ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 12.08.2026, 10:37
چگونه به رژیم آخوندها پایان دهیم؟

فرهاد کریمی

پروژهٔ سرنگونی جمهوری اسلامی؛ راهنمای چگونگی پایان دادن به رژیم آخوندها

سال ۱۴۰۴ را می‌توان در یک داوری بی‌پرده و صریح سیاسی سال مرگ جمهوری‌اسلامی دانست، سالی که در آن ستون‌های منطقه‌ای و امنیتی این رژیم یکی پس از دیگری فرو ریخت و پروژه‌ای که سال‌ها تحت عنوان «محور مقاومت» تبلیغ می‌شد سرانجام قربانی همان ماجراجویی‌های پرهزینه و محاسبات فاجعه‌باری شد که بقای آن را تضمین‌ شده می‌پنداشت.

امروز و در مرداد ۱۴۰۵ جمهوری‌اسلامی با یکی از عمیق‌ترین بحران‌های موجودیتی تاریخ خود روبه‌روست. شبکه‌ای که رژیم سال‌ها برای گسترش نفوذ منطقه‌ای خود ساخته بود به‌ شدت تضعیف شده است، از حزب‌الله لبنان و حماس و جهاد اسلامی گرفته تا رژیم بعث سوریه و حوثی‌ها و حتی حشدالشعبی، ساختار موسوم به «محور مقاومت» دیگر آن ماشین منسجم و هراس‌انگیز گذشته نیست. بسیاری از چهره‌های اصلی این شبکه ترور و فساد نیز در سال‌های اخیر از صحنه خارج شده‌اند، از قاسم سلیمانی و بشار اسد تا اسماعیل هنیه و حسن نصرالله و غیره.

در داخل ایران نیز جمهوری‌اسلامی با ضربات سنگینی مواجه شده است. کشته‌شدن علی خامنه‌ای رهبر جمهوری‌اسلامی در صورت تثبیت و تداوم پیامدهای سیاسی آن صرفاً حذف یک فرد نیست، ضربه‌ای نمادین و ساختاری به رأس رژیمی است که طی دهه‌ها بخش عظیمی از مشروعیت و انسجام خود را حول کیش‌پرستی رهبر و دستگاه ولایت مطلقه فقیه سازمان داده بود. هم‌زمان ضربات گسترده به زیرساخت‌های نظامی و هسته‌ای جمهوری‌اسلامی این تصور دیرینه را که حکومت از یک سپر امنیتی شکست‌ناپذیر برخوردار است به‌ شدت مخدوش کرده است.

در چنین شرایطی جمهوری‌اسلامی از منظر سیاسی، نظامی و اقتصادی در یکی از ضعیف‌ترین و شکننده‌ترین مقاطع حیات خود قرار دارد. اما پرسش اصلی دقیقاً همین‌جاست: اگر چنین فرصتی فراهم شده، چرا جامعه ایران هنوز نتوانسته این رژیم را کنار بزند؟ پاسخ را باید تنها در یک کلمه جست‌وجو کرد: ترس.

جمهوری‌اسلامی از نخستین روزهای استقرار خود بقایش را صرفاً بر رضایت عمومی بنا نکرد، بلکه بخش مهمی از معماری قدرتش را بر ارعاب، سرکوب و تولید ترس و وحشت استوار کرد. رژیم به‌تدریج به این نتیجه رسید که اگر جامعه از هزینهٔ اعتراض بترسد، حکومت می‌تواند حتی در فقدان رضایت به حیات خود ادامه دهد. این منطق در دوران علی خامنه‌ای به یکی از بنیادی‌ترین عناصر سیاست داخلی جمهوری‌اسلامی تبدیل شد: جامعه باید به‌ شدت بترسد تا حکومت بماند. زندان، اعدام، شکنجه، سرکوب اعتراضات، پرونده‌سازی امنیتی، حذف مخالفان، فشار بر خانواده‌ها و ایجاد هزینه برای کوچک‌ترین اشکال نافرمانی مدنی همه در یک منطق مشترک قابل فهم‌اند: تبدیل ترس به ابزار حکمرانی و در این پروژه جمهوری‌اسلامی تا حد زیادی موفق بود.

