نقدی بر خلط منافع ملی، بقای جمهوری اسلامی و منطق جنگ فرسایشی
مقاله مبنا: Iran’s Theory of Victory، منتشرشده در نشریه فارن افرز
مقدمه: چه کسی پیروز میشود و چه چیزی پیروزی محسوب میشود؟
مقاله «نظریه پیروزی ایران» میکوشد منطق راهبردی جمهوری اسلامی در مواجهه با ایالات متحده را توضیح دهد. استدلال محوری نویسندگان این است که تهران، حتی در شرایطی که از نظر نظامی و اقتصادی متحمل خسارات سنگین شده است، همچنان میتواند با افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا، ایجاد اختلال در بازار انرژی و تهدید امنیت پایگاههای نظامی این کشور در منطقه، موازنه سیاسی جنگ را تغییر دهد. بر این اساس، پیروزی ایران لزوماً به معنای شکست نظامی آمریکا نیست، بلکه میتواند در وادارکردن واشنگتن به عقبنشینی راهبردی و پذیرش جایگاه منطقهای تهران تحقق یابد.
این تحلیل، از حیث تفکیک پیروزی نظامی از پیروزی سیاسی، واجد اهمیت است؛ اما از منظر یک رویکرد گذارطلبانه، با پرسشی بنیادین مواجه میشود: آیا میتوان راهبرد بقای جمهوری اسلامی را با راهبرد پیروزی ایران یکسان گرفت؟
مسئله اصلی نه انکار توانایی جمهوری اسلامی برای مقاومت در برابر فشار خارجی است و نه نادیدهگرفتن مخاطرات مداخله نظامی آمریکا. مسئله این است که مقاله، با تمرکز بر منطق تصمیمگیری حکومت، کمتر به این پرسش میپردازد که هزینههای این راهبرد برای جامعه ایران چیست، چه نسبتی میان بقای نظام سیاسی و منافع ملی وجود دارد و آیا افزایش قدرت چانهزنی حکومت الزاماً به افزایش آزادی، امنیت و رفاه شهروندان ایرانی منجر میشود؟
از منظر گذارطلبانه، این خلأ صرفاً یک غفلت اخلاقی نیست؛ بلکه محدودیتی تحلیلی است که ممکن است ما را به اشتباه گرفتن بقای یک نظم سیاسی با موفقیت یک کشور سوق دهد.
۱. نقد نخست: خلط بقای جمهوری اسلامی با پیروزی ایران
مهمترین مسئله مقاله، نه در توصیف توانایی ایران برای مقاومت، بلکه در تعریف ضمنی ایران بهمثابه یک کنشگر سیاسی یکپارچه نهفته است. در تحلیل روابط بینالملل، دولتها غالباً بهعنوان کنشگرانی با منافع مشخص و نسبتاً یکپارچه بررسی میشوند. این سادهسازی برای فهم رقابتهای بینالمللی مفید است، اما هنگامی که موضوع، حکومتی اقتدارگرا با جامعهای متکثر و دارای تعارضات سیاسی عمیق باشد، میتواند گمراهکننده شود.
ایران یک کشور است؛ جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی؛ و جامعه ایران مجموعهای از گروهها، طبقات، نسلها و گرایشهای سیاسی متنوع.
این سه واقعیت را نمیتوان بدون استدلال به یکدیگر فروکاست. ممکن است حکومت در جنگی خارجی از فروپاشی جلوگیری کند، اما جامعه با کاهش رفاه، گسترش فقر، محدودشدن آزادیهای سیاسی و افزایش ناامنی مواجه شود. همچنین ممکن است حکومت در مذاکرات بینالمللی امتیازاتی به دست آورد، بیآنکه این امتیازات به بهبود وضعیت حقوقی و سیاسی شهروندان بینجامند.
بنابراین، اگر هدف راهبردی جمهوری اسلامی افزایش قدرت چانهزنی خود در برابر آمریکا باشد، موفقیت در این هدف را نمیتوان خودبهخود پیروزی ملی دانست.
