی نه برای شهادت و اثبات مظلومیت آمده بود، بلکه داعیه امپراتوری شیعه را داشت. یک دوجین سازمان عریض و طویل اطلاعاتی او که ذیل عنوان سربازان گمنام امام زمان آدم میکشند، مدعی بودند که حافظ امنیت مایملک امام غایب هستند و هر جنبندهای را که خطی به دلتنگی در فضای مجازی بنویسد یا تار مویی را به باد بسپارد، زیر نظر دارند و او را به سزای اعمال کفرآمیزش میرسانند. حالا این دستگاه قدرقدرت و مدعی امنیت نظام، در سناریوی مظلومنمایی رهبر باید گردن میگرفت که دستگاهی پوشالی است که با صدها قرارگاه و قتلگاه، مرزهای کشور را بهروی سربازان «رژیم صهیونی» باز گذاشت تا در دهها شهر کشور مستقر شوند و در یک آخر هفته سرد دیماه، هزاران تن از سربازان امام زمان را سلاخی کنند.
هرچه صداوسیمای حکومت بر این روایت رهبر بیشتر پافشاری کرد، سوراخ آن گشادتر شد؛ تا جایی که در رسوایی دریافت «پول تیر» به نمایندگی از رژیم صهیونی، سوراخ اولیه کل روایت را بلعید. پرده فروافتاد و زشتیِ پیکرِ لختِ امپراتور در مقابل چشمان حیرتزده مریدان شروع به ذوب شدن کرد.
۲- در سوی دیگر فاجعه، امپراتوریهای دروغ «منوتو» و «ایران اینترنشنال» خیلی زود به بنبست خوردند. وقتی نخستین خبرهای بد از راه رسیدند و معلوم شد که قیام به خاک و خون کشیده شده، شاهزاده کمتجربه که عنان اختیارش را به امثال قاسمینژاد و اعتمادی سپرده بود، دچار لکنت زبان شد و حاشا کرد که با وعده «در راه بودن کمک»، فراخوان تسخیر خیابان و مراکز حساس را صادر کرده است. او حالا میبایست بهعنوان «رهبر انقلاب ملی» به مردم ایران و جهان حساب پس بدهد که چرا گزنکرده پاره کرد و چه شد که چند ده هزار جوان و نوجوان در آن آخر هفته سیاه پرپر شدند.
روایت سلطنتطلبان از روز نخست ازهمگسیخته بود و هنوز هم چنین است. روایتی که با انکار و حاشا شروع شد، به توجیهِ «جنگ است و در جنگ حلوا پخش نمیکنند» گسترش یافت و بعد از بیپاسخ ماندن فراخوانهای «ادامه انقلاب»، ابتدا به تغییر عنوان «انقلاب ملی» به «انقلاب شیر و خورشید» رسید و سرانجام با این ادعا که شاهزاده وصی خون دهها هزار جانباخته قیام است، شکل عاشورایی گرفت تا در کربلای دو، با روایت خامنهای مماس شود و بنبست خود را به نمایش بگذارد.
۳- در فضای ماتمزدهای که خبر از مرگ سیاست میداد، وقتی ابرهای تیره اندکی کنار رفتند، نخستین واکنشها خبر از آن دادند که سیاست هنوز کاملاً بیآبرو نشده است و هنوز کسانی هستند که بدون بیم از مرگ، صدایشان را علیه امپراتوریهای دروغ و بازیگران با سرنوشت کشور بلند کنند. رضا خندان و ابوالفضل قدیانی از پشت میلههای زندان اوین دادنامههای شجاعانهای را به بیرون دادند و به موازات آنها، جامعه مدنی ایران هم دیوار ترس را شکست. کادر درمان کشور که در نجات جان مجروحان حماسه آفریده بود به سخن درآمد، سینماگران بانگ اعتراض بلند کردند و شجاعت بهسرعت تکثیر شد تا به آذر منصوری، رئیسِ تنها ماندهی جبهه اصلاحات رسید.
دریدن پرده تزویر و برملا کردن روایتهای دروغین، نخستین گامی است که اینک با اعتمادبهنفس برداشته میشود تا در تداوم خود، روایت جمهوریخواهان و آزاداندیشان از زیر غبار فاجعه بیرون کشیده شود و روایت باورمندان به راه گذارِ خشونتپرهیز، سامانمند و جامعهمحور، به جایگاه روایت رهاییبخش بازگردد.
۴- شکست دو روایت ولایی-سلطنتی و فقاهتی، به ترکهای بزرگی در این دو اردوگاه منجر شده است.
شهریار آهی که از او بهعنوان معتبرترین چهره پادشاهیخواه مورد اعتماد مراکز قدرت در آمریکا یاد میشود، با اشاره به اینکه رضا پهلوی به عواقب فراخوانش فکر نکرده بود، به او هشدار میدهد که دست از تمامیتخواهی بردارد و در ترکیب مشاورانش تجدیدنظر کند.
در آن سوی جبهه اقتدارگرایی، ترکها بهمراتب بزرگتر هستند؛ تا جایی که میتوان از شکافی بزرگ سخن به میان آورد. علی قلهکی، فعال رسانهای اصولگرا، در جمعبندی نتایج قتلعام دیماه، عملکرد دستگاههای اطلاعات و امنیت را به پرسش میگیرد و از پایان گفتمانهای امت اسلامی و ولایت فقیه سخن میگوید و خواهان برچیدن بساط ساختار کنونی حاکمیت و سپردن همه قدرت به یک «دیکتاتور توسعهگرا» میشود. او معتقد است مردم از حکومت روی برگرداندهاند و اگر این تمهید اتخاذ نشود، حکومت فرو خواهد پاشید.
سخنان قلهکی تنها نوک کوه یخی است که از درون نظام به سمت بیت ولی فقیه در حرکت است. اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!
۵- تحولات شتابان در دو اردوگاه اقتدارگرای سنتی، بر بستر نخستین برآمدهای جامعه مدنی و نیروهای جمهوریخواه، میتواند ادبیات نومیدانه ناشی از شکست را بهتدریج پس بزند تا شجاعت جوانانی که بیمحابا به خط زدند، در همه مویرگهای جامعه بدود و پازل سیاست را بهگونهای دیگر بازسازی کند.
صحبت از خون دهها هزار انسان است که بر پای این درخت کهنسال ریخته شد؛ بیثمر نخواهد ماند.
■ جناب پورمندی گرامی
من شما را یک چپ معتدل میدانم و مقالات موجز شما را میخوانم متاسفانه در این مقاله با برابر انگاشتن اشتباه تاکتیکی شاهزاده با کشتار دهها هزار نفری آقای خامنهای ناخودآگاه دارید خونشویی میکنید. شما میبایست ابتدا آقای خامنهای را به خاطر این کشتار هولناک کاملا محکوم میکردید بعد انتقاد خود را از طرف دیگر ماجرا بیان میکردید. متاسفانه جمهوری خواهان جز بحثهای تئوریک و مخالفت با رضا پهلوی کاری نمیکنند.
با تشکر دهقان
■ این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد “.
نویسنده با مهارتی قابلتوجه، دو دشمنِ نابرابر را در یک قاب مینشاند: از یک سو حکومتی که دهها هزار نفر را سلاخی کرده، و باز هم خواهد کرد، و از سوی دیگر رسانهها و چهرههایی که حتی اگر خطا کرده باشند، فاقد هرگونه قدرت سرکوب، زندان، اسلحه و دادگاه هستند. این همان ترفند قدیمی اخلاقگراییِ جعلی است: وقتی نمیتوان قاتل را تبرئه کرد، قربانی و معترض را هم دستِ فاجعه معرفی کن.
ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است. امید بستن به چند بیانیه از دل زندان ( که خود گواه انسداد کامل ساختار است)، چند اظهار نظر رسانهای از اصولگرایانی که تا دیروز چرخ دندههای ماشین سرکوب بودهاند، و خیالپردازی کودکانهای به نام “اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند “. گویا تا بحال از زندگی زجر بردهاند. گویی مسئلهی جمهوری اسلامی کمبود لذت است، نه وفور خون.
این منطق بهطرز دردناکی آشناست: همان منطقی که یکبار به «چپِ خط امام»، بعد به «اصلاحات»، بعد به «اعتدال»، و حالا به «دیکتاتور توسعهگرا» پناه برده است. نامها عوض شدهاند، اما توهم ثابت مانده: اینکه ساختاری که با خشونت مطلق زاده شده، روزی با عقلانیت و نرمی اصلاح خواهد شد. در بخش حمله به رضا پهلوی، که از یک کینه مزمن و قدیمی نشات میگیرد، تا یک عقلانیت مسئول، نویسنده میکوشد مسئولیت قتلعام را از شانههای نظام بردارد و آن را به ” فراخوان” ، ” لکنت”، یا ” کمتجربگی” یک چهرهی بیرون از قدرت منتقل کند. این جابهجایی، و ادبیات، خطرناک و گمراه کننده است.
اگر فراخوان خیابانی جرم است، پس شلیک گلوله چیست؟ اگر امید دادن خطاست، پس دروغ سازمانیافتهی یک نظام مذهبی چه نام دارد؟ هیچ قیامی بهخاطر «توئیت» یا «تلویزیون» کشته نمیشود؛ قیامها را سیاستِ رعب و وحشت، گلوله و شکنجه، “حیدر حیدر” ها و جلادانی که برای بهشت، پول یا مزایا حاضرند حتی کودکِ شیرخوار را در آغوش مادر به خاک و خون بکشند، نابود میکند.
میتوان به آقای رضا پهلوی نقد داشت، و بسیار هم، اما نسبت دادن خون کشتهشدگان به اپوزیسیون، همان ادبیاتی است که همواره مقدمهی تبرئهی جلاد بوده است. این متن، جمهوریخواهی را نه به مثابه پروژهای سیاسی، بلکه بهعنوان پناهگاه اخلاقی شکست عرضه میکند: خشونتپرهیز، جامعهمحور، سامانمند, اما بیپاسخ به این پرسش ساده: وقتی قدرت، خشونت را انحصاری کرده، جامعهی مدنی با چه ابزاری از خود دفاع میکند؟
تا زمانی که ماشین سرکوب سالم است، هیچکدام از این مفاهیم رهاییبخش نیستند؛ فقط زمان میخرند، برای همان ساختاری که قرار است “از درون” تغییر کند. چرا که ” اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!” و در نهایت، عنوان مقاله: «سقوط روایتها، افقهای امید!»
در اینجا، اگر قرار است روایتی تلخ و واقعی گفته شود و یقه کسی هم بجز جلادان جمهوری اسلامی گرفته شود، همان کسانی هستند که با دیدگاهها و توصیههای غلطشان، طول عمر این رژیم را افزایش دادند. افرادی که با دیده اغماض به جنایات جمهوری اسلامی نگریستند و حتی به جای تمرکز بر «هسته نهایی قدرت» و ذات سرکوبگر رژیم، بر تقسیمبندیهای خیالی «اپوزیسیون قرمز و آبی» و مزایای ظاهری مشارکت یا تحریم متمرکز شدند.
خواننده گرامی را ارجاع میکنم به یکی از نوشتههای آقای احمد پورمندی، “تحریم یا مشارکت؟ مساله این نیست! ” تا عمق عدم شناخت نویسنده از ماهیت جمهوری اقتدارگرا وانحصار طلب مذهبی را به نمایش گذاشته شود. انتظار میرود که ایشان بدون لکنت زبان باشهامت از چنین توهماتی که در مورد مشارکت آزاد در انتخابات ذیل “ولایت فقیه” داشتند و دیگر آدرسهای غلط، تبری بجویند.
ایشان برای گرفتن سهمی از قدرت، بارها بر ضرورت «مشارکت مستقل و فعال» در انتخابات تأکید کرده و از تحریم کامل آن اجتناب کرده است. او صراحتاً میگوید: “…آنگاه به جای تحریم یا ضمیمه شدن، سیاست بلندمدت مشارکت مستقل و فعال را که در ارائه شعار مشخص و کاندیدای مشخص تجلی مییابد، در پیش خواهیم گرفت…”
وی استدلال کرده که با حضور در انتخابات میتوان «حق انتخاب شدن» را استیفا کرد و پایگاه اجتماعی جمهوریخواهان را تقویت نمود. اما همانطور که تجربه و تاریخ نشان داده، شرکت در انتخابات فرمایشی و نمایشی جمهوری اسلامی نه تنها هیچ حقی به اپوزیسیون نمیدهد، بلکه به طول عمر رژیم کمک میکند و فاجعهای که امروز شاهدش هستیم، نتیجه مستقیم این دیدگاههاست. این حضرات، با چنین توصیههایی، شرکت در انتخابات نمایشی را همواره بر تحریم آن ترجیح دادند، و نتیجه آن، امروز در سرکوب وحشیانه و ادامه حیات ننگین این رژیم قابل مشاهده است.
روایتِ حکومتی که هنوز میکُشد، سقوط نکرده است؛و این به گفته ” لشگر حیدر حیدر” تازه اول کار است. اگر با سرشت و ماهیت ددمنشانهی این رژیم آشنا نیستید، پیش از پیچیدن نسخههای شفابخشِ «اصلاح»، کمی بیشتر در تاریخ این رژیم و مبنای اعتقادی آن کمی درنگ کنید.
” افتخار سربازان گمنام امام زمان؟” پشتهای از کشتهها در جنگ و خونریزی، تا جایی که با افتخار میگویند که قائدشان در یک روز هفتصد گردن زد و این، الگوی ستایششدهٔ آنهاست! درک و فهم این جماعت از دین و شریعت و مذهب و اعتقاد همین است. با توجه به دسترسی داشتن آنها به اسلحه های پیشرفته امروزی به آسانی میتوان از عمق فاجعه اگاه شد.
خمینی در یکی از سخنرانیهایش میگوید: ” اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنی قریضه را در حضور رسول الله می کشند، گردن می زنند به امر رسول الله” تکبیر حضار. خامنهای نیز همان را تکرار کرد: ” با معترض حرف میزنیم، اما اغتشاشگر را باید سر جایش نشاند.” یعنی اگر “تربیت” نشدند! “ارشاد” نشدند! سر جایشان مینشانیم؛ به زبان سادهتر: گردن میزنیم.. و روایتِ اپوزیسیونی که ابزار قدرتی ندارد، هرگز هم سنگ آن نبوده که ” سقوط مشترک” کند. آنچه سقوط کرده، نه روایتها، که مرز مسئولیت است. و این ” افق امید” ، چیزی نیست جز تزریق امیدِ ارزان پس از فاجعهای گران؛ بازسازی همان توهم کهنه که میگوید شاید اینبار، این نظامِ زادهشده با خشونت، از درون به عقلانیت برسد.
اما تاریخ ایران، و نه فقط ایران، بارها و بیرحمانه نشان داده است: نظامی که برای بقا میکُشد، افق امید نمیسازد؛ فقط زمان میخرد. خون ریخته شده بیثمر نمیماند، درست؛ اما فقط به این شرط که دوباره به پای توهمِ تغییر از درون ریخته نشود.
ایرانِ عزیز در بستر بیماری است؛ گرفتار دردی جانکاه و المی جانسوز. راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است. اجماعی که پیش از هر چیز، وضعیت مردم ایران را روشن، دقیق و بیواسطه به افکار عمومی جهان منتقل کند و خواستِ کمک و همیاری را صریح و بیتعارف مطرح سازد. در این مسیر، تلاش فعالان سیاسی خارج از ایران و دیدارهای آنان با پارلمانها و نهادهای سیاسی کشورهای محل اقامتشان، مهم و اثرگذار است — هرچند بهتنهایی کافی نیست. ما نمیتوانیم هر چند سال یا چند ماه، شاهد اعتراضاتِ بحقِ مردمی بهجانآمده باشیم و سپس، سرکوبی وحشیانه را با انبوهی از مقالات، افاضات، نسخههای آبکی، تکراری و بیمایه، و توصیه به «پرهیز» و «صبر» توجیه کنیم. این آشِ شلهقلمکار، درمانِ این بیمار نیست. مرگ یکبار؛ شیون یکبار. آخرین راه نجات ایران، جدا کردنِ آن غدهی سرطانی از پیکرِ نحیفِ این بیمار است.
شهرام
■ جناب پورمندی من در مصاحبه علی قلهکی چیزی جز دروغ و لاپوشانی و توجیه این جنایت سترگ ندیدم ولی آنچه مشخص بود بازسازی رژیم سرکوبگر به طریقی دیگر و مرمت این ساختار ضد مردمی برای تداوم حیات ننگینش بود تا آقازادهها همچنان لذت ببرند. بله انفجاری که بر اثر این جنبش و سرکوبش رخ داد ترکشش به همه خورد ولی عده ای را هم در رژیم به فکر چگونگی حفظ نظامشان در آینده انداخت.
شما هم مثل آقای مجلسی از واکنش بیخاصییت خانم آذر منصوری که هنوز جرئت برداشن روسریاش را هم ندارد تا چه رسد به همراه بودن با مردم داغ دیده این دیار و محکوم کردن و نام بردن عاملان این قتل و عام، ذوق زده شدید، انگار هنوز هم این جماعت را درست نشناختید.
رضا پهلوی سیاستمدار نیست و تجربهای هم ندارد اگر یک جبهه جمهوری و مشروطهخواهی قوی وجود داشت احتملا میشد او را جذب کرده و باعث تقویت جبهه شد. نگاه کنید به مصاحبه وی با CBS تمام حرفها و انکار کردنش، ناپختگی و دستپاچگی و عدم تسلط موج میزند. خطا کردن چنین فردی با دور و بریهای متوهمش امری ست مسلم. فراخوان برای تصرف مراکز شهرها با دست خالی و با حساب کردن روی وعدههای ترامپ و نتانیاهو نابخردانه هست ولی فراخوان برای همبستگی با دیگران و به شکل مسالمتآمیز امریست قابل دفاع.
باید از خود پرسید که آیا دیر یا زود با ادامه تظاهرات مسالمت آمیز، حکومت قوای سرکوبش را به خیابان نمیفرستاد؟ تجربه و ماهیت حکومت عکس آن را ثابت کرده است.خود رژیم هم میدانست که جنبشی در راه است و خود را آماده برخود با آن کرده بود. به هر حال باید رنگ انتقاد و حتی سرزنش کردن یک جریان سیاسی با محکوم کردن دشمن اصلی متفاوت باشد و مسئولانه تر برخورد کرد. تاکتیک غلط هر جریان سیاسی مثل بوم رنگ است و اثراتش به زودی آشکار خواهد شد.
در ضمن در گفتگوی شما با آقای اکبر کرمی آن جاهایی که ایشان قصد کشیدن شما به طرف نظرات خود را داشت باید محکم تر میایستادید مثلا برابر کردن خامنهای و رضا پهلوی با این حرف که الان ما شاه داریم و یا نظر مساعدش در مورد اینکه اگر قراره تغییری صورت بگیره باید در چهار چوب جمهوری اسلامی باشه (حالت اول) و این ترجیح دادنی است که با مرده خواندن رضا پهلوی در صحبتش با آقای امیراحمدی همخوانی دارد که نتیجه آن: اگر قرار باشد رضا پهلوی از دل این تحولات در بیاید، بهتر است که همین حکومت بماند. آقای اکبر کرمی در مصاحبههایش خط خاصی را دنبال میکند و اگر طرف گفتگویش کمی همراهی نشان داده و شل کند چیزی در حول و حوش نظرات پیکنتیها به بیرون درز میکند.
با احترام سالاری
■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بیسابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.
٣- آقای پورمندی به برداشت من حامی گذار از جمهوری اسلامی به رهبری آقای میر حسین موسوی است. ایشان تصویری ترسیم می کنند که شاهزاده ای به مردم فرمان حمله می دهد و دشمن دست به کشتار می زند و هردو شکست می خورند و سیاست لوث می شود ولی یکمرتبه چند سیاستمدار مجرب و صادق از جریان گذار و اصلاح طلب با چند بیانیه سیاست را نجات می دهند.
۴- خانواده هایی که این نوشته را می خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده.
۵- آیا اینگونه موضع گیری ها از شخصی که آقای پهلوی را در سیاست یک کودک می داند عجیب نیست؟ مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه و نه هوشمندانه است.
۶- با همه احترامی که من برای استقامت آقای موسوی و خانم رهنورد دارم ایشان هم بدون اشتباه نبودند. ایشان در جنبش سبز دارای یک استراتژی نبود و خیلی از نیروها در آنزمان هرز رفتند. ایشان هم بعد از سالها نتوانسته جریانی جدی برای عبور از رژیم سازمان دهد. زندانیانی که در داخل هنوز به خط ایشان وفادارند از انگشتان دست تجاوز نمی کنند. در خارج هم جریانی جدی در جهت خط ایشان وجود ندارد.
اخیرا مسیح مهاجری سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ملاقاتی با آقای میرحسین داشتند. ایشان گفت که آقای موسوی هنوز عکس خمینی را در اتاقش دارد و به خمینی علاقمند است. این اظهار ایشان توسط نزدیکان موسوی تکذیب نشد. شخصی که هنوز به خمینی اعتقاد دارد چقدر با جامعه امروز ما و احساسات مردم ما فاصله دارد؟
٧-این دو ماراتون هنوز به پایان خود نرسیده. تا اینجایش پیداست که هواداران رضا پهلوی علارغم تخریب های همیشگی دشمنانشان برآمد داشته اند. رژیم هم که نشان داده است حاظر است قتل عام کند و قدرت را به گذار طلبان واکذار نکند. روزها، هفته ها و ماه های آینده نشان خواهد داد مردم ما و آنان که در میدان هستند جریانات مختلف را چگونه قضاوت خواهند کرد.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ با سلام. حق انتقاد (انتقاد از هر کسی) حقی شهروندی است اما شهروندی شامل مسئولیتهایی هم میشود. خانم پرستو فروهر درست گفت که همگی ما در برابر خونهای ریختهشده مسئولیم. نه فقط در برابر کشتار موحش اخیر بلکه کشتار زندانیان در سال ۶۷ و کشتار ماهشهر و قتلهای زنجیرهای حکومتی مانند کشتن رهبران کرد در میکونوس و غیر. من با وجود آنکه هنگام وقوع انقلاب در ایران نبودم و بود و نبود من تاثیری در انقلاب ۵۷ نداشت خودم را به عنوان یک ایرانی مسئول میدانم و با وجود آنکه از همان نخستین تابستان پس از انقلاب با دیدن حملههای چماقداران در تهران و مشاهده انحصارطلبی ملایان امیدم را به هرگونه اصلاح دولتی که روحانیان بر آن مسلط باشند از دست دادم و با وجود آنکه در هر فرصتی با صدای بلند اعلام کردم که این حکومت اصلاح ناپذیر است (و اینک نیز ثابت شده که دریافتم درست بوده) باز خودم را در برابر آنچه که در این سالهای تباه بر این مردم رنجدیده رفت مسئول میدانم و بارها به نظم و نثر از خود انتقاد کردهام، هر چند که بخاطر آنچه بر خانوادهام رفته دادخواه نیز هستم. شاید بد نباشد که هر کدام از ما به جای طلبکاری از این و آن یا دستکم ضمن نوشتن نقدهای مبسوط کمی به بررسی و نقد دیدگاهها و مواضع خودمان در این سالها بپردازیم و ببینیم چه شد که به این نقطهی دردناک رسیدیم؟ از خود بپرسیم که در کجا به کجراهه افتادیم و آیا می توانستیم موضع موثرتری اتخاذ کنیم؟ آیا موضع ما پس از این کشتار و عریان شدن این واقعیت که این نظام اصلاح پذیر نیست در امتداد موضعگیریهای نادرست گذشته است یا اینکه این سیل خون ما را به خود آورده تا در مواضع نادرست گذشته تجدید نظر کنیم؟ دوستان فرهیخته بهتر از من میدانند که مدنیت و دموکراسی خواهی با حس مسئولیت در برابر جامعه آغاز میشود.
ارادتمند یوسف جاویدان
■ همان طور که آقای شهرام نوشت، “این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد”.
البته این اولین بار نیست که آقای پورمندی انگشت اتهام را به طرف رضا پهلوی گرفته سعی میکند از آب گل آلود برای اصلاحطلبان که آنها را زیر عنوان “جمهوری خواهان دمکرات” استتار میکند ماهی بگیرد، اما این بار فرق میکند چه پای قتل عام هزاران جوان آرزومند در میان است. نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.
آرش
■ پورمندی گرامی، به واکنشهای تاجزاده، نرگس و موسوی توجه کنید، فقط سخن از رویارویی ملت ایران با رژیم است و اضمحلال جنایتگرایانه دیکتاتور. شرایط بعد از قتل عام ملت جای مناسبی برای تکان دادن انگشت اتهام به دیگری نیست. مسلما شما با مجموعه پادشاهی زاویه دارید و من بیشتر موارد خود را به نظرات تئوریک شما نزدیکتر دیده ام. عزیزان دیگری بارها گفته اند که اگر آقای پهلوی با سکولار های جنبش نزدیک نیست و مشورت نمیکند، نکوهش بیشتر به گردن روشنفکران دمکرات است تا خود ایشان.
با احترام، پیروز
■ “نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.”
از نوشته آرش گرامی درست و بجا هستو این شخصیت های سیاسی داخل ایران جای اصلی را نشانه گرفته اند و انگشت اشاره شان به سوی مسئول این جنایت هست تا جلوی سؤاستفاده های احتمالی گرفته شود. قبل از حمله به مردم و حتی قبل از سخنرانی خامنه ای و دستور سرکوب، هیچ گروه و سازمان و شخصیت شناخته شده ای به مردم در خیابان رهنمودی نمیداد، با هوش شدن همه بعد از وقوع جنایت و عیان شدن ابعادش هنری نیست. در واقع کسی که دست به کاری نمیزند اشتباه هم نمیکند.
با احترام سالاری
■ با سپاس از همه عزیزانی که در گفتگو شرکت کرده اند، سعی می کنم که برداشتم از موارد مطرحه را به اشتراک بگذارم
آقای دهقان گرامی! مطلب من با این عبارت آغاز شده است:
«پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد»
اگر به نظر شما این در محکومیت خامنه ای کفایت نمی کند و هر نویسنده یا گوینده ای برای اثبات آنکه « خونشور» نیست، باید ابتدا مخاطب را به صحرای کربلا ببرد و از او اشک بگیرد، نه! من این کاره نیستم. به نانوشته های یادداشت شما در پاسخ به یادداشت شهرام گرامی خوهم پرداخت.
آقای شهرام گرامی!
شما در یادداشت بلندی که زحمت تهیه آنرا کشیدید، به موارد متعددی پرداخته اید. به بخشی که جنبه ریختن آتش تهیه ، از طریق روی میز گذاشتن پرونده های نا مرتبط، نظیر فلان انتخابات مربوط است، الان و در اینجا، نمی پردازم. به آنها در جای خود پرداخته ام و باز هم درجای خود خواهم پرداخت.
بخش دوم مطلب شما سرشار از حکم، اتهام و پیشداوری است، به گونه ای که می توان آنرا یک انشای خشم آلود و طبعا ناروا دانست شما ابتدا یک تصویر از زشت کاری های حکومت را پیش می گذارید تا سه حکم خود را مستدل سازید . اول- نوشته من ، هم سطح سازی جلاد و تماشاگر، سرکوب گر و «اپوزیسیون»، گذاشتن دو دشمن نابرابر در یک قاب است.
دلیل؟ نقد همزمان دو گفتمان خامنه ای و پهلوی! من پاسخی به اینگونه «تحلیل» ها ندارم. تنها می توانم توصیه به تغییر نمره عینک کنم.
دوم-«ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است.» چرا؟ چون نویسنده به نامه هایی از زندان اشاره کرده که در آنها از ضرورت پایان دادن به جمهوری اسلامی دفاع شده و یا سعی کرده، برخی تحولات در درون اقتدارگرایان و احتمال تغییراتی در هسته سخت قدرت را ببیند و آنرا به خواننده منتقل کند! شما با « جسد متعفن اصلاح طلبی» مشکل دارید، کجای نوشته من به شما این فرصت را می دهد که آنرا بر سرم بکوبید؟ دوست عزیز! من هم مثل بسیاری از جمهوریخواهان دیگر، «گذار طلب» هستم. برایم انقلاب در شمار مقدسات نیست و اصلاحات هم اصلا متعفن نیست. از هر اصلاحی ولو کوچک ، چه افزایش چندر غاز حقوق بازتشستگی باشد و چه تمکین به موی رهای زنان، استقبال می کنم و انقلاب را هم آخرین فریاد از سر ناچاری و بی پناهی، علیه بیداد و ستم می دانم که مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر ، آنرا به رسمیت شناخته است. داروی تلخی است که معلوم هم نیست، فرجام خوشی هم داشته باشد. نظریه پردازان گذار همواره بر «تنوع اشکال گذار» تاکید کرده اند . گذار در ایران می تواند، مثل کره جنوبی یا آفریقای جنوبی یا شیلی باشد و یا به احتمال بیشتر، مدل جدیدی را به تجارب تا کنونی اضافه کند. عرصه گفتگو پیرامون راهبرد ها، عرصه تاخت و تاز احساسات زخمی و پناه گرفتن پشت جانباختگان و درشت گویی های دوران کودکی نیست. برای من گذار طلب، « سرنگونی نظام حاکم به هر قیمت» در شمار مقدسات قرار ندارد.
سومین نکته یادداشت شما این عبارت است: «راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است.»
نه! من با شما موافق نیستم. به باور من : «راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع ملی واقعگرایانه و عملمحور و نیز جلب کمک های نرم بین المللی است.» من در فرمول شما ابتدا، بجای «جهانی» ،«ملی» را گذاشتم و بعد عامل جهانی را با قید « نرم» مشروط کردم و در جای مناسبش قرار دادم.
اگر می خواستم با ادبیات «علی بونه گیر»، حرف بزنم ، می نوشتم که شما در شعار از مردم حرف می زنید، اما در عمل مردم را حذف می کنید و به یک دلال معاملات ملکی و دارای اختلال های روانی به عنوان ناجی ، امید بسته اید. مقایسه این دو فرمول ، به خواننده کمک می کند تا تفاوت دو نگاه را بهتر بیند.
آقای سالاری عزیز!
همانطور که اشاره کردید، بخش اصلی مصاحبه قلهکی دروغ و لاپوشانی بود. اما آنچه برای ما می تواند قابل توجه باشد، بیان نظراتی مثل پایان گفتمان امت اسلامی، پایان ولایت فقیه، رفتن حکومت از دل های مردم و ضرورت گذار به یک «دیکتاتوری توسعه گرا» هستند. بیان این مطالب از زبان یک روزنامه نگار اصولگرای نسبتا جوان ، طبعا بیانگر تغییراتی است که در درون قدرت در جریان است. دیدن این مسائل وظیفه ماست و البته به این نتیجه مبتذل راه نمی برد که فلانی که از اصلاح طلبی متعفن نا امید شده، حالا به اصولگرایی و ظهور بناپارت دخیل بسته تا ج.ا. را نجات بدهد!
در خصوص نحوه تعامل با آقای پهلوی، تا امروز کوششم متوجه «دیالوگ سازنده» ، بدون هراس از شانتاژ حواریون متعصب ، فلانژ ها و عوامل نفوذی بوده است و در مصاحبه ها، توجه داشتم که این چهار چوب را حفظ کنم. خوشبختانه، حالا صدا های انتقادی در اردوی پادشاهی خواهان هم بلند شده اند و کسی مثل آهی هم به پهلوی زنهار می دهد که تمامیت خواهی جواب نمی دهد و باید با کثرتگرایی جایگزین شود.
بابک خرمدین گرامی!
در فضای به شدت عاطفی موجود، ماندن در بحث های مهم راهبردی کار آسانی نیست و هر لحظه این امکان هست که کسی نویسنده را به بی اعتنایی به خون های ریخته شده و حتی به خونشویی (به روایت آقای دهقان) متهم کند و به این اظهار تاسف راه ببرد که:
«من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.» خب، شما از کجای نوشته من به این نتیجه رسیدهاید؟ صرف نقد همزمان دو گفتمان که نمیتواند به این نتیجه راه ببرد. من چگونه باید رفتار آقای پهلوی را و بویژه فراخوان «قیام» را نقد کنم که متهم به حمایت از خامنهای نشوم؟ فلانژ-پهلویست» ها نظرشان روشن است: « بحث، بعد ازمرگ سید علی»! نظر شما چیست؟ من بر این باورم- و آنرا در این نوشته هم منعکس کردم- که آقای پهلوی در صدور فراخوان قیام و گرفتن مراکز حکومتی، مرتکب یک اشتباه راهبردی بزرگ شد و به قول آقای آهی، «حساب عواقبش را نکرده بود» و چون او الان یکی از بازیگران اصلی صحنه است، خطا هایش تاثیرات مهم و حتی مرگباری دارد و سکوت درمقابل آنها جنبه خیانت به خود می گیرد. هواداران پهلوی هرگونه نقدی از خطا های پیشوا را تضعیف «انقلاب شیر و خورشید» می پندارند و با رگبار های دشنام به جنگ منتقدان می روند. شما بگویید که من چگونه بنویسم؟ اصلا بنویسم یا باید لالمونی بگیرم؟
در خصوص راهبرد گذار خشونت پرهیز، طبعا امید من به سرآمدان سیاسی داخل کشور است که فعلا در قالب بیانیه های ۱۷ نفره برآمد می کنند و آقای موسوی هم با آنها همسوست. من از انقلاب وحشت دارم، حتی اگر ناگزیر باشد و تا جایی که بتوانم، تلاش می کنم که کشور به سمت آن رانده نشود. حرکت با گام های سنجیده تر، شاید دیر تر به مقصد برسد، اما تنها متوجه «گذار از» نیست و به سوال « گذار به» هم توجه دارد.
آقای جاویدان گرامی
با متد شما، نحوه ورود به مساله و ضرورت نقد آنچه کردیم و آنچه بر ما گذشت، کاملا موافقم . در حد بضاعتم این کار را کرده ام و ماحصل برداشتم از این تجارب، مطالبی است که می نویسم.
آقای آرش!
شما حرف های پهلویست های افراطی را تکرار کرده اید.پاسخ شما را آقای آهی پادشاهی خواه داده است. بدتر از خونشویی، سو استفاده از خون هاست که این روز ها سکه رایج بازار سیاست ایران شده است.
پیروز گرامی!
مساله امروز تقسیم تقصیر نیست. «عبور از تمامیت خواهی به کثرت گرایی همین امروز» ، است! برای این مساله باید راهجویی کنیم.
سالاری عزیز!
چرا خودتان را به کوچه علی راست می زنید؟ لابد یقه آهی را هم می گیرید که چرا پهلوی را مورد انتقاد قرار داد!
وقتی همه رسوایی های پهلویست ها در این ۴-۵ هفته در خیابان ها را می بینم، از آن رسوایی در بروکسل تا فحاشی ها و پرچم گردانی ها و…. و از دوستانم می شنوم که هر نوع نقد پهلوی، ضربه به انقلاب و حرکت مردم است، از خودم می پرسم که ما را چه می شود؟ به کجا داریم می رویم؟ آیا صدای گام های راست افراطی را می شنویم؟ آیا نفرت کورمان نکرده؟
چند روز پیش، مجریان منو تو، دسته جمعی خطاب به دولت های آمریکا و اسرائیل کر گرفته بودند که اگر در شب ۱۸ دی ماه فقط چند هواپیمای جنگده از آسمان تهران رد می شد، کار تمام بود و چون این کار را نکردید، قیام پیروز نشد و ما دیگر پرچم شما را در تظاهرات حمل نمی کنیم! و این رسانه ایست که پهلوی را از فرش به عرش برد! پوپولیسم فعلا در لوی خونخواهی بلای جان ما شده است.
با ارادت و احترام احمد پورمندی
■ جناب پورمندی گرامی، قصدم از آوردن نقل قول از آقای آرش این نبوده است که شما “برای خامنهای جنایتکار شریک جرم” میتراشید. اینکه آن شخصیتهای مبارز خامنهای را مسئول قتل عام هموطنان ما دانسته و به مسائلی دیگر نپرداختند قابل تقدیر و یاد گیری است، تاکیدم روی این موضوع بود و اگر سؤتفاهمی شد عذر خواهی مرا بپذیرید. در این مقطع قرار اگر هم است یک سوزن به جریان رضا پهلوی زده شود در کنارش زدن ده جوال دوز به رژیم جنایت پیشه ضروری ست. اصولا من رژیم اسلامی را وقتی که بقایش را در خطر میبیند، مستعد هر نوع جنایتی میدانم حتی اگر مردم کاملا مسالمتآمیز در خیابان باشند. امکان پیروزی خیابان بدون اعتصابات سراسری و عدم همکاری مردم برای از کار انداختن گردش دم و دستگاه اداری و مالی رژیم، ضعیف است، حضور خیابانی به تنهایی کافی نیست.
در ضمن مایلم خدمتتان عرض کنم که شما چنان مشغول جواب دادن و دفاع از خود هستید که کامنت اول مرا از یاد برده و نیتخوانی کرده و از “کوچه علی راست” استفاده میکنید. در صورتی که در این مدت باید با نظرات بعضی از ما که با هم تبادل نظر زیادی اینجا داشتیم به قدر کافی آشنایی داشته باشید. من هم مانند خیلیها در جرگه جمهوری خواهان بیخاصیت هستم. و اظهار نظرم گاریای را از گل و لای در نمیآورد تا از روی پای شما رد شود. گاه احساس میکنم که بحثها در اینجا قصدی جز دفاع از هویت ندارد و موضوع اصلی قربانی آن میشود. یک جمله مشهور خواندم که: “نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.” بیشتر باید در رابطه با این بربریت جاری شده در میهنمان
فریاد برآوریم.
با درود سالاری
■ سالاری عزیز!
با هردو نکته شما همدلم. برای خامنهای و بقیه بنیادگرایان، سقوط ج.ا. به معنی نابودی «آرمان شیعه جعفری» است و آنها در مقابل خطر سرنگونی، تا شهادت آخرین شیعه، خواهند جنگید. آنهایی هم که دیگر باوری به مکتب ندارند، در فردای ج.ا. همه چیزشان را از دست رفته تصور می کنند و به راحتی تن به تسلیم نمیدهند. از اینرو مقابله با ج.ا. با هدف به زیر کشیدن آن ،نیازمند یک راهبرد چند وجهی است که علاوه بر اعتصابات سراسری و فلج کننده، گسترش جنبش اجتماعی نظیر جنبش برای حجاب اختیاری، حق دسترسی آزاد به اطلاعات، حق گزینش آزادانه سبگ زندگی و تسخیر هدفمند خانوادههای کادر های میانی و پایین حکومت، فعالیت سیستماتیک برای تقویت سکولاریسم در میان باورمندان مسلمان، جنبش نافرمانی مدنی و جنبش «امتناع از همکاری با حکومت» از جمله اجزای این راهبرد هستند. خوب است که این بحث را بیشتر باز کنیم. در خصوص گلایه و طعنه کوچه علی راست، طبعا من هر دو کامنت شما را خواندم و به آنها جداگانه جواب دادم. در کامنت دوم شما جمله زیر را از آرش نقل و آن را تایید کرده بودید: “نه قدیانی، نه تاجزاده و نه میرحسین موسوی که آقای پورمندی به او عنایت ویژه دارد، حاضر شدند برای خامنهای جنایتکار شریک جرم بتراشند، اما آقای پورمندی تراشید.” «نوشته آرش گرامی درست و بجا هست.»
زنده باشید پورمندی
■ جناب پورمندی
از اینکه در کامنت در ذیل مقاله، شما را به خونشویی متهم کردم پوزش میخواهم با توضیحات شما تا اندازهای قانع شدم اما مخالفت شما با گرایش پادشاهی خواهی برایم هنوز قانع کننده نیست. تعدادی از سایتها و تحلیلگران هم کم به رضا پهلوی توهین (نه انتقاد) نمیکنند. کاش گرایشهای مختلف میتوانستند در یک حداقلهایی به تفاهم برسند.
با تشکر دهقان
■ آقای پورمندی گرامی،
با سپاس از پاسخ شما، شما سوال میفرمایید آیا باید نقد خود را بنویسید یا «لالمونی» بگیرید. پاسخ من اینست که بین سفید و سیاه رنگهای دیگر هم هستند. ممکن است بین نیت افراد و گفتارشان همخوانی باشد یا نباشد. ظاهرا نیت شما نقد سازنده رقیب سیاسیتان جهت تصحیح راه و شاید همگرایی است. نوشته شما از دید من ممکن است به تصحیح راه منجر شود ولی تخریبی و در جهت زمین زدن رقیبتان است و نتیجهاش واگرایی بیشتر است. وقتی بین دو جریان سیاسی عدم اعتماد وجود دارد، حتی نقد سازنده چون با زبان گزندهای اظهار شده ممکن است تخریبی بنظر برسد. مطلوب آنست که نقد هم به تصحیح راه منجر شود و هم همگرایی را بدنبال داشته باشد. متاسفانه در جو موجود همه به لزوم همگرایی اذعان دارند ولی در جهت واگرایی حرکت می کنند. مثلا شما در پاسختان به من با اشاره به «پیشوا» آقای رضا پهلوی را با هیتلر مقایسه مقایسه می کنید. من که سخنان آقای رضا پهلوی را با سخنان شما مقایسه میکنم ایشان را هزار مرتبه دمکراتتر دورتر از هیتلر میبینم.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ این روایت آقای پورمندی اصلاحطلبانه از جنس ماشالله شمس الواعظین بود. این مقاله روایت اصلاحطلبانی است که از یک طرف جنایت را توجیه میکنند و از طرف دیگر تسلیت میگویند مثل آذر منصوری. نویسنده ارادت به خاتمی اذر منصوری و پزشکیان دارد.
نجاتی
■ آقای دهقان عزیز! از صمیمیت شما و رفع سو تفاهم سپاسگزارم.
آقای خرمدین گرامی! روند “پیشوا سازی” از آقای پهلوی، در دفترچه اضطرار مصوب کنفرانس مونیخ۲، با حضور خود ایشان کلید خورد و از سوی رسانههای منوتو و اینتر، شبکههای اجتماعی سلطنتطلبان و در کف خیابانهای اروپا و آمریکا با عصبیت حداکثری، پی گرفته شد. به من اطمینان میدهید که با چماق “پهلوی ستیزی” بر سرم کوبیده نشود تا خروارها فاکت اثبات کننده این مدعا را روی میز بگذارم؟ شما اگر دنبال وحدت ملی هستید ـــ که هستید ـــ چگونه میتوانید یک آدم لیبرال ایرانی را با این برنامه سامانمند ـــ و نه تصادفی ـــ آشتی بدهید؟ مطمئن باشید که تا وقتی این بازی، به این شکل ادامه دارد، هیچ انسان آزادیخواه و ملیگرایی، دست دوستی به سمت آقای پهلوی دراز نخواهد کرد و شما اگر علاقمند به تاثیر گذاری هستید، باید مسیر”پیشوا سازی” را مورد نقد قرار بدهید.
و یک نکته مهم! واقعیت این است که یک چرخش به راست بزرگ، نه فقط میان پادشاهیخواهان، بلکه در بخشهای بزرگتری از جامعه سیاسی ایران، صورت گرفته که مبتنی بر یک تحلیل از تحولات جهانی است و برای آینده ایران یک نظام “پیشواسالار” و متکی بر مشت آهنین را ممکن و مطلوب می پندارد. این جریان فکری که خیلی فراختر از سلطنتطلبی است، در شیوه مبارزه و تدوین تئوری گذار هم، از همین اندیشه پیروی میکند. آتوریتر ، حذف گراست و خونریز است.
شما اگر سیر دگردیسی محسن بنایی را، به عنوان یک نمونه تیپیک پیگیری کنید، این تحول را به خوبی میبینید. یک پزشک و نویسنده سابقا مجاهد، حالا نه تنها مدافع افراطیترین برداشت از سلطنت شده، بلکه با میرباقری-جانشین مصباح یزدی- همصدا شده و از کشتن یک میلیون نفر حرف میزند.
شاید الان زمان انتخاب برای برخی و زمان گفتگو پیرامون تنظیم رابطه با این جریان برای برخی دیگر، فرا رسیده باشد. آنها که در خیابان و رسانه، بر ساواک درود میفرستند و از کشتن و کشته شدن یک میلیون نفر حرف میزنند، دقیقا میدانند که چه میخواهند. ظاهرا، این جناحهای چپ و میانه جامعه هستند که هنوز بیدار نشدهاند و نمیدانند که با این جریان چگونه رابطهای را تنظیم بکنند. احتمالا من و شما هم در این نقطه ایستادهایم. یا اشتباه می کنم؟
آقای نجاتی! کمی دیر تشریف آوردهاید. این نسبتها پیشتر داده شدهاند.
پورمندی
عصر پنجشنبه هجدهم دیماه، خیابان مملو از جمعیتی از پیر و جوان بود؛ عزم و ارادهای پولادین در میان آنان موج میزد. ناگهان در کمرکش خیابان، جمعیت خود را با واحدهای سرتاپا مسلح سپاه که بر فراز خودروهای خود مسلسل نصب کرده بودند روبرو دید. در ردیف اول راهپیمایان، زنی که جسارت در هر گامش آشکار بود گام برمیداشت. با مشاهده واحدهای مسلح دشمن، او به سوی جمعیت برگشت و چنین گفت: «دوستان، ما برنمیگردیم؛ حتی اگر به سوی ما شلیک کنند و پانصد نفر از ما را بکشند. میدانیم رژیمی که پانصد نفر را در یک راهپیمایی مسالمتآمیز بکشد، از فردا دیگر مشروعیتی برای ماندن ندارد.» هنوز سخنان این بانوی شجاع به پایان نرسیده بود که رگبار گلوله از هر سو بر پدربزرگ و نوه، مادر و نوزاد، ورزشکار و بانوی با واکر باریدن گرفت و خیابان را غرق خون کرد.
(روایت یکی از شرکتکنندگان راهپیمایی میلیونی پنجشنبه ۱۸ دی)
آنروز که نعلینهای آلوده خمینی سنگفرشهای فرودگاه مهرآباد را لمس کردند و او از ارتقای شخصیت انسانی ایرانیان در کنار بهبودی زندگی مادی آنان دم زد، کم بودند کسانی که در وجنات او و باند همراهش شرارههای شیطنتی را دیدند که قادر است فرمان کشتار بیش از چهار هزار تن از زندانیان را در عرض چند هفته صادر کند؛ زندانیانی که سالیانی بود به اصطلاح احکام زندان خود را دریافت کرده و آن را سپری میکردند.
اما شیطان پس از ده سال راهی دیار عدم شد و جانشین شیطان، پس از سی و شش سالِ شرارتبار، اکنون دست به جنایتی زده که برای بسیاری از مفسرین که او را زیر نظر داشتند هم تصورش چندان آسان نبود.
در میانه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، دوستی که بهتازگی از زندان آزاد شده، در گفتوگویی برای ما تعریف کرد یکی از فرماندهان سپاه قبل از آزادی به او گفته بود: «فکر نکنید که شما را گریزی هست؛ اگر جمعیت میلیونی را هم به خیابان بیاورید، ما با تانک و زرهپوش به استقبالتان خواهیم آمد.»
به یاد میآورم در سال ۱۳۶۲، لاجوردی، قصاب اوین، به اتاق ما در سالن سه آمد و ضمن تهدیدهایش گفت: «اگر کسی از شما در این رؤیاست که من بیست سال زندان میکشم و روزی بر دستان مردم از اینجا بیرون میآیم، اشتباه بزرگی میکند؛ من برای شماها برنامهای مشابه آنچه عارف، رئیسسابق عراق، برای چپها به اجرا درآورد در سر دارم. عارف زندانیان را به دو دسته تقسیم کرد؛ عدهای طرف راست ستون و بقیه طرف چپ، و گفت طرف راست را بفرستید خانه، طرف چپ را هم اعدام کنید.» بعد از ۵ سال در اعدامهای ۶۷، همین برنامه اجرا شد.
کوتاه سخن اینکه، آنکه امروز در سرزمین ما عنان اختیار را دارد فرقهای مجنون است که اگر برای هیچ شکل جدی کشور (از آب و برق تا معاش مردم) هیچ برنامه مشخصی ندارد، اما از نخستین سالهای پس از فاجعه ۵۷ طرحهای جنونآمیزی برای کشتار و نسلکشی ایرانیان در دست و ذهن دارد.
فراموش نکنیم که دیگر فرقههای مشابه در دولتهای توتالیتر، در آخرین روزها مسیر مشابهی را در پیش گرفتند؛ از جمله نازیهای آلمان که درست در ماههای آخر، ماشین کشتار یهودیان را شتاب داده و همزمان شروع به پاکسازی زندانها از همه دگراندیشان کردند.
اکنون پس از قتلعام؟
ایدهای که اکنون در میان ما فراگیر شده: «گذار مسالمتآمیز در مقابل نظامی که بدون هیچ اخطاری آتش به روی مردم میگشاید، بیمعناست.»
(نلسون ماندلا، پس از کشتار شارپویل)
در تظاهرات صلحآمیز مارس ۱۹۶۰ در شهرک شارپویل که به قتل ۶۹ نفر و مجروح شدن ۱۸۰ نفر منجر شد، پلیس هیچگاه به تعقیب مردم در کوچهها و تعقیب مجروحین در بیمارستانها نپرداخت و به مجروحان تیر خلاص نزد. اما جامعه جهانی بهشدت نسبت به حوادث «شارپویل» عکسالعمل نشان داد؛ ۲۱ مارس در تقویم سازمان ملل بهعنوان روز جهانی مبارزه با آپارتاید ثبت شد و کنگره ملی آفریقای جنوبی بهعنوان بزرگترین سازمان سیاسی کشور، مبارزه مسلحانه را در دستور کار خود قرار داد. از آن پس کارهایی چون انفجار قرارگاههای موتوری و تدارکاتی نیروهای مسلح آفریقای جنوبی، بخشی از مبارزه روزانه این سازمان در سراسر کشور شد.
و ما؟
در اواخر آوریل ۱۹۴۵، یعنی تنها دو روز قبل از خودکشی هیتلر، یکی از آجودانهای او که کسی جز برادر همسرش نبود، در زیرزمینی که در واقع به ستاد هیتلر تبدیل شده بود، حضور نیافت. هیتلر واحدی را برای دستگیری و اعدام او فرستاد. این واقعه درست در روزهایی بود که صدای توپهای ارتش شوروی زیرزمین ستاد را میلرزاند و سقوط رایش سوم تنها مسئله روز و ساعت بود و نه بیشتر. این صحنه دقیقاً نحوه برخورد نظامهای تمامیتخواه را در آخرین لحظه قبل از سقوط نشان میدهد: بکش، حتی وقتی مرگ در چند قدمی توست.
آشکار است که نیروهای مردمی در تقابل بعدی که به احتمال زیاد پس از حمله مرگبار آمریکا خواهد بود، با سینه باز به پیشواز رگبار مسلسلهای رژیم و مزدورانش نخواهند رفت و آمادگی برای این مقابله باید از هماکنون تدارک دیده شود. شواهد نشان میدهند که ضربه نظامی آمریکا دور نیست؛ و آنگاه که پهپادهای آمریکا و اسرائیل جولان علنی را بر پاسداران و دیگر اوباش همراهشان در خیابانها غیرممکن سازند، زمان خروج ماست. یعنی اینکه واحدهایی از «گارد جاویدان» همزمان مراکز تدارکاتی و تمرکز نیروهای سرکوب را مورد حمله قرار دهند.
البته روشن است اینگونه عملیات بیشوکم از همین امروز نیز قابل اجرا هستند. بعلاوه توجه به این نکته لازم است که به هنگام خروج تودهای مردم، واحدهای مسلح گارد جاویدان باید در نواحیای حرکت کنند که پهپادهای متحد ما بتوانند آنها را از لباسشخصیها تمیز دهند و بدینگونه بتوانیم مراکز اصلی رژیم را به تسخیر خود درآوریم. تجهیز بیشتر با پیوستن ریزشیها و مصادره سلاحهای مراکز نظامی رژیم ممکن میگردد.
* در بخش دوم به پارهای دیگر از ویژگیها و مسائل انقلاب ملی خواهیم پرداخت.
■ آقای هدایی، شما یک جنگ داخلی را به تصویر میکشید که شراره هایش میتواند تا سالها به قتل و خانه خرابی و آوارگی مردم ایران امتداد پیدا کند. اعتراف میکنم که سناریو شما محتمل است، دست کم آن ور معادله که رژیم خونخوار باشد ابایی از شعله ور کردن فاجعه ندارد، اما آزادیخواهان ایرانی به استقبال چنین پرده پایانی نمیروند، و هر چه در توانشان است میکنند تا سادیسم درنده خوی رژیم مردم ایران را به آوارگی نکشد و مدنیت را برای چند نسل عقیم نکند.
با احترام، پیروز.
■ آقای هدایی، کوتاه میپرسم: چرا این «واحدهای مسلح گارد جاویدان» در قتل عام دی ماه به صحنه جنگ نیامدند؟ یا منتظرند تا فاجعهای با ابعادی به مراتب بزرگتر و ویرانگرتر بر سر مردم آوار شود تا حضورشان در صحنه ضرورت پیدا کند. بیتعارف میپرسم: هنوز هم دارید با این رؤیا فروشی و امید واهی برای کشتار بعدی زمینه را آماده میکنید؟ پیام های «شاهزاده» موجب مرگ چند ده هزار انسان شد؟ یا نشد؟
سعید سلامی
■ آقای سلامی، من سعی میکنم در پاسخم از ادبیات شما فاصله بگیرم و گرنه بحث به نتیجه نخواهد رسید.
۱- متاسفانه شما مقاله را با دقت نخواندهاید، روشن است که اگر مردم میلیونی به خیابان بیایند واحدهای مسلح هم در کنارشان باشند، و نیروهای سرکوب هم مثل اکنون سازمان یافته در صحنه ظاهر شوند، تلفات ما چند برابر خواهد بود.
در مقاله گفته شد آنگاه که پهبادهای امریکا و اسرائیل امکان جولان را در خیابان از پاسداران گرفتهاند، آنگاه نوبت مردم است که به خیابانها آیند. در این شرایط هم من حدس میزنم اگر واحدهای مسلح گارد جاویدان بخواهند کاری انجام دهند باید به سراغ مراکزی چون پمپ بنزینها، واحدهای حمل ونقل رفته آنها را از کار بیندازند، و نه اینکه با اسلحه در صف بایستند.
۲- اینکه چرا این واحدها چرا در هژده و نوزده بهمن برای حفظ مردم به صحنه نیامدندڻ، درست مثل اینست که پس از بیست و یکم مارس و مطرح شدن فاز مسلحانه، کسی به احزاب مبارز افریقای جنوبی بگوید، شما اگر از این کارها بلد هستید، بیست مارس کجا بودید. در ایران ما نیز برای پارهای نیروهای ملی پس قتل عام دی ماه تغییر پارادایم، پارادیم پدید آمده، تصور قبلی تسخیر خیابان با جمعیت زیاد دیگر کار نمیکند.
پرویز هدایی
■ آقای پیروز گرامی، آیا شما در صورتی که یک حاکمیت فاشیستی امکان هر نوع شرکت در سرنوشت خود را از مردم بگیرد، و مردم بعد از پنجاه سال تجربه روشهای مسالمت آمیز دست به سلاح ببرند، آنها را متهم به روی آوری به روشهای غیر مسئولانه میکنید؟ چند سال دیگر مردم ما باید انواع و اقسام فلاکتها را تجربه کنند، آیا چیزی از ایران ما باقی مانده؟ البته من امید دارم در هفتهها آینده امریکا با یک ضربه کارساز پروسه سرنگونی را تسریع کند در آن صورت در چند ماه پیش روی لبخند پیروزی را بر چهره مام وطن خواهیم دید.
با احترام پرویز هدائی
■ آقای هدایی گرامی، من قصد توهین نداشتم که زبانی این چنین از ما دور باد. اما دوستانه بگویم فکر و نظر شما را دور از واقعیت های روی زمین بازی می بینم. شاید من اشتباه میکنم. اما دارد اتفاقاتی می افتد؛ به امید و آرزوی آرامشی بعد از توفان دی ماه خونین برای میلیون ها هم میهنانمان که روح و روان شان زخم خورده است. شاید در اینده نه چندان دور بحث ما به گونه دیگری خواهد بود.
تا آن روز هدایی عزیز سعید سلامی
■ ۱- با جناب هدایی موافقم که در گفتار و ادبیات درون جنبش، گناه جنایات رژیم را نباید بپای یکدیگر نوشت، در غیر این صورت امکان تبادل افکار با شیوه دموکراتیک ممکن نخواهد بود.
۲- در جواب آقای هدایی که عکس العمل قهر آمیز مردم در مقابل جنایات و خشونت رژیم را محق میدانند باید این را بگویم که اساسا طرح چنین صورت مسله و سوالی اشتباه است، حالا هر چقدر هم سعی کنیم که به آن جواب درست بدهیم ؟ اینکه در شرایط بعد از قتل عام، احتمال شکل گیری خود بخودی کانون های مقاومت مسلحانه در میان جوانان ایرانی وجود دارد، امری طبیعی است. یکی از فاکتور هایی که به این شرایط کمک کرده و جوانان پر شور ایرانی احساس میکنند بی دفاع و بی پشتوانه در سطح ملی و بین المللی هستند، قصور و کمبود های سیاست ورزی در میان اپوزسیون است. حالا برای جبران این کمبود و کوتاهی ها نمیتوان گفت “حالا که کار به اینجا کشید جهنم که جبهه و اتحاد و تشکیلات معتبر نداریم و مردم مجبورند مسلح شوند، ما هم برویم تفنگ بر داریم و بجای فرهنگ سازی و نهاد سازی مشق نظامی دهیم؟”، به عقیده این حقیر اگر چنین تفکری در میان اپوزسیون غالب شود و مبارزه مدنی شکست خورده و تمام شده اعلام گردد؟ فاجعه جمهوری اسلامی آخرین و بدترین ضربه اش به پیکر جامعه وارد میشود.
۳- ترکیه از همین حالا منطقه حائل مرزی تعیین کرده، یعنی خودش را آماده ملیون ها آواره ایرانی در مرز ها میکند. اینبار عزیزان ما هستند که قرار است در کمپ های صحرایی شب و روز بگذرانند و رژیم خامنه ای مثل آب خوردن چنین سناریو هایی را کلید میزند و ابایی هم ندارد. جمهوری اسلامی حدود نیم ملیون نیروی مسلح دارد که دست کم ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار از آنها موقعیت شریک جرم را دارند، و جایی برای فرار هم ندارند. بیاییم و صادقانه از خود بپرسیم : آیا باور میکنیم که خون را نمیتوان با خون شست؟ آیا باور میکنیم ادامه زنجیره خشونت برای فرزندان و نوادگان ایران زمین سعادت ببار نمیآورد؟
با احترام، پیروز
■ آقای سلامی عزیز، آیا واقعا اینکه پهبادهای اسرائیلی و امریکائی به شکار نیروهای سرکوبگر مستقر در خیابانها بپردازند، و مردم از شکاف ایجاد شده و عدم حضور آنها استفاده کرده، مراکز دولتی و حتی نظامی را تحت کنترل خود درآورند، تخیل پردازی است؟ مگر در بسیاری از انقلابهای گذشته همین اتفاق نیفتاد؟ منتها با پارهای جابجائیها؟ من فکر میکنم مردم آنگاه به آرامش خود دست مییابند که کشور خود را از بیگانگان بازستانند، اکنون خوشبختانه اجماعی جهانی برای نخستین بار پدید آمده که میتواند راه گشا باشد.
با مهر و احترام هدائی
■ با درود آقا پیروز گرامی، شما روی مسئله کلیدی دست گذاشتهاید: در مقابله با توحش یک رژیم تمامیت چه باید کرد که پاسخ حود را نیز ذکر کردهاید: فرهنگسازی. البته من در موقعیت کنونی ایران در درستی تلاش برای فرهنگسازی به عنوان مهم ترین خط مبارزه شک دارم، فرهنگسازی در شرایط قبل از ۵۷ براستی بسیار مهم بود، که متاسفانه در آن غفلت شد، اما در شرایط کنونی من در اینکه فرهنگ سازی خط مقدم است شک دارم. آیا واقعا فکر میکنید در حالیکه هیتلر و پولپوت مشغول سربه نیست کردن میلیونها کامبوجی و یهودی بودند میبایست به فرهنگ سازی روی آورد؟ وگرنه جامعه در یک سیکل پایان ناپذیر خشونت فرو میرود. من فکر میکنم نه، چرا که کافی بود چند ماه اضافه به هیتلر وقت میدادیم تا با بمب اتمی خود چرخه حاکمیت توحش خود را وارد سیکل جدیدی کند و به احتمال زیاد سالهای زیادی بر تسلط خود بر اروپا بیفزاید. در کامبوج هم که پل پوت در عرض چهار سال یک چهارم جمعیت کامبوج را سر به نیست کرده بود، اگر مداخله ارتش ویتنام نبود، قطعا در شرایطی که فرهنگسازان کامبوجی در رویای ترویج یک فرهنگ خشونت پرهیز بودند، پول پوت یک چهارم دیگر از کامبوجی ها را به دیدار بودای حکیم میفرستاد.
آقا پیروز عزیز اگر امریکا و اسرائیل به موقع و سریع ضربات لازم را بر پیکر این عجوزه خون آشام وارد سازند، ما درگیر یک جنگ طولانی در داخل کشور نخواهیم بود و فقط گروههای کوچکی آنهم برای تسریع و در زمان کوتاهی از اسلحه استفاده خواهند کرد، چنانکه پارتیزانهای فرانسوی در جنگ دوم و یا واحدهای رزمنده در آفریقای جنوبی در فاصله ۱۹۶۰ تا پیروزی به آن دست یازیدند.
با مهر، پرویز هدائی
۲۷ ژانویه ۲۰۲۶
برای درک بهتر ابعاد کشتاری که حکومت ایران در همین ماه علیه مردم خود مرتکب شده است، بد نیست آن را در کنار برخی از خونینترین رویدادهای تاریخ معاصر قرار دهیم. در حملهٔ تحت رهبری حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، بیش از ۱۲۰۰ شهروند اسرائیلی و تبعهٔ خارجی کشته شدند؛ در حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نیز اندکی کمتر از ۳۰۰۰ نفر جان باختند. نبرد آنتیِتام، خونینترین روز در تاریخ نظامی ایالات متحده، حدود ۳۶۰۰ قربانی از نیروهای اتحادیه و کنفدراسیون برجای گذاشت.
تا این لحظه، یک گروه حقوق بشری ایرانی مستقر در ایالات متحده اعلام کرده است که کشتهشدن بیش از ۵۵۰۰ معترض را تأیید کرده و همچنان در حال بررسی ۱۷ هزار پروندهٔ دیگر است. هزاران نفر دیگر نیز زخمی شدهاند و گزارشهای مستقل حاکی از آن است که دهها هزار ایرانی بازداشت یا بهطور خودسرانه زندانی شدهاند. یک پزشک ایرانی در شهر اصفهان به نیویورک تایمز گفته است که «جوانانی را دیده که مغزشان با گلولهٔ جنگی متلاشی شده بود، و مادری که گلوله به گردنش اصابت کرده بود؛ دو کودک خردسالش در خودرو گریه میکردند. کودکی را دیدم که مثانه، لگن و راسترودهاش با گلوله خرد شده بود.»
این تنها یکی از گزارشهای شاهدان عینی در میان دهها مورد دیگر است. در همین حال، رئیس قوهٔ قضائیهٔ ایران وعدهٔ مجازات «بدون کوچکترین اغماض» را داده است. نام او غلامحسین محسنیاژهای است. آیا جهان اجازه خواهد داد او به خواستهاش برسد؟
این همان پرسشی است که در زمان نگارش این سطور، پیش روی دولت ترامپ قرار دارد. نه شورای امنیت سازمان ملل متحد، جایی که ایران میتواند روی پوشش دیپلماتیک دوستان نزدیکش در مسکو و پکن حساب کند. نه اتحادیهٔ اروپا که ایران را محکوم و تحریم کرده، اما ابزار بیشتری برای تنبیه آن در اختیار ندارد. نه رهبران عرب، که ترجیح میدهند با ایرانی تضعیفشده روبهرو باشند که مردم خود را سرکوب میکند، تا ایرانی فروپاشیده که بیثباتی صادر میکند — یا ایرانی آزاد که الهامبخش دیگران شود.
و نه فعالان دانشگاهی و نیکوکاران جهانی که برای جان فلسطینیان عمیقاً دلسوزی میکنند، اما برای جان ایرانیان نه.
در نتیجه، این ایالات متحده است که باید پیامدهای واقعی و معناداری را بر حکومت ایران تحمیل کند؛ آن هم بهخاطر یکی از بدترین جنایات این قرن. دونالد ترامپ روز دوشنبه به اکسیوس گفت که ایرانیها «میخواهند معاملهای انجام دهند» که مانع حملهٔ نظامی شود. با این حال، تهران تاکنون هیچ نشانهای از پذیرش مطالبات اصلی آمریکا نشان نداده است: ممنوعیت هرگونه غنیسازی مستقل اورانیوم، پایان حمایت از حزبالله و دیگر نیروهای نیابتی، و اعمال محدودیت بر برنامهٔ موشکهای دوربرد.
ایران همواره میتواند برای خرید زمان، انعطافپذیرتر به نظر برسد. اما احتمال آنکه رئیسجمهور پس از استقرار نیروهای کافی آمریکا در منطقه — که ممکن است همین هفته رخ دهد — دستور نوعی حمله را صادر کند، رو به افزایش است. این امر نیز بهنوبهٔ خود احتمال درگیرشدن اسرائیل را بیشتر میکند؛ یا به این دلیل که به حملات موشکی تلافیجویانهٔ ایران پاسخ دهد، یا برای پیشدستی و ضربهزدن پیش از وقوع آنها. در هر صورت، این جنگی کوتاه و سهساعته به سبک ونزوئلا نخواهد بود.
آیا گزینهٔ نظامی عاقلانه است؟ استدلال مخالف آن است که بعید است دستاورد چندانی داشته باشد.
معترضان زخمخوردهٔ ایران شاید در زمانی که هنوز در خیابانها بودند، با حملهٔ آمریکا روحیه میگرفتند؛ اما اکنون بهاحتمال زیاد حاضر نخواهند بود بار دیگر جان خود را به خطر بیندازند. حکومت نیز بیتردید از حملات موفق اسرائیل در ژوئن گذشته علیه فرماندهان ارشدش درس گرفته و اکنون رهبرانش را بسیار مؤثرتر پنهان میکند. حملات سال گذشتهٔ اسرائیل به پایگاههای موشکهای بالستیک ایران مانع از آن نشد که تهران پس از پایان جنگ، خطوط تولید را از سر بگیرد. و یک حملهٔ آمریکا — حتی اگر با دقت و با پرهیز از هدفگرفتن غیرنظامیان انجام شود — تبلیغات حکومت دربارهٔ «عموی سام» خائن و فریبکار را نیز تقویت خواهد کرد.
در برابر همهٔ اینها، مجموعهای دیگر از خطرات قرار دارد: خطر الگویی که در آن رئیسجمهور آمریکا معترضان را به خیابانها فرامیخواند و وعدهٔ کمک میدهد، اما سپس با بیعملی به آنها خیانت میکند؛ خطر از دستدادن فرصتی برای زمینگیرکردن دشمنی که آسیبپذیر، مردد و — علیرغم نمایش قدرت — در درون دچار شکاف است؛ خطر دادن زمان به آن برای بازیابی توانش، با آگاهی از اینکه پس از آن بار دیگر تهدیدی آشکار و فوری برای ایالات متحده و متحدانش خواهد بود.
و نکتهای دیگر: آیا واقعاً میخواهیم در جهانی زندگی کنیم که افرادی مانند محسنیاژهای، رئیس دستگاه قضایی، بتوانند با مصونیت کامل مردم را به وحشت بیندازند؟ آیا دههها تکرار شعار «هرگز دوباره» — در حالی که این سهشنبه سالگرد آزادسازی آشویتس است — هیچ درسی به ما نداده، جز صدور محکومیتهای تشریفاتی هنگامی که هزاران معترض به دست آینزاتسگروپنهای(*) عصر جدید به گلوله بسته میشوند؟
میدانم که در حال حاضر، آمریکاییهای متفکر بسیار بیش از هر چیز نگران قتل اوباشگونهٔ الکس پِرِتی در مینیاپولیس در روز شنبه و نیز تخریب شخصیت او پس از مرگ، از سوی مقامهای ارشد دولت هستند. همچنین میدانم که همان رئیسجمهوری که بهشکلی فاحش در شعلهورکردن اوضاع در مینهسوتا مقصر است، قهرمان بعیدی برای معترضان ایران به نظر میرسد.
اما اگر مرگ پرتی یک فاجعه است، در برابر قتل هزاران ایرانی چه باید گفت یا چه باید کرد؟ آیا آنها — چنانکه استالین شاید میگفت — صرفاً «یک آمار دیگر» هستند؟
——————
* «آینزاتسگروپن»ها، واحدهای پلیس ویژه امنیتی در حکومت نازیهای آلمان بود. این “واحدهای ویژه” از نظر ایدئولوژیک به خوبی آموزش دیده بودند و در اجرای ایدئولوژی نژادی نازیها و سیاستهای نسلکشی رژیم او نقش داشتند. آینزاتسگروپنها و به همراه سایر گروههای جنایتکار، به طور قابل توجهی در هولوکاست و نسلکشی سینتیها و روماها در آلمان و اروپا نقش داشتند.(ایران امروز)
با درود و احترام، جناب اتفاق عزیز،
مقالهٔ پربارتان را با دقت خواندم و بیتردید با بخش قابلتوجهی از تحلیلهای مطرحشده در آن موافقم. با این حال، به گمان من در چند محور اساسی نیاز به مکث و تأمل بیشتری وجود دارد که طرح آنها را ضروری میدانم.
نخست آنکه ما هنوز بهطور دقیق از ابعاد واقعی فاجعه، گسترهٔ جنایات و پیامدهای آنچه رخ داده آگاه نیستیم و نمیدانیم واکنش جامعه به روشنشدن این ابعاد چگونه خواهد بود. آیا این سرکوب خونین به فروکشکردن جنبش خواهد انجامید یا برعکس، به اشکال دیگری تداوم خواهد یافت؟ اگر تداوم یابد، با چه شکل، چه هزینه و چه افقی؟
در این میان، تناقضی نیز نیازمند پاسخ روشن است: آیا آنگونه که برخی حامیان سلطنت در اوج اعتراضات گفتند، مردم «به فرمان رضا پهلوی» به خیابان آمدند؟ یا آنگونه که همان جریان پس از سرکوب خونین توجیه کرد، اعتراضات کاملاً خودجوش بوده است؟ این دو روایت نمیتوانند همزمان درست باشند و روشنشدن این مسئله برای ارزیابی مسئولیتها ضروری است.
دوم، در توضیح چرایی رویآوردن بخشی از مردم به رضا پهلوی، به نظر من نمیتوان یک واقعیت تعیینکننده را نادیده گرفت: نفرت عمیق از جمهوری اسلامی و این تصور فراگیر که «فقط این رژیم برود، هر که بیاید قدمش مبارک است». در کنار این، حسابکردن بخشی از جامعه بر احتمال حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا و تداوم یا تکرار جنگ دوازدهروزه، نقشی مهم در شکلگیری انتظارات و رفتارهای پرهزینه داشت؛ انتظاراتی که در فضای وعدهها و سیگنالهای سیاسی و رسانهای تقویت شد.
اما آنچه در عمل رخ داد، هیچ شباهتی به این تصور نداشت. کمتر کسی گمان میکرد واکنش رژیم تا این اندازه عریان، خشن و بیرحمانه باشد. برخلاف تصور برخی شعاردهندگان، این نه آخرین نبرد، بلکه آغاز یک رویارویی سخت و طولانی با جمهوری اسلامی است؛ رویاروییای که از مسیرهای ساده عبور نخواهد کرد.
بیتردید، فرماندهٔ اصلی و مسئول جنایات رخداده شخص خامنهای است. اما پرسش اساسی اینجاست: فرمانده یا فرماندهان اصلی مبارزات مردم چه کسانی بودهاند؟ شما در مقاله نوشتهاید:
«حتی فراتر از این، به نظر میرسد که “نهاد پادشاهی” رسماً رهبری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را در دست دارد و معترضان، اعم از موافقان و مخالفان “شاهزاده”، بر اساس فرامین و برنامهٔ زمانبندی او به میدان میآیند.»
اگر چنین باشد، مسئلهٔ مسئولیت پررنگتر میشود. در صورت وقوع خطای بزرگ، اشتباه محاسباتی یا کشیدهشدن مردم به مسیری که به سرکوب گسترده انجامید، آیا رضا پهلوی مسئولیتی ندارد؟ و اگر دارد، این امر چه تأثیری بر آیندهٔ سیاسی او و امکان طرح دوبارهٔ نظام سلطنت خواهد گذاشت؟
این پرسشها در شرایطی مطرح میشوند که دونالد ترامپ، همزمان با وعدههای مبهم «کمک در راه است»، بارها نیز به امکان معامله با جمهوری اسلامی اشاره کرده است. نشریهٔ اکسیوس در ۲۶ ژانویه به نقل از ترامپ گزارش داد که ایران همزمان با افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، خواستار توافق با واشنگتن شده است. همچنین روزنامهٔ هاآرتص نوشت رویکرد تقابلی ترامپ بر این فرض استوار است که زور میتواند نظم سیاسی ایران را تغییر دهد، اما بدون ائتلاف بینالمللی، با اپوزیسیونی متفرق و نیروهای امنیتی قدرتمند، جنگ ممکن است نه به تغییر پایدار، بلکه به تشدید بیثباتی بینجامد.
شما همچنین به سازمانها و شخصیتهایی باورمند به جمهوری دموکراتیک — از جمله امضاکنندگان بیانیهٔ ۱۷ نفره — اشاره کردهاید و استدلال کردهاید که چون مردم در خیابانها به نفع آنان شعار ندادند، پس جامعه خواهان نظام مورد نظر آنها نیست. به نظر من، این قیاس واقعگرایانه و منطبق با شرایط عینی داخل ایران نیست. رضا پهلوی در خارج از کشور و در شرایط امنیتی کامل زندگی میکند و رژیم دسترسی مستقیمی به او ندارد؛ حال آنکه بسیاری از افرادی که نام بردهاید یا در زنداناند یا همواره در معرض خطر بازداشت و حذف قرار دارند. در چنین فضایی، شعار دادن به نفع آنان میتوانست بهسادگی به معنای جلب توجه مستقیم دستگاه سرکوب و افزایش خطر برای جانشان باشد. بنابراین، نبودِ شعار خیابانی لزوماً نشانهٔ نبود پایگاه اجتماعی یا نفی خواست سیاسی آنان نیست.
افزون بر این، جمهوریخواهان اساساً به رهبری فردی — که تجربهٔ آن در تاریخ معاصر ایران بارها آزموده و پرهزینه بوده است — باور ندارند. آنان به ضرورت شکلگیری نهاد رهبری جمعی یا شورایی، بازتابدهندهٔ صداهای متکثر جامعهٔ ایران، برای دورهٔ گذار معتقدند. از نگاه جمهوریخواهان، در صورت موفقیت در گذار، نخستین گام باید تشکیل دولتی موقت و ائتلافی باشد که مأموریت اصلی آن برگزاری انتخابات آزاد و رقابتی است. تعیین شکل نهایی حکومت — جمهوری یا پادشاهی مشروطه — باید در چارچوب این فرایند دموکراتیک و با نظارت نهادهای معتبر بینالمللی به رأی مردم سپرده شود.
در مقابل، طرح کنونی جریانهای سلطنتطلب، مطابق سند منتشرشده با عنوان «اضطرار»، بر یک دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز و عملاً مطلق رضا پهلوی استوار است. نگرانی اصلی جمهوریخواهان آن است که چنین فرمولبندیای، حتی اگر با نیتهای اعلامشدهٔ مثبت آغاز شود، میتواند به بهانههایی چون «حفظ امنیت» یا «شرایط اضطراری»، به بازتولید نوعی دیگر از دیکتاتوری فردی بینجامد.
افزون بر این، میدانیم که پیش از ۱۸ و ۱۹ دی، شعارهای حمایت از رضا پهلوی در اعتراضات غالب نبود. این شعارها دقیقاً زمانی پررنگ شد که ادعای «در راه بودن کمک آمریکا» از طریق شبکههایی که عملاً در اختیار حامیان سلطنتاند—از جمله ایران اینترنشنال و منوتو—بهطور شبانهروزی بازتاب داده میشد و ذهن بخشی از جامعه با خبری که واقعیت نداشت، شکل میگرفت.
من عمیقاً معتقدم با قیام یا انقلاب نمیتوان بازی کرد. تا زمانی که آمادگی واقعی برای براندازی وجود ندارد، نباید جامعه را به چنین مسیری سوق داد. آمادگی یعنی سازمان، تشکیلات، بدیل حکومتی روشن و — مهمتر از همه — رهبری قابل اتکا. در حالی که سلطنتطلبان در داخل ایران فاقد سازماناند و خود رضا پهلوی نیز در همین دورهٔ کوتاه، در گفتوگو با رسانههای خارجی دچار خطاهای جدی شد؛ از جمله این ادعا که «مردم خودشان به خیابان آمدند» یا این جمله که «جنگ است و جنگ تلفات دارد» که عملاً به توجیه کشتهشدن مردم انجامید — در حالی که هیچیک از این دو روایت دقیق و مسئولانه نبود. افزون بر این واقعیتها، ترامپ — که بخشی از سلطنتطلبان بر حملهٔ نظامی او تکیه کردهاند — رضا پهلوی را رهبر مناسبی برای آیندهٔ ایران نمیداند.
به باور من، رهبری فردی رضا پهلوی برای جامعهای که از تمرکز قدرت فردی زخمهای عمیق خورده است، قابل اتکا نیست؛ نه الزاماً بهدلیل نیت یا شخصیت، بلکه به این دلیل که اعتماد بخشی از جامعه به او نه بر پایهٔ توان تشکیلاتی یا برنامهٔ سیاسی فراگیر، بلکه بر اساس احتمال مداخلهٔ نظامی خارجی و تصور ارتباط ویژهٔ او با دولتهای آمریکا و اسرائیل—که خود نگران بیثباتی منطقهاند—شکل گرفته است. افزون بر این، کنارگذاشتهشدن مشاوران باتجربه و واقعنگر و جایگزینی آنان با چهرههای کمتجربه و بعضاً پرخاشگر، بر این نگرانیها افزوده است.
اتکا به حملهٔ نظامی خارجی نیز واقعبینانه نیست؛ زیرا نه اسرائیل توان اعزام نیروی زمینی برای مقابله با نهادهای نظامی جمهوری اسلامی را دارد، و نه سیاست آمریکا—با توجه به تجربههای عراق و افغانستان و مخالفت کشورهای همسایهٔ ایران—چنین مسیری را دنبال میکند. هیچ حکومتی نیز صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است. راه دیگر، مسلحشدن مردم و درگیری مستقیم با نیروهای نظامی رژیم است؛ مسیری که بهمعنای جنگ داخلی و ظهور مدعیان متعدد قدرت خواهد بود، با آیندهای کاملاً غیرقابل پیشبینی.
عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اساسی این است که چگونه میتوان از این نظام عبور کرد، بیآنکه بار دیگر دیکتاتوری بازتولید شود. اینها پرسشها و نگرانیهایی است که به نظر من باید صریح، مسئولانه و بدون ملاحظهکاری سیاسی دربارهشان گفتوگو کرد؛ به احترام هزاران جان از دسترفته و آیندهای که هنوز میتوان — و باید — از آن پاسداری کرد.
با احترام
کاظم علمداری
■ جناب علمداری عزیز با درود و احترام
من هم به رضاپهلوی نقد دارم و ایشان حتما و باید نقد شوند اما پرسشم از مخالفین ایشان که به هر دلیلی با او مخالفت میکنند و نگران بازتولید دیکتاتوری هستند این است که: آیا در خیابان جز نام ایشان، اسم شخص دیگری مطرح شده است؟ اگر نه آیا منطقی ست در چنین شرایط خطیری، ایشان را تضعیف و با او مخالفت کرد؟ آیا انقلاب ملی بدون رهبری ممکن است؟
ایام به کام فردین
■ با عرض سلام خدمت آقای دکتر علمداری، باید عرض کنم که اگر اپوزیسیون خارج از کشور بیمار و علیل نبود که گروهی از مردم در داخل ایران برای نجاتشان به بنیامین نتانیاهو متوسل نمی شدند. گذشته نشان داده که تنها کاری که از دست ما بر میآمده همیشه میتینگ گذاشتن بوده است. مثلا خیلی از ما سال ها در خارج بودهایم اما هنوز نمیدانیم لقب «شاهزاده» یک لقب سیاسی است. اندرو برادر شاه فعلی انگلستان چند ماه پیش بخاطر افشای کثافتکاریهایش در پرونده اپستین استعفا داد از آن موقع نشریات و رادیوتلویزیونهای انگلستان دیگر با لقب «پرینس» صدایش نمیکنند. آن وقت تلویزیون فارسی بیبیسی رضا پهلوی را «شاهزاده» خطاب می کند، یعنی پیشاپیش برای مردم ایران مقام سیاسی تعیین کرده، حالا بگذریم که معنای پرینس و پرینسس در فرهنگ انگلیسی اصلا والاگهر است نه «شاهزاده». ما هنوز حتی نمیدانیم که برگزاری انتخابات برای انتخاب جمهوری یا پادشاهی قانونی نیست، چون با حقوق فردی و ذاتی انسانها مغایرت دارد. کسی نمیتواند بر سر داشتن حقوق انسانها انتخابات برگزار کند. این مانند آن می ماند که ما برای حق برابری زن و مرد انتخابات بگذاریم.
با تشکر. ب
■ خانم یا آقای ب. برایم خیلی جالب است بدانم چرا «برگزاری انتخابات برای انتخاب جمهوری یا پادشاهی قانونی نیست»؟ ممکن است توضیح بیشتری بدهید؟
ممنونم. رضا قنبری
■ دوست گرامی فردین
در این نکته که همگرایی و همکاری میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی میتواند در فرایند گذار سیاسی نقشی تعیینکننده ایفا کند، تردیدی وجود ندارد و گذر از رژیمی به غایت ددمنش وائدولوژیک، مستلزم بسیج گستردهی منابع انسانی، سازمانی و نمادین است.
بااینحال، صورتبندی این ضرورت در قالب گزارههای قطعی و ارزشداورانه، اگرچه از منظر سیاسی قابلفهم است، معمولاً با زبانی محتاطانهتر و توصیفیتر بیان میشود تا امکان بررسی آن حفظ گردد.
در اینکه نام پهلوی و خامنهای در جریان تظاهرات اخیر بهعنوان نمادهای متضاد در گفتمان خیابانی مطرح شدهاند، تردیدی نیست؛ بااینحال، بررسی علل و پیامدهای این امر در اینجا محل بحث حاضر نیست. تمرکز این یادداشت بر مفهوم «تضعیف» و دلالتهای آن در منازعات سیاسی معاصر است.
پرسش محوری آن است که آیا طرح سوال، ارائهی پیشنهاد، یا انتقاد از کنشها و مواضع یک کنشگر سیاسی لزوماً بهمنزلهی «تضعیف» آن کنشگر یا جریان فکری تلقی میشود؟ همچنین آیا عدم همراهی با تمامی رفتارها و عملکردهای یک جریان سیاسی بهطور منطقی معادل مخالفت بنیادین با آن است؟ از منظر روانشناسی اجتماعی، جوامعی که تجربههای طولانیمدت اقتدارگرایی را پشت سر گذاشتهاند، گاه مستعد صورتبندیهای دوقطبی و دوگانهساز در عرصهی سیاسی میشوند؛ وضعیتی که در آن طیفهای خاکستری و امکان نقد درونگفتمانی یا برونگفتمانی کمرنگ میشود.
در چنین زمینهای، این پرسش مطرح است که آیا نقد کنشها و مواضع رضا پهلوی و اطرافیانش صرفاً باید به درون حامیان او محدود بماند، یا سایر کنشگران و جریانهای فکری نیز میتوانند از منظرهای متفاوت به این مجموعه انتقاد وارد کنند؟ اگر نقدهای بیرونی بهطور پیشینی بهمثابهی «تضعیف» تعبیر شوند، فضای گفتوگوی سیاسی بهسوی انسداد و قطبیشدن بیشتر سوق داده خواهد شد. در عین حال، ارزیابیهای تاریخی از وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران در دورهی پهلوی در قیاس با جمهوری اسلامی، صرفنظر از داوریهای ارزشی متفاوت در افکار عمومی حضوری پررنگ دارد؛ بااینحال، این واقعیت ادراکی لزوماً به معنای امکان بازگشت به الگوهای سیاسی نیمقرن پیش نیست. تجربههای گذار سیاسی در سایر کشورها نشان میدهد که جوامع معمولاً به بازتولید عینبهعین گذشته تن نمیدهند، بلکه در پی صورتبندیهای جدید نهادی متناسب با شرایط کنونیاند.
در نهایت، برخی از کنشگران اپوزیسیون غیرپادشاهیخواه بر این نکته تأکید میکنند که در سطح رهبری و گفتمان رسمی، مواضع آنان نسبت به رضا پهلوی عمدتاً در قالب پرسش و نقد بیان شده است، نه نفی مطلق یا کنش تخریبی؛ و اینکه تلقی برخی از هواداران رضا پهلوی از این نقدها بهعنوان «مظلومیت» یا «تضعیف» است، خود نیازمند بررسی جامعهشناختی جداگانهای است.
سلمان گرگانی
■ آقای علمداری گرامی، انتقاد کردن حق شماست از هر کسی که باشد ولی جا دارد که کمی هم به عملکرد خود نگاه کنیم. شما در این سالها چه کردید، من در این سالها چه کردم؟ جز امضا کردن بیانیه و امیدواری بی اساس و پایه دادن به دیگران و دامن زدن به این توهم که این حکومت مطلقه اصلاح پذیر است، اصلاح طلبان خارج کشوری و حامیان آنها چه کاری در این سالها انجام دادند؟ اگر در جایی از عملکرد گذشته خود انتقاد کردید من از شما پیشاپیش عذر میخواهم و ممنون میشوم اگر مرا مطلع کنید که در کجا نقد کردید.
با سلام و احترام، یوسف جاویدان
■ جناب قنبری،
در هر جامعه ای دو نوع حقوق وجود دارد، یک حقوق فردی، یک حقوق اجتماعی. حقوق فردی مجموعه کارهایی است که هر فرد می تواند بدون اینکه به حقوق دیگران آسیبی بزند انجام بدهد. مثلا شما حق دارید هر نوع لباسی را بپوشید هر نوع غذایی را میل کنید به هر موسیقی که دوست دارید گوش کنید هر تیم فوتبالی را که دوست دارید تشویق کنید. مثال معروفش اینست که شما حق دارید مشت هایتان را در هوا به هر سمتی که دوست دارید پرتاب کنید مادامی که مشت شما به صورت کسی اصابت نکند. حقوق اجتماعی اما آنهایی هستند که برای حرکت گروهی ما وضع شده اند. اصل اساسی این حقوق برابری انسان هاست. این حقوق در حقیقت در یک قانون خلاصه شده اند : همه انسان ها با هم برابرند پس من حق دارم هر موقعیت حقوقی که هر انسان دیگر در جامعه دارد داشته باشم. من حق دارم مثلا به بالاترین موقعیت سیاسی در جامعه یعنی ریاست جمهوری برسم. حقوق اجتماعی اکثریت اقلیتی نیستند. شما مثلا نمی توانید بگویید نود درصد مردم می گویند موی سر زنها باید پوشیده باشد پس زن ها باید موهایشان را بپوشانند. شما نمی توانید یگویید نود و نه درصد جامعه می گویند ریاست جمهوری خوب نیست پس شاهی باشه. چون این خواست با حق برابری مطلق انسان ها در جامعه تضاد دارد. حقوق اجتماعی حقوق مشاع اند، نمی توان با سلیقه خود تقسیم شان کرد. اگر قانع نشدهاید تقصیر از من است که نتوانستم درست توضیح بدهم.
بهجت.ب
■ جناب علمداری، با درود! در نقد شما از مقاله با ارزش جناب اتفاق نکات جالبی وجود دارد اما بنظر میرسد نکات اصلی و برجسته مقاله ایشان نادیده گرفته شده و به موضوعی پرداخته اید، که بنظر من، در گذار تاریخی ایران به سکولار دموکراسی موضوعی فرعی بوده و عمده کردن آن در این موقعیت شکننده اشتباه است. من در اظهار نظری که در مورد مقاله جناب اتفاق داشته ام این نکات را با جزییاتی بحث کرده ام و نیازی به تکرار آنها در اینجا نیست؛ اگر خواستید میتوانید آنها را در همین شماره ایران امروز ذیل مقاله آقای اتفاق ملاحظ کنید. اما بطور کلی، از نظر من، نکته مرکزی مقاله با ارزش جناب اتفاق عبارت است از ظهور الترناتیو رژیم جمهوری اسلامی.
مشاهد ایشان آنست که اکنون و پس از این قیام خونین مردم ایران با آن وسعت و گستره جغرافیایی “الترناتیو پادشاهی خواهی بطور اجتماعی تثبیت شده است”. بنظر من این مشاهده درستی است و کشتار هولناکی که خامنه ای جلاد در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه به دست سرداران فاسد سپاه و بسیج و نیروهای نیابتی انجام داد در واقع ناشی از خشم و غضب او و آدم کشانش از ظهور ناگهانی و وسعت حیرت انگیز طرفداران جایگزین پادشاهی خواهی بود. بطوریکه اگر تظاهرات سرتاسری مردم ایران هفته ای دیگر دامه میافت اصلا بعید نبود با پیوستن سیل گروه های میلیونی مردم ناراضی از رژیم فاسد و ارتجاعی خامنه ای و مافیای نظامی-مالی شکل گرفته پیرامون او جمهوری اسلامی سقوط کند. بهمین دلیل دستگاه تبلیغاتی و نیروهای سرکوب خامنه ای مذبوحانه تلاش کردند بر ظهور این جایگزین ناگزیر سرپوش گذارند اما خوشبختانه به دلیل وسعت دامنه جنبش و به یمن انقلاب ارتباطات و گزارش های صوتی-تصویری شاهدان و شرکت کنندگان در این اعتراضات سرتاسری موفق به این کار نشدند و همه دنیا فهمید که مردم ایران خواهان چه جایگزینی بجای رژیم فاسد و ارتجاعی ولایت فقیه هستند. نکته اینجا است که در تمام سالهای گذشته بحث اپوزسیون در خارج از کشور آن بوده است که متاسفانه هنوز الترناتیو توانمند و با پایگاه مردمی در ایران ظهور نکرده است تا فرایند گذار به دموکراسی در ایران را هدایت و رهبری کند. اما حال که این الترناتیو پیدا شده شماری از فعالان سیاسی و رهبران فکری و تشکیلاتی جمهوری خواهان، اعم از چپ گرایان، اصلاح طلبان تحول خواه و نیروهای به اصطلاح ملی-مذهبی ابتد سعی کردند منکر وسعت و عمق طرفداران الترناتیو پادشاهی خواهی شوند و پس از حوادث اخیر تلاش کرده اند با بحثهای انحرافی مانند مسیولیت شاهزاده رضا پهلوی در فراخوان های حساب نشده مردم به تظاهرات، که به کشته و مجروح شدن شمار زیادی از هموطنان ما شده، از مساله اصلی طفره بروند.
البته این موضعگیریها از جریانهای چپ توده ای- فدایی و ملی-مذهبی که ذاتا دشمن جریان پادشاهی خواهی بوده اند عجیب نیست اما از سوی شخصیتهای ملی مانند جنابعالی که انتظار میرود موضعگیریهای مستقل و دقیقتری داشته باشند دردناک است. مثلا بهتر نبود با شروع تظاهرات مردم در کشور رهبران تشکیلاتی و فکری جمهوریخواهان (از جمله جنابعالی) طی نامه ای ضمن حمایت از مبارزات شاهزاده رضا پهلوی برای استقرار دموکراسی در کشور و پیشنهاد همکاری عملی در این مبارزات راهبرد حساب شده مورد نظر خود را برای پیشبرد این جنبش انقلابی اعلام میکردند؟ آیا هیچ راهبرد حساب شده ای از نافرمانیهای مدنی، اعتصابات سرتاسری و دیگر کنشهای انقلابی در داخل و خارج و کشورکه بتواند فرایند گذار را تسریع و هزینه های جانی و مالی آنرا پائین بیاورد از سوی جنابعالی یا مجموعه ای جموری خواهان ارائه شده است؟
دوستان جمهوریخواه حداقل میتوانند به مبارزان و آزادیخواهان سرشناس داخل کشور که در زندانها و یا تحت تهدیدهای دانمی زندان و شکنجه امنیتهای خامنه ای مستبد خونخوار اقتدا کنند. در بیانیه درخشان اخیر ۱۷ نفر از مبارزان و آزادیخواهان سرشناس، که نامهای بزرگی مانند نرگس محمدی، نسرین ستوده، صدیقه وسمقی، محمد رسولاف، ابوالفضل قدیانی، حاتم قادری، مهدی محمودیان، سعید مدنی، عبدالله مومنی و غیره در آن دیده میشود و میتوان آنرا در همین شماره ایران امروز خواند، این مبارزان بزرگ بدون هیچ واهمه ای خامنه ای را مسئول اصلی قتل عام هموطنان مبارز و معترض ما دانسته و خواهان برکناری و محاکمه او و سایر آمران و مجریان این جنایت عظیم شده اند. هیچ اشاره ای در این بیانیه به مسایل انحرافی مانند فراخوان های شاهزاده و یا قول ترامپ به تظاهر کنندگان برای ارسال کمک و یا اظهارات مشکوکی مانند فعالیت ماموران موساد در میان تظاهر کنندگان از سوی امثال پمپو (وزیر خارجه دوره اول ترامپ) و غیره دیده نمیشود. در میان این بزرگان حقوقدانان و جامعه شناسان و صاحبنظران سیاسی و دینی وجود دارند و اطلاعات آنها از داخل کشور بیشتر ازمبارزان خارجی است و می بینیم این بزرگان به دام تبلیغات رژیم نیفتاده و مسایل فرعی را در بیانیه تاریخی خود نیاورده اند. امیدواریم جمهوریخواهان دموکراسی خواه خارج از کشور نیز با ملاحظه شرایط خطیر کشور با اقدامات و موضع گیریهای مناسب به جریان انقلابی ایجاد شده کمک کنند و خود را درگیر مباحث فرعی و اختلاف بر انگیز نکنند.
خسرو
■ آقای علمداری همانطور که تجربه سیاسی شما هم شاهد است مبارزات شکست و پیروزی دارد و عاملیت مبارزاتی را ماهیت مبارزه هدایت میکند. ماهیت این مبارزه ضد ديکتاتوری دینی و در طلب شرایط لیبرال دمکراسی است. هر نوع ایدئولوژی برای مردم بيزار کننده است. مردم از هر کسی که در گذشته و حال با رژیم دینی جمهوری اسلامی ارتباط داشتند بیعلاقه و بیاعتماد میکند. ما با توجه به روانشناسی مردم علیرغم خواستها و تمایلاتمان نباید جهت گیری کنیم بلکه مسیری که ما را با این لیبرال دموکراسی منتهی میکند فکر کنیم. من هم مثل شما هر وقت اسم رضا پهلوی میآید شاید سئوالاتی در ذهن خطور کند، ولی مبارزه به انسان جرات میدهد و مبارز را از محافظه کاری دور می کند همانطور که ملت قهرمان ایران تجربه کردند. بله چهرههای شاخصی در زندانهای ایران هستند که قابلیت رهبری را دارند ولی فعلا مورد پسند مردم نیستند. ما با تاکید بر یک دوره گذار که بتواند چهرههای مختلف را بهتر بشناساند احتیاج داریم. بهتر است با جرات برای شرایط حال فعلا رضا پهلوی را قبول کنیم. شاید بازماندگان این رژیم اهریمنی درسر ساز شوند و اگر این چنین شد قانونی با آنها برخورد شود. من هیچ شکی به اقلیتهای قومی ندارم چون در مبارزات مردم چه جانفشانیهای که نکردند. چرا که میدانند صلاح و مصلحت و منفعت همه آنها در ایران آزاد و آباد و توسعه یافته قابل حصول است مثل همه مردم ایران.
پیروز باشید. م. ا.
■ بهجت ب. گرامی. ممنونم بابت پاسخ شما. راستش را بخواهید قانع نشدم، اما چون حقوقدان نیستم در فرصتی مناسب نظر تخصصی در این باب را جویا میشوم. در عین حال، اگر از خوانندگان محترم این سطور کسی حقوقدان است، بسیار شایسته و موجب امتنان است توضیحی ارائه نمایند.
با احترام و عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ جناب خسرو عزیز. من با نظرات متین شما (و نیز بسیاری دوستان دیگر که در همین راستا نوشتهاند) موافقم. در عین حال برای روشنتر شدن بحث اجازه میخواهم به دو نکته اشاره کنم. اول اینکه ممکن برای یک موضوع واحد، چندین جواب وجود داشته باشد، بسته به اینکه از چه زاویهای نگاه کنیم. برای اکثر ما پیش آمده است که گاهی برای موضوعی واحد، ملاحظات خانوادگی یک جواب، و ملاحظات شغلی جواب دیگری میطلبد. در ادامه مطلب، نکته دوم این است که اگر از زاویه “آزادی عقیده” حرکت کنیم یک جواب، و اگر از زاویه “شرکت در مبارزهای که جاری است” حرکت کنیم، جواب دیگری میگیریم. کشتاری که توسط ج.ا. صورت گرفت به قدری سهمگین بود و هست که باید تمام قد در مقابل آن ایستاد. اگر بین نیروها و افراد آزادیخواه، دیدگاهها و ملاحظات دوراندیشانه دیگری هست، با بحث و اقناع و بردباری و حوصله جلو میرویم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ خدمت دوستان گرامی، با اجازه، بهاختصار به چند نکتهٔ مطرحشده در یادداشتهای شما پاسخ میدهم. دلیل اختصار روشن است: طی یک ماه گذشته سه مقالهٔ کوتاه و در دسترس دربارهٔ همین موضوعها نوشتهام و دو روز پیش نیز در یک گفتوگوی تلویزیونی ۵۰ دقیقهای این مباحث را با تفصیل توضیح دادهام. ویدئوی آن مصاحبه در بالای همین صفحهٔ «ایران امروز» قابل دسترسی است. با این همه، در اینجا به چند محور انتقادی بهطور خلاصه اشاره میکنم.
نخست، آقای فردین نوشتهاند که مردم جز نام رضا پهلوی نام دیگری را صدا نکردند. در مقاله توضیح دادهام که اعتراضات این دوره از ۷ دی آغاز شد و تا شب ۱۸ دی — یعنی حدود ده روز — شعارهای حمایتی از رضا پهلوی در اقلیت بود؛ تا آنجا که دو شبکهٔ تلویزیونی خارج از کشور گاه برای جبران این کمبود، صحنههای اعتراض را صداگذاری میکردند. نمونههایی از این صداگذاریها بعدتر در رسانهها نیز به نمایش درآمد.
