برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: جنگ غزه، که پس از حملهٔ تروریستی حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، یکی از مرگبارترین و ویرانگرترین درگیریهای معاصر را رقم زده است: بیش از ۷۰٬۰۰۰ کشته، شمار بیشتری زخمی، و ویرانیای که دههها باقی خواهد ماند. اما در پس آمارها و تصاویر بمبارانها، پرسشی بنیادین مطرح است که کمتر به آن پرداخته میشود: در میدان جنگ، در ذهن و وجدان سربازانی که این جنگ را میجنگند، چه میگذرد؟ مجلهٔ اشپیگل با ده سرباز اسرائیلی گفتگو کرده که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در غزه در عملیات حضور داشتند، از دور پهپاد هدایت میکردند، یا اهدافی را برای بمباران انتخاب میکردند. آنچه در ادامه میآید، گزیدهای از اظهارات آنان است — روایتهایی خام، تکاندهنده و گاه هولناک از درون یکی از بحثبرانگیزترین جنگهای سدهٔ بیستویکم.
تماس با برخی از این سربازان توسط سازمان اسرائیلی «سکوت را بشکنیم» برقرار شده؛ سازمانی که گزارشهای سربازان دربارهٔ تخلفات و جنایات ارتش را گردآوری میکند. اشپیگل تأکید میکند که همهٔ اظهارات را تا حد امکان بررسی کرده، با گزارشهای دیگر و اطلاعات مستقلاً قابلراستیآزمایی مقابله کرده و آنها را معتبر میداند. تقریباً همهٔ سربازان به دلیل ترس از پیامدهای منفی بهصورت ناشناس سخن میگویند. بیشتر آنان از اعزام دوباره به غزه خودداری میکنند — نشانهای از عمق تأثیر روانی آنچه دیده و کردهاند.
روایتهایی که در این متن میخوانید، از چند جهت اهمیت دارند. نخست، آنها صدای خود سربازاناند — نه مقامات نظامی، نه سیاستمداران، نه تحلیلگران. این صداها تصویری از جنگ ارائه میدهند که در گزارشهای رسمی و بیانیههای مطبوعاتی دیده نمیشود. دوم، آنها نشان میدهند که چگونه قواعد شلیک، تعریف «دشمن»، و مرز میان غیرنظامی و رزمنده در میدان جنگ مبهم، سیال و گاه کاملاً دلبخواهی میشود. آنچه در اتاقهای فرماندهی «قاعدهٔ درگیری» نامیده میشود، در میدان جنگ غالباً به «هر کس در سن خدمت نظامی، تروریست است» تقلیل مییابد — و سن خدمت نظامی میتواند از ۱۶ تا ۶۰ سال تفسیر شود.
سوم، این روایتها نشان میدهند که چگونه انتقام، بیحوصلگی، ترس و فشار روانی میتوانند به رفتارهایی بیانجامند که هیچیک از سربازان در آغاز جنگ پیشبینی نمیکرد: آتش زدن خانههای غیرنظامی، استفاده از فلسطینیها بهعنوان «سپر انسانی» یا «پشه»، و کشتن افرادی که هیچ سلاحی در دست نداشتند. یکی از سربازان میگوید: «در نخستین هفتههای جنگ عملاً هیچ قاعدهٔ شلیکی وجود نداشت. واژهٔ “غیرنظامی” به زبان نمیآمد. قاعده این بود: به هر کس که میبینید شلیک کنید.» سرباز دیگری میگوید: «بعد از آن از خودمان هراسیدیم. ما چندین انسان را کشته بودیم. فرماندهمان گفت: “فریب نخورید، آنها غیرنظامی نبودند.” و آدم بهسرعت عادت کرد.»
چهارم، این متن از بُعد انسانی و روانی جنگ نیز پرده برمیدارد: از احساس گناه و سردرگمی سربازانی که پس از جنگ نمیتوانند آنچه دیدهاند را درک کنند، تا سربازانی که بهصراحت میگویند «نمیدانم وظیفهٔ ما در غزه چه بود» یا «بسیاری از این کارها برای ارضای انتقامجویی ما بود، نه فقط دلایل نظامی.» یکی از آنان میگوید: «هنگامی که بار دیگر از خانهای که اشغال کرده بودیم خارج میشدیم، فرماندهٔ ما دستور داد خانه را به آتش بکشند. دلایلی که آورد، بیمعنا بود. من گفتم که نمیخواهم در نابود کردن خانهٔ یک خانوادهٔ فلسطینی مشارکت کنم. روز بعد رفتم.»
