ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 08.05.2019, 9:31
در تاریخ‌پژوهی فیلسوفان

مزدک بامدادان

زمان برای خواندن: ۱۲ دقیقه
آدمی هنگامی که سالیانی دراز را به کاری می‌پردازد، اندک‌اندک بخشی از آن «کار» می‌شود و به جهان همیشه از دریچه کار روزانه خود می‌نگرد. هنگامی که توئیت‌های نیکفر درباره ایران و تاریخ آن را خواندم، خود را پرسیدم آیا باید در اینباره چیزی نوشت یا نه، چرا که ستیز با ایران و پیشینه و بنیاد آن از گفتمانهای بنیادین چپ کهنه‌اندیش است و داستانی است که سر دراز دارد و نمی‌توان همیشه و همه‌جا به انبوه سخنانی از این دست پاسخ داد. کار من ولی چنانکه بسیاری از خوانندگان اکنون می‌دانند، پزشکی است و در همین نگاه پزشکانه مرا واداشت که به نیکفر و توئیت‌هایش از نگرگاهی دیگر بنگرم.

اگر گفتمان «انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی» را با یک بیماری یکی بگیریم، خواهیم دید که هم فراگیر است و هم واگیردار، به دیگر سخن می‌توان از یک اپیدمی در میان اندیشه‌پردازان ایرانی، بویژه در میان آن دسته از ایشان که در رسانه‌های بزرگ و پرشنونده سرگرم به کارند، سخن گفت. پس برآن شدم که برای واکاوی این اپیدمی مرگبار از شیوه «مورِد‌کاوی»[۱] بهره بجویم. مورِد‌کاوی در پزشکی در راستای پیش‌آموزی[۲] به‌کار می‌رود، برای نمونه به هنگام گفت‌وگو درباره یک بیماری ویژه، نمونه‌ای از آن  با همه نشانه‌هایش به پرسشگران شناسانده می‌شود. پس همانگونه که از نام این نوشته پیدا است، نیکفر و سخنانش تنها بهانه‌ای هستند برای واکاوی دوباره و چندباره یکی از بیماریهای بدخیم جنبش آزادیخواهی مردم ایران.

نیکفر در توئیت‌های زنجیره‌ای خود گناه جنگ‌ها و بدبختی‌های خاورمیانه را به گردن کتاب‌های درسی آن کشورها می‌اندازد، که سخنش بی‌کم‌وکاست درست است. آنچه که شگفت‌انگیز است، این است که او برای ریشه‌یابی جنگ‌های دهه نود، به سراغ کتاب‌های دهه چهل می‌رود. کسانی که در میانه دهه چهل کلاس پنجم (۱۲-۱۱ ساله) بودند، امروز بالای ۶۵ سال دارند، آیا جنگ‌های امروز خاورمیانه را  این فاشیست‌های ۶۵ ساله بر سر نژاد آریا به راه انداخته‌اند، یا اسلام‌گرایانی که کتاب‌هایشان در این چهار دهه پس انقلاب «دوبُنی» و دزدیده‌شده نیکفر به‌خورد جوانان ایرانی داده می‌شود؟ گذشته از آن، انگاشت «کوچ آریائیان» تا همین دو دهه پیش پذیرفته‌شده‌ترین انگاشت تاریخی بود. من نمی‌دانم چرا باید در سال ۱۳۹۸ استخوان نویسندگان آن کتاب را – که چیزی جز داده‌های دانشگاهی آن روزگار را ننوشته بودند – از گور بیرون کشید و بر آن آتش افکند؟

نیکفر آنگاه نخست گزاره‌ای را که گنگ و درنیافتنی است فرومی‌نویسد و سپس خود از آن برمی‌آشوبد: «ایران را اقوام آریایی بنیان گذاشتند». این گزاره می‌تواند به یک اندازه درست یا نادرست باشد، چرا که واژه «ایران» اندریافت‌های گوناگونی از اسطوره گرفته تا دولت‌ملت مدرن را دربرمی‌گیرد. چنین برخوردی از کسی که دست‌کم آکادمی را می‌شناسد و سالیان بسیار درازی را در آن به‌سر برده، بسیار شگفت‌آور است و تنها می‌تواند نشانگر نگاه ایدئولوژیک او باشد. دیگر داده‌های او درباره تاریخ ایران – بویژه بخش باستانی آن – نیز چنان نادرست و پَرت‌اند، که هر دانشجوی سال نخست تاریخ را نیز به اندیشه وامی‌دارند. با این‌همه نیکفر تاریخدان نیست و بر او نمی‌توان برای گفتن سخنانی چنین بی‌پایه خرده گرفت، ولی او که همه جا خود را «فیلسوف» می‌نامد، آیا نباید بداند هگل درباره همین آریائیان چه گفته است؟ آیا چشم‌داشت بزرگ و بی‌جایی است که از «فیلسوف» بخواهیم، دست‌کم فلسفه را درست بخواند و بداند؟ او اگر از سخن بالا برمی‌آشوبد – سخنی که اگر واژه ایران را با یک ساختار فراگیر سیاسی یکی بگیریم چندان هم نادرست نیست - پاسخ هگل را چه خواهد داد که گامی نیز فراتر می‌نهد و می‌نویسد:

«ما تازه با امپراتوری پارس پای در پیوستار تاریخ می‌نهیم. پارسیان نخستین قوم تاریخی هستند، پارس نخستین امپراتوری از میان رفته تاریخ است»[۳]

نیکفر درست می‌گوید: «فکر آزادی و صلح، نیازمند ساختارشکنی جعلیات تاریخی است» و من این سخن او را به گوش جان می‌نیوشم، که خود در نوشته‌های پر شمار خویش و به‌ویژه در کتاب «مغاک تیره تاریخ» کاری جز این نکرده‌ام. ولی بد نیست نیکفر خود نیز در این راستا نخست از آن تاریخی آغاز کند که به‌دست بی‌بی‌سی و رادیو مسکو نوشته‌ شده است و در کنج اندیشه بازماندگان چپ روسوفیل خانه‌گزیده و به‌در نمی‌شود، واگرنه تاختن به تاریخی که هیچ پشتیبانی ندارد و رسانه‌های امپریالیستی و رژیم ولایت‌فقیه و چپ ایران‌ستیز هم‌صدا و هم‌نوا بر آن می‌تازند، هنری نیست که بتوان این‌چنین بر آن بالید.

من خواسته و دانسته از پرداختن به تک‌تک گفته‌های نیکفر درباره تاریخ ایران و کیستی ایرانی می‌پرهیزم، چرا که آنها را چنان سُست و بی‌پایه و ستیزه‌جویانه می‌بینم که خردمند به‌راستی با خواندنشان انگشت شگفتی به‌دندان می‌گزد. شاید تنها این نوشته بسنده باشد که بدانیم نام ایران و پیوستار تاریخی و فرهنگی این سرزمین به کدام گذشته‌های دور می‌رسد:

من، پرستنده مزدا خدایگان شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که نژاد از ایزدان دارد، پسر پرستنده مزدا خدایگان اردشیر، شاهنشاه ایران و انیران که نژاد از ایزدان دارد، نَوه خدایگان بابک شاه، فرمانروای ایرانشهر (اِرانشهر خودای) هستم.

