چنانچه نگاهی به جغرافیای سیاسی منطقه (بهخصوص کشورمان) و غرب بیندازیم، اگر دچار یأس و افسردگی نگردیم، اقلاً همراه با بهت، از خودمان خواهیم پرسید: در این طوفان سیاسی، کشتی سرزمین ما به کدام سمت میراند؟ تنها دلخوشی ضعیفی که به خودم میدهم، ادامهٔ مذاکرات بین ایران و آمریکا است که به هر حال نشان ضعیفی از آن دارد که هنوز امیدی برای طرفین مذاکره به نوعی توافق وجود دارد. هرگز فکر نمیکردم پزشکیان، رئیسجمهوری که از این سمت فقط عنوانش را یدک میکشد، روزی تبدیل به تنها امید من برای توافق و صلح با آمریکا و آزاد شدن سرمایههای بلوکهشدهٔ کشورمان شود. برای اظهاراتی که دو طرف در خارج از جلسه میگویند ارزش زیادی قائل نگردید.
تا آنجا که به رئیسجمهور آمریکا مربوط میگردد، در شرایط عادی، آنچه را که امروز سفید میخواند، همان را فردا قرمز مینامد. ترامپ بین جنگ و صلح مردد و دودل است. در نظرسنجیهای آمریکا دربارهٔ انتخابات میاندورهای، امکان شکست او بیش از پیروزی است. جنگ مجدد با ایران، از سوی رأیدهندگان آمریکا، تعبیر به نوعی قولشکنی خواهد گردید؛ از سوی دیگر آمریکا تمایلی هم به تجدید تجربهٔ «توافق اسلامآباد» که همه آن را بیشتر به نفع ایران مینامیدند، ندارد.
اگر توجه کنیم که حل پروندهٔ هستهای، شاهکلید مشکل بین ایران و آمریکا میباشد، پس توافق دربارهٔ تنگهٔ هرمز، فرعِ پروندهٔ هستهای قرار دارد. هر دو کشور به مقدار زیادی، در رابطه با غنیسازی، از خواستهٔ اولیهٔ خود عدول کردهاند. آمریکا میداند که جز صلح گزینهٔ دیگری ندارد و تیم مذاکرهکنندهٔ ایرانی هم به خوبی آگاه است که شکست احتمالی مذاکرات، به معنای برگشتن به ایران با دست خالی میباشد؛ یعنی روبرو شدن با فقر، کمبود بسیار چشمگیر دارو و زیرساختهای ویران، که طبیعتاً نمیتواند گزینهٔ دلخواهی باشد.
اگر تا چندی پیش ایران در مسیری حرکت میکرد که نقطهٔ انتهایی آن لبه یک پرتگاه بود، امروز دقیقاً در لبه پرتگاه قرار گرفته است. پزشکیان از حمایت بخش بزرگی از اصلاحطلبان مانند ظریف، روحانی، خاتمی و طیف حول آنها برخوردار است؛ ولی از سوی دیگر طیف مقتدر تندروها و پایدارچیها (بخوانید جنایتکاران) با در دست داشتن تمامی امکانات مالی، سرکوب و سپاه، آمادهٔ حضور در صحنه و قدرتنمایی میباشند.
زمانی میرسد که تمام درهای امید بسته است و فقط از درون یک درِ نیمهباز، نور ضعیفی از امید به چشم میخورد. پزشکیان و دو همکارش، همانند یک بندباز، بر روی بند نازک ابریشمی سعی در حفظ توازن دارند، در حالی که نفس داغِ جنگطلبانِ صاحبقدرت را پشت گردنشان احساس میکنند. یا سقوط به ته دره (جنگ، فقر و گرسنگی همراه با نابودی زیرساختهایی که بخشی از سرمایهٔ ملیمان میباشد)، یا یک توافق (آزادی سرمایههای حبسشده و بهبود نسبی اقتصادی).
