ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 06.09.2026, 12:44
عشق به ایران چونان عشق به خود

محمود صباحی

«کوشش برای صیانت از هستیِ خود... نخستین و یگانه شالوده‌ی فضیلت است.»
ــــ اسپینوزا، اخلاق (بخش چهارم، قضیه‌ی ۲۲)

راهِ گشوده شدن به روی جهان و درکِ راستینِ «دیگری»، از گسستن و بیگانگی با سرچشمه‌ی زیستِ خویش نمی‌گذرد؛ این همان مسئله‌ای است که ما درباره‌ی آن بس اندک اندیشیده‌ایم. انسانی که به نامِ جهان یا گشودگی به دنیای مدرن، خاک، زبان و خانه‌ی نخستینِ خود را انکار می‌کند، به «بی‌درکُجایی» پناه برده است؛ حالتی توهم‌آلود که در آن، فرد از عشق به «کل بشریت» دم می‌زند، اما از پیوندِ انضمامی و زیسته با خاک و مردمانِ پیرامونِ خویش ناتوان است. انسان در خلأ پدیدار نمی‌شود؛ هستی، زبان و حساسیتِ ادراکیِ او در بستری تاریخی و جغرافیاییِ معین قوام می‌یابد. از این رو، مواجهه با جهان تنها از رهگذرِ امتداد دادنِ یک تجربه‌ی زیسته و ریشه‌دار ممکن می‌شود، نه با جهش به مفاهیمِ بی‌مکان و بی‌سرزمین.

عشق به خود، درست مانند فرایندِ بلوغ و پذیرشِ روان‌شناختی[۱] به معنای چشم بستن بر نقص‌ها یا توهمِ کمالِ خویشتن نیست؛ بلکه نگریستن به تمامیتِ هستیِ خود با همه‌ی زخم‌ها، کاستی‌ها، شکست‌ها و در عین حال درخشش‌ها و توانمندی‌هاست. بر همین قیاس، عشق به ایران نیز از جنسِ خودشیفتگیِ جمعی یا بت‌سازی از تاریخ نیست، بلکه گونه‌ای مسئولیت‌پذیری در قبالِ یک سرنوشتِ مشترک است؛ مِهری راستین به سرزمینی که تن و جانِ ما در آن شکل گرفته و ریشه‌های ما را در خود پرورانده است. ریشه‌ها در تاریکیِ زمین فرو نرفته‌اند تا درخت را به بند کشند، بلکه یگانه شرطِ بالیدنِ شاخه‌ها و باز شدنِ برگ‌ها به سوی آسمانِ جهان‌اند. هرچه تکیه‌گاهِ انسان در فهمِ هستیِ خویش استوارتر باشد، ظرفیتِ او برای هم‌سخنی و مواجهه‌ی برابر با دیگر فرهنگ‌ها و سرزمین‌ها فزون‌تر و ژرف‌تر خواهد بود.

زمانی گمان می‌کردم این توجه به جهانِ بیرون است که راهِ خانه را به روی من باز خواهد کرد؛ اما شهودِ هستیانه، حقیقتی دیگر را پیشِ چشمم نهاد: نفوذ به قلبِ جهان، ناگزیر از گذرگاهِ ژرف‌نگری و نفوذ به قلبِ خویشتن می‌گذرد. تا زمانی که انسان نتواند خانه‌ی تاریخی و جانِ بی‌واسطه‌ی خود را «آن‌چنان که هست» دریابد و در آغوش کشد، هر تلاشی برای درکِ دیگری، به یک بازیِ ذهنی یا فانتزیِ رمانتیک تقلیل خواهد یافت، نه به صلحی پایدار و ریشه‌دار. به بیانِ دیگر، صلحِ به‌راستی پایدار، برآیندِ صلح با خویشتن است؛ و هیچ‌کس نمی‌تواند بدون این صلح، حتی با نزدیک‌ترین کسانِ خود از درِ آشتی درآید ــــ صلح با جهان پیشکش!

کسانی که فجایعِ ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم را چونان هشداری فراپیش می‌آورند تا نشان دهند میهن‌دوستی ناگزیر به تباهی و حذفِ «دیگری» می‌انجامد، سرشتِ بنیادینِ عشق را با بیماریِ «نفرتِ فرافکنده» خَلط می‌کنند. آن‌چه فاشیسم به‌نام میهن‌پرستی عَلَم کرد، هیچ نسبتی با عشقِ راستین به خویشتن نداشت، بلکه ابزارسازیِ ایدئولوژیک و جبرانی هیستریک برای پوشاندنِ احساسِ حقارتِ درون‌زاد و محصولِ نفرت از خویشتن بود ــــ و همیشه چنین است که ناسیونالیسم افراطی و توتالیتاریسم نه از دوست داشتنِ مفرطِ خود، بلکه درست برعکس، از فقدانِ عشق به خود و هراس از رویارویی با پوچی و ناتوانی‌های درون ـــ یعنی از واگذاشتنِ خویشتن ـــ برمی‌خیزد. انسانی که با تاریکی‌ها و سایه‌های هستیِ خویش به وفاق نرسیده است، بارِ این بیزاریِ سرکوب‌شده را در هیئتِ تظاهر به برتریِ جمعی درمی‌آورد و با فرافکنیِ دشمنی بر روی دیگری، می‌کوشد حفره‌های هویتیِ خود را پنهان سازد. هر شکلی از فاشیسم تظاهر به ستایشِ «ما» برای مشروعیت بخشیدن به نابودیِ «آن‌ها» است و چون از خود نفرت دارد و از مواجهه با خویشتن می‌گریزد، لاجرم نیازمندِ ساختنِ مداومِ دشمن است؛ در حالی که عشقِ حقیقی به میهن به‌مثابه خود یا خود به‌مثابه میهن، جوششِ ایجابیِ حیاتی است که در امنیتِ وجودی و صلح با خود ریشه دارد و از همین رو، رهایی‌بخش، زاینده و بی‌نیاز از هرگونه ستیز با تفاوت یا حذفِ دیگری است.