An, mazdēsn bay šābuhr, šāhān šāh ērān ud anērān kē čihr az Yazdān, pus mazdēsn bay Ardašīr, šāhān šāh Ērān, kē čihr az Yazdān, nab bay Pābag šāh, ērānšāhr xwadāy hem.[4]

نگاه ایدئولوژیک و ستیزه‌جویانه نیکفر را یک لغزش فرویدی[۵] لو می‌دهد، آنجا که از «پهلوی دوم» سخن می‌گوید. آیا نیکفر هنگام سخن گفتن از فتحعلی‌شاه و شاه اسماعیل هم از آنان با نام «قاجار دوم» و «صفوی اول» یاد می‌کند؟ به‌کاربردن واژه‌ای که ساخته رژیم ولایی و پرداخته بی‌بی‌سی است، اگر نشان از نمود ایرانی مونارکوفوبیا که همان پهلوی‌هراسی است نباشد، نشان چیست؟ هراسی زَهره‌شکن که حتا نام محمدرضا شاه را هم برنمی‌تابد!

به گمانم ولی پرارج‌ترین بخش در این مورِدکاوی نگاه او به پیدایش اسلام است. به نگر می‌رسد نیکفر جسته و گریخته از اینجا و آنجا چیزهایی را درباره پژوهش‌های بازنگرانه شنیده و خوانده و خواسته است آنها را در ستیزه‌گوئی[۶] خود بگنجاند. بر بیشتر خوانندگان نباید پوشیده باشد که من خود یکی از پژوهش‌گران این پهنه‌ و از نخستین کسانی هستم که آنها را در رسانه‌های پارسی‌زبان شناساندم[۷] و برآنم که گفت‌وگو درباره خاستگاه اسلام در پیوند با فاشیسم آریائی چنان پرت و بی‌جا است که نیاز به پاسخگوئی ندارد. همین اندازه باید به فیلسوف نازنین گوشزد کرد که بیرونی بودن اسلام را ایران‌گرایان نیآفریدند، این دبیران و تاریخ‌گزاران دربار عباسی – یعنی پدران و پیشوایان دوستان نویافته و «نواندیش» ایشان – بودند که با نوشتن سیره‌ها و تاریخ‌ها به این پنداشت نا‌درست دامن زدند.

از این ولی اگر بگذریم، واژه‌واژه سخن نیکفر درست است، آنجا که می‌گوید «بیرونی کردن، ناتوانی در انتقاد از خویش است» نیکفر این را بسیار خوب دریافته است و از همین رو نخست دست به اهریمن‌سازی از ایران‌دوستی می‌زند و آن را نژادپرستی و فاشیسم می‌نامد، و آنگاه برای فروکوفتنَش، آن را «بیرونی» می‌کند و می‌نویسد: «برلین، زادگاه اصلی ناسیونالیسم ایرانی است». بدینگونه چپ انترناسیونالیستی که نمی‌تواند گناه سترگ خود در تیره‌روزی ایرانیان را بپذیرد و از خود «انتقاد» کند، به‌ناچار گورهای کهنه دهه چهل را می‌شکافد و نه تنها گناه سیه‌روزی ایرانیان، که جنگ‌های سرتاسر خاورمیانه را بر گردن نازک ناسیونالیسم پندارینی می‌افکند که تازه آن هم «بیرونی» است و در برلین پدید آمده است. با چنین ژرفایی از کینه کور به ناسیونالیسم ایرانی، به گمانم کاری بس بیهوده خواهد بود اگر به فیلسوف ارجمندمان گوشزد کنیم، پدر ناسیونالیسم مدرن ایرانی میرزا فتحعلی آخوندزاده ۵۵ سال پیش از به‌روی کار آمدن نازی‌ها چهره در خاک تفلیس درکشید!

در پایان ولی باید سرانجام به این پرسش نیز پاسخ داد که پافشاری روزافزون بازماندگان گفتمان «انترناسیونالیستی-ضدامپریالیستی» بر ستیز با تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین ریشه در چه و کجا دارد؟ راستی را چنین است که جنبشی سرگشته‌تر و گیج‌تر از چپ ایرانی را در میان کمتر مردمانی بتوان یافت. چپ انترناسیونالیستی که می‌خواست همه مرزها را در جهان از میان بردارد، هنگامی که به ایران می‌رسید به‌ناگاه به‌یاد «حق ملل در تعیین سرنوشت» می‌افتاد و خواهان آفریدن مرزهای نو می‌شد. چپی که هواداران یکپارچگی ایران را «پرستندگان خاک و خون» می‌نامید، به جدائی‌خواهان نژادپرست که می‌رسید، به بهانه «دفاع از حقوق خلق‌های تحت ستم» برآن بود که مردمانی «هم‌خون»، حق آن را دارند که بخشی از یک «خاک» را از دیگر بخش‌های آن جدا کنند و پرچم خویش را بر آن برافرازند. از آن گذشته چپ ایرانی «مبارزه بی‌امان با امپریالیسم جهان‌خوار»، «همبستگی با پرولتاریای جهان»، «نبرد برای رسیدن به سوسیالیسم» و شعارهایی دیگر از این دست را بر پرچم خود نوشته بود. همزاد دیگر چپ مارکسیستی اسلام انقلابی بود که آن نیز «مبارزه با استکبار جهانی»، «حمایت از مستضعفین جهان»، «نبرد برای رسیدن به جامعه عدل علی» و چندین آرزوی خام دیگر از این دست را بر دیوارهای شهر نگاشته بود. از آن همه آرمان‌های اسلامی چیزی برجای نماند و از این رو رژیم ولایی برای آن که ورشکستگی همه‌سویه خود را نهان کند، به هزینه‌ای گزاف هنوز هم حجاب را بر سر زنان ایرانی می‌کوبد.

سرنوشت گفتمان‌های ایدئولوژیک کمابیش به یک جا می‌رسد. همانگونه که اسلامی بودن رژیم ولایت فقیه تنها در حجاب است که نمود پیدا می‌کند، از همه آرمانهای انترناسیونالیستی چپ ورشکسته‌ای که در دامان امپریالیسم جهانخوار پناه جسته و یا به بورژوازی و یا به خرده بورژوازی شهری پیوسته و همبستگی پرولتری را به باد فراموشی سپرده است و در رسانه‌های امپریالیستی کارمی‌گزارد نیز، تنها میهن‌ستیزی بر جای مانده است.

ناسیونالیسم ایرانی اندیشه پیشتاز دو جنبش پرشکوه – جنبش مشروطه و جنبش نفت – بوده است و ایران نوین پساقاجاری کارنامه درخشان این گفتمان است. در برابر آن چپ ایرانی (با همه انسان‌های میهن‌دوست و ایران‌گرائی که در درون آن بودند) دست‌کم در میان هم‌نسلان من، پیش و بیش از هر چیز یادآور ویرانگری و ترور و همکاری با واپسمانده‌ترین و تبه‌کارترین نیروی اجتماعی ایران است.

در همسنجی میان دست‌آوردهای ناسیونالیسم ایرانی و چپ انترناسیونالیست-ضدامپریالیست کدام‌ یک سربلند بیرون می‌آیند؟ پاسخ به این پرسش، ریشه و چرائی کینه بی‌مرز چپ کهنه‌اندیش به همه نمادهای فرهنگ و تاریخ و کیستی ایران را به نیکی نشان می‌دهد.