در پایان، این متن بیانیهٔ ارتش اسرائیل را نیز در بر میگیرد که در پاسخ به اشپیگل تأکید میکند ارتش تنها علیه اهداف نظامی اقدام میکند، در هیچ زمانی حملهای با برآورد ۳۰۰ کشته را تأیید نکرده، و استفاده از غیرنظامیان بهعنوان سپر انسانی را ممنوع میداند. این بیانیه، همراه با روایتهای سربازان، تصویری چندصدایی از جنگی ارائه میدهد که در آن حقیقت میان روایتهای متناقض گم میشود — و پرسش اخلاقی بنیادینی را پیش میکشد: در جنگی که هیچکس بیگناه نیست، مسئولیت با کیست؟
این گزارش دعوتی است به خواندن روایتهایی که نه برای راحتی خاطر، بلکه برای فهم عمیقتر یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ معاصر نوشته شدهاند. این روایتها صدای وجدان سربازانی است که جنگ را از نزدیک دیدهاند — و اکنون، با فاصلهای که زمان و تأمل فراهم کرده، میکوشند آنچه را دیدهاند، بگویند.

جنگ غزه: بیش از ۷۰٬۰۰۰ کشته، شمار بیشتری زخمی، ویرانی بیپایان: اینجا سربازان اسرائیلی از احساس انتقام، دستورهای شلیک و «خسارات ناخواسته و جانبی» میگویند.
اشپیگل با ده اسرائیلی گفتگو کرده که پس از حملهٔ تروریستی حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در غزه در عملیات بودند، از دور پهپاد هدایت میکردند یا اهدافی را برای بمباران انتخاب میکردند. بخشی از اظهارات آنان در اینجا مستند شده و گزیدهٔ کامل در SPIEGEL.de منتشر میشود.
تماس با برخی سربازان توسط سازمان اسرائیلی «سکوت را بشکنیم» (Breaking the Silence) برقرار شد؛ سازمانی که گزارشهای سربازان دربارهٔ تخلفات و جنایات ارتش را گردآوری میکند. اشپیگل همهٔ اظهارات را تا حد امکان بررسی کرده، با گزارشهای دیگر و اطلاعات مستقلاً قابلراستیآزمایی مقابله کرده و آنها را معتبر میداند. تقریباً همهٔ سربازان به دلیل ترس از پیامدهای منفی بهصورت ناشناس سخن میگویند. بیشتر آنان از اعزام دوباره به غزه خودداری میکنند؛ یکی از آنان چند هفته پیش در آنجا بوده است. در غزه از یک سال پیش آتشبس برقرار است، اما ارتش اسرائیل هنوز حدود دو سوم این منطقه را اشغال کرده و بهطور منظم اهدافی را هدف قرار میدهد.
داوید از اکتبر ۲۰۲۳ بهعنوان پیادهنظام چندین بار در مرکز نوار غزه و در شهر خان یونس در عملیات بود.
از همان آغاز میدانستم این جنگِ بد و دشواری خواهد بود. اما نمیتوانستم تصور کنم چقدر بد. فکر میکردم حداکثر یک ماه. تصور اینکه این جنگ سالها طول بکشد برای من غیرممکن بود. و بدتر از همه، این حجم از ویرانی. از دید یک سرباز منفرد، حتی منطقی به نظر میرسد وقتی می بیند که یک ساختمان بلندترین ساختمان در بخش ماست. آن گاه به این فکر می افتد که ویرانش میکنیم، چون میتواند تهدیدی باشد. اما آنگاه ساختمان بلندترین بعدی، بلندترین ساختمان میشود، و اینگونه ادامه مییابد تا همهچیز ویران شود.
هنگامی که در ۲۰۲۵ به غزه بازگشتم، کیلومترها چیزی جز آوار نبود. بهطور رسمی، هدف ایجاد یک «منطقهٔ حائل» بود. اما یک بار شنیدم افسران عالیرتبه میگفتند: اعراب باید مجازات شوند. آنها باید بفهمند که ما زمین بیشتری از آنان میگیریم. هنگامی که از خانههای غیرنظامی بهعنوان پایگاه استفاده میکردیم، در هنگام عقبنشینی اغلب دستور میگرفتیم که خانه را به آتش بکشیم. این کار ساختمان را کاملاً ویران نمیکرد، بلکه آن را غیرقابلسکونت میساخت. ما میفهمیدیم که هدف جلوگیری از بازگشت ساکنان است.
واحد من از اسرائیلیهای نسبتاً تحصیلکرده و سکولار تشکیل شده بود. اما هرچه جنگ طولانیتر میشد، شمار کمتری از آنان میخواستند خدمت ذخیرهٔ خود را انجام دهند. در عوض، هر روز بیشتر افراطیهای مسیحایی یهودی گرا (messianische Extremisten) میآمدند؛ برای آنان این اعزام یک «میتزوا» (Mizwa)، یعنی یک وظیفهٔ دینی است. در دومین اعزامم، بسیاری از آنان در واحد من بودند و چیزهایی میگفتند مانند: ما باید همهٔ اعراب را حذف کنیم، باید شهرک بسازیم، غزه را از میان خواهیم برد.

