ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 08.11.2026, 22:27
ترامپ دیوانه خواهد شد

گفتگوبا فوکویاما

گفتگوی نشریه سیسرو با فرانسیس فوکویاما
برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: در سالِ ۱۹۸۹، هم‌زمان با فروپاشیِ دیوارِ برلین، مقاله‌ای کوتاه در مجلهٔ «نشنال اینترست» منتشر شد که به‌سرعت به یکی از بحث‌برانگیزترین متونِ سیاسیِ قرن بیستم تبدیل شد. نویسندهٔ آن، فرانسیس فوکویاما، جوانی ۳۶ ساله از وزارتِ امورِ خارجهٔ آمریکا، استدلال می‌کرد که با فروپاشیِ کمونیسم، «پایانِ تاریخ» فرا رسیده است – نه به‌معنای توقفِ رویدادها، بلکه به‌معنای پیروزیِ نهاییِ دموکراسیِ لیبرال به‌عنوانِ شکلِ نهاییِ حکومت. این ایده، که بعدها به کتابی با عنوانِ «پایانِ تاریخ و آخرین انسان » (۱۹۹۲) تبدیل شد، فوکویاما را به یکی از مشهورترین – و بدفهمیده‌ترین – اندیشمندانِ عصرِ ما تبدیل کرد.

اکنون، بیش از سه دهه بعد، فوکویاما در این مصاحبه با نگاهی نقادانه به میراثِ خود می‌نگرد. او در برلین، چند کیلومتر دورتر از دروازهٔ براندنبورگ، از «پایانِ تاریخ» دفاع می‌کند، اما با صراحتی تکان‌دهنده اعتراف می‌کند که «هیچ‌کس کتابِ مرا نمی‌خواند» و «برای من مهم نیست». او از ظهورِ ترامپ می‌گوید و هشدار می‌دهد که «ترامپ دیوانه خواهد شد» اگر انتخابات را ببازد. او از بحرانِ دموکراسیِ لیبرال می‌گوید و ریشه‌هایِ آن را نه در ضعفِ نهادها، بلکه در «ناخشنودیِ انسان از صلح و رفاه» می‌یابد – همان «انسانِ آخرینِ» نیچه که «آرزویی ندارد، با صلح و امنیت و رفاهِ مادی قانع است، اما جاه‌طلبیِ بالاتری ندارد».

این مصاحبه، تنها یک گفت‌وگویِ سیاسی نیست؛ کالبدشکافیِ یکی از بنیادین‌ترین پرسش‌های عصرِ ماست: چرا دموکراسیِ لیبرال، که برندهٔ جنگ سرد شد، اکنون در برابرِ پوپولیسم، اقتدارگرایی و بی‌اعتمادی تسلیم می‌شود؟ فوکویاما پاسخ می‌دهد: زیرا لیبرالیسم، به‌رغمِ پیروزیِ تاریخی‌اش، نتوانسته است احساسِ تعلق، معنا و چشم‌اندازِ آینده را به شهروندانش بدهد. و شاید مهم‌ترین درسِ این مصاحبه، همان باشد که خودِ فوکویاما در پایان می‌گوید: «ما نمی‌توانیم با هم آینده‌مان را شکل دهیم» – و این، بزرگ‌ترین تهدید برای دموکراسی است.

فرانسیس فوکویاما دربارهٔ اقتدارگراییِ دونالد ترامپ، ناخشنودیِ انسان از دموکراسیِ لیبرال – و پایان و آغازهایِ دوبارهٔ تاریخ می‌گوید.

