نشریه آلمانی فوکوس
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: قدرت یک کشور بزرگ را نمیتوان فقط با تعداد ناوهای هواپیمابر، اندازه اقتصاد یا تعداد کلاهکهای هستهای آن اندازه گرفت. کشورهایی که در مقیاس جهانی قدرت دارند، علاوه بر نیروی نظامی و اقتصادی، از چیزی نامرئیتر اما گاه به همان اندازه مهم برخوردارند: اعتماد متحدان، اعتبار سیاسی، جذابیت فرهنگی و توانایی متقاعد کردن دیگران بدون توسل به زور. جوزف نای، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، این بخش از قدرت را «قدرت نرم» نامید؛ مفهومی که بعدها به یکی از واژههای مهم در تحلیل روابط بینالملل تبدیل شد.
ایالات متحده در بخش بزرگی از قرن بیستم از ترکیب کمنظیری از این عناصر برخوردار بود. قدرت نظامی و اقتصادی آمریکا در کنار دانشگاهها، شرکتها، فرهنگ عامه، نظام سیاسی و تصویری که این کشور از آزادی و فرصت فردی ارائه میکرد، به آن نفوذی میبخشید که الزاماً با زور قابل توضیح نبود. حتی منتقدان سیاست خارجی آمریکا نیز اغلب میان قدرت نظامی این کشور و جذابیت جامعه و فرهنگ آمریکایی تفاوت میگذاشتند.
اما قدرت نرم، برخلاف یک ناو هواپیمابر یا یک پایگاه نظامی، به آسانی قابل اندازهگیری نیست و شاید به همین دلیل اهمیت آن گاه دیر آشکار میشود. یک کشور ممکن است همچنان از قدرتمندترین ارتشهای جهان برخوردار باشد، اما اگر متحدانش دیگر به تعهدات آن اعتماد نکنند، اگر شرکایش روابط خود را بر اساس احتمال تغییر ناگهانی سیاستهایش تنظیم کنند و اگر تصویرش در افکار عمومی جهان آسیب ببیند، بخشی از قدرت واقعی خود را از دست داده است.
در سالهای اخیر، نشانههایی از چنین تغییری در مناسبات جهانی دیده میشود. یک نظرسنجی گسترده مرکز پژوهشی پیو در سال ۲۰۲۶، که نظر بیش از ۴۲ هزار نفر در ۳۶ کشور را بررسی کرده، نشان داد که در بیشتر کشورهای مورد مطالعه، نگاه مثبت به چین از نگاه مثبت به ایالات متحده بیشتر شده است. این تغییر را نمیتوان تنها به یک عامل نسبت داد، اما همزمانی آن با کاهش ارزیابیهای مثبت از سیاست خارجی آمریکا، بحث درباره جایگاه جهانی این کشور را جدیتر کرده است.
در همین حال، چین در تلاش است بخشی از خلأیی را که در عرصه بینالمللی ایجاد شده پر کند. افزایش نفوذ اقتصادی، گسترش حضور نظامی، فعالیت در سازمانهای بینالمللی و سرمایهگذاری در حوزههایی که میتوان آنها را بخشی از قدرت نرم دانست، به پکن امکان داده است تصویر خود را در بخشهایی از جهان تغییر دهد. این بدان معنا نیست که چین جایگزین آمریکا شده یا نگرانیها درباره سیاستهای داخلی و خارجی آن از میان رفته است؛ بلکه نشان میدهد در سیاست جهانی، خلأ قدرت معمولاً برای مدت طولانی خالی نمیماند.
مقاله حاضر با عنوان «چگونه یک امپراتوری را نابود کنیم»، نوشته مارک بروست و یان تکائو، از همین نقطه آغاز میکند. نویسندگان استدلال میکنند که مسئله فقط سیاستهای جنجالی دونالد ترامپ نیست، بلکه فرسایش تدریجی مجموعهای از داراییهای نامرئی آمریکاست: اعتماد متحدان، اعتبار تعهدات آمریکا، نقش آن در نهادهای بینالمللی و مهمتر از همه، تصویری که جهان از این کشور بهعنوان یکی از ستونهای نظم بینالمللی داشته است.