اما ترس یک ویژگی عجیب نیز دارد، اگرچه می‌تواند حکومت را برای مدتی هرچند طولانی حفظ کند، اما در لحظهٔ فروپاشی اقتدار می‌تواند به میراثی فلج‌کننده تبدیل شود. به بیان دیگر جمهوری‌اسلامی ممکن است امروز دیگر آن قدرت سابق را نداشته باشد، اما جامعه هنوز با تصویر ذهنی همان قدرت زندگی می‌کند و اینجاست که مفهوم «ببر کاغذی» معنا پیدا می‌کند.

ضربات سال‌های اخیر به‌ ویژه پس از تحولات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ‌ها و درگیری‌های متعاقب آن نشان دادند که بخش‌هایی از آن هیمنه و هیبت نظامی و منطقه‌ای که جمهوری‌اسلامی سال‌ها ساخته بود، شکننده‌تر از آن چیزی است که ماشین پروپاگاندای جمهوری‌اسلامی نشان می‌داد. اما مسئله فقط قدرت واقعی حکومت نیست، مسئله برداشت جامعه از قدرت حکومت است. ممکن است حکومتی از نظر نظامی و سیاسی به‌ شدت تضعیف شده باشد، اما اگر شهروندان هنوز تصور کنند که هر حرکت اعتراضی با هزینه‌ای جبران‌ناپذیر مواجه خواهد شد، همان حکومت تضعیف‌شده همچنان می‌تواند جامعه را منفعل نگه دارد.

«لاشهٔ متعفن»

بنابراین امروز با یک تناقض تاریخی مواجهیم که ممکن است جمهوری‌اسلامی از نظر قدرت واقعی بسیار ضعیف‌تر از گذشته باشد، اما ترسی که طی نزدیک به پنج دهه در جامعه تولید کرده همچنان بسیار قدرتمند باشد و این همان نقطه‌ای است که «لاشهٔ متعفن جمهوری‌اسلامی» می‌تواند جامعه را بترساند. لاشه دیگر توان کشتار همیشگی را ندارد، اما بوی مرگ و خاطرهٔ کشتارهای صنعتی گذشته هنوز اطرافیان را عقب نگه می‌دارد.

جمهوری‌اسلامی اگر واقعاً وارد مرحلهٔ افول نهایی شده باشد که شده است، دیگر مسئلهٔ اصلی فقط شکست نظامی یا اقتصادی آن نیست، مسئلهٔ اصلی شکستن تصور شکست‌ناپذیری آن است. رژیم‌های استبدادی تا زمانی قدرتمندند که مردم حتی در سکوت، قدرتشان را باور کنند و شاید بزرگ‌ترین فرصت تاریخی جامعه ایران دقیقاً همین هست که نه حکومت را قدرتمندتر از آنچه هست تصور کند و نه صرفاً از فروپاشی آن سخن بگوید، بلکه واقعیت قدرت، ضعف و آسیب‌پذیری آن را از پشت پردهٔ ترسی که طی دهه‌ها ساخته شده دوباره ببیند و درک کند که هیچ رژیم سیاسی صرفاً به این دلیل که زمانی بسیار سرکوبگر بوده ابدی نمی‌شود.

ترس می‌تواند مردم را سال‌ها ساکت کند، اما نمی‌تواند برای همیشه یک رژیم درمانده و فرسوده را زنده نگه دارد. اکنون که جمهوری‌اسلامی به مرحلهٔ «لاشهٔ متعفن» رسیده است، چالش تاریخی جامعه ایران دیگر فقط نابودی یک حکومت نیست، بلکه عبور از روان‌شناسی ترسی است که آن حکومت در جامعه به میراث گذاشته است و شاید سخت‌ترین بخش دفن این لاشهٔ متعفن نه کندن قبر آن، بلکه باور کردن این حقیقت باشد که دیگر قدرت زنده‌ بودن را ندارد.

بحران جمهوری‌اسلامی فقط بحران اقتصاد، سیاست خارجی، ناتوانی مدیریتی یا فرسودگی ساختارهای امنیتی نیست. عمیق‌ترین بحران این رژیم بحران مشروعیت است. جمهوری‌اسلامی طی نزدیک به پنج دهه بخش مهمی از قدرت خود را از ادعای نمایندگی دین، انقلاب، عدالت، استقلال و دفاع از محرومان و مستضعفان ایران و عالم به دست آورده بود. این سرمایهٔ ایدئولوژیک اما به‌ تدریج مصرف شد و امروز شکاف میان آنچه حکومت دربارهٔ خودش می‌گوید و آنچه شهروند ایرانی در زندگی روزمرهٔ خود تجربه می‌کند به چنان فاصله‌ای رسیده که دیگر با ماشین پروپاگاندا و تبلیغات حکومتی قابل پوشاندن نیست.

