ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 23.10.2026, 15:54
درد، حافظهٔ تاریخی و خانم مژگان ایلانلو

عطا گیلانی

درد در زندگی جانوران کارکردی حیاتی دارد. جانوری که از آتش سوخته، از نزدیک شدن دوباره به آن پرهیز می‌کند. خاطرهٔ درد می‌تواند هشدار باشد. اما درد همیشه آموزگار خوبی نیست. گاه شدت آن چنان است که به‌جای شناخت خطر، هراسی پایدار بر جا می‌ماند. آنچه در تروما رخ می‌دهد صرفاً به یاد آوردن گذشته نیست؛ چیزی از گذشته چنان در اکنون حاضر می‌شود که گویی هنوز پایان نیافته است.

اگر خاطرهٔ درد در جانور می‌تواند او را از تکرار خطر بازدارد، چرا خاطرهٔ آن‌همه جنگ، زندان و شکنجه، انسان را از تکرار همان جنایت‌ها بازنمی‌دارد؟

اغلب می‌خوانیم که «ایرانی‌ها حافظهٔ تاریخی ندارند». این یکی از آن خودسرکوفت‌زنی‌های آشناست که با تکرارش چیزی توضیح داده نمی‌شود. اما حافظهٔ تاریخی چیست؟ آیا ملتی وجود دارد که گذشته را به خاطر بسپارد، از آن درس بگیرد و دیگر خطاهایش را تکرار نکند؟ اگر چنین بود، آیا روس‌ها پس از دسپوتیسم تزارها به استالین تن می‌دادند و پس از استالین سرزمین پهناور خود را زیر پاشنهٔ پوتین می‌انداختند؟ آیا اصلاً تاریخ راهی مستقیم و با کیلومترشمار دارد که از ایستگاه‌های گذشته‌اش بتوان مقصد و مسافت آینده را حدس زد؟ آیا «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید» یک بشارت جدی است یا چکی بی‌محل؟

تا جایی که من دیده‌ام، گذشته چراغ راه آینده نیست. تاریخ راهش را کورمال طی می‌کند؛ فانوس‌به‌دست حرکت نمی‌کند. تاریخ پیشگویی‌های هگل، مارکس، انگلس، لنین و هر غیب‌گوی دیگر را با پوزخند می‌شنود ولی به چیزی نمی‌گیرد. اگر لازم ببیند، از اوج قرن بیستم به تاریک‌خانهٔ قرون وسطی می‌پرد و فاجعه پشت فاجعه به بار می‌آورد. اگر کسی جان سالم به در برده باشد، از هر فاجعه روایت‌هایی خواهد داشت. بدین‌سان گذشته با ما و در ما باقی می‌ماند، بی‌آنکه لزوماً چیزی از آن بیاموزیم. چه‌بسا هر بازگشت زخمی تازه کند و به‌جای فهمیدن، ما را برای انتقامی دیگر آماده سازد. شعارهای «می‌بخشیم، اما فراموش نمی‌کنیم» و «نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم» هر دو می‌توانند فریادهای برآمده از دردی واقعی باشند؛ اما هیچ‌کدام به‌خودی‌خود حافظهٔ تاریخی نمی‌سازند.

فراوانی رنج تضمین نمی‌کند که جامعه و جمعیتی خردمندتر شود. رنجی که فرصت فهمیدن و بیان کردن نیابد، می‌تواند به هراس، نفرت، سکوت یا میل به تلافی بدل شود. البته شهادت دادن، دادخواهی و ثبت حقیقت ضروری‌اند؛ اما کار حافظه در همین‌جا پایان نمی‌گیرد. با یافتن و مجازات کردن یک آمر شکنجه یا یک زندانبان، نه دردی درمان می‌شود و نه دیوار زندان خراب. اما ادبیات و هنر می‌توانند به رنجی که در هیاهوی شعار و خشم بی‌چهره شده است، چهره‌ای دوباره بدهند. این به معنای تسلی یا درمان درد نیست؛ بلکه راهی است برای شناخت عاطفی از رنجی که می‌بریم.