خداوند دروغ، دشمن و خشکسالی را از ایران‌زمین بدور دارد
مزدک بامدادان

mbamdadan.blogspot.com
.(JavaScript must be enabled to view this email address)

————————————————-

[1] Kasuistik
[2] Propädeutik
[3] Georg Wilhelm Friedrich Hegel: Vorlesungen über die Philosophie der Geschichte - Kapitel 8, dritter Abschnitt, Persien, Verlag von Philipp Reclam jun. Leipzig

[۴] سنگ‌نوشته شاپور یکم در کعبه زرتشت

[5] Freudian slip
[6] Polemic

[۷]  همین پنجشنبه گذشته میهمان و سخنران سمپوزیون بین‌المللی پژوهشکده اناره درباره انگاشتهای نوین اسلام‌شناسی بودم، که در آن پژوهشگرانی از بیش از ۱۰ کشور جهان سخنرانی داشتند.


نظر خوانندگان:

■ جناب دکتر بامدادان شما در چند جای همین یادداشت‎تان، دکتر نیکفر را در معرض ابتلا به بیماری، توصیف کرده‎اید. حتما آقای نیکفر به موقع، پاسخ شما را خواهند داد. اما اجازه بدهید خاطر مبارک شما را به نکاتی جلب کنم:
۱ـ کتاب پنجم ابتدایی، فقط در دهه چهل به دانش‎آموزان تحمیل نشد. این کتاب از اوایل دهه چهل تا سال ۱۳۵۷، کتاب تاریخ دبستان بود. آیا در واکاوی بالینی خود، تجدیدنظر می‎فرمایید؟
۲ـ تویسنده کتاب تاریخ دبستان، هرگز مورخ نبود، او یکی از پیشتازان پُرپَکانی! رژیم پهلوی بود.
۳ـ مورخ آگاه، هرگز فرضیه (انگاشت) پژوهشی را دستاویز پرپکانی نمی‎کند. اما نویسنده (و نه نویسندگان) آن کتاب، سرنشناس و پانشناس، به شیوه همه پرپکانی‎کاران، فرضیات پژوهشی محافل آکادمیک را به خورد طفلان دبستانی داد. آیا حاضرید در نتایج واکاوی بالینی خود تجدید نظر کنید؟
۴ـ شما در مغاک تیره تاریخ، به یاد بیاورید چه نقدی بر نویسنده/ نویسندگان تاریخ طبری وارد کرده بودید؟ یادتان می‎آید درباره جنگ زنجیر (ذات السلاسل) چه چیزی گفتید؟ او را متهم کردید که هر چه به دست‎اش رسید را نباید می‎آورد. در حالی که، طبری یا نهاد طبری، این اطلاعات را که در یک دوره سیصدساله از اقبال و پذیرش غالب برخوردار بود نقل کردند. چطور درباره نویسنده کتاب پنجم دبستان می‎فرمایید «تا همین دو دهه پیش پذیرفته‌شده‌ترین انگاشت تاریخی بود»؟ طبری حق نداشت، اما دکتر خانلری ادیب و نه تاریخ‎دان، حق داشت؟
و اما نکته مهم دیگری را نیز اجازه می‎خواهم بگویم. شما فرمودید شغل‎ کنونی‎تان، لابد متناسب با تحصیلات سالیان گذشته، پزشکی است. بسیار خوشوقتم از آشنایی با شما. اما برایم این سوال باقی است، به چه دلیلی گروه اناره به شما اجازه می‎دهد که پا به محفل‎شان بگذارید و حتی در آنجا سخنرانی کنید؟ آیا مناسبتی جز ترجیحات آکادمیک در میان است؟ وگرنه چرا باید یک پزشک وارد محفل مورخان و زبان‎شناسان و ... شود؟ آیا شما تحصیلات در خوری در زمینه‎های زبان‎شناسی تاریخی، مطالعات اسلامی و ... هم داشته‎اید؟ در غیر این‎صورت، مگر آنجا هم مثل ایران است که هر کس با ملاحظاتی غیر از ملاحظات آکادمیک وارد چنین محافلی شود؟ این را گفتم، به‎ویژه از آن رو، که در گروه اناره، هر یک از نویسندگان اصلی، دست کم به چند زبان باستانی و عربی و لاتین آشنایی دارند. غیر از این، آنان در زمینه‎های تاریخ و باستان‎شناسی نیز درس‎خوانده و اندیشه‎ورزیده‎اند، شما در همان مغاک تیره تاریخ، نشان دادید که فاقد آشنایی ژرف با متون کلاسیک دوره اسلامی هستید، چون حتی قادر نبودید به اصل تاریخ طبری مراجعه کنید، بلکه از روی ترجمه آن را نقد کردید و به همین خاطر، نوشته شما در مغاک، چیز یجز یک پاورقی نویسی ساده نبود. از آن مطالعات هیجانی شده بودید، حق داشتید، اما چرا خودتان را در محافل غیر تخصصی وارد می‎کنید؟
در پایان تأکید می‎کنم: محمدرضا نیکفر، یکی از خوش‎فکرترین، دانشی‎ترین و عمیق‎ترین متفکرانی است که طی سی سال گذشته در زبان فارسی پدیدار شده‎اند، نوشته‎های ایشان آثار ماندگار زبان فارسی در این سالیان است. حرمت او را نگهدارید، بسیار بیش از آنچه نگه داشته‎اید، و به جای انگ‎های موردکاوانه، سعی کنید در حوزه تخصصی خودتان خوشنام بمانید، و البته توصیه می‎کنم، بی‎جهت هم موردکاوی نکنید.
diydaar


■ آقای دکتر: اینکه از تمام هم و غم چپ سابق فقط میهن‌ستیزی مانده، حرف شماست. چون بررسی روزنامه‌ها و سایت‌ها دلالت بر این دارد که چپ گذشته، بیش از هر چیز به پر و پای اسلام پیچیده است. ازین فعل استفاده می‌کنم چون برای درگیری فکری باید سواد و تحصیلاتی می‌داشت، که چپ سابق نداشت. یکدفعه از دل نوشته‌های دست چندم لنین، در اروپا و امریکا پیاده شده بود. علت اینکه نوشته نیکفر هم یکدفعه چنین انعکاس منفی و سریعی از سوی برخی حتی همفکران سابقش یافت، این نبود که میهن‌ستیزی کرد که نکرد. بلکه این بود که گفت و شجاعتش را داشت بگوید، که اسلام درونی بوده و از خارج به ما حمله نکرده. این گناه او نابخشودنی شد چون لقمۀ ستیز را از جلوی چپ دیروز و مقاله‌نویس هایش جمع می‌کرد. حالا اول مطالعات نیکفره. وقتی با توجه به مطالعات صورت گرفته در دانشگاه‌های گوتینگن، برلن،... ببیند که عرب سوسمارخور، افسانه‌کریهی بیش نیست و تاریخ نشان می‌دهد مردمان زمان پیدایش اسلام از فرهنگی غنی برخوردار بوده و هر سه دین ابراهیمی و ادیان ایرانی در حوزه زیست آن حضور داشته‌اند، حتما مقالات دیگری هم خواهد نوشت. میدانید چرا؟ چون ذهنش در جستجوست و می‌خواهد بداند.
نکتۀ اخر برای خلاصه بودن: نیکفر ایرانی‌ستیزی نکرده. نه به خود ایران بلکه سایۀ ایران و این واژه که ساخته و پرداخته قدرت‌های مسلط وقت بوده تاخته است.
شهزاده