برای ارزیابی ادعای پیروزی باید پرسید:
- آیا امنیت شهروندان ایرانی افزایش یافته است؟
- آیا هزینههای اقتصادی و انسانی جنگ با دستاوردهای سیاسی آن تناسب دارد؟
- آیا قدرت دولت در خدمت حفاظت از جامعه قرار گرفته یا جامعه به منبع تأمین هزینههای بقای دولت تبدیل شده است؟
- آیا نتیجه جنگ، امکان گشایش سیاسی و گذار به نظمی آزادتر را افزایش میدهد یا به تثبیت ساختارهای اقتدارگرا میانجامد؟
این پرسشها به معنای نادیدهگرفتن امنیت ملی نیستند؛ بلکه تلاشی برای بازگرداندن جامعه به مرکز مفهوم امنیت ملیاند.
از منظر گذارطلبانه، پیروزی ایران زمانی معنا پیدا میکند که بقای کشور و امنیت شهروندان آن بر بقای هر ساختار سیاسی خاص تقدم داشته باشد.
۲. نقد دوم: آیا ملیگرایی در شرایط جنگی به معنای مشروعیت سیاسی است؟
یکی از استدلالهای مهم مقاله آن است که حمله خارجی ممکن است بهجای فروپاشی جمهوری اسلامی، احساسات ملیگرایانه را تقویت کند و بخشی از جامعه را در برابر تهدید خارجی به همبستگی سوق دهد.
این استدلال از نظر جامعهشناسی سیاسی قابلاعتناست. تهدید خارجی میتواند در کوتاهمدت اختلافات داخلی را تحتالشعاع قرار دهد، احساس تعلق ملی را تقویت کند و حتی مخالفان حکومت را به مخالفت با مداخله نظامی خارجی سوق دهد.
اما مشکل زمانی آغاز میشود که از این همبستگی، نتیجهای درباره مشروعیت حکومت استخراج کنیم. دفاع از ایران الزاماً دفاع از جمهوری اسلامی نیست؛ همانطور که مخالفت با جمهوری اسلامی الزاماً به معنای حمایت از حمله خارجی نیست. این تمایز برای فهم سیاست ایران اهمیت اساسی دارد.
یک شهروند ایرانی میتواند همزمان با حمله نظامی آمریکا مخالف باشد، از تمامیت ارضی کشور دفاع کند و خواهان گذار از جمهوری اسلامی به نظامی دموکراتیک باشد.
در واقع، چنین موضعی نه تناقضآمیز است و نه استثنایی؛ بلکه میتواند بر مبنای تمایز میان حق تعیین سرنوشت ملی و حق تعیین سرنوشت سیاسی شهروندان شکل بگیرد.
از این منظر، ملیگرایی ایرانی را نباید به ابزاری برای سنجش حمایت یا مخالفت با حکومت تقلیل داد.
ملیگرایی میتواند علیه مداخله خارجی بسیج شود، بیآنکه به تأیید ساختار سیاسی موجود بینجامد. حتی ممکن است مخالفت با جنگ خارجی، از منظر بخشی از جامعه، با مطالبه استقلال سیاسی از حکومت داخلی پیوند بخورد.
نقد مقاله در این نقطه آن است که گرچه نویسندگان به تفاوت میان مخالفت با حکومت و مخالفت با حمله خارجی توجه دارند، چارچوب راهبردی آنان همچنان بیش از اندازه بر پیامدهای این وضعیت برای بقای حکومت متمرکز است.
پرسش مغفول این است که آیا ملیگرایی ایرانی میتواند به منبعی مستقل برای دفاع از حاکمیت ملی، آزادی شهروندان و گذار دموکراتیک تبدیل شود؟
این پرسش بهویژه برای جریانهای گذارطلب اهمیت دارد؛ زیرا اجازه نمیدهد دفاع از کشور به انحصار سیاسی حکومت تبدیل شود.
۳. نقد سوم: جنگ فرسایشی به سود چه کسی و به هزینه چه کسانی؟
مقاله، افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا را یکی از مؤلفههای اصلی نظریه پیروزی ایران میداند.
بر اساس این منطق، ایران با تداوم مقاومت، تهدید پایگاههای آمریکا، ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی و افزایش هزینههای نظامی و اقتصادی واشنگتن، میکوشد طرف مقابل را به عقبنشینی وادار کند.
