مقدمه: مسئلهای فراتر از انتخابات
انتخابات سپتامبر ۲۰۲۶ در ایالت زاکسن-آنهالت و برلین آلمان را میتوان با متغیرهایی مانند اقتصاد، مهاجرت و نارضایتی از دولت فدرال تحلیل کرد. اما اگر این انتخابات را در کنار تحولات آمریکا و رشد جریانهای غیرلیبرال در نقاط مختلف جهان قرار دهیم، پرسش بزرگتری ظاهر میشود: آیا مسئله فقط عملکرد بد چند حزب و چند دولت است، یا لیبرالدموکراسی معاصر در تعریف «ما»ی سیاسی خود با مشکل عمیقتری روبهرو شده است؟
با حضور «فرانسیس فوکویاما» (Francis Fukuyama)، «آنت مایریتز» (Annett Meiritz) و «سون شولتزه» (Sven Schulze) در گفتوگوی اول اکتبر ۲۰۲۶ در شبکه دوم تلویزیون آلمان (ZDF)، مجری برنامه «مارکوس لانتس» (Markus Lanz)، سطح سیاست روزمره آلمان را به سطح نظریتری منتقل کرد. موضوع اصلی برنامه، شکست حزب دموکرات مسیحی در انتخابات زاکسن-آنهالت و دشواری تشکیل ائتلاف دولتی در این ایالت بود. اما حضور فوکویاما بحث را به اصلاح نهادهای دموکراتیک، هویت، پوپولیسم و آینده لیبرالدموکراسی کشاند.
در این چارچوب، میتوان از این فرضیه آغاز کرد که بحران امروز لیبرالدموکراسی فقط بحران آزادی یا انتخابات نیست؛ بلکه بحران توانایی آن برای پیوند دادن آزادی فردی با کرامت، تعلق جمعی، هویت سیاسی و حکومت مؤثر است.
۱. فوکویاما و کشف دوباره کرامت
یکی از مهمترین نکات در کتاب «هویت» فوکویاما این است که انسان را نمیتوان صرفاً موجودی اقتصادی تصور کرد. انسان فقط نمیپرسد «چه چیزی نصیب من میشود؟»؛ او در عین حال میپرسد: «آیا من دیده میشوم؟ آیا شأن من بهرسمیت شناخته میشود؟ آیا گروهی که به آن تعلق دارم ارزشمند شمرده میشود؟» فوکویاما این نیاز را با مفهوم یونانی «تیموس» (میل انسان برای شأن، احترام و بهرسمیتشناختهشدن) مربوط میکند.
در نتیجه، بسیاری از منازعاتی که ظاهراً اقتصادی یا سیاسی هستند، میتوانند لایهای عمیقتر داشته باشند و آن مسئله کرامت است.
فرد ممکن است از مهاجرت، مالیات یا جهانیشدن ناراضی باشد؛ اما در پس این نارضایتی ممکن است احساس دیگری هم وجود داشته باشد، مانند اینکه: «دیگر کسی مثل گذشته برای من احترام قائل نیست.» از همینجا سیاست هویت شکل میگیرد. فوکویاما در کتاب «هویت» هشدار میدهد که بازشناسی انسان در لیبرالدموکراسی بر نوعی جهانشمولی بنا شده است؛ یعنی همه انسانها باید از حیث شأن و حقوق، برابر شناخته شوند. اما انسانها همزمان به هویتهای خاصتری نیز نیاز دارند: ملی، مذهبی، قومی، فرهنگی یا اجتماعی. اگر این نیاز نادیده گرفته شود، سیاست میتواند به سمت هویتهایی حرکت کند که بهجای ساختن یک «ما»، میان «ما» و «آنها» مرز بکشد. بنابراین مسئله اساسی این نیست که چگونه هویت را از سیاست حذف کنیم (زیرا هویت را نمیتوان حذف کرد)؛ مسئله این است که چگونه هویت را به شکلی سیاسی کنیم که دموکراسی را تقویت کند، نه اینکه آن را تخریب سازد.
۲. از «حقوق برابر» تا احساس تعلق
اینجا به نظر میرسد گویا با یک تناقض روبهرو هستیم. لیبرالیسم میگوید همه انسانها از حیث کرامت و حقوق برابرند. اما انسان فقط نمیخواهد یک فرد برابر باشد؛ او میخواهد عضو یک جامعه نیز باشد و بداند که «ما چه کسانی هستیم؟». اگر یک نظام سیاسی فقط بتواند به پرسش «حقوق تو چیست؟» پاسخ دهد، اما نتواند به پرسش «ما چه جامعهای هستیم؟» پاسخ دهد، بخشی از نیاز سیاسی انسان بدون پاسخ باقی میماند. یکی از موضوعات مورد توجه فرانسیس فوکویاما در برنامه مارکوس لانتس، پاسخ به این تناقض بود.
