ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Mon, 24.08.2026, 9:47
زیستن بدونِ اعتقاد

محمود صباحی

مدتی است به این می‌اندیشم که آن‌چه «خدا» می‌نامند، شباهتِ شگفتی به «مرگ» دارد؛ مرگ، نه فقط به‌مثابه یک رویدادِ زیستی یا پایانِ فیزیولوژیک، بلکه به‌مثابه افقِ نهایی‌ای که زندگی فقط در نسبت با آن وزن پیدا می‌کند، از حالتِ تعلیق بیرون می‌آید و در لحظه جاری می‌شود. مرگ همان کورا[۱]یِ اسرارآمیزی است که همه‌چیز را می‌ستاند و درست به همین دلیل، امکانِ بخشیدنِ زندگی را نیز فراهم می‌کند. اگر چیزی فناپذیر نبود، هرگز زنده هم نبود؛ از همین‌روست که زندگی، نه به‌خلافِ مرگ، بلکه به‌واسطه‌یِ آن پدیدار می‌شود. مرگ همچون دری به نظر می‌رسد که عبور از آن بی‌بازگشت است، اما این بی‌بازگشتی به‌معنایِ نیستیِ محض نیست. آن‌چه در آن لمحه‌یِ بی‌شکل و نامتناهی فرو می‌رود، از همان‌جا ـــ نه به‌صورتِ تکرار، بلکه در هیأتی دگرگون ـــ دوباره سر برمی‌آورد. زندگی نه همچون غنیمتی جسته از چنگالِ مرگ، بلکه در دلِ آن زاده می‌شود؛ مرگ، زهدان و مادرِ هستی است، نه دشمنِ آن.

در این‌جا می‌توان ردّی از ایده‌یِ بازگشتِ جاودانه را نیز دید، اما با چرخشی اساسی: آن‌چه بازمی‌گردد، دیگر «همان» نیست. بازگشت، تکرارِ مکانیکیِ عینِ گذشته نیست، بلکه تولدی دوباره و زایشِ تفاوت است. هر بازگشت، چهره‌ای نو از امرِ سپری‌شده را به دمِ حاضر می‌آورد و گذشته را دوباره در جهان زنده می‌کند؛ اما نه به‌صورتِ تکرار، بلکه به‌مثابه تفاوتی که خود، اکنون را می‌سازد. رازِ خدایگونگیِ مرگ درست در همین‌جاست: مرگ، یگانه واقعیتِ بی‌چهره و دست‌نیافتنی‌ای است که در هر چهره‌ای حضور دارد؛ و هر صورتِ زنده، تجلی‌ای موقت از همان هستیِ بی‌صورت است که ما آن را مرگ می‌خوانیم: امری که پیوسته در بطنِ زندگی حاضر است، اما خود هرگز موضوعِ تجربه قرار نمی‌گیرد.

اگر خدا را موجودی متشخص، آگاه و اراده‌مند در نظر آوریم، ناگزیر باید او را یا بیرون از جهان بنشانیم یا بر فرازِ آن حاکم کنیم؛ اما مرگ نه بیرون ایستاده و نه حکومت می‌کند؛ مرگ، خودِ بافتِ درونیِ جهان است. نه فرمان می‌دهد و نه پاسخ می‌طلبد، نه وعده می‌دهد و نه تهدید می‌کند. از همین‌روست که مرگ، نزدیک‌تر و ملموس‌تر از هر خدایی است که بر منطقِ پاداش و مجازات بنا شده، یا در بیرون از خودِ زندگی مأوا گزیده باشد.

در این افق، ایمان نه وعده‌یِ بقا، بلکه جسارتِ زیستن در آگاهی از فناست؛ و پرستش، نه اطاعت از قدرت، بلکه تن‌دادن به واقعیتِ لحظه‌ای است که هیچ استثنایی نمی‌شناسد؛ حقیقتی که نه در فرمان و شریعت می‌گنجد و نه در قانون و قرارداد، بلکه بیش از هر چیز همچون تهی‌شدن، رهاشدن و آمادگی برایِ آغازِ دوباره تجربه می‌شود. از همین‌روست که این رویداد، نه کنشی اجتماعی است و نه مناسکی جمعی، بلکه امری است که همواره از فرازِ عادت‌ها و عادت‌واره‌ها می‌گذرد و فرد را بی‌پناه، اما هشیار، در آستانه‌یِ حیاتی تازه می‌نشاند ـــ تجربه‌ای که بیش از هر چیز به حال‌وهوایِ عاشق‌شدن می‌ماند.

بنابراین، خدا ـــ اگر هنوز بخواهیم این نام را به مرگ تشبیه کنیم ـــ نه یک «تو»یِ متعالی، بلکه حدِّ نهاییِ هر «من» است؛ همان نقطه‌ای که فردیت فرو می‌ریزد و امکانِ تولدی دیگر پدیدار می‌شود. ـــ آیا به همین دلیل نبود که نیچه از خود می‌پرسید: اگر به‌راستی حقیقت یا خدا زن، یا همان زهدان و پذیرندگی باشد چه خواهد شد؟ آیا کلِ روایتِ اسطوره‌ای، دینی و فلسفیِ بشریت به‌یک‌باره باژگون نخواهد شد؟

آن‌چه آمد، نه یک دعویِ الهیاتی، بلکه وسوسه‌ای فکری بود؛ وسوسه‌ای که از دلِ اندیشیدن به مرگ سربرآورد و بی‌آن‌که اراده کرده باشم، بر زبانم جاری شد. از همین‌روست که بهتر است از فرازِ این فکر عبور کنیم و به جایی برویم که مرگ دیگر موضوعی برایِ تأملِ فلسفی یا متافیزیکی نیست، بلکه به خدمتِ قدرت درمی‌آید ـــ و سیاستِ منحطِ ضدِ خیامی درست از همین‌جا آغاز می‌شود: سیاستی که از ترسِ ما از مرگ تغذیه می‌کند و با وعده‌هایِ کودکانه‌یِ نجات و بقا، این جهان و این لحظه را آرام و بی‌سروصدا از چنگ‌مان درمی‌آورد. انسانِ گریزان و هراسان از مرگ، بی‌آن‌که بداند، زندگی را خود تسلیم می‌کند؛ و هیچ سلطه‌ای بدونِ این ترس ممکن نمی‌شود: جهانی که از دست می‌دهیم، نه در خشونت‌هایِ آشکار و سازوکارهایِ مستقیمِ سرکوب، بلکه در همین معامله‌یِ داوطلبانه با ترس از مرگ از کف می‌رود.