ما امروز در برلین هستیم، تنها چند کیلومتر دورتر از دروازهٔ براندنبورگ – نمادی هم برای جنگِ سرد و هم برای پایانِ پردهٔ آهنین. کتابِ شما «پایانِ تاریخ و انسانِ آخرین» نیز به نمادی برای دورانِ پس از ۱۹۸۹ تبدیل شده است. آیا بودن در برلین برایِ شما چیزِ خاصی در بر دارد؟

فروپاشیِ دیوارِ برلین یکی از مهم‌ترین رویدادهایی بود که شاهدش بودم. در آن زمان در وزارتِ امورِ خارجه کار می‌کردم. با جیمز بیکر (James Baker)، وزیرِ امورِ خارجهٔ آمریکا، در یک سفرِ جهانی بودم. ما با رئیس‌جمهور بوشِ پدر در دانتزیگ (Danzig) دیدار کردیم. او آنجا سخنرانی کرد. اواخرِ اکتبر در نشستی در جنوبِ فرانسه بودیم. این نشست قابلِ توجه بود، زیرا نمایندهٔ آلمان در آن گفت: «آلمان در زمانِ حیاتِ من هرگز دوباره متحد نخواهد شد» – و این شاید دو هفته پیش از فروپاشیِ دیوار بود. و اکنون ما به انتهایِ دیگر رسیده‌ایم، جایی که بسیاری از پیشرفت‌هایی که آن زمان فکر می‌کردیم در سنگ حک شده و غیر قابل تغییر هستند، دوباره خنثی می‌شوند.

کتاب شما شهرتِ جهانی دارد. در همان حال، یکی از بدفهمیده‌ترین آثارِ دهه‌هایِ گذشته است.

عنوانِ «پایانِ تاریخ» از هگل می‌آید. تاریخ برایِ او تقریباً همان چیزی بود که امروز آن را «توسعه» می‌نامیم. بنابراین پرسش برایِ او این است: جامعهٔ بشری به کدام سو حرکت می‌کند؟ سال‌ها پیش از ۱۹۸۹، مارکسیست‌ها گفته بودند که این پایانِ تاریخ، کمونیسم خواهد بود. من در آن زمان می‌دانستم که این اتفاق نخواهد افتاد. دقیقاً همین را مقالهٔ ۱۹۸۹ من با عنوانِ «پایانِ تاریخ؟» می‌گوید. و تا آنجا که چیزی به‌عنوانِ نقطهٔ پایانیِ نهاییِ نظام‌ها وجود داشته باشد، به‌نظر می‌رسد که این نقطه، دموکراسیِ لیبرال باشد. زیرا حتی منتقدانِ لیبرالیسم امروز هیچ بدیلی برایِ آن نمی‌بینند. اما من هرگز پایانِ تاریخ را پیش‌بینی نکردم. تاریخ هر روز اتفاق می‌افتد. هرگز پایان نخواهد یافت.

عموم مردم به‌ویژه عنوانِ کتابِ شما را آماج حمله قرار دادند. این عنوان در غرب به‌سادگی با حال‌وهوایِ آن زمان هماهنگ بود. چه حسی دارد که اثرِ زندگیِ آدم این‌قدر بدفهمیده شود؟

همهٔ کسانی که کتابِ مرا بد می‌فهمند، کتاب نمی‌خوانند. بنابراین برایِ من کاملاً مهم نیست. دست‌کم به‌همان اندازه که همهٔ کامنت‌هایِ بی‌مغز که زیرِ پست‌هایم در شبکه‌هایِ اجتماعی نوشته می‌شوند، برایم بی‌اهمیت‌اند.

نکتهٔ دیگری که به‌ندرت موردِ توجه قرار گرفته: شما پیش‌تر در سالِ ۱۹۹۲ نسبت به ظهورِ عوام‌فریب‌هایِ پوپولیست هشدار داده بودید.

هنگامی که مقالهٔ اولیه را در سالِ ۱۹۹۲ برایِ انتشار به شکلِ کتاب آماده کردم، پنج فصلِ آخرِ «پایانِ تاریخ و آخرین انسانِ » دربارهٔ نقدِ نیچه بر لیبرالیسم بود. او معتقد بود که لیبرالیسم «انسانِ آخرین» را پدید خواهد آورد. کسی که دیگر آرزویی ندارد، که با صلح، امنیت و رفاهِ مادی قانع است، اما جاه‌طلبی‌هایِ بالاتری ندارد. و من فکر می‌کنم که این، از بسیاری جهات، جهانی بود که ما پس از پایانِ جنگِ سرد تجربه کردیم.