حکومت زمانی مشروعیت دارد که بتواند شهروند را دست‌کم تا حدی متقاعد کند که حق حکومت‌ کردن دارد. مخالفت با دولت در یک جامعهٔ مشروعیت‌مند الزاماً به معنای نفی اصل نظام سیاسی نیست، شهروند می‌تواند از دولت ناراضی باشد، به آن اعتراض کند و حتی خواهان تغییر دولت باشد، اما همچنان ساختار سیاسی را متعلق به خود بداند. جمهوری‌اسلامی در بخش بسیار بزرگی از جامعه و به عبارت بهتر در میان قاطبه مردم ایران از این مرحله عبور کرده است. مسئله برای ده‌ها میلیون ایرانی دیگر این نیست که «این رژیم خوب حکومت نمی‌کند»، بلکه مسئله این است که اساساً چرا باید چنین رژیمی حق حکومت‌ کردن داشته باشد؟

این تغییر نگرش از صدها شاخص اقتصادی و سیاسی مهم‌تر است. حکومت می‌تواند با تورم مقابله کند، مدیر عوض کند، وعدهٔ اصلاحات بدهد یا حتی برای مدتی شده با کالابرگ وضعیت اقتصادی را کمی بهبود ببخشد، اما هنگامی که شهروند به این نتیجه برسد که حکومت از اساس فاقد حقانیت سیاسی است، اصلاح عملکرد دیگر مسئلهٔ اصلی نخواهد بود. بحران از «ناکارآمدی» عبور کرده و به «حق حکومت» رسیده است و جالب‌تر اینکه جمهوری‌اسلامی خود نیز به‌ خوبی این تغییر را احساس کرده است و هرچه سرمایهٔ اجتماعی و مشروعیت کاهش یافته، اتکای رژیم به اجبار قهری افزایش پیدا کرده است.

رژیمی که نمی‌تواند مردم را قانع کند ناچار می‌شود آنها را وادار کند و حکومتی که برای وادار کردن مردم بیش از گذشته به زور متکی می‌شود همان مقدار مشروعیت باقی‌مانده را نیز سریع‌تر از دست می‌دهد. این یک چرخهٔ فرسایشی معیوب و تسلسل خبیثه است که «کاهش مشروعیت افزایش سرکوب را به دنبال می‌آورد، افزایش سرکوب نارضایتی را عمیق‌تر می‌کند، نارضایتی عمیق‌تر مشروعیت را بیشتر می‌فرساید و رژیم را بیش از پیش به ابزارهای امنیتی خشونت‌آمیز وابسته می‌کند». نتیجه رژیم سیاسی است که ممکن است هنوز بتواند سرکوب کند، زندانی کند، اعدام کند، شکنجه کند و نیروی امنیتی به خیابان بفرستد، اما دیگر الزاماً نمی‌تواند باور ایجاد کند و این همان تفاوت بنیادی میان قدرت و مشروعیت است.

جمهوری‌اسلامی در پنج دههٔ گذشته در ایجاد ترس و وحشت موفق بوده است، اما ترس را نباید با رضایت اشتباه گرفت. سکوت یک جامعهٔ سرکوب‌شده رأی اعتماد به حکومت نیست. عدم اعتراض در یک لحظهٔ مشخص لزوماً نشانهٔ رضایت نیست. بسیاری از رژیم‌های استبدادی اقتدارگرا دقیقاً در دوره‌هایی ظاهراً باثبات به نظر می‌رسند که جامعه در حال انباشتن خشم طغیانگر است. در چنین شرایطی جمهوری‌اسلامی در پنج دههٔ گذشته برای بقای خود یک روایت ساده اما مؤثر ساخته بود که یا جمهوری‌اسلامی و یا هرج‌ومرج و این شاید یکی از مهم‌ترین ابزارهای روانی رژیم برای بقای خود بود.