عشق به خویشتن پیوندی ناگسستنی با عشق به هر موجودِ دیگر بر پهنه‌ی گیتی دارد. اگر انسانی به‌راستی تواناییِ عشقی بارور و زاینده را در جانِ خود پرورانده باشد، این عشق بی‌تردید نخست هستیِ خودِ او را در بر می‌گیرد؛ و اگر کسی مدعی شود که تنها قادر است دیگران را دوست بدارد و از مِهر به خویشتن ناتوان است، چنین انکاری گواهِ آن است که او هنوز سرشتِ راستینِ مهرورزی را درنیافته است. باید آموخت که چگونه می‌توان جانِ خویش را خالصانه دوست داشت، زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند شکفتن و بهروزیِ دیگری را اراده کند، مگر آن‌که در همان دم شکوفاییِ وجودِ خویشتن را اراده کرده باشد.

آنانی که مدام از «عشق به دیگری» دم می‌زنند، درنمی‌یابند که نخستین، بی‌واسطه‌ترین و نزدیک‌ترین «دیگری»، همانا همین موجودِ انضمامی و تن‌یافته‌ای است که من خود را با او یکی می‌پندارم و «من» می‌ناممش. از همین رو، آموزه‌ی دیرینِ «همسایه‌ات را دوست بدار»، پیش از آن‌که به همسایه‌ی دیواربه‌دیوار بازگردد، به همسایه‌ی بنیادین و درون‌بودی ارجاع می‌دهد که از هر همسایه‌ی برونی به من نزدیک‌تر است؛ همسایه‌ای که قوام و حرمتِ هستیِ من به اعتبار و احترام به او وابسته است. من این حقیقت را هنگام زیستن در میانِ مبلغانِ دیگرخواهی دریافتم؛ آنان به‌رغم آن‌که پیوسته از فداکاری برای «دیگری» سخن می‌گفتند، در عمل عشق به خویشتن در جان‌شان نیرومندترین نیرو بود ـــ و این بی‌تردید صادقانه‌ترین و از همین‌رو اخلاقی‌ترین کاری بود که انجام می‌دادند، هرچند زبان‌شان از تصدیقِ آن پروا داشت.

درست از دلِ همین حقیقت است که می‌توان به ژرفای آموزه‌ی بودا و حکمتِ «مِتّا»[۲] یا مهرورزیِ جهان‌شمول راه یافت. در سنتِ بودایی، دایره‌ی شفقت به روی همه‌ی کائنات گشوده نمی‌شود مگر آن‌که کانون و نقطه‌ی آغازِ پرگارش، پذیرش و دوست داشتنِ بی‌قیدوشرطِ جان و موطنِ خویش باشد. در این نگاه، صلح با جهان و گشودگی به رنجِ کائنات، میوه‌ی درختی است که ریشه در خاکِ همزیستیِ صلح‌آمیز با خویشتن دارد؛ چرا که در چشم‌اندازِ انسانی که آموخته است خود را دوست بدارد، این خود همواره یک «دیگری» است و این نخستین دیگری، سرآغازِ پیوند با همه‌ی آن دیگری‌هایی است که در بیرون از ما زندگی می‌کنند. از همین رو، دوست داشتنِ خود را هرگز نباید با خودپرستی[۳] یا خودشیفتگی[۴] اشتباه گرفت؛ کژتابی‌هایی که در بنیاد، نه زاده‌ی عشق به خود، بلکه فرآورده‌ی هراس و گریز از خویشتن‌اند و هرگز نمی‌توانند به پیش‌شرطِ شفقتِ کیهانی بدل شوند. یگانه سنجه برای تشخیصِ سرشتِ این عشق، تأمل در کارکردِ آن است: آیا این مهر، ما را از معبرِ خویش به کلِ جهان پیوند می‌زند یا به جدایی و بیگانگی با آن می‌کشاند؟