اما چرا در شبهای ۱۸ و ۱۹ دی ناگهان هم شمار معترضان افزایش یافت و هم شعارهای حمایتی از رضا پهلوی غالب شد؟ پاسخ در مقاله آمده است. نخست باید به این واقعیت اشاره کرد که مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است که از هر نیرویی که تصور شود قادر به ساقطکردن این رژیم است استقبال کنند. در این فضا، اعلام نادرست دونالد ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی سلطنتطلبان — از جمله خود رضا پهلوی — توهمی ایجاد کرد مبنی بر اینکه حملهٔ آمریکا بهزودی رژیم را ساقط خواهد کرد. این توهم، جمعیت بیشتری را به خیابان کشاند. همزمان، برخی منابع اسرائیلی نیز مدعی شدند که عوامل آنان در اعتراضات خیابانی حضور دارند. افزون بر این، فراخوانهایی برای «تصرف مراکز مهم» داده شد و خود رضا پهلوی در مصاحبهای اعتراضاتِ دستِ خالی مردم را «جنگ» نامید. مجموعهٔ این عوامل به غلبهٔ شعارهای حمایتی انجامید. در مقابل، رژیم نیز ظاهراً این ادعاها را جدی تلقی کرد و دست به سرکوبی بیسابقه زد.
با این حال، باید تأکید کرد که همهٔ شعاردهندگان لزوماً سلطنتطلب نبودند. واقعیت آن است که در این فرآیند — و در فاصلهای بسیار کوتاه — ادعاهای نادرست بسیاری مطرح شد و هزینهٔ انسانی بزرگ و جبرانناپذیری بر مردم تحمیل گردید. تأکید میکنم: عامل اصلی این جنایات شخص علی خامنهای است. اما همزمان، نمیتوان خطاهای نیروهای مخالف — بهویژه اتکای بیپایه به حمایت خارجی و ایجاد توهم عمومی — را نادیده گرفت.
حتی اگر فرض کنیم آمریکا و اسرائیل مراکز رژیم را بمباران کنند، هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی ساقط نمیشود. چنین سناریویی نیازمند نیروی زمینی است که در کنار حملات هوایی با رژیم بجنگد. اسرائیل نیرویی برای اعزام به ایران ندارد و سیاست ترامپ نیز اعزام نیروی زمینی به ایران نیست. در این صورت، مسئولیت اصلی بر دوش مردم ایران باقی میماند. پرسشهای اساسی اینجاست: آیا جامعهٔ ایران در درجهٔ نخست چنین آمادگیای دارد؟ و دوم، آیا این مسیر کشور را به سمت جنگ داخلی با آیندهای نامعلوم سوق نخواهد داد؟ این ملاحظات به احتمال زیاد در محاسبات مردم عادی و نیز در برنامههای اطرافیان رضا پهلوی — که دچار توهم قدرتگیری سریع بودند — جایگاهی نداشت.
در پاسخ به پرسش جناب یوسف جاویدان دربارهٔ نقد از خود: اگر منظور نقد حمایت از اصلاحات است، من در سال دوم ریاستجمهوری آقای خاتمی با مقالهای توضیح دادم چرا اصلاحات به بنبست رسیده و سپس مجموعهای از ۱۵ مقاله با عنوان «چرا اصلاحات شکست خورد» نوشتم که بعدتر بهصورت کتاب منتشر شد و هنوز بهصورت آنلاین در دسترس است. اگر منظور نقد باورهای ایدئولوژیک است، شما را به کتاب «چرا شوروی فروپاشید» ارجاع میدهم.
در پاسخ به نوشتهٔ جناب خسرو دربارهٔ «ظهور آلترناتیو»: اعتراض خیابانیِ فاقد سازمان و تشکیلات، بدیل حکومتی نیست. بدیل حکومتی یعنی شکلگیری قدرت دوگانه؛ نیروی سازمانیافتهای که رژیم نتواند آن را نادیده بگیرد، و نیز پیوستن بخشهایی از حاکمیت به اپوزیسیون. ادعای پیوستن «۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی» به رضا پهلوی هرگز در میدان واقعیت دیده نشد؛ حتی در اوج سرکوب نیز نشانهای از آن مشاهده نشد.
در مورد این نقد که «از جمهوریخواهان خبری نبود»، پاسخ در مقاله آمده است. بهاختصار: جمهوریخواهان هرگز این اعتراضات را مرحلهٔ سقوط قطعی رژیم ندانستهاند، زیرا بدیل حکومتی شکل نگرفته است. نبرد ادامه دارد، اما بدون تشکیلات، سازماندهی و یک جبههٔ فراگیر ملی که بازتابدهندهٔ همهٔ صداها و خواستهای متکثر جامعه باشد، بدیل حکومتی پدید نمیآید. رژیمی— حتی اگر ورشکسته و منفور—بدون وجود بدیل سازمانیافته سقوط نمیکند. یا نیروهای مخالف باید نهادسازی کنند، یا بخشهایی از نهادهای موجود به اپوزیسیون بپیوندند. تا امروز چنین تحولی رخ نداده است.
در نهایت، باید یادآور شد که اسرائیل و آمریکا در پی منافع خود هستند، نه منافع مردم ایران. حتی وجود منافع مشترک نیز کافی نیست؛ بدون تشکیلات، سازماندهی و توان حفظ امنیت و ادارهٔ جامعه، گذار ممکن نخواهد بود. قدرتهای خارجی نمیتوانند برای مردم ایران نهادسازی کنند.
سپاس از توجه شما. علمداری
اول بهمن ۱۴۰۴ / ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
مردم به ستوه آمده از فلاکت، فساد، تباهی و ناامیدی در کشور، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را رقم زدند. سپس این اعتراضات وارد عرصههای جدید و متفاوتی شد. در این یادداشت میکوشم تا به دو پرسش پاسخ دهم: چه چیزی شعله اعتراضات را در دیماه ۱۴۰۴ شعلهور کرد؟ و چرا «نهاد پادشاهی» به شکل بارزی مورد اقبال معترضان واقع شد؟
فهرست مطالب
۱. رجعت به نهاد پادشاهی
۲. تغییرناپذیری جمهوری اسلامی
۳. زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام
۴. بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام
۵. آرایش نیروهای سیاسی پیش از جنگ ۱۲ روزه
۶. آرایش نیروهای سیاسی پس از اعتراضات دیماه
۷. آذربایجان، کوردستان و سیستان و بلوچستان
۸. عناصر فراملی
۹. جمعبندی
۱۰. منابع و مراجع
۱- رجعت به نهاد پادشاهی
روی آوردن اکثریت معترضان دیماه ۱۴۰۴ به «نهاد پادشاهی»، و بازخوانی این نهاد توسط بخش بزرگی از جامعهی ایرانی، یکی از وجوه قابل تأمل این اعتراضات بوده است. در واقع چنین به نظر میرسد که برخی از معترضان، نهاد پادشاهی را مددکار گذار از جمهوری اسلامی، با اتکا به صندوق رأی میدانند و برخی دیگر، استقرار مجدد آن را خواه در قالب «مشروطه» و خواه در شکل «مطلقه» آرزومندند.
در این اعتراضات، «نهاد پادشاهی» نه به مثابه یک گزینه از میان سایر گزینهها، بلکه به مثابه مرکز فرماندهی اعتراضات و «آلترناتیو» تجلی یافت و شگفتی و حیرت همه را، از مدافعان و مصلحان جمهوری اسلامی گرفته تا منتقدان و مخالفانش برانگیخت و خطای محاسباتیشان را به وضوح هویدا ساخت. به عنوان نمونه، چند روز قبل از شروع اعتراضات، سعید لیلاز (از چهرههای اصلاحطلب) در مصاحبه با یورونیوز، مدعی بود که «من تصور میکنم جمهوری اسلامی، نظامی است که فعلا آلترناتیو ندارد».[۱] در یک نمونهی دیگر، رسانهی بی.بی.سی. فارسی به کرات به رضا علیجانی (از چهرههای ملیمذهبی) فرصت داد تا نظرش را دربارهی اعتراضات بگوید، اما چنین به نظر میرسید که علیجانی نمیتواند ناخوشنودیاش را دربارهی «اقبال مجدد نهاد پادشاهی در نزد معترضان» پنهان کند و مهمترین دغدغهی خاطر او در برخی از مصاحبههایش با آن رسانه، برشمردن خطاهای «شاهزاده» و نقد او بود.[۲]
گمان میکنم که این پدیدهی ظهور یک «آلترناتیو» نزد معترضان، موضوعی بسیار حائز اهمیت است و ضرورت دارد که در کانون توجه و کندکاومان قرار بگیرد:
(i) اعتراضات سال ۱۳۸۸ موسوم به جبش سبز، هم وجه سلبی داشت و هم وجه ایجابی. یعنی در وجه سلبی، معلوم بود که معترضان احمدینژاد را نمیخواهند و در وجه ایجابی، مطالبهگر ریاستجمهوری موسوی یا کروبی هستند. در جنبش سبز، آلترناتیوهای مورد نظر، گزینههایی از درون نظام جمهوری اسلامی بودند.
(ii) جنبش «زن زندگی آزادی» وجهی سلبی داشت، به این معنا که معلوم بود که معترضان، کدام شیوه حکمرانی را نمیخواهند و با چه چیزی مخالفند. اما وجه ایجابی نداشت. یعنی روشن نبود که چه نظامی را مطالبه میکنند یا چه چیزی باید جایگزین باشد.
(iii) اما اعتراضات ۱۴۰۴ چند ویژگی مهم داشت:
- در وجه سلبی، مسجل بود که معترضان نظام جمهوری اسلامی را نمیخواهند. در وجه ایجابی، اکثریت معترضان[۳]، با شعارهایشان و یا پوسترهای در دستشان، به دفاع از آلترناتیو «نهاد پادشاهی» برخاسته بودند یا به سخن دیگر، اغلب معترضان خواهان احیای «نهاد پادشاهی» یا استمداد طلبیدن از آن نهاد برای «گذار» به دوران و نظامی نوین بودند. حتا فراتر از این، به نظر میرسد که «نهاد پادشاهی»، رسما رهبری اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را در دست دارد و معترضان، اعم از موافقان و مخالفان «شاهزاده»، بر اساس فرامین و برنامهی زمانبندی او به میدان میآیند.
- بهموازات، اقلیت معترضان، به رغم اینکه شعاری در دفاع از «نهاد پادشاهی» سر نمیدادند، اما روشن بود که گزینهای به عنوان آلترناتیو در بیرون نظام ندارند. به این معنا که مثلا پوستر هیچ چهره مستقلی همچون نرگس محمدی یا مصطفی تاجزاده را به عنوان نماد قیامشان حمل نمیکردند یا در شعارهایشان، مثلا هیچ سخنی از تشکلهای «جمهوریخواه» به میان نمیآمد. ضمن اینکه شعارهای معترضان نیز هیچ ربط و نسبتی با بیانیهها یا مطالبات «جمهوریخواهان» یا «گذارطلبان»[۴] نداشت و ندارد. حتا تردید دارم که معترضان، اساسا از وجود آن تشکلها یا بیانیهها مطلع باشند.
- بنابراین از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴، یک تحول مهمی در جامعهی ایرانی رخ داده است. اولا معترضان از جمهوری اسلامی عبور کردهاند و بالطبع، چهرههای پیشین مرتبط با نظام (مانند خاتمی و ...) نیز اعتبارشان را در نزد ایشان از دست دادهاند. دوما، آلترناتیو اکثریت معترضان، «نهاد پادشاهی» است. سوما، هیچکدام از گزینههای خارج از نظام، از چهرههای مستقل گرفته تا جمهوریخواهان، ملی-مذهبیها، سوسیال-دموکراتها، چپها، روشنفکران دینی و سایر جریانهای فکری و سیاسی مشابه، قادر نبودهاند تا «اقلیت غیرپادشاهیخواه معترض» را نمایندگی کنند.

برخی از دلایل این تحول، به تفصیل که در پی خواهد آمد، به ترتیب عبارت هستند از: تغییرناپذیری جمهوری اسلامی، زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام، بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام.
۲- تغییرناپذیری جمهوری اسلامی
واقع امر از قرار است که جمهوری اسلامی برای فائق آمدن بر مشکلاتش، باید به چیزی بر ضد خودش بدل شود و همین امر، هرگونه «تغییر» یا «اصلاح» را غیرممکن میکند. این به آن معنا نیست که برخی اصلاحات مقطعی در طول حیاتش رخ نداده است. اما همهی آنها خیلی زود دوباره بر سرجای خودش برگشته و نابسامانیها ادامه یافته است. این وضعیت در جمهوری اسلامی، متاثر از سه عامل «پارادایم»، «ساختار» و «جامعهی رضایتمندان» است.
الف - پارادایم حاکم بر ج.ا.
اینطور به نظر میرسد که تقریبا از دورهی صفویه تا پایان پهلوی دوم، طی حدود ۴۵۰ سال تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷، ما با فراز و نشیبهای زیادی، در مسیر دستیابی به «توسعه» گام برمیداشتیم و آرمانها و پارادایم حاکم بر نظامهای حکمرانی در ایران، دستیابی به ترکیبی از «توسعهی سیاسی»، «توسعهی اقتصادی» و «توسعهی انسانی» بود.[۵] اما از انقلاب ۵۷ به بعد، وارد دوران تاریخی جدیدی شدیم. به این معنا که آرمان جمهوری اسلامی برخلاف ۴۵۰ سال گذشته، دستیابی به توسعه نبود. جمهوری اسلامی، آرمانها، نظام باورها و در یک کلام «پاردایم» دیگری داشت که اجزای آن عبارت بودند از: احیا و ارتقای زندگی معنوی و دستیابی به سعادت اخروی مردم، مبارزه با استکبار جهانی به ویژه غرب (آمریکا و انگلستان و ...)، محو اسرائیل از صفحه روزگار، صدور انقلاب ایران به جهان، ترویج دین شیعه در سراسر جهان یا به عبارت ساده: «پارادایم اسلام انقلابی».
اگر بخواهیم جمهوری اسلامی و «پارادایم اسلام انقلابی»اش را با اتحاد جماهیر شوروی و «پارادایم مارکسیسم – لنینیسم»اش مقایسه کنیم، پارادایم شوروی بسیار توسعهگراتر بود. در حالی که «پارادایم اسلام انقلابی» جمهوری اسلامی اساسا ضدتوسعه است.
به استناد آنچه گفته شد، اگر از این پس، جمهوری اسلامی رضایت بدهد که پیوند دین و سیاست در درونش گسسته شود، اگر احکام شرعی دیگر مرجع مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نباشد، اگر انتخابات کشور فارغ از نظارت استصوابی برگزار شود، اگر نظام دو رکنی مالکیت (انفالی و دولتی)، برچیده شود، اگر نظام گزینش نیروی انسانی به دست فراموشی سپرده شود و اگر شهروندان بهایی، سنی، بلوچ یا مسیحی، فارغ از جنسیتشان و همچنین فارغ از پوشش دلخواهشان، بتواند کارمند یک مؤسسهی دولتی، نماینده مجلس یا کاندیدای ریاست جمهوری شوند، آنوقت از «جهموری اسلامی» چه باقی میماند؟ مبرهن است که در آن صورت، جمهوری اسلامی به چیزی بر ضد خودش تبدیل خواهد شد.
اگر مظفرالدینشاه در تعامل با مشروطهخواهان، «مشروطیت» را پذیرفت، به این دلیل بود که نظام حکمرانی قاجار، یک نظام «پادشاهی سنتی» و «نرمال» بود و با پذیرش «مشروطیت»، به چیزی بر ضد خودش تبدیل نمیشد؛ بلکه به یک نظام پادشاهی مشروطه ارتقاء مییافت.
در حالیکه «آرمان»ها و «پارادایم»های حاکم بر «نظام جمهوری اسلامی» به کلی متفاوت با قاجار، پهلوی، یا هر حکومت نرمال دیگری است و به همین دلیل، جنس مشکلاتش نیز به کلی با مسائل آنها فرق دارد.
البته جمهوری اسلامی این فرصت را داشت که طول ۴۷ سال گذشته، با اعمال تغییرات تدریجی، مستحیل شده و این ماجرای «به چیزی بر ضد خود تبدیل شدن» را گام به گام طی نموده و سرانجام، به یک نظام حکمرانی معمول یا شبهمعمول در جهان شباهت پیدا کند. اما در تمام طول این سالها، حتا به اندازه قانونی کردن ماهواره نیز کوتاه نیامده و اکنون نیز، «سرمایه اجتماعی» لازم را برای هر تغییری از دست داده است.[۶] در واقع مقدورات نظام در اعطای امتیاز به شهروندان، همان گونی برنجهایی بوده که در «آبدانان» توزیع شده است.[۷]
ب – ساختار نظام حکمرانی: محصول مهندسی اجتماعی آیتالله خمینی
وانگهی، تحقق آرمانهای جمهوری اسلامی یا همان «پارادایم اسلام انقلابی»، قرار بوده تا در یک نظام تئوکراتیک (دینسالار) متحقق شود که وجه سیاسی آن مبتنی بر «ولایت مطلقه فقیه» بوده و وجه اقتصادی آن بر دوگانهی «دولت» و «انفال» اتکا داشته است. ساختاری متفاوت از تمامی نظامهای حکمرانی متداول در جهان و متفاوت از نظامهای حکمرانی قاجار و پهلوی. نظامی که با یک مهندسی اجتماعی عظیم و آزمودهنشده، بر اساس تصورات آیتالله خمینی بنا شده و مبتنی بر دو دستگاه موازی اداری، دو دستگاه موازی اقتصادی و دو دستگاه موازی امنیتی و الی آخر است. این ساختار بدیع، خود سرمنشاء بسیاری از بحرانهای کنونی کشور ماست.
ج – اولویت رضایتمندی هواداران و ذینفعان
این مطلب را در جای دیگری هم گفتهام که سیستم حکمرانی قاجار یا پهلوی، شباهت زیادی به نظریه سیاسی هنری روهان داشت که معتقد بود «پادشاهان بر کشور فرمان میرانند و مصلحت بر پادشاهان». به بیان ساده، هر چند که به نظر میرسد که کسی یا چیزی بر پادشاهان مستولی نیست، اما در حقیقت، در یک نظام سنتی حکمرانی، حکمرانان خود فرمانبرداران «مصالح عمومی» بودهاند. یعنی همانطور که پادشاهان بر کشور فرمان میرانند، سلسلهای از مصالح عمومی هم وجود دارد که پادشاهان را مقید میکنند. بنابراین، در یک نظام پادشاهی مثل پهلوی دوم، به رغم اینکه پس از دهه ۱۳۳۰، محمدرضاشاه تقریباً اصلیترین تصمیمگیرندهی کشور بود، اما برای تحکیم پایههای قدرتاش، مشتاق و مترصد این بود که «رضایت عمومی» را در جامعه تأمین کند.[۸]
اما پس از انقلاب ۵۷ این ساختار تغییر میکند و پایههای قدرت حاکمیت به تدریج متکی به رضایتمندی یک گروه اقلیت از «حامیان» میشود. این حامیان دو گروه هستند. یک بخش از آنان، «هواداران ایدئولوژیک» هستند و اصلیترین دلیل هواداریشان از نظام، باورهای مذهبی و سیاسی ایشان، و تعهدشان به «پارادایم اسلام انقلابی» است. یک بخش دیگر از حامیان، «جامعهی ذینفعان»، یعنی بهرهمندان از بودجهها و منابع حکومتی هستند: «سازمان تبلیغات اسلامی»، «مجمع جهانی اهل بیت»، «مؤسسهی نشر آثار امام»، «بنیاد سعدی»، «مرکز الگوی پیشرفت ایرانی اسلامی» و نظایر آنها. آنچنانکه در دشوارترین شرایط اقتصادی کشور و همهنگام با قطع برخی یارانههای مردم در لایحه بودجه ۱۴۰۵ کشور، بودجه نهادهای مذکور همچنان افزایشی بود.
پس از خاتمه جنگ در ۱۳۶۸، حاکمیت رفتهرفته، استحکام موقعیت خودش را با رضایتمندی این «اقلیت» پیوند میزند. سپس در گذر زمان، این پیوند را پایدار و پایدارتر میسازد و در نهایت، بقای خودش را در گرو تداوم رضایتمندی این «اقلیت» میداند. سرانجام، اهمیت رضایتمندی «حامیان ایدئولوژیک»، به اولویت اصلی حاکمیت مبدل میشود، بهگونهای که رضایتمندی آن «اقلیت»، همواره میتواند به قیمت «نارضایتی عمومی» تمام شود. به بیان دیگر، «جامعهی هدف» جمهوری اسلامی برای ارضای رضایتمندی، نه عموم مردم، بلکه اقلیت هواداران ایدئولوژیکاش است. به عنوان نمونه، سازمان عریض و طویل «صدا و سیما» با آن بودجه هنگفتاش، برای رضایتمندی «هواداران و ذینفعان» فعالیت میکند و برای حکمران اهمیتی ندارد که عموم مردم از این رسانه ناراضی هستند و تخصیص بودجهی عمومی به آن را تأیید نمیکنند.
بدینسان، جمهوری اسلامی بر این باور است که اگر «به چیزی بر ضد خودش بدل شود»، حمایت جامعهی «هواداران و ذینفعان» را از دست خواهد داد.
۳ – زوال آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام
تردیدی نیست که طی ۴۷ سال گذشته، جبههی موسوم به «اصلاحطلبان» کوشید تا در داخل نظام حکمرانی، به قدرت برسد و در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» به سمت توسعه حرکت کند. اما از یک جایی به بعد - یعنی از اواسط دولت دوم روحانی در حوالی ۱۳۹۸ به بعد – به رغم اینکه اصلاحطلبان، از شکست قطعی پروژهشان اطمینان یافته بودند، اما حاضر نبودند تا قدرت و موهبات ناشی از قدرت را رها کنند و فریبکارانه مردم را تشویق میکردند که به پای صندوقهای انتخابات آمده و به آنها رأی بدهند.
اما کشف دلایل ناکامیهای جبههی موسوم به «اصلاحطلبان» در طول ۴ دهه گذشته مهم است و جای تأمل دارد:
الف - اصلاحطلبان خود به نسبتهای گوناگونی متأثر و ملهم از «پارادایم اسلام انقلابی» بوده و هستند و قصد داشته و دارند تا اصلاحات را در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» متحقق سازند. در حالیکه «پارادایم اسلام انقلابی» اساسا با «پاردایم توسعه» در تعارض و تضاد است.
ب – اصلاحطلبان هیچ ایده، طرح یا تئوری مشخصی برای تحقق اصلاحات نداشته و ندارند. از اینرو، ناکامیهای خودشان را در پس این «فقر تئوریک» پنهان میکنند و برای جبران ناکامیهایشان، هر دستاورد نازلی را «اصلاحات» مینامند.
ج – جبههی موسوم به اصلاحات (هاشمی، خاتمی، روحانی و پزشکیان)، بیش از ربع قرن (۲۵ سال) قوه مجریه، در دورههایی اکثریت کرسیهای مجلس، و برخی اوقات اکثریت کرسیهای شورای شهر را در اختیار داشتهاند. اصلاحطلبان همواره در کسوت اپوزیسون، فیگور «منتقد وضع موجود» را میگیرند. درحالیکه خودشان در شکلگیری و ایجاد بسیاری از بحرانهای امروز کشور در حوزه آب، انرژی، محیطزیست، تورم اقتصادی و نظایر آنها، سهیم بودهاند.
د - اصلاحطلبان پذیرای حد اندکی از اصلاحات هستند؛ حدی از اصلاحات که راهگشای ایشان به قدرت باشد و در عین حال، راه را بر بقیه رقبا ببندد. اصلاحطلبان دموکراسی واقعی را برنمیتابند.
هـ - اصلاحطلبان از جنبشهای مردمی و بسیج اجتماعی گریزانند و بیم آن را دارند تا این تحرکات اجتماعی از آنها عبور کند و ایشان را جا بگذارد.
و – اصلاحطلبان بیش از پیش فریبکار شدهاند و اکنون این فریبکاری بیش از هر زمان دیگری برملا شده است. به عنوان نمونه، در انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، اصلاحطلبان به دروغ ادعا کردند که با «بالا» توافق شده تا تغییرات بنیادینی در ساختار نظام و رویکردها رخ بدهد و ادعا کردند که مسعود پزشکیان برای تحقق این مهم برگزیده شده است. درحالیکه بسیاری از اصلاحطلبان در تلاش دائمی برای کسب قدرت و بهرهمندی از انواع رانت هستند و اساسا امر اصلاحات، برایشان یک اولویت فرعی و دست چندم است. از همین روی نیز، چند روز پیش از آغاز اعتراضات، مصطفی معین (کاندیدای اصلاحطلبان پیشرو در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۴) در نقد رفقای اصطلاحطلب خودش تأکید کرده بود که «آفتی که دامنگیر اصلاحطلبان شد، چسبیدن به پست و مقام و جدائی از مشکلات جامعه بود.» [۹] [۱۰]
۴- بیاعتمادی به سایر گزینههای بیرون نظام
به جز نهاد پادشاهی، سایر گزینههای بیرون از نظام، میتوانستند عبارت باشند از: «اتحاد جمهوریخواهان ایران»، «حزب چپ ایران»، «جبههی ملی ایران شاخه اروپا»، «سازمانهای جبههی ملی ایران در خارج از کشور»، «همبستگی جمهوریخواهان ایران»، «کنگرهی مشترک جمهوری خواهان دموکرات و فدرال دموکرات»، «شورای ملی تصمیم»، «شورای همگرایی جمهوری خواهان»، «جمعیت جمهوریخواهان ایران»، «سازمان سوسیال دمکراسی در ایران»، «ندای جمهوری ایران»، «همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر در ایران»، «اتاق هماندیشی سیاسی»، «کانون حمایت از جنبش زن، زندگی، آزادی در کانادا»، «سازمان فدائیان خلق – اکثریت»، «سازمان مجاهدین خلق» و غیره و غیره، به همراه برخی افراد و چهرههای سیاسی مستقل مانند میرحسین موسوی، مصطفی تاجزاده، مسیح علینژاد، شیرین عبادی، حامد اسماعیلیون، احمد باطبی، نیره توحیدی، بهاره هدایت و چهرههای ورزشی و هنری مانند نازنین بنیادی، علی کریمی، گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی و همچنین صادرکنندگان بیانیه ۱۷ نفره، شامل قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی.
برخی از این چهرههای یادشده، از محبوبیت قابل تأملی در نزد مردم برخوردارند. اما در طول اعتراضات، هیچکدام از آن چهرهها یا تشکلها، حتا از سوی «اقلیت غیرپادشاهیخواه معترض»، به عنوان نماد یا نماینده اعتراضات مطرح نشدند.
به این اعتبار، اکنون این پرسش بسیار مهم مطرح است که چرا سایر گزینههای بیرون نظام (به جز نهاد پادشاهی)، در ذهن و زبان معترضان (اعم از پادشاهیخواه و غیرپادشاهیخواه) غایب بودند؟
شاید موارد زیر، پاسخهایی برای توضیح وضعیت موجود باشد:
الف – به رغم اینکه در بیرون از نظام، چهرههای مستقل و محبوبی وجود دارند، اما این محبوبیت مترادف با «نمایندگی» در امر تحولخواهی یا «امکان بسیج اجتماعی» نیست. همین وضعیت در مورد «گذارطلبان» نیز صادق است.
ب – اغلب جریانهای فکری و سیاسی یادشده در اتمسفری متفاوت با مردم کشور تنفس میکنند. در سپهر سیاسی ایران کنونی، هر کدام از جریانهای فکری و سیاسی که گفتمان مسلطشان به روال سنوات قبل، مبتنی بر «پیوند دین با سیاست»، «غربستیزی و آمریکاستیزی»، «دفاع از آرمان فلسطین»، «دفاع از انقلاب ۵۷»، «دفاع از تسخیر سفارت آمریکا در ۵۸» و نظایر آن باشد، بقایای پایگاه اجتماعی خودشان را – اگر اساسا چنین پایگاهی وجود داشته باشد – از دست داده و خواهند داد.
ج – برخی و بعضی از آنانی که همه یا اکثر تخممرغهایشان را در سبد اصلاحطلبان داخلی چیده بودند، (مانند تمام یا برخی از اعضای «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «فدائیان اکثریت»، «اتحاد جمهوریخواهان» و غیره)، اعتبار خودشان را همراه با اصلاحطلبان از دست داده و خواهند داد. به عنوان نمونه، فرخ نگهدار در میانه اعتراضات، در مصاحبه با رسانهی بی.بی.سی. فارسی ادعا کرد که کشتهشدگان تظاهرات خیابانی زیر دست و پا کشته شدهاند و کسی به آنها تیراندازی نکرده است.[۱۱] درصورتی که مولوی عبدالحمید در رویکردی کاملا متفاوت، به انتقاد از شیوه مواجهه با معترضان پرداخت و خواستار آزادی بازداشتشدگان شد.
د - افول «مرجعیت دینی» در نزد مردم، سبب شده تا جایگاه، اهمیت و موضوعیت جریانهای فکری و سیاسی «دینی - مذهبی» مانند «روشنفکران دینی»، «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «سازمان مجاهدین» و غیره، تنزل پیدا کند.
ه – برخلاف نهاد شناختهشدهی پادشاهی، ایدههای حکمرانی یا آرمانشهرهای سایر گزینههای بیرون نظام، برای عامهی مردم شناختهشده نیستند و به همین دلیل، حتا در جایگاه آلترناتیوهای بالقوه نیز نیستند. احتمالا جمهوریخواهانی که هنوز با پسزمینه چپ یا پنجاهوهفتی، دلبستگی بخشی از جامعهی ایران را به «نهاد پادشاهی» برنمیتابند و آن را به رسمیت نمیشناسند، یا مثلا قادر نیستند تا «پادشاهی مشروطه» را به عنوان یک جریان لیبرال دموکرات در کنار سایر جمهوریخواهان بپذیرند، بیش از پیش از سوی معترضان منزوی خواهند شد.
۵- آرایش نیروهای سیاسی پس از جنگ ۱۲ روزه
در سلسله یادداشتهایی که از مردادماه ۱۴۰۴ به بعد، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در رسانهی ایرانامروز منتشر کردهام،کوشیدهام تا تصویر جدید صحنه سیاسی ایران را به تصویر بکشم. در آنجا شرح دادهام که شکافها و پیوندهایی که طی دو دهه اخیر درون جبهههای سیاسی وجود داشت، پس از جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید و تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» جای خود را به آرایش جدیدی داد.
الف - جبههی «تداومطلبان»: طیف وسیعی از «اصلاحطلبان و روزنهگشایان» از یک سو، و «اصولگرایان» از سوی دیگر، در این جبهه نوظهور جای گرفتهاند: از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا «جبههی پایداری - جلیلی» و «جبهه قالیباف».
اولویت اعضای این جبهه، بقای جمهوری اسلامی و بقای «اصل ولایت فقیه» است. اعضای این جبهه، ضمن اینکه ادامه حیات جمهوری اسلامی را مقدم بر هر اصول و مطالبه دیگری میدانند، اما همزمان و بهموزات، بر سر «جانشینی رهبری» و دسترسی به منابع مالی «انفال» با همدیگر رقابت دارند.[۱۲]
بهعلاوه، آخرین مواضع سیاسی چهرههایی مانند محمد خاتمی، فرخ نگهدار، احمد زیدآبادی و احزابی مانند «نهضت آزادی ایران»، آنها را خواسته یا ناخواسته در این جبهه قرار میدهد. چرا که برای اینان نیز بقای جمهوری اسلامی، مهمتر از تحقق اصلاحات است.
«چپهای محور مقاومتی» ساکن داخل و خارج از کشور (مانند ملیحه محمدی و علی علیزاده) نیز از اعضای این جبهه به شمار میآیند.
ب - جبههی «گذارطلبان»: اعضای این جبهه، ترکیبی از چهرههای رادیکال جداشده از اصلاحطلبان (مانند تاجزاده، موسوی و کروبی) و اشخاص مستقل و مخالف نظام مانند نرگس محمدی هستند.
پس از جنگ ۱۲روزه (۲۳ خرداد تا ۲ تیر ۱۴۰۴)، در بیستم تیرماه ۱۴۰۴ بیانیهای با تأکید بر ضرورت «برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان» از سوی میرحسین موسوی منتشر شد و چندصد نفر ، از مصطفی تاجزاده گرفته تا کاظم علمداری، مهرانگیز کار، آن را امضا کردند اندکی بعد، بیانیه مشابه جداگانهای با امضای ۱۷ نفر (قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی) منتشر شد. در این بیانیه نیز بر برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید شده بود. و چندصد نفر نیز از آن دفاع کردند.
اعضای این جبهه دربارهی گذار از نظامی مبتنی بر «اصل ولایت فقیه» و عبور از نظام «ولایی» با همدیگر همنظرند و بر ضرورت برگزاری «رفراندوم» و تشکیل «مجلس مؤسسان» تأکید میکنند.
ج - جبههی «سرنگونیطلبان» یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند که «گذار» را دور از دسترس و ایدهای آرمانی میدانند و نسبت به مواضع و علایق برخی از «گذارطلبان» مشکوکاند و راهکار کشور را در سرنگونی عاجل جمهوری اسلامی میدانند. پادشاهیخواهان مشروطهطلب، بخشی از جمهوریخواهان، سوسیال دموکراتها، طرفداران سلطنت مطلقه، برخی از جریانهای چپ و سازمان مجاهدین، از اعضای این جبهه به شمار میروند. اغلب اعضای این جبهه سکولار هستند.[۱۳]

۶ - آرایش نیروهای سیاسی پس از اعتراضات دیماه
همچنان که پیشبینی میشد، وقوع اعتراضات دیماه، آرایش نیروهای سیاسی را وارد مرحلهی جدیدی کرد:
الف – تحولات درون جبههی «تداومطلبان»:
اعضای جبههی «تداومطلبان» از اصلاحطلبان گرفته تا اصولگرایان، اکنون حیات سیاسی خودشان را در خطر میبینند و از این روی، محافظهکاری، معامله یا رادیکالیزم را پیشه خواهند کرد:
(i) محتمل است که «سویهی محافظهکار اصلاحطلبان»، از آخرین مواضع اصلاحطلبانه خودشان عدول کرده و مبدل به مدافعان تمام عیار وضع موجود شوند و همچنان در جبههی «تداومطلبان» باقی بمانند و تفاوت قابل تأملی با اصولگرایان این جبهه نداشته باشند. به عنوان نمونه، سیدحسن خمینی همزمان با برگزاری تظاهرات حکومتی در ۲۲ دیماه، در صدا و سیما حضور یافته و رو به معترضان هشداری به این مضمون داد که: «فردای روزی که جمهوری اسلامی نباشد، نه امنیت دارید، نه آزادی و نه رفاه».[۱۴] سیدحسن خمینی در شرایطی از رفاه شهروندان تمجید میکند که حتا برخی از افراطیترین چهرههای اصولگرا، خود معترف به افزایش چشمگیر تعداد شهروندان زیر خط فقر هستند. از سوی دیگر، این پرسش مطرح میشود که اگر سیدحسن، ستایشگر امنیت، آزادی و رفاه در وضع موجود کشور است، بنابراین چه نیازی به «اصلاحات» داریم؟
- شواهد تلاش برای معامله با حکومت:
(ii) محتمل است که «سویهی میانه اصلاحطلبان»، برای حفظ جمهوری اسلامی، مترصد انجام معامله با حکومت باشند. طبعا این معاملهای با اصولگرایان و در درون جبههی «تداومطلبان» خواهد بود:
همزمان با اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، محمد فاضلی در یادداشتی تحت عنوان «چاره کار ایران»، به دنبال امتیاز گرفتن برای اصلاحطلبان و روزنهگشایان بود. فاضلی در آن یادداشت حکومت را بابت اینکه ممکن است «سرکوب کند و هیچ اصلاحی نکند» نکوهش میکرد و مشوق حالتی بود که امتیازاتی داده شده و اصلاحات واقعی شود.[۱۵]
- شواهد تلاش برای معامله با غرب:
محتمل است که «سویهی میانه اصلاحطلبان»، به نمایندگی از برخی اعضای جبههی «تداومطلبان»، مانند لاریجانیها، باهنر، مطهری، توکلی و غیره، در تلاش برای انجام معامله با ایالات متحده باشند تا بقای جمهوری اسلامی را تضمین کنند در این معامله، «سویهی میانه اصلاحطلبان» در ازای دسترسی به «کرسی ولایت فقیه» و تصاحب منابع «انفال»، مطالبات نامعلوم ایالات متحده را اجابت خواهند کرد. آنها بر این گمانند که تحقق این آرزوها، الزاما نیازمند اقناع «پایین» نیست و این معاملهای است که باید در «بالا» به سرانجام برسانند. از نگاه اینان، فرآیند پیش رو، باید شبیه مسیری باشد که شوروی طی کرد و به پوتین ختم شد.:
* مایکل رابین (Michael Rubin) به تازگی گفته است که «نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند».[۱۶] روبین پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ «امریکن اینترپرایز» و از تحلیلگران باسابقه در امور ایران است و این سخنان را نباید تخیلات ذهنی او پنداشت. روبین در ادامه میگوید: «من اصلاحطلبان را صادق نمیبینم و باور ندارم که ایرانیها هم این را میخواهند، اما مطمئن نیستم آیا دونالد ترامپ این را تشخیص میدهد یا برایش مهم باشد.»
** اظهارات روبین را در کنار دعاوی اخیر تام توگندهات (Tom Tugendhat)، نماینده پارلمان بریتانیا و وزیر پیشین امنیت این کشور بگذارید که او نیز به تازگی درباره تماس برخی مقامهای ایرانی با سرویسهای خارجی درباره «پس از سقوط» سخنان مبهمی را مطرح کرده بود.[۱۷]
(iv) محتمل است که «سویهی رادیکال اصلاحطلبان»، عملا از جبههی «تداومطلبان» جدا شده و به جبههی گذارطلبان نزدیک شوند. این جابهجایی ممکن است فعلا علنی نباشد.[۱۸]
ب – تحولات میان دو جبههی «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»:
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، فرصتی برای وزنکشی پایگاههای اجتماعی نیروهای سیاسی بود. روی آوردن اکثریت معترضان به «نهاد پادشاهی» بهعنوان آلترناتیوی خارج از نظام، معادلات و مناسبات میان دو جبههی «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» را تغییر داده و «گذارطلبان» را به «نهاد پادشاهی» نزدیک خواهد کرد.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، همچنین موجد تحولاتی جدی در درون جبههی «سرنگونیطلبان» خواهد بود و آن جبهه را به دو شقه خواهد کرد: «نهاد پادشاهی» اکنون مبدل به محور اصلی «سرنگونیطلبان» شده است. در عین حال، سویهای از این جبهه «سرنگونیطلبان» همچون «سازمان مجاهدین» و برخی «چپها»، احتمالا تحت هیچ شرایطی مایل به اتحاد با «نهاد پادشاهی» نخواهند بود؛ و سویهای مانند برخی جمهوریخواهان، احتمالا تابوهای خودشان را کنار گذاشته و بههمراه «گذارطلبان»، مسیر همگرایی با «نهاد پادشاهی» را خواهند پیمود.
۷ - آذربایجان، کوردستان و سیستان و بلوچستان
«آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان»، هر کدام مواجههای مخصوص به خود را با اعتراضات ۱۴۰۴ داشتند:
الف - آذربایجان:
در روزهای نخست اعتراضات، نامهای به امضای چند تن از بازاریان تبریز در حمایت از جمهوری اسلامی در فضای مجازی منتشر شد که البته صحت و اصالت آن مسجل نبود. ادعا میشد که حمایت معنادار معترضان کشور از «نهاد پادشاهی»، بخشی از جریانهای فکری و سیاسی تورک را مکدر ساخته است. چرا که آنان، «پادشاهی پهلوی» را مدافع مرکزگرایی و سرکوب اقوام بازمیشناسند. سپس برای مدتی آذربایجان ساکت بود و پس از آن، خبر آمد که تبریز هم به اعتراضات پیوسته است. این احتمال مطرح شده که «همشهری» بودن پزشکیان و وعدههای او دربارهی ضرورت اجرای تمرکززدایی در کشور، از جمله دلایل این واکنشها در آذربایجان بوده است.
ب - کوردستان:
در کوردستان، هفت حزب از اعتراضات حمایت کردند و خواستار اعتصاب در مناطق کوردنشین شدند. همچنین شش تشکل زنان، ضمن حمایت از اعتراضات اعلام کردند که: «سلطنتطلبی تلاش میکند تا سرکوب، تبعیض و انکار هویتهای ملی و جنسیتی را ادامه دهد، همانطور که در گذشته حق تعیین سرنوشت، زبان، فرهنگ و سازمانیابی مستقل مردم کوردستان را انکار میکرد.»[۱۹]
ج - سیستان و بلوچستان:
در سیستان و بلوچستان، نقش پررنگ مولوی عبدالحمید و حامیانش انکارنکردنی است. عبدالحمید در آخرین نماز جمعه دیماه از معترضان حمایت کرد و درخواست کرد تا بازداشتشدگان آزاد شوند. پس از خاتمه نماز هم تظاهراتی با شعارهای ضد حکومتی برگزار شد. البته پیش از آن هم سیستان و بلوچستان آرام نبود.
د - مؤلفههای «غیرملی»:
مناطقی مانند «خوزستان»، «آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان»، صرفنظر از دغدغهی خاطر مشترکشان با کل جامعهی ایران، هر کدام، ویژگیها، مسائل و مطالبات ویژهای دارند. به عنوان نمونه، شکل جامعهی مدنی در کوردستان، به دلیل وجود احزاب متعدد و شناسنامهدار، با شکل جامعهی مدنی در آذربایجان متفاوت است، به این اعتبار، هرگونه کمالتفاتی به مؤلفههای «مرکز-پیرامون» و «قومی»، و دستکم گرفتن آنها، خطای بزرگی خواهد بود.
۸ – عناصر فراملی
الف – نقش عناصر فراملی در گذار:
بر اساس تئوریهای گذار، رهایی از یک نظام اقتدارگرا، از چهار طریق میسر است: (i) با تدبیر نظام حکمرانی و بر اساس توافقات در بالا، (ii) با اتکا به جنبشهای اجتماعی و بر اساس فشار از پایین، (iii) با مداخلهی نیروهای خارجی. (iv) یا ترکیبی از هر سه طریق. در برخی از تجریبات جهانی، مداخلهی نیروهای خارجی موجب تضعیف جنبشهای داخلی شده و در برخی دیگر، تنها راه رهایی بوده است. بنابراین در مطالعات گذار، نقش عناصر فراملی میتواند «منفی» یا «مثبت» باشد. در میان مخالفان جمهوری اسلامی، دو نگرش در این باره وجود دارد. یک گروه به کلی مخالف هر گونه مداخلهی عناصر فراملی در مسیر به ثمر رسیدن تحول اجتماعی هستند و برخی دیگر، معتقدند که چنین مداخلهای به صورت مقطعی، میتواند گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک را تسهیل کرده و هزینهی آن را کاهش دهد.
ب – عناصر فراملی در جبههی جمهوری اسلامی:
ادعا شده که در ادوار مختلف، جمهوری اسلامی برای مقابله با اعتراضات، نیروهای نظامی غیرایرانی (مانند جیشالشعبی و ...) را به خدمت گرفته و میگیرد. بهعلاوه چین و روسیه نیز مدافعان همیشگی ایران در صحنههای بینالمللی هستند. از سوی دیگر، در عرصهی منطقهای، جمهوری اسلامی خود یک «مداخلهگر تمامعیار» در امور لبنان، عراق، یمن، غزه و ... شناخته میشود؛ درحالیکه هرگونه موضعگیری یا مداخلهی «غرب» را در امور داخلی ایران برنمیتابد و با مدد مفاهیم ناسیونالیستی و دینی، اینگونه مداخلات را نکوهش کرده و نقض قوانین بینالمللی میداند. جریانهای فکری و سیاسی چپ با پسزمینهی «غربستیزی» نیز، در این فقره با جمهوری اسلامی همساز و همکوک هستند.
ج - عناصر فراملی در جبههی مخالفان جمهوری اسلامی:
در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، دونالد ترامپ مطالبی را در دفاع از معترضان و امکان ضربه آمریکا به جمهوری اسلامی بیان کرد که شنیدن آن، از زبان رئیسجمهور ایالات متحده، بیسابقه بود. اندکی بعد، ترامپ در یک چرخش آشکار، از جمهوری اسلامی بابت توقف اعدامها تشکر کرده و وانمود کرد که دیگر نیازی به مداخلهی آمریکا در ایران نیست. سپس ساعاتی بعد، اعلام کرد که ایران به یک رهبر جدید نیاز دارد. افزون بر این، در همان ایام، نشستهای اضطراری شورای امنیت سازمان ملل به دعوت آمریکا تشکیل شد. البته تا لحظه نگارش این نوشته، هنوز گمانهزنیها دربارهی واکنشهای آتی آمریکا خاتمه نیافته است.
در نتیجه، آنچه که اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نسبت به موارد پیش از خود متمایز میسازد، مطرح شدن یک «مؤلفه فراملی» در کنار اعتراضات داخلی است.
۹ - جمعبندی
الف - ابربحرانهای تلنبارشده از دهههای گذشته و بیکفایتی مزمن در نظام حکمرانی، یگانه عامل اعتراضات دی ۱۴۰۴ نبود. هر چند که جرقه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ با تشدید بحران اقتصادی زده شد، اما مواد محترقهی این انفجار اجتماعی، قطع امید معترضان از امکان تحول در درون نظام حکمرانی بود. فرآیندی که نقطهی عطف آن آبان ۹۸ و طنین شعارهای «اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» بود. [۲۰]
آگاهی مردم از وعدههای فریبکارانهی «اصلاحطلبان» برای پیروزی پزشکیان در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳ در جهت کسب مجدد قدرت و رانت، نقطهی اوج این ناامیدی و خشم بود. وقوف مردم به این «فریبکاری»ها بود که سبب شد تا «نهاد پادشاهی» به عنوان آلترناتیوی خارج از نظام، جایگزین آلترناتیوهای بالقوه داخل نظام (نظیر خاتمی و ...) شود. از این منظر، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ترکیب نیروهای سیاسی و موازنهی آنها در کشور را وارد مرحلهی تازهای کرده است.
ب – از سوی دیگر به نظر میرسد که اکثریت معترضان، به این نتیجه رسیدهاند که از سایر جریانهای فکری و سیاسی بیرون نظام مانند جمهوریخواهان، ملی-مذهبیها، سوسیال-دموکراتها، چپها، روشنفکران دین و نظایر ایشان نیز آبی گرم نمیشود و آنها، دورتر، جزماندیشتر، بیبرنامهتر و متفرقتر از آنند که بتوانند مبتکر و خالق ایده یا اتحادی معنادار در مسیر تحولخواهیشان باشند. بنابراین، سایر جریانهای فکری و سیاسی بیرون نظام، نهتنها در نزد طرفداران «نهاد پادشاهی»، بلکه در ذهن و زبان «معترضان غیرپادشاهیخواه» هم، غیبت محسوس و معناداری داشته و دارند.
ج – اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، اعضای جبههی «تداومطلبان» را بیش از پیش حول «بقای جمهوری اسلامی» و «بقای ولایت فقیه» متحدتر خواهد ساخت. همزمان و بهموازات، «نهاد پادشاهی» مبدل به محور اصلی «سرنگونیطلبان» و رأسالخیمه آن شده است. افزون بر این، همگرایی روزافزون «گذارطلبان» و «نهاد پادشاهی» بسیار محتمل خواهد بود.
د – برخلاف اعتراضات پیشین در سالها ۷۸، ۸۸، ۹۵، ۹۸ و ۴۰۱، در اعتراضات کنونی پای یک عنصر فراملی یعنی ایالات متحده و ترامپ هم در میان است. بنابراین وجود این مؤلفهی جدید نیز اعتراضات ۱۴۰۴ را به پدیدهای بسیار متفاوت از موارد پیش از خود مبدل خواهد ساخت.
ه - آنچه در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در «آذربایجان»، «کوردستان» و «سیستان و بلوچستان» رخ داد، گواهی بر این مدعاست که اصل «تمامیت ارضی»، نباید مترادف با «مرکزگرایی افراطی» یا درکی «قومی فرهنگی از ملت» فهمیده شود.[۲۱]
————————————-
منابع و مراجع:
(این تحلیل را طی روزهای اعتراضات و در زمان قطع اینترنت در ایران نوشتهام. چند روزی است که دسترسی به موتور جستجوگر گوگل به صورت محدود میسر شده است، اما هیچ لینکی باز نمیشود و صرفا جمله اول هر متن یا خبر در گوگل قابل خواندن است. به همین دلیل برخی از ارجاعات این نوشته کامل نیستند. مابقی ارجاعات و لینکهایشان را قبلا فیشبرداری کرده بودم. اما امکان آزمون مجدد را نداشتم.)
[۱] - لیلاز، سعید (۱۴۰۰) من تصور میکنم جمهوری اسلامی، نظامی است که فعلا آلترناتیو ندارد
[۲]- به دلیل قطعی اینترنت در ایران، به لینک مصاحبه مزبور که در روزهای اعتراضات انجام شد دسترسی ندارم.
[۳]- به عنوان یک شاهد عینی وقایع - یعنی کسی که تهران زندگی میکند - بر این گمانم که بیش از ۷۰ درصد معترضان، شعارهایی در دفاع از نهاد پادشاهی میدادند و میدهند.
[۴] - اشارهام به بیانیهی گذار موسوی و بیانیهی گذار ۱۷ نفر است و آن را بخش ۵ این نوشته توضیح دادهام.
[۵] - به تفصیلی که در جاهای دیگری گفتهام، سنجههای ما برای فهم توسعهی سیاسی، عبارت است از «حاکمیت قانون»، «دموکراسی» و «دولت وبری» در یک جامعه. توسعهی اقتصادی را بر پایه تولید ناخالص داخلی یا GDP میسنجیم. یعنی همهی شاخصهای منتج از GDP نظیر درآمد سرانه، نرخ رشد اقتصادی، اندازه خود GDP نسبت به کل GDP جهان و نظایر آن، میتوانند خطکش ما برای اندازهگیری توسعه اقتصادی باشند. دست آخر، معیار ما برای سنجش توسعهی انسانی در یک کشور، شاخص توسعهی انسانی یا HDI خواهد بود. شاخص توسعهی انسانی بر اساس میزان سواد، میزان سلامت و میزان درآمد سرانهی یک کشور معین میشود.
[۶] - از طنز روگار است که در این ایام، اخباری دربارهی جمعآوری مجدد ماهوارهها میشنویم.
[۷] - در میانهی اعتراضات، دولت به شکل سخیفی اقدام به توزیع مواد غذایی در مناطق مختلف کشور کرد؛ گویی موضوع و سطح اعتراض معترضان، دستیابی به چند کیلو مواد غذایی است. مردم شهر آبدانان (مرکز شهرستان آبدانان در استان ایلام)، در یک حرکت نمادین، گونیهای کوچک برنج را در یکی از خیابانهای شهر پاره کرده و محتوای آن را بر کف خیابان ریختند تا آن رفتار توهینآمیز را با مناعت طبع خودشان پاسخ بدهند.
[۸] - امیر اسدالله عَلَم در این باره مینویسد: «شاه ... میپنداشت آنچه برای توده مردم مهم است، آسایش مادی است ... از دید شاه سرآغاز این کار اصلاحات اجتماعی بهمن ۱۳۴۱ بود که با دادن زمین به دهقانان و سهیم ساختن کارگران در سود کارخانجات، موجبات بهزیستی آنان را فراهم کرده بود. در پی آن نیز به مناسبت دهمین سال انقلاب اعلام داشت که صاحبان صنایع باید تا ۴۹ درصد سهام خود را به ترتیب تقدم، نخست به کارگران و سپس به توده مردم عرضه دارند. همچنین به دنبال برپایی حزب رستاخیز به دولت دستور داد برای خرید سهام صنعتی، به کارگران و کارمندان وام بدون بهره داده شود. در اسفند ۱۳۵۲ هنگامی که افزایش خیرهکننده درآمد نفت همه را سرمست کرده بود، به فرمان شاه، آموزش از کودکستان تا پایان دوره راهنمایی و همچنین بهداشت رایگان شد. گمان شاه این بود که ... اکثریت مردمش از برکت وجود او در آسایش به سر میبرند و دهقانان صاحب زمین و کارگران صاحب سهم هستند و سراسر کشور زیر پوشش بهداشت و درمان رایگان در آمده و امکان آموزش کودکان و نوجوانان از کودکستان تا دانشگاه فراهم شده است. در این شرایط اگر کسی سخنی دربارهی ناخرسندی مردم به زبان میآورد، نشانه بدخواهی یا ناآگاهی او میبود. یکبار شاه از برنامه بیبیسی [در حوالی ۱۳۵۱] که گفته بود با این همه سلاحی که ایران میخرد، نیروهای انتظامی هرگونه جنبش انقلابی را سرکوب خواهند کرد، برآشفته میشود و با عصبانیت میپرسد چگونه کارگر و دهقان راضی ممکن است انقلاب کنند.» سخنان اسدالله عَلَم نیز تأکیدی بر این مدعاست که شاه در پی کسب «رضایت عمومی» بوده است و بقای حاکمیت خود (و ممانعت از بروز انقلاب احتمالی) را در گرو دستیابی به آن رضایت میدانسته است و از همین روی، از شنیدن خبر نارضایتی احتمالی مردم برآشفته میشود. برای دسترسی به متن اصلی و کامل، رجوع کنید به:
اتفاق – شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در ایران به بنبست رسیده است؟
[۹] - برای اثبات این ادعا به دو نمونه اشاره میکنم:
نمونهی اول – نخستین دور انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۳، با یک تحریم ۶۰ درصدی مواجهه شد و انتخابات به دور دوم کشید. در دور دوم، اصلاحطلبان به دروغ ادعا کردند که با «بالا» توافق شده تا تغییرات بنیادینی در ساختار نظام و رویکردها رخ بدهد و ادعا کردند که مسعود پزشکیان برای تحقق این مهم برگزیده شده است. بهعلاوه ادعا کردند که پیروزی رقیب دیگر، یعنی سعید جلیلی، به منزله افتادن در تله جنگ، تورم اقتصادی بیشتر، نزول مجدد ارزش پولی ملی، تداوم تنش با غرب، ادامه فیلترینگ، تصویب مالیات بر تورم و غیره و غیره است. سرانجام پزشکیان پیروز انتخابات شد. اما همه آنچهکه قرار بود در دوران ریاستجمهوری جلیلی رخ بدهد، در دوره ریاستجمهوری پزشکیان به شکلی فاجعهبارتر به وقوع پیوست. افزون بر این، پزشکیان، برخلاف اسلاف خود، حتا در سطح تدارکاتچی نظام هم عمل نکرد.
نمونهی دوم - جرقه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، با افزایش دوباره قیمت ارز زده شد. پزشکیان در روزهای نخست، مدعی شد که اعتراضات را به رسمیت میشناسد و با نماینده معترضان گفتگو خواهد شد تا دلایل نارضایتیشان معلوم شود. اما دعاوی پزشکیان صادقانه نبود. قیمت هر دلار آمریکا در آغاز ریاست جمهوری او حدود ۵۰ هزار تومان بود و در دیماه ۱۴۰۴، قیمت هر دلار آمریکا به مرز ۱۵۰۰۰۰ هزار تومان رسیده بود، قدرت خرید مردم طی یک دهه گذشته به یک هشتم تنزل یافته بود و تداوم وضعیت «نه جنگ نه صلح»، فعالیتهای اقتصادی را مختل کرده بود، بحران آب و انرژی در دوران ریاستجمهوری او به اوج خودش رسیده بود. آیا پزشکیان واقف نبود که موضوع نارضایتی معترضان چیست؟ و آیا واقعا باور داشت که پس از گفتگو با معترضان، قادر به حل ابربحرانهای اقتصادی کشور است؟
[۱۰]- همین اواخر مصطفی معین در نقد رفقای اصطلاحطلب خودش تأکید کرده بود که از ناحیه چسبیدن به قدرت آسیب دیدند
[۱۱] - رجوع کنید به کانال تلگرامی حافظه تاریخی
[۱۲]- از همین روی، طی ماههای گذشته شاهد منازعاتی آشکار و پنهان میان اعضای جبهه «تداومطلبان» بودهایم: شمخانی ادعا کرد که روحانی از ماجرای هدف قرار گرفتن هواپیمای اوکراینی با خبر بوده، حسامالدین آشنا بقیه را تهدید میکند و چیزی به این مضمون میگوید که نگذارید دهان روحانی و ظریف باز شود و اسرارتان فاش شود، در همان ایام فیلم عروسی دختر شمخانی منتشر میشود از سعید لیلاز گرفته تا اعضای جبهه پایداری از ظریف انتقاد میکنند که چرا درباره بند اسنپبک در برجام به مردم دروغ گفته است، ظریف ادعا میکند که اسنپبک ایده لاوروف بوده و لاوروف هم ظریف را مقصر میداند، علی اکبر صالحی ادعای ظریف را درباره لاوروف رد میکند و قالیباف منتقد مواضع ضدروسی روحانی و ظریف میشود. ولیالله سیف اعلام میکند که روحانی مسئول حیف و میل منابع طلای کشور بوده، عیسی کلانتری ناگهان درباره مافیای آب افشاگری میکند و از قصور هاشمی رفسنجانی سخن میگوید. به موازات، امیر حسین ثابتی نماینده مجلس، از یک سو روحانی را بابت برجام نکوهش میکند و از سوی دیگر، معترض رانتخواری شمخانی در قضیه نفتکشها میشود. یحیی رحیم صفوی اشاره معناداری به مرگ هاشمی رفسنجانی در استخر میکند و اندکی بعد، تصاویری از سبک زندگی دخترش در خارج از کشور منتشر میشود.
[۱۳]- برای دسترسی به این سلسله یادداشتها، رجوع کنید به:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش سوم
[۱۴] - خمینی، سیدحسن (۱۴۰۴) فردای روزی که جمهوری اسلامی نباشد، نه امنیت دارید، نه آزادی و نه رفاه دررسانه خبرآنلاین. (دسترسی به موتور جستجوگر گوگل محدود است و لینک این خبر در دسترس نیست.)
[۱۵] - فاضلی، محمد (۱۴۰۴) چاره کار ایران
[۱۶] - مایکل روبین: نگرانم ترامپ قدرت را به کسی مانند حسن روحانی منتقل کند
[۱۷] - چند مقام ایرانی برای پس از سقوط با سرویسهای خارجی در ارتباطند. رسانه ملیون. در نشانی:
[۱۸] - به عنوان نمونه، در این ایام بیاینترنتی در ایران، خبر نصفهنیمهای توسط رسانهی ایران-اینترنشنال منتشر شده مبنی بر اینکه «جبههی اصلاحات» در بیانیهای، «خواستار کنارهگیری رهبر جمهوری اسلامی برای پایان دادن به وضعیت موجود و هموار کردن مسیر گذار سیاسی» شده است. بهعلاوه گفته میشود که از انتشار این بیانیه ممانعت بهعمل آمده است. دسترسی به موتور جستجوگر گوگل محدود است و فقط عنوان خبر خوانده میشود و متن کامل این بیانیه در دسترس نیست. به هر روی، از این خبر و شیوه انتشارش، سه تفسیر متفاوت میتوان داشت:
* تفسیر اول: محتمل است که انتشار این خبر، راهکاری برای فرونشاندن اعتراضات و امیدوار کردن معترضان به احیای «اصلاحطلبی» باشد. در اینصورت متن خبر و انتشار اختصاصی آن در رسانهی ایران-اینترنشنال با هماهنگی نهادهای بالادستی انجام شده است. فراموش نکردهایم که بسیاری از چهرههای اصلاحطلب همواره از موهبت «خط سفید» بهرهمند بودهاند و بهعلاوه، دسترسی ایشان به سامانهی استارلینک و رسانههای خارج از کشور بهسهولت میسر است و باور کردن اینکه برای انتشار این خبر، محتاج به رسانهی ایران-اینترنشنال باشند، بسیار دشوار است.
** تفسیر دوم: اگر مقصود این بیانیه، جایگزین شدن فرد جدیدی (همچون حسن روحانی) در این سمت است، بنابراین صادرکنندگان این بیانیه همچنان همان «اصلاحطلبان»ی هستند که به شیوه و عادت مألوف، در پی کسب قدرت و رانت بودهاند.
*** تفسیر سوم: اگر مراد این بیانیه، حذف «ولایت فقیه» از ساختار حکمرانی است، بنابراین میتوانیم صادرکنندگان این بیانیه را «سویهی رادیکال اصلاحطلبان» شناسایی کنیم که در حال عزیمت از «تداومطلبی» به «گذارطلبی» هستند.
**** تفسیر چهارم: محتمل است که این بیانیه، یک پیشنویس متعلق به بخشی از اعضای جبهه باشد که هنوز تصویب و صادر نشده است.
[۱۹] - بیانیه احزاب و گروههای مختلف کرد برای ادامه اعتراضات
[۲۰] - هر چند که جرقه اعتراضات آبان ۱۳۹۸ با افزایش قیمت بنزین زده شد، اما موضوع اصلی اعتراض، وضعیت عمومی کشور بود. یکی از مسائل مربوط به اعتراضات مزبور، شیوه مواجه با معترضان و تعداد کشتهشدگان آن رویداد بود.
[۲۱] - یکی از نشانههای توسعهیافتگی کشورها میزان تمرکززدایی در نظام حکمرانی آنها و گذار از «ملت قومی - فرهنگی» به «ملت حقوقی - سیاسی» است. «تمرکززدایی» در درون یک «ملت حقوقی - سیاسی»، مخل «تمامیت ارضی» کشور نیست، بلکه مقوم آن است.
■ هرچند در این گزاره که بخشهای گستردهای از جامعه نسبت به کلیت نظام ولایی دچار ناامیدی و سرخوردگی شده و در پی گزینههایی برای بهبود شرایط زیست خود هستند، تردید وجود ندارد، اما به نظر میرسد در برآورد موقعیت نیروهای سیاسی و دینامیک کلی فرایند اجتماعی، نوعی شتاب در نتیجهگیری مشاهده میشود؛ شتابی که ممکن است فراتر از آن باشد که دادههای تجربی موجود اجازه میدهند.
بهکارگیری واژههای کلیای چون «اکثریت»، پیشبینی آرایش آیندهی نیروها، فرض هژمونیکشدن یک آلترناتیو خاص، و تعمیم تجربههای محدود به سطح ملی، میتواند تحلیل را در معرض نقدهای روششناختی قرار دهد. در این چارچوب، طرح چند پرسش تجربی ضروری به نظر میرسد:
۱) آیا پژوهشهای میدانی مستقل، فراتر از رسانهها یا منابع همسو با یک جریان سیاسی خاص در این زمینه انجام شده است؟
۲) اگر از «اکثریت» سخن گفته میشود، چگونه میتوان توضیح داد که در مقاطعی پیشین، از جمله در جریان فراخوانهای مرتبط با مداخلهی خارجی، پاسخ اجتماعی گستردهای مشاهده نشد، اما بنا بر این ادعا، در فاصلهای چند ماهه این ارزیابی دگرگون شده است؟
۳) معترضان چه سطح و چه نوع شناختی از سایر جریانهای فکری و سیاسی دارند و این شناخت از چه کانالهایی شکل میگیرد؟
۴) وضعیت نیروهای موسوم به «گذارطلب» از حیث محدودیتهای امنیتی، دسترسی رسانهای، و امکان سازماندهی در داخل کشور چگونه قابل ارزیابی است؟
هرچند میتوان نشانههایی از انسجام نسبی و موقعیتی در میان نیروهای موسوم به «تداومطلب» مشاهده کرد، اما چنین همگراییای لزوماً پایدار نیست و ممکن است در واکنش به تحولات میدانی دستخوش فرسایش شود. همچنین، محور شدن «نهاد پادشاهی» در میان سرنگونیطلبان، چنانکه ادعا شده، در فقدان شواهد تجربی گسترده همچنان زودهنگام به نظر میرسد؛ زیرا ادبیات نظری گذار سیاسی و جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که کنشگران بهطور مستمر در واکنش به هزینهها، فرصتها، و تغییر موازنهی قدرت بازصفآرایی میکنند.
بر این اساس، نمیتوان فرض کرد که اقبال به یک نماد سیاسی در جریان اعتراضات الزاماً پایدار خواهد ماند؛ بلکه استمرار آن مشروط به ارزیابی مداوم جامعه از نتایج عینی کنشها، توان کاهش هزینههای انسانی، و قابلیت حفظ انسجام جمعی است. مطالعات نظری همچنین بارها تأکید کردهاند که سرمایهی نمادین رهبران اعتراضی، بهویژه در صورت ورود به میدان سیاست اجرایی یا ناتوانی در مدیریت انتظارات عمومی، میتواند با سرعت قابلتوجهی فرسایش یابد.
سلمان گرگانی
■ چیزی که باید نادیده گرفته نشود این است که رضا پهلوی یک سیاستمدار نیست و در این عرصه تجربه چندانی ندارد و بیشتر یک چهره شناخته شده است. در باره دوروبریها و مانیفیست یا همان دفترچه اضطرار هم به قدر کافی نوشته شده. وی حتی مسؤلیت فراخوان را هم در مصاحبهاش با سیبیاس به گردن نگرفت و دچار دستپاچگی شد. باید جدای وزن سیاسیاش به علت روآوری بخشی از مردم به او هم پرداخت و وزنهاش را بر اساس کمیت موقت نسنجید تا اگر احیانا ائتلافی صورت گرفت با دادههای میدانی قابل انطباق باشد و از زیاده خواهی پرهیز شود. البته چگونه ائتلاف سایر جریانهای دمکرات با رضا پهلوی و این مشاورانی که هیچ شباهتی به محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش، مهدیقلی خان هدایت و... ندارند، ممکن است، برای من مجهول است. به چهار نکته ای را که آقای گرگانی ذکر کردند باید عمیقا فکر کرد. با دستپاچگی و بیصبری حکم صادر کردن و تحلیل کردن در این فضای اجتماعی غبار گرفته باعث میشود که نتیجهگیریها به سرعت رنگ ببازند. نقد شخصیتها و جریان های سیاسی نباید به خاطر همبستگی و وجود دشمن مشترک به حاشیه رانده شود، در تاریکی فرقی بین بینا و نابینا نیست.
با احترام سالاری
■ جناب اتفاق گرامی درود بر شما
راستش اینکه در این روزهای شلوغ، من تنها توانستم نگاهی گذرا به نوشتار ارزشمند شما داشتم. اما در همین نگاه گذرا اما نه سرسری، یادآوریهای ارزشمندی را در آن یافتم و با تحلیل شما بویژه دربارۀ اصلاح طلبان کاملن همسو هستم و دست شما را میفشارم.
تندرست باشید./ بهرام خراسانی
■ با درود و تشکر از جناب اتفاق برای انتشار این مقاله با ارزش. مقاله نشان میدهد که اعتراضات دی ۱۴۰۴ نقطه عطفی است که در آن:
- امید به اصلاح کاملاً از بین رفته،
- آلترناتیو پادشاهی به طور اجتماعی تثبیت شده،
- آرایش نیروهای سیاسی تغییر یافته،
- و امکان گذار، وارد فاز جدیدی شده است.
که بطور کلی درست است، با اینحال برای ارزیابی دقیقتر و منصفانه متن من به چند نکته اشاره میکنم.
نخست آنکه موارد زیر به درستی در متن مورد توجه قرار گرفته و از نقاط برجسته مقاله است:
- تشخیص درست “تحول آلترناتیو” و اینکه مسئله امروز ایران فقط اعتراض نیست، بلکه ظهور یک آلترناتیو قابل شناسایی است؛ چیزی که در نظریه گذار حیاتی است.
- تحلیل ساختاری از اصلاح ناپذیری نظام، بحث پارادایم، ساختار و جامعه ذینفعان،
- نقد صریح اما مستند اصلاح طلبی بر پایه کارنامه، تناقضات و رفتار انتخاباتی اصلاح طلبان،
- توجه به مسئله قومیت و تمرکززدایی که متاسفانه در بسیاری از متون پادشاهیخواهی نادیده گرفته میشود.
با اینحال موارد زیر را میتوان از نقاط ضعف متن دانست:
- اغراق در انسجام رهبری اعتراضات
- کمتوجهی به مسئله کنش جمعی و سازمان، متن فرض می گیرد که وجود آلترناتیو نمادین کافی است، در حالی که رژیمها با نماد سقوط نمیکنند بلکه با شکستن ماشین سرکوب و حل مسئله کنش جمعی سقوط میکنند
- تحلیل ناکافی از نیروهای مسلح و امنیتی.
توجه شود که دستگاه های امنیتی و ارتش، سپاه، بسیج و پلیس صرفاً «ابزار» نیستند؛ بلکه دارای علایق و منافع متفاوت و نیز شکافهای درونیاند. این بعد در مقاله کمتر شکافته شده است.
- دوگانه سازی بیش از حد پادشاهی / بقیه. متن گاهی همه غیرپادشاهی خواهان را در یک سبد ناکارآمد میگذارد، در حالی که بخشی از جمهوری خواهان یا کنشگران مدنی میتوانند متحدان گذار پادشاهی خواهان باشند.
توجه به ابعاد زیر میتوانست متن را غنی تر کند:
- اقتصاد سیاسی سرکوب، شامل هزینه سرکوب، فرسایش منابع، ناتوانی دولت در تأمین وفاداری نیروهای سرکوب از نکات مهمی است که در چنین متونی نیاز به بررسی بیشتر دارد.
- نظریه کنش جمعی، و توضیح اینکه چرا مردم میآیند؟، چه زمانی بر ترس غلبه میکنند (شعار نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم)؟ و چه زمانی میمانند؟ اهمیت زیادی دارد.
- نقش دیاسپورا و رسانه و توضیح اینکه چگونه شکاف داخل–خارج میتواند پل شود، نه مانع
- بررسی سناریوهای شکست، اگر اعتراض فروکش کند چه؟، اگر رژیم معامله کند چه؟ تحلیل بدون سناریوی شکست ناقص است.
نهایتا باید توجه کرد که رژیمهای توتالیتر نه با خشم مردم، بلکه با فروپاشی ستونهای سرکوب سقوط میکنند. اگر رهبری اپوزسیون بتواند با ارتقاء مشروعیت رهبری جنبش انقلابی موفق به شکل دادن به سازمان های حداقلی برای حل معضل اقدام جمعی مبارزان و مخالفان رژیم شده و در در نیروهای سرکوب شکاف ایجاد کند شده براندازی رژیم جهل و جنایت ولایت فقیه امکانپذیر خواهد شد. علاوه بر آن ایجاد بزرگترین ائتلاف ممکن از مخالفان رژیم در این فرایند گذار دموکراتیک را تضمین خواهد کرد. در این مفاهیم ادبیات گسترد ای از جمله در نوشته های عجم اوغلو و رابینسون، تیلی، او دونل و دیگر اندیشمندان انقلابهای اجتماعی-سیاسی وجود دارد که شاید به توان در فرصتهای بعدی به آنها پرداخت.
خسرو
■ سلام و درود آقای گرگانی گرامی
پاسخ به پرسش ۱ و بخشی از پرسش ۲) آنچه درباره «اکثریت» معترضان گفتهام، متکی به این مشاهدات میدانی است: (الف) نتیجهی مشاهدات میدانی خودم در ایران.
(ب) مشاهدات میدانی در اروپا شامل:
(ب۱) در تاریخ شنبه ۲۴ ژانویه، رویدادی در شهر دوسلدورف به فراخوان «شاهزاده» در حمایت از اعتراضات برگزار شده بود، مجموع تعداد شرکتکنندگان در این تجمع، به استناد گزارش کانالهای تلویزیونی آلمان ۱۸ الی ۲۰ هزار نفر بود.
(ب۲) در تاریخ شنبه ۲۵ ژانویه، رویدادی در شهر کلن به فراخوان «شورای جبهه ملی»، «حزب چپ»، «جمهوریخواهان»، «مجاهدین» و «تشکلهای کورد» در حمایت از اعتراضات برگزار شده بود، مجموع تعداد شرکتکنندگان در این تجمع به استناد گزارش پلیس آلمان ۱۵۰۰ نفر بود. تعداد مشارکتکنندگان دو رویداد دوسلدورف و کلن، بیانگر پایگاه اجتماعی این نیروهای سیاسی است.
(ب۳) پیشتر در جای دیگری نوشته بودم که جمعی از اعضای سازمانها و احزاب چپ، در گردهمایی پادشاهیخواهان در مونیخ (۴ مردادماه / ۲۶ جولای ۲۰۲۵) شرکت کردند تا در یک اقدام نمادین، تغییر مواضعشان را نسبت به تفکرات ۵۷ نشان دهند. حضور چنگیز امیری عضو سابق حزب کمونیست کارگری، کیانوش توکلی، عضو سابق سازمان فدائیان اکثریت (چریکهای فدایی سابق)، امیر دها، عضو سابق سازمان مجاهدین، فرزاد قنبری، عضو سابق حزب توده، فریدون احمدی عضو سابق اکثریت، کریم شامبیاتی عضو سابق اکثریت، ابوالفضل محققی، عضو سابق اکثریت، و مراد خورشیدی عضو سابق حزب توده در رویداد مونیخ، گواهی بر تغییر پایگاه اجتماعی «نهاد پادشاهی» است.
(ب۴) دعاوی اصلاحطلبان مخالف «نهاد پادشاهی» نیز گواهی بر جهتگیری «اکثریت» معترضان است. به تازگی احمد زیدآبادی کشتار معترضان را نتیجهی فراخوان «شاهزاده» میداند. این ادعای زیدآبادی خود مهر تاییدی بر آن است که «نهاد پادشاهی»، مرکز فرماندهی «اکثریت» معترضان در دیماه ۱۴۰۴ بود.
پاسخ به بخش دیگری از پرسش ۲)
جنگ ۱۲ روزه در زمان نارضایتی مردم از وضعیت حکمرانی کشور شروع شد. اما به سرعت فضای انتقادی را مبدل به فضای امنیتی کرد. جنگ همه را از حکومت گرفته تا مردم غافلگیر کرده بود و همه منتظر نتایج آن بودند. بنابراین شرایط برای یک شکلگیری یک جنبش اجتماعی مناسب نبود. بعلاوه در آن ایام یک فراخوان جدی مطرح نبود. اسرائیل گمان میکرد که حملات نظامی موجب شروع اعتراضات خواهد شد. اما محاسباتشان اشتباه بود.
پاسخ به پرسش ۳)
معترضان را میتوان به دو گروه تقسیم کرد: معترضان گروه اول اساسا هیچ شناختی از سایر نیروهای سیاسی (مثلا انواع تشکلهای «جمهوریخواه») ندارند.
معترضان گروه دوم شامل افرادی است که شناخت مختصری با سایر نیروهای سیاسی (مثلا برخی از تشکلهای «جمهوریخواه») دارند. اما مواضع ایشان را نمیپسندند. مثلا درحالیکه معترضان شعار «نه غزه نه لبنان» را سر میدهند، مهمترین دغدغه خاطر برخی از این «جمهوریخواهان»، پیگیری «آرمان فلسطین» است.
وانگهی معترضان نمیدانند که «جمهوریخواهان»، کشور را به کدام سو خواهند برد؟ آیا مثلا نبرد با اسرائیل همچنان در دستور کشور خواهد بود؟ آیا قرار است نوعی سوسیالیسم برقرار شود؟ و هزاران ابهام دیگر. پاسخ به پرسش ۴)
برخی از چهرههای گذارطلب مانند حاتم قادری تریبون دارند و به کرات مطلب منتشر کردهاند. پیام برخی دیگر از درون زندان هم منتشر میشود. اما مشکل «گذارطلبان»، بلاتکلیفی درباره یک اصل ساده تئوریک است. برابر نظریههای تحول، گذار از یک نظام اقتدارگرا به یک نظام دموکراتیک سه مرحله دارد. (اول) پایان اقتدارگرایی (دوم)، استقرار دموکراسی و (سوم) استحکام دموکراسی. راهکار «گذارطلبان»، مربوط به مرحله دوم گذار است. در حالیکه برای مرحله اول، چیزی در چنته ندارند.
من با این ادعای شما که “کنشگران بهطور مستمر در واکنش به هزینهها، فرصتها، و تغییر موازنهی قدرت بازصفآرایی میکنند.” صددرصد موافقم و من نیز مدعی نیستم که تصویری ابدی از وضعیت نیروهای سیاسی و مطالبت اجتماعی ارائه دادهام. بلکه صرفا کوشیدهام تا لحظهی اکنون را به تصویر بکشم.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ سلام و درود آقای سالاری گرامی
گمان میکنم که برخی از نکات مورد توجه شما را در پاسخ به جناب گرگانی، جواب دادم. افزون بر این، اضافه میکنم که در طول تاریخ، آنچه سبب جلب اعتماد مردم میشود، یک سیاستمدار خبره بودن نیست.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ جناب بهرام خراسانی گرامی ممنون از توجهتان.
سپاسگزارم شهرام اتفاق
■ آقای اتفاق گرامی اعتماد مردم به فاکتورهای مختلفی وابسته است و همیشه میوه نمیدهد. و کسی که سیاستمداری خبره نیست و چهره ای مشهور است باید حداقل از مشاورانی فرهیخته و آشنا با سیاست برخوردار باشد و مسئولانه قدم بردارد و در صورت شکست یا اشتباه قبول مسئولیت کند. فکر میکنید چند نفر از هواداران رضا پهلوی دفترچه اضطرار را خوانده باشند؟ قصدم مقایسه نیست ولی انبوه اعتماد کنندگان به خمینی که اصلا هم خبره نبود، نباید فراموش شود. بدور افتادن علت طرفداری یا اعتماد از نگاه تان تعجب برانگیز است! بررسی اسباب و ریشههای اعتماد مردم میتواند روشنگر باشد.
با درود سالاری
■ سلام و درود خسرو عزیز
من همیشه از نظرات شما بهره جستهام و از آن آموختهام. برخی از نقایص نوشتههایم هم مربوط به محدودیتهایم است.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
امروز شاهد یک نظر از دو شخصیت، از دو قطب متفاوت سیاسی بودم. این دو از دو خانواده سیاسی متفاوت بودند که در رابطه با یک واقعه، نظر مشترک زیادی داشتند: شهریار آهی، مشاور سابق شاهزاده رضا پهلوی و احمد زیدآبادی، اصلاحطلب. مورد خطاب آنها آقای رضا پهلوی بود که با ادبیاتی مشابه از ایشان میپرسیدند: «آیا شما از عواقب فراخوانی که دادید مطلع بودید؟ میدانستید یا اقلاً حدس میزدید این روشی که در پیش گرفتهاید به کجا میانجامد؟» من شاید سؤال این دو را با کلمات متفاوتی بیان کنم، ولی هر دو سؤال از لحاظ محتوا یک معنا دارند.
سؤال من نیز این است: با آگاهی به این واقعیت که جوانان ما با دست خالی ترغیب میشوند «شهرها را تسخیر کنند» و تضمینهایی داده میشود مانند «۵۰۰۰۰ نفر از قوای مسلح آماده پیوستن به ایشان میباشند» و یا «پایداری کنید کمک در راه است»، آیا باعث نشدهاید که جوانان ما با هزار امید، عملاً از جان بگذرند و ناگهان با عدهای خونخوار و جانیِ تا دندان مسلح و اوباشان وارداتی با اسلحه سرد روبرو شوند؟ در حالی که نه قادر به فرار بودند و نه قادر به رویارویی، عملاً سلاخی شوند و اثری هم از «کمک در راه» به چشم نخورد؟
ما هم در فیلمها دیدهایم و هم در کتابهای درسی خواندهایم که در زمان جنگها و نبردهای مسلحانه، فرماندهان وقتی میدیدند درگیر یک نبرد نابرابر هستند و ادامه نبرد باعث تلفات و از دست دادن نیروی خودی میشود، فرمان عقبنشینی میدادند. عقبنشینی شکست نیست؛ عقبنشینی از روی تدبیر و مصلحت، چه بسا نهایتاً منجر به فتح گردد.
این فراخوانهای شاهزاده مرا به یاد زمانی انداخت که جنگ کره جریان داشت و منجر به ایجاد دو کره شمالی و جنوبی گردید. سربازان ترکیه نیز بر علیه کمونیستها میجنگیدند. تعداد آرامگاه سربازان ترک در قبرستان سربازان ترکیه (نسبت به تعداد کل سربازان ترک) بیش از قبر سایر ملتهای دخیل در جنگ بود؛ آن هم بدین علت که سربازان ترک بیمحابا و بدون محاسبه، به قلب صف سربازان دشمن میتاختند و به همین علت هم متحمل بیشترین تلفات میگردیدند.
من مایل نیستم آقای پهلوی را مقصر خونهای ریخته شده قلمداد کنم. نبرد مبارزان خیابانی با دست خالی، بیشتر نشان از عمق نفرت تلمبار شده در طول سالها نسبت به رژیم حاکم دارد. نفرتی که نتیجه سالها دزدی، فساد، سرکوب و جنایت است و فراخوان برای ریختن به خیابان، فرصتی برای جوانان جهت گرفتن انتقام بود. رشد کینه و نفرت نزد مردممان نتیجه ۴۷ سال قتل و جنایت است. خونریزی و کشتار با خون این رژیم عجین شده؛ شروع انقلاب ۵۷ همراه با اعدامهای بیشمار بود، شهریور ۶۷ را «شهریور خونین» نامیدهاند، قتلهای فجیع زنجیرهای فقط بهخاطر کارشکنی در دولت خاتمی و همینطور در طول سالهای ادامه حکومت این رژیم، اعدام، شکنجه و زندان جزو برنامههای (گاهی روزانه) این موجودات حاکم بر سرزمین ما به شمار میآید. جای تعجب میبود چنانچه عکسالعملی نسبت به بیش از ۴۷ سال اعدام و جنایت صورت نگیرد.
ولی بسیار شوربختانه جوانانمان درو شدند و قاتلان دچار صدمه چندانی نگردیدند. در عوض، دستاورد و نتیجه خونهای به زمین ریخته شده، عکسالعمل بسیار وسیع بینالمللی و ابراز انزجار از قتل و کشتاری بود که میتوان آن را در حد خود کمنظیر دانست. رژیم جمهوری اسلامی دچار چنان ضربه و لکه ننگی گردیده که دیگر پاکشدنی نیست و چنانچه از این مبارزه نابرابر با مردم خودش بهصورت فاتح بیرون آید، چارهای جز این ندارد که سکان کشتی را به دست کشتیبانان خوشنامتری بدهد؛ چون با قتلهای احتمالی بیشتری که در راه است، مردم ما با وجود تعداد وسیع عزیزان و نزدیکانی که از دست دادهاند و باز هم خواهند داد، محال است دیگر حتی قادر به دیدن چهرههای کریه افراد این حکومت باشند.
در عین حال خطاست چنانچه محاسبههای کاملاً غلط و اشتباه شاهزاده را با دیده اغماض کامل بنگریم. چنانچه با یک دید حسابگرانه و منطقی محاسبه کنیم، نمیتوانیم در نهایت شاهزاده را برنده نهایی این قیام خونین به حساب آوریم. اگر یادمان باشد بعد از انقلاب نحس ۵۷، خمینی و انقلابیون بسیار سازمانیافته حکومت را در دست گرفتند. «او» رفت و «این» آمد و هر جایی را که «او» خالی کرد، «این» پر نمود. شاهزاده با کمال تأسف نه از یک اتاق فکر و نه از مشاورین آشنا به جو داخل و خارج ایران در این برهه خطرناک برخوردار است. سوار شدن بر موج نوستالژی نمیتواند ضمانت کافی برای موفقیت باشد.
ناشیگری دیگر ایشان، یارگیری غلط بینالمللی میباشد. چنانچه به اتفاقات روزانه صحنه بینالمللی بنگرید، تنها فردی که با دنیا درافتاده دونالد ترامپ میباشد. ادعای علنی تسخیر گرینلند و ادعای کاملاً غلط و اشتباه او که اروپا در جنگ افغانستان بیشتر نقش فرعی داشت تا نقش اصلی، آمریکا را برای اولین بار در مقابل اروپا قرار داد. فرض را بر این میگذاریم که ونزوئلا بهجای یک کشور نفتخیز، یک شورهزار بود؛ مطمئن باشید جناب ترامپ حتی زحمت یک نیمنگاه به آن کشور را به خود نمیداد. آمریکا که تا چندی پیش دارای یکی از بهترین دموکراسیها بود، در حال حاضر تدریجاً مشغول از دست دادن ضمانتهایی میباشد که در هر دموکراسی لازمه کنترل بیطرفانه حکومت است. آنوقت بهخاطر نبود فکر، اندیشه و تدبیر در اطراف آقای پهلوی، جوانان مبارز خیابانی پیام دریافت میکنند که ترامپ به کمک خواهد آمد. البته ناو هواپیمابر در راه است؛ باید دید حمله به ایران و حمله به رژیم و نیروهای سرکوبگر، همراه با تحویل حکومت به شخصیتهای داخل کشور میباشد یا محاسبههای دیگری در راه است؟
دوستان، گوش به زنگ باشیم؛ سلاخ مشغول تیز کردن تیغ برای ادامه خونریزیهاست. سرزمینمان آبستن جنگ و خونریزی است و شاید روزهایی در انتظارمان باشد که خون گریه کنیم. وطنم، وطنم.
ژانویه ۲۰۲۶
■ با دوستانی در شهرهای مختلف اروپا که صحبت میکنم کارشان شده گریه و ناله. هم از سر فشار فاجعه کشتار مردم و هم بدلیل دست بسته بودن و عدم توانایی انجام کاری موثر. در بحبوحه جنگ و کشتار غزه بسیاری هشدار میدادند که ایران نیز به سمت سرنوشتی شوم میرود. جمهوری اسلامی آخر الزمانی است، رهبرانش از سران آلمان نازی ددمنشترند و برای لحظه آخر قرص سیانور حمل نمیکنند، چسبیدهاند به موشک و اورانیوم و سلاحهای جنگی. اگر این بار دها هزار نفر را کشتند کوچکترین ابایی از نابودی میلیونها نفر را ندارند. قذافی، رژیم پل پت، ایدی امین، صدام همگی در مقابل جمهوری اسلامی به بچههای بازی گوش شبیهاند. و صد البته چنین رژیمی در جبهه بین المللی “ضد دموکراسی” بخوبی میگنجد. فقط باید کمبودهایش را اصلاح کند: اول وجهه بینهایت آبرورفته باید کمی تغییر کند (لوکاشنکو، احمد الشرع، دولت فعلی ونزوئلا)، دوم با پراگما و مصلحتهای روز کنار بیاید (نظیر مدارا با نتانیاهو)، و سوم از ثبات نسبی بر خوردار باشد. از اینروست که با گفتههای آقای مجلسی موافقم که قلدرهای بینالمللی دستور العملهای خود را برای ایران دارند. اما معادلههای همه در یکجا میتواند به شکست و بنبست بیانجامد و آن فاکتور مردم و جنبش آزادیخواهی ایران است. این را تا حدودی میفهمند و سرکوب ندای آزادی شدیدتر ادامه خواهد داشت. هفتهها قبل از کشتار بگیر و ببندها آغاز شد، نرگس و یارانش را به زندان بردند، تاجزاده و برخی دیگر را به همچنین. جمهوری اسلامی کنونی و محتملا بعدی قصد کوتاه آمدن و آزاد گذاشتن رهبران دمکرات و لیبرال مردم را مطلقا نخواهد داشت.
من کوچکترین تایید یا دفاعی از فراخوان آقای پهلوی نمیکنم، اما بیانصافی و مغلطه است که حتی کوچکرتین بخشی از ددمنشی رژیم را به پای وی بنویسیم. بله این احتمال نیز هست که کمی بازی خوردند، چون دولت ترامپ اگر چه کانال مستقیم با آنها ندارد ولی غیر مستقیم زیاد دارد. شاهزاده رضا پهلوی از رهبران موثر جنبش است و بیش از هر زمان دیگر نزدیک شدن نیروهای سکولار و دموکراسی خواه به وی ضروری است، هر چه اطراف آقای پهلوی از نیروهای تکثر گرا خالی شود راه برای سیاست های زد و بندی و پشت و پرده باز تر میشود.
به امید روزهای بهتر، پیروز.
■ دوستان فراخوان برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن بدون سازماندهی و زمینه ها و نیروهای مناسب قابل نقد است ولی آیا بدون آن رژیم دست به این کشتار نمیزد؟ رژیم به خاطر حفظ موجودیتش همیشه آماده سرکوب جنبشهای مردمی هست و پیشبینی این اعتراضات وسیع علیه خود را داشت. به همین خاطر انگشت اشاره سمت و سویش معلوم است و مغلطه در آن قرار گرفتن در کنار جانیان است. همه ستمدیگان و بازماندگان این جنایت و سلاخی باید مشاهدات و تجربیات تلخ و دردناک خود را مکتوب کرده و به دست دستاندرکاران حقوق بشر که اکنون در حال جمعآوری مدارک و شهادت مردم داغ دیده هستند، برسانند. هیچ به قتل رسیدهای نباید بینام و نشان بماند و فراموش شود. سند جنایت این رژیم ضد انسانی باید بدین وسیله قطورتر شود و عاملان و قاتلان فرزندان رشید این آب و خاک باید افشا شده تا در نورنبرگی ایرانی جوابگوی جنایت خود باشند.
ملت داغ دیده: وظیفه انسانی و اخلاقی همه ما به عنوان شهروندانی متمدن ثبت این جنایتها و افشای جانیان است تا نتوانند آسوده سر بر بالین بگذارند و احساس امنیت کنند. ثبت جنایت و نام عاملان آن جدا از وظیفه، عاملیست بازدارنده برای دد منشی نیرویهای سرکوب.
هر چه ازین درد بگویم کم است / بار گرانی که نامش غم است
سالاری
■ جناب مجلسی، من نوشته های شما را از چند سال پیش می خوانم و به درجه خلوص و خوش نیتی شما ایمان دارم. در عین حال برداشتم اینست که چند خبر، گاها غیر رسمی یا چند نوشته شما را و قضاوتتان را عمیقا تحت تاثیر قرار می دهد. مثلا در مورد کارهایی که قرار بود پزشکیان انجام دهد. نوشته شما در اینمورد موجود است و می توان به آنها مراجعه کرد.
در مورد این نوشته بالا من شک ندارم که سیاست امنیتی های رژیم اینست که صورتحساب قتل عام اخیر را بجای خامنه ای به حساب رضا پهلوی بنویسند. به عبارت دیگر این کشتار بجای از بین بردن باقیمانده مشروعیت رژیم از دشمنش مشروعیت زدایی می کند. بخشی از مخالفان رژیم هم که با پهلوی از اول مخالف بودند از این موضوع استفاده می کنند. اونها سالها می گفتند رضا پهلوی در خارج هوادارانی دارد ولی در داخل نه. گفتند اگر راست می گوید یک فراخوان بدهد تا ببینیم چه وزنی دارد. بعد از شروع تظاهرات گفتند ویدیو ها صدا گذاری دیجیتالی شده. بعد که فراخوان داد و مردم میلیونی پاسخ دادند گفتند او مسئول خون های ریخته شده است.
من شخصا هوادار پادشاهی یا جمهوری نیستم و خواهان رفتن این رژیم و آمدن یک رژیم سکولار دمکرات هستم. اینرا هم میدانم که آقای رضا پهلوی معصوم نیست، اشتباه هم می کند و باید بکند و مهم اینست که مجموعه فعالیتش صحیح است و اشتباهاتی هم دارد. ایشان الان موقعیت استثنایی دارد و مملکت ما هم در موقعیت تعیین تکلیف است و همه ما در قبال خونهای ریخته شده مسئولیت داریم. مسئولیت ما اینست که کاری بکنیم که این خون ها بی فایده ریخته نشده اند. اگر می توانیم رژیم را تضعیف کنیم. حداقل با زدن مخالفین جدی رژیم، رژیم را تقویت نکنیم.
زید آبادی معتقد به براندازی رژیم نیست. او حتی معتقد به گذار از رژیم هم نیست و به آقای موسوی و هوادارنش هم انتقاد دارد و معتقد است که آنها با مشی خود نیروهای تند رو را تقویت می کنند. زید آبادی اصلا با به خیابان آمدن مخالف است، چه کشته بدهد و چه کشته ندهد. سقف نوع مبارزه زیدآبادی همان ویدیو ها و چند نوشته است که از فیلتر دستگاههای امنیتی عبور کرده اند و بی خطر و شاید مفید تشخیص داده شدهاند.
به امید رهایی میهن و مردم / بابک خرمدین
■ از اصلاحطلبی آقای زیدآبادی نوشته شد، نمیدانم وقتی که ایشان از گفتن نام عاملان این جنایت طفره میروند، چگونه برای پیوستن به رضا پهلوی شرط و شروط میگذارند که یکیش “حمایت صریح از حق مردم فلسطین” است. این اصلاحطلب حکومتی خیابان که هیچ اصلا مبارزه با رژیم را قبول نداشته و با آه و ناله از بالاییها انتظار رحمت دارد. گدایی این جناب کجا و سخنان بیپرده آقای ابوالفضل قدیانی از زندان اوین کجا. بد نیست آقای زیدآبادی از تززیق آمپول خود سانسوری به خویش مثل آقای عبدی صرفنظر کنند و همان طور که آرزومندند و اگر میتوانند “به یادِ لحظههای غربت و مظلومیت علی در جوار مسجد کوفه ساکن” شوند. نمیدانم شاید این یک نوع چشمک غیر مستقیم به نمایندگی از جاهایی به رضا پهلوی باشد.
با احترام سالاری
■ با درود، من با شریکِ جُرم خواندنِ آقای پهلوی در قتل و عامِ هموطنانِ به ستوه آمده مخالفم، اما او را رهبری فاقدِ توانمندیهای کافی جهتِ پیوند یا پُل زدن میانِ جامعه متکثرِ ایران با انبوهی بحرانها و پیچیدگیهایش میبینم، همچنین ایشان فاقدِ شناخت ِکافی از ولع بیپایان آخوند درحفظِ قدرت، میزان درندهخویی و سَبُعیتِ جمهوری اسلامی، الخصوص رهبرِ قصی القلبِ آن هست.( توضیح میدهم)
١- از مهمترین نیازهای مُبرم در یک میدانِ جنگ/ میدانِ مبارزاتی/ خیابان، ارتباطات و حفظِ آن است. آیا نخستین بار بود که ج.ا انترنت را قطع میکرد و دست به کشتار میزد؟ آیا آقای پهلوی میدانست که اگر انترنت قطع شود چگونه ارتباط را با نیروی کفِ خیابان برقرار کند؟ چه لزومی به دادنِ فراخوان بود؟ با این فراخوان چه کردیم؟ چقدر دستاورد داستیم؟
٢-به باورِ من پاسخِ بخشِ قابلِ توجهای از ایرانیان به فراخوان آقای پهلوی نه الزاما به توانمندیهای راهبردی او، بلکه بخاطرِ معروفیت جناب پهلوی، استیصال و درماندگی جامعه،عملکردِ ضعیف جمهوری خواهان، وقول و وعده های ترام در رسیدنِ کمک وتکرار آن توسط آقای پهلوی، مردم را با رغبتِ بیشتری به خیابانها کشاند.
٣- ما کار و فعالیتهای سیاسیِ سازماندهی شده را در چهارچوب احزاب، نهادها و شبکه سازی تجربه نکردیم، در مُقابلِ آن دستور العمل ها، فرمانها، فراخوانهای فردی، و مهمتر از آن اعتقادِ عمیق و ریشه دار ایرانیان به ناجی و نجات دهنده برایمان از جذاببتِ بیشتر ی برخوردار است تا فعالیت های جمعی و چهارچوبدار که مسئولیت جمعی را طلب میکند.
۴- آقای پهلوی استراتژی ندارد، استراتژیست هم اطراف او نیست، یک رهبر باید بداند در چه زمینی باید رهبری کند، قوائدِ آنرا باید بشناسد، نقاط ضعف و قوتِ حریف را بشناسد، باید بداند به چه اطلاعات و دانشی نیاز دارد، بعداً تاکتیک ها و استراتژی را تنظیم کند، ایشان فراخوان دادند: مراکزِ دولتی را تسخیر کنید! فرض کنید یک پاسگاه یا یک فرمانداری یا یک وزارتخانه تسخیر شد، چه کنیم با آن؟ چقدر و با چه نیرویی میتوانیم آنرا حفظ کنیم؟
۵- مشاورانِ آقای پهلوی یا تحلیلگران او آدمهایی اندیشه ورز نیستند، پیچیدگیهای سیاست ورزی و سیاست را نمیشناسند،آتش آنها بسیار تند است. تاکید و اصرارِ آنها روی شعارِ جاوید شاه، نتنها همگرایی ایجاد نمیکند، بلکه موجب شکاف و تفرقه بیسابقه ایرانیان شده.
۶- رفتار آقای پهلوی مانند رهبران غیرِ مسئول ِخاورمیانه است، هنگامیکه ازاو سوال شد چرا فراخوان دادید؟ فرمودند فراخوان ندادم، نه رسانهای او را نقد کرد! نه شخصی از سامانه او از ایشان پرسشگری کرد. چگونه میتوانیم از جمهوری اسلامی به یک نظام دموکراتیک با حداقل هزینه عبور کنیم؟ آیا آقای پهلوی که خود را رهبر خوانده و بخشی از مردم او را به هر دلیلی صدا میزنند، توانسته جوابی در خور به این صداها و انتظارات بدهد؟
با احترام مرادی
■ در همراهی با آقای سالاری و توضیح بیشتر در مورد “اصلاحطلبان” نظیر آقای زیدآبادی، رجوع میدهم به کامنت چند هفته پیش آقای علی سعید زنجانی که لزوم داشتن تاریخ مشترک را برای همراهی و همگرایی توضیح دادند. در مورد انقلاب ۵۷ اگر چه تشتت نظری در اپوزیسیون بسیار است اما در کلیت فاجعه آمیز بودن ۵۷ و یا نتیجه فاجعهآمیز زود هنگام ۵۷ اشتراک نظر گفته و نا گفتهای وجود دارد. ولی این بخش از “اصلاحطلبان” نه تنها بند ناف را نبریدهاند از قضا در آینده نیز چنین نخواهند کرد، و خواسته یا نا خواسته نقش محوله خود را که نمک بر زخم مردم پاشیدن است ادامه خواهند داد.
با احترام، پیروز
■ دوستان، میبینم با تفاوتهایی، نوعی اشتراک نظر بین وجود دارد. لذا بهتر است اشاره ای داشته باشم به خبری که از ایران شنیدم و شهریار آهی هم در مصاحبه اش به آن اشاره داشت. از این قرار: جمعی از فعالان سیاسی، فرهنگی و مدنی داخل کشور، مشغول مذاکره و راهیابی برای دور زدن خامنه ای و ایجاد تغییرات در حکومت را آغاز کرده اند. یکی از آن ها خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات میباشد. بد نیست برای آشنائی با افکار او، به بیانیه جدید او توجه کنید.
