ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 14.10.2026, 13:18
نه فلسطین، نه اسرائيل، هم فلسطین، هم‌ اسرائیل

محمود صباحی

مغالطه‌ی خاستگاه

افسانه‌ای به نام «خاستگاه»، تاکنون بزرگ‌ترین سرچشمه‌ی منازعات دیرپای بشری بوده است. در خاورمیانه، سیاست دهه‌هاست که تدبیری برای زندگان نیست، بلکه به حراستی خونین از قلمرو ارواح تبدیل شده است. نزاع میان فلسطین و اسرائیل، پیش از آنکه جنگ بر سر آب، خاک، امنیت و مرز باشد، اسیر نوعی بیماری معرفت‌شناختی و الاهیاتِ کین‌توزی است که در منطق از آن با عنوان «مغالطه‌ی خاستگاه»[۱] یاد می‌شود؛ خطای مصیبت‌باری که در آن، ارزش، حقانیت و اعتبار هستی‌شناختی یک پدیده در «اکنون»، به شیوه‌ی تکوین و جغرافیای پیدایشِ آن در «گذشته» تقلیل می‌یابد.

در این نظامِ ارزش‌ها، هیچ‌کس به انسانِ زنده و حاضر نگاه نمی‌کند. آن‌چه اصالت دارد، سندِ کهنه‌ای است که از زیر خروارها خاک بیرون کشیده می‌شود تا حقِ زیستنِ دیگری را باطل کند. یک سو به گزاره‌های باستانی و گزارش‌های توراتی چنگ می‌زند تا خاک را از سرشتِ زمینی و انضمامی‌اش تهی سازد و آن را به مِلکی لاهوتی و ابدی بدل کند؛ و سوی دیگر، سابقه‌ی سکونت و تبارنامه‌ی بومیِ پیش از ۱۹۴۸ را به مرز نهایی حقیقت و عدالت تبدیل می‌کند و هر چه پس از آن برآمده را غصبی، نامشروع و محکوم به نابودی می‌داند.

هر دو جبهه برای آفریدن یک فاجعه با یک‌دیگر هم‌دست شده‌اند: قربانی کردن انسان امروز در پیشگاه اشباح دیروز. اما تاریخ واقعی، نه لوحِ تصمیم‌ها و تعین‌های ازلی، بلکه صحنه‌ی پیوسته‌ای از گسست‌ها، خشونت‌ها، مهاجرت‌ها، پیوندها و دگرگونی‌هاست. خاک، فی‌نفسه حامل هیچ هویت ژنتیکی یا تقدس پیشینی نیست؛ این انسانِ زنده است که با رنج، کار و زیستِ خود به زمین معنا می‌بخشد و آن را به خانه‌ای برای زیستن بدل می‌سازد.

تقلیل دادنِ حقِ زیستنِ یک انسان ـــ خواه اسرائیلی یا فلسطینی ـــ به این که نیاکانش چگونه و با چه انگیزه‌ای پا بر این جغرافیا گذاشتند، نزاع را از میان برنمی‌دارد، بلکه بر آتش آن می‌دمد. خاستگاه‌ها چه بسا روایت‌هایی شنیدنی باشند، یا دست‌مایه‌ای تبارشناسانه تا دریابیم پدیده‌ها چگونه شکل گرفته و چه سوگیری‌های پنهانی دارند؛ اما کژرویِ واقعی زمانی رخ می‌دهد که خاستگاه به ترازوی حق و باطل بدل شود و اندیشه را به خدمتِ خود بگیرد. در حالی که کارِ اندیشه، و حتی اخلاق، دین و سیاست، پاسداری از حقِ حیات در «اکنون» و هموار کردن راهی برای فرداست، نه چیره ساختنِ اراده‌ی اشباح بر زندگی کسانی که در جهانی به‌کلی متفاوت با آنان به سر می‌برند. این طلسم زمانی می‌شکند که هر دو سوی منازعه سر برآورند و دریابند که این درامِ تاریخی، نبرد میان «حق و باطل» نیست و هر دو سو به یک‌اندازه برحق‌اند ــــ و درست همین ناتوانیِ دوسویه از دیدنِ حقانیتِ دیگری است که فاجعه را هر روز از نو بازتولید می‌کند.