سال‌ها پیش کتاب «مُشتی آدمیت»، خاطرات مونیکا شوین و برنهارد دیل از اسارت در ویتنام، را خواندم. در روزگاری که ما سنگ ویتنام را به سینه می‌زدیم، آن دو آلمانی و سه همراهشان در سال ۱۹۶۹ از طرف یک سازمان امداد برای کمک به مردم جنگ‌زده به آن سرزمین رفته بودند؛ نه برای جنگیدن، بلکه برای مرهم گذاشتن بر زخم‌ها. اما برخلاف تصوری که داشتند، توسط همان‌هایی که به کمکشان آمده بودند، به اسارت گرفته شدند. سه تن از آن پنج نفر در زندان‌های جنگل جان باختند. شوین و دیل پس از نزدیک به چهار سال آزاد شدند.

مونیکا شوین سال‌ها بعد از روزی یاد کرد که آن پنج نفر برای عیادت بیماران راه افتادند؛ قرار بود سفری چندساعته باشد. تمام آذوقه‌شان دو لیموترش بود.[۱] و به اسارتی چهارساله انجامید.

برای ما که «زنده‌باد ویت‌کنگ» فریاد می‌زدیم، خواندن آن کتاب برخورد دردناکی با حقیقتی بود که نمی‌خواستیم ببینیم. ویتنامی‌هایی که در خیال ما قربانی بمباران و تجاوز بودند، در این روایت خود به آزاردهندگان و شکنجه‌گران بدل می‌شدند. جنایت و خشونتی که مردم ویتنام از جنگ تحمل کردند، توجیهی برای آنچه بر این امدادگران گذشت نبود.

سال‌ها بعد با برنهارد دیل تماس گرفتم. خودم را معرفی کردم و گفتم می‌خواهم کتابت را به فارسی ترجمه کنم. پرسید: «چرا با من تماس گرفتی؟ به من چه؟» گفتم می‌خواستم نظر شما را نه به‌عنوان صاحب حق نشر، بلکه به‌عنوان انسانی بدانم که این سرگذشت را از سر گذرانده است. گفت: «چیزی به یاد ندارم و نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم.» از لحنش فهمیدم که علاقه‌ای به ادامهٔ گفت‌وگو ندارد. دیگر مزاحمش نشدم.

پنج سال بعد سخنان او را در گزارشی به مناسبت چهلمین سال آزادی‌اش خواندم. دیل، که دیگر پزشک نامداری بود، دربارهٔ عادت کردن به خطر سخن گفته بود: کسی که مدام با خطر زندگی می‌کند، ممکن است به حضور آن خو بگیرد و دیگر خطر را به اندازهٔ پیش احساس نکند.[۲] این هشدار فقط به جنگل و دوران اسارت مربوط نیست. مگر در زندگی اجتماعی نیز به خشونت عادت نمی‌کنیم؟ مگر نمی‌شود هر روز تصویری از رنج دید و روز بعد بی‌اعتناتر از روز پیش از کنارش گذشت؟

ویت‌کنگ‌ها تهدید کرده بودند که در برابر کشته شدن هر یک از افسرانشان، یکی از امدادگران اسیر را اعدام خواهند کرد. دیل که در سلول انفرادی به سر می‌برد، زیر فشار این تهدیدها و شرایط طاقت‌فرسای زندان، به فکر پایان دادن به زندگی خود افتاد. طنابی برای حلق‌آویز کردن خود آماده کرد و سه روز تمام در برابر آن نشست. روز سوم، پس از آن کشمکش طولانی با خود، طناب را کنار گذاشت و سه تصمیم گرفت: از این زندان زنده بیرون برود، پزشکی بخواند و مدرک دکترا بگیرد. سال‌ها بعد هر سه تصمیم را عملی کرد. در سال ۱۹۷۳ از اسارت آزاد شد، پزشکی خواند و به حرفهٔ درمانگری روی آورد.

نکتهٔ اصلی این روایت نزدیک شدن انسانی به مرز خودکشی نیست؛ بلکه أراده او برای ادامه زندگی است. دیل در آن سلول هنوز نمی‌دانست زنده بیرون خواهد آمد یا نه، اما توانست به زندگی پس از زندان بیندیشد؛ زندگی‌ای که آن را ساخت.

