ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sat, 15.08.2026, 9:45
لیبرالیسم ارزش نجات دادن را دارد

دارون عجم‌اوغلو

فارن پالیسی / ۱۴ اوت ۲۰۲۶

لیبرالیسم آغاز قدرتمندی داشت. این اندیشه توانست آرمان‌های خود را به عمل تبدیل کند؛ ابتدا به‌طور غیرمستقیم، از طریق واکنش دیگران به خواسته‌ها و آرمان‌های لیبرال، و سپس به‌طور مستقیم، از طریق ایجاد نهادهای دموکراتیک لیبرال پس از دستیابی به قدرت. همچنین دستاوردهای ملموسی برای ارائه داشت. اما سپس به بخشی از ساختار حاکم تبدیل شد؛ جریانی که بیشتر سیاستمداران، بوروکرات‌ها و کنشگران آن را پذیرفته بودند. لیبرالیسمِ مستقر و نهادینه‌شده نتوانست خود را با واقعیت‌های جدید تطبیق دهد. بدتر از آن، لیبرال‌ها مسیر اصلی را گم کردند و همراه با آن، بخشی از ارزش‌های بنیادین لیبرالیسم نیز از دست رفت.

انحراف لیبرالیسم نتیجه چند روند هم‌زمان بود. نخست اینکه اقتصاد پساصنعتی تحقق وعده‌های دموکراسی لیبرال را بسیار دشوارتر کرد. از سوی دیگر، با افزایش نفوذ و سلطه بخش تحصیل‌کرده دانشگاهی جامعه، خود لیبرالیسم نیز تغییر کرد و همین امر باعث شد دموکراسی‌های لیبرال کمتر به دنبال یافتن راه‌حل‌هایی برای چالش‌های اقتصاد پساصنعتی باشند؛ چالش‌هایی که به‌ویژه افراد کم‌تحصیل‌تر را به شدت تحت تأثیر قرار می‌داد. این «گناهِ ترک فعل» لیبرالیسم بود.

اما «گناهِ فعل» آن در این بود که نخبگان تحصیل‌کرده جامعه پساصنعتی بسیاری از اصول اساسی لیبرالیسم را کنار گذاشتند؛ اصولی همچون تعهد به خودحکمرانی، جامعه‌محوری و رفاه مشترک که در موفقیت گذشته دموکراسی لیبرال نقشی حیاتی داشتند. هرچند این دو خطا ممکن است در ابتدا در قالب لیبرالیسم به‌عنوان یک جنبش سیاسی پدید آمده باشند، اما در ادامه نهادهای دموکراتیک لیبرال و فلسفه‌های لیبرال را نیز تحت تأثیر قرار دادند.

جامعه پساصنعتی پایه‌های لیبرالیسم را تضعیف کرد. اتوماسیون مسیرهای طبیعی دستیابی به رفاه مشترک و همبستگی اجتماعی را فرسوده ساخت. مقررات‌گذاری از کسانی که قرار بود از آنها حمایت کند فاصله گرفت. مهندسی اجتماعی شدت بیشتری یافت و از برخی ارزش‌های بنیادین لیبرالیسم روی گرداند و در نتیجه واکنش‌های شدیدی را برانگیخت. همه این پدیده‌ها فرزندان جامعه پساصنعتی و پیامدهای همان گناهان فعل و ترک فعل لیبرالیسم بودند.

با توجه به این خطاها، شاید بتوان گفت که عمر لیبرالیسم به پایان رسیده و اکنون باید برای یافتن راهنمایی به فلسفه‌های پسالیبرال روی آورد. شاید دموکراسی لیبرال دیگر چارچوب مناسبی برای گردهم آوردن جامعه حول اهداف الهام‌بخش نباشد. من با این دیدگاه موافق نیستم. لیبرالیسم همچنان ارزش نجات دادن و بازسازی کردن را دارد.

در کتاب خود با عنوان «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» نظریه‌ای تازه درباره لیبرالیسم ارائه کرده‌ام که در آن حفاظت از حقوق فردی با مفهوم جامعه پیوند می‌خورد و جست‌وجوی رفاه مشترک در مرکز توجه قرار می‌گیرد. (منظور من از «لیبرالیسم»، نسخه متمایل به چپ این مکتب است؛ هم به‌عنوان یک فلسفه سیاسی و هم مجموعه‌ای از ایده‌ها که به‌تدریج شکل گرفت و به اجرا درآمد.)