حملهٔ اسرائیل به غزه در ژوئیه: ضربهها در آتشبس نیز ادامه مییابد
بهمحض آنکه منطقهای تخلیه میشد، بهطور رسمی دیگر هیچ غیرنظامیای در آنجا نبود. هر کس هنوز آنجا بود، باید در فعالیتهای تروریستی دخیل میبود. آنگاه آزادانهترین قواعد شلیک حاکم میشد. در برخی واحدها گفته میشد: به هر کس که میبینید شلیک کنید. فرماندهٔ ما اینگونه نبود، او میگفت: به زنان و کودکان شلیک نکنید، اما به مردان در سن خدمت نظامی شلیک کنید تا آنان را بکشید. بارها گفته میشد: یادتان باشد، هر کس میتواند یک دیدهبان دشمن باشد، هر کس میتواند یک قاصد باشد، هر کس میتواند در این جنگ دخیل باشد؛ تاکتیک حماس همین است. و این راست هم هست، ما بارها انبارهای سلاح در خانهها یافتیم و طبیعتاً آنان با یونیفرم نمیجنگند.
قواعد شلیک روشن تنها برای جلوگیری از تیراندازی به نیروهای خودی وجود داشت. نه برای محافظت از مردم غزه.
یک بار با چند سرباز دیگر در تاریکی گشت میزدیم. ناگهان صداهایی شنیدیم و پناه گرفتیم.
سپس دو مرد را روی دوچرخه دیدیم، شاید۲۵ متر دورتر، و به آنان آتش گشودیم. آنان مسلح نبودند. کمی دورتر، دو مرد کامیونی را بار میزدند؛ به آنها نیز شلیک کردیم. آنها دور شدند؛ نمیدانم زنده ماندند یا نه. و سپس دو مرد دیگر آنجا میدویدند، به آنها هم شلیک کردیم. پس از آن، از خودمان هراسیدیم. ما چندین انسان را کشته بودیم.
فرماندهمان سپس کار ما را به نوعی توجیه کرد. او گفت: «فریب نخورید، آنها غیرنظامی نبودند؛ آنها افراد حماس بودند که خود را بهعنوان غیرنظامی جا زده بودند. این یک منطقهٔ تخلیهشده است. آنان اینجا هیچ کاری ندارند. اگر اینجا هستند، به این دلیل است که در ترور دخیلاند.» همین. و آدم بهسرعت به شرایط عادت می کرد. بار اول شاید گیج میشدی؛ بار بعد، بعدش سیگاری روشن میکردی، به پدرت زنگ میزدی و میگفتی: «یکی دیگر را هم زدم.»
واحد من بسیاری از مردان غیرمسلح را کشت. صرفاً چون آنان مردانی در سن خدمت نظامی بودند که در بخش ما حضور داشتند. ما غالباً از کمین شلیک میکردیم. صبح زود راه میافتادی، در پناه تاریکی، با دستگاه دید در شب، به جایی میرفتی، موضع میگرفتی. و سپس اساساً به هر کس که میگذشت شلیک میکردی. ما هیچ چیزی دربارهٔ حقوق بینالملل نمیدانستیم. وقتی بهعنوان سرباز آنجا هستی، به آن فکر نمیکنی. فقط همراهی میکنی.
یائیر (Yair)، اواخر دههٔ بیست، خلبان پهپاد است. او در ۸ اکتبر ۲۰۲۳ فراخوانده شد و در واحدی خدمت کرد که تحرکات نیروها را نظارت و حملات را اجرا میکرد.
پس از ۷ اکتبر، ما بر پایهٔ قواعد حملهٔ گستردهشده عمل میکردیم که بر اساس آن، هر کس که دشمن باشد میتواند هدف حمله قرار گیرد. تعریف دشمن؟ هر کس که بهنحوی در حماس، جهاد اسلامی یا دیگر سازمانهای تروریستی شاغل باشد. مهم نبود این دشمن در آن لحظه چه میکرد، خواب بود یا قدم میزد. برای تلفات غیرنظامی انتظاری در یک حمله، که آن را با سرواژهٔ عبری «نازا» (Naza) توصیف میکردیم، نیز مقولههایی وجود داشت. حداقل: فقط خود هدف. سطح یک: تا ۵ کشته. سطح دو: تا ۱۰. سطح سه: تا ۲۰. اینها شمار تلفات انتظاری برای ما خلبانان پهپاد بود؛ برای جتهای جنگی اعداد کاملاً متفاوتی به دست میآمد. در جنگهای پیشین، غیرنظامیان کشتهشده اساساً باید اجتناب میشدند. در غزه ماجرا متفاوت بود. فرماندهی ارتش تنها پس از بیش از یک سال اقدامهایی برای بهحداقلرساندن خسارات جانبی، یعنی شمار غیرنظامیان کشتهشده، انجام داد.