با چنین تجربه‌ای به «نفس دوم»، خاطرات زندان مژگان ایلانلو، نگاه می‌کنم. ارزش کتاب تنها در این نیست که از بازداشت و زندان و بی‌عدالتی سخن می‌گوید. ایلانلو تنها به ثبت آنچه بر او گذشته بسنده نمی‌کند. پشت دیوار زندان، تصویر جهانی را پیش چشم ما می‌گشاید که به‌طرز عجیبی به دنیای بیرون می‌ماند.

زندان او مینیاتوری از جامعهٔ ماست. هر یک از گروه‌ها و فرقه‌ها و عقیده‌های گوناگون در آن نمایندگانی دارند. همان‌طور که این سوی دیوار نمی‌توانیم به‌آسانی با هم کنار بیاییم، آن سوی میله‌ها نیز با اکراه حضور یکدیگر را تحمل می‌کنیم. کسی که بیرون نماز می‌خوانده، در زندان هم نمازش را قضا نمی‌کند. آن دیگری که بیرون مشروب می‌خورده، در حبس نیز راهی برای تر کردن لبش پیدا می‌کند. درد زندان برای همه هست، اما درد، آدم‌ها را خودبه‌خود همدل و هم‌عقیده نمی‌کند. مردم دربند گاه با هم می‌نالند، گاه به هم پرخاش می‌کنند. آنجا هم کینه هست، حسادت هست؛ دورویی هست و خیانت. و به موازات آن یک‌رنگی و محبت، فداکاری، همدردی و از جان گذشتگی. دستچین نمی‌توان کرد. زنبیلت را بیار تا پر کنیم!

وقتی که نوبت جشن یلدا می‌رسد، همان آدم‌هایی که بر سر عقیده و شیوهٔ زندگی از هم فاصله دارند، کنار یک سفره می‌نشینند، همان حافظ را می خوانند و به بازگشت یوسف گم گشته به کنعان دل خوش می کنند. با ترانه‌هایی می‌رقصند که آن سوی دیوار هم می‌شناسیم. آنچه را که زندان می‌خواهد از آن ها بگیرد، در رقص و آواز و سفره‌ای مشترک جلوه ای تازه می یابد. یا به قول کیارستمی: «زندگی ادامه دارد!»

این صحنه نیازی به خطابه ندارد. زندگی در برابر زندان ایستاده است؛ نه چون شعاری بزرگ، بلکه در هیئت آدم‌هایی که می‌خواهند شبی را خوش باشند.

در صحنهٔ ای دیگر، زندانیانی که آزاد می‌شوند، وسایلشان را برای دیگران جا می‌گذارند. می‌دانند که این زندان متاسفانه هرگز خالی نمی‌شود. قفسه‌های دستشویی و حمام از خمیردندان و شامپوهای رنگارنگ پر شده است. روی بعضی از آن‌ها با خودکار نوشته‌اند: «به امید آزادی همتون»، «دوستتون دارم رفقا»، «منو فراموش نکنین»، «دلم براتون تنگ می‌شه».[۳] چه یادگارهای کوچکی! چه درخواست بزرگی! در این چند کلمه هم شادی رهایی هست، هم اندوه ترک کردن دیگران، هم اطمینان تلخ از اینکه کسان دیگری خواهند آمد و به این وسایل نیاز خواهند داشت.

می‌توان دربارهٔ جمعیت زندان‌ها، شمار بازداشت‌ها و شیوهٔ ادارهٔ آن‌ها گزارش نوشت. باید هم نوشت. اما گاهی چند کلمه بر بدنهٔ یک شامپو، چیزی را به حافظه می‌سپارد که از همهٔ آمارها و اطلاعیه‌ها جاندارتر است. «منو فراموش نکنین» دیگر فقط خواهش یک زندانی از هم‌بندی‌هایش نیست. خطاب و خطابه‌ای است به خواننده.

صحنهٔ دیگری از «نفس دوم» را هم به یاد دارم: دختر جوانی را نیمه‌شب برای تفهیم اتهام به دادگاه می‌برند. فهرستی بلند از اتهامات پیش رویش می‌گذارند و می‌خواهند امضا کند. دختر می‌پرسد کدام را باید انتخاب کند. قاضی برمی‌آشوبد که «مگر این منوی غذاست که از میانش انتخاب کنی؛ همهٔ این‌ها اتهامات توست!»[۴]

چه صحنهٔ مضحکی؛ و چه مضحکهٔ هولناکی! طنز ماجرا چیزی از ترس آن نمی‌کاهد؛ ترس را در خاطره ماندگارتر می‌کند.