این ترس هرگز به صورتِ بی‌واسطه و عریان عرضه نمی‌شود؛ نه از آن‌رو که امری پنهان یا نادیدنی است، بلکه بدان سبب که از پیش در ساختارهایِ مستقر صورت‌بندی ـــ و بسا بسته‌بندی ـــ شده است. ترس از مرگ در جامه‌یِ معنا، اخلاق و امید بازآرایی می‌شود و به‌تدریج به همان چیزی بدل می‌گردد که «عقلِ سلیم» می‌نامندش. انسان نمی‌آموزد که بترسد، بلکه می‌آموزد چگونه تن به زندگی‌ای بدهد که در آن، «اکنون» نه وقتِ زیستن، بلکه تنها مرحله‌ای موقت، گذرا و قابلِ ‌تحمل است. بدین‌سان، زندگی آرام‌آرام از تجربه‌ای زیستنی به سرمایه‌ و حتی رنجی برایِ نجات تقلیل می‌یابد. خوشیِ بودن، امری مشکوک و بسا ملعون تلقی می‌شود؛ چیزی که باید مهار، تعلیق، یا به آینده‌ای نامعلوم حواله شود؛ چرا که زندگیِ «حقیقی» هنوز فرانرسیده است.

در این وضعیت، مرگ یا به تهدیدی برایِ ناباوران بدل می‌شود یا به پلِ نجاتی برایِ باورمندان؛ و بدین‌سان زندگی، چونان وعده‌ای مشروط، از چنگِ لحظه می‌گریزد. آن‌چه در این میان از دست می‌رود، نه فقط خوشی، بلکه خودِ توانِ زیستن است ــــ زیستن، پیش از آن‌که به طرحی برایِ بقا، رستگاری یا توجیه فروکاهیده شود و انسان را وادار کند تا پیوسته برایِ معنایِ زندگی، به دنبالِ دلیلی در بیرون از خودِ زندگی بگردد. انسان در چنین نظمی، بی‌آن‌که با اجباری عریان مواجه شود، به آن تن می‌دهد؛ نه به‌سببِ زور، بلکه به‌دلیلِ معنا؛ نه از سرِ شکست، بلکه از سرِ اقناع. هستیِ او گروگان گرفته می‌شود، بی‌آن‌که حتی احساس کند چیزی از او ربوده شده است.

در برابرِ چنین سازوکاری، خیام بس خطرناک است و پس زده می‌شود؛ زیرا از همان نقطه‌ای ضربه می‌زند که سیاست و اخلاقِ ترس بر آن بنا شده‌اند: مرگ. خیام مرگ را نه انکار می‌کند و نه به تعویق می‌اندازد؛ آن را به اکنون می‌آورد و از ابزارِ تهدید، به شیوه‌یِ زیستن بدل می‌کند. وقتی انسان در مرگ زندگی می‌کند و ریه‌هایش پر از اکسیژنِ مرگ است، دیگر چیزی برایِ ترساندنش باقی نمی‌ماند: وعده‌ها بی‌اثر می‌شوند، تعویق فرو می‌ریزد و زندگی از حالتِ سرمایه و گروگان بیرون می‌آید. در این افق، خوشی نه پاداش است و نه گناه، بلکه شکلِ رهاشده‌یِ خودِ بودن است؛ و درست از همین‌روست که جهانِ خیامی نه با فرمان اداره می‌شود و نه با ترس، و هر نظمی که بر تعویق، اطاعت و وعده بنا شده باشد، ناگزیر با خیام سرِ ستیز دارد.

خواندنِ رباعیاتِ خیام مرا به این اندیشه رساند که انسان در میانِ دو مرگ زندگی می‌کند: نیستی‌ای که از آن زاده شده و نیستی‌ای که دوباره در آن فروخواهد رفت. اما در مواجهه با یکی از نیم‌بیت‌هایِ او، افقِ تازه‌ای پیشِ رویم گشوده شد؛ آن‌جا که خیام از خودِ زندگی نیز به‌مثابه نوعی مرگ سخن می‌گوید. این بریده جهان‌نگریِ خیامی را فراپیشِ من گذاشت: «انگار که نیستی چو هستی خوش باش.» در این چشم‌انداز، زندگی نه نقطه‌یِ مقابلِ مرگ، بلکه هم‌سرشت و هم‌سرنوشتِ آن است. زندگی چیزی نیست که در برابرِ مرگ ایستاده باشد، بلکه شکلی از ظهورِ همان نیستی است؛ درنگی کوتاه در میانِ دو هیچ. ــــ از همین‌رو، آموزه‌یِ خیام را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد: زیستنِ راستین نه در انکارِ مرگ، بلکه در پذیرفتن و به‌رسمیت‌شناختنِ آن ممکن می‌شود. حتی فراتر از این، مرگ باید به شیوه‌یِ زیستن بدل شود؛ انسان چنان زندگی کند که گویی نیست.

این «انگار نبودن» نه دعوت به بی‌عملی است و نه فراخوانی به زهد یا انزوا. درست برعکس، این نگره امکانی فراهم می‌کند که زندگی از چنگِ تصاحب، تملک و اضطرار رها شود. لحظه‌ای که انسان خود را «انگار که نیست» می‌بیند، زندگی دیگر چیزی برایِ چسبیدن، انباشتن یا تثبیت‌کردن نخواهد بود. از همین‌جاست که زندگی به نیک‌ترین و بسا به خدایی‌ترین صورتِ خود بدل می‌شود؛ نه به‌واسطه‌یِ اطاعت از قاعده‌ای اخلاقی، بلکه به‌سببِ رهایی از سیطره‌یِ رانه‌یِ صیانت. از همین‌رو، می‌توان «انگار که نیستی» را صورت‌بندیِ اخلاقِ خیامی دانست: اخلاقی که نه بر فرمان و اصل استوار است و نه محتاجِ وعده‌یِ پاداش یا ترس از کیفر؛ بلکه برآیندِ تبدیلِ لحظه به زندگی، یا زیستنِ خودِ لحظه است.

