ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Tue, 27.10.2026, 22:18
دیوانگان بر مسند قدرت

مارکوس کریشر

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

  مقدمه مترجم: جهان در آستانهٔ آشوب ایستاده است. از خیابان‌های پاریس که در آتش اعتراض و خشونت می‌سوزند، تا غزه و خاورمیانه‌ای که در آن هیچ طرفی به صلح نمی‌اندیشد؛ از انتخاباتی در شرق آلمان که راست افراطی را به دروازه‌های قدرت رسانده، تا کاخ سفیدی که رئیس‌جمهورش با خودکامگان جهان پیمان دوستی می‌بندد و به متحدان دیرینه اش خیات می‌کند — همه‌چیز حکایت از آن دارد که نظمی که پس از جنگ جهانی دوم ساخته شد، در حال فروپاشی است.

نویسندهٔ این مقاله، مارکوس کریشر، با لحنی طنزآمیز و در همان حال هولناک، این فروپاشی را نه به‌عنوان حادثه‌ای تصادفی، بلکه به‌عنوان نتیجهٔ روی کار آمدن نسل تازه‌ای از رهبران و نیروهای سیاسی می‌بیند که او آنان را «دیوانگان در قدرت» می‌نامد. اما نکتهٔ ظریف مقاله اینجاست که «دیوانگی» در اینجا نه یک تشخیص بالینی، بلکه استعاره‌ای است برای سیاستی که با منطق، خرد و قواعد بازی دموکراتیک بیگانه است. ترامپ مخالفانش را بیمار روانی یا « lunatic » می‌نامد — و خود، به گمان نویسنده، مصداق همان واژه است.

مقاله در سه لایه حرکت می‌کند. لایهٔ نخست، تحلیل روان‌شناختی است: مانفرد لوتس، روان‌پزشک مشهور آلمانی، جهان را «روی تخت روان‌کاوی» می‌گذارد و به این نتیجه می‌رسد که بسیاری از کسانی که اکنون مسیر جهان را تعیین می‌کنند، «دست‌کم کاملاً عادی» نیستند. اما لوتس آنان را بیمار نمی‌داند؛ و همین ماجرا را بدتر می‌کند، چون اگر بیمار بودند، می‌شد به درمان امید داشت. لایهٔ دوم، تحلیل سیاسی است: نویسنده نشان می‌دهد که چگونه پوپولیست‌ها و خودکامگان، با بلاغتی دوقطبی — سیاه و سفید، خوب و بد، نابودی یا نجات در آخرین لحظه — جوامع را دوقطبی می‌کنند و خود را «نجات‌دهنده» می‌نامند. و لایهٔ سوم، تحلیل تاریخی است: فیلیپ بلوم، تاریخ‌نگار،یادآور می‌شود که بحران غرب، ساختهٔ خود غرب است — چون دموکراسی لیبرال در اوج پیروزی‌اش، رقیب خود را از دست داد و بدین‌سان موتور محرکهٔ توسعه‌اش را نیز.

نویسنده در سراسر مقاله، از یک سو هشدار می‌دهد و از سوی دیگر، با طنزی تلخ، خواننده را به تأمل فرا می‌خواند. او از داستان کوتاه ادگار آلن پو یاد می‌کند که در آن بیماران یک تیمارستان، نگهبانان را زندانی می‌کنند و فرماندهی را به دست می‌گیرند — و درست هنگامی که همه‌چیز به جنون می‌رسد، نگهبانان بازمی‌گردند و نظم را برقرار می‌کنند. اما نکتهٔ ظریف پو، و شاید نکتهٔ ظریف این مقاله، این است: هشدار «مراقب دیوانگان باشید» را در آن داستان، خودِ رهبر دیوانگان بر زبان می‌آورد. اوست که خود را در احاطهٔ ماه‌زده‌ها می‌بیند.

آنچه در اینجا می خوانید دعوتی است به خواندن جهان امروز نه با عینک خوش‌بینی ساده‌لوحانه و نه با عینک ناامیدی مطلق، بلکه با نگاهی سنجیده و خونسرد — نگاهی که هم خطر را جدی می‌گیرد و هم امکان مقاومت را از یاد نمی‌برد. نویسنده در همان ابتدای مقاله  می‌گوید: «حرف مرد یکی است.» و این خود یادآور می‌شود که شاید کلید رهایی از این جنون نیز در همان چیزی باشد که آن را می‌سازد: زبان. اگر بیمار روانی «lunatic» واژه‌ای است که ترامپ با آن مخالفانش را تحقیر می‌کند، شاید ما نیز بتوانیم با بازپس‌گیری زبان، منطق و خرد، در برابر این جنون بایستیم. (در پایان مقاله جهت روشنگری بیشتر نویسنده مقاله مصاحبه‌ای نیز با مانفرد لوتس انجام داده است).

دیوانگی اکنون امری عادی است: چگونه پوتین، ترامپ و همفکرانشان جهان را به ورطه می‌کشانند – و ما با این حال خونسردی‌مان را حفظ می‌کنیم.

