ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 02.10.2026, 10:16
«زندگی یعنی اینکه حسابی کتک‌ت می‌زنند»

گفتگوی اشپیگل با سیلوستر استالونه

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

* گفتگوی هفته‌نامه اشپیگل با سیلوستر استالونه در باره کتابش «پله‌ها: داستان زندگی من»

  مقدمه مترجم: سیلوستر استالونه، نامی که برای نسل‌های مختلف، تداعی‌گر چهرهٔ خشن اما آسیب‌پذیر راکی بالبوآ و جان رمبو است، در ۸۰ سالگی، نه به‌عنوان یک قهرمانِ شکست‌ناپذیر، بلکه به‌عنوان مردی که زخم‌هایش را با خود حمل می‌کند، در برابر ما نشسته است. او در هتل ریتز- کارلتون نیویورک، جایی که فاصله‌ای چند بلوکی با محلهٔ جهنمیِ دوران کودکی‌اش، «هلمز کیچن»، دارد، از زندگی‌نامه‌اش با عنوان «پله‌ها» می‌گوید؛ کتابی که مسیرِ پرفرازونشیبِ او را از پسری طردشده و بازیگری که هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت، تا تبدیل شدن به یکی از بزرگ‌ترین ستاره‌های سینمای اکشن، روایت می‌کند.

این مصاحبه، اما فقط یک گفت‌وگوی سینمایی نیست. استالونه در آن، پرده از تاریک‌ترین زوایای زندگی‌اش برمی‌دارد: از والدینی که او را در جعبه حبس می‌کردند، تا تیمارستانی که در ۱۷ سالگی به آن فرستاده شد و در آنجا مورد تجاوز جنسی قرار گرفت. او از «گودال مار» می‌گوید، از زنانی که چون زامبی رها شده بودند، و از نگهبانانی که سرگرم تماشای وحشی‌گری بودند. و در همان حال، از عشقش به کتابخانهٔ عمومی نیویورک می‌گوید، از بوی دست‌نوشته‌های ثورو و ملویل، و از مونداگ، آهنگساز نابینایی که در برف نوعی ساز زهی می‌نواخت و به او آموخت که می‌توان «یک آدم ژولیده بود و هم‌زمان یک هنرمند بزرگ.»

استالونه در این مصاحبه، با صداقتی تکان‌دهنده، از نیچه می‌گوید و اینکه «آنچه مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند» را فقط در سطحی روان‌شناختی می‌پذیرد، نه فیزیکی. او اعتراف می‌کند که «قلب شکسته هرگز کاملاً ترمیم نمی‌شود» و اینکه «هیچ هنرمندِ خوبی را ندیده که خوشحال بوده باشد.» و در جایی، با مشت به کف دستش می‌کوبد و می‌گوید: «زندگی یعنی اینکه کثافت را از تنت بیرون می‌کوبند.»

این مصاحبه، فرصتی است برای دیدنِ استالونه، نه به‌عنوان یک اسطورهٔ اکشن، بلکه به‌عنوان انسانی که از دلِ درد، تحقیر و خشونت، هنر آفرید. او از فیلم‌هایش می‌گوید، از «راکی» و «رمبو»، از تغییر پایانِ «رمبو» برای دادنِ امید به کهنه‌سربازانِ ویتنام، و از اشتباهش در «رمبو ۳» که او را در برابرِ فروپاشیِ شوروی، در موضعِ احمقانه‌ای قرار داد. و در نهایت، از ردِ مؤدبانه‌اش به دونالد ترامپ، که او را به‌عنوان «سفیر هالیوود» منصوب کرده بود، بدون آنکه حتی از او بپرسد.

استالونه در این گفت‌وگو، تصویری از خود ارائه می‌دهد که با کلیشهٔ «قهرمانِ شکست‌ناپذیر» فاصلهٔ زیادی دارد. او مردی است که از شکست‌ها می‌گوید، از ترس‌ها، از زخم‌هایی که هرگز التیام نیافته‌اند – و شاید به‌همین دلیل است که پس از پنج دهه، هنوز هم می‌تواند ما را متوقف کند و به فکر وادارد.