یک موشک پهپاد قدرت آتش محدودی دارد. با آن نمیتوان بسیاری را یکجا کشت، مگر آنکه بسیار نزدیک هم ایستاده باشند. ما میکوشیدیم از تلفات غیرنظامی اجتناب کنیم. اما بر صفحههایمان تنها تصاویر سیاهوسفید نامشخصی میدیدیم، بنابراین دشوار بود که بهروشنی تشخیص دهیم آیاکسی رفتار مشکوکی دارد یا نه. ما غالباً به تیپهای میدانی وابسته بودیم. یک نمونه: فردی مشکوک میشد، یعنی هدف، چون از خانهای بیرون میآمد که اطلاعات میدانست در آن یک جنگجوی دشمن زندگی میکند. حال آنکه این وضعیت در یک سوم یا حتی نیمی از همهٔ خانههای غزه صادق بود؛ پس این نیز به عهدهٔ ما بود که بگوییم: بگذارید اول صبر کنیم ببینیم این فرد چه میکند، پیش از آنکه حمله را اجرا کنیم.
از وظایف ما این بود که پیش از تقریباً هر حملهٔ هوایی بزرگ به یک ساختمان، محیط اطراف را اسکن کنیم، چون در آن صورت معمولاً بمبهای بسیار بزرگی به کار میرفت. در ارتش به این کار «پاکسازی هدف» میگویند. همیشه بستگی داشت که «مشتری» ما چه کسی باشد، یعنی کدام تیپ، کدام واحد از خدمات ما استفاده میکند. اگر پیادهنظام بود، باید محیط اطراف نیروها را برای دشمنان بالقوه اسکن میکردیم. اگر فردی تا ۳۰۰ متری سربازان ما نزدیک میشد، باید حمله میکردیم. در فاصلهٔ کمتر، با حملهمان او را به خطر میانداختیم. همیشه باید یک منطقهٔ حائل کافی وجود میداشت. غالباً بسیار محل تردید بود که آیا افرادی که نزدیک میشوند واقعاً نیات خصمانه دارند. اغلب میان سه عضو واحد ما بحثهایی درمیگرفت.

سربازان اسرائیلی، در پسزمینه شمال غزه: ویرانی سیستماتیک
غالباً تصمیم به فرماندهٔ مربوطه بستگی داشت. در میان آنان کسانی نیز بودند که بسیار ماشهچکان و علاقمند به شلیک بودند. پیش از هر حمله باید با «سلول ضربت» بهاصطلاح هماهنگ میشدیم؛ یک مرکز ارتباطی که هر بار باید مجوز حمله را صادر کند. صدور مجوز معمولاً در عرض ثانیهها انجام میشد. ما هرگز تیر هشدار شلیک نکردیم. اینکه گفته شده همیشه یک حقوقدان حملهای را تأیید میکند، چنانکه ارتش ادعا میکند، خیر نمیتوانم این را تأیید کنم؛ من حتی یک بار هم چنین چیزی ندیدم.
یووال گرین(Yuval Green)، ۲۸ ساله، بهعنوان نیروی ذخیره از اواخر نوامبر ۲۰۲۳ تا ژانویه ۲۰۲۴ حدود ۵۰ روز در خان یونس مستقر بود. او همراه با سربازان دیگر نامهای عمومی علیه اعزام به غزه نوشت و از خدمت ذخیرهٔ بیشتر خودداری میکند.
یک بار عزرا یاخین (Ezra Yachin) به واحد ما آمد. او عضو سازمان تروریستی یهودی «لِحی» (Lehi Terrororganisation) بود و در کشتار دیریاسین مشارکت داشت (در آن کشتار در ۱۹۴۸ بیش از ۱۰۰ روستایی فلسطینی کشته شدند — توضیح سردبیر). او از آن کشتار گفت — و هیچکس ناراحت نشد. فکر میکنم این نشان میدهد چه فضایی حاکم بود. فرماندهٔ ما نیز زبانش را نگه نداشت. او چیزهایی میگفت مانند: «این بار رحم نخواهیم کرد. اگر کودکی به خانهای برود که تروریستی در آن است، باید او را همراه با آن کودک بکشیم.» این دیوانگی بود. اما چنین چیزهایی مدام گفته میشد. و بازتابدهندهٔ آن بود که همه چگونه میاندیشیدند. فرمانده نمیگفت: به هر کس که میخواهید شلیک کنید. او عمداً مبهم میماند — بهشکلی که اجازه میداد بهسادگی فلسطینیها را کشت.
جوخهٔ ما در طول مدت حضورم در غزه دو انسان را کشت؛ آنان چند صد متر دورتر بودند و سربازانی که نگهبانی میدادند آنان را مشکوک یافتند. نمیدانم چه شد. شاید تروریست بودند، شاید نه. همهچیز بهعنوان تهدید تلقی میشد. این نیز بیمنطق نبود. کشتن کسی تصمیم ایمنتری بود. تا امروز نمیدانم وظیفهٔ ما در غزه چه بود. البته ما زیرساختهایی نیزیافتیم که با ترور مرتبط بود، تونلها و مهمات. اما بسیاری از خانهها را بهسادگی ویران کردیم. بسیاری از این کارها برای ارضای انتقامجویی ما بود، نه فقط دلایل نظامی. هنگامی که بار دیگر از خانهای که اشغال کرده بودیم و یک هفته در آن مانده بودیم خارج میشدیم، فرماندهٔ ما دستور داد خانه را به آتش بکشند. دلایلی که برای این کار آورد، بیمعنا بود. من گفتم که نمیخواهم در نابود کردن خانهٔ یک خانوادهٔ فلسطینی مشارکت کنم. روز بعد رفتم.