کوری متقابل

بزرگ‌ترین خطای وجدان اخلاقیِ گریزان از پرسش‌گری در مواجهه با مناقشه‌ی فلسطین و اسرائیل، تلاش برای گنجاندن این نزاع خونین در قالب درامی عامه‌پسند است؛ نمایشی ساده‌لوحانه از نبرد «خیر مطلق» علیه «شر مطلق». اما هنگامی که از دریچه‌ی فلسفه‌ی میان‌داری و صورت‌بندیِ آن از مفهوم «تراژدی» به این میدان بنگریم، صورت‌مسئله به‌گونه‌ای بنیادین دگرگون می‌شود: در این چشم‌انداز، اندوه‌بارترین و پیچیده‌ترین تراژدی‌های تاریخ نه حاصل تصادم «حق با باطل»، بلکه محصول تصادم خونین «حق با حق» است.

در یک سو، حقانیتِ مردمی است که نه از سرِ یک کشورگشاییِ فاتحانه، بلکه از دلِ خاکسترهای برگن-بلزن[۲] و آشویتس[۳]، و پس از سده‌ها گتوسازی، پوگروم‌های مرگبار و آزار سیستماتیک در اروپای متمدن به این باریکه‌ پرتاب شدند. این حضور در ریشه‌ای‌ترین لایه‌ی روانی خود، واکنشی اضطراری برای بقای بیولوژیک و صیانت از شأن پایمال‌شده‌ی انسانی بود؛ میل به زیستن در پناهگاهی که در آن هیچ فرمانروایی نتواند حکم به اخراج یا سوزاندنِ آنان بدهد. نفی این تروما و تقلیل دادنِ جامعه‌ای که نسل‌هاست در این جغرافیا ریشه دوانده، زبانِ عبری را احیا کرده و تمدنی برپا ساخته به گروهی از «مهاجران استعماریِ بی‌ریشه»، انکار فاحش یک حقانیت تاریخی و یک واقعیت زنده است.

و در سوی دیگر، حقانیتِ ملتی است که تاوان جنایات اروپای یهودستیز را از تن، خانه و خاک خود پرداخت. مردم فلسطین قرن‌ها با خاک و زیست‌بوم این جغرافیا تنیده بودند؛ اما در جریان جنگ ۱۹۴۸، با اخراج گسترده از خانه و کاشانه و ویرانی صدها روستا، ناگهان به توده‌ای بی‌سرزمین و آواره بدل شدند؛ همان رویدادی که در وجدان و حافظه‌ی جمعی فلسطینیان «نکبت»[۴] نام گرفته است. این واقعه برای آنان صرفاً از دست رفتنِ یک سرزمین نبود، بلکه تکه‌تکه شدن تار و پود اجتماعی، تحقیر نسلی در اردوگاه‌های پناهندگی و دهه‌ها زیستن زیر یوغ اشغال نظامی و محرومیت از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی و حاکمیت ملی بود. از این رو، خواستِ کرامت، آزادی، امنیت و پایان اشغال، حقی بی‌چون‌وچرا انسانی و عادلانه است.

با این حال، ژرفای فاجعه در هم‌جواری این دو رنج تاریخی نیست، بلکه در گرفتاری هر دو سو در گردابِ کوری متقابل است. هر طرف چنان مقهور و مسحورِ ترومای تاریخی خویش است که رنجِ خود را «نامتناهی و استثنایی»، و رنج دیگری را موهوم، بی‌اهمیت یا حتی سزاوار می‌شمارد؛ و این همانا خیره شدن به پاره‌ای از حقیقت و ناتوانی از درکِ تمامیتِ آن است. در این مدارِ بسته‌ی یک‌سویه‌بینی، نفسِ بودنِ دیگری به‌مثابه نقضِ حقِ من تلقی می‌شود؛ پنداری شوم که در آن، خواستِ عدالت از آرمان و غایتِ رهایی‌بخشِ خود بیگانه شده و تا حدِ ابزاری برای کینه‌توزی، انتقام‌کشی و بازتولیدِ بی‌پایانِ خشونت فروکاسته می‌شود.