چرا این خاکِ حاصلخیزی است که جنبش‌هایِ پوپولیستی می‌توانند در آن به‌طورِ کامل رشد کنند؟

صلح و رفاه برایِ بیشترِ مردم کافی است. اما بسیاری از مردمِ جاه‌طلب هستند و این دیگر برایشان کافی نیست. آن‌ها می‌خواهند بجنگند، می‌خواهند زندگی‌شان را برایِ چیزی برتر به خطر بیندازند، حتی فدا کنند. این می‌تواند چیزِ خوبی باشد – یا می‌تواند به‌سادگی به‌معنایِ سلطه باشد. و یک دموکراسی باید با هر دو نوع جاه‌طلبی روبرو شود. دموکراسی به جاه‌طلبیِ انسان‌هایِ خوب نیاز دارد. بیشترِ اشکالِ تعالیِ انسانی، در هنر، در سیاست یا در ورزش، به این میل به جنگیدن برایِ چیزی بزرگ‌تر وابسته است. امیدواریم که یک جامعهٔ دموکراتیک این نوع جاه‌طلبی را به مسیرهایِ مثبت هدایت کند. اما گاهی با فردی مانندِ دونالد ترامپ روبرو می‌شوید که جاه‌طلبی‌هایش او را به سمتِ اقتدارگرایی می‌کشاند.

تحلیلِ شما به لئو اشتراوس و سخنرانیِ مشهورِ او در سالِ ۱۹۴۱ نیز اشاره دارد.

اشتراوس این سخنرانی را در سالِ ۱۹۴۱ در مدرسهٔ جدیدِ نیویورک (New School in New York City) ایراد کرد، پس از آنکه از آلمان گریخته بود. او یک یهودیِ آلمانی بود و استدلالش این بود که لیبرالیسم، به‌ویژه لیبرالیسمِ جمهوریِ وایمار، کافی نبود. نیهیلیسمی وجود داشت که با کارِ افرادی چون نیچه و هایدگر مرتبط بود. آن‌ها اساساً می‌گفتند که کلِ پروژهٔ روشنگریِ غرب، یعنی ساختنِ جهانی مبتنی بر علم و عقلانیت، امکانِ حقیقت و هرگونه روایتِ فراگیر را از بین برده است. همان‌گونه که نیچه بیان کرد: خدا مرده بود. خدای مسیحی مرده بود. او زمانی وجود داشت، اما دیگر نبود. و این اساساً راه را برایِ ظهورِ ناسیونال‌سوسیالیسم هموار کرد. زیرا اگر کسی به اصلی چون برابریِ انسان‌ها باور نداشته باشد، می‌تواند به‌همان اندازه باور داشته باشد که قوی‌ترها باید بر ضعیف‌ترها حکومت کنند. این دقیقاً بنیادِ فاشیسم بود. این یک بحران بود، آنچه او آن را بحرانِ مدرنیته نامید.

پاتریک جی. دنین (Patrick J. Deneen)، متفکر پسا-لیبرال، در کتابِ پرفروشِ خود در آمریکا با عنوانِ «چرا لیبرالیسم شکست خورد» (Why Liberalism Failed) استدلال می‌کند که بحرانِ کنونی در این است که لیبرالیسم نمی‌تواند ارزش‌هایِ جوهریِ خود را پدید آورد. هم‌زمان، تأکیدِ شدیدش بر فرد، پیوندهایِ سنتی را نابود می‌کند و بدین‌ترتیب به بی‌جهتی و اتمیزه‌شدنِ اجتماعی منجر می‌شود.