حرف مرد یکی است. قول داده ام و پای قولم می ایستم! هرگاه حماقتِ جهان و تمامی دیگران او را به‌راستی خشمگین کند، آری، او را تا مرز دیوانگی بکشاند، آنگاه دونالد ترامپ تسلی و پناه خود را در یک کلمه می‌جوید. همان کلمهٔ شگفت‌انگیز و بدذات «بیمار روانی» (lunatic). این واژه به طور معمول به معنای دیوانه، مجنون و جنون آمیز است. در معنای آن همیشه این نکته نهفته است که از این نوع دیوانگان خطری برای عموم برمی‌خیزد. از کسی که lunatic شمرده می‌شود، باید پرهیز کرد. خوب است که ترامپ در باره چنین افرادی هشدار می‌دهد. و خوب است که او همهٔ آنان را می‌شناسد.

دموکرات‌هااز نظر او مجنون (lunatic) هستند. مهاجران هم. روزنامه‌نگاران به طریق اولی. گاهی ترامپ مخالفانش را «حرامزادهٔ دیوانه» (crazy bastard) نیز می‌نامد، اما بیشتر اوقات به توهین کلامی lunatic بسنده می‌کند. زنانی که در برابر او مقاومت می‌کنند در این مقوله جای می‌گیرند. همچنین قاضی هایی که تصمیم‌های او را به چالش می‌کشند. در اصل، هر کس که با او مخالفت کند، به این گروه نفرت‌انگیز تعلق دارد.

در این واژه، luna یعنی واژهٔ لاتین برای «ماه». بر پایهٔ یک باور کهن که مراحل گوناگون ماه را علت بیماری‌های روانی می‌دانست،lunaticus به کسی گفته می‌شد که به تسخیر ماه در آمده است. واضح است که ترامپ نگران است. اگر ما را ماه‌زده‌ها احاطه کرده باشند، باید بیم آن داشت که آنان به‌زودی فرمانروایی کنند. و آنگاه؟ چگونه عادی‌ها می‌توانند از خود دفاع کنند؟ ممکن است روزی دیوانگان ادعا کنند که آنان اصلاً دیوانه نیستند. بلکه آنان سالم‌اند. دیگران، آن‌هایی که به‌ظاهر عادی‌اند، در واقع دیوانه‌اند. از آنان باید پرهیز کرد.

ممکن است دیوانگان از دیرباز فرماندهی را به دست گرفته باشند. در آن صورت آیا دونالد ترامپ همان دیوانه‌ای است که در مورد عادی‌ها هشدار می‌دهد؟ در هر حال جهان از پا افتاده است و طرف واقعا عقلش را از دست داده است. نظمی که این سیاره پس از آنکه بیش از ۸۰ سال پیش از ورطه و نابودی به‌سختی رهایی یافت،و خود را وقف آن کرده بود، به دور افکنده شده است. ارزش‌های مشترک دیگر معتبر نیستند. اتحادها دیگر معتبر نیستند. مرزها دیگر معتبر نیستند. قواعد دیگر معتبر نیستند. و پیمان‌ها تنها برای آن بسته می‌شوند که هرچه زودتر شکسته شوند. آن‌ها اکنون «معامله و داد و ستد» (deals) نامیده می‌شوند.

موفق‌ترین و عادلانه‌ترین مدل اجتماعی که بشریت تاکنون ابداع کرده است، یعنی دموکراسی لیبرال، دیگر هیچ ارزشی ندارد. اکنون پوپولیست‌ها و اتوکرات‌ها خواستنی‌اند. آنان خود را به‌عنوان خورشیدشاهان (Sonnenkönige) [یا خودکامگان خود شیفته. م] سدهٔ بیست‌ویکم جشن می‌گیرند. در کنار و فراتر از دولت‌ها، امپراتوری‌های خصوصی پدید آمده‌اند که سزارهایشان قدرت و ثروتی اندوخته‌اند که از هر حدی فراتر می‌رود. مبالغ دیوانه‌وار به پروژه‌های دیوانه‌وار سرازیر می‌شود. گفته می‌شودکه انسان‌ها باید هرچه زودتر به مریخ بروند، مرگ را از میان بردارند – و بگذارند ربات‌ها جایگزینشان شوند.

نابودی هرچه سریع‌تر خرد انسانی به یاری الگوریتم‌ها، به‌عنوان خوشبختی بزرگی شمرده می‌شود. تنها چیزی که باقی می‌ماند، شوق و شور برای اینکه دوباره به‌طور منظم سرها را به هم بکوبیم. جنگ‌ها پدیدهٔ محبوب جدیدند. آن‌ها چنان سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیزند که آدم اصلاً نمی‌خواهد به آن‌ها پایان دهد. بگذار سازمان ملل متحد هم در مورد فاجعه‌های بشری در اوکراین، خاورمیانه، سودان یا هر جای دیگر هشدار دهد. بگذار که شمار بسیاری از مردم در وحشت و رنج فرو روند. قدرتمندان نمی‌توانند از آتش‌افروزی، سوزاندن و بمباران دست بکشند. هشداردهندگان در نظر آنان آدم‌های دل‌سرد و اخمو به شمار می‌آیند.