فراسوی میانه‌روی و سازش‌کاری

خروج از مدارِ این فاجعه در گرو فرارَویِ شجاعانه از دوگانه‌انگاری‌هایی است که جهان را به دو قطبِ ناسازگار فروکاسته‌اند؛ و این گسست رخ نمی‌دهد مگر آن‌که طرفین یا خود به افقِ «میان‌داری» راه یابند، یا دست در دستِ میان‌داری بگذارند که بتواند دروازه‌ی بسته‌ی «فضای سوم» را به روی دو سوی این منازعه بگشاید. مفهوم «فضای سوم» نه اقلیمی جغرافیایی بر روی نقشه‌های سیاسی، بلکه ساحتی گشوده از اندیشه، هم‌پذیری و به‌رسمیت‌شناسیِ متقابل است که ادعای انحصارِ حقیقت، توهمِ اصالتِ خون و تقدسِ خاستگاه را به چالش می‌کشد؛ و «میان‌داری»، توان، فضیلتِ عملی و چه بسا هنرِ زیستن در چنین فضایی است.

از همین‌رو، میان‌دار نه یک میانجیِ مصلحت‌اندیش برای مصالحه‌ای سیاسی، بلکه بنیان‌افکنِ آن جزمیت و یک‌سونگری‌ای است که حاصلی جز انباشتِ تاریخیِ کینه و نفرت ندارد. میان‌دار پرتوی بر افق‌های بسته‌ی هر دو سو می‌افکند تا بنگرند که گرهِ کور، نه در یک وجب بیش‌تر یا کم‌ترِ خاک، بلکه در فتیشیسم سرزمینی[۵] نهفته است؛ و دریابند که خاک فی‌نفسه حاملِ رستگاری نیست و هیچ‌یک از دو ملت با حذف و انکارِ آن دیگری به صلح نخواهد رسید.

در این چشم‌انداز، رهایی هر دو سو در گرو حقیقتی ساده اما بنیادین است: این‌که بازیابیِ حقِ حیات و کرامت انسانی، تنها در آیینه‌ی به‌رسمیت‌شناختنِ چهره‌ی دیگری ممکن می‌گردد. اما تحققِ چنین امکانی در گرو آن است که «میان‌داری» با سازش‌کاریِ سیاسی یا میانه‌روی یکسان انگاشته نشود؛ خطری که همواره فلسفه‌ی میان‌داری را تهدید کرده است. برای پرهیز از این خلطِ مفهومی و فهمِ تشخّصِ این موضع، باید شش تمایزِ بنیادین را بازشناخت:

۱. منطق بنیادین

سازش‌کاری سیاسی: چانه‌زنی بر سر منافع و دادوستد امتیازها درون چارچوب نظم مستقر.
میانه‌روی: احتیاط‌، میان‌گیری، ایستادن در نقطه‌ی وسط هندسی و گریز از رادیکالیسم.
میان‌داری و فضای سوم: شالوده‌شکنیِ دوگانه‌های ستیزنده و دیگرگون‌سازیِ کیفیتِ مواجهه با منازعه، نه ادعای واهیِ ریشه‌کن‌کردنِ آن.

۲. نسبت با حقیقت و امر اخلاقی

سازش‌کاری سیاسی: فروکاستنِ حقیقت به کالای دادوستد؛ قربانی‌کردنِ مبانی اخلاقی به پای توازن قدرت و بده‌بستان‌های موقت.

میانه‌روی: توهمِ میانگین؛ تقلیل حقیقت به حد وسطِ مواضع و فروکاستنِ اخلاق به پرهیز از تنش.

میان‌داری و فضای سوم: حقیقت به‌مثابه کلیتی تجزیه‌ناپذیر و نامتقارن؛ شالوده‌شکنیِ توهمِ انحصار حقیقت نزد هر قطب، بی‌آن‌که رنج، دادخواهی و سهمِ هستی‌شناختیِ طرفین در یک مساوات‌گراییِ صوری پایمال شود.