بخشِ عمده‌یِ خشونت‌ها و بدی‌هایِ عالم از یک میلِ بنیادین زاده می‌شوند: میل به چسبیدن به زندگی، به گسترشِ قلمروِ خویش، و به تضمینِ بقا به هر قیمت. انسان برایِ آن‌که بماند، تصاحب می‌کند؛ برایِ آن‌که بقا را تضمین کند، حذف می‌کند؛ و برایِ آن‌که زندگی‌اش را معنایی متافیزیکی ببخشد، دیگران را قربانی می‌سازد. اما انگاره‌یِ «انگار که نیستی»، آدمی را از فرازِ چرخه‌یِ خشونت عبور می‌دهد. در این مسیر، زندگی دیگر برنامه‌ای برایِ دست یافتن به یک زندگیِ دیگر یا برتر نیست، بلکه خودِ هستن یا شدنی است که اینک در درونِ ما همچون جانِ شیرین خوش است: همان خوشیِ در سرچشمه بودن و در آغوشِ مرگ ‌بودن ــــ و این تازه آغازِ زیستن به روشِ خیامی است.

شبی رؤیایی بر من روی داد که در آن شبحی با من نجوا می‌کرد، و من ترنمِ او را چنین بازنوشتم: مرگ نه رویدادی در آینده یا زمانی ناشناخته، بلکه خودِ شیوه‌یِ زیستن است؛ از همین‌رو، چنان زندگی کن که گویی این فشاری که اینک بر کلید می‌آوری تا بنگاری، می‌تواند آخرین لمسِ تو باشد. همین دریافت، تو را از هر شکلی از رشک‌ورزی، آزمندی، همچشمی یا هر فزون‌خواهیِ دیگری بازمی‌دارد؛ زیرا با توجه به حضورِ مدامِ مرگ در فضایِ زندگی‌ِ تو، هرگز وقتِ خویش را وقفِ اموری نخواهی کرد که تو را از بهشتِ لحظه بربایند.

نه در حسرتِ گذشته‌یِ ازدست‌رفته‌ باش و نه نگرانِ آینده‌ای که هنوز نیامده است. اگرچه ذهنِ تو گاهی تو را در این‌گونه احساسات غوطه‌ور می‌کند، اما تو به آن‌ها چنان بنگر که گویی ابرهایِ گذران را می‌نگری و از تماشایِ گذارِ آن‌ها به لحظه‌یِ حال درخواهی آمد؛ و این همان آسودن در خوشی یا هیچیِ خیامی است: همان زیستن در مرگ، همان زیستن چنان که انگار نیستی، و همان زیستن در خدایِ عارفان! ــــ و من از خواب برخاستم، در حالی که از ملاقاتِ این شبحِ فرزانه شادمان بودم و تازه درمی‌یافتم که چرا پیش‌تر، مرگ را همچون نامِ دیگرِ خدا تصور کرده بودم.

در پرتوِ همین رؤیا بود که سپس توانستم این هفت‌درنگ را آماده کنم؛ درنگ‌هایی که از باده‌نوشیِ من با جانِ خوشِ خیام برآمده‌اند:


۱. حضور مرگ؛ غایت‌بخشی به زندگی فانی

نمی‌دانم اندیشیدن به خیام بود که من را به اندیشیدن به مرگ کشاند یا برعکس؛ اما آن‌چه روی داد این بود: وقتی به دنیای خیام گام نهادم، مرگ را در کانونِ زندگیِ آدمی دیدم و دریافتم که بزرگیِ خیام در این است که او نه تنها چون ‌‌‌هراسیدگان از مرگ به آن پشت نمی‌کند و نمی‌گریزد، که حتی در پیش‌گاه‌اش خوانِ زندگی را می‌گُسترد تا همین عمرِ فانی را جشن بگیرد. او در چارینه‌ها یا همان رباعیاتِ خود هویدا می‌سازد که زندگی مرهونِ مرگ است و هر آمدن و رفتنی فقط یک‌بار و فقط یک‌بار روی می‌دهد؛ و همین خود بسنده است که ارجِ زندگی را به بالاترین آستانه‌اش برکشاند و بیش از همه، هر زندگی‌ای را به غایتی در خود بدل کند. این غایت‌مندی، در تماشایِ مداومِ فصول و دگرگونیِ خاک چهره می‌گشاید؛ آن‌جا که طراوتِ سبزِ بهار، نه در غیابِ مرگ، که درست به سببِ قطعیتِ آن و به اعتبارِ نیستیِ فردا، این‌چنین تپنده و سرشار از شورِ بودن است. خیام ما را از دالانِ همین میرایی عبور می‌دهد تا ناگهان خود را در میانه‌یِ سبزه‌زاری بیابیم که از هر سبزه‌یِ آن، عطرِ طربِ غمین‌شاد برمی‌خیزد:

ساقی! گل و سبزه بس طربناک شده‌ است؛
دریاب که هفته‌یِ دگر خاک شده‌ است.
مِی نوش و گُلی بچین، که تا درنگری
گل خاک شده‌ است و سبزه خاشاک شده‌ است.