یاکوف، اواسط دههٔ چهل، پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ داوطلبانه برای اعزام ثبتنام کرد. در مجموع حدود ۲۵۰ روز در غزه بود.
دستور ما این بود که دو سوم روستای خِربِت خُصه (Chirbet Chusaa) را با خاک یکسان کنیم تا یک «منطقهٔ امنیتی» حدود یک کیلومتری ایجاد شود. هر بار که حدود یک دوجین خانه را با مینهای زمینی بسیار قدیمی منفجر میکردیم، کسی از بیسیم سخنرانی میکرد، چنانکه همه میشنیدند. در گردان من کسانی بودند که در ۷ اکتبر برادر یا دوستدختر خود را از دست داده بودند. آنان میگفتند که این خانهها به یاد آن کشتهشدگان منفجر میشوند. تمام بخش هورا میکشید. به نظر میرسید که ما خانهها را نه فقط به دلایل نظامی منفجر میکنیم. بلکه برای انتقامگیری.
پس از آن در کریدور بهاصطلاح «نِزاریم» (Nezarim-Korridor) در عملیات بودم. به ما گفته شد که بیش از ۵۰٬۰۰۰ نفر در آنجا زندگی میکردند. اما دیگر حتی نمیشد پی خانهها را تشخیص داد. این منظره مرا بهشدت آشفته کرد. این آن نوع ویرانی نبود که در خلال نبرد پدید میآید. این نابودی سیستماتیک بود. در اصل، از دست دادن جان انسانها باید بدترین چیز میبود. اما این ویرانی مرا بیشتر از همه تکان داد. این ویرانی دههها باقی خواهد ماند.
در نزاریم کاری برای انجام دادن نبود. هیچ درگیری، هیچ حملهای از سوی حماس نبود. و هنگامی که سربازان کاری برای انجام دادن ندارند، خطر از دست رفتن روحیه بیشترین حد است. تیپ من در طول بیش از ۸۰ روزی که آنجا بودیم،۱۶۰ تا ۱۷۰ انسان را کشت. تنها دربارهٔ یک مرد گمان میرفت که سلاح حمل میکند. هیچکس سلاح را ندید، شب بود، و او چیزی همراه داشت که میتوانست بهعنوان سلاح تفسیر شود. او حدود ۵۰۰ متر شمال کریدور کشته شد، پس تهدید مستقیمی نبود — و ما هرگز جسدش را بررسی نکردیم. اما نه فقط او، بلکه همهٔ این کشتهشدگان بهعنوان تروریست گزارش شدند.
آدم میتواند بهسرعت مشکوک شود. نمونهای که خود شاهدش بودم: سه نفر در امتداد جاده راه میرفتند — حدود ۱۵۰ متر دورتر از مرز کریدور، در قلمرو خودشان. کسی آنان را دید و اعتقادش بر این بود که آنان در آرایش نظامی حرکت میکنند: دو نفر جلو، یکی عقب. ما نمیدانستیم آیا آنان اصلاً یکدیگر را میشناسند. سپس گفتگویی از بیسیم درگرفت. کسی که تهدید احتمالی را کشف کرده بود پرسید: «تو چه فکر میکنی؟» کسی ارزیابی خود را بیان کرد. خلبان پهپاد که نزدیک تلآویو نشسته بود گفت: «بله، به نظر میرسد که در آرایش نظامی حرکت میکنند.» سپس فرمانده از بیسیم اعلام کرد: «آیا افراد مشکوکی در بخش هستند؟» پاسخ: «بله، افراد مشکوکی وجود دارند.»
اجازه دهید لحظهای به زبان عبری تغییر مسیر بدهیم: مردم «اناشیم» (Anaschim) نامیده میشوند. جنگجویان حماس «ملوخلاخیم» (Meluchlachim) نامیده میشوند، یعنی «کثیف». پس اولی گفت: «من سه اناشیم میبینم»، سه انسان. نزد فرمانده، آنان پیشتر «ملوخلاخیم» بودند. آنان از انسان به افراد حماس ارتقا یافتند، یا بسته به اینکه چگونه بنگرید، تنزل یافتند. دیگر هیچ تردیدی نبود. چرا کسی که تروریست نیست باید در کنار دو انسان دیگر راه برود؟ در زندگی واقعی چنین چیزی هرگز رخ نمیدهد، نه؟ پس آنان باید تروریست باشند. فرمانده دستور داد آنان را بکشند. یک پهپاد موشکی شلیک کرد، و آنان از میان رفتند.