این نظریه مرا به مجموعه‌ای از نتیجه‌گیری‌ها درباره نحوه سازمان‌دهی جامعه می‌رساند؛ ستون‌های جدیدی برای نهادهای لیبرال و دموکراسی لیبرالی که من در ذهن دارم. این ستون‌ها عبارت‌اند از:

۱. پویاییِ آزمایشگری؛ یعنی اینکه چگونه باید افراد را به آزمودن ایده‌های جدید تشویق کنیم تا جامعه بتواند دانش فنی و اجتماعی تولید کند.
۲. عدم سلطه و خودحکمرانی؛ یعنی اینکه قدرت و نهادها در یک جامعه لیبرال چگونه باید سازمان‌دهی شوند.
۳. رشد اقتصادی؛ یعنی اینکه بهبود شرایط مادی زندگی و توزیع عادلانه ثمرات این بهبود چرا در مرکز دستور کار لیبرالی قرار دارد.
۴. جامعه‌گرایی نرم؛ یعنی اینکه چگونه می‌توان جامعه و تعلق جمعی را به بخشی جدایی‌ناپذیر از دموکراسی لیبرال تبدیل کرد و در عین حال اثرات بالقوه منفی آن بر آزادی را مهار کرد.

منظورم از «آزمایشگری» این است که افراد و جوامع به‌طور فعال ایده‌ها و شیوه‌های جدید را بیازمایند؛ چه برای دستیابی به درکی علمی و فنی بهتر از جهان پیرامون و چه برای سازگاری مؤثرتر با شرایط اجتماعیِ در حال تحول. در تأکید بر آزمایشگری، از جان استوارت میل الهام می‌گیرم؛ همان‌جا که از «آزمایش‌های زیستن» سخن می‌گوید و می‌نویسد: «همان‌گونه که تا زمانی که بشر کامل نشده وجود دیدگاه‌های متفاوت سودمند است، وجود شیوه‌های متفاوت زندگی و آزمودن آنها نیز سودمند خواهد بود.»

لیبرالیسم کلاسیک آزادی را به‌عنوان «عدم مداخله» تعریف می‌کند؛ به‌ویژه عدم مداخله دولت و نهادهای حکومتی. در اصل، زمانی آزاد هستم که دولت یا بوروکرات‌ها نتوانند به من بگویند چه بیندیشم و چه نیندیشم، چه انجام دهم و چه انجام ندهم. مفهوم عدم مداخله نقطه آغاز بسیار مناسبی است و به‌خوبی روشن می‌کند که اجبار و تحمیل با آزمایشگری ناسازگار است. با این حال، این مفهوم برای آزادی‌هایی که باید زیربنای آزمایشگری باشند کافی نیست.

مفهوم «عدم سلطه» بسیار مناسب‌تر است. عدم سلطه استدلالی علیه مهندسی اجتماعی است؛ یعنی تلاش‌های از بالا به پایین برای تغییر دادن و کنترل باورها و رفتارهای مردم. مهندسی اجتماعی می‌تواند از سوی دولت، هنجارهای اجتماعی یا نخبگان اعمال شود. منشأ آن هرچه باشد، مهندسی اجتماعی شدید در نهایت آزمایشگری را از میان خواهد برد.

رشد اقتصادی برای بهبود شرایط مادی زندگی ضروری است و با انباشت و بهره‌برداری از دانش جمعی پیوندی تنگاتنگ دارد. همچنین میان رشد اقتصادی و آزمایشگری رابطه‌ای تقویت‌کننده و متقابل وجود دارد. آزمودن فعالیت‌های کارآفرینانه، روش‌های جدید تولید و کالاها و خدمات تازه، موتور محرک رشد اقتصادی است؛ و رشد اقتصادی نیز فرصت‌های بیشتری برای آزمایشگری فراهم می‌کند. هم‌زمان، رشد اقتصادی برای تحقق عدم سلطه نیز حیاتی است. هرچه منابع بیشتری در اختیار جامعه باشد ــ به‌ویژه اگر این منابع به‌طور عادلانه توزیع شوند ــ افراد گزینه‌های بیشتری برای تصمیم‌گیری مستقل خواهند داشت و کمتر به دیگران یا به دولت وابسته خواهند بود.

آزمایش‌ها بدون یادگیری اجتماعی تقریباً بی‌فایده‌اند. اگر هیچ‌کس جز خودِ آزمایش‌کننده از نتایج آنها نیاموزد و باورها و رفتارهایش را تغییر ندهد، سهم این آزمایش‌ها در تولید دانش جمعی و تحقق اهداف جامعه ناچیز خواهد بود. از آنجا که ارتباطات و اعتماد برای یادگیری اجتماعی حیاتی هستند، باید نقش اساسی جوامع و اجتماعات را به رسمیت بشناسیم. افزون بر این، آزمایشگری خودِ جوامع نیز برای تولید دانش اجتماعی اهمیت فراوان دارد. در نهایت، خودحکمرانی باید از سطح محلی و از دل جوامع آغاز شود.