ایلانلو زندان را به صحنه‌ای برای انتقام‌جویی با قلم بدل نمی‌کند. آدم‌ها را با اختلاف‌ها، عادت‌ها، ترس‌ها، مهربانی‌ها و لحظه‌های حقارت و بزرگی‌شان به ما نشان می‌دهد. خواننده فقط از وجود یک بی‌عدالتی باخبر نمی‌شود؛ آدم‌هایی را می‌شناسد که زیر سایهٔ آن زندگی می‌کنند.

ادبیات جای دادگاه را نمی‌گیرد، همان‌طور که دادگاه نمی‌تواند جای ادبیات را بگیرد. عدالت به سند و شاهد نیاز دارد؛ حافظهٔ انسانی اما به چهره و صدا و سرگذشت. ما اگر فقط نام ستمگران را به خاطر بسپاریم و انسان‌هایی را که از آن ستم گذشته‌اند نبینیم، با گذشته چه کرده‌ایم؟ و اگر از خاطراتمان تنها کینه‌ای برای تحویل به نسل بعد بسازیم، چه چیزی به آن نسل آموخته‌ایم؟

«مُشتی آدمیت» سال‌ها پیش تصویر مرا از ویتنام دگرگون کرد. «نفس دوم» نیز می‌تواند برای خواننده چنین کاری بکند؛ با سفرهٔ شب یلدا، با خمیردندان‌ها و شامپوهای به‌جامانده، با دختر جوانی که فقط روسری خود را به باد داده بود، حالا در برابر فهرست اتهاماتی ایستاده بود که معنایشان را هم نمی‌فهمد و سیاهه‌ای که باید امضا می‌کرد تا برای هر یک از آن‌ها جداگانه مجازات شود.

رنج به‌تنهایی حافظهٔ تاریخی نمی‌سازد. ادبیات و هنر می‌توانند آن را به تجربه‌ای انسانی، ماندگار و قابل انتقال بدل کنند. زخم زبان قرار نیست که جای زخم گلوله را بگیرد.

آن‌ها که آزاد می‌شوند روی وسایلشان می‌نویسند: «منو فراموش نکنین». مژگان ایلانلو با نوشتن سرگذشت آنان به این خواهش پاسخی درخور داده است. حالا آن آدم‌ها فقط در خاطرهٔ هم‌بندانشان زندگی نمی‌کنند، به حافظهٔ خوانندگان راه یافته‌اند.

مژگان عزیز! زندانیان این قرن هم تو را فراموش نخواهند کرد!

——————————
یادداشت‌ها:
[۱] مونیکا شوین Abendzeitung ۲۱اکتبر ۲۰۱۳: «Einziger Proviant waren zwei Zitronen»
[۲] دیل از اصطلاح آلمانی «Habituation» (عادت‌پذیری) برای توضیح خو گرفتن به خطر استفاده کرده است.
[۳] عبارت‌های روی وسایل زندانیان بر اساس نقل و یادداشت نویسنده از «نفس دوم» آمده‌اند.
[۴] گفت‌وگوی صحنهٔ تفهیم اتهام.


۲۳ اکتبر ۲۰۲۶



نظر خوانندگان:


☑️ آقای گیلانی عزیز. مقاله بسیار خوبی بود، مخصوصا برای کسانی که می‌خواهند چهره انسان را در زندگی واقعی ببینند. نیز با شما هم‌عقیده‌ام که “ادبیات و هنر می‌توانند به رنجی که در هیاهوی شعار و خشم بی‌چهره شده است، چهره‌ای دوباره بدهند”.
در مورد خانم اینانلو، من خوشوقتی این را داشته‌ام که پای صحبت ایشان بنشینم و فیلمی مستند از او ببینم. همانند شما، من نیز شخصیت، پشتکار و ابتکار او را در بازخلق واقعیت می‌ستایم.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان