ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 06.08.2026, 7:25
آنچه ترور پدرم درباره جنگ ایران به من آموخت

مهرزاد بروجردی

در دوم دی‌ماه ۱۳۵۷، افراد مسلح در دو حمله هماهنگ در اهواز، یک مدیر آمریکایی صنعت نفت و یک مقام ارشد ایرانی نفت را در دو کمین جداگانه به قتل رساندند.

قربانیان، پدرم، ملک‌‌محمد بروجردی، و همکار آمریکایی‌اش، پل ای. گریم بودند.

روز بعد، خبر این حمله را در صفحهٔ اول همین روزنامه خواندم. تنها چهار ماه بود که برای ادامه تحصیل به آمریکا آمده بودم. برای بیشتر خوانندگان، این تنها یکی دیگر از گزارش‌های کشوری بود که در گرداب انقلاب فرو می‌رفت. اما برای من، لحظه‌ای بود که فهمیدم پدرم به قتل رسیده است.

مردانی که در قتل پدرم نقش داشتند، بعدها به معماران جمهوری اسلامی بدل شدند و اکنون نیز در قلب حکومتی قرار دارند که واشنگتن در جنگی گاه‌وبیگاه با آن روبه‌روست. دهه‌هاست که سیاست‌گذاران آمریکایی جمهوری اسلامی را بیشتر از دریچهٔ رهبری روحانیت می‌نگرند. اما فهم پایداری و ظرفیت مقاومت ایران نیازمند شناخت دقیق‌تر مردانی است که از دل سازمان‌های انقلابی‌ای چون منصورون برخاستند.

این نسل، در میانهٔ دههٔ ۱۳۳۰ خورشیدی متولد شدند و در تلاطم‌های دههٔ ۱۳۵۰ به بلوغ سیاسی رسیدند، انقلاب ۱۳۵۷ را در آغاز جوانی تجربه کردند. آنان در فضای فعالیت مخفی و مبارزهٔ انقلابی بالیدند، نهادهای نظم پس از انقلاب را بنا نهادند، در جنگ ایران و عراق جنگیدند و از موج‌های پیاپی ناآرامی‌های داخلی، انزوای بین‌المللی، تحریم‌های اقتصادی و رویارویی‌های نظامی گذر کردند.

فارغ از هر داوری دربارهٔ کارنامهٔ آنان، این افراد نه سیاست‌ورزانی تازه‌کارند و نه رهبرانی که به آسانی در برابر فشار خارجی سر خم کنند. تداوم حضور آنان در قدرت، حافظه‌ای عمیق از تجربهٔ حکمرانی، غریزه‌ای نیرومند برای بقای نظام و درکی عمل‌گرایانه از کاربردها و محدودیت‌های اعمال زور و مصالحه به آنان بخشیده است. اگر دولت ترامپ در پی خروج از جنگ خود با تهران باشد، ناگزیر باید این واقعیت‌ها را در نظر بگیرد. نه جنگ با جمهوری اسلامی و نه صلح با آن، صرف‌نظر از اینکه چه کسی در کاخ سفید باشد، آسان نخواهد بود.

پدرم یک ملی‌گرای سکولار بود. نه به پیام انقلابیِ دین‌محور آیت‌الله خمینی گرایشی داشت و نه چندان از محمدرضا شاه حمایت می‌کرد؛ شاهی که به باور او، بقای حکومتش تا حد زیادی مدیون کودتای سال ۱۳۳۲ بود که با حمایت سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) دولت دکتر محمد مصدق را سرنگون کرد. با وجود بدبینی به هر دو اردوگاه، او همچنان به وظیفهٔ حرفه‌ای خود پایبند ماند. زمانی که کارکنان صنعت نفت در سراسر کشور برای فلج کردن حکومت شاه دست به اعتصاب زدند، پدرم در مقام یکی از مدیران ارشد شرکت خدمات نفت ایران، هر روز سر کار می‌رفت.