پیمان جنون علیه متحدان

هر کس می‌پنداشت که جنون برای به راه انداختن جنگ ها موردی استثناست، یعنی حادثه‌ای تاریخی که پیامدهایش به‌مرور زمان فروکش خواهد کرد، تقریباً هر روز شاهد است که خلاف  این باور به او ثابت می‌شود. پوتین ترور خود علیه کی‌یف را تشدید می‌کند. و حملهٔ ایالات متحده و اسرائیل به ایران تجارت جهانی نفت را به فروپاشی کشانده، که ترامپ را به این ایده رساند که «به نام منافع ملی» تحریم‌ها علیه روسیه را معلق کرده و به اوکراین خیانت کند. در عوض، ایالات متحده اکنون دیوان کیفری بین‌المللی را تحریم کرده است.

رهبر مهم‌ترین دموکراسی جهان بی‌وقفه افسانه‌های توطئه پخش می‌کند. او این شور را با چندین حقیقت‌ستیز دیگر که در حال حاضر سرنوشت زمینبه تصمیم های آنها بستگی پیدا کرده، شریک است. دروغ رونق دارد و بی‌اعتمادی. دقیقاً در زمانهٔ دگرگونی‌های عمیق فناورانه و اجتماعی، بسیاری از جوامع ناامن و دوقطبی به نظر می‌رسند. در این میان، غالباً نخبگان سیاسی‌اند که وظیفهٔ خود را آشکارا در این می‌بینند که منازعه‌ها را باز هم بیشتر تیز کنند. جوامع را دوقطبی کنند. جهان را به جنون بکشانند.

با این حال، این امر به گفتهٔ مانفرد لوتس (Manfred Lütz) [مصاحبه با او در ادامه همین مطلب. م] خنده‌دار نیست. بلکه خطرناک‌تر است. مشهورترین روان‌پزشک و روان‌درمانگر آلمان برای کتاب تازه‌اش «چشمان چرچیل: روشنایی‌های روان‌شناختی در زمانه‌های دیوانه» جهان را روی تخت روان‌کاوی گذاشته است. به گفتهٔ این نویسندهٔ پرفروش، حتی۲۰ سال پیش کسی باور نمی‌کرد که فردی تا این حد «دیوانه» چون دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا شود. «اگر پوتین، کیم جونگ‌اون، ژایربولسونارو، رئیس‌جمهور پیشین برزیل، و همهٔ دیگر خودکامگان عجیب را به آن‌ها بیفزاییم، واقعاً می‌توان این تصور را پیدا کرد که دیوانگی بهنجار جدید است.»

لوتس که ناهنجاری‌های روانی همهٔ آن «خودکامگان خودسر» را کالبدشکافی می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که بسیاری از کسانی که اکنون مسیر جهان را تعیین می‌کنند، «دست‌کم کاملاً عادی» نیستند. با این حال، او نمی‌خواهد ترامپ، پوتین و همفکرانشان را به معنای بالینی «آشفتهٔ روانی» بنامد.

این امر ماجرا را بدتر می‌کند. به گفتهٔ لوتس، اگر آنان بیمار بودند، می‌شداین امید را داشت که «اوضاع از طریق درمان آنها بهبود یابد». اما چنین نیست، و تنها این هشدار باقی می‌ماند: خودکامگان در کرملین، کاخ سفید و هر جای دیگر جهان را به «شخصیت‌های خنده‌دار» تقلیل ندهیم، بلکه خطریرا که از آنان برمی‌خیزد «بسیار جدی» بگیریم — و راهبردشان را بشناسیم.

مثلاً ترویج آن ایدهٔ بزرگ یگانه‌ای که به‌ظاهر توضیح می‌دهد چرا پایان جهان نزدیک است — و چگونه می‌توان جهان را باز هم نجات داد. به گفتهٔ لوتس، در زمانه‌های ناامنی عمیق، ایدئولوگ‌ها و نظریه‌پردازان توطئه به‌ویژه خواستنی‌اند. در این میان، «محصولات خیالی و ابتدایی» آنان جهان را فقط «باز هم بیشتر به آشوب» می‌کشاند.

آشوبی که آلمان را نیز فراگرفته است؛ آلمانی که روزگاری به خاطر رضایت، رفاه و بهنجاری به‌ظاهر تزلزل‌ناپذیرش مشهور (و دست‌مایهٔ خنده) بود. جمهوری ناامن شده است، از بیرون تهدید می‌شود، از درون دوپاره شده و ناتوان از چیره شدن بر چالش‌های بزرگ اقتصادی، فناورانه و اجتماعی است.