شرایط استثنایی، راه حلهای استثنایی میطلبد؛ یعنی راه حلهایی که در شرایط عادی به سراغ آن نمیرفتی. میتوانی در عالم رؤیا، در میان ابرها قدم بزنی ولی نهايتاً ناچاری واقعیت تلخ را همانطور که هست بپذیری. چه بخواهیم و چه نخواهیم، در حال حاضر هیچ راه حل دیگری بهجز از طریق توافق با آمریکا وجود ندارد؛ تازه آن هم به شرطی که تندروها و جنگطلبان داخل کشور، که با اعدامهای روزانه عزیزانمان را به بالای دار میفرستند، به سکوت فعلیشان ادامه دهند و سرزمینمان را درگیر یک جنگ ویرانساز ننمایند.
جو بینالمللی نیز، از برکت وجود دیوانههایی مانند ترامپ و پوتین، جایی برای خوشبینی باقی نمیگذارد. اغراق نیست اگر ادعا کنیم که جغرافیای سیاسی غرب دچار یک بحران بنیادین گردیده است. در گذشته، هنگامی که از غرب صحبت میکردیم منظورمان آمریکا، کانادا، اروپا (و با آنکه در شرق قرار دارند) ژاپن، کرهٔ جنوبی و استرالیا بود؛ یعنی در حقیقت «دموکراسیهای شرق و غرب». درست یا غلط، برخی از ما نیز این «غرب» را سنگر دفاع از دموکراسی مینامیدیم.
از برکت حضور یک «خلمسلک» در رأس حکومت ایالات متحده، این «سنگر» دچار شکاف شده و جهان سوم هم از عواقب این شکاف بیتأثیر نخواهد ماند. در زمان تأسیس آمریکا، این ایالات متحده را فرزند اروپا مینامیدند. نیویورک در آغاز «آمستردام جدید» نام داشت. ایالات متحده و اروپا در زمان تجاوز هیتلر و توسعهطلبیهای شوروی سابق (و حتی روسیهٔ کنونی)، دوشبهدوش هم یک سنگر مشترک تشکیل میدادند؛ ولی در نظم جدید، اروپا دیگر اولویت اول آمریکا نیست. نمونهٔ آشکار آن، حمایت مالی و ارسال سلاحهای رزمی و دفاعی اروپا به اوکراین میباشد زیرا اروپا، اوکراین را سنگر دفاع از خود میداند. این در حالی است که ترامپ در حقیقت اوکراین را دودستی تقدیم پوتین نموده و کوچکترین قدمی در جهت حمایت از اوکراین برنمیدارد. قرارداد اخیر گازوئیل بین روسیه و آمریکا، خود نشان از دهنکجی ترامپ نسبت به اروپا و اوکراین دارد.
یادم هست سالها پیش، در شرایطی متفاوت با امروز، هر اقدامی از سوی اصلاحطلبان آغاز میشد با برخورد تندِ تندروها و پایدارچیها روبرو میگردید. راه حل، یک قیام سراسری بود که آن هم به علت عدم وجود یک بدیل یا آلترناتیو قوی، ممکن به نظر نمیرسید. اگر اشتباه نکنم، کوروش زعیم، رهبر آنزمانِ جبههٔ ملی بود. طی بیانیهای پیشنهاد صلح و آشتی با حاکمان آنروز را داد و اضافه نمود چنانچه حاکمان آنروز از حکومت کناره گیرند، خطاهایشان بخشیده خواهد شد و نیز چنانچه ثروتی را که در خارج کشور در بانکها پسانداز نمودهاند به داخل کشور منتقل کنند، میتوانند در داخل کشور سرمایهگذاری نموده و باعث ایجاد کار و سرمایه گردند. همانطور که حدس میزنید هیچکس در آن زمان از آن طرح استقبال ننمود. از کجا معلوم، چنانچه این طرح به اجرا گذارده شده بود شاید کشورمان در شرایط کاملاً مثبتتری به سر میبرد.
فعلاً قبل از هر چیز باید اپوزیسیون داخل و خارج کشور، با دو شعار «نه به جنگ» و «نه به اعدام»، هم به تیم مذاکرهکننده یاری برساند و هم رژیم حاکم را وادار به ترک اعدام بنماید.
داریوش مجلسی، اکتبر ۲۰۲۶