اما این استدلال با یک مسئله اساسی مواجه است: افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا لزوماً به معنای افزایش قدرت جامعه ایران نیست.
جنگ فرسایشی ممکن است برای حکومت، ابزاری جهت حفظ قدرت چانهزنی باشد؛ اما برای جامعه، به معنای فرسایش منابع اقتصادی، تخریب زیرساختها، کاهش فرصتهای شغلی، گسترش نااطمینانی و افزایش هزینههای زندگی است.
در اینجا باید میان دو نوع عقلانیت تمایز گذاشت:
▪️عقلانیت راهبردی حکومت: چگونه میتوان هزینههای جنگ را برای دشمن افزایش داد و از شکست سیاسی جلوگیری کرد؟
▪️عقلانیت اجتماعی و ملی: چگونه میتوان امنیت، رفاه و آزادی شهروندان را با کمترین هزینه انسانی و اقتصادی حفظ کرد؟
این دو عقلانیت لزوماً در تعارض نیستند؛ اما انطباق آنها نیز تضمینشده نیست. ممکن است راهبردی از نظر نظامی برای حکومت قابلدفاع باشد، اما از منظر منافع بلندمدت جامعه هزینهای نامتناسب ایجاد کند.
از همین رو، پرسش اساسی این نیست که آیا جمهوری اسلامی توانایی تحمیل هزینه به آمریکا را دارد؛ بلکه این است که این راهبرد چه میزان هزینه به جامعه ایران تحمیل میکند و چه سازوکاری برای پاسخگویی حکومت در برابر این هزینهها وجود دارد. اگر حکومت بتواند به نام امنیت ملی، هزینههای نامحدودی بر جامعه تحمیل کند، بدون آنکه شهروندان امکان مؤثری برای نظارت بر تصمیمهای جنگ و صلح داشته باشند، آنگاه امنیت ملی به مفهومی تبدیل میشود که ممکن است برای توجیه تداوم قدرت سیاسی به کار رود.
از منظر گذارطلبانه، هیچ راهبردی صرفاً به دلیل افزایش هزینههای دشمن، راهبردی موفق محسوب نمیشود. معیار ارزیابی باید نسبت میان دستاوردهای واقعی، هزینههای اجتماعی و امکان تحقق صلحی پایدار باشد.
۴. نقد چهارم: آیا دشمنی با آمریکا به یک اصل هویتساز برای جمهوری اسلامی تبدیل شده است؟
یکی از مفروضات مهم مقاله آن است که تهران تصور میکند عقبنشینی در برابر آمریکا میتواند به تضعیف موقعیت منطقهای و داخلی جمهوری اسلامی بینجامد.
این محاسبه را میتوان از منظر نظریههای دولت و هویت سیاسی نیز بررسی کرد. در برخی نظامهای سیاسی، تهدید خارجی صرفاً یک مسئله امنیتی نیست؛ بلکه در تعریف هویت حکومت و توجیه ساختار قدرت نقش پیدا میکند.
در چنین وضعیتی، دشمن خارجی میتواند به بخشی از منطق بازتولید نظم سیاسی تبدیل شود. اگر مشروعیت یک حکومت تا اندازهای بر روایت دائمی مقابله با دشمن خارجی استوار باشد، کاهش تنش یا مصالحه ممکن است برای بخشی از ساختار قدرت نهفقط یک تغییر در سیاست خارجی، بلکه مسئلهای مرتبط با هویت سیاسی نظام تلقی شود.
بااینحال، نباید از این تحلیل نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی ضرورتاً به جنگ دائمی نیاز دارد یا هر نوع مصالحهای را رد خواهد کرد. حکومتها ممکن است همزمان از تقابل برای بسیج داخلی و از مذاکره برای کاهش هزینهها استفاده کنند.