پاسخ‌های کهن دیگر برای پرسش‌های وجودی و مسائل بنیادین هستی (existenziellen Fragen) در زمانه ما به کار نمی‌آیند. اما پاسخ‌های تازه تهدیدآمیز به نظر می‌رسند و بیگانه. آشکارا تنها جابه‌جایی کوچکی در چشم‌انداز لازم است، یک جابه‌جایی یا دیوانگی، تا هر چیز تازه و بیگانه به شرّ اصلی بدل شود. این تصویر تحریف‌شده را هر روز بیشتر آلمانی‌ها واقعیت می‌پندارند — و به آن حزبی رأی می‌دهند که جهانی ساده وعده می‌دهد. جهانی بسته. بدون تهدید، بدون بیگانه، و در ضمن بدون قواعد بازییک دموکراسی لیبرال. انتخابات ایالتی در زاکسن-آن‌هالت و مکلنبورگ-فورپومرن ظرفیت آن را دارند که به شورشی بدل شوند. برای نخستین بار در تاریخ جمهوری، ممکن است یک حزب افراطی بر یک ایالت فرمان براند. چیزی که جنون سیاسی در آلمان را باز هم بیشتر می‌کند: در برلین، چپ‌ها، سبزها و سوسیال‌دموکرات‌ها خود را برای ائتلافی آماده می‌کنند. پایتخت جمهوری احتمالاً به‌زودی از سوی شهرداری زن اداره خواهد شد که عضو یک حزب چپ رادیکال است — حزبی که علیه غرب، علیه سرمایه و تا حدی علیه یهودیان تحریک می‌کند. اینکه در این سناریوی کاملاً دیوانه‌وار، دولت مرتس (Merz) [فریدریش مرتس صدراعظم فعلی آلمان. م] که از پیش هراسان و دودسته است، چگونه می‌خواهد از فرسودگی بگریزد، چه رسد به انجام دادن وظایفش، چندان روشن نیست.

اما در بقیهٔ امور، دوباره همه‌چیزبر روی «آندریا دوریا» (Andrea Doria) روشن است! ترانهٔ اودو لیندنبرگ (Udo-Lindenberg) به کشتی مسافربری‌ای اشاره دارد که در ۱۹۵۶ شهرت یافت، چون در سواحل آمریکا این شاهکار را کرد که به‌رغم کنترل رادار با یک کشتی بخار دیگر تصادم کند و غرق شود (که در آن به جز ۴۶ نفر همه نجات یافتند). آیا این سرنوشت آن قایق ضرب‌المثلی است که همهٔ ما در آن نشسته‌ایم؟ ممکن است که حتی با وجود رادار، در حال غرق شدن باشیم، چون روی عرشهٔ فرمان، ماه‌پرستان فرماندهی را به دست گرفته‌اند.

«جهان به کدام سو می‌رود؟» این پرسشی است که فرانسیس فوکویاما نیز در کتاب تازهٔ خود با عنوان آخرین انسان مطرح می‌کند.

این دانشمند علوم سیاسی و استاد دانشگاه استنفورد در سال ۱۹۹۲ به چیزی دست یافت که هر پژوهنده‌ای تنها در رؤیای آن است. او تزی را فرمول‌بندی کرد که یک‌باره او را به شهرت و (به‌عنوان نویسندهٔیک کتاب پرفروش جهانی) به ثروت رساند. اما برای فوکویاما این موفقیت نفرینی نیز به همراه داشت. این دانشمند در واقع «پایان تاریخ» را اعلام کرده بود.

مطابق با نتیجه‌گیری فوکویاما، پس از فروپاشی دیوار برلین و فروپاشی اتحاد شوروی، الگوی اجتماعی دموکراسی لیبرال اکنون غالب شده بود، دوران نظام‌های رقیب به پایان رسیده بود، و تاریخ به نقطهٔ پایانی منطقی و معقول خود رسیده بود.

البته فوکویاما بعدها بارها تأکید کرد که هرگز این را به این سادگی و کوتاهی ننوشته است. اما او نتوانست در برابر کلمات خودش مقاومت کند. همان ماند که او «پایان تاریخ» را وعده داده بود — و خیلی زود معلوم شد که آن دورهٔ آفتابی و صلح‌آمیز پس از جنگ سرد تنها یک دوره بود. وقفه ای کوتاه در تاریخ بشر.

شن در چرخ‌دندهٔ تاریخ

دست‌کم با حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، جنگ‌های پس از آن و بیدار شدن دوبارهٔ امپراتوری روسیه روشن بود که تاریخ ادامه دارد. دیگر تقریباً هیچ‌کس به پیروزی جهانی دموکراسی لیبرال باور ندارد. فوکویاما نیز در این میانبه تردیدهای چشمگیریرسیده است.

احتمالاً باید شن به چرخ‌دندهٔ تاریخ وارد شده باشد [چرخ دنده های تاریخ بر خلاف پیش بینی های فوکویاما در مسیر دیگری به حرکت درآمده باشد. م]. یا، به گمانی که فوکویاما در کتاب تازهٔ خود دنبال می‌کند، در مراکز قدرت جهان آدم‌های نادرست جولان می‌دهند. آدم‌هایی که از خرد و منطق چندان چیزی سرشان نمی‌شود. به گفتهٔ فوکویاما، در ذهن آنان «نیروهای محرکِ» «توانمندِ» دیگری در کارند.

به‌هرحال، برای این پژوهشگر تصادفی نیست که تاریخ بیش از بیست سال پیش چرخشی ناگهانی خورد. در آن زمان رفاه جهانی به‌شدت رشد کرد و کشورها را «موجی از دموکراتیزاسیون» فراگرفت.

