امرداد ۲۵۸۵
در گفتوگوهای روزمره، هنگامی که سخن از انقلاب، دگرگونی سیاسی یا جنبشهای بزرگ اجتماعی به میان میآید، اغلب چنین پنداشته میشود که مردم تنها زمانی به حرکت درمیآیند که فشارها به بیشترین اندازه خود رسیده باشد. بر پایه این برداشت، فقر، سرکوب یا دشواریهای زندگی بهگونهای مستقیم و ناگزیر به خیزشهای بزرگ میانجامند. با این حال، واقعیت بسیار پیچیدهتر از این تصویر ساده است. بسیاری از انقلابها نه در تیرهترین روزهای یک جامعه، بلکه پس از سالها تحمل، سازگاری و انباشت نارضایتی رخ دادهاند؛ آن هم در زمانی که بخش بزرگی از مردم دیگر به بهبود تدریجی اوضاع امیدی نداشتهاند.
انسانها توان شگفتانگیزی برای سازگار شدن با دشواریها دارند. مردمان در شرایطی زندگی کردهاند که از نگاه ناظران بیرونی شاید غیرقابل تحمل به نظر برسد، اما همان مردم سالها به زندگی روزمره خود ادامه دادهاند، خانواده تشکیل دادهاند، کار کردهاند، فرزندان خود را پرورش دادهاند و کوشیدهاند در دل محدودیتها راهی برای زیستن بیابند. از همین رو، نمیتوان تنها از روی میزان دشواریهای اقتصادی یا سیاسی درباره آینده یک جامعه داوری کرد.
نخستین نکته این است که تحمل اجتماعی با رضایت اجتماعی یکسان نیست. جامعهای ممکن است آرام به نظر برسد، اما در زیر این آرامش ظاهری لایههایی از نارضایتی، دلزدگی و ناامیدی نهفته باشد. نبود اعتراض گسترده لزوماً نشانه خرسندی مردم نیست. گاه مردم به این دلیل سکوت میکنند که هزینه اعتراض را بسیار سنگین میدانند؛ گاه نگران امنیت خانواده خود هستند؛ گاه چشمانداز روشنی برای جایگزینی وضع موجود نمیبینند؛ و گاه همچنان امیدوارند که شرایط بهتدریج بهتر شود.
این وضعیت میتواند سالها و حتی دههها ادامه یابد. از بیرون، جامعه آرام به نظر میرسد، اما در درون آن روندهایی تدریجی در حال شکلگیری هستند. درست به همین دلیل است که بسیاری از دگرگونیهای بزرگ تاریخی برای ناظران همعصر خود غافلگیرکننده بودهاند. در ماهها یا سالهای پیش از وقوع آنها، بسیاری از صاحبنظران باور نداشتند که نظم موجود تا این اندازه آسیبپذیر باشد.
الکسی دو توکویل، اندیشمند برجسته فرانسوی سده نوزدهم، از نخستین کسانی بود که به این پدیده توجه کرد. او در بررسی انقلاب فرانسه به نتیجهای رسید که در نگاه نخست متناقض به نظر میرسد: خطر برای یک حکومت همیشه در دوران سختیهای شدید پدید نمیآید؛ گاه درست زمانی افزایش مییابد که شرایط اندکی بهتر شده و مردم انتظارات تازهای پیدا کردهاند. هنگامی که مردم احساس میکنند بهبود امکانپذیر است، خواستههایشان نیز گسترش مییابد. اگر این خواستهها برآورده نشود، ناخرسندی آنان بیش از گذشته خواهد شد.
این دیدگاه بعدها در پژوهشهای بسیاری بازتاب یافت. جیمز دیویس، جامعهشناس آمریکایی، نظریهای را مطرح کرد که بعدها به «منحنی جی» شهرت یافت. بر پایه این نظریه، احتمال آشوبهای بزرگ هنگامی افزایش مییابد که یک دوره نسبتاً طولانی از پیشرفت و بهبود با یک دوره ناگهانی رکود یا پسرفت دنبال شود. در چنین شرایطی مردم تنها از وضعیت موجود ناراضی نیستند؛ بلکه احساس میکنند چیزی را که حق خود میدانستند از دست دادهاند. این احساس از دست دادن، از نظر روانی بسیار نیرومندتر از فقر مطلق است.