۲. نقدِ هستی و نسیه‌یِ عوالمِ موعود

بی‌مرگ، از هیچ نایْ نوایی برنمی‌خیزد؛ بی‌مرگ، زندگی قوامِ خود را از دست می‌دهد؛ زیرا زندگی فقط آن‌گاه جدی و بسنده است که مرگ در افقِ آن حاضر باشد. مرگ، آرخه‌یِ زندگی است؛ همان کوزه‌گری که هر کوزه را پس از ساختن، دوباره بر زمین می‌کوبد. هنگامی که انسان می‌پندارد زندگی‌اش جاودانه است و در جهان‌هایی دیگر ادامه خواهد یافت، دیگر چندان اهمیتی به این نمی‌دهد که اکنون زندگی‌اش را چگونه می‌سازد و می‌پردازد؛ او دیگر نمی‌پرسد، تنها می‌کوشد خود را چنان انکار و این زندگی را چندان نفرین کند که به آن زندگیِ ابدیِ موعود دست یابد: آری، نقدِ این‌جا را می‌دهد تا نسیه‌یِ آن‌جا را به دست آورد؛ بی‌آن‌که دریابد فراموشیِ مرگ، جز فراموشیِ هستی نیست و هر که از نیستی بگریزد، از خودِ هستی گریخته است؛ و هر که از مرگ روی برتابد، از زندگی روی برتافته است. خیام ما را در برابرِ همین سودایِ زیان‌بار قرار می‌دهد؛ در نقطه‌ای که انسان، شرابِ تلخ و شیرینِ هستی را در پیاله‌یِ عمر رها می‌کند تا آن شربتِ خالصِ شکرینِ موهوم را بنوشد. او در کارگاهِ دهر، با شگفتی به این سوداگران می‌نگرد؛ کسانی که گران‌بهاترین داراییِ موجود، یعنی همین دمِ حاضر را می‌فروشند، بی‌آن‌که بدانند در این بازار، چیزی ارزشمندتر از آن‌چه از دست می‌دهند، یافت نخواهد شد:

تا زُهره و مَهْ در آسمان گشت پدید،
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید؛
من در عجبم زِ می‌فروشان، کایشان،
زین بِهْ که فروشند چه خواهند‌ خرید؟


۳. فریبِ جاودانگی و هیمنه‌یِ زیرکان

رداپوشانِ زیرکْ مرگ را تنها گذرگاهی به جهانِ والاتر بازمی‌شناسند و به هزار حیلتْ هیبتِ مرگ را درهم می‌شکنند تا شعاعِ هیمنه‌یِ خود را بگسترانند؛ آن‌ها وعده‌یِ عوالمِ پس از مرگ را می‌دهند و در عوضْ زندگیِ مردمان را از آنِ خود می‌سازند ـــ و خیام هیمنه‌یِ این زیرکان را در هم می‌شکند تا بل هیبتِ ربوده شده‌یِ مرگ را به آن بازپس گرداند؛ همان مرگی که چشمه‌‌هایِ غمین‌شادِ زندگی از قعرِ تاریکِ آن برمی‌جوشند؛ همان مرگی که چون نقطه‌ای سیاه در مرکزِ دایره‌‌‌یِ بی‌نهایت برنشسته و آن را به تناهی و تجربه می‌کشاند.

این گولانِ گول‌زنْ واقعیتِ مرگ را از پیشِ چشمِ ما کنار می‌زنند و به جایِ آن، بُنجلِ جاودانگی را صیقل می‌دهند و به بهایِ زندگیِ تک‌تک‌مان به ما می‌فروشند. اما آن‌که جاودانه زیستنی باشد، دیگر رانه‌ای برایِ تجربه کردن نخواهد داشت و ناگزیر، هم‌چون خدایِ ارسطو در آن شأنِ والا و اولایِ خود گرفتار می‌مانَد و در مقامِ یک معشوقِ افلیج، زندگیِ عاشقانِ جُنبده بر رویِ زمین را با حسرت به تماشا می‌نشیند! جهان بس پهناور و زندگیِ ما بس کوتاه است؛ اما همین کوتاهی است که هستیِ ما را از هستیِ نامیرایان جدا و بسا برتر می‌سازد. خدا یا خدایانی نیستند؛ و اگر هم باشند، در بی‌کرانگیِ خود غنوده و از شورِ زندگی بی‌بهره‌اند، چرا که از موهبتِ مرگ نصیبی ندارند.

در تقابل با همین ابدیتِ بی‌عار و درد، هستیِ ما در میانه‌یِ همین موج‌هایِ بی‌امان و گذرایِ دردآلود است که جان می‌گیرد. خیام پرده‌یِ پندارِ گولانِ رداپوشِ گول‌زن را می‌درد تا ما را با واقعیتِ عریانِ این حرکتِ ناگزیر روبه‌رو کند؛ حرکتی که چون قافله‌ای روان و بی‌وقفه، از بیابانِ عدم می‌گذرد و هیچ درنگی را برنمی‌تابد. او در هیچاهیچِ این جریانِ مداوم، بانگ برمی‌آورد که در برابرِ ابدیتِ بی‌شورِ خدایان، باید این شبِ کوتاه و این دمِ دگرگون‌شونده را شادخوارانه دریافت و غبارِ غمِ فردا را با پیش‌آوردنِ پیاله‌یِ حال زدود:

این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد!
دریاب دمی که با طَرَب می‌گذرد
ساقی، غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد.


۴. شجاعتِ بودن و روشن نگه‌داشتنِ آتشِ پرسش

آن حیرتِ اندیشه‌زا، آن عشقِ به‌ظاهر پیش‌پاافتاده و حتا آن عقلِ والاگهر، همه زاده‌یِ همان مرگی‌اند که هرکس به‌نوعی از آن می‌گریزد. اما به‌ جایِ این گریز، می‌توان در چشمان‌اش خیره شد و حتا دوست‌اش داشت؛ چراکه این مرگ است که زندگیِ ما را یگانه و تکرارنشدنی می‌سازد، به آن امکانِ انتخاب می‌بخشد، تفاوت و تشخصِ وجودیِ هر یک از ما را برمی‌افرازد، مسئله‌یِ ارزش و بی‌ارزشی را پیشِ روی‌مان می‌نهد و سرانجام رویاروییِ ناگزیرِ هر کس را با خود ــ یعنی با مرگ را ــ به لحظه‌ای نیابت‌ناپذیر بدل می‌کند: مگر نه این‌که هرکس، در هر مرتبه‌ای از پایگاهِ اجتماعی، باید به‌جایِ خود بمیرد؟ ــــ و این عدالتِ کمی نیست!