۳. نسبت با گذشته، تروما و رنج تاریخی

سازش‌کاری سیاسی: سرکوب یا مسکوت‌گذاشتنِ تروما؛ تحمیل فراموشی و قربانی‌کردنِ دادخواهی به پای «مصلحت اکنون» و استمرار نظم موجود.

میانه‌روی: هم‌سنگ‌پنداریِ ساده‌انگارانه‌ی زخم‌ها؛ فروکاستن فجایع تاریخی به سهمی برابر و متقارن و صدور توصیه‌هایی شتاب‌زده به بخشش و التیام، پیش از فهمِ عمق فاجعه.

میان‌داری و فضای سوم: مواجهه‌ی پدیدارشناختی با رنج و گشودنِ مجالی برای سوگواری؛ به‌رسمیت‌شناختنِ زخم‌های ناتمام و عبور از کیفرخواهیِ کین‌توزانه، بی‌آن‌که داغِ تروما به فراموشی سپرده شود.

۴. نسبت با قدرت، سلطه و نظم مستقر

سازش‌کاری سیاسی: کرنش در برابر واقعیتِ سختِ قدرت؛ سهم‌خواهی از ساختار مسلط از طریق بازتولید مناسباتِ سلطه در ازای بقای سیاسی.

میانه‌روی: اصلاح‌طلبیِ محتاطانه درون مرزهای مجاز؛ مماشات با کانون‌های اقتدار به امید تلطیفِ تدریجیِ تنش‌ها، بی‌آن‌که خاستگاهِ ساختاریِ ستم به پرسش کشیده شود.

میان‌داری و فضای سوم: ساخت‌گشایی از منطق سلطه؛ امتناع از بدل‌شدن به بازوی یکی از قطب‌های حاکم یا شورشی، و سلب مشروعیت از سازوکارهایی که خشونت را دوام می‌بخشند.

۵. نسبت با «دیگری» و امر دگرسان (سیاستِ تفاوت)

سازش‌کاری سیاسی: ابزارانگاریِ «دیگری»؛ سنجشِ طرفِ منازعه صرفاً به‌مثابه وزنه‌ای در موازنه‌ی قوا، بی‌هیچ تعهدِ وجودی به کرامت و حقِ بودنِ او.

میانه‌روی: مدارای صوری و تقلیل‌گرایانه؛ ادغامِ «دیگری» در افقِ خودی از راهِ نادیده‌گرفتنِ تفاوت‌ها، و طلبِ هم‌رنگ‌شدن به بهای حفظ نظمی خنثی و بدون تنش.

میان‌داری و فضای سوم: بازشناسیِ تفاوت و ناهم‌سانی به‌مثابه زیربنای ارتباط و امرِ مشترک و گشودنِ میان و میدانِ هم‌بودگی بدون حذف یا ادغامِ تمایزها.

۶. افق غایی، صلح و نسبت با آینده

سازش‌کاری سیاسی: آتش‌بسِ تاکتیکی؛ تعلیقِ موقت خصومت‌ها و موکول‌کردنِ بحران به آینده به بهای حفظ منافع آنیِ نخبگان قدرت.

میانه‌روی: قطعِ صوریِ صدای جنگ؛ تقلیل صلح به فقدانِ کشمکش‌های مرئی، بی‌آن‌که ریشه‌های بحران و خشونت‌های ساختاری دگرگون شوند.

میان‌داری و فضای سوم: صلحِ زاینده و ایجابی؛ تبدیلِ تنش به امکانی برای آفرینش، فراروی از مناسباتِ نابودگر و گشودنِ افقی نو، که در آن پایانِ خشونت نه با محوِ تضادها، بلکه با دگرگون‌سازیِ نحوه‌ی ارتباط با بحران و بازآراییِ بنیادینِ نیروها روی می‌دهد.

