ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 30.08.2026, 11:12
آنتیگونه بودن؛ ادامه نبرد

علیرضا شیلسر

از نووچرکاسک تا دی‌ماه، حکومت‌هایی که حقیقت را دفن می‌کنند

فیلم «رفقای عزیز!» ساخته آندری کونچالوفسکی، یکی از مهم‌ترین آثار سینمایی درباره کشتار حکومتی و پنهان‌کاری پس از جنایت است. فیلم در سال ۲۰۲۰ ساخته شد و به کشتار نووچرکاسک در اتحاد جماهیر شوروی می‌پردازد؛ پیشامدی که در ۲ ژوئن ۱۹۶۲، در دوران نیکیتا خروشچف، رخ داد. کارگران کارخانه لوکوموتیوسازی نووچرکاسک در اعتراض به افزایش قیمت مواد غذایی و کاهش دستمزدها دست به اعتصاب و راهپیمایی زدند. حکومت شوروی به جای شنیدن اعتراض، ارتش، نیروهای امنیتی و کاگ‌ب را وارد میدان کرد. نتیجه، شلیک به کارگران و شهروندان معترض بود. بر اساس گزارش‌های تاریخی، دست‌کم ۲۴ تا ۲۶ نفر کشته و ده‌ها نفر زخمی شدند. پس از آن، حکومت وارد مرحله دوم جنایت شد: مخفی‌کردن اجساد، دفن پنهانی قربانیان، دادگاه‌های نمایشی، اعدام چند معترض، و وادارکردن شاهدان به سکوت. این واقعه تا اواخر دهه ۱۹۸۰ و دوران گلاسنوست عملاً از حافظه رسمی شوروی حذف شد.

کونچالوفسکی در «رفقای عزیز!» فقط صحنه کشتار را بازسازی نمی‌کند؛ او مهم‌تر از آن، سازوکار پنهان‌کاری را نشان می‌دهد. فیلم از زاویه دید لیودمیلا، یک مقام محلی حزب کمونیست، باز گفت می‌شود؛ زنی وفادار به نظام، باورمند به ایدئولوژی رسمی، و در عین حال مادری که دخترش در جریان سرکوب ناپدید می‌شود. این انتخاب روایی هوشمندانه است. فیلم از نگاه قربانی ساده یا مخالف سیاسی کلاسیک روایت نمی‌شود، بلکه از درون دستگاه قدرت آغاز می‌کند. لیودمیلا در ابتدا زبان حکومت را تکرار می‌کند. اما وقتی دخترش در دل همان خشونت دولتی گم می‌شود، روایت رسمی برای او فرو می‌ریزد. او ناگهان می‌فهمد حکومتی که خود بخشی از آن بوده، نه فقط می‌کشد، بلکه حقیقت را نیز دفن می‌کند.

علت اهمیت «رفقای عزیز!» دقیقاً همین است: فیلم درباره لحظه‌ای است که وفاداری ایدئولوژیک در برابر واقعیت خون شکست می‌خورد. حکومت می‌تواند شعار بدهد، جلسه حزبی برگزار کند، بیانیه صادر کند، مردم را «اخلال‌گر» بنامد و خیابان را بشوید؛ اما مادرِ در جست‌وجوی فرزند، حقیقت را از زیر آسفالت بیرون می‌کشد. این فیلم نشان می‌دهد که کشتار حکومتی همیشه دو صحنه دارد: صحنه اول، میدان تیراندازی است؛ صحنه دوم، اتاق‌های بسته‌ای است که در آن درباره پاک‌کردن خون تصمیم می‌گیرند.

همین منطق در فاجعه دی‌ماه ایران نیز دیده می‌شود. در رخدادهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، بر اساس گزارش‌های حقوق‌بشری، حکومت جمهوری اسلامی با معترضان به‌مثابه دشمن رفتار کرد، نه شهروند. مسئله فقط سرکوب خیابانی نبود؛ مسئله تبدیل اعتراض به تهدید امنیتی، قربانی به مجرم، و کشتار به «ضرورت حفظ نظم» بود. این همان کاری است که حکومت‌ها پس از هر جنایت انجام می‌دهند: اول می‌کشند، بعد واژه‌ها را به خدمت می‌گیرند تا قتل را بپوشانند.

در این نقطه، «رفقای عزیز!» و «آنتیگونه» به هم می‌رسند.

آنتیگونه، تراژدی سوفوکل، درباره شهری است که پس از جنگ داخلی در تب، با فرمان کرئون روبه‌رو می‌شود. دو برادر، اتئوکلس و پولونیکس، در جنگ قدرت کشته شده‌اند. کرئون، پادشاه تازه، تصمیم می‌گیرد یکی را قهرمان بداند و دیگری را خائن. اتئوکلس با احترام دفن می‌شود، اما پولونیکس باید بی‌دفن بماند. جسدش باید بیرون شهر رها شود، طعمه پرندگان و حیوانات. در ظاهر، این یک فرمان سیاسی است؛ در عمق، مصادره حق سوگواری است.