در مجموع، (نسخه مورد نظر من از) لیبرالیسم خواستار آن است که بیشترین فضای ممکن و بیشترین منابع لازم در اختیار افراد و جوامع قرار گیرد تا بتوانند دست به آزمایش و نوآوری بزنند. عدم سلطه و خودحکمرانی به معنای فراهم کردن منابع لازم برای چنین آزمایشگری‌ای است و همچنین امکان می‌دهد جوامعی که خود را اداره می‌کنند، شیوه‌ها و ترتیبات جدیدی را بیازمایند. رشد اقتصادی و جامعه‌گرایی نرم نیز به اشتراک‌گذاری دانشی مربوط می‌شوند که از دل این آزمایش‌ها به دست می‌آید و تبدیل دانش جمعی به بهبود شرایط مادی و اجتماعی را ممکن می‌سازند.

عدم سلطه مستلزم آن است که هیچ‌کس ــ نه دولت، نه فردی دیگر و نه گروهی که به سنت‌ها و عرف‌ها متکی است ــ نتواند به‌طور خودسرانه انتخاب‌های افراد را محدود کند؛ البته با رعایت همان محدودیت‌هایی که مفهوم «عدم مداخله» برای جلوگیری از رفتارهایی که مستقیماً به دیگران آسیب می‌رسانند، مقرر می‌کند.

عدم سلطه همچنین مستلزم تضمین حداقلی از امنیت اجتماعی و اقتصادی است تا افراد منابع لازم برای آزمودن راه‌های جدید را در اختیار داشته باشند. برای مثال، فردی که بیم آن دارد در صورت اخراج از کار، خود یا خانواده‌اش از گرسنگی جان بدهند، در وضعیت سلطه قرار دارد و نمی‌توان انتظار داشت آزادانه دست به آزمایش و نوآوری بزند. از این رو، عدم سلطه مستلزم نوعی بازتوزیع منابع و ارائه خدمات عمومی مانند بهداشت و درمان و زیرساخت‌های عمومی است تا شرایط رقابت منصفانه در اقتصاد فراهم شود.

از این هم مهم‌تر، عدم سلطه با جامعه‌گرایی نرم پیوند می‌خورد؛ زیرا اگر مردم خود بر خود حکومت نکنند، تحقق عدم سلطه ناممکن خواهد بود. قوانین، نهادها و هنجارها همواره بر زندگی افراد قدرت و نفوذ دارند و اگر شما هیچ نقشی در تعیین آنچه ممنوع یا مستوجب مجازات است نداشته باشید، در وضعیتی از سلطه قرار خواهید گرفت.

خودحکمرانی ــ این ایده که افراد و جوامع باید در اداره امور خود مشارکت داشته باشند ــ برای تضمین آن ضروری است که مردم تابع قوانینی و هنجارهایی باشند که خود نیز در شکل‌گیری آنها سهم و نقش دارند. خودحکمرانی همچنین بهترین سد در برابر تمرکز قدرت است؛ پدیده‌ای که با عدم سلطه ناسازگار است. افزون بر این، خودحکمرانی برای یادگیری اجتماعی نیز حیاتی است، زیرا به جوامع امکان می‌دهد آزمایش‌های نهادی و هنجاری خود را انجام دهند.

بنابراین، جامعه، خودحکمرانی، امنیت اقتصادی و دیگر دغدغه‌های مرتبط با طبقه کارگر، در مرکز دموکراسی لیبرالی قرار دارند که من از آن دفاع می‌کنم. این مفاهیم جوهره همان چیزی را بازتاب می‌دهند که شاعر نامدار انگلیسی و متفکر جمهوری‌خواه، جان میلتون، در ذهن داشت، آنجا که نوشت: «بزرگ‌ترین افراد نیز فراتر از برادران خود قرار نمی‌گیرند؛ در خانواده‌هایشان زندگی متعادل و ساده‌ای دارند، همچون دیگران در خیابان‌ها رفت‌وآمد می‌کنند و می‌توان آزادانه، صمیمانه و دوستانه با آنان سخن گفت، بی‌آنکه مورد پرستش و ستایش قرار گیرند.»

امید من تنها این نیست که به لیبرالیسم به‌عنوان یک فلسفه سیاسی جان تازه‌ای ببخشم، بلکه می‌خواهم بر لیبرالیسم در عرصه عمل، به‌عنوان یک جنبش سیاسی، نیز تأثیر بگذارم. من اجرای عملی نسخه خود از لیبرالیسم در شرایط کنونی را «لیبرالیسم طبقه کارگر» می‌نامم.