من چندین بار با او مناظره کرده‌ام. فکر می‌کنم او موضعی احمقانه دارد، زیرا اساساً می‌خواهد که ایالات متحده به شکلِ محافظه‌کارانه‌ای از کاتولیسیسم به‌عنوانِ تنها باورِ دینیِ خود تن دهد. او ایده‌هایِ قوی دربارهٔ دین و خدا و دربارهٔ اینکه زندگیِ خوب چیست دارد. اگر امروز بخواهید در ایالات متحده یک کاتولیکِ محافظه‌کار باشید، آزادید که این کار را بکنید، و تعدادشان هم کم نیست. بنابراین من دقیقاً نمی‌دانم او از چه چیزی شکایت دارد. نمی‌دانم چگونه دستورِ کارِ او حتی به‌طورِ تقریبی قابلِ تحقق است. حتی در میانِ محافظه‌کارانِ مذهبی، یک جنبشِ بزرگِ پروتستان- انجیلی وجود دارد که بسیار ملی‌گراست. اما آن‌ها کاتولیک نیستند. آن‌ها به جزم‌هایِ کاتولیکی باور ندارند.

من فکر می‌کنم فضیلتِ یک دموکراسیِ لیبرال در این است که کثرت‌گراست و از یک جامعهٔ مدنیِ بسیار فعال حمایت می‌کند که در آن مردم می‌توانند باورهایِ قوی داشته باشند. تنها محدودیت این است که آن‌ها نمی‌توانند باورهایشان را به دیگران تحمیل کنند. اما ما هنوز فضایِ زیادی برایِ اجتماع و برایِ اقدامِ جمعی داریم.

شما در کتابِ جدیدتان «آخرین انسانِ: جهان به کدام سو می‌رود؟» از یورگن هابرماس و مفهومِ «میهن‌پرستیِ قانون اساسی» او به‌عنوان امکانی برای هویتِ مشترک در یک دموکراسیِ لیبرال نام می‌برید. آیا میهن‌پرستیِ قانون اساسی برای بسیاری از مردم بیش از حد انتزاعی نیست تا بتواند احساسِ تعلق و جهت‌گیریِ مشترک به آن‌ها بدهد؟

این تنها شکلِ ممکن در یک جامعهٔ لیبرال است. آدم باید به خودِ اصولِ لیبرال باور داشته باشد. در بافتِ آمریکایی، این به‌معنای وفاداری به قانون اساسی، به حاکمیتِ قانون و باور به برابری است. این‌ها ایده‌های بنیان‌گذارند (Gründungsideen) [یا اندیشه های اولیه شکل گیری در مباحث تاریخی و سیاسی. م]. تنها این ایده‌ها می‌توانند چنین جامعهٔ متنوعی را کنار هم نگه دارند. انسان قومیتِ مشترک ندارد، دینِ مشترک ندارد.

در گذشته، هویت روشن‌تر بود: من کی هستم؟ به کدام گروه تعلق دارم؟ چه ارزش‌هایی را شریک هستیم؟ احزاب راستِ جدید در غربِ لیبرال، به نوستالژیِ این روشنی چنگ می‌زنند.

اما ببینید، این محصولِ لیبرالیسم یا یک آموزهٔ (Doktrin) خاص نیست. در سراسرِ جهان، هر جا که نوسازیِ اقتصادی رخ داده، دهقانان زمین را ترک کرده و به شهرهایِ بزرگ کوچ کرده‌اند. و ناگهان هر فردی درمی‌یابد: بله، من یک فرد هستم. مجبور نیستم کاری را که پدر و مادرم می‌گویند انجام دهم. مجبور نیستم همان دیدگاه‌هایِ مردمِ روستایم را داشته باشم. می‌توانم برای بسیاری چیزهایِ دیگر تصمیم بگیرم. بنابراین این ویژگیِ یک ایدئولوژیِ خاص نیست. این در یک جامعهٔ کمونیستی نیز صادق است که در آن دهقانان از روستا به شهر آورده می‌شوند. این ویژگیِ زندگیِ مدرن است. گذارِ فردیناند تونیس (Ferdinand Tönnies) از «اجتماع» (Gemeinschaft) به «جامعه» (Gesellschaft) یک الگویِ جهان‌شمول است. این واقعه در چین در همین ۵۰ سالِ گذشته رخ داده است. این در آمریکای شمالی و اروپا پیش‌تر در اواخرِ قرنِ نوزدهم رخ داده بود.