هالیوود: زندانی‌شده در یک تیمارستان روانی، مورد تجاوز جنسی قرار گرفته، بی‌محبت؛ سیلوستر استالونه روایت می‌کند که چگونه احتمالاً به بزرگ‌ترین ستارهٔ سینمای اکشن تبدیل شد. و چگونه به دونالد ترامپ پاسخ رد داد.

هتل ریتز- کارلتون در خیابان ۵۹ نیویورک. استالونه، ۸۰ ساله، کنار پنجره ایستاده و به سنترال پارک نگاه می‌کند. برای یک عکس مشترک، مشتش را جلوی شکمش گره می‌کند و زیباترین لبخند قهرمان اکشن خود را بر لب می‌آورد. با این حال، در طول گفت‌وگو، نگاهش بارها تغییر خواهد کرد. گاهی برآشفته، عبوس، و گاهی نیز کمی ترسیده به نظر می‌رسد. قرار است دربارهٔ زندگی‌نامهٔ او با عنوان «پله‌ها» (The Steps) صحبت کنیم، که در آن مسیرش را از پسری طردشده و بازیگر فیلم‌های درجه‌بِ مضحک تا قهرمان بوکس «راکی» روایت می‌کند. استالونه خود را در یک صندلی چرمی عمیق رها می‌کند، اما سپس پشتش را صاف می‌کند.

***

اشپیگل: آقای استالونه، بیایید اول دربارهٔ فریدریش نیچه صحبت کنیم.

استالونه: منظورت آن نقل‌قولی است که در زندگی‌نامه‌ام استفاده کردم: «آنچه مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند.»

اشپیگل: این نقل قول از کتاب «غروب بت‌ها یا چگونه با چکش فلسفه می‌ورزیم» نیچه است. این جمله برای شما چه معنایی دارد؟

استالونه: من آن را نقادانه می‌بینم. در کتابم صریحاً می‌گویم که نیچه درست نگفته بود. دست‌کم وقتی که نقل‌قولش را به‌طور جدی از نظر فیزیکی در نظر بگیریم. وقتی انسان‌ها خشونت واقعی را تجربه می‌کنند، این هرگز آن‌ها را قوی‌تر نمی‌کند، بلکه همیشه فقط ضعیف‌ترشان می‌کند.

اشپیگل: منظور شما چیست؟

استالونه: بوکسوری که ضربه‌ای می‌خورد، هرگز کاملاً از آن بهبود نمی‌یابد.

اشپیگل: با این حال شما نیچه را نقل می‌کنید.

استالونه: چون ادعای او در یک سطح دوم برای من کار کرد: وقتی جوان بودم. همیشه همه مرا تحقیر می‌کردند. هر کس به من می‌فهماند که مرا حقیر می‌داند. و اینجاست که فلسفهٔ چکشی نیچه وارد می‌شود: یا حرف دیگران را باور می‌کنی که تو یک بازنده هستی،یا آن تحقیر دردناک را به‌عنوان محرک به کار می‌گیری تا به همه نشان دهی.

اشپیگل: هم‌زمان در کتابتان می‌نویسید که یک قلب شکسته هرگز کاملاً ترمیم نمی‌شود. چرا؟

استالونه: باید آن را به صورت تصویر مجسم کنیم: وقتی یک قلب شکسته را دوباره کنار هم می‌گذاری، دیگر مثل قبل به نظر نمی‌رسد. کج و معوج است، جوش خورده است. ممکن است به پمپاژ ادامه دهد، اما همیشه یک نقص باقی می‌ماند.

اشپیگل: این وحشتناک به نظر می‌رسد.

استالونه: وحشتناک است. اما موضوع هنر در واقع دربارهٔ همین است: این درد است که انرژیِ آفرینش چیزهای زیبا را فراهم می‌کند. من در تمام عمرم حتی یک هنرمند هم ندیده‌ام که خوشحال بوده باشد. دست‌کم هیچ‌کدام که واقعاً در کارشان خوب بودند. کمدین‌ها؟ هرچه بامزه‌تر باشند، رنجشان بیشتر است. نویسندگان؟ هرچه اثرشان درخشان‌تر باشد، زندگی‌شان تکان دهنده‌تر (traumatischer) بوده است.

اشپیگل: شما در محله «هلمز کیچن» (Hell’s Kitchen) بزرگ شدید، چند بلوک دورتر از هتلی که الان در آن صحبت می‌کنیم. آنجا چگونه بود؟

استالونه: بوی کلم و فضولات می‌داد، در خیابان‌ها خشونت حکومت می‌کرد. همان‌طور که از نامش پیداست: جهنم بود. البته با نگاه به گذشته. در کودکی برایم کاملاً عادی به نظر می‌رسید. من فقط همین دنیا را می‌شناختم.

اشپیگل: در کتابتان از این هم می‌گویید که والدینتان چقدر با شما خشن بودند. مثلاً شما را در جعبه‌ای حبس می‌کردند که با درپوش بسته می‌شد تا نتوانید بیرون بخزید.

استالونه: والدینم نمی‌فهمیدند که من بیش‌فعال بودم. آن‌ها می‌گفتند: دهانت را ببند و در جعبه بمان! آن‌ها هیچ اطلاعی از روان‌شناسی نداشتند. برای هر خطای واقعی یا خیالی فقط یک پاسخ داشتند: تنبیه. اما نمی‌خواهم شکایت کنم: از این رفتار، انرژی من برخاست. از همان اوایل به فکر انتقام بودم.

اشپیگل: به‌نظر شما نگرش طردکنندهٔ والدینتان بر چه چیزی استوار بود؟

استالونه: آن‌ها هر دو می‌خواستند خودشان ستاره باشند. اما استعدادی نداشتند.

اشپیگل: پس مادرتان رؤیای آن را داشت که لانا ترنر (Lana Turner) جدید شود. آن بازیگر در زمان خود به‌خاطر اروتیسمی که به نظر خطرناک می رسید مورد ستایش قرار می گرفت.

استالونه: اما مادرم نه می‌توانست بازی کند و نه برقصد. خشمش از همین‌جا می‌آمد، خشمی که بعد سر من خالی می‌کرد. وقتی «راکی» (Rocky) را می نوشتم، مجبور بودم زیاد به مادرم و آن محیطِ بی‌محبت فکر کنم: راکی هم، دقیقاً مثل خود من، باید در برابر این نسبت‌های منفی از خودش دفاع می کرد. آیا والدینم انسان‌های بدی بودند؟ فکر نمی‌کنم. آن‌ها فقط در این شرایط گرفتار شده بودند، شرایطی که نمی‌توانستند از آن رها شوند.

اشپیگل: اگر زندگی‌نامه‌تان را باور کنیم، مادرتان تقریباً همیشه با لحنی تحقیرآمیز دربارهٔ شما حرف می‌زد. اما یک تعریفِ زیبا و صادقانه از شما کرد: گفت شما چشمانِ بت دیویس (Bette Davis) را دارید.

استالونه: واقعاً این را گفت؟

اشپیگل: در مقاله‌ها دربارهٔ شما چنین آمده است.

استالونه: حالا که می‌گویید، دوباره یادم آمد. درست است.

اشپیگل: به‌لطفِ بازویتان، شما به یکی از مشهورترین فیگورهای اکشن هالیوود تبدیل شدید، اما این نگاهِ شما بود که شما را ستاره کرد. موافقید که چشمانتان بزرگ‌ترین سرمایه‌تان هستند؟

استالونه: بله، آن‌ها مرا از دیگر ستاره‌های اکشن متمایز می‌کنند. بازو برای من بیشتر وسیله‌ای بود برای روایت درام‌های انسانی. به‌عنوان بازیگر، هیچ‌کس مرا جدی نمی‌گرفت، مجبور شدم جایگاهم را از طریق فیلم‌های اکشن پیدا کنم. در مورد آرنولد شوارتزن‌اگر، ژان-کلود ون دام و بروس ویلیس، مسئله شکست‌ناپذیر بودن بود. من می‌خواستم از شکست‌ها بگویم و از اینکه این شکست‌ها با انسان‌ها چه می‌کنند. آرنولد هرگز این را نفهمید. او بارها با ناباوری از من می‌پرسید: چرا در تمام فیلم‌هایت مدام می‌گذاری کتکت بزنند؟

اشپیگل: پاسخ شما چه بود؟

استالونه: این زندگی است، آرنولد! هیچ‌کس شکست‌ناپذیر نیست. زندگی یعنی این که کثافت را از تنت بیرون می‌کوبند. (با مشت به کف دستش می‌کوبد، چنان‌که صدای بلندی می‌دهد.) باختن شاید مهم‌ترین تجربهٔ انسانی باشد، و برای به تصویر کشیدن آن، نگاه‌هایت مهم‌تر از عضلاتت هستند. جان رمبو را در نظر بگیرید...

اشپیگل: همان سربازِ بازگشته از ویتنام که شما از سال ۱۹۸۲ پنج بار او را بازی کردید و او بارها به‌عنوان یک ارتشِ تک‌نفره علیه کل یگان‌های نظامی به نبرد می‌رفت.

استالونه: جان رمبو شخصیتی کاملاً غمگین بود. او در ویتنام شکسته شده بود و پس از بازگشت به خانه، بیهوده به دنبال صمیمیت و درک شدن توسط دیگران بود. من نمی‌توانم نقشی را بازی کنم که برایش همدلی ندارم. دست‌کم در ابتدا، رمبو انسانی واقعی بود که زخم‌هایش را نشان می‌داد. من همیشه مسخره می‌دانستم که مثلاً استیون سیگال در فیلم‌هایش همه را لت‌وپار می‌کند، بی‌آنکه حتی یک خراش بردارد. این خسته‌کننده است.

اشپیگل: چه چیزی در پیروزی این‌قدر بد است؟ راکی هم در مبارزات فیلم‌هایش پیروزی یا دست‌کم موفقیت‌های قابل‌احترامی کسب می‌کند.

استالونه: بله، اما او می‌داند که ممکن است در رینگ به‌شدت مجروح شود، چون او یک انسان واقعی است و نه یک فیگور پلاستیکی. تو همیشه تردید یا ترس را در نگاهش می‌بینی. همان تردیدها و ترس‌هایی که من خودم کاملاً می‌شناسم. من در زندگی‌ام رنجِ بی‌پایانی دیده‌ام.


استالونه، ستاره هالیوود، در کنار ترامپ در دفتر بیضی‌شکل در سال ۲۰۱۸ / عکس: اولیویه دولیری

اشپیگل: در «رمبو ۲»، قهرمان فیلم در ویتنام در گودالی پر از فضولات خوک شکنجه می‌شود. در صحنه‌های دیگر فیلم نیز به مسئله انسانی‌زدایی از اسیران جنگی می پردازد. شما در کتاب خود توصیف می‌کنید که چگونه در نوجوانی مدت طولانی‌تری را در یک تیمارستان روانی گذراندید و در آنجا شکنجه شدید. آیا صحنهٔ «رمبو» نیز به‌نوعی پردازش این ترومای دوران نوجوانی بود؟

استالونه: من تا به حال این‌طور به آن نگاه نکرده بودم. کاملاً ممکن است که من تجربه‌های تیمارستان روانی را ناخودآگاه در فیلم پردازش کرده باشم. من توسط مدرسه‌ام در ۱۷ سالگی به آنجا فرستاده شدم، یک اقدام تنبیهی بود.

اشپیگل: چه اتهامی به شما وارد شد؟

استالونه: فکر می‌کنم شبانه از محوطه دزدکی خارج شده بودم تا با دختری ملاقات کنم. نوجوانانی مثل من در آنجا با افرادی که بیمار روانی تلقی می‌شدند، اما همچنین با مجرمانِ واقعاً دارای اختلال روانی، زندانی می‌شدند. همه‌جا فریاد بود، بوی تعفن می‌آمد. واقعاً یک انسان زداییِ کامل حاکم بود.

اشپیگل: شما در آنجا مورد تجاوز جنسی قرار گرفتید.

استالونه: آن اتفاق در یک حمام بتنی روی داد که آن را «گودال مار» می‌نامیدند. نگهبانان مرا با یک مردک غول‌پیکر زندانی کرده بودند. او از پشت به من حمله کرد، دیوانه‌وار آلت من را گرفت و رهایش نکرد. اگر دو نگهبان به سلول هجوم نمی‌آوردند، مرا می‌کشت. من هرگز چنین احساس آسیب‌پذیری‌ای نداشته‌ام. اما چیزهای دیگری هم اتفاق افتاد که تا به حال دربارهٔ آن‌ها صحبت نکرده‌ام، چون فکر می‌کنم به‌سختی قابل بیان هستند.

اشپیگل: امتحان کنید.

استالونه: زنانی هم آنجا زندانی بودند. موهایشان کوتاه بود، ناخن‌هایشان کثیف، رهایشان کرده بودند. مثل زامبی به نظر می‌رسیدند. تقریباً هر ده روز، نگهبانان آن‌ها را به نزد مردانِ بیمار روانی می‌بردند، که سپس با دیدن آن‌ها بی‌پروا خودارضایی می‌کردند. نگهبانان سرگرم می‌شدند. این عملی سبعانه بود، نمی‌توانم فراموشش کنم.

اشپیگل: آیا می‌خواهید فراموشش کنید؟

استالونه: احتمالاً نه. من توانستم همهٔ این وحشت‌ها را در فیلم‌هایم پردازش کنم. وقتی فیلم‌نامه می‌نویسم، وقتی جلوی دوربین می‌ایستم، عملاً بوها و تصاویر را به یاد می‌آورم. همچنین از دوران بیست‌سالگی‌ام که با چند شغلِ مزخرف و بی مقدار مختلف در نیویورک سر کردم. امروزه بچه‌ها از دبیرستان مستقیم به مدرسهٔ بازیگری می‌روند. هرگز واقعاً کار سخت نکرده‌اند، هرگز در زندان نبوده‌اند – بازی‌شان از کدام تجربهٔ زندگی تغذیه می‌شود؟

اشپیگل: شما ۳۰ ساله بودید که با «راکی» برای اولین بار موفق شدید. اگر شهرت پنج سال زودتر آمده بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟

استالونه: آن‌وقت به جایی نمی‌رسیدم. من به آن تمرینِ بقا نیاز داشتم تا خودم را پیدا کنم. امروزه همه‌چیز برای جوانان بسیار آسان‌تر شده است. فقط نگاه کنید که چگونه دانش را کسب می‌کنند. آن‌ها فقط به گوشی نگاه می‌کنند (با تحقیر به آیفون روی میزِ مقابلش نگاه می‌کند که مصاحبه با آن ضبط می‌شود).

اشپیگل: دانش یک کلمهٔ کلیدی در کتاب شماست. شما برای این دانش جنگیدید، انگار که در حال نبرد بودید.

استالونه: و من عاشق این نبرد بودم! در زمستان‌های سرد نیویورک، اگر کار اجازه می‌داد، هر روز خیابان‌های زیادی را از میان برف تا کتابخانهٔ عمومی می‌پیمودم. ۵۲ میلیون کتاب و یک اتاق مطالعهٔ گرم، چه هدیه‌ای! سرانجام با یکی از کارمندان دوست شدم. او مرا به اتاقِ گاوصندوق در زیرزمین برد، جایی که گنج‌های واقعی نگهداری می‌شوند: دست‌نوشته‌های اصلی هنری دیوید ثورو (Henry David Thoreau)، هرمان ملویل (Herman Melville) یا ادگار آلن پو (Edgar Allan Poe). بوی عرقشان را حس کردم. دست‌کم این‌طور فکر کردم. زمان زیادی را در زیرزمین کتابخانه گذراندم. من کاملاً تنها با DNA ادبیات آمریکا.

اشپیگل: در گشت‌وگذارهایتان در شهر، با یکی از بزرگ‌ترین نابغه‌های موسیقی قرن بیستم برخورد کردید.

استالونه: منظورتان مونداگ (Moondog) است. او آنجا در برف ایستاده بود، همین نزدیکی ریتز (Ritz) در خیابان۵۴، و طبل می‌زد یا نوعی ساز زهی دستی (Zither) می‌نواخت. من ابتدا او را یک ولگردِ دیوانه فرض کردم. او نابینا بود، ریش بلند داشت و لباس وایکینگی پوشیده بود. رهگذران در خیابان دربارهٔ او جوک می‌ساختند، او برتر از آن‌ها بود. او بر همهٔ نقص‌هایش غلبه کرد و خود را از نو آفرید. او همهٔ آن چیزی بود که من می‌خواستم باشم. او به من نشان داد که می‌توان یک آدمِ ژولیده بود و هم‌زمان یک هنرمند بزرگ. خود من هم مثل یک ولگرد به نظر می‌رسیدم.

اشپیگل: شما در آن زمان کاملاً بلاتکلیف و بی هدف بودید – همچنین چون ارتش شما را نمی‌خواست. مجبور نبودید به ویتنام بروید.

استالونه: ممتحنان یک طبقه‌بندی انجام دادند که بر اساس آن، من حداکثر در صورتی که آمریکا مستقیماً مورد حمله قرار می‌گرفت، به خدمت سربازی فراخوانده می‌شدم. این موضوع مرا بسیار نا امید کرد.

اشپیگل: چرا؟

استالونه: احساس طردشدگی می‌کردم. البته با نگاه به گذشته، این یک نعمت بود. وقتی به همهٔ آن مردان جوانِ بی‌تجربه فکر می‌کنم که توسط ستوان‌های۲۱ سالهٔ بی‌تجربه فرماندهی می‌شدند و سپس توسط ویت‌کنگ درو می‌شدند می‌توانم گریه کنم – رررر-ت-ت-ت-ت! (صدای مسلسل را تقلید می‌کند). این بچه‌ها به‌عنوان گوشتِ دمِ توپ به ویت‌کنگ سپرده شدند، وحشتناک بود. «رمبو: اولین خونِ» قرار بود از این تروما بگوید.

اشپیگل: چگونه توانستید خود را در این نقش پیدا کنید، با اینکه شما دقیقاً در ویتنام نبودید و نقش‌هایتان را از تجربیات خودتان شکل می‌دهید؟

استالونه: این فیلم دربارهٔ پسرانِ رهاشدهٔ آمریکا بود. از این طریق توانستم با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری کنم. هم‌ذات‌پنداری من با کهنه‌سربازان ویتنام آن‌قدر زیاد بود که برای تغییر پایان اصلی فیلم جنگیدم: در اصل، رمبو باید در پایان می‌مرد. اما این به سربازان سابق چه می‌گفت؟ نرخ خودکشی در میان کهنه‌سربازان در آن زمان بسیار بالا بود. می‌خواستم به آن‌ها امید بدهم. رمبو زنده ماند.

اشپیگل: و شما خودتان از این طریق فرصت داشتید که با این شخصیت در چهار قسمت بعدی فیلم پول زیادی به دست آورید.

استالونه: اعتراف می‌کنم، فیلم‌های «رمبو» در مقطعی به یک موضوع کاملاً خودشیفته‌وار تبدیل شدند. عضلات هر روز ضخیم‌تر، سلاح‌ها هر روز سنگین‌تر. کل ماجرا هر روز کمیک‌وارتر می‌شد.