برای نمونه، فرانسه پیش از انقلاب ۱۷۸۹ صرفاً کشوری گرسنه و ویران نبود. جامعه فرانسه در دهههای پیش از انقلاب دگرگون شده بود. آموزش گسترش یافته بود، اندیشههای نو درباره آزادی و حقوق شهروندی رواج یافته بود و طبقات تازهای در جامعه شکل گرفته بودند. بسیاری از مردم دیگر حاضر نبودند ساختارهای کهنه سیاسی را بپذیرند. در چنین شرایطی، بحران مالی و ناتوانی حکومت در پاسخگویی به خواستههای نو، زمینه را برای انفجاری سیاسی فراهم کرد.
در روسیه نیز وضع به گونهای مشابه بود. انقلاب ۱۹۱۷ تنها پیامد فقر نبود. امپراتوری روسیه در دهههای پیش از انقلاب شاهد صنعتی شدن، گسترش شهرها و افزایش سطح آگاهی سیاسی بود. میلیونها نفر به تدریج دریافتند که خواستههای آنان با ساختار سیاسی موجود سازگار نیست. جنگ جهانی اول این شکاف را عمیقتر کرد و روندی را که سالها در حال شکلگیری بود شتاب بخشید.
در سده بیستم و بیستویکم نیز نمونههای فراوانی دیده میشود. فروپاشی حکومتهای کمونیستی در اروپای شرقی، جنبشهای مردمی در آمریکای لاتین و رخدادهای موسوم به بهار عربی، همگی نشان میدهند که میان فشار اجتماعی و دگرگونی سیاسی رابطهای ساده و خطی وجود ندارد. در بسیاری از این موارد، مردم سالها با شرایط دشوار کنار آمده بودند. آنچه تغییر کرد نه فقط شرایط عینی، بلکه برداشت آنان از آینده بود.
در اینجا مفهوم «امید» جایگاهی بنیادین پیدا میکند. امید صرفاً احساسی فردی نیست؛ بلکه بیشتر سرمایهای اجتماعی است. جامعهای که در آن مردم به آینده باور دارند، توان تحمل بسیار بیشتری دارد. حتی در زمان دشواریهای اقتصادی، اگر شهروندان احساس کنند که تلاش، آموزش، نوآوری و مشارکت میتواند زندگی آنان را بهتر کند، معمولاً از راههای آرام و قانونی برای پیشبرد خواستههای خود بهره میگیرند.
اما هنگامی که امید رو به کاهش میگذارد، وضعیت دگرگون میشود. اگر بخش بزرگی از جامعه به این نتیجه برسد که کوشش فردی بیثمر است، راههای پیشرفت بستهاند و آینده تفاوتی با امروز نخواهد داشت، احساس بنبست پدید میآید. این احساس یکی از نیرومندترین سرچشمههای نارضایتی اجتماعی است. جوامع بیش از آنکه از فقر آسیب ببینند، از نابودی امید آسیب میبینند.
تد رابرت گور، پژوهشگر آمریکایی، مفهوم «محرومیت نسبی» را برای توضیح این پدیده به کار میبَرَد. از نگاه او، انسانها وضعیت خود را تنها با گذشته یا با نیازهای پایه نمیسنجند؛ بلکه آن را با انتظاراتی که از زندگی دارند مقایسه میکنند. هرچه فاصله میان خواستهها و واقعیت بیشتر شود، احساس بیعدالتی نیز افزایش مییابد. در نتیجه، نارضایتی اجتماعی تنها از کمبودها سرچشمه نمیگیرد؛ بلکه از شکاف میان آنچه مردم میخواهند و آنچه در عمل به دست میآورند نیز پدید میآید.