■ Diydaar گرامی، درود بر شما!
سپاس از اینکه نگر خود را درباره نوشته من چنین آشکار و بی‌پرده نوشته‌اید. راستی را من چشم‌براه چنین برآشفتگی‌هایی بودم و همچنان هم هستم و می‌دانم که شما اگر نخستین هستید، بی‌گمان واپسین نخواهید بود، چرا که فرهنگ مرید و مرادی کشورمان را بخوبی می‌شناسم و آن را هم یک “بیماری” می‌دانم. با اینهمه منش و پرورش من مرا وامی‌دارد که به چند نکته آمده در نوشته شما بپردازم، که من همیشه خوانندگانم را ارج نهاده و از آنان آموخته‌ام.
۱- آقای نیکفر بی‌گمان بهتر از شما می‌داند که این کتاب را تا چه سالی در ایران آموزش می‌داده‌اند، پس اگر ایشان از کتاب تاریخ سال پنجم دبستان در دهه چهل سخن گفته است، شما هم بزرگی کرده و این گناه بسیار بزرگ را بر من ببخشائید. ولی این تاریخ را حتا اگر تا به امروز نیز آموزش بدهند، پرسش من باز هم بر سر جای خویش است: «آیا جنگهای امروز خاورمیانه ریشه نژادی دارند؟ آنهم نژاد آریایی؟ آیا داعش و همزاد ایرانی‌اش زائیده انگاشت نژاد آریایی هستند؟» دست‌آویختن به چنین شیوه‌های نازیبایی برای گریختن از پاسخ نه شایسته شما است، و نه سزاوار خوانندگان!
۲- راز جاودانگی دانش درست در همین است که داده‌های آن به‌وارونه دین و ایدئولوژی ایستا و همیشگی نیستند. انگاشت کوچ آریائیان هنوز هم در بسیاری از دانشگاهها پذیرفته است و آموزش داده می‌شود، اگرچه امروزه گروهی برآنند که آریائیان از آغاز در پشته ایران زندگی می‌کردند و هرگز کوچ نکرده‌اند. ولی این چه ربطی به «پُرپَگان» (Propaganda?) دارد؟ کسانی پنجاه سال پیش نشسته‌اند و کتابی نوشته‌اند که برپایه داده‌های روز دانشگاههای اروپائی بوده است، و شما امروز به آنها خرده ‌می‌گیرید که چرا پنجاه سال پیش دانش امروزین را نداشته‌اند!؟
۳- شوربختانه گویا شما کتاب مرا یا نخوانده‌اید و یا از اندریافت درونمایه آن ناتوان بوده‌اید. طبری آماج‌مندانه افسانه‌پردازی کرده است، ولی وزارت آموزش و پرورش ایران در دهه چهل آموزه‌های دانشگاهی پدیرفته شده در همه جهان را در کتاب تاریخ دبستان آورده است. کسی که این دو را یکی می‌گیرد، نه طبری را فهمیده و نه از دانشگاه و آکادمی چیزی می‌داند، و از همه برتر اینکه نمی‌داند من چرا کتاب مغاک تیره تاریخ را نوشته‌ام.
۴- و سرانجام آنچه که شما آن را «نکته مهم» نامیده‌اید: گمان من بر این است که شما بسیار پروای نام و آوازه آکادمیک پژوهشکده اناره را دارید و از این برآشفته‌اید که آنان مرا به درون خود راه داده‌اند و در باره «ملاحظاتی غیر از ملاحظات آکادمیک» هم گمانه‌زنی کرده‌اید. آسانترین راه برای رسیدن به پاسخی درخور، نوشتن نامه‌ای کوتاه به نشانی زیر است: (http://inarah.de/kontakt/). نیازی به این نیست که من پیشینه دانشگاهی خود را برای شما بازگو کنم، نه من ناگزیر از آنم و نه شما را در چنین جایگاهی می‌بینم. ولی برای اینکه شما و انبوهی از دیگر برآشفتگان را از نگرانی و دلهره بدر آورم، برایتان می‌نویسم که من در کنار پزشکی زبانشناسی تطبیقی با گرایش ایران‌شناسی خوانده‌ام و استادانم کسانی چون پروفسور الفن‌باین و هومباخ بوده‌اند.
امیدوارم با این پاسخ پایانی بر دغدغه‌های شما برای آبروی اناره گذاشته باشم! بگذارید دیگر سخنانتان را بی‌پاسخ بگذارم، شاید پس از فروکش خشم و آزردگی و برآشفتگی دوباره آنها را بخوانید و به داوری دیگری برسید.
شاد باشید، مزدک بامدادان


■ شهزاده گرامی، با درود
تا جایی که من تاریخ چپ را خوانده‌ام، اینها اگر دشنامی هم به اسلام داده‌اند که به گفته شما (به درستی) از سر «بی‌سوادی» بوده است، در پهنه کنش سیاسی رفیق گرمابه و گلستان نیروهای واپسگرای مسلمان بوده‌اند (و برخی از آنان هنوز هم هستند). از پخش پیام‌های آیت‌الله خمینی در رادیو پیک ایران حزب توده بگیرید، تا برسید به خزیدن سازمان اکثریت در آغوش گرم امام خمینی.  ولی گفتن اینکه محمدرضا نیکفر «شجاعتش را داشت بگوید، که اسلام درونی بوده و از خارج به ما حمله نکرده و این گناه او نابخشودنی شد» دستکم برای من که مزدک بامدادان باشم، زیره به کرمان بردن است، چرا که اگر ایشان امروز به این سخن رسیده است، من در نوشته‌ای در سال ۲۰۰۸ (یازده سال پیش) این سخن را بر پایه پژوهش‌های نوین پژوهشکده اناره نوشتم، بی‌آنکه بدانم و یا گمان کنم نام این کار «شجاعت» است!
در باره ریشه واژه ایران هم گمان نمی‌کنم گفتگوی من و شما بجایی برسد، هرچه باشد من بخشی از متنهای پارسی میانه را که در آنها واژه ایران آمده، به دبیره و زبان پهلوی خوانده‌ام، شما و آقای نیکفر را نمی‌دانم!
شاد باشید/مزدک بامدادان


■ شهزاده گرامی،
شاید این حرفها برای شما و نیکفر تازگی داشته باشد، برای مزدک بامدادان نه!
نوشتید: «(نیکفر) حتما مقالات دیگری هم خواهد نوشت. میدانید چرا؟ چون ذهنش در جستجوست و می‌خواهد بداند». من جداً و قلباً امیدوارم که اینگونه شود، چرا که تا به حال اینطور نبوده. به علاوه می‌بینم که شما نیز در انتظارید تا از او بخوانید و بیاموزید. کاری که گویا از خودتان بر نمی‌آید. بهر حال دانستن بر جوانان عیب نیست (پیدا کنید اشتباه این جمله را!).
الف ـ لام


■ خانم ها و آقایان٬ برای نجات ایران نخست باید ایران را دوست داشت. با حاج فرج دباغ مذهبی‌ها و چپ‌ها٬ ایرانی نمی‌ماند.
سعید