در نزاریم رویداد دیگری نیز بود که نمیتوانم فراموش کنم: یک صبح در پست فرماندهی نشسته بودم، خورشید تازه طلوع میکرد. کسی گزارش داد که روی پشتبام ساختمانی یک دیدهبان حماس است. پهپادی به آنجا فرستاده شد، خلبان گفت: «این شخص دارد لباس های شسته شده را آویزان می کند.» یک افسر در پاسخ گفت: «مردان فلسطینی لباس نمیآویزند. او باید دیدهبان باشد.» خلبان پهپاد دوباره گفت: «نه، او پشت به ما ایستاده و لباس میآویزد.» سپس افسر دستهٔ تانک، که بخشی از یگان رزمی ما بود، گفت: «من راه باز دارم. میتوانم شلیک کنم؟» فرمانده پرسید: «میتوانی دیدهبان را ببینی؟» حالا دیگر او قطعاً یک دیدهبان بود، یک «تاتزپیتان» (Tatzpitan). فرمانده دستور شلیک داد.

عکسی در موبایل سرباز گرین (Green) از غزه: «نمیدانم چه اتفاقی افتاد»
حدود۲۰ دقیقه بعد، آمبولانسها با سرعت به سوی آن ساختمان رفتند و شروع کردند به انتقال مجروحان و کشتهشدگان. کمی بعد، در یک وبسایت خبری اسرائیلی خبری دیدم: فلسطینیها ادعا میکنند دوازده عضو یک خانواده کشته شدهاند. همیشه همینطور است: ادعا میکنند. و من فکر کردم: این کار ما بود.
تومر (Tomer) بهعنوان معاون فرماندهٔ گروهان بیش از ۳۵۰ روز در غزه بود، میان دسامبر ۲۰۲۳ و سپتامبر ۲۰۲۶.
من خودم در طول تمام حدود ۳۵۰ روزم در غزه هیچ تروریستی ندیدم، حداکثر در پایان، از آن فاصله دور. حتی یک بار هم به سوی من شلیک نشد. اما سربازانی از گروهان من مورد حمله قرار گرفتند، تلفاتی بر اثر مواد منفجره و سلاحهای ضدتانک رخ داد. حتی اگر به من چیزی نگذشت، من نیز همچون همه در احساس تهدید دائمی زندگی میکردم. هیچ بیگناهی در غزه وجود ندارد، همه از حماس حمایت میکردند، آن را انتخاب کرده بودند و کشتار ۷ اکتبر را جشن گرفته بودند — این دیدگاه بسیار واضح بود.
قواعد شلیک ما روشن بود: یک فرد مسلح که از خط مرزی بگذرد، کشته میشود. دربارهٔ یک فرد غیرمسلح باید تیر هشدار شلیک میشد، یا باید با آتش مسلسل از او دور میشد. اما غالباً دشوار بود تصمیم گرفت چه کسی تهدید است — و چه کسی نه. یک بار در رفح پیرزنی دیدیم، او پارچهای سفید به عصایش بسته بود. ما فرض کرده بودیم که این منطقه خالی از سکنه است. میان سربازانم بحثی درگرفت: شاید این یک تله است؟ من تصمیم گرفتم که او خطری نیست و باید به او آب بدهیم. هوا گرم بود. من از تانک پیاده نشدم، بلکه از سربازی خواستم که بطری را به آن زن بدهد. او گفت: «چه؟ نه، به هیچ وجه!» و بطری را دور انداخت. بعدها من خودم به او آب دادم، فرماندهٔ گردان آمد، و او به سازمان اطلاعات داخلی شین بت تحویل داده شد.
در رفح تنها وظیفهٔ ما ویران کردن خانهها بود. آنچه در آغاز تنها در منطقهٔ مرزی انجام میدادیم، اکنون در سراسر رفح انجام میدادیم. به ما توضیح داده شد که هدف نابودی زیرساخت تروریستی است — و هر خانهای زیرساخت دشمن است. علاوه بر این، قرار بود محورهایی از میان منطقه کشیده شود تا کنترل آن آسانتر شود. ممکن است که من با کاری که کردم به آوارگی جمعیت کمک کرده باشم. با این حال، ترجیح میدادم کسی باشم که تصمیم میگیرد. اگر من آنجا نباشم، کس دیگری هست. شاید او مهربان و مسئولیتپذیر باشد. شاید هم نه.
برای اسرائیل، تأمین خط واقعی مرز در شمال غزه بود. به ما گفته شد: اگر میخواهید فراتر از «خط زرد» شلیک کنید، باید مورد تهدید قرار گرفته باشید. این در واقع به آدم میگفت که چگونه باید موقعیتی را سازماندهی کند تا شلیک را توجیه کند. فقط باید میتوانستی بگویی: من مورد تهدید قرار گرفتم.
شائول، اوایل دههٔ سی، نیروی ذخیره در واحد پزشکی یک تیپ بزرگ بود. او سه بار بهر غزه اعزام شد.