از آن پس به نظر می‌رسید تنها پیشرفت بیشتر ممکن است — و نه هیچ مانع و چالش تاریخی دیگر. و به گفتهٔ فوکویاما، دقیقاً همین‌جا خطر نهفته بود. عصر «آخرین انسان» آغاز شده بود. روزگاری فریدریش نیچه عصر «آخرین انسان» را پیش‌گویی کرده بود که در پایان تاریخ دیگر هیچ وظیفه برای انسان باقی نمی گذارند و هیچ مانعی بر سر راهش قرار نمی دهند.

اگر همه برابر باشند، اگر هیچ‌کس دیگر نتواند حقوق و مطالباتی بیش از دیگری مطرح کند، اگر همه صلح‌آمیز و راضی باشند، آنگاه دیگر هیچ هدفی که ارزش جنگیدن داشته باشد وجود ندارد.

«آخرین انسان»، چنانکه در «چنین گفت زرتشت» نیچه آمده است، موجودی خسته و دل‌زده است که چیزی از جهان نمی خواهد جز اندکی گرما و آسایش. «دیگر کسی نه فقیر می‌شود نه ثروتمند: هر دو بیش از حد زحمت‌آور است. چه کسی دیگر می‌خواهد فرمان براند؟ چه کسی دیگر می‌خواهد فرمان برد؟ هر دو بیش از حد زحمت‌آور است.»

فوکویاما اکنون با ارجاع به نیچه توضیح می‌دهد که وعدهٔ بزرگ دموکراسی لیبرال، ضعف بزرگ آن نیز هست. صلح فراگیر، برابری و عدالت هرچند دستاوردهایی تاریخی‌اند، اما در یک نکتهٔ تعیین‌کننده با ماهیت انسان در تضادند. چون ماهیت انسان از آغاز در پی اعتبار و به‌رسمیت شناخته شدن بوده است.

برابری هدفی والاست، اما هر انسانی خودش می‌خواهد کمی برابرتر از دیگران باشد. او با عدالت هم مخالفتی ندارد، به شرط آنکه سهم خوراکی او کمی بزرگ‌تر از بقیه باشد.

اگر در پایان تاریخ، در آن بهشت موعود و سرزمینِ آرمانیِ (Elysium) خسته‌کنندهٔ دموکراسی لیبرال، دیگر چیزی نماند که ارزش جنگیدن داشته باشد، آنگاه به تفسیر فوکویاما، میل به «جنگیدن به‌خاطر خود جنگیدن» پدید می‌آید. دشمن، آن نهادی به شمار می‌آید که مسئول «شرّ» برابری و عدالت است — یعنی دموکراسی لیبرال.

بدین‌سان پوپولیست‌ها و خودکامگان قدرت‌طلب، پیروان خود را به نبرد بزرگ و نهایی فرا می‌خوانند — و دقیقاً علیه همان دشمنی که می‌خواست نبردها را برای همیشه پایان دهد و در سر جز به نیکینمی اندیشد.

باید پذیرفت: فوکویاما که در بنیاد اندیشه‌اش هگلی است و تاریخ را پیشرفتی بی‌وقفه و ظهور روح جهان می‌داند، در کتاب تازه‌اش سناریویی دیوانه‌وار می‌سازد. اما سناریویی که به‌خوبی واقعیت دیوانه‌وار را توضیح می‌دهد. فرقی نمی‌کند پوپولیست‌ها در حال حاضر در کجا به قدرت رسیده‌اند یا برای به دست گرفتن قدرت مبارزه می‌کنند؛ در هر حال، مدافعان مناسبات دموکراتیکِ تثبیت‌شده، دشمنان اصلی و آشکار آنان هستند. نجات‌دهندگانی که خود چنین عنوانی به خویش داده‌اند، همواره مردم را به آخرین نبرد علیه مدافعان نظم کهن فرامی‌خوانند؛ مدافعانی که گویا توطئه کرده‌اند تا جامعهٔ خود را از میان بردارند.

برای هوکه [بیورن هوکه چهره ای تند رو و افراطی. م]، وایدل [از رهبران اصلی حزب آلترناتیو برای آلمان. م] و همفکرانشان، «احزاب نظام» اند که کشور را به ورطه می‌کشانند. مارین لو پن مدعی است که دولت دست به «فروش سیستماتیک هویت فرانسوی» می‌زند، و ترامپ هشدار می‌دهد که در انتخابات میان‌دوره‌ای چند روز آینده، «دیوانگان» دموکرات خواهند کوشید کشور را دوباره از مردم آمریکا بدزدند.

دیگر فقط سیاه و سفید وجود دارد. بد یا خوب. نابودی یا نجات در آخرین لحظه. در این بلاغت تشدید، تریبون‌های غرب به دیکتاتورها و مستبدان واقعی نزدیک می‌شوند. و به آنان کشش پیدا می‌کنند. چاپلوسی‌های ترامپ به سمت کیم جونگ‌اون و پوتین و شی‌جین‌پینگ شیفتگی‌های بی‌ضررنیستند. آن‌ها بیان ماهیت و جهان‌بینی او هستند. رئیس‌جمهور آمریکا خود را در جامعه‌ای از رهبران نیرومند می‌بیند که خرد، اراده و قدرتشان هیچ حدی نمی‌شناسد.