نکته اصلی این است که باید بررسی کرد آیا منطق امنیتی حکومت، امکان حلوفصل پایدار منازعه را محدود میکند یا خیر. از منظر گذارطلبانه، این پرسش اهمیت دارد که آیا سیاست خارجی ایران میتواند از انحصار یک ایدئولوژی حکومتی خارج شود و بر مبنای منافع عمومی، امنیت متقابل و اراده شهروندان تنظیم شود؟
در یک نظم سیاسی پاسخگو، سیاست خارجی باید ابزاری برای تأمین امنیت و منافع ملی باشد، نه عرصهای که در آن بقای هویتی حکومت بر رفاه و آینده جامعه تقدم پیدا کند. این نقد، متوجه ضرورت دفاع از استقلال ایران نیست؛ بلکه متوجه انحصار تعریف استقلال و منافع ملی از سوی ساختار قدرت است.
۵. نقد پنجم: آیا تضعیف آمریکا به معنای تقویت ایران است؟
مقاله بر امکان تبدیل قدرت نظامی آمریکا به یک شکست سیاسی تأکید میکند. این فرض از نظر نظری معتبر است: قدرت نظامی برتر همیشه به تحقق اهداف سیاسی منجر نمیشود. اما از این اصل نمیتوان نتیجه گرفت که هر عقبنشینی آمریکا الزاماً به تقویت پایدار ایران خواهد انجامید.
برای روشنشدن مسئله، باید میان سه سطح تمایز گذاشت:
۱. کاهش قدرت آمریکا: افزایش هزینههای حضور نظامی یا محدودشدن آزادی عمل واشنگتن؛
۲. افزایش قدرت منطقهای ایران: افزایش توان ایران برای تأثیرگذاری بر تصمیمهای دیگر دولتها؛
۳. افزایش قدرت ملی ایران: ارتقای توان اقتصادی، فناوری، نهادی و اجتماعی کشور.
این سه سطح ممکن است بر یکدیگر تأثیر بگذارند، اما مترادف نیستند.
برای مثال، اختلال در مسیرهای انرژی ممکن است هزینههایی برای آمریکا و متحدانش ایجاد کند، اما همزمان به اقتصاد ایران نیز آسیب برساند. همچنین، کاهش حضور نظامی آمریکا لزوماً به معنای پذیرش نفوذ ایران از سوی کشورهای عربی نیست.
از سوی دیگر، اگر ایران پس از جنگ با اقتصاد آسیبدیده، روابط خارجی محدود و جامعهای فرسوده مواجه باشد، حتی موفقیت در کاهش نفوذ آمریکا نیز ممکن است به افزایش پایدار قدرت ملی منجر نشود.
در اینجا باید میان «قدرت منفی» و «قدرت مثبت» تمایز گذاشت. قدرت منفی، توانایی جلوگیری از تحقق اهداف دشمن یا تحمیل هزینه به اوست.قدرت مثبت، توانایی تولید ثبات، توسعه، همکاری و شکلدادن به نظم سیاسی مطلوب است. جمهوری اسلامی ممکن است در برخی شرایط از قدرت منفی قابلتوجهی برخوردار باشد؛ اما تبدیل این ظرفیت به قدرت مثبت، به عوامل دیگری نیاز دارد.
توانایی مختلکردن نظم موجود با توانایی ساختن نظمی بهتر یکسان نیست. از منظر گذارطلبانه، قدرت ملی ایران را باید با ظرفیتهای پایدار کشور و کیفیت زندگی شهروندان سنجید، نه صرفاً با میزان دشواریهایی که ایران میتواند برای رقبای خود ایجاد کند.
۶. نقد ششم: غیبت مسئله دموکراسی از محاسبات راهبردی
مقاله عمدتاً در چارچوب رقابت ژئوپلیتیک ایران و آمریکا حرکت میکند. در این چارچوب، پرسش اصلی آن است که کدام طرف میتواند اراده خود را بر دیگری تحمیل کند.اما از منظر گذارطلبانه، این چارچوب بهتنهایی کافی نیست؛ زیرا مسئله ایران صرفاً چگونگی توزیع قدرت میان تهران و واشنگتن نیست، بلکه چگونگی توزیع قدرت میان دولت و جامعه در داخل ایران نیز هست.ممکن است یک کشور در برابر فشار خارجی مقاومت کند، اما در داخل از نظر آزادیهای سیاسی، استقلال نهادهای مدنی، پاسخگویی حکومت و امکان مشارکت شهروندان در تصمیمگیری دچار محدودیت باشد.