همین کار، سرانجام او را به هدفی برای ترور تبدیل کرد. در هفته‌های پیش از مرگش، پدرم از سوی سازمان منصورون، گروه چریکی و اسلام‌گرا که کسانی را که به کار در صنعت نفت ادامه می‌دادند دشمن انقلاب می‌دانست، بارها تهدید شده بود. در سپیده‌دم مه‌آلود ۲ دی ۱۳۵۷، آنان تهدید خود را عملی کردند. تنها چند قدم دورتر از خانهٔ ما، هنگامی که پدرم با خودرو راهی محل کار بود، در کمینی از پیش طراحی‌شده هدف گلوله قرار گرفت و با اصابت یک گلوله به سینه و گلوله‌ای دیگر به دستش جان باخت. هم‌زمان، چند کیلومتر آن‌سوتر، اعضای گروه اسلام‌گرای هم‌پیمان منصورون، یعنی موحدین، خودروی پل گریم، مدیر آمریکایی صنعت نفت، را به رگبار بستند و او را نیز کشتند.

این دو ترور، نقطهٔ عطفی در روند انقلاب ایران شد. پل گریم که سرپرست و مدیرعامل موقت شرکت خدمات نفت بود، تنها امریکایی کشته شده در جریان انقلاب ان سالها بود و کشته شدنش مایه بیرون رفتن بیشتر کارمندان خارجی صنعت نفت شد و ضربه بزرگی به تولید نفت زد. بر اساس آمار وزارت انرژی ایالات متحده، تنها سه روز پس از این دو ترور، تولید نفت ایران از روزانه سه‌ونیم میلیون بشکه به تنها هفتصد هزار بشکه سقوط کرده است. فلج شدن اقتصاد حکومت شاه دیگر تنها یک احتمال نبود؛ واقعیتی بود که با سرعت در حال تحقق بود و کارزار ارعاب و خشونت اسلام‌گرایان آن را شتاب بخشیده بود.

وقتی خبر را شنیدم، گیج و مبهوت شدم و برای بودن در کنار خانواده به ایران بازگشتم. برخلاف پدرم، من تا آن زمان با انقلاب همدلی داشتم، هرچند از همان ابتدا نسبت به رنگ‌وبوی آشکار مذهبی و نمادهای دینی آن احساس تردید می‌کردم. اما اکنون همان انقلابی که تا دیروز از آن حمایت کرده بودم، جان پدرم را گرفته بود و مرا با آمیزه‌ای از اندوه، خشم، همدلی و سردرگمی تنها گذاشته بود. جهان مدرن تا آن زمان تجربهٔ یک انقلاب موفق دینی را به خود ندیده بود و آنچه در برابر چشمانم رخ می‌داد برایم گیج‌کننده و دشوارفهم بود. یک روز بر مزار پدرم می‌ایستادم و روز بعد، در میان مردمی که در خیابان‌ها راهپیمایی‌های انقلابی را تماشا می‌کردند، ایستاده بودم.

سرانجام به ایالات متحده بازگشتم. در طول پرواز، با خود عهدی بستم: از تصمیمم برای مهندس نفت شدن صرف‌نظر کنم و به جای آن، علوم سیاسی بخوانم تا بتوانم اندیشه‌ها، نیروها و رویدادهایی را که مسیر زندگی مرا چنین دگرگون کرده بودند، بهتر بفهمم.

از آن زمان، تمام زندگی دانشگاهی خود را صرف مطالعهٔ بنیان‌های فکری انقلاب ۱۳۵۷ و ساختار قدرت در جمهوری اسلامی کرده‌ام. دو کتاب من، روشنفکران ایرانی و غرب: سرگذشت نافرجام بومی‌گرایی و ایران پس از انقلاب: راهنمای سیاسی، دستاورد همین پژوهش پی گیر است. در چارچوب کتاب دوم، که به باور خود گسترده‌ترین پژوهش تجربی دربارهٔ نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی به شمار می‌رود، مسیر زندگی و صعود اعضای ستیزه‌جوی سازمان منصورون را نیز پی گیری کردم؛ کسانی که بسیاری از آنان بعدها به عالی‌ترین مناصب نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی رسیدند و در شکل‌دادن به همان حکومتی که برای برپایی‌اش جنگیده بودند، نقش کلیدی داشته‌اند.