با احترام مجلسی
(بیانیه آذر منصوری)
■ با نظرات شما موافقم. بایستی لکنت زبان و ترس از برچسب های گوناگون را کنار گزارد. خون هزاران هموطن بیگناه و داغ ابدی خانوادههای آنان میطلبد که از این فاجعه کالبد شکافی شود. اینکه علی خامنهای تبهکار و نظام مافیایی ملایان متهم اصلی این کشتار هستند جایی برای مناقشه باقی نمیگذرد؛ اما از حکومتی که پنج هزار (۵،۰۰۰) اسیر را در سال ۶۷ به قتل رسانید چیز دیگری میبایستی انتظار داشت؟ به هنگام جنگ ایران و عراق که حکومت ملایان هزاران کودک سرباز را به جبهه ها و به روی میدان های مین منج انسانی گسیل داشت، صرف مشروع بودن دفاع از میهن و مقابله با دشمن متجاوز سبب نشد که خمینی از تیغ اتهام عنوان مقصر اصلی ان کشتار ها رها یابد. آیا به صرف اینکه صدام آغاز گر جنگ و متجاوز به خاک میهن بوده، می بایستی ازجنایات ملایان درگسیل هزاران کودک به جبهه چشم پوشید؟ در ان هنگام هم هزاران کودک و خانواده بیگناه به فراخوان خمینی پاسخ مثبت دادند! در ان زمان مخالفین حکومت، و از جمله سلطنت طلبان، به درستی خمینی را مسول کشتار کودکان میهن دانستند، چه از صدام جز کشتار توقعی نمیرفت! رضا پهلوی مبارزه با رژیم ملایان را “جنگ” نام نهاده و میبایستی با همین استدلال به ان نگریست. اما قبل از ان مروری بر آنچه که گذشت.
جنبش اعتراضی اخیر که از روزهای ۲۸-۲۷ دسامبرآغاز گشت اساسا جنبش مال باختگان بود. مال باختگانی به گستره ایران. مردم می دیدند که دارایی آنها روزانه کاهش می یابد. آنها بدرستی حکومت را مسول نابودی دارائی خویش میدانستند. از آنجا که این آسیب متوجه پول ملی و بی ارزشی روزانه ان بود، جنبش اعتراضی حتی سنتی ترین اقشار را در بر گرفت و با با به میدان آمدن بازاریان آغاز شد. در عمر ۴۷ ساله جمهوری اسلامی این اولین بار بود که بازاریان به اعتراض بر خواسته بودند. و حکومت در مقابل این عمل در مانده بود. اعتراض را برسمیت شناخت و به عنوان اولین اقدام ریس بانک مرکزی را عزل کرد. جنبش مدنی چند روز ادامه یافت ومیرفت تا با پیوستن اقشار گسترده تری از مردم همراه با اشکال دیگر مبارزه مدنی همچون اعتصابات به حرکت نیرومندی علیه ساختار حکومت ملایان تبدیل شود. این جنبش خود جوش بود و هیچ جریان سیاسی شناخته شده ای در براه اندازی ان دخالتی نداشت، تا اینکه در روز نهم سر و کله آقای رضا پهلوی پیدا شد و نخستین گام برای ربایش حرکت خودجوش مردم توسط رضا پهلوی برداشته شد، و ایشان فراخوان به خیابان آمدن در شبهای پنج شنبه و جمعه (۸ و ۹ ژانویه) را دادند؛ فراخوانی که بوی خون ان به مشام می رسید.
البته شعارهایی به طرفداری از پهلوی داده میشد، هر چند در آغاز کم رنگ تر، ولی در ادامه جنبش با دوپینگ ایران انترناسیونال و منوتو شدید تر داده میشد. در ان زمان بود که رضا پهلوی وهم برش داشت و به ناگاه فرمان حمله را صادر کرد. از دید پهلویون جنگی آغاز گشته بود و اینک هنگام انتقام کشی بود؛ رضا پهلوی در اندیشه انتقام کشی از مردم ایران است؛ همان مردمی که در بهمن ۵۷ او و خوانده اش را آواره کردند.
اگر رضا پهلوی کوچکترین احساس همدردی و مسولیتی،در قبال هزاران جانبازی، که از پی ددمنشی ملایان حاکم به خاک و خون خفتند، می دشت، در اولین برخورد به این کشتار با همدردی با بخون خفتگان آغاز میکرد، همانها که بسیاری از آنها در لحظه جان دادن، بجا و یا نابجا، نام او را بزبان داشتند. در عوض، او در پاسخ به سوال خبرنگار شبکه خبری سی بس نیوز در مورد مسولیت او در قبال فرستادن جوانان به قتلگاه ملایان، با بیشرمی تمام شانه ها را بالا انداخت و گفت: ” ما در حال جنگیم و جنگ تلفات دارد!”
حال که رضا پهلوی اعتراضات مدنی شهروندان را به جنگ همانند نموده است، بایستی از ایشان پرسید که کدام طرف جانگ را آغاز نمود؟ آیا رضا پهلوی که به عنوان فرمانده سپاه خودی در کمال عدم آمادگی نیروی پیاده نظام خود را به قتلگاه دشمن خونخوار میفرستد، پاسخگو است؟ در هر جامعه پیشرفته جنین اقدامی متلزم محاکمه فرمانده (رضا پهلوی) به داگاه صحرایی است. ایشان چه فکر میکرد؟ آیا ایشان بر این خیال باطل بود که ملایان خونخوار در این مورد به ملایمت برخورد خواهند کرد؟ در اینصورت دیگر مبارزه ایشان علیه ملایان محلی از اعراب ندارد. اگر ایشان حساب پاسخ خون آلود ملایان را نکرده بود، در این صورت بایستی به جرم بی لیاقتی تحویل دادگاه صحرایی داد.
با احترام سعادتی
به یادِ قربانیانِ قتلعامِ خیزشِ دیماه ۱۴۰۴
قتلعام در تاریخ تشیع، واکنشی استراتژیک به بحران مشروعیت است؛ روشی تکرارشونده برای بقا که از حذف بدیلهای فکری آغاز میشود و در لحظهای که احساس خطر به اوج میرسد، به کشتار عریان مردم میانجامد. به بیان دقیقتر، تشیع نه بهمثابه مذهبی متعارف، بلکه بهعنوان گرایش و ارادهای سیاسی زیر درفشِ دین، از آغاز با بحران مشروعیتی ذاتی مواجه بوده است؛ و تاریخ نشان میدهد که این بحران، نه بهطور اتفاقی بلکه بهشکلی نظاممند، با قتلعام و ترورهای هدفمند پاسخ داده شده است. در این خواستِ قدرتِ دیناندرآر، قتلعام نه انحراف از قاعده، بلکه تا امروز مؤثرترین روش بقا و ماندگاری بوده است.
غوغاسالاری، ترور شخصیت، توهین و بهتانزنی به هر گرایشِ عقیدتی و فکریِ متفاوت ــــ که قرنهاست بهمثابه «روش» در آخوندیسم شیعی به کار گرفته میشود ــــ نه پدیدههایی مستقل، بلکه مقدمات همان حذف نهاییاند: لحظهای که زبان بند میآید و خشونتِ عریان جای آن را میگیرد. از همین منظر بود که در اوج برآمدن داعش، در مقالهای با عنوان «تأملات تروریستی و اقتصاد مقاومتی» (زمانه، ۱۲ فروردین ۱۳۹۵) نوشتم جمهوری اسلامی، بهمثابه شکلِ تام و نهاییِ ظهور تشیع، خطری عمیقتر و پایدارتر از داعش برای جهان است؛ چرا که برآیندِ یک بیماریِ ریشهدار و نهادین است؛ شاکلهای که از همان آغاز بر حذف و نابودی استوار شده و از رهگذرِ دیالکتیکِ نژندِ «مظلومیت» و «مقاومت» خود را همچون قتالهای پیوسته صیقل میدهد؛ تا آنجا که به آمیزهای عریان از بلاهتِ نهادینه، خیانتِ سازمانیافته و ارادهای کور برای تهاجم بدل میشود و خشونت را نهفقط موجه، بلکه به وظیفهای مقدس تبدیل میکند.
در تشیع، «مظلومیت» نه یک واقعیت تاریخی، بلکه سازوکاری روایتسازانه برای تولید و بازتولید قدرت سیاسی است. چنانکه در کتاب «جامعهی تعزیه» (نشر فروغ، ۲۰۱۷) شرح دادهام، این مظلومیت نه از دل رنج، بلکه از دل نیاز به مشروعیتبخشی به خشونت زاده میشود. دستگاه شیعی، پیش از آنکه ضربه بزند، خود را قربانی روایت میکند و با این وارونگی بنیادین، خشونت را از کنشی تهاجمی به وظیفهای اخلاقی بدل میسازد. تشیع همزمان ظلم میکند و نقش مظلوم را از مظلومِ واقعی میرباید و به نام خود ثبت میکند؛ و این، خالصترین صورتِ تمامیتخواهیِ آن است. در این منطق، دیگری هرگز فقط منتقد، مخالف یا رقیب نیست؛ او از پیش «ظالم» روایت میشود و همین برچسب، حذفش را نه فقط مجاز، بلکه ضروری جلوه میدهد.
مظلومیت در اینجا نه روایت گذشته، بلکه پیششرطِ آمادگیِ روانی و اخلاقیِ کشتارِ آینده است: تمهیدی روایی برای تعلیق مسئولیت، تطهیر وجدان، و بسیج تودهها علیه جامعهای که باید سرکوب شود. از همینروست که هرچه شکاف میان حاکمیت شیعی و جامعه عمیقتر میشود، ماشینِ روایتسازیِ قدرتْ فریادِ مظلومیت را بلندتر میکند تا خشونتِ فزاینده را در هیاهوی آن پنهان سازد؛ چرا که این دستگاه، بنابر عادت، فقط تا جایی قادر به بقاست که بتواند خونریزی را زیر نقابِ مظلومیت و «مقاومت» مستور نگه دارد.
آنچه در دیماه در ایران رخ داد ـــ کشتار گستردهی مردم بیدفاع ـــ نه حادثهای استثنایی بود، نه لغزش یک رهبر عصبی، و نه «خطای امنیتی»؛ بلکه بازفعالشدن مکانیزمی کهنه و آزموده بود. تشیع، نه بهمثابه مذهبی در کنار دیگر مذاهب، بلکه بهعنوان گرایشی سیاسی و قدرتمحور که از نمادها و زبان دینی و عرفانی بهگونهای ابزاری بهره میگیرد، از آغاز با بحران مزمن مشروعیت زیسته است؛ بحرانی که هر بار با خشونت مشروعیتیافته بر پایهی روایتهای جعلی پاسخ داده شده است. از صفویانی که تشیع را با قتلعام ایرانیان تحمیل کردند، تا حذف خونین بابیان و سرکوب آشکار و پنهان بهائیان؛ از کشتار ابزاری سینما رکس تا اعدامهای دههی شصت، و سرانجام آبان و دیماه، یک الگو بیوقفه تکرار شده است: هر جا ارعاب، تهدید، و بهتان کارایی خود را از دست میدهد، ماشین ترور و قتلعام به کار میافتد. در این منطق شیعی، کشتن نه نشانهی شکست سیاست، بلکه آخرین و مؤثرترین ابزار بقای آن است.
این بحران از آنجا بهگونهای ذاتی در تشیع نهادینه شده است که این مذهب از آغاز، نه پدیدهای درونزاد و برآمده از تجربهی تاریخی جامعهی ایرانی، بلکه بیشتر سرهمبندیای فرانکشتاینوار از نمادها، اسطورهها و نشانههای مذهبی بوده است. اسلام، در بدو ورود به ایران، خود در فاصلهای عمیق با واقعیتهای تاریخی، فرهنگی و زیستی این جامعه قرار داشت؛ اما تشیع، این بیگانگی را دوچندان کرد. نخست از رهگذر خودِ اسلام، و سپس از طریق نهاد روحانیتی که نه از دل تاریخ اجتماعی ایران، بلکه از زمینهها و زمانههای بیرون از این سرزمین وارد شد. به بیان دیگر، تشیع از همان آغاز نه ادامهی یک سیر تاریخیِ درونی، بلکه پدیدهای تحمیلی بود که برای استقرار خود ناگزیر شد جای فقدان ریشهی اجتماعی را با قدرت، غلوّ، تقدس و ترور و حتی قتلعام جبران کند. همین گسست اولیه است که بحران مشروعیت را به وضعیتی دائمی بدل کرد؛ بحرانی که هرگز حل نشد و تنها با سرکوب، تعلیق و در نهایت خشونت عریان مدیریت شد.
نخستین بروزِ عینیِ بحرانِ مشروعیتِ تشیع را باید در دولت صفوی دید؛ لحظهای که تشیع برای نخستینبار نه فقط بهعنوان مذهب، بلکه بهمثابه قدرت سیاسیِ مستقر ظاهر شد. صفویان با جامعهای روبهرو بودند که نه شیعه بود و نه میلی به شیعهشدن داشت. این شکاف، از همان آغاز، امکان هر نوع اقناع و مصالحه را منتفی میکرد؛ و درست از همینجا خشونت به ضرورت بدل شد: قتلعام اهل سنت، اعدام و تبعید علما، اجبار مذهبی و پاکسازی شهرها، نه انحراف، بلکه ابزارهای ساختاریِ جبران فقدان مشروعیت بودند. تشیع در این تجربه، نه از دل جامعه، بلکه از دل شمشیر زاده شد و همزمان منطق بقای خود را تثبیت کرد: آنجا که ریشهای تاریخی در کار نیست، ترس کاشته میشود؛ و آنجا که باور شکل نمیگیرد، خون جای آن را میگیرد.
دولت صفوی نشان داد که تشیع تنها در صورتی میتواند دوام بیاورد که جامعه را پیشاپیش در وضعیت انقیاد و هراس نگه دارد ـــ الگویی که بعدها، با شدتها و صورتبندیهای متفاوت، بارها تکرار شد. شاه اسماعیل، در همان نخستین سالهای قدرت، تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی اعلام کرد، در حالی که اکثریت جامعهی ایران سنیمذهب بود. واکنش دولت به این واقعیت اجتماعی، اجبار عریان بود: لعن علنی خلفای اهل سنت، تخریب مساجد و مدارس سنی، اعدام یا تبعید علمای مخالف، و قتلعام گستردهی مردم در شهرهایی که در برابر این تغییر مقاومت میکردند.
منابع تاریخی از کشتارهای وسیع در تبریز، شیروان، بغداد و بخشهای بزرگی از غرب و شمال ایران سخن میگویند؛ کشتارهایی که هدفشان نه سرکوب شورش، بلکه تغییر مذهب یک جامعه با زور بود. صفویان برای پر کردن خلأ مشروعیت مذهبی، روحانیانی را از جبلعامل و دیگر سرزمینهای عربی به ایران وارد کردند و همزمان هر صدای مذهبیِ رقیب را با خشونتی آدمخوارانه از میان برداشتند. از اینرو میتوان گفت تشیعِ صفوی نه حاصل یک دگردیسی تاریخی، که برآیندِ پاکسازیِ سازمانیافتهی مذهبی بود.
در اینجا قتلعام تنها ابزار تثبیت قدرت نبود؛ بلکه خودِ سازوکار دولتسازی، یا دقیقتر: جعل دولت در جامعهای بود که از سر ناچاری به آن به گونهای نمایشی تن داده بود. درست از همین بزنگاه میتوان دید که تشیع، از بدو استقرار، نه تنها پدیدهای از بن دولتی و سیاسی و بیگانه با جامعه و دین ایرانی بود، بلکه به تدریج به نظامی آخوندیسمی و مخوف بدل شد که فقدان ریشهی اجتماعی را با تولید ترس و ترور جبران میکرد.
با فروپاشی صفویه، تشیع بهعنوان نیرویی تحمیلی و بیریشه از میان نرفت؛ تنها دولت متمرکز خود را از دست داد. آنچه باقی ماند، منطقِ خشونت بیمرزی بود که پیشتر نهادینه شده بود و اینبار در پیوندی تازه میان سلطنتِ قاجار و روحانیت شیعی عمل میکرد. قتلعام بابیان در میانهی قرن نوزدهم، نخستین ظهور آشکار همان منطق در غیاب دولت صفوی بود: ترور شخصیتی و ترور فیزیکیِ رهبران، اعدامهای در ملأ عام، محاصرهی شهرها و کشتار جمعیِ پیروان، جای هرگونه مواجههی فکری و عقیدتی را گرفت و در نیریز، زنجان و تهران این حذف روانی و فیزیکی وضوح و شدت بیشتری یافت؛ در این سرکوب هولناک و پر از شکنجه و قساوت، نیروی نظامی و دولتی به بازوی اجراییِ آخوندیسمِ حاکم بر جامعه بدل شده بود.
اگرچه در برخی موارد جنبش بابیه، همچون جنگ قلعهی طبرسی، به ناگزیر برای دفاع از خود دست به سلاح برد، اما در بنیاد نه جنبشی مسلحانه بود و نه تهدیدی نظامی. با این حال، دستگاه شیعی ـــ همانطور که امروز در قتلعام دیماه عمل میکند ـــ این جنبش را بهطور بزرگنمایانه و وارونه، تروریستی و توطئهی بیگانه جلوه داد. آری، این جنبش نیز همچون دیگر جنبشهای ایرانی خطرناک بود، اما نه برای جامعه؛ خطر واقعی آن در برانداختن حاکمیت مطلق آخوندیسم و، بهویژه، در توان بدیلبودنش بود: بدیلی الهیاتی که انحصار دینی و مشروعیت شیعی را به چالش میکشید و نیت نهاییاش بازپسگیری جامعهی ایران از سلطهی اسلام و تشیع از طریق غلبهای اجتماعی و فرهنگی بود.
این تجربه نشان داد که حتی بدون دولت مذهبیِ یکپارچه، آخوندیسم تشیع در لحظهی احساس خطر همچنان به همان ابزار خشونت متوسل میشود. قتلعام بابیان ثابت کرد که خشونت دیگر وابسته به ساختار دولت نیست؛ بلکه به بخشی از حافظه و واکنش خودکار آخوندیسم شیعی بدل شده است. از این پس، هر بدیل فکری نه رقیب، بلکه تهدیدی وجودی تلقی شد ـــ تهدیدی که پاسخ آن، نه گفتوگو و مصالحه، بلکه تکفیر و حذف به شنیعترین شکل بود.
سرکوب بهائیان مرحلهی تکاملیافتهی همان منطق حذف بود؛ جایی که به دلیل هوشیاری جامعهی بهائی، قتلعام علنی هم پرهزینه و هم بیفایده شد و جای خود را به حذف خاموش و ساختاری داد. بهائیت، برخلاف بابیه، نه جنبشی شورشی و انقلابی بود و نه دارای سازمان نظامی؛ خطر آن تنها در بدیلبودن آرام، مدنی و پایدارش بود که بدون خشونت، انحصار الهیاتی و سیاسی آخوندیسم را تهدید میکرد. واکنش در این مرحله دیگر کشتار گسترده نبود، بلکه شبکهای از حذف سیستماتیک به اجرا درآمد: اعدامهای گروهی و مفقودسازیهای پراکنده اما هدفمند، مصادرهی اموال، محرومیت از آموزش و اشتغال، تخریب گورستانها و خلاصه بیرونراندن تدریجی بهائیان از حیات اجتماعی. این سرکوب حاصلِ محاسبهای سرد بود که خشونتِ نامرئی را بیهزینهتر و بهمراتب مؤثرتر از خشونتِ عریان میدانست؛ محاسبهای که هدف نهاییاش نابودی یک بدیلِ دینی و اجتماعیِ نوظهور، جوان و پرانگیزه بود. از این منظر، حذف بهائیان نه گسستی از منطقِ قتلعام، بلکه تداوم همان منطق در صورتی کمهزینهتر و ماندگارتر است؛ مرحلهای که در آن، کشتن جای خود را به نامرئیسازی میدهد، بیآنکه اراده به حذف ـــ حتی یک گام ـــ عقب نشسته باشد.
سینما رکس آبادان نمونهای دیگر از تداوم همان منطق قتلعام است؛ قتلی جمعی و به شدت نمادین که روحانیت، آن را به دست مزدورانش برای ایجاد وحشت عمومی و بازآرایی میدان سیاست به سود خود به کار گرفت. در شب شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۵۷، ششصد و هفتاد و هفت نفر در آن سینما زندهزنده سوختند. هدف در اینجا نه حذف یک بدیل عقیدتی یا دینی ــ همچون بابیت یا بهائیت ــ بلکه تولید ترس فراگیر و بازآرایی میدان سیاست از طریق شوک و وحشت جمعی بود. قربانیان، مردم عادی و بیدفاع بودند و این آتشسوزی سالها در هالهای از تردید، انکار و جعل روایت نگاه داشته شد. هنوز به یاد دارم که در مدرسه، در نمایشی بازی میکردم که گیر افتادن و سوختن تماشاگران آن سینما را بازنمایی میکرد؛ سالها طول کشید تا روشن شود این فاجعه بهگونهای مستقیم به روحانیت شیعه و شبکههای درهمتنیدهی قدرت آن بازمیگردد ـــ جنایتی آگاهانه و حسابشده که برای بدنامسازی مخالفان و خاصه برای برانگیختن نفرت عمومی علیه حکومت پهلوی طراحی و اجرا شده بود. همین رویداد هولناک، بهتنهایی، ماهیت خشونتبار آخوندیسمِ نهفته در تشیع را عریان میکند: دستگاهی که نهفقط میکشد، بلکه روایتِ جنایت را نیز تصاحب و وارونه میسازد. و چه آسان، خود را به دام این داستانهای جعلشده سپرده بودیم.
دههی شصت خورشیدی لحظهای تعیینکننده در تاریخ دولتِ شیعی بود؛ لحظهای که خشونت نه بهعنوان واکنشی موقت، بلکه بهمثابه سازوکار اصلی حکمرانی تثبیت شد. اینبار، حاکمیت هم شبکهی دیرپای قدرت در سایه را در اختیار داشت و هم دولت رسمی را. پس از پیروزی انقلاب، حکومت تازهتأسیس با بحرانی عریان در مشروعیت روبهرو شد: رقابتهای ایدئولوژیک، مخالفتهای سیاسی و اجتماعی، و فشارهای منطقهای. پاسخ اما تازه نبود؛ همان منطقی به کار افتاد که از آغاز، دولتِ شیعی را ممکن ساخته بود: کشتار جمعی، بازداشتهای گسترده و ترور هدفمند مخالفان سیاسی و مذهبی. سازمانهای سیاسی و عقیدتی، حتی بدون توان مقابلهی مسلحانه، با خشونتی سازمانیافته مواجه شدند که پیام آن بیابهام بود: هر نقد و مخالفتی با انحصارطلبی آخوندیسم، از همان ابتدا، در منطق حذف تعریف میشود؛ حذف از حیات اجتماعی یا، در صورت لزوم، حذف از خودِ حیات.
دههی شصت آشکار کرد که این پتیارهی تمامیتخواه، هرگاه کوچکترین نشانهای از خطر را حس کند، بیدرنگ کهنالگوی قتلعام و ترور را در خود فعال میسازد. آن دهه، نه فقط یک مقطع تاریخی، بلکه میدان آزمونِ دوامپذیریِ منطقِ سیاسی ـ الهیاتیِ تشیع بود؛ منطقی که بعدها، با همان کارکرد بنیادین اما در قالبها و ابزارهای نو، در قتلهای زنجیرهای، سرکوب خیزشهای پس از انقلاب، و بهویژه در آبان ۱۳۹۸، خیزش مهسا در ۱۴۰۱، و سرانجام در دیماه ۱۴۰۴، بار دیگر خود را بازتولید کرد. شلیک به هواپیمای اوکراینی در دی ۱۳۹۸ نیز استثنا یا خطا نبود؛ بلکه یکی دیگر از تجلیات همین منطقِ فعالشدهی قتلعام، در لحظهی احساس خطر بود.
با اینهمه، آنچه در دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، عریانترین و گستردهترین تجلیِ سیاستِ قتلعام از آغاز انقلاب تا امروز بود. در این نقطه، بیپشتوانگی و بیگانگیِ ذاتیِ نظامِ شیعی با جامعهی ایران بهتمامی خود را نشان داد: قاتلی که سالها پشت عبا و عمامه پنهان شده بود، اینبار بیواسطه و بینقاب به میدان آمد. شلیک مستقیم به معترضان، کشتار خیابانی، یورش به بیمارستانها، ممانعت از درمان مجروحان، و تیرخلاصزدن به بدنهای ازپیشزمینخورده، اجزای یک واکنش عصبی یا آشوبزده نبودند. اینها صورتهای گوناگونِ یک تصمیم واحد بودند: بازگرداندن جامعه به وضعیت ترس از طریق تعلیق کامل هر حد اخلاقی و حقوقی.
بازداشتهای سراسری، قطع ارتباطات، خاموشسازی آگاهانهی اطلاعات، و تبدیل فضاهای درمانی به میدان سرکوب، نشان میداد که خشونت نه ابزارِ اضطراری، بلکه زبانِ اصلی قدرت است؛ زبانی که در شرایطی به کار افتاد که هیچ حقه، فریب یا نمایش مشروعیتی دیگر قادر به اثرگذاری نبود. در دیماه ۱۴۰۴، ترور هدفمند نیز کارایی خود را از دست داده بود: تهدید، تودهای و بیچهره شده بود و پاسخ نیز ناگزیر تودهای شد. خشونت دیگر استثنا نبود؛ قاعده بود. خیزش دیماه نشان داد که آخوندیسم شیعی، در مواجهه با بحران مشروعیت عریان، هنوز تنها یک پاسخ میشناسد؛ همان پاسخی که قرنها پیش آموخته بود: قتلعام. اینبار نه برای تحمیل مذهب و نه تنها برای حذف مخالفان، بلکه برای بقای محض؛ برای زندهماندن شبحی که هیچ پیوند واقعی با جامعهای که بر آن حکم میراند ندارد و بیگانگی تاریخی و فرهنگیاش با پیکرهی جامعه اکنون به وضوح کامل رسیده است.
در اینجا دیگر سخن از دولتی نیست که بخشی از جامعه را مهار یا حتی سرکوب میکند؛ آنچه پیشِ روی ماست، عریانیِ کاملِ حاکمیتی است که جامعه را نه «موضوعِ حکومت»، بلکه دشمنِ دائمیِ خود میفهمد و با آن همچون تهدیدی وجودی رفتار میکند. اینجا با تشیعی مواجهایم که منطق بقایش نه بر پیوند اجتماعی، بلکه بر دشمنسازی استوار شده است. در چنین سامانهای، دشمنی نه واکنشی اضطراری است و نه انحرافی مقطعی، بلکه شیوهی وجود آن است. تیغ این دشمنی، اگر دشمنی بیرونی نیابد، ناگزیر به درون بازمیگردد و به نزدیکانِ خود حمله میبرد؛ و چون آن نیز به پایان رسد، سرانجام به جان خویش میافتد.
این واقعیت نشان میدهد که اصلاح، ترمیم یا همزیستی با این فکرت ضد اجتماعی و حاکمیت خارج از رَحِم تاریخی نه ممکن است و نه عقلانی و انسانی ــــ و تنها راه پایان دادن به آن، قطع کامل این غدهی قدیمی از پیکر ایران است؛ غدهای که خود را به جهان فرافکنی میکند و برای بقایش خون میخورد و یکطرفه به جنگ جامعه ــ یعنی میزبان خود ــ رفته است. این جنگ مصداق روشنِ جنایت علیه بشریت است و از همینرو، گماشتگان این مرضِ مزمنِ دیناندرآر میکوشند برای گریز از پیامدهای جهانی آن، با جعل روایت، مردم بیسلاح را به تروریستهایی تقلیل دهند که تنها در خیال پریشان رهبرشان وجود دارند.
تشیع همانگونه که با قتلعام و خشونتِ بیمرز وارد حیات سیاسی و فرهنگی ایران شد، تنها از همان مسیر نیز از افق تاریخی جامعه بیرون خواهد رفت. دیماه نه یک استثنا، بلکه لحظهی انکشاف این منطق بود؛ لحظهای که عریان کرد تشیع، در بنیاد خود، فاقد عقل ارتباطی و زبان گفتوگوست و بقایش به گرفتن جان و ربودن روان گره خورده است. همین انکشاف، واپسین پرده از نمایش مظلومیت را کنار زد و جامعهی ایران ــ و فراتر از آن، افکار عمومی جهان ــ را با حقیقتی عریان و برگشتناپذیر روبهرو ساخت؛ و درست از همین نقطه است که گشایش فصلی دیگر در تاریخ جامعهی ایران ممکن میشود: نه در مقام وعده، بلکه بهمثابه پیامدِ گسست از غدهای که نظم طبیعی حیات اجتماعی را بهگونهای قهرآمیز و انگلگونه، با مصرف پیکر جامعه برای بقای خود، برهم زده است.
به بیان روشنتر، تشیع، صورتی نهادینه از همان خشونتی بود که اسلام با آن به حیات تاریخی ایران تجاوز کرد؛ بیماری روانتنانهای که هم بر بدن و هم بر روح جمعی ایرانیان تحمیل شد. از اینرو، «نه» گفتن امروز جامعه، نه اعتراضی مقطعی، بلکه اعلامِ پایانِ حاکمیتِ شیعی و همزمان گشایش یک فصلِ تاریخیِ تازه است: پایان سیطرهی «شیعهی شنیعه» و «ذلّت اسلام» ــ به زبان برخی از دانایانِ ایرانیِ قرن نوزدهم ــ و آغاز بازسازی حیات فردی و جمعی بر مبنایی سازگار با جغرافیای سیاسی و تجربهی تمدنی ایران، در افق همزیستی عقلانی با جهان معاصر؛ آغاز بهکاربستن عقل سلیم، در برابر عقلی که به تمامی در تسخیر سایههاست و بردهوار از نیروهای منفی روان، از کینها و نفرتها، فرمان میبرد.
■ آقای صباحی عزیز. من نیز مثل اکثریت قاطع هممیهنانم هنوز از شوک قتل عام خیزش اخیر بیرون نیامدهام. اما این را هماینک میتوانم قضاوت کنم که نه میتوان، و نه به صلاح است که این کشتار وسیع و بیسابقه را موجبی برای تصفیه حساب با دین و مذهب مردم بکنیم. بنابراین، جملهای که در مورد مذهب شیعه نوشتهاید (اصلاح، ترمیم یا همزیستی با این فکرت ضد اجتماعی و حاکمیت خارج از رَحِم تاریخی نه ممکن است و نه عقلانی وانسانی ــــ و تنها راه پایان دادن به آن، قطع کامل این غدهی قدیمی از پیکر ایران است) احتیاج به بررسی انتقادی بیشتری دارد.
استنباط من این است که مردم آگاه و بهپاخاسته ایران، از جمله به دنبال تحقق حقوق بشر، شامل آزادی عقیده و دین میباشند، و خواهان براندازی حکومتی هستند که این حقوق را انکار میکند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری، ممکن است که مقاله جناب صباحی به راه حل رادیکالی منجر شود ولی تمام شواهد تاریخی از آغاز کشتار صفویان برای تغییر مذهب ایرانیان و آوردن روحانیت شیعه از لبنان، قتل عام بابیان، کشتن و آزار بهاییان، سوزاندن مردم بیگناه در سینما رکس و انکار آن همگی فکتهای غیرقابلانکار تاریخی هستند. کشتار دیماه امسال را هم که اوج سبعیت است. به عیان میبینیم.
با تشکر دهقان
■ قبل از هر چیز، لازم میدانم به نکات مثبت و ارزشمند مقالهی آقای محمود صباحی اشاره کنم تا روشن شود که تحلیل ایشان نه متنی احساسی و واکنشی، و نه ادعایی شتابزده، بلکه محصول کاری فکری، دقیق و مستدل است.
استناد تاریخی قوی و ارتباط با رویدادهای معاصر: مقاله، خشونت و سرکوب مستمر در ایران را در پیوند با تاریخ طولانی حذف و سرکوب سیاسی–مذهبی، از صفویان تا دوران معاصر، تحلیل میکند. برای مثال، بهدرستی به سرکوب و قتلعام عریان بابیان در میانهی قرن نوزدهم و سپس حذف ساختاری و پیوستهی بهائیان اشاره میکند و این روند را در امتداد خیزشها و سرکوبهای سالهای اخیر قرار میدهد. مقاله نشان میدهد که این رفتارها نه تصادفیاند و نه نتیجهی «اشتباه»، بلکه الگویی تکرارشونده و ساختاری دارند.
تحلیل منطقی و عقلانی: ایشان با چارچوب روشن «بحران مشروعیت - احساس تهدید - خشونت سیستماتیک» نشان میدهند که کشتارها نتیجهی منطقی یک مسیر ایدئولوژیکاند، نه انحرافی مقطعی یا سوءمدیریتی گذرا.
شفافیت و دقت مفهومی: مفاهیم پیچیدهای چون «مظلومنمایی ساختگی»، «حذف سیستماتیک بدیلها» و «تقدیس خشونت» با مثالهای تاریخی توضیح داده شدهاند، بیآنکه به ابهام یا تعمیمهای غیرمنطقی دچار شوند.
دیدگاه انسانی و اخلاقی: مقاله ضمن نقد ایدئولوژی قدرت، توجه خود را بر قربانیان متمرکز میکند و با مسئولیت اخلاقی و فکری نوشته شده است.
شجاعت و صداقت فکری: آقای صباحی بیپرده به ریشههای ایدئولوژیک خشونت میپردازند و از سادهسازی یا فریب مفهومی پرهیز میکنند.
تعادل و انصاف: نقد مقاله معطوف به ایدئولوژی و نظام قدرت است و نه باورهای شخصی مردم؛ از اینرو هیچ تعارضی با اصل آزادی عقیده و دین ندارد.
نگاه جامع و چندبعدی: ترکیب تاریخ، سیاست، جامعهشناسی و اخلاق، تحلیلی همهجانبه و قابل اتکا ارائه میدهد و چرخهی خشونت و مشروعیت در ایران را بهروشنی توضیح میکند.
با توجه به این نکات، روشن است که وقتی آقای رضا قنبری از «شوک» سخن میگویند، در واقع به تعلیق داوری پناه میبرند. شوک، توضیحی روانی است؛ توجیه نیست. شوک نمیتواند سکوت، تردید یا انکار را توجیه کند. تاریخ نه با شوک اداره میشود و نه با نیتهای خیر.
متأسفانه برای بسیاری از ما، شوک نه نقطهی آغاز تفکر، بلکه بهانهای است برای فرار از مسئولیت فکری و اخلاقی.
از همین رو، وقتی ایشان میگویند: «جملهای که در مورد مذهب شیعه نوشتهاید احتیاج به بررسی انتقادی بیشتری دارد»، باید توجه داشت که بخش عمدهی این بررسی انتقادی دقیقاً در همین مقاله انجام شده است.
آیا واقعاً هنوز باید منتظر ماند تا جمهوری جور و جهل اسلامی بار دیگر، بیهیچ مانعی، دهها هزار انسان بیگناه دیگر را به خاک و خون بکشد تا برخی تازه به عمق فاجعه پی ببرند؟ آیا این حجم از کشتار، سرکوب و حذف سیستماتیک هنوز هم نیازمند «بررسی بیشتر» است؟
پرسش اصلی دقیقاً همینجاست: چرا آنچه دهههاست با وضوح کامل در برابر چشم همگان جریان دارد، همچنان برای عدهای «شوکآور» است اما نه «روشنگر»؟ همانگونه که آقای صباحی بهدرستی و با دقت نشان دادهاند، آنچه امروز در ایران و پیشتر در اشکال مختلف در منطقه شاهد آن بودهایم، نه انحرافی تصادفی است، نه حاصل سوءمدیریت، و نه نتیجهی «برداشت غلط» از دین. این کشتار گسترده و بیسابقه ریشه در ذات همان قرائت ایدئولوژیکی دارد که میتوان بیاغراق آن را «اسلام داعشی» نامید؛ قرائتی که خشونت را تقدیس میکند، حذف را توجیه میسازد و مرگ را به ابزار حکومت بدل میکند.
این سنت مسلط در ایدئولوژی اسلامی، از همان آغاز، با حذف فیزیکی و فکری «دیگری» همراه بوده است: از سرکوب فلسفه و عقلگرایی، تکفیر و قتل متفکران، تا جنگهای مذهبی و حذف نظاممند دگراندیشان. اینها «خطاهای تاریخی» نبودند، بلکه واکنشهای کلاسیک ایدئولوژیای بودند که هر بدیل فکری را تهدیدی وجودی میبیند و پاسخ آن را نه گفتوگو، بلکه حذف میداند.
همچنین نباید نقش «اصلاحطلبی» را در تداوم عمر این نظام نادیده گرفت. پروژهی موسوم به اصلاحات، نه گسستی واقعی از این ایدئولوژی، بلکه سوی دیگر همان سکه بود: ابزاری برای خرید زمان، ترمیم چهرهی نظام در داخل و خارج، و تزریق امیدی کاذب به جامعهای فرسوده. اصلاحطلبی با وعدهی تغییر از درون، به این نظام فرصت تنفس داد و امکان داد ماشین سرکوب خود را با هزینهای کمتر ادامه دهد؛ فریبی ساختاری که نهتنها جامعه، بلکه بخش بزرگی از افکار عمومی جهان را نیز سالها در انتظار و تعلیق نگه داشت. اگر چهلوهفت سال پیش، و حتی در دهههای بعد، عقلانیتی حداقلی بر تحلیل قدرت حاکم غلبه میکرد و این ایدئولوژی نه بهمثابه «بد اجراشده»، بلکه بهعنوان نظامی ضد آزادی و ضد حیات فهم میشد، امروز ایران در چنین موقعیت فاجعهباری قرار نداشت. تمام شواهد سفاکی و قلعوقمع ددمنشانهی این حاکمیت، که در مقالهی مورد بحث مستند شدهاند، با عباراتی چون «شوک»، «احتیاط» و «بررسی بیشتر» به حاشیه رانده میشوند؛ گویی هنوز باید صبر کرد، گویی هنوز خون بیشتری لازم است، گویی فاجعه هنوز به حد نصاب اخلاقی نرسیده است.
اما تاریخ صبور نیست. چنانکه جفری چاسر، شاعر قرن چهاردهم، گفته است: «جزر و مد و زمان برای هیچکس منتظر نمیماند.»
واقعیت این است که تاریخ مصرف آنچه «اسلام ناب آخرالزمانی» نامیده میشود، مدتهاست به پایان رسیده است. این ایدئولوژی نه توان پاسخگویی به مسائل انسان معاصر را دارد، نه قابلیت همزیستی با جهان امروز، و نه حتی امکان بقا بدون خشونت.
در نظم نوین جهانی، پیشرفت و تعالی بر پایهی تعامل، صلح، همکاری و احترام متقابل تعریف میشود، نه بر بنیاد توحش ایدئولوژیک، دشمنتراشی دائمی و تعصبات کور دینی. ایدئولوژیهایی که بقای خود را از مرگ، نفرت و حذف تغذیه میکنند، یا دگرگون میشوند یا به حاشیهی تاریخ رانده خواهند شد.
مسئلهی امروز ایران، برای بسیاری, کمبود اطلاعات یا شواهد نیست؛ مسئله، ناتوانی یا امتناع از دیدن حقیقت است. و حقیقت این است: آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه حادثهای ناگهانی، بلکه نتیجهی منطقی مسیری است که آگاهانه انتخاب شد و سالها با انکار، توجیه، اصلاحطلبی نمایشی و سکوت ادامه یافت.
این بار، نه شوک، نه تردید، و نه تعلیق اخلاقی، هیچکدام عذر قابل قبولی نخواهند بود. نور، سرانجام، بر شرارت و تاریکی غلبه میکند؛ و زمان، انتخاب خود را کرده است.
با احترام شهرام
■ جناب دهقان و شهرام گرامی. هم کامنتهای شما برایم بسیار جالب و آموزنده بود، و هم مقاله آقای صباحی. اما بحث من، یک بحث سیاسی است، نه یک بحث تئوریک یا آکادمیک.
من از نوجوانی با افکار و کتب احمد کسروی (از جمله کتاب شیعیگری او که ۸۰ سال پیش نوشته شده) مأنوس و آشنا بودهام. اما سوال اساسی این است: آیا مردم ایران برای گذر از ج.ا. باید شیعه را هم کنار بگذارند؟ چه بسا ما در این پاسخ متفقالقول باشیم که برداشت “ولایتفقیهی” از شیعه را باید حتما کنار گذاشت. فراتر از آن اما به گمان من، بحث دین و مذهب (از جمله شیعه) موضوع تفکر مداوم ملت است و دهها سال (شاید قرنها) طول میکشد. در طول سالها و نسلها، برداشتها از دین دگرگون میشود و تغییر میکند، که میدانید.
من از جمله جناب شهرام (باورهای شخصی مردم؛ از اینرو هیچ تعارضی با اصل آزادی عقیده و دین ندارد) استقبال میکنم و تأکید میکنم که برای تحقق این خواست ملی که حقوق شهروندی و آزادی عقیده و بیان را نیز شامل میشود، باید بیشترین نیرو را علیه ج.ا. گرد آورد. من صلاح کار را در این میبینم که بحث ایدئولوژیک را حتیالمقدور با ظرافت، از بحث سیاسی روز جدا کنیم.
با احترام و عرض ارادت. رضا قنبری
■ مقاله ارزنده آقای صباحی به ایدئولوژی تشیع میپردازد و به درستی جوهر اصلی آن را که «مظلومیت» و «مقاومت» است نشانه میگیرد که خشونت را به امری مقدس تبدیل میکند. در ادامه نوشته آقای شهرام میشود به گفته های سروش دباغ “نو اندیش دینی” هم اشاره کرد و برخوردش با گلشیفته فراهانی و تمجید از خمینی را مثال زد. مخزن فکری شیعه برای حفظ هسته اصلی اش سرشار از خرافات است. این ایدئولوژی خطرناک در آینده نیز باید به نقد گرفته شود. “نو اندیش دینی” اگر نصف کتاب آسمانی اش را کنار نگذارد قادر به “رحمانی” کردن دینش نخواهد بود. حدیث ها و نقل قول های بی سند و مدرک تاریخی که جای خود دارد. هر چند موضوع مقاله اعتقادات و باورهای دینی مردم نیست ولی باید با دین داری مردم هم کار داشت و از راه آموزش و نقد دین و خرافات و جعلیات تاریخی به سراغش رفت. تا فرصت سر بر کشیدن چنین هیولایی در آینده از آن گرفته شود. وظیفه کنترل روحانیت در نظام سکولار دمکرات هم از وظایف دولت است تا پایش را ازگلیم تعیین شده اش درازتر نکند. جواب آقای قنبری هم درست و بجا توسط شهرام گرامی داده شد. در نگاه جناب قنبری نوعی پوپولیسم مستتر است که البته ربطی به موضوع مقاله ندارد.
با احترام سالاری
■ با سلام به آقای صباحی وبا تشکر از دست اندرکاران سایت ایران امروز
آقای صباحی مقاله شما من رو یاد اول انقلاب ضدسلطنتی میاندازد که بحث داغی بود که آدرسهای غلطی داده میشد و عدهای خطر امپریالیسم را بزرگنمایی کرده و در پشت همین جمهوری اسلامی قرار گرفتند و سوختند. من نمیدانم شما چطور موی بحث شیعی را از این ماست پیدا کرده و بیرون کشیدید. مگر این جنبش دعوای شیعی سنی هست که شما آدرس شیعه میدهید؟ مگر ستار خان مگر سرکوب مصدق بحث شیعی بود؟ مگر زمان جنبش آذربایجان که رضا خان ۲۶ هزار آذربایجانی را کشت یا مگر کشتار ۱۷ شهریور ۵۷ یا کردها که سرکوب شدند بخاطر سنی بودنشان کشته شدند.
مگر اعدامهای سال ۶۰ به خاطر سنی بودنشان بود یا اکثرا اتفاقا از مجاهدین بودند که شیعی بودند مقاله علمی شما در بحث شیعه خوب است ولی ربط دادن جنبشها از زن زندگی آزادی یا جنبش اخیر به شیعه دادن همان ادرس اشتباهی زمان اول انقلاب است. در مبارزه برای آزادی یک خلق، شناخت تضاد اصلی نصف پیروزی هست و عدم شناخت آن مسیری رو به بیراهه است.
من نمیدانم چنگیز خان شیعه صفوی بود یا علوی بود نمیدانم ضحاک مسلمان بود یا بهایی بود ولی چیزی که الان میدانم و میفهمم اینست که مردمی بیسلاح و بیپشتیبان در مقابل رژیمی سراسر مسلح و وحشی قتل عام میشوند که از طرف دیگر قبل انکه به داد مردم برسیم و کاری برای آنهاب کنیم بحث مذهب قاتل و مقتول را وسط بکشیم بدور از انصاف خواهد بود.
اول انقلاب آگاهان سیاسی و مورخین تاریخ به مردم هشدار دادند که که دیکتاتوری نعلینی بدتر از دیکتاتوری نظامی خواهد بود ولی بلوغ سیاسی در حدی نبود که گوش شنوایی باشد و الان نتیجه ان در کف خیابان بوضوح دیده میشود. بنظر من چیزی که الان از دست به قلمها انتظار هست باز کردن راه پیشرفت دموکراسی و به هدر نرفتن خونهای پاک کف خیابان با صداقت و وجدان آگاهان و نویسندگان عزیز است. شمعی شده با نور خود مددکار مردم در تاریکی و نشان دادن راه درست باید میبود. خداوند به انقلابیون و مردم کمک کند. آرزو دارم همه وجدان و صداقت و از خودگذشتگی و فداکاری داشته باشند تا این رژیم سرنگون شود و همه چه شیعه چه سنی چه چپ و چه راست و چه بیدین چه با دین و همه اقوام به آزادی مقدس برسند.
با تشکر از همه شما حسین اردبیلی
■ خطاب به دوستانی که نگران تحلیل جامع آقای صباحی هستند.
اگر من به اسلام (شیعه یا سنی) باوری قلبی و شخصی داشتم بهیچوجه نگران آینده علایق دینی خودم نمیشدم؛ برای کسی که دین را یک باور شخصی و درونی میداند فرق نمیکند که در یک کشور سکولار با اکثریت مسیحی یا بودایی زندگی کند یا در ایران سکولار فردا که در آن باورهای رنگارنگ وجود دارند.
معمولن سه پدیده «ایمان» و «مذهب» و «دین سیاسی» (ایدئولوژیک) با هم اشتباه گرفته میشوند. «دین سیاسی» ابزاری است تا حاکمیت قشری تمامیت خواه بر جامعه را تضمین کند. «مذهب» دلالت بر جنبه اجتماعی یا قومی یک مکتب دینی دارد. مذهب در بعد اجتماعی آن در فرهنگها و زمینها و زمانهای گوناگون میتواند نقشی متضاد بازی کند و در ایران بخاطر ویژگیهای شیعه جنبهی زیانبار آن، چنانکه در نوشتهی بالا آمده، بسیار سنگین بوده است. «ایمان» اما مقولهای است فردی و شخصی که گسترهی آن قلب فرد باورمند و خانه و معبد است.
ایمان در زندگی و کنش فرد بازتاب پیدا میکند. در یک محیط سکولار و باورمند به تکثر ایمان هیچکس را نمیتوان از او گرفت. اگر هزار مسجد هم بسته شوند یا تبدیل به درمانگاه و ساختمانهای فرهنگی و غیر بشوند، در کشوری که دهها هزار مسجد دارد، برای فرد ایماندار، نباید جای نگرانی باشد.
نکته دیگر آنکه آنچه بسر اسلام در ایران آمد و هر آنچه که بسر آن خواهد آمد از ارادهی ما - چه باورمند و چه مخالف - بیرون است. سرنوشت اسلام در ایران را کسانی رقم زدند که دین را از خانه خود به عرصهی سیاسی کشاندند و آن را ابزار هژمونی فرهنگی و اجتماعی کردند. بهرهوری ابزارگونه از «ایمان» برای تسلط یک قشر بر جامعه این بلا را بسر دین آورد و هیچکس به اندازهی خمینی و خامنهای سهم بیشتری در این فرآیند نداشتند.
جنبهی اجتماعی دین به احتمال زیاد در ایران آینده بسیار کمرنگ خواهد شد. در یک ایران سکولار پدر و مادر هنگام خرید در بازار مجبور نخواهند شد که در گرمای تابستان به دختر یا پسر ۱۲ ساله خود تشنگی بدهند و به اجبار تظاهر به روزهداری کنند (از دورهی نوجوانی خاطرهای از تشنگی کشیدن خواهر کوچکترم در بازار تهران در گرمای ماه رمضان دارم)؛ در ایران سکولار فرد هیئتی نمیتواند ساعت ده شب طبلی به قطر دو متر را که روی آن نوشته «برود هر که دلش خواست شکایت بکند / شهر باید به من هیئتی عادت بکند» به جلو بیمارستان بکشد و طبل و سنج بزند.
باز بر این نکته تاکید میکنم که اگر دین یک مقوله شخصی و ایمانی است نباید کسی از محدود شدن آن و جلوگیری از تهاجم آن به حریم اجتماعی نگران بشود.
با احترام، یوسف جاویدان
■ با سپاس از توضیح و نگاه شما، جناب قنبری. نباید از این نکته غافل ماند که تجربهی تاریخی نشان داده هر بار که ریشههای ایدئولوژیک خشونت را به زمان و «تحول تدریجی» واگذار کردهایم، هزینهاش را مردم پرداختهاند. شوک میتواند احساس را توضیح دهد، اما جایگزین داوری اخلاقی و مسئولیت انسانی نمیشود؛ همان نکتهای که آقای صباحی با دقت و شفافیت بر آن تأکید کردهاند و بیتوجهی به آن دیر یا زود همواره به فاجعه ختم شده است.
آقای سالاری گرامی نیز روی دو نکته بسیار اساسی انگشت گذاشتهاند: اول، این نکته که: «مخزن فکری شیعه برای حفظ هستهی اصلیاش سرشار از خرافات است». این خرافات، یکی از دلایل بقای حکومت مذهبی در ایران است و باید همواره نقد شوند. دوم، پدیدهی «نواندیشی دینی» که اغلب تغییراتش سطحی و نمایشی است؛ هستهی ایدئولوژی و آموزههای خرافی و کنترلگرایانه دستنخورده باقی میماند و حتی گاهی دوام و مشروعیت رژیم را تقویت میکند.
برای نمونه، برخی از این خرافات عبارتاند از: نیابت امام غایب و قدسیسازی قدرت: اطاعت از فقها و مشروعیتبخشی به ولایت فقیه که پاسخگویی زمینی را از بین برده و ابزار سلطهی مطلق میشود. ولایت فقیه، محصول مستقیم همین تصور است.
ثواب محوری افراطی به جای اخلاق و مسئولیت: معاملهی ثواب و گناه جای تعقل و اخلاق را گرفته و زمینهساز اطاعت کورکورانه از نظام مذهبی میشود.
تقدس روحانیت و مصونیت از نقد: نقد روحانیت برابر با بیدینی تلقی میشود و باز تولید قدرت بدون نظارت و حذف عقل انتقادی را ممکن میکند.
مظلومیت مقدس و تقدیس رنج: روایت «ما همیشه مظلومیم» خشونت و سرکوب را توجیه میکند و قربانیسازی دائمی تولید میکند.
احادیث ضعیف و جعلی بهعنوان قانون زندگی: ابزار مشروعیتبخشی به رفتارها و سرکوبهاست.
تضاد شدید علم و عقل با چنین احادیثی (ساختگی و فیالبداهه): که در حوزهها و تکایا برای مصارف مخصوص ساخته و پرداخته میشوند.
تا وقتی این محورهای فکری نقد نشوند، اصلاحات و شعارهای «نوگرایانه» تنها سوی دیگر همان سکه خواهند بود و حکومت میتواند نفس بکشد و مشروعیت موقت کسب کند. در نتیجه، نواندیشی حتی با نیت اصلاح، اگر هستهی ایدئولوژی و آموزههای خرافی را دست نخورده باقی بگذارد، در عمل تضمینی است برای بقای ساختار روحانیت و مردم را از ابزارهای سرکوب رها نمیسازد. تنها نقد عمیق، مستمر و علمی است که میتواند امکان تغییر واقعی در زندگی و آزادی مردم را فراهم کند.
به امید ایرانی آباد و آزاد؛ ایرانی که شیوه و تداوم زیست مردمانش، از هر قوم و نژاد و باور، زادهی گفتوگوی آزاد اندیشهها در فضایی امن و به دور از خشونت باشد؛ نه محصول غرش هراسانگیز گلولهای از دهانهی یک اسلحه، همراه ضجه یک مادر ... و نه زاییدهی فتوایی برخاسته از تاریکترین پستوهای یک مکتب فکری فرسوده. روح جامعه زمانی به آرامش میرسد که این اجماع و این انتخاب برای زیستن، حاصل شعاع ساطعهای از برخورد، امتزاج و التفات افکار گوناگون و بر اساس منشور حقوق بشر باشد؛ که آن، اگر عین حقیقت نباشد، لآاقل بارقهای از آن است.
موفق و پیروز باشید / با احترام شهرام
■ با سپاسی گرم از دکتر صباحی گرامی، مقاله ارزشمند، آگاهی دهنده، علمی و جسورانه شما درست در زمانیکه اندوهی سهمگین بر دلها نشسته است، و ذهن ها مبهوت و جستجوگر ماندهاند، نوشتار شما به مانند خورشید نورافشان بر ما تابید. از تحلیل تاریخی و جامعهشناختی بزرگترسن دشمن فرهنگی و تاریخی ما ایرانیان (تشیع شنیع اثنا عشری) بسیار آموختیم. من مطمئن هستم کتابهای شما منبع تدریس در دانشگاه های ایران آزاد فردا خواهد بود.
با سپاس / سیامک رفیعزاده
■ مایلم از جناب دکتر محمود صباحی بابت این مقاله، که بر پایهٔ روایتهای تاریخی و با رویکردی بیطرفانه نوشته شده، صمیمانه تشکر کنم. ایشان از معدود روشنفکران ایرانی معاصرند که بیواهمه و شجاعانه به ظلمی که بر بابیان و بهائیان هم رفته اشاره میکنند و همین امر، نشانی روشن از شجاعت فکری، تحلیلی جامعه شناختی و مهم تر از همه خودنفروختگی اخلاقی است.
مهران معلم
■ مثل همیشه شیوا و روشنگر... حرف حساب، امیدوارم به زودی بساط این تفکر دهشتناک تر از قرون وسطایی برچیده بشه و خودشان و طرفداران منفعت طلب و فریب خورده شان به زباله دان تاریخ بپیوندند. ارادتمند استاد عزیزم و همه انسانهای آزاداندیش.
حامد
■ شهرام گرامی. من در رد تئوریک نظرات شما و سایر دوستان محترم چیزی ننوشتم. آنچه روی آن تاکید داشتم این بود که فراسوی تفکرات دینی و فلسفی، باید تمام نیروهایی که برای آزادی مبارزه میکنند، باید متحد شوند تا بتوان از سد ج.ا. عبور کرد. خلاف میگویم؟ نکته دوم: اگر کسی اعلام میکند که به آزادی و حقوق بشر اعتقاد دارد، کافی است که در جبهه “آزادی” باشد. از چنین کسی اگر دوستانه تقاضا کنم که شرح دهد چگونه شیعه را با حقوق بشر منطبق میداند، اگر خواست، میشود در یک فضای سالم با او به گفتگوی منطقی نشست. اما اگر نخواست توضیح بدهد، نمیتوان او را مجبور به ادای توضیح کرد. اجبار و فشار آوردن به فرد برای توضیح عقاید خود، وارد مقوله تفتیش عقاید میشود. کنراد آدنایر اولین صدراعظم آلمان فدرال جمله پرمغزی دارد: “مردم، همینها هستند که میبینی”! توجه داریم که منظور او دنیای «سیاست» است. قبول کنیم که مردم نظرات گوناگون دینی، وجدانی و فلسفی دارند، اما وجه مشترک آنها نفی حکومتی است که دغدغه مردم را ندارد. ما مردم ایران، چه داخل چه خارج کشور، در یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ خود قرار گرفتهایم. تمامی شجاعت، تجربه و تیزهوشی فرهنگ چند هزار ساله ملت ایران به میدان مبارزه آمده است. آیا میتوانیم تمامی نیروی خود را علیه این دشمن خانگی بسیج کنیم؟ اگر نه، تاریخ این سهلانگاری را بر ما نمیبخشد.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
اگر تاریخ معاصر این سطح از کشتار را ذیل مفهوم نسلکشی طبقهبندی نکند، دستکم اقتضا دارد که در چارچوب حقوق بینالملل، مورد بازبینی و ارزیابی حقوقیِ جدی قرار گیرد. جامعهٔ ایران در وضعیتی از بهت، سوگواری و آسیب جمعی به سر میبرد، حال آنکه در سوی دیگر، عاملان خشونت در فضایی از سرمستی ناشی از تصور تثبیت قدرت عمل میکنند. این دو وضعیت متعارض نمیتوانند بهطور نامحدود تداوم یابند.
با فروکشکردن شوک اولیه و بازگشت عقلانیت به عرصهٔ عمومی، پرسش محوری آن خواهد بود که در دو سوی این مرز خونین چه بازآراییهای سیاسی و اجتماعی رخ خواهد داد. شواهد تاریخی نشان میدهد که حتی بخشی از نیروهای درگیر در سرکوب نیز در مقطعی با پیامدهای کنش خود مواجه میشوند؛ بااینحال، شکافی که در نتیجهٔ خشونت گسترده میان آنان و جامعه پدید آمده، ترمیمپذیر نیست. این شکاف ماهیتی روانی، نهادی و اخلاقی دارد.
در این چارچوب باید تصریح کرد که پس از تلفات گسترده در مقیاس دهها هزار نفر، سخنگفتن از «آشتی ملی» میان عاملان خشونت و قربانیان، بدون عبور از فرایندهای سختگیرانهٔ حقیقتیابی، پاسخگویی کیفری نه واقعبینانه است و نه از منظر اخلاق سیاسی قابل دفاع.
هرگونه تلاش برای گذار سیاسی که این مطالبات بنیادین را به تعویق اندازد، خطر تثبیت زخمهای اجتماعی و بازتولید چرخهٔ خشونت در آینده را در پی خواهد داشت.
سیاست و آرمانهای اجتماعی در عرصهٔ تحقق تاریخی همواره بر یکدیگر منطبق نیستند؛ همانگونه که واکنشهای جمعی در دورههای مختلف اشکال متنوعی به خود میگیرند. ازاینرو، کنش سیاسی و راهبرد گذاری، باید بهمثابه تابعی از این تحولات اجتماعی، بهطور مستمر باز تنظیم شود تا مسیر تغییرات با کمترین هزینهٔ انسانی و در جهت منافع عمومی جامعه هدایت گردد.
در وضعیت کنونی ایران، در یک سوی منازعه سران جمهوری اسلامی و نیروهای سرکوبگر قرار دارند و در سوی دیگر، اکثریت جامعهای متکثر که، فارغ از تفاوتهای فکری، ضرورت گذار از نظم سیاسی موجود را برای دستیابی به آیندهای متفاوت احساس میکند.
در این بزنگاه تاریخی که ممکن است از حیث زمانی کوتاهمدت باشد هر جریان داخلی یا هر دولت خارجی که بتواند بهگونهای مؤثر در کنار اکثریت جامعه قرار گیرد و از ظرفیت خشونت سازمانیافته بکاهد، از منظر تحلیلی میتواند عاملی مهم در کاهش هزینههای انسانی و تسهیل فرایند گذار تلقی شود.
هرچند در سیاست واقعگرایانه، دولتها عمدتاً بر اساس منافع ملی خود عمل میکنند، در شرایط کنونی هم جمهوری اسلامی و هم مخالفان آن در پی جلب حمایت دولتها و نهادهای بینالمللیاند. بااینحال، اگرچه حکومت از منابع و ظرفیتهای مالی گستردهتری برای اثرگذاری برخوردار است، کنشگران سیاسی مخالف برای بهرهگیری از این فضا الزاماً به هزینههایی همسنگ نیاز ندارند؛ مشروط بر آنکه تمرکز خود را از خودافشاییها و خودتبلیغیهای پراکنده به سوی ائتلافسازی و صورتبندی روشن راهبردهای گذار معطوف کنند.
در مقطع کنونی، تنها همبستگی نیروهای ایرانی میتواند امکان شکلگیری توافقهای پنهان یا معاملاتی زیانبار میان جمهوری اسلامی و قدرتهای بزرگ بینالمللی را کاهش دهد. نباید از نظر دور داشت که حکومت از ظرفیت بیشتری برای اعطای امتیاز به بازیگران خارجی برخوردار است؛ ازاینرو، مزیت اصلی نیروهای مخالف در برابر چنین وضعیتی، انسجام و هماهنگی راهبردی آنان است.
این همبستگی، افزون بر تقویت موقعیت سیاسی مخالفان، میتواند هزینههای سیاسی و اقتصادی حمایت خارجی از جامعهٔ ایران را کاهش داده و احتمال آن را افزایش دهد که این حمایتها در مسیری همسو با مطالبات عمومی و نه در قالب بدهبستانهای غیر شفاف سامان یابد.
۵ بهمن ۱۴۰۴
■ با سلام، جان کلام نوشته شما بنظر میآید در این فراز باشد که «نباید از نظر دور داشت که حکومت از ظرفیت بیشتری برای اعطای امتیاز به بازیگران خارجی برخوردار است؛ ازاینرو، مزیت اصلی نیروهای مخالف در برابر چنین وضعیتی، انسجام و هماهنگی راهبردی آنان است.».
ما مردمی هستیم تنها و فقط با همبستگی و اتحاد میتوانیم از پس این نظام جرار و مسلح که از بکار بردن مواد شیمیایی نیز باکی ندارد برآییم. امیدوارم که پس از در آمدن از شوک این فاجعه باورنکردنی همچنان بتوانیم بر عقلانیت تکیه کنیم و از یاد نبریم که امکانات این دولت گسترده است و ما تنها میتوانیم (با حفظ دیدگاهها) با همیاری و اتحاد و فشرده کردن صفها از این دولت ضدمردمی عبور کنیم.
با احترام ی. جاویدان
■ جاویدان گرامی، از اینکه توانستهاید کل نوشتهٔ مرا با چنین دقت و انسجامی خلاصه کنید، بسیار سپاسگزارم.
گرگانی
پدیدارشناسیِ خون و بنبست: مرثیهای برای نوزده سالگیِ مدفون
خیابان، پیش از آنکه مسیری برای عبور باشد، در تجربهیِ زیستهیِ یک جوانِ ایرانی، یک «آستانه» است؛ مرزی میانِ خفقانِ چهاردیواری و افقِ مبهمِ رهایی. اما وقتی از جوانی نوزدهساله سخن میگوییم که شرمِ سفرهیِ خالیِ پدر، ستون فقراتِ غرورش را شکسته است، خیابان دیگر نه یک معبر، که یک «فریادِ مجسم» میشود. او به خیابان نمیآید که قدم بزند؛ او به خیابان میآید تا حجمِ تنِ رنجورِ خود را به رخِ تاریخ بکشد.
خیابان، در آن لحظه، دیگر خیابان نیست؛ صحنهای است که زمان در آن میایستد و تاریخ، با صدایی خفه، نفس میکشد. جوان نوزدهسالهای که از خانه بیرون میآید، چیزی جز شرمساری پدر و مادرش را بر دوش ندارد؛ شرمساریِ ناتوانی از خرید نان، شرمساریِ نگاههایی که شبها بر سفرهی خالی میلغزند. او نه ایدئولوگ است و نه قهرمان؛ بدنِ نحیفِ امید است که به خیابان قدم میگذارد تا بگوید زندگی دارد از دست میرود. خیابان، در این لحظه به آستانه تبدیل میشود: آستانهی میان بودن و نبودن، میان رؤیا و مرگ.
پدیدارشناسیِ این حضور، با «شرم» آغاز میشود. شرم، غلیظترین تجربهیِ عاطفیِ فقر است. وقتی پسر نوزدهساله، لرزشِ دستانِ پدر را هنگامِ خالی کردنِ جیبهایش میبیند، یا نگاهِ رو به زمینِ مادر را در برابرِ ویترینِ قصابی، جغرافیا در ذهنش فرومیپاشد. در این لحظه، «خانه» که باید مأمن باشد، به قفسی از حقارت بدل میشود. نوزدهساله بودن، یعنی لبهیِ پرتگاهِ آرزوها ایستادن؛ یعنی لبریز بودن از تمنایِ زندگی، در حالی که واقعیتِ اقتصادی چونان بختکی سربی بر قفسهیِ سینهات نشسته است.
او به خیابان میآید. خیابان در نگاهِ او، «فضایِ عمومی» نیست؛ عرصهیِ تقابلِ «تنِ بیدفاع» و «آهنِ مستبد» است. او میآید تا بگوید: «من هستم»، اما خیابانِ شهرِ من، سالهاست که گوشهایش را با بتن و سرب پر کرده است. خیابان حافظه دارد. سنگفرشها میدانند پاهایی که بر آنها میدوند، پاهای فرار نیستند؛ پاهای مطالبهاند. صداها، نه شعار، که نالهی فروخوردهی سالها تحقیرند. اینجا بدنها سخن میگویند؛ بدنهایی که از فرط گرانی لاغر شدهاند، از فرط بیکاری خمیدهاند، از فرط شرم سر به زیر دارند. جوان، با قلبی که هنوز ریتم کودکی را حفظ کرده، به خیابان میآید تا لحظهای از این شرم رها شود؛ تا بگوید فقر فقط عدد نیست، زخمی است که هر روز تازه میشود.
یک ساعت. تنها شصت دقیقهیِ لرزان طول میکشد تا نوزده سال امید، تکهتکه شود. پدیدارشناسیِ گلوله، پدیدارشناسیِ «انقطاع» است. گلوله فقط نمیکشد، گلوله «زمان» را در تنِ جوان منجمد میکند. وقتی سُربِ سرد، بافتهایِ گرمِ قلبی را میدرد که لبریز از عشق به مادری رنجور بود، در واقع یک «جهان» منهدم میشود. قلب در اینجا فقط یک تلمبهیِ خون نیست؛ کانونِ آرزوهایی است که قرار بود فردا را بسازد.
یک ساعت بعد، خیابان صورت عوض میکند. همان آستانه، دهان باز میکند و گلوله را میبلعد؛ گلولهای که مسیرش کوتاه است اما پیامدش بیانتها. قلب جوان را میشکافد؛ قلبی که هنوز فرصت نکرده عاشق شود، کتابی را تمام کند، یا دست پدرش را با افتخار بفشارد. اینجا، پدیدارشناسی مرگ، عریان میشود: مرگ نه بهمثابه حادثه، که بهمثابه سیاست؛ نه خطا، که قاعدهای سرد. خیابان، که قرار بود میدان گفتوگو باشد،فضایی برای شیطنتهای جوانی به گورستانی بینام بدل میشود.
جوانمرگی در ایران، یک رخداد نیست؛ الگوست. الگویی که هر بار با نامی تازه تکرار میشود و هر بار خانوادهای را به سکوتی ابدی میسپارد. مادر، در خانهای که بوی نان نمیدهد، اکنون بوی پیراهن پسرش را نگه میدارد. پدر، که شرمساری نان را تاب آورده بود، این غم جگرسوز را چگونه تاب بیاورد؟ خیابان، در اینجا، امتداد خانه میشود؛ خانهای که دیوار ندارد و سقفش آسمانی است که بیتفاوت نگاه میکند.
تصور کن: لحظهای که او بر زمین میافتد، آخرین تصویری که در چشمانِ خیسش میلرزد، نه پیروزی است و نه حماسه؛ شاید تصویری از چایِ سرد شدهیِ خانه است و مادری که هنوز منتظر است تا صدایِ کلید در قفل بپیچد. او سقوط میکند و با هر قطره خونی که از سینهاش به سیاهرگِ خیابان مینوشاند، بخشی از آیندهیِ یک سرزمین لخته میشود.
در ایران، خیابان دیگر بویِ دود و آهن نمیدهد؛ بویِ «جوانیِ ناتمام» میدهد. هر سنگی در این پیادهروها، شاهدی است بر قامتی که زودتر از موعد تاشده است. پدیدارشناسیِ خیابان در جغرافیاهایِ استبدادزده، پدیدارشناسیِ «تروما»ست. ما از خیابانهایی عبور میکنیم که هر گوشهاش، قتلگاهِ یک لبخند است. نوزدهسالگی، سنی است که باید در آن خطا کرد، گریست، عاشق شد و دوید؛ اما در اینجا، نوزدهسالگی به سنِ «شهادتِ اجباری» بدل شده است.
پدیدارشناسی خیابان یعنی دیدن آنچه دیده نمیشود: ترسِ جمعی که به شجاعت بدل میشود، امیدی که از دل نومیدی سر میزند، و خشونتی که با ادعای نظم، بینظمترین کار را میکند. جوانان ایران، پیش از آنکه پیر شوند، به تاریخ سپرده میشوند؛ نه بهعنوان عدد، که بهعنوان جای خالی. هر جای خالی، شکافی است در روایت زندگی؛ شکافی که با هیچ آمار و بیانیهای پر نمیشود.
چگونه میتوان گریه نکرد؟ وقتی میدانی آن که در خاک خفته، نه برای قدرت جنگیده بود و نه برای شهرت؛ او فقط میخواست پدرش در آستانهیِ پیری، طعمِ تلخِ شرمساری را نچشد. او قربانیِ سیستمی شد که «بقایِ خود» را در «فنایِ فرزندانِ خاک» میبیند. گلولهای که در قلبِ او نشست، پیشتر از لولهیِ تفنگِ یک مزدور، از نهادِ یک بیعدالتیِ سیستماتیک شلیک شده بود.
امروز، زمینِ ایران سنگین است. نه سنگین از کوهها و جنگلها، بلکه سنگین از هزاران قلبِ نوزدهسالهای که در اعماقش میتپند اما صدایی ندارند. ما ملتی هستیم که قبرستانهایمان از دانشگاههایمان جوانترند. ما ملتی هستیم که مادرانمان به جایِ تورِ عروسی، پارچهیِ سفیدِ کفن در صندوقچهها دارند.
خیابان میگرید، اما اشکش دیده نمیشود. اشکها در کفشها جمع میشوند، در آستینها پنهان میمانند، در گلوها میسوزند. این گریه، گریهی جمعی است؛ گریهای که به فریاد بدل میشود و باز خاموش میگردد. جوان نوزدهساله، با گلولهای در قلب، به ما یادآوری میکند که آینده، اگر امروز کشته شود، فردا ندارد. او نه قربانی تصادف، که قربانی تعلیقِ مزمنِ زندگی است؛ تعلیقی که نسلها را میان انتظار و مرگ معلق نگه داشته است.
در خیابان، زمان فشرده میشود. کودکی، جوانی و مرگ در یک قاب مینشینند. این فشردگی، معنای جوانمرگی است: حذف فاصلهها، کوتاهکردن مسیرها، بستن راههای ممکن. پدیدارشناسی این صحنه، ما را وادار میکند به دیدن بدنها، نه شعارها؛ به شنیدن ضربان قلبها، نه خطابهها. هر گلوله، گفتوگویی را قطع میکند که هنوز آغاز نشده بود.
و سرانجام، خیابان میماند با لکهای که شسته نمیشود. لکهای که نه خونِ یک نفر، که خونِ امکانهاست. جوان نوزدهساله، در سکوتِ پس از شلیک، به نمادی بدل میشود از نسلی که میخواست زندگی کند و به مرگ حواله شد. اینجا، سوگواری نه انتخاب، که وظیفه است؛ سوگواری برای خیابانی که میتوانست محل عبور باشد و شد محل دفن. اشک، در این سوگواری، زبان حقیقت است؛ حقیقتی که میگوید جوانمرگی، وقتی سیاست میشود، جامعه پیر میگردد و آینده، پیش از تولد، به خاک سپرده میشود.
اما توای جوانیِ غارتشده!ای که گلوله را چون مدالی از شجاعت در میانهیِ سینهات پذیرفتی تا نانِ سفرهیِ پدرت بیش از این آغشته به اشک نباشد. تو نرفتهای؛ تو در رگهایِ این خیابان لخته شدهای. هر بار که کسی از آن نقطه عبور میکند، اگر کمی گوش بخواباند، صدایِ تپشهای ناتمامِ تو را میشنود که هنوز فریاد میزنی: «آیا زندگی، سهمِ من نبود؟»
داغِ تو، نه با مرثیه سرد میشود و نه با گذشتِ زمان. این داغ، زخمی است که بر پیشانیِ تاریخِ ما مانده است؛ نشانهای از روزگاری که در آن، قیمتِ یک قرصِ نان، قلبِ تپندهیِ یک پسرِ نوزدهساله بود.
بگذارید نامهای را که به مادرش نوشته برایتان بازگو کنم:
نامهای از اعماقِ خاک (فرزندی که نوزدهساله ماند)
مادر، سلام. میدانم که صدایت در گلو شکسته و چشمهایت، دو چشمهیِ خونین شدهاند که شب و روز بر سفرهیِ خالیمان میبارند. مرا ببخش که بیخداحافظی رفتم. مرا ببخش که آن روز، وقتی از در بیرون میرفتم، به پشت سرم نگاه نکردم؛ میترسیدم اگر لرزشِ چانهات را ببینم، پاهایم سست شود و دوباره برگردم به آن کنجِ اتاق و زل بزنم به دستهایِ پینهبستهیِ بابا که بویِ ناامیدی میداد.
مادر، آنجا که من ایستاده بودم، هوا نبود؛ شرم بود. هر لقمه نانی که بابا با خجالت سرِ سفره میگذاشت، مثلِ تیغی از گلویِ من پایین میرفت. من نوزدهساله بودم، مادر! باید کوه را جابهجا میکردم، اما حتی نمیتوانستم باری از روی دوشِ نحیفِ تو بردارم. خیابان مرا صدا زد؛ نه برای جنگ، برایِ فریادِ تمامِ آن حرفهایی که در گلویم لخته شده بود.
آن لحظه که گرمایِ سُرب را در سینهام حس کنم، درد نخواهد داشت. درد، آن نگاهِ بابا است وقتی که به کفشهایِ پارهام خیره می شود. وقتی تیر به قلبم بخورد، فقط یه لحظه سردم خواهد شد. یکهو تمامِ خاطراتِ کودکیام مثلِ دانههایِ تسبیح از هم خواهد پاشید. در آن صدمثانیه، صورتِ تو را خواهم دید که داری برایم دعا میکنی. میخواهم بگویم «مادر، دعا نکن، اینجا فرشتهها هم جلیقهیِ ضدگلوله ندارند. درضمن مثل همیشه زود زود بهم زنگ نزن که کجام در بهشت گوشیها را بر نمیدارند.»
مادر، وقتی در آغوشِ سردِ زمین خوابیدم، دیگر نگرانِ گرانیِ نان نباش. من اینجا دیگر گرسنه نمیشوم. اما دلم برایِ بویِ نانِ گرمی که تو با عشق میخریدی، تنگ میشه. مرا در پیراهنی که دوست داری به خاک بسپار؟ همان که میگفتی رنگش به صورتِ جوانم میآید! البته اگر برای جسدم پول گلولهها را طلب نکنند آخر مادر می دانی که ارزش وجودی افرادی مثل من حتی دو گلوله هم نیست.می دانم اگر چنین کنند پولی نخواهید داشت پس بی خیال جسدم بشوید بالاخره جایی دراین زباله دانی خواهد بود که جسدم تجزیه شود.
گریه نکن، فدایِ قلب مهربانت شوم. هر قطره اشکِ تو، لختهیِ خونی میشود در قلبِ زمین. من نمردهام؛ من فقط نوزدهسالگیام را در خیابان جا گذاشتهام تا شاید روزی، پسری دیگر، نوزدهساله دیگری، مجبور نباشد میانِ «شرمِ پدر» و «گلولهیِ مزدور»، یکی را انتخاب کند. من لختهیِ خونی هستم که قرار است رگِ خوابِ این شهر را بیدار کند. مواظبِ بابا باش؛ به او بگو سرت را بالا بگیر، پسرت برایِ نان نرفت، برایِ «حرمتِ نان» رفت.
و اما بارِ گرانِ ما زندگان!
و شمایی که هنوز نفس میکشید و سایهتان بر سنگفرشهایی میافتد که خونِ نوزدهسالهها را مکیده است. بشنوید! ما که ماندهایم، دیگر آدمهایِ سابق نیستیم. ما حاملانِ یک «ترومایِ جمعی» و یک «دِینِ ابدی» هستیم. مسئولیتِ اخلاقیِ ما در قبالِ این خونهایِ به ناحق ریخته، نه با گریستن تمام میشود و نه با فراموشی درمان مییابد.
ما بازماندگان، «نگهبانانِ حافظه» هستیم. بزرگترین شرمی که میتواند گریبانِ یک ملت را بگیرد، عادیسازیِ فاجعه است. اینکه صبح از روی لکههایِ شسته شدهیِ خون عبور کنیم و شب به روزمرگیهایِ حقیرمان پناه ببریم، یعنی ما هم تیرِ خلاصی به قلبِ آن جوان زدهایم. مسئولیتِ ما، «روایت کردن» است. نباید بگذاریم روایتِ جلاد، جایگزینِ حقیقتِ قربانی شود. ما باید نامهایِ آنها را چون تعویذی بر لب داشته باشیم.
اخلاق حکم میکند که ما «شاهدانِ صادق» باشیم. هر قطره خونی که بر زمین ریخت، یک «پرسش» است که از ما پرسیده میشود: «تو برایِ حرمتِ این زندگی چه کردی؟» سکوت در برابرِ شری که جوانی را میبلعد، سکوت نیست؛ همدستی است. ما وظیفه داریم بنبستِ فکریِ استبداد را با تبرِ آگاهی بشکنیم. اگر آن جوان، سینه در برابرِ گلوله سپر کرد، ما باید سینه در برابرِ «دروغ» سپر کنیم.
مسئولیتِ ما این است که نگذاریم این خونها لخته شوند و از حرکت بازایستند. ما باید این لختهها را به «جریانِ مداومِ آگاهی» بدل کنیم. نباید اجازه دهیم مرگِ آنها به یک عدد در گزارشهایِ حقوقبشری تقلیل یابد. هر جوانِ کشتهشده، یک «امکانِ بشری» بود که از جهان گرفته شد؛ یک موسیقی که نواخته نشد، یک جراح که به اتاق عمل نرسید، یک عاشق که به وصال نرسید.
ما بازماندگان، مدیونِ آن نگاههایِ واپسین هستیم. اخلاقِ ما در گروِ ایستادگیِ ماست. اگر ما امروز در برابرِ ظلم خاموش بمانیم، در واقع به مزارِ تمامِ آن نوزدهسالهها دستبرد زدهایم. مسئولیتِ ما ساختنِ جهانی است که در آن، هیچ مادری مجبور نباشد پیراهنِ خونیِ پسرش را بو کند تا زنده بماند. ما باید لرزشِ صدایِ آن مادر را به فریادی بدل کنیم که پایههایِ هر استبدادی را به لرزه درآورد.به یاد داشته باشیم: زمین درد میکند، و درمانِ این درد، نه تیرِ خلاص، که بیداریِ ماست. ما باید زمینِ پُر از لخته را با عدالت، شستوشو دهیم تا دست هیچ تاریکیای و هیچ اهریمنی نتواند جان زیبای جوانان مان را برباید و زیبایی شان را به یغما ببرد. تا مبادا بیش ازاین شرمسار آن دختر جوانمرگ باشیم که در دفترش نوشته بود:
«من از مرگ هراسی ندارم
به شرطی که مرگ من رستاخیز دوباره وطنم باشد
به شرطی که در میان بازوان آزادی بیفتم»
■ بیتردید، یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین نوشتههای آقای قربان عباسی است؛ نوشتاری که با لطیفترین تعابیر انسانی و احساسی، یکی از تلخترین فصلهای تاریخ کشورِ ماتمزدهی ایران را پیش چشم ما میگشاید و وجدانهای بیدار و هوشیار را به کنشی شایسته، آنگونه که سزاوارِ خونهای به ناحق بر زمینریخته است، فرا میخواند. من، با چشمانی لبریز از اشک، به سطرهای پایانی آن رسیدم. سپاسگزار این مرثیهی عمیقاً انسانی و وجدانی شما هستم.
شهرام
■ شهرام جان من هم با اشک این مقاله پر احساس را خواندم. از ابعاد این جنایت خون در رگ آدم منجمد میشود. یاد سخن بانویی از بازماندگان هولوکاست افتادم که پس از از سر گذراندن و دیدن فجایع دوران جنگ دیگر به انسانیت اعتقاد نداشت. من ماندهام که چگونه عدهای توان انجام چنین جنایتی را دارند و نانشان را در خون این ملت میزنند و به زندگی عادی خود ادامه میدهند.
با سپاس از آقای عباسی و با آرزوی ماندگاری قلم توانایش. سالاری
■ سپاسگزار از آقای عباسی که سخنگوی قلب و روح دردمند ایرانیان هستند در این سیه روزگار وطن زخم خورده و خون ریزان.
پیروز.
۱- قطع امید از اصلاحطلبان پیشتر اتفاق افتاده بود؛ در خیزش زندگی و قتلعام جانبهلبرسیدگان، گذار مسالمتآمیز به شبحی دوردست بدل شد و جامعه به سمت انتخابهای دیگر رانده شد.
۲- سران ج.ا. در قریبالوقوع بودن یک خیزش بزرگ تردیدی نداشتند و خود را برای مقابله با آن آماده کرده بودند. ارسال دستجات آموزشدیده به میان مردم برای تشدید خشونت و فراهم کردن توجیه سلاخی مردم، بخشی از برنامه حکومت بود که با موفقیت اجرا شد.
۳- حکومت در روایتسازی برای نسبت دادن خیزش مردم در ۱۱۰ شهر کشور به عوامل اسرائیل، با رسوایی بزرگی مواجه شده است. دستگاههای امنیتی که خود را قدرقدرت میدانستند، در این روایتسازی، سازمانهایی بیکفایت و ورشکسته معرفی میشوند که در شناسایی نفوذ «دشمن» به سراسر کشور، کاملاً ناتوان بودند. حکومت که هیچ سندی برای اثبات مدعای خویش در زمینه لشکرکشی اسرائیل ارائه نکرده است، در آینده نزدیک در مدیریت این رسوایی با دشواریهای بزرگی روبرو خواهد شد.
۴- روزنهگشایان، پزشکیان و خاتمی که روایت خامنهای را تکرار نموده و از «خنثی شدن یک توطئه بزرگ علیه امنیت ملی و یکپارچگی کشور» قدردانی کردهاند، عملاً به بخشی از جریان خونشویی در این فاجعه ملی بدل شدهاند. جبهه اصلاحات هم با سکوتی بزدلانه به این مجموعه پیوسته است.
۵- قتلعام مردم بیپناه و بسته شدن همه روزنهها، احتمال شکلگیری گروههای خودجوش جوانان برای اقدامات مسلحانه و انتقام از سرانگشتان رژیم را به شدت افزایش میدهد. باید امیدوار بود که نیروهای سیاسی خشونتطلب به سمت تشدید چنین اقداماتی سمتگیری نکنند.
۶- ترامپ بهدنبال یافتن و مدیریت گزینهای در درون نظام است که آماده توافق با او باشد. او اوضاع بعد از خیزش بزرگ مردم را در شرایط بحران شدید اقتصادی و محدود شدن امکانات منطقهای رژیم، مناسبتر از هر زمان دیگر دیده و برای تشدید فشار، ناوهای جنگی خود را هم به منطقه گسیل کرده است.
۷- هدف ترامپ در مذاکره و معامله با رژیم، علاوه بر تأمین امنیت پایدار اسرائیل و تثبیت موقعیت آن به مثابه یکی از ژاندارمهای منطقه از طریق تعطیل پروژه غنیسازی و محدود کردن برد موشکهای ج.ا.، حصول اطمینان از آن است که ایران در خاورمیانه علیه منافع آمریکا و در کنار چین و روسیه قرار نخواهد گرفت و تأمینکننده نفت ارزان و نامحدود برای چین نخواهد شد.
۸- تحقق هر نوع توافقی با ترامپ در گروی بیاثر کردن کامل علی خامنهای است. هر فرد یا تیم نظامی یا غیرنظامی که حاصل توافق اولیگارشی حاکم با ترامپ باشد، در شرایطی که فنرها زیر فشار بنیادگرایی بسیار فشرده شدهاند، این شانس را خواهد داشت تا بر بستر لغو تحریمها، با آزاد اعلام کردن حجاب، لغو فیلترینگ، اعلام آزادی در تجارت خارجی، تأمین آزادیهای اجتماعی، حذف موانع سرمایهگذاری و افتتاح مجدد سفارت آمریکا، با مشت آهنین حکومت کند و یک جهش اقتصادی بزرگ را مدیریت نماید.
۹- در صورت عدم توافق با ترامپ و تداوم فشارها، مقاومت در درون حکومت هم به مقاومت مدنی مردم افزوده خواهد شد و فضا میتواند برای بازگشت شبح گذار خشونتپرهیز، سامانمند و جامعهمحور به فضای سیاست ایران مساعد شود.
۱۰- هر رسوایی سیاسی حکومت و هر شکست و بیکفایتی این یا آن نیروی سیاسی اپوزیسیون، در عین حال شکستی برای «سیاست» به مفهوم عام آن است. ترکش شکست هر گروه سیاسی به همه اصابت خواهد کرد و در نهایت مردم را به هر چه سیاست و نیروی سیاسی است، بیاعتماد میکند. بیتدبیری پهلوی در مدیریت خیزش زندگی که به سرکوب خونین آن منجر شد، ضربه سختی به اعتماد مردم به سیاست وارد ساخت و تهمانده آن را هم بر باد داد. احیای این اعتماد بدون تجدیدنظر اساسی در مناسبات میان گروهها و نحلههای سیاسی گوناگون عملاً ممکن نخواهد بود. جمهوریخواهان و همه دموکراتهای مشروطهخواه باید ضمن تداوم گفتوگوهای نقادانه و راهگشایانه، فضایی برای بازنگری عمیق و همگانی فراهم آورند که کل سیاست را در بر بگیرد و بر بستر آن، امکان یک تفاهم فراگیر، راهبردی، ایرانمحور و افقگشایانه فراهم آید.
■ هنوز ابعاد کشتار رژیم و چگونگی وحشیانه آن کاملا مشخص نیست. اما شواهد دال بر بیرحمانهترین کشتار جمعی در تاریخ معاصر جهان دارد، از نظر تعداد شهرها، بازه زمانی کوتاه، شرکت میلیونی مردم، کشتار کور دها هزار نفر، و شیوه های سادیستی و وحشیانه رژیم در انتقام از مردم. جمهوری اسلامی رکورد خود را شکست.
متاسفانه تمایل غالب در میان ایرانیان به خونخواهی بیشتر از هر چیز دیگر نزدیک است، و احتمال تمایل به سیاست کمتر از هر زمان دیگر است. اگر اتحاد نیروهای جنبش تا به حال یک ضرورت بود؟ امروز به یک امر حیاتی بود یا نبود مدنیت در آینده و سپهر سیاسی ایران تبدیل شده. فعالان و رهبران میدانی در بندند و چشم اندازی برای آزادی و فعالیت آنها نیست، بویژه اگر سیاست های ترامپ-پوتین جایی در آینده حکومت ایران داشته باشند.
برای همراه کردن و همکاری با پادشاهی خواهان باید کاری کرد کارستان. این توقعی است از جامعه روشنفکری مدرن ایران با بیش از یک قرن توشه فکری و تجربی.
موفق باشید، پیروز.
■ قسمت ۱۰ مقاله جناب پورمندی اهمیتی فوق العاده دارد و نشان از داشتن مسئولیت و وجود نقشه راه. حساب مشروطه خواهان و پادشاهی خواهان (از نوع حکومت کردن به جای سلطنت کردن) را باید از هم جدا کرد و تک روی و رهبر تراشیهای تحمیلی را باید کنار گذاشت. ملت ایران عاصی از دست حکومت است و طبیعی ست که بخشی از آن هم به هر ریسمانی برای خلاصی از این وضع چنگ میزند. با جبههای فراگیر و برنامهای که همه شهروندان را زیر چتری برای مقابله با حکومت اسلامی جمع کند، میتوان افقی روشن را به ملت ایران در مبارزه شان برای گذار از این جهنم دینی و نظامی و مافیایی نشان داد. به تمام آن هایی که همیشه مردم را از سوریه شدن میهن میترساندند و مماشات با رژیم و “مقبولیت” دادن به آن را تبلیغ میکردند دیگر باید ثابث شده باشد که چه کسانی حاضر به سوریه کردن ایران برای بقای خود میباشند. رژیم در تله گیر کرده و بسان ماری زخمیست، دود فرصت سوزی به چشم همه خواهد رفت. اگر این بار چشم فرهیختگان جامعه جهت ایجاد بدیلی کارآمد برای آینده کشورمان بسته بماند، بی شک آیندگان چنین کوری عمدی را نخواهند بخشید.
با درود سالاری
■ با احترام به همۀ جانباختگان جنبش انقلاب ملی ایران و تسلیت به همۀ ملت و خانواده جان باختگان، و ابراز نفرت از نیروهای سپاه بسیج و نیابتیها و اصلاح طلبان همدست و هم سو با رژیم.
من هم با کلیات دیدگاه جناب پورمندی همسو هستم، و از اینکه اوپوزیسیون دموکرات جمهوری اسلامی ۴۷ سال زمان را از دست داد و نتوانست خود را برای گذار از این رژیم و چنین روزهایی آماده سازد بسیار متأسفم. اگر در بر همین پاشنه بگردد، گمان نمیکنم بازهم این اوپوزسیون سهمخواه بیعمل تکه پاره، بتواند کاری انجام دهد. امیدوارم اکنون به خود آییم و اگر هنوز فرصتی مانده است، خود را برای روزهای شاید بدتری که در راه است، آماده سازیم.
ما ایرانیان باید یک بار برای همیشه یاد بگیریم که تنها به دیگران برای کار گروهی و دموکراتیک فشار نیاوریم و آنها را متهم به تکروی نکنیم، بلکه خود ما هم باید فروتن و آماده همکاری با دیگران باشیم. دموکراسی و کار دموکراتیک این نیست که دیگران به ما بپیوندند و یا برای هر کاری که میخواهند بکنند بیایند از ما اجازه بگیرند. بلکه ما نیز باید از بهانه جویی پرهیز و با دیگران همکاری و به آنها کمک کنیم.
جناب پورمندی از «درسهای نخستین جنبش زندگی!» سخن گفتهاند، در حالیکه شوربختانه امروز هنوز و پس از ۴۷ سال پس از انقلاب، هیچیک از گرایشهای اوپوزیسیون برنامهای برای آینده ندارند، و همه گمان میکنیم که دیگران باید دست به هیچکار نزنند تا ما هم برسیم، اما از جای خود تکان نخوریم. ما میتوانیم و باید به دور از بهانه جویی کار دیگران را نقد علمی بکنیم اما تا هنگامی که خودمان دست به کاری مشخص و مؤثر نزدهایم آنها را متهم به تکروی نکنیم. تنها نخواهیم دیگران به ما پیوندند بلکه ما هم باید بزرگواری کنیم و دست همکاری به سوی دیگران دراز کنیم.
جناب پورمندی از «درسهای نخستین جنبش زندگی!!» سخن گفتهاند، در حالی که ایرانیان در کمابیش ۱۲۰ سال گذشته ایرانیان دو انقلاب بزرگ، چند کودتا و چند جنبش بزرگ شکست خورده مانند جنبش سبز و جنبش مهسا و چند جنبش کور شکست خورده مانند جنبش ماجراجویانه جنگل و فدائیان و مجاهدین را از سر گذراندهاند که خود یک درس بزرگ منفی برای چند دهه از تاریخ سیاسی گیتی است. اینها نخستین درس نیستند بلکه یک دنیا تجربۀ سیاسی هستند. اما ما هنوز چشم به دهان این یا آن ژورنالیست غربی، مردهای به نام هانا آرنت و مانند او هستیم، و دست کم از همین ۵۰ سال تجربۀ انقلاب هم در نگرفتهایم.
عاجزانه از همۀ نیروهای اوپوزیسیو ن خواهش میکنم به خود آیند و اگر کاری نمیکنند، از سر راه دیگران کنار برون. من به نوشتار جناب پورمندی ارج مینهم و امیدوارم پس از بیش از سد سال تجربه، در این روزهای به راستی حساس، دوستان دست به تجزیه تحلیل صادقانه و بی درباستی ، به بررسی این رویداد شوم چند روز گذشته بپردازند.
پیروز باشیم بهرام خراسانی ۷ بهمن ۱۴۰۴
نیازمند همراهی فروغیها و داورها هستیم ... امیدوارم آقای پهلوی هم نظر دهند...
۱- نوشتهام را با یک فرض تخیلی شروع میکنم: فرض کنیم که براثر حادثهای – مثلا حمله آدم فضاییها – جمهوری اسلامی ایران همین فردا به کل از بین برود با تمام نهادهایش – و از ملت ایران (چه در داخل کشور و خارج) بخواهند که بدیلی بیابند یا کارگزاری معرفی کنند و تا یک ماه دیگر جایگزینی انتخاب کنند.
چه خواهد شد؟ اصلا چگونه میتوان صحنه را کارگردانی کرد و به نتیجه مطلوب رسید؟ این اولین مساله عیان و حیاتی برای حفظ کشور خواهد بود. سردرگمی در جواب این سوال، ریشه در بیحاصلی ۴۷ سال فعالیت اپوزیسیون داخلی و خارجی دارد. در داخل به علت نبود نهادهای مدنی و دموکراتیک، سرکوب و کشتار رهبران بالفعل، بیآبرویی کسانی که احتمال میرفت اصلاحاتی کنند و تاثیرگذار باشند و در مجموع، سلطه بلا منازع نهادهای انحصارطلب، رهبریتی تاثیرگذار شکل نگرفته است. در خارج هم، در میان اپوزیسیونی که متشکل است از گروههای سیاسی رانده شده از ایران، روشنفکران و نویسندگان و روزنامهنگاران مهاجر و ایرانیان دیگری که صرفا به خاطر شرایط اقتصادی یا سیاسی جلای وطن کردهاند، تشتت آرا یا نفوذ نهادهای امنیتی، یا فقدان جدیت، به حدی بوده است که تاکنون نمایندهای کارآمد و فعال و مقبول عامه معرفی نشده است.
وجه مشترک بارز فضای سیاسی داخل و خارج این است که تعداد سیاسیون آماتور بسیار بسیار بیشتر است از سیاستمداران حرفهای. سیاسیون حرفهای یعنی کسانی که تعریف درستی از منافع ملی دارند. از اول انقلاب ۵۷ هم اینگونه بود: گروهی در پی آرمانهای رویایی امت و جامعه توحیدی و ولایت فقیه بودند، و گروهی در اندیشه اتحاد کارگران جهان، و آنچه از نظر دور مانده بود منافع ملی ایران بود و اینکه چگونه باید کشوری آزاد و آباد داشت در این جهانی که حتی آیتاللهاش خدعه میکند!
۲- نتیجه آشکار بند ۱ این است که از میان دهها گروه سیاسی و مدنی ما در طی ۴۷ سال گذشته آلترناتیوی برنخاسته است که سخنگوی طیف نسبتا بزرگی از مخالفان داخلی و خارجی باشد. تردیدی نیست که هر کار اجرایی – اینجا گذار از جمهوری اسلامی به حکومتی دمکراتیک – نیازمند کارگزار، رهبر، یا نهادی است که اعتراضها، اعتصابها، و فعالیتهای مدنی را سروسامان دهد، به تمامیت ایران و ایرانیان فکر کند، پذیرای همه افکار و نظرها باشد، برای آینده برنامه پیشنهاد کند، امید بیافریند و در داخل و خارج ایران مقبولیت داشته باشد.
چنین آلترناتیوی بعد از ۴۷ سال هنوز در داخل پدید نیامده است. ممکن است یکی دو نام را ذکر کرد، ولی حتی یک آمار سردستی هم مقبولیت بالفعل آنها را تایید نمیکنند. اگر در این گزاره اتفاق نظر هست، به بند ۳ بپردازیم.
۳- در این دوران گذار، ما نیازمند یک رهبر و سازماندهی هستیم که محصول توافقی دمکراتیک باشد (رهبر و سازمانده با تصمیمگیر و مدیر عامل متفاوت است). این رهبر باید شناخته شده و نوعی از سرمایه ملی باشد. میتواند هنرمندی شهیر باشد (کاش شجریان زنده بود) یا ورزشکاری یا یک فعال اجتماعی... . الزاما نیازی به سیاستمداری کار کشته نیست. اگر بود چه بهتر. ولی نداریم! اما با توافقی مدنی و دمکراتیک میتوان یک سرمایه ملی شناخته شده را کمک کرد تا رهبری دوران گذار را به خوبی انجام دهد. برای همین است که جمهوری اسلامی همه سرمایههای ملی را که میتوانستند رهبران بالقوه جنبش مدنی باشند یا کشت، یا زندان کرد، یا دقمرگ.
۴- آیا کسی هست در خارج و داخل ایران که در نزد ایرانیان به اندازه آقای پهلوی شناخته شده باشد و از نظر سیاسی و اخلاقی بیحاشیه؟ مینویسم آقای پهلوی و نه شاهزاده، تا صلاحیت را ژنتیکی نکنم. همان نام خانوادگی پهلوی برای اعتبار وی کافی است. بیتردید، ایشان تنها کسی است که الان میتواند جمعیت بزرگی از ایرانیان را با خود هم آوا کند، و هم آنقدر اعتبار در بین رهبران دنیا داشته باشد تا سخنگوی بینالمللی نهضت ایرانیان باشد. برای همین است که جمهوری اسلامی و همه کسانی که داعیه سیاست دارند ولی بویی از منافع ملی نبردهاند به نبرد آقای پهلوی آمدهاند و از دروغها و ادبیات سخیف و کاریکاتورهای مستهجن گرفته تا ترساندن مردم از دیکتاتوری پادشاهی بعد از گذار، فروگذار نیستند. ایشان تا حال جز از دمکراسی، انتخاب حکومت با رای مردم و اجابت رهبریت گذار چیزی دیگر نگفتهاند.
۵- اگر همه ما متفقالقول هستیم که باید جمهوری اسلامی برود، باید در عمل نشان بدهیم که چگونه در کمپین آقای پهلوی نقش مثبتی داشته باشیم برای حفظ منافع ملی. باید در این کمپین فعال باشیم تا همه ترسهای احتمالی بعدی را به حداقل برسانیم. اگر ترس این است که دیکتاتوری پادشاهی برگردد، گرچه نه زمانه چنان است و نه نسل جدید که چنان انتخابی کنند، تقصیر ما خواهد بود که در این کمپین گذار فعالانه شرکت نکرده ایم. اگر شعارهای “جاوید شاه” را خوش نمیداریم که عدهای پیش از هر گونه انتخاباتی سر دادهاند – باز تقصیر عدم شرکت فعالانه و دمکراتیک ما در کمپین پهلوی است. شرکت فعالانه در این کمپین آن نیست که به آقای پهلوی بگوییم آنچه دلخواه ماست انجام بده، بلکه باید بر سر مهمترین آرمان همه ما که حذف جمهوری اسلامی است توافق کنیم و نیرومندترین جبهه ضد جمهوری اسلامی را در داخل و خارج تشکیل دهیم. شرکت فعالانه ما آینده دمکراتیک را تضمین میکند، نه گوشهنشینی و انتقاد.