نمونهای که مقاله از گرینلند آغاز میکند، برای نویسندگان نمادی از این مسئله است. توافق امنیتی جدید آمریکا، دانمارک و گرینلند در سپتامبر ۲۰۲۶ امکان گسترش حضور نظامی آمریکا در گرینلند را فراهم کرد؛ توافقی که در چارچوب افزایش اهمیت راهبردی قطب شمال و پس از ماهها تنش بر سر خواست ترامپ برای به دست آوردن کنترل بیشتر بر گرینلند شکل گرفت. از نگاه نویسندگان مقاله، پرسش مهمتر از خود این توافق آن است که یک قدرت بزرگ چگونه ممکن است در تلاش برای نمایش قدرت، بخشی از همان سرمایه سیاسی و اعتماد بینالمللی را که قدرتش بر آن استوار بوده، از دست بدهد.
البته استدلال نویسندگان را نباید با این نتیجه یکی دانست که آمریکا ناگهان به کشوری ضعیف تبدیل شده یا چین جای آن را گرفته است. آمریکا همچنان از قدرت نظامی، اقتصادی، علمی و فناورانه عظیمی برخوردار است و بسیاری از متحدانش همچنان به همکاری با آن نیاز دارند. خود دادههای افکار عمومی نیز تصویری پیچیدهتر از یک جابهجایی ساده میان دو قدرت ارائه میکنند. برای نمونه، در همان پژوهش پیو، نگاه مثبت به چین در کشورهای ثروتمند عموماً بسیار پایینتر از بسیاری از کشورهای با درآمد متوسط است و نگرانی درباره آزادیهای فردی و رفتار حکومت چین همچنان گسترده است.
از این رو، پرسش اصلی مقاله شاید نه «آیا آمریکا سقوط کرده است؟» بلکه پرسشی ظریفتر باشد: آیا یک قدرت جهانی میتواند با تضعیف اعتماد متحدان و از دست دادن قدرت نرم خود، پیش از آنکه قدرت نظامی و اقتصادیاش واقعاً کاهش یابد، بخشی از جایگاه جهانی خود را از دست بدهد؟
مارک بروست و یان تکائو پاسخ خود را با لحنی تند و هشدارآمیز ارائه میکنند. خواننده میتواند با همه داوریهای آنان موافق نباشد، اما بحثی که مطرح میکنند از یک موضوع مهمتر فراتر میرود: در جهان امروز، قدرت فقط توانایی وادار کردن دیگران به انجام کاری نیست؛ توانایی جلب اعتماد آنان نیز بخشی از قدرت است.و شاید یکی از مهمترین پرسشهای سیاست بینالملل در سالهای پیش رو این باشد که آمریکا با این سرمایه نامرئی چه خواهد کرد.

دونالد ترامپ میخواست آمریکا را دوباره بزرگ کند. اما در این راه، قدرت آمریکا را با سرعتی بیسابقه بر باد داد. اگر یک امپراتوری خودش را از میان ببرد، این امر در صحنههای کوچک نیز خود را نشان میدهد.نمونهاش را همین هفته میشد در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک دید. در حاشیه این نشست، دونالد ترامپ خود را به خاطر یک «پیروزی تاریخی» مورد تجلیل قرار داد: توافق امنیتی جدید میان ایالات متحده، دانمارک و گرینلند. به گفته ترامپ، ایالات متحده از این پس برای مدت نامحدود اختیار تأمین امنیت گرینلند را در دست خواهد داشت و در آینده اجازه خواهد داشت هر اقدامی را که برای دفاع از این جزیره ضروری باشد، انجام دهد.
این توافق در نگاه نخست موفقیتی بزرگ در سیاست خارجی رئیسجمهور و نشانهای از قدرت آمریکا در تحمیل خواستههایش به نظر میرسد.اما در واقع، تقریباً هیچ چیز در این توافق جدید نیست، جز بستهبندی آن. در اصل، توافق قدیمی و همچنان معتبر سال ۱۹۵۱ را به ترامپ قالب کردهاند؛ توافقی که از همان ابتدا پایگاههای نظامی و دسترسی آزاد ایالات متحده به گرینلند را تا زمانی که ناتو پابرجاست، تضمین کرده است.