چنان‌که در چارینه‌ها یا همان رباعیات تجربه می‌کنیم، خیام نه در پوستِ منجیان فرو می‌رود و نه در جامه‌یِ واعظان نهان می‌شود؛ او در جوارِ جانورِ بی‌چهره‌یِ مرگ، شادمانه و شادخوارانه به زندگی روی می‌آورد. آن‌چه از او انسانی یگانه می‌سازد، همین است که حیرتِ خویش را وا نمی‌نهد و بی‌پناهیِ خود را بی‌پناه رها نمی‌کند؛ یعنی آن‌ها را به هیچ مرجعِ قدرتی ــ چه آسمانی و چه زمینی ــ نمی‌سپارد تا به آن کیچِ پر زرق‌وبرق و آن امنیتِ دروغین دست یابد. خیام تجلیِ جانِ آزاد است؛ جانی که در پسِ هیچ باور و بارویی پنهان نمی‌شود. شکوهِ او در این است که، به‌رغمِ اندیشیدنِ پی‌گیر به حقیقتِ هستی، در دامِ پاسخ‌هایِ عقلانی یا ایمانی فرو نمی‌افتد و ذهنِ خود را همچنان جست‌و‌جوگر نگه می‌دارد. آری، بزرگیِ او در روشن نگه‌ داشتنِ آتشِ پرسش است، نه در تصاحبِ پاسخ؛ آتشی که حیرت، زبانه‌اش را چنان و چندان برمی‌کشد که جان را از نسخه‌یِ پیشینِ خود عبور می‌دهد. از همین‌روست که خیام به‌جایِ باور و بازگفتِ آن قصه‌هایِ قدیمی برایِ توجیه این حضور، ترجیح می‌دهد شجاعانه در کانونِ همان حیرتِ ازلی خیمه‌یِ خود را برافرازد تا هربار بتواند از خود کوچ کند و باز بپرسد:

هرچند که رنگ و رویِ زیباست مرا؛
چون لالهْ رخ و چو سَرْو، بالاست مرا؛
معلوم نشد که در طَرَب‌خانه‌یِ خاک،
نقّاشِ ازل، بَهرِ چه آراست مرا؟


۵. خردِ کهنِ ایرانی و اسرارِ ازل

خیام، در مقامِ‌ یکی از برترین بروزها و بیان‌هایِ خردِ کهنِ ایرانی، این حکمتِ بنیادین را با ما در میان می‌گذارد که اسرارِ هستی بر هیچ‌کس آشکار نیست. این بصیرت، نه‌فقط آزادیِ اندیشه، که رهاییِ وجود از یوغِ هر اتوریته‌ای است که بر ذهن و ضمیرِ ما فرمان می‌راند. مؤمنان در همه‌یِ عالم می‌گویند: بله، هیچ‌کس به ذاتِ خدایِ متعال دست نمی‌یابد ــ جز آن مرد یا مردانِ مقدسِ ما! اما بستنِ درِ دانستگی بر همه و گشودنِ آن تنها بر یک یا چند تن، خود نوعی ادعایِ داناییِ مطلق است. در این‌جا همان تناقضی آشکار می‌شود که خیام دریافته بود: گفتن از خدایی که دسترس‌ناپذیر است، و در همان حال باور به انسانی که از پسِ پرده‌ها باخبر است.

خیام در برابرِ این تناقض، راهی دیگر می‌گشاید: تاب‌آوردنِ حیرت و بی‌پناهی، تا آزادیِ آغازگری، یعنی همان خمیره‌یِ انسانی، از دست نرود. او می‌داند اندیشیدن، بی‌تجربه‌یِ حیرت، ناممکن است و در باتلاقِ جزمیت فرو می‌رود. از همین‌روست که او حیرت و بی‌پناهی را در مقامِ پرسش‌گر و جست‌و‌جوگر هرباره بازپس می‌ستاند؛ و این همانا شجاعتِ بودنِ اوست، شجاعتی که ضامنِ آزادیِ جانِ او نیز هست. در دنیایِ خیام، آن‌چه میانِ انسان‌ها، خدایان و جانوران مشترک است، ندانستگی است. او، برخلافِ سقراط، نه‌تنها می‌داند که نمی‌داند، بلکه می‌داند که حتی خدایان هم نمی‌دانند. در چشمِ او، زندگی چنان خودبسنده و باشکوه است که به مرجعی بیرون از خود نیاز ندارد. اگر خدایی هست، همان خودِ زندگی است؛ حقیقتی ناسفتنی و دست‌نیافتنی که هیچ وحی، الهام، تفسیر و استدلالی نمی‌تواند آن را دربرگیرد. خیام زندگی را با همه‌یِ هیبتِ مرگ‌آلودش می‌پذیرد؛ نه برایِ تسلیم شدن، بلکه برایِ زیستنِ بی‌واسطه در برابرِ رازی که تن به سفتنِ عقل یا ایمان نمی‌دهد. او، به‌جایِ وحشت و گریز از نیستی، در کنارِ آن بساطِ هستی‌اش را می‌گستراند ـــ و مگر کاری بسزاتر از این هم می‌توان کرد؟

آری گفتن به این ناباوریِ خیامی، رها کردنِ تفکر نیست؛ بلکه آزاد شدن از این توهم است که پاسخ‌ها با حقیقت یکی هستند. خیام پرسیدن و انگیختنِ حیرت را بسزاتر و راهگشاتر از پاسخ‌دادن درمی‌یابد. شاید این‌که در زبانِ فارسی، در لحظه‌یِ حیرت می‌گویند: «باورم نمی‌شود!»، رویکردِ او را تا حدی برایِ ما فهم‌پذیر کند. خیام می‌داند که قوه‌یِ فاهمه، اگر از حیرت تهی شود، ناگزیر در باورِ تازه‌ای به گِل می‌نشیند و بدین‌سان از تفکر، به‌مثابه‌ فعلیتِ خویش، بازمی‌ماند. او ما را در برابرِ همین پرده‌یِ ضخیمِ پندار می‌نشاند؛ پنداری که بسا کاربردهایی برایِ آدمی داشته باشد، اما به‌گونه‌ای هم‌زمان، گمان و حجابِ دانایی را میانِ ما و هستی می‌کِشد و از همه بدتر، طعمِ راستینِ باده‌یِ بودن را از ما می‌رباید؛ طعمی که بی‌واسطه از همین آگاهی از گریزپاییِ هستی و آن نیستیِ گزیرناپذیرِ پشتِ پرده برمی‌آید:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معمّا نه تو خوانی و نه من،
هست از پس پرده گفت‌و‌گویِ من و تو؛       
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.


۶. زیستن بدون اعتقاد؛ رهایی از بردگی ایده‌ها

شیوه‌یِ خیامی، ناب‌ترین شکلِ زندگیِ یک جانِ آزاد است؛ زیستنی رها از بندِ باورهایی که پیوندِ زنده‌یِ ما با جهان را می‌گسلند و با همین گسست، جدیت و قطعیتِ مرگ را از میدانِ تجربه برون می‌رانند. خیام زندگی را چنان ترسیم می‌کند که بیشترین شباهت را به خودِ مرگ دارد: رویدادی قطعی، بی‌تضمین و بی‌امان؛ و درست از همین‌روست که تنها چیزی که می‌تواند طعمِ واقعیِ زندگی را برکشد، خودِ مرگ ــــ این زندگی‌ستانِ زندگی‌بخش ــــ است. در این افق، زندگی نه در سایه‌یِ اعتقادات و باورها، بلکه در مواجهه‌یِ بی‌واسطه با فناپذیری رخ می‌دهد. از همین‌رو، نقطه‌یِ آغازینِ زیستِ خیامی، دست‌برداشتن از اعتقاد، همچون خطرناک‌ترین شکلِ مالکیت و چسبندگی است ـــ و این نه به معنایِ کنار نهادنِ اراده‌یِ جُستن و دانستن، که خودداری از تبدیلِ هر دانسته و نادانسته‌ای به باور است.

خیام ما را دعوت نمی‌کند که ندانیم، بلکه یادآور می‌شود که نچسبیم. ذهن، در این افق، باید در وضعیت گشودگی و پرسش‌گری مداوم باقی بماند: هر روایت، هرچند زیبا و فریبنده، تنها یک روایت است، نه حقیقت نهایی؛ و هر دستاورد علمی نیز تنها تا آن‌جا اعتبار دارد که هنوز خلاف آن رخ ننموده باشد. این وضعیت نه شکاکیتی فلج‌کننده، بلکه هوشیاری‌ای زنده است؛ مراقبتی پیوسته از آن‌چه ذهن را به بند می‌کشد و، بی‌آن‌که خود بدانیم، ما را به خدمت‌گزارِ ایده‌ها بدل می‌کند. بنابراین، می‌توان با خیالی آسوده روشِ زیست و اندیشه‌یِ خیامی را «زیستن بدون اعتقاد» نامید؛ زیستنی که نه به نظامِ فلسفی متعهد است، نه به دستگاهِ مذهبی، و نه حتی به دکترینِ علمی. این موضع، به‌معنایِ بی‌اعتنایی یا دشمنی با فلسفه، دین یا علم نیست. برعکس، انسانِ خیامی از همه‌یِ این‌ها بهره می‌برد، اما هیچ‌یک را به عینکی دائمی بدل نمی‌کند. فلسفه، علم و ایمان برایِ او امکان‌هایی برایِ دیدن، آزمودن، گشودن و گستردن‌اند، نه دستاویزهایی برایِ بستنِ افقِ تجربه و تثبیتِ چشم‌انداز‌؛ دستینه‌هایی که هم‌گامیِ آدمی با شدنِ بی‌امانِ جهان را ناممکن می‌کنند.

در روشِ زیستِ خیامی، آن‌چه در کانونِ آگاهی قرار می‌گیرد، نه حقیقت، بلکه مراقبت از ذهن است: مراقبتی پیوسته تا ذهن به ایده‌ای نیاویزد، از اندیشه‌یِ مخالف نهراسد، و برایِ آرامشِ خود به یقین پناه نبرد. این آزاد نگه‌داشتنِ ذهن، کنشی بنیادین برایِ ممکن‌ساختنِ گشودگی نسبت به رویداد است؛ رویدادی که نه از پیش معنا شده و نه در چارچوبِ باورها قابلِ پیش‌بینی است. باورها و یقین‌هایِ دینی و فلسفی، با تبدیل‌شدن به هویت‌هایِ بسته، این گشودگی را ناممکن کرده و امرِ سیاسی را به منطقِ دشمن‌انگاری فروکاسته‌اند.

بر این پایه، زیستن بدون اعتقاد نه فقدانِ جهت، بلکه رهایی از بردگی است: رهایی از یوغِ تاریخی و فرهنگیِ ایمان، و نیز از استبدادِ عقلی که خود را بی‌نیاز از تصحیح و تجربه می‌انگارد و جهان را تنها تا آن‌جا به رسمیت می‌شناسد که در مفاهیم‌اش جای می‌گیرد. انسانی که چنین می‌زید، نه مطیعِ مراجعِ دینی و عقلی است و نه معلق؛ در حرکت است و ادامه‌یِ این حرکت مستلزمِ چشم‌پوشی از هر تکیه‌گاهِ پایدار است. او از هر دانش و استدلال تنها در مقامِ چوب‌دستی‌ای موقت بهره می‌گیرد؛ و درست در همین دمِ بی‌تکیه‌گاهی و بی‌حفاظی است که زیستِ خیامی امکان می‌یابد، زیرا هر تکیه‌گاه و هر حفاظ، رقصیدن یا برگرفتنِ شرابِ حضور را ناممکن می‌سازد؛ دمی که در آن، شکوهِ تمامِ دنیا نه در کفر است و نه دین، نه در شک است و نه یقین، بلکه تنها در هم‌نفس‌شدنِ بی‌واسطه با همین نفسِ گران‌بهاست که می‌آید و می‌رود:

از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است؛
این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار،
کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است.


۷. رباعی؛ فرمِ زیستن در آستانه یا بوطیقایِ آزاد زیستن

باید اعتراف کنم که شرحِ جهانِ خیامی کار آسانی نیست؛ نه از سرِ پیچیدگیِ مفهومی، بلکه درست به این دلیل که این جهان تن به تثبیت نمی‌دهد. از همین‌روست که خیام کم‌گوترین و فشرده‌ترین قالب بیان را برمی‌گزیند: رباعی. نه برای ایجازِ ادبی، بلکه چون زیستی که او پیش می‌نهد، با هر شرحِ مفصل و هر نظامِ توضیحی ناسازگار است. زندگیِ خیامی بر این مدار می‌چرخد: گشودگی؛ اما این گشودگی، به محض آن‌که بخواهد به اصل یا قاعده بدل شود، واقعیتِ خود را از دست می‌دهد؛ زیرا به‌نحوی وجودی نمی‌تواند در هیچ صورتِ ثابت و قابلِ تملکی قرار گیرد. دشواریِ سخن‌گفتن از خیام از همین‌جا آغاز می‌شود. هر کوششی برای صورت‌بندیِ زیست خیامی، ناخواسته آن را به چیزی تبدیل می‌کند که دیگر خیامی نیست: آموزه، قاعده، یا دستگاهی فکری. واقعیت خیامی همچون مارماهی است؛ حضورش انکارناپذیر است، اما هر بار که می‌کوشی آن را در دست بگیری و توضیح دهی، از میان انگشتانت می‌لغزد. نه از این ‌رو که مبهم یا رازآلود است، بلکه از آن‌ رو که فراچنگ نمی‌آید. زیست خیامی چیزی نیست که بتوان آن را «داشت»، به آموزه‌ای بدل کرد یا در قالب گزاره‌ای قطعی به مالکیت فکری درآورد. هر جا که فهم می‌خواهد به تصاحب بدل شود، خیامی‌بودن از دست می‌رود. خیام چیزی را تعلیم نمی‌دهد؛ نه حکم صادر می‌کند و نه راه نجات نشان می‌دهد. آن‌چه او می‌گشاید وضعیتی است که تنها می‌توان در آن زیست، نه آن که باور کرد. رباعی، با کوتاهی و ناتمامیِ ذاتی‌اش، وفادارترین شکل به این زیست است: سخنی که آغاز می‌شود، می‌درخشد، و پیش از آن‌که به یقین بدل شود، پایان می‌گیرد. درست همان‌گونه که زندگی خیامی می‌خواهد: حضوری بی‌ضمانت، بی‌تکیه‌گاه، و گشوده به رویداد.

این گشودگی همان چیزی است که آن را می‌توان «زیستن در مرگ» یا «زیستن به سانِ مرگ» نامید؛ نه به این معنا که زندگی نفی شود، بلکه به این معنا که زیستن، مانند خودِ مرگ، همواره از هر تکیه‌گاهِ متافیزیکی، اخلاقی و اعتقادی تهی باقی می‌ماند. زیستن خیامی، چنان که آمد، در بنیاد خود، شهامت زیستن بدون برج و بارویِ باور است: بی‌باوری نه فقط به خدا، بلکه به هر اصل، معنا یا ارزشی که بخواهد از پیش زندگی را داوری کند. نتیجه‌یِ این بی‌باوری، برخلافِ تصورِ رایج، سقوطِ اخلاقی یا بی‌مسئولیتی نیست؛ درست برعکس، این بی‌باوری امکانِ نیک‌زیستن را برمی‌سازد؛ چرا که شرطِ لازمِ نیکی کردن، همان شادمانیِ خیامیِ برآمده از برگرفتنِ جامِ لحظه است؛ همان شور و شوقی که از خود سرریز می‌شود و به دیگری می‌گراید. انسانی که به دستگاه‌هایِ ازپیش‌ساخته‌یِ خیر و شر باور ندارد، دیگر زندگی را به میدانِ نبرد میانِ نیک و بد، حق و باطل، نور و ظلمت فرو نمی‌کاهد. او نخستین و خطرناک‌ترین سرچشمه‌یِ شر را تعلیق می‌کند: داوری درباره‌یِ زندگی؛ داوری‌ای که همواره می‌خواهد زندگی را به چیزی دیگر بدل کند، اصلاح کند، نجات دهد یا به نامِ حقیقتی برتر قربانی‌اش کند.

در زیست خیامی، زندگی نه موضوع قضاوت، بلکه میدان تجربه است؛ نه مسئله‌ای برای حل شدن، بلکه رخدادی برای زیستن است. زندگی آن‌گونه نگریسته می‌شود که هست: فراسوی خیر و شر. و بیش از هر چیز، همچون یک بازی. اما بازی نه به معنای سبک‌سری یا بی‌قیدی، بلکه به معنای کنشی که ارزشش در خودِ بازی کردن است، نه در پاداشی بیرون از آن. این بازی تنها یک معیار دارد: رویاندن و تقویتِ توانِ زندگی. لذت، آگاهی و شدتِ زیستن باید از درون آن بجوشد، نه از وعده‌های بیرونی. از همین‌رو، تشخیصِ این‌که هر بازی را تا کجا می‌توان ادامه داد، در سبک زندگی خیامی امری تعیین‌کننده است. بازی، درست در همان لحظه‌ای که از مرزی بگذرد و توانِ زندگیِ دیگری را تهدید کند، از مدار خود خارج می‌شود. مرز بازی، مرز زندگی است. همان‌گونه که مرگ ــ در ژرف‌ترین معنایش ــ زندگی را نابود نمی‌کند، بلکه با گرفتنِ یک صورت، امکانِ تداوم و شدت‌یافتنِ زندگی را فراهم می‌آورد، بازی، تنها تا آن‌جا بازی است که توانِ زندگی را افزون و گستره‌ی آن را پهن‌تر کند. هر آن‌چه خلاف این باشد، نه بازی است و نه زیستن؛ بلکه بازگشتِ پنهانِ منطقِ داوری و همان طلب نورانیتی است که خود را در برابر تاریکی قرار می‌دهد تا بر آن چیره شود ــــ امری که زیست خیامی از آن برمی‌گذرد.