۳. قدرت و تناقض قانون اساسی
قانون اساسی آلمان در سال ۱۹۴۹ در شرایطی کاملاً متفاوت از قانون اساسی آمریکا تدوین شد. شورای پارلمانی آلمان در سال ۱۹۴۹ قانون اساسی جدیدی را پس از فروپاشی رژیم نازی و در شرایط اشغال و تقسیم آلمان نوشت. در آن زمان، پارلمان تصریح کرد که قانون جدید برای آلمان غربی در نظر گرفته شده است، اما این قانون بهتدریج به بنیان پایدار جمهوری فدرال تبدیل شد.
ماده اول آن با جملهای آغاز میشود که تقریباً تمام فلسفه سیاسی جمهوری جدید را در خود دارد: «کرامت انسان مصون است.» این یک انتخاب تاریخی بود. دولت دیگر قرار نبود منشأ ارزش انسان باشد؛ برعکس، دولت باید خود را در برابر کرامت و حقوق انسان محدود میکرد. از این جهت، قانون اساسی آلمان یکی از مهمترین واکنشهای حقوقی جهان به تجربه توتالیتاریسم قرن بیستم است.
اما همینجا پرسشی که فوکویاما در برنامه لانتس مطرح میکرد اهمیت پیدا میکند: آیا یک نظم سیاسی که هویت خود را بیش از هر چیز بر کرامت انسانی، حقوق بشر، دموکراسی، حاکمیت قانون و محدودیت قدرت بنا میکند، میتواند همان احساس تعلق تاریخی و عاطفی را تولید کند که یک قانون اساسی بنیانگذارِ یک ملت ایجاد میکند؟
نباید از این سؤال فوکویاما چنین نتیجه گرفت که قانون اساسی آلمان ضعیف است. مسئله مورد اشاره دقیقتر است: قانون اساسی آلمان از نظر محدود کردن قدرت بسیار قدرتمند است، اما آیا به همان اندازه در تولید یک روایت مشترک از «ما»ی سیاسی نیز قدرتمند است؟ اینجاست که فوکویاما به قانون اساسی آمریکا اشاره میکند.
۴. مقایسه با آمریکا
قانون اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۷ در فرآیند تأسیس جمهوری جدید شکل گرفت و همراه با اعلامیه استقلال اصولی را بیان کرد و اینچنین به بخشی از حافظه تاریخی و هویت آمریکایی تبدیل شد. به نظر فوکویاما، رابطه میان قانون اساسی و هویت ملی در آمریکا با تجربه جمهوری فدرال آلمان یکسان نیست.
البته آمریکا نیز بر اصول جهانشمول آزادی و برابری بنا شده است و هویت آمریکایی از ابتدا کاملاً یکپارچه و بیتناقض نبوده است؛ اما اعلامیه استقلال در روایت تاریخی بر نقش اسناد در تأسیس یک ملت سیاسی تأکید دارد. در آلمانِ پس از ۱۹۴۵ وضعیت متفاوت بود. مسئله اصلی در آلمان این بود که چگونه میتوان یک دولت دموکراتیک ساخت که دوباره به ابزار نابودی آزادی تبدیل نشود؟ بنابراین جمهوری فدرال آلمان ناچار بود هویت سیاسی خود را از ناسیونالیسمی که به فاجعه منجر شده بود جدا کند. نتیجه «میهندوستی قانون اساسی» در آلمان این شد که یک آلمانی خود را نه بر اساس نژاد یا تاریخ قومی، بلکه بر اساس تعهد مشترک به آزادی، قانون، دموکراسی و کرامت انسان تعریف کند. این دستاورد بزرگی است.
اکنون پس از چند نسل، سؤال جدیدی مطرح شده است: بعد از اتحاد دو آلمان، آیا این شکل از هویت سیاسی برای ایجاد احساس تعلق در همه بخشهای جامعه کافی است؟
۵. شرق آلمان؛ جایی که نظریه با واقعیت روبهرو میشود
اینجا یافتههای انتخابات شرق آلمان در ایالت زاکسن-آنهالت و برلین اهمیت پیدا میکند. در برنامه مارکوس لانتس با این فرضیات مواجه هستیم: فرض کنیم بخشی از رأیدهندگان شرق آلمان فقط به دلیل وضعیت اقتصادی ناراضی نیستند؛ فرض کنیم بخشی از آنها احساس میکنند تجربه تاریخی، شأن اجتماعی و هویت منطقهای آنها پس از وحدت آلمان به اندازه کافی به رسمیت شناخته نشده است. در این صورت، مسئله از «منافع» به امر «شأن و کرامت» منتقل میشود. طبق نظریه فوکویاما میتوان توضیح داد که چرا برخی نارضایتیها بسیار شدیدتر از یک نارضایتی اقتصادی معمولی میشوند.