دونالد ترامپ ۱۸ ماه متحدان آمریکا را تهدید و مرعوب کرد و آنها را در وضعیت عدم اطمینان قرار داد تا چیزی را به دست آورد که ایالات متحده از همان ابتدا در اختیار داشت.در نهایت، گرینلند به قسمت دیگری از روایت حماسیِ چگونگی به هدر دادن امپراتوری آمریکا تبدیل شده است؛ روایتی درباره اینکه چگونه قدرتی که طی صد سال گذشته ستون اصلی نظم جهانی بود، در آمیزهای تراژیک از ناآگاهی، غرور و خودبزرگبینی، خودآزاری و لجاجت، ادعای رهبری جهانی خود را کنار گذاشت، ابزارهای قدرتش را از دست خود رها کرد و اعتبارش را از میان برد.

کاملاً تنها: دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در حالی که به باغ رز کاخ سفید نگاه میکند
و همه اینها نه در نتیجه اجبار از سوی رقیبی قدرتمند، بلکه داوطلبانه و در حالی رخ داده است که آمریکا نقش جهانی خود را بهدرستی درک نکرده است.این روند را رئیسجمهوری پیش برده است که برداشتش از سیاست ریشه در قرن نوزدهم دارد؛ رئیسجمهوری که تصورات کهنه و بدویاش از بزرگی و قدرت، نتایجی کاملاً نامتناسب با ادعاهایش به بار میآورد و حرص و عطش او برای نمایش قدرت و جلب توجه، چنان او را نابینا کرده است که دیگر نمیتواند تشخیص دهد چه کسی واقعاً دوست کشورش است و چه کسی دشمن آن.
تیموتی اسنایدر (Timothy Snyder)، مورخ آمریکایی، میگوید: «امپراتوریها پدید میآیند و از میان میروند، اما تا آنجا که من میدانم، هیچ دولتی تاکنون عمداً و بهطور نظاممند قدرت خودش را نابود نکرده است؛ چه رسد به اینکه چنین کاری را با این سرعت انجام داده باشد.»

نمایش قدرت: شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، و دونالد ترامپ در دیدارشان در ماه مه
۱. خشم ویرانگر و کارِ ویرانگر
ضعف آشکار و فاحش آمریکا در عرصه جهانی از همان جنگ فاجعهبار عراق در سال ۲۰۰۳ آغاز شد، اما این دونالد ترامپ است که پروژه کنار کشیدن و مثله کردنِ خودخواسته ابرقدرت آمریکا را به پیش برده است.او عمداً اعتماد متحدان آمریکا را از بین برد، به آنها توهین کرد و آنها را تحقیر نمود. این رئیسجمهور ناتو و دیگر ائتلافها را بیاعتبار کرد، در حالی که در برابر مستبدان چاپلوسی میکرد و قربانیان جنگها را، چنانکه در مورد اوکراین شاهد بودیم، به عاملان و مقصران جنگ تبدیل میکرد.
ترامپ نظام تجارت جهانی را که آمریکا ایجاد کرده و از آن پشتیبانی کرده بود، با وضع تعرفههای تنبیهی خودسرانه نابود کرد. او نهادهای آمریکایی را از درون تهی نمود، به حاکمیت قانون حمله برد، در ۶ ژانویه ۲۰۲۱ تلاش کرد کودتا به راه بیندازد و تصویر آمریکا را بهعنوان الگوی دموکراسی در سراسر جهان خدشهدار کرد. او با بیرون راندن بخش بزرگی از دیپلماتهای آمریکایی، مقابله با سازمانهای بینالمللی و نقض آشکار حقوق بینالملل ــ حقوقی که بیش از هر کشور دیگری به آمریکا متکی است ــ نقش آمریکا در جهان را کوچکتر کرد.