جمهوری‌اسلامی تلاش می‌کرد ترس از آینده را به ترس از تغییر تبدیل کند، به شهروند می‌گفت که اگر من بروم ایران فرو می‌پاشد، جنگ داخلی آغاز می‌شود، کشور تجزیه می‌شود، اقتصاد نابود می‌شود و امنیت از میان می‌رود. اتفاقاً مخالفان جمهوری‌اسلامی اگر بخواهند لاشهٔ متعفن جمهوری‌اسلامی را دفن کنند باید دقیقاً همین نقطه را هدف قرار دهند. بزرگ‌ترین ضعف تقریباً تمامی اوپوزیسیون داخل و خارج کشور و جریان‌های مخالف جمهوری‌اسلامی این است که در مرحلهٔ «نه» متوقف مانده‌اند. نه به جمهوری‌اسلامی، نه به ولایت‌فقیه، نه به اعدام، نه به سرکوب، نه به فساد، نه به تبعیض و همهٔ این «نه‌ها» لازم‌اند، اما کافی نیستند و نفی جمهوری‌اسلامی به‌ تنهایی کافی نیست.

چگونه باید برود؟

گفتن اینکه «جمهوری‌اسلامی باید برود» آسان است، اما سوال دشوارتر این است که چگونه باید برود؟ پاسخ پرسش اصلی یعنی اینکه چگونه می‌توان ترس را شکست و جمهوری‌اسلامی را به پایان رساند، شاید در ظاهر بسیار پیچیده به نظر برسد، اما در عمق خود یک پاسخ ساده دارد: خیابان. علی خامنه‌ای در تمام دوران دیکتاتوری خود از بسیاری چیزها هراس داشت، از بحران اقتصادی، تحریم، اختلاف درون حاکمیت و حتی تهدید نظامی خارجی. اما هیچ‌ یک از اینها به اندازهٔ یک چیز برای بقای رژیم او خطرناک نبود: «خیابانی که دیگر از حکومت نمی‌ترسد».

نه خیابانی که چند صد و یا حتی چند هزار نفر در گوشه‌ای از شهر جمع شوند، چند شعار بدهند و سپس با سرکوب خشونت‌آمیز متفرق شوند، بلکه خیابانی که در آن میلیون‌ها انسان به‌ صورت هم‌زمان بفهمند قدرت واقعی در نهایت در دست چه کسی است. خیابانی که حضور مردم در آن نه یک اعتراض پراکنده بلکه نمایش ارادهٔ جمعی یک ملت باشد، خیابانی که به حکومت نشان دهد ابزارهای سرکوب در برابر جامعه‌ای که از ترس عبور کرده است، دیگر همان کارکرد سابق را ندارند. این همان نقطه‌ای است که باید میان «اعتراض» و «قدرت اجتماعی» تفاوت گذاشت.

اعتراض می‌تواند یک رویداد باشد، اما قدرت اجتماعی هنگامی شکل می‌گیرد که میلیون‌ها نفر در یک جامعه به این نتیجه برسند که دیگر حاضر نیستند نظم موجود را به رسمیت بشناسند. در چنین شرایطی مسئله دیگر تعداد مأموران، خودروهای امنیتی یا بلندای دیوارهای زندان نیست، مسئله این است که آیا حکومت هنوز می‌تواند جامعه را وادار به اطاعت کند یا نه. جمهوری‌اسلامی طی دهه‌ها تلاش کرده است خیابان را از مردم بگیرد و آن را به قلمرو قدرت خود تبدیل کند.

خیابان در رژیم جمهوری‌اسلامی فقط یک فضای شهری نبوده است، نماد اقتدار سیاسی بوده است. رژیم با تجمعات حکومتی و حضور نیروهای امنیتی در خیابان به مردم پیام داده است که اینجا قلمرو من است و هر زمان که بخواهم می‌توانم وارد آن شوم، جمعیت را متفرق و اعتراض را سرکوب کنم و کشتار به راه بیندازم. اما این انحصار یک حقیقت تاریخی را نمی‌تواند برای همیشه پنهان کند و خیابان در نهایت متعلق به هیچ حکومت دائمی نیست و خیابان متعلق به جامعه است. در فرهنگ ایرانی نیز نمونه‌ای بی‌نظیر از تبدیل یک آیین عمومی به نمایش گستردهٔ ارادهٔ اجتماعی وجود دارد: چهارشنبه‌سوری.