کرئون فقط نمی‌گوید پولونیکس مجازات شود. او می‌گوید حکومت تعیین می‌کند چه کسی انسان باقی می‌ماند و چه کسی از کرامت پس از مرگ محروم می‌شود. او می‌خواهد قدرت سیاسی را تا پس از مرگ امتداد دهد. این نقطه مرکزی نمایش است: حکومت می‌خواهد بر مردگان هم حکومت کند.

آنتیگونه در برابر این فرمان می‌ایستد. نه با ارتش، نه با حزب، نه با اسلحه. با خاک. او بر بدن برادرش خاک می‌ریزد. این عمل، کوچک به نظر می‌رسد، اما از نظر سیاسی انفجاری است. چون آنتیگونه می‌گوید قدرت حق ندارد مرده را بی‌نام کند. حق ندارد تعیین کند چه کسی شایسته سوگواری است. حق ندارد حافظه شهر را مصادره کند.

در فاجعه دی‌ماه، مسئله دقیقاً همین است. حکومت فقط با بدن معترضان درگیر نبود؛ با معنای مرگ آنان هم درگیر بود. وقتی حکومت قربانی را «اغتشاشگر» می‌نامد، در حال اجرای فرمان کرئون است. وقتی خانواده را تهدید می‌کند که سکوت کند، در حال ممنوع‌کردن سوگواری است. وقتی روایت رسمی می‌سازد، در حال دفن حقیقت است. وقتی می‌خواهد جامعه به زندگی عادی بازگردد، یعنی از شهر می‌خواهد جسد را نبیند.

آنتیگونه بودن یعنی رد همین عادی‌سازی.

در «رفقای عزیز!» نیز پس از کشتار نووچرکاسک، حکومت می‌خواهد شهر را پاک کند. خون از خیابان شسته می‌شود. اجساد پنهان می‌شوند. شاهدان تهدید می‌شوند. شهر باید وانمود کند اتفاقی نیفتاده است. اما مادر در جست‌وجوی دختر، نظم دروغین را برهم می‌زند. او مثل آنتیگونه، دنبال جسد نیست فقط برای دفن؛ دنبال حقیقت است. او می‌خواهد بداند چه بر سر فرزندش آمده است. همین جست‌وجو، آغاز فروپاشی درونی روایت رسمی است.

آنتیگونه نیز همین کار را می‌کند. او حقیقتی را که حکومت می‌خواهد از میدان شهر حذف کند، دوباره به مرکز صحنه می‌آورد. کرئون می‌خواهد پولونیکس فقط «خائن» باشد. آنتیگونه می‌گوید او برادر من است، انسان است، مرده است، و حق دفن دارد. این جمله ساده، بنیان استبداد را می‌لرزاند، چون استبداد برای کشتن نیاز دارد قربانی را ابتدا از انسان‌بودن ساقط کند.

در ایران، شهروند آنتیگونه می‌شود وقتی اجازه نمی‌دهد حکومت قربانی را از انسان به پرونده امنیتی تبدیل کند. آنتیگونه‌شدن یعنی نام کشته‌شده را حفظ‌کردن. یعنی روایت خانواده را ثبت‌کردن. یعنی پرسیدن: چه کسی فرمان داد؟ چه کسی شلیک کرد؟ چه کسی پنهان کرد؟ چه کسی دروغ گفت؟ چه کسی به خانواده فشار آورد؟ چه کسی خون را از خیابان شست؟

این پرسش‌ها فقط پرسش‌های احساسی نیستند؛ پایه‌های دموکراسی‌اند. جامعه‌ای که از کشتار عبور کند بی‌آنکه حقیقت را روشن کند، دموکراتیک نمی‌شود. ممکن است حاکمانش عوض شوند، اما منطق حذف باقی می‌ماند. آزادی از حافظه شروع می‌شود، نه از فراموشی.

آنتیگونه بودن، ادامه مبارزه است، چون مبارزه پس از مرگ قربانی پایان نمی‌یابد. حکومت کشتارمحور گمان می‌کند با شلیک، اعتراض را تمام کرده است. اما اگر جامعه نام قربانیان را حفظ کند، کشتار به پایان اعتراض تبدیل نمی‌شود؛ به آغاز مرحله تازه‌ای از مبارزه تبدیل می‌شود: مبارزه برای حقیقت، دادخواهی، حافظه و تغییر.

در این‌جا تفاوت مهمی وجود دارد. آنتیگونه انتقام‌جو نیست. او نمی‌خواهد خون تازه‌ای بریزد. او می‌خواهد حقیقت را دفن‌ناپذیر کند. این برای جامعه ایران حیاتی است. اگر پاسخ به کشتار فقط انتقام باشد، جامعه در همان منطق مرگ حکومت گرفتار می‌ماند. اما اگر پاسخ، دادخواهی سازمان‌یافته باشد، کشتار به نیرویی برای تغییر دموکراتیک تبدیل می‌شود.