خدمت در غزه یعنی دائماً میان دو حد نهایی رفتوآمد کردن: آدم باید همیشه آماده باشد که کار شروع شود. من گاهی به بیسیم واحدهای دیگر گوش میدادم تا بتوانم بیدرنگ واکنش نشان دهم. ارتباطات عمومی سنجیده و منضبط بود؛ گفتگوها و رفتار سربازان تا حدی کمتر. از جمله آتشزدنها: رویهٔ اعلامشده این بود که ما تنها خانههایی را آتش بزنیم که در آنها اردو زده بودیم، تا اطلاعاتی برای دشمن باقی نگذاریم. اما سربازان خانهها را بهسادگی آتش میزدند، از ترکیبی از بیحوصلگی و انتقام.
فرماندهٔ ما در اجرای قواعد شلیک سختگیر بود: ما باید تنها زمانی شلیک میکردیم که تروریستها را میدیدیم، نهکمتر از همه برای جلوگیری از موارد «آتش خودی». من چند بار شاهد بودم که با این حال چنین چیزی رخ داد. یک بار به خانهای شلیک شد که در آن لحظه سربازی در آن استراحت میکرد. او مرد. سرباز دیگری با گلولهای به سرش اصابت کرد. او نیز مرد. بار دیگر سربازان به ساختمانی شلیک کردند که در آن یک خانوادهٔ فلسطینی بود. شاید آنان نیز بمبی کار گذاشته بودند. میان مجروحان زنان، نوجوانان و سالخوردگان بودند. بحثهایی درگرفت که آیا باید به آنان کمک کنیم. پزشکان سرسخت بودند، آنان کاری کردند که این اتفاق بیفتد.
یک بار گروهی از حدود ۵۰ مرد فلسطینی را دیدم، با تخمین سنی میان۱۵ تا ۴۰ سال، بر روی یک تریلر کامیون باز. چشمانشان بسته بود، دستانشان با بستهای کابل به پشتشان بسته شده بود. آنان را برای بازجویی میبردند. سربازی به عربی بر آنان فریاد میزد و آنان را هُل میداد.
هنگامی که در رفح خدمت میکردم، شاهد استفاده از سپرهای انسانی بودم؛ به آنان «پشهها» میگفتند. مردان جوان فلسطینی، بیشتر تنها با کفش و زیرپوش، با چشمان بسته و دستان بسته. در خانههایی که بهعنوان پایگاه ما خدمت میکردند، آنان را دائماً با موسیقی رادیو بمباران صوتی میکردند تا چیزی نشنوند. آنان را به تونلها و خانهها جلوتر از بقیه میفرستادند؛ در عملیاتشان باید یونیفرم نظامی اسرائیلی و دوربینهای گوپرو میپوشیدند. دستورهایشان را از اعضای یک واحد ویژه میگرفتند که عربی صحبت میکردند. نمیتوانم به یاد بیاورم که کسی در ارتش از این امر شکایت کرده باشد.
عومری (Omri)، اواسط دههٔ بیست، در اطلاعات نظامی از جمله مسئول ردیابی اعضای مشخصی از حماس بود.
من در خدمت بودم که در اواخر اکتبر ۲۰۲۳ ابراهیم بیاری، فرماندهٔ گردان حماس در جبالیا کشته شد. ارتش میدانست که او در تونلی زیر اردوگاه پناهندگان است، اما محل دقیقش را نمیدانست، بنابراین ناچار شد چندین ساختمان بزرگ را ویران کند. من درک نمیکردم چرا کشتن این تعداد غیرنظامی پذیرفته شد، هرچند او شخصیت مرکزی حماس نبود. (به گفتهٔ سازمان ایروارز (Airwars) [سازمان مستقل ناظر بر تلفات غیر نظامیان در حملات نظامی]، دستکم ۱۲۶ نفر کشته شدند — توضیح سردبیر.) ۷ اکتبر تنها سه هفته پیش بود، مردم هنوز در حالت انتقام بودند. من چندین بار از شمار در حد انتظار تلفات غیرنظامی بیش از ۱۰۰ در یک حمله شنیدم.
ایتای (Itay) خدمت نظام وظیفهٔ خود را در یک واحد پیادهنظام انجام داد. پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، با وقفههایی حدود یک سال در شمال نوار غزه بود.
ما در نخستین ماه جنگ به غزه رسیدیم — و به دلایل بسیاری میترسیدیم. از یک سو تقریباً تجربه نداشتیم، از سوی دیگر در ۷ اکتبر در کیبوتزها جنگیده بودیم و دیده بودیم حماس چه تواناییای دارد. ما دوستانی را از دست داده بودیم. هنگامی که به غزه رفتیم، تنش شدید بود. بنابراین نیروی آتش و مهمات بسیاری به کار بردیم. ما به هیچ خانهای وارد نمیشدیم مگر پس از آنکه به آن شلیک شده بود. علاوه بر این، نارنجک میانداختیم، با گلولهٔ تانک و مسلسل شلیک میکردیم.