آن‌که خیامی می‌اندیشد، داعیه‌ی نورانیت و میل به نور شدن را کنار می‌گذارد، زیرا می‌داند هر ادعای نورانیت، ناگزیر چیزی را به تاریکی می‌راند. او نه در پی روشن بودن است و نه مشتاق ایستادن در جایگاه روشنی، چرا که این جایگاه همواره با انکار و طردِ آن‌چه ناهمخوان است ساخته می‌شود. از همین‌رو راه او از دلِ تاریکی می‌گذرد؛ نه به قصدِ ستیز، بلکه برای هم‌زیستی با آن ـــ و خاصه برای بازگرداندنِ آن‌چه به حاشیه، به سایه و به پس ‌پشت رانده شده است. تاریکی تنها آن‌گاه خطرناک می‌شود که نادیده گرفته شود؛ و اگر نوری در کار باشد، نه محصولِ نفیِ تاریکی، بلکه حاصلِ مواجهه‌ای راستین با آن است ـــــ مواجهه‌ای که در آن نور، اگر باشد، خود را آشکار می‌کند. زندگی خیامی وضعیتی پارادوکسیکال است؛ وضعیتی که درست از دلِ پذیرشِ مرگ، امکانِ شدت یافتنِ زندگی را پدید می‌آورد. در این افق، مرگ ــــ همچون تاریکی ــــ نه امری بیرونی و نه پایانی ناگزیر است، بلکه در دل زیستن رخنه می‌کند و بسا خود آرخه‌ی آن باشد، و همین رخنه زندگی را به جای منجمد شدن در ترس و تعویق از ژرفای مرگ و تاریکی برمی‌کشد. آن‌چه از چاهِ مرگ بالا می‌آید، وعده‌ی جاودانگی یا بقای پس از پایان نیست؛ خودِ زندگی است: بی‌گناه و بی‌پناه در اوجِ امکان‌پذیری‌اش. ــــ و رباعیات خیام ترسیم همین زیستار است؛ نه به صورت آموزه‌ای منسجم یا نظام‌مند، بلکه به‌مثابه مجموعه‌ای از فراگمنت‌ها یا قطعه‌ها که آرام‌آرام چهره‌ی انسانی، زمینی و در عین حال مرگ‌آسای زیست خیامی را پیش چشم می‌گذارند.

این فرم تصادفی نیست؛ خیام هرگز داعیه‌ی بنیان‌گذاریِ مکتب یا تعلیمِ آیینی نداشته است. تفاوت بنیادین او درست در همین‌جاست: در زمانه‌ای آکنده از نزاع بر سر حقانیت، او نه مدعیِ حقیقتی مطلق می‌شود و نه از موضعِ آمریت و مسندِ ارشاد سخن می‌گوید. او نمی‌نویسد تا پیرو گرد آورد یا نظامی از معنا بنا کند؛ بلکه می‌نویسد تا شیوه‌ی نگریستنِ خود را ــ همچون بوطیقایِ آزاد زیستن و زندگی بدون اعتقاد ــ پیشِ روی خواننده بگذارد. از همین‌رو، متن او نه فرمان می‌دهد و نه در پیِ اثباتِ خویش است؛ بلکه مخاطب را بی‌واسطه در برابر «لحظه» و در گشودگیِ محض نسبت به «رویداد» رها می‌کند. رباعی‌های خیام، گواهِ خلوتِ خودخواسته و آزاده‌جانیِ اویند؛ گویی او همواره با خویشتن سخن می‌گوید. از این منظر، وقتی قرن‌ها بعد فرناندو پسوا از زبان برناردو سوارس در کتاب دلواپسی (قطعه‌ی ۴۳۱) سخن می‌گوید، چنان است که روحِ خیام در کالبدِ مدرنِ او بازگشته باشد: «من هیچ اعتقادی ندارم... همه‌چیز را با همان کنجکاویِ بی‌طرفانه‌ای می‌نگرم که گویی شاهدِ عبورِ بادم. داشتنِ یک عقیده، یعنی زندانی شدن در منظری واحد. من ترجیح می‌دهم ذهنم پنجره‌ای گشوده باشد که تمامِ بادهای جهان از آن بگذرند، بدون آنکه خانه‌ی هیچ‌یک از آن‌ها شود.»

این پنجره‌یِ گشوده به بادهایِ جهان، ما را یک‌راست به خلوتِ شادمانه‌یِ خیام برمی‌کشد؛ همان قلمروِ بی‌تکیه‌گاهی که هنرِ زیستن در آستانه را ممکن می‌سازد. وقتی هیچ باور و بارویی برایِ تملک باقی نمانده و حقیقت چون باد از میانِ انگشتانِ فهم می‌سُرد، آن‌چه سهمِ جان می‌شود، نه سرگردانیِ فلج‌کننده، بلکه رقصیدن بر رویِ لبه‌یِ باریکِ هستی و نیستی است. خیام از مسیرِ این گشودگیِ محض و قطعه‌وار و لحظه‌وار عبورمان می‌دهد تا ذهنِ خود را رو به شدنِ بی‌امانِ جهان باز نگه داریم و در سیر و صیرورتِ همین حضورِ میرا، با این پشتوانه که انگار نیستیم، خوش باشیم:

خیام! اگر ز باده مستی، خوش باش،
با لاله‌رخی اگر نشستی، خوش باش؛
چون عاقبتِ کار جهان نیستی اَست،
انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش.

——————————-
[۱] کورا (Chora / khôra): واژه‌ای یونانی به ‌معنایِ فضا، جایگاه یا مهد است که افلاطون در رساله‌یِ تیمائوس آن را به‌مثابه‌ زهدانی بی‌شکل، نامتنهایی و پذیرنده‌یِ محض توصیف می‌کند؛ فضایی اسرارآمیز که خود واجدِ هیچ صورتی نیست، اما امکانِ بروز و پیدایشِ هر شکلی از هستی را فراهم می‌آورد. در روان‌کاوی و پدیدارشناسیِ مدرن (به‌ویژه در آراءِ ژولیا کریستوا)، کورا نشان‌دهنده‌یِ آن بسترِ پیشازبانی، سیال و غریزی است که صورت‌بندی‌هایِ نمادینِ بعدی از دلِ آن سر برمی‌آورند.