گذر به پارادایم وفور

برآمدن و بازیابیِ فضای سوم ـــ که غایت میان‌داری است ـــ آرمانی مجرد و خیالی نیست، بلکه نیازمند بازتعریف مناسبات عینی روی زمین است. این دگردیسی، بیش و پیش از هر چیز، در گروِ گذر از پارادایمِ «کمبود» به «وفور» است؛ یعنی عبور از ذهنیت تنگ‌نظرانه‌ای که تنها سویه‌ی مرئیِ جهان را می‌بیند، زمین را خسیس، منابع را نایاب، و زیستن را ناگزیر از نزاعِ بقا می‌پندارد؛ و گام نهادن در بینشی که جهان را از منظر گشودگی و سخاوتِ بی‌دریغش می‌نگرد؛ از منظر بی‌کرانگیِ آن فضایی که اگرچه همواره پیشِ روی ماست، چشم به رویش بسته‌ایم. میدان‌دادن به این سخاوت و گشودنِ این امکان در کالبدِ روابطِ واقعی، از مجرای پنج گام انضمامی و پیوسته می‌گذرد:

۱. از «اسطوره‌ی خاک» به «بستر زیست»: خاک باید از بتی که مدام قربانی می‌طلبد، به فضایی اکولوژیک برای تأمین نان، مسکن، کار و آسایش دو ملت بدل شود. مسئله نه خودِ اساطیر و روایت‌های تاریخی ــــ که گنجینه‌های نمادین معنا و حافظه‌ی فرهنگ‌هایند ــــ بلکه خوانش تنگ‌نظرانه‌ای است که اسطوره را به ابزاری ایدئولوژیک علیه انسان زنده بدل می‌کند؛ در حالی که نه فقط اسطوره، بلکه دین و تاریخ نیز تا زمانی اعتبار دارند که در خدمت خلق امکان زندگی در «اکنون و این‌جا» باشند، و اگر جز این است، باید در بنیادِ دریافتِ مفسران از آن‌ها عمیقاً تردید کرد.

۲. دو دولت در سرزمینی یگانه؛ الگوی کنفدراسیون: بازتعریف «راه‌حل دوکشوری» نه به‌مثابه برپاییِ دو قلعه‌ی متخاصم در پشتِ دیوارهای بتنی، بلکه در قالبِ ساختاری کنفدراتیو بر پایه‌ی اصلِ «دو دولت، یک وطن». در این الگو، هر دو ملت حاکمیتِ سیاسی، پارلمان و استقلال نهادیِ خود را حفظ می‌کنند، اما جغرافیای زیستی تقسیم‌ناپذیر می‌ماند؛ بدین معنا که شهروندانِ هر دو دولت از حق اقامت، کار، ترددِ آزاد و پاسداشتِ پیوند تاریخی خود با سراسرِ این سرزمین برخوردارند. در این چارچوب، استقلال سیاسی نه با کشیدنِ دیوارهای حائل و تحکیمِ آپارتاید، بلکه با گشودنِ قفلِ مرزها و تحقق امنیت و آزادی برای همگان معنا می‌یابد.[۶]

۳. اورشلیم/قدس به‌مثابه میدانی مشترک: رهایی از چنگالِ انحصارطلبی‌های مذهبی و سیاسی، و دگرگونیِ این جغرافیا به کلان‌شهری نامتمرکز و پایتختِ مشترکِ دو دولت با مدیریتی مدنی؛ کالبدی یگانه و عاری از دیوارهای حائل، که به‌جای نمادِ فتح و انحصار، نمودِ پیوند، افقِ گشوده‌ی زیستِ دو جامعه و چه‌بسا تجلیِ هم‌زیستیِ متکثرِ بشری باشد.

۴. سوگواریِ متقابل و کمیسیون‌های حقیقت و دادخواهی: برپاییِ نهادهای مشترکِ حقیقت‌یاب برای گنجاندنِ هم‌زمانِ فاجعه‌ی هولوکاست و ترومای نکبت در متون آموزشی، یادمان‌ها و گفتمان عمومی هر دو جامعه؛ چرا که صلح پایدار، بدون بازشناسیِ داغ‌های تاریخی و تصدیقِ حقِ سوگواری برای رنجِ دیگری، هرگز پا نخواهد گرفت.