بله، این گیج‌کننده است. مردم نمی‌دانند وقتی به شهرِ بزرگ می‌روند، کی هستند. و فکر می‌کنم این، خاکِ حاصلخیزِ بسیاری از جنبش‌هایِ ملی‌گرا بود. زیرا ملی‌گرایان می‌آیند و می‌گویند: نه، ممکن است شما در موردِ اینکه کی هستید گیج شده باشید، اما شما آلمانی هستید. شما عضوِ یک جامعهٔ سرافراز هستید که بزرگ است و به یک زبان صحبت می‌کند. چنین آگاهیِ ملی در قرنِ هجدهم به این شکل وجود نداشت، زیرا مردم خود را بخشی از این جوامعِ ملیِ بزرگ‌تر نمی‌دیدند. آن‌ها صرفاً روستاییانی بودند که در آن روستایِ محلی زندگی می‌کردند و اغلب به یک گویشِ محلی صحبت می‌کردند.

شما می‌نویسید که فقدانِ چشم‌اندازهایِ سیاسی باعث می‌شود احزابِ حاشیه‌ای مردم را به حالتی از وحشت بکشانند.

فکر می‌کنم این یک محصولِ جانبیِ پایانِ تاریخ است. ما در هزاران سالی که انسان‌ها وجود داشته‌اند، همهٔ اشکالِ ممکنِ سازمان‌دهیِ اجتماعی را امتحان کرده‌ایم و بیشترِ آن‌ها ثابت کرده‌اند که چندان پایدار نیستند. هیچ‌کس نمی‌خواهد به سلطنت یا نظامِ کاستِ سفت‌ وسخت یا تئوکراسیِ دینی بازگردد. و به همین دلیل، نکتهٔ قابلِ توجه دربارهٔ گروه‌هایِ افراطیِ چپ و راست این است که آن‌ها از وضعِ موجود ناراضی‌اند، حتی به‌طورِ واقعی بر آن خشمگین‌اند، اما هیچ بدیلِ سیستمی برایِ آنچه از قبل وجود دارد ندارند. از آنجا که آن‌ها فاقدِ چشم‌اندازهایِ قانع‌کنندهٔ سیاسی برایِ آینده هستند، در عوض بر یک سیاستِ تشدید هراس تکیه می‌کنند که اغلب تضادِ قابل‌توجهی میانِ بازنماییِ سیاسی و واقعیتِ اجتماعی ایجاد می‌کند. امرِ پوچ این است: نسخه‌هایی که پوپولیست‌هایِ چپ و راست ارائه می‌دهند، اغلب وضعِ موجودِ موردِ انتقاد را حتی بدتر می‌کنند.

در آلمان دورهٔ آنگلا مرکل و اصلِ «سیاستِ بی‌بدیل یا گفتمان نبود بدیل» (Prinzip der _alternativlosen Politik) وجود داشت [اصل سیاست یا گفتمان بی‌بدیل یعنی دولت تصمیمات خود را نه به عنوان یکی از گزینه‌های ممکن بلکه به عوان تنها راه واقع‌بینانه معرفی می‌کند. م]. میانه‌روها چه می‌توانند ارائه دهند؟ شما از «چشم‌انداز» صحبت کردید. چشم‌اندازهایِ ممکن چیست که لیبرالیسم را دوباره جذاب می‌کند؟