البته نباید این فرضیه را بهجای داده یا فاکت بنشانیم. بحران انتخاباتی در آلمان را نمیتوان به یک علت واحد فروکاست؛ اقتصاد، مهاجرت، عملکرد دولت، بیاعتمادی به احزاب، فرهنگ سیاسی شرق، تجربه وحدت و سیاست هویتی، همگی میتوانند در ترکیبهای مختلف نقش داشته باشند.
۶. پدیده ترامپ در آمریکا؛ علت است یا محصول؟
در اینجا نکتهای که آنت مایریتز در برنامه لانتس مطرح کرد اهمیت پیدا میکند. اگر پدیده ترامپ را علت اصلی تحول جمهوریخواهان بدانیم، ممکن است تصور کنیم با رفتن او پدیده «ماگا» هم تضعیف خواهد شد. اما اگر این پدیده را تا حدی محصول تغییرات عمیقتر در جامعه و حزب جمهوریخواه بدانیم، نتیجه کاملاً متفاوت میشود. در این بررسی، بحران اجتماعی سبب تغییراتی در هویت سیاسی جامعه و تغییر نظر در مورد احزاب و در نهایت ظهور رهبری میشود که بخشی از جامعه حل معضلات را در او پیدا کرده است. در این برداشت، پدیده ترامپ نیست که بحران را به وجود آورده، بلکه بحران وجود داشته که منجر به ظهور شخصیتی مثل او شده است.
آنت مایریتز تأکید میکند اگر حزب «آلترناتیو برای آلمان» را صرفاً علت بحران بدانیم و فکر کنیم با تغییر حزب میتوان بحران را برطرف کرد، اشتباه میکنیم. اگر این وضعیت را بیان سیاسی بخشی از یک بحران عمیقتر در رابطه میان جامعه و نظام سیاسی بفهمیم، صرفاً شکست دادن انتخاباتیِ آن مسئله را حل نمیکند. بنابراین نقد مایریتز یک اصلاح مهم به نظریه فوکویاما وارد میکند: ما نباید پدیدههای ساختاری را به شخصیت رهبر تقلیل دهیم.
۷. مسئله فقط راست نیست
یکی از نکات مهم در اندیشه متأخر فوکویاما این است که بحران لیبرالیسم را صرفاً به «راست» نسبت نمیدهد. او از دو نوع فشار بر لیبرالیسم سخن میگوید: از یک طرف افراط در آزادی اقتصادی، و از طرف دیگر شکلهایی از سیاست هویتی در بخشهایی از «چپ» که ممکن است اصل جهانشمولی لیبرال را تحت فشار قرار دهد. ممکن است گروهی بر رسمیت هویت خود تأکید کند که این میتواند کاملاً با لیبرالیسم سازگار باشد؛ اما اگر گروهی بگوید «فقط کرامت من شایسته است»، اینجاست که منطق تغییر میکند.
در نتیجه، خطر اصلی فقط سیاست هویتی راستگرا نیست؛ خطر عمیقتر، تبدیل کرامت انسان به رقابت میان گروههایی است که هر کدام میخواهند کرامت خود را با کاستن از کرامت دیگری اثبات کنند. اینجا همان تفاوت میان برابری کرامت انسانی و برتری کرامت یکی بر دیگری اهمیت پیدا میکند.
۸. چرا چین برای این بحث مهم است؟
در این برنامه در مورد وضعیت چین هم صحبت شد. مقایسه چین در اینجا صرفاً مقایسه میان «دموکراسی و دیکتاتوری» نیست؛ چین یک پرسش واقعی در برابر لیبرالدموکراسی قرار میدهد: اگر مردم به کرامت، تعلق، نظم، قدرت دولت و شأن ملی نیاز دارند، آیا یک دولت اقتدارگرا میتواند این نیازها را بهتر از یک دموکراسی پراکنده و قطبیشده پاسخ دهد؟
مدل سیاسی چین بخش مهمی از مشروعیت خود را در پیوند میان حزب، دولت، توسعه اقتصادی و احیای قدرت و جایگاه چین در جهان تعریف میکند. در قانون اساسی چین، رهبری حزب کمونیست بهعنوان عنصر اساسی نظام سیاسی تصریح شده است. این مدل از این جهت جذابیت نظری دارد که یک «ما»ی بسیار قدرتمند ایجاد میکند: ملت، تمدن، دولت و آینده مشترک.