■ می‌دانیم که واژۀ «ایران» تلفظ فارسیِ واژۀ پهلوی «اِران» است. این واژه برای نخستین بار در سنگ‌نگارۀ اردشیر بابکان در نقش رستم ظاهر می‌شود. در آن سنگ‌نگاره بنیان‌گذار سلسلۀ ساسانیان خود را «شاهنشاه اِران» می‌خواند. پسر او، شاپور اول، نیز در سنگ‌نگاره‌ای در همان نقش رستم خود را «شاهنشاه اِران و اَنِران» می‌نامد. بسیاری از ایران‌شناسان واژۀ «اِر» را معادل «آریا» دانسته اند و گفته اند منظور از اِران آریایی‌ها هستند. سنگ‌نگاره‌های اردشیر بابکان، شاپور اول و شاپور دوم را نخستین بار سیلوِسْتْر دوساسی، زبان‌شناس و شرق‌شناس فرانسوی در اواخر قرن هیجدهم به فرانسه ترجمه کرد. به عقیدۀ او، در آن سنگ‌نگاره‌ها واژۀ ایران دلالت بر جغرافیا و مردمی خاص دارد. هرچند ایران‌شناسان دیگری در دو قرن گذشته تفسیر دوساسی را از واژۀ ایران رد کردند، اما دیدگاه او اکنون پذیرفته‌ترین دیدگاه در میان ایرانیان است.
واژۀ ایران یکی از واژه‌های کلیدی تاریخ دور و دراز آن کشور است. درنگ در معنای آن برای خواندن درست منابع تاریخی و، به طور کلی، برای فهم گذشته نه یک تفنن فکری بلکه کاری ضروری است. با این کار چه بسا بتوان پرتوی نیز بر گوشه‌های تاریک روابط تاریخی ایرانیان با اعراب افکند. سرجان مَلکُم، مورخ اسکاتلندی و نویسندۀ کتاب تاریخ پرشیا (که اکنون بهتر است بگوییم: تاریخ ایران)، در اوایل قرن نوزدهم میلادی برای مطمئن شدن از درستی ترجمۀ دوساسی، آن را نزد ملافیروز، موبَد موبَدان زرتشتیان هند، در بَمبَئی بُرد. می‌نویسد: ملافیروز، موبَد دانشمند پارسیان در بمبئی، به من اطمینان داد که ترجمۀ دوساسی در کل درست است. اما این توضیح را نیز افزود که واژۀ انیران به معنای بی‌دینان است. «اِر» واژه‌ای پهلوی است و معنای آن «مؤمن» است. «اِران»، صورت جمع آن است. در پهلوی پیشوند «اَ» و «اَن» مانند یونانی و سانسکریت پیشوند نفی است. در نتیجه، «اَنِران» یعنی بی‌دینان. به گفتۀ او، شاه اِران و انِران یعنی شاه مؤمنان و بی‌دینان یا شاه پرشیا و ملت‌های دیگر. مؤمنان زرتشتیان‌اند و بی‌دینان غیرزرتشتیان. فراموش نکنیم که تعبیر دینی ایران و انیران در شاهنامه نیز آمده است. بر پایۀ این تعبیر باید بپذیریم که واژۀ ایران سپس معنای قومی- زبانی و سرزمینی یافته است.
مهرداد عمادی


■  دكتر بامدادان عزيز
ازخواندن نوشته شما لذت بردم. اميدوازم همچنان شاهد مبارزه قلمى شما با ناراستى‌هايى كه چپ كهنه‌انديش و همكاران اسلامى آنها مروجان آن بوده و همچنان تلاش بيهوده  در ترويجش دارند باشيم. امروزه روز نسل جوان ايرانى با گوشت و پوست و خون خود دريافته است كه در صندوق ذهنى حضرات جز لعنت چيزى نبوده ونيست و آنچه كه مايه اعجاب است تشابه اين دو نحله فكرى به ظاهر متنافر است. مختصر عرض كنم بهتان به مخالفان فكرى مختص اسلام‌گرايان نبوده است بلكه تفكر چپ ضد امپرياليستى به فراوانى از آن استفاده كرده است. مثال روشن آن دروغ بستن به حكومت پهلوى در مورد مرگ صمد بهرنگى، شريعتى، مصطفى خمينى، تختى و .... است
ارادتمند. محسن


■ این بحث‌ها درباره تاریخ ایران را که می‌بینم و می خوانم یاد اظهارات جنجالی شاملو پیرامون فردوسی و شاهنامه در دانشگاه برکلی در ۱۹۹۰(۱۳۶۹) می‌افتم که واکنش‌های گسترده‌ای را در داخل و خارج ایران داشت و بسیاری را که تا آن زمان ساکت بودند، به گفتن و نوشتن (و حتا ناسزاگویی به وی) واداشت. در این میان یکی از صاحبنظران نظر جالبی داد: شاملو به این دلیل آن سخنان جنجالی را یک دهه پس از انقلاب اسلامی و به محاق رفتن گفتمان ایرانی، که فردوسی سردمدار بحق آن بود، گفت تا آن گفتمان به محاق رفته را دوباره زنده کند- که کرد. اگر این نظر را کمابیش بپذیریم، باید ببینیم که آیا نیکفر، طرفداران و منتقدانش هم خواسته یا ناخواسته، چنین راهی را می‌روند؟
شاهین خسروی


■ مهرداد گرامی، با سپاس از شما
آنچه که در این سنگ نبشته نگاه به سرزمین ایران دارد، واژه «اِرانشهر» است، که شاپور خود را «خودای» آن می‌خواند. بدینگونه شاپور فرمانروای (خودای) سرزمین ایرها (اِرانشهر) است. بد نیست که فیلسوفان اندکی پیش از آنکه با نام و نشان ایران از سر جنگ درآیند، اندکی هم درباره یافته‌های زبانشناسی دانشمندان بخوانند و همه چیز را از دریچه تنگ انترناسیونالیسم پرولتری نبینند.
مزدک بامدادان


■ کاملاً درست است. ارانشهر یعنی سرزمین ایرها و ایرها یعنی زرتشتیان. عراق را که تختگاه ساسانیان بود دل ارانشهر می‌خواندند. شهرها و مناطق دیگری از قلمرو ساسانیان را نیز ارانشهر می‌نامیدند. مثلاً به نیشاپور و پیرامون آن ارانشهر می‌گفتند. اما به سرزمین‌هایی که جزو قلمرو ساسانیان بودند و مردمانشان رزتشتی نبودند یا اکثریت ساکنانشان را زرتشتیان تشکیل نمی‌دادند، ارانشهر نمی‌گفتند. به همین سبب شاپور اول خود را شاه اران و انران می‌خواند. آن سرزمین‌ها را به نام های دیگری می‌خواندند مانند آسورستان، آتورپاتکان، ارمنستان و....
مهرداد عمادی