خب، هیچ بدیلِ رادیکالی وجود ندارد. هیچ‌کس پیشنهاد نمی‌کند که ما باید به یک دیکتاتوری به سبکِ چین تبدیل شویم یا یک جمهوریِ اسلامی شویم. پرسشِ تعیین‌کننده این است: چگونه لیبرالیسم را دوباره جذاب کنیم؟ چگونه شهروندان را وادار کنیم که دوباره به آن باور پیداکنند؟ و من فکر می‌کنم که انجامِ این کار کاملاً ممکن است. ما در ایالات متحده سیاست «فراوانی» (Abundance) را داریم که توسطِ کتابی از ازرا کلاین (Ezra Klein) به راه افتاده است. یکی از ناکامی‌هایِ زندگی در یک جامعهٔ لیبرالِ مدرن این است که ما دیگر نمی‌توانیم پروژه‌هایِ جاه‌طلبانه را اجرا کنیم. در حالی که در جوامعِ لیبرال، پروژه‌هایِ جاه‌طلبانه همواره می‌توانستند به غرور و اعتماد به آینده دامن بزنند.

مردم باور به کارآمدی و اثربخشیِ لیبرالیسم را از دست داده‌اند؟

بله، ببینید: رئیس‌جمهور بایدن قانونی را تصویب می کرد تا زیرساخت‌ها را گسترش دهد، به‌ویژه برای تأمین اینترنتِ پهن‌باند برای جوامعِ روستایی. سه سال بعد، آن‌ها هنوز حتی یک اتصال هم نساخته بودند، زیرا ما لایهٔ متراکمی از قوانین ایجاد کرده‌ایم که باید پیش از انجامِ هر کاری برآورده شوند.

من در کتابم دربارهٔ «اشتوتگارت ۲۱» صحبت کردم [از پرهزینه‌ترین  بحث برانگیزترین پروژه‌های عمرانی در آلمان که موضوع آن بازسازی شبکه راه آهن شهر اشتوتگارت و تبدیل ایستگاه مرکزی آن از یک ایستگاه انتهایی به ایستگاهی زیرزمینی و عبوری بود. م]. این ایستگاه در اواخرِ دههٔ ۱۹۸۰ برنامه‌ریزی شد، و هنوز به‌نظر نمی‌رسد که در آیندهٔ قابلِ پیش‌بینی تکمیل شود. من فکر می‌کنم این احساس وجود دارد که ما نمی‌توانیم با هم آینده‌مان را شکل دهیم، که نمی‌توانیم برایِ چیزی جاه‌طلبانه تلاش کنیم. و منظورِ من از «جاه‌طلبانه» یک نظامِ اجتماعیِ کاملاً جدید نیست که همه‌چیز را تغییر دهد. منظورم یک راه‌آهنِ سریع‌السیر است که کار کند، یا مسکن.

مسکن در سال‌هایِ گذشته عاملِ بزرگی در هزینه‌هایِ زندگیِ مردم بوده است. و دلیلش این است که همهٔ افرادِ مستقر که از قبل خانه دارند، هیچ تغییری در وضعِ موجود نمی‌خواهند. ما در سان‌فرانسیسکو قیمت‌هایِ مسکنِ مسخره‌ و بالایی داریم، زیرا به‌اندازهٔ کافی خانه نمی‌سازیم. برای یک سیاستمدار، ساختنِ مسکنِ بیشتر و مقرون‌به‌صرفه‌تر کردنِ آن باید یک هدف باشد. و من فکر می‌کنم این کار مردم را از زندگی‌شان راضی‌تر می‌کند. این میل به داشتنِ یک مردِ قویِ خودکامه را که نیازی به رعایتِ قانون ندارد، کاهش می‌دهد.

بیایید دربارهٔ انتخاباتِ میان‌دوره‌ایِ پیشِ رو صحبت کنیم. حال‌وهوا چگونه است؟

با گذشتِ هر روزِ دیگر، به‌نظر می‌رسد که دموکرات‌ها در نوامبر پیروزیِ هرچه بزرگ‌تری کسب خواهند کرد. شش ماه پیش، بیشترِ مردم فکر می‌کردند که دموکرات‌ها نمی‌توانند سنا را بازپس بگیرند. اما در این میان، حتی دربارهٔ این صحبت می‌شود که آیا آن‌ها می‌توانند سنا را با شش یا هفت کرسی ببرند. جمهوری‌خواهان زمین را از دست داده‌اند، زیرا رأی‌دهندگانِ خودشان ناامید هستند.