با این حال، کسی که باور دارد تحقیر مرزها و قواعد بازی دموکراتیک عمدتاً کار پوپولیست‌ها و دیگر آشفته‌مغزان است، علت آشوب جهانی کنونی را نمی‌شناسد.

فیلیپ بلوم (Philipp Blom)، تاریخ‌نگار، توجه را به این نکته جلب می‌کند که بحران دولت‌های غربی، ساختهٔ خودِ دولت‌های غربی است. بلوم در کتاب تازهٔ خود با عنوان «جهانِ در حال لغزش» (Die strauchelnde Welt) می‌نویسد که الگوی دموکراسی لیبرال، دقیقاً در همان لحظه‌ای «به لرزه افتاد» که به‌ظاهر بزرگ‌ترین پیروزی‌اش را به دست آورده بود — یعنی۳۵ سال پیش، هنگامی که مهم‌ترین بدیل سیاسی و اجتماعی،یعنی اتحاد شوروی، فروپاشید.

در اوج قدرت خود، هنگامی که دروازه به سوی صلح، آزادی و رفاه ابدی گشوده به نظر می‌رسید، رقیبِ دموکراسی لیبرال از دست رفت. به گفتهٔ بلوم، در سرمستی پیروزی، اینواقعیت به فراموشی سپرده شد که بدین‌سان ناگزیر موتور خودِ دموکراسی نیز بدکار می کند و به لکنت می‌افتد. چون تنها از رقابت ایده‌ها و نظام‌ها «انرژی و ضرورت توسعهٔ بیشتر» پدید می‌آید. بلوم می‌گوید: «تنها از طریق مخالفت و رقابت است که به‌قدر کافی پویایی برای حفظ نظام پدید می‌آید.»

از این منظر، دموکراسی‌های غربی در حال حاضر نه از ضعف‌هایشان، بلکه بیشتر از قوت‌شان رنج می‌برند. بلوم اخیراً در مجلهٔ فوکوس نوشت که پیروزی آدم را احمق می‌کند. این قانونی تاریخی و روان‌شناختی است که دوست دارد نادیده گرفته شود.

فوکویاما، پژوهشگر، دربارهٔ وضعیت آشفته و حتی دیوانه‌وار جهان «به‌شدت نگران» است. او دیگر پیش‌بینی‌ای دربارهٔ سرنوشت بعدی دموکراسی غربی نمی‌کند. اما در فصل پایانی کتاب تازه‌اش تأکید می‌کند که یکی از مزیت‌های بزرگ دولت‌های دموکراتیک همیشه این بوده است که نظام می‌تواند ناهنجاری‌ها را تشخیص دهد و جبران کند.

شاید بتوان ادگار آلن پو (Edgar Allan Poe)، استاد مسلم وحشت، را نیز چنین خواند. در یکی از داستان‌های او، بیماران یک«دیوانه خانه» (که در سدهٔ نوزدهم این‌گونه نامیده می‌شد) فرماندهی را به دست گرفته‌اند و نگهبانان خود را زندانی کرده‌اند. درست هنگامی که آنان با بازدیدکننده‌ای بی‌خبر شام می‌خورند و شام کاملاً از کنترل خارج می‌شود و به هرج‌ومرجی از جنون بدل می‌گردد، نگهبانانی که توانسته‌اند خود را آزاد کنند به تالار جشن هجوم می‌آورند، بیماران را مغلوب می‌کنند و نظم کهن را برقرار می‌سازند.

پو می‌نویسد که باید همیشه مراقب دیوانگان بود. آنان نقشهٔ خود را دنبال می‌کنند، حتی اگر مدت‌ها بی‌سر و صدا رفتار کنند. در این داستان آمده است: «وقتی دیوانگان کاملاً عادی به نظر می‌رسند»، «وقت آن است که پیراهن تنگ مخصوص یا همان جامهٔ دیوانگان را بر تنشان کنی.»

نکتهٔ ظریف اینجاست: این هشدار رزمی را در داستان پو، رهبر بیماران شورشی بر زبان می‌آورد. اوست که خود را در احاطهٔ دیوانگان می‌بیند. همان‌هایی که تسخیر ماه شده‌اند. همان ماه‌زده‌ها.