«رفقای عزیز!» هشدار می‌دهد که حکومت‌ها می‌توانند برای دهه‌ها حقیقت را دفن کنند. نووچرکاسک نزدیک به سی سال در سکوت رسمی ماند. اما سکوت ابدی نبود. حقیقت برگشت. فیلم کونچالوفسکی خود بخشی از بازگشت همان حقیقت است. یعنی حتی وقتی حکومت اجساد را پنهان می‌کند، حتی وقتی شاهدان را می‌ترساند، حتی وقتی تاریخ رسمی دروغ می‌نویسد، حافظه می‌تواند برگردد و جنایت را دوباره به دادگاه افکار عمومی ببرد.

آنتیگونه همین بازگشت حافظه است. او نمی‌گذارد فرمان کرئون آخرین کلمه باشد. او با عمل خود می‌گوید آخرین کلمه با قدرت نیست؛ با وجدان است.

برای ایران پس از دی‌ماه، این معنا تعیین‌کننده است. اگر جامعه فقط سوگوار بماند، حکومت می‌تواند سوگ را فرسوده کند. اگر جامعه فقط خشمگین بماند، حکومت می‌تواند خشم را سرکوب یا پراکنده کند. اما اگر جامعه روایت درست بسازد، حکومت با چیزی سخت‌تر روبه‌رو می‌شود: حافظه سازمان‌یافته.

روایت درست یعنی هر کشته‌شده از عدد به انسان تبدیل شود. یعنی نام، چهره، سن، شهر، آرزو، خانواده، محل کشته‌شدن و شیوه کشته‌شدن ثبت شود. یعنی زبان حکومت افشا شود. یعنی نشان داده شود چگونه «امنیت» به پوشش قتل تبدیل شد. یعنی هنر، روزنامه‌نگاری، شهادت، سند و دادخواهی به هم وصل شوند.

تئاتر در این مسیر نقش مهمی دارد. تئاتر می‌تواند لحظه‌ای را نشان دهد که گزارش حقوق‌بشری نمی‌تواند کامل منتقل کند: لرزش دست مادر، سکوت پدر، نگاه مأمور، دود خیابان، اتاق بازجویی، سردخانه، قبر بی‌نام، و شهری که می‌خواهد وانمود کند زندگی عادی است. آنتیگونه برای تئاتر ایران فقط یک متن کلاسیک نیست؛ نقشه‌ای برای مواجهه با جنایت حکومتی است.

سینما نیز چنین نقشی دارد. «رفقای عزیز!» نشان می‌دهد که چگونه فیلم می‌تواند پس از دهه‌ها، جنایت پنهان‌شده را از آرشیو بیرون بکشد و آن را به تجربه حسی و اخلاقی تبدیل کند. فیلم، کشتار نووچرکاسک را فقط «اطلاع‌رسانی» نمی‌کند؛ آن را دوباره قابل دیدن می‌کند. همین دیدن، آغاز مسئولیت است.

در نهایت، جامعه با ساختن روایت درست به آزادی نزدیک می‌شود، چون استبداد از روایت دروغ تغذیه می‌کند. دیکتاتوری فقط با اسلحه حکومت نمی‌کند؛ با تعریف‌کردن واقعیت حکومت می‌کند. وقتی می‌گوید کشته‌شده اغتشاشگر بود، واقعیت را می‌سازد. وقتی می‌گوید کشتار نبود، واقعیت را می‌سازد. وقتی می‌گوید مردم خواهان امنیت بودند، واقعیت را می‌سازد. مبارزه دموکراتیک یعنی پس‌گرفتن حق تعریف واقعیت.

آنتیگونه بودن یعنی همین: پس‌گرفتن روایت مرگ از حکومت.

از نووچرکاسک تا دی‌ماه، حکومت‌ها خواسته‌اند خون را بشویند و حافظه را دفن کنند. اما هر جا مادری دنبال فرزند گمشده می‌گردد، هر جا خواهری نام برادر را تکرار می‌کند، هر جا شهروندی سندی را حفظ می‌کند، هر جا هنرمندی صحنه‌ای می‌سازد که دروغ رسمی را رسوا کند، آنتیگونه دوباره زنده می‌شود.

آنتیگونه پایان مبارزه نیست. آنتیگونه شکل دیگری از ادامه مبارزه است؛ مبارزه‌ای که از بدن کشته‌شده آغاز می‌شود و به حق زندگی آزاد می‌رسد.

جامعه‌ای که مردگان خود را از دست حکومت پس بگیرد، آینده خود را نیز از استبداد پس خواهد گرفت.