یکی از برجسته‌تر چهره‌های این گروه، محسن رضایی (متولد ۱۳۳۳) است؛ کسی که در بهمن ۱۳۵۷ در تأمین امنیت آیت‌الله خمینی هنگام بازگشت او به ایران نقش داشت. در شهریور ۱۳۶۰، زمانی که تنها بیست‌وهفت سال داشت، آیت‌الله خمینی او را به فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب کرد. رضایی شانزده سال در این سمت باقی ماند و به درازمدت‌ترین فرماندهٔ سپاه در تاریخ جمهوری اسلامی تبدیل شد. در دوران فرماندهی او، سپاه از یک نیروی شبه‌نظامی انقلابی به سازمانی نظامی و پیچیده با نیروهای زمینی، دریایی و هوافضا دگرگون شد. رضایی که چهار بار نیز نامزد ناموفق انتخابات ریاست‌جمهوری شد، امروز، مشاور ارشد نظامی مجتبی خامنه‌ای (متولد ۱۳۴۸) است؛ کسی که در نوجوانی در جنگ ایران و عراق حضور داشت، در حالی که رضایی در همان زمان فرمانده کل سپاه بود.

دیگر اعضای منصورون که در سازماندهی قتل پدرم و سایر اعدام‌های فراقضایی پیش از انقلاب نقش داشتند نیز بعدها به عالی‌ترین مناصب نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی رسیدند. یکی از آنان علی شمخانی بود که در مقاطع مختلف وزیر سپاه، وزیر دفاع و به مدت یک دهه دبیر شورای عالی امنیت ملی بود. او تا پیش از کشته شدن در بمباران مشترک آمریکا و اسرائیل در فوریه گذشته، که مقر رهبر جمهوری اسلامی را هدف قرار داده بود، از مشاوران ارشد امنیتی آیت‌الله علی خامنه‌ای به شمار می‌رفت.

فرد دیگر محمدباقر ذوالقدر بود که ابتدا ریاست ستاد مشترک سپاه پاسداران و سپس جانشینی فرمانده کل سپاه را بر عهده داشت. در ۴ فروردین ۱۴۰۵ سرتیپ محمدباقر ذوالقدر به سمت دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب شد و در نتیجه در کانون تصمیم‌گیری‌های امنیت ملی ایران قرار گرفت. ایالات متحده و سازمان ملل متحد هر دو او را تحریم کرده‌اند و او نیز دونالد ترامپ را «رئیس‌جمهور متوهم آمریکا» خوانده است که همه ایرانیان را تهدید کرده است
دیگر اعضای منصورون نیز هر یک در گسترش نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی نقش‌آفرین شدند؛ از مشارکت در تأسیس گروه‌های مسلح شیعه در عراق و لبنان و خدمت به‌عنوان وابستهٔ نظامی در سوریه گرفته تا تصدی برخی از عالی‌ترین مناصب حکومتی، از جمله معاون اول رئیس‌جمهور و حتی سرپرست ریاست‌جمهوری.

‌ نزدیک به نیم قرن، به‌ندرت درباره آنچه بر خانواده‌ام گذشت سخنی گفته‌ام. این داستان بیش از حد شخصی، بیش از حد دردناک و، برای سالیان متمادی، بیش از آن خطرناک بود که اعضای خانواده‌ام بتوانند آن را بازگو کنند. سکوت من همچنین به این معنا بود که بخش‌هایی از این گذشته را، زمانی که فرزندانم در حال رشد بودند، از آنان نیز پنهان نگاه داشتم.

امروز اما، در شرایطی که واشنگتن ــ چه به‌طور مستقیم و چه از طریق واسطه‌ها ــ خود را در حال مذاکره با افرادی چون محسن رضایی و محمدباقر ذوالقدر می‌بیند، تصمیم گرفته‌ام سکوت را بشکنم. برای بیشتر آمریکایی‌ها، این اسامی چیزی بیش از چند نام در گزارش‌های توجیهی نیست. اما برای من، آنان به نسلی از انقلابیون تعلق دارند که نه‌تنها از شانزده‌سالگی مسیر زندگی مرا دگرگون کردند، بلکه شاید من آنان را بهتر از بسیاری دیگر بشناسم.