من لیبرالیسم طبقه کارگر را به‌عنوان امتیازی که دموکراسی لیبرال ناچار باشد برای جلوگیری از واکنش‌های منفی یا جلب حمایت عمومی بدهد، مطرح نمی‌کنم. تأکید من بر طبقه کارگر از این واقعیت ناشی می‌شود که ناکامی‌های کنونی لیبرالیسم با فاصله گرفتن آن از طبقه کارگر و اولویت‌های این طبقه ارتباط مستقیم دارد. لیبرالیسم طبقه کارگر ریشه‌های اجتماعی و جمعی نیرومندی دارد، از مهندسی اجتماعی پرهیز می‌کند و رفاه مشترک، اشتغال و خدمات عمومی را در اولویت قرار می‌دهد.

لیبرالیسم زمانی نیرومندتر خواهد شد و به توجیهات بنیادین خود وفادارتر می‌ماند که چنین خصلت و ماهیتی مبتنی بر طبقه کارگر پیدا کند. به همین ترتیب، اولویت دادن به حساسیت‌ها و ارزش‌های طبقه کارگر و جامعه‌گرایانه بدون لیبرالیسم نیز فلسفه‌ای به همان اندازه جذاب نخواهد بود. دلیل این امر آن است که میان جامعه و آزادی رابطه‌ای ظریف و حساس وجود دارد. جامعه به‌طور طبیعی بستر خودحکمرانی و تبادل اطلاعات است، اما در عین حال می‌تواند آزادی اعضای خود را محدود کند و توانایی آنان را برای اداره زندگی خویش کاهش دهد.

فضیلت لیبرالیسم طبقه کارگر در آن است که ارزش‌های بنیادین لیبرالی را با اولویت‌های طبقه کارگر درهم می‌آمیزد؛ به گونه‌ای که جوامع به قفس‌هایی خفقان‌آور برای (برخی از) اعضای خود تبدیل نشوند و در نهایت نیز از پروژه‌های سیاسی‌ای حمایت نکنند که با منافع طبقه کارگر در تضاد هستند.

هرگاه لیبرالیسم شکست بخورد، رقبای غیرلیبرال به‌سرعت وارد میدان می‌شوند. امروز شاهد حملات روزافزون و جسورانه جنبش‌های غیرلیبرال علیه ساختار مستقر لیبرال و علیه نقاط آسیب‌پذیر دموکراسی لیبرال هستیم. در بسیاری از کشورها، از جمله ایالات متحده، این حملات دست‌کم تا حدی موفق بوده‌اند و نیروهای ضدلیبرال در حال قدرت گرفتن هستند؛ نیروهایی که آزادی بیان را محدود می‌کنند، حاکمیت قانون را زیر پا می‌گذارند، سازوکارهای جلوگیری از سوءاستفاده از قدرت را برمی‌چینند و اشکال گوناگون سلسله‌مراتب و نابرابری را دوباره احیا می‌کنند. تهدید خشونت علیه لیبرال‌ها، اقلیت‌ها و گروه‌های فاقد قدرت ــ یا حتی وقوع بالفعل چنین خشونتی ــ ممکن است بسیار نزدیک‌تر از آن باشد که تصور می‌کنیم.

من بر بحران لیبرالیسم تمرکز می‌کنم ــ نه بر ایده‌ها و راهبردهای ناپسند نیروهای ضدلیبرال ــ زیرا معتقدم این جریان‌های زیان‌بار تنها در نتیجه بحران و ضعف لیبرالیسم توانسته‌اند زنده بمانند و گسترش یابند. صرفاً انتقاد از گزینه‌های ضدلیبرال کافی نیست. ما باید بر شکست‌های لیبرالیسم تمرکز کنیم، حتی زمانی که گزینه‌های جایگزین بسیار بدتر هستند، تا بتوانیم لیبرالیسم را هم به‌عنوان یک فلسفه سیاسی و هم به‌عنوان مجموعه‌ای از نهادها و رویه‌هایی که این فلسفه را تجسم می‌بخشند، بازسازی کنیم.

مسیر پیش رو آسان نیست. شکل دادن به لیبرالیسم طبقه کارگر حتی در بهترین شرایط نیز مأموریتی دشوار است و در فضای قطبی‌شده امروز که اعتماد اندکی به نهادها و نخبگان وجود دارد، به‌مراتب دشوارتر خواهد بود. با این حال، چاره‌ای جز تلاش نداریم. اگر لیبرالیسم خود را بازسازی نکند، این بدیل‌های ضدلیبرال و ضددموکراتیک ــ مانند الیگارشی‌های جدید، اقتدارگرایی، قوم‌ملی‌گرایی، سلسله‌مراتب‌های ریشه‌دار یا جنبش‌های افراطی نوینِ ترقی‌خواه ــ خواهند بود که در نهایت پیروز می‌شوند.

—————
* دارون عجم‌اوغلو، استاد اقتصاد در مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) است.