۶- گروههای محترم سیاسی، احزاب، نویسندگان و روشنفکران: لطفا در یک نوشته کوتاه و بسیار واضح، بگویید که گزینه رهبری شما برای صد روز اول دوران گذار چیست؟ “اگر”ها را کنار بگذارید و بگویید فردای روزی که جمهوری اسلامی ساقط شد مشخصا چه باید کرد. یک.... دو..... سه...!
۷- میگویند آقای پهلوی تجربه مدیریت ندارد و در این مدت اقامت در خارج کاری نکرده است. فکر میکنم اکثر سیاسیون خارج هم چنین بودهاند. ولی باز با مشارکت فعالانه همه دلسوزان وطن است که یک سرمایه ملی به یک وزنه موثر در بازسازی ملی تبدیل میشود. با مشارکت اندیشمندان است نهادهای متعددی در راستای منافع ملی ایجاد میشوند. با احتمال بسیار زیاد میتوانم بگویم که رضای سردارسپه و حتی رضای نخستوزیر تصوری از فرهنگستان زبان و سالن تشریح دانشکده پزشکی و واژه گزینی و ... نداشت. فروغیها و داورها و تقیزادهها بودند که در کنار او – که به منافع ملی میاندیشید – نهادهایی آفریدند که هنوز از آنها بهره میبریم. آقای پهلوی هم الان نیازمند فروغیهاست. بعد از گذار، این رای مردم خواهد بود که شکل حکومت چه باشد.
■ آقای اسد فیروزمند گرامی
مقاله و پرسشهای مطرحشده از سوی شما، بهدرستی بازتابدهندهٔ دغدغهای فراگیر در میان بسیاری از ایرانیانِ منتقد حکومت است.
بیگمان یکی از عوامل اساسی بقای جمهوری اسلامی، توانایی آن در ایجاد یا بازتولید شرایطی است که یا مانع شکلگیری اپوزیسیونی منسجم میشود، یا به پیدایش نیروهای مخالفی میانجامد که در برابر این راهبرد ناتواناند. از این منظر، عاجلترین وظیفهٔ نیروهای مخالف، ایجاد ائتلاف و همبستگی سیاسی در مسیر گذار از نظم موجود است؛ ائتلافی که بتواند شکافهای درونی را کاهش داده و کنش جمعی مؤثر را جایگزین پراکندگی کند.
در این میان، نیروهای چپ نیز اگر در پی ایفای نقشی تعیینکننده در این مقطع تاریخی باشند، ناگزیرند به این واقعیت توجه کنند که در وضعیت کنونی، تقریباً تمامی طبقات اجتماعی در معرض فرسایش ساختاری قرار گرفتهاند و تمرکز انحصاری بر منافع یک طبقه، در چنین شرایطی، ناخواسته میتواند به استمرار همان سازوکاری یاری رساند که این فرسایش را پدید آورده است. تأکید بر منافع ملی، در این چارچوب، نه نفی مطالبات طبقاتی، بلکه فراهمآوردن بستری فراگیر است که بتواند از رهگذر آن، حقوق اقشار فرودست نیز بهطور پایدار پیگیری شود.
پس از جنبشها و خیزشهای خونینی که جامعه از سر گذرانده، اکنون در نقطهای ایستادهایم که اگر در این بزنگاه تاریخی نتوانیم از چرخهٔ بحرانهای داخلی و فشارهای بینالمللی عبور کنیم، خطر فروپاشی اجتماعی بهعنوان تهدیدی جدی و فراگیر در برابر کشور قد برافراشته است.
در چنین بستری، ارزیابی نقش آقای رضا پهلوی مستلزم تفکیک روشن میان دو جایگاه بالقوه است: ایفای نقش بهعنوان چهرهای نمادین و فراگیر در دوران گذار، یا پذیرش مسئولیت اجرایی و تصمیمگیر در این مرحلهٔ حساس. این تمایز از آن رو اهمیت دارد که هر یک از این دو موقعیت، الزامات نهادی، حدود مسئولیت و انتظارات متفاوتی را در پی دارد.
چنانچه ایشان خود را عمدتاً در مقام نماد ملی و سخنگوی یک ائتلاف گسترده تعریف کند، منطقی خواهد بود که دامنهٔ مداخلات مستقیم در فراخوانهای عملیاتی از جمله دعوت به تصرف مراکز دولتی یا نظامی را محدود سازد و تمرکز خود را بر شکلدهی به نهادهایی متکثر، فراگیر و نمایندهٔ طیفهای گوناگون مخالف حکومت، چه در داخل و چه در خارج از کشور، قرار دهد. در این چارچوب، نقش او بیش از آنکه فرماندهی میدانی باشد، هماهنگکننده و تسهیلگر فرایند ائتلافسازی خواهد بود.
در مقابل، اگر ایشان خواهان ایفای نقشی اجرایی در دوران گذار است، انتظار میرود که کارنامهٔ کنشهای سیاسی خود را بهصورت نظاممند و شفاف منتشر کند، سازوکارهای تصمیمگیری را توضیح دهد و نسبت خود با شبکههای کنشگری در داخل کشور را بهروشنی تبیین نماید. چنین جایگاهی مستلزم پاسخگویی نهادی، شفافیت سازمانی و پذیرش مسئولیت سیاسی است، نه صرف اتکا به سرمایهٔ نمادین.
در هر دو سناریو، بسیاری بر این باورند که ظرفیت اجرایی کشور محدود به نیروهای تبعیدی نیست. در داخل ایران نیز افراد دارای تجربهٔ مدیریتی و تخصصی، هرچند در شرایط سرکوب، زندان یا انزوا حضور دارند و در خارج از کشور نیز متخصصانی وجود دارند که میتوانند در صورت فراهمشدن شرایط، در سازماندهی دوران گذار نقشی مؤثر ایفا کنند. بهرهگیری از این سرمایهٔ انسانی، مستلزم سازوکاری نهادی، فراگیر و غیرانحصاری است.
از منظر تحلیلی، اگر آقای پهلوی در پی آن باشد که در نزد طیفهای گستردهتری از جامعه بهعنوان نماد دوران گذار پذیرفته شود، انجام اقداماتی مشخص و قابل راستیآزمایی، نه صرفاً نمادین میتواند نقشی تعیینکننده در گسترش اعتماد عمومی ایفا کند، از جمله:
۱) دعوت علنی و عملی و مستمر هواداران به پرهیز از توهین، طرد و برچسبزنی به دیگر نیروهای مخالف.
۲) تلاش برای توزیع متوازن ظرفیتهای رسانهای در اختیار او، میان سایر جریانهای اپوزیسیون.
۳) خودداری از روایتهای اغراقآمیز یا غیر مستند در تبلیغات سیاسی.
۴) استقرار سازوکارهای شفافیت مالی و نظارت مستقل بر منابع و مصارف فعالیتهای سیاسی مرتبط با او.
در مجموع، مسئلهٔ محوری نه صرفاً شخص آقای رضا پهلوی، بلکه نحوهٔ تعریف نقش او در نسبت با نهادسازی جمعی، پاسخگویی سیاسی و گسترش اعتماد میان طیفهای متکثر مخالف حکومت است؛ امری که میتواند تعیین کند آیا او در عمل بهعنوان نماد فراگیر دوران گذار پذیرفته خواهد شد یا در حد یکی از بازیگران عرصهٔ رقابت اپوزیسیون باقی خواهد ماند.
سلمان گرگانی
■ مقوله رهبری، نه یک مقوله انتصابی، انتخابی و یا اختیاری میباشد. در طول مسیر مبارزه، مردم رهبر خودشان را نظر به کاریزما، شخصیت و پایداری او در دفاع از منافع ملی در برابر استبداد و استعمار، به صورت طبیعی، انتخاب میکنند. مصدق، بعد از تحصن در دربار به اتفاق یارانش، مدتی طول کشید تا مردم با مصدق در طول مسیر مبارزه آشنا شدند، خصایصی که در شاهزاده رضا پهلوی دیده نمیشود. ثانیا به یاران مصدق در طول مبارزات سیاسیش بنگرید و مقایسه کنید با بر و بچه هایی که در اطراف شاهزاده قرار دارند.
با احترام، داریوش مجلسی
■ واقعیت این است که بعد از دوران مشروطه تصمیمات و انتخاب درستی انجام نشد و بعد از ان همیشه خون ریخته شده است الان هم فرصتی تاریخی پیش امده است که ۵۰ سالی دیگر سرنوشت مردم تعیین شود اگر اگاهان و کسانی که ادعا دارند صلاح مردم را بهتر تشخیص میدهند تضمین میکنند که دموکراسی برقرار خواهد شد و دیکتاتوری مجدد نخواهد بود چه اشکالی دارد که هرکسی میآید بیاید اما متاسفانه هیچ اگاه سیاسی هیچ تضمینی نمیدهد و از متن نوشتهها یک امیدواری یا انشالله دیکتاتوری نمیشه برمیآید من نمیدانم چرا باید بین بد وبدتر بد راباید انتخاب کنیم چرا در فرهنگ ما گزینش خوب وجود ندارد. امیدوارم مثل زمان مشروطه مثل زمان مصدق مثل زمان آری به جمهوری اسلامی دیگر بار اشتباه نکنیم اگر عنصر اجتماعی اشتباه تصمیم بگیرد درد ٱور است ولی اگر عنصر آگاه اشتباه کند وخط غلط بدهد فاجه بار وخونین خواهد شد امیدوارم خدا از خطا بدور نگه دارد.
حسین اردبیلی
■ با عرض احترام
با توجه به تاثیری که آقای پهلوی و پیروان و طرفداران ایشان در صحنه سیاسی ایران دارند که میشود بطور خلاصه گفت که برای سایر کنشگران سیاسی مشکلاتی دارد اگر کلا از ایشان فاصله بگیرند و مشکلات بیشتری دارد که بخواهند با ایشان یک کار مشترک انجام دهند و همین واقعیت که بخشی از جامعه ایران پیرو دعوت ایشان هستند و در تلویزیون ها، مدیا، نشریات و سایت های مختلف موضوع صحبت هستند، ضرورت دارد که صاحب نظران مختلف توهم زدایی کنند که به عنوان یک ایرانی باید ایشان را در چه نقش مشخصی ببینیم.
یک نقش که فکر کنم درصدی از طرفداران و نزدیکان ایشان برای ایشان قائلند، شاه آینده ایران مطابق همان نقشی که پدر ایشان داشت که هم مقام تشریفاتی و سمبلیک و هم نقش اجرایی تام و تمام خواهد بود. سوالی که مطرح است اینکه آیا آنها که دعوت به همکاری میکنند، به چه صورت باید با شخصی که قرار است در آینده آن نقش را ایفا کند، همکاری کنند. (جزء اطاعت امر و یا مشاور)
نقش دیگر ایشان میتواند یک نقش سمبولیک باشد همانند نقش پرنس سیهانوک در کامبوج و حمایت ایشان از جریانات سیاسی مختلف برای عبور از حکومت خمر های سرخ و یا شاهزاده ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم. در این صورت خود ایشان هستند که باید نقش رهبر سیاسی و مشوق سلطنت طلبان را کنار گذاشته و حمایت خود را از همه جریانات سیاسی اپوزیسیون اعلام کنند. مطمئنا سازمان های مختلف این حمایت ایشان را لبیک گفته و قدردان ایشان خواهند بود. برای چنین نقشی فاصله گرفتن از گروه های سلطنت طلب لازم و ضروری است، در غیر این صورت نقش سمبولیک ایشان بی رنگ خواهد بود.
نقش سومی که ایشان میتوانند ایفا کنند، کنار گذاشتن لقب شاهزاده و ولیعهد بودن و نقش آفرینی بعنوان یک سیاستمدار است. در این حالت منطقا جریان و برنامه سیاسی خود را به جامعه سیاسی ایرانیان و مردم اعلام خواهند کرد و مانند و همتراز هر کنشگر سیاسی دیگر در صحنه خواهند بود. در چنین نقشی تجزیه و تحلیل های و راهکارهای ایشان محک توانمندی سیاسی ایشان خواهد بود. و الا خیر.
بدون واضح بودن نقش ایشان، حضور ایشان در صحنه سیاسی بیشتر باعث تشتت و به هم ریختگی خواهد بود.
ممنون از توجه شما؛ بهمن
■ ممنون از نظرات شما. میتوانم بگویم که خواستهها و نظرات آقایان مجلسی و اردبیلی در شروطی که آقای گرگانی نوشتهاند مستتر است. در زیر عنوان مقاله هم نوشتم کاش آقای پهلوی هم نظر دهند، مخصوصا به موارد چهار گانهای که آقای گرگانی متذکر شدهاند تا حصول وحدت همه کسانی که به منافع ملی میاندیشند تسهیل شود.
اسد فیروزمند
■ آقای فیروزمند عزیز. من نیز در راستای نظرات شما هستم و برای جلوتر بردن بحث، به چند نکته اشاره میکنم.
اول اینکه، بر اساس آنچه همان اوایل انقلاب در ایران در اطراف خود میدیدم، برایم بسیار جالب بود که حدود دو سال بعد از انقلاب، حداقل نیمی از مردم میگفتند که زمان شاه بهتر از ج.ا. بود، و از انقلاب پشیمان بودند! منظورم این است که ترجیح حکومت پادشاهی و رو آوردن بخشی از مردم به رضا پهلوی، مسبوق به سابقه بسیار طولانیتری است.
دوم اینکه من این را شانس ملت ایران میدانم که فردی سرشناس مثل رضا پهلوی وجود دارد که مسؤلیت دوران گذار را به عهده گرفته و بارها اعلام کرده است که رأی مردم، ملاک نوع حکومت آینده خواهد بود. جملهای از زیگموند فروید همواره در ذهنم هست که میگوید، نگویید این کار باید انجام شود، بگویید انجام این کار را به عهده میگیرم.
نکته سوم اینکه، بر اساس مصاحبهها و سخنانی که وی میگوید، من او را فردی قابل اطمینان ارزیابی میکنم. در مصاحبه دیشب رضا پهلوی با برنامه اول تلویزیون آلمان (جمعه ARD) این ارزیابی مثبت من تقویت شد. اکنون که چنین پیش آمده است که بخش قابل توجهی از مردم میهن ما رهبری او را در مبارزه با ج. ا. پذیرفتهاند، برای من نیز همراهی با آنان معقول است.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری عزیز، من نیز همواره حمایت از آقای پهلوی را کار درستی پنداشتهام، اما تحت عنوان یکی از رهبران جنبش ملی ایران، نه مسئول و رهبر دوران گذار. آقای گرگانی شروطی را به درستی مطرح کردند که میتواند نقش همه گیر تری به موقعیت آقای پهلوی بدهد و آقای پهلوی به سادگی میتوانند در آن سمت حرکت کنند و مبلق پیام تنوع پذیری باشند. در مورد تعیین نوع حکومت، بسیار خوب است که همه به انتخابات پسا جمهوری اسلامی اشاره میکنند، اما این کافی نیست، حرف و عمل امروز ما نیز باید خریدار و حامی انتخاب آینده باشد. از این روست که حمایت ما از آقای پهلوی بهتر است همواره با طرح خواستههایی همراه باشد. از طرف دیگر رویکرد ستیزه گرا با پهلوی بسیار مخرب به حال جنبش است و متاسفانه برخی از روشنفکران ما این ستیزه گری را به هویت سیاسی (و گاه فردی) خود گره زدهاند.
موفق باشید، پیروز.
■ آقای فیروزمند عزیز با درود، من نقدی بر مقاله شما را به دلیل امتناع ایران امروز، در اخبار روز نوشتهام، میتوانید در آن سایت مطالعه کنید. سپاسگزار خواهم بود اگر پاسخ شما را در همین سایت دریافت کنم.
ممنون سعید سلامی
■ آقای سلامی. ممنون از مقالهتان در اخبار روز (که مانند دیگر نوشتههایتان غنی بود.) نوشته من برای پاسخ دادن به یک سوال عملی و عینی بود و یافتن پاسخی مشخص و پرکتیکال. میتوان بحثهای نظری را مدتها ادامه داد. ولی وضعیت موجود چنین است:
+ مردم جان به لب آورده در حال قیامند.
+ حکومت مقبولیت داخلی و بینالمللیاش را از دست داده - گرچه همچنان کشتار میکند. این تقابل روز به روز شدیدتر میشود و ممکن است حتی باعث ریزش در باقی مانده طرفداران رژیم و اختلاف در بین بالادستیها شود.
+ از جنبش ۸۸ تا کنون، نبود رهبری منسجم به هر شکلی (رهبری فردی یا دولت در تبعید،...) باعث شده که آن همه انرژی بر روی اهدافی مشخص متمرکز نشود و دستاوردی مشخص به بار نیاورد (گرچه بر اثر جنبش مهسا، عادی سازی حجاب اختیاری دستاوردی بزرگ بود).
+ تاکنون مخالفان داخلی و خارجی نتوانستهاند رهبری وجیهالمله معرفی کنند یا نهادی برای دوران گذار خلق کنند که تاثیرگذار باشد.
+ حالا، این جنبش هر روز میتواند به شکلی در جایی دوباره سر کند واگر سازمان داده نشود همان تراژدیهای قبلی تکرار خواهد شد. چه کنیم؟
بنشینیم و منتظر پدیدار شدن رهبری بینقص و کامل از عالم مُثُل افلاطونی باشیم یا از امکانات موجود – که گرچه کامل نیستند ولی می توانند موثر باشند – استفاده کنیم؟ طیف اپوزسیون حرفهای بسیار خوب و زیبا ممکن است بزنند، ولی کسی آنها را نمیشناسد تا رهبریتشان را بپذیرد. بدون قبول این واقعیت تلخ نمیتوان قدمی جلوتر رفت.
برای همین در نوشتهام تاکیدم این بود که همه به طور ایجابی و نه سلبی مشارکت کنند و تا کسی که شناخته شده تر از دیگران است در قالب رهبریت دوران گذار عرض اندام کند. حتما عیب و ایراد هم دارد ولی اگر همه این گروهها و افرادی که سر حذف جمهوری اسلامی متفق القولند سر بنیادی ترین خواستهها با این فرد همراهی کنند، هم رهبریت بهینه میشود و هم نتایج مطلوب به دست میآید. این قسمت کار مثل بستن قرارداد است.
+ اینکه پهلوی منجر به دیکتاتوری خواهد شد، قصاص قبل از ارتکاب گناه است. مردم ایران در فردای روز آزادی تصمیم خواهند گرفت. در این دنیای مدرن و با این نسل زد جدید و با این تجربه ولایت فقیه، احتمال بسیار ضعیفی وجود دارد که جز جمهوری حکومتی دیگر شکل گیرد. اگر هم به پادشاهی رای دادند باید به رای اکثریت احترام گذاشت و باز مشارکت کرد تا پادشاهیای نظیر کشورهای اسکاندیناوی شکل گیرد.
+ و چند مورد دیگر به اختصار برای جلوگیری از اطناب کلام: پهلوی مردم را به سوزاندن بانکها و مسجدها فرا نخواند. یادمان باشد که احمدی نژاد اعتراف کرد که آتشسوزیها و خشونتها در جنبشهای قبلی کار خود وزارت اطلاعات رژیم بوده است. در باره طرفداران دو آتشه پهلوی هم باید با قدرت تمام روشنگری و انتقاد کرد تا معایب این رهبری کمتر گردد و مردم هم خطرات چنین انحصارطلبی را بدانند. فهم این افراطگرایی هم تا حدودی ساده است: در غیاب هر کورسوی امیدی، طرفداری از تنها امکان موجود طبیعی است.
+ اگر گزینه عملی دیگری هست لطفا راهنمایی کنید. اگر فردا شعله طغیان در کشور سر کشید چه باید کرد؟ دوباره وااسفا گوییم از ۴۷ سال بیحاصلی اپوزسیون؟ بحث نظری کنیم؟ امید واهی ببندیم که ملت رهبر خود را خلق خواهند کرد؟
+ مخلص کلام این است که مانند یک مهندس و صنعتکار باید از وسایل موجود استفاده کرد و مساله را تا حد امکان حل کرد، نه این که در هوای شرایط ایده آل ماند، و به مصداق آن مثل قدیمی که “نه خود خورم، نه کَس دهم، گَنده کنم به سگ دهم” امکانات را سوزاند.
اسد فیروزمند
■ جناب فیروزمند گرامی، ممنونم که خواهش مرا به جا آوردید و پاسخ دادید. میشد روی دو سه نکته باز هم صحبت کرد. اما دیگر دیر شده و به احتمال خیلی زیاد فردا پس فردا وضعیت به گونهای دیگر خواهد بود؛ نمیدانیم چگونه؛ بنابراین ادامه صحبت را به بعد موکول کنیم با این امید که روند حوادث، آرامش بعد از توفانی باشد بر زخمیهایی که دی ماه خونین بر روح و روان میلیون ها هم میهن ما بر جا گداشت.
با ارادت سعید سلامی
این حریف خونخوار و احمق، این دروغگوی دزد، این خدای دههء شصت کیست؟
اسپینوزا میگفت: اگر مثلثها خدا داشتند، خدایشان یک مثلث بود؛ اگر الاغها خدا داشتند، خدایشان یک الاغ بود.
خدای دههء شصت نیز آدمی است که قلب ندارد، مغزش روی یک راه نورونی ثابت رفت و برگشت میکند، غذایش ثروتهای دزدی است که در خون پخته میشود، آبش، تشنگی رودها و خشکی دریاچهها و خانهاش جنگلهای غارت شده است، تجاوزگر و اسیرکُش است، به سادگی یک شب دهها هزار نفر را میکشد، معتقد به تیرخلاص به زندهها در بیمارستان و کوچه است، و خیابانهایش را ماشینهای آتشنشانی از خون میشویند.
این خدای دههء شصت را که میشناسیم! مثلثها خدایشان مثلث، الاغها خدایشان الاغ و حکومت اسلامی در ایران خدایش خمینی و خامنهای و ذوب شدگان در آنها است. هیچ جادو و ماوراء طبیعتی در کار نیست. خدای دهه شصت یک بٌت است؛ بُتی که به زودی میسوزانندش و خاکسترش را به خورد سازندگانش میدهند.
در خارج از کشور هموطنانی حتی پس از رسیدن ویدیوهای وحشتانگیز سرکوب مردم که در تاریخ ایران بیسابقه بوده، هنوز امید به دعوت به “خشونتپرهیزی” دارند. اما مگر مردم ما چیزی جز خشونتپرهیزی و دفاع از خود را به نمایش گذاشتند و چنان سرکوب شدند که دنیا به فغان آمد؟ مثالهای خشونت پرهیزی جنبشهای گاندی و آفریقای جنوبی آیا در این مرحله و این زمان، دیگر برای ما کارآیی دارند؟
حریف گاندی دولت بریتانیا بود. در ۱۹۲۱، ۱۹۳۰، ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ یعنی در طول جنبشها و قیامهای هندیان علیه بریتانیا پیش از جدایی هند و پاکستان کل کشته شدهها در ازای هر رویداد از دوهزار نفر بالاتر نرفت (۱۹۴۲-۱۹۴۳ حدآکثر ۱۷۰۰ کشته گزارش شده است. جمعیت هند در آن زمان چند ده برابر جمعیت فعلی ایران بوده است.
در آفریقای جنوبی و نظام آپارتهاید که سرانجام تن به مذاکره داد، بر اساس گزارش Truth and Reconciliation Commission (TRC) یا «کمیسیون حقیقت و آشتی» بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۴ در جریان مبارزات مردمی علیه آپارتهاید حدود ۲۱ هزار نفر در خشونتهای سیاسی کشته شدهاند که ۱۴ هزار نفر آنها بین ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴ به دست حکومت آپارتهاید به قتل رسیدند. یعنی در طول ۴۶ سال ۲۱ هزار نفر کشته شدهاند.
حتی یک کشته هم زیاد است. اما حریف ما، آنکه خدای دههء شصت است، در دیماه ۱۴۰۴ ایران در دو شب، شصت هزار نفر را کشته، مجروحان را با تیر زده، دهها هزار نفر را زندانی کرده و دنیا را تهدید به اعدامهای دستهجمعی در ملأ عام با جرثقیل میکند. خودخداپندار حاکم بر ایران سالها است که آرامش یک منطقهء از دنیا را بر هم زده، با بمب اتم و موشک، خیال خام نابود کردن کشورها از نقشهء دنیا را اعلام کرده و قدرتهای بینالمللی را واداشته که به پاکسازی منطقه از این رژیم و مداخلهء بشردوستانه برای کمک به مردم ایران اقدام کنند.
دعوت به روش موجه و انسانیِ خشونتپرهیزی در برابر خدای دههء شصت آیا جز حریص کردن این خونخوار خرفت شده در ایدئولوژی نازیسمِ اسلامنمایِ خود، تا کنون تأثیر دیگری داشته است؟
کاش این اندازه دیر نشده بود...
۲۳ ژانویه ۲۰۲۶
Shirindokht1@gmail.com
■ خانم دقیقیان گرامی. شما به درستی مبارزه “خشونت پرهیز” را به بحث نهادهاید. من چند سال قبل شک کردم که آیا واقعاً میتوان بدون خشونت، با دست خالی، از پس این رژیم توتالیتر برآمد؟! استدلال من این بود که ج.ا. تمام ارگانهای قدرت را در دست دارد: سپاه، بسیج، پلیس، ارتش، سیستمهای اطلاعاتی، زندانها، قانونگزاری، عدلیه، آموزش و پرورش، مساجد، دانشگاه، ادارات، بانکها، منابع مالی نفت و اقتصاد کشور، تلویزیون، مطبوعات، حمایت روسیه، چین و برخی کشورهای منطقه، و... در چنین شرایطی مردم چه دارند، جز حائز «اکثریت ملت» بودن؟ حالا هم که دیدیم اینترنت و تلفن را هم قطع کردند، و حتی چراغهای خیابان را برای کشتار مردم خاموش نمودند. من بعید میدانم بشود مبارزهای متمدنانه مثل گاندی یا ماندلا را در ایران جلو برد. آیا ملت ایران راهی دارد جز راه دشوار و دردناک خشونتآمیز و پرداخت هزینه بسیار سنگین انسانی و اقتصادی؟!
با عرض احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری ارجمند، آنچه ما امروز میبینیم استفاده از اصطلاح خشونت پرهیزی برای نفی مداخلهء بشردوستانه است، نه برای استراتژی جنبشی دربرابر حکومت جنایتکار و تا دندان مسلح. اگر مردمی غیرنظامی و غیرمسلح مورد قتل عام قرار بگیرند دنیا نباید ساکت بنشیند و به تحریم اکتفا کند. اگر در کامبوجِ پول پوت و در رواندا مداخلهء بشردوستانه میشد، میلیونها انسان کشته نمیشدند. استفاده از تز خشونت پرهیزی دربرابر مداخلهء بشردوستانه که امروز در جریان است، یکی از ناشیانهترین کارهای تئوریک بوده که تا کنون دیدهام و سعی کردهام در این نوشته به آن بپردازم.
با احترام، دقیقیان
■ بانو دقیقیان گرامی. درود بر شما
گفتارنامۀ ارزشمند شما را خواندم و نگاهتان به گفتمان خشونت پرهیز برایم تازه و آموزنده بود و با آن همسو هستم. امیدوارم همچنان در کارهای علمی ارزشمند خودتان توانمند باشید. شاد و تندرست باشید.
بهرام خراسانی هفتم بهمن ۱۴۰۴
■ آقای خراسانی ارجمند، سپاس از توجه شما.
با احترام، دقیقیان
مجمع ملی ایرانیان، پارلمان در تبعید، دولت موقت، دولت در تبعید، کابینه ملی ایران، حکومت مردمی ایران، یا با هر اسم دیگری که نماینده حداکثری مردم ایران باشد الآن از نان شب هم برای ایرانیان واجبتر است. جمهوری اسلامی که الآن بر ایران حاکم است، با همه ارکان خود اعم از مجلس و قوه قضاییهاش، با توجه به قتلعام اخیر و با توجه به اینکه حکومت از نیروهای خارجی برای قتلعام ایرانیان استفاده کرده و باعث دریای خون بین خود و مردم ایران شده است از حیز اعتبار سیاسی و حقوقی و اخلاقی و ملی ساقط است. این حکومت دیگر نماینده مردم ایران نیست.
مردم ایران دو راه دارند؛ یا همین وضع را ادامه میدهند و هر کس راه خود را میرود و به هر کس که دلش میخواهد فحش میدهد یا اینکه بالاخره میفهمد که این وضع واقعاً ادامه دادنی نیست و با ایجاد یک مجمع ملی که همه در آن نماینده داشته باشند موافقت و برای راهاندازی آن صادقانه کار میکند. اگر هر گروه بر جزمیات خود پافشاری کند و بخواهد که سرنوشت مملکت را بعد از «پیروزی» هم خودش در دست بگیرد میشود همین جهنمی که الآن هست. اصول دنیاپسند روشن است؛ هیچکس همه حق را صاحب نیست و هیچکس هم بیحق مطلق نیست. اگر ریگی در کفش ندارید و اگر بجز از عقل و منطق و انصاف و خیر ایرانیان دستور نمیگیرید چرا با ایجاد یک مجمع ملی قدرتمند مخالفت میکنید؟
مگر میشود از همین حالا یک گروه و یک فکر را کنار گذاشت چون شما با آن مخالفید؟
هر گروهی که به تنهایی به مجامع بینالمللی رجوع و خود را نماینده ایران معرفی کند هم خود و هم مردم ایران را مسخره کرده است. این مجمع ملی ایرانیان را حتی بعد از فروپاشی جمهوری اسلامی هم باید حفظ کنیم تا نماینده همه آحاد مردم باشد اگر آن حکومت بعدی هم به سمت دیکتاتوری رفت. اینکه شاه خوبه یا شیخ یا کمونیست و مجاهد و آنارشیست یا جمهوری سکولار یا بهایی، اینکه ایران باید یکپارچه باشد یا مجموعهای فدرالی، اینکه رایگیری باید از همه باشد یا از واجدان شرایطی مشخص، اینکه اقتصاد باید دولتی باشد یا خصوصی و نسبت بین آنها، این که آیا باید حتی با تجزیهطلبان هم وارد گفتگو شد یا نه، این که سیاست زبانی و فرهنگی ما چگونه باید باشد و هزاران نکته مانند اینها را اگر از حالا بخواهیم با رگهای برجسته گردن و با فحشهای چارواداری و با مشت و لگد و چماق روشن کنیم پس حالا حالاها باید دموکراسی و حتی یک زندگی معمولی را هم در خواب ببینیم. ببینید حاکمان بر سرنوشت ما، اعم از ایرانی و انیرانی، چگونه راه با هم کار کردن را یاد گرفتند. از دشمن باید بیاموزیم. البته آنها که دشمن ایرانند و یا نماینده و مواجببگیر دشمنان ایران، در هر گونه صحبت از همکاری بین گروههای سیاسی ایرانی موش میدوانند.
ما از آنان دعوت نمیکنیم چون این مجمع مربوط به ایرانیان است و آنان که ایران را دوست دارند. در وقایع اخیر دیدیم که چگونه “دوست خارجی” و دشمن داخلی دست در دست هم چند ده هزار از مردم ایران را کشتند و چند صد هزار را زخمی کردند و برای هرکداممان هم یک پرونده گشودند. آیا بس نیست؟ آیا هنوز هم بر جزمیات خود پا میفشارید؟ آیا هنوز هم ایران را تنها برای خود میخواهید؟
هیچکس کمکمان نمیکند. هیچ اسکندر و نادری نمیآید. هیچ خدا و قدیسی دست ما را نمیگیرد. فقط خودمانیم و خودمان و کم هم نیستیم اگر با هم کار کنیم. نمیگویم متحد شویم که محال است. به اصول دموکراتیک احترام بگذاریم و در چارچوب عقل و منطق با هم کار کنیم تا مجمع ملی ایرانیان قدرتی باشد در مجامع بینالمللی بهعنوان نماینده مردم – و نه حکومت – ایران. اگرچه شخصاً معتقدم که حتی از حکومت فعلی هم باید نمایندگانی به این مجمع دعوت شوند.
خب حالا این زنگوله را کی باید به گردن آقا گربه بیندازد؟ فقط دو راه داریم: یکم اینکه ده بیست سی چهل نفر از چهرههای ایرانی که در مجامع بینالمللی بهعنوان فرد – نه نماینده یک گروه سیاسی – شناخته هستند آستین بالا بزنند و آمادگی همکاری خود را اعلام کنند. اعلام نظر در خصوص این افراد باید موجز و مختصر و حتیالامکان با آری یا نه باشد تا در اسرع وقت گروهی انتخاب شوند که کار راهاندازی و مدیریت و ثبتنام اعضای مجمع را شروع کنند. حقوقدانان بینالمللی ما هم میتوانند بر روند حقوقی کار نظارت کنند.
اگر مجمع ملی ایرانیان به این طریق تشکیل شود کمال مطلوب خواهد بود و به احتمال زیاد تصمیمات آن در خصوص پذیرش یا رد کمک خارجی، نحوه گذار و نوع حکومت بعدی مورد پذیرش اکثریت مردم ایران خواهد بود. اگر به دلایل “رئال پولیتیکی” و نیروهای موثره خارج از قوه واقعی ما، این امر مطلوب به ثمر نرسید، عمر نوح که نداریم، باید از گزینههای موجود آن را که بتواند ما را به گزینه مطلوب هدایت کند و با سازوکارهای حقوق بینالملل بتوان رسنش را تا حد تابآوری فشرد، انتخاب و با او همکاری کنیم. ایران دارد ویران میشود، همین الان هم دیر شده است.
۲۲ ژانویه ۲۰۲۶
بازخوانی مدل باسو و تطبیق با ساختار قدرت در ایران
آیا رهبران با نیتهای خوب هم میتوانند به دیکتاتورهای سرکوبگر تبدیل شوند؟ این پرسش تاریخی، محور مقالهای از باسو، اقتصاددان دانشگاه آکسفورد است که با نگاهی ساختاری و رفتاری، چرخه دگردیسی قدرت را توضیح میدهد[۱]. در این یادداشت، ضمن مرور مدل نظری باسو، نقاط قوت و ضعف آن را بررسی کرده و تطبیقی با وضعیت جمهوری اسلامی ایران ارائه میکنیم.
ایده مرکزی: ناسازگاری پویا و دام قدرت
مدل باسو با بهرهگیری از مفهوم «ناسازگاری پویا» در اقتصاد رفتاری، توضیح میدهد که رهبران اقتدارگرا چگونه با تصمیمات تدریجی برای حفظ قدرت، در مسیری قرار میگیرند که خروج از آن تقریباً ناممکن میشود. هر اقدام سرکوبگرانه، هزینه خروج از قدرت را افزایش میدهد (مانند پیگرد قضایی، انتقام سیاسی یا خطر مرگ) و رهبر را ناگزیر به خشونت بیشتر میکند. این چرخه، رهبر را پلهپله به سمت افراط و سرکوب بیشتر سوق میدهد؛ همانطور که مکبث میگوید: «در خون چنان پیش رفتهام که بازگشت به اندازه ادامه دادن دشوار است.»
نقاط قوت مدل باسو
• سادهسازی یک پدیده پیچیده: مدل باسو با استفاده از مفاهیم رفتاری، مسیر تدریجی تبدیل رهبران به دیکتاتور را بهصورت شهودی و قابلفهم توضیح میدهد و با مثالهای تاریخی مانند استالین، موسولینی، پوتین و اورتگا پیوند میزند.
• پیوند اقتصاد رفتاری و علم سیاست: این مدل میانرشتهای، نشان میدهد که خطاهای رفتاری فردی چگونه میتوانند پیامدهای عظیم سیاسی و تاریخی داشته باشند.
• تأکید بر ساختار بهجای ذات شرور: باسو دیکتاتوری را محصول ساختار قدرت و نبود گزینه خروج امن میداند، نه صرفاً شخصیت رهبر.
نقدها و نقاط ضعف مدل
• فردمحوری و کمتوجهی به نهادها: مدل باسو تقریباً تمام تمرکز را بر رهبر میگذارد، در حالی که در واقعیت، دیکتاتوری محصول ائتلافهای قدرت (ارتش، نهادهای امنیتی، الیگارشی اقتصادی و…) است.
• نادیده گرفتن نقش جامعه و افکار عمومی: جنبشهای اجتماعی، رسانهها و فشار افکار عمومی میتوانند مسیر دگردیسی دیکتاتور را تغییر دهند، اما در مدل باسو این عوامل کمرنگ هستند.
• فرض ساده رابطه خطی میان سرکوب و بقا: در مدل، هرچه سرکوب بیشتر، احتمال بقا بیشتر؛ اما در واقعیت، افراط در خشونت گاهی عامل سقوط رهبر است (مانند شاه در ۵۷ یا قذافی در ۲۰۱۱).
پیامدهای سیاستی و هنجاری
برای جلوگیری از چرخه خشونت، باسو پیشنهاد میکند:
• محدودیت دوره قدرت: تعیین سقف برای دورههای ریاستجمهوری یا نخستوزیری و جلوگیری از انباشت قدرت.
• تقویت قانون اساسی و هنجارهای اجتماعی: ایجاد تعادل و الزام رهبران به رفتار مسئولانهتر.
• قواعد جهانی و گزینه خروج امن: ایجاد قواعد جهانی برای محدودیت قدرت و امکان مداخله مشروع بینالمللی، البته با احتیاط نسبت به پیامدهای اخلاقی و سیاسی.
تطبیق مدل باسو با ساختار قدرت در جمهوری اسلامی
در ایران، روند انباشت تدریجی قدرت و افزایش هزینه خروج بهوضوح قابل مشاهده است:
• تمرکز قدرت در نهاد رهبری: اختیارات رهبری در حوزههای امنیتی، نظامی و رسانهای طی دههها افزایش یافته است.
• گسترش شبکههای نهادی و امنیتی: نهادهایی مانند سپاه، بسیج و شورای نگهبان بقای ساختار را تضمین میکنند و هزینه تغییر قدرت را بالا میبرند.
• تشدید کنترل سیاسی: محدودیتهای انتخاباتی و برخورد با مخالفان سیاسی، هزینه عقبنشینی را بیشتر میکند.
• ائتلاف قدرت: برخلاف مدل باسو، در ایران ساختار قدرت ائتلافی است و حتی اگر رهبر بخواهد مسیر را تغییر دهد، شبکه حامیان مانع میشوند.
• افزایش هزینه خروج در سطح ساختار: اقدامات امنیتی و حذف نیروهای میانهرو، هزینه خروج را نه فقط برای رهبر، بلکه برای کل ساختار افزایش میدهد.
• نقش ایدئولوژی و فشارهای خارجی: ایدئولوژی رسمی و تهدیدهای خارجی، کنترل داخلی را تشدید میکند و مسیر دگردیسی را تسهیل میسازد.
جمعبندی و نتیجهگیری:
مدل باسو چارچوبی نظری برای فهم روندهای قدرت و دگردیسی رهبران به دیکتاتور ارائه میدهد. با این حال، برای تحلیل دقیقتر وضعیت ایران، باید نقش نهادهای امنیتی و اقتصادی، ساختار ائتلافی قدرت، ایدئولوژی و فشارهای خارجی را نیز وارد مدل کرد. در نهایت، راهحل جلوگیری از چرخه خشونت، اصلاح ساختارها، تقویت نهادهای مستقل و ایجاد قواعد شفاف است. اگر بخواهیم مدل باسو را بهصورت خلاصه به ایران تعمیم دهیم جدول زیر می تواند مفید باشد.
| عنصر در مدل باسو | معادل در ساختار جمهوری اسلامی |
|---|---|
| افزایش هزینهٔ خروج | انباشت نهادی قدرت + شبکهٔ امنیتی–اقتصادی |
| ناسازگاری پویا | تصمیمات کوتاهمدت برای کنترل بحرانها که به سختگیری بلندمدت منجر میشود |
| افزایش تدریجی «شر» | تشدید کنترل سیاسی، امنیتی و رسانهای |
| نبود گزینهٔ خروج امن | ترس ساختار از فروپاشی یا بیثباتی شدید |
| فردمحوری | در ایران باید به «ائتلاف قدرت» گسترش یابد |
————————-
[۱] - Basu, Kaushik, The morphing of dictators: why dictators get worse over time ,2023.
گذار دموکراتیک بدون بدیل سیاسی روشن، ائتلاف ملی و سازمانیافتگی مسئولانه ممکن نیست. قیام برای آزادی، اگر قرار است به نتیجهای پایدار برسد، سیاستورزی میخواهد، نه قمار با جان مردم. تجربهٔ معاصر ایران بارها درستی آن را تأیید کرده است.
فردریک انگلس مینویسد قیام «هنری است همچون جنگ»؛ یعنی کنشی پیچیده که بدون سازمان، رهبری جمعی، برنامه و بدیل سیاسی، نهتنها به رهایی منجر نمیشود، بلکه میتواند به فاجعه بیانجامد.
۱۳۵۷: پیروزی قیام، شکست سیاست
انقلاب ۵۷ نمونهٔ کلاسیک قیام و انقلابی است که پیروز شد، اما فاقد بدیل دموکراتیک بود. جامعه علیه استبداد سلطنتی شورید، اما اپوزیسیون سکولار و دموکرات نه سازمان داشت، نه ائتلاف، و نه نقشهای روشن برای حکمرانی پس از سقوط. خلأ قدرت بهسرعت توسط روحانیت با هزاران اماکن مذهبی، مناسک و ُمبلِغ پر شد که از تشکیلات، ایدئولوژی و رهبری منسجم برخوردار بود. نتیجه روشن بود: سقوط یک دیکتاتوری و تأسیس دیکتاتوریای عمیقتر و همه جانبهتر.
۱۳۸۸: جنبش بزرگ، بنبست ساختاری
جنبش سبز با مشارکت میلیونی و مطالبات مدنی مشخص شکل گرفت، اما آگاهانه از ورود به فاز قیام و درگیری مستقیم با ساختار قدرت پرهیز کرد. این رویکرد از یکسو هزینهٔ انسانی را کاهش داد، اما از سوی دیگر نشان داد که بدون سازمان فراگیر و بدیل قدرت، حتی جنبشهای بزرگ نیز در برابر ماشین سرکوب به بنبست میرسند. درس ۸۸ روشن بود: اخلاق اعتراض مهم است، اما گذار سیاسی بدون ابزار قدرت ناتمام میماند.
۱۳۹۶: خشم بیافق
اعتراضات دیماه ۹۶ فوران خشم اقتصادی و اجتماعی بود؛ گسترده، خودجوش و بیرهبر. اما نبود سازمان و افق سیاسی مشترک، این اعتراضات را به حرکتهایی پراکنده بدل کرد که سرکوب شدند بیآنکه چشماندازی برای گذار ایجاد کنند. شورش بیسازمان، در نهایت به سود استبداد حاکم تمام میشود.
۱۳۹۸: آبان خونین و مسئولیت سیاست
آبان ۹۸ نقطهای بود که حکومت اعتراض را با کشتاری کمسابقه پاسخ داد. جامعه به خیابان آمد، اما نه رهبری جمعی وجود داشت، نه بدیل سیاسی، و نه توان حفاظت از معترضان. در اینجا هشدار بُعدی اخلاقی–سیاسی مییابد: فراخوان به خیابان بدون آمادگی سیاسی، میتواند به بهای جان مردم تمام شود. رادیکالیسم مسئول با تحریک هیجانی تفاوت دارد.
۱۴۰۱: مهسا/ژینا؛ روایت رهایی و خطر تکرار
جنبش مهسا/ژینا عمیقترین جنبش فرهنگی–سیاسی چهار دههٔ اخیر بود که با شعاری فراگیر: زن، زندگی، آزادی به یک پاردایم شیفت، یعنی قطع امید از اصلاح رژیم رسید. این جنبش از مشروعیت اخلاقی گستردهای برخوردار بود، اما شکاف دیرینه همچنان باقی ماند: بدیل حکومتی شفاف و ائتلاف ملی سازمانیافته شکل نگرفت. همزمان، تزریق امیدهای کاذب — از «سقوط قریبالوقوع» تا انتظار مداخلهٔ خارجی یا ظهور منجی — ریسک تکرار چرخهٔ پرهزینه را افزایش داد.
دیماه ۱۴۰۴؛ بدون بدیل، قیام راه آزادی نیست
اعتراضات خیابانی و خونین دیماه ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که شجاعت مردم جایگزین سیاست نمیشود. جامعهای که زیر سرکوب عریان زندگی میکند، با هر فشار تازه مستعد انفجار است؛ اما فوران خشم بدون راهبرد، سازمان و بدیل سیاسی الزاماً به آزادی نمیانجامد.
«هنر سیاست» در چنین شرایطی بهمعنای انفعال نیست، بلکه کنش مسئولانه است: پیوند خیابان با ائتلاف ملی، سازمانیافتگی پایدار و نقشهٔ راه روشن برای گذار.
جمع بندی:
درس مشترک این تجربهها روشن است: جامعهٔ ایران بارها آمادهٔ اعتراض بوده است؛ اما هرجا بدیل دموکراتیک، سازمان و نقشهٔ راه غایب بوده، یا استبداد بازتولید شده است (۱۳۵۷)، یا اعتراضها با هزینههای سنگین انسانی سرکوب شدهاند.
پیام برای امروز روشن است:
- پیش از فراخوان قیام، بدیل حکومتی و ائتلاف ملی بسازیم.
- خشم اجتماعی را به گذار برنامهمند پیوند بزنیم.
- و رادیکالیسم را با مسئولیت سیاسی تعریف کنیم، نه با هیجان و وعده های غیر واقعی.
قیام اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید ادامه هنر سیاستورزی باشد؛ نه قمار با جان مردم.
■ آقای علمداری با سلام
در انقلاب ۵۷ بنده که جوانی ۱۵ ساله بودم مستقیما شرکت داشتم. ولی نمیدونم این اپوزیسیون سکولار و دموکراتی که شما ازش صحبت میکنید که و کجا بود. تا انجایی که من یادم میاد از طرفی اسلامیون بودند که از اول رهبری و هدایت اعتراضات را در دست داشتند و در کنارشون چپیها و چپگراها بودند که مثل اسلامیون از دموکراسی وحشت و تنفر داشتند به عنوان محصول غرب و غرب زدهها. این جنابان که تنفر از شاه کورشان کرده بود دنبال اسلامیستها راه افتادند و همچه فاجعهای را رقم زدند. ان خلا قدرت بعد از انقلاب هم که تذکر دادید در اصل مدت زمانی بود که اسلامیستها احتیاج داشتند تا به کمک حزب توده و بعدا فداییان اگثریت (که بنده متاسفانه مدتی دنبالهروشان بودم) حکومت وحشت و شکنجه را بنیاد کنند. من بسیار بیمناک و متاسفم که در کشورهای اروپایی هم این روند رو مشاهده میکنم یعنی اتحاد طیف های زیادی از چپ ها واسلامیستها برای نابودی دمکراسی. امیدوارم که دمکراتها با اتحاد بتوانند مانع این موضوع شوند.
با احترام فرزاد
■ در همراهی و با الهام از نظر استاد فرهیخته علمداری گرامی
دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق ! در جوامع استبدادزده، غیبت یک جایگزین (بدیل) دموکراتیک، سازماندهی منسجم و نقشه راه مشخص، منجر به بازتولید استبداد میشود:
۱. خلاء قدرت و ترس از هرجومرج: در غیاب یک سازمان سیاسی جایگزین، فروپاشی نظم موجود به معنای هرجومرج مطلق تلقی میشود. در چنین شرایطی، بدنه جامعه و حتی بخشهایی از نخبگان، «نظم مستبدانه» را به «ناامنی پایدار» ترجیح میدهند و آگاهانه یا ناخودآگاه به بازسازی یک قدرت مطلقه جدید تن میدهند.
۲. تداوم فرهنگ سیاسی اقتدارگرا: استبداد تنها در نهادهای سیاسی نیست، بلکه در لایههای فرهنگی رسوخ میکند. بدون یک نقشه راه برای «گذار فرهنگی» و آموزش تمرینهای دموکراتیک، مردم و رهبران جدید همان الگوهای رفتاری گذشته (حذف مخالف، کیش شخصیت و انحصارطلبی) را در قالبی جدید تکرار میکنند.
۳. تخریب نهادهای مدنی توسط مستبد: حاکمان مستبد پیش از سقوط، تمام نهادهای واسط (احزاب، سندیکاها و رسانههای آزاد و...) را نابود میکنند. وقتی تغییری رخ میدهد، به دلیل نبود این نهادها، جامعه توانایی مدیریت انتقال قدرت را ندارد و ناچار است به تنها نهادهای سازمانیافته باقیمانده (مانند ارتش یا گروههای افراطی) تکیه کند که خود حاملان استبداد جدید هستند.
۴. فقدان کادرسازی و نخبگان جایگزین: سازماندهی سیاسی باعث تربیت رهبرانی میشود که قواعد بازی دموکراتیک را میشناسند. در غیاب سازمان، افرادی بر موج اعتراضات سوار میشوند که فاقد برنامه حکمرانی هستند؛ این افراد پس از به قدرت رسیدن، برای حفظ بقای خود به همان ابزارهای سرکوب پیشین متوسل میشوند.
۵. اتمیزه شدن جامعه: استبداد افراد را از هم جدا و اعتماد اجتماعی را نابود میکند. بدون نقشه راه برای بازسازی این اعتماد و ایجاد همبستگی ملی، جامعه پس از فروپاشی مستبد به پارهگروههای متخاصم (قومی، مذهبی یا طبقاتی) تقسیم میشود. این تنشها راه را برای ظهور یک «مشت آهنین» جدید به بهانه برقراری وحدت باز میکند. ، دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق. بدون ابزار (سازمان) و نقشه (برنامه)، سقوط یک مستبد صرفاً به معنای جابجایی جایگاه حاکم و محکوم است، نه تغییر ساختار قدرت.
با احترام - رودی
■ فرزاد گرامی، اگر چه نکته درستی را در مورد قیام ۵۷ گفتید که “تنفر از شاه .. چپی ها را کور کرده بود و بدنبال خمینی راه افتادند” اما این ربطی به کلیت درستی که آقای علمداری مطرح کردند ندارد، که در فقدان تشکیلات دمکرات و مرتبط با مردم، قیام های آزادی بخش به شکست یا نتیجه منفی می انجامند. تنها ایراد من به علمداری عزیز این است که نقش فراخوان رضا پهلوی را نادرست نشان دادند. جنبش خود بخودی مردم در دی ماه به غلیان در آمد و رژیم سفاک خامنه ای سیرت جنایت کار خود را نشان داد. این جنبش ادامه دارد و در فراز بعدی خروشان تر پا به میدان خواهد گذاشت و با کمال تاسف خشونت باز هم روی کریه خود را نشان خواهد داد. اگر ایرادی وارد باشد به کل اپوزسیون و جامعه روشنفکری ایران است که در اتحاد و ایجاد تشکیلات واحد هنوز اندر خم کوچه اول است.
موفق باشید، پیروز.
■ آقای دکتر علمداری عزیز. کوشش شما برای پیدا کردن راه برونرفت از استبداد حاکم شایان تقدیر است. من هم به نوبه خود میکوشم کمکی به وضوح وضع کنم. تا اینجا صحیح میفرمایید که “گذار دموکراتیک بدون بدیل، ناممکن است”. من اضافه میکنم که همین بدیل، در جریان مبارزه ساخته میشود، آن هم با افت و خیز فراوان و چه بسا با هزینه سنگین. روی عبارت “جریان مبارزه” تاکید میکنم، زیرا در جریان مبارزه است که راهحلها و سیاستها و افکار به محک میخورند. همین “به محک خوردن”هاست که افکار ضعیف و سیاستهای نادرست را به کنار میزند، و فکر کارآمد و راهگشا رشد میکند. در فقدان این جریان مبارزه، دهها و صدها نظریه به میان میآیند، بدون اینکه بشود فهمید کدام کارسازتر هستند. اینکه دهها سال است نمیتوان برای دفع استبداد حاکم به اجماع رسید، به این دلیل است که مبارزه میدانی (با وسعت و عمق و زمان کافی) وجود ندارد که سیاستها را پیرایش کند. کاملأ میدانم که اینجا مشکل “مرغ و تخممرغ” مطرح میشود که من هم برایش راهحل قاطع و روشنی ندارم. اما این نکته قابل تأمل است که: در سیاست نمیتوان به اتحاد رسید، مگر اینکه جامعه بتواند انتخاب روشنتری به دست بدهد. من فلسفه پراگماتیسم را اینطور میفهمم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای علمداری،
درست می فرمایید، ما برای اینکه به توانیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم نیاز به یک بدیل سیاسی داریم. اما من فکر می کنم پیش از آنکه یک بدیل سیاسی بسازیم نیاز به یک تاریخ مشترک داریم؛ تاریخی که به توانیم بدیل سیاسی مان را رویش سوار کنیم. انقلاب ۵۷ یک تاریخ مشترک پشتش بود. مردم جنبش تنباکو با پناه گرفتن در پشت سنگر دین در برابر دربار و کمپانی غربی ایستاده بودند و پیروز شده بودند. مردم انقلاب مشروطه باز با رفتن زیر پرچم دین بر دربار پیروز شده بودند. در کودتای انگلیسی ها و رضا شاه، مجلس و مردم شکست خورده بودند. در جنبش نفت باز مردم با پشتیبانی از دولت ملی مصدق و طرح ملی کردن نفت بر دربار و خارجی ها پیروز شده بودند. در مرداد سال ۳۲ دوباره مردم در یک کوران سر درگمی در برابر کودتای آمریکایی ها شکست خورده بودند. در ۱۵ خرداد ۴۲ گروهی از مردم تلاش کرده بودند با رفتن در زیر پرچم دین دوباره دست به تهاجم بزنند اما سرکوب شده بود. این تاریخی بود که ما پیش از انقلاب ۵۷ می شناختیم. این تاریخی بود که حتا حکومتی ها با اکراه می شناختندش. این تاریخ مشترک ما بود. تاریخی بود که انقلاب ۵۷ را جلو می برد. تاریخی بود که شورش ضد شیعی و ضد آخوندی “علی شریعتی” و حرفش را که “من هزار بار با توماچ کمونیست احساس نزدیکی بیشتری می کنم تا فلان آیت الله” امکان پذیر کرده بود. این تاریخی بود که پشت خروش چریک های فدایی کمونیست و مجاهدین مسلمان ایستاده بود و در روز تیرباران خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان کمونیست میلیون ها ایرانی را به ماتم برده بود. این تاریخ مشترک ما بود، تاریخی که فرصت ساخته شدن یک بدیل سیاسی را در ذهن میلیون ها ایرانی آماده کرده بود (همان بدیل ذهنی یی که انقلاب را به پیروزی رسانده بود و پس از انقلاب هم نیرویش را با پشتیبانی از دو گروه به حکومت رسیدهی سوسیال دمکرات بازرگان و بنی صدر نشان داده بود). تاریخ مشترک امروز ما کجاست؟ ما بدیل سیاسی مان را می خواهیم روی چه تاریخی بنا کنیم؟ انقلاب بزرگ مردم ۵۷ را که به جای واکاوی چگونگی شکل گرفتن و پیروز شدنش مسخره کردیم، تلاش دو سال و نیمه ی پس از انقلاب همان مردم را برای کنار انداختن خمینی و آخوندهاش نادیده گرفتیم ،کودتای خمینی در سال ۶۰ را حق سیاسی او خواندیم چون “قانون اساسی بهش این امکان را داده بوده” و فراموش کرده بودیم که قانون اساسی شاه هم حق کنار گذاشتن مصدق را بهش داده بود با اینهمه ما آن حرکت را در تاریخ مشترک پیش از انقلاب مان کودتا خوانده بودیم. حالا اینجا در میان این برهوت بی تاریخی ما چه جوری می خواهیم یک بدیل سیاسی بسازیم؟ چه جوری می خواهیم یک “ائتلاف ملی” بدون احساس مشترکی از تاریخ بر پا کنیم؟ ما که تلاش های مردم “بی زبان” را بی رحمانه فراموش کرده ایم و بی رحمانه تر مسخره کرده ایم و فریاد حق خواهی شان از آخوندهای کودتا کرده را نادیده گرفته ایم (چون با “حقی” که ما می شناختیم یکی نبود)،حالا با کدام ادعای تاریخی یی می خواهیم به دنبال ساختن یک بدیل سیاسی باشیم؟ با چه سند تاریخی بی می خواهیم بگیم ما به دنبال پس گرفتن حق مردمیم؟ با تاریخ بیشرمانه ای که آخوندها و سلطنت طلب ها برای انقلاب ۵۷ و دو سال و نیم بعدش نوشته اندش؟ با تاریخی که حیرت چند ماهه ی جهان و چشمان خیره شده اش به انقلاب را پشت داستان احمقانه ی “خواست خارجی ها بود” پنهان کرده؟ تاریخی که ما می خواهیم پشتوانه ی بدیل سیاسی مان بکنیم کجاست؟ در همه ی این چهل و چهار ساله ی پس از کودتای سال ۶۰ کدام یک از ما تلاش کردیم تاریخ واقعی اون انقلاب و دو ساله و نیمه ی بعدش را به نسل های خشمگین بعدی نشان بدیم؟ کدام یک از ما جرئت کردیم پامان را از قاب عکس های قبیله ای مان بیرون بذاریم و بگیم انقلاب ۵۷ انقلاب آخوندها نبود، انقلاب برای اسلام نبود،، زشت نبود، حرکت سیاسی مردم پس از پیروزی انقلاب جاهلانه نبود، خرافاتی نبود، هشیار بود، چهل و هفت سال از ما جلوتر بود (ما تازه به سوسیال دمکراسی باور کردهایم آنها پس از پیروزی انقلاب به سمتش رفتند). کدام یک از ما در باره ی این تاریخ چیزی گفته؟ حالا ما چه جوری می خواهیم و می توانیم بدون این تاریخ مشترک بدیل سیاسی و بدیل حکومتی بسازیم؟ به بخشید باز زیاده نویسی کردم، قصدم مطلقن انتقاد به طرح خوب شما نبود، می خواستم از کمبودش بگم. گمونم باید به جای اینکه مزاحم نوشته های دیگران بشم خودم نوشته های خودم را بنویسم.
علی سعیدزنجانی
■ با سلام، من هم برای آینده ایران چارهای جز ائتلاف حول محور سوسیالدموکراسی نمیبینم. تمام اختلاف نظرهای دیگر در مقابل خواست همزمان “آزادی، عدالت و توسعه پایدار” رنگ میبازند.
با احترام - حسین جرجانی
■ جناب علمداری در اینکه بدون بدیلی دموکراتیک شورشها شکست خورده و یا در نهایت به بازسازی استبداد میانجامد شکی نیست. متاسفانه جامعه دین خوی ما بیش از آفریدن و ساختن رهبران و بدیل جایگزین بدنبال آن کس هستند که یک روز با شمشیر و یا گرز خود میآید تا همه چیز را درست کند. این آنکس، میتواند مهدی موعود و یا ترامپ باشد تا نسرین ستوده و نرگس محمدی و تاجزاده در بند و موسوی در حصر؛ چرا که اینان فاقد شمشیر و گرز اند و بر سر خصم نمیکوبند تا خشم ما مردم را تسکین دهند. شعار “پهلوی برمیگرده” نشانی غمانگیز از فقدان و عدم تمایل به بدیل دمکراتیک پس از ۱۰۰ سال استبداد در جامعه است.
نیما
■ جناب نیما، شما دو تا ادعای خیلی بزرگ را در کامنتتان مطرح کردهاید، یکی میفرمایید مردم ایران دین خو هستند و یکی میفرمایید مردم ایران همیشه منتظر کسی هستند که با شمشیر و گرز بیاید و آنها را نجات بدهد. چون بحث آقای علمداری خیلی جدی و متین است خوشحال میشوم که ادعاهایتان را با سند ثابت بفرمایید.
با سپاس. ب. ب
■ آقای جرجانی گرامی، سوسیال دموکراسی چیز خیلی خوبی هست اما «ائتلاف» اگر فقط دور یک محور خاص باشد گردهمآیی گروهی افراد همفکر میشود نه یک ائتلاف بزرگ اجتماعی. ائتلاف واقعی آن است که تمام گرایشهای مردمی را در بر بگیرد.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ یوسف جاویدان گرامی، لازم نیست گروهای دیگر تشکل خود منحل کنند یا دست از عقاید خود بردارند. موضوع این است که ائتلاف حول محور پادشاهی یا جمهوری چیزی در مورد برنامههای حکومتی که زندگی مردم را تحت تاثیر قرار میدهد، نمیگوید و مردم چشمانداز واضحی را نخواهند دید. اما اگر حول سوسیالدموکراسی به معنی خواست همزمان “آزادی، عدالت وتوسعه پایدار” ائتلاف شود، هم مردم چشمانداز واضحی خواهندداشت، و هم خواهنددانست که در فردای جمهوری اسلامی، تا سالها، ازافراط و تفریط (دریک توافق عمومی و در یک آشتی ملی) پرهیز خواهد شد. به عبارت قدیمی، سوسیالدموکراسی، راه حل مرضیالطرفین خواهد بود.
با احترام - حسین جرجانی
■ با سلام، در این نوشتهی جناب علمداری و نظرات دوستان، به نقش قدرتهای جهان و دخالت آنها در تغییر رژیمها توجه نشده ست که سئوال انگیز ست.
* اشغال نظامی ایران توسط متفقین ۳ شهریور ۱۳۲۰ در بحبوحه جنگ جهانی دوم ۱۹۴۱ صورت گرفت. علت آن خطر جهانی نازیسم و فاشیسم بود. رضا شاه خلع و تبعید شد . فرصتی شد که مشروطه و آزادی جان بگیرد.
پس از سه روز بحرانی صبح روز ۶ شهریور، محمد علی فروغی با وزیران خود در مجلس شورای ملی حاضر شد و برنامه خود را در نطقی کوتاه اعلام و وزیران کابینه را معرفی کرد و نمایندگان را در جریان تصمیم دولت مبنی بر ترک مقاومت قرار داد. وی با بیان اینکه دولت باید بیدرنگ به مذاکره با کشورهای حمله کننده به ایران بنشیند، از نمایندگان مجلس درخواست رای اعتماد کرد؛ مجلس به اتفاق آرا به کابینه فروغی رأی اعتماد داد.
شرائط شهریور ۱۳۲۰ برای ادامه کار دولت و مجلس مساعد بود. با تمام افراط و تفریط ها و کم تجربگی بهترین دوران سیاسی ایران بوده ست.
* جنبش ملی شدن نفت ایران ۱۳۲۹ بعداز جنگ جهانی دوم، در ایران و جهان وضع تغییر اساسی کرد. بعداز شکست نازیسم و فاشیسم ، دوباره شوروی و کمونیسم دشمن اصلی غرب گردید. جنگ سرد با ابعاد وسیعی در جنگ های استقلال طلبانه ی کره و هندوچین (ویتنام) خصلت نمائی کرد. انگلیس هم با قانون ملی شدن صنایع نفت ایران دشمنی را شروع کرد.
دیگر از آن انگلیس و بعد آمریکا که برای خلع رضا شاه آمده بودند خبری نبود. دشمنی های انگلیس و آمریکا با کودتای نظامی ۲۸ مرداد۳۲ نشان داد که قدرتهای جهانی در هر زمان که مناقع اشان ایجاب کند. دست به هر اقدامی میزنند.
بعداز جنگ جهانی دوم تمام نازی های و طرفداران المان مثل تیمسار زاهدی، تیمسار آریانا، مهندس شریف امامی و...به کار برگشته بودند و حزب فاشیستی سومکا نیز دوباره فعالیت داشت. بهر صورت با کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ موضوع مجلس و دولت منتخب نمایندگان احزاب برای همیشه منتفی شد.
* سقوط حکومت پادشاهی ۲۲بهمن ۵۷ حکومت محمد رضا شاه پهلوی ظاهرا با اقتدار کامل تا سال ۵۵ تمام مخالفان خود را قلع و قمع کرده بودکسی فکر نمیکرد که حکومت در ظرف دو سال کنار میرود.
دکترین حقوق بشر جیمی کارتر ۱۳۵۵ حکومت پهلوی دوم را بشدت دچار بحران کرد. یه نظر میرسید که کارتر و شاه قصد گشایش فضای سیاسی نداشتند. وگرنه به نامه ی سرگشاده رهبران جبهه ملی اعتناء می کردند.چون نمی خواستند وقایع بعداز شهریور ۱۳۲۰، آزادی احزاب، مجلس نمایندگی مردم و قوانینی نظیر ملی شدن نفت پا بگیرد.
تولید و صدور ۷ میلیون بشکه نفت در آن زمان برای غرب حیاتی بود.حالا چگونه در یک فرایند دو ساله و مذاکرات و لابی گری ها بین دولت جیمی کارتر ، شاه و سران کشوری و لشگری ، سازمان امنیت و نمانیدگان روحانیون و خمینی در پاریس و تهران در دیماه ۵۷ با سفر ژنرال هایزر نماینده ی نظامی کارتر به تهران انتقال قدرت به روحانیون صورت گرفت . کتابها و اسناد و مدارک فراوان ست.
نگارنده این ها را مرور کرد تا نشان دهد محصول ۲۵ سال حکومت محمد رضا شاه فاجعه ای بود که ایران را از مجلس و قانون و دولت منتخب نمایندگی محروم کرده بود. در حالیکه در شهریور ۱۳۲۰ این نهاد ها وجود داشت. روحانیون و خمینی نیز به دروغ قول تشکیل مجلس موسسان را دادند که هرگز تشکیل شد. در شهریور ۱۳۲۰ طیف های مختلف سیاسی در زیر سقف مجلس جمع شدند. ولی در سال ۵۷ چنین امکانی محال بود.
امروز شرائط به مراتب از سال ۵۷ برای همگرائی نیروهای سیاسی پای بند به آزادی، دموکراسی و رعایت منشور جهانی حقوق بشر دشوارتر شده ست.
مضافا، قدرتهای جهانی به مراتب افراطی تر از گذشته، حامل سیاست های مخربی هستند که موجب ادامهی حکومت فاشیستی دینی ایراندر دوران جنگ سرد و پسا آن دوران شدند و امروز هم نمی گذارند که جنبش های آزادی خواهانه مردم ایران در کنار گذاشتن حکومت اسلامی پیروز شود. دخالت آنها و تقاضا ازآنها فقط جبهه جنبش های مردم ایران را متشتت و پراکنده میکند.
بدیل حکومت دینی را مجلس موسسان و نمایندگان مردم از سراسر ایران میتواند تعیین کند. ولی چنین گفتمان راهبردی به دلایل زیادی رسانه ای نمیشود.
با احترام کامران امیدوارپور
■ با سپاس و قدردانی از دوستانی که لطف کردند و دیدگاهها و نقدهای خود را نوشتند. بهجای پاسخدادن جداگانه به هر یک از نظرها، در اینجا جمعبندی و نتیجهگیری خود را از مباحث مطرحشده ارائه میکنم.
از همان زمانی که بنیانگذار جمهوری اسلامی آشکارا از مسلحکردن کودکان سخن گفت و با تأکید بر اینکه «اسلام با خون زنده است»، تا زمانی که خامنهای فرمان “آتش به اختیار” را صادر کرد، خشونت را نه امری اضطراری، بلکه جزئی از هویت ایدئولوژیک حکومت معرفی کرد، روشن بود که با قرائتی از دین مواجهایم که حیات خود را نه در اخلاق، عدالت یا معنویت، بلکه در حذف و کشتار مخالفان تعریف میکند. پیامد این نگاه، تقدیس مرگ، عادیسازی خشونت و تهیکردن دین از جوهر انسانی آن بوده است.
چهار دهه تجربهٔ زیسته نشان داده است که این نظام برای بقای خود هیچ خط قرمزی نمیشناسد. جان انسانها، آیندهٔ نسلها و حتی چهرهٔ دین، همگی به ابزارهایی برای حفظ قدرت فروکاسته شدهاند. حکومتی که بقا را در خشونت میبیند، اگر مهار نشود، ناگزیر دامنهٔ خشونت را گسترش میدهد؛ نهفقط در داخل کشور، بلکه در سطح منطقهای و حتی جهانی.
از اینرو، عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اصلی دیگر این نیست که آیا باید از این نظام عبور کرد یا نه؛ بلکه این است که چگونه میتوان با کمترین هزینهٔ انسانی، اجتماعی و ملی از آن گذر کرد، بیآنکه صداها و منافع متنوع ایرانیان با گرایشها و سلایق گوناگون نادیده گرفته شود. یافتن پاسخ به این پرسش باید به محور گفتوگوی اندیشمندان، کنشگران و صاحبنظران ایرانی و غیرایرانی تبدیل شود.
در این مسیر، واقعبینی ضرورتی انکارناپذیر است. ایران در خلأ ژئوپولیتیک قرار ندارد. کشورهای همسایه و قدرتهای جهانی، از جمله جهان غرب، هر یک منافع خاص خود را در منطقه دنبال میکنند. نادیدهگرفتن این واقعیتها نه اخلاقی است و نه خردمندانه. راه گذار کمهزینه از جمهوری اسلامی تنها زمانی امکانپذیر است که ایرانیان، با تکیه بر نیروی اجتماعی خود و با درک واقعبینانه از موازنهٔ نیروها، راهحلی منطبق با شرایط واقعی کشور بیابند.
گذار از این «شر مطلق» آزمونی است نه فقط برای سیاست، بلکه برای وجدان جمعی ما: اینکه آیا میتوان آیندهای ساخت که در آن قدرت مهار شود، خشونت قاعده نباشد، و دین — برای آنان که به آن باور دارند — بار دیگر از ابزار سرکوب به قلمرو معنا، اخلاق و کرامت انسانی بازگردد.
با احترام، کاظم علمداری
نیّت به انگیزهها، اهداف اعلامی و تصورات ذهنی کنشگر سیاسی اشاره دارد. نیّات از مسیر عملکردها به نتایج میرسند، اما این مسیر همواره توسط ساختارهای اجتماعی، توازن قوا و محدودیتهای تاریخی فیلتر میشود.
عملکرد آن چیزی است که کنشگر عملاً انجام میدهد و در شیوههای سازماندهی، نوع گفتمان، روشهای بسیج، ائتلافها و تصمیمهای عملی قابل مشاهده است.
نتایج، پیامدهای واقعی و تاریخی کنش سیاسیاند؛ پیامدهایی که میتوانند مستقل از خواست اولیهٔ بازیگران شکل گیرند و در سه سطح کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت بروز یابند.
در تحلیل مبارزات سیاسی، نیتها شرط آغازین کنشاند، عملکردها واسطهٔ ساختاری تحقق آن، و نتایج معیار نهایی داوری تاریخی به شمار میآیند.
کنشگران ممکن است نیتهای مشابهی چون آزادی، عدالت یا پایان استبداد داشته باشند، اما عملکردهای متفاوت، از مبارزهٔ مدنی تا کنش خشونتآمیز میتواند به نتایجی کاملاً متضاد بینجامد، از تقویت جامعهٔ مدنی تا افزایش سرکوب و فرسایش سرمایهٔ اجتماعی.
نیتها عمدتاً در قلمرو «اخلاق باور» قرار میگیرند، حال آنکه عملکردها تابع «عقلانیت ابزاری» هستند و نتایج میدان «اخلاق مسئولیت» را شکل میدهند.
کنشگر جدی کسی است که میداند میان آرمان و نتیجه همواره شکافی تراژیک وجود دارد و نمیتوان صرفِ خلوص نیت را جایگزین پاسخگویی نسبت به پیامدها کرد.
در نسبت میان این سه سطح، خطاهای تحلیلی مهمی رخ میدهد: تقلیل نتیجه به نیت («چون نیت آزادیخواهانه بود، پس پیامد نیز مثبت است»)؛ داوری نیت بر اساس نتیجه («چون نتیجه فاجعهبار شد، پس نیتها لزوماً بد بودهاند»)؛ و نادیده گرفتن عملکرد با تمرکز صرف بر شعارها بدون بررسی روشها و سازوکارهای واقعی عمل.
افزون بر این، نتیجهٔ کنش سیاسی میتواند ناخواسته، حتی متضاد با نیت اولیه باشد یا حاصل برهمکنش چندین بازیگر و ساختار، نه ارادهای واحد.
از این رو، گزارهٔ «نیت من پاک است، پس مسئول پیامدها نیستم» برای سیاستورزی کافی نیست. در سیاست، نیتِ بدون محاسبهٔ پیامد میتواند ویرانگر شود؛ زیرا کنش پس از ورود به عرصهٔ عمومی مسیری مستقل از ارادهٔ فاعل مییابد و با منطق قدرت و خشونت درهم میآمیزد. مشروعیت اخلاقی کنش سیاسی نه از نیت، بلکه از نسبت عمل با رنج واقعی انسانها سنجیده میشود. تجربه نشان داده است که گفتمانهای انقلابی اغلب با «زیبایی نیت» آغاز میشوند، اما بهتدریج نسبت به هزینههای انسانی بیحس میگردند.
بنابراین سنجش نهایی کنش سیاسی باید بر «هزینه و سود اجتماعی» استوار باشد. کشتهها و آسیبهای جسمی و روانی را نمیتوان به اعدادی انتزاعی فروکاست؛ این رنجهای انضمامی معیار اصلی داوری مسئولانه دربارهٔ پیوند نیت، عملکرد و نتیجهاند.
از آنجا که نیّات اعلامشدهٔ کنشگران سیاسی غالباً قابل راستیآزمایی مستقیم نیست، تحلیل ناگزیر باید بر عملکردهای عینی آنان متمرکز شود تا بتوان تصویری محتمل از نتایج به دست داد. معیار داوری در نهایت نه زیباییِ نیتها، بلکه پیامدهای اجتماعی برآمده از عملکرد هاست.
اگر نتایج یک کنش، حتی با وجود نیّات به ظاهر مثبت، به سود اکثریت جامعه نباشد یا به تشدید خشونت و فرسایش همبستگی اجتماعی بینجامد، آن شیوههای عمل نیازمند بازنگری بنیادین خواهد بود.
حتی در مواردی که عملکردها بهطور موقت موجب تخلیهٔ خشم و کاهش تنشهای جمعی میشوند، این کارکرد تسکینی نمیتواند جایگزین ارزیابی عقلانی پیامدهای بلندمدت گردد. اصلاح کنش سیاسی مستلزم آن است که روشها و راهبردها بهصورت علنی، شفاف و پاسخگو مورد نقد قرار گیرند و بر اساس سنجش مستمر هزینهها و منافع اجتماعی تغییر یابند. تنها از رهگذر چنین فرایندی است که میتوان میان نیت، عملکرد و نتیجه، نسبتی مسئولانه و دموکراتیک برقرار کرد.
در نهایت، شدت و دامنهٔ خشونت بهکاررفته در مقطع اخیر در ایران از منظر بسیاری از ناظران با الگوهای پیشین برخورد حکومت با اعتراضات متفاوت بوده است.
مقایسهٔ ابعاد انسانی این سرکوب با دیگر منازعات منطقهای نشان میدهد که حجم تلفات و سرعت اعمال خشونت در مدت زمانی کوتاه، پیامدهای روانی و اجتماعی گستردهای ایجاد کرده است؛ پیامدهایی که میتواند ظرفیت سازمانیابی مدنی و امکان بازتولید اعتراضات را در میانمدت با چالش جدی مواجه سازد.
پرسش بنیادین آن است که آیا کنشگران سیاسی و جامعهٔ معترض از توان نهادی و شجاعت اخلاقی لازم برای بازنگری در عملکردهایی که به ناکامی انجامیدهاند برخوردارند؟ پاسخ به این پرسش مستلزم پذیرش خطاپذیری، ایجاد سازوکارهای نقد درونگفتمانی و آمادگی برای اصلاح راهبردها بر اساس تجربههای عینی است. بدون چنین ظرفیتی، چرخهٔ تکرار روشهای ناموفق میتواند بر شکاف میان نیتهای اعلامی و نتایج واقعی بیفزاید و امکان شکلگیری بدیلی کارآمد را تضعیف کند.
سلمان گرگانی
۱ بهمن ۱۴۰۴
■ با توجه به شرایط... تقویت جامعهٔ مدنی در شرایط سرکوب شدید و کشتار و قتل عام و فرسایش نیرو ها و سرمایهٔ اجتماعی! چگونه انجام و متکی به چه مکانیزم هایی باید باشد.
تقویت جامعه مدنی در شرایط سرکوب شدید، مستلزم تغییر فاز از فعالیتهای تودهای و آشکار به سمت «تولید قدرت در شبکههای مویرگی» است.
چهار مکانیسم کلیدی برای این گذار ...!
۱. ایجاد ساختارهای موازی و خودگردان: در حالی که نهادهای رسمی تحت فشارند، جامعه مدنی باید بر ساختارهای غیررسمی و کوچکمقیاس تمرکز کند. تشکیل صندوقهای همیاری محلهمحور، گروههای آموزشی مخفی و شبکههای امدادرسانی به آسیبدیدگان، افزون بر رفع نیازهای معیشتی، پیوندهای اجتماعی را در برابر فرسایش حفظ کرده و وابستگی مردم به نهادهای سرکوبگر را کاهش میدهد.
۲. تغییر استراتژی از خیابان به زندگی روزمره (مقاومت مدنی خُرد): در شرایط کشتار، حفظ نیروی انسانی اولویت است. تقویت جامعه مدنی از طریق «مقاومت در زیستجهان» صورت میگیرد؛ یعنی تبدیل فضاهای روزمره (مانند محل کار، کافهها و خانهها) به پناهگاههایی برای گفتوگو و حفظ همبستگی. این اقدام مانع از اتمیزه شدن شهروندان شده و سرمایه اجتماعی را در لایههای زیرین جامعه بازتولید میکند.
۳. استفاده ایمن از فضاهای ارتباطی و اطلاعاتی: در شرایط محدودیتهای فیزیکی، میتوان از ابزارهای ارتباطی برای حفظ ارتباط و اشتراک اطلاعات استفاده کرد. تمرکز بر سواد رسانهای و راههای ایمن تبادل اطلاعات به حفظ آگاهی جمعی کمک میکند. این کار به نیروهای اجتماعی اجازه میدهد تا ارتباط خود را حفظ کرده و برای فعالیتهای آتی آماده باشند.
۴. حفظ و بازتولید هویت فرهنگی و اجتماعی: سرکوب میتواند تلاش کند تا هویت و انسجام جامعه را تضعیف کند. فعالیتهای فرهنگی، هنری، و نمادین که به حفظ حافظه جمعی و بازسازی معنای مشترک در میان رنجها کمک میکنند، حیاتی هستند. این اقدامات میتوانند حس تعلق و هویت مشترک را در برابر فشارهای موجود تقویت کرده و از فرسایش انگیزه و امید جلوگیری نمایند.
سپاس - آشنا
■ آشنای گرامی، از نظرات سنجیده و عینیات سپاسگزارم. در حقیقت، نوشتهٔ تو میتوانست ادامهٔ طبیعی متن من باشد و از کلیگویی آن بکاهد؛ کاستیای که با دقت و روشنیِ تحلیل تو بهخوبی جبران شد. از این همراهی و توجهات صمیمانه قدردانی میکنم.
گرگانی
■ آقای گرگانی عزیز. به روشنی دیده میشود که این روزها عدهای بر این باورند که شعارهای تندی مثل هجوم به اماکن دولتی باعث واکنش شدید ج.ا. شدند. اما مگر این شعار تندتر و نابهنگامتر است از شعارهایی که سالیان درازی است داده میشود، مثل “مرگ بر خامنهای” و یا شعار “مرگ بر جمهوری اسلامی”؟!
من معتقدم که علت برخورد بسیار وحشیانه ج.ا. را باید در جای دیگری جست: اینکه بخشی از مردم به صورت مشخص اسم رضا پهلوی را به میان آوردند و رژیم متوجه خطری شد که این نوع صفآرایی جدید با شعارهای قبلی تفاوت جدی دارد. توجه داریم که تظاهرات اخیر به دعوت بازاریان شروع شد و اساسا ماهیت اعتراضی به وضع اسفبار زندگی داشت. بنابراین دنبال توجیه این استدلال نباید بود که شعارهای معتدلتری پیدا کنیم که باعث خشم زیاد حکومت نشود. به بیان واضح: هرگاه ج.ا. وضعیت را “جدی” ببیند از هیچ کشتاری ابا نمیکند.
نکته دوم، باز واضح بنویسم: مردم با دست خالی از پس این رژیم برنمیآیند، مگر به کمک نرمافزاری و نیز سختافزاری (کمک نظامی) خارجی. در حالی که روسیه و چین و حشدالشعبی و حزبالله با تمام نیرو پشت ج.ا. ایستادهاند، عقل من حکم میکند که تنزه طلبی را باید کنار گذاشت و ریسک کمک خارجی را باید قبول کرد. نظر کسانی که معتقدند کمک نظامی خارجی بدون خطر و بدون چشمداشت نیست و بهتر است از همین ابتدا روی پای خود بلند شویم و بدیلی کارآمد بسازیم، برای من نیز قابل فهم است. اما ارزیابی فعلی من این است که ملت بزرگ ایران قادر است علیرغم استفاده از کمک نظامی خارجی، همچنان سکان کشتی سرنوشت آینده را در دست خود نگه دارد. (البته در جهانی که به سرعت به سمت رویارویی دو قدرت بزرگ چین و آمریکا میرود، ممکن است که هیچ کشوری حاضر نباشد موضوع ایران را به شکل جدی در دستور کار خود قرار دهد).
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری گرامی
در تحلیل کنشهای سیاسی، تمایز میان نیت کنشگران، شکل بروز عملی این نیتها، و نتایج عینیای که در جامعه برجای میماند، اهمیتی بنیادین دارد. تاریخ سیاسی معاصر ایران بارها نشان داده است که حتی انگیزههای اعلامشدهٔ آزادیخواهانه، هنگامی که در قالب شعارها و اقدامات خاص متجلی میشوند، میتوانند پیامدهایی پیشبینیپذیر اما پرهزینه به دنبال داشته باشند.من تلاش کرده ام اعتراضات اخیر را در چارچوب این سهگانه، نیت، عملکرد و نتیجه مورد واکاوی قرار دهم.
در خشونت و ددمنشی حکومت اسلامی تردیدی نیست؛ با این حال، تحلیل پویایی اعتراضات صرفاً با تمرکز بر سرکوب دولتی کامل نمیشود. کنشهای اپوزیسیون و واکنشهای حاکمیت در رابطهای متقابل شکل میگیرند و هر شعار یا اقدام میتواند زنجیرهای از واکنشها را فعال کند. در این معنا، مسئلهٔ اصلی نه صرفاً قصد کنشگران، بلکه آثار اجتماعی و سیاسی قابل پیشبینی رفتارهای آنان است.
از این منظر، دعوت به حمله به مراکز نیروهای انتظامی، در قیاس با فراخوان به پرهیز از رویارویی مستقیم، میتوانست هزینههای انسانی متفاوتی رقم بزند. همچنین فراخوان رضا پهلوی پس از گذشت چند روز از آغاز اعتراضات، همراه با طرح امید به حمایت خارجی، فارغ از نیتهای اعلامشده، ممکن است در تشدید جسارت بخشهایی از نیروهای خشمگین برای تصرف مراکز حساس دولتی و نظامی نقش داشته باشد.
در همین چارچوب، طرح شعار «بازگشت پهلوی» بهعنوان نمونهای دیگر از شکاف میان نیت و پیامد قابل بررسی است. حتی اگر طراحان این شعار بر انگیزههای خیرخواهانه تأکید داشته باشند، قابل پیشبینی بود که چنین گزارهای میتواند به تمرکز تبلیغاتی حکومت بر دوگانههای شخصی و تاریخی بینجامد و منازعهٔ جامعه و حکومت را به سطح رقابتهای نمادین میان چهرهها فرو بکاهد.
مسئلهٔ کمک خارجی نیز در همین منطق تحلیلی قرار میگیرد. نقد اصلی نه متوجه اصل حمایت بیرونی، بلکه متوجه اتکای زودهنگام به یاریای است که تحقق نیافته و در عوض، انتظارات اجتماعی و رفتارهای میدانی را شکل داده است. این فاصله میان تصور و واقعیت، خود میتواند به عاملی تشدیدکننده در مسیر خشونت بدل شود.
از منظر تحلیلی، هر کنش سیاسی باید با ارزیابی دقیق هزینهها و فایدههای اجتماعی آن سنجیده شود و جان انسانها نباید به اعداد و آمار تقلیل یابد. تجربهٔ اعتراضات اخیر بار دیگر نشان میدهد که جنبشهای اجتماعی در مسیر رشد و بلوغ نیازمند زماناند و شتاببخشیدن بیرونی حتی با نیتهای اعلامشدهٔ خیر، میتواند نتایجی معکوس و فرساینده به همراه آورد. بازخوانی این تجربه در چارچوب نسبت میان نیت، عملکرد و نتیجه، نه برای نفی اعتراض، بلکه برای اندیشیدن به راههای کمهزینهتر و پایدارتر کنش جمعی ضروری است.
سلمان گرگانی
نشنال اینترست / ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
پایان ایرانِ حکومت دینی به معنای پایان یافتن گرداب بیثباتی در منطقه خاورمیانه خواهد بود.
خاورمیانه در آستانه یک زلزله ژئوپولیتیکی قرار دارد. نزدیک به نیم قرن، از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، ایرانِزیر سلطه روحانیون به اصل ساماندهنده خاورمیانه بدل شده بود. انقلابیون ایرانی حزبالله را در لبنان ایجاد کردند، از حماس در غزه حمایت مالی و تسلیحاتی به عمل آوردند، حوثیها را در لبنان پشتیبانی و مسلح کردند و رژیم خاندان اسد را در سوریه سر پا نگه داشتند. آنها دشمنی آشتیناپذیر با اسرائیل و عربستان سعودی داشتند و از طریق شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیگر، تروریسم و یهودستیزی را در غرب دامن زدند. و نباید فراموش کرد که ایران، از طریق شبهنظامیان وابسته به خود، اصلیترین نیرویی بوده است که عراقِ پس از صدام حسین را در وضعیت خشونت و هرجومرج نگه داشته است.
ایران در حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل نقش پشتیبان داشت و همین امر در نهایت به پاشنه آشیل رژیمی اسلامی تبدیل شد. پاسخ نظامی اسرائیل در یک جنگ دو ساله، حماس را در هم شکست، حزبالله را بهشدت تضعیف کرد و در نتیجه، به سقوط رژیم اسد در سوریه انجامید. تهدید موشکی و هستهای ایران علیه اسرائیل نیز به جنگی در ماه ژوئن گذشته منجر شد که در جریان آن، اسرائیل و ایالات متحده خسارات سنگینی به فرماندهان ارشد نظامی و اطلاعاتی ایران و همچنین به سامانه پدافند هوایی این کشور وارد کردند.
برای درک پیوند میان اعتراضات گسترده علیه رژیم ایران و شکستهای اخیر نظامی این کشور در منطقه، باید راهبرد نظامی ایران پس از جنگ ایران و عراق در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ را شناخت. آن جنگ در خاک ایران جریان داشت و جمهوری اسلامیِ جوان آن زمان را عمیقاً دچار آسیب روانی کرد. از آن پس، آیتاللهها با کمک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تصمیم گرفتند ارتشهایی نیابتی در دوردست از مرزهای ایران ایجاد کنند، تا جنگهای آینده ناگزیر در سرزمین شیعهنشین ایران رخ ندهد. حزبالله، حماس و نیروهای مشابه برای جنگ با اسرائیل طراحی شدند، در حالی که حرمت و امنیت سرزمین ایران حفظ شود.
نابودی حزبالله و حماس به دست اسرائیل، راه را برای حمله اسرائیل و ایالات متحده به خاک ایران — برای نخستین بار از پایان جنگ ایران و عراق — هموار کرد. همین واقعیت بهطور بنیادین به تضعیف رژیم در نگاه مردم خود ایران کمک کرد. این عامل، همراه با سوءمدیریت در اقتصاد، ارزش پول ملی و سامانه تأمین آب آشامیدنی، جرقه خیزش اخیر را زد.
ایران دههها قدرتمند بود، به دلیل جمعیت بزرگ خود، حفاظت جغرافیایی فلات ایران و از همه مهمتر، نبوغ فرهنگی مردمش. ایران عرب نیست؛ کشوری هندواروپایی است و از همین رو، هنگامی که دولت ایران به جنگ نیابتی و تروریسم روی آورد، این کار را با کارآمدی چشمگیری انجام داد. نفسِ وجود و پیشرفت برنامه هستهای ایران — که تنها شمار اندکی از کشورها از نظر فناورانه قادر به مدیریت مستقل آن هستند — خود گواهی بر نبوغ فرهنگی ایرانیان است. ایران کشوری با مرزهای مصنوعی ترسیمشده مانند سوریه و عراق نیست؛ بلکه تمدنی کهن است. و با جمعیتی بیش از ۹۰ میلیون نفر، ایران در کنار ترکیه، بزرگترین و از نظر سطح آموزشی پیشرفتهترین جمعیت مسلمان در خاورمیانه را داراست. از اینرو، روندی پرتلاطم که ایران را به یک دولت عادی و غیرایدئولوژیک بازگرداند، منطقه را به لرزه درخواهد آورد. همانگونه که انقلاب اسلامی رویدادی تاریخساز در مقیاس جهانی بود، یک ضدانقلاب سکولار نیز چنین خواهد بود.
در کتاب من با عنوان «تار و پود زمان: میان امپراتوری و هرجومرج از مدیترانه تا چین» (۲۰۲۳)، بهصراحت پایان جمهوری اسلامی و پیامدهای ژئوپولیتیکی آن را پیشبینی کردهام. این احتمال وجود دارد که در بازهای زمانی معقول، ولیعهد رضا پهلوی (فرزند شاه فقید) به نوعی به ایران بازگردد و رژیمی جدید آغازگر بررسی روابط با ایالات متحده و اسرائیل شود. ایرانیان و یهودیان در طول قرنها و هزارهها با یکدیگر روابط دوستانه داشتهاند. نیمقرن گذشته چیزی جز یک استثنا در این الگوی تاریخی نبوده است.
یک محور ضمنی میان ایران و اسرائیل ــ که عربستان سعودی و کشورهای حاشیه خلیج فارس را نیز در بر بگیرد ــ این امکان را فراهم میکند که لبنان بدون حزبالله بهعنوان یک دولت عادی، عادیسازی شود و استحکام یابد. چنین محوری به تثبیت سوریه کمک خواهد کرد، فلسطینیان را وادار میسازد با اسرائیلی بزرگتر وارد مذاکره شوند و برداشت از عراق بهعنوان یک شکست تمامعیار آمریکا را تا حدی تعدیل میکند. همچنین یهودستیزی در غرب را مهار خواهد کرد. هیچیک از این تحولات یکشبه رخ نخواهد داد؛ ممکن است چند سال به طول انجامد. اما این روند از همان لحظهای آغاز میشود که رژیم روحانیتمحور در تهران فروبپاشد یا دگرگون شود.
البته سناریوهای دیگری نیز محتمل است. رژیم روحانیت ممکن است چند سال دیگر در قدرت باقی بماند. ممکن است جنگی داخلی با سطحی محدود از هرجومرج دربگیرد، در حالی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر نیروهای رژیم با معترضان درگیر میشوند. اقلیتهای قومی ایران در مناطق مرزی ممکن است اعلام خودمختاری کنند؛ بلوچهای جنوبشرقی ایران با همتباران خود در پاکستان پیوند یابند، آذریهای شمالغرب ایران به جمهوری آذربایجان نزدیکتر شوند و موارد مشابه دیگر رخ دهد. در چنین حالتی، کل جغرافیای سیاسی نهتنها خاورمیانه، بلکه شبهقاره هند و آسیای مرکزی نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد. دلیل آن این است که دولت آینده ایران، دولتی ضعیفتر از دولت آیتاللههای مستبد خواهد بود. با این همه، در هر صورت، روند دگرگونیهای عظیم تاریخی آغاز شده است.
لئو تولستوی در رمان «جنگ و صلح» (۱۸۶۹) نوشت که تحلیل بهتنهایی کافی نیست؛ باید از قوه تخیل ادبی برای دیدن رویدادهای ژئوپولیتیکی آینده بهره گرفت (در مورد رمان تولستوی، تهاجم ناپلئون به روسیه و آتشسوزی مسکو). اکنون زمان آن فرا رسیده است که همگی تخیل خود را درباره خاورمیانه آینده به کار بگیریم. زمانی که شاه در قدرت بود، کمتر تحلیلگری میتوانست ایرانی بدون دودمان پهلوی را تصور کند. در دهههای اخیر نیز کمتر کسی میتوانست ایرانی بدون آیتاللهها را مجسم کند. اما جمعیتهای حاضر در خیابانهای شهرها و روستاهای ایران نشان میدهند که بیش از ۹۰ میلیون نفر ــ جوان، تحصیلکرده و آشنا با فناوری ــ ممکن است در آستانه خروج از تاریکی سیاسی و پیوستن به اقتصاد و نظام جهانی باشند.
در واقع، اسلامگرایی افراطی سالهاست که در خاورمیانه در حال عقبنشینی است. الگوی این روند، حاکم بالفعل و بهشدت سکولارساز عربستان سعودی، ولیعهد محمد بن سلمان، بوده است. این انقلاب اسلامی بود که با سیاسی کردن اسلام، عملاً عبادت دینیِ اسلام را در داخل ایران از میان برد. آینده ایران، همانند عربستان سعودی، به سوی سکولاریسم گرایش دارد. مسیر منطقه به این سو است، فارغ از بقایای جهادگرایی در مناطق دورافتاده غرب آفریقا که صرفاً محصول هرجومرج و دولتهای ضعیف است. و خاورمیانهای که به سوی سکولاریسم میرود، دولت یهودی را بسیار راحتتر از آنچه چپگرایان غربی و یهودستیزان میتوانند بپذیرند، خواهد پذیرفت. فلسطینیان، بدون حامیان نظامی قدرتمند مانند گذشته، بهتدریج خود را با واقعیت جدید تطبیق خواهند داد. یک رژیم ایرانیِ پس از روحانیت شاید اصلاً اهمیت چندانی برای مسئله فلسطین قائل نباشد، بهویژه آنکه ویرانی زندگی مادی در داخل ایران تحت حاکمیت آیتاللهها، خود به تغییر ناگهانی در سیاست خارجی خواهد انجامید.
آینده ایران میتواند بهخوبی دموکراتیک باشد و این امر ممکن است بر سیاست در برخی دولتهای پلیسی عربی تأثیر بگذارد. ایران، هرچند عرب نیست، میتواند به الگویی در منطقه تبدیل شود. سطح بالاتر توسعه سیاسی ایران ــ حتی در دوران حاکمیت آیتاللهها ــ با وجود کابینهها، انتخابات محدود و نوعی تفکیک مبهم قوا، مزیتهای نهادیای در اختیار این کشور قرار میدهد که در جهان عرب وجود ندارد.
خاورمیانه در حال چرخش بر محور خود است. در مورد رویدادهای بزرگ تاریخ، آنچه سالها نامحتمل به نظر میرسد، ناگهان به امری اجتنابناپذیر تبدیل میشود.
——————
درباره نویسنده:
رابرت دی. کاپلان دارنده کرسی رابرت اشتراوس–هوپه در ژئوپولیتیک در مؤسسه پژوهشهای سیاست خارجی است. او نویسنده پرفروش بیستوسه کتاب در حوزه سیاست خارجی و سفر است که به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند؛ از جمله «آمریکایی خوب»، «انتقام جغرافیا»، «دیگ جوشان آسیا»، «مونسون»، «هرجومرج در راه است» و «اشباح بالکان». تازهترین کتاب او «سرزمین بایر: جهانی در بحران دائمی» است. وی همچنین استاد ارشد ممتاز در دانشگاه تگزاس در آستین است.
پیشگفتار: نوشتن در زمانهای که زبان، پیش از آنکه مجال تکامل یابد، زیر فشار واقعیت فرو میریزد و واژهها از بر دوش کشیدن بار رنج؛ ناتوان میشوند و خود به کنشی پرمخاطره بدل میگردد! کنشی معلق میان ضرورت و ناتوانی، میان شاهد بودن و زیستن در دل واقعه. این پیشگفتار نه برای آرامکردن خواننده نوشته شده و نه برای ترمیم زخمهای آشکار و پنهان، بلکه تلاشی است برای ایستادن در برابر فراموشی؛ لحظهای که حافظهٔ جمعی، زیر ضربهٔ خشونت، خستگی و تحریف، در آستانهٔ فرسایش قرار گرفته است. نوشتن در اینجا نه ابزار توجیه است و نه پناه تسلی، بلکه نوعی وفاداری است به واقعیت تجربه شده؛ وفاداری به آنچه حتی در سکوت نیز زنده میماند و در ژرفای جامعه به حیات خود ادامه میدهد.
هیچ جملهای، هر اندازه سنجیده، قادر نیست وزن فقدان و بیعدالتی را به تمامی منتقل کند؛ هیچ روایت، جای خالی جانهای از دست رفته را پر نمیکند و هیچ ادعای اخلاقی زخمها را التیام نمیبخشد. با این همه، سکوت نیز بیطرف و بیگناه نیست؛ سکوت در برابر رنج اغلب شکلی از همدستی ضمنی است. این رساله در تلاقی این دو خطر شکل گرفته است: اغراق در احساس و حذف واقعیت. انتخاب آگاهانهٔ متن، بیان ناقص اما صادق است؛ جایی که تراژدی نه صرفاً رویدادی بیرونی، بلکه ساختاری است که روان فردی و جمعی را دگرگون میکند و شیوهٔ زیستن را بازمیآفریند.
این متن خوانش شتاب زده را برنمیتابد. دعوتی است به مکث و تأمل، به شنیدن آنچه در هیاهوی زمانه گم شده است. وعدهای در کار نیست؛ نه نوید رهایی نزدیک و نه تصویر پیروزی آسان. تنها تعهد، وفاداری به حقیقتی است که زیسته شده؛ حقیقتی تیره، سنگین و ناتمام، که اگر گفته نشود، در شکلی خشنتر و مخربتر بازمیگردد. این وفاداری، خود گونهای مقاومت خاموش است؛ مقاومتی در برابر عادیشدن تراژدی.
این رساله بیطرفی را نمیپذیرد، زیرا بیطرفی در برابر ظلم و کشتار، خود شکلی از همدستی است. متن جانب زخم را میگیرد؛ جانب روانی و اجتماعی که زیر ضربه، شیوههای تازهٔ زیستن، مقاومت و بهخاطر سپردن را میآموزد. این انتخاب نه هیجانی است و نه گذرا، بلکه برآمده از وفاداری به حافظهای است که با رنج و خون نوشته شده و اگر رها شود، تاریخ را بار دیگر به مسیر خشونت و انکار خواهد کشاند. پیشگفتار اعترافی است به محدودیت زبان و همزمان، چراغی برای مسیر خوانش؛ مسیری که بدون مراقبت از حافظه و توجه به زخمهای نهان، عبور از آن به تکرار تراژدی میانجامد.