از این رو، پیروزی در سیاست خارجی لزوماً به پیشرفت در سیاست داخلی منجر نمیشود.
همچنین، نباید فرض کرد که تضعیف حکومت در اثر جنگ خارجی الزاماً مسیر دموکراتیک را هموار میکند. فروپاشی دولت، گسترش خشونت و تخریب نهادهای عمومی میتواند شرایط گذار دموکراتیک را دشوارتر سازد.
این نکته برای رویکرد گذارطلبانه اهمیت بنیادی دارد: نقد جمهوری اسلامی نباید به تأیید جنگ خارجی یا فروپاشی بیضابطه ساختارهای دولت منجر شود. گذار دموکراتیک، برخلاف تصور سادهانگارانهای که گاهی درباره تغییر رژیم وجود دارد، صرفاً جایگزینی یک گروه حاکم با گروهی دیگر نیست؛ بلکه فرایندی برای ایجاد نهادهای پاسخگو، تضمین حقوق شهروندی، محدودکردن قدرت و تأمین امکان رقابت سیاسی است.
در نتیجه، یک نظریه پیروزی درباره ایران باید به این پرسش نیز پاسخ دهد که نتیجه جنگ چه اثری بر امکان تحقق این اهداف خواهد گذاشت. آیا جنگ، فضای سیاسی را امنیتیتر و قدرت نهادهای نظامی را گستردهتر میکند؟ آیا جامعه مدنی را فرسوده میسازد؟ آیا منابع لازم برای بازسازی اقتصادی و توسعه نهادهای مستقل را کاهش میدهد؟ این پرسشها در مقاله به اندازه کافی در مرکز تحلیل قرار نگرفتهاند.
۷. نقد هفتم: جامعه ایران در نظریه پیروزی کجا قرار دارد؟
در مقاله، جامعه ایران عمدتاً از منظر میزان تابآوری، واکنش به حملات خارجی و امکان تقویت ملیگرایی بررسی میشود. این متغیرها اهمیت دارند، اما جامعه را بیشتر به یک منبع مقاومت یا یک عامل مؤثر بر محاسبات حکومت تبدیل میکنند. از منظر گذارطلبانه، جامعه فقط موضوع سیاستگذاری یا منبع بسیج سیاسی نیست؛ بلکه باید بهعنوان کنشگری مستقل با حق تعیین سرنوشت سیاسی در نظر گرفته شود.
این تمایز بهویژه در شرایط جنگ اهمیت دارد؛ زیرا ممکن است حکومت به نام وحدت ملی، هرگونه اختلاف سیاسی را تهدیدی علیه امنیت کشور معرفی کند. در چنین وضعیتی، مخالفان سیاسی ممکن است ناچار شوند میان دو موضع نادرست انتخاب کنند: یا با سیاستهای حکومت همراه شوند، یا بهعنوان همسو با دشمن خارجی معرفی شوند.
اما این دوگانه کاذب است.
دفاع از ایران میتواند با مخالفت با سیاستهای حکومت همراه باشد. مخالفت با حمله خارجی میتواند با مطالبه تغییرات بنیادی در ساختار قدرت جمع شود. و خواست گذار دموکراتیک میتواند همزمان با دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور مطرح شود.
از این منظر، یکی از ضعفهای چارچوب مقاله این است که کمتر به امکان شکلگیری یک موضع سوم میپردازد: موضعی که نه به منطق جنگطلبانه خارجی تن دهد و نه بقای جمهوری اسلامی را با منافع ملی یکسان بداند.
چنین موضعی میتواند بر سه اصل استوار باشد:
- مخالفت با مداخله نظامی خارجی و تحمیل اراده سیاسی از بیرون؛
- مخالفت با انحصار قدرت و سرکوب آزادیهای سیاسی در داخل؛
- دفاع از حق جامعه ایران برای تعیین آزادانه نظام سیاسی آینده خود.
این سه اصل با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ بلکه میتوانند پایههای یک سیاست مستقل ملی و دموکراتیک را تشکیل دهند.