در روایت رسمی، چین نه فقط کشوری است که رشد میکند، بلکه کشوری است که پس از دورهای طولانی از ضعف و تحقیر تاریخی، دوباره جایگاه خود را به دست میآورد. این نوعی کرامت در سطح ملی است. فوکویاما در مصاحبههای سال ۲۰۲۶ نیز این امکان را جدی گرفته و تصریح کرده که مدل چینی یک رقیب جدی برای لیبرالدموکراسی است و سؤال مهم این است که آیا چنین نظامی میتواند در بلندمدت پایدار بماند و نیازهای انسانی را به شکلی موفق پاسخ دهد یا خیر. این موضع بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد فوکویاما امروز دیگر در موقعیت سادهٔ «لیبرالدموکراسی پیروز شده است» قرار ندارد؛ او اکنون بهطور جدی میپرسد آیا لیبرالدموکراسی قادر است ثابت کند که در بلندمدت بهترین ترکیب آزادی، کرامت، نظم، رشد و حکومت موثر را فراهم میکند؟
۹. اما مدل چین یک ضعف بنیادین دارد
مدل چینی در ایجاد انسجام و ظرفیت تصمیمگیری مزیتهایی دارد؛ اما همان چیزی که امکان انسجام را ایجاد میکند، محدودیتهایی نیز به وجود میآورد. اگر حزب، مرکز اصلی قدرت سیاسی باشد، امکان رقابت واقعی برای قدرت، تغییر مسالمتآمیز حکومت و محدود کردن قدرت سیاسی به شیوه دموکراسیهای لیبرال بسیار محدودتر خواهد بود.
پس مسئله این نیست که «چین خوب است یا بد». مقایسه دقیقتر چنین است: چین میپرسد آیا میتوان با دولت قدرتمند، روایت ملی مشترک و تصمیمگیری متمرکز، انسجام و ظرفیت حکومت را افزایش داد؟ و لیبرالدموکراسی میپرسد: چگونه میتوان قدرت حکومت را آنقدر محدود کرد که آزادی و کرامت فرد قربانی قدرت جمعی نشود؟ به نظر میرسد هر دو مسئله واقعیاند و مشکل لیبرالدموکراسی زمانی آغاز میشود که تصور کند مسئله اول دیگر وجود ندارد.
۱۰. بحران واقعی شاید در همین شکاف باشد
لیبرالدموکراسی پس از جنگ سرد در بسیاری از کشورهای غربی موفق شد آزادی، رفاه نسبی و ثبات ایجاد کند. آیا ممکن است در این فرآیند چیزی را دستکم گرفته باشد؟ یک شهروند ممکن است آزادی بیان، انتخابات و حقوق فردی داشته باشد و از نظر اقتصادی نیز در وضعیت قابل قبولی باشد، اما همچنان بپرسد: «من در این جامعه چه جایگاهی دارم؟ آیا صدای من شنیده میشود؟ آیا کشور متعلق به من هم هست؟ و حتی آیا تاریخ و تجربه زندگی من ارزش دارد؟» این پرسشها را نمیتوان صرفاً با میزان رشد اقتصادی، حقوق بشر یا اصلاحات نهادی پاسخ داد.
از طرف دیگر، پاسخ دادن به آنها با ملیگرایی افراطی، حذف اقلیتها یا اقتدارگرایی نیز خطر دیگری ایجاد میکند. بنابراین مسئله واقعی، یافتن سنتز و تلفیقی میان آزادی فردی و تعلق جمعی است.
۱۱. راهحل: نه بازگشت به ناسیونالیسم، نه فرار از هویت
اگر تحلیل فوکویاما را تا اینجا دنبال کنیم، راهحل منطقی این نیست که هویت را از سیاست حذف کنیم، چرا که هویت حذفشدنی نیست؛ راهحل این است که یک هویت سیاسی فراگیر ساخته شود؛ هویتی که بتواند بگوید ما یک جامعه هستیم، اما شأن هیچکس به دلیل تعلقش به گروه دیگر کاهش پیدا نمیکند.