***
آغاز: فروکش یک جنبش اجتماعی، هنگامی که با خون، رنج و امید درآمیخته باشد، هرگز به معنای خاموشی تاریخ نیست. تاریخ، برخلاف آرامش ظاهری خود، حافظهای زنده دارد که در تار و پود جامعه تنفس میکند و در زمانی دیگر، به شکلی تازه خود را بازمینمایاند. آنچه فرو مینشیند، اغلب هیاهوی سطحی است؛ اما آنچه باقی میماند، جوهرهای دیرپا و سرسخت است که راه خود را در سکوت و تابآوری میجوید. جامعه در این لحظهها همچون آینهای ترک خورده است؛ شکستی که نشانهٔ ضربهای عمیق بر پیکر جمعی است و هیچ آینهای پس از ترک خوردن به شکل نخست بازنمیگردد. با این حال، همین ترکها نور را به گونهای تازه میشکنند و ادراک جمعی را دگرگون میسازند.
نخستین پیامد فروکش، ورود جامعه به دورهای از سوگ است؛ سوگی نه تنها برای جانهای از دست رفته، بلکه برای فرصتهای تباهشده، رؤیاهای ناتمام و وعدههایی که بیسرانجام ماندند. این سوگ، اگرچه اغلب خاموش است، در ژرفای روان جمعی رسوب میکند و به خشمی فروخورده بدل میشود؛ خشمی که زبان ندارد، اما حافظه دارد. این خشم، بیاعتمادی را در پی میآورد؛ اعتمادی که همچون شیشهای نازک، با نخستین ضربه میشکند و بهآسانی ترمیم نمیشود. جامعهای که هزینههای سنگین داده است، روایتهای رسمی را بیچون وچرا نمیپذیرد و هر سخن را با تردید میسنجد. این تردید، اگرچه در کوتاهمدت به سکوت میانجامد، در بلندمدت مشروعیت را فرسوده و زیرساختهای اخلاقی نظم سیاسی را سست میکند.
در پی این فرسایش، افسردگی اجتماعی پدیدار میشود؛ وضعیتی که کنش جمعی جای خود را به کنارهگیری فردی میدهد و مهاجرت، انزوا و گسست از عرصهٔ عمومی چهرههای گوناگون آن هستند. با این همه، تاریخ نشان میدهد که چنین سکوتی الزاماً نشانهٔ رضایت نیست؛ گاه مرحلهای است برای جمعکردن قوا. زخمهای جمعی، هرچند دردناک، بهتدریج به حافظهای مشترک بدل میشوند که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و روایتهای پراکنده را به داستانی واحد پیوند میدهد. رنج، در این فرآیند، از تجربهای فردی فراتر میرود و به سرمایهای معنوی برای آینده تبدیل میشود.
جامعهای که ضربهای عمیق از دستگاه دیکتاتوری - پلیسی متحمل شده است، نهتنها جانهای بیشمار را از دست داده، بلکه بنیان اعتماد به جهان پیرامون نیز در آن لرزان شده است. نخستین واکنش، بهت جمعی است؛ بهتی که زبان را میبندد و زمان را کش میدهد. مردم نه قادر به فراموشیاند و نه توان سوگواری کامل دارند. هر تصویر، هر نام و هر خاطره، محرکی است که زخم را دوباره میگشاید. این بهت، اگرچه ظاهری از سکون میآفریند، در باطن سرشار از التهاب است و ذهن جامعه را به بازاندیشی مداوم فرا میخواند.
پس از بهت، خشم پدیدار میشود؛ خشمی معلق میان میل به دادخواهی و احساس ناتوانی. جامعه میداند که ظلم رخ داده، اما راههای پاسخ مسدود است و هر کنش مستقیم میتواند به سرکوبی تازه بینجامد. خشم به درون بازمیگردد و به فرسایش روانی میانجامد. همزمان، احساس خیانت شکل میگیرد؛ خیانتی که نهفقط از سوی حاکمیت، بلکه از جانب جهان بیرون تجربه میشود. وعدههای همدلی و حمایت که در بزنگاهها به کلمات بیپشتوانه فروکاسته شدند، ضربهای ثانویه بر روان جمعی وارد کردند.
این ناامیدی، بازتعریف جایگاه «دیگری» را در ذهن جامعه به همراه دارد. آنچه زمانی نماد ارزشهای حقوق بشری تلقی میشد، در آینهٔ عمل، چهرهای دوگانه یافت و شکاکیتی عمیق پدید آورد. این شکاکیت، هر ادعای اخلاقی را با پرسشهای سخت مواجه میکند و جامعه را در وضعیتی از بازاندیشی دائمی نگاه میدارد؛ وضعیتی که نه به آرامش میانجامد و نه به بازگشت ساده به گذشته.
با فروکش اعتراضهای آشکار، حیات اجتماعی به لایههای زیرین منتقل میشود؛ نه صرفاً از سر ترس، بلکه از سر ضرورت. شبکههای کوچک و غیرمتمرکز شکل میگیرند؛ شبکههایی نامرئی اما منعطف که تجربهٔ سرکوب را بیاثر نمیگذارند. هنر، ادبیات و گفتوگوهای روزمره حاملان خاموش این مرحلهاند. نسل جوانتر که شاهد هزینهها و ترسها بوده، با نگاهی محتاط تر اما کم سازشتر به جهان مینگرد. این نسل کمتر به وعدهها دل میبندد و بیشتر به ساختن مسیرهای تازه میاندیشد؛ مسیری که نه با هیجان، بلکه با تجربهٔ انباشته شکل میگیرد.
جامعهای که خون داده است، دیر یا زود مسیر خود را بازمییابد، اما نه الزاماً با همان زبان و شکل پیشین. تاریخ تقلید نمیکند؛ بازآفرینی میکند. در این بازآفرینی، کنشهای کوچک روزمره به اندازهٔ اعتراضهای بزرگ معنا مییابند و اخلاق زیسته به سیاستی خاموش بدل میشود. سکوت میان طوفان بیثمر نیست؛ در این سکوت است که معنا ته نشین میشود و نیروها سامان میگیرند. جنبشهای فروکشکرده، حاشیه نویسیهای متن تاریخاند؛ یادداشتهایی که خوانشهای بعدی را دگرگون میکنند.
هیچ روایت منسجمی نمیتواند جای خالی جانهایی را که از میان رفتهاند پر کند و هیچ زبان اخلاقی قادر نیست عمق بیعدالتی را به تمامی حمل کند. اما حذف روایت، انکار تجربه است و انکار تجربه، راه را برای تکرار هموار میسازد. آنچه در این نوشتار جستوجو میشود، نه حقیقتی کامل، بلکه وفاداری به تجربهای زیسته است؛ تجربهای که حتی در خاموش ترین لایههای جامعه نیز به حیات خود ادامه میدهد و در لحظهای دیگر، خود را به شکلی تازه آشکار میسازد.
در بیرون از مرزهای ایران، بسیاری از سیاستمداران غربی با واژگانی آراسته از مردم ایران سخن گفتند. سخنان آنان پر بود از ارجاع به آزادی، حقوق بشر و مسئولیت اخلاقی جامعه جهانی. اما این واژهها، در لحظههای آزمون و در بزنگاههای تاریخی، به سیاستهای حداقلی و محاسبهگرانه فروکاسته شد و فاصلهای دردناک میان گفتار و کردار ایجاد گردید. آنچه برای جامعه ایران تکاندهنده بود، نه صرفاً نبود حمایت عملی، بلکه سرعت فراموشی وعدهها بود؛ گویی مبارزهای که با خون و آزادی پرداخت شده بود، در جدول اولویتهای جهانی جای خود را به بحرانهای دیگر داد. این فراموشی، زخم دوم را بر روان جمعی وارد کرد و حس تنهایی تاریخی را تشدید نمود.
سیاستمدارانی که روزی از «کنار مردم ایران ایستادن» سخن میگفتند، در لحظات حساس، منافع اقتصادی، توافقهای دیپلماتیک و ملاحظات امنیتی را بر حمایت از جنبشی که علیه دیکتاتوری و سرکوب شکل گرفته بود ترجیح دادند. این انتخاب، هرچند از منظر منطق قدرت قابل توضیح است، اما از دید روان جمعی جامعه، خیانتی آشکار محسوب شد. وعدههایی که باید پشتیبانی واقعی میداشتند، در بزنگاهها به کلمات تهی فروکاسته شدند و حس بیاعتمادی تاریخی را عمیقتر ساختند.
این تجربه، برداشت جامعه ایران از مفهوم همبستگی بینالمللی را دگرگون ساخت. همبستگی دیگر یک اصل بدیهی یا امری اخلاقی تلقی نشد، بلکه به پدیدهای مشروط و شکننده تبدیل گردید. جامعه دریافت که در لحظات بحرانی، تنها نیروی قابل اتکا، ظرفیتها و شبکههای درونی خود است. تجربه نشان داد که وعدههای بیرونی، بدون الزام عملی و پیگیری مستمر، نهتنها مؤثر نیستند، بلکه به نوعی اعتبار اخلاقی جامعه جهانی را نیز تضعیف میکنند.
در این شرایط، نقش ایرانیان مقیم خارج از کشور برجسته شد. آنان که در فضایی امنتر زندگی میکنند، به حاملان بخشی از مسئولیت تاریخی و اخلاقی بدل شدند؛ مسئولیتی که نه از سر نمایندگی، بلکه از سر پیوند عاطفی و اخلاقی با جامعهای است که امکان فریاد زدن از آن سلب شده است. حضور در گردهماییها و تجمعات خارج از کشور، ثبت حضور، روایت و استمرار مسئله، معادل بخشی از کنش مدنی است که در داخل کشور با خطر و محدودیت همراه است. هر حضور یادآوری است که مسئله ایران پایان نیافته و حمایت نمادین نیز میتواند زمینهای برای حفظ ارتباط اجتماعی و انتقال تجربه فراهم آورد.
با این حال، خطر سادهسازی مبارزه و فروکاستن آن به چند شعار یا چهره، همواره وجود دارد. چنین سادهسازیای، نهتنها به فهم واقعیت کمک نمیکند، بلکه بازتولید همان منطق اقتدارگرایانه است که جنبشها علیه آن شکل گرفتهاند. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که جامعه ایران به دنبال جایگزینی یک سلطه با سلطهای دیگر نیست؛ هدف، بازتعریف ساختارهای قدرت است که پاسخگو، شفاف و انسانی باشند.
خواست اصلی، فراتر از تغییر چهرههاست و معطوف به بازسازی ساختارهایی است که قدرت را پاسخناپذیر، ثروت را متمرکز و شهروند را بیصدا کردهاند. این خواست، اگرچه بیان آن بهسادگی ممکن نیست، اما در لایههای مختلف اعتراضات و فعالیتهای مدنی قابل ردیابی است.
تداوم سرکوب، بهتدریج شکلی از فرسودگی اجتماعی ایجاد کرده است؛ فرسودگیای که نه به معنای تسلیم، بلکه نشانگر فشار ممتد و دائمی است. جامعهای که فرصت بازیابی فوری ندارد، ناچار به عقبنشینیهای مقطعی میشود، اما این عقبنشینیها پایان راه نیستند؛ بلکه بخشی از فرایند تابآوری و سازگاری با شرایط دشوار بهشمار میروند.
در میان این شرایط، زندانیان سیاسی و بازداشتشدگان، نمادهای ملموس بهای اعتراض شدهاند. حضور آنان در زندانها، یادآور این واقعیت است که مطالبه آزادی هنوز بهایی سنگین میطلبد و فراموش کردن آنان، پذیرش ضمنی منطق سرکوب خواهد بود. سکوت رسانهای جهانی درباره سرنوشت آنان، شکلی دیگر از خشونت است؛ همان رسانههایی که در آغاز اعتراضات پوشش میدادند، به تدریج توجه خود را کاهش دادند و رنجی که ادامه داشت، از قاب تصویر خارج شد.
با این حال، جامعه ایران تجربه کرده است که تاریخ همیشه در لحظه نوشته نمیشود. بسیاری از رخدادهایی که در زمان خود نادیده گرفته شدند، بعدها به نقاط عطف و منابع آگاهی بدل شدند. این آگاهی، مانع از فروپاشی کامل امید و انگیزه جامعه شده است. نسلهای مختلف، هر یک به شیوه خود، این تجربه را حمل میکنند؛ برخی با احتیاط سیاسی بیشتر، برخی با رادیکالیسم پرسشگرانهتر. تنوع واکنشها نشانه زنده بودن و پویایی جامعه است، نه پراکندگی آن.
آنچه اهمیت دارد، حفظ امکان گفتوگو میان این تجربههاست. شکافهای درونی، اگر به رسمیت شناخته نشوند، میتوانند انرژی جمعی را فرسوده کنند. گردهماییهای آگاهانه، بستری برای این گفتوگو و استمرار یادآوری فراهم میآورند. مسئله ایران، صرفاً مسئله یک حکومت نیست، بلکه مسئله رابطه قدرت با جامعه است؛ هر راهحلی که این رابطه را بازتعریف نکند، صرفاً به بازتولید بحران میانجامد.
سیاستمداران غربی، اگر همچنان خواهان اعتبار اخلاقی هستند، ناگزیرند به تجربهی تاریخی و جمعی جامعه گوش بسپارند. حمایت واقعی، نه در بیانیهها، بلکه در سیاستهایی معنا مییابد که هزینه سرکوب را برای حکومتها افزایش دهد، نه آنکه آن را عادیسازی کند. جامعه ایران، با همه زخمها، همچنان در حال بازاندیشی و شکلدهی آینده است. آیندهای که نه تصویر روشنی دارد و نه مسیر خطی، اما از دل تجربهای جمعی برمیخیزد که فریب وعدههای توخالی را نمیخورد.
نوشتن و گردهم آمدن، در این مرحله، کنشهایی برای حفظ پیوند میان گذشته و آیندهاند. پیوندی که اگر گسسته شود، میدان برای تحریف و فراموشی آماده خواهد شد. این کنشها، بیش از آنکه پایان باشند، شکلهایی از استمرارند. این متن، تلاشی است برای ایستادن در برابر عادیشدن آنچه نباید عادی شود؛ نه به قصد تکرار، بلکه برای افزودن لایهای دیگر به فهم جمعی از آنچه بر مردم ایران گذشته و همچنان میگذرد؛ فهمی که بدون آن، هیچ تغییر پایداری ممکن نخواهد بود.
فضای ایران در این روزها حالتی شبیه سکوت قبل از طوفان یافته است؛ سکوتی سنگین و متراکم که نه فقط با نبود صدا، بلکه با حضور تهدیدآمیز نیروهای مسلح، انسداد رسانهها و حس ناخودآگاه ترس توأم شده است. خیابانها خلوت شدهاند، اما هر گام، هر حرکت کوچک، در زیر نگاههای بی رحم و مسلسل به دست دستگاه حکومتی به حساب میآید. این سکوت، نه آرامش بلکه تنشی است که آماده انفجار است؛ انفجاری که نه به دلیل تردید مردم، بلکه به دلیل فشار بیرونی و خشونت سازمانیافته حکومت، در دل جامعه شکل گرفته است.
اعلام نوعی حکومت نظامی، نمادی از حاکمیت بیرحم و ارادهای مصمم برای سرکوب اعتراضهای مردمی است. این اعلام، بهظاهر قانونی و رسمی، اما در واقع تلاشی است برای مشروعیت بخشی به خشونت بیحد و حصر؛ اقدامی که یادآور آن است که هر صدای مخالف میتواند با گلوله پاسخ داده شود و هر حضور جمعی ممکن است به میدان نبردی مرگبار بدل گردد. تاریخ نشان داده است که چنین اقداماتی، نه تنها امنیت، بلکه روان جمعی را متزلزل میکند و به شکلی از اضطراب مداوم بدل میشود که نسلها آن را به حافظه تاریخی خواهند سپرد.
قطع اینترنت، مانع دیگری است که حکومت برای کنترل جریان اطلاعات به کار گرفته است. این اقدام، نه تنها محدودیتی فنی بلکه تلاشی برای تحمیل سکوت بر ذهن جامعه است؛ تلاشی برای جدا کردن مردم از یکدیگر، قطع ارتباط با جهان بیرون و محصور کردن واقعیت در روایت رسمی. اما تجربه تاریخی نشان داده است که چنین محدودیتهایی، به رغم فشار موقت، نه تنها توانایی مقاومت و خلاقیت را از بین نمیبرد، بلکه مردم را به یافتن راههای نوآورانه برای ادامه ارتباط و بیان صدای خود وا میدارد.
نیروهای انتظامی و امنیتی که اکنون مسلح به گلولههای جنگی در خیابانها مستقر شدهاند، نمایشی عریان از قدرت بیقید و شرط حکومت هستند. این نیروها، نه فقط ابزار اجرای دستور بلکه نماد ترس، ارعاب و بیاعتمادی سیستماتیکاند. هر فردی که قدمی برخلاف میل حکومت بردارد، نه تنها با تهدید مستقیم بلکه با تجربهای روانی مواجه میشود که حس آزادی و امنیت را به کلی میخشکاند.
حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران با همراهی و حمایت سیاسی و تکنولوژیک چین و روسیه، در حال طراحی شبکهای جایگزین برای اینترنت است که بتواند جریان اطلاعات را در داخل کشور کنترل کند و دسترسی مردم به منابع آزاد را محدود نماید. این اقدام، نه فقط ابزاری فنی بلکه نمایشی از وابستگی استراتژیک به قدرتهای خارجی که در بزنگاههای سرکوب، پشتیبانی بیقید و شرط ارائه میدهند. این شبکه میتواند ابزاری برای مهار جامعه و تحمیل روایت حکومتی شود و تجربه تاریخی نشان داده است که چنین ابزارهایی، عواقب بلندمدتی بر ظرفیت مقاومت جمعی و آزادی بیان دارند.
روان جمعی جامعه ایران اکنون در حال آزمونی بیرحمانه است. مردم که تجربههای دههها سرکوب و وعدههای ناپایدار بینالمللی را دیدهاند، با ترکیبی از خشم فروخورده، اضطراب و امید محدود مواجهاند. این وضعیت، به مثابه میدان آزمایش برای تابآوری جمعی است؛ جایی که هر تصمیم، هر حرکت، تعادل شکنندهای میان بقا و مقاومت را شکل میدهد.
حکومت، با اعلام وضعیت نظامی ویژه خود، در تلاش است تا میدانهای عمومی را خالی از حضور و هرگونه کنش مدنی کند. اما تاریخ نشان داده است که فضاهای سرکوب، همواره محل پیدایش خلاقیتهای زیرزمینی و شبکههای مقاومت کوچک و غیرمتمرکز بودهاند. حتی زمانی که خیابانها خالی به نظر میرسند، شبکههای ارتباطی، هنر و ادبیات، حافظه جمعی و معنای اجتماعی مقاومت را حفظ میکنند.
قطع اینترنت و ایجاد شبکه داخلی، نمایشی است از تلاش حکومت برای کنترل هر جنبه از زندگی روزمره شهروندان. این اقدام، نه صرفاً محدودیت ارتباطی بلکه محدودیت روانی است؛ محدودیتی که انسانها را به حالت انزوا و سکوت وامیدارد، اما همزمان فرصتی برای تقویت حس همبستگی و خلاقیت فردی و جمعی ایجاد میکند.
وضعیت فعلی، یادآور آن است که سرکوب، هرچند موقتاً فضا را خاموش میکند، اما حافظه جمعی را نمیتواند محو سازد. مردم، با تمام محدودیتها و فشارها، تجربهها، خاطرات و روایتهای خود را حفظ میکنند و در لحظهای دیگر، این حافظه میتواند به صورت جمعی و ملموس بازنمایی شود.
تهدیدهای نظامی و محدودیت ارتباطات، به رغم ایجاد حس ترس و انفعال، فرصتی برای بازاندیشی به ساختارهای مقاومت و شبکههای اجتماعی ایجاد کردهاند. جامعه، هرچند پراکنده و محدود، در حال یافتن راههایی برای حفظ حضور خود در فضای عمومی و معنوی است؛ راههایی که گاه پنهان، اما اثرگذار و ماندگار هستند.
حکومت با اتکا به قدرت خارجی و ابزارهای امنیتی، در تلاش است هرگونه صدای اعتراضی را پیش از شکلگیری مهار کند. اما تجربه تاریخی نشان داده است که سرکوب فیزیکی تنها جلوهای از فشار است و قادر به خاموش کردن کامل روح جمعی نیست؛ روحی که در شبکههای کوچک و در خاطره و روایتهای شفاهی و دیجیتال، زنده میماند.
روان جمعی مردم، در مواجهه با اعلام حکومت نظامی و تهدید مداوم، وارد مرحلهای از اضطراب و خشم فروخورده شده است. این خشم، هرچند خاموش، ظرفیت شکلگیری مقاومت جمعی و کنشهای مدنی نوآورانه را فراهم میآورد. تاریخی که از این تجربهها ساخته میشود، در نهایت نه صرفاً ثبت خشونت، بلکه ثبت تابآوری و خلاقیت مردم خواهد بود.
تجربه قطع اینترنت و ایجاد شبکه داخلی، یادآور آن است که هر محدودیتی، به رغم فشار، فرصتی برای خلاقیت، نوآوری و یافتن مسیرهای ارتباطی جدید است. هر فرد و هر گروهی که راهی برای انتقال پیام و حفظ ارتباط پیدا کند، به نوعی مقاومت فعال در برابر سرکوب پرداخته است.
نیروهای انتظامی و مسلح، هرچند تهدیدی مستقیم و جدی هستند، اما حضورشان خود نمایشی از ضعف مشروعیت نظام نیز هست. حکومتی که نیازمند تهدید دائم است تا نظم را تحمیل کند، فاقد اعتبار اخلاقی و مشروعیت اجتماعی است. این واقعیت، از چشم جامعه و نسلهای آینده مخفی نخواهد ماند.
اقدام حکومت به ایجاد شبکه داخلی با حمایت خارجی، نه فقط محدودیت فنی بلکه محدودیت ایدئولوژیک و روانی است. این شبکه، روایت رسمی و سانسورشده را تحمیل میکند و در عین حال، نشاندهنده وابستگی به قدرتهای جهانی است که در بزنگاهها به پشتیبانی میپردازند. این وابستگی، زخم دیگری بر حس استقلال و اعتماد مردم است و همزمان انگیزه برای یافتن مسیرهای مستقل و خوداتکا را تقویت میکند.
وضعیت امروز ایران، آزمونی تاریخی برای حافظه جمعی، تابآوری و ظرفیت خلاقیت مردم است. هر فشار و سرکوب، هر تهدید مستقیم و هر محدودیت اطلاعاتی، فرصتی برای بازسازی شبکههای کوچک مقاومت و تولید روایتهای نوآورانه فراهم میکند. این واقعیت، نشاندهنده قدرت نهفته جامعه است که حتی در سکوت و محدودیت، زنده و پویا باقی میماند.
این وضعیت، پایان آزادی نیست، بلکه ثبت لحظهای از مقاومت خاموش و هوشیاری جمعی است. زخمها هنوز تازهاند، تهدیدها ادامه دارند و زبان همواره در برابر واقعیت محدود است. این متن، یادآوری است که امید واقعی از فراموشی و وعدههای خارجی زاده نمیشود؛ بلکه از حافظه، بازسازی تدریجی نیروها و تابآوری جمعی برمیخیزد. این متن برای ثبت تجربهای جمعی و حفظ پیوند میان گذشته و آینده است؛ پیوندی که اگر گسسته شود، تاریخ بدون مانع خشونت و فراموشی را تکرار خواهد کرد.
سخن پایانی: این پایان، بستن پروندهای ناتمام نیست، بلکه ثبت لحظهای است که تاریخ از حرکت بازنایستاده، اما انسان از فرط خستگی مکث کرده است. زخمها هنوز تازهاند، خشونت بیپردهتر عمل میکند و زبان همچنان در برابر واقعیت ناتوان است. این رساله به آرامش نمیرسد، زیرا آرامش زودهنگام شکلی از فراموشی است. آنچه «شکست» نامیده میشود، اغلب بهصورت رسوبی ماندگار در روان جمعی باقی میماند؛ رسوبی از خشم، اندوه و آگاهی تلخ که ساختار نگاه به قدرت، جهان و آینده را دگرگون میسازد.
خشونت سازمانیافته تنها با قهر مستقیم پیش نمیرود؛ با عادتسازی و عادیکردن وضعیت غیرقابلقبول نیز عمل میکند. بزرگ ترین خطر، خوگرفتن به این وضعیت است. این متن در برابر همین خوگرفتن ایستاده است؛ نه با فریاد، بلکه با یادآوری مداوم آنچه نباید عادی شود. امید ساده از فراموشی یا نجات بیرونی زاده نمیشود؛ آنچه باقی میماند، انتظاری آگاهانه و سنگین است که میداند تغییر، اگر رخ دهد، از دل حافظه و بازسازی تدریجی نیروها برمیخیزد.
این متن نه برای انتقام نوشته شده و نه برای تسلی، بلکه برای ثبت تجربهای جمعی است پیش از آنکه زیر لایههای ترس و عادت دفن شود. در پایان باید به مسئولیتی اشاره کرد برای بهخاطر سپردن، یادآوری و انتقال تجربهای که میتواند چراغ راه آینده باشد.
پایان – ژانویه ۲۰۲۶
وقتی بغض فروخورده، سیل اشک شد و در منشور قطرات شور آن، منظره شهرهای ماتمگرفته را شکسته بر جای گذاشتی، برای آنکه دوباره برخیزی و کمر راست کنی، لختی درنگ کن، به راه رفته و به بایدها و نبایدها!
خیزشی که به آرامی آغاز شد و با نشستن در مقابل تفنگ و در سکوت، بانگ برآورد که «خستهایم و در جستوجوی خانه بهار، در سودای آبرو، نان و کاریم»، به سرعت تغییر مسیر داد تا در آن آخر هفته سیاه، به سیلی سهمگین بدل شود و در دستان سنگین و آماده حرامیان تا دندان مسلح، در قربانگاهی مهیب فرو افتد.
آنها میدانستند. همه پیمایشها به آنها گفته بودند که سیلی خواهد آمد و باید برای مهار آن آماده باشند و آماده بودند! دیگرانی فراتر از مرزها هم گویا آماده بودند. با بوقهایی که میشناسیم و وظیفه دارند مغزهای جوان و ساده را داغ کنند. و این بار گویا، با ساز و برگی فراتر از بوق، آنگونه که خود رسماً فریاد کردند که «دل قوی دارید، ما نه در کنار شما، که در میان شما هستیم!»
آنها آماده بودند، آیا ما هم آماده بودیم؟ آن زمان که وعده آن تاجر حراف و چشمشیشهای، آن «پرزیدنت دلها» را همچون تکیهگاه مطمئن به مردم فروختیم، آیا با خود اندیشیدیم که اگر آن کمکها در راه بمانند، چه خواهد شد؟ آیا به جانهای عزیزی که ممکن بود بر باد بروند، به هزاران چشمی که نابینا شدهاند و دهها هزار نفری که در سیاهچالها در انتظار مرگ، روزشماری میکنند، اندیشیده بودیم؟ آیا به خانوادههای آنها که بینان سر به بالین میگذارند، فکر کرده بودیم؟ آیا واقعاً کمکی از جنس نان در راه بود که امروز شرمنده جانبازان و جانباختگان نباشیم و آنها فقط «قهرمانان» رسانههایمان نباشند؟ و مهمتر از اینها، ما دنبال چه بودیم، کدام نقشه راه را داشتیم و چرا اینگونه برقآسا گرفتار فاجعه شدیم؟
آنکه ردای رهبری را به تن کرد، باید پیش از دیگران و بیش از دیگران به این سوالات آزاردهنده بیندیشد و برای آنکه فرصت اندیشیدن بیابد، ابتدا باید یک گام به پس بردارد. خود را از چنگ ماشین پروپاگاندایی که ساخت یا برایش ساختند، دور کند، با بزرگان صاحباندیشه متواضعانه بنشیند و ببیند که با خود، با خانواده پهلوی، با مشروطیت و با مردم ایران چه کرده است. کدام خطاها میتوانست رخ ندهد؟
این شاید، وجه مهمی از بازاندیشی باشد، اما همه داستان نیست. همه باید از ویرانهای که بهجا مانده، فاصله بگیریم و با خود خلوت کنیم که «بر میهنم چه رفته است؟» جمهوریخواهان، چپها، ملیون، فمینیستها، سبزها، فعالین اتنیکی، دموکراتها و هر کس که مدعی سیاست بود و هست، برای اندیشیدن، باید از لجنزار سیاسی، آلوده به نکبت فردگرایی، گروهگرایی، پوپولیسم و... که ساختهایم، فاصله بگیرد تا بتواند ببیند و بشنود.
مگر همگی مطمئن نبودیم که خیزشی بزرگ در راه است؟ کدام آمادگی را گرفته بودیم؟ چرا به استقبال آن نرفته بودیم؟ چرا در این ده روز طوفانی، حیرتزده، همچون برقگرفتهها، در شوک، فقط نظارهگر بودیم؟ مسئولیت ما در تبدیل فضای سیاسی اپوزیسیون به عرصه تاخت و تاز بوق، دروغ و عوامگرایی چه بود؟ صحبت از ارقام حیرتانگیز کشته، زخمی و زندانی است. کسی که وارد عرصه سیاست میشود، باید پذیرای مسئولیت و عواقب همه اقدامات و نااقدامات خود باشد. ما باید ابتدا از فضاهای بسته و مسموم فاصله بگیریم. درنگ کنیم، درنگ و درنگ!
مردم ما شریفند، مبارزند، قهرمانند و... بله، میتوانیم دهها صفت خوب دیگر هم ردیف و آنها را بار مردم کنیم. اما آیا این مردم، در لایههای مختلف خود، فقط قهرمان و شریفند و نیاز به تیمار فکری ندارند؟ روشنگران جامعه آیا، میتوانند با اینگونه لالاییها بخوابند و چشم به روی همه نشانهها و نگرانیهای فروپاشی اجتماعی ببندند؟ امروز جامعه ما به یک پرسش بزرگ بدل شده است: چرا؟
تنگدستی و سختی معیشت، بسیار بیشتر از زمان وقوع این خیزش، دهها میلیون تن از مردم را مچاله کرده است. با این وصف، همین مردم سر در گریبان، باید تشویق شوند و خود نیز بخواهند که به راه رفته بیندیشند و آن چرای بزرگ را مزاحم تلاش برای معاش ندانند.
و سرانجام حکومت اقتدارگرایان، به رهبری علی خامنهای، بدون برداشتن یک گام به پس، چگونه میتواند این پرونده سیاه جنایت علیه بشریت را در نزد حامیان خود ببندد؟
بعد از آنکه خیزش تاریخی و بینظیر «زن-زندگی-آزادی» بخشهای بزرگی از جامعه را تکان داد، امروز با درهم کوبیده شدن بیرحمانه خیزش جانبهلبرسیدگان برای یک زندگی معمولی، جامعه زخمی ایران، خواه ناخواه وارد یک دوران رنسانس بزرگ شده است.
جناح چپ و میانه اپوزیسیون، با یک کارنامه کممایه ۴۷ ساله، همه سنگرها را به جناح راست سلطنتطلب واگذار کرد. آنها با شتاب آمدند، زدند، کوبیدند، رقصیدند و با همان شتاب که شروع کردند، در نخستین همآوردی اجتماعی، به سختی بر زمین خوردند.
برای همراه شدن با رنسانسی که جامعه ایران را بازتعریف خواهد کرد، ابتدا باید همگی یک گام عقب بنشینیم. مدالهای حلبی یا طلاییمان را دور بریزیم. بر همه باورها و ناباوریهای خود شک کنیم و بهویژه به اندیشمندان و نسل جوان و زنانمان فضا بدهیم که نقش پیشتازی خود در این بازنگری ملی را ایفا کنند.
بقای ایران شاید همچنان فصل مشترک همه بازیگران صحنه سیاست باشد. یک گام به پس برداریم! آنکه بر جای خود بایستد، شاید سرباز جزیره دورافتادهای است که خبر پایان جنگ را نشنیده است!
■ پورمندی عزیز، حتی اگر با برخی گفتههایتان موافق نباشم اما لحن سخن شما را میستایم. صدای شما دردمند و در ضمن دراز کردن دست برای همکاریست. من و بسیاری همفکرانم مستمرا پشتیبانی از رضا پهلوی را ضروری دیدهایم، ولی همواره مایوس میشدم که برخورد سکولارها، جنبش او را هر چه بیشتر از دایره عقلگرایی دور کند. صادقانه نمیدانم آیا هنوز امیدی هست که پادشاهیخواهان از در غلتیدن به پروژههای توطئهگرانه ترامپ-پوتین و شرکا جلوگیری کنند؟ اما فرقی نمیکند، که آنها بخشی از مردم و جنبش ایران هستند و در این شرایط حساس دوری از ادبیات تقسیم و حذف، وظیفه هر ایرانی است.
پورمندی گرامی قابل نفی نیست که بسیاری از بدخواهان سوءاستفاده نابکارانه از قتل عام مردم داغدیده ایران کردند و میکنند، اما هر خردمند ایرانی نیز بیاید و به مسولیت و کوتهکاری خود معترف باشد که هنوز ایجاد ابزار مادی و معنوی حمایت و سازماندهی مردم شروع هم نشده. سخن شما دال به فاصله گرفتن از “لجنزار سیاسی، آلوده به نکبت فردگرایی، گروهگرایی، پوپولیسم و... که ساختهایم...” لازم است توسط اندیشمندانی همچون خودتان معنی دقیق و کالبد شکافی شود، تا کسانی که مصالحه در اصول را غیر ممکن میدانند دست کم آمادگی در بازنگری اصول را جایز بدانند.
موفق باشید، پیروز.
■ جناب پورمندی گرامی! از شما صمیمانه درخواست دارم لیست “بزرگان صاحب اندیشه” که مورد نظرتان است را علنن صریحن اعلام کنید تا همه بدانیم و بدانند. و در فرازی دیگر آنان را با ذکر نام و نه بصورت عام به نشست با شاهزاده پهلوی بخوانید.
موفق باشید/ کاوه انصاری
■ آقای انصاری گرامی!
تصور میکنید که کار درستی است که من در روزنامه لیست منتشر کنم؟ برای کار دیگری دنبال اسامی نخبگان ایرانی در خارج از کشور بودم. شگفت آور است شمار کار آفرینان میلیاردر، اساتید دانشگاه ها، متخصصان در زمینه فن آوری، اقتصاد، علوم اجتماعی و نیز فعالین مدنی و سیاسیون کاربلد و صاحب اندیشه! تهیه کردن چنین لیستی، موضوع فقط چند ساعت کار بیشتر نیست، مهم وجود ارادهای برای گوش دادن است. مشکل اینست که چشمها و گوشها را تعطیل کرده، همه دهان شدهایم و میدان بدست جارچیها و ماجراجویانی افتاده است که هر فراخوان به اندیشیدن و باز اندیشی را به باد دشنام میگیرند.
با ارادت پورمندی
■ احمد عزیز: گذر از جمهوری اسلامی بهدلیل در اختیار داشتن هر سه ضلع مثلث قدرت، یعنی زر، زور و مذهب، فرآیندی بسیار دشوار و پرهزینه خواهد بود. با این حال، پس از عبور از این نظام، تکلیف سه امر بدلی در جامعه ایران برای همیشه روشن میشود؛ اموری که هرچند در ظاهر همسنگ به نظر میرسند، اما از نظر اهمیت در یک سطح قرار ندارند.
نخست، جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد؛ امری که اگرچه نقطه عطفی تاریخی است، اما در قیاس با دو موضوع دیگر، اهمیت کمتری دارد. دوم، جایگاه روحانیت و نسبت آن با قدرت و جامعه برای همیشه تعیین تکلیف خواهد شد. و در نهایت، که از همه مهمتر است، تکلیف مذهب در ایران روشن میشود و نسبت آن با سیاست، جامعه و زندگی عمومی بازتعریف خواهد شد.
چنین رویدادی بهیقین بزرگترین اتفاق تاریخ ایران خواهد بود و حتی میتوان آن را بیبدیل در مقیاس جهانی دانست؛ زیرا فروپاشی نظامی که بهطور همزمان تمامی ابزارهای قدرت را در اختیار داشته باشد، دستکم برای من، نمونهای پیشین در تاریخ معاصر و حتی جهان ندارد.
اکنون، در چنین شرایطی، برای دستیابی به این دستاورد تاریخی، شایسته نیست که جنابعالی و دیگر دگراندیشان به اختلافات شخصی به این و آن گیر دهیم؛ بلکه هر فرد، به سهم خود، باید در جهت عبور ملت از این گذر دشوار تلاش کند. اینکه در فردای پیروزی چه کسی چه نقشی خواهد داشت، نه مسئلهی امروز، بلکه امری است که از طریق تشکیل شورای گذار، تغییر قانون اساسی و برگزاری انتخابات آزاد، بهصورت شفاف و قانونی تعیین خواهد شد. مسلما ملت ایران با آن ملت سال ۵۷ فرق میکند!!
اردتمند؛ امین
■ امین (حسین؟) عزیز با فرمول زر، زور و تزویر تو و روند تقدم و تاخرها همدلم. نقطه گرهی بحث، در احاله مسائلی به آینده است که تکلیفشان باید در روند شکل گیری یک ائتلاف ملی روشن شود. حتما با من مخالف نیستی که تکلیف ساختار قدرت بعد از تحول، در پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم معلوم می شود، نه بعد از آن. این را همه تجارب جهانی و همه تئوری های گذار تایید می کنند. در این روند، شعار درست ” همه با هم ” به سهولت به شعار اقتدارگرایانه ” همه با من” تبدیل می شود، چنانچه در بهمن شد و اکنون هم سلطنت طلبان در سودای تکرار آن هستند. این فرمول “بحث بعد از مرگ شاه” نوعی حقه بازی است که باید نسبت به خطرات آن وقوف داشته باشیم و دیگران را هم انذار بدهیم. ائتلاف برای دموکراسی نمی تواند غیر دموکراتیک باشد! در چنین ایتلافی ، به معمای پیچیده ” چگونگی شکل گیری یک رهبری مشروع در شرایط سلطه استبداد” و یافتن حلقه مفقوده ، پایخ فردی و وعده سر خرمن ” بگذار من بگیرم، بعدا تقسیم می کنیم” نمی دهند. اینگونه فرمول ها، حتی اگر از سر خیرخواهی باشند- که نیستند- در یک جامعه پیچیده و متکثر مثل ایران مطلقا کار نمی کنند. شکل گیری یک رهبری ” مشروع” که بتواند تنوع و تکثر جامعه را نمایندگی کند، کاری دشوار، اما اجتناب ناپذیر است. صورت این مسئله غامض را نه با ” دعوا نکنیم” پزشکیان و نه با “همه با هم” خمینی و نه با قرشمال بازی و ” هر که نگه، اجنبیه!” نوکیسه های اقتدارگرا می توان پاک کرد. بدترین تحلیل که به توهین پهلو می زند، فروکاستن مسایل ملی به اموری نظیر اختلاف شخص است.
با ارادت پورمندی
■ احمد پورمندی گرامی،
بالاخره، بعد از نود و بوقی، موفق شدم که یک نکته مورد اختلاف پیدا کنم! من با عبارتی که در زیر میآید مخالفم: “تکلیف ساختار قدرت بعد از تحول، در پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم معلوم میشود”. بر آنم که ساختار قدرت بعد از تحول، بهتر است قبل از پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم تعیین شود. وگر نه کسانی ممکن است بگویند که به کمک قدرتهای خارجی قدرت حاکم را به زیر میکشند و پس از آن هر جوری که دلشان خواست، ساختار قدرت را تعیین میکنند. این کار هم احتمالا فقط از راه تعیین جزئیات ساختار مجلس موسسان انجام میشود. خمینی، مجلس موسسان را به مجلس خبرگان تبدیل کرد و شد آنچه شد. در این دور باید مواظب باشیم، مجلس موسسان، واقعا مجلس موسسان باشد. تعداد زیاد نمایندگان و حضور احزاب مختلف و انجمنهای صنفی، و ....، بهتر است به نوعی باشد که امکان پیدایش نوع تازهای از دیکتاتوری را به حداقل برساند.
با احترام - حسین جرجانی
مطالعات گذار از اقتدارگرایی نشان میدهد که موفقیت جنبشهای دموکراتیک بیش از هر عامل دیگری به وجود سه مؤلفه وابسته است: نهادمندیِ اپوزیسیون، استقلال حوزهی عمومی و پرهیز از شخصیسازی رهبری.
بسیج اجتماعی بدون سازوکارهای پایدارِ تصمیمگیری، به دشواری میتواند به نظمی دموکراتیک منتهی شود و غالباً یا به فرسایش جنبش میانجامد یا به بازتولید اشکال تازهای از اقتدارگرایی.
در همین راستا، نقش رسانهها را نه صرفاً بهعنوان ابزار افشاگری، بلکه بهمثابه سازندگان «حوزهی عمومی» تعریف باید نمود؛ عرصهای که در آن حقیقت باید بر مصلحت جناحی تقدم یابد.
هنگامی که رسانهها به بازیگران مستقیم رقابت قدرت تبدیل میشوند، مرز میان اطلاعرسانی و تبلیغ فرو میریزد و اعتماد اجتماعی بهعنوان سرمایهی اصلی هر گذار دموکراتیک تضعیف میشود.
از سوی دیگر، ادبیات مربوط به پوپولیسم رهبری هشدار میدهد که تمرکز بر چهرههای نمادین، اگر با نهادسازی همراه نباشد، منازعهی سیاسی را از سطح «رژیم وجامعه» به سطح «رقابت اشخاص» تقلیل میدهد؛ وضعیتی که برای حکومتهای اقتدارگرا مطلوب است، زیرا امکان ریزش درونی را کاهش داده و سرکوب را مشروع جلوه میدهد. بر این مبنا، تحلیل وضعیت کنونی ایران مستلزم توجه همزمان به سه سطح است: کارکرد رسانهها، راهبردهای اپوزیسیون و نسبت میان سرمایهی نمادین و ظرفیت نهادی.
سرکوب گستردهی اعتراضات اخیر ایران نهتنها جامعه را در وضعیت شوک و ناامیدی فرو برده، بلکه پرسشهای بنیادینی دربارهی راهبردهای اپوزیسیون و نقش رسانههای برونمرزی برانگیخته است.
اگرچه رسانههای مخالف جمهوری اسلامی در شکستن انحصار خبری حکومت و مستندسازی خشونتها موفقیتهایی داشتهاند، اما فاصلهگرفتن از استانداردهای صداقت و شفافیتِ فراگروهی، آنها را به «رسانههای جنبشی» نزدیک کرده و کارکرد حوزهی عمومی را تضعیف کرده است. انتقال تمرکز از شکاف «رژیم وجامعه» به «رقابت چهرهها» به شخصیسازی منازعه یاری رسانده و امکان شکلگیری ائتلافی نهادمند را محدود ساخته است. در این بستر، نقش رضا پهلوی بهعنوان سرمایهای نمادین تنها زمانی میتواند سازنده باشد که به نهادسازی و سازمان اجتماعی ترجمه شود؛ در غیر این صورت، تداوم وضعیت کنونی به تعلیق و فرسایش جنبش خواهد انجامید.
تجربهی پس از سرکوب اخیر نشان میدهد که بحران کنونی صرفاً محصول خشونت دولتی نیست، بلکه با کاستیهای ساختاری در سپهر رسانهای و راهبردهای اپوزیسیون پیوندی عمیق دارد. رسانههای غیرحکومتی، مادامی که مرز میان اطلاعرسانی و کنشگری جناحی را روشن نسازند، نمیتوانند نقش حوزهی عمومیِ مستقل را ایفا کنند و ناخواسته در منطق تبلیغاتی قدرت بازتولید میشوند. همچنین شخصیسازی رهبری، بدون اتکا به نهادهای پایدار، ظرفیتهای اجتماعی را به سرمایهای شکننده بدل میکند.
از این رو، گذار دموکراتیک در ایران مستلزم سه تغییر همزمان است: بازگشت رسانهها به استانداردهای شفافیت و پاسخگویی؛ تقدم نهاد بر فرد در راهبردهای اپوزیسیون؛ و بازتعریف واقعی (نه صرفاً تاکتیکی) نقش چهرههای نمادین بهعنوان تسهیلگران فرایند ملی، نه مدعیان قدرت.
در غیاب چنین تحولاتی، جنبش در چرخهای از تعلیق پرهزینه باقی خواهد ماند؛ وضعیتی که بیش از هر چیز به تداوم و بازتولید ساختار اقتدارگرا یاری میرساند.
۲۸ دی ۱۴۰۴
قتل، خونریزی و مجروح کردن معترضین از سوی نیروهای سرکوب رژیم با حمایت آدمکشها و داعشیهای وارداتی، ابعاد بسیار وحشتناکی به خود گرفته؛ در حالی که کوچکترین نشانهای از عقبنشینی و ضعف رژیم به چشم نمیخورد. در همان اوایل آغاز تظاهرات، با یک محاسبه ساده میشد پیشبینی نمود که با وجود وسعت سراسری اعتراضات، به قول خاتمی، توازن قوا وجود ندارد.
در مقاله پیشین خودم، نگرانیام را از نتیجه این نبرد نابرابر بین مردم معترض (به تعداد بسیار وسیع و در سراسر ایران ولی با دست خالی) به روی کاغذ آوردم و حتی متذکر شدم جوانان، مردان و زنانی که به خیابان میآیند قدرت تحمل و نیرویشان محدود است؛ بهخصوص از لحاظ توانایی و ادامه اداره زندگیشان. در حالی که رژیم حاکم دارای امکانات بیحد، قدرت سرکوب بیحد و از همه بالاتر، خوی و فطرت سبعانه و خونطلب میباشد.
همصدایی و حرکت همسان مبارزان داخل کشور میتواند در عین حال نوعی درس برای معترضین خارج کشور باشد؛ آن هم در زمانی که وحدت و اتحاد بیش از هر زمانی نیاز امروز ماست. بخشی از معترضان خارج کشور، از گرایشهای چپ و جمهوریخواه، فحاشی و پرخاش به رضا پهلوی را چاشنی مطالب و شعارهای ضد رژیم خودشان میکنند. انتقاد به رضا پهلوی را در عین حال بهانهای برای به میان کشیدن نام شاه فقید و عدم وجود دموکراسی در آن زمان میبینند. در فراخوان برای ایجاد یک اتحاد جمهوریخواهی، هدف را علاوه بر مبارزه علیه جمهوری اسلامی، مبارزه علیه رضا پهلوی نیز ذکر نمودهاند. از سوی دیگر، بخشی از هواداران شاهزاده در خارج کشور، شعار علیه حتی «چپ» را جزو شعارهای خودشان قرار دادند.
من شاهزاده رضا پهلوی را عاری از انتقاد نمیدانم. فراخوان برای تسخیر شهرها، تجلیل از ترامپ و تشویق وی به حمله به ایران، و همچنین ادعای آمادگی هزاران نفر از نیروهای انتظامی و سپاه برای پیوستن به ایشان را بیشتر خطا و ناشیانه میدانم تا یک فراخوان جدی از سوی یک رهبر سیاسی. ولی به هر حال، چه بخواهیم و چه نخواهیم، سنگینی بخشی از مبارزه علیه جمهوری اسلامی روی دوش ایشان است و نیز به دلیل همین سنگینیِ مسئولیت، احتیاط و ملاحظه بیشتری از سوی ایشان ایجاب میشود.
جمعبندی آنچه در بالا ذکر شد (درباره تلفات بیشمار مبارزان، مبارزه با دست خالی از یک سو، سبعیت و جنایت بیحد رژیم و نیابتیهای وارداتی از سوی دیگر، به اضافه عدم وجود سازماندهی و عدم وحدت در مدیریت مبارزه) برای ایرانیانی که دغدغه وطن دارند و از جمله شخص من، باعث شده که نگرانیمان درباره شرایط نامعلومِ بعد از فروپاشی احتمالی رژیم، بسی بیشتر از نگرانیمان درباره زمان فروپاشی باشد. شخصاً نه شاهزاده و نه گرایشهای جمهوریخواه خارج کشور را دارای چنان سازماندهی و توانایی نمیبینم که قادر به برقراری نظم و امنیت در سرزمینی به وسعت ایران، بعد از فروپاشی احتمالی باشند.
شاید اگر قادر میبودیم بحث بیهوده «جمهوری یا پادشاهی» را که در حال حاضر موضوعیتی ندارد، به دوران ثبات و نظم بعد از فروپاشی احتمالی موکول کنیم، آنوقت قادر میبودیم نیرو و انرژیمان را مصروف ایجاد وحدت برای مبارزه علیه رژیم حاکم و ایجاد یک فراخوان وسیع برای اعزام یک هیئت تحقیق بینالمللی جهت رسیدگی به کشتار بیحد فرزندان سرزمینمان بنماییم. این قتل و کشتار نباید بیجواب بماند. با یک صدای متحد، باید نشان دهیم عزیزانی که به زیر خاک رفتهاند بیصاحب نیستند.
مباحث و جدل بیهوده ایدئولوژیکی و قضاوت درباره دوران شاه فقید را — که از بسیاری جهات مستحق ترک ایران با چشمان گریان نبود — به عهده تاریخ بگذاریم و اجازه ندهیم دوران پدر (خوب یا بد) منبع قضاوت درباره پسر باشد. شاهزاده رضا پهلوی نیز با فاصلهگیری از شعارهای پوپولیستیِ «مرگ بر ملا، چپی، مجاهد» از سوی هوادارانشان، باید نشان دهند از پسفردای انقلاب امروزمان، ایران کشوری برای هم چپ و هم راست میباشد.
مهرداد خوانساری در مصاحبه با بیبیسی اشاره به مطلبی نمود که زیاد هم دور از واقعیت نیست. بحث درباره کمهزینهترین راه حل برای گذار از معضل خطرناک کنونی بود. میگفت چنانچه عدهای دگراندیش و خیراندیش از درون نظام کنونی با کمک بخشهایی از سپاه و ارتش، قادر باشند در وهله اول، جایگاه خامنهای و میرحسین موسوی را با هم تعویض کنند و در ادامه آن به ندای برخاسته از درون جامعه گوش فرا دهند و با همکاری گزیدگانی از منتقدین و صاحبنظران (عمدتاً داخل کشور) به اصلاح ساختار ناقص کنونی بپردازند، ما قادر به دستیابی به نظم و آرامشی خواهیم بود که شرط اول دستیابیهای بیشتر به اهداف والاترمان میباشد. ایراد گزارشگر بیبیسی این بود که در حال حاضر چنین گرایشاتی نه از درون رژیم و نه از سوی سپاه و ارتش به چشم نمیخورد. شخصاً معتقدم وجود چنین گرایشاتی در درون رژیم دور از واقعیت نیست، منتها به خاطر حساسیت وضع، هیچگاه علناً به چشم نخواهد خورد.
در رابطه با دخالتهای مسلحانه از سوی آمریکا (و احتمالاً اسرائیل)، در شرایط مشابه در سایر نقاط، اینگونه دخالتها منجر به بهبود وضع نگردیده است. به امید روزی که موفق شویم حضور کمیته بینالمللی حقیقتیاب را در ایران شاهد باشیم. اگر بعد از قتل و کشتار زندانیان چپ در شهریور ۶۷ نیز موفق به آوردن کمیتهای از سازمان ملل برای تحقیق درباره کشتارها میشدیم، امکان داشت که جمهوری اسلامی اینبار اینطور بیمحابا اقدام به قتل و کشتار عزیزانمان نمینمود.
داریوش مجلسی
ژانویه ۲۰۲۶
■ آقای مجلسی عزیز. مقاله شما بسیار خوب و منصفانه است. ایده “اعزام یک هیئت تحقیق بینالمللی جهت رسیدگی به کشتار” بسیار عالی است. نمیدانم کس دیگری چنین پیشنهادی را مطرح کرده است یا خیر؟ خودتان با ارتباطاتی که دارید سعی کنید مسؤلیت آن را به عهده بگیرید و این ایده را جلو ببرید. آنچه از ما خوانندگان برمیآید، تبلیغ و زمینهسازی برای تحقق آن است.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ قنبری عزیز، ممنون از پیشنهادتان، چنانچه مایلید لطف کنید ایمیلتان را بنویسید تا تماس بگیرم.
با احترام، مجلسی
■ درباره مقاله آقای مجلسی گرانقدر نگرانی از فردای پس از فروپاشی یک نظام استبدادی، ریشه در واقعیتهای تاریخی و جامعهشناختی دارد.
سه محور اصلی:
۱. خلأ قدرت و بحران سازماندهی در نظامهای استبدادی اقتدارگرا ، نهادهای واسط (احزاب، اتحادیهها و تشکلهای مستقل و...!) سرکوب میشوند. در غیاب این نهادها، با سقوط ناگهانی قدرت مرکزی، جامعه با «خلأ سازماندهی» مواجه میشود. این وضعیت ریسک ظهور گروههای سازمانیافته غیردموکراتیک (مانند جریانهای تندرو یا نظامیان ) را افزایش میدهد، زیرا آنها تنها نیروهایی هستند که از قبل ساختار منسجمی دارند.
۲. چرخه خشونت و فقدان فرهنگ گفتگو استبداد طولانیمدت، فرهنگ گفتگو و مصالحه را از بین میبرد. در چنین بستری، خشم انباشته شده ممکن است پس از فروپاشی به شکل «انتقامجوییهای کور» بروز کند. بدون وجود نهادهای قضایی مستقل و مورد اعتماد، احتمال تکرار چرخه خشونت و تصفیهحسابهای سیاسی بالا میرود که خود زمینهساز ظهور یک «مستبد نجاتبخش -تکرار چرخه خشونت... » جدید برای برقراری نظم میشود
۳. بازتولید استبداد ( تغییر جایگاه استبدادی اقتدارگرا با رهایی بخش جدید !) بدون تغییر در «ساختار» و «فرهنگ سیاسی»، صرفاً جابجایی مهرهها رخ میدهد. اگر جامعه مدنی ضعیف باشد، قدرت جدید تمایل پیدا میکند برای حفظ ثبات و مدیریت بحرانهای پس از فروپاشی، دوباره به ابزارهای سرکوب متوسل شود. این پدیده که در علوم سیاسی به «بازتولید استبداد» معروف است، نشان میدهد که بدون نهادهای نظارتی، قدرت ذاتاً به سمت تمرکز و فساد میل میکند کوتاه اینکه ...!
«این دغدغهها گویای آن است که استقرار دموکراسی تنها در گروِ «تخریب» ساختار قدیم نیست، بلکه ریشه در «تأسیس» نظمی نوین دارد. برای رهایی از این بنبست تکراری، جامعه باید پیش از هر دگرگونی کلان، به بازسازی درونی خویش بپردازد؛ این امر از طریق گسترش پیوندهای مدنی، یادگیری مهارتهای مشارکتی و دستیابی به یک میثاق جمعی بر سر اصول بنیادین آزادی میسر میشود تا زیربنای لازم برای جایگزینی استبدادی دیگر وجلوگیری ازتداوم چرخه خشونت , با نهادهای پایدار فراهم گردد.»
بگوچگونه یک حکمرانی استبدادی- اقتدارگرا را برمی اندازی تا بگوییم چگونه آنرا پاس خواهی داشت.
سپاس - آشنا
■ با سپاس از آشنای گرامی، به خاطر تحلیل منطقی و علمی.
مجلسی
برای عبرت سرکوبگران ملت ایران: سرانجامٍ فرزندانِ سرانِ نازی
وطن خونریزان است و ما دور از وطن، اشکریزان: صحنههای دلاوری مردم با دستهای خالی، دیدن عکسهای جوانان به خون تپیده در کیسههای سیاه، عمق رذالت مهاجمان جانی که جمعیت را مانند برگ خزان به زمین میریزند...
اما یکی از این روزها اشک ریزانی متفاوت رخ داد: شبکهای که اخبار خیزش در ایران را پخش میکرد، گفتگوی تلفنی دختر یکی از فرماندهان سرکوب ملت و جنایت علیه بشریت را پخش کرد: ابتدا بیاعتماد بودم که بازی و فیک نیوز نباشد، اما وقتی بغض دخترک شکست و به ضجههایی جانگداز تبدیل شد، مرا به اشک ریزانی از نوع دیگر برد. به احتمال زیاد، راست بود.
دختر جوان فرمانده نیروهای سرکوبگر زنگ زده بود که افشا کند پدرش مانند یک هیولا مسئول کشتار دهها هزار نفر در این دیماه ۱۳۰۴ است و با پاسپورتهای جعلی برای کل خانواده و چمدانهای پر از دلار آمادهء گریختن است. میگفت که پیشتر در جریان خیزش مهسا او و دوستان دخترش را دستگیر کرده بودند، اما خودش را با پیگیری پدرش فوری آزاد کردند. آن دختران بعدها به او گفتند: “خوشا به حالت که پدرت نجاتت داد، تو رفتی و به ما تجاوز شد...” دختر جوانِ فرماندهء جنایت علیه بشریت زیر بار عذاب وجدان ضجه میزد و میخواست که او را به دادگاه لاهه راه دهند تا از جنایتهای پدرش بگوید. او در هراس از جان خود که پس از این تماس به دست پدر کشته شود، رفت و گویندگان و بینندگان را در اشک ریزانی از نوعی دیگر به جا گذاشت.
او – اگر این فیلم و صدای گفتگوی تلفنی راست باشد – مرا به یاد گفتهء یکی از فرزندان سران جنایتکار نازی میاندازد. پس از پایان جنگ دوم جهانی، نیکلاس فرانک، پسرهانس فرانک، یکی از خونخوارترین فرماندهان مناطق تحت اشغال نازیها در لهستان، در کتابی پدرش را “یک اراذلِ بی وجود” نامید. او نوشت: “نباید پدر خود را برتر از حقیقت نشاند.” آن روز، این دختر جوان ایرانی نیز حقیقت را برتر از پدر نشانده بود. خدایش پناه باشد.
پس از آنکه اردوگاههای مرگ نازی، توسط اسیران و ارتشهای متفقین آزاد شدند، فیلمها، عکسها و شهادت شاهدان در دادگاه نورنبرگ در سراسر دنیا پخش شد که حاکی از شقاوت و جنایت علیه بشریت سران درجه اول نازی تا نگهبانان خرده پای اردوگاههای مرگ بودند...
نازیها فرزندانی داشتند. برخی مانند فرزندان آدولف هیتلر و گوبلز به دست والدین خود هنگام خودکشی آنها در زیرزمین مجاور فاضلاب برلین کشته شدند. آنها نماندند تا با کارنامهء اهریمنی پدران و مادران روبه رو شوند. اما فرزندان بسیاری از سران نازی زنده ماندند و زندگی معمولی در پیش گرفتند. آنان ناچار در اثر فشار افکار عمومی جهانیان یا ندای وجدان خود به مغاک تیرهء ساختهء پدران و مادران خود چشم دوختند و شگفتی ندارد که مغاک نیز به آنها چشم دوخت: برخی خودکشی کردند؛ برخی برای جلوگیری از تداوم نسل پدران و مادران جنایتکارشان، خود را عقیم ساختند؛ برخی با داغ ننگ روبه رو و خود به محقق جنایتهای نازی تبدیل شدند؛ برخی تعادل روانی خود را از دست دادند؛ و شماری هم،”آقازادههای” نازی بودند که با گذرنامههای جعلی و سرمایههای غارت شده بی هیچ عذاب وجدانی گوشه کنار دنیا خوش گذراندند و بر جنایتهای پدران و مادران خود صحه گذاشتند.
اینجا میخواهم برای عبرت فرزندان نازیهای مسلمان نمای حاکم بر ایران از زمان انقلابِ واژگون ۵۷، شمهای از این سرنوشتهای تلخ را روایت کنم. میگویم ‘مسلمان نما” به احترام بسیاری از هم میهنانم که به دور از اسلام سیاسی و ایدئولوژیکِ نازیسم اسلام نما، دیندار هستند و برخی مانند رضا اسکندری پور که در ۱۷ دیماه سال جاری به تیر جانگداز نازیهای مسلمان نما به خاک افتاد، پیش از خروج از خانه و خداحافظی همیشگی با مادر و خواهرش، دو رکعت نماز خواند...[۱]
پیشتر در پژوهشهای منتشر شده ام نشان داده ام که اسلام سیاسی و آنچه در انقلابِ واژگون ۱۳۵۷ بر ایران حاکم شد، مستقیم توسط نازیسم هیتلری بنیان گذاشته شده بود.[۲] پس دوچندان جای عبرت گیری از فرزندان سران نازی وجود دارد. آن فرزندان که بودند و چه واکنشی به جنایتهای پدران و مادرانشان داشتند؟
رینر هوئس نوهء اولین فرمانده اردوگاه آشوییتس روایت میکند که چگونه عکسهای دوران کودکی پدرش که در ساختمان جنب اردوگاه آشوییتس میزیسته و دیدن سردر شوم اردوگاه، او را تا مرز جنون آزار میدهند. او آنرا “دروازهء جهنم” مینامد. مادربزرگ به بچههایش که در جنب کورههای آدمسوزی میزیستند، میگفته:
رینر به مصاحبهگر بیبیسی میگوید:
روایت تاریخچهء برادران هیملر در کتابی به همین نام، به کاترین هیملر دختر طراح ماشین کشتار اردوگاههای مرگ نازیهاینریش هیملر، امکان کنار آمدن با بحرانهای روحی سخت را داد. او نوشت:
کاترین هیملر هنگام پژوهش در نقش خانواده اش در جنایت علیه بشریت و اردوگاههای مرگ نوشت:
بیشتر این افراد در نوشتههای خود از کسانی که پدر یا مادر آنها بودهاند، به عنوان ‘هیولا’ نام بردهاند. مانیکا هرتوینگ دختر فرمانده یک اردوگاه مرگ مخوف در لهستان اذعان داشت که:
او دختر همان فرمانده سادیستیک است که در فیلم فهرست شیندلر تصویر میشود. پدرش آمون گوت نام داشت و شرح آزارهایی که به اسیران اردوگاه میداد، برای دخترش تحمل ناپذیر بود. مانیکا نوزاد بود وقتی که پدرش را در نورنبرگ به دار آویختند. در کودکی به او این روایت القا شد که پدرش و آن یهودیانی که آنجا زندگی میکردهاند، همچون یک خانواده بوده اند! مانیکا وقتی به سن نوجوانی رسید در گفتگو با مادر خود جنایتهای پدرش را محکوم کرد، اما مادرش با همان خوی وحش نازی، سالها پس از جنگ، با یک سیم برق او را به باد شلاق گرفت.
بتینا گورینگ، دختر خواهر هرمان گورینگ روایت میکند که پس از جنگ در آلمان به خاطر نام خانوادگی شان، او و برادرش را به بازدید مدارس از آشوییتس نمیبردند. در جوانی بتینا به همراه برادرش خود را عقیم ساختند تا از ادامهء میراث بیولوژیک آن جنایتکار علیه بشریت خودداری کنند. بتینا نوشت:
“هر دو این کار را کردیم تا دیگر هیچ گورینگ دیگری به دنیا نیاید. وقتی برادرم عمل جراحی را انجام داد به من گفت: آن خط را قطع کردم.” [4]
بتینا نقطهء دورافتادهای در مکزیک را برای زندگی برگزید.
اما فقط برخی از فرزندان سران و فرماندهان عالیرتبهء نازی نبودند که بار گناهان پدران خود را دستمایهء استعلایی اخلاقی و اجتماعی کردند. داگمار درکسل، دختر یکی از فرماندهان گروهانهای کشتار جمعی میلیونها غیرنظامی که با کامیونهای گازهای سمی یا تیرباران مردم در خندقها به سران نازی خدمت میکردند، پس از جنگ به گفتگو و افشاگری و دلجویی از بازماندگان قربانیان پرداخت.
کوتاه سخن آنکه از ترامای بینانسلی در میان بازماندگان جنایتکاران و سرکوبگران ملت ایران نیز گریزی نیست و نخواهد بود، مگر آنکه این بازماندگان به ندای وجدان درون پاسخ گویند، به صف مردم بپیوندند و به صدارسانی قربانیان، ثبت تاریخ و حقیقت یابی یاری رسانند.
شیریندخت دقیقیان
۱۸ ژانویه ۲۰۲۶
—————————————
[۱] دربارهء این دلاور جان باخته
[۲] این تحقیق و برای نخستین بار اثبات نازیها به عنوان بنیانگذاران اسلام سیاسی در قرن بیستم در کشورهای مسلمان از جمله ایران، با استفاده از آرشیوهای نازی را در این کتاب مییابید: شیریندخت دقیقیان. بازشناسی روایت پوریم. لس آنجلس، ۲۰۲۵. ناشر نویسنده:
برای نازیسم اسلامنما در ایران به منابع زیر رجوع کنید: نقد علی سجادی پیرامون کتاب “بازشناسی روایت پوریم” نوشتهء شیریندخت دقیقیان
شیریندخت دقیقیان: گفتمانهای نازیسم و نازیسم اسلامنما در فضای سیاسی ایران
[3] https://www.bbc.com/news/magazine-18120890
[4] https://www.skeptic.com/article/the-inheritance-of-shadows-intergenerational-guilt-trauma-and-the-legacy-of-atrocity/
تماس با نویسنده: Shirindokht1@gmail.com
حذف شعار «زن، زندگی، آزادی» از پروفایل اینترنتی رضا پهلوی در هفتههای اخیر، معنایی بیش از یک تغییر تاکتیکی دارد. این اقدام نشانهای روشن از عدم درک و احترام به خواستههای جنبش ملی و رهاییبخش مهسا/ژینا و اعلام شکاف میان مطالبات آن جنبش و پروژهای است که در پی بازتعریف سلطنت بهعنوان بدیل سیاسی است. در شرایطی که جامعهی ایران همچنان با دیکتاتوری، تبعیض ساختاری و سرکوب گسترده و خونین روبهروست، جایگزینی یک شعار فراگیر و رهاییبخش با نوستالژی قدرت، نه پاسخی به بحران کنونی است و نه راهی برای آینده.
برخی از حامیان شاهزاده رضا پهلوی بر این باورند که جنبش مهسا/ژینا به پایان رسیده و جامعهی ایران اکنون خواهان بازگشت سلطنت است و حتی به سر دادن این شعار «کهنه» در اعتراضهای خیابانی حملهور شدهاند. اما ادعاهای آنها نیازمند شواهد جدیتری است. پرسش ساده این است: کدامیک از این دو شعار — «زن، زندگی، آزادی» و «جاوید شاه» — کهنهتر، سنتیتر، عقبنگرتر و دورتر از مطالبات امروز جامعهی ایران است؟
آیا جنبش مهسا/ژینا که بیشترین حمایت و احترام ملی و بینالمللی را به سوی مردم ایران، بهویژه زنان و جوانان شجاع و هوشمند این کشور جلب کرده است، به همهی اهداف خود دست یافته و کشور وارد مرحلهی تازهای بینیاز به آن شعار شده است؟ آیا مطالبات زنان صرفاً به حجاب اجباری محدود بوده و خواست آن جنبش در همین شعار خلاصه میشود؟
واقعیت آن است که یکی از اصلیترین محورهای جنبش ژینا/مهسا، مبارزه با دیکتاتوری بوده است؛ شعاری که پیشتر نیز در خیزشهای سالهای ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ در مرکز اعتراضات قرار داشت. ترانهی «برای» اثر شروین حاجیپور، که از سوی بسیاری بهعنوان مانیفست جنبش مهسا/ژینا شناخته میشود، بهروشنی ابعاد چندلایه، درهمتنیده و فراگیرِ فرهنگی و سیاسی این جنبش را بازتاب میدهد: از آزادیهای فردی و کرامت انسانی تا محیطزیست و رنج کودکان مهاجر افغان. این گسترهی مطالبات با هیچ پروژهای که بر بازگشت به گذشته مبتنی بر اقتدار فردی و اتوکراسی استوار باشد، همخوانی ندارد. البته علاوه بر دستاوردهای عمیق و مهم جامعهشناختی و فرهنگی جنبش مهسا، یکی از پارادایمشیفتهای سیاسی آن همانا اعلام میلیونی «نه» به جمهوری اسلامی و قطع امید از اصلاح آن بوده است.
مسئلهی اصلی امروز ایران، آزادی و عدالت اجتماعی فراگیر و حرکت رو به جلو است؛ شکلدادن به جامعهای متکی بر شهروندان حقدار، قانونمدار و زیستکننده در یک دموکراسی سکولار و توسعهگرا. تمرکز بر افراد و شخصیتها، و مقامهای موروثی و مادامالعمر بهجای رویکرد سیستمی، نهادسازی و تدوین برنامهی سیاسی دموکراتیک، نهتنها کمکی به این هدف نمیکند، بلکه خطر بازتولید اقتدارگرایی و دیکتاتوریِ پدر/مردسالارانه را نیز در پی دارد.
از منظر نگارنده، آزادی، دموکراسی و حقوق برابر شهروندی اصل است و شکل حکومت باید به رأی آزاد مردم واگذار شود. اگر اکثریت جامعه در یک انتخابات آزاد به سلطنت مشروطه رأی دهد، حتی مخالفان جمهوریخواه نیز باید به این انتخاب احترام بگذارند. با این حال، تجربهی تاریخی ایران پرسشهای جدی را پیش میکشد. رضاشاه و محمدرضاشاه هر دو به قانون اساسی مشروطه سوگند یاد کردند، اما هر دو در عمل به سوی تمرکز قدرت و دیکتاتوری رفتند. در چنین شرایطی، این پرسش همچنان بیپاسخ مانده است که چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت سلطنت، چرخهی استبداد تکرار نشود؟
این نگرانی زمانی جدیتر میشود که بخشی از جریان سلطنتطلب، پیش از هرگونه گذار، مجلس مؤسسان یا رفراندوم، از «شاه» نامیدن رضا پهلوی سخن میگویند و بر تمرکز قدرت تأکید دارند؛ رویکردی که در جزوهی موسوم به «اضطرار» منتسب به او نیز بازتاب یافته است.
گذار از جمهوری اسلامی، بدون شکلگیری یک بدیل حکومتی شفاف و فراگیر ممکن نیست. تشکیل یک شورای ائتلافی ملی، با مشارکت واقعی نیروهای گوناگون سیاسی و اجتماعی، شرط لازم برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است. ساخت بدیل سیاسی و فروپاشی نظام حاکم، دو فرآیند جدا از هم نیستند؛ این دو، دو سوی یک معادلهاند. با این حال، تاکنون نه رضا پهلوی و نه جریان سلطنتطلب و نه جمهوریخواهان نتوانستهاند چنین بدیلی را نمایندگی کنند. حتی در میان مشروطهخواهان نیز اجماعی حول نقش و جایگاه شاهزاده شکل نگرفته است؛ تا جایی که برخی حامیان، منتقدان خود را تهدید به اعدام میکنند.
برخی حامیان سلطنت، گذار را مرحلهای پس از سقوط جمهوری اسلامی میدانند، اما تجربههای موفق جهانی — از آفریقای جنوبی تا لهستان — نشان میدهد که گذار دقیقاً فرآیندی است که پیش از فروپاشی کامل نظام حاکم، با توافق سیاسی، نهادسازی، تعریف مسیر راه و بدیل آینده و رفتار و گفتار دموکراتیک آغاز میشود. پس از سقوط جمهوری اسلامی، باید تشکیل مجلس مؤسسان، تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات آزاد در اولویت فوری قرار گیرند. هرگونه طرحی که پیشاپیش قدرت را در دست یک فرد متمرکز کند و دولت ائتلافی و نخستوزیر منتخب را نادیده بگیرد، با اصول دموکراسی سازگار نیست.
اگر سلطنتطلبان خود را متعهد به الگوهای دموکراتیک میدانند، باید بپذیرند که انتخاب میان جمهوری و پادشاهی مشروطه تنها از مسیر رفراندوم آزاد ممکن است و در هر دو حالت، دولت منتخب و پاسخگو اصل لازم و غیرقابلچشمپوشی است. آقای رضا پهلوی تنها در صورتی میتواند به یک چهرهی دموکراتیک ملی تبدیل شود که سخنگوی مطالبات اکثریت جامعه باشد و در جهت همگرایی و کاهش شکافهای درون اپوزیسیون گام بردارد، نه تشدید آنها. نمونههایی چون نلسون ماندلا، واسلاو هاول و لخ والسا نشان میدهند که رهبری ملی بیش از هر چیز به رفتار فراگیر، فراحزبی و فراجناحی نیاز دارد.
برای نمونه، بیاعتنایی او و کنایههای منفی و سبک همسرش به دریافت جایزهی نوبل توسط نرگس محمدی که در واقع دومین دستاورد نمادین و ملی برای مبارزات حقطلبانهی زنان و مردان ایران است، یک فرصتسوزی دیگر برای حرکتی در خدمت ایجاد همبستگی و همگرایی بود. برعکس، پیام تبریک شهبانو فرح دیبا گویای وسعت افق برخوردش با منافع ایرانیان بود و لذا باعث افزایش احترام مردم به ایشان گردید. نمونهی تأسفبار دیگر، نحوهی برخورد مأیوسکنندهی آقای پهلوی — که مدعی رهبری است — در برابر رفتارهای خشونتآمیز و انحصارطلبانهی برخی هواداران سلطنتطلب است؛ از جمله حمله به تجمعهای جمهوریخواهان در خارج از کشور و مورد زشتتر و بارزتر، حملهی فیزیکی و سنگپرانی به خانم نرگس محمدی در مراسم یادبود وکیل محبوب ایران، خسرو علیکردی در مشهد که با سکوت تأییدآمیز آقای پهلوی روبرو گردید.
بدون ساخت بدیلی فراگیر که بازتابدهندهی صداهای متکثر جامعهی ایران باشد، نه گذار دموکراتیک ممکن است و نه سقوط پایدار دیکتاتوری. امید که آقای پهلوی بهجای تقابل منفی با یک جنبش مهم مردمی، در حذف شعار «زن، زندگی، آزادی» تجدیدنظر کند و با این حذف به نگرانیهای مبارزان و بدبینان به پروژهی خود نیفزاید. مسئلهی ایران نه بازگشت به گذشته، بلکه ساخت آیندهای دموکراتیک و متفاوت از تجربههای استبدادی و پرخشونت گذشته و امروز است.
■ دیدگاه نیره توحیدی بازتابدهنده یکی از مهمترین چالشهای نظری و عملی در فضای سیاسی معاصر ایران است. عبور از «چرخه استبداد» (گردش قدرت میان اشکال مختلف خودکامگی) نیازمند گذاری است که بر پایهی سه رکن اساسی استوار باشد:
۱. نفی نوستالژیگرایی صرف: اگرچه مطالعه تاریخ برای درسآموزی ضروری است، اما بازسازی دقیق الگوهای گذشته معمولاً پاسخگوی پیچیدگیهای جامعهی متکثر، جوان و دیجیتال امروز ایران نیست. ساخت آینده به ابزارهای مدرن راهبری و مدیریت نیاز دارد.
۲. گسست از چرخه خشونت: تغییراتی که بر پایهی خشونت عریان شکل میگیرند، غالباً به بازتولید همان ساختارهای سرکوبگر در لباسی جدید منجر میشوند. دموکراسی پایدار معمولاً محصول فرآیندهای خشونتپرهیز، گفتگومحور و مبتنی بر آشتی ملی (پس از اجرای عدالت) است.
۳. نهادسازی دموکراتیک: برای جلوگیری از ظهور مجدد استبداد، تکیه بر «شخصیتها» باید جای خود را به تکیه بر «نهادها» و «قانون» بدهد. تضمین حقوق اقلیتها، تفکیک قوا و آزادی بیان، پیشنیازهای خروج دائمی از مدار استبداد هستند.
در واقع، مسئلهی اصلی، رسیدن به یک «قرارداد اجتماعی» جدید است که در آن قدرت نه یک امتیاز موروثی یا ایدئولوژیک، بلکه امانتی موقت و نقدپذیر در دست برگزیدگان مردم باشد.
با سپاس / باتومیان
■ خانم توحیدی گرامی. برخی دغدغههای شما بجا و موجه است. کدام روشنفکری است که وقتی پایش به مبارزه اجتماعی کشیده میشود، دغدغه و ترس و تردید نداشته باشد؟! من هم با آنچه شما شرط لازم برای دمکراسی ذکر کردهاید موافقم: «تشکیل یک شورای ائتلافی ملی، با مشارکت واقعی نیروهای گوناگون سیاسی و اجتماعی، شرط لازم برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است». اما مردم باید تا کی صبر کنند؟ برای کسی که خانهاش گرم، سفرهاش پر، و در امنیت و آسایش زندگی میکند، صبر کردن میسر است. اما بسیاری از هموطنان ما از این موهبت معمولی و نرمال بسیار دور هستند. آنها از روی اضطرار و استیصال به خیابان ریختهاند و به مصداق “غریق به هر بوته و خسی چنگ میاندازد” از هر نیرویی که از جان خود و عزیزانشان حمایت کند طلب کمک میکنند. اگر جان فرزند شما در خطر بود طلب کمک نمیکردید؟ آیا کسی مؤثرتر از ترامپ پیدا میکردید تا از او بخواهید دخالت یا اعمال نفوذ کند و جلوی کشتار را بگیرد؟ من به زمان جوانی خود برگشتم که کشتار اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلا زبانزد ما برای وحشیگری بود. حداکثر کشتار در آن دو اردوگاه را ۳۰۰۰ نفر نوشتهاند. اینک در دو شب در ایران سخن از ۱۲۰۰۰ کشته است!!
به دنیای واقعی قدم بگذاریم و ترامپ را با رضا پهلوی مقایسه کنیم. یکی در پروسهای دموکراتیک انتخاب شده است، دیگری در پروسهای غیردموکراتیک رهبری دوران گذار را پذیرفته است (یکی میگوید از روی بلندپروازی و دیگری میگوید از روی احساس مسئولیت این رهبری را قبول کرده است). به نظر شما رفتار سیاسی ترامپ معقولتر است یا رفتار سیاسی فعلی رضا پهلوی؟
نوشتهاید که “چه تضمینی وجود دارد در صورت بازگشت سلطنت، چرخهی استبداد تکرار نشود؟”، در یک کلام خلاصه کنم: تضمینی وجود ندارد! ما فقط میتوانیم «احتمال وقوع» شرایط مطلوب را بیشتر کنیم. مگر جمهوری تضمین داشت که از بطن آن جمهوری اسلامی درآمد؟!
من نیز دغدغههای فکری زیادی دارم، اما صبر میکنم تا آتش این جبهه فعلی که گشوده شده فرو نشیند. در این جبهه، تمام نیروی ما باید صرف بازدارندگی ج.ا. و شخص خامنهای از این خشونت بیمانند شود و فضای تفسی برای پیشرفت به سوی آیندهای روشنتر فراهم شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب باتومیان ممنون از توجه شما و نکات دقیق و مهمی که مورد تاکید قرار دادید. اجازه دهید بخشی از نوشته تکمیلی شما را من هم تاکید و بازنویسی کنم:
“برای جلوگیری از ظهور مجدد استبداد، تکیه بر «شخصیتها» باید جای خود را به تکیه بر «نهادها» و «قانون» بدهد. تضمین حقوق اقلیتها، تفکیک قوا و آزادی بیان، پیشنیازهای خروج دائمی از مدار استبداد هستند.
در واقع، مسئلهی اصلی، رسیدن به یک «قرارداد اجتماعی» جدید است که در آن قدرت نه یک امتیاز موروثی یا ایدئولوژیک، بلکه امانتی موقت و نقدپذیر در دست برگزیدگان مردم باشد.”
با احترام ، نیره توحیدی
■ جناب قنبری گرامی، من با توصیف واقع بینانه شما در مورد وضعیت مردم ستم دیده و سرکوب شده میهن و این که کاسه صبرشان لبریز شده به هر امکان نجاتی از روی ناچاری متوسل میشوند موافق و همدل هستم. نوشته من ابرازخصومت به تصمیم بخشی از مردم در حمایت از پهلوی نبود، بلکه تلنگر کوچکی است در جهت هوشیاری همه ما در تنظیم شرایط و رعایت ملزومات دموکراتیک در برگزار کردن هم اکنون در دوران گذار و هم بعد از گزار. جامعه شناسان مسئول که صرفا کار آکادمیک نمیکنند و غم مردم هم دارند باید فراتر از استیصال توده مردم و موج های خشم و هیجان حرکت کنند و خطر ها را گوشزد نمایند حتی اگر خوشایند بخشی از مردم نباشد. ما نباید اشتباه های سال ۵۷ را تکرار کنیم و به دنبال جو پوپولیستی حرکت کنیم. من امید دارم با ایجاد دیالگ و نقد ها و گفتگو های سالم و خشونت پرهیز جو پر خشونت و انحصار طلبانه حاکم در میان آپوزسیون به ویژه در خارج از کشور را تغییر دهیم . من معتقدم شاهزاده رضا پهلوی برای این که رهبری دوران گذار را با موفقیت انجام دهد باید بطور جدی خشم حامیان خود را به سمت حکومت سرکوبگر و جنایت های آن کانالیزه کند و به طور قاطع و روشن و محکمی از آنها بخواهد از حملات فیزیکی و اتهام زنی و فحاشی و روش های حذفی و انحصار طلبانه دست بردارند و وجود و حضور گرایش ها و باورهای متفاوت رابنا براصل دموکراتیک پلورالیسم پذیراباشند. برای مثال اینکه همه باید با شعار جاوید شاه موافق باشند والا دشمن به حساب خواهند آمد برای خیلی ها یاد آور تجربه تلخ و فاجعه بار شعار “حزب فقط حزب االله ، رهبر فقط روح الله ” است.
در مورد نکته درست دیگر شما من هم قبول دارم در سیاست هیج تضمینی نداریم که چه شاه، چه رئیس جمهور به دیکتاتور تبدیل نشود. لذا باید در قانون اساسی جدید و تنضیم و تدوین و تاسیس نهاد های مختلف دولت آینده راه های باز گشدت دیکتاتوری را تا حد ممکن مسدود سازیم. امری که در جزوه “اضطرار” آقای پهاوی مغفول مانده است و نگرانی آور است.
با احترام، نیره توحیدی
■ خانم توحیدی گرامی. ممنونم بابت پاسخ متین و هوشمندانه شما. مخصوصا با این نظر شما موافقم و آن را ضرورت روز میدانم که رضا پهلوی باید قاطع و روشن و محکم از طرفداران خود بخواهد از روشهای حذفی و انحصارطلبانه دست بردارند و وجود و حضور گرایشها و باورهای متفاوت را بنا بر اصل دموکراتیک پلورالیسم پذیرا باشند.
با عرض احترام. رضا قنبری
آتلانتیک / ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶
* در حالی که جمهوری اسلامی معترضان را قتلعام میکند، ایرانیان تبعیدی از فقدان همدلی در میان چپ آمریکا دلزدهاند.
هر بار که ترانهٔ غمانگیز «برای» را میشنوم — آهنگی که به سرود اعتراضات ایران در سال ۲۰۲۲ بدل شد — هنوز بغضم میگیرد و بهسختی میتوانم تصور کنم کسی واکنشی متفاوت داشته باشد. شروین حاجیپور، که آن زمان ۲۵ سال داشت، این ترانه را با کنار هم چیدن فهرستی از دلایل جوانان ایرانی برای آمدن به خیابانها نوشت: آنها میخواهند بدون ترس در ملأ عام همدیگر را ببوسند و مجبور نباشند شعارهای توخالی سر بدهند. آیندهای اقتصادی میخواهند و هوایی پاک. اینها همان چیزهایی است که واتسلاو هاول، مخالف نامدار اهل چک، «اهداف زندگی» مینامید؛ اهدافی که در کشورهای اقتدارگرا — جاهایی مثل ایران — مستقیماً به «اهداف نظام» برخورد میکنند.
ایرانیان بار دیگر برای پیگیری همین اهداف به خیابانها آمدهاند. و این بار بهخاطر آن، به شکلی بیسابقه قتلعام میشوند — برآوردها از شمار کشتهشدگان دقیق نیست (زیرا اینترنت و بیشتر راههای ارتباطی بینالمللی قطع شده است)، اما ارقام از حدود ۲ هزار تا ۱۲ هزار نفر در نوسان است.
این داستانی ساده است: مردمی جان خود را به خطر میاندازند تا در برابر استبداد مقاومت کنند و برای حقوق بنیادین انسانی بجنگند. طنین آن — بهویژه برای نیروهای چپ — باید بدیهی باشد. همهٔ عناصر کلاسیک را دارد: تقابل بیقدرتان با قدرت، آزادی در برابر سرکوب، زنان و مردان بیسلاح در برابر تکتیراندازان. اما در پرجنبوجوشترین گوشههای زیستبوم کنشگری — که همین اواخر با مخالفتشان با مرگ و ویرانی در غزه بهشدت فعال شده بودند — این اعتراضات طنین نیافته است. در عوض، از پشت عدسی ضخیم ایدئولوژی به آن نگریسته شده و واکنشی پدید آورده که در بهترین حالت بیاعتنا و در بدترین حالت، تحقیرآمیز نسبت به خود ایرانیان است. هزاران معترضی که در سراسر کشور برخاستهاند، متهم میشوند که ابزارهای بیفکر یک دستورکار امپریالیستیاند، بخشی از «کارزار تغییر رژیمِ سیا–موساد»، یا حتی «عوامل موساد».
اینها شاید افراطیترین نمونهها باشند — در شبکههای اجتماعی بهراحتی میتوان هر نظری یافت — اما نشانههای روشنی وجود دارد که این دیدگاه، خط فکری فراگیری در چپ است. تا روز چهارشنبه، این صدا آنقدر مداوم شده بود که کورنل وست، از چهرههای شاخص ضدامپریالیسم، ناگزیر شد همقطاران خود را بهخاطر «بازیهای ایدئولوژیک» سرزنش کند. او در ویدئویی که در شبکهٔ ایکس منتشر کرد گفت: «شرم بر آنانی از چپ که ایرانیانِ عزیز را صرفاً مهره میبینند.» (بهدنبال این سخنان، در پاسخها او را «دلقک»، «احمق» و «ابزار مفید صهیونیسم» خواندند.)
اما برای دیدن شواهد این نزدیکبینی — و تأثیری که بر کسانی گذاشته که از آنچه در ایران میگذرد آزردهاند — لازم نبود به فضای آنلاین بروم. این هفته با شماری از ایرانیان تبعیدی صحبت کردم که خود را مترقی و طرفدار فلسطین میدانند — بسیاری از آنها، برای نمونه، از واژهٔ «نسلکشی» برای توصیف درگیری در غزه استفاده میکردند. تقریباً همگی گفتند که احساس رهاشدگی میکنند — طرد شده از سوی همتایانی که میپنداشتند ارزشهای مشترکی با آنان دارند. (من خودم نیز در روزهای بلافاصله پس از ۷ اکتبر، احساسی مشابه داشتم.)
از نگاه چپ، رژیم ایران نیرویی ضدامپریالیستی است!
فاطمه شمس، پژوهشگر فمینیست و شاعر دانشگاه پنسیلوانیا، با اشاره به همکاران دانشگاهیاش گفت: «احساس انزوا و خیانت میکنم. همین حالا هم تعداد زیادی از این احمقها را — که متأسفانه همکاران من هستند — از فهرست دوستانم حذف کردهام. اصلاً نمیدانم در آینده چطور میتوانم خودم را راضی کنم به کنفرانسهایشان بروم و مقاله ارائه بدهم.»
در گفتوگوهایم با این ایرانیان تبعیدی، ناامیدی عمیقی شنیدم. گاهی تشخیص اینکه واکنششان به شبکههای اجتماعی است یا نتیجهگیری از نبودِ سازماندهی، دشوار بود؛ اما همگی برایم تأیید کردند که این مسئله فقط محدود به «آنلاینِ صرف» نیست: معترضان ایرانی که بیباکانه در تیررس تکتیراندازان دولتی قدم میگذارند، از سوی چپ آمریکا بیش از آنکه با همدلی نگریسته شوند، با سوءظن دیده میشوند. شاید با توجه به وضعیت قطبیشدگی آمریکا، نباید چندان شگفتزده میشدم. از بسیاری جهات، این صرفاً تازهترین نمونه از گسست معرفتی میان چپ و راست است — چارچوبی که الگوهای سادهشده و ازپیشتثبیتشده را بر هر آنچه واقعیت پیشِ روی ما میگذارد تحمیل میکند، از جمله تیراندازی اخیر در مینیاپولیس — آنچه را ناخوشایند است کنار میگذارد و آنچه را خوشایندتر است، بیچونوچرا میبلعد.
این چارچوب، اگر نگوییم از نظر واقعی، دستکم از نظر ایدئولوژیک سازگار است. در نسخهای (البته سادهشده) از جهانبینی چپ رادیکال، رژیم ایران نمایندهٔ نیرویی ضدامپریالیستی است که باید در برابر آمریکا و اسرائیل — دو کشوری که آنان را عاملان ستم میدانند — دفاع شود. ناخواسته به یاد میآورم که چگونه برخی روشنفکران در دههٔ ۱۹۵۰ بهسبب آنکه اتحاد جماهیر شوروی طرفی بود که میخواستند در جنگ سرد از آن حمایت کنند، اردوگاههای کار اجباری استالین را نادیده گرفتند. از این منظر مانوی، آنچه اکنون در ایران میگذرد — در حالی که شمار اجساد رو به افزایش است — یا اغراقآمیز تلقی میشود، یا کار موساد یا سیا دانسته میشود، یا دستکم آشوبی است که آشکارا دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو خواهان آناند (و بنابراین شرّ).
آنچه ممکن است این برداشت را در میان چپ تقویت کند، این واقعیت است که راست نیز واقعاً اعتراضات را از دریچهٔ منافع خود میبیند. ترامپ گفت امیدوار است «ایران را دوباره عظیم کند» — هرچند تا زمان نگارش این مطلب، رئیسجمهور به نظر میرسد از تهدید مداخله عقبنشینی کرده و با مکث و تتهپته گفت که «کشتار در ایران دارد متوقف میشود — متوقف شده — دارد متوقف میشود». برای بسیاری در چپ، همداستان شدن با این پیشفرض که «تغییر رژیم» مطلوب است، بهمنزلهٔ تشویق آغاز جنگی دیگر در خاورمیانه احساس میشود. و اگر از یک فعال دانشجویی بپرسید چرا حاضر است در حمایت از فلسطینیان اعتراض کند اما نه ایرانیان، شاید — بهطور منطقی — پاسخ دهد که ایالات متحده بهسبب پولی که به اسرائیل میرسد در کشتار غزه همدست است، حال آنکه از پیش جمهوری اسلامی را تحریم کرده است؛ بنابراین سیاستی وجود ندارد که برای تغییرش بسیج شد. با این حال، این استدلال به گوش من فضلفروشانه میآید — بیشتر شبیه امتیاز گرفتن در یک مناظره است تا توضیحی واقعی دربارهٔ اینکه چرا برخی تراژدیهای انسانی همدلی و کنش برمیانگیزند و برخی دیگر نه.
نظریههای توطئهٔ موساد و سیا نیز بر واقعیاتی تکیه دارند: بخشی از اپوزیسیون ایران به رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین، وفادار است؛ کسی که در سال ۱۹۵۳ با پشتیبانی سیا قدرت خود را گسترش داد. پهلوی ظاهراً نمایندهٔ چشماندازی دموکراتیک و کثرتگرا برای آیندهٔ کشور نیست و آشکارا در پی جلب مداخلهٔ آمریکا و اسرائیل است.
همهٔ اینها به بروز نوعی افراط در «اما-و-اگرگویی» انجامیده است؛ جایی که چپ و راست یکدیگر را مسخره میکنند که فقط به قربانیانِ مورد علاقهٔ خود اهمیت میدهند. در این جدال بیثمر، آنچه واقعاً بر سر مردم ایران میآید گم میشود: مردمی که با رژیمی سختجان و فرتوت میجنگند که تا خصوصیترین گوشههای زندگیشان نفوذ کرده و ناتوانیاش را در حفظ حداقلی از سطح زندگی برای شهروندانش نشان داده است.
همدلی چپ با جمهوری اسلامی
علی عباسی، فیلمساز ایرانیتبار ساکن دانمارک، به من گفت: «ما بین سنگ و سندان گیر کردهایم. چپ حرف ما را باور نمیکند، چون فکر میکند حامیان اشتباهی داریم. راست میخواهد ما برویم و، میدانید، جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و یک رهبرِ طرفدار اسرائیل و راستگرا سر کار بیاوریم.» و افزود: «در میان این دو، میلیونها و میلیونها ایرانی هستند که فقط میدانند این نظام به بنبست مطلق رسیده است.»
از مواضع راست شگفتزده نیستم؛ شاید به همین دلیل است که سکوت چپ بیش از همه آزارم میدهد. اگر کسی نسبت به رنج حساس است، باید بهطور طبیعی احساس همبستگی نیرومندی با معترضان ایران داشته باشد. و من امید داشتم که جایی در پیکرهٔ چپ — زیر لایههای فربهی ایدئولوژیک — ماهیچهٔ بیان مخالفت بنیادین با توتالیتاریسم هنوز سالم مانده باشد. گمان نمیکنم وقتی به یاد میآورم که زمانی «چپ بینالمللی»ای وجود داشت که صرفاً از سر اصل و قاعده، در حمایت از مردمی که هر کجای جهان با فاشیسم میجنگیدند به حرکت درمیآمد، دچار نوستالژیِ خودشیفتهوار شده باشم.
برای تبعیدیانی که با آنان گفتوگو کردم، نگرانکنندهترین — و گویاترین — نکته در واکنش سرد، مقایسهٔ آن با واکنش پرشور به غزه بود. فاطمه شمس، پژوهشگر فمینیست، گفت: «چرا وقتی فلسطینیها — مسلح یا غیرمسلح — برای رهایی میجنگند، حمایت از آنها یک وظیفهٔ اخلاقی تلقی میشود، اما وقتی ایرانیان اعتراض میکنند، به آنها برچسب ‘تروریستهای مسلح’ یا ‘عوامل موساد’ زده میشود؟»
ژانت افاری، استاد مطالعات دینی در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا، به من کمک کرد تا این ناهمخوانی را در بستر تاریخیاش ببینم. او از پیشینهای طولانی سخن گفت که میتواند همدلی واکنشیِ چپ با جمهوری اسلامی را توضیح دهد؛ پیشینهای که از نقش نیروهای چپگرا در رهبری انقلاب ۱۹۷۹ آغاز میشود (در کنار روحانیانی که در نهایت کنترل کامل را به دست گرفتند). برای کسانی که خواهان پایان اسرائیلاند، هویت این رژیم بهعنوان مدافع حقوق فلسطینیان — و نیز تأمینکنندهٔ مالی گروههای افراطی ضداسرائیلی مانند حماس و حزبالله — به آن اعتباری ویژه بخشیده است.
افاری به یاد آورد که چگونه با یکی از همکارانش که اعتراضات ۲۰۲۲ را — که عمدتاً بهدست فمینیستها پیش برده میشد — کماهمیت میشمرد، روبهرو شده بود؛ آن فرد میپرسید چرا زنان ایرانی نمیتوانند مثل دیگر زنان خاورمیانه حجاب بپوشند. افاری از او پرسید: «آیا این را میگویید چون نمیخواهید حکومت جمهوری اسلامی — بهخاطر حمایتش از آرمان فلسطین — سرنگون شود؟» پاسخ همکارش مثبت بود. افاری گفت: «رو در رو به من گفت!»
به گفتهٔ کامران متین، تبعیدی دیگری و استاد روابط بینالملل در دانشگاه ساسکس انگلستان، چپ ایدئولوژیک نمیداند با خشونتی که عامل آن یک مهاجم غربی نیست چه کند. متین به گروههای دیگری اشاره کرد که تنها حمایتهای کمرمق از سوی ضدامپریالیستها دریافت کردند، از جمله ایزدیها که هدف آزار داعش قرار گرفتند و روهینگیاییها که قربانی دولت میانمار شدند — مواردی که در آنها مهاجمان هژمونهای غربی نبودند. اگر در برابر این جنایتها «به سنگرها بپرید»، به گفتهٔ او، «کل بنای ضدامپریالیسم پسااستعماری اساساً فرو میریزد؛ چون برایشان چنین مینماید که با پذیرفتن نمونههای غیرغربی، استدلالشان علیه غرب را رقیق میکنند.»
من همچنین میاندیشم که شاید تفاوت غزه با ایران در این باشد که غیرنظامیان فلسطینی «قربانیان کامل» به نظر میرسند — مردمی که صرفاً بهخاطر زندگی در غزه، بهویژه در جاهایی که حماس فعال بوده، بمباران شدهاند. تصویر ایران پیچیدهتر است؛ معترضان برای تغییر رژیم میجنگند و ترکیبی ناهمگون از گروههای مخالف با انگیزهها و تصورات گوناگون دربارهٔ ایرانِ پس از آیتاللهها را در بر میگیرند. مخالفان ملاها فعلاً در برابر آنان ناتواناند؛ اما در نهایت، آنها نیز برای کسب قدرت صفآرایی میکنند و نیروهای بینالمللی گوناگونی پشت سرشان قرار دارند. (البته این دربارهٔ فلسطینیها هم صادق است، اما نقطهٔ پایان ماجرا بسیار دور به نظر میرسد.) ناظران بیرونی ممکن است تصور کنند حمایت از اعتراضات، بهمعنای حمایت از این یا آن جناح است.
همین نوع «آزمون وفاداری» دقیقاً همان چیزی است که تبعیدیانی که با آنان گفتوگو کردم را تا این حد دلسرد میکند؛ زیرا ایرانیان را بهعنوان انسانهایی دارای عاملیت که سزاوار آزادی خویشاند به رسمیت نمیشناسد. برخی حتی — به تعبیر عباسی — این فرض را نژادپرستانه دانستند که «مردم کشوری مثل ایران هرگز قادر به تصمیمگیری برای خود نیستند و همیشه عروسکِ دستِ یک دولت یا یک قدرتاند.»
او افزود برای درک اینکه این جنبش، جنبشِ مردم عادی است، کافی است ببینید چه کسانی کشته میشوند — و میخواهد تمرکز دوباره به آنها بازگردد. عباسی گفت: «از میان معدود کسانی که نامشان در فهرست کشتهشدگان آمده، یکی دانشجوی طراحی لباس بود. دیگری بدنساز بود. سومی مجسمهساز بود. اینها آدمهایی نیستند که برای کسی کار کنند. اگر سیا واقعاً از یک مجسمهساز برای عملیات مسلحانه در ایران استفاده میکرد، پس مدیریتش بهشدت ناکارآمد بوده است.»
نزدیک به یک هفته از قطع ارتباطات گذشته و در حالی که روایتهایی از خشونت شدید دولتی به بیرون درز میکند، عباسی و دیگر تبعیدیان همراهش بیقرار بودند تا پروندهٔ خود را نزد گستردهترین افکار عمومی ممکن مطرح کنند — افکاری که فراتر از سیاستهای حزبی پل بزند. اما وقتی با سیامک آرام، رئیس «گروه همبستگی ملی برای ایران» گفتوگو کردم، او در این زمینه چندان امیدوار به نظر نمیرسید. او گفت تظاهراتی که قرار بود این آخر هفته برگزار شود و هدفش گرد آوردن جناحهای مختلف اپوزیسیون ایران بود، تقریباً هیچ مشارکتی از سوی گروههای کنشگر غیرایرانی نداشت.