اشپیگل: آیا در آن زمان آگاهانه با فیلم‌هایتان در مسائل ژئوپلیتیکی دخالت می‌کردید؟ قسمت چهارم «راکی» در سال ۱۹۸۵ به یک مبارزهٔ نمایشیِ نظام‌های سیاسی تبدیل شد: شما در رینگ بوکس مقابل یک ماشین جنگی شوروی می‌ایستید. در «رمبو ۳»، که در سال ۱۹۸۸ تولید شد، شما در کنار مجاهدین در افغانستان علیه اشغالگران شوروی می‌جنگید. جنگ سرد، برای سینما دامن زده شد.

استالونه: در «رمبو ۳» این یک تصادف بود. من آن‌قدر احمق بودم. فکر ما این بود: فیلم‌های زیادی دربارهٔ شکست آمریکا در ویتنام وجود دارد، بیایید کار دیگری بکنیم، بیایید فیلمی دربارهٔ ویتنامِ روسیه بسازیم. اتحاد جماهیر شوروی در آن زمان ده سال در افغانستان بود و با وجود برتری‌اش نمی‌توانست خواسته‌هایش را در آنجا پیش ببرد. درست مثل آمریکا در ویتنام. و سپس، وقتی تازه در اتاق تدوین بودیم، غیرقابل پیش‌بینی اتفاق افتاد.

اشپیگل: یعنی چه؟

استالونه: جنگ سرد به پایان رسید. میخائیل گورباچف پرسترویکا را آورد و به‌عنوان قهرمان جشن گرفته شد. و من با مبارزه‌ام علیه ارتش روسیه ناگهان مثل یک احمق به نظر می‌رسیدم.

اشپیگل: این‌قدر بد؟

استالونه: بله، همه از من متنفر بودند. در یک کنفرانس مطبوعاتی در استرالیا، جایی که «رمبو ۳» را معرفی می‌کردیم، مرا هو کردند. بعد از آن به خودم گفتم: هرگز فیلم سیاسی دیگری نمی‌سازم.

اشپیگل: دونالد ترامپ یک‌سال‌ونیم پیش شما را همراه با مل گیبسون و جان وویت به‌عنوان سفیر هالیوود منصوب کرد...

استالونه: من تا روز انتصاب هیچ‌چیز از آن نمی‌دانستم. جلوی تلویزیون نشسته بودم و مثل بقیه شگفت‌زده شدم وقتی این را شنیدم. هیچ‌کس قبلاً از من نپرسیده بود. مؤدبانه رد کردم.

اشپیگل: پس ترامپ قبل از انتصاب شرح شغلی ارائه نداده بود؟

استالونه: نه. اما آن هم چگونه می‌توانست باشد؟ اصلاً آن چه چیزی می‌توانست باشد، یک سفیر در هالیوود؟ آیا باید در آنجا سیاست را تحت تأثیر قرار دهم؟ آیا باید فلسفهٔ صنعت فیلم را بازنویسی کنم؟ این دیوانه‌وار می‌بود. هالیوود یک جامعهٔ هنریِ آزاد است، نمی‌تواند بگذارد هیچ دستیار سیاسی به آن بگوید چه باید بکند.

اشپیگل: و ترامپ برای این که شما پیشنهاد او را نپذیرفتید هیچ درک و فهمی نشان داد؟

استالونه: خیر.


استالونه و کریستین بوس

اشپیگل۴۱ | ۲۰۲۶
مصاحبه: کریستیان بوس

سیلوستر استالونه: «پله‌ها: داستان زندگی من» (The Steps: Die Geschichte meines Lebens).
ترجمه از انگلیسی توسط هنینگ ددکایند (Henning Dedekind)، هایکه مایارد (Heike Maillard) و ماریا زتنر (Maria Zettner). سی. برتلزمان؛ ۳۵۲ صفحه؛ ۲۸یورو.