۵. به‌هم‌پیوستگیِ زیرساخت‌های بقا و اکولوژی مشترک: مدیریتِ مشترک و نامتمرکزِ سفره‌های آبِ زیرزمینی، انرژی، خاک و اقلیم در سرزمینی که مرزهای زیستی‌اش تفکیک‌ناپذیرند. صلح پایدار مستلزم درک این حقیقت است که هیچ دیواری بحران‌های زیست‌محیطی را مهار نمی‌کند، و بقای این یکی، یکسره در گروِ تاب‌آوریِ اکولوژیک و پایداریِ زیستیِ آن دیگری است.

هراسِ فانتاسماتیک

جامعه‌ی فلسطینی و جامعه‌ی اسرائیلی، به اعتبار واقعیت تاریخی و فرهنگی‌شان، هر دو از حقی انکارناپذیر و سلب‌ناشدنی برای بقا، کرامت و تعیین سرنوشت برخوردارند. رهاییِ فلسطین هرگز از مسیر انهدام فیزیکی یا نفی مشروعیت وجودیِ اسرائیل نمی‌گذرد، و اسرائیل نیز هرگز روی آرامش و امنیت واقعی را نخواهد دید مادامی که حقوق اولیه‌ی ملت همسایه را پایمال کند. از این رو، راه چاره در فهم فلسفه‌ی میان‌داری و جایگزین کردن آن با سیاست و اخلاق کنونی است؛ اما پیش و بیش از هر چیز، میان‌داری نحوه‌ای از حضور در جهان است و برای بدل شدن به سیاست و اخلاق، نخست باید به جهان‌نگری و شیوه‌ی زیستن بدل شود. تنها در افقِ چنین دریافت و حضوری است که «رابطه» می‌تواند به‌مثابه فرایندی زاینده و آفرینش‌گر، امکان‌های نایافته‌ی حیات را پیش روی هر دو طرف بگشاید.

از این منظر، میان‌داری نه فنِ کاهش تنش است و نه سازوکارِ سازش‌کارانه‌ی حل اختلاف برای دست‌یابی به توافقی موقت؛ بلکه دگرگون ساختن کیفیت مواجهه با خودِ تنش و اختلاف است. به بیان دیگر، میان‌داری در پی امحای تفاوت‌‌ها یا برانداختنِ تضادها برنمی‌آید، بلکه نسبتِ آن‌ها را با یکدیگر دگرگون می‌کند؛ چرا که در نهایت نه واقعیتِ زیسته‌ی فلسطین را می‌توان از مدار هستی بیرون افکند و نه حضورِ انضمامیِ اسرائیل را. فراتر از «مغالطه‌ی خاستگاه» و کشمکش بر سر این‌که هر یک چگونه در تاریخ پدیدار شده‌اند، آن‌چه باید یگانه معیار داوری باشد، حقیقتِ انکارناپذیرِ «بودنِ» اکنونِ آن‌هاست.

مناقشه‌ی فرساینده و کُشنده‌ی کنونی درست از همین نقطه آغاز می‌شود: امتناعِ جزم‌اندیشانه از به‌رسمیت شناختنِ حقانیت طرفِ مقابل، حتی در مقام دشمن؛ و این بن‌بست برآیندِ همان کوریِ متقابلی است که پیش‌تر از آن سخن گفتیم. راست این است: این بحران پیش از آن‌که ژئوپلیتیک باشد، بحرانی معرفت‌شناختی است؛ جولانِ جنون‌آسای ذهنیتی که نقاب شجاعت بر چهره می‌زند، اما در نهان، مقهورِ رانه‌ی هراسِ خویش در برابر این حقیقت است که «دشمن» نیز از همان حقِ بنیادینی بهره‌مند است که «من»؛ هراسی فانتاسماتیک و برآمده از تروماهای انباشته که جهان را به سنگرِ تخاصم و دیگری را به ابژه‌ی نفی و نابودی بدل می‌سازد.[۷]