چهارشنبه‌سوری صرفاً مجموعه‌ای از آتش و ترقه و مراسم شبانه نیست. این آیین با تمام دگرگونی‌هایی که طی قرن‌ها پیدا کرده یکی از ماندگارترین نمونه‌های استمرار فرهنگی جامعهٔ ایران است، آیینی که حکومت‌های گوناگون آمدند و رفتند اما جامعه آن را حفظ کرد. جمهوری‌اسلامی نیز طی سال‌های گذشته بارها کوشیده است این فضای عمومی را کنترل کند، اما درست در همین نقطه یک واقعیت مهم آشکار می‌شود، حکومت می‌تواند یک تجمع سیاسی را ممنوع کند، یک حزب را تعطیل کند، یک روزنامه را ببندد، یک فعال سیاسی را بازداشت کند، یک خیزش سراسری را به‌صورت خونین سرکوب کند، اما توان کنترل کامل یک آیین و سنت تاریخی و اجتماعی که میلیون‌ها نفر در آن مشارکت دارند را به هیچ وجهی ندارد و این همان چیزی است که باید فهمید.

قدرت اجتماعی همیشه از سازمان‌های رسمی و گروه‌های سیاسی آغاز نمی‌شود و گاهی در دل یک سنت، یک آیین، یک فرهنگ، یک رفتار جمعی و یک خاطرهٔ تاریخی وجود دارد و جامعه فقط باید ظرفیت سیاسی آن را کشف کند. امروز ایران با جامعه‌ای روبه‌روست که بخش بزرگی از جوانانش با بیکاری، ناامیدی و فقدان چشم‌انداز روشن آینده مواجه‌اند و بخش‌های گسترده‌ای از جامعه نیز زیر فشار تورم، رکود، گرانی افسارگسیخته، فقر و فلاکت و فرسایش مداوم کیفیت زندگی قرار گرفته‌اند. این نارضایتی‌ها اگر پراکنده باقی بمانند صرفاً به انباشت خشم و فرسودگی منجر می‌شوند، اما اگر بتوانند در قالب کنش مدنی گسترده و فراگیر به یکدیگر متصل شوند معادلهٔ قدرت تغییر می‌کند.

هر شب، چهارشنبه‌سوری

از این منظر «هر شب از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب چهارشنبه‌سوری» تبدیل فضای عمومی از قلمرو ترس به قلمرو حضور شهروندان ایرانی است و معنای آن نیز روشن است، جامعه نباید برای اثبات زنده‌ بودن خود فقط یک روز در سال به خیابان بیاید. جامعه‌ای که می‌خواهد سرنوشت، کشور و آیندهٔ خود را پس بگیرد، باید یاد بگیرد که حضور مدنی، همبستگی، اعتصاب، اعتراض و نافرمانی مدنی را از «حادثه» به «فرهنگ سیاسی» تبدیل کند. در چنین تعریفی «هر شب چهارشنبه‌سوری» یعنی بیرون کشیدن آن میلیون‌ها نفری که در اصطلاح سیاسی قشر خاکستری جامعه نامیده می‌شوند از انفعال و پیوند زدن آنان با ارادهٔ جمعی، یعنی تبدیل اعتراض پراکنده به قدرت اجتماعی، یعنی تبدیل نارضایتی خاموش به نافرمانی خشونت‌پرهیز و تبدیل خشم انباشته به کنشی فراگیر، گسترده و سراسری، یعنی اعتصابات فلج‌کننده، یعنی فروریختن اقتدار پوشالی رژیمی که سال‌ها بقای خود را بر ترس و ارعاب بنا کرده بود.

«هر شب چهارشنبه‌سوری با غرش بی‌امان، بی‌وقفه، ممتد و مهیب ترقه‌ها از پشت‌بام‌ها و بالکن‌ها از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب، چنان‌که گویی شهرها از زیر آوار سکوت سنگین خود برخاسته و یکپارچه، خشمگین و بی‌هراس به مصاف شب استبداد رفته‌اند»، یعنی پس‌ گرفتن فضای عمومی از انحصار حکومت، یعنی بازگرداندن خیابان به جامعه، یعنی اثبات این حقیقت که خیابان ملک شخصی هیچ رژیم سیاسی و هیچ ماشین کشتاری نیست، یعنی آن لحظهٔ تاریخی که شهروندان درمی‌یابند در کنار یکدیگر قدرتی بسیار بزرگ‌تر از ترسی دارند که سال‌ها بر آنان تحمیل شده است.