اینکه اعتبار و وجهه آمریکا تا چه اندازه آسیب دیده است، در نظرسنجی مرکز پژوهشی پیو (Pew Research Center) در ۳۶ کشور آشکار میشود. در ۲۷ کشور، اکنون نگاه مردم به چین مثبتتر از نگاهشان به آمریکاست؛ از جمله در آلمان، فرانسه، کانادا و بریتانیا.دوران دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ شبیه یک کابوس تبدار و دیوانهوارِ یکسره به نظر میرسد. از زمانی که این رئیسجمهور به کاخ سفید بازگشته، یکبار هم که شده به همه متحدان آمریکا توهین کرده است. او همفکران و همپیمانان خود را از خود رنجانده و در عوض، رقیب بزرگ آمریکا، چین، را تقویت کرده است. دونالد ترامپ در کوتاهترین زمان، تمام دستگاه مختصات جهان را جابهجا کرده است. و این امر پیامدهایی دراماتیک دارد، بهویژه برای اروپاییها و بیش از همه برای آلمان.

از دست رفتن قدرت: حمله ایران به یک پایگاه نیروی دریایی آمریکا در بحرین در اواخر فوریه
۲. مسئله، قدرت نرم است، احمق!
قدرت آمریکا هرگز تنها بر تواناییهای نظامی آن استوار نبوده است. دستکم به همان اندازه، وعده آزادی آمریکایی، شرکتها و دانشگاههای پویای این کشور نیز اهمیت داشتهاند.دیکتاتورهای سراسر جهان بیش از آنکه از ارتش آمریکا هراس داشته باشند، از قدرت فرهنگ آمریکایی، جذابیت اجتماعی آن، وعده خوشبختی فردی و آن ایده شگفتانگیز هراس داشتند که انسانها حق دارند خودشان حکومتشان را انتخاب کنند.
یک روشنفکر روسِ ملیگرا، سالها پیش در مسکو، درماندگی خود را چنین بیان کرده بود: «قدرت نرم نقض سند نهایی کنفرانس امنیت و همکاری اروپا [کنفرانس هلسینکی] است، زیرا دخالت در امور داخلی یک کشور محسوب میشود.» با این حال، آمریکا هرگز مبلغ بینقص و بیعیب دموکراسی نبوده است. این کشور همواره با اصولی که در انقلاب ۱۷۷۶ خود به آنها متعهد شده بود، دستوپنجه نرم کرده است. اما از منظر جهانی، ایالات متحده همچنان مهمترین مدافع آزادی و حق تعیین سرنوشت به شمار میرفت.
مبارزه آمریکا با بردهداری و نژادپرستی، با شیوههای بیرحمانه کسبوکارِ سرمایهداران بزرگ صنعتی در قرن نوزدهم و با سرکوب سیاسی در دوران مککارتی (McCarthy) به جهان نشان داد که یک دموکراسی میتواند از اشتباهات خود درس بگیرد و نیرومندتر شود.
آرزوهای سرکوبشدگان، با وجود همه خطاها و تخلفات آمریکا، متوجه این کشور بود.حتی سرسختترین دشمنان آمریکا نیز میدانستند که اگر کار به انتخاب برسد، بهتر است انسان در دادگاهی آمریکایی محاکمه شود تا در دادگاهی روسی یا چینی.
و هرچه اعتراضها در برابر سفارتخانههای آمریکا علیه جنگ ویتنام و استقرار موشکهای جدید در اروپا بلندتر میشد، همزمان صف کسانی که میخواستند وارد آمریکا شوند، در برابر کنسولگریهای این کشور طولانیتر میشد.دونالد ترامپ هیچ تصوری از قدرت فرهنگی ــ ایدئولوژیک آمریکا ندارد. او هرگز معنای قدرت نرم را درک نکرده است. و اساساً نمیفهمد که همه آن چیزهایی که بیش از همه در کشورش تحقیر میکند، دقیقاً همان چیزهایی هستند که جذابیت واقعی و مقاومتناپذیر آمریکا را به آن بخشیدهاند.
همین امر این رئیسجمهور را به چهرهای تراژیک تبدیل میکند. «خودکشی استراتژیک» آمریکا، به تعبیر تیموتی اسنایدر، برای جهان پیامدهایی دارد. زیرا تحقیر حاکمیت قانون و جامعه باز از سوی دونالد ترامپ، جذابیت دموکراسی را در سراسر جهان تضعیف میکند.و از این وضعیت بیش از همه یک کشور سود میبرد که منظور همان کشور چین است.