بر این اساس، زیستِ میان‌دارانه مستلزم گشودگیِ اندیشه و دگرگونی در پیش‌فرض‌هایی است که ادراک و زبان را در چنبرِ خود گرفته‌اند؛ اما این گشایش، محتاج شهامتِ رها کردن آن سیاستِ هویت‌گرایانه‌ای‌ است که تنها خویش را برحق می‌داند. هر هویتی حق حیات و حضور دارد، اما بقا و شکوفاییِ تاریخی‌اش در گرو به‌رسمیت‌شناختنِ هویت‌های دیگر و ورود به نسبتی ایجابی با آن‌هاست؛ نسبتی زاینده که افق‌هایی نامنتظر می‌گشاید و بیش از همه، آن فضاهای سومی را که هنوز بر هیچ نقشه‌ای نشانی از آن‌ها نیست.

——————————
[۱] Genetic Fallacy
[۲] Bergen-Belsen
[۳] Auschwitz
[۴] «نکبت» (النکبة): فاجعه‌ی تاریخیِ سال ۱۹۴۸ هم‌زمان با تأسیس دولت اسرائیل؛ رویدادی که به آوارگیِ بیش از ۷۰۰ هزار فلسطینی، ویرانی صدها روستا و محرومیت تاریخی آنان از حق حاکمیت ملی انجامید و به کانون ترومای جمعیِ هویت فلسطینی بدل شد. فلسطینیان هر ساله در ۱۵ مه (یک روز پس از اعلام استقلال اسرائیل)، این فاجعه را با عنوان «یوم النکبة» (روز نکبت) برای تأکید بر حق بازگشت و زنده نگه‌داشتن حافظه‌ی جمعیِ خویش یادآوری می‌کنند.

[۵] فتیشیسم یا بت‌وارگیِ سرزمینی (Territorial Fetishism): وضعیتی که در آن مرزهای سیاسی و قلمروها به‌مثابه موجودیت‌هایی ازلی، طبیعی و خودبسنده ادراک می‌شوند؛ نگرشی که در آن تاروپودِ روابط انسانی، تاریخی و زیست‌بومیِ سازنده‌ی فضا نادیده می‌ماند و زمین از بستری انضمامی برای زیستن، به توتمی استعلایی بدل می‌شود.

[۶] الگوی کنفدراسیون یا تفکیک «حاکمیت سیاسی» از «مرزبندی‌های فیزیکیِ زیست»، سازوکاری آزموده‌شده در حل منازعات خونین تاریخی است؛ از جمله: «توافق جمعه‌ی نیک» (۱۹۹۸) در ایرلند شمالی که بدون جابه‌جاییِ حاکمیت بر خاک، موانع فیزیکی را برچید و تابعیت و پیوند دوگانه را به رسمیت شناخت؛ سازوکارِ اتحادیه‌ی اروپا در حذف مرزهای داخلی پس از قرن‌ها جنگ بر سر زمین؛ و ساختار فدراتیو در بوسنی و هرزگوین پس از بحران بالکان. در سال‌های اخیر نیز طرح مشترک روشن‌فکران و کنش‌گران فلسطینی و اسرائیلی زیر عنوان «دو دولت، یک وطن» (A Land for All) بر پایه‌ی همین الگو شکل گرفته است؛ تلاشی برای عبور از بن‌بستِ پیمان اسلو و الگوی جداسازیِ دو ملت، که با تقلیل صلح به معامله بر سر خاک و کشیدنِ دیوارها، مانع از صلحی پایدار شد.

[۷] «فانتاسماتیک» (Phantasmatic): امری برساخته، خیالی و شبح‌گونه؛ سازه‌ای روانی که گرچه مابه‌ازای عینی در جهانِ خارج ندارد، اما اثر و کارکردِ آن در ساحت ذهن و روان کاملاً واقعی، قدرتمند و تعیین‌کننده است. در این‌جا، «هراس فانتاسماتیک» ترسی شبح‌گون است که ریشه در بازتولیدِ روانی تروما و تصورِ تهدیدِ دائمی دارد؛ ترسی که ذهن بی‌آن‌که خصلتِ خیالی و برساخته‌ی آن را دریابد، تمام رفتارهای دفاعی و تهاجمی خود را بر پایه‌ی آن سامان می‌دهد.