۸. مسئلهای که مقاله کمتر میبیند: پیروزی بدون آزادی چه معنایی دارد؟
اگر بخواهیم نقد را در سطحی عمیقتر پیش ببریم، باید به مسئلهای نظری برسیم: رابطه میان قدرت، آزادی و مشروعیت. در نظریههای کلاسیک دولت، قدرت سیاسی غالباً با توانایی حفظ نظم، دفاع از قلمرو و جلوگیری از مداخله خارجی سنجیده میشود. اما در سنتهای لیبرال و دموکراتیک، این مؤلفهها برای ارزیابی مشروعیت دولت کافی نیستند.
دولت باید بتواند از کشور دفاع کند، اما همزمان قدرت آن باید محدود، پاسخگو و تابع حقوق شهروندان باشد.
از این منظر، دفاع از حاکمیت ملی زمانی به دفاع از آزادی سیاسی پیوند میخورد که جامعه نیز در تعریف اهداف ملی و نظارت بر ابزارهای تحقق آنها سهم داشته باشد. در غیر این صورت، ممکن است حاکمیت ملی به نامی برای استقلال دولت از نظارت جامعه تبدیل شود. البته این مسئله به معنای آن نیست که هر حکومت غیردموکراتیکی فاقد ظرفیت دفاع از کشور است یا هر نظام دموکراتیکی الزاماً سیاست خارجی موفقی دارد. بحث بر سر معیارهای ارزیابی است، نه یک رابطه ساده علّی.
اگر مقاله «نظریه پیروزی ایران» میخواهد نشان دهد که ایران میتواند به جای شکست نظامی آمریکا، آن را از نظر سیاسی وادار به عقبنشینی کند، باید روشن کند که این پیروزی برای چه کسی و با چه پیامدهایی حاصل میشود. آیا پیروزی موردنظر به کاهش ناامنی و بهبود زندگی شهروندان منجر خواهد شد؟ آیا امکان گشایش سیاسی را افزایش میدهد؟ آیا منابع کشور را برای توسعه و بازسازی آزاد میکند؟ یا ممکن است تنها به افزایش قدرت چانهزنی حکومتی منجر شود که همچنان درباره تصمیمهای راهبردی خود به جامعه پاسخگو نیست؟
این پرسش، نقدی بیرونی و اخلاقی بر مقاله نیست؛ بلکه آزمونی برای سنجش کفایت نظریه پیروزی آن است.
۹. بدیل گذارطلبانه: از منطق پیروزی نظامی به منطق امنیت ملی دموکراتیک
نقد نظریه پیروزی ایران نباید صرفاً به رد راهبرد جمهوری اسلامی محدود شود. یک نقد علمی باید بتواند چارچوب جایگزینی نیز پیشنهاد کند.
از منظر گذارطلبانه، بدیل مناسب را میتوان در مفهوم «امنیت ملی دموکراتیک» صورتبندی کرد.
این مفهوم بر آن است که امنیت کشور، آزادی شهروندان و پاسخگویی حکومت باید بهصورت اجزای مرتبط یک نظم سیاسی ارزیابی شوند.
در این چارچوب، سیاست خارجی موفق سیاستی نیست که صرفاً قدرت تخریب یا توانایی تحمیل هزینه به دشمن را افزایش دهد؛ بلکه سیاستی است که احتمال جنگ را کاهش دهد، استقلال تصمیمگیری کشور را حفظ کند، زمینه توسعه اقتصادی را فراهم آورد و امکان مشارکت آزادانه شهروندان در تعیین سرنوشت سیاسی را گسترش دهد.
این رویکرد را میتوان در پنج اصل خلاصه کرد:
اصل نخست: تقدم امنیت جامعه بر امنیت صاحبان قدرت.
حفظ کشور و جان شهروندان باید معیار اصلی ارزیابی سیاستهای امنیتی باشد، نه صرفاً تداوم قدرت سیاسی.
اصل دوم: استقلال ملی بدون انحصار سیاسی.
استقلال ایران نباید به معنای استقلال حکومت از پاسخگویی به شهروندان باشد.
اصل سوم: اولویت دیپلماسی بر فرسایش نامحدود.
مقاومت در برابر تهدید خارجی میتواند ضروری باشد، اما نباید به هدفی مستقل از دستیابی به صلح پایدار تبدیل شود.