در نخستین هفتههای جنگ عملاً هیچ قاعدهٔ شلیکی وجود نداشت. واژهٔ «غیرنظامی» به زبان نمیآمد. قاعده این بود: به هر کس که میبینید شلیک کنید. دستکم در محدودهٔ بخش خودمان. این امر تنها پس از آن تغییر کرد که سربازان در دسامبر ۲۰۲۳ [به اشتباه] سه گروگان اسرائیلی را به ضرب گلوله کشتند، با آنکه آنان پرچم سفید حمل میکردند. اما قواعد جدید نیز بیشتر توصیه بودند تا دستور. یک چیز در طول تمام جنگ تغییر نکرد: هر مرد در سن خدمت نظامی بهعنوان تروریست طبقهبندی میشد، و محدوده سنی افرادی که واجد خدمت نظامی بودند بسیار گسترده در نظر گرفته میشد. این میتوانست بین۱۶ تا ۶۰ سال معنا دهد، اما کمتر یا بیشتر از آن نیز.
فضای عمومی این بود: اینجا منطقهٔ جنگی است، ما به فلسطینیها دستور دادهایم که آن را ترک کنند، پس هر کس که بماند هدف مشروعی است. فرماندهٔ ما میگفت دیگر هیچ غیرنظامی در بخش ما وجود ندارد، و ما این را باور کردیم. هر بار که سربازی از واحد من کسی را میکشت، او را بهعنوان تروریست به حساب میآوردیم، هرچند پس از آن جسد را بیشتر اوقات بررسی نمیکردیم. ما بسیاری از فلسطینیها را کشتیم. فکر میکنم بیشترشان غیرمسلح بودند. کودکان در واحد من هرگز عمداً هدف قرار نگرفتند. آنان بیشتر تصادفاً تیر خوردند، چون سربازی آنان را یک مرد پنداشته بود.
یک بار فرماندهٔ ما توضیح داد که اگر اکثریت بزرگی از جمعیت غیرنظامی از منطقهای تخلیه شده باشد، میتوان در آن منطقه چنان عملیات کرد که گویی در بیابان علیه ارتش مصر میجنگید. امروز بهتر میدانم، اما آن زمان این برایم درست به نظر میرسید. ما فکر میکردیم کشتن هر مرد در سن خدمت نظامی اشکالی ندارد. این تا حدی نیز به این دلیل بود که ما از ۷ اکتبر آسیب روانی دیده بودیم. چند ماه طول کشید تا توانستم این را درک کنم. بسیاری چیزها از همان آغاز آنجا بود، اما من بهسادگی نمیتوانستم آن را ببینم. دستکم استفاده از فلسطینیها بهعنوان سپر انسانی، پیش چشمم آورد که شیوهٔ جنگیدن ما نادرست است.
ما «پشهٔ» خود را بهجای سگهایی که پیشتر به کار میبردیم گرفتیم. بسیاری از آن حیوانات در ماههای نخست مردند. ما از آن فلسطینی همانگونه استفاده کردیم که از سگها: او باید پیش از ما وارد ساختمانها میشد تا در صورت کمین یا بمب کارگذاشتهشده، او هدف قرار گیرد — و نه ما. ما او را وامیداشتیم کمدها را باز کند و تشکها را بلند کند. همهٔ سربازان با او خوب رفتار نمیکردند. هنگامی که اعزام ما به پایان خود نزدیک میشد، به او گفتیم که میتواند برود. نمیدانم پس از آن چه بر سرش آمد. ممکن است که او دوباره بهعنوان «پشه» به کار گرفته شده باشد. اما ممکن است که تیرباران هم شده باشد.
دفتر مطبوعاتی ارتش در پاسخ به درخواست اشپیگل دربارهٔ این اتهامات در بیانیهای گفت که ارتش تنها علیه اهداف نظامی اقدام میکند و «در شرایط موجود اقدامات عملی ممکن» را با هدف «بهحداقلرساندن هرچه بیشتر آسیبهای ناخواسته به غیرنظامیان و اشیای غیرنظامی» انجام میدهد. ارتش در هیچ زمانی از جنگ، حملهای را که در آن از ۳۰۰ کشته یا مقیاسی مشابه برآورد شده باشد، انجام نداده یا تأیید نکرده است. افراد تنها به این دلیل که در سن خدمت نظامی هستند هدف قرار نمیگیرند؛ کسی که در منطقهای تخلیهشده باقی بماند «بهطور خودکار» بهعنوان تروریست طبقهبندی نمیشود. استفاده از غیرنظامیان بهعنوان سپر انسانی بر پایهٔ قواعد ارتش ممنوع است.
ضبطشده توسط آوی بولوتینسکی (Avi Bolotinsky)،یولیانه فون میتلاشتات (Juliane von Mittelstaedt)، توره شرودر (Thore Schröder)