عامل مهم دیگری که در بسیاری از دگرگونیهای تاریخی دیده میشود، فرسایش اعتماد عمومی است. هیچ جامعهای بدون سطحی از اعتماد نمیتواند پایدار بماند. مردم باید باور داشته باشند که نهادهای رسمی، هرچند ناقص، در اصل برای حل مشکلات وجود دارند. اگر این باور از میان برود و شهروندان احساس کنند که نهادهای دولتی دیگر توان یا اراده اصلاح ندارند، شکاف میان حکومت و جامعه ژرفتر میشود.
جک گلدستون، از برجستهترین پژوهشگران انقلابها، نشان داده است که بحرانهای بزرگ معمولاً حاصل یک عامل واحد نیستند. آنها زمانی شکل میگیرند که چند روند گوناگون همزمان به یکدیگر میپیوندند؛ فشارهای اقتصادی، دگرگونیهای جمعیتی، اختلاف میان نخبگان، کاهش کارآمدی نهادها و کاهش اعتماد عمومی. هنگامی که این روندها بر یکدیگر اثر میگذارند، جامعه وارد مرحلهای میشود که در آن رویدادهای کوچک میتوانند پیامدهای بزرگ داشته باشند.
از همین رو، در بسیاری از انقلابها یک رخداد خاص به عنوان «جرقه» شناخته میشود. خودسوزی محمد بوعزیزی در تونس در سال ۲۰۱۰، تیراندازی به تظاهرکنندگان در سنپترزبورگ در سال ۱۹۰۵ یا رخدادهای مشابه در کشورهای دیگر، تنها زمانی اثرگذار شدند که زمینه اجتماعی پیشاپیش آماده شده بود. اگر آن زمینه وجود نداشت، احتمالاً همان رویدادها نیز به سرعت فراموش میشدند.
هانا آرنت، فیلسوف سیاسی نامدار، در بررسی انقلابها بر اهمیت مشارکت و کرامت انسانی تأکید میکرد. از نگاه او، انسانها تنها برای نان و رفاه به میدان سیاست وارد نمیشوند. آنان خواهان دیده شدن، شنیده شدن و اثرگذاری بر سرنوشت خویش نیز هستند. هنگامی که بخش بزرگی از جامعه احساس کند که صدایش شنیده نمیشود، زمینه نارضایتی عمیقتری پدید میآید؛ نارضایتیای که صرفاً با بهبود اقتصادی از میان نمیرود. نمونهای از این استدلال را میتوان در سقوط دولت پهلوی دوم بررسی کرد.
ساموئل هانتینگتون نیز در کتاب «نظم سیاسی در جوامعِ دستخوش دگرگونی» استدلال میکُند که گسترش آموزش، شهرنشینی و آگاهی سیاسی اگر با رشد نهادهای پاسخگو همراه نباشد، میتواند به بیثباتی بینجامد. به بیان دیگر، هرچه جامعه پویاتر و آگاهتر شود، انتظار آن از ساختارهای سیاسی نیز افزایش مییابد. اگر نهادها نتوانند خود را با این دگرگونی هماهنگ کنند، تنش اجتماعی افزایش مییابد.
در کنار همه این عوامل، باید به نقش شبکههای ارتباطی نیز اشاره کرد. در گذشته، انتقال اندیشهها و خبرها کند و محدود بود. امروزه فناوریهای نوین ارتباطی امکان هماهنگی و آگاهی جمعی را بسیار افزایش دادهاند. البته این بدان معنا نیست که شبکههای ارتباطی به خودی خود انقلاب میآفرینند. آنها تنها وسیلهای هستند که میتوانند روندهای موجود را شتاب دهند.