آرام گفت این مایهٔ تأسف است، زیرا استدلال او برای حمایت از مردم باید برای چپ قابلفهم باشد. او گفت «اگر یک افسر پلیس زانویش را روی گردن مردی بگذارد، ما آن را محکوم میکنیم». «اگر یک تکتیرانداز دختری را در تهران هدف قرار دهد، باید آن را محکوم کنیم.» آرام همچنین معتقد است باید راهی بیابیم تا انسانها را در این روایت ببینیم. «ناکامی هر دو سو — چپ و راست — این خواهد بود که بگذارند ماشینحساب سیاسیشان قطبنمای اخلاقیشان را کنار بزند. آنها میپرسند: اگر این را محکوم کنم، چه کسی سود میبرد؟ بهجای اینکه بپرسند: چه چیزی نادرست است؛ چه چیزی درست است؟»
————
گال بکِرمن (Gal Beckerman) نویسندهٔ ثابت نشریهٔ *آتلانتیک* است. تازهترین کتاب او «سکوت پیش از طوفان: دربارهٔ خاستگاههای غیرمنتظرهٔ ایدههای رادیکال» است.
آتلانتیک / ۱۶ ژانویه ۲۰۲۶
اقدام نظامی پرمخاطره است. اما دلخوشکردنِ دروغینِ آزادیخواهان، شرمآور خواهد بود.
سرنوشت ملتی ۲۵۰۰ ساله با ۹۳ میلیون جمعیت، دستکم در مقطع کنونی، در دستان دونالد ترامپ قرار گرفته است.
ترامپ طی سه هفته گذشته، دستکم در هشت نوبت، معترضان ایرانی را به حضور در خیابانها تشویق کرد و به آنان اطمینان داد که ایالات متحده پشتشان ایستاده و «کمک در راه است». او تهدید کرد اگر حکومت ایران معترضان را به قتل برساند، آمریکا «در حالت آمادهباش کامل» برای اقدام قرار دارد.
ترامپ هشدار داد: «اگر شروع کنند به کشتن مردم، همانطور که در گذشته کردهاند، ما وارد عمل میشویم. ضربهای بسیار سخت به جایی میزنیم که دردش را حس کنند. این به معنای حضور نیروی زمینی نیست، اما به معنای ضربهای بسیار، بسیار سخت است.»
با وجود این تهدیدها، جمهوری اسلامی موجی از سرکوب را آغاز کرد که تقریباً بهطور قطع خونبارترین کشتار از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۷۹ تاکنون بوده است. خود حکومت به کشتهشدن ۲ هزار نفر اعتراف کرده، اما سازمانهای حقوق بشری معتقدند شمار جانباختگان ممکن است از ۱۲ هزار نفر هم فراتر رود. این رقم احتمالاً بسیار بیشتر از تعداد معترضانی است که طی ۱۳ ماه منتهی به انقلاب ۱۹۷۹ به دست حکومت شاه کشته شدند.
اکنون ترامپ با انتخابی سرنوشتساز روبهرو است: یا به وعده خود عمل کند و خطر پیامدهای همواره غیرقابلپیشبینیِ اقدام نظامی را بپذیرد، یا با ننگِ دلگرمکردنِ دروغینِ آزادیخواهان و جسورترکردنِ یکی از سرسختترین دشمنان آمریکا روبهرو شود.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد اقدامی نکند، تشویق او از مردم ایران برای قیام، وعدههای مکررش درباره حمایت آمریکا، و سپس رهاکردن آنان، بهعنوان یکی از بیرحمانهترین نمونههای خیانت ریاستجمهوری در تاریخ معاصر به یاد خواهد ماند. ابراز حمایت اخلاقی از معترضان، اقدامی درست بود؛ اما تحریک آنان به قیام و وعده مداخله، و سپس تماشای قتلعام هزاران نفر از آنان، عملی بیرحمانه تلقی خواهد شد.
نارضایتیهای ایرانیان ریشههای داخلی دارد، اما انقلابها پدیدههایی روانشناختیاند، و فراخوانهای ترامپ محاسبات ریسک بسیاری از معترضان را تغییر داد. سیاوش شیرزاد یکی از آنان بود. خانوادهاش تلاش کردند او را از رفتن به خیابان بازدارند، اما این مرد ۳۸ ساله اصرار داشت. به گفته یکی از اعضای خانوادهاش، او گفته بود: «این جشن یک انقلاب است. ترامپ گفته از ما حمایت میکند. من میروم.» این باور، بهای جانش را گرفت.
پیامدهای عدم اقدام، هماکنون نیز آشکار شده است. مقامهای امنیتی حکومت، که برخی از آنان شاید در تردید بودند که سلاح بر زمین بگذارند یا به کشتار ادامه دهند، اکنون بیتردید جانب خود را انتخاب خواهند کرد. منطق ماجرا خشن اما ساده است: بدون تهدیدی معتبر از سوی آمریکا، آنان به این جمعبندی میرسند که حکومت ماندگار است؛ در نتیجه، جدایی از آن حکم مرگ را دارد و تنها راه بقا، وفاداری بیرحمانه است. تصمیم باراک اوباما، رئیسجمهور وقت آمریکا، برای اجرا نکردن «خط قرمز» اعلامشدهاش پس از استفاده رژیم سوریه از سلاح شیمیایی در سال ۲۰۱۳، به ارتش دودل آن کشور نیز همین محاسبه را القا کرد و نوید یک دهه دیگر کشتار را داد.
هم اوباما و هم هیلاری کلینتون، وزیر خارجه پیشین آمریکا، بعدها از اینکه دولتشان در جریان جنبش سبز ایران در سال ۲۰۰۹ کار بیشتری برای کمک به معترضان انجام نداد، ابراز پشیمانی کردند (کلینتون بعدها گفت این بزرگترین کاری بود که آرزو میکرد کاخ سفید در آن زمان متفاوت انجام میداد). با این حال، میتوان با اطمینان گفت که دغدغههای وجدانی نقش پررنگی در تصمیمگیری ترامپ نخواهد داشت.
آنچه ممکن است او را هدایت کند، نگرانی از آسیبی است که بیعملی به تصویر «رهبر قدرتمند» او وارد میکند. ترامپ از ضعیف جلوهکردن یا مورد تمسخر قرار گرفتن خوشش نمیآید. و همانگونه که دیکتاتور ونزوئلا، نیکولاس مادورو، در هفتههای پیش از دستگیریاش انجام داد، رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله خامنهای، طی هفته گذشته ترامپ را «ستمگر» خوانده و گفته است «سرنگون خواهد شد». بیاثر و ناتوان جلوهکردن — بهویژه در مقطعی که افکار عمومی ممکن است قاطعیت را پاداش دهد—میتواند ترامپ را به سوی اقدام سوق دهد.
بیتردید، برای تردید و احتیاط ترامپ دلایل راهبردی معتبری وجود دارد. بیشتر مداخلات ایالات متحده برای مجازات مستبدان خارجی، به نتایج نامطلوبی انجامیده است. هیچ «گلوله نقرهای» آمریکایی وجود ندارد که بتواند بهسادگی رهبران اسلامگرای تهران را کنار بزند و کشور را بهطور مسالمتآمیز به سوی یک دموکراسی باثبات و نمایندهمحور منتقل کند. از زمان جنگ جهانی دوم، کمتر از یکچهارم فروپاشیهای اقتدارگرایانه به دموکراسی انجامیدهاند، و آنهایی که بر اثر مداخله خارجی رخ دادهاند، بهویژه شانس کمتری برای چنین نتیجهای داشتهاند. انقلابهای خشونتبار، میدانهای رقابت قهریاند؛ آنها را کسانی میبرند که قادر به سازماندهی زور هستند، نه کسانی که هشتگ بسیج میکنند.
با این حال، اقدام نظامی آمریکا همچنان میتواند — حتی اگر نتواند نتیجه نهایی را کنترل کند — بهطور سازنده مسیر رویدادها را شکل دهد. به بیان دیگر، مداخله خارجی «دانمارکی ایرانی» خلق نخواهد کرد، اما میتواند از تثبیت «کرهشمالیِ ایرانی» جلوگیری کند.
در این چارچوب، ترامپ باید اهداف خود را شفاف کند و بر سه جبهه تمرکز داشته باشد.
نخست، باید بکوشد با ارسال این پیام که هزینه این کشتار از منافع سرکوب فراتر خواهد رفت، خشونت علیه غیرنظامیان را بازدارَد.
دوم، باید بر برچیدن «پرده آهنین دیجیتال» پافشاری کند؛ پردهای که به رژیم اجازه داده مردم را در تاریکی قتلعام کند (در هفته گذشته، میزان اتصال اینترنت در ایران حدود یک درصد بوده است).
سوم، باید هدف خود را ایجاد شکاف در نیروهای امنیتی ایران قرار دهد؛ از طریق تضعیف فرماندهی و کنترل رژیم، بهگونهای که در صفوف آنان تردید ایجاد شود و مردم جسورتر شوند.
در خصوص نکته سوم، با سه دوست خود در جوامع نظامی و اطلاعاتی آمریکا مشورت کردم که در مجموع یک قرن تجربه در مواجهه با ایران دارند. جانی گَنِن، کهنهسرباز فارسیدان سازمان سیا، توصیه کرد هر اقدام آمریکا باید در خدمت «تضعیف روحیه، واردکردن خسارت، و بیاعتبارکردن» طرف مقابل باشد. او توصیه ماکیاولی به «شهریار» درباره خطر نیمهاقدامها را اینگونه بازگو کرد: «یا باید کسی را نوازش کرد یا درهم شکست. اگر به او آسیب میزنید، باید چنان بزنید که از انتقامش نترسید.» اگر رهبر عالی را هدف میگیرید، بهتر است خطا نکنید.
یک مقام ارشد بازنشسته نظامی آمریکا که دههها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را مطالعه کرده است، توصیه کرد توان موشکی کشور هدف قرار گیرد و همچنین مراکز فرماندهی زده شود، بهگونهای که رژیم نتواند هماهنگی داخلی داشته باشد و معترضان بتوانند بدون ترس دوباره به صحنه بازگردند. به گفته یکی دیگر از مقامهای پیشین اطلاعاتی، اقدام ترامپ باید سپاه پاسداران را به این نتیجه برساند که تنها سه گزینه پیش رو دارد: تغییر داوطلبانه، تغییر به دست معترضان، یا تغییر به دست دونالد ترامپ.
جمهوری اسلامی ممکن است در این نبرد اخیر پیروز شده باشد، اما محکوم است که جنگ را در برابر جامعه خود ببازد. در افق میانمدت، پیشبینی اینکه چه کسی میان یک دیکتاتور ۸۶ ساله و جامعهای جوان پیروز خواهد شد، روشن است. خامنهای بهزودی مغلوب گذر زمان خواهد شد و ۴۷ سال قدرت سخت جمهوری اسلامی، سرانجام در برابر قدرت نرم ملتی ۲۵۰۰ ساله که میخواهد تاریخ پرافتخار خود را بازپس گیرد، شکست خواهد خورد.
در حالی که سرنوشت ایران در ذهن ترامپ دستبهدست میشود، او آرام به نظر میرسد. با این حال، ماشین جنگی از پیش به حرکت افتاده است: بنا بر گزارشها، ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» در مسیر خاورمیانه قرار دارد. با توجه به سابقه خشونتبار روابطشان با ترامپ، رهبران ایران میدانند که نمیتوانند با خیال آسوده بنشینند.
پس از پایان دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، یکی از اعضای کابینه او reportedly گفته بود: در حالی که هنری کیسینجر «نظریه مرد دیوانه» را برای متقاعدکردن دشمنان از غیرقابلپیشبینیبودن نیکسون پرورش داد، نسخه ترامپ از این نظریه ناخواسته بود.
به گفته آن مقام سابق، در مورد نیکسون این یک راهبرد بود؛ اما در مورد ترامپ، رهبران خارجی فقط کافی بود شبکه سیانان را تماشا کنند.
—-
کریم سجادپور، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی است و تمرکز او بر ایران و سیاست خارجی ایالات متحده در قبال خاورمیانه است. او همچنین استاد مدعو دانشگاه جورجتاون است.
■ و اکنون قبل از اطلاع رسانی از کشتار و نشان دادن ابعاد خشونت و جنایت علیه ملت ایران از داخل کشور و قبل از پخش تصاویر و فیلمهای مرتبط به آن، خامنهای با تایید هزاران کشته و مسئول دانستن آمریکا و اسراییل قصد دارد علاوه بر اقناع طرفداران نظام، آن را در منطقه هم به خورد مردم دهد و ایران را هم همانند غزه، مظلوم و مورد تجاوز اسراییل نشان دهد. در این راه احتمالا محور مقاومتیهای اسلامی و چپ هم به یاریاش خواهند آمد. ابعاد کشتار آن چنان وسیع و گسترده است که رژیم انکارش را بیهوده میداند و با انداختن مسئولیت آن را به گردن عوامل بیگانه قصد خلاص کردن گریبان خود را دارد. ادامه بستن اینترنت و وجود حکومت نظامی و کنترل موبایل در خیابان هم در نشان دهنده نگرانی رژیم از درز اطلاعات بیشتر به خارج است. ولی آنچه که او در نظر نمیگیرد نقش ماندگار این جنایت در حافظه ملت ایران است و نقشی که مردم را بیشتر بهم جوش میدهد و به آنها مینمایاند که چقدر تنهایند و باید با قدرت و همیاری بیشتری به جنگ این دژخیمان بروند.
با آرزوی پیروزی ملت ایران در این نبرد نابرابر / سالاری
میگِریند رویِ ساحل نزدیک
سوگواران در میانِ سوگواران.
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ (نیما)
آنك قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين (شاملو)
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند (سایه)
ایران طی چند روز شاهد بزرگترین کشتار جمعی خیابانی تاریخ سیاسی معاصر خود بود. ما در زمانه سوگواری هستیم. به جای پرسهزدن در قبرستان کلمات و گذشته، جدلها و تکرار حرفهای همیشگی شاید باید کمی سکوت کرد به احترام جنازههای هنوز روی زمین و انبوه کشتگان در کنار ره بیانتهای آزادی که به ما مینگرند.
باید دقیقهها و ساعتهای طولانی سکوت کرد و شاید پس از آن با فاصلهگیری انتقادی، نه برای تکرار “من گفته بودم”، “ما میدانستیم”، “از پیش معلوم بود”، “تقصیر کسی است که ...” که برای شستن چشمها و دیدن همه سویههای یک فاجعه ملی و سهم و مسئولیت هر یک از ما. به این بیندیشم که ما شاید آنچنان که باید صیقل نخوردهایم.
وقتی این گونه به سوگ مینشینیم باید از خود بپرسیم چرا ما سرنوشتی این چنین ظالمانه داریم؟ چرا ۱۲۰ سال پس از مشروطیت باید هزاران نفر در خیابانها این گونه به دستور سران حکومت دینی وحشیانه قتلعام شوند؟ تا کی باید “گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد”، “از خون جوانان وطن لاله دمیده” و یا “مرغ سحر” خواب در چشم تر ما بشکند؟ گویی صفحه سرنوشت تاریخی محتوم ما خط برداشته و موسیقی متن این سفر نفرینشده از نسلی به نسل دیگر تکرار میشود؟
پس از پیروزی انقلاب مشروطیت (مرداد ۱۲۸۵)، اولین شماره نشریه صوراسرافیل (خرداد ۱۲۸۶) نوشته بود که اینبار استبداد از میهن رخت بربسته و مشروطیت برای ایران آزادی به ارمغان آورده است. اما عمر این اولین بهار آزادی بس کوتاه بود و میرزا جهانگیرخان شیرازی یکی از دو مدیر این نشریه به همراه ملکالمتکلمین در باغشاه تهران با حضور محمدعلیشاه با طناب خفه شدند.
دهخدا یکی دیگر از نویسندگان نشریه در سوگ این آزادیخواه سرود:
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری
یاد آر ز شمع مرده! یاد آر
ره پرخونی است میان شب تار استبداد صغیر تا شب تار و بس طولانی استبداد کبیر دینی در کشوری با این همه زخم بر پیکر. مسافران انبوه این ره بیپایان بسیار سپیدههای گلگون دیدند و همگی در حسرت همای سعادت و خورشید خجسته بر فراز بام ایران ماندند. ما ۱۲۰ سال است که جامه سوگواری از تن در نیاوردهایم و همه شادیها و لحظات رهایی ما زودگذر و میرنده بودند. چشمان تاریخ هم از دیدن ما و تپهای که بیش از یک قرن است از آن بالا میرویم خسته است.
پرسشهای پرشمار امروز میمانند برای فردای بهت و ماتم جمعی. امروز وقت سوگواری است.
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند (اخوان ثالت)
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ پیوندی گرامی:
اشکدان چشم من خشکیده است
زین همه بیداد تنها مانده است
تشنه هیزم اجاق خشم من
سوگوار هموطنانم سالاری
گذار از تضادهای هویتی اپوزیسیون؛ استراتژیِ ساخت اکثریت برای پیروزیِ خیابان
اعتراضات میدانی در ایران ابعاد بیمانندی به خود گرفته و تا امروز با سرعت بسیاری افزایش یافته است. معترضان آشکارا خواهان تغییر نظم سیاسی مستقر هستند. هرچند نام پهلوی در بخشی از شعارهای خیابانی شنیده میشود، اما واقعیتِ تکثرِ میدان، نشان میدهد که این جریان هنوز به جایگاهِ انتخابِ اکثریت نرسیده است و معترضان به گروههای گوناگونی تعلق دارند که در نفی جمهوری اسلامی متحد شدهاند.
اتحادی که در خیابان شکل گرفته، با وجود آنکه آلترناتیوی را صدا میزند اما در بیرون از کشور با خلأ در نمایندگی خواستههای متکثر روبهروست. در میان نیروهای سیاسی خارج از ایران، یک دوقطبی هویتی، بهویژه میان پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان، بر فضای کنش سیاسی سایه انداخته است؛ وضعیتی که در آن نیروها به جای سازماندهی این تکثر و همراهی با ضربآهنگ تند مردم، در بند اختلافات کهنه و فرساینده خود ماندهاند.
تجربههای پیشین نشان دادهاند که حضور میدانیِ گسترده، بدون پشتوانه یک آلترناتیو سیاسیِ قابل فهم و مورد اعتماد، لزوماً به تغییر سیاسی منتهی نمیشود. اکنون که روند اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ از تغییری ماهوی حکایت دارد و هدف مردم در خیابان بهصراحت «انقلاب سیاسی» است، ضرورت اقدام همگام اپوزیسیون با این خواست رادیکال بیش از هر زمان دیگری حیاتی شده است به ویژه برای پاسخ به پرسشهای فوری «چه میشود؟» و «چگونه؟»
با بالا رفتن سطح خشونت در خیابان و نزدیک شدن لحظه انقلاب، داشتن «راهکار سیاسی» برای هر گروه، به یک ضرورت فوری بدل شده است. جریان پادشاهیخواه مدعی داشتن چنین مابهازایی است، اما تا اینجا صورتبندی شفافی از مدیریت این روزها تا رسیدن به مرحله گذار ارائه نکرده و همین ابهام، نگرانیهایی را در میان نیروهای گوناگون دامن زده است. همزمان، در سایر نیروهای سیاسی نیز نوعی ناتوانی در خلقِ زبانی همآوا با خیابان دیده میشود که بتواند تکثر مردم را نمایندگی کند. حاصل این وضعیت، تبدیل شدنِ نمایندگی به یک بحرانِ جدی است؛ چرا که تداوم این خلأ، هم افق دموکراسیخواهی را تیره میکند و بخشی از بدنه اجتماعی را از همراهی باز میدارد و هم فراتر از آن، آینده پس از جمهوری اسلامی را با ابهام روبرو میسازد.
پادشاهیخواهان: راهبرد «مشروعیت بر پایه نمادگرایی فردی»
جریان پادشاهیخواه با اتکا به ریشههای تاریخی و نمادین که در مورد خاندان پهلوی وجود دارد، در ماههای اخیر راهبردی را تقویت کرده که بر نوعی تمرکزگرایی سیاسی استوار است. تحلیل گفتهها و نوشتههای کنشگران این جریان، از جمله چهرههایی نظیر سعید قاسمینژاد، امیرحسین اعتمادی و کامران خوانسارینیا، نشان میدهد که تعریف این طیف از مفهوم همگرایی، از مدل «اشتراک قدرت میان نیروها» فاصله گرفته است. فهم آنها، از همگرایی یک ساختار عمودی است که در آن سایر گروههای سیاسی نه به عنوان شریک، بلکه به عنوان نیروهای هضم شده حول یک «رهبری واحد» تعریف میشوند. این نگاه که رهبری را امری غیرقابلتقسیم میپندارد، عملاً ایجاد یک جبهه عرضی و دموکراتیک را با چالشهای ساختاری مواجه کرده است.
این جریان با استناد به بخشی از شعارهایی که در خیابانها در حمایت از پهلوی داده میشود، نوعی «مشروعیت میدانی» برای خود قائل است که آنها را بینیاز از توافق با نخبگان سیاسی دیگر کرده است. از این منظر، همگرایی یا ایجاد یک جبهه واحد با نیروهای جمهوریخواه یا چپ، از نظر آنها به نوعی «سهمخواهی نخبگانی» تفسیر میشود که میتواند صراحت و سرعت حرکت جنبش را در پیچوتابِ مذاکراتِ فرسایشی مخدوش کند. این طیف، وزنِ سیاسیِ جریاناتِ دیگر را در ترازوی خیابان ناچیز میشمارد و همین امر باعث شده تا انگیزه کافی برای نشستن پشت میز گفتگو که مستلزم کوتاهآمدن از مواضع حداکثری باشد، عملاً بیمورد شود.
در لایه رسانهای، فعالان این جریان با نقد تند به رسانههای بینالمللیِ ناهمسو، آنها را به «سانسور روایت خیابان» متهم میکنند؛ اتهامی که بیش از آنکه متوجه واقعیتِ پوشش خبری باشد، نشاندهنده تلاشی برای برجستهسازی روایتی است که پادشاهی را آلترناتیوِ اصلیِ ممکن معرفی میکند. این رویکرد، علاوه بر ایجاد دوقطبی در فضای مجازی، فضای گفتگو میان نیروهای سیاسی را به شدت تنگ کرده و هرگونه نقد یا تفاوت دیدگاه را به عنوان مانعی در مسیر پیروزی بازنمایی میکند؛ امری که خود یکی از عوامل اصلی انجماد سیاسی در خارج از کشور است.
جمهوریخواهان: اصرار بر فرآیندهای دموکراتیک در میانه بحران
در سوی دیگر، طیف متنوع جمهوریخواهان (از تشکلهایی چون بنیاد مردم تا اتحاد جمهوریخواهان و نیروهای لیبرال و چپ) قرار دارند که بر مبنای هویت سیاسی خود، هرگونه حرکت فردمحور را تهدیدی برای دموکراسی آینده میبینند. آنچه در ادبیات سیاسی گاه به «احتیاط بیش از حد در فرآیندهای دموکراتیک» تعبیر میشود، در واقع ریشه در نگرانی عمیق این جریان از بازتولید ساختارهای غیرپاسخگو دارد.
برای این بخش از اپوزیسیون خارج از کشور، همگرایی با پادشاهیخواهان در شرایط فعلی به معنای پذیرش یک جایگاه نابرابر است. آنها اصرار دارند که هرگونه رهبری باید شورایی و مبتنی بر برنامههای حقوقی و تکثرگرا باشد. این پافشاری بر جزئیات ساختاری، در حالی که خیابان وضعیتی رادیکال به خود گرفته است، باعث شد که جمهوریخواهان در بسیج تودهای و ایجاد هیجان عمومی از رقیب خود عقب بمانند و در مواقعی حتی منفعلانه عمل کنند. این تضاد میان «سرعت خیابان» و «احتیاط تئوریک» که در این جریان به وجود آمده است، عملاً امکان هرگونه اقدام مشترک را ناممکن کرده است.
این در حالی که است که جمهوری خواهان نتوانستهاند استراتژی جدیدی را به وجود آورند و همچنان بر مدل تاسیس جامعه مدنی (نیروهای چپ با تاکید بر تشکل کارگران)، اقدام آنها با استراتژی برای انقلاب پافشاری میکنند. مدلی که در سالهای گذشته حتی شرایط اولیه آن محقق نشده است و بعید میرسد که با قطع ماندن اینترنت و از دست رفتن ارتباطات چنین چیزی اساسا ممکن شود.
بحران تحلیل وضعیت میان این نیروها با بحران رهبری در میان این گروه همراه است. آنها نتوانستهاند که در تمام این سالها خواستههای خود را متمرکز کرده و یک جریان واحد به وجود آورند حتی از رهبری شورایی در میان جریان خود نیز فاصله بسیار دارند. در این وضعیت نقش جریان رقیب طبیعتا پررنگتر میشود و اقدام این گروه عملا بیشتر به سوی تخریب رقیب است تا مبارزه با جمهوری اسلامی.
استراتژی بقای حاکمیت: تشدید دوقطبی و حذف میانجیها
جمهوری اسلامی با آگاهی از شکافهای موجود در اپوزیسیون خارج از کشور، استراتژی «تفرقه و بیاعتبارسازی» را به طور جدی دنبال کرده و میکند. حکومت با دمیدن بر آتش این اختلافات، در پی جا انداختن این ادعاست که تنها راه ممکن از مسیر نیروهای سیاسی داخلی میگذرد؛ رویکردی که هدف غایی آن، بیارزش جلوه دادن کلیتِ اپوزیسیون و ناکارآمد نشان دادن هرگونه جایگزین سیاسی است. این استراتژی، با تشدید دوقطبی میان مخالفان، مستقیماً به دنبال ناامید کردن بدنه اجتماعی معترض در خیابانها است تا مانع از شکلگیری یک خواست متکثر و ملی شود.
هدف نهایی این راهبرد، انحلالِ پیشدستانه هرگونه جبهه واحد برای تغییر و جایگزینی آن با «هراس از آینده» است. نظام در عین خشونت وحشیانه در خیابان، تلاش میکند با برجستهسازی «فقدان جایگزین»، بخشی از مردم را نسبت به چشماندازِ پس از خود دچار تردید کرده و آنها را به واسطه ترس از خلأ قدرت یا دخالت خارجی، در خانهها نگه دارد. همچنین بر آتش حضور بیگانه در میان مردم نیز میدمد تا حرکت مردمی را بی اعتبار کند. نیروهای اپوزیسیون در مقابل این استراتژی جمهوری اسلامی به یک استراتژی واحد نیاز دارند. آنها بایستی ضمن مضاعف کردن صدای مردم در مقابل این دستگاه تبلیغاتی، ساخت روایت واقعی از آنچه روی داده است، صدای گوناگونی مردم را نمایندگی کرده و امکانهای مطرح شدن راهکارهای جمعی برای آینده را فراهم کنند.
عبور از آرمان ائتلاف به سوی واقعیتِ تکثر
در شرایطی که جریان پادشاهیخواه با اتکا به تصویر تاریخی و شعارهای میدانی، «دستِ بالا» را در فضای رسانهای و بخشی از خیابان دارد، اما واقعیتِ تکثر سیاسی ایران نشان میدهد که این جریان هنوز نتوانسته است «اکثریتِ» را نمایندگی کند. در حالی که هسته سخت قدرت در ایران به پشتوانه سخنان رهبر جمهوری اسلامی، آشکارا گزینه «ماندگاری به قیمت خون» را برگزیده است، استراتژی اپوزیسیون بیش از هر زمان دیگری باید بر «ساختِ اکثریت» متمرکز شود. این اکثریت نه از طریق حذف دیگران یا هضم آنها در یک قطب، بلکه از طریق به رسمیت شناختن وزنِ واقعی هر جریان و ایجاد یک جبهه همافزا شکل گیرد که بتواند هراس از آینده را به «امیدِ سازمانیافته» بدل کند. چرا که هر نیرویی توانایی ویژهای در بسیج بخشی از جامعه دارد.
برای عبور از این انجماد، ضرورتی به ساخت یک «ائتلاف کلاسیک» و صلب که بر سر تمام جزئیاتِ آینده توافق کند، نیست؛ بلکه نیاز امروز، توافقی مقطعی بر سر «قواعد بازی دموکراتیک» و مدیریت دوران گذار است. جریانهای سیاسی که همگی مدعیِ ارزشهای دموکراتیک هستند، باید بتوانند در یک همکاری «غیرادغامی»، بر سر حداقلهایی برای فلج کردن ماشین سرکوب و نمایندگیِ صدای متکثر مردم به تفاهم برسند. اگر اپوزیسیون نتواند از این دوقطبیهای هویتی عبور کند و بر سر یک «قراردادِ همکاریِ فنی» به توافق برسد، شکاف میانِ «آمادگیِ جامعه برای تغییر» و «ناتوانیِ نخبگان برای راهبری»، میتواند فرصتی برای بقای حاکمیتِ مستقر فراهم کند. گزینه دیگر عبور مردم از تمامیت اپوزیسیون است.
■ واژههای پادشاهی و جمهوری فقط گویای ظرف و شکل هستند و هیچ از محتوا نمیگویند. بنظر من این بحث در حال حاضر انحرافی و بی مورد است. حتا بحث در باره ی محتوای حکومت هم بیمورد است. تنها مسئله مبرم نجات سرزمین ایران و مردمان ساکن این سرزمین است که گرفتار تبهکاران اسلام پناهی شدهاند که به تنها چیزی نمیاندیشند نیکروزی این مردمان و این سرزمین است. قدم اول برای نحات از وضعیت فعلی نابودی فوری و قطعی تمامیت جمهوری اسلامی است به هر طریق ممکن.
کاوه انصاری
■ با سلام، پیشنهاد میکنم به جای تکیه بر نمادها یا شکلهای حکومتی، بر روی برنامههای حکومتی تاکید شود و ائتلافی عمومی بر سر سوسیالدموکراسی صورت پذیرد تا مردم هم چشمانداز روشنی از دموکراسی و عدالت را در مقابل خود ببینند.
با احترام - حسین جرجانی
■ از دریچه ای دیگر...! برای دستیابی به استقرار یک نظم نوین و دموکراتیک، حفظ انسجام میان نیروهای تحولخواه بیش از هر زمان دیگری حیاتی است. ضرورت «آتشبس سیاسی-ایدئولوژیک» گامی حیاتی برای عبور از تنشهای درونی و استقرار دموکراسی در مسیر مبارزه برای دستیابی به اهداف مشترک و بنای ساختاری مبتنی بر دموکراسی، بزرگترین تهدید نه تنها موانع خارجی، بلکه فرسایش درونی ناشی از اختلافات ایدئولوژیک و تهمتزنیهای بیپایه میان مبارزان است. لحظه کنونی تاریخ ما، نه زمان تسویهحسابهای نظری، بلکه زمانِ اعلام یک «آتشبس فوری و همهجانبه» در فضای سیاسی است.
توقف تهمتزنی؛ پیششرط اعتمادسازی یکی از مخربترین ابزارها در فضای ملتهب سیاسی، استفاده از برچسبهای ناروا و اتهامات بی اساس برای حذف رقیبِ همسنگر است. این رویکرد، نه تنها توان اجرایی نیروها را مستهلک میکند، بلکه فضای عمومی را نسبت به کل جریان تحولخواه ناامید میسازد. برای گذار به دموکراسی، نخستین تمرین باید «پذیرش حق اختلاف نظر» بدون متهم کردن دیگری به خیانت یا وابستگی باشد. اختلافات ایدئولوژیک ریشه در نگاههای متفاوت به آینده دارد، اما برای رسیدن به آن آینده، ابتدا باید از بنبست امروز عبور کرد. آتشبس ایدئولوژیک به معنای دست کشیدن از باورها نیست، بلکه به معنای تعلیق نزاعهای تئوریک در جهت تمرکز بر «نقاط اشتراک حداقلی» است. در شرایط فعلی، استقرار یک نظم دموکراتیک که در آن همه صداها شنیده شود، باید هدف غایی و مشترک تمام گروهها باشد.
تنشهای مداوم میان مبارزان، باعث خستگی و کنارهگیری نیروهای کارآمد و جوان میشود. آتشبس فوری، فضایی برای بازسازی روانی و فکری جبهه متحد ایجاد میکند. وقتی انرژی صرف تخریب داخلی نشود، پتانسیل عظیم جامعه به سمت خلاقیت و برنامهریزی برای جایگزینی نظم نوین سوق مییابد.
دموکراسی از دل حذف و تکفیر بیرون نمیآید. اگر امروز نتوانیم با وجود اختلافات، کنار یکدیگر بایستیم، تضمینی وجود نخواهد داشت که در نظم نوین نیز به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم. تمرین مدارا در دوران مبارزه، تضمینکننده سلامت دموکراسی در فردای پیروزی است.
اعلام یک آتشبس فوری میان مبارزان، نشانهی ضعف یا عقبنشینی از اصول نیست؛ بلکه نشاندهندهی «بلوغ سیاسی» و درک حساسیت لحظه است. برای کاهش تنشها و جلوگیری از فروپاشی امید اجتماعی، ضروری است که تمامی جریانها، سلاحِ تهمت و تخریب را زمین بگذارند و بر سر مسیری امن برای استقرار دموکراسی توافق کنند. امروز، اتحاد بر سر اصول دموکراتیک، از هر مرزبندی ایدئولوژیکی مقدستر است.
سپاس - آشنا
موفقیت جنبشهای دموکراتیک بیش از آنکه به وجود «چهرهی نجاتبخش» وابسته باشد، به میزان ائتلافها و تفکیک میان «نماد» و «قدرت اجرایی» بستگی دارد. هرگاه بسیج سیاسی پیش از شکلگیری شبکههای مدنی به سمت تصاحب مستقیم قدرت حرکت کند، احتمال بازتولید اقتدارگرایی یا شکست جنبش افزایش مییابد. از سوی دیگر، تمرکز گفتمان بر «رهبر منجی» بهجای «فرآیند جمعی»، منطق جنبش را از مطالبهمحوری به شخصمحوری سوق میدهد. در چنین الگویی، مشروعیت نه از نهاد و قاعده، بلکه از کاریزما و وعدهی مداخلهی بیرونی استخراج میشود؛ امری که به تضعیف خودسازمانیابی جامعه میانجامد.
در پرتو این چارچوب، تلاش جمهوری اسلامی برای بازنمایی اعتراضات بهصورت رقابتی دوقطبی میان «رضا پهلوی» و «علی خامنهای» را میتوان راهبردی کلاسیک برای مهار گذار دانست. رژیم با شخصیسازی منازعه کوشید شکاف «دولت–جامعه» را به شکاف «مدعیان قدرت» تقلیل دهد تا بدنهی خود را از ریزش مصون نگه دارد. این بازنمایی به حکومت اجازه میدهد سرکوب را نه علیه «مردم»، بلکه علیه «رقیب قدرت» توجیه کند و از بسیج مذهبی ایدئولوژیک برای انسجام نیروهایش بهره گیرد.
عملکرد جریان پیرامون رضا پهلوی در این بستر، بهطور ناخواسته با این راهبرد همپوشانی یافت. تمرکز تبلیغاتی بر محوریت یک چهره و وعدهی «کمک در راه است» منطق جنبش را از مسیر نهاد محور به سوی انتظار از مداخلهی بیرونی و رهبری فردی سوق داد. این الگو با تجربهی انقلاب ۱۳۵۷ شباهتهایی دارد، اما با تفاوتی بنیادین: در آن تجربه، گفتمان مسلط دستکم در سطح اعلامی بر «حاکمیت مردم» تأکید داشت، در حالیکه در رویکرد اخیر، محوریت شخص جایگزین فرایند شد.
چنین راهبردی دو پیامد اصلی دارد: نخست، تضعیف شبکههای خودسازمانده جامعه و دوم، افزایش آسیبپذیری بسیج خیابانی در برابر سرکوب. بدون وجود نهادهای مدنی، انرژی اعتراضی به سرمایهی سیاسی پایدار تبدیل نمیشود.
بزرگنمایی ظرفیتها و امکانات جریان پیرامون رضا پهلوی، همراه با اتکای غالب بر بسیج نمادین و تبلیغات رسانهایِ فاقد پشتوانهی سازماندهی میدانی، و نیز تمرکز بر چشمانداز تصاحب سریع قدرت سیاسی، به افزایش محسوس هزینههای انسانی و اجتماعی جنبش انجامید. این رویکرد، بهجای تقویت شبکههای پایدار کنش جمعی، نوعی بسیج هیجانی و مقطعی را بر جامعه تحمیل کرد که در برابر ماشین سرکوب حکومتی از تابآوری لازم برخوردار نبود و در نتیجه، شکاف میان انتظارات برساخته و توان واقعیِ جنبش را تعمیق بخشید. فراخوانهای حداکثری بدون پشتوانهی سازمانی، چرخهای از امید کاذب و سرکوب واقعی تولید میکند و شکستهای مقطعی نهتنها به تضعیف روحیهی جمعی میانجامد، بلکه امکان بازسازی شبکههای مدنی را نیز محدود میسازد.
از اینرو، فهم جامع هزینههای جنبش مستلزم نگاهی چندسطحی است که علاوه بر مسئولیت بنیادین حکومت، به خطاهای راهبردی اپوزیسیون و نیز به نقش قدرتهای خارجیِ دارای منافع متعارض با توسعهی مستقل ایران توجه کند.
در منطق گذار دموکراتیک، کنشگرانی که بدون باور به تقدم نهاد بر فرد، جامعه را به بسیج پرهزینه فرامیخوانند، در شکلگیری هزینهها سهیماند، هرچند سهم آنان با مسئولیت حکومت قابل قیاس نیست. از این منظر، جریان پیرامون رضا پهلوی بهواسطهی شخصمحوری و بیاعتنایی به منطق نهادمندی، بخشی از بار پرهزینهی جنبش را بهطور غیرمستقیم، بر جامعه تحمیل کرده است.
پرسش بنیادین این است که آیا رضا پهلوی میتواند از جایگاه «مدعی قدرت» به نقش «ضامن روند ملیِ گذار» انتقال یابد. تحقق چنین تحولی مستلزم تغییر در منطق کنش سیاسی اوست: عبور از شخصمحوری به پذیرش تقدم ارادهی جمعی بر موقعیت فردی، و تعریف نقش خویش بهعنوان تسهیلگر فرایندی که مشروعیت آن صرفاً از رأی و سازمانیابی جامعه برمیخیزد. در صورتی که این تغییر رخ ندهد و راهبرد او همچنان بر انتظار از مداخلات خارجی بهویژه اتکا به ایالات متحده یا اسرائیل استوار بماند، پیامد آن تبدیلشدن این جریان به عاملی بازدارنده در درون جنبشهای تحولخواه خواهد بود.
از این منظر، آیندهی سیاسی رضا پهلوی نه به میزان حمایت خارجی، بلکه به درجهی التزام او به منطق «گذار ملی» وابسته است؛ منطقی که تقدم نهاد بر فرد، ارادهی جمعی بر کاریزما، و استقلال جنبش از محاسبات ژئوپلیتیک بیرونی را مفروض میگیرد. در غیاب چنین التزامی، این جریان میتواند به «استخوان لای زخم» جنبش تبدیل شود: عنصری که نه ظرفیت رهبری پایدار و نهادمند را دارد و نه آمادگی کنارهگیری داوطلبانه از محوریت سیاسی را.
تداوم این وضعیت، مانع شکلگیری بدیلی دموکراتیک و فراگیر خواهد شد و فضای منازعه را در سطح رقابت اشخاص منجمد میکند؛ وضعیتی که بهطور ناخواسته با نیازهای بقای جمهوری اسلامی همپوشانی مییابد. رژیم اقتدارگرا از هرگونه شخصیسازی منازعه و تداوم دوگانههای غیرنهادی بهره میبرد، زیرا چنین الگویی امکان ریزش درونی را کاهش داده و سرکوب را بهعنوان مقابله با «رقیب قدرت» و نه جامعه، بازنمایی میکند.
بنابراین، تعیین سرنوشت نقش رضا پهلوی نه صرفاً مسئلهای فردی، بلکه متغیری ساختاری در مسیر گذار ایران است: یا میتواند به تسهیلگرِ فرایندی نهاد محور بدل شود، یا با اصرار بر الگوی شخصمحور، ناخواسته به استمرار وضع موجود یاری رساند.
سلمان گرگانی
۲۶ دی ۱۴۰۴
نیویورک تایمز / ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶
در اوج قدرت، رژیمهای اقتدارگرا هالهای از شکستناپذیری به خود میگیرند. اما هنگامی که ناگهان فرو میریزند، خودِ وجودشان به طرز شگفتآوری پوچ و نامحتمل به نظر میرسد. به ویرانهها خیره میشویم و با ناباوری میپرسیم: چگونه چیزی تا این حد دستوپاگیر و ناکارآمد توانست اینهمه دوام بیاورد؟
اما آنچه در ظاهر فروپاشیای ناگهانی جلوه میکند، در واقع همواره نتیجهٔ فرسایش ساختاری است ــ و مهمتر از همه، فرسایش ترس.
اکنون شاهد رخ دادن این روند در ایران هستیم. از اواخر دسامبر، مردم برای اعتراض به تورم، فروپاشی اقتصاد و تداوم لجاجت دولت به خیابانها آمدهاند. گسترهٔ این اعتراضها بیسابقه است. تظاهرات از شهرهای کوچک ــ که تا پیش از این پایگاه اصلی حمایت از حکومت به شمار میرفتند ــ تا بازارها، که در طول تاریخ منبع حیاتی حمایت مالی و سیاسی از روحانیت بودهاند، گسترش یافته است. اگر در سال ۲۰۰۹ معترضان خواهان شمارش آرای خود بودند، امروز برخی شعار «مرگ بر خامنهای»، رهبر جمهوری اسلامی، سر میدهند و خواستار تغییر رژیم هستند.
بیباکیای که معترضان از خود نشان میدهند، دلیل آن است که این خیزش ممکن است پایدار باشد. قدرتهای غربی باید در حمایت از آنان این واقعیت را در نظر بگیرند؛ نادیده گرفتن این جنبشهای هرچه نیرومندتر به معنای از دست دادن فرصتی است برای کمک به مردم ایران تا خود را از این کابوس برهانند و زمینهٔ خاورمیانهای صلحآمیزتر و دموکراتیکتر را فراهم آورند.
ترس، سیمانِ هر ساختار اقتدارگراست. نه ایدئولوژی، نه الهیات و نه حتی زور عریان بهتنهایی نمیتواند این بنای عظیم را سرپا نگه دارد. این ترس است که چنین میکند. وقتی ترس فرو میریزد، ابزارهای معمول سرکوب ــ از زندان و اوباش گرفته تا قتل و رسانههای رسمی ــ قدرت بازدارندگی خود را در برابر جمعیتی ناراضی که قصد برخاستن دارد از دست میدهند. وقتی ترس از میان برود، دیگر پرسش این نیست که آیا حکومت اقتدارگرا فروخواهد پاشید یا نه، بلکه این است که چه زمانی.
جمهوری اسلامی ایران از همان آغاز این حقیقت را درک کرد. به محض آنکه قدرت را به دست گرفت، در پی ایجاد رعب و وحشت برآمد. خشونت امری حاشیهای نبود، بلکه جنبهای آموزشی داشت. اعدامهای علنی با دقتی آیینی انجام میشد. تصاویر اجساد آویختهشده یا پیکرهای سوراخشده از گلوله، صفحات روزنامهها را پر میکرد و از تلویزیون دولتی پخش میشد. پیام کاملاً روشن بود: انقلاب پیروز شده و بیرحم است.
در آغاز، این خشونت متوجه بسیاری از مقامهای حکومت سرنگونشدهٔ محمدرضا شاه پهلوی بود. اما بهسرعت دامنهٔ آن به چپگرایان، لیبرالها، گروههای قومی معترض و زنانی که برای حقوق خود میجنگیدند گسترش یافت. مخالفت بهعنوان گناه، حتی ارتداد، بازتعریف شد و مجازاتها علنی و هولناک بودند. رژیم روحانی ترکیبی از دستگاه امنیتی مدرن و نمایشپردازی حسابشده و قرونوسطاییِ وحشت را به کار گرفت. ترس به درسی شهروندی بدل شد.
وقتی ترور درونی میشود ــ همانگونه که در جوامع اقتدارگرا همواره چنین است ــ نیاز به نمایشهای علنی خشونت میتواند کاهش یابد. تا اواخر دههٔ ۱۹۸۰ در ایران، هنگامی که ترس در قلبها و ذهنهای مردم جا خوش کرده بود و جهان نیز بیش از پیش کارنامهٔ فاحش حقوق بشری حکومت را زیر ذرهبین میبرد، شدیدترین اعمال خشونت پشت درهای بسته انجام میشد. اعدام هزاران زندانی در سال ۱۹۸۸ ــ که در آن زمان بزرگترین کشتار جمعی ایرانیان به دست رهبری جمهوری اسلامی بود ــ در نهایت پنهانکاری صورت گرفت. اجساد مخفی شدند، گورها بینشان ماند و خانوادهها به سکوت واداشته شدند. ترور همچنان اعمال میشد، اما دیگر به نمایش گذاشته نمیشد.
سپس فرسایش تدریجی مشروعیت رژیم آغاز شد. انتخابات به آیینهایی بیگزینه بدل شدند؛ شعارهای رسمی طنین خود را از دست دادند؛ بوروکراسیهای بهارثرسیده به شبکههایی فاسد و ناتوان فروکاسته شدند که اغلب تنها غنایم را میان حوزههای نفوذ حاکمان جدید توزیع میکردند. تنها منبع واقعی قدرت، همان ترسی بود که حکومت همچنان میکاشت ــ این احساس که مقاومت بیهوده است، زیرا رژیم بیش از حد ریشهدار، بیش از حد بیرحم و بیش از حد همهجا حاضر است که بتوان به چالش کشیدش.
این هالهٔ شکستناپذیری ــ این یأسِ شهروندانی فرسوده ــ با جنبش نافرمانی مدنی پایدار و سنجیدهٔ زنان ایرانی که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد و «زن، زندگی، آزادی» نام گرفت، درهم شکست.
این جنبش گسستی قاطع در سلطهٔ عاطفی حاکمان روحانی ایجاد کرد. هنگامی که زنان با جسارت حجابهای خود را در ملأعام برداشتند، هنگامی که با موهای آشکار از کنار مأموران مسلح دولت عبور کردند، اتفاقی برگشتناپذیر رخ داد. ترس جابهجا شد. رژیم هنوز میتوانست بازداشت کند، بزند، کور کند و بکشد ــ اما دیگر نمیتوانست زنان را به پذیرش مطیعانهٔ نظمی زنستیز مرعوب کند. در ماههای نخست اعتراضها، بیش از ۱۹ هزار نفر بازداشت و حدود ۵۰۰ نفر کشته شدند، آن هم در حالی که نیروهای حکومتی میکوشیدند ترس را دوباره به زنان ــ و به تبع آن به جامعه ــ تحمیل کنند. این تلاش شکست خورد و زنان به سرپیچی خود ادامه دادند.
در سطح منطقهای نیز تصویر قدرت مطلقی که رهبری جمهوری اسلامی پرورده بود، شروع به ترک برداشتن کرد. ترور قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به دست دولت نخست دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۰، به تضعیف افسانهٔ همهدانی راهبردی رژیم کمک کرد. تضعیف نیروهای نیابتی ایران ــ حزبالله در لبنان و حماس در غزه ــ به دست اسرائیل، روایت سلطهٔ اجتنابناپذیر منطقهای را سوراخ کرد. در ماههای اخیر، جنگ کوتاه اما پیامددار ۱۲روزهٔ ایران با اسرائیل و ایالات متحده نیز ضربهٔ دیگری وارد آورد ــ نه فقط از نظر نظامی، بلکه از نظر روانی. آنچه نظامهای اقتدارگرا بیش از هر چیز از آن هراس دارند، نه شکست، بلکه عیان شدن ضعف است.
واکنش رژیم به تازهترین دور اعتراضها، مطابق انتظار، بهشدت خشن بوده و در روزهای اخیر از دامنهٔ اعتراضها کاسته شده است. سازمانهای حقوق بشری شمار کشتهشدگان را میان ۲۵۰۰ تا ۳۴۰۰ نفر برآورد کردهاند که بسیاری از آنان معترضانِ هدف گلوله در خیابانها بودهاند. رژیم تهدید به اعدام کرده و اعترافات اجباری را به نمایش گذاشته است. این نشانهٔ قدرت نیست؛ نشانهٔ وحشت است. هرچه ترس فرو میریزد، رژیم برای جبران آن ناچار به تشدید خشونت میشود. این واقعیت که چرخههای پیشین مقاومت و سرکوب تنها به زایش جنبشی دیگر، بزرگتر از قبل، انجامیدهاند، حکومت را از توسل به خشونت بازنداشته است. این تنها زبانی است که میشناسند.
اکنون تهران با تناقضی روبهروست. همان شبکههای اجتماعیای که برای ایجاد رعب، با پخش تصاویر مجازات و بزرگنمایی تهدیدها به کار میگیرد، به دست شهروندان نیز استفاده میشوند ــ یا دستکم تا پیش از قطع اینترنتی که دولت این هفته اعمال کرد، چنین بود. ویدئوهای نافرمانی سریعتر از کلیپهای هشداردهندهٔ حکومتی منتشر میشوند. تمسخر و طنز سریعتر از وحشت و تهدید گسترش مییابد. شجاعت، وقتی مسری شود، بهسختی قرنطینه میشود.
خورخه لوئیس بورخس گفته بود: «سانسور مادر استعاره است.» وقتی سخن گفتن محدود میشود، مردم راههای تازهای برای سخن گفتن مییابند. در ایران امروز، سرکوب مادرِ یافتن پیوستهٔ شکلهای نوین اعتراض است ــ پادزهر ترس. هر تلاش برای خاموش کردن، گونهای تازه از بیان میآفریند؛ هر کوششی برای ترساندن، دستور زبانهای جدیدی از سرپیچی تولید میکند. دولت هنوز ابزارهای خشونت را در اختیار دارد، اما کنترل خیال را از دست داده است.
رژیمهای اقتدارگرا زمانی سقوط نمیکنند که بهعنوان نظامهایی بیرحم افشا میشوند؛ بیرحمی سرمایهٔ آنان است. آنان زمانی فرو میریزند که شکنندگیشان آشکار شود. جمهوری اسلامی شاید هنوز با زور حکومت کند و شاید بتواند این دور از نافرمانی را سرکوب کند، اما سلاح ترس را ــ که قلب تپندهٔ قدرتش است ــ از دست میدهد. این وضعیت تا ابد ادامه نخواهد داشت.
——————
* عباس میلانی استاد مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد و پژوهشگر مؤسسهٔ هوور است.
مروجان شعار « پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» ، امروز که پاسداران مردم را با سلاح سنگین قتل عام میکنند آیا نباید به تشخیص دیروز خود شک کنند و اگر اشتباه کرده بودند اعتراف نمایند و تفکر خود را اصلاح کنند؟
آنانی که بختیار را نوکر بیاختیار نامیدند و بدون فرصت دادن به این آدم حسابی سوسیالدموکرات که میخواست راهی به آشتی ملی بگشاید و از این همه خرابی و کشتار که بعدتر دیدیم جلوگیری کند پیش پیش او را قضاوت کرده و راه عمل را بر او بستند آیا نباید امروز به اشتباه دیروز خود اعتراف کنند و یک آنالیز عقلی و نه ایدئولوژیک، از انتخاب دیروزشان ارائه دهند؟
آنانی که سینما رکس را آتش زدند و مردم را زنده زنده در آن سوزاندند، آنانی که پشت بام مدرسه علوی آدمها را با عجله و بیمحاکمه کشتند، آنانی که باعث جنگ با عراق شدند و هشت سال مصیبت و ویرانی بر این مملکت آوار کردند، آنانی که دسته دسته زندانیان سیاسی را در محکمههای فرمایشی و سرپایی به مرگ محکوم کردند و حکم ظالمانه خود را سریعا اجرا کردند، آنانی که نداها و مهساها و دختران و پسران ما را کشتند و هنوز هم دارند میکشند و فیلمهایش را هم منتشر میکنند تا از بقیه زهر چشم بگیرند، آنانی که نمازشان قضا نمیشود و بابت هر گلولهای که به جمجمه عزیزان ما شلیک میکنند پاداش مالی بهعلاوه یک «اجر شما با امام حسین» دریافت میکنند، که نیازی به تفکر ندارند. آنان عقل را منبع استدلال میدانند و پای استدلالیان را هم چوبین! آنان موٰمناند و موٰمن هم ایمان دارد نه عقل.
ایمان دارد به الله و جانشینان الله در زمین که از آنها دستور میگیرد و وظیفه خود را انجام میدهد تا روز آخر و تا زمانی که مثل آیشمن «با خنده به گور بپرد» و مثل داعشیان با ۷۲ حوری حرم خود محشور شود.
روی سخنم با آنانی است که هنوز نسبتی با عقل دارند و در گفتارها و نوشتارهای خود مدعی تفکر و تعقل و استدلال هستند. حال که در عصر ارتباطات و وفور منابع هستیم آیا لازم نمیبینید که باید دست از کلیشهها و استرئوتیپهای مارکسیستی و اسلامی بشوییم و بپذیریم که ما هم آدم بودیم و اشتباهاتی داشتیم و هر آدمی اشتباه میکند و باید با تجربه از اشتباهات، خود را تصحیح کنیم چون فقط معصوم اشتباه نمیکند و آن هم یک وهم است.
کسی که هنوز قادر است تفکر کند باید بپذیرد که وقت شستن نامهاست. این که تو زمانی به چپ یا راست تعلق داشتی پس باید تا آخر عمرت قتل عام جوانان این سرزمین را ببینی و در تحلیل آن به هذیان و جزمهای از پیش پرداخته پناه ببری ضعف مفرط تفکر است. تو نه چپ هستی نه راست. تو هیچ نیستی.
دیروز دیدم رسانه ایراناینترنشنال تعداد کشته شدگان را دوازده هزار نفر برآورد کرده بود! امیدوارم آن هم هذیان باشد یا من هذیان دیده باشم. اگر راست باشد که باید شاهنامه را به یاد آورد که «شود خایه در زیر مرغان تباه / هر آنگه که بیدادگر گشت شاه» و اگر راست باشد – که بزودی معلوم میشود – باید دید چه تغییرات رادیکالی در ایران رخ خواهد داد.
در محکوم کردن این جنایات رفقای چپ خوشخیال اروپایی ما تعلل میورزند و این همه جنایات را به سیا و موساد نسبت میدهند! آیا ما که ایرانی هستیم و از ماهیت جنایات حاکمانمان باخبریم و بسیاری از ما هنوز زخم شلاقهای اینان را بر تن و روح خود داریم باید از کلیشههای کپکزده در تحلیلهایمان استفاده کنیم. چون دشمن آمریکا هستند پس خوبند و جوانی که از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن خودداری میورزد پس تروریست موسادی و سیایی است؟
آیا نمیترسید به همدستی با دشمنان ایران متهم شوید؟ آری، شما که این جوانان را به همدستی با امپریالیسم متهم میکنید.
گلهام از مردم «عادی و عامی» نیست که آنان خوب درک میکنند و بر خلاف داستان روشنفکری در اروپا، اغلب از روشنفکران مان کارآتر بودند.
سخنم با «روشنفکرانمان» است. آیا وقت آن نرسیده تا مثل آن بزرگی که دیروز میگفت اگر قرار باشد که حکومت سابق برگردد اسلحه دست میگیرد و دوشادوش ملایان میجنگد شما هم امروز بگویید که استدلال عقلی اجازه بازاستفاده از کلیشهها را نمیدهد و در هر لحظه باید با توجه به شرایط لحظه تفکر کرد و تصمیم گرفت؟
تا کی خشک-مغزی و جزمگرایی را اعتقاد به اصول و پرنسیب مینامید؟ و از درک لزوم و اعتبار تحلیل بهمقتضای حال عاجزید؟
این چه عقلی است که شما بهکار میبرید که همه نشریات شما در این ۴۷ سال مجموعا به اندازه یک جلد از دایرهالمعارف دوران روشنگری فرانسه نتوانسته تاثیر بگذارد؟
دنبال مقصر نگردیم. واقفم که خلاقیت و آفرینش راهکار از تضارب آرا حاصل میشود و تاریخها و دینها و فرهنگهای ایرانی تا کنون علیه گفتگوی فلسفی و آزاد بودهاند. نمیتوان به تنهایی در کنجی نشست و همه مشکلات ایران را حل کرد. مشکلاتی که همه در خلق آنها دخیل بودهاند باید هم با همکاری همه حل شود. وقتش رسیده از همه واژههای مقدس که بوی کپکشان مغزهای ما را فلج کرده دست برداریم و همه واژههای مقدسمان را با آب خرد بشوییم. ملاک منافع ایرانیان است و سربلندی ایران. هر واژهای در این راستا مقدس ماند بماند. به یک مجمع ملی شامل همه نیاز داریم. برخوردهای حذفی به نفع دشمنان ایران است.
مارکهای چپ و راست دیگر دمده شدهاند. در این حمام خون نه چپ چپ است نه راست راست. الآن وقت اندیشیدن با هم و عمل کردن با هم است. اندیشیدن سرد و منطقی و ریاضی و ارسطویی. با افلاطون خداحافظی کنیم.
■ جناب مظفری گرامی٬ ممنونم ازت. همه چی در این مقالهی کوتاه، دقیق و شرافتمندانه گفته شده است. آیا چپ پنجاه هفتی معنی «خرد» هم میفهمد ؟ دیوار برلین که سقوط کرد، تفکر آنان هم ساقط شد. چپ جهان سومی زور میزند که نفهمد. افسوس.
سعید
■ درود بر آقای مظفری گرامی، بحثی مختصر بدون شرح کشّاف.
این پرسشهایی اساسی که شما مطرح کرده اید و مستلزم تامّلات و غور و اندیشیدن فردی توام با مسئولیّت هستند، متاسفانه نتیجه گیریتان راه را بر همان چیزی میبندد که به محکومیّتش مطلب نوشته اید!!. احتمالا بپرسید چطور مگه؟. توضیح میدهم. ما برای چیره شدن به مسائل و مُعضلات میهنی دقیقا باید از همان «عقل اسلامی/ و راسیونالیته – یونانی/غربی» بگسلیم که در زبان افلاطون و ارسطو و اصحاب کلیسا و مارکس و متفکّران و اساتید معاصر دانشگاهی در کشورهای باختری از عصر یونان تا همین امروز کاربرد دارد. فعلا نیز از تک و توکی صداهای متفکّران باخترزمینی که افکارشان در تقابل با میراث یونانیان و مسیحیّت هستند، فعلا میگذرم تا بحث، مفصّل نشود.
اینکه چطور و چگونه میشود که انسانها در ایمان آوردن به اعتقاداتی و نظراتی و ایدئلوژیهایی از لحاظ روحی و روانی استحاله پیدا میکنند و برای اقتدار و قدرت و حاکم کردن اعتقادات خودشان به هر وسیله ای متوسّل میشوند تا دیگران را مطیع و تابع و گماشته خود کنند، پروسیه ایست پیچیده که فقط با «عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» و محاسبات ریاضی وار نمیتوان از پس آن برآمد. چنین تصوّری خبط آشکار است. انسانها حتّا اگر از لحاظ عقلانی /راسسونالیستی بر صحت چیزی متّفق باشند، از لحاظ احساسی و عاطفی و علایق شخصی و امیال و غرائز و سوائق به طور ناخوادگاه یا آنچه را که غربیها «ایرراسیونال» میگویند، در عمل رفتار خواهند کرد و موضع میگیرند. بنابر این، پیوند راسیونالیته و ابعاد تاریک و پیچییده روح و روان بشری فقط با کاربرد و کاربست مفاهیم ناب فلسفی و ارقام ریاضی حل شدنی نیستند. آنچه که ساختار جوامع اروپایی را دگرگون کرد، فقط اندیشیدن فلسفی نبود؛ بلکه هنر و نقّاشی و پیکرتراشی و موسیقی و رقص و آواز و ادبیّات و شعر و سینما و تئاتر و بازیها و البسه و جشنها و غیره و ذالک بودند. فلسفیدن و دانشجویی فقط ایجاد شکافهای ظریف و منفذهای میکروسکپی در ذهنیّتهای منجمد و منبسط و بسته ایجاد کردند تا بذرهای گسستن و آفریدن و به خود آیی انسانها امکانپذیر شوند.
در ایران ما، پروسه گسستن از میراث میترائیسم و دیانت مزدائی و سپس اسلامیّت، هیچگاه سیستماتیک و فلسفی و پیدار نبود؛ بلکه به میخ و به نعل زدنها و در «حدیث دیگران» عبارتبندی کردن حرفهای و دیدگاهها بود که آنهم از طریق «شعر» اتّفاق افتاد. ولی - خلاف اروپائیان – هیچگاه موضوع اندیشیدن و فلسفیدن برای طیف تحصیل کرده و آکادمیکر ایرانی محسوب نشدند و به حساب نیامدند. در حالیکه در اروپا، ادبیّات و شعر از کلیدی ترین سنگپایه های فلسفیدن و اندیشیدن بودند و هنوزم هستند. در نظر بگیرید متفکّری نامدار به نام «وایتهد» با آن مغز شگفت انگیز ریاضی و فلسفی اش در یکی از کتابهایش اعتراف میکند که «کولریج و وردزورث»، اشعاری دارند که واقعیّتها و وضعیّتهایی را به قدری دقیق انعکاس میدهند؛ طوری که ارقام ریاضی و مفاهیم فلسفی در توصیفشان عاجزند و فلج.
میترائیسم و دیانت زرتشتی و اسلامیّت و بابیگری و بهائیّت و مارکسیسم از تحوّلات روانی مردم ایران و طیف تحصیل کرده سرزمین ما هستند. همینطوری نمیتوان آنها را به دور انداخت و ندید گرفت. ما برای به خود آمدن و بیدار شدن به میراث و نتیاج و پیامدها و نقشهای تمام این تحوّلات روانی و اجتماعی و کشوری محتاج و ملزومیم تا بتوانیم دلایل ناکامیابیها و فلاکتها و ذالاتها و گسستها و قهقرائیها و خصومتها و خونریزیها و حتّا دوران درخشان و ستودنی میهنمان را بفهمیم و دریابیم. خصومت و انکار مطلق؛ یعنی تیشه به ریشه خود زدن. ما باید بفهمیم و بدانیم که چرا«نامه تنسر»، مانیفستی بود برای توجیه استبداد و کشتار دم و دستگاه موبدان در سلسله ساسانیان. همانطور که باید دریابیم چرا «قرآن» در دست آخوندها و مراجع تقلید و فقها به ابزار «قدرت و اقتدار و خونریزی» تبدیل شده است. همینطور بفهیم و دریابیم که چرا «تراژدیهای شاهنامه و داستان خانواده سام و زال و رستم» هنوز که هنوز است، ایده آل مردم ایران از هنر کشورداری و مناسبات اجتماعی است. پروسه انتقادی را باید از محکومیّتها و مجبوریّتها و علایق شخصی پاکسازی کرد تا بتوان هر چیزی را بدانسان که بوده است بدون واسطه دید و شناخت و بررسی و سنجشگری کرد.
در جامعه ایرانی متاسفانه، صف آرایی فکری و انتقادی در باره میراث تاریخی و فرهنگی نیاکان ما از عهد میترائیسم تا همین عهد ولایت فقیه با رادمنشی و صمیمیّـت و ژرفاندیشی انتقادی بدون حُبّ و بُغض، اتّفاق نیفتاد. ما یا در موضع انکار مطلق ایستاده ایم و همه چیز را دفن کرده ایم و منکر شدیم و میشویم. یا در موضع دروغبافی و یابس و طوبا گوییها و قصّه پردازیهایی که اصلا با تاریخ و فرهنگ ما، سنخیّتی نداشتند و ندارند. یا اینکه فقط بر بُعدی انگشت گذاشتیم و تاکید مُبرم کردیم که هیچ راهگشایی ارزشمندی برای مسائل و معضلات جامعه نبود و نیست. در نظر بگیرید متفکّری به نام «غزالی» را که بعد از آنهمه به قول خودش، تامّلات و تفحّصات و پیچ و خمهای قلمسوزی، به باتلاق «کیمیای سعادت» و «احیاء علوم الدّین» رسید؛ نه روش اندیشیدن دکارتی. حال بماند که صفحات آغازین کتاب معروف دکارت، تاثیر پذیرفته و حتّا کپیه برداری از اعترافات غزالی [= المنقذ من الضلال/رهایی از گمراهی] است.
بحث چپ ایدئولوژیکی که من آن را «شیعه گری ناب» میدانم، هیچگاه در وضعیّت انتقادی گسستن از چیزی و سپس پیوستن به چیزی دیگر رخ نداد؛ بلکه فقط «ثقلگاه ایمانخواهی و حبل المتینی» از «دامنه اسلامیّت نوع شیعه» به «حیطه ایدئولوژی مارکسیسم» جابجا شد. در این جابجایی تنها چیزی که هرگز اتّفاق نیفتاد همانا «اندیشیدن انتقادی و جویندگی و پرسشگری و شکّاکیّت» بود؛ یعنی مقولاتی که انسان را به سوی خویشاندیشی و قائم به ذات شدن و دیدن با چشمان مغز فردی خو د مددکار میشود؛ یعنی هدف و مقصدی که از اندیشیدن در یونان و اروپا بود و هنوزم هست. من نمیخواهم بحث را گسترش دهم و بازمیگردم به نتیجه گیری شما.
ما برای سنجشگری وضعیّت و میراث تاریخی و فرهنگی میهنمان به تنها چیزی که محتاج نیستیم، دقیقا همین«عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» هستند. ما مییتوانیم بی هیچ شکّ و تردیدی از متفکّران یونانی و اروپایی و آمریکایی و دیگر اندیشمندان اقصاء نقاط جهان انگیخته به اندیشیدن و فلسفیدن شویم و بیش و مهمتر از همه، «متدهای اندیشیدن» را از آنها بیاموزیم و سپس در رویکرد به جامعه خودمان بکوشیم که از راه «خردورزی» به سنجشگری میراث تاریخی و فرهنگی مردم میهنمان و آفرینندگی ایده ها و افکار بدیع و راهگشاییهای اجرایی همّت کنیم. بین «خردورزی ایرانی» با بدیلهای مشابه اش در یونان و کشورهای اروپایی، تفاوتی کلیدی و ریشه ای و اساسی وجود دارد. عدم شناخت و تفکیک تفاوت و تضاد خردورزی ایرانی با بدیلهای مشابه اش، باعث خبط و خطاهایی هولناکی خواهد شد که ما را در همچنان وضعیّتهای آچمز، میخکوب نگه خواهند داشت. بحث بر سر نادیده گرفتن روشهای دیگران نیست؛ بلکه بحث بر سر شناختن روشهای دیگران برای به کار بستن روش تجربیات خود ما ایرانیان است. امیدوارم متوجّه باشید که من چه میگویم. «خردورزی ایرانی»، پروسه ای مهرآمیز و آمیزشی و تاییدی و زیباآرایی و نگاهبانی و پیونداندن و پرورندگی و پرستاری است. ولی راسیونالیته باختر زمینیان و عقلانیّت اسلامی و لوگوس و نوئوس یونانی، روشهایی هستند برای چیره شدن و سلطه گری و گسستن و پاره پوره کردن و تمایز گذاشتن و منفک کردن قیراطی عین داده های ریاضی و فیزیکی و انفورماتیکی.
ما برای به خود آمدن مجبور نیستیم که تابع و دنباله رو و مطیع «متفکّران و فیلسوفان و اساتید برجسته دانشگاهی باخترزمینان و دیگران» باشیم؛ بلکه ما باید بیاموزیم که چگونه میتوان در مکتب دیگران، شاگردی کوشا و گشوده فکر شد و از روشهای اندیشیدن آنها به زایش افکار و اندیشه های خود کامیاب گردید و «سقراط و افلاطون و ارسطو و کانت و نیچه و شوپنهائور و جان لاک و توماس هابز و ویلیام جیمز و میشل فوکو و غیره و ذالک وطنی»شد. همین.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ درود بر آقای مظفری که این بحث را گشودند و نیز کامنت پرمغز آقای حیدریان که البته در مورد آن اینجا به اختصار نمیتوان چیزی نوشت.
و اما در مورد مقاله آقای مظفری. من هر دو تقصیر و گمراهی را مرتکب شدم: هم بختیار را نوکر بیاختیار نامیدم و هم با شعار «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» همراهی کردم. من زمان انقلاب یک جوان پرشور ۲۳ ساله بودم و درک بسیار محدودی از مسائل اجتماعی داشتم. امروزه به خاطر اشتباهاتم، مخصوصا در مورد شاپور بختیار بسیار متاسفم.
جمله معروف او (حفظ وجاهت ملی برای من نیز میسر بود) اکنون آذینبخش دفتر کارم است. با تمام این پشیمانی، باید بکوشیم نظرات یکدیگر را بفهمیم و قبول کنیم که “هر سری عقلی دارد”.
به طور خلاصه چند نکته را جسارتا عرض کنم:
۱- نوشتهاید “مجمع ملی شامل همه”. این مجمع چطور تشکیل میشود؟ در جریان جنبش زن زندگی آزادی این مجمع درست شد، اما دوامی نیاورد. دلیل اصلی این است که در هر مجمعی باید هر فکری به تناسب طرفداران خود نمایندگی شود. چون ما عدد دقیق که هیچ، حتی عدد قابل اتکایی در مورد میزان طرفداری از هر عقیدهای نداریم، نمیتوانیم مجمع ملی درست کنیم. پیششرط این مجمع، به دست آوردن تخمین مناسب در مورد هر جناحی است.
۲- باید قبول کنیم که مبارزه مردم در ایران بخشی است از مبارزه دو اردوگاه، یکی به سرکردگی آمریکا و دیگری به سرکردگی چین. بسیاری از روشنفکران ایرانی بر این عقیدهاند که سیستم سرمایه داری، سیستمی است که برایش سرنوشت و سعادت کل بشر چندان اهمیتی ندارد. من گرچه در رقابتی که بین این دو اردوگاه است، طرفدار دنیای آزاد و سرمایه داری و سیستمهای دمکراتیک هستم، اما معتقدم که معایب سیستم سرمایه داری میتواند به پیروزی سیستمهای دیکتاتوری و الیگارشی بینجامد.
مسائل بسیار اساسی هستند و باید بپذیریم که “چو گل بسیار شد پیلان بلغزند”.
با احترام . رضا قنبری. آلمان
■ جنابان سعید، حیدریان و قنبری
بیتعارف و صمیمانه ممنونم که اولین اندریافت/ تاثر/ احساس خود را پس از خواندن نوشته من با دیگران در میان گذاشتید. از نوشته های پیشین جناب حیدرین این را یادداشت کرده بودم که دقیقا حرف دل خودم هم هست و با ایشان کاملا موافقم:
«هر ملّتی در آیینه اسطورههایش، گوهر خودش را میشناسد. تلاش از بهر فهمیدن تجربیات نهفته در تصاویر اسطورهای و وااندیشی آنها در مفاهیم فلسفی امکانیست برای استقلال اندیشیدن در خصوص مُعضلات اجتماع و گرفتاریهای باهمزیستی. تا زمانی که کوشندگان آزادی نتوانند مایههای فکری اساطیر مردم میهن خود را در مفاهیم فلسفی بازاندیشند و در زبانی همگانفهم و شفّاف بدون مغلقگوییهای آکادمیکی عبارتبندی کنند، محال است بتوان ساز و کار مناسبات اجتماعی را در تک، تک عرصههای لازم مثل کشورداری، انتخابات، همسایه داری و دیپلماسی، قانون، منش، آموزش، اقتصاد، مناسبات جهانی و امثالهم سامانبندی کرد.»
پایان نقل قول
من نمیدانم آیا ایشان شعری هم منتشر کرده اند یا نه ولی از ذهن زلال و آینه وار ایشان هر چه میتراود به شعر ناب پهلو میزند و شعر هم نزدیکترین رفیق فلسفه است. من هم همینها را گفتم شاید با جمله بندی دیگر. من هیچ مخالفتی با فرمول شما ندارم ولی اگر جمله ای را با سبکی دیگر نوشتم منظورم این نیست که بقول ضرب المثلی هلندی «بچه را با تشت بیرون بیندازیم» هر چه بر این سرزمین گذشت بخشی از ماست و باید مورد شناسایی و تحلیل قرار گیرد. ولی معتقدم برای برپایی مجمعی ملی (حال به هر اسم دیگری ولی دربرگیرنده افرادی که به اصول دموکراتیک مذاکره باور داشته باشند ولو بعد از مذاکراتی چند به تشخیص و تصمیم خود همین جمع کنار گذاشته شوند) لازم است عقل ارسطویی (منظورم تسامحا عقل رها از جزمیات و دگمهای دینی و اساطیری و ایدئولوژیک – که اینها اساسا تخیلند نه عقل-) راهنمای ما باشد. منظورم به هیچ وجه دور ریختن آن جنبه هایی از زندگی انسانی که از احساسات و عواطف برمیخیزند نیست بلکه سنجش دخیل کردن آنها در تصمیمات بزرگ سیاسی است. اینها مربوط به دو حیطه هستند بنظرم. اصلا اینکه معتقدم تصمیمات بزرگ را باید جمع – هر چه بیشتر بهتر- با هم بگیرد نشان میدهد که معتقدم فرد بیشتر ممکن است خطا کند – منجمله خود من ، منجمله در همین نوشته- و خطای فرد اگر قدرتمند هم باشد میتواند به فاجعه ختم شود.
باز هم از شما تشکر میکنم و منظورم از تضارب آرا هم همین است که بتوانیم آزادانه و بر پایه عقل رها آرا هم را بفهمیم و بسنجیم و البته بعد از پذیرش آزادیم با شعر و ادب و نقاشی و سایر هنرها تاثرات خود را ابراز داریم. فقط مایلم در پایان به یک نکته اشاره کنم که عقل یونانی معمولا به همین عقل ارسطویی و رها از پیشفرضها و دگمها و جزمیات اشاره دارد و عقل اسلامی در تضاد با آن است و به اندریافتهایی اشاره دارد که با اصول دین ناهمساز نباشد. این را من البته عقل نمی نامم بلکه حداکثر همان عقال است یعنی تعریفی که مسلمانان از عقل بدست میدهند و آن را با پای بند شتر هم خانواده میدانند.
پاینده باشید / مظفری
عنوان اصلی مقاله:
چرا بسیاری از تحلیلگران سیاسی ایران از فهم جهش محبوبیت رضا پهلوی درماندهاند؟
مقدمه: یک پدیدهی پیشبینینشده
رشد جهشی و ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی در ماههای اخیر، به ویژه بازتاب گستردهی نام او در تظاهرات، نهتنها برای حاکمیت، بلکه برای بخش بزرگی از تحلیلگران و کنشگران سیاسی ایرانی نیز غافلگیرکننده بود. این درماندگی تحلیلی خود را در دو سطح نشان داد:
نخست، ناتوانی در پیشبینی فراگیری این پدیده؛ و دوم، ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجههی عینی با واقعیت.
این یادداشت استدلال میکند که این ناتوانی صرفا ناشی از کمبود داده یا خطای تحلیلی نیست، بلکه ریشه در پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی دارد که امکان مشاهدهی بیواسطهی واقعیت اجتماعی را از بسیاری از تحلیلگران سلب کرده است.
۱. پیشفرضها بهمثابه مانع شناخت
بخش قابلتوجهی از تحلیلگران سیاسی ایرانی، سالها با تصویری نسبتا تثبیتشده از جامعهی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیستهاند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی میشد، یا حداکثر بهعنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته میشد.
همین پیشفرضها باعث شد که نهتنها امکان پیشبینی رشد محبوبیت او از میان برود، بلکه حتی پس از وقوع آن نیز، تحلیلگران در پذیرش خود «واقعه» دچار مقاومت شوند.
واکنشهایی از جنس نسبت دادن تصاویر به صداگذاری، برجستهسازی یکسویهی رسانهها، یا تقلیل پدیده به عملیات تبلیغاتی، بیش از آنکه تحلیل باشند، مکانیسمهای دفاعی در برابر واقعیت هستند.
۲. انکار واقعیت و نگاه از بالا
در میان بخشی از تحلیلگران – عمدتا برآمده از سنتهای چپ، ملی–مذهبی و اصلاحطلب – نوعی نگاه تحقیرآمیز و از بالا به پدیدهی پهلوی همچنان حفظ شده است. این نگاه که ریشه در تاریخ منازعات ایدئولوژیک دهههای گذشته دارد، اغلب با نوعی خشم فروخورده یا کینهی حلنشده همراه است.
در چنین چارچوبی، محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی نه بهعنوان یک واقعیت اجتماعیِ قابل توضیح، بلکه بهمثابه «خطا»، «فریب تودهها» یا «بازگشت ارتجاع» فهم میشود.
نتیجه آن است که تحلیل جای خود را به داوری اخلاقی و تحقیر اجتماعی میدهد؛ داوریای که بیش از آنکه دربارهی جامعهی ایران سخن بگوید، از موضع و موقعیت روانیِ خود تحلیلگر پرده برمیدارد.
۳. تقلیل پدیده به نوستالژی: حذف عاملیت
حتی در تحلیلهای بهظاهر بیطرفانه و جامعهشناسانه – برای مثال در برخی برنامههای رسانهای – رشد محبوبیت رضا پهلوی اغلب با دو عامل توضیح داده میشود:
۱. فرسایش سرمایهی اجتماعی سایر نیروهای سیاسی
۲. نوستالژی نسبت به دوران پهلوی
مسئلهی محوری اینجاست که در این چارچوبها، عاملیت خود رضا پهلوی عملا حذف میشود. گویی آنچه امروز رخ داده، نه نتیجهی کنش، موضعگیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او، بلکه صرفا میراثی است که از پدر و پدربزرگش به او رسیده است.
این نوع تحلیل، ناتوان از دیدن این واقعیت است که در سیاست معاصر، «فضیلت» لزوما به معنای نظریهپردازی، سابقهی زندان، یا تولید متون ایدئولوژیک نیست.
۴. دشواری پدیدهی پهلوی: سیاست بدون الگوی کلاسیک
رضا پهلوی نه فیلسوف است، نه نظریهی سیاسی مدون دارد، نه کتاب مرجع نوشته، نه سابقهی مبارزهی چریکی یا زندان دارد. همین ویژگیها او را برای ذهنیت سنتی تحلیلگران ایرانی که سیاست را در قالب الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک میفهمند، به پدیدهای «نامفهوم» بدل میکند.
اما دقیقا همین فقدانهاست که میتواند به منبعی برای جذب اجتماعی بدل شود:
سیاستورزی کمادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشتههای فرقهای.
۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل میشود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیلگران ایرانی، عقلانیسازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعهای از پیشانگاشتهای تاریخی، جامعهشناسانه و سیاسی دارند که بهجای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شدهاند.
در جامعهی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.
۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیلگران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاحطلب) نقش تعیینکنندهای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.
در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیدهای که این چارچوبها را به چالش میکشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده میشود.
نتیجهگیری: مسئله، رضا پهلوی نیست
درماندگی تحلیلگران در فهم رشد محبوبیت رضا پهلوی، بیش از آنکه ناشی از پیچیدگی خود این پدیده باشد، ریشه در ناتوانی آنان در گسست از پیشفرضهای تثبیتشده، وفاداریهای هویتی و سرمایهگذاریهای عاطفیِ انباشتهشده در طول زمان دارد.
مسئلهی اصلی، نه شخص رضا پهلوی، بلکه بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر است؛ بحرانی که بدون بازاندیشی عمیق در نسبت میان سیاست، هویت و روان فردی، همچنان تداوم خواهد یافت.
این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیلشدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایهی رسانهای و نمادین، خود را نمایندهی جامعه یا مفسر جنبشهای اجتماعی و واقعیتهای متحول و پرشتاب در دل جامعهی ایران میدانند.
برای نخستینبار، فاصلهای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوههای فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.
* رضا کاظمزاده (روانشناس)
۱۰ ژانویه ۲۰۲۶
■ آقای کاظمزاده با کمال احترام، آقای رضا پهلوی از رانت پدر و پدر بزرگش برخوردار است و آن نتیجه جنایات رژیم فقها و در نتیجه نوستالژی نسبت به رژیم گذشته است. به یاد داشته باشید که جمعهت کشور در سال ۱۳۵۵ کمی بیشتر از ۳۳ هزار نفر بود یعنی حدود دو سوم جمعیت فعلی کشور پس از انقلاب ۵۷ به دنیا آمدهاند و این نوستالژیک بودن پدیده آقای رضا پهلوی را نمایان میسازد. این جمعیت استبداد پادشاهی و سرکوبهای ساواک را تجربه نکرده است و تنها از دلار ۷ تومان و مورد احترام بودن پاسپورت ایرانی سخنها شنیده است.
به باور نگارنده ما ایرانیان دچار فرهنگ عقبماندهای هستیم مصداق آن از جمله پشتیبانی اکثریت ما از خمینی بود. مصداق دیگر آن نتایج نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۴۰۳ میباشد. در این نظر سنجی آقای رضا پهلوی با ۳۲ درصد محبوبترین سپس احمدی نژاد با خامنهای ده درصد! توماج صالحی شش درصد و خانم نرگس محمدی کنشگر حقوق بشر، برنده جایزه صلح نوبل کسی که به مدت ۱۱ سال از دیدن فرزندانش محروم بوده است تنها پنج درصد (نصف خامنهای جنایت کار و آحمدینژاد کودتاچی) طرفدار داشته است! آیا این غیر از عقبماندگی است؟ ایا این غیر از تسلط فرهنگ مردسالار و زنستیز است؟ از نظر روانشناسی اجتماعی این پدیده را چگونه میسنجید؟ کشوری که عقب مانده است و انقلاب ۵۷ را رقم میزند میتواند از روی درماندگی و استیصال به آقای پهلوی پناه برد تا از این نظام قرون وسطایی خلاص شود. هرچند باور دارم که سلطنت بازگشت ناپذیر است.
به امید روزهای بهتر برای ایران استبداد زده
شهرام
■ با احترام. سلطنت طلبها در شش هفت سال گذشته بطور سیستماتیک با امکانات مالی و الکترونیکی قوی و همچنین حمایت سفت و سخت اسرائیل بطور مویرگی در سراسر ایران و خارج آن کار سازمانی انجام دادند. این خود بخود هیچگونه رسالتی را برای آقای پهلوی ایجاد نمیکند. شخصا با چند جوان که شدیدا شیفته ایشان و سلطنت هستند در تماس بودم، کلیپ های عجیب و غریب از عظمت شاهنشاهی قدیم و جدید ایران و آبادی ایران در سه صوت در صورت به قدرت رسیدن مجددا پهلوی، بطور دائم بین اینها در جریان است. به جوانان احترام میگذارند و وعده وعید های مختلف میدهند. در واقع پوپولیسم محض.
اگر وسعت این فعالیت و ایجاد پایگاه مردمی یک رسالت سیاسی ایجاد میکند، پس احزاب راست افراطی اروپا با رونقی که دارند، باید برای آنها هم همان رسالت را قائل شد. منبعد برای خانم لوپن و شرکا پذیرش بیشتری داشته باشیم؟؟؟!!!
در شرایطی که احزاب راست افراطی در اروپای دمکراتیک و پیشرفته با طیف احزاب لیبرال توانستند گسترش یابند، از مردم بیچاره ایران چه توقعی است، که نزدیک به پنجاه سال است که هر روز مزخرفات و حرفهای تکراری ملاها را در شرایط اجتماعی و اقتصادی دردناک میشنوند. در چنین شرایطی اگر کسی سراغ یک جوان با هزار ناراحتی و مشکل برود و به او اهمیت بدهد و برایش ارزش و احترامی قائل باشد، جای چه تعجبی دارد که او را تا حدی شیفته خود کنند که حاظر به فعالیت و تلاش برای آن جریان سیاسی باشد.
سوالی که تا کنون شخصا نتوانستم برای آن پاسخ قانع کنندهای پیدا کنم که گذشته از فرزند شاه بودن آقای پهلوی، چه خصوصیاتی ایشان را از یک فرد عادی تا آن حد متمایز میکند که منویات ایشان قرار است که سرنوشت یک کشور با ۹۰ میلیون جمعیت را رقم بزند.
ممنون از توجه شما بهمن
■ جناب کاظمزادهی گرامی، ممنونم از تحلیل دقیقتان. همان طور که نوشتهاید، مسئله، رضا پهلوی نیست، مسئله گسست از تئوریهای پنجاه و هفتیهاست که تکراری است و بدون راه حل و ناتوانی آنها در شناخت نسل جدید. این که سلطنت برگشتپذیر باشد یا نباشد، مسئله این نیست در رفراندوم مشخص خواهد شد، اما مهم آن است که این نسل جدید، اسلام سیاسی را ساقط خواهد کرد. آن چیزی که باید چپها مشتاق به آن باشند.
به امید پیروزی، سعید
■ با عرض احترام بە نویسندە این مقالە، و ضمن تایید برخی از نکات ذکر شدە مخصوصا انفعال قسمت اعظم روشنفکران و اپوزیسیون خارج از رشدنمایی این جریان فقط در چند روز، این فقط مرتبط با روانشناسی فردی نیست بلکە میتواند وابستە بە فرایندهای روانشناسی اجتماعی نیز باشد:
گزینش عمومی انتخاب از روی اجبار در زمان بحران: حجم عظیمی از این گرایش نە از روی انتخاب آگاهانە و یا نتیجە طبیعی فرایندهای اجتماعی-شناختی بلکە ناشی از خلا رهبریت یک جنبش در زمان مواجهە بحران و گرایش از روی اجبار بە تنها گزینە پیش رو. بە همین منظور اتحاد نیروهای مترقی برای تعیین یک شورای رهبری از تمامی احزاب، خلقها و جریانات برای جلوگیری از گسترش اپیدمیک سطحینگری و فرایندهای نادموکراتیک جلوگیری کنند.
یزدانی
■ نکتهی درخشان این یادداشت، جابهجایی محل مسئله است: از «رضا پهلوی بهعنوان فرد» به «بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر». این متن بهدرستی نشان میدهد که ناتوانی بسیاری از تحلیلگران، نه از فقدان داده، بلکه از درهمتنیدگی سیاست با هویت، خاطره و سرمایهگذاریهای عاطفی میآید.
تحلیل شما یادآور این واقعیت مهم است که در سیاست امروز ایران، آنچه تعیینکننده است الزاماً سابقهی ایدئولوژیک یا روایتهای کلاسیک مبارزه نیست، بلکه توانایی برقراری نسبت تازه با جامعهای زخمخورده، خسته از تحقیر و تشنهی زبان غیرایدئولوژیک است. این یادداشت بیش از آنکه دربارهی یک چهرهی سیاسی باشد، آیینهای است در برابر نخبگانی که هنوز میخواهند واقعیت اجتماعی را با پیشفرضهای فرسوده توضیح دهند. دقیق، شجاعانه و بهموقع.
منوچهر بهمنی
■ تحلیل جالب و قابل تاملی هست، دعوت به اندیشیدن است به جای تکرار مکرارات. مردم ایران از اکثریت این اپوزوسیون عقبمانده اصلاحطلب و چپ محور مقاومتی جلوتر هستند. مثال در شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» از جنبش سبز سال ۱۳۸۸ تا امروز هر سال قویتر از قبل.
آزاد
■ جناب کاظم زاده با سلام،
شما تنها تیتروار گزاره هایی را بر اساس روانشناسی فردی برشمرده اید. پس تحلیل شما برای اثبات گزاره ها کجاست و آن چه شما به عنوان تحلیل درست در نگاه به رضا پهلوی می پذیرید چیست؟
در واقع شما خود پیش داوری هایی پدید آورده اید که هر کسی کوچکترین دیدگاهی در باره رضا پهلوی داشته باشد، لزوما و به اجبار باید شامل یکی از این پیش داوری ها و حکم های صادر شده از سوی شما باشد. به عنوان کسی که خود در این باره نوشته و تحلیل خود را ارائه داده است، خود را در هیچ یک از این مقوله های شما نمی یابم. شما تنها برچسب هایی را ساخته اید و لزوما باید یکی یا چند تا از اینها به من چسبیده و در نتیجه تحلیل من بیاعتبار گردد.
این گونه که نمیشود یک پدیده اجتماعی را تحلیل کرد و به ویژه خطای متدیک شما در این است که پدیده اجتماعی را به یک یا چند گزاره روان شناسی فردی تقلیل دادهاید و در اثبات آن نیز تحلیلی ارائه ندادهاید. در علوم اجتماعی بحثهایی در سال های اخیر در جریان هستند که پرسش های جدی در باره نقش گرایش هایی از روانشناسی به میان می آورند که در تلاش توضیح روندهای اجتماعی از دید روانشناسی هستند. آیا در جریان این بحث ها هستید؟
با احترام محمود تجلی مهر
■ دست مریزاد رضا کاظم زاده گرامی. مطلبی بسیار ارزنده و به موقع. در روزهای اخیر پس از مشاهده ناباوری و آشفته سری برخی کنشگران سیاسی به اقبال گسترده از رضا پهلوی در جامعه و میان جوانان و دیدن انکار گستاخانه واقعیت توسط برخی از آن ها بیش از پیش به این پدیده فکر می کردم و مهمترین عامل در این زمینه یعنی تلاش برای ندیدن یک واقعیت را نفی هویت و نیز جایگاه و انتخاب سیاسی این افراد می دیدم . شما در این مقاله به درستی بر سه عرصه تاکید کرده اید: ناتوانی آنان در گسست از پیشفرضهای تثبیتشده، وفاداریهای هویتی و سرمایهگذاریهای عاطفیِ انباشتهشده در طول زمان.
من از دیرباز در زمینه همان که شما وفاداری های هویتی نام نهاده اید مصداق های زیادی از میان کنشگران سیاسی و نیز دوستان و همفکران سابق خودم به ذهنم خطور می کرد. با خود می اندیشیدم که فلانی انسان هوشمندی است و قاعدتا باید فلان مساله و خطا بودن آن رویکرد را دریابد پس چرا چنین نیست بعد به همین عامل نفی هویت رسیدم که اگر او چریک سابق، زندانی زمان شاه، خویشاوند آن “شهید” ، تئوری پرداز و یا از رهبران فلان جریان سیاسی و ... نباشد و مواضعی را اتخاذ کند که نافی این ویزگی های هویتی باشد، چه مولفه هویتی دیگری برای او باقی می ماند؟ کدام رسانه و با چه عنوانی ترغیب می شود که به سراغ او بیاید؟ به نظر می رسد این پدیده یکی از بیماری های موجود در سپهر سیاسی ایران بویژه در میان کنشگران هم نسل من باشد.
با سپاس مجدد فریدون احمدی
■ با درود
یک نکته که بسیار مهم هست و لازم به یاد آوریست. متاسفانه اکثر کسانی که به ایران مدت مدیدی سفر نکردهاند فاقد «نگرش واقع بینانه» هستند چون از نزدیک در شرایط مردم ایران نبودهاند و نمیتوانند آن را لمس کنند. بله رضا پهلوی هم دور بوده است اما امکانات او را میتوان به عنوان یک نقطه مثبت در این کارزار محسوب نمود و نباید از آن ترسید. با خاطرات و بغض و کینه نمیتوان به جلو قدم گذاشت. بایستی با آنچه که فعلا داریم اقدام به کمک نماییم. زمان کوتاه است. مردم شکنجه میشوند.... هر روز .....
دوستان در تبعید، حقوق دائمی مانند حقوق ماهانه ثابت دارند و واقعیت امر اینست که درد ملت را دیگر در نمییابند.... با شکم سیر و با دورهمی های محفلی دائمی، نمیتوان درک درست از واقعیات اجتماعی داخل ایران داشت. درست همانند چپ فرانسه که شکمشان سیر است، پر مدعا اما فاقد شناخت و درک از محرومیت و سیستم دیکتاتوری ست و برای ایران نسخه میپیچد ... همانطور که فوکو و رفقای فیلسوف او طرفدار خمینی بودند و وی را همانند ماهاتما گاندی میدانستند! بهقول معروف صدایی که از نفس گرم برمیخیزد درد گرسنه را نمیداند.
با سپاس شاد مهر، هنرمند تجسمی و بصری ـ فیلمساز
■ نویسنده مقاله به همان شیوه ای متوسل میشود که در صدد نقد آن است و همه را با یک چوب میراند هم خیرخواهان منتقد را و هم مغرضین ایدئولوژیزده را. قابل انکار نیست که بخشی انتقادها به رضا پهلوی ناشی از دگم فکری و هویتی است (از سینه چاکان مصدقی و چپهای محور مقاومتی بگیر تا طرفداران انقلاب “شکوهمند” اسلامی). ولی بسیاری از نقدها به او هم از سر خیر خواهی و کمک به پیشبرد امر مبارزه حفظ و آبروی وی به عنوان چهرهای اثر گذار میباشد.
چیزی را که باید در نظر داشت میزان وزن سیاسی وی و محتوای مانیفیست (دفترچه اضطرار) و کادر دور و برش هست. در دو شبکه ایران اینترناسیونال و صدای آمریکا شاهد ویدیوهای معترضین داخل ایران هستیم در اولی حدود ۹۰٪ شعارها به نفع پهلوی است در دومی هیچ و احتمالا سانسور شده، هر دو باورناپذیر و در بند وابستگی. آیا تا به حال آماری درست و غیر جانبدارانه از وزن سیاسی ایشان در ایران گرفته شده است؟ آیا فراخوان ایشان مردم را به خیابان آورده و بدون آن معترضین روزهای قبل از فراخوان خیابانها را ترک میکردند؟ چرا به فراخوانش برای اعتصاب پاسخ داده نشد؟ آیا خطرناک نیست که به جای “تقویت پایدار کنش های جمعی و نهادهای مدنی*” با تبلیغ فراوان جنبش را به سوی فرد محوری هدایت کرد؟ چیزی که در انطباق با دفترچه اضطرار میباشد. آیا تدارکات لازم برای تسخیر مراکز شهرها توسط وی و جریان سیاسیاش فراهم شده بود و نیروی لازم و کارآمد برای این امر وجود داشت؟ و اگر با اتکا به دخالت بشردوستانه خارج متکی بود، رایزنیهای لازم انجام شده بود. یا فقط روی اسب سرکش ترامپ حساب باز شده بود که بیشتر خلاف جهت میدان مسابقه حرکت میکند؟
هر نیروی به تنهایی می تواند تنها بخشی از جامعه را نمایندگی کند، برای ایران عزیز راهی نمانده است جز اتحاد نیروهای دمکرا ت و سکولار در جبهه ای فراگیر که صدای ملت ایران باشد و با صداقت و شفافیت از منافع ملی دفاع کند با رعایت دمکراسی در روند مبارزه با حکومت اسلامی و نهاد محور، تا اطمینان مردم را جلب کرده و نماینده دوران گذار باشد.
با احترام سالاری
* لطفا نگاه کنید به مقاله آقای سلمان گرگانی در ایران امروز: نقش رضا پهلوی در معادلهی دموکراتیزاسیون ایران
■ جناب آقای کاظمزاده، تحلیل جالب و قابل تاملی از نگاه مخالفان پهلوی به این جریان ارائه دادید، بسیار ممنون.
ولی شاید بد نباشد یک تحلیل هم از نگاه طرفداران پهلوی به چپها و ملیون و به اصطلاح خودشان پنجاه و هفتیها ارائه دهید. احتمالا نتیجه همان خواهد شد. طرفداران پهلوی هم گرفتار نوستالژی و تعصبات و ایدئولوژی گذشتهشان یا به قول شما “پیشفرضهای ایدئولوژیک، روانی و هویتی” هستند. این مشکل این گروه و آن گروه نیست بلکه خصلت انسانیست. حتی در میان سیاستمداران و ژورنالیست های جوامع غربی هم از این نمونه ها کم نیستند. شما بعنوان روانشناس حتما بهتر از بنده از این پدیده مطلع هستید.
و اما در مورد دلایل محبوبیت “جهشی” شاهزاده پهلوی تحلیلهای زیادی در مطبوعات بیان شد، من شخصا نه اطلاعات لازم در مورد بیان نظر قاطع در این مورد را دارم و نه تخصص اینکار را. ولی بدون شک آنطوری که شما بیان فرمودید فقط “سیاستورزی کمادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشتههای فرقهای” دلیل آن نیست. این پدیدهای پیچیده تر از آن هست. بهتر است هیجان زده و به اصطلاح جوگیر نشویم و قضاوت را به آیندگان واگذاریم. این تجربه بنده بعنوان ناظر تحولات تحولات ۵۰ سال اخیر و اطلاعات ناچیزم از تاریخ معاصر ایران عزیز ماست. ایران را دوست بداریم. فرهنگ و تاریخ این کشور را به حراج نگذاریم.
به امید آزادی و دموکراسی در این مملکت دیکتاتور زده.
با احترام رضا
■ مقاله اقای کاظم زاده بسیار دقیق و تامل برانگیز بود. با ایشان هم عقیده ام که برای درک درست در نقش محوری رضا پهلوی در اینده ی سیاسی ایران به بازخوانی مسئل بنیادینی که شاهزاده به آن پایبند است از جمله حفظ تمامیت ارضی، دموکراسی، حاکمیت قانون، رفراندوم و حقوق بشر پرداخت. این مقاله درست نشان داد که شناخت دقیق ظرفیتهای واقعی ایشان به وفاق ملی به دور از تصویرسازیهای رسانهای، ضرورتی است که جامعهی سیاسی ایران ما به آن نیاز مبرم دارد و به پیشبرد این اهداف کمک شایانی خواهد کرد.
با احترام: کرم نژاد
■ جناب کاظمزاده با تشکر فراوان از زحمتی که کشیدید و تصویر بهتری از چرایی دگماتیسم در نزد سیاسیون کشورمان ارائه دادید. ضمن تائید نظرات کاربران محترم سعید و منوچهر بهمنی و فریدون احمدی باید اضافه کنم که محبوبیت جهش وار مدعیان رهبری, یکی به علت ضرورت عاجل داشتن رهبر در لحظه قیام است و دیگری تصورات از پیش شکل گرفته از آینده کشور بوسیله آن رهبر است. این موضوع در سال ۵۷ همچون امروز به عنوان یک اصل صادق بود. احزاب و سازمانها و اشخاصی که از چرایی محبوبیت خمینی در ۵۷ و حال رضا پهلوی شکایت میکنند در واقع از عدم محبوبیت خودشان خشمگیناند.
نیما
۱۵ ژانویه ۲۰۲۶
زمانی که معترضان به بازارها و خیابانهای ایران آمدند، رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، با گلوله به استقبالشان رفت. پس از دو هفته سر دادن شعار «مرگ بر دیکتاتور»، شبهنظامیان همپیمان با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سوار بر انبوهی از موتورسیکلتها و با در دست داشتن سلاحهای خودکار، وارد عمل شدند. همراه با تکتیراندازها، به سوی هممیهنان خود شلیک کردند و صورتها و اندامهای جنسی را هدف گرفتند. سردخانهها لبریز شدهاند. اجساد در کیسهها بر روی پیادهروهای آغشته به خون انباشته شدهاند. ممکن است چندین هزار نفر کشته شده باشند. هزاران زخمی بازداشت شدهاند؛ برخی را از تختهای بیمارستان به سلولهای زندان کشاندهاند، با سرنوشتی نامعلوم.