خارج از خدمت: ناو هواپیمابر آمریکایی «آبراهام لینکلن» هنگام بازگشت از مأموریت خود در خلیج فارس
۳. این خلأ هولناک
مردی که اصطلاح «قدرت نرم» را ابداع کرد، زنده نماند تا ببیند که اتفاقاً چین چگونه با ابعادی گسترده این ایده را از آنِ خود میکند.جوزف نای (Joseph Nye)، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، در سال ۱۹۹۰ توضیح داد که یک کشور تنها از طریق قدرت نظامی یا فشار اقتصادی نمیتواند کشورهای دیگر را با خود همراه کند، بلکه فرهنگ و ارزشهای اجتماعی آن نیز میتوانند چنین نقشی داشته باشند. منظور نای در آن زمان آمریکا بود و بعدها این شکل نرم قدرت را به اتحادیه اروپا نیز نسبت دادند. اما مدتها هیچکس به چین فکر نمیکرد.
جوزف نای در ماه مه ۲۰۲۵ درگذشت. چند ماه بعد، در ماه اکتبر، دولت پکن برنامهای برای صدور روادید جوانان متخصص در زمینههای علوم و فناوری راهاندازی کرد تا به چین بیایند و از نزدیک ببینند که جمهوری خلق چین تا چه اندازه جهانی، مدرن و پیشرفته شده است.در برنامه پنجساله کنونی حزب کمونیست چین آمده است که همه تلاشها باید برای ایجاد «تصویری باورپذیر، جذاب و شایسته احترام» از چین و برای تقویت «فرهنگ سوسیالیستی با ویژگیهای چینی در عصر جدید» به کار گرفته شود.
چین خلائی را پر میکند که آمریکا بر جای میگذارد.ناگهان این رئیسجمهور چین، شی جینپینگ (Xi Jinping)، است که در نشستهای بینالمللی درباره «قانون جنگل» هشدار میدهد و میگوید جهان به «مجموعهای از قواعد» نیاز دارد.چین همچنان کشوری سرکوبگر است که اقلیتها را تحت فشار قرار میدهد، مخالفان سیاسی را به اردوگاههای «بازآموزی» میفرستد و از روسیه و ایران در جنگهایشان با غرب حمایت میکند. جمهوری خلق چین با سرعتی چشمگیر قدرت نظامی منطقهای خود را گسترش میدهد، نفوذ اقتصادی جهانیاش را افزایش میدهد، در نهادهای بینالمللی نفوذ میکند و امپراتوری خود را گسترش میدهد.اما به همان اندازه که دونالد ترامپ اعتبار آمریکا را نابود میکند، جذابیت چین نیز افزایش مییابد؛ آن هم از طریق استفاده از قدرت نرم.
جوانان غربی با تلفنهای همراه شیائومی خود در اپلیکیشن تیکتاک میان ویدئوها بالا و پایین میروند.در سراسر جهان، بازیهای ویدئویی چینی در صدر جدول محبوبترین بازیها قرار گرفتهاند و فیلمهای فانتزی چینی روزبهروز محبوبتر میشوند. عروسکهای چینی «لابوبو» در مراسم افتتاحیه جام جهانی فوتبال دیده شدند.و با هشتگ «Chinamaxxing»، اینفلوئنسرهای غربی ویدئوهایی منتشر میکنند که در آنها نشان میدهند چگونه لیترها آب داغ مینوشند، مرتب تایچی تمرین میکنند یا با قطارهای سریعالسیر چینی در سراسر کشور سفر میکنند. به گفته شبکه دولتی چین، CGTN، این هشتگها بیش از چهار میلیارد بار دیده شدهاند.