ترامپ خطرناک است، اما او مریض نیست

مانفرد لوتس روان درمانگر و نویسنده در باره قدرت سیاسی و تأثیراتی که بر ذهن سیاستمداران می گذارد سخن می‌گوید

◽آقای لوتس، شما می‌گویید برخی از صاحبان قدرت شاید کاملاً عادی نباشند، اما از نظر بالینی نیز دچار بیماری روانی نیستند.  بااین‌حال، آیا باید آن‌ها را جدی بگیریم؟

حتی باید آن‌ها را کاملاً جدی بگیریم.  وضعیت امروز بسیار خطرناک‌تر از دوران بحران موشکی کوباست؛ بحرانی که نسل‌های مسن‌تر هنوز آن را به یاد دارند.  سه قدرت هسته‌ای، یعنی روسیه، ایالات متحده و اسرائیل، درگیر جنگ هستند و دیگر نظم مبتنی بر قواعد حاکم نیست، بلکه این قانونِ قدرت است که حکم می‌راند:  حق با کسی است که زور بیشتری دارد.  بااین‌همه، چنین وضعیتی بیش از آنچه بسیاری تصور می‌کنند، عادی است.


مانفرد لوتس روان درمانگر و نویسنده

◽ چرا؟

پس از جنگ‌های بزرگ، بشر برای مدتی چنان از وحشت جنگ به خود آمده که به قواعد و مقررات روی آورده است.  پس از جنگ‌های ناپلئونی، «اتحاد مقدس» شکل گرفت؛ پس از جنگ جهانی اول، جامعهٔ ملل تأسیس شد و پس از جنگ جهانی دوم، سازمان ملل متحد به وجود آمد. اما این وضعیت، حالت عادی تاریخ نبود. لوئی چهاردهم، برای حملهٔ بی‌رحمانه‌اش به منطقهٔ فالتس (Pfalz)  ــ که به ویرانی شهرهای هایدلبرگ، اشپایر و ورمز و قتل هزاران غیرنظامی انجامید ــ همان‌قدر دلایل غیرقانونی داشت که پوتین برای حمله به اوکراین دارد.  فردریک دوم، پادشاه پروس، بدون هیچ حق و مجوزی به منطقهٔ سیلزیِ اتریش حمله کرد و هنگام تقسیمات غیرقانونی لهستان، که مغایر با حقوق بین‌الملل بود، حتی یک لهستانی نیز بر سر میز مذاکره حضور نداشت. آنها چون قدرت انجام دادن این کارها را داشتند، به همین دلیل آن‌ها را انجام می‌دادند. در آن روزگار نیز، درست مانند امروز، سفیران ناچار بودند گزارش رفتارهای دمدمی‌مزاجانهٔ فرمانروایان وقت را به کشورهای خود بفرستند؛ زیرا ممکن بود صلح به همین رفتارها بستگی داشته باشد. برای تعامل با فرمانروایان عجیب‌وغریب دنیای امروزمان، باید از درک و همدلی روان‌شناختی زیادی برخوردار بود.  ولودیمیر زلنسکی در این زمینه مهارت زیادی دارد.

◽ اگر خودتان فرصت داشتید با رئیس‌جمهور ایالات متحده دربارهٔ سیاست‌هایش گفت‌وگو کنید، آیا به‌شدت از او انتقاد می‌کردید یا بیشتر می‌کوشیدید با نوازش غرورش، دلش را به دست آورید؟

بدون نوازش غرور این مرد، اساساً نمی‌توان با او گفت‌وگویی جدی و محتوایی داشت. تماشای این صحنه البته دردناک است، اما اینکه مارک روته، دبیرکل ناتو، با کنار گذاشتن هرگونه عزت‌نفس، این‌چنین دونالد ترامپ را مورد لطف و چاپلوسی قرار می‌دهد، در واقع رفتاری قهرمانانه است. دست‌کم تا این لحظه، او به این شیوه ناتو را نجات داده است.

◽ قدرتمندان، به‌ویژه در یک نظام دموکراتیک، به مردمی وابسته‌اند که قدرت را در اختیارشان می‌گذارند. اگر مردم اجازه دهند «دیوانگان» بر آن‌ها حکومت کنند، آیا این امر چیزی دربارهٔ وضعیت روانی خود آن مردم نیز نمی‌گوید؟

دست‌کم ده سال است که در برنامه‌های گفت‌وگومحور تلویزیونی و تفسیرهای مطبوعاتی، به رأی‌دهندگان جنبش‌های پوپولیستی توهین می‌شود و آن‌ها را دیوانه، کم‌هوش، سرخورده و به‌نوعی منحرف می‌خوانند. این برخورد فقط به تقویت پوپولیست‌ها انجامیده است. به‌جای این کار، بهتر بود از خود می‌پرسیدیم این افراد چه گلایه‌های به‌حقی دارند و چگونه می‌توان برای آن‌ها راه‌حل‌هایی یافت که نه راست افراطی، بلکه از نظر دموکراتیک کاملاً پذیرفتنی باشند. مهم‌تر از همه، احزاب دموکراتیک باید وضعیت عاطفی و احساسات رأی‌دهندگان را جدی‌تر بگیرند. مردم از «آن‌هایی که در بالا نشسته‌اند» خشمگین‌اند، به‌شدت عصبانی و ناامید شده‌اند. اما حباب سیاسی ـ رسانه‌ای برلین، در پاسخ، صرفاً با اعداد و ارقام و استدلال‌های منطقی واکنش نشان می‌دهد.