مرگ آیت‌الله خامنه‌ای، یکی از با سابقه‌ترین زمامداران اقتدارگرای خاورمیانه، همراه با الزامات جنگ با دو دشمن قدرتمند، واقعیت سیاسی تازه‌ای را در ایران رقم زده است: پاسدارانِ سیاست‌مدار‌شده، اکنون بازیگران قاطع و اصلی قدرت اند. هم رهبر عالی‌مقامِ آسیب‌دیده و هم نهاد تضعیف‌شده روحانیت حاکم به‌خوبی می‌دانند که بقای آنان و بقای خود جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری به قدرت سپاه پاسداران گره خورده است. این فرماندهان نظامی، هرچند همچنان به‌ظاهر از مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان رهبر جمهوری اسلامی پیروی خواهند کرد، اما در شکل دادن به دستور کارهای او یا نادیده گرفتن تصمیماتی که با منافع نهادی‌شان در تعارض است باشد، درنگ نخواهند کرد. معماری فریبکارانه قدرت سیاسی در ایرانِ پس از جنگ، چنین ماهیتی دارد.

واشنگتن و تل‌آویو هنوز این واقعیت را به‌درستی درنیافته‌اند که جمهوری اسلامی از جنس «کاغذ و مقوا» نیست و گفتمان ایدئولوژیکِ ستیزه‌جویانهٔ آن نیز به این زودی‌ها فروکش نخواهد کرد. مردانی که امروز لباس نظامی بر تن دارند، در زمستان ۱۴۰۴ تردیدی در کشتن بسیاری از هم‌وطنان خود به خود راه ندادند؛ فاجعه‌ای که جامعهٔ ایران هنوز نتوانسته است آن را به‌طور کامل هضم کند. آنان همچنان برای مخاطبان داخلی نمایش قدرت اجرا خواهند کرد، حتی اگر خود نیز بدانند که قرارداد اجتماعی رژیم هم از نظر اخلاقی ورشکسته است و هم از نظر مالی دوام‌پذیر نیست.

در سال ۱۳۵۷، اعضای سازمان منصورون پدرم را در جاده‌ای در اهواز به گلوله بستند. هرگز تصور نمی‌کردم که نزدیک به نیم قرن بعد، بسیاری از همان مردان یا همرزمانی که از آنان به جا مانده‌اند به مهم‌ترین رقیبان و در عین حال طرف‌های گفت‌وگوی سرزمین دوم من تبدیل شوند؛ مردانی که سایهٔ سنگینشان همچنان بر خاورمیانه و امنیت تجارت جهانی گسترده است.

من نیز مانند دیگران نمی‌دانم این جنگ چگونه پایان خواهد یافت. اما پس از یک عمر مشاهده این افراد، یک نکته را با اطمینان می‌دانم: انتظار فروتنی، تسلیم یا ظرافت‌های دیپلماتیک از آن‌ها یک توهم خطرناک است. ترکیب انفجاری خودبزرگ‌بینی و فریبکاری، ایران را در بحران‌هایی فرساینده، هم در داخل و هم در خارج، گرفتار کرده است. انباشت ناکامی‌های اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی، کشور را هرچه آسیب‌پذیرتر ساخته و هزینه حکمرانی را به‌طور مداوم افزایش داده است.

با این همه، نظام همچنان پابرجاست. معماری سهمگین «دولت پنهان» در ایران، انسجام نسبی نخبگان حاکم و دهه‌ها تجربه نهادی در مدیریت بحران، همچنان به جمهوری اسلامی توان تاب‌آوری قابل توجهی بخشیده است. نتیجه، نوعی تعادل ناپایدار است: نارضایتی داخلی و فشار خارجی پیوسته افزایش می‌یابد، اما ظرفیت حکومت برای دوام آوردن همچنان تا حد زیادی دست‌نخورده باقی مانده است. این همان پارادوکس ایران امروز است؛ نظامی که زیر فشار مداوم قرار دارد، اما هنوز تا فروپاشی فاصله زیادی دارد.

—————
▪️ مهرزاد بروجردی رئیس دانشکده هنر، علوم و آموزش دانشگاه علم و فناوری میسوری است.
▪️ برگردان مقاله انگلیسی منتشر شده در روزنامه نیویورک تایمز (۲ آگوست ۲۰۲۶) با عنوان:

This Is What My Father’s Assassination Taught Me About the War in Iran