از کوره دررفته: اورزولا فون در لاین، رئیس کمیسیون اروپا، و مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، در استراسبورگ
۴. همهچیز از نو؟
اگر آمریکا جایگاه خود بهعنوان یک قدرت جهانی را کنار بگذارد، این نمیتواند برای آلمانیها بیاهمیت باشد.زیرا با وجود همه انتقادهای (بهحق) وارد بر جنگ فاجعهبار عراق در دوران جورج دبلیو. بوش، با وجود همه وحشتی که گوانتانامو و ابوغریب برانگیختند و با وجود همه سرگرمکننده بودنِ خودبزرگبینی استراتژیک کودکانه دونالد ترامپ، این آمریکا بود که دههها مانع شد مناقشههای در حال شعلهور شدن در خاورمیانه، میان هند و پاکستان، در بالکان یا آفریقا به جنگهای گسترده تبدیل شوند.
حمایت نظامی آمریکا از اروپا و آسیا، مسابقههای پرهزینه تسلیحاتی را غیرضروری میکرد.این نیز دستاورد آمریکا بود که قیمت نفت طی نسلها در بازار جهانی تعیین میشد، نه به دست حاکمانی که صرفاً بر حسب اتفاق بر بزرگترین ذخایر نفتی جهان نشسته بودند.
با این حال، بهویژه در آلمان، اهمیت نفوذ آمریکا برای رفاه خود این کشور هرگز بهدرستی درک نشده است.اما این آمریکاییها بودند که راههای دریایی و دسترسی به بازارهای سراسر جهان را باز نگه میداشتند؛ امری که برای اقتصاد صادراتمحور آلمان حیاتی بود.
و پس از جنگ جهانی دوم نیز این ایالات متحده بود که تحقق معجزه یکپارچگی اروپا را امکانپذیر کرد؛ زیرا حضور قدرتمند آمریکا، رقابتهای دیرینه و هرگز کاملاً حلنشده میان قدرتهای اروپایی را به شکل تعیینکنندهای کاهش داد. اما اکنون همه اینها به پایان رسیده است.
در دوران دونالد ترامپ، آمریکا متحدان خود را از خود میراند (مانند کانادا)، آنها را به قطع حمایت نظامی تهدید میکند (مانند ژاپن و کره جنوبی) یا آنها را به رقیب و دشمن تبدیل میکند و با تعرفههای تنبیهی بر آنها فشار میآورد (مانند اتحادیه اروپا).ترامپ و معاونش، جی. دی. ونس، نیز به جای کاستن از ملیگراییها و خیالپردازیهای تجزیهطلبانه اروپاییها، آنها را تشدید میکنند.
آنچه این ریاستجمهوری نابود میکند، به این آسانی قابل بازسازی نخواهد بود. اعتماد با گامهای آهسته شکل میگیرد، اما با تاختوتاز از میان میرود.شعار «اول آمریکا» ممکن است برای هواداران دونالد ترامپ نشانهای از اعتمادبهنفس و قدرت باشد، اما در واقع، ایالات متحده با این سیاست برای مدت طولانی به ادعای خود مبنی بر اینکه یک قدرت جهانی است، آسیب زده است.متحدان آمریکا در آینده دیگر نمیتوانند به وعدههای واشنگتن و توافقهایی که با دولت آمریکا میکنند، اتکا داشته باشند.احتمالاً از این پس توافقهای تجاری جدید بدون حضور آمریکا منعقد خواهند شد و زنجیرههای تأمین نیز بهگونهای سازمان خواهند یافت که آمریکا را دور بزنند.و اگر روزی ایالات متحده در عرصه بینالمللی به کمک نیاز داشته باشد، شاید دیگر کسی برای کمک به آن باقی نمانده باشد.
و بدین ترتیب، حلقه کامل میشود: از «اول آمریکا» به «آمریکای تنها».
درباره نویسندگان:
یان تکائو پیش از آنکه مدیر دفتر آلمانِ شرکت مشاوره ژئواستراتژیک «اوراسیا گروپ» در برلین شود، در ناتو، وزارت دفاع آلمان و بنیاد «جرمن مارشال» فعالیت کرده بود. او بهطور منظم بهعنوان ستوننویس با نشریه فوکس همکاری میکند. مارک بروست ریاست بخش سیاست خارجی مجله را بر عهده دارد.
Wie man ein Imperium Zerstört
Donald Trump wollte die USA wiedergroß machen. Dabei hat erAmerikas Macht in Rekordzeit verspielt
Essay von Marc Brost und Jan Techau