■ من یک معلم ساده میکروالکترونیک هستم که بر حسب نوع خاص کارم مجبورم بدانم که از مکانیک کوانتم هیچ نمی‌دانم. در عین حال تلاش کرده و می‌کنم تا در حوزه‌ی کاری که از آن ارتزاق می‌کنم آپدیت با به روز باشم. متاسفانه حجم کاری که عهده دارم مانع آن شده است تا نوشتارهای بزرگان هم‌زبانم را بخوانم و به شکل روتین آن‌ها را دنبال کنم! اما دوستانی دارم از نسل عاشقان کهن از نسل کاوه‌ها … که هر وقت می‌دیدمشان و یا می‌بینمشان، از آقای نیکفر به نیکی یاد می‌کنند و او را فیلسوفی مطلع و انسانی با مرام می‌دانند ! و من خوش داشتم نوشته‌ای از ایشان بخوانم. اما راستش چون معتقدم فلسفه رسالت خویش را به انجام رسانده و حالا نوبت علوم دقیقه است تا احتمالا بتواند جهان را تبیین کند. مدتی پیش خسته از کار روزانه برای خستگی در کردن وبگردی می‌کردم و رسیدم به پرگار بی بی سی که جلسه‌ای بود با حضور آقای نیکفر و دو تن دیگر از همزبانان پارسی‌گوی. با خود گفتم این بهترین زمان است، پس ببین و بشنو تا بیاموزی از مردان دانش بخش! بله، بی‌بی‌سی برنامه‌ای تدوین کرده بود تا جبرگرایی را از دیدگاه دانش امروز بررسی شود. و من منتظر ماندم تا نوبت آقای نیکفر رسید، و می‌شنیدم که ایشان دارد اباطیل به هم می‌بافد، هی سرم را تکان می‌دادم که نکند در خواب هستم … ایشان قبل از اینکه بیاید در همچون جلسه‌ای شرکت کند، حتی یک نوشته در این رابطه نخوانده بود! هزار بدتر اینکه فیلسوف دانای ما، علیت را نمی‌دانست و چون با حرف‌های طرف مقابلش آشنا نبود، زمان بر او دیر می‌گذرد خسته می‌شود … در صندلی‌اش جابجا می‌شود و متلک می‌پراند و این یعنی فاجعه … بروید پرگار را ببینید … به این می‌ماند که من متخصص الکترونیک مدار لامپ فلِورسنت را ندانم، این یعنی باقی بقایت!
ما آوارگان نزدیک چهل سال است که میهمان جوامع متمدن هیستیم اما شاید بسیاری از ما نیاموخته‌ایم که بگوییم: این را من نیاموخته‌ام بنا براین نمی‌دانم و بهتر نبود که آقای نیکفر به دست اندکاران بی بی سی بگوید: «در این زمینه من اطلاع کافی ندارم» … اما افسوس … مگر می‌شود نیکفر بود و از مطلب آسانی مثل دترمنیسم مطلع نیود! حالا اگر اطلاعات تاریخی آقای نیکفر در رابطه با انکار کشوری به اسم ایران و نژاد نجس یا طاهری مثل آریایی از جنس گفتارش در بی بی سی باشد، بر ایشان نمرده به فتوای حافظ شیراز، نماز کنید.
چند روزی بود که صحبت های آقای نیکفر در ذهنم می‌پلکید و هی با خود می‌گفتم نکند من اشتباه فهمیده‌ام، تا اینکه یک روز دوست و همکارم به اطاق محل کارم آمد … از او خواهش کردم تا بیاید نزدم بنشیند تا من چیزی را برایش ترجمه کنم، آمد نشست و من پرگار را باز کردم و گفتار جناب نیکفر را با کلی مکافات برایش ترجمه کردم و دیدم که عکس العمل بدی نشان نداد … پرسیدم نظرت در باره گفتار این فیلسوف چیست؟ پاسخ داد: کم و کسر ندارد و همه چیزش به جا و با قاعده است. گفتم چرا چرند می‌گویی؟ گفت: چرند نمی‌گویم ای برادر خوبم …. مملکتی که تو کارشناس ارشد و معلمش باشی، فیلسوف‌اش هم باید همین آقا باشد … دیگر چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است … دیدم که پر بیراه نمی‌گوید …
مخلص شما: رمضان کفاش


■ شکسته نفسی آقای کفاش مرا به تعجب انداخت. اول فروتنی و متانت نشان داد و من گفتم عجب، مگر ایرانی می‌تواند اینقدر فروتن باشد و بفهمد که نباید مثل آخوندها در هر کاری دخالت کند. اما بعد شاخ درآوردم و فهمیدم این آقای کفاش متخصص میکروالکترونیک متخصص فلسفه هم هست و با شنیدن یک برنامه تلویزیونی می‌تواند تشخیص دهد که هر کس چکاره است و تازه برای آنکه نگویند این ایرانی است و نمی‌فهمد − در سناریوی خود یک همکار خارجی را هم دخالت می‌دهد. امیدوارم آقای کفاش، کفشهایش میخچه درنیاورند. از اینها در این ۴۰ ساله زیاد دیده‌ام. کار آنها زدن هر کسی می‌باشد که بخواهد راهی از این بدبختی پیدا کند.
رمضان عطار


■ آقای مزدک بامدادان در مواضع شما تناقض آشکاری دیده می‌شود که امیدوارم در رفع آن بکوشید. از یک سوی از جنبش ملی شدن نفت به عنوان تجلی ناسیونالیسم ایرانی ستایش می‌کنید و از سوی دیگر گفتمان «ضد امپریالیسم» را نکوهش. مگر امپریالیسم انگلیس و امریکا نبودند که در برابر تلاش‌های دکتر مصدق برای ملی کردن نفت ایستادند و سرانجام وی را بیاری دربار و برخی از روحانیون شیعه از جمله بهبهانی و چاقو کش‌های کاشانی سرنگون ساختند؟ بنابرین حساسیت فوق العاده شما را نسبت به گفتمان ضد امپریالیسم درک نمی‌کنم. در ضمن از نوشته شما پیداست که نسل انقلابید و شاهد به گفته شما «ویرانگری و ترور» چپ. خوشحال می‌شوم بدانم در سال های ۵۶ و ۵۷ در کجای این کشمکش عظیم اجتماعی قرار داشتید؟ آیا طرفدار دولت بختیار یا آموزگار؟ آیا ساکت و نظاره گر؟ آیا همراه توده ها که عکس خمینی را در ماه می‌دید؟ بهر حال ارزیابی شما از گذشته‌تان چیست؟
به امید روزهای بهتر برای مردم ایران / شهرام


■ شهرام گرامی،
پرسش نخست شما درست همان گیر بزرگ گفتمانی را نشان می‌دهد که من در چند نوشته پیشینم در پی واگشائی آن بوده‌ام. ناسیونالیسم ایرانی سود کشور، پیشرفت آن و سربلندی مردمانش را برتر از هرچیز دیگری می‌داند، اگر امپریالیستها بر سر راه این آماجها بودند، با آنها می ستیزد و اگرنه با آنها دادوستد و همزیستی و حتا به هنگام نیاز همکاری می‌کند. گفتمان ضدامپریالیستی ولی کاری به سرنوشت ایران ندارد و تنها در پی نابودی امپریالیسم به هر بهائی است، اگر این نابودی را در همکاری با تبه‌کارانی چون سران رژیم ولایت فقیه ببیند، از خزیدن در زیر عبای آنان شرم و هراسی ندارد، حتا اگر فرجام این همکاری نابودی ایران باشد (چنان که کردند و دیدیم).
در سالهای ۵۶ و ۵۷ من یک نوجوان ۱۲ و ۱۳ ساله بودم، یعنی اگر بزرگترین بزهکاریها را هم کرده باشم، دستکم در جهان پیشرفته و با قانونهای مدرن نمی‌توان از من برای چیزی بازخواست کرد!
شاد باشید/بامدادان