پس شما می‌گویید که ترامپ حتی در میانِ حامیانِ سابقش «جادوی» خود را از دست می‌دهد؟

در حال حاضر بسیاری از محافظه‌کاران هستند که تشخیص می‌دهند ترامپ به آن‌ها کمک نمی‌کند. او گفت که دیگر در جنگ‌هایِ خاورمیانه دخالت نخواهد کرد. او گفت که قیمت‌ها را کاهش خواهد داد. در هر دو مورد، دقیقاً برعکس اتفاق افتاد. این انتخاباتی است که نشان خواهد داد نمی‌توان برایِ همیشه دروغ گفت و مردم را متقاعد کرد که سفید سیاه است. محبوبیتِ ترامپ در حالِ سقوط است. هر هفته نظرسنجیِ جدیدی منتشر می‌شود که نشان می‌دهد او اکنون در حمایت حدودِ ۳۰ درصدِ پایین قرار دارد. او از هر رئیس‌جمهوری در این نقطه از دورانِ ریاست‌جمهوری‌اش در ۵۰ سالِ گذشته پایین‌تر است. و این حتی شور و شوقی را که مخالفانش با آن رأی می‌دهند، در نظر نمی‌گیرد.

منظورتان چیست؟

ترامپ مایهٔ شرمساریِ کشور است. او پیش‌تر در اولین دورهٔ ریاست‌جمهوری‌اش نیز بسیار منفور بود، اما در دومین دوره‌اش، عدم محبوبیتِ او به بُعدِ تازه‌ای رسیده است. این بسیج‌کننده است و امید می‌آفریند. حتی جمهوری‌خواهانِ بیشتری از ترامپ خسته شده‌اند. در میانِ آن‌ها نیز اکنون بسیاری هستند که می‌گویند: این کشورِ سرافراز سزاوار چیزِ بهتری است.

اگر ترامپ انتخاباتِ میان‌دوره‌ای را ببازد، چگونه واکنش نشان خواهد داد؟

او دیوانه خواهد شد. او همچنان خواهد گفت که انتخابات دزدیده و دستکاری شده است. اما فکر می‌کنم این بار مردم او را باور نخواهند کرد، به‌ویژه اگر فاصلهٔ آرا آن‌قدر که احتمالاً خواهد بود، زیاد باشد.

استراتژیِ حزبِ دموکرات برایِ برکنارکردنِ جمهوری‌خواهان از قدرت با نگاه به انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ ۲۰۲۸ چگونه باید باشد؟ در انتخابات‌هایِ گذشته، بسیاری از آمریکایی‌ها گفتند که دموکرات‌ها بیش از حد لیبرال، بیش از حد نخبه‌گرا و بیش از حد دور از مشکلاتِ عادیِ شهروندان هستند.

آن‌ها باید گسستی قاطع با سیاستِ هویتی انجام دهند. و مطمئن نیستم که بسیاری از رهبرانشان واقعاً این را درک کرده باشند. آن‌ها نمی‌توانند مدام چیزهایی مانند حقوقِ تراجنسیتی، به‌رسمیت‌شناختنِ حق مالکیت بومیان بر سرزمین خود (Landanerkennung) و چنین چیزهایِ نمادینی را که در سال‌هایِ گذشته به آن‌ها اختصاص داده‌اند، برجسته کنند، زیرا رأی‌دهندگانِ متوسط و به‌ویژه رأی‌دهندگانِ طبقهٔ کارگر به این موضوعات علاقه‌ای ندارند. آن‌ها باید سیاست «فراوانی» (Abundance-Bewegung) را که پیش‌تر به آن اشاره شد، در پیش بگیرند و به آمریکایی‌ها قول دهند: بله، ما باید تمامِ بارِ بوروکراتیک و موانعی را که ما را از بازسازیِ این کشور و هدایتِ آن به آینده بازمی‌دارند، برداریم. بخشِ زیادی از این موضوع به این مربوط است که بخشِ بزرگی از بوروکراسی در ایالات متحده امروز نتیجهٔ حفاظتِ محیط ‌زیست است.