اصل چهارم: پیوند امنیت خارجی و آزادی داخلی.
امنیت پایدار به نهادهای کارآمد، اعتماد عمومی، مشروعیت سیاسی و امکان نظارت بر قدرت نیاز دارد.
اصل پنجم: حق جامعه برای تعیین نظام سیاسی آینده.
هیچ قدرت خارجی و هیچ ساختار سیاسی داخلی نباید حق تعیین سرنوشت ایرانیان را از آنان سلب کند.
این اصول به معنای انکار واقعیتهای سخت سیاست بینالملل نیستند. دولتها ناچارند تهدیدهای امنیتی را جدی بگیرند و گاهی با شرایط دشوار مواجه شوند. اما واقعگرایی سیاسی نباید به این نتیجه منجر شود که آزادی شهروندان یا پاسخگویی حکومت در شرایط جنگی بیاهمیت میشود.
نتیجهگیری: ایران نباید با سرنوشت یک حکومت تعریف شود
مقاله «نظریه پیروزی ایران» یادآوری میکند که برتری نظامی آمریکا الزاماً به تحقق اهداف سیاسی آن منجر نمیشود و جمهوری اسلامی ممکن است با استفاده از راهبرد فرسایشی، هزینههای جنگ را برای واشنگتن افزایش دهد.
این استدلال را باید جدی گرفت؛ اما جدیگرفتن منطق راهبردی جمهوری اسلامی به معنای پذیرش تعریف آن از منافع ملی نیست.
از منظر گذارطلبانه، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر حکومت بتواند در برابر آمریکا مقاومت کند، اما جامعه در نتیجه جنگ فقیرتر، محدودتر و ناامنتر شود، آیا میتوان این وضعیت را پیروزی ایران نامید؟
پاسخ به این پرسش مستلزم تفکیک میان سه مفهوم است: بقای حکومت، امنیت کشور و آزادی جامعه.
این سه ممکن است در برخی شرایط همراستا باشند، اما انطباق آنها را نمیتوان از پیش مفروض گرفت.
همچنین، نقد جمهوری اسلامی نباید به دفاع از مداخله خارجی بینجامد. حمله نظامی، تحمیل اراده سیاسی از بیرون و تلاش برای تعیین آینده ایران بدون مشارکت آزادانه ایرانیان، میتواند با اصل حق تعیین سرنوشت ملی در تعارض قرار گیرد. به همین ترتیب، مخالفت با مداخله خارجی نیز نباید به پذیرش انحصار سیاسی حکومت یا چشمپوشی از مطالبات آزادیخواهانه جامعه منجر شود.
موضع گذارطلبانه دقیقاً در فاصلهگرفتن از این دوگانه شکل میگیرد: نه تسلیم در برابر منطق سلطه خارجی و نه تسلیم در برابر این ادعا که بقای جمهوری اسلامی یگانه صورت ممکن دفاع از ایران است. در نهایت، مسئله ایران صرفاً این نیست که چگونه میتواند آمریکا را از منطقه خارج کند یا هزینههای جنگ را برای آن افزایش دهد. مسئله این است که چگونه میتواند از چرخه جنگ، ناامنی و فرسایش اقتصادی خارج شود و به نظمی برسد که در آن استقلال ملی با آزادی سیاسی، امنیت با رفاه و قدرت دولت با پاسخگویی آن همراه باشد. پیروزی واقعی ایران نه صرفاً در شکستناپذیری حکومت، بلکه در توانایی جامعه برای رهایی از چرخه جنگ و استبداد و دستیابی به نظمی آزاد، امن و پاسخگو معنا پیدا میکند.
از این منظر، معیار نهایی پیروزی نه تعداد حملات موفق، نه میزان خسارت واردشده به دشمن و نه حتی بقای ساختار سیاسی موجود است؛ بلکه این است که ایرانیان پس از پایان جنگ، تا چه اندازه از امکان بیشتری برای زندگی امن، آزادانه و تعیین سرنوشت سیاسی خود برخوردار خواهند بود.
—————-
* دکتر محمد عثمانی، پژوهشگر اندیشه سیاسی ایران و مطالعات خاورمیانه است.