■ جناب آقای دکتر بامدادان، به شما درود می‎فرستم
راست‎اش اگر باور داشتم که منش پرخاش‎گرانه در میان نویسندگان و پژوهش‎گران دست بالا را دارد، و به این روش، می‎توان انگاره‎ای را استوار کرد، همان‎دم که دانستم شما چگونه با برچسب زدن، کوشیدید تا نیکفر را بیماری‎سنجی و درمان‎گزاری کنید، بر جای خود سخت می‎نشستم و خاموش می‎ماندم. بدبختانه چنین نیست، چرا که در گستره پژوهش، گفتن سخنانی همانند این‎که «نیازی به این نیست که من .... برای شما بازگو کنم ... نه شما را در چنین جایگاهی می‎بینم»، نه کوچک‎شماردن و نادیده انگاشتن درخواست‎کننده، که نادیده انگاشتن ارزش‎های آکنده در پهنه‎ی پژوهش است. در پهنه‎ی پژوهشی هر کسی نخست باید بگوید که کیست و سزواری خود را برای پرداختن به این پرسش، از کجا آورده است؟ و سپس به گفتگو در آید. هم‎چنان که یک پزشک، نخست گواهی‎نامه شایستگی خود را بر دیوار می‎کوبد و سپس، دیگران را به بیماری‎سنجی و درمان‎گزاری خود فرامی‎خواند. به کسی نمی‎گوید نه نیازی به این‎کار می‎بینم و نه شما را در چنین جایگاهی ...!!! این اندازه از خودبینی شاید در میان کاربرانی که به گشت و گذار می‎آیند، پسندیده باشد، شگفتا تهی‎وارگی انبان نویسنده را از ارزش‎های استوار گفتمان پژوهش آشکار می‎کند. باری، شما نه تنها، نشانه‎های «بیماری» (گفتمان انترناسیونالیستی ...) را از پیکره اندیشه‎های جناب نیکفر برآهیختید، بیماری «مرید و مرادی» را در برچسبانیدن به این نویسنده، در گزارش‎نامه‎ی واژگان‎پزشکی خودخوانده نیز افزوده‎اید! زهی خجسته! ... با این‎همه، نگاه شما و خوانندگانِ گه‎گداری این تارنمای ایران امروز را به چند گزاره کوتاه فرامی‎خوانم:
۱ـ گزاره نخست یک درسِ دانشورانه برای شماست: بزرگ‎داشت نویسنده‎ و اندیشه‎گری هم‎چون نیکفر، راست چنان نیست که گویی هرچه او بگوید یا بنویسد بی‎چندوچون یا بدون هرگونه بگومگویی پذیرفتنی است، می‎خواهم بگویم پرهیختن از برچست‎زنی و انگ‎پراکنی در گستره‎ی انگاره‎پردازی نکوهیده و دژوار است.
۲ـ از یادآوری زمینه‎ی دیگر دانشگاهی‎تان (زبانشناسی تطبیقی با گرایس ایران‎شناسی) سپاسگزارم. می‎دانم با آن اندازه از خودبینی که نشان دادید، این یادآوری برای شما سخت بود.
۳ـ با یادآوری دانش‎آموختگی در زمینه‎ی زبانشناسی تطبیقی، اکنون می‎توان پرسید اگر اندیشه خود را آراسته به واژگان و اندیشه‎واژگان پویه‎ی دیگری جز پزشکی می‎دانید، آنگاه چرا در چارچوب واژگان و انگاره‎های همان پویه (زبان‎شناسی تطبیقی، یا تاریخ و ...) سخن نمی‎گویید و هم‎چنان از انگ‎ها و برچسب‎های پزشکی برای «بزک دوزک» نوشته‎تان بهره می‎برید؟
۴ـ با پاسخ دادن به پرسش‎ها و فراخوانه‎های من یا هر کاربر دیگری، شما به من یا دیگران، جایگاه نمی‎بخشید، و جایگاه مرا به چیزی نمی‎گیرد (که هرگز در جایگاهی نیستید تا دیگران را به چیزی یا هیچ بگیرید، که گفته‎اند: «فضل در جای دیگر نشیند»)، که جایگاه خود را در برابر پرسش‎های شناور با لاشه‎ی نوشته‎تان، نشانه‎گذاری می‎کنید.
۵ـ در همان روزگارانی که انگاره کوچ آریایی‎ها بر بنیان برخی یافته‎های زبان‎شناسی (و نه فسیل‎شناسی) پذیرفته بود، بودند کسانی که در آن یافته‎ها چندوچون می‎کردند، کاربه‎دستان وزارت فرهنگ آن روزگار، نه از روی دانش‎دوستی و فروتنی در برابر انگاره‎های همگانی، که از روی آزمندی برای همنوایی با گفتمان فراگیر، خاطره دانش‎آموزان دبستانی را با آن انگاره‎ها آکندند. به آن نشان که، هرگز یافته‎های علوم پایه را به همان تندی و شتاب در نامه‎های آموزشی نمی‎آوردند. از این‎رو، هم‎چنان، دوگانگی شما را به چشم می‎آورم: طبری نمی‎بایست انگاره‎ی پذیرفته‎ی روزگار خود را می‎آورد (گو آن‎که گفته بود چون همگان پذیرفته‎اند و به ما گفته‎اند بازگو کرده‎ام)، وانگهی خانلری می‎بایست؟ یک‎بار دیگر، پاسخ خودتان به این پرسش را در یادداشت‎ (بند ۲) بخوانید و خود، برازندگی آن را بسنجید.
۶ـ من پس از این، هرگز در نوشته‎های شما، چون‎وچرا نمی‎کنم، پیش‎انگاشت هر چون‎وچرایی، بهره‎مندی از اندک‎مایه‎ای فرهیختگی و شکیبایی است، که در واژگان و منش شما آن را نمی‎بینم.
باید بدانید برهوتی که ایرانیان در آن به سر می‎برند، بازتاب همین نگرش‎ها و پراکنش‎ها در زبان و اندیشه است، که تاکنون هم‎چون دژی استوار در برابر هر دگرگونی برجای مانده است.
به امید روشنی و روشن‎گری‎های بیشتر
دیدار