در مورد آلمان، این میتواند به معنای بازتعریف و تعمیق قانون اساسی با مفهوم میهندوستی (و نه ملیگرایی یا ناسیونالیسم افراطی) باشد. یعنی کرامت انسان همچنان نقطه آغاز باشد، اما در کنار آن بتوان درباره تاریخ، فرهنگ، زبان، تجربه شرق و غرب، مسئولیت تاریخی آلمان، دستاوردهای جمهوری فدرال و آینده مشترک نیز با صراحت بیشتری سخن گفت. به عبارت دیگر، هویت ملی نباید دشمن جهانشمولی باشد؛ میتوان آلمانی بود و همزمان به جهانشمولی کرامت انسان متعهد ماند، همانطور که میتوان آمریکایی بود و همزمان به حقوق جهانشمول انسان باور داشت.
۱۲. اما یک عنصر دیگر نیز ضروری است: دولت مؤثر
اینجا از فوکویاما به مفهوم دیگری میرسیم که در آثار بعدی او اهمیت زیادی دارد: دولت و نهادها. اگر دولت نتواند تصمیم بگیرد، خدمات عمومی ارائه کند، امنیت ایجاد کند، زیرساخت بسازد، قوانین را اجرا کند و مسائل روزمره مردم را حل کند، صرفاً گفتن اینکه «دموکراسی ارزشمند است» کافی نخواهد بود. شهروند باید بتواند رابطهای میان نظام سیاسی و زندگی واقعی خود ببیند.
این شاید یکی از مهمترین درسهای مقایسه آمریکا، آلمان و چین باشد. لیبرالدموکراسی برای بقای خود باید هم آزادی را حفظ کند و هم توانایی حکومت کردن را. دولت ضعیف لزوماً دولت لیبرال نیست و دولت قدرتمند نیز لزوماً دولت اقتدارگرا نیست؛ مسئله اصلی، ترکیب قدرت حکومت با محدودیت قدرت است.
۱۳. از این منظر، انتخابات فقط علامت هشدار است
بازگردیم به انتخابات زاکسن-آنهالت و برلین. رأیدهندهای که به حزب «آلترناتیو برای آلمان» رأی میدهد، لزوماً یک نظریهپرداز سیاسی نیست و رأی او نیز لزوماً تنها یک معنای ثابت ندارد. اما افزایش حمایت از یک حزب اعتراضی میتواند برای نظام سیاسی یک پیام داشته باشد: بخشی از جامعه احساس میکند روایت رسمی دیگر برای توضیح تجربه زندگی او کافی نیست.
این پیام را میتوان با رد کردن رأیدهنده نادیده گرفت، اما پاسخ دادن به آن نیز الزاماً به معنای پذیرفتن همه مطالبات آن حزب نیست. دموکراسی باید بتواند میان این دو کار تفاوت بگذارد. شنیدن نارضایتی به معنی پذیرفتن هر راهحلی که برای آن پیشنهاد میشود نیست. این شاید یکی از دشوارترین وظایف سیاست دموکراتیک امروز آلمان باشد.
۱۴. بازگشت به پرسش اصلی
در نهایت، باید بتوان تناقضهای بنیادین امروز را حل کرد. لیبرالدموکراسی برای جلوگیری از استبداد باید قدرت را محدود کند، اما جامعه برای حکومت کردن نیازمند قدرت است. لیبرالیسم حقوق فرد را جهانشمول میداند، اما انسانها نیازمند تعلق به گروهها و روایتهای جمعی نیز هستند. در دموکراسی همه شهروندان برابرند، اما شهروندان الزاماً احساس نمیکنند که از نظر اجتماعی به یک اندازه دیده و شنیده میشوند. و در نهایت، قانون میتواند آزادی را تضمین کند، اما به تنهایی نمیتواند احساس تعلق ایجاد کند.
نتیجه: دفاع از لیبرالدموکراسی با بازسازی آن
به نظر میرسد مهمترین نتیجهای که میتوان از آثار فوکویاما و گفتوگوی اخیر او در برنامه مارکوس لانتس و همچنین از مقایسه میان آلمان، آمریکا و چین گرفت، این نیست که لیبرالدموکراسی شکست خورده است؛ بلکه لیبرالدموکراسی باید خود را دوباره بسازد.
نه با کنار گذاشتن حقوق فردی، نه با بازگشت به ناسیونالیسم، نه با تقلید از دولت اقتدارگرای چین و نه با تصور اینکه رشد اقتصادی به تنهایی تمام مسائل سیاسی را حل خواهد کرد؛ بلکه با ایجاد تعادل میان چهار عنصر: کرامت فردی، هویت و تعلق جمعی، نهادهای موثر و محدودیت قدرت سیاسی. این شاید معنای واقعی بازسازی لیبرالدموکراسی در قرن بیستویکم باشد.