◽ اندکی پس از اتحاد دوبارهٔ آلمان، این تصور رواج یافت که روح و روان آلمان شرقی زخمی شده و به درمان نیاز دارد. آیا واقعاً چنین است؟

مردم آلمان شرقی دیوانه نیستند و به همین دلیل به روان‌درمانی نیاز ندارند؛ شاید فقط لازم باشد کمی بیشتر به آن‌ها احترام گذاشته شود. آن‌ها بهای بسیار سنگین‌تری برای جنگ جهانی دوم پرداختند؛ جنگی که آلمانی‌ها مسئولیت آن را بر عهده داشتند. افزون بر این، پس از تجربهٔ دو دیکتاتوری، دیگر نمی‌خواهند کسی برایشان تعیین تکلیف کند. همهٔ احزاب دموکراتیک باید با نگاهی انتقادی از خود بپرسند که آیا برخورد از بالا به پایین و پدرمآبانه‌شان با مردم آلمان شرقی، همان چیزی نبوده است که حزب هولناک آلترناتیو برای آلمان (AfD)  را تا این اندازه بزرگ کرده است.

◽ آیا با وجود وضعیت دیوانه‌وار جهان، می‌توانیم سلامت روان خود را حفظ کنیم؟

خب، به هر حال، حدود یک‌سوم مردم آلمان در مقطعی از زندگی خود واقعاً به یک اختلال روانی مبتلا می‌شوند. به همین دلیل، من در کتابم نه‌تنها مهم‌ترین اختلالات روانی، بلکه شماری از روش‌های نوین و شگفت‌انگیز روان‌درمانی را نیز معرفی کرده‌ام. همچنین، در خرد و حکمت ملت‌های گوناگون، توصیه‌هایی وجود دارد دربارهٔ اینکه چگونه می‌توان شادمانه زندگی کرد یا دست‌کم سلامت روان خود را حفظ نمود

◽ آیا قدرت برای کسی که آن را اعمال می‌کند، خطری روانی به شمار می‌رود؟

قطعاً. برخورداری از قدرت می‌تواند انسان را دچار سرخوشی و احساس سرمستی کند؛ حالتی که در آن از مرزهای اخلاقی فراتر می‌رود. همهٔ ما هنوز شکنجه‌ها و تحقیرهای بی‌حدوحصر زندانیان عراقی به دست مأموران آمریکایی در زندان ابوغریب را به یاد داریم.

◽ آیا کسانی که قدرت را اعمال می‌کنند، باید از ویژگی‌های روانی خاصی برخوردار باشند تا سلامت روان خود را حفظ کنند؟

آن‌ها باید شخصیتی باثبات داشته باشند و بهتر است از خانواده‌ای حمایتگر و دوستان خوبی برخوردار باشند؛ دوستانی که وقتی مقام و منصب بر سرشان می‌زند و آن‌ها را از خود بی‌خود می‌کند، بی‌پرده به آن‌ها تذکر دهند.

◽ فرانسیس فوکویاما، دانشمند علوم سیاسی، در کتاب جدید خود می‌نویسد که میل به کسب اعتبار و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن، یکی از «نیروهای محرک قدرتمند» تاریخ بشر است. آیا این میل می‌تواند چنان شدت بگیرد که آن را بیمارگونه بدانیم؟

اینکه میل به کسب اعتبار و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن نیروی محرک قدرتمندی در تاریخ بشر است، کشف چندان بدیعی نیست؛ همه این را می‌دانند. بدون برخورداری از میزانی از این میل، احتمالاً کمتر کسی وارد سیاست می‌شد. اما همان‌طور که هر روز می‌بینیم، این میل می‌تواند خطرناک هم بشود. بااین‌حال، خطرناک بودن به معنای بیمار بودن نیست. هیتلر، استالین، پوتین و ترامپ؛ اینکه آن‌ها را بیمار روانی اعلام کنیم، ساده‌انگارانه است. چنین کاری شرارتی را که مرتکب می‌شوند کم‌اهمیت جلوه می‌دهد؛ نوعی افیون برای مردمی هراسان است. افزون بر این، چنین برداشتی حتی این تصور را القا می‌کند که می‌توان آن‌ها را با نوعی روان‌درمانی «درمان کرد».

◽ شما می‌نویسید که جهان دیوانه‌خانه‌ای است. سرنوشت این دیوانه‌خانه چه خواهد شد؟ بیماران را که نمی‌توان عوض کرد. اما آیا به درمانی تازه نیاز داریم یا به پزشکانی دیگر؟

من ننوشته‌ام که جهان دیوانه‌خانه است، بلکه نوشته‌ام که چنین به نظر می‌رسد که جهان به دیوانه‌خانه تبدیل شده است. این را که همه می‌بینند. به همین دلیل، من معتقدم روان‌شناسی امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. این کتاب را نوشته‌ام تا به افراد کمک کنم بهتر از عهدهٔ زندگی خود برآیند، با بیماری‌های روانی آگاهانه‌تر و کارآمدتر برخورد کنند و در نهایت، در زمینهٔ سیاست نیز امکانات و محدودیت‌های روان‌شناسی را نشان دهم.

◽مصاحبه: مارکوس کریشر (Markus Krischer)