ما این مشکل را از آلمان به‌خوبی می‌شناسیم.

هر پروژه‌ای که دولت فدرال برای ساخت خطوط انتقال برق برای انرژی‌های تجدیدپذیر انجام می‌دهد، باید از موانع بزرگی عبور کند. گزارش‌های هزار صفحه‌ای دربارهٔ اثرات زیست‌محیطی باید نوشته شوند. این گزارش‌ها معمولاً پنج سال طول می‌کشند تا کامل شوند. آن‌ها هزاران صفحه پرطول‌وتفصیل دارند. باید صدها جلسهٔ استماع برگزار شود. همهٔ این‌ها لازم نیست. این دموکرات‌های ترقی‌خواه درون حزب هستند که باید این را تشخیص دهند. این یک چشم‌انداز سیاسی خواهد بود که برق‌آسا اثر می‌گذارد. این وعده: ما کشور را به پیش خواهیم برد، همان‌گونه که در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ تحت فرانکلین دی. روزولت انجام دادیم.

اجازه دهید در پایان نگاهی به آلمان بیندازیم: شما از فاصلهٔ ساحل غربی آمریکا، بحث دربارهٔ «دیوار آتشین» [سد دفاعی در برابر راست افراطی] را چگونه می‌بینید؟

آلمان در آستانهٔ ۱۹۳۳ نیست. من فکر می‌کنم که نهادها در هر دموکراسی در مقایسه با دههٔ ۱۹۳۰ بسیار قوی‌تر هستند. شرایط نیز کاملاً متفاوت است. ببینید جمهوری وایمار تحت چه پیش‌شرط‌هایی باید خود را ثابت می‌کرد: آلمان یک جنگ بزرگ را باخته بود و یک ابرتورم داشت که پس‌انداز همه را نابود کرد. شبه‌نظامیان مسلح چپ و راست در برلین و شهرهای بزرگ آلمان راهپیمایی می‌کردند. احساس اینکه آخرالزمانی در پیش است، در سال ۱۹۳۳ قابل درک بود. اما امروز چنین نیست. هیچ آخرالزمانی در گوشه و کنار منتظر نیست. و یک نکتهٔ دیگر هم وجود دارد.

کدام نکته؟

ضعف بسیاری از احزاب راست افراطی در این است که نمی‌توانند خوب حکومت کنند. و اگر به آن‌ها اجازهٔ حکومت داده شود، مردم علیه آن‌ها موضع می‌گیرند. این اتفاق با حزب آزادی (FPÖ) در اتریش افتاد. با خیرت ویلدرس (Geert Wilders) در هلند افتاد. با حزب مردم دانمارک نیز مشابه بود.

نظر شما دربارهٔ یک فرایند احتمالی ممنوعیت حزب علیه حزب آف‌دی (AfD) چیست؟

این نه تنها غیردموکراتیک است، بلکه می‌تواند نتیجه معکوس به بار آورد، زیرا بخشی از استدلال آف‌دی این است که احزاب مستقر توطئه می‌کنند تا آن را از قدرت دور نگه دارند. و اگر واقعاً توطئه کنند تا آن را از قدرت دور نگه دارند، این حزب را محبوب‌تر و محبوب‌تر خواهد کرد.

————————-
فرانسیس فوکویاما، مدیر مرکز دموکراسی، توسعه و حاکمیت قانون در دانشگاه استنفورد است. او با کتاب «پایان تاریخ» در سال ۱۹۹۲ شهرت جهانی یافت. اثر جدید او با عنوان «آخرین نسان: جهان به کدام سو می‌رود؟» اخیراً منتشر شده است.