این میبایست لحظهای باشد که به ۴۷ سال حاکمیت روحانیون پایان میدهد. ایرانیان، دستکم بهخاطر شجاعتشان، سزاوار زندگی در کشوری دموکراتیک و برخوردار هستند. جهان نیز از آن سود خواهد برد اگر ایران، بهجای آنکه تهدیدی هستهای و صادرکننده خشونت در سراسر خاورمیانه باشد، به قدرتی باثبات، بردبار و تجاری بدل شود. اما اعتراضها بهتنهایی به استبداد پایان نمیدهند. حملهای که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به آن میاندیشد، چگونه میتواند به سرنگونی ملاها کمک کند؟ و اگر رژیم فروبپاشد، چه چیزی در پی آن خواهد آمد؟
رژیم ایران بهسبب ضعف خود بیرحم است
حاکمان ایران بهسبب ضعف خود بیرحماند. جایی برای عقبنشینی ندارند و چیزی جز خشونت برای عرضه به مردمشان در اختیارشان نیست. در داخل، شهروندان ایران ناچارند اقتصادی در حال کوچک شدن، افزایش سریع قیمت مواد غذایی، بیکاری و فقر رو به وخامت را تحمل کنند. در خارج، رژیم تحقیر شده است؛ نیروهای نیابتیاش در لبنان، سوریه و غزه، عمدتاً بهدست اسرائیل، از سال ۲۰۲۳ به اینسو ضربه خورده یا نابود شدهاند.
جنگ ۱۲روزه سال گذشته نشان داد که رژیم حتی قادر به حفاظت از فرماندهان و تأسیسات هستهای خود نیست. پس از سرکوب اعتراضها در سالهای پیشین، آقای خامنهای گاه امتیازهایی داده بود، از جمله شلگرفتن در اجرای قوانین پوشش زنان. این ماه، دولت او پیشنهاد پرداخت کمکهزینهای عمومی معادل ۷ دلار در ماه را مطرح کرد، به امید آنکه خشم عمومی را بخرد؛ پیشنهادی که با تمسخر مواجه شد.
روزهای پیشِ رو آکنده از عدمقطعیت و خطر است. معترضان فعلاً از خیابانها عقبنشینی کردهاند، هرچند هیچکس نمیداند تا چه زمانی. بدترین سناریو آن است که رژیم در قدرت بماند، با خون به هم پیوسته، و ایرانیان را به رکودی همراه با سرکوبی پایدار محکوم کند. سناریوی بد دیگر، فروغلتیدن ایران به خشونتی بدتر است. فروپاشی یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰، تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ و جنگ داخلی سوریه، درسهای تلخی درباره دشواری پایان دادن به دههها سرکوب بدون برانگیختن خونریزی گسترده ارائه میکنند. کردها، آذریها، بلوچها یا دیگر جداییطلبان ممکن است قیام کنند و ایران به هرجومرج فرو رود. با افزودن حضور اورانیوم غنیشده، دانشمندان هستهای و افراطگرایان مذهبی، مخاطرات بسیار جدی میشود. هراس از آنچه پس از آن میآید، شاید توضیح دهد که چرا برخی در داخل ایران تاکنون به اعتراضها نپیوستهاند.
در میانه، سناریوهایی وجود دارد که در آن رژیم دچار شکاف میشود. شاید سپاه پاسداران رهبر جمهوری اسلامی را کنار بزند. یا جناحی از سپاه به نام مردم قدرت را در دست گیرد و برای کسب مشروعیت، جناحهای رقیب را بابت کشتارهای اخیر به پاسخگویی بکشاند. در این صورت، ممکن است ارتش منظم که تاکنون کنار ایستاده است، به آنها کمک کند. در هر حال، مردان جدیدِ در رأس قدرت میتوانند در پی توافقی برآیند که در آن آمریکا در برابر اعمال محدودیتهای سختگیرانه بر برنامه هستهای و موشکهای بالستیک ایران، تحریمها را لغو کند.
آمریکا شاید به «قطع سر سیاسی» بیندیشد
آمریکا میتواند بکوشد ضربهای به رژیمی وارد کند که بیش از چهار دهه است زخمی کهنه در سیاست واشنگتن بهشمار میرود. این هفته، آقای ترامپ ابتدا تهران را به اقدام «بسیار شدید» تهدید کرد و همزمان خواستار اعتراضهای بیشتر شد، و سپس ظاهراً عقب نشست — اینکه این کار نیرنگ بود یا احتیاط، روشن نیست. اگر او حمله کند، گزینه ترجیحیاش احتمالاً ضربهای محدود خواهد بود. شاید به «قطع سر سیاسی» بیندیشد، تا حدی شبیه اقدامی که اخیراً در ونزوئلا بر آن نظارت داشت؛ اقدامی که در آن، علی خامنهای منفور برکنار یا کشته شود. یا آمریکا میتواند بمبها و موشکهایی را بر برخی نقاط منتخب در داخل ایران فرو ریزد، شاید با هدف قرار دادن سازههای مرتبط با سپاه پاسداران.
با ریسک کمتر، آمریکا میتواند به پایان دادن به قطع ارتباطات تحمیلشده از سوی رژیم کمک کند، از طریق قاچاق تجهیزات استارلینک به داخل ایران. یکی از نشانههای اهمیت این موضوع آن است که نیروهای امنیتی در پی یافتن نمونههایی هستند که هماکنون در کشور وجود دارد. کاخ سفید همچنین بهطور ضمنی از یک چهره اپوزیسیون در تبعید، رضا پهلوی، ولیعهد پیشین که پس از سرنگونی شاه در سال ۱۹۷۹ از ایران گریخت، حمایت میکند. او نیز از فاصلهای امن در ایالت مریلند، معترضان را به قیام برای برقراری دموکراسی فرا میخواند. در غیاب اپوزیسیون سازمانیافته در داخل ایران، شاید کشور بتواند نوعی از پادشاهی را احیا کند.
با این حال، صرف مرور گزینهها نشان میدهد که موفقیت اقدام آمریکا تا چه اندازه دشوار خواهد بود. اگر آقای ترامپ دستور حملات را صادر کند، ایران به مجموعهای قدرتمند از موشکهای کوتاهبرد و دوربرد مجهز است که میتواند در سراسر خاورمیانه دست به تلافی بزند و به تشدیدی غیرقابل پیشبینی بینجامد — و به همین دلیل است که کشورهای منطقه نسبت به حمله آمریکا هشدار میدهند. «قطع سر» از هوا به اطلاعاتی بسیار دقیق نیاز دارد، آن هم علیه دشمنی که از پیش آگاه شده است. حتی با کنار رفتن آیتالله، توافقی به سبک کاراکاس با سپاه پاسداران بعید است ثباتی پایدار ایجاد کند؛ زیرا ایرانیان داغدار، تشنه انتقام از ژنرالهایی خواهند بود که دستانشان به اینهمه خون تازه آلوده است.
شیوه نوین جهان
مخاطرات بهغایت بزرگاند. با حضور آقای ترامپ در قدرت، قطعیتهای قدیمی در ژئوپلیتیک در حال ذوب شدن است. دغدغه او هرگز احترام به حقوق بینالملل یا پرورش باشگاهی از دموکراسیهای لیبرال نخواهد بود. اما حتی در حالی که ایران از سوی متحدانش، چین و روسیه، رها میشود، او بیش از هر رئیسجمهور اخیر آمریکا آماده است اگر گمان کند که این کار نفوذ آمریکا و اعتبار شخصی خودش را افزایش میدهد، تغییرات بزرگی را رقم بزند. هر مداخله، آزمونی است از اینکه چه نوع جهانی شکل خواهد گرفت.
زمانی، هر خیزش مردمی نوید تولد یک دموکراسی جدید را میداد. افسوس که پس از ناکامیهای بهار عربی، دیگر بهسادگی نمیتوان تصور کرد که مسیر ایران چنین ساده باشد. با این همه، امید آن است که در گذر زمان، فروپاشی رژیم به سود مردم شجاع ایران تمام شود؛ مردمی که بار دیگر ثابت کردهاند بزرگترین موهبت کشورشان هستند.
مصاحبه/گفتگو با مایکل والزر به مناسبت جنبش ملی و سراسری در ایران و احتمالهای پیش رو
شیریندخت دقیقیان- اسفندیار طبری
۱۴ ژانویه ۲۰۲۶
مصاحبه/گفتگوی زیر با مایکل والزر به مناسبت جنبش ملی کنونی در ایران و سرکوب آن از سوی رژیم و احتمالهای گوناگون دربرابر آن انجام شده است. پروفسور مایکل والزر از مشهورترین فیلسوفان سیاسی نیمهی دوم قرن بیستم است که از جوانی در جنبش حقوق مدنی امریکا مشارکت فعال داشته و سالها مجلهی Dissent را در آمریکا اداره کرده است. نظریههای نافرمانی مدنی، سکولاریسم، عدالت، و نقد اجتماعی والزر مورد توجه فیلسوفان نیمۀ دوم قرن بیستم و قرن کنونی بوده است. والزر یک سوسیالدموکرات یهودی با منش لیبرال است.
در پایان این گفتگو مجموعه نوشتهها و مصاحبهها با مایکل والزر به زبان فارسی قابل دسترس است. از این فیلسوف، استاد فلسفهی سیاسی و مبارز مدنی پیشکسوت برای انجام این گفتگو/مصاحبه در شرایط خطیر کنونی و کمبود وقت، سپاس فراوان داریم.
طبری- دقیقیان
دقیقیان: پروفسور والزر شما در کتاب Just and Unjust Wars یا «جنگهای عادلانه و ناعادلانه» مفهوم مهمی را مطرح کردهاید: “دخالت بشردوستانه” همچون پاسخ به سرپیچیهای گسترده از حقوق بشر. شما استدلال کردهاید که جنگ تنها زمانی میتواند از نظر اخلاقی موجه باشد که ملاکهای سختگیرانهای برای jus ad bellum یا عدالت در آغازکردن جنگ و jus in bello یا عدالت در اجرای جنگ رعایت شده باشند. شما همچنین، اهمیت بسیاری به محافظت از مردم غیرنظامی دربرابر شقاوت حکمرانانشان میدهید و حتی فرماندهان خود جنبشها را متعهد به پرهیز از به بار آوردن تلفات مردمی میدانید. پیشتر چندین نمونهی تاریخی را بررسی کردهاید که دخالت بشردوستانه از سوی یک کشور رسمی مشروع بوده است، مانند دخالت ناتو در صربستان در ۱۹۹۱ در جریان جنگ کوزوو. اما همچنین موارد شکست بینالمللی در دخالت نظامی در رواندا در ۱۹۹۴ یا در منطقهی دارفور در سودان در ۲۰۰۳ را بررسی کرده و گفتهاید که در این موردها تنها کافی نبود که شورای امنیت سازمان ملل متحد مجوز تحریمها علیه حاکمانِ عامل قتلعامهای گسترده را صادر کرد، و در نتیجه، جنایت علیه بشریت اتفاق افتاد.
پیرامون شرایط حاضر در ایران، با توجه به خلاصهی فوق از استدلالهای شما، به پرسش اصلی نزدیک میشوم؛ پرسشی که در ذهن میلیونها ایرانی مطرح است و به واقع، از سوی تظاهر کنندگان در حمامهای خونٍ خیابانهایی بیان شده که رژیم بین ۱۲ تا ۲۰ هزار شهروند غیرمسلح را که اکثریت آنها جوان بودهاند، کشته است. دیگر نیازی به توصیف صحنههای دهشتانگیز والدین در جستجوی عزیزانشان در تالارهای پر از کیسههای سیاه نیست...
پرزیدنت ترامپ در دو هفتهی اخیر، برخلاف دیگر رئیس جمهورهای ایالات متحدهی امریکا شقاوت علیه مردم ایران را محکوم کرده و حمایت خود از جنبش کنونی را با تهدید رژیم اسلامی بیان کرده است. آیا شما فاجعهی انسانی و سیاسی جاری در ایران را همچون نمونهای میبینید که در آن دخالت بشردوستانه مشروعیت یافته باشد؟
مایکل والزر: پاسخ من به دوستان ایرانی: در نیویورک نشستهام و پرسشهایی پیرامون زندگی و مرگ پیش روی من هستند که تنها با تردید بسیار میتوانم به آنها پاسخ گویم. نشستهام و انتظار میکشم و انتظار... برای پرزیدنت ترامپ که دست به عمل بزند. هر چه بتوانم اکنون بنویسم ممکن است ده دقیقهی دیگر نامربوط باشد.
من هیبت مردم ایران را میستایم که برعلیه یک رژیم وحشی و سرکوبگر، تظاهرات و خیزش کردهاند؛ آنها اعتراضات را با وجود پاسخ مرگبار دولت حفظ کرده و ادامه دادهاند.
میدانید که من مداخلههای بشردوستانهی قهرآمیز برای پایان دادن به کشتارهای خمرهای سرخ در کامبوج و قتل عامهای اقلیتهای قومی در سودان و رودزیا را حمایت کردهام. دخالتهای از این دست میتوانند به تغییر رژیم بینجامند، اما تغییر رژیم به تنهایی دلیلی برای اعمال نیروی جنگی ورای مرزهای بین المللی نمیتواند باشد. بر این باورم که باید راههایی باشد برای دولتهای خارجی متعهد به لیبرال دمکراسی جهت حمایت از خیزشهای دمکراتیک مانند امروز در ایران – با دیپلماسی، با تحریمهای اقتصادی، و با عملیات نظامی محدود و به دقت طراحی شده.
مداخلههای نظامی حتی با نیتهای خوب و با تعهدهای لیبرال هم میتوانند پیامدهای بسیار بدی به بار بیاورند، مانند آنچه در لیبی چند سال قبل شاهد بودیم. بنابر این میخواهم در اینجا بسیار محتاط باشم. نخست برای ایالات متحده (و متحدانی که میبایست میداشتیم، ولی نداریم) بسیار ضروری است که به خواستههای معترضان ایرانی گوش بدهد. به گمانم به دلیل گستردگی اعتراضات، سازماندهی داخلی هم در کار است. باید دید ساماندهندگان اعتراضات چه مطالباتی دارند؟ چه نوع کمکی و برای چه مدت میخواهند؟ آیا آنها آمادهی به دست گرفتن کارکردهای دولت هستند؟ در شهرهای مشخص؟ در کل کشور؟ اگر رژیم فروبپاشد و هیچ نیروی خارجی روی زمین نباشد (که قرار نیست باشد) چه اتفاقی پس از آن میافتد؟ جنگ داخلی؟ آشوب سراسری؟ یا گونهای گذار بدون خونریزی؟ تصمیمهای مهم و حیاتی باید در داخل گرفته شوند، نه در خارج. سپس آنگاه ممکن است گونهای مداخلهی نظامی موجه دانسته شود.
دقیقیان: شما در نوشتهی خود در ۱۹۶۷ با عنوان “تعهد به نافرمانی مدنی”، بر روی نافرمانی مدنی همچون یک تعهد اخلاقی در هنگامی که یک دولت علیه مردم خود رفتار میکند، تأکید کرده اید. در هفتههای اخیر، مردم ایران نمونهای شکوهمند از این رفتار را دربرابر دولت اسلامی ناکارآمد اجرا کردهاند. مستبدان و طبقات حاکمه و در رأس آنها آیتالله خامنهای با حرام کردن صدها میلیارد دلار از سرمایهی ملی ایران کوشیدهاند اَبَرجنونهایی مانند زدودن اسرائیل و ملت یهود از پهنهی زمین (!) و ساختن حسینه در محل کاخ سفید را به پیش ببرند!!! اکثریت مردم ایران با سیاستهای ضدغرب و اسرائیل ستیز حاکمان اسلامی که فقر شدید و محرومیت اجتماعی را به آنها تحمیل کرده، به مخالفت برخاستهاند. تمام شهرهای ایران اعتصاب و تعطیل کردند و صفوف طولانی از از تظاهر کنندگان در همه جا به راه افتادند.
پس از کشتار جمعی روزهای اخیر، شما چگونه ابعاد این نافرمانی مدنی مردم ایران را ارزیابی میکنید؟ آیا پس از خشونت وصفناپذیر رژیم که مردم را خشمگین ساخته، این روش همچنان میتواند کارآیی داشته باشد؟ اگر بله، نافرمانی مدنی چه شکلها و محتواهای خلاقی را میتواند برای فراروی به مرحلهی بعد در پیش بگیرد؟
مایکل والزر: همانطور که گفتم، من هیبت مردم ایران را میستایم که برعلیه یک رژیم وحشی و سرکوبگر تظاهرات کرده و خیزش و نافرمانی مدنی کردهاند؛ آنها اعتراضات را با وجود پاسخ مرگبار دولت حفظ کرده و ادامه دادهاند. در صورتی که با شرایطی که گفته شد، اقدام نظامی محدود و دقیق موجه دانسته شود، باید به دنبال آن، حمایت همه جانبه و نیرومند سیاسی و اقتصادی برای یک گذار دمکراتیک صورت بگیرد. اما باید بدانید که همه چیز بستگی به توانمندی، انسجام و استقامت معترضان دارد.
طبری: اگر ممکن است، نظر خود را پیرامون نوع همبستگی جهانی کنونی با معترضان ایرانی تفسیر کنید. این همبستگی تا چه اندازه باید به اقدامات عینی یا مداخلهی سیاسی بینجامد؟
مایکل والزر: پاسخ خود من همبستگی با خیزش کنونی مردم ایران است – یعنی در درجهی نخست، همان همبستگی بینالمللی قدیمی در میان چپها که شوربختانه در زمان کنونی چندان اثری از آن نیست. من به دلیل امتناع بسیاری از چپگرایان آمریکایی و اروپایی در ابراز حمایت از مردم در خیابانهای شهرهای ایران، دچار وحشت شدهام. میپرسیم یک چنین همبستگی مردمی چگونه باید اتفاق بیفتد؟ به نظر من با تظاهراتهای گسترده و پرجمعیت؛ ملاقات با ایرانیان تبعیدی لیبرال و دمکرات، و فشار بر دولتها برای برای اقدام.
طبری: چگونه میتوان در تحلیل پویشمندیهایِ سیاسیِ تأثیرگزار، نقد شما از قدرت سیاسی را بر پاسخ بینالمللی به جنبش کنونی به کار بست؟ آیا منافع ژئوپلیتیک مانعی بر سر راه حمایت صادقانه از جامعهی مدنی ایران شده است؟
مایکل والزر: باید به شما بگویم که دونالد ترامپ متعهد به لیبرال دمکراسی نیست؛ لیبرالهای امریکایی فقط میتوانند نسبت به سیاست خارجی او مشکوک باشند؛ بسیار معاملهگرانه است: چه چیز برای ایالات متحده خوب است؟ اگر ترامپ یک معامله مانند ونزوئلا با سپاه پاسداران بکند، چه؟ یا انجام برخی رفورمها، پایان بلندپروازیهای هستهای و سپس پایان تحریمها، کنترل ایالات متحده بر نفت ایران و خیلی زود بازگشت رژیم به همان سرکوب گذشته؟
طبری: چگونه مشروعیت مقاومت مردم ایران دربرابر حیوان صفتی رژیم ارزیابی میکنید؟ آیا خط قرمزهای اخلاقی برای شکلهای گوناگون مقاومت مشروع قائل هستید؟ در سال ۱۹۷۹ در ایران یک انقلاب صرفأ سیاسی و نه ساختاری اتفاق افتاد. شاه در فکر تغییر ساختاری در سالهای ۱۹۷۷ و ۱۹۷۸ بود، اما انقلاب به او مهلت نداد. رژیم اسلامی تا امروز در همان ساختارها گیر کرده است. در مدت چهل و هفت سال این انسداد به شکاف میان رژیم و نسلهای جوان دامن زده است. فرهنگ روشنفکری چپ به طور عمده نسل انقلاب ۱۹۷۹ را نمایندگی میکند و برخلاف نسل جوان هر گونه خشونت علیه رژیم و نیز دخالت خارجی را رد میکند. جنبش سبز در ایران در سال ۲۰۰۹ نمونهای از شکست به دلیل این گرایش بود. جنبش اخیر که از دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شده این شکاف را حتی عمیقتر و برنگذشتنی ساخته است. آیا به نظر شما پس از کشتار جمعی اخیر توسط رژیم، همچنان امکان گذار مسالمت آمیز و غلبه بر این شکاف وجود خواهد داشت؟
مایکل والزر: میپرسید آیا خط قرمزهای اخلاقی برای اعتراضات وجود دارند، و خود پرسش شما نشان میدهید که پاسخ به آن را میدانید. همواره خط قرمزها وجود دارند و هنگامی که اعتراضات، نیروی انقلابی پیدا میکنند، این خط قرمزها اهمیت خاصی مییابند. بهترین شکل مقاومت از نوع خشونت پرهیز است، اما اگر خشونت رژیم، پاسخی خشونتآمیز را اقتضا کند، این خشونت همواره باید متوجه عوامل فعال رژیم باشد و نه هرگز علیه غیرنظامیان (شامل افراد مدنی که از پیوستن به گروههای خاصی خودداری میکنند). اختلاف نظر دلیلی نمیشود برای استفاده از نیروی قهر. تاریخی طولانی از جنبشهای انقلابی داریم که کارشان به شقاوت و ترور ختم شده، زیرا آنها از مدارا با مخالفان خود درون و بیرون از جنبش خودداری کردهاند.
از شما بسیار سپاسگزاریم.
———————-
مصاحبۀ اختصاصی گاهنامۀ فلسفی خرمگس با فیلسوف آمریکایی، مایکل والزر- سکولاریسم
رامین جهانبگلو- اسفندیار طبری- شیریندخت دقیقیان
https://jomhouri.com/jomhouri/archives/19925
طبقه بندی مایکل والزر از گونههای نقد اجتماعی- نوشته شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/725452/
لیبرالیسم و هنر تفکیک – مایکل والزر – شرح و ترجمه: شیریندخت دقیقیان
https://armanfoundation.com/wp-content/uploads//2020/03/articlemi.pdf
تعهدهای لیبرال- مصاحبهای با مایکل والزر در مورد کتاب جدید او: “مبارزه برای یک سیاست شرافتمندانه- ترجمهی شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/766741/
تعهد به نافرمانی - ترجمه و شرح: شیریندخت دقیقیان
https://www.radiozamaneh.com/698971/
■ آقای والزر ارجمند
مصاحبۀ شما زیر عنوان “جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” را با اشتیاق خواندم. نکات آموزندۀ بسیاری را در این مصاحبۀ کوتاه به میان آوردهاید؛ احتیاط به حقی را در اظهارنظر در بارۀ مبارزات مردم ایران معمول داشتهاید، و با صراحت مسئولانهای در بارۀ سیاست خارجی ترامپ قضاوت کردهاید. در این مجموعه، این اشارۀ شما که “نشستهام و انتظار میکشم و انتظار... برای پرزیدنت ترامپ که دست به عمل بزند” برای من نامنتظر بود. بسیار مایلام بدانم انتظار چگونه عمل “به دقت طراحی شده”ای از جانب ترامپ را، در حمایت از مبارزات مردم ایران، داشتهاید.
با احترام علی پورنقوی
نیویورکتایمز / ۱۴ ژانویه ۲۰۲۶
اعتراضات در ایران علیه جمهوری اسلامی، گستردهتر و تهاجمیتر از هر زمان دیگری به نظر میرسد. سرکوب دولتی نیز همزمان خشنتر شده است.
به گفته کارشناسان و تحلیلگران، حاکمیت و رهبر ۸۶ ساله آن، آیتالله علی خامنهای، این اعتراضات رو به گسترش را تهدیدی وجودی تلقی میکنند و برای حفاظت از دولت و منافع نهادی خود، با زور پاسخ دادهاند.
پس از نزدیک به ۵۰ سال حضور در قدرت، بسیاری از مردم ایران به این نتیجه رسیدهاند که حکومت به وعده خود برای فراهمکردن زندگی بهتر برای همه ایرانیان خیانت کرده است. به همین دلیل، در شمار زیادی در سراسر کشور به خیابانها آمدهاند و خواستار پایان این نظام شدهاند.
اگرچه بسیاری امیدوارند این اعتراضات به سرنگونی حکومت بینجامد، همانگونه که شاه ایران در سال ۱۹۷۹ سرنگون شد، اما به گفته تحلیلگران، این امید تا حدی خوشبینانه است. آنان میگویند حکومت به احتمال زیاد ناآرامیهای کنونی را سرکوب خواهد کرد، هرچند این تظاهرات نارضایتی عمیقی را آشکار کرده که در بلندمدت شاید مهارشدنی نباشد.
علی واعظ، مدیر پروژه ایران در گروه بینالمللی بحران، یک نهاد پژوهشی، درباره این اعتراضات گفت: «حکومت احساس تهدید وجودی کرد و مشت آهنین را فرود آورد، بنابراین فکر میکنم این دور از اعتراضات احتمالاً به پایان برسد. اما از آنجا که نظام فقط میتواند سرکوب کند و قادر به حل ریشههای نارضایتی نیست، صرفاً در حال خریدن زمان تا دور بعدی رویارویی میان دولت و جامعه است.»
با توجه به قطع اینترنت در ایران، دستیابی به تصویر روشنی از ابعاد اعتراضات یا شمار کشتهشدگان دشوار است. با این حال، ولی نصر، کارشناس ایران در مدرسه مطالعات پیشرفته بینالمللی دانشگاه جانز هاپکینز در واشنگتن، پیشبینی کرد خشم عمومی ادامه خواهد یافت. او در نشستی برای مؤسسه کوئینسی، یک اندیشکده مستقر در واشنگتن، گفت: «این اعتراضات بسیار مهم بودند و حتی اگر فروکش کنند، خشم ناشی از آنها از بین نرفته است.»
عامل غیرقابل پیشبینی همیشگی، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکاست. او دولت ایران را به دلیل سرکوب شدید اعتراضات به حمله تهدید کرده و گفته میشود در حال بررسی گزینههای مختلفی، از حملات هوایی تا حملات سایبری است؛ آن هم در حالی که بهتازگی پیشنهاد اعمال تحریمهای اقتصادی علیه شرکتهای طرف معامله با ایران را مطرح کرده است.
با این حال، آقای ترامپ همزمان به نظر میرسد علاقهمند به ازسرگیری مذاکرات با ایران باشد؛ مسیری که میتواند راه خروجی برای حکومت فراهم کند، اگر بتواند به کاهش بخشی از تحریمها دست یابد و تا حدی خشم عمومی را فروبنشاند.
این اعتراضات نشان میدهد که بسیاری از ایرانیان اکنون بر این باورند که انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ نتوانسته نیازهای اقتصادی روزمره آنان را برطرف کند و در عوض، تمرکز خود را بر گسترش قدرت نظامی از طریق غنیسازی هستهای و نیروهای نیابتی در منطقه گذاشته است.
در عین حال، حکومت همچنان انحصار استفاده از زور را در اختیار دارد و نشان داده که آماده است برای درهم شکستن این چالش از آن استفاده کند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که بر اساس قانون اساسی موظف به حفاظت از جمهوری اسلامی ــ انقلاب، ایدئولوژی و رهبر آن ــ است، ریشههای سیاسی و الهیاتی خود را در انقلابی دارد که محمدرضا شاه پهلوی و دولت سکولار و غربگرای او را کنار زد. این نهاد همچنین بهشدت در اقتصاد کشور، از جمله در بخشهای نفت، دفاعی و قاچاق، نفوذ دارد.
تا کنون هیچ جدایی یا ریزش جدی از سوی نیروهای امنیتی یا ارتش به نفع مخالفان گزارش نشده است. اپوزیسیون همچنان پراکنده است و میزان حمایت اجتماعی آن روشن نیست. از جمله چهرههایی که خود را رهبران بالقوه معرفی میکنند، رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران است که در تبعید زندگی میکند.
به گفته صنم وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در اندیشکده چتمهاوس، پدر او ۴۷ سال پیش در روز جمعه ایران را به مقصد تبعید ترک کرد. این سالگرد میتواند به نقطهای برای بسیج اعتراضات بیشتر و افزایش حمایت از آقای پهلوی بدل شود؛ کسی که خود را بهعنوان رهبری غیرمنتظره برای ایرانی متفاوت معرفی میکند.
در جریان انقلاب ۱۹۷۹، شاه از بهکارگیری قاطع زور عقبنشینی کرد، ارتش و نخبگان دچار شکاف شدند و یک چهره محبوب ــ روحالله خمینی ــ برای رهبری اپوزیسیون وجود داشت که در میان روحانیت و اقشار فقیر پایگاه پرشوری داشت.
این بار، فروپاشی ارزش ریال ــ ابتدا تدریجی و سپس ناگهانی در ماه گذشته ــ موجب اعتراض شدید طبقه قدرتمند بازاری شد. این اعتراض بهسرعت به هزاران ایرانی گسترش یافت که دیگر توان تأمین نیازهای اولیه زندگی را نداشتند. اقتصاد ایران تحت تحریمهای شدید بخش بزرگی از جهان به دلیل برنامه هستهای قرار دارد و کشور همچنین با بحران کمآبی روبهروست.
در ابتدا، دولت با سخنان آرامکننده درباره شنیدن مطالبات مردم و برکناری رئیس بانک مرکزی به ناآرامیها واکنش نشان داد. اما وقتی این اقدامات نتوانست خشم عمومی را مهار کند، حکومت به خشونت و اتهامزنی درباره «تروریسم» روی آورد. آیتالله خامنهای وعده داد از انقلاب دفاع کند و ایالات متحده و اسرائیل را به تحریک و تأمین مالی اعتراضات متهم کرد.
تهدیدهای آقای ترامپ برای مداخله، ظاهراً فقط این باور حکومت را تقویت کرده که تظاهرات خطری است که باید ریشهکن شود. بنا بر گزارش گروههای حقوق بشری و اظهارات یک مقام بهداشت ایران، صدها و شاید هزاران نفر کشته شدهاند.
الی گرانمایه، کارشناس ایران در شورای روابط خارجی اروپا، گفت: «رادیکالیسم معترضان و سرعتی که خشونت در هر دو طرف گسترش یافته، گواه یک کشور دوپاره است. حکومت و نیروهای امنیتی این وضعیت را امتداد جنگ آمریکا و اسرائیل میدانند و احساس میکنند باید با تمام قوا برای نابودی آنچه تروریسم میخوانند وارد عمل شوند.»
به گفته او، جنگ ماه ژوئن و اعتراضات اخیر ظاهراً تنشهای پیشین میان سپاه پاسداران و ارتش را کاهش داده است.
اگرچه ممکن است نظام سیاسی به پایان نرسد، اما به نظر میرسد انقلاب اسلامی مسیر خود را طی کرده باشد. پس از نزدیک به ۵۰ سال، تلاشهای آن برای صدور انقلاب در خاورمیانه ناکام مانده و نسل جدید اهداف متفاوتی دارد و تمایل کمتری برای زندگی تحت قوانین سختگیرانه اسلامی نشان میدهد؛ قوانینی که نخبگان خود آنها را نقض میکنند.
تهدیدهای تازه واشنگتن موجب شده مقامهای ایرانی اعلام کنند مایلاند مذاکرات پرنوسان خود با مقامهای آمریکایی درباره برنامه هستهای و اعتراضات را از سر بگیرند و تشدید کنند.
صنم وکیل گفت که اگرچه این کار از نظر سیاسی دشوار است، اما اگر ایران سرانجام با توقف غنیسازی اورانیوم تحت نظارت بینالمللی موافقت کند ــ که پس از بمبارانهای تابستان گذشته، به نظر میرسد عملاً نیز غنیسازی متوقف شده ــ آقای ترامپ احتمالاً در پاسخ برخی از تحریمهای مهم اقتصادی را لغو خواهد کرد. حکومت میتواند این نتیجه را بهعنوان پیشرفت اقتصادی به مردم ایران عرضه کند.
در عین حال، مسئله آینده آیتالله خامنهای نیز مطرح است؛ رهبری که تمایلی به اتخاذ تصمیمهای دشوار برای تغییر نشان نداده است. خانم گرانمایه پیشبینی کرد که این اعتراضات بحثها درباره نقش او را تشدید خواهد کرد.
با توجه به سن رهبر، مسئله جانشینی در هر حال در راه است. علی واعظ از گروه بحران گفت: «احتمال دگرگونی دروننظام بسیار بیشتر از احتمال تغییر کامل رژیم است.»
او افزود که در سوی دیگر جهان، روی کار آمدن دلسی رودریگز، معاون رئیسجمهور ونزوئلا، بهعنوان رهبر این کشور پس از آنکه ایالات متحده نیکلاس مادورو، رئیسجمهور، را بازداشت کرد، نشان میدهد واشنگتن حاضر است با همان ساختار حکومتی کنار بیاید، به شرط آنکه رأس آن تغییر کند.
الی گرانمایه گفت اصلاحات پایدار در ایران در نهایت نیازمند یک توافق با واشنگتن است: «حتی اگر این اعتراضات در نهایت به ساختار قدرت تازهای منجر شود، فقط یک توافق جامع با آمریکا میتواند سایه دائمی جنگ و تحریمها را که نسلهای زیادی از ایرانیان زیر آن زیستهاند، از میان بردارد.»
———
* استیون ارلانگر خبرنگار ارشد دیپلماتیک در اروپا است و در برلین مستقر است. او از بیش از ۱۲۰ کشور، از جمله تایلند، فرانسه، اسرائیل، آلمان و اتحاد جماهیر شوروی سابق، گزارش تهیه کرده است.
جمشید ک. چاکسی و کارول ای. بی. چاکسی
۱۳ ژانویه ۲۰۲۶
رژیم ایران ممکن است سقوط کند، اما حمله آمریکا آن را سر پا نگه میدارد
بار دیگر دهها هزار ایرانی جان خود را به خطر انداختهاند تا علیه رژیم اقتدارگرای دینی حاکم اعتراض کنند. و همانگونه که در اعتراضات پیشین نیز رخ داده، حکومت در پاسخ، دسترسی اینترنت در سراسر کشور را قطع کرده، خشونت گسترده علیه شهروندان بهکار گرفته و تقصیرها را به گردن «دشمنان خارجی» انداخته است. شمار قربانیان اعتراضات رو به افزایش است: «سازمان حقوق بشر ایران»، یک سازمان غیردولتی مستقر در نروژ، برآورد میکند که از اواخر دسامبر تاکنون بیش از ۶۰۰ معترض در سراسر کشور کشته شدهاند.
به نظر میرسد دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، که احتمالاً پس از برکناری اخیر نیکلاس مادورو، رهبر ونزوئلا، جسورتر شده است، بارها تهدید کرده که در صورت ادامه سرکوب اعتراضات در ایران، دست به حملات نظامی خواهد زد. او در ۶ ژانویه هشدار داد: «اگر معترضان ایرانی همچنان کشته شوند، ما هم شروع به شلیک خواهیم کرد.»
نیروهای مسلح و شبهنظامیان بهشدت مسلح جمهوری اسلامی در گذشته نیز تظاهرات را بهطرزی بیرحمانه سرکوب کردهاند و نیاز واقعی به جلوگیری از یک کشتار گستردهتر وجود دارد. افزون بر این، جمهوری اسلامی پس از جنگ ۱۲ روزه ماه ژوئن گذشته، شکنندهتر از همیشه به نظر میرسد. رژیم از حل ریشههای بحران اقتصادی که مردم را به خیابانها کشانده ناتوان است؛ اعتراضات از تهران به تمام گوشه و کنار کشور گسترش یافته و نشان میدهد که ایرانیان بهطور گسترده ایمان خود را به توانایی رهبران کنونی برای قرار دادن کشور در مسیری بهتر از دست دادهاند.
مجموعه این عوامل بدون تردید وسوسه دولت ترامپ را برای وارد کردن ضربهای مرگبار به رژیم آیتالله علی خامنهای — یا حتی شلیک یک «گلوله هشدار» برای واداشتن آن به مذاکره درباره تغییر در شیوه حکمرانی — افزایش میدهد. اما حملهای از سوی ترامپ، بهمراتب بیش از آنکه به رژیم آسیب بزند، به جنبش اعتراضی لطمه خواهد زد و میتواند تلاشی را که خود بهتنهایی از شتاب و ظرفیت بالایی برای تغییر برخوردار است، تضعیف کند.
آخرین ضربهها
این اعتراضات نسبت به دیگر خیزشهای مردمی اخیر در ایران، نماینده نگرانیهایی بسیار گستردهتر است. پس از انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۰۹، تظاهرات گستردهای در اعتراض به تقلب انتخاباتی شکل گرفت؛ در سال ۲۰۱۹، افزایش ناگهانی قیمت بنزین موج بزرگی از اعتراضات را به راه انداخت؛ و اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ بر مجازاتهای سختگیرانه و سرکوبگرانه حکومت دینی در قبال رفتارها و نقض پوشش اجباری متمرکز بود. اما اگرچه سقوط ارزش ریال ایران — که در اواخر دسامبر ۵۰ درصد از ارزش خود را از دست داد — محرک فوری اعتراضات کنونی بود که از ۲۸ دسامبر آغاز شد، این کاهش ارزش صرفاً بازتابی از وضعیت فاجعهبار کلی اقتصاد کشور است: برای اکثر ایرانیان، زندگی در این کشور عملاً غیرقابل تحمل شده است. بر اساس گزارش سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (فائو)، قیمت مواد غذایی از ژانویه ۲۰۲۵ تاکنون در مجموع ۷۲ درصد افزایش یافته است. سخنگوی دولت ایران هشدار داده که این قیمتها ممکن است در هفتههای آینده ۲۰ تا ۳۰ درصد دیگر نیز افزایش یابد.
برای سالهای متمادی، تهران قیمت کالاهای اساسی مانند برنج و روغن خوراکی را تنظیم و یارانهدار میکرد، اما پس از آنکه کاهش ارزش پول ملی ذخایر اقتصادی حکومت را تحلیل برد، دستور داده شد که قیمتها بر اساس بازار آزاد تعیین شوند. با این حال، به دلیل تحولات فاجعهبار بلندمدت در اقتصاد ایران، شمار اندکی از مردم توان پرداخت این قیمتها را دارند. بین ژانویه تا دسامبر ۲۰۲۵، نرخ تورم به بیش از ۴۸ درصد رسیده و هزینه مسکن نزدیک به ۳۷ درصد بالا رفت. بنا بر آمار مرکز آمار ایران، یک ایرانی متوسط اکنون باید ۱۰۰ سال پسانداز کند تا بتواند یک آپارتمان معمولی در یکی از شهرهای بزرگ خریداری کند.
در همین حال، فرسودگی زیرساختها و تجهیزات قدیمی مانع از گسترش صنعتی کشور شده است. اقتصاد ایران برای ۸۰ درصد صادرات و ۳۰ درصد درآمد ملی خود به نفت و گاز وابسته است؛ وابستگیای که حتی در صورت لغو تحریمهای آمریکا نیز از بین نخواهد رفت. تولید داخلی تا حد زیادی متوقف شده، زیرا مشتریان توان پرداخت سفارشها را ندارند. توقف کار و اعتصابات بهطور فزایندهای رایج شده است. در مجموع، این عوامل باعث شد رشد تولید ناخالص داخلی از ۵.۳ درصد در سال ۲۰۲۳ به ۰.۶ درصد در سال ۲۰۲۵ سقوط کند. همزمان با رکود اقتصاد رسمی، اقتصاد زیرزمینی گسترش یافته، اما منافع قاچاق کالا و قاچاق انسان بهدلیل فساد قضایی، بهطور نامتناسبی نصیب نخبگان میشود.
جوانان تحصیلکرده و متخصصان بیش از همه آسیب دیدهاند. نرخ رسمی بیکاری کشور ۹.۲ درصد و بیکاری جوانان حدود ۲۳ درصد اعلام شده است، اما این ارقام احتمالاً ابعاد واقعی بحران را دستکم میگیرند. جمعیت ایران از سطح تحصیلات بالایی برخوردار است — بر اساس آمار بانک جهانی، بیش از ۶۱ درصد از مردان و زنان دارای مدرک دانشگاهی هستند — اما شمار اندکی میتوانند از دانش خود به پاداش اقتصادی یا ثبات شغلی دست یابند.
شهروندان همچنین از بهرهبرداری بیپروا و غیرمسئولانه رژیم دینی از منابع طبیعی ایران خشمگیناند؛ بهرهبرداریای که به تشدید تخریب محیطزیست انجامیده است. رودخانههای اصلی که آب اصفهان و شیراز را تأمین میکنند، اکنون بهطور معمول خشک میشوند و تهران با بحران جدی کمبود آب روبهروست. در نوامبر ۲۰۲۵، دولت طرحی را پیشنهاد داد که به احتمال زیاد غیرقابل اجراست: انتقال پایتخت کشور به سواحل جنوبشرقی خلیج فارس. همزمان، آلودگی هوا در شهرها به سطحی سمی رسیده و گرمای شدید بخشهایی از کشور را عملاً غیرقابل سکونت کرده است، بهویژه در مناطق پیرامون میدانهای نفت و گاز جنوب و جنوبغرب. مهاجرت جمعیت به سمت شمال کشور، نیروی کار صنعت نفت را تحلیل برده و افزایش دما توان کشاورزان را برای دامداری و برداشت محصول محدود کرده است. دولت ایران در مدیریت پیامدهای تغییرات اقلیمی ناتوان بوده است؛ بخشی از این ناتوانی به فساد مقاماتی بازمیگردد که مسئول اجرای پروژههای جبرانی و اصلاحی بودهاند.
یکی از عواملی که نقشی فعال در شکلدهی به این اعتراضات ندارد، فروپاشی موسوم به «محور مقاومت» ایران و مجموعه تحقیرهای نظامی کشور از سوی اسرائیل و ایالات متحده از هفتم اکتبر تاکنون است. اگرچه شهروندان، در مجموع، از اینکه رژیم هزینه کمتری برای حمایت از نیروهای نیابتی خارجی خود در غزه، لبنان و سوریه میپردازد، احساس آسودگی میکنند، اما مردم عادی هنوز هیچ منفعت ملموسی از این وضعیت ندیدهاند.
رژیمی در آستانه فروپاشی
همانند دیگر خیزشهای موفق داخلی در تاریخ ایران — از انقلاب مشروطه ۱۲۸۵–۱۲۸۴ خورشیدی (۱۹۰۵–۱۹۰۶) تا انقلاب اسلامی ۱۳۵۷–۱۳۵۸ (۱۹۷۸–۱۹۷۹) — اعتراضات اخیر مردان و زنان را از طیفی گسترده از طبقات اجتماعی–اقتصادی و مشاغل مختلف در کنار هم قرار داده است: بازاریان، کارکنان بخشهای دولتی و خصوصی، دانشجویان، طلاب علوم دینی، روشنفکران عمومی و روحانیون شیعه میانهرو. اگرچه بازاریانی که با فروپاشی کسبوکار خود روبهرو بودند در ابتدا سازماندهی اعتراضات را بر عهده داشتند، اما دانشجویان دانشگاهها و جوانان بیکار بهسرعت این حرکت را در شهرهای سراسر کشور ادامه دادند. دولت ناخواسته با حمله به معترضان در رسانههای دولتی، به گسترش اعتراضات در شهرها و روستاهای کوچکتر کمک کرد؛ این پوشش رسانهای شهروندانی را که پیشتر در انزوا بودند، به بیان نارضایتی خود ترغیب کرد. اکنون این خیزش به حرکتی خودپایدار تبدیل شده است.
دولت ایران کوشیده است با اعلام افزایش بیش از ۳۰۰ درصدی یارانه اعتباری ماهانهای که بخش بزرگی از جمعیت دریافت میکند، افکار عمومی را آرام کند. اما واقعیت این است که بانک مرکزی ایران منابع مالی لازم برای تحقق این وعده را در اختیار ندارد. در صورت تلاش برای پرداخت این مبالغ، احتمالاً ارزش ریال بیش از پیش سقوط خواهد کرد. مشکلات داخلی ایران بدون ادغام اقتصاد کشور در اقتصاد منطقهای و جهانی اساساً قابل حل نیست. از همین رو، تهران به برخی اقدامات تنشزدایانه با ریاض دست زده و آمادگی خود را برای مذاکره با واشنگتن و دولتهای اروپایی اعلام کرده است.
اما اکنون خامنهای در وضعیتی پارادوکسیکال گرفتار شده است: او میداند که گشودن بازارها و جامعه ایران به میزانی که بتواند مشکلات اقتصادی را حل کند، در عین حال به تسریع پایان حاکمیتش خواهد انجامید. از اینرو، او و شماری دیگر از رهبران تندرو به سرزنش «تحریککنندگان خارجی» روی آوردهاند. رسانههای تحت کنترل دولت ادعا میکنند که اعتراضات نوعی «آشوب ساختگی» است که ریشه در دستگاههای اطلاعاتی اسرائیل، واشنگتن و حتی بریتانیا دارد.
رهبران ایران در نحوه واکنش به این بحران بیش از هر زمان دیگری دچار اختلاف نظر شدهاند. ایرانیان بهخوبی میدانند که خامنهای قادر نیست این بحرانهای فزاینده ملی را متوقف کند، چه رسد به آنکه آنها را معکوس سازد. در ماه دسامبر، مجلس شورای اسلامی بودجه پیشنهادی دولت برای سال ۲۰۲۶ را رد کرد و به رئیسجمهور مسعود پزشکیان اعلام کرد که این بودجه برای حل مشکلات کشور کفایت نمیکند. حکومت با شتاب یک رئیس جدید برای بانک مرکزی منصوب کرده است؛ فردی که مأموریتی تقریباً ناممکن بر عهده دارد: همزمان کاهش نرخ تورم، تثبیت ارزش پول ملی و مهار اقتصاد زیرزمینی. پزشکیان و دیگر مقامهای ارشد عملاً دستها را بالا برده و حل بحرانها را به مقامات محلی و منطقهای واگذار کردهاند.
خود پزشکیان نیز مجموعهای از اعترافات کمسابقه به ناکامی مطرح کرده است. او در ماه دسامبر به مقامهای دولتی گفت: «دولت گیر افتاده است، واقعاً بهشدت گیر افتاده است. … فاجعهها یکی پس از دیگری نازل میشوند. … مشکل خودِ ما هستیم.» او در سخنانی خطاب به گروهی از دانشجویان اظهار داشت: «اگر کسی میتواند کاری بکند، بسمالله؛ من کاری از دستم برنمیآید، به من فحش ندهید.»
تظاهرات ضدحکومتی تهران را وادار کرده است که از رهبران مخالفان برای گفتوگو دعوت کند. در ۳۰ دسامبر، در اقدامی بیسابقه دیگر، سخنگوی رسمی دولت اذعان کرد که «دلایل اعتراضات را میبینیم، میشنویم و به رسمیت میشناسیم». اینها نشانههایی روشن است از اینکه رژیم میداند در وضعیت بسیار شکننده و در آستانه فروپاشی قرار دارد.
اثر بومرنگ
موفقیت اعتراضات در ایجاد تغییر واقعی تضمینشده نیست. یکی از مشکلات اصلی که توان این جنبش را محدود کرده، این است که معترضان هنوز حول یک چهره عمومی واحد به اجماع نرسیدهاند. این در حالی است که در جریان انقلاب اسلامی، آیتالله روحالله خمینی با کاریزمای خود رهبری قیام علیه محمدرضا شاه پهلوی را بر عهده داشت و به نماد ملی و وحدتبخش آن جنبش تبدیل شد.
گروههای مختلف مخالف حکومت ایران که از اعتراضات حمایت میکنند — و بالقوه میتوانند هدایت دوره پس از خامنهای را بر عهده بگیرند — نیز از نظر ایدئولوژی و شیوه عمل وحدت نظر ندارند. رضا پهلوی، ولیعهد پیشین و فرزند محمدرضا شاه پهلوی، در کشوری با تاریخ طولانی پادشاهی، همچنان از نوعی حمایت نمادین برخوردار است. ایالات متحده و اسرائیل ممکن است برای تثبیت ایرانِ پس از حکومت دینی به او روی آورند؛ خودِ پهلوی حتی طرحی اداری برای احیای نظام سلطنتی ترسیم کرده است. اما او و مشاورانش که نزدیک به ۵۰ سال را در تبعید گذراندهاند، از ظرفیت سازمانی بسیار محدودی در داخل ایران برخوردارند. افزون بر این، ایرانیان ممکن است تمایلی نداشته باشند که خطر بازگشت به شکل قدیمیتری از حاکمیت مطلقه را بپذیرند — بهویژه سلطنتی که به ایالات متحده وابسته باشد؛ کشوری که در گذشته از شاه حمایت میکرد.
در همین حال، شورای ملی مقاومت ایران — ائتلافی مخالف که گهگاه در واشنگتن مورد توجه قرار گرفته — با سازمان مجاهدین خلق ایران (MEK) پیوند دارد. این سازمان تا حدی از توان سازماندهی در داخل کشور برخوردار است، اما به دلیل حمایت از عراق در جریان جنگ ایران و عراق و نیز گرایشهای مارکسیستیاش، در میان بسیاری از ایرانیان بهشدت نامحبوب است.
رهبران موسوم به «جنبش سبز» که در جریان اعتراضات ۲۰۰۹–۲۰۱۰ تا آستانه سرنگونی حکومت خامنهای پیش رفتند، اکنون سالخوردهاند و همچنان در حبس خانگی یا بازداشت دولتی بهسر میبرند. در صورت آزادی، آنها میتوانند در گذار ایران به حکومتی سکولارتر و نمایندهتر نقشی ایفا کنند. همچنین رؤسایجمهور پیشین ایران، محمد خاتمی و حسن روحانی — که بهترتیب در دورههای ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵ و ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۱ تلاشهایی برای اصلاحات انجام دادند — میتوانند در چنین روندی مؤثر باشند.
با این حال، یک عامل وجود دارد که میتواند — هرچند به شکلی نادرست — بهطور موقت کشور را متحد کند: حمله خارجی. رهبران ایران میدانند که حملات آمریکا یا اسرائیل توجه شهروندان عادی را از اعتراضات منحرف خواهد کرد. در ماه ژوئن گذشته، اعتراضات ضدحکومتی در حال اوجگیری بود که جنگ ۱۲روزه آغاز شد. اما با فرود آمدن بمبهای اسرائیل و آمریکا، شهروندان ناچار شدند پنهان شوند و این امر به تهران شش ماه مهلت داد تا از فشار نارضایتی عمومی رهایی یابد.
تهدیدهای ترامپ به نظر نمیرسد رژیم را از خشونت علیه معترضان بازداشته باشد؛ در روزهای اخیر، فرماندهان سپاه پاسداران حتی از امکان انجام حملات پیشدستانه سخن گفتهاند تا ایالات متحده و اسرائیل را به واکنش نظامی وادار کنند. در یک مصاحبه تلویزیونی در روز یکشنبه، حتی لحن مسعود پزشکیان — که معمولاً معتدلتر است — نیز تندتر شد: او معترضان را «آشوبطلب» و «عناصر تروریستی» خواند و در این موضعگیری با خامنهای همصدا شد.
اهرم داخلی
اینکه رژیم کنونی ایران دقیقاً چه زمانی و چگونه سقوط خواهد کرد، روشن نیست. خامنهای که ۸۶ سال دارد، ممکن است تا زمان ناتوانی کامل یا مرگ به قدرت بچسبد. فرماندهان میانی سپاه پاسداران، با هدف حفظ نفوذ اقتصادی نهاد خود، ممکن است مداخله کرده و حکومت نظامی برقرار کنند. یا اینکه معترضان بتوانند نیروهای امنیتی محلی و ملی را درهم بشکنند و روحانیون و سیاستمداران وفادار به رژیم را وادار به فرار کنند. اما صرفنظر از احساساتشان نسبت به حکومت، ایرانیان داخل کشور هیچ تمایلی به تغییر رژیم به رهبری ایالات متحده ندارند. آنها شکست چنین پروژههایی را در همسایگی خود، در عراق و افغانستان، دیدهاند. افزون بر این، در روزهای نخست سال ۲۰۲۶، شاهد ورود نظامی آمریکا به ونزوئلا بدون هیچ طرحی برای جانشینی سیاسی یا تثبیت اوضاع بودهاند. آنها همچنین نمیخواهند دولت ترامپ منابع نفتی ایران را به غارت ببرد.
ایران نیازی به ساختن یک حکومت از صفر ندارد. این کشور هماکنون دارای قوه مجریه و مقننه، رئیسجمهوری منتخب مردم و نمایندگانی است که قضات قوه قضائیه را منصوب میکنند — هرچند استقلال این سه قوه به دلیل تبعیت از ساختار دینی حاکم تضعیف شده است. مهمتر از همه، ایران سابقه تغییر سیاسی برخاسته از اراده شهروندان را دارد؛ تجربهای که به انقلاب مشروطه ۱۹۰۵–۱۹۰۶ بازمیگردد. آن دستاورد دموکراتیک به اصلاحات سیاسی مهمی انجامید، از جمله شکلگیری مجلس منتخب مردم، تعدد احزاب سیاسی، مطبوعات آزاد و مشارکت مدنی همه اقشار جامعه. ایرانیان میتوانند در قرن بیستویکم بار دیگر آن تجربه را تکرار کنند.
واقعیت آشکار این است که روزهای رژیم خامنهای — دستکم در شکل کنونیاش — به شمارش افتاده است. حتی با توسل به خشونت، آیتالله و حلقه نزدیک به او برای بیرون راندن معترضان از خیابانها با دشواری جدی روبهرو هستند. نیازی به موشک نیست. شهروندان ایران میتوانند خود، بدون مداخله خارجی، حکومت دینی را سرنگون کنند.
———————-
* جمشید کی. چوکسی استاد ممتاز مطالعات ایران، اوراسیا و آسیای مرکزی در دانشکده مطالعات جهانی و بینالمللی همیلتون لوگار و مدیر مرکز منابع ملی آسیای مرکزی و اوراسیایی در دانشگاه ایندیانا است.
* کارول ای. بی. چوکسی مدرس ارشد اطلاعات استراتژیک در دانشکده انفورماتیک، محاسبات و مهندسی لودی در دانشگاه ایندیانا است.
چرخش معنادار در رویکرد حکومت در برابر گروههای معترض و کشتار بیرحمانه خیابانی همراه است با استفاده از ادبیات و واژههای سرکوب در گفتمان مراکز قدرت جمهوری اسلامی. فقط چند روز پس از شروع کنشهای خیابانی در دی ماه ۱۴۰۴ آقای خامنهای با بیان اینکه “اعتراض بهجاست اما اعتراض غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم... اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند” از نقشه راه برخورد با جامعه ناراضی رونمایی کرد. با گسترش تظاهرات مردمی در خیابانهای شهرهای گوناگون واژههایی مانند تروریست، مزدور خارجی ویا خونخواهی هم توسط مسئولین وارد ادبیات سرکوب شدند.
مسئولینی که مدعی وجود حق اعتراض در ایران هستند و به عادت همیشگی تنها هم نزد قاضی میروند نمیگویند که جامعهای که از حقوق مدنی خود محروم است چگونه میتواند دست به اعتراض بزند؟ در سالهای گذشته چند بار اجازه اعتراض به مخالفین داده شده است؟ مردم چه راهکاری به جز کف خیابان برای بیان نارضایتی و خشم خود از بحرانها و نظام حکمرانی ناکارا را دارند؟
همه شواهد نشان میدهند که گسترش بیسابقه حضور خیابانی مردم خشمگین و سرخورده و شعارهای علیه حکومت و نهادهای قدرت و یا در حمایت از آزادی، تغییر نظم سیاسی و یا آقای رضا پهلوی چرخش مهمی در رویکرد امنیتی حکومت را در پی آورد. حمایت کشورهای غربی و یا دولت ترامپ و اسرائیل از تظاهرات مردم و محکوم کردن خشونت دولتی هم دستآویزی شد برای بازتولید برچسب “دخالت دشمن” در روایت حکومتی.
در ادبیات رهبران جمهوری اسلامی واژههایی هستند که نقش کدهای امنیتی و حقوقی را را ایفا میکنند. این تکنیک گفتمانی که گاه از نشانهها و حافظه تاریخی و دینی برای بیاعتبار کردن مخالفان بهره میگیرد در همه بحرانهای مهم سیاسی گذشته به رویکرد اصلی مسئولین تبدیل شده است. در دهه شصت خورشیدی از مفهوم مذهبی منافق یا طاغوتی و یا واژههای سیاسی مانند لیبرال یا ضدانقلاب به گونه گسترده استفاده شد. برای شرانگاری رفتار زنانی که به حجاب اجباری حکومتی تن در نمیدادند به سراغ واژههای مانند عریانی، فحشاء، هرزگی، بیبندباری... رفتند. در جنبش سبز مفاهیمی جدیدی مانند “فتنه”، “فتنهگر” و یا “بیبصیرت” خلق شدند.
از دهه ۱۳۹۰ به اینسو برای مقابله با خیزشها و کنشهای اعتراضی خودجوش خیابانی گروههای به تنگ آمده از شرایط زندگی و بنبست سیاسی واژه اغتشاشگر به الهیات سرکوب راه یافت. همگان جمله معروف روحالله زم را در نمایش امنیتی-تلویزیونی پیش از اعدام به یاد دارند که گفت “شما میگویید اغتشاشات، ما میگوییم اعتراضات.”
کار الهیات سرکوب حکومتی و کلیدواژههای آن برچسبزنی برای جرمانگاری، هویتسازی منفی مخالفان و مشروع جلوهدادن خشونت دولتی و سازوکارهای سرکوب است. در همه رویدادهای پرتنش گذشته حکومت همواره روایت یکسویه خود را از بالا و بدون امکان نقد ترویج کرده است. قوه قضائیه هم که باید نماینده عدالت و داور بیطرف میان جامعه و حکومت باشد با تکرار الهیات سرکوب به حلقه پایانی چرخه خشونت دولتی تبدیل میشود. بیاعتمادی ژرف به حکومت ویا باور نکردن روایت و ادبیات رسمی به همین رابطه آسیبشناسانه دولت با جامعه بازمیگردد.
در یک حکومت متعارف که قانون، پاسخگویی و شفافیت اصول پایهای قرارداد اجتماعی هستند، پلیس و نیروهای نظامی وظایف تعریف شدهای دارند. انحصار خشونت توسط دولت در این نظامهای سیاسی همراه است با نظارت نهادهای داوری، جامعه و رسانههای آزاد. جمهوری اسلامی در سراسر دوران حیات خود به این سازوکارهای جامعه مدرن و اصول بنیادی آن تن نداده است. آنها انحصار خشونت دولتی را بدون نظارت، شفافیت و یا پاسخگویی میخواهند. وجود سپاه، لباس شخصیها، بسیجی و نیروهای امنیتی گوناگون در کنار پلیس و ارتش در عمل سبب شده خشونت بدون نظارت و خودسرانه علیه شهروندان به رویکرد رسمی امنیتی حکومت تبدیل شود. در همه دهههای گذشته هیچگاه حکومت به بررسی بیطرفانه و کمیسیون حقیقتیاب درباره کشتارها، سرکوبها، شکنجهها، محاکمات خودسرانه و اشکال دیگر خشونت دولتی و راستیآزمایی روایت رسمی تن نداده است.
در هیاهوی تبلیغاتی یکسویه حکومت، ادعای رئیس جمهور، رئیس قوه قضائیه، لاریجانی، قالیباف و یا رادان و دیگران درباره اقدامات “تروریستی” و یا خشونت تظاهرکنندگان نمیتواند از اعتبار و مشروعیت حداقلی هم برخوردار باشد. تا زمانی که امکان راستیآزمایی و بررسی بیطرفانه روایت دولتی و عملکرد نیروهای نظامی-امنیتی که ماشین عظیم جهنمی سرکوب حکومتی را تشکیل میدهند وجود نداشته باشد این ادبیات و برچسبها زمینهساز و توجیهگر کشتار خیابانی و خشونت دولتی است.
شرایط انفجاری کنونی پیآمد رویکردها و سیاستهای نظام حکمرانی ناکارا و ادامه سرکوب بیرحمانه مخالفان است. خطر گسترش خشونت ویرانگر و فروپاشی ایران را تهدید میکند. باید در جستجوی راهی بود برای رهایی از بنبست هولناک حکومت دینی و نجات کشور.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ چیست راه نجات یا شیخ؟! تحلیل بسیار منطقی، روشن و تکراری است، ولی شایسته است که جناب پیوندی باز تعریفی از کنش سیاسی درست و منطقی در این شرایط ارائه دهند! آیا فراخوانهای رضا پهلوی را تایید میکنند؟ آیا با توجه به سیستم تمامیتخواه جمهوری اسلامی فراخوان رفتن به فاز براندازی راه حل درستی است در این شرایط؟ بالاخره به عنوان یک جامعهشناس نخبه و صاحب ایده راهحل تدریجی گذار را توصیه میکنند یا رفتن به فاز براندازی به هر قیمت و کمک قدرتهای بزرگ مثل آمریکا را؟!
لطفن قبل از کشتار بیشتر مردم توسط حکومت جنایت کار و تا به دندان مسلح و متشکل جمهوری اسلامی توصیههای راهبردی و کاربردی را در این شرایط ارائه دهید.
مرسی. با احترام و ارادت! رودین
■ با سلام و سپاس از بازخورد و پرسشهای به جای شما رودین عزیز. به نظر من استراتژی درست در این شرایط جستجوی یک سازش تاریخی برای نجات ایران با شرکت همه نیروهای خواهان دمکراسی و جامعه باز و گذار از حکومت دینی است. براندازی انحصاری با کمک نظامی کشورهای دیگر بسیار پرخطر است و میتواند به بحران های بی پایان پس از تغییر حکومت هم منجر شود. سازش تاریخی به معنای ادغام بخش بزرگی از جامعه در پروژه ای است که افق جدیدی در برابر کشور میگذارد. کمک خارجی باید بیشتر غیرنظامی باشد یعنی تحمیل یک انزوای بینالمللی گسترده و حمایت از گذار دمکراتیک. درگیری نظامی مستقیم با یک حکومت مسلح و بیپروا از کشتار جمعی میتواند نتایج فاجعهباری داشته باشد. مخالفان باید بپذیرند که هیچ نیرویی به تنهایی نمیتواند هیولای حکومت دینی را به عقب براند و هیچ نیرویی را هم نمیتوان از صحنه سیاسی ایران حذف کرد و به دریا ریخت. سازش تاریخی برای امروز و آینده است و آموختن ماندن و گفتگو در کنار یکدیگر با وجود اختلاف. ما به یک پختگی سیاسی جدید نیاز داریم برای گذار از رنجها و سگواریهای بیپایان ...
پیوندی
چرا سقوط رژیم اسلامی میتواند تأثیری حداقل معادل فروپاشی دیوار برلین داشته باشد؟
در حالی که تظاهرات گسترده در بیش از ۱۰۰ شهر و ۲۳ استان ایران گزارش شده است و نیروهای سرکوبِ رژیم اسلامی در بسیاری از نقاط کشور بر روی تظاهرکنندگان آتش گشودهاند، سایت آتلانتیکو با ایو بوماتی (Yves Bomati)، پژوهشگر فرانسوی تاریخ ادیان و متخصص تاریخ ایران، و فیروزه نهاوندی، استاد جامعه شناسی و حقوق سیاسی در دانشگاه بروکسل گفتگو کرده است. در این گفتگو که روز یکشنبه در سایت آتلانتیکو منتشر شد، بحران فروپاشی رژیم جمهوری اسلامی بررسی و تحلیل شده است.
این دو تحلیلگر معتقدند که تغییر در ایران اجتنابناپذیر است و فروپاشی احتمالی رژیم اسلامی نتیجه منطقی این تغییر خواهد بود. برای روشن شدن افکار عمومی مردم ایران در این شرایط بحرانی اینجانب تلاش کردهام بخشهای عمدهای از این گفتگو را بدون تغییر، ترجمه کرده و در دسترش هممیهنان گرامی قرار دهم.
* آیا سقوط رژیم اسلامی نقطه عطفی تاریخی و قابل مقایسه با سقوط دیوار برلین خواهد بود؟ این سقوط چه تأثیری بر موازنه قدرت در جهان خواهد داشت؟
ایو بوماتی: پیش از هرچیز، به یاد بیاوریم که رژیم اسلامی حاکم بر ایران از سال ۱۹۷۹، در زمینه تمایل خود برای آشتی دادن دو عنصرِ دین و سیاست، جهان معنوی و جهان مادی، با سایر کشورها متفاوت بوده است. امروز، شکست این گفتمان ناشی از واقعیتهایی است که بدان توجه نکرده است، این رژیم اکنون با انتظارات واقعی و ملموس جامعه ایران در مواجهه با فساد گسترده رهبرانش روبرو شده است. اگر رژیم اسلامی سقوط کند، این سقوط، نه تنها یک رویداد بزرگ سیاسی خواهد بود، بلکه فروپاشی این مفهوم است که یک باورِ آسمانی، دیگر نمیتواند حکومت زمینی علیه مردم یک کشور را توجیه کند.
مقایسه با سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹، حتا اگر این مقایسه محدودیتهای خودش را داشته باشد، مرتبط است. همانند آن زمان،[در ایران] یک سیستم زیر بار زندگی روزمره، فرسایش وعدهها و آرمانهای اساسی برای نیل به آزادی اندیشه، آزادی بیان و عمل، از هم میپاشد. افزون بر این، ناامیدی از تجربیات زیسته نیز وجود دارد و فشارها غیرقابل کنترل میشود.
با این حال، با توجه به اینکه جهان دیگر مانند سال ۱۹۸۹ دو قطبی نیست، سقوط نهایی رژیم حاکم بر ایران در فضایی نا همگون و بیثبات رخ خواهد داد. فضایی که در آن امپراتوریهای جدید در تلاش برای پیدایش خواهند بود. عواقب این سقوط بسیار قابل توجه خواهد بود: فروپاشی محور ایران-حزبالله-حماس؛ و فراتر از آن، فروپاشی معماری منطقهای که تا یمن امتداد مییابد؛ تجدید آرایشهای استراتژیک روسیه و چین؛ تنشها بر سر انرژی و قدرت هستهای؛ و مهمتر از همه، خلائی که نیروهای ناهمگن سعی در پر کردن آن خواهند داشت. باید در انتظار بهترینها و همچنین بدترین حالات ممکن بود.
آنچه تاریخ به یاد خواهد آورد، پایان یک نظم نیست، بلکه پایان یک اسطوره سیاسی است که به موجب آن یک منجی مدعی شده بود که میتواند جهت حرکت جهان را منجمد کند.
فیروزه نهاوندی: اگر رژیم سقوط کند - و ما باید محتاط باشیم، زیرا اگرچه بسیاری از ایرانیان به سقوط رژیم امیدوارند و برخی متقاعد شدهاند که این اتفاق خواهد افتاد، اما هنوز خیلی زود است که بدانیم واقعاً چه اتفاقی خواهد افتاد - بله، سقوط رژیم اسلامی، این یک تحول بزرگ خواهد بود. تغییری در این ابعاد، میتواند پیامدهای قابل توجهی، هم برای توازن قوا در منطقه و هم در جهان داشته باشد.
اگر سقوط رژیم اسلامی با ایجاد یک جایگزین واقعاً دموکراتیک همراه باشد، ما شاهد یک تحول بسیار عمیق در اتحادهای منطقهای و بینالمللی خواهیم بود. از این منظر، مقایسه سقوط رژیم اسلامی با سقوط دیوار برلین مناسب است: همانطور که میدانیم، آن رویداد منجر به تقویت اروپا، ناپدید شدن اتحاد جماهیر شوروی و اختلال پایدار در نظم جهانی شد، حتی اگر نظم جهانی از آن زمان تا کنون به ویژه با ظهور مجدد برخی مواضع روسیه، متحول شده است.
در سطح منطقهای، چنین سقوطی میتواند به دههها درگیری، بهویژه با اسرائیل، پایان دهد. البته، همه چیز به ماهیت قدرتی بستگی دارد که پس از جمهوری اسلامی ظهور میکند. اگر، برای مثال، رژیم سقوط کند و شخصیتی مانند شاهزاده رضا پهلوی به قدرت برسد - که یکی از احتمالات متعدد است - این میتواند منجر به تغییرات بنیادی و اساسی شود.
شاهزاده رضا پهلوی به وضوح تمایل خود را برای عادیسازی روابط با اسرائیل اعلام کرده است، موضعی که مدتهاست، وی به ویژه از طریق چندین سفر به اسرائیل، آن را حفظ کرده است. او همچنین پیشنهاد یک توافق صلح، معروف به «توافقنامه کوروش»، بین رژیم پس از جمهوری اسلامی و اسرائیل را داده است.
چنین سناریویی همچنین میتواند به بهبود روابط با کشورهای عربی و پایان دادن به تأمین مالی گروههای نیابتی ایران – گروههای مسلح، چه مخفی و چه غیر مخفی، فعال در عراق، لبنان، یمن، فلسطین و جاهای دیگر - منجر شود. در مقیاس منطقهای، این امر میتواند راه را برای صلح پایدار و ایجاد تعادل عمیق در روابط ایران با کشورهای منطقه هموار کند.
در سطح بینالمللی، عواقب آن میتواند به همان اندازه قابل توجه باشد. امروزه، جمهوری اسلامی کاملاً در گروهی از کشورها که به عنوان “جنوب جهانی”(*) شناخته میشود، ادغام شده است و اتحادهای قوی با چین، روسیه، هند و سایر کشورها دارد.
تغییر رژیم میتواند این اتحاد را تغییر دهد و پیامدهای اقتصادی قابل توجهی داشته باشد، از جمله تأثیرات آن میتوان به قطع ارسال سلاح به روسیه از طریق دریای مازندران و فروش نفت به چین اشاره کرد، که به طور بالقوه منجر به نزدیکی قابل توجه بین ایران - یا ایران آینده - و غرب میشود. این یک آرزوی مشترک گسترده در بین مردم ایران است. مردمی که خواهان کاهش پایدار تنشها با کشورهای غربی هستند.
موضوع مهم دیگر، پایان اقدامات تروریستی و تأمین مالی تروریسم توسط جمهوری اسلامی در اروپا و غرب، پایان گروگانگیریها و همچنین پایان پیوندهای ساختاری ایران با قاچاق بینالمللی مواد مخدر، بهویژه از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که ارتباطات اثباتشدهای با این شبکهها دارد.
اگر شاهد فروپاشی رژیمی باشیم که منجر به تغییر دموکراتیک واقعی شود، عواقب آن میتواند از نظر مقیاس، با پیامدهای سقوط دیوار برلین قابل مقایسه باشد. با این اوصاف، این سناریوی خوشبینانه است. در حال حاضر مطلقاً هیچ ایدهای نداریم که این فروپاشی، در صورت وقوع، به چه سمتی خواهد رفت.
* آیا باید نگران بروز «بدترین سناریو» به جای ظهور یک رژیم دموکراتیکتر در صورت سقوط رژیم اسلامی باشیم؟
ایو بوماتی: تاریخ ایران بیش از آنکه به ما شور و شوق بیاموزد، احتیاط را تجویز میکند. هر تحولی - در سال ۱۹۲۵، سپس در سال ۱۹۷۹ - به نام طرح نو – مدرن سازی و سپس اخلاقی کردن - و جایگزینی یک ایدئولوژی با ایدئولوژی دیگر انجام شد.
افزون بر این، «بدترین سناریو» در حال حاضر در کارنامه ملاها وجود دارد: تورم افسارگسیخته، بیکاری گسترده، کمبودها، زیرساختهای فرسوده، فقر گسترده، فرار نخبگان از کشور و مصادره داراییهای عمومی. افزون بر ورشکستگی مادی، باید به خفقان اخلاقی مانند سانسور و تبعیض نیز اشاره کرد. بنابراین چگونه میتوان چیزی بدتر از آنچه اکنون [در حکومت اسلامی] وحود دارد، به غیر از حمام ِخون و یا جنگِ داخلی را در صورت سقوط رژیم تصور کرد؟
با این حال، این سقوط نمیتواند هیچ چیزی را برای مردم ایران تضمین کند. در حالی که همه مخالفان رژیم میخواهند به این دستگاه سیاسی، اقتصادی و مذهبیِ غارتگرِ که عمیقا در جامعه ریشه دوانده، پایان دهند، به نظر میرسد که در صورت خلاء قدرت، قانونِ قدرت برتر، میتواند حرف آخر را بزند. در طول یک مبارزه جناحی، قویترین و ساختاریافتهترین گروه، میتواند غالب شود.
در عین حال، ایران کنونی، ایران سال ۱۹۷۹ نیست: جمعیت آن بیش از گذشته نسبت به توهمات گروههای انقلابی محتاط است؛ جوانان آن تحصیلکردهتر و از نظر سیاسی بسیار فعالتر هستند. در حالی که خطرِ هرج و مرج واقعی وجود دارد، خطر تولد دوباره نیز بسیار محتمل است. همه چیز به دورانی بستگی دارد که بین فروپاشی رژیم و گذار به سوی رژیم آینده قرار دارد؛ تاریخ همچنان باز است، زیرا «آزادی» هیچگاه به طور خودکار تضمین نمیشود.
فیروزه نهاوندی: ما مطلقاً نمیتوانیم مطمئن باشیم که در صورت سقوطِ رژیم اسلامی، این امر منجر به تغییر مثبت یا دموکراتیک خواهد شد. دقیقاً به همین دلیل است که من به طور سیستماتیک در پاسخهایم احتیاط میکنم و همیشه از «تغییر دموکراتیک» صحبت میکنم، زیرا این تنها یکی از احتمالات در میان سایر احتمالات است.
یکی دیگر از سناریوهای بالقوه فاجعهبار، میتواند کودتایی به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد. سپاه پاسداران هم شاخه نظامی رژیم و هم یک بازیگر اقتصادی مهم است که تقریباً ۶۰ درصد از اقتصاد ایران را کنترل میکند. این سپاه میتواند تصمیم بگیرد که ملاها را، احتمالاً در یک حمام خون، برکنار کند تا مستقیماً قدرت را به دست بگیرد. این احتمال را نمیتوان رد کرد.
نقش جامعه بینالمللی را نیز باید در نظر گرفت. حمایت خارجی از تغییر احتمالی رژیم در ایران بسیار ناهمگن است. در ایالات متحده، بخشی از کنگره این کشور ازسازمانِ مجاهدین خلق حمایت میکند؛ این حمایت در پارلمان اروپا نیز منعکس میشود. با این حال، این گزینه مورد نظر مردم ایران نیست.
ما همچنین باید به این گزینهها، برکناری علی خامنهای، رهبر کنونی، و توافق [آمریکا] با رژیم بدون رهبری او که برخی از چهرهها نیز از آن کنار گذاشته شوند را اضافه کنیم. سناریویی تا حدودی شبیه ونزوئلا است. با این حال، این سناریو خلاف آرمانهای مردم ایران خواهد بود.
در حال حاضر، از طریق سخنرانیها و بسیجهای مردمی خارج از کشور، حمایت نسبتاً روشنی از شاهزاده رضا پهلوی وجود دارد. اما یک سوال اساسی باقی میماند: آیا سقوط رژیم اسلامی به طور مسالمتآمیز رخ خواهد داد؟ من به شدت در این مورد تردید دارم. به نظر من، سپاه پاسداران به راحتی قدرت را واگذار نخواهد کرد، حتی با وجودی که برخی از بخشهای پلیس و ارتش از قبل شروع به همراهی با مردم و امتناع از تیراندازی کردهاند. باید بین این پاسداران و نیروهای مسلح سنتی تمایز قائل شد.
هیچ تضمینی وجود ندارد که پایان رژیم مسالمتآمیز باشد. وجود گروههای مسلح ساختارمند در داخل کشور، گذار را پیچیدهتر میکند. حتا اگر تمایل به تغییر، گسترده باشد، این بدان معناست که گذار میتواند مسالمتآمیز نباشد. درگیریها، حتی خونریزیها، همچنان احتمالات بسیار واقعی هستند.
امروز، همه گزینهها مطرح است. رژیم به شدت تضعیف شده است؛ مشروعیت خود را، چه در داخل و چه در سطح بینالمللی، از دست داده است. هنوز هم میتواند تا حدودی حمایت مردم را جلب کند، همانطور که در نماز جمعه با حضور چند جوان دیده شد، اما تشخیص اینکه آیا این حمایت واقعی است یا صرفاً از روی اجبار صورت گرفته، دشوار است. لفاظیهای جنگطلبانه مقامات رژیم تنها منعکسکننده اقدامات رژیمی است که آخرین نفسهای خود را میکشد.
افزون بر این، حتی اگر سقوط رژیم به نتیجهای دموکراتیکتر منجر شود، هنوز موانع بیشماری قابل پیشبینی خواهد بود. در حالی که مردم ایران به اتفاق آرا طرفدار سقوط رژیم کنونی هستند، اختلافات عمیقی در میان مخالفان، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور، باقی مانده است. هیچ اجماعی در مورد شکل رژیم آینده و چه کسی باید کشور را رهبری کند، وجود ندارد.
در خارج از کشور، اختلافات به ویژه قابل مشاهده است: در یک طرف، هواداران شاهزاده رضا پهلوی؛ در طرف دیگر، کسانی که خواهان سقوط رژیم هستند، اما قاطعانه بازگشت سلطنت را رد میکنند. گفتمان انتقادی در مورد رژیم سابق شاهنشاهی نیز در حال شکوفایی است و فساد و وحشیگری آن را برجسته میکند، حتا با وجود اینکه این رژیم تقریباً پنجاه سال پیش ناپدید شد و امکان تکرار آن به شکل اولیه وجود ندارد.
این وضعیت یادآور دوران انقلاب در سال ۱۹۷۹ است. در آن زمان، همه نیروهای مخالف، از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی، ملیگرایان، لیبرالها و کمونیستها، یک شعار واحد داشتند: «شاه باید برود». پس از سرنگونی او، این نیروها از توافق بر سر رژیمی که قرار بود تأسیس شود، ناتوان بودند.
این شرایط، منجر به یک مصالحه تاریخی شد: جمهوری اسلامی ایران، که در آن اصطلاح «جمهوری» امتیازی برای نیروهای سکولار و صفت «اسلامی» امتیازی برای مذهبیون بود. خمینی خیلی سریع تمام متحدان سابق خود، به ویژه چپها و چپهای افراطی را حذف کرد. مجاهدین خلق، شاخه مسلح خمینی در روند پیروزی انقلاب، قتل عام شدند، اما آنها تنها نیروهایی نبودند که حذف شدند.
* رژیمی که جانشین نظام اسلامی خواهد شد، چه شکلی خواهد داشت و تعریف آن از آزادی چه خواهد بود؟ محرکهای اصلی اعتراضات کنونی کدامند و آیا باید باور کنیم که آنها قادر به سرنگونی واقعی رژیم کنونی ایران هستند؟
فیروزه نهاوندی: دلایل اعتراضات کاملاً واضح است. همه اقشار جامعه ایران تحت تأثیر مشکلات حیاتی قرار دارند. محرک اصلی، اقتصادی است. کشور در وضعیت تقریباً کامل ناکارآمدی قرار دارد: ارزش پول ملی سقوط کرده، تورم بیش از ۵۰ درصد است و بخشی از جمعیت دیگر نمیتوانند هزینه غذای خود را تأمین کنند. برای کشوری که دومین ذخایر بزرگ گاز جهان و چهارمین یا پنجمین ذخایر بزرگ نفت جهان را دارد، این مسخره است!
بازرگانان، صنعتگران و بسیاری دیگر از پیشهوران کشور دیگر نمیتوانند مایحتاج خود را تهیه کنند. تصادفی نیست که اولین اعتراضات در بازار تهران آغاز شد. افزون بر این، مشکلات عمده زیستمحیطی نیز وجود دارد: خشکسالی، کمبود آب، کشاورزی ویران شده، رودخانههای خشک شده و قطعیهای مکرر برق.
اما خواستهها فقط اقتصادی نیستند. همچنین یک خفقان ایدئولوژیک و اخلاقی توسط جمهوری اسلامی اعمال میشود که نفس مردم را بریده است. ایرانیان آرزو دارند مانند شهروندان عادی در یک کشور عادی زندگی کنند: بیرون بروند، مصرف کنند و از زندگی روزمره خود لذت ببرند، بدون اینکه در معرض تهدیدهای اخلاقی و ارتجاعی قرار گیرند. در نهایت، خواسته سیاسی محوری است: از سال ۱۹۷۹، هیچ زندگی سیاسی واقعی در ایران وجود نداشته است.
جناحهایی در درون رژیم اسلامی وجود دارند که هر کدام از منافع خاص خود دفاع میکنند، اما همه آنها از حکومت دینی حمایت میکنند. انتخابات کاملاً تقلبی است و قدرت واقعی در دستان رهبر، علی خامنهای، متمرکز شده است که اکنون هدف مستقیم معترضان است.
ایو بوماتی: وضعیت کنونی در ایران نه یک تصادف است و نه یک ناآرامی اجتماعی ساده. این یک بحران عمیق رژیم است که ناشی از فرسایش مهلک سیستمی است که توجیه اساسی خود را از دست داده است. بدون این توجیه، جمهوری اسلامی با مجازات، کشتن یا زندانی کردن سرکشترین افراد مخالف خود به حیات خود ادامه میدهد - اما دیگر قانعکننده نیست. انقلابی را اداره میکند که به یک بهانه تبدیل شده است و سیستمی را مدیریت میکند که کاملاً عاری از وعدههایش شده است.
اشتباه این است که اعتراضات مردمی را به اقتصاد، هر چقدر هم که وخیم باشد، یا فقط به مبارزه زنان، هر چقدر هم که اساسی باشد، تقلیل دهیم. مشکل بسیارعمیقتر است: مشکل، نمادین است. رژیم دیگر قادر نیست محدودیتها را به معنا تبدیل کند، فداکاریهای مردمی را به یک افق روشن پیوند بزند. و مبدل به قدرتی شده که دیگر روایتی برای جذب مردم ارائه نمیدهد، صرفاً به ابزاری برای تنبیه و سرکوب تبدیل شده است.
در مقابل او جامعهای جوان، شهری و متصل به جهان قرار دارد که از قبل در جای دیگری زندگی میکند. کشور واقعی، کشور ایدئولوژیک را ترک کرده است. این گسستگی انفجاری است، اما خود به خود انقلابی نیست. رژیمها به دلیل منفور بودن سقوط نمیکنند، بلکه به این دلیل سقوط میکنند که دیگر کسی به آنها اعتقاد ندارد، به ویژه زمانی که نوکرانشان دیگر آنها را باور نمیکنند.
آنچه شاهد آن هستیم ممکن است هنوز فروپاشی رژیم نباشد: دستگاه امنیتی رژیم پابرجاست، اعتراضات خیابانی شاید رو به افول باشد و دولت هنوز دچار شکاف نشده است. با این حال، چیزی تعیین کنندهتر از قبل رخ داده است: از دست دادن غیرقابل برگشت مشروعیت. رژیم میتواند از طریق ترس و زور به حیات خود ادامه دهد؛ در داخل، زمان برای رژیم شرطی شده است. اغلب اینگونه است، دوران احتضار پیش از مرگ آغاز میشود... تا روزی که نقض وفاداری، چه داخلی و چه تحمیل شده از خارج، همه چیز را سرعت ببخشد.
—————————-
* جهان جنوب (به انگلیسی: global south) اصطلاحی است به کار رفته در مطالعات فراملیتی و پسااستعماری، برای اشاره به آنچه پیشتر جهان سوم نامیده میشد.
هفت تن از شخصیتها و کنشگران سیاسی و مدنی، طی نامهای سرگشاده به رئیسجمهور آمریکا، بهتلویح و آشکار، خواستار دخالت نظامی بهمنظور خنثی کردن نیروی سرکوب جمهوری اسلامی در برابر اعتراضات سراسری مردم ایران شدند.
انتشار این نامه، بار دیگر بحث «دخالت و کمکهای خارجی» را در مرکز توجه افکار عمومی قرار داد.
در این یادداشت میکوشم توجه خواننده را به برخی ملاحظات قابل اعتنا در باب نحوه تعامل با عوامل خارجی جلب کنم.
۱- در جهان امروز، در خاورمیانه و در ایران بهویژه، تأثیر و گاه تأثیر تعیینکننده لینک خارجی غیرقابلانکار است. تاریخ دویست سال اخیر کشور، سرشار از شواهد معتبر در اثبات این نظر است.
۲- وظیفه سیاست حرفهای و راهبردی، نه انکار نقش این عامل، بلکه تدوین استراتژی مدیریت و تعامل با آن، بر پایه تعادل قوا و واقعیتهای سخت روی زمین است. سیاستمداران حرفهای ایران، از مشروطه تا بهمن، در مجموع و با برخی کمبودها، سیاست خارجی کشور را بر این اساس طراحی میکردند.
۳- تدوین این استراتژی مدیریت و تعامل، منوط و مشروط به استراتژی کلان گذار از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است. در راهبرد انقلاب قهرآمیز یا جنگ مسلحانه، عامل تعیینکننده «قهر انقلابی» است و هر نوع حمایت خارجی مؤثر نیز ناگزیر از این جنس یا در خدمت مستقیم آن خواهد بود. دشواری کار سیاست هم از همین نقطه آغاز میشود.
۴- در مدل راهبری مبتنی بر گذار جامعهمحور، خشونتپرهیز و سامانمند، چون قدرت نرم نقش تعیینکننده را در راهبرد کلان بر عهده دارد و بسیج انقلابی برای سرنگون کردن حکومت موضوعیت راهبردی ندارد، مدیریت لینک خارجی نیز شامل درخواست یا رد کمک نظامی و اعمال خشونت از خارج نمیشود.
۵- بنابراین، محل اصلی نزاع کنونی نه چگونگی مدیریت لینک خارجی، بلکه راهبرد گذار است. وقتی کار حکومت و آنها که «وظیفه رهبری انقلاب ملی» را بر عهده گرفتهاند به تقابل مستقیم «گارد جاویدان» با یگان ویژه فرا میروید و شعار «چشم در مقابل چشم» راهنمای میدان میشود، مدیریت لینک خارجی نمیتواند به گونهای دیگر جز دعوت به حمایت نظامی انجام بگیرد. در این نقطه که سر گاو را در کوزه کردهاند، جامعه را وارد بازی دوسر باخت میکنند: کمک خارجی نرسد، بازندهایم؛ برسد هم بازندهایم!
برای طرفداران گذار خشونتپرهیز، مداخله در این بحث ممتنع و بلاموضوع است. اما کسی که پشت این میز قمار نشسته، باید ریسک تصمیمگیری بزرگ را نیز بپذیرد. به خرج پسر حاجی پولدار همسایه داماد شدن، خطرات خود را هم خواهد داشت.
۶- در چارچوب راهبرد گذار خشونتپرهیز، استفاده از امکانات جهانی غیردولتی عموماً امری بدیهی و ضروری به حساب میآید. اما دریافت کمکهای نرم، چه از جنس پول و رسانه و چه سازمان، مناسبات و اعتبار از دولتها، در گام نخست تابع این اصل اساسی است که دستگاه دیپلماسی و مقامات سیاسی هر کشوری بنا به عرف و قانون موظف به دفاع از منافع ملی کشور خود هستند و حق ندارند پول مالیاتدهنده کشورشان را صرف کاری کنند که سودی عایدشان نمیکند. در نتیجه، تنها در چارچوب تعریف منافع مشترک و روابط «برد-برد» میتوان انتظار دریافت کمکهای نرم را داشت.
۷- برای آنکه بتوان رابطه «برد-برد»ی را تعریف کرد و از حمایت جامعه نسبت به آن نیز اطمینان حاصل کرد، وجود حداقل سه پیششرط ضروری است:
اول ـ شفافیت
نمیتوان به نام ملت و سعادت آن از جایی پول گرفت، اما ملت را در جریان نگذاشت. روشن است که منظور از شفافیت، جار زدن نیست؛ منظور وجود مکانیسمی جمعی، محاسبهپذیر و مورد اعتماد است که هر لحظه قابل کنترل بهوسیله بازرسان قسمخورده و امین باشد.
دوم ـ اثبات ضرورت
اینکه به هزینه کشور ثالث رسانهای تأسیس شود، نیازمند اثبات ضرورت آن نزد خبرگان کار و قانع کردن الیت جامعه در بحث هزینه–فایده، در سطح ملی است. نمیتوان با اقوام نشست، پروژه تعریف کرد و فاند گرفت.
سوم ـ اصل اندازهها
رعایت «اندازه» صرفاً مربوط به رابطه با دولتهای دیگر نیست و در همه زمینههای زندگی امری ضروری است، اما در تنظیم رابطه با خارج بهویژه مهم است. برای بازی در لیگ برتر سیاست جهانی، باید عضو تیم لیگ برتر کشورت باشی! اینکه یک روزنامهنویس با پول فلان دولت صاحب رسانه شود، یا بهمان دلال سیاسی در راهروهای وزارت خارجه پرسه بزند تا شاید او را برای جوشکاری فرا بخوانند، موارد آشکاری از عدم رعایت اصل اندازههاست که به چیزی جز نوکری و رسوایی ختم نمیشود.
کسی در سطح ماندلا، هوشیمین، خمینی یا موسویِ دوران جنبش سبز میتواند خود را در اندازهای ببیند که توان تعریف رابطه «برد-برد» را دارد. بازیکنان زمین خاکی کنار محله باید اندازه خود را بدانند و قاطی بازی بزرگان نشوند.
۸- حساب اقدامات تبلیغی، نظیر انتشار نامه سرگشاده، را باید از سیاست حرفهای جدا کرد. در اینجا یا اهداف تبلیغاتی دنبال میشوند یا آرزوها و دعاهای خیر انتشار بیرونی مییابند و در همین حد اهمیت دارند که باعث گفتوگو و تبادل اندیشه میشوند.
۹- تا آنجا که به وعده ترامپ مربوط میشود، ظاهراً تاریخ مصرف آن گذشته است. حکومت که انفجار اجتماعی را پیشبینی میکرد، خود را از همه نظر برای مقابله آماده کرده بود و گامبهگام برنامه خود را به اجرا درآورد. در فاز نخست، برنامه رادیکالیزه کردن خیزش مدنی و «پهلویزه» و اجنبیپرستانه کردن آن پیش برده شد. در فاز دوم، پس از سلطه تاریکی اطلاعاتی، قتلعام با شلیک از پشتبامها تا خیابان و کوچهپسکوچهها به اجرا درآمد و در فاز سوم، با اعلام سه روز عزای عمومی، مراسم لکهگیری و تدارک اعدام اسرا آغاز شد.
در همین دو هفته طوفانی که نقطه اوج قهرمانیهای بینظیر ملتی اسیر و بیپناه بود، پرونده سیاه خامنهای و الیگارشی حاکم باز هم سیاهتر شد و صورتحسابهای قطوری آماده شدهاند که بخش بزرگی از آن را مدعیان رهبری انقلاب ملی ـ آنها که در حمایت از آن سینه بر تنور چسباندند و با طناب ترامپ به چاه رفتند ـ باید بپردازند.
■ نوشتههایی از این دست، آن هم در شرایطی که جنبش آزادیبخش مردم ایران زنده، جاری و بیوقفه در نبردی نابرابر با رژیمی فاسد و تا دندان مسلح ایستاده است، چیزی نیست جز نمک پاشیدن بر زخمی عمیق و منحرف کردن صورتمسئله.
در حالی که بقولی و تمثیلی نه چیزی به بار است و نه بر دار، راویان این روایت، پایان رمان را پیشاپیش نوشتهاند؛ دادگاه را خود اقامه کردهاند، متهمان را خود برگزیدهاند، محاکمه را برگزار کردهاند و احکام سنگین و غلیظ را نیز صادر فرمودهاند؛ آن هم برای پروندهای که بازیگران اصلی آن هنوز در صحنه نبرد هستند.
القای اتهام، انگزنی، یافتن مقصر و خاطی، در چنین بزنگاه سرنوشتسازی برای ایران عزیز، چه حاصلی دارد جز ترویج یأس، ناامیدی و فرسایش سرمایهٔ روانی جامعه؟
به نظر میرسد روش همیشگی نویسنده، صبر منفعلانه، انتظار بیعمل و عافیتجویی بوده است؛ با این خوشباوری که «انشاءالله همهچیز خودبهخود درست خواهد شد». این رویکرد، نه تحلیل است و نه مسئولیتپذیری؛ صرفاً تعلیق عقلانیت در پوشش احتیاط است.
نادیده گرفتن شرایط پیچیدهٔ کنونی، سادهسازی واقعیتها و شتابزدگی در تفسیر آنها، ثمری ندارد جز تخطئهٔ این خیزش؛ آن هم درست در میانهٔ تلاش عظیم و پرهزینهٔ مردم ایران. این میزان بیمبالاتی و لجاجت، دستکم شگفتآور است.
تنها نیروی واقعی و تعیینکننده در پیروزی مردم، اتحاد و حمایت تمام نیروهای مترقی و سکولار از این انقلاب بزرگ است؛ نه نقزدن، بهانهجویی و تفرقهافکنی.
اطمینان داشته باشید این خیزش بزرگ و باشکوه به سرانجام خواهد رسید، و هیچگونه پهلویستیزی یا تسویهحساب ذهنی، از ارزش ایستادگی و فداکاری قهرمانانهٔ این مردم نخواهد کاست.
و به قول شاعر:
«مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.»
شهرام
■ آقای پورمندی عزیز. از میان اختلافات زیادی که بین نظرات من و شما هست شاید یک نکته را بتوان کمی روشنتر کرد، آنجا که در انتهای مقاله نوشتهاید، بخشی از صورتحساب قطور را مدعیان رهبری انقلاب ملی که با طناب ترامپ به چاه رفتند باید بپردازند.
جناب پورمندی عزیز، گرچه عوامل زیادی در واکنش و مبارزه مردم ایران دخالت دارد، اما اساسأ مردم مبارز و آگاه ایران بر اساس تشخیص خود پا به میدان مبارز گذاشتهاند، نه بر اساس وعده و وعید دیگران. صورتحساب را هم آگاهانه هر مبارزی حتی با جان میپردازد، برای ما بازماندگان سر تعظیم در مقابل آنان فرود آوردن است و زنده نگه داشتن خاطره فداکاری این گرانمایگان.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با درود و تشکر از جناب پورمندی برای مقاله ارزشمندشان. جناب پورمندی در مقاله اشان بر نکاتی اشاره کرده اند که بحث و تبادل نظر پیرامون آنها، در این وضعیت خطیر و حساس مفید و حتی ضروری است.
نکته اصلی مقاله با ارزش جناب پورمند آن است که اگر گذار خشونت پرهیز و جامعه محور به دموکراسی را به عنوان تنها مسیر قابل قبول، که قابلیت دوام زیر فشارهای رژیم اقتدارگرا تا حصول نتیجه را داشته و معمولا به دموکراسی با ثبات منتهی می شود، بپذیریم دعوت از قدرتهای خارجی به دخالت نظامی برای منکوب کردن رژیم یا تغییر موازنه قدرت به نفع مبارزان آزادی و دموکراسی با آن شیوه گذار به دموکراسی منافات دارد. دلیل آنست که دخالت نظامی خارجی مشروعیت دموکراتیک و عاملیت اجتماعی را تضعیف کرده و معلوم نیست با این شیوه گذار دموکراسی با ثباتی به دست آید.
در این چارچوب نظری دعوت از نیروهای بیگان برای دخالت به نفع دموکراسی خواهان پذیرفته نبوده و انتقاد از چنان دعوتی سازگار و منطقی است. با اینحال اگر حالت سرکوب شدید، سبعانه و حدی (Extreme) آزادیخوهان توسط یک رژیم غیر دموکراتیک (مانند آنچه در روزهای اخیر در ایران اتفاق افتاده است) را در نظر بگیریم آنگاه درخواست حمایت و پشتیبانی خارجی از نیروهای دموکراسی خواه توجیه پذیر است. این حمایت و حفاظت (Protection) تحت دکترین معروف به مسئولیت برای حفاظت (Responsibility to Protect R2P) شناسایی بین المللی داشته و در سال 2005 در اجلاس سران سازمان ملل به تصویب رسیده است.
نکته کانونی R2P آنست که حاکمیت یک رژیم سیاسی در یک قلمرو یا کشور تنها حقی نیست حکومتگران دارا باشند بلکه مسئولیتی همراه آن است و آن مسیولیت حراست از امنیت و آزادی شهروندان است. هنگامی که حکومتگران به جنایتهای سنگین علیه شهروندان خود دست می یازند آن مسئولیت به ملتهای دیگر و در شرایط حاد به جامعه بین المللی منتقل می شود. سه پایه اصلی R2P عبارتند از:
۱) مسیولیت دولتها در حفاظت از مردم کشور یا (قلمرو تحت حاکمیت) از جنایت علیه بشریت، نسل کشی، پاکسازی قومی، جنایتهای جنگی و موارد مشابه
۲) همراهی و مساعدتهای جامعه جهانی به دولتها برای انجام مسئولیتهای یاد شده در قبال شهروندان و ساکنان قلمرو یا کشور، از طرق مختلف دیپلماسی، میانجیگری، توانمند سازی (تحویل کالاها و تجهیزات یا اعزام کارشناسان و گرو های بهداشت و درمان..)، اعمال تحریم ها و سازوکارهای قانونی، و نهایتا
۳) عکس العمل قاطع و به موقع؛ در صورتیکه حاکمیت در حفاظت از مردم کشور ناتوان بوده یا خود اقدام به جنایتهای یاد شد علیه مردم کشور یا قلمرو تحت حاکمیت خود بکند. در این حالت جامع جهانی باید اقدام جمعی را در نظر بگیرد.
طبعا این اقدامات باید از مجاری مشروع مانند شورای امنیت سازمان ملل و در چارچوب مقررات بین المللی صورت گیرد. هم چنین استفاده از نیروی نظامی در R2P بطور خودکار موجه نبوده و به عنوان آخرین حلقه از زنجیر ه اقدامات و ابزار و تمهیدات لازم برای حفاظت از مردم در این دکترین و مرحله مورد توجه قرار میگیرد و در آن آمریت شورای امنیت سازمان ملل، تناسب دخالت نظامی و احتمال موفقیت دخالت نظامی در حفاظت و پشتیبانی از مردم لحاظ شود. در هر حال نکته آنست که در شرایطی مانند حالتی که رژیم جهل و جنایت ولایت فقیه در ایران بوجود آورده و هزاران نفر را در تظاهرات مسالمت آمیز شهروندان به گلوله میبندد (که حتی دبیرکل سامان ملل از سبعیت رژیم در این سرکوبها اظهار وحشت و نگرانی کرده) ، درخواست از جامعه جهانی و قدرتهای بزرگ برای جلوگیری از این نسل کشی حتی به قیمت مداخله نظامی مشروعیت پیدا میکند (فکر میکنم در جریان شورش مردم لیبی علیه معمر قذافی دیکتاتور لیبی این سازوکار فعال گشته و موجب سرنگونی او شد).