نکته اول: سیطره ایدئولوژی ولایت مطلقه فقیه که آزادی و استقلال در فکر و عمل و حتا ‏شادی‌های ساده زندگی انسانی را از ایرانیان ستانده، آنان را بردگانی مطیع همچون صدر ‏اسلام می‌خواهد؛ گویی که سپاهیان اسلام بار دیگر به فتح‌الفتوحی دیگر در سرزمین ایران ‏رسیده‌اند. ولایت فقیه بقای سیطره ایدئولوژیک خود را در غلب و حذف و انکار هویت ملی ‏ایرانیان و مخدوش جلوه دادن آن می‌بیند، که البته علت آن را باید در سرشت اغلب ‏روحانیان شیعه دید که خود را ایرانی نمی‌شناسند و در این چهل سال نشان داده‌اند که ‏رسالت خود را در برقراری یک انترناسیونالیسم شیعه می‌بینند.‏
حال انترناسیونالیست‌های مارکسیستی چون آقای نیکفر – بدون تردید ناخواسته − به این ‏کارزار پیوسته‌اند و یک رسالت خود را در ستاندن و انکار هویت ملی و مبارزه با ‏ناسیونالیسم ایرانی می‌بینند تا – باز هم ناخواسته − مردم این سرزمین را در برابر رژیم قهار ‏شیعی هر چه بیشتر به قعر بی‌هویتی سوق دهند. ‏
پرسش اینجاست: وقتی هویت ملی مردمان سرزمینی را از او بستانیم و مردمان را از ‏مباهات به آن منع کنیم − هویتی که در قالب ناسیونالیسم خود را می‌نمایاند −، دیگر چه ‏چیزی برای آن مردم باقی می‌گذاریم؛ با چه چیز می‌خواهیم خلاء آن را پر کنیم؛ جز اینکه ‏هر یک از این دو اردوگاه می‌خواهد یکی انترناسیونالیسم شیعی و دیگری انترناسیونالیسم ‏چپ مارکسیستی را جایگزین آن سازد!‏
افتادن در ورطه ناسیونالیسم افراطی همان اندازه برای یک ملت زیانبار است که فقدان یک هویت ملی. روحانیان شیعه در تلاش‌اند هویت ملی را از ایرانیان گرفته و به زور هویت دینی‌‏اسلامی راجایگزین آن کنند.‏
بدون تردید برای هر گونه بحث و پژوهش تاریخی و فرهنگی باید مسیر را باز گذارد. اما ‏توئیت‌های آقای نیکفر، چنان که شیوه همیشگی اوست، آمیخته با «حکم‌های مطلق» است ‏که به طور معمول صدور این گونه «حکم‌ها» نشانگر نبود فکر و اندیشه در پس آن است.
این رشته‌توئیت‌ها نیز پیش از آنکه حاصل فکر و ذکر خود او باشد، ‏برگرفته از مطالعه پژوهشی است با عنوان «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی. نژاد و سیاست ‏بی‌جاسازی»، نوشته رضا ضیاء ابراهیمی و ترجمه حسن افشار، که چندی است در ایران ‏انتشار یافته و به حق خواندنی است. نویسنده کتاب استادیار گروه تاریخ کینگز کالج لندن ‏است.‏
در وضعیت کنونی، فرهنگ ایرانی در بحرانی اسفناک دست و پا می‌زند و به نظر می‌آید ‏آقای نیکفر نیز در گرداب همین بحران غوطه‌ور است.‏
نکته دوم: به نظر من آقای نیکفر نیز مانند بسیاری چپ‌های ایدئولوژی‌زده ایرانی که مدتی ‏است «دموکرات» شده‌اند، گرفتار جزم‌ها و تنگناهای فکری و رفتاری برخاسته از فرهنگ ‏استبدادزده شرقی هستند که هر اندازه در مغرب‌زمین علم و فلسفه را حفظ کرده باشند، اما ‏رهایی از این اسارت فرهنگی و تربیتی برایشان بس دشوار است. فلسفه غرب پیش از آنکه ‏مجموعه‌ای از نظریه‌ها و نظام‌های فکری باشد، یک «فرهنگ» است. فرهنگ استبدادزده ‏شرقی که در برابر نظر مخالف و منتقدانش نابردبار و ناروادار است، هر اندازه هم که ‏فلسفه غرب را در گلوی «فلسفه‌دان»های این فرهنگ حقنه کنیم، دم خروس آن دیر یا زود ‏بیرون می‌زند، زیرا فرهنگ یک سرزمین، یعنی روح و روان مردمان آن سرزمین؛ و ‏روح و روان را اگرچه بتوان با نظریه‌های فلسفه غربی آراست و بزک کرد، اما نهاد او ‏چیز دیگری می‌گوید و کار خود را می‌کند.‏
نکته سوم: کسانی که آقای نیکفر را می‌شناسند، به خوبی می‌دانند که او شخصا و به ‏صورت ناشناس کامنت‌هایی برای پاسخ به منتقدان خود می‌نویسد و در آنها دست به ‏خودستایی نیز می‌زند و از زبان «دیگری» خود را «فیلسوف» و «اندیشه‌ورز سی سال ‏اخیر» نیز می‌نامد. کسانی که آقای نیکفر را می‌شناسند و مطالب او را دنبال کرده و در ‏بسیاری زمینه‌ها حکم‌های مطلق صادرکردن‌های او را شاهد بوده‌اند، می‌دانند و به وضوح ‏می‌بینند که خودشیفتگی و خودبزرگ‌بینی در او موج می‌زند.‏
سیامک نامدار


■ دیدار گرامی،
بگذارید با این پاسخ به این گفتگو که برای من (و شاید برخی از خوانندگان نیز) چندان خوشایند نیست، پایان دهیم. به گمان شما من به کسی که به خود اجازه می‌دهد مرا «پاورقی‌نویس» بنامد، یا از من بپرسد «به چه دلیلی گروه اناره به شما اجازه می‎دهد که پا به محفل‎شان بگذارید و حتی در آنجا سخنرانی کنید؟»، یا اِناره را به «ملاحظات غیر آکادمیک» متهم می‌کند چگونه پاسخی باید بدهم که برخورنده نباشد؟ آیا شما حتا در خواب نیز می‌توانید این دلیری را در خود ببینید که از نیکفر بخواهید پایان‌نامه دانشگاهی‌اش را به شما نشان بدهد؟ یا اینکه برآنید از «خوش‌فکرترین، دانشی‌ترین و عمیق‌ترین متفکر سی‌سال گذشته» نمی‌شود چنین چیزهایی را پرسید، ولی از مزدک بامدادان می‌شود؟
بگذاریم و بگذریم. من در پی آن نیستم که سخن خود را به شما بباورانم و همانگونه که گفتم، برآشفتگی شما را بخوبی درمی‌یابم، چرا که می‌دانم تک‌تک ما ایرانیان یک ولی‌فقیه در کنج ذهن خود داریم که می‌پنداریم هرگونه خُرده‌گیری به او، توهین به مقدسات ما است.
و نکته پایانی اینکه با بازنگاری آنچه که درباره کتاب من و طبری نوشتید، نشان دادید برداشت من درست بوده و شما نه تاریخ طبری را می‌شناسید و نه می‌دانید مزدک بامدادان در «مغاک تیره تاریخ» بدنبال چیست. باری، در دهه چهل «کوچ آریائیان» یک تئوری در کنار دهها تئوری دیگر نبود. در همه دانشگاههای جهان، از امریکای جهانخوار گرفته تا بهشت سوسیالیستی در شوروی (برای نمونه بنگرید به تاریخ ماد از دیاکونوف) همه و همه این تئوری را به دانشجویان می‌آموختند. در چنین روزگاری وزارت آموزش‌وپرورش ایران چه می‌بایست می‌کرد، تا شما آن را به «آزمندی برای همنوایی با گفتمان فراگیر» متهم نکنید؟ باید از ترس نیکفر و پیروانش در پنجاه سال پس از آن روزها، بخش تاریخ باستانی را از کتابها پاک می‌کرد و می‌نوشت «دانش‌آموزان گرامی، ما ایرانیان در سده هفتم میلادی و با آمدن اسلام بناگاه و از زیر بُته بیرون جهیدیم»؟ یا باید بمانند همه کشورهای پیشرفته جهان، از پذیرفته‌شده‌ترین تئوریهای دانشگاهی بهره می‌جست؟ آیا دریافتن چنین نکته پیش‌پاافتاده‌ای تا این اندازه برای شما سخت است، یا «ملاحظات» دیگری دارید؟
درباره دیگر سخنانتان بهتر می‌بینم چیزی نگویم، چنین گفتگوهایی برای من خوشایند نیستند.
شاد باشید/ بامدادان