این مبارزه‌ای‌ست که سلاحش حضور مردم، ابزارش همبستگی اجتماعی و هدفش دفن کردن لاشهٔ متعفن جمهوری‌اسلامی و پس گرفتن ایران است. «هر شب چهارشنبه‌سوری» یعنی پایان انفعال، پایان ترس و آغاز پس‌ گرفتن خیابان، شهر، کشور و سرنوشت خودمان از رژیمی که خود را مالک ایران و ایران را ارث پدری خود پنداشته است.

بزرگ‌ترین قدرت رژیم‌های استبدادی اقتدارگرا نه فقط در نیروهای مسلح آنها بلکه در این تصور عمومی است که «همه مخالف‌اند، اما هیچ‌کس جرأت ندارد کاری بکند». وقتی این تصور شکسته شود معادله نیز به‌صورت خودکار تغییر می‌کند. یک شهروند به دیگری نگاه می‌کند و می‌بیند تنها نیست. خانواده‌ای به خانوادهٔ دیگری نگاه می‌کند و می‌بیند تنها نیست. کارگری می‌بیند که اعتصاب او استثنا نیست. دانشجو می‌بیند که اعتراض او در خلأ اتفاق نمی‌افتد. معلم، پزشک، کارمند، بازاری، پرستار، کارگر، راننده، هنرمند و میلیون‌ها شهروند دیگر متوجه می‌شوند که نارضایتی شخصی آنها بخشی از یک مسئلهٔ عمومی است‌ و این همان جایی است که اعتصاب و نافرمانی مدنی اهمیت پیدا می‌کند.

اگر خیابان فقط محل شعار باشد حکومت می‌تواند آن را با ابزار امنیتی سرکوب کند. اما جامعه‌ای که بتواند از ظرفیت‌های نافرمانی مدنی، اعتراض، اعتصاب، تحصن و عدم اطاعت استفاده کند، فشار سیاسی را از یک نقطه به تمام ساختار حکمرانی منتقل می‌کند. اینجاست که چهارشنبه‌سوری معنای نمادین دیگری پیدا می‌کند.

پیش از انقلاب ۱۳۵۷، شب‌های ایران در مقطعی با صدای «الله‌اکبر» از پشت‌بام‌ها به نمادی از اعتراض خشمگینانه تبدیل شد. فارغ از ارزیابی تاریخی انقلاب و پیامدهای فاجعه‌بار بعدی، آن تجربه یک واقعیت سیاسی را نشان داد که وقتی یک رفتار جمعی از خانه‌ها آغاز شود و به فضای عمومی سرایت می‌کند حکومت وقت با پدیده‌ای بسیار بزرگ‌تر از یک تجمع خیابانی مواجه می‌شود. امروز جامعهٔ ایران می‌تواند نمادهای خودش را داشته باشد، نمادهایی که متعلق به فرهنگ و حافظهٔ تاریخی خود مردم باشند، نه ایدئولوژی لاشهٔ متعفن رژیمی درمانده و فرسوده بنام جمهوری‌اسلامی.

هر شب چهارشنبه‌سوری از این منظر فقط یک آیین نیست و می‌تواند یادآور این حقیقت باشد که جامعهٔ ایرانی حتی در سخت‌ترین شرایط سنت‌ها و فضاهای اجتماعی خود را کاملاً به رژیم واگذار نکرده است و اینجاست که داستان کاوه و ضحاک دوباره معنا پیدا می‌کند.

کاوه آهنگر در حافظهٔ تاریخی ایرانی صرفاً یک شخصیت اسطوره‌ای نیست، او نماد لحظه‌ای است که انسان عادی پس از سال‌ها تحمل درد و رنج درمی‌یابد که ترس از قدرت حاکم الزاماً به معنای قدرت واقعی آن نیست و ضحاک زمانی شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید که مردم پراکنده، خاموش و مرعوب بودند. مشکل ضحاک از لحظه‌ای آغاز شد که این انسان‌های پراکنده فهمیدند قدرت آنها در کنار یکدیگر بسیار بزرگ‌تر از قدرتی است که هر کدام به‌ تنهایی تصور می‌کردند.

لاشهٔ متعفن جمهوری‌اسلامی به هنگام دفن صرفاً به این دلیل نخواهد بود که یک روز ناگهان ضعیف شد، سرنگونی واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که جامعه بفهمد ترسی که حکومت ساخته بود از قدرت واقعی حکومت بزرگ‌تر بوده است.

فرهاد کریمی (ر-الف)