مسلما سرکار خانم شیرین عبادی (برنده جایزه نوبل صلح) و دیگر امضا کنندگان درخواست کمک از رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا برای حمایت از دموکراسی خواهان ایران در مقابل جنایتهای رژیم سفاک و خونریز ولایت فقیه از این دکترین و دیگر مصوبات ذیربط سازمان ملل و ساز و کارهای آن آگاه بوده و آشنایی کافی به این مباحث دارند با اینحال باید اقرار کرد متاسفانه اپوزسیون ایران (شامل امضا کنندگان نامه مذکور و نیز شاهزاده رضا پهلوی و تشکیلات او) هنوز آن دید جهانی و پختگی سیاسی-اداری لازم را پیدا نکرده است که تمیهدات و اقدامات لازم برای آمادگی افکار بین المللی برای حمایت از مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران را به موقع و در زمان مناسب انجام دهد.
نگارنده از سالها پیش این ایده را مطرح کرده است که اپوزسیون ایران برای توفیق در هدایت موفقیت آمیز و خشونت پرهیز گذار به دموکراسی در ایران به نهادی دموکراتیک (مانند یک پارلمان یا مجلس یا مجمع نمایندگان در تبعید که نمایندگان آن در انتخاباتی آزاد و منصفانه آنلاین انتخاب شده باشند) نیاز دارد که با ایجاد و توسعه روابط و مناسبات با نهادهای بین المللی و دولت های دنیای آزاد اقدامات لازم در حمایت از مبارزان و آزادیخواهان داخل کشور را به عمل آورند. چنانچه اپوزسیون ایران چنان پارلمان در تبعیدی داشت چه بسا تا کنون بساط جنایات ولایت جهل و جور ولایت فقیه بر چیده شد بود. متاسفانه سران و رهبران اپوزسیون هیچگاه این ایده را جدی نگرفته اند که شاید هم تا حد زیادی به دلیل نگرانی از عدم اقبال ایرانیان داخل و خارج از کشور به آنها در چنان انتخابات آزاد و منصفانه ای باشد. تاسف بیشتر آنکه هنوز رهبران سیاسی و شخصیتهای اپوزسیون ایرانی بیشتر از کارهای جدی که طبعا بدون تلاش جمعی و همراهی با شخصیتها و یا ائتلاف با تشکل های سیاسی دیگر اپوزسیون نیست نگران موفقیت دیگران (به صحبتهای روزهای اخیر برخی چهره های سرشناس به اصطلاح جموریخواه بر علیه شاهزاده رضا پهلوی توجه شود) و تنزل جایگاه خود دراپوزسیون بوده و بعضا دل خود را با نیش و کنایه به یکدیگر خنک میکنند. در همین رابطه مباحث زیادی پیرامون نظامهای اخلاقی مدرن و دلالت آنها در مباحث مربوط به مبارزات سیاسی و از جمله درخواست از حمایت های خارجی در مبارزات آزادیخواهانه وجود دارد که در این مختصر نمیگنجد و آن ها را به فرصتهای بعدی موکول میکنم.
این مختصر را با پار ه ای از شعر معروف “مهتاب” اثر شاعر بزرگ معاصر نیما یوشیج، که بی مناسبت به حال و روز ما نیست، به پایان می برم:
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم میشکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم میشکند.
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهٔ چند
خواب در چشم ترم میشکند.
ارادتمند- خسرو
■ آقای شهرام، هموطن گرامی
این دست تئوریسینهای عزیز ما در این سالها جز تبلیغ انفعال [و بنا بر زبانزد مردمی فرمول «خودش خشک میشه میافته»] چیزی تجویز نکردهاند و نمیکنند. جناب آقای پورمندی به جای آنکه کسی که از بالا فرمان تانک و توپ و دوشکا به میدان بردن را داده بطور قاطعانه محکوم کند فرصت را غنیمت شمرده و دارد برای مخالفان عقیدتی خود پرونده قطور و سیاه تدارک میبیند. تمام ایرانیها ازین حکومت صدمهی سخت و جانکاه نخوردهاند و اینجا و آنجا کسانی هستند که به صحنه تنها مثل یک منازعه سیاسی نگاه میکنند و بس.
اگر شما از خانوادهای بیایید که دو کشته جوان در جنگ عراق داده و دو نفر از اعضای خانوادهاش در زندان تا پای اعدام رفتند و اثرات شکنجههای دهه شصت را عمری ست که دارند با خود حمل میکنند دیگر به مساله به عنوان یک منازعه سیاسی صرف نمینگرید و در میانهی چنین کشتاری تنها به محکوم کردن رقیب سیاسی خود نمیاندیشید.
آن زن و مرد زیر چهل سال که جانشان را به کف میگیرند و به میدان میروند جان به لب شدهاند. کسی که وسط خیابان جلوی چنین نیروهای جرار و قسیالقلبی روی زمین مینشیند (عکس آن را گمان میکنم همگی دیده باشیم) تمام راهها را به روی خود بسته میبیند. آنکه از بلندای امن می نگرد او را بازیچهای میبیند که با طناب به چاه رفته اما آنکه بیاعتنا به خطر مرگ و شکنجه در جلوی کادرهای تا دندان مسلح مینشیند خود را عمری است که در ته چاه گرفتار میبیند و امیدی به آینده ندارد.
چه بلای دیگری این حکومت باید بر سر این مردم رنجدیده بیاورد تا این افراد تکانی بخورند و واقعیت استخوانسوز زندگی ایرانیان در دوزخ جمهوری اسلامی را ببینند؟ من بیشتر عمر جمهوریخواه بودهام، یادم هست در اواخر دهه شصت که یک نویسنده قدیمی (زنده یاد برهان ابن یوسف) را که پادشاهیخواه بود در واشنگتن در خانه یک دوست مشترک که او هم نویسنده بود بر حسب تصادف دیدم مدتی با او بر سر نظام جمهوری و مزایای آن بحث کردم. ولی نگاه کنید که برخی از جمهوریخواهان عزیز ما از جمهوری خواهی چه ساختهاند: یک مکتب جامد سلبی که خود را تنها در ضدیت با یک نظام رقیب تعریف میکند و بس. این طرز برخورد کوچک کردن یک مرام سیاسی معتبر و مدرن است. اگر در هنگامه ی چنین کشتار وحشتناکی تنها به فکر امتیاز گرفتن برای پیشبرد خط خود باشیم آن خط فکری را تقلیل دادهایم.
حداقل انتظاری که از ما در این شرایط میرود محکوم کردن قاطعانه و بدون اما و اگر این کشتار موحش و کسانی است که فرمان آن را صادر کردند است.
با سلام و احترام. یوسف جاویدان
■ ممنون از تذکرات و انتقاد های دوستان. به علت مشغولیت های زیاد ، کوتاه جواب می دهم. نخست تشکر از خسرو خدیو گرامی به خاطر ملاحظات حقوقی. واقعیت این است که برای خامنه ای و ترامپ چیزی که اصلا اهمیت ندارد، مقررات بین المللی است و در این لحظه ، باید روی وجه حقیقی و سیاسی مقوله کمک و حمله نظامی متمرکزشویم. نباید بازی را به اینجا می کشاندند. الان مثل استخوان در گلوست. کشیدن و فرودادن هر دو دردناک و بازی برای کشور ما دوسر باخت است. در عین حال این دور بازی بدون اقدام ترامپ، به سود حکومت تمام شد. حکومت نقش اول را و موج سواران نقش کمکی را در رساندن جامعه به این نقطه بر عهده داشتهاند.
بقیه نظرات دوستان تماما متوجه این است که چرا ، به نظر آنها ، نابه هنگام، به صورت حساب َ”رهبر انقلاب ملی!!”پرداخته ام. از نظر من، با قتل عام آخر هفته سیاه ، پروژه نتانیاهو-اینترنشنال-قاسمی نژاد-اعتمادی در سو استفاده از میراث خانواده پهلوی و سوق دادن رضای ساده لوح به داعیه رهبری انقلاب ملی، به سختی شکست خورد و پرونده این ماجراجویی را فقط باید برای رسیدگی حقوقی در دوران عدالت انتقالی باز نگه داشت. بسیاری از جوانانی که نا آگاهانه ، جاوید شاه می گفتند، حالا با ده ها سوال و سر در گریبان، فقط به هست و نیست پهلوی دشنام می گویند که با وعده های فریبنده آنها را به گوشت دم توپ بدل و در خیابان رها کرد. من نمی خواستم به همه صورتحساب ها بپردازم. تا اینجا هم، اگربا تحقیر و توهین مواجه نمی شدم، به همان اشاره بسنده می کردم . “خیزش زندگی” هیچ چاره ای جز پیشروی ندارد. اما فصل اول آن، قربانی تبهکاری غیرقابل تصور علی خامنه ای و الیگارشی حاکم و ماجراجویی و سو نیت این مجموعه شد. در روز ها و هفته های آینده، در این باب بیشتر گفتگو خواهیم کرد.
با ارادت پورمندی
■ با سلام به همه دوستان گرامی، مخصوصا شهرام و یوسف،
همهی شهروندانِ مدرن (*) ایرانی، از اول (حتی از زمان ناصرالدینشاه) تا امروز، در دو مورد اشتباه کردهاند، مورد اول میزان نفوذ روحانیت (*) در بخشهایی از شهروندان غیرمدرن (*) ایرانی است. مورد دوم میزان امادگی روحانیت به استفاده از خشونت است. در هر دو مورد، ما، روحانیت را دستکم گرفتهایم. برای نمونه به یاد بیاورید کارهایی را که امثال شیخ فضلالله نوری، یا فدائیان اسلام، یا هیئتهای موتلفه اسلامی انجام دادهاند. از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ اعدامهای غیرقانونی و خودسرانه در همان ساختمانی که خمینی ساکن آن بود، مشاهده کردیم. آنچه که “اینها” در ترکمن صحرا، کردستان، سیستان و بلوچستان، ...، و خیابانهای تمام شهرهای ایران انجام دادند، تنها نمونهای از شدت خشونتورزی “اینها” است. روحانیت ایران، در کل، هیچ ارجحیتی نسبت به طالبان افغانستان یا داعش شام و سوریه ندارد. معادل اروپایی روحانیت ایران، نیروی تحت امر “تفتیش اسپانیایی (Spanish Inquisition)” است که حدود ۳۵۰ سال در تاریخ اروپا وجود داشت.
اگر این دو مورد را بپذیریم (میزان نفوذ و میزان خشونتورزی)، ممکن است به این نتیجه برسیم که هیچ گروهی از شهروندان مدرن ایران را پیدا نمیکنید که در مراحل و مقاطع مختلف دچار “اشتباه محاسباتی” نشده باشند. از رضا شاه تا نوهاش، از ارانی تا رئیسدانا، از محمد نخشب تا بنیصدر، از حزب توده گرفته تا راه کارگر، ...، از من و شما تا همه افراد دیگری که در این سایت مینویسند یا نظر میدهند.
حواسمان باشد که رهبر جمهوری اسلامی میگوید که “همه بدانند، جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده”! او مطمئنا برای حفظ جمهوری اسلامی حاضر است چند صد هزار نفر دیگر را به کشتن بدهد.
خوب است که هر یک از ما تکلیف خودمان را روشن کنیم. آیا حاضریم که جان چند صد هزار نفر را قربانی این راه کنیم؟
چاره این است که قبول کنیم که “طولانیترین فاصله بین دو نقطه، راه میانبُر است”. مسیرِ مدرن کردن ایران بسیار طولانی است و کاری نیست که، به سادگی، از آدمهای کم حوصله یا عجول بربیاید. حرکتها باید میلیمتری، آهسته، خشونت پرهیز، مدنی، و با هدفهای قابل دسترسی و غیرقابل بازگشت باشد.
با احترام - حسین جرجانی
(*) پس نویس - نمیگویم که شهروندان مدرن ایران یکپارچه و با خواستههای مشابه هستند، و دره عمیقی بین آنها و شهروندان غیرمدرن وجود دارد. همچنین همه روحانیت را هم با یک چوب نمیرانم.
■ دوستان گرامی، هدف از گفتگو باید برای درک درست از واقعیتهای جاری در میهنمان باشد. چه تاکتیکهایی در به زیر کشیدن این حکومت جنایت پیشه مجاز است و به اعتلای جنبش کمک میکند؟ آیا فراخوان برای گرفتن مراکز فرماندهی یا اداری حکومت با دست خالی راهکاری عقلانی و مسئولانه است؟ آیا بعد از حمله موضعی و هوایی آمریکا یا اسراییل به مراکز سپاه و بسیج ، مردم بقیه کار را تمام خواهند کرد یا رژیم خود را بعد از آن بازسازی خواهد کرد؟ چرا قشر خاکستری به خیابان نیامد؟ فقط تهران و حومه حدود ۱۲ میلیون جمعیت دارد، چند درصد از این جمعیت در این قیام ملی کنار جوانان شجاع در خیابان هستند؟ چرا کارگران و کارمندان با اعتصاب سراسری به حمایت از خیابان برنمی خیزند؟ تنزه طلبی در سیاست همان قدر کمکی به پیشبرد مبارزه میکند که تصمیماتی از روی خشم و احساساتی که به حق اند. زنده یاد بختیار از صدام کمک مالی برای مبارزه با خمینی دریافت کرد برخلاف مجاهدین خلق بدون دادن هیچ تعهدی. آمریکایی ها در جنگ جهانی دوم به کمک فرانسه آمدند ولی آنجا یک مقاومت فرانسه “هستههای مقاومت گروههای از مردان و زنان مسلح” وجود داشت که نقش زیادی در پیشروی نیروهای متفقین داشتند.
مسئول تمامی جنایت ها و قتل ها و ویرانی کشورمان جمهوری اسلامی ست. ولی اتخاذ تاکتیک درست یک جریان سیاسی در مبارزه علیه این رژیم دد منش باید در ارتباط قبول مسئولیت ناشی از اجرای آن نیز باشد. وقت آن رسیده است که “با ایجاد یک ائتلاف اپوزیسیونی بسیار فراگیر که اکثر ایرانیان در آن خود را نمایندگی شده ببینند”، خیابان ها و کارخانه ها و ادارات را فتح شوند و مرده حکومت اسلامی دفن گردد.
با درود و احترام به جوانان شجاع میهنمان / سالاری
■ آقای سالاری عزیز. کامنت شما کوتاه و روشن، مطالبی را پیش کشید که بسیار مهم و قابل تأمل هستند. من نیز در اساس با نظر شما (تنزه طلبی در سیاست همان قدر کمکی به پیشبرد مبارزه میکند که تصمیماتی از روی خشم و احساساتی که به حقاند) موافقم. و نیز کاملا صحیح میدانم که یک ائتلاف اپوزیسیونی بسیار فراگیر ایجاد شود که اکثر ایرانیان در آن خود را نمایندگی شده ببینند. این ائتلاف در دههای گذشته صورت نگرفته و الان هم هنوز چشمانداز روشنی برای آن نیست. تا کی باید منتظر ماند؟! در عین حال اما شرایط خاص و روزمره یک مبارزه را نمیشود به طور دقیق تعیین کرد. جبههای گشوده میشود و باید یا اینطرف ایستاد، یا آنطرف. قصدم انتقاد به شما نیست، بلکه از نظر روش و متد بررسی مسائل، سؤال یا جمله شما در این موقعیت حاد روزانه (آیا فراخوان برای گرفتن مراکز فرماندهی یا اداری حکومت با دست خالی راهکاری عقلانی و مسئولانه است؟) به نفع کدام طرف تمام میشود؟ من ضمن اینکه با دغدغه شما کاملأ موافقم، این سؤال را در این روزها که هنوز تمامی نیروی سرکوب در خیابان است و ارتباطات مردمی ضعیف، سؤال خوبی ارزیابی نمیکنم.
من گفته خانم شیرین عبادی را میپسندم که گفت من وجهه منزه خود را برای چه روزی میخواهم؟! روشن مطرح میکنم: به نظر من در بلند مدت نظر شما در مورد ائتلاف اپوزیسیون کاملا درست است. در میان مدت، باید طرفداران جمهوری و پادشاهی مشروطه موجودیت یکدیگر را به رسمیت بشناسند و با هم همفکری و همکاری کنند. در کوتاه مدت، یعنی در جبههای که این روزها گشوده شده است، باید از رضا پهلوی حمایت کرد.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
■ آقای قنبری گرامی، خدمتتان عرض کنم که روشها با اساس نظریه در انطباق هستند. اگر قرار است رژیم قهر آمیز سرنگون شود باید ساز و کارهای لازم را هم از قبل تدارک دید (نمونه فاجعه بارش حرکت مجاهدین خلق در۱۳۶۰) و برای مداخلههای بشردوستانهی قهرآمیز برای پایان دادن به کشتار برآورد درستی از نتایج و ریسکش داشت. خطرهای حساب باز کردن روی سیاستهای مشکوک و معاملهگرایانه ترامپ را باید در نظر گرفت و دیدیم که پس از بالا و پایین کردنها تنها حرف بود. پیشنهاد میکنم “گفتگو با مایکل والزر: جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” در ایران امروز را بخوانید.
مینویسید “تا کی باید منتظر ماند؟!” وقتی فرهیختگان یک جامعه عاجز از ایجاد جبههای فراگیر برای رهبری مردم هستند لبریز شدن کاسه صبر و بیطاقتی هم امری استثنایی نیست که البته خسارات خاص خود را هم به بار میآورد. آیا نتیجه را در حال نوشتن “به نفع کدام طرف تمام میشود؟” ندیدید؟ در واقع هنوز نیروی کافی برای به زیر کشیدن حکومت اسلامی به خیابان نیامده است که مکملش نیز اعتصابات سراسری و فلج کردن نهادهای اداری و تولیدی رژیم است. شجاعت جوانان میهن مان قابل ستایش است و بی شک روزی نتیجه خواهد داد و نباید بدون حساب و کتاب خرج شود.
با احترام سالاری
■ جناب سالاری گرامی،
اگر اعتراضات حساب و کتاب داشته باشند دیگر عنوان انقلاب یا به عبارتی اعتراض از پایین به بالا نخواهد بود بل اعتراض مبتنی بر اصلاحات در داخل نظام! دومن هر ایدهای در زمان و مکان خود باید در لابراتوار اجتماع مورد آزمایش قرار گیرد، اما و اگر فقط زائیده یک ایدهآلیست یا تئوریسین میتواند باشد. نمونه خودسوزی یک دستفروش تونسی خارج از حساب و کتاب روشنفکر جرقه بهار عربی بود. سومن حمله خشونتپرهیز همیشه بجاست ولی در مرحله دفاع خشونت نهتنها غلط نیست بلکه اجتناب ناپذیر. جنگ همیشه خانهمان برانداز است و دفاع از کرامت انسانی بدون حساب و کتاب روند همیشگی اعتراضات بحق جوامع سرخورده است!
با احترام بیژن
■ آقای بیژن، لطف کرده دو کامنت مرا همین جا یک دور دیگر و مقاله پیشنهادیام را “گفتگو با مایکل والزر: جنبش ملی در ایران و احتمالهای پیش رو” در ایران امروز با دقت بخوانید تا درک درستی از نگرشم داشته و عجولانه دست به قلم نبرید. در آن صورت امکان یاد گیری از شما هم احتمالا برای من فراهم خواهد آمد.
موفق باشید و با احترام سالاری
در فرهنگ ایرانیان و به ویژه فرهنگ سیاسی، امر دخالت خارجی در امور داخلی بسیار حساسیت برانگیز و پرداختن به آن چون رفتن روی میدان مین است. پیشینه تاریخی آن که چرا این حساسیت وجود دارد، برای هر ایرانی کمابیش روشن است؛ دخالتهای روسیه، بریتانیا در قرن هجدهم و نوزدهم در ایران دوره قاجار و یا دخالت آمریکا در قرن بیستم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نمونههایی هستند غیرقابل انکار که در حافظه تاریخی ما ثبت شدهاند.
در این نوشته میخواهم خواننده را به بازنگری دیدگاهها پیرامون این مقوله و ارزیابی آن از نگاهی دیگر دعوت کنم تا شاید به دیدگاههای تازهای دست یابیم. در نگاه و عمل بسیاری از مردم و فعالان سیاسی برخی باورها آن قدر در ذهن تکرار شدهاند که کسی تردید در درستی آنها ندارد. این گونه است که تابوها ساخته شدهاند و میشوند. تابو کار ذهن انسان را آسان میکند چون نیازی به اندیشه ندارد و از ابتدا تا ابد تکلیف خود را میداند. اندیشه زحمت دارد و درگیری با ناشناختهها را به دنبال خود میآورد. اما تابو یک پاسخ همیشگی دارد. این را هم باید گفت که رفتار بر اساس تابوها یک ویژگی نیرومند و برجسته انسان دین مدار و اندیشه گریز است.
اگر به تاریخ کنونی خود بنگریم، تابوهای زیادی مییابیم. یکی همین تابوی بد بودن دخالت خارجی است. دخالت خارجی در امور داخلی یک کشور بد است. تابویی دیگر “وابستگی اقتصادی به خارج” است و ما باید کاملا مستقل باشیم و از میخ تا ماهواره را خود بسازیم. اگر بگردیم باز هم از این تابوها مییابیم. یکی دیگر که خیلی هم حساسیت برانگیز است، مساله خودمختاری اقلیتهای قومی، ربط دادن این بحث کاملا بجا به جداییطلبی و ایستادگی بر یک پارچگی ارضی ایران است. این تابو آنچنان محکم است که تردید بر آن سیلی از ناسزا و برافروختگی آریایی رگ گردن به همراه میآورد. در حالی که اگر کسی اعتقاد بدون چون و چرا به حقوق بشر داشته باشد، باید این را نیز بپذیرد که حق تعیین سرنوشت مردم بخش نیرومند حقوق بشر است. مردمی که کشور خود را میخواهند بسازند، حق آنهاست که چنین کنند و از جغرافیای سیاسی ایران بیرون روند. این حق آنهاست. هر چند که من خود شیفته تنوع فرهنگی، قومی و زبانی ایران هستم و بی شمار میتوانم استدلال برای حفظ این جغرافیا بیاورم، اما اگر مردم در جایی از کشور در شرایط دمکراتیک و با رای آزاد به جدایی رای دهند، باید آن را بدون تردید پذیرفت.
به هر کدام این تابوها بپردازیم، خواهیم دید که اینها تا چه میزان در جهان امروز در سده بیستویکم پرت هستند و تعصب روی اینها چگونه تا امروز و تا همین لحظه به منافع ملی ایران و مردم آسیبهای جدی زده است.
برگردیم به مورد دخالت خارجی که موضوع اصلی ما در اینجاست. من ادعا بر کامل بودن این بحث ندارم و هدف من جدا از ضرورت تاریخی در این روزهای حساس، دعوت به ادامه بحث، گسترش و شکافتن آن در زمینههایی است که از دید من دور مانده و درگیری اندیشه است.
چند گزاره رایج پیرامون دخالت خارجی را برشماریم:
- اپوزیسیون ایران باید مستقل و بدون وابستگی به خارج باشد. دولت از نوع چلبی در عراق را نمیخواهیم.
- کودتای ۲۸ مرداد آمریکا و بریتانیا در ایران را فراموش نکردهایم.
- دخالت خارجی و به ویژه آمریکا و ناتو در عراق، لیبی و افغانستان را دیدهایم که به کجا میانجامد.
- دمکراسی را نمیتوان از خارج وارد و در کشوری برقرار کرد. به افغانستان بنگریم.
- دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا گفته است که در صورتی که حکومت جنایت اسلامی بر روی مردم سلاح بکشد، آمریکا در دفاع از مردم دخالت خواهد کرد. دیروز شنبه ۱۹ دی ماه هفت شخصیت سیاسی و فرهنگی با شروع کشتار مردم از سوی حکومت اسلامی از دونالد ترامپ خواستند بلافاصله به حرف خود عمل کند.
یک گزاره دیگر نیز لازم داریم:
- هر دولت ملی وظیفهاش دفاع از منافع ملی و ملت خود است و وظیفهای در برابر دیگر کشورها ندارد. این کف ارزشی سیاست خارجی کشورهاست. حال اگر با پیشرفت تمدنی و انعکاس ارزشهای انسانی در سیاست خارجی، کشوری پا را فراتر گذاشته و کاری انساندوستانه در جهت یاریرسانی بدون چشم داشت برای کشوری دیگر و مردمی دیگر انجام دهد، این را میتوان ارزشمند دانست. اما نمیتوان توقع اساسی داشت که این یا آن کشور باید این یا آن کار را انجام دهد. البته این سخنان بیشتر در مورد دولتهای دمکراتیک صادق است. دولت استبدادی به مردم خود نیز توجه ندارد چه رسد به مردم جایی دیگر.
تابومندان (آنهایی که رفتارشان بر اساس تابوهاست و نه اندیشه مستقل در زمان و مکان مشخص) باید به این پرسش پاسخ دهند که چرا آن زمان که دولت آمریکا یک هواپیمای باری نظامی کمک برای زلزله زدگان بم فرستاد همه بهبه و چهچه کردند و کسی به دخالت خارجی اعتراض نکرد؟ البته به خاطر دارم که بسیاری از همان تجهیزات سر از بازارهای تهران درآوردند و در بم هنوز بسیاری در کانکسهای موقت زندگی میکنند. این بیمهری با مردمان زلزلهزده از سوی حکومت اسلامی و دزدان سرگردنه آن هیچ گاه از سوی سیاسیون ایرانی مورد توجه قرار نگرفته است. اما وقتی آمریکا بخواهد بر سر حکومت جهل و جنایت اسلامی که در همین لحظه در حال کشتار مردم ایران است، بکوبد، سروصدایشان در میآید و سریع جنایتهای آمریکا در اینجاو آنجا را به یاد خلقالله میآورند. البته این منتقدین از همه ابزارهایی که همان دولت و وزارت دفاع آمریکا بدون چشم داشت در اختیار مردم جهان قرار داده است استفاده کرده و انتقاد خود را به گوش خلقالله میرسانند.
حاشیهروی پلمیک: کدام یک از خوانندگان میداند که تکنولوژی اینترنت، پروتکل TCP، تکنولوژی مسیریابی GPS و تمام ماهوارههای آن که شبانه روز دور کره زمین میچرخند و برخی چیزهای دیگر، اختراع وزارت دفاع آمریکا و امتیازهای آنها در انحصار آنها بود که اکنون بدون هیچ هزینههای در اختیار بشریت در جهان قرار دادهاند؟
شاید یکی به ذهنش برسد و بگوید که کمک بشردوستانه با دخالت نظامی تفاوت دارد. خب! پس از دولت امپریالیستی آمریکا (بگذارید با واژه رایج سخن بگوییم) نیز کمک بشردوستانه بر میآید. پس تابوهای خود را بازنگری کنید!
امروز منافع آمریکا و از جمله منافع شخصی رییس جمهور خودشیفته و عجیب و غریبش به گونهای قرار گرفتهاند که در راستای منافع جنبش مردم ایران برای سرنگونی و گذار از حکومت آخوندی هستند. تابومندان بگویند که چرا نباید از این موقعیت مناسب بهره برد و مهر پایان بر رژیم جنایت اسلامی زد. در حاشیه نیز باید تاکید داشت که اتفاقا رژیم آخوندی در زمینه تقویت این تابو بسیار هم فعال است و برای حفظ قدرت خود باید هم باشد.
نمونههای دخالت نظامی در تاریخ
نخستین نمونههایی که به سرعت به ذهن فعال سیاسی ایرانی میرسد، نمونههای بیشمار دخالتهای به ویژه آمریکا و بریتانیا در قرن بیستم است، چون جنگ امریکا در کره و ویتنام، کودتاهای نظامی با کمک آمریکا و بریتانیا در آمریکای مرکزی و جنوبی و غیره. اگر هم عقبتر رود به قدرتهای استعماری قرن هجدهم و نوزدهم چون بریتانیا، اسپانیا، پرتغال، هلند و چند جای دیگر میرسد. در این میان البته ما ایرانیها عادت نداریم به گذشته استعماری خود نگاه کنیم و برعکس آن را تاریخ پرافتخار مینامیم. برخی از سیاسیون امروزی ما حتی به دخالتهای تروریستی حکومت اسلامی در منطقه و برقراری هلال شیعی نیز زیاد کاری نداشتهاند و برایشان در راستای سیاست آمریکاستیزی و اسراییلستیزی این کارها مثبت نیز بوده است و همواره تا امروز سکوت کردهاند. خود برشمارید نیروهای سیاسی ایرانی که جنایت حماس در ۷ اکتبر و قتل عام مردم بیپناه که به یک کنسرت رفته بودند را بدون اما و اگر در همان روزهای نخستین محکوم کرده باشد. بگذریم!
از این روست که در ذهن فعال سیاسی ایرانی تابویی به نام “عدم دخالت خارجی” ساخته شده است که به هیچ رو حاضر به بازنگری آن نیست. البته درست دانستن همیشگی دخالت خارجی در امور کشوری دیگر نیز تابوی دیگری است که البته زیاد مورد اختلاف نیست و کسی دوست ندارد دست نشانده قدرت خارجی نامیده شود. چرا اینها را تابو میدانم؟ چون بر اساس تحلیل لحظه با بهکارگیری تجربه و دانش نیست. حکمی صادر میشود که برای همیشه اعتبار دارد.
من اعتقاد چندانی به آوردن نمونههای تاریخی برای اثبات درستی یا نادرستی یک سخن ندارم و این کار را اشکال رایج روش تحلیل میدانم. هر مورد اجتماعی ویژه و تک است و نمونه دوم برای الگوبرداری ندارد. اما از آنجایی که این روش در میان تحلیل گران سیاسی بسیار رایج و ملموس است، از آن استفاده و چند نمونه تاریخی را میآورم.
اگر تاریخ را درست و کامل بخوانیم میبینیم که اتفاقا دخالت نظامی خارجی بود که به مصیبت فاشیسم و نازیسم در اروپا به ویژه در آلمان و ایتالیا پایان داد. اکثریت مردم در اروپای دوران جنگ جهانی دوم حامی حکومتهای فاشیستی خود بودند. در این راستا از آلمان، ایتالیا، اسپانیا و فرانسه به روشنی میتوان نام برد. حال این حکومتها چه با رای مردم چون آلمان و ایتالیا به قدرت رسیده بودند و چه با اشغال نظامی اولیه و پشتیبانی یا سکوت اکثریت مردم در تایید آن، چون فرانسه.
در فرانسه دولت ویشی با وجود جنبش نیرومند پارتیزانی، با مقاومت جدی مردم فرانسه روبرو نشد و از همین رو تا روز آخر برسر کار بود. ژنرال دوگل نیز در تبعید بریتانیا به سازماندهی جنبش مقاومت مشغول بود. او با کمک نظامی آمریکا و بریتانیا به فرانسه توانست دولت ویشی را سرنگون و کشور را آزاد کند. آیا فرانسه از آن زمان تا امروز یک دولت دست نشانده و غیردمکراتیک است؟ آیا نیروهای آمریکا و بریتانیا در کشور ماندند و منافع خود را در فرانسه تثبیت کردند یا در نخستین فرصت کشور را تخلیه و به مردم و حکومت انتخابی تحویل دادند؟
ایتالیا نیز با اشغال نظامی خارجی به آزادی و دمکراسی رسید. در آلمان که اشغال نظامی تا سال ۱۹۹۱ ادامه داشت، جنبش مقاومت به قدرت کشورهای دیگر نبود. چرا نبود؟ مردم آلمان در کجای تاریخ ایستاده بودند؟ در اسپانیا دخالت خارجی صورت نگرفت و حکومت فاشیستی فرانکو تا آخر در قدرت بود و هنوز هم ریشههای “فرانکیستا” و گرایشهای غیردمکراتیک هم در جامعه و هم در حزب “مردم” وجود دارند. در کامبوج حمله نظامی ویتنام و همراهی سیهانوک به حکومت چپولهای پل پت و خمرهای سرخ پایان داد. به مورد ارتش سرخ اتحاد شوروی نمیپردازم چون آنجا مورد حمله نازیها و متحدانش قرار گرفته بود و از خود دفاع میکرد. اما ارتش سرخ با اشغال اروپای شرقی و بخشی از آلمان اتفاقا خود شد قدرت استعماری و این کشورها را در اشغال خود نگه داشت؛ همان کاری که آلمان هیتلری پیش از آن کرده بود. این نمونه بد دخالت نظامی است.
آمریکاییها پس از جنگ جهانی دوم به جز آلمان (که آن نیز در تقابل با شوروی و در دوران جنگ سرد بود) جایی را در اشغال خود نگه نداشتند، به برپایی دمکراسیها یاری رساندند و حتی در مورد ایتالیا که کمونیستها در تلاش رسیدن به قدرت و پیوستن به اردوگاه شوروی بودند؛ دوباره دخالت کردند. آیا ایتالیا اکنون دست نشانده آمریکاست؟ اگر ایتالیا در اختیار کمونیستهای طرفدار استالین میماند، امروز وضع بهتری میداشت؟
اگر کسی اینها را در تایید سیاست آمریکا از سوی من بداند، خطا رفته است. از نگاه من سیاست خارجی در زمان و مکان تدوین میشود و نه بر اساس دگمهایی تغییرناپذیر همیشه معتبر. این جوهره اندیشه من است. همین امروز میبینیم که ترامپ در آمریکا سخت به تخریب ساختارهای دمکراسی آمریکا مشغول است، دستش برسد کانادا و گرونلند را به آمریکا میچسباند و در ونزوئلا کاری کرده که نامش را به راحتی میشود تروریسم دولتی گذاشت. به روشنی نیز گفته که میخواهد ونزوئلا را خود اداره کند. برای غزه نیز نقشههای حیرت آوری دارد که هر انسان متمدن امروزی را شگفتزده میکند که چگونه میشود چنین برنامهای در ذهن داشت. اما وقتی همین دونالد ترامپ از خیزش مردم ایران حمایت میکند و تاکنون دستکم در حرف قاطعانه پشت مردم ایستاده است. آیا این مورد در تناقض با دیگر موارد است؟ از دید من نه! حال آیا باید چون دینمداران به تابوها بچسبیم و حرام حلال کنیم و یا باید از فرصت ایجاد شده استفاده کنیم و به کشتار مردم ایران و حکومت جنایت پایان دهیم؟ آیا وقتی که نتانیاهو تمام قد از جنبش مردم ایران حمایت میکند و با همان ارتشی که در غزه دست به جنایت جنگی زده، به گونهای آگاهانه به حکومت اسلامی به گونهای حمله میکند که کمترین صدمه به مردم وارد آید و از جمله به ارتش ایران حمله نمیکند، ما باید بیاییم و حرام حلال کنیم؟ در این جاست که تفاوت دیدگاه آشکار میشود و به دو کنش کاملا متناقض میانجامد.
یک استدلال دیگر: در عمل دیدهایم که مردم ایران در این ۴۷ سال بارها و بارها برای سرنگونی حکومت برخاستهاند و بدون نتیجه و با تلفات زیاد سرکوب شدهاند. دلیل این ناتوانی هر چه هست، همیشه مورد بحث بوده است. مهمترین آن که همگان کمابیش بر آن اتفاق نظر دارند، نبود اپوزیسیون منسجم و از جمله نبود یک رهبر جنبش بوده است. پس به هر دلیلی که میخواهد باشد، مردم ایران به تنهایی نمیتوانند.
دولت خارجی نیز به تنهایی نمیتواند با زور و قدرت نظامی حکومت را سرنگون و اداره آن را یا خود بر دست گیرد و یا حکومت دست نشانده خود را برگمارد. آن هم در جایی چون ایران با این ذهنیت تاریخی و ناسیونالیسم نیرومند! اگر در گذشته این کار ممکن بوده، هر چند که اشغال ایران دوامی هم نداشته است، امروز دیگر نمیشود. پیمان ناتو بیست سال افغانستان را در اشغال نگه داشت و نتوانست دولت مورد نظر خود را در آنجا تثبیت کند و سرانجام از آنجا عقبنشینی کرد و طالبان به گونهای مسالمتآمیز و به تعبیر من به خواست مردم دوباره قدرت را به دست گرفتند. پس این نیز امکانپذیر نیست.
اگر هم حدس تابومندان درست درآید و آمریکا و اسراییل بتوانند حکومتی دست نشانده (آن گونه که برخی برای ما سناریو میبافند) مدافع منافع خود و بر سر کار بیاورند، باز هم تقصیر ماست و ضعف ما را میرساند ک نتوانستهایم از منافع ملی خود دفاع کنیم. مقصر اصلی نیز خودمان خواهیم بود. در هر صورت منفعل ماندن و دست به هیچ کاری نزدن ننگ بزرگتری است. اتفاقا این یکی ویژگی بخشی از سیاسیون ایرانی است که خود کاری انجام نمیدهند و تنها به انتقاد از کسی مینشینند که دست به اقدامی زده است.
کسی که شطرنج بلد است در یک سوی صفحه شطرنج نشسته است، کسی که بلد نیست اما مدعی است، روی آن!
■ آقای تجلیمهر عزیز. مقاله شما مستدل و منطقی و بسیار مناسب برای شرایط فعلی است. از آنجا که خودتان دعوت به ادامه بحث کردهاید، فروتنانه اجازه میخواهم یک مورد را کمی مفصلتر به بحث بگذاریم: من نیز مثل شما اعتقاد دارم که “اگر مردم در جایی از کشور در شرایط دمکراتیک و با رای آزاد به جدایی رای دهند، باید آن را بدون تردید پذیرفت”. میخواهم روی “شرایط دمکراتیک” مکث کنیم. حصول شرایط دمکراتیک تا حدی که بشود بر اساس آن جغرافیای سیاسی را عوض کرد و تصمیم به جدایی کامل گرفت، احتیاج به زمان دارد و بهتر است به شکل یک پروسه چندین ساله صورت گیرد. توضیح اینکه، از حالت تمرکز کامل تا جدایی کامل، راه درازی است: خودمختاری در مسائل فرهنگی و ارتباط فرهنگی مستقل با کشورهای همسایه، تصمیمگیری در پروژههای اقتصادی محلی مثل جادهسازی و بهرهبرداری از منابع طبیعی، اداره انتظامات محلی و پلیس، پارلمان محلی و سیستم قضایی و در نهایت بودجهبندی سالانه و سیستم پولی و بانک مستقل، سیاست خارجی و گذرنامه مستقل و ارتش مستقل، و..
انقلاب ۱۳۵۷ برای ما درس بزرگی بود. به سرعت و با یک رایگیری عجولانه به یک قانون اساسی تمامیتگرا رای مثبت دادیم. در حالی که باید فرصت بیشتری برای این کار داده میشد، تا وعدهها، سیاستها و افکار آشکارتر در معرض دید و قضاوت قرار میگرفت. باید برای چنان تصمیم بزرگی که دیدهایم بیش از ۴۵ سال است ما را در تسلط خود گرفته، در شرایط دمکراتیک و پایدارتر، زمینهسازی میشد. برای آنچه الان محل بحث ماست، یعنی خودمختاری، باید در شرایط دمکراتیک و فارغ از تشنجها و تنشها و حب و بغضهای مقطعی و عجولانه، مرحله به مرحله جلو رفت و در هر مرحله، نتایج را با خواستها مقایسه کرد، و سرعت پروسه را کمتر یا زیادتر کرد، و اگر لازم است یک گام و یک مرحله به عقب برگشت و ارزیابی مجدد از روند کار کرد. به عبارت کلی و خلاصه، پروسه خودمختاری مشکلتر و طولانیتر از انتخاب یک رئیس جمهور یا پارلمان است و باید با دقت و زمان خیلی بیشتری تصمیمگیری کرد.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
■ با سلام و احترام. تعجبم از این است که مفهوم دخالت را نادرست تفهیم کردهاید در جایی که ارسال نیروی نظامی برای ضربه زدن را با ارسال کمکهای بشر دوستانه با هواپیماهای نظامی یکی گرفتهاید. همگان میدانند و البته شما هم میدانید که کمک و نصیحت و اندرز و علم با هجوم نظامی و بمباران و ضربه زدن تفاوت دارد. مثلا شما اگر به عروستان در مواردی مشورت میدهید یعنی که در زندگی مشترک عروستان دخالت کردهاید و یا اگر معلمی به عدهای دانش آموز درس بدهد در زندگیشان مداخله سوء کرده است و یا اگر همسایهای در یک آتشسوزی به کمک همسایهاش بشتابد دخالت بیخود کرده و موجبات زیان گشته است؟ وقتی ملتی با دخالت خارجی مخالفت میکند یعنی که شما نصیحت کنید راه و چاره نشان دهید قلم و کاغذ و وسایل دفاع در اختیارمان بگذارید ما ممنون میشویم بزرگتان میداریم و به وقت ضرورت تلافی میکنیم اما اجازه بدهید خودمان با مشکلاتمان بجنگیم و یک کلام اینکه ما: تاجبخش نمیخواهیم!
اکرم
■ جناب قنبری با سلام،
من با شما کاملا هم نظرم. در دنیای امروز جداییطلبی و تلاش برای ایجاد کشور جدید کار معقولانهای نیست. از دشواریهایی که برشمردید شروع میشود تا رقابت با دیگران در سطح جهانی در علم، اقتصاد، سیاست خارجی و منطقه ای و ...
در جهان امروز همگرایی لازم است و جهان به این سو میرود و نه سکتاریسم. همین چند روز پیش قرارداد Mercosur میان اتحادیه اروپا و کشورهای آمریکای لاتین امضا شد که بزرگترین بازار اقتصادی جهان را در بر میگیرد. حال بنگریم به جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا که در شرایطی هیجانی و بر اساس تبلیغات دروغ چند سیاستمدار عوامفریب انگلیسی در همهپرسی دمکراتیک و با اکثریتی بسیار ضعیف ۵۳ درصدی انجام گرفت. امروز مردم بریتانیا از این کار پشیمان هستند و اقتصاد بریتانیا در اروپا پایینتر از اقتصاد ایتالیا قرار گرفت. نمونه دیگر جدایی اسلواکی از چکسلواکی بود که در یک همه پرسی دمکراتیک صویت گرفت. امروز بنا با همه پرسیها مردم اسلواکی که خود خواهان جدایی بودند، خود را بازنده میدانند.
در آنجایی که مقاومت بر علیه جداییطلبی صورت گرفت، چون یوگسلاوی، کار به جنگ خونینی انجامید که سرانجام با دخالت نظامی خارجی ناتو صلح برقرار شد. در یوگسلاوی همه بازنده بودند. در حالی که اتحادیه یوگسلاوی یک اروپای کوچک بود و میشد با تغییرات درونی یک اتحادیه نیرومند ایجاد کرد.
حال در این میان جدایی بخشی از ایران از نگاه منطقی هیچ گونه توجیه ندارد. حتی صنعتیترین و پیش رفتهترین استان ما در شرایط امروزی جهانی شانسی ندارد که وضعیتش بهتر از امروزش شود. راه حل از دید من ایجاد نظامی است دمکراتیک و فدرال در ایران با خودمختاری یا خودگردانی یا هر چه می خواهید نامش را بگذارید. فقط تصور کنید کسی از تبریز می خواهد در اصفهان کار کند و باید درخواست ویزا و اجازه کار بدهد و شش ماه صبر کند و شاید هم پاسخ منفی بگیرد. اما همه اینها تغییری در این اصل حقوق بشری نمی دهد: حق جدایی حق دمکراتیک مردم است.
شاد باشید محمود تجلیمهر
■ با درود خدمت محمود نازنین!
ممنون از نوشته بجایت در ارتباط با تابو و تابو شکنی. چند نکته از جانب من:
- یکی از دلایل ریشه ای اعتقاد به تابو همانا دشمنی با تجدد ست، تجدد در مرام روشنفکر جهان سومی برابر غربگرایی ست، بطوریکه دخالت امپریالیسم شوروی و بعدها روسیه کاملا بجا اما دخالت غرب تابو.
تجدد به معنای نوآوری و تازه شدن ست. تجدد ضد «سنت» مورد احترام روشنفکر جهان سومی ست که خود را مقید به عقاید پوسیده پدرومادر و اجدادش میداند.
- سیاست خارجی در زمان و مکان تدوین میشود و نه بر اساس دگمهایی تغییرناپذیر همیشه معتبر. دقیقا در مورد سیاست داخلی هم صدق میکند. مقایسه دو رژیم در یک کشور بعنوان نمونه باید در ظرف زمانی و مکانی تدوین شود.
- دخالت دیگران وقتی بحث به نزاع و در حالت وخیم کشتن دیگری میتواند ختم شود، باید و باید امکان پذیر باشد. جلوی ضرر یکباره را گرفتن منفعت ست، چه رسد به ضرر چندین باره یا تکراری.
- راه حل بجای رای آزاد به جدایی، میتواند فدرالیسم (خودمختاری اتنیک و یاخودمختاری استان) باشد. با توجه به اینکه فدرالیسم هم نوعی تابو در میان ایرانیان ست.
با احترام بیژن
■ خانم اکرم گرامی. ای کاش جمله “ما تاجبخش نمیخواهیم” را نمینوشتید. زیرا جملهای قشنگ با آهنگی زیباست و معمولأ این نوع جمله و شعارهای آهنگدار و زیبا مانعی برای استدلال و تفکر منطقی میشوند. از واقعیت شروع کنیم: عدهای از هموطنان ما پس از دهها سال مبارزه ناموفق برای تعویض ج.ا. اینک به این نتیجه رسیدهاند که به کمک خارجی نیاز دارند. اگر برایتان امکان هست، سخنان محسن مخملباف را گوش کنید. او که از جمله امضا کنندگان نامه به رئیس جمهور آمریکا است، دلایل خود را توضیح میدهد، که به نظر من مستدل و منطقی است، (اما اجباری نیست که همه یک نوع بیندیشند). او میگوید که در جنبش سبز از اوباما درخواست کمک شد، اما اوباما کمک نکرد. مقصودم این است که کمک پیشنهادی فعلی آمریکا به مردم ایران همیشگی نیست. ممکن است برای آمریکا کافی باشد که ج.ا. دست از ساخت بمب اتمی بردارد. بعد امور مردم ایران را به خودشان وامیگذارد، آنوقت ما میمانیم و ج.ا. که از کمک روسیه و چین برخوردار است، که سناریو را میتوان به راحتی حدس زد.
نمیدانم شما فرزند یا نوه دارید یا نه. اگر یکی از عزیزان شما در تظاهرات دستگیر شده بود و زیر خطر اعدام بود، باز هم میگفتید “ما تاجبخش نمیخواهیم”؟! اگر فرزند یا نوه من جزو دستگیرشدگان بود، از نیرویی که بتواند دستگاه کشتار ج.ا. را ناتوان کند بدون شک استقبال میکردم.
با عرض ارادت. رضا قنبری. آلمان
مقدمه
ایران در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخ معاصر خود قرار دارد. اعتراضات گستردهٔ مردمی، حاصل دههها استبداد، سرکوب، فساد، تبعیض، زیر پا نهادن کرامت انسانی و فروپاشی اقتصادی است. در چنین شرایطی، مسئولیت نیروهای سیاسی دموکراسیخواه — بهویژه جمهوریخواهان دموکرات و سکولار — حفظ انسجام اجتماعی، پرهیز از بازتولید اقتدارطلبی و کمک به شکلگیری یک بدیل دموکراتیک و سکولار است.
۱. پرهیز از جدلهای فرساینده
جمهوریخواهان نباید وارد جدلهای بیحاصل با مدافعان سلطنت — بهویژه کسانی که از ادبیات زشت و مستهجن استفاده میکنند — شوند. اختلاف و تفاوت جمهوری خواهان و سلطنتطلبان سیاسی است، نه شخصی. ایران جامعهای چندصدایی است و همهٔ شهروندان حق دارند در تعیین شکل حکومت آینده مشارکت کنند. پاسخدادن به ادبیات توهینآمیز با ادبیاتی مشابه، تنها به تضعیف جبههٔ دموکراسیخواهی میانجامد. مسئلهٔ اصلی، نه رقابتهای هویتی، بلکه نفی هر نوع دیکتاتوری و استبداد است. عمر شعارهایی مانند «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» — که به استبداد ۴۷سالهٔ ولایت فقیه انجامید — و نیز «جاوید شاه» — که یادآور کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است — به سر آمده است. جامعهٔ ایران خواهان حکومتی برآمده از رأی و ارادهٔ همگانی است و باید به آن احترام گذاشت.
۲. واقعیت اعتراضات مردمی
اعتراضات کنونی نه محصول دعوت هیچ فرد یا جریان خاص، بلکه نتیجهٔ ویرانشدن زندگی مردم زیر سایهٔ یک دیکتاتوری افسارگسیخته است. تجربهٔ خیزشهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ نشان داده است که حرکتهای اجتماعی در ایران خودجوش و از پایین شکل میگیرند. نسبتدادن این اعتراضات به بیانیهها یا چهرهها، تحریف واقعیت و بیاحترامی به ارادهٔ مردم است.
۳. نقد اقتدارطلبی، فارغ از نام و عنوان
مردم ایران خواهان آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی فراگیر هستند. هر الگوی حکمرانی که در آن قدرت در دست یک فرد متمرکز شود — خواه با عنوان شاه، رهبر یا منجی — در تضاد آشکار با این خواستهاست. تجربهٔ جمهوری اسلامی و نیز تجربهٔ سلطنت پهلوی نشان داده است که حوالهدادن دموکراسی به «پس از استقرار قدرت» سرانجامی جز بازتولید استبداد ندارد. اصول آزادی و دموکراسی باید در همان فرایند گذار ساخته و تضمین شوند، نه به آیندهای نامعلوم واگذار گردد. باید از ترفند مشابه خمینی در انقلاب ۱۳۵۷ “همه با هم و همه با من” و بحث بعد از پیروزی به شدت پرهیز کرد. رضاشاه و محمدرضاشاه هر دو به قانون اساسی مشروطه سوگند یاد کردند، اما پس از تثبیت قدرت، آن را زیر پا گذاشتند و به دیکتاتوری روی آوردند. اگر محمدرضا شاه به قانون اساسی مشروطه پایبند میماند، صرفاً سلطنت میکرد و ادارهٔ دولت را به نمایندگان منتخب مردم میسپرد، انقلاب ۱۳۵۷ رخ نمیداد.
۴. دربارهٔ شعارهای خیابانی
اکثریت شعارهای معترضان علیه کلیت نظام استبدادی است، نه در حمایت از یک فرد یا خاندان. بزرگنمایی شعارهای فردمحور — چه از سوی برخی رسانهها و چه جریانهای سیاسی — انحراف از واقعیت میدانی و تلاشی برای مصادرهٔ اعتراضات مردمی است. بدیل جمهوری اسلامی با شعار سازی فردی ساخته نمیشود. سازمانها و جریانهای متنوع جمهوریخواه میتوانند، ضمن حفظ تشکیلات مستقل خود، حول متن بیانیهٔ ۱۷ نفر به سازماندهی مشترک و رهبری جمعی یا شورایی دست یابند. تأکید میشود که محور همگرایی، متن بیانیه است، نه اشخاص.
جمعبندی
جمهوریخواهان بر این باورند که بدیل جمهوری اسلامی، یک فرد نیست، بلکه یک فرایند دموکراتیک است؛ نفی استبداد دینی نباید به بازتولید استبداد سلطنتی یا فردمحور بینجامد؛ آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی باید از همین امروز، هم در عمل و هم در گفتمان، رعایت شوند؛ و اتحاد نیروهای دموکراسیخواه تنها زمانی پایدار است که بر اصول، قانونگرایی و ارادهٔ مردم استوار باشد. آیندهٔ ایران نه با «زندهباد و مردهباد»، بلکه با سازمانیافتگی دموکراتیک، همبستگی مسئولانه و احترام به تنوع سیاسی جامعه ساخته خواهد شد
جامعه نه در پی یافتن یا ساختن «چلبی»هایی است که از بیرون برگزیده شوند — چنانکه پیامدهای فاجعهبار آن برای ملت عراق آشکار است — بلکه در پی شکلدادن به بدیل حکومتی برآمده از ارادهٔ مردم ایران و برخوردار از حمایت نهادهای بینالمللی است.
تنها با ساختن چنین بدیل حکومتیِ مشروع و مردممدار است که نیروهای نظامی نیز به مردم خواهند پیوست؛ چراکه باید اطمینان یابند در آینده، کدام بدیل سیاسی توانمند، قانونمحور و پاسخگو میتواند حافظ جان، مال و کرامت آنان باشد.
■ با درود به آقای علمداری که مقالات بسیار خوبی مینویسند. من یک سؤال از جمهوریخواهان و نیروهای دموکراسیخواه دارم: چرا این نیروها تا این حد پراکندهاند؟ ما چند گروه کوچک جمهوریخواه داریم؟ قابل قبول است که همهی این نیروها نمیتوانند در یک یا دو گروه جمع شوند، اما پرسش من این است که آیا این همه گروه کوچک نمیتوانند در سه یا چهار حزب یا سازمان گرد هم بیایند؟
بهمن
■ جناب علمداری گرامی، با درودهای فراوان نگرانی اصلی من رهبری فردی در دوران گذار و وعده سر خرمن برای استقرار دموکراسی با تشکیل مجلس مؤسسان دراینده است. شما به خوبی به این نگرانی توجه کرده اید و نوشته اید:« تجربهٔ جمهوری اسلامی و نیز تجربهٔ سلطنت پهلوی نشان داده است که حوالهدادن دموکراسی به «پس از استقرار قدرت» سرانجامی جز بازتولید استبداد ندارد. اصول آزادی و دموکراسی باید در همان فرایند گذار ساخته و تضمین شوند، نه به آیندهای نامعلوم واگذار گردد. مردم ما چرا از تاریخ درس نمی گیرند. چگونه می توان به یک فرد، رضا پهلوی و یا هر ایرانی دیگری حتا در اوچ میهن دوستی، فرهیختگی و باور کلامی او به دموکراسی اطمینان کرد و فرمان اداره کشور را هرچند برای یک مدت چند ماهه تا یکساله به او واگذار کرد.اگر قرار است که ایران پس از جمهوری اسلامی، یک ایران مبتنی بر اصول دموکراسی باشد، این فرآیند همانگونه که شما هم به درستی بدان تأکید کرده اید باید از دوران گذار آغاز شود. این مهم با ایجاد یک شورای ۹ تا ۱۲ نفره فراگیر از شخصیتهای شناخته شده ایران از داخل و یا خارج از کشور به نحویی که گرایش های عمده قومی و فرهنگی کشور را نمایندگی کند و به اصول سه گانه: دموکراسی تمام عیار، سکولاریسم و تمامیت ارضی کشور اعلام وفاداری کرده و کتبا تضمین کنند، برای دوران گذار میسر می شود. من در باره سکولاریسم نگرانی زیادی ندارم، برای اینکه تجربه ۴۷ سال حاکمیت دینی «دو فاکتو» زمینه های عینی استقرار لائیسیته را در جامعه ایران ایجاد کرده است. شورای گذار تصمیمات مهم برای اداره گشور را با اکثریت دو سوم آرای (یعنی ۶ تا ۸ نفر) و تصمیمات جاری را با اکثریت نسبی (یعنی ۵ تا ۷ نفر) اتخاذ خواهد کرد. ضمناً ریاست شورا برای پرهیز از شخصیت گرایی باید دوره ای باشد و هر یک از اعضا برای مدت یکماه ریاست دوره ای را به عهده خواهد گرفت. و سخن پایانی اینکه چرا دست به دست می کنید و با قدرت نسبت به ایجاد جبهه ملی و میهنی جمهوری خواهان ایران و عضو گیری گسترده برای ایجاد بزرگ ترین تشکل سیاسی آینده کشور در چارچوبی کاملا دموکراتیک اقدام نمیکنید؟
پاریس شاهرخ بهزادی
■ آقای علمداری عزیز، همواره مقالات شما را میخوانم و از آنها بهره مند میشوم و از این بابت از شما بسیار سپاسگزام. متأسفانه در این نوشته شما درک نادرستی از مقوله وحدت و شعار “همه با هم” در انقلاب ۵۷ به چشم میخورد. در آنزمان اشکال کار نه در شعار و اصل همه با هم، بلکه درک نادرست روشنفکران از دشمن اصلی بود. روشنفکران دمکرات میبایست در آنزمان با پیروی از اصل همه با هم به دفاع از دولت شادروان شاپور بختیار و در مقابل اردوگاه ارتجاع مذهبی و حامیانش متحد میشدند. علم فیزیک و ریاضی هم به ما می آموزند از هم سو و هم جهت شدن هر چه بیشتر بردارهائی که در جهات و زوایای مختلف قرار گرفته اند نیروی به مراتب بیشتری حاصل میشود.
با درود فراوان مسعود
■ آقای علمداری،
این دفعهی دومی یه که دلم نمی خواد رژیم جنایتکار آخوندی سرنگون بشه. دفعه ی اول در اوج جنبش زیبای مهسا بود، اونجا ناگهان احساس کردم یک عنصر مهم در جنبش کمه. کسی نبود که مردم ازش رهبر بسازند (مثل جنبش های جلوترش). گفتم حالا اگر آخوندها سرنگون هم بشن بعد چی؟ تصویرهایی که به ذهنم می آمدند خوب نبودند، آشفته بودند، نا امن بودند، تاریک بودند. تازه اون زمان سلطنت طلب های آماده ی کشت و کشتار توی بازی نبودند، حالا هستند، حالا خودشان را به زور تبلیغات بیرونی وسط بازی انداخته اند، مجاهدین هم نبودند، آنها هم حالا هستند، اونها هم در انتظار انتقام گرفتن از آخوندهان. جنبش سبز رهبر داشت، بخش عظیمی از بدنه ی حکومت برای اصلاح شدن و اداره ی کشور در اختیارش بود یا در اختیارش میامد. حالا چی؟ فقط کشتار و انتقام گیری و درگیری های جدایی طلبانه و فضایی آماده برای نفرت پراکنی های قومی و کشت و کشتار و دوباره بسته شدن فضای سیاسی. اسرائیل ها هم که آماده نشسته اند تا همه ی امکانات نظامی کشور را مثل سوریه نابود کنند ؛ حتا آزمایشگاه های انرژی انمی را بدون نگرانی از آسیب رسیدن به مردم ایران ! این روحیه ی جنایتکارانه را چند بار “نتانیاهو” در جنگ دوازده روزه نشان داد. یکبار آشکارا به ترامپ می گفت اگر تو مراکز اتمی ایران را نزنی ما خودمان این کار را می کنیم، ابزارش را داریم (مقصودش ظاهرن نوعی موشک اتمی بود). اینکه ترامپ روز اول به مردم تهران گفت تا شعاع بیست کیلومتری از شهر دور بشن هم در همین رابطه بود. با این حرف می خواست نتانیاهو را آروم کنه و وانمود کنه که راستی راستی می خواد مرکز اتمی “فردو” را بمباران کنه (اگر چه سوراخ های به جا مانده از اون بمبباران نشون دادند که این کار را به گونه ای کامل نکرده، موشک ها ظاهرن کلاهک انفجاری دوم را نداشته اند. انگار پیش از حمله هم به جمهوری اسلامی خبر داده بوده اند). پرت افتادم. امروز نوشته ی کوتاه خانم “آتش شاکرمی” را دیدم که : “وقتی مردمی گیر بیفتند وسط آخوند، مجاهد، سلطنت طلب یعنی بی پناه ترین مردمانیم.” ایشون راست میگه مردم ما تنها و بی پناه مونده اند، آنهایی که نه آخوندها را می خواهند نه پسر شاه را نه مجاهدین را تنها و بی پناه مانده اند، زیادند، خیلی زیادند، ده ها برابر آنهایی که به خیابان ها آمده اند. اما صداشان تنها مانده. حتا اکثر همان هایی هم که به خیابان ها آمده اند تنها مانده اند، آنها هم جمهوری خواهند، اینرا از شعارهاشان میشه فهمید ، اما اونها هم در میان فشار سلطنت طلب ها گیر افتاده اند(اگر چه پهلوی گفتن هاشان در بیشتر مواقع احتمالن از سر لجبازی با رژیم آخوندهاست. کسانی که توی خیابان های انقلاب ۵۷ بوده اند این احساس را خوب می شناسند). آنها، مردم توی خانه ها ، ما، حتا بسیاری از ظاهرن هواداران جمهوری اسلامی، همه مان تنها مانده ایم، با اینکه اکثریت قاطع ایم، تنها و بی پناه مانده ایم.
همینجوری که می بینید من برای نوشتن “کامنت” به اینجا نیامده ام برای نشان دادن احساس مشترکم با شما و میلیون ها ایرانی دیگر و برای دادن یک پیشنهاد. اکثریت قاطع مردم در خانه ها تنها مانده انده، من این اکثریت بودن را از روی تعداد آنهایی که به خیابان ها آمده اند می گویم. جمعیت تهران را میگن چیزی بیش از ۹ میلیون نفره. دسته های انقلابی یی که من تا اینجا توی خیابون ها دیده ام گاهی صد نفر گاهی هزار نفر و گاهی شاید پنج هزار نفر بوده اند، بیشتر از اینها نبوده اند (ده هزار نفر آدم در حال حرکت می تونند یک خیابون یک کیلومتری به پهنای ده متر را پر کنند، تازه اگر کیپ هم راه برن). با این حساب در هر شب اعتراضی چیزی نزدیک به حداکثر، حداکثر، صد هزار نفر به خیابان ها آمده اند. بگذارید یگوییم دویست هزار نفر این تعداد در برابر جمعیت ۹ میلیونی تهران چیزی نزدیک به ۲ و ۲ درصد (۲.۲۲) میشه. من اینرا برای کوچک کردن همت و شجاعت آنهایی که به خیابان ها امده اند نمیگم، برای نشان دادن انبوه جماعتی که در خانه ها تنها مانده اند میگم. بخش اعظم این جمعیت جمهوری خواهند اما فضایی برای نشان دادن خواست شان ندارند. حالا اگر گروه های جمهوری خواه با طرحی مهربان جلو بیفتند می تونن این مردم تنها رها شده و بی پناه سیاسی را به خیابان بیارن. ما می تونیم به بهانه ی همین مقاله طرحی برای یک فراخوان همه حزبی و همه سازمانی آماده کنیم (حزب توده اعلامیه ای در باره ی جمع شدن جمهوری خواهان در کنار هم فارغ از مرزهای دینی و سیاسی داده). پیشنهاد من اینه که رژیم را هم با همه ی جنایاتی که تا حالا مرتکب شده در تگنا نذاریم و به بازی بگیریم. هدف ما آزاد کردن و آباد کردن ایرانه، نه انتقام گیری از جنایتکاران. من فکر می کنم ما می توانیم به علی خامنه ای پیشنهاد کنیم که رهبری نبروهای نظامی کشور (غیر از پلیس های شهری و بسیجی ها) را در دست داشته باشه اما اختیارات دیگه شو به دست پزشکیان. بسپاره. پزشکیان هم با دعوت از گروه های سیاسی و روشنفکری و دانشگاهی اول بدنه ی حکومت را سکولار کنه، بعد دست به انتخاباتی تازه برای تشکیل مجلس ها بزنه. احتمال پذیرفته شدن این طرح از سوی علی خامنه ای پس از این جنبش هست.
اجازه بدین به یک موضوع مرتبط با این موضوع هم اشاره کنم. پس از جنگ جهانی دوم هیچ گاه اسرائیلی ها اینجوری از سوی افکار عمومی آمریکا زیر فشار نبوده اند. بحث های داغی همین حالا در باره ی نفوذ لابی های اسرائیل در آمریکا و سوًٍاستفاده ی اسرائیلی ها از پول مردم آمریکا در جریانه. نمونه ی کوچکی ش را انتخاب ممدانی در نیویورک بازتاب داد. به گفته ی یک مفسر سیاسی آمریکایی تا یکسال پیش هیچکس فکرش را هم نمی کرد که روزی اسرائیلی ها اینجوری زیر رگبار انتقاد هزاران روزنامه نگار مستقل آمریکایی مثل “تاکر کارلسون” و “کندیس او اِن” و همینطور هزاران یهودی تبار روشن اندیش قرار بگیرند. این موج گسترده و عمیق را جنایات “نتانیاهو” در غزه به راه انداخت. من اینرا میگم تا نیاز وحشتناک این آدم را برای یک پیروزی به هر قیمتی نشون بدم. امیدوارم تا دیر نشده به توان از همین جا یک موج جمهوری خواهی با شعارهای رنگ و وارنگ و حضور لطیف زن ها (چیزهایی که این جنبش کم داره اما جنبش مهسا داشت) به راه انداخت. من سال ها پیش پای یکی از نوشته هام نوشته بودم “درد من درد شماست، لطفن همکاری کنید.” این را باز هم می خواهم تکرار کنم.
(از نوشتهی شما طولانی تر شد، به بخشید).
علی سعیدزنجانی
■ آقای دکتر علمداری عزیز. متاسفانه مقاله کوتاه شما، بسیاری سوالات را مطرح میکند، که به یکی از آنها اشاره میکنم.
نوشتهاید که “محور همگرایی، متن بیانیه است، نه اشخاص”. بعید میدانم شما از این نکته غافل باشید که پشت هر بیانیه، “اشخاص” هستند و برای جلو بردن کارها و مذاکرات بر اساس بیانیهها، باز هم “اشخاص” دور میز مینشینند و تبادل نظر میکنند. در شرایط فعلی شخصی به نام رضا پهلوی هست و حرفهای منطقی میزند. چرا از نظر قانون و حقوق بشر باید خطاهای “احتمالی” پدر را به حساب پسر بگذاریم؟ کلمه “احتمالی” را در گیومه گذاشتم، چون خوبیها و بدیهای حکومت پهلویها همچنان محل بحث فراوان است و هر کس برای خود یک نوع جمعبندی دارد. کوتاه سخن: نظر من این است که برای همگرایی باید سخنان فعلی رضا پهلوی را ملاک قرار داد.
الان بخشی از مردم ایران سخنان او را ملاک قرار داده و با رژیم ج.ا. به مبارزه برخاستهاند. اگر این واقعیت را میپذیریم و خواهان همگرایی با این بخش از مخالفین ج.ا. هستیم، باید درک فعلی رضا پهلوی را برای آینده ایران بپذیریم. البته شما میتوانید درک و تجربه تاریخی خود را به کار بگیرید و به این نتیجه برسید که سخنان فعلی رضا پهلوی بیاعتبار است و همگرایی با طرفداران او بیمعنی و اتلاف وقت میٔباشد.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ آقای بهزادی گرامی. اینکه نوشتهاید «مردم ما چرا از تاریخ درس نمی گیرند»، توجه دارید که این حکم شامل امثال من و شما نیز میشود؟! آیا چارهای هست جز پذیرفتن این نکته که بخشهای گوناگون جامعه، خواستها و باورهای متفاوت و گاه متضاد دارند؟
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان
■ جناب علمداری گرامی - شخصا معتقد به نظام جمهوری هستم (که منافع و مضار انرا در حاشیه یکی ازنوشتههای ارزشمند شما توضیح داده بودم) - متاسفانه مرامنامه یا مانفیستی از طرف جمهوری خواهان در مورد جمهوری آینده تا به حال منتشر نشده و یا تا به حال ندیده و نخواندهام. بطور مثال بسیار مهم و خیلی أساسی، مورد زمان و با محدودیت هر دوره از ریاست جمهوری است که اگر محدود و معین و مشخص نباشد (و موکول به آینده باشد) فرد را بیاد جمهوری قذافی و عیدی أمین و صدام و... میاندازد که تفاوتی با حکومتهای سلطنتی و فقاهتی و کمونیستی نخواهد داشت.
با احترام کاوه
■ با سلام، به گمانم یک نکته مهم که کاظم علمداریِ گرامی و دیگران به اندازه کافی به آن نپرداختهاند این است که بهترین کار آن است که هر گروهی به تقویتِ انسجام داخلی و سازماندهی خود بپردازد. گاهی به نظر میرسد که ما میخواهیم برای جبران کمکاریهای خود، به رقبا حمله کنیم (و دشمن را فراموش میکنیم).
در مورد ائتلافها هم میتوانم بگویم که تا یک فرد نمایندگیِ رسمی از طرف جریان خودش را نداشته باشد، ائتلاف او با دیگران بیثمر خواهد ماند. به عنوان مثال یک فرد سوسیالدموکرات بهتر است اول با دیگر سوسیالدموکراتها به انسجام داخلی برسد، تا بعد بتواند به نمایندگی رسمی از طرف تمام سوسیالدموکراتها به مذاکره با دیگران بپردازد.
با احترام - حسین جرجانی
■ سلام آقای علمداری.
دوران گذار و گذر از دالان تیره و تار جمهوری اسلامی مگر بی چراغ و نور راهنما ممکن است؟ البته که نه.
در شرایطی که تمام بوق و کرنای جهان مثلا آزاد فقط یک راهنما را زوم کرده و دیگر گروه ها یا چراغ های راهنما را به محاق برده اند کی میشود به سلامت جست و به انتهای دالان بی گزند رسید!
به نظرم امروزه جبهه ملی ایران که پیوسته پاسدار دموکراسی و رای مردم بوده بهترین گزینه است.
همه میدانیم که بلند گوهای غرب دوست ندارند صدای آن شنیده شود لا اقل شما آزادی خواهان روشنفکر این بلند گو شوید تا مصدقی دیگر به صحنه ورود کند.
سپاسگزارم اکرم
■ جناب رضا قنبری گرامی، با درود و تجدید ارادت
من عمیقا به کثرت گرایی سیاسی به عنوان پایه اصلی مردم سالاری باور دارم و اگر در شرایط آزاد و بدون فشار، اکثریت مردم ایران به استقرار نظام سلطنتی رای دهند، ضمن اینکه قلبا خوشحال نخواهم بود، در برابر اراده اکثریت مردم تسلیم خواهم شد. در شرابط کنونی فکر نمی کنم که اکثریت مردم ایران، ضمن مخالفت با رژیم اسلامی، خواستار استقرار نظام پادشاهی در ایران باشند.تأکید می کنم که آخرین نظر سنجی های غیر رسمی حاکی از این موضوع نیست که بازگشت سلطنت به ایران مورد تایید اکثریت مردم ایران بوده است( یک بخش قابل توجه 22 درصدی از سلطنت حمایت می کنند). این درصد بر اساس موازین دموکراسی این موضوع را اعلام می کند که برای اداره دوران گذار گروه سلطنت باید در کنار دیگر گروه ها حضور داشته باشد و نه اینکه رهبری دوران گذار را به تنهایی در دست بگیرند. اگر چنین شود، خواب شیرین آنانی که که به دموکراسی باور دارند، تعبیر نخواهد شد و بجای آن ما در آینده با یک رژیم اقتدارگرای لاییک و راست افراطی روبرو خواهیم شد.
پاریس- شاهرخ بهزادی
■ جناب علی سعید زنجانی در اینجا دست به قلم برده و با آه و ناله نسخهٔ حزب تودهای میپیچند تا رژیم “ضد امپریالیسم” را در تگنا قرار نگیرد و به بازی گرفته شود. انگار مردم به جنگ ارواح ناشناخته رفتهاند، و تا اونجا پیش میروند که پیشنهاد سکولار کردن بدنه رژیم را هم در نسخهاش مینویسند. خاتمی وقتی قید سکولاریسم را با گفتن این جمله “سکولاریسم با موازین دینی و فرهنگی ما سازگار نیست” زد، چگونه از پزشکیان مطیع اوامر رهبر میتوان توقع داشت که قهرمان سکولاریزاسیون شود؟
در ضمن اگر به زعم نویسنده مقاله هواداران جمهوری اسلامی هم احساس تنهایی میکنند بهتر است چماقشان را دور بیندازند و از منافع کوتاه مدت خود صرفنظر کرده و به عاقبت کشور فکر کرده و به مردم بپیوندند.
بله جای خالی تشکیلات جمهوری خواهان سکولار دمکرات بسیار هم خالیست ولی این هیچ شباهتی به جمع شدن جمهوری خواهان طرفداران پوتین و مادورو و جانشینان کاسترو مورد نظر حزب توده ندارد. بقیه چیزهایی را که زینت نوشته مقاله شده میتواند درست باشد ولی متأسفانه همه با ظرافت در خدمت حمایت از رژیم و در جهت ترس از سقوط متحد تزار سرخ پوش.
با احترام سالاری
■ آقای بهزادی عزیز. ممنونم بابت پاسخ متین و روشنگر شما. من نیز مانند شما به رأی مردم در انتخاب نوع حکومت احترام میگذارم. در وضع حاضر، وظیفه خود میدانم که آنچه آموخته و تجربه کردهام در خدمت جنبش آزادیخواهی مردم ایران قرار دهم. در نهایت، خود را ملزم (به تفاوت التزام و اعتقاد حتما توجه داریم) به انتخاب مردم میدانم، چه جمهوری باشد، چه مشروطه پادشاهی.
در مورد رضا پهلوی، برداشت من از سخنان وی این نبوده که خود را “تنها رهبر” دوران گذار بداند. ضمن اینکه عبارت “تنها رهبر” در شرایط فعلی بیمعناست. هرکس فراخور توان خود (حتی از درون زندانها) برای پیشبرد این مبارزه رهنمود میدهد و مردم را به ادامه مقاومت و مبارزه فرامیخواند. اینکه فراخوان چه کسی انعکاس وسیعتری پیدا میکند، به عوامل بسیار زیادی وابسته است، که میدانیم.
با ارادت فراوان. رضا قنبری
■ آقای قنبری گرامی! همانطور که احتمالا میدانید، آقای پهلوی دو نقش در یک بدن را بازی میکنند و روشن نیست که شما از کدام شان حرف میزنید. یک رضا پهلوی مانیفست «دفترچه اضطرار» را در مونیخ ۲ رونمایی کرد که جوهر اصلی آن «همه قدرت به دست رضا شاه دوم» است و یک پهلوی دیگر که در رسانهها از ضرورت وحدت و انتخابات آزاد و مجلس موسسان میگوید. خمینی هم همین طور بود. مانیفستش کتاب ولایت فقیه بود و سخنان زیبا در باب آزادی همه، حتی کمونیست ها و یک جمهوری مثل همین جمهوری فرانسه را هم زیر درخت سیب به رسانهها تحویل میداد. در عمل همانطور که شاهد بودیم، این مانیفست بود که به اجرا در آمد.
جدای از این تجربه ملی، به دلایل عقلی هم بنده یا باید پسر پیغمبر باشم و یا یک ببو که همه قدرت را با حمایت مردم از «رهبر انقلاب انقلاب ملی»- عنوانی که در مونیخ رسما آن را پذیرفت (روزگار غریبی است، شاهزادگان بر رعایا منت نهاده، رهبری انقلاب شان را میپذیرند!) بدست بیاورم و در یک دوره اضطرار که می تواند تا ابد کش بیاید، همه مقامات تقنینی، قضایی، اجرایی، امنیتی و نظامی گزیده و گماشته من باشند و بعد بگویم که خب، دوستان! رعایا و رقیبان! از حالا قدرت بدست شما! به قول جوان های قدیم: ما را گرفتی داداش! یا پشت دست شازده نشسته با تماشای زیر و رو کشیدن حال میکنید!
پورمندی
■ سپاس از نوشته آقای علمداری. در این مقطع زمان روزی هزاران بار قلبمان دریده میشود. دژخیمان خامنهای هموطنانمان را به خاک و خون میکشند. خطاب به برخی عزیزان که آرزو و چه دلشان میخواهد را مطرح کردند رجوع میدهم به واقعیت سخت امروز، جنبش خود به خودی مردم در اوج خود است و ادامه خواهد یافت. خروجی میتواند متنوع باشد و متاسفانه ضربههای جدی به جسم و روان و حتی آینده مردم نیز محتمل است. من در مورد چه باید کرد کاملا با آقای قنبری همراهم. پشتیبانی از رضا پهلوی از هر سو انتخابی بهتر و معقولتر است. این پشتیبانی میتواند با تاکید بر پر صدایی و دوری از سکتاریسم باشد، آقای رضا پهلوی نیز بارها به این مهم اشاره کردهاند. پشتیبانی از رضا پهلوی توسط دموکراسی خواهان از افراط در جبهه سلطنت نیز جلوگیری میکند و رویکرد “جاوید شاه” و “پهلویسم” را به حاشیه میراند.
با آرزوی آزادی و توقف خشونت، پیروز.
■ درود بر همهٔ دوستانی که لطف کردند و نظرهای خود را دربارهٔ مقالهٔ کوتاه من بیان کردند.
بهجای پاسخدادن جداگانه به تکتک کامنتها، بخشی از یادداشتی کوتاه را که در پاسخ به یکی از دوستان در پلتفرمی دیگر نوشتهام، در اینجا تکرار میکنم؛ با این امید که هم به تکمیل بحث مقاله کمک کند، هم پاسخی باشد به برخی از دیدگاههای مطرحشده، و نیز برای ثبت در حافظهٔ تاریخی باقی بماند.
هنوز تا شکلگیری یک نهاد رهبری جمهوریخواهانه فاصلهٔ قابلتوجهی داریم. واقعیت این است که نمیدانیم چه درصدی از جامعه حامی نظام سلطنتی یا جمهوریخواهی است؛ همانگونه که روشن نیست هر یک از این بدیلهای هنوز شکلنگرفتهٔ حکومتی چه میزان توان تشکیلاتی واقعی در داخل ایران برای ساختن یک بدیل پایدار دارند.
اگرچه هدف فوری امروز باید گذار از جمهوری اسلامی باشد، اما پرسش اساسی این است که آینده چه خواهد بود؟ گذار و ساخت بدیل حکومتی، دو سوی یک معادلهاند: نفی یک نظم مستقر و ایجاب نظمی نو. این گذار—خواه در قالب انقلابی خشونتبار و خواه در شکل انقلابی مخملی — بدون اتحاد همگانی و بدون شکلگیری بدیلی قابلتصور و قابلاعتماد ممکن نخواهد بود.
هیچیک از دو نیروی اصلیِ مطرح — سلطنتطلبان و جمهوریخواهان — بدون درنظرگرفتن پایهٔ اجتماعی واقعی خود و نقش و وزن دیگری، قادر نخواهند بود بر رژیم مسلط شوند. در مقابل، ارادهٔ رژیم کاملاً روشن است: استفاده از قدرت نظامی برای سرکوب مخالفان به هر قیمت. آنان تنها از قدرت و ثروت بادآوردهٔ خود دفاع نمیکنند؛ بلکه برای حفظ جان خود نیز آمادهاند جان مردم را بگیرند.
از همین رو، ضروری است گامهای سنجیدهتر برداشته شود و در بیان دیدگاهها و رهنمودهای سیاسی، واقعیتگرایی جای شتابزدگی و خوشخیالی را بگیرد.
با احترام، کاظم علمداری
آتلانتیک / ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶
* پنج شرط تعیین میکنند که آیا انقلابها به موفقیت میرسند یا نه. برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این شروط را داراست.
چهلوهفت سال پیش، ایران شاهد انقلابی بود که یک پادشاهی همپیمان ایالات متحده را با یک حکومت دینی ضدآمریکایی جایگزین کرد. امروز، جمهوری اسلامی ایران ممکن است در آستانه یک ضدانقلاب قرار داشته باشد.
تاریخ نشان میدهد که رژیمها نه بر اثر یک شکست منفرد، بلکه در نتیجه همزمانی مرگبار مجموعهای از فشارها فرو میپاشند. یکی از ما، جک، بهتفصیل درباره پنج شرط مشخصی نوشته است که برای موفقیت یک انقلاب ضروریاند: بحران مالی، شکاف در میان نخبگان حاکم، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانعکنندهٔ مقاومت، و محیط بینالمللی مساعد. این زمستان، برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست.
در هفته گذشته، اعتراضات شهرهای ایران را دربر گرفته و هر روز بر شتاب آن افزوده شده است. این اعتراضات در واکنش به یک بحران مالی آغاز شد: سقوط آزاد ارزش پول ملی و دولتی با خزانه تهی. در سیاست آمریکا، نرخ تورم بیش از ۳ درصد معمولاً به سقوط دولتها میانجامد. اما نرخ تورم در ایران — بیش از ۵۰ درصد بهطور کلی و ۷۰ درصد برای مواد غذایی — از بالاترین نرخها در جهان است. طی یک سال گذشته، ارزش پول ایران بیش از ۸۰ درصد در برابر دلار سقوط کرده است. در سال ۱۹۷۹، هر دلار آمریکا معادل ۷۰ ریال ایران بود؛ امروز، هر دلار ۱ میلیون و ۴۷۰ هزار ریال ارزش دارد. پول ایران دیگر کمتر وسیلهای برای مبادله است و بیشتر به شاخصی روزانه از نومیدی ملی شباهت دارد. و برخلاف بحرانهای اقتصادی پیشین، این فروپاشی تمام طبقات اجتماعی را دربر گرفته و بازاریان، ثروتمندان و فقرا را یکسان تحت تأثیر قرار داده است.
ایران با ۹۲ میلیون جمعیت، شاید بزرگترین کشوری در جهان باشد که دهههاست از نظام مالی جهانی منزوی مانده است. افزون بر تورم، کشور از فساد ساختاری، سوءمدیریت و فرار مغزها رنج میبرد. جوانان ایرانی با نرخهای بالای بیکاری و اشتغال ناقص مواجهاند؛ نسلهای مسنتر نیز دریافتهاند که صندوقهای بازنشستگیشان تا حد زیادی ورشکسته است. بازگشت تحریمهای جهانی و کاهش بهای نفت — که طی سال گذشته ۲۰ درصد افت کرده — تهران را ناچار کرده است نفت خود را با تخفیفی کمرشکن به چین بفروشد. قطع برق و سهمیهبندی آب به بخش ثابتی از زندگی روزمره بدل شده است.
دومین شرط فروپاشی دولت — بیگانگی نخبگان — نیز بهروشنی در ایران قابل مشاهده است. آنچه در سال ۱۹۷۹ بهعنوان یک ائتلاف ایدئولوژیک گسترده آغاز شد، تا سال ۲۰۲۶ به یک «حزب تکنفره» تقلیل یافته است: حزب علی خامنهای. میرحسین موسوی، از بنیانگذاران جمهوری اسلامی و نخستوزیر پیشین، اکنون پانزدهمین سال حبس خانگی خود را میگذراند. همه رؤسایجمهور پیشین که هنوز در قید حیاتاند یا ساکت شدهاند یا به حاشیه رانده شدهاند: محمد خاتمی با ممنوعیت کامل رسانهای روبهروست، محمود احمدینژاد به حاشیه رانده شده و تحت نظارت است، و حسن روحانی از نامزدی برای عضویت در مجلس ۸۸ نفره خبرگان رهبری (روحانیونی که رهبر آینده را انتخاب میکنند) منع شد.
این رژیم در نتیجه دههها «گزینش منفی» — پاداش دادن به متوسط بودن و ترجیح وفاداری ایدئولوژیک بر شایستگی — از درون تهی شده است. پیامد این روند، بیگانگی متخصصان و تکنوکراتهایی بوده که زمانی ستون فقرات اداری دولت را تشکیل میدادند. این طبقه که با چاپلوسان جایگزین شده و زیر فشار دخالت روحانیت در زندگی روزمره خفه شده است، مدتهاست ایمان خود را به نظام از دست داده است. آنان شاهد فرسایش ثروت خود در اثر تورم و ویرانی کشور بر اثر بیکفایتیاند — شکستی که اکنون در سوءمدیریت منابع آب تهران دیگر قابل انکار نیست.
جمهوری اسلامی، بسیار شبیه اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۸۰، تا حد زیادی باورهای ایدئولوژیک خود را از دست داده است. تنها درصد اندکی از افراد درون نظام همچنان مؤمنان واقعیاند؛ اکثریت با انگیزه ثروت و امتیاز حرکت میکنند. یکی از استادان علوم سیاسی ساکن تهران که با او گفتوگو کردیم، این موضوع را چنین خلاصه کرد: «در آغاز انقلاب، رژیم ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد شارلاتان بود. امروز، این نسبت کاملاً برعکس شده است.»
بازاریان در انقلاب ۱۹۷۹ نقشی محوری ایفا کردند و سالها بهعنوان یکی از پایگاههای اصلی اجتماعی و اقتصادی جمهوری اسلامی عمل کردند. اما در دهههای اخیر، رژیم با تبدیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به یک مجموعه نظامی–صنعتی، شبکههایی از ثروت و قدرت ایجاد کرده است که از دل آن جریان مییابد. سیامک نمازی، بازرگان ایرانی–آمریکایی که به مدت هشت سال توسط رژیم به گروگان گرفته شده بود، دولت ایران را «مجموعهای از مافیاهای رقیب — با سلطه سپاه پاسداران و وابستگان سابق آن — توصیف کرده است که بالاترین وفاداریشان نه به ملت، نه به دین و نه به ایدئولوژی، بلکه به ثروتاندوزی شخصی است». این ساختار نهتنها انسجام ایدئولوژیک رژیم را تضعیف کرده، بلکه طبقه سنتی بازرگان را نیز به حاشیه رانده و بازار را از ستون حمایتی به منبع نارضایتی بدل کرده است.
با این حال، یک گروه از نخبگان همچنان متحد باقی ماندهاند: نیروهای امنیتی کشور. انسجام آنان تاکنون مانع فروپاشی جمهوری اسلامی شده است. تا این لحظه، هیچیک از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران نه از نظام جدا شدهاند و نه حتی انتقادی ملایم و علنی از آیتالله خامنهای ابراز کردهاند؛ آن هم با وجود سالها اعتراض سراسری و ترور هدفمند نزدیک به دو دوجین از چهرههای ارشد این نیروها توسط اسرائیل. برای بسیاری از این فرماندهان، از دست دادن قدرت به معنای از دست دادن ثروت و احتمالاً جانشان است. به همین دلیل، آنان احتمالاً آخرین گروهی خواهند بود که علیه رژیم موضع میگیرند. اما اگر چنین کنند، رژیم دوام نخواهد آورد.
ایران بهروشنی شرط سوم را نیز داراست: اقتدارگرایی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی، در واکنش به احساس بیعدالتی، یک ائتلاف متنوع مخالفان را شکل داده است. طی دهه گذشته، اعتراضات گسترده اما مقطعی، تقریباً همه طبقات اجتماعی را دربر گرفته است؛ از اقلیتهای قومی در حاشیه کشور گرفته تا جنبشهای کارگری، زنان و بازاریان. این گروهها بهندرت تلاشهای خود را هماهنگ کرده یا همزمان به خیابان آمدهاند، اما بسیاری از دلایل خشم آنان بهطور گسترده مشترک است.
جمهوری اسلامی یک حکومت دینی است که مدعی حکمرانی از موضعی اخلاقی است. از همین رو، نمونههای فساد و ریاکاری آن تأثیری بهویژه بسیجکننده دارد. فرماندهان سپاه پاسداران ناظر اجرای خشن حجاب اجباری برای زناناند — در حالی که دختران و معشوقههایشان در خارج از کشور بدون حجاب دیده میشوند. کشور با بحران شدید کمآبی مواجه است — و بسیاری از ایرانیان معتقدند «مافیای آب» مرتبط با سپاه، منابع را به سوی پروژههای صنعتی خود منحرف میکند، در حالی که روستاهای کامل به تشنگی سپرده شدهاند. فرزندان هزاران مقام ارشد، زندگی مرفه خود را در شهرهای غربی در اینستاگرام و لینکدین به نمایش میگذارند. معترضان در شهر یاسوج اخیراً شعار میدادند: «بچههاشون کانادان! بچههای ما زندانن!»
جنبش مخالفان نشان داده است که توان بسیج خشم گسترده را دارد، اما برای موفقیت، باید فراتر از بسیج صرف حرکت کرده و با نخبگان ناراضی پیوند برقرار کند. برخی از این تکنوکراتها و افراد به حاشیهراندهشدهٔ درون نظام احساس بیگانگی میکنند، اما به دلیل ترسی که از «فردای سقوط» دارند، جرئت اقدام ندارند. اپوزیسیون باید راه خروجی امن و باورپذیر برای این افراد ارائه دهد و آنان را متقاعد کند که جمهوری اسلامی دیگر سپر محافظشان نیست، بلکه کفن آنان است.
انقلابها زمانی رخ میدهند که حاکمان ضعیف و منزوی میشوند؛ زمانی که مردم خود را بخشی از گروهی پرشمار، متحد و محق میبینند که میتواند برای ایجاد تغییر دست به عمل بزند؛ و زمانی که نخبگان سیاسی به مردم میپیوندند و بهجای دفاع از حکومت، آن را رها میکنند. در ایران، تاکنون این عنصر آخر غایب بوده است.
شرط چهارم برای فروپاشی حکومت، وجود یک روایت مشترک و قانعکننده است که شکافهای اجتماعی، جغرافیایی و ایدئولوژیک یک ملت را به هم پیوند دهد. در ایران امروز، اصل بنیانگذار رژیم — یعنی ایدئولوژی انقلابی پاناسلامیستی — جای خود را به نوعی ملیگرایی اصلاحگر و تند داده است. شعارهای فرسوده حکومتی چون «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» در میان فریاد مطالبه منافع ملی گم میشوند: «زنده باد ایران». این صرفاً تغییر لحن نیست، بلکه رد کامل ماجراجوییهای منطقهای رژیم است؛ ردّی که با شعار اعتراضی فراگیر کنونی، «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، تکمیل میشود.
فراتر از موج فزاینده ملیگرایی، ایرانیان نسبت به شعارهای توخالی ایدئولوژیک و دینداری نمایشیِ یک دولت خودخوانده «اخلاقی» مصونیت یافتهاند. جمعیتی که عمدتاً پس از انقلاب ۱۹۷۹ به دنیا آمده است، بیش از هر چیز در پی «زندگیِ عادی» است — زندگیای رها از رژیمی که پوشش، روابط صمیمی و انتخابهای خصوصی مردم را زیر ذرهبین میبرد. اپوزیسیون با نامشروع جلوه دادن جمهوری اسلامی بهعنوان نیرویی اشغالگر — که ثروت ملی را برای حمایت از نیروهای نیابتی منطقهای غارت میکند — عملاً توانسته است روایت ملیگرایانه رژیم را از درون تهی کند.
هر انقلاب موفقی به هر دو نوع رهبری نیاز دارد: الهامبخش و سازماندهنده. بسیاری از معترضان در خیزش ۲۰۲۶ ایران، پشت سر ولیعهد پیشین، «رضا پهلوی»، گرد آمدهاند؛ شخصیتی که از سال ۱۹۷۹ در تبعید به سر میبرد. رهبری یک اپوزیسیون از تبعید و بازگرداندن یک سلطنت برکنارشده، هر دو کاری بس دشوارند، اما هیچکدام بیسابقه نیستند. ولادیمیر لنین در روسیه، هوشیمین در ویتنام، و آیتالله روحالله خمینی در ایران، همگی بیش از ۱۵ سال را در تبعید گذراندند و سپس بازگشتند تا انقلابهایی را رهبری کنند که رژیمهای تبعیدکنندهشان را سرنگون ساخت. همچنین چندین کشور که زمانی سلطنت را لغو کرده بودند — از جمله اسپانیا، کامبوج و بریتانیا (در دوران الیور کرامول) — بعدها آن را در قالب سلطنت مشروطه احیا کردند.
همانگونه که ایرانیان از تجربه ۱۹۷۹ بهخوبی میدانند، انقلابها معمولاً با رقابتهایی بیرحمانه تعریف میشوند. رضا پهلوی که نزدیک به نیم قرن را در خارج از کشور گذرانده، هنوز نتوانسته است نیروی میدانی لازم برای پیروزی در چنین رقابتی را سازمان دهد. او همچنین با پرسشی بنیادیتر روبهروست: سلطنتطلبان ایران در پی برپایی چه نوع نظمی هستند؟ پهلوی بارها گفته است هدفش کمک به گذار ایران به دموکراسی است — و شاید ایفای نقش بهعنوان پادشاه مشروطه، اگر مردم چنین بخواهند. با این حال، بسیاری از پرشورترین حامیان او آشکارا خواهان بازگرداندن یک خودکامگی مطلق هستند. این تنش، توانایی او را برای جذب نخبگان ناراضی و چرخاندن آنان علیه رژیم محدود کرده است.
با این همه، از قضا، در میان بخش گستردهتری از جامعه، همین ابهام میتواند به سود او تمام شود. ایدئولوژیهای انقلابی لزوماً نیازی به ارائه نقشهای دقیق از آینده ندارند تا پیروان خود را متحد و بسیج کنند. برعکس، آنچه اغلب مؤثرتر است، وعدههای مبهم یا آرمانشهریِ رهایی، در کنار ترسیمی عاطفی و نیرومند از بیعدالتی غیرقابل تحمل و شرارتهای اجتنابناپذیر رژیم فعلی است.
آخرین و تعیینکنندهترین کاتالیزور انقلاب، یک محیط بینالمللی است که به غرق شدن رژیم کمک کند، نه به تقویت آن. پس از کره شمالی، ایران شاید منزویترین کشور راهبردی جهان باشد. طی دو سال گذشته — از زمان حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، حملهای که آیتالله خامنهای در میان رهبران بزرگ جهان تنها کسی بود که آشکارا از آن حمایت کرد — نیروهای نیابتی منطقهای و متحدان جهانی ایران یا بهشدت تضعیف شدهاند یا از قدرت کنار رفتهاند.
برای دههها، تهران قدرت خود را از طریق آنچه «محور مقاومت» مینامید، یعنی شبکهای از نیروهای نیابتی منطقهای و متحدان خودکامه، به نمایش میگذاشت. اما پس از جنگ ویرانگر ۱۲روزه در ماه ژوئن، این بازدارندگی بهشدت فرسوده شده است. با آشفتگی رهبری حزبالله و حماس، و حضور تحقیرآمیز و تقریباً بیرقیب جنگندههای اسرائیلی بر فراز آسمان ایران، رژیم در برابر مردم خود از نظر راهبردی برهنه شده است — با خزانهای خالی و آسمانی بیدفاع.
بشار اسد در سوریه و نیکلاس مادورو در ونزوئلا دیگر در قدرت نیستند. ولادیمیر پوتین درگیر جنگ اوکراین است. چین — مقصد ۹۰ درصد صادرات نفت ایران — شریکی سودجو و استثماری از آب درآمده است. دونالد ترامپ ۱۶ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هستهای ایران فرو ریخت و پروژهای را تا حد زیادی نابود کرد که با احتساب هزینههای انجامشده، تحریمها و درآمدهای نفتی از دسترفته، بیش از نیم تریلیون دلار برای کشور هزینه داشته است. افزون بر این، برخلاف رؤسایجمهور پیشین آمریکا که تمایلی به ورود مستقیم به منازعه سیاسی ایران نداشتند، ترامپ به جمهوری اسلامی هشدار داده است که اگر معترضان را قتلعام کند، ایالات متحده “آماده پاسخگویی” است.
ناظران اعتراضات کنونی میپرسند: چه چیزی این بار متفاوت است؟ پاسخ این است که وسعت فروپاشی اقتصادی و شکست فاجعهبار در جنگ ۱۲روزه، به همه ایرانیان نشان داده که رژیم دیگر قادر به تأمین ابتداییترین امنیت اقتصادی و نظامی نیست. چرا باید رژیمی را تحمل کرد که خود را غنی میکند، اما از انجام بنیادیترین کارکردهای یک دولت ناتوان است؟
وقتی این پنج شرط همزمان شوند — فشار اقتصادی، بیگانگی و مخالفت نخبگان، خشم گسترده عمومی نسبت به بیعدالتی، روایت مشترک و قانعکننده مقاومت، و محیط بینالمللی مساعد — سازوکارهای عادی اجتماعی که معمولاً در بحرانها نظم را بازمیگردانند، دیگر کارایی نخواهند داشت. تعادل جامعه بهطور عمیق برهم میخورد و میتواند بهراحتی به سوی اعتراضات فزاینده مردمی و مقاومت آشکار نخبگان متمایل شود و در نهایت به انقلاب بینجامد.
جمهوری اسلامی امروز یک «رژیم زامبی» است. مشروعیت، ایدئولوژی، اقتصاد و رهبران اصلی آن مرده یا در حال مرگاند. آنچه هنوز آن را سر پا نگه داشته، زور مرگبار است. مهمترین عنصری که همچنان برای یک فروپاشی انقلابی کامل غایب است، تصمیم نیروهای سرکوبگر است؛ اینکه آنان نیز به این نتیجه برسند که دیگر از این رژیم سودی نمیبرند و بنابراین حاضر نیستند برای آن بکشند. خشونت میتواند مراسم تدفین رژیم را به تأخیر بیندازد، اما بعید است دوباره نبض آن را بازگرداند.
در هر جنبش و کنش جمعی، مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مشارکتکنندگان در قالب شعارها متبلور میشود. شعارها صرفاً ابزار بیان خواستهها نیستند، بلکه سازوکارهایی برای تولید همبستگی جمعی، تعریف هویت مشترک و جذب نیروهاییاند که هنوز به جنبش نپیوستهاند. از اینرو، سیاست شعارگذاری را باید بخشی از معماری گفتمانی هر جنبش اجتماعی دانست.
در نظریههای رهبری ملی و بسیج سیاسی، یکی از شاخصهای بنیادین وطنپرستی سیاسی آن است که رهبران، منافع و ترجیحات گروهی یا جناحی خود را تابع منافع عمومی و تمامیت ملی قرار دهند. در این چارچوب، شعارها کارکردی راهبردی مییابند: آنها مرزهای «ما»ی سیاسی را ترسیم میکنند و تعیین میسازند که چه کسانی میتوانند در پروژهی جمعی آینده شریک باشند.
شعارهایی که بر مفاهیم فراگیر مانند ایراندوستی، کرامت انسانی، حاکمیت ملی و آیندهای مشترک تأکید دارند، ظرفیت بالایی برای تولید همبستگی اجتماعی و بسیج طیفهای متکثر از قشر خاکستری تا نیروهای ناراضی درون ساختار قدرت دارند. در مقابل، شعارهای مبتنی بر هویتهای گروهی، قومی ، حتی اگر بازتابدهندهی مطالبات واقعی باشند، در شرایط یک منازعهی حاد با یک رژیم سرکوبگر، میتوانند به تضعیف انسجام اردوگاه معترض و کاهش دامنهی بسیج عمومی بینجامند.
در وضعیتی که حکومت بدون تمایزگذاری میان اعتراضات قومی، معیشتی یا مدنی به سرکوب خشونتبار متوسل میشود، عقلانیت سیاسی اقتضا میکند که گفتمان جنبش اعتراضی بر عناصر وحدتبخش و ملی استوار شود. از این منظر، شعارهای وطنمحور نهتنها از حیث اخلاقی و هویتی برتری دارند، بلکه از نظر راهبردی نیز مؤثرترند، زیرا میتوانند هزینهی سرکوب را برای حکومت افزایش داده و مشروعیت جنبش را در سطح ملی و بینالمللی تقویت کنند.
بر این اساس، سیاست شعارگذاری به شاخصی تحلیلی برای ارزیابی اهداف و عملکرد جریانهای مختلف سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بدل میشود. نیروهایی که بهطور نظاممند بر شعارهای فراگیر و ملی تأکید میکنند، در عمل به گسترش ائتلاف اجتماعی و کاهش هزینههای گذار کمک میکنند؛ در حالی که جریانهایی که گفتمان خود را حول هویتهای محدود، منافع گروهی یا پروژههای خاص سامان میدهند، حتی ناخواسته، به بازتولید شکافها و تضعیف ظرفیت بسیج جمعی میانجامند. از این منظر، بررسی نوع شعارها و چارچوبهای گفتمانی هر جریان سیاسی، نه یک مسئلهی فرعی، بلکه ابزاری تحلیلی برای فهم جهتگیری واقعی آنها در مبارزه با نظم حاکم و در قبال آیندهی ملی ایران است.
۲۰ دی ۱۴۰۴