با این همه، هیچ مسیر یگانهای برای آینده جوامع وجود ندارد. نارضایتی گسترده الزاماً به انقلاب نمیانجامد. در برخی کشورها، اصلاحات آهسته اما پیوسته زمینه سازگاری نظام سیاسی با خواستههای نو را فراهم کرده است. در برخی دیگر، این فرصت از دست رفته و جامعه وارد مرحلهای پرتنشتر شده است.
از این رو، آینده هیچ جامعهای را نمیتوان با اطمینان پیشبینی کرد. تاریخ به ما الگوهایی کلی میدهد، اما نسخهای آماده برای آینده در اختیارمان نمیگذارد. هر کشور ویژگیهای تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی خاص خود را دارد. آنچه در یک جامعه رخ داده است، لزوماً در جامعهای دیگر تکرار نخواهد شد.
در مورد ایران نیز همین اصل صادق است. ایران جامعهای پیچیده، چندلایه و دارای پیشینه تاریخی بسیار طولانی است. در این جامعه دیدگاههای گوناگونی درباره گذشته، حال و آینده وجود دارد. برخی بر ظرفیت اصلاحات تدریجی تأکید میکنند. بخش بزرگی خواهان دگرگونیهای بنیادین و براندازی حکومت اسلامی هستند. برخی نیز ترکیبی از این دو مسیر را محتمل میدانند. هیچ پژوهشگر جدی نمیتواند با اطمینان بگوید که آینده دقیقاً چگونه رقم خواهد خورد.
با این حال، تجربه تاریخی جهان چند نکته را روشن میسازد. نخست آنکه توان تحمل مردم معمولاً بسیار بیشتر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر میرسد. دوم آنکه این تحمل به شدت به وجود امید وابسته است و سرانجام اینکه هیچ نظم سیاسی تنها بر پایه اجبار نمیتواند برای همیشه پایدار بماند؛ همانگونه که هیچ جامعهای نیز صرفاً بر پایه نارضایتی به دگرگونی بزرگ دست نمییابد.
شاید مهمترین درس تاریخ آن باشد که سرنوشت جوامع بیش از آنکه تنها با شاخصهای اقتصادی یا سیاسی تعیین شود، با برداشت مردم از آینده شکل میگیرد. هنگامی که بخش بزرگی از شهروندان باور دارند فردا میتواند بهتر از امروز باشد، حتی دشواریهای بزرگ نیز قابل تحمل میشوند. اما هنگامی که این باور رو به زوال میرود، جامعه وارد مرحلهای تازه میشود؛ مرحلهای که در آن دگرگونیهای بزرگ، هرچند نه قطعی، ممکن و قابل تصور میشوند.
بنابراین، اگر بخواهیم پایداری یا ناپایداری یک جامعه را درک کنیم، باید فراتر از آمارها و نمودارها بنگریم. باید به میزان امید، اعتماد، احساس عدالت، امکان مشارکت و چشمانداز آینده توجه کنیم. این عوامل نامرئی، بارها در تاریخ نقش مهمتری از ارتشها، ثروتها و ساختارهای رسمی ایفا کردهاند.
تاریخ ملتها تنها در کاخها و نهادهای قدرت نوشته نمیشود بلکه در ذهن و دل مردمی شکل میگیرد که هر روز درباره آینده خود داوری میکنند. و شاید درست در همین نقطه باشد که بزرگترین درس تاریخ آشکار میشود: جوامع میتوانند سالهای بسیار فشار را تاب بیاورند، اما هیچ جامعهای نمیتواند برای همیشه بدون امید زندگی کند.
منابع
▪️ Alexis de Tocqueville – Der alte Staat und die Revolution
▪️ Hannah Arendt – Über die Revolution
▪️ Jack A. Goldstone – Revolution und Rebellion in der frühneuzeitlichen Welt
▪️ James C. Davies – Auf dem Weg zu einer Theorie der Revolution
▪️ Samuel P. Huntington – Politische Ordnung in sich wandelnden Gesellschaften
▪️ Ted Robert Gurr – Warum Menschen rebellieren
▪️ Theda Skocpol – Staaten und soziale Revolutionen