سخنِ مشهورِ بودا در این باب معیاری بس روشن به دست می‌دهد: آن‌کس که خود را دوست می‌دارد، به هیچ جانی گزند نمی‌رساند. ــــ این سخن در روایتی از متون کهنِ پالی[۵] چنین آمده است: روزی پادشاه پاسِنادی[۶] بر فرازِ کاخ در کنارِ ملکه مالیکا[۷] نشسته بود. پادشاه رو به ملکه کرد و پرسید: «بانو مالیکا، آیا برای تو در سراسرِ گیتی کسی هست که از خودت عزیزتر باشد؟» ملکه مالیکا پاسخ داد: «شهریارا، نه! برای من کسی از خودم عزیزتر نیست. آیا برای تو، شهریارا، کسی هست که از خودت عزیزتر باشد؟» پادشاه گفت: «برای من نیز هیچ‌کس از خودم عزیزتر نیست.» سپس پادشاه نزد بودا رفت، رویداد را بازگفت و پرسید که این سخن را چگونه باید دریافت. بودا با تصدیقِ حقیقتِ این سخن، چنین سرود: «اندیشه به هر کرانه‌ی گیتی که پر کشد، هیچ‌کجا کسی را عزیزتر از جانِ خویش نخواهد یافت. چون دیگران نیز هر یک جانِ خود را چنین عزیز می‌دارند، آن‌کس که خود را دوست می‌دارد، به هیچ جانی گزند نمی‌رساند.»[۸]

این سخنِ بنیادینِ بودا نشان می‌دهد که نفرت و پرخاش، چیزی جز فرافکنیِ جنگی درونی نیست. انسانی که با خویشتن در ستیز است، جهانِ پیرامون را میدانِ تهدید و خصومت می‌بیند؛ جنگ با دیگری همانا بازتابِ ناآرامی و گسستِ درونیِ انسان از خویش است ـــ و تا جامِ جان از ارج و مِهر به خویش لبریز نشود، چیزی برای نثار کردن به دیگری سرریز نخواهد کرد. عشق به خود یعنی وقوف بر رنج‌ها و شکنندگی‌های خویش، فارغ از توهمِ کمال. از همین روست که رهایی‌بخش‌ترین چرخشِ اخلاقی، رها ساختنِ ارزشِ ذاتیِ انسان از مدارِ رفتار، تقوا یا هر شرطِ بیرونیِ دیگر است. انسانی که کرامتِ خود را مشروط به سنجه‌های بیرونی نمی‌کند، ارزشِ ذاتیِ دیگری را نیز نه به تبار و کیش‌اش، و نه به همسایگی و همسویگی‌اش مشروط نخواهد ساخت. به بیانِ دیگر، عشق به خود یعنی حرمت نهادن به جانِ خویش، حتی آن‌گاه که به بیراهه رفته باشد؛ و درست از دلِ همین آگاهی است که حرمتِ جان و هستیِ دیگری بر ما آشکار می‌شود.[۹]

از همین منظر، دوست داشتنِ ایران ایستاری بر ضدِ جهان یا برای انکارِ دیگری نیست؛ تلاشی است برای دستیابی به سلامت، هماهنگی و کرامت در خانه‌ی نخستینِ هستی‌مان. این عشق نه سنگری برای ستیز با فرهنگ‌ها، بلکه پایگاهی امن و تکیه‌گاهی استوار است که انسانِ ایرانی را قادر می‌سازد با وقار، اعتمادبه‌نفس و دستانی گشوده، به استقبالِ ارتباط و گفت‌وگو با جهان برود؛ تکیه‌گاهی که بی آن، هیچ پلی به سوی جهان، پایدار نخواهد ماند و هیچ گامی به سوی دیگری استوار برداشته نخواهد شد.

——————-
[۱] مراد از «پذیرشِ روان‌شناختی»(Psychological Acceptance)، وضعیتِ روانیِ بالغانه‌ای است که در آن فرد از فرار از ضعف‌ها و خطاهای خود دست می‌کشد و هستیِ واقعی خویش را همان‌گونه که هست تصدیق می‌کند. این پذیرش تفاوت بنیادین با انفعال یا خودشیفتگی دارد؛ چرا که شناختِ صادقانه‌ی سایه‌ها و شکست‌های درونی، شرطِ ضروریِ دگرگونی و آغازِ هرگونه مهرورزیِ اصیل به خود و دیگری است.
[۲] Mettā
[۳] Selfishness
[۴] Narcissism
[۵] Mallikā Sutta: SN 3.8 / Ud 5.1
[۶] Pasenadi
[۷] Mallikā
[۸] و نیز بنگرید: بودا: گزارش کانون پالی، ترجمه‌ی ع. پاشائی. گفتار دوم: شهریار پَسِینَدی و اَجَاته‌سَتُّو، ص ۲۰۹
[۹] ارزشِ ذاتیِ هستی‌شناختی (Ontological Value) بنیانِ کرامت و حقِّ بنیادینِ انسان برای زیستن است و با هیچ لغزشی سلب نمی‌شود؛ اما این نامشروط بودن هرگز به معنای مصونیت از سنجش یا گریز از مسئولیتِ اعمال نیست. نقد، مهار یا مجازاتِ کردارِ نادرست، همواره ناظر به «رفتار» است، بی‌آن‌که مستلزمِ انسان‌زدایی و انکارِ شرافتِ ذاتیِ «فاعلِ عمل» باشد.