نمیتوان از واقعیتها گریخت و تنها بر محور آرمانها چرخید؛ یا رخدادهایی را که ممکن است خارج از اراده ما شکل بگیرند، از دایره احتمالات حذف کرد. تحلیل سیاسی زمانی معتبر است که نه بر آنچه مطلوب ماست، بلکه بر آنچه ممکن است رخ دهد، استوار باشد.
از دید من، در شرایط کنونی، هیچ بدیل حکومتی منسجم و سازمانیافتهای وجود ندارد که بتواند در صورت فروپاشی جمهوری اسلامی، بیدرنگ جایگزین آن شود. حتی خود جمهوری اسلامی نیز دیگر فرصتی برای بازسازی مشروعیت و تداوم بقای خویش، با همان شکل و محتوایی که خمینی پیش از به قدرت رسیدن وعده میداد، ندارد؛ وعدههایی از قبیل استقرار جمهوریای شبیه جمهوری فرانسه و تضمین آزادی فعالیت همه احزاب، از جمله کمونیستها. فاصله میان آن وعدهها و واقعیت امروز، چنان عمیق شده است که بازگشت به آن نقطه، عملاً ناممکن به نظر میرسد.
از همین رو، به نظر میرسد حکومت هم با بحران مشروعیت روبهروست و هم با بحران رهبری. دورانی که رهبر، با اقتداری انحصاری و در دورهای طولانی، بر همه نهادهای سیاسی، نظامی و امنیتی کشور حکم میراند، به پایان رسیده است. حتی اگر ساختار کنونی حفظ شود، در غیاب علی خامنهای بعید است فرد دیگری بتواند همان میزان اقتدار و نفوذ را در همه مراکز قدرت اعمال کند. از این رو، جمهوری اسلامی، دیر یا زود، ناگزیر از نوعی دگرگونی در ساختار قدرت خواهد بود.
اینکه گفته میشود به دلایل امنیتی تنها سه نفر از فرماندهان ارشد سپاه با مجتبی خامنهای ارتباط مستقیم دارند، شاید بتواند بخشی از افکار عمومی را قانع کند، اما بعید است برای تصمیمگیرندگان اصلی نظام، که از واقعیت توازن قدرت آگاهاند، معنای تعیینکنندهای داشته باشد.
شدت گرفتن حملات به نیروهای احزاب کرد در اقلیم کردستان را نیز میتوان، دستکم از یک منظر، در همین چارچوب تحلیل کرد: تلاشی پیشگیرانه برای جلوگیری از آنکه در صورت گسترش عملیات نظامی اسرائیل و آمریکا یا تضعیف کنترل حکومت بر کشور، این نیروها به هستههای مقاومت مسلحانه تبدیل شوند یا با خیزش احتمالی مردمی که زیر فشار فقر، بحران اقتصادی و سرکوب سیاسی قرار دارند، پیوند برقرار کنند. همچنین، نمیتوان احتمال پیوستن خانوادهها و وابستگان قربانیان اعدامها، سرکوبها و کشتارهای چهار دهه گذشته به چنین اعتراضاتی را نادیده گرفت.
با این همه، فقدان یک بدیل حکومتی به معنای تضمین بقای جمهوری اسلامی نیست. ادامه بحرانهای انباشته میتواند نظام را از درون فرسوده و متلاشی کند یا زمینه سقوط آن را بر اثر فشارهای بیرونی فراهم آورد؛ وضعیتی که خطر کشیده شدن جامعه به هرجومرج را نیز در پی خواهد داشت.
به نظر میرسد جمهوری اسلامی وارد مرحلهای از خودویرانگری شده است؛ مرحلهای که در آن، بحرانهای ناشی از ساختار و عملکرد خود نظام، بیش از هر عامل خارجی، بقای آن را تهدید میکنند. از سوی دیگر، ایالات متحده نیز ظاهراً خواهان فروپاشی کامل جمهوری اسلامی نیست، زیرا چنین رخدادی میتواند پیامدهای گسترده و پیشبینیناپذیری برای منطقه و حتی نظام بینالملل داشته باشد. در عین حال، واشنگتن نیز نمیخواهد بدون دستیابی به دستاوردی ملموس، این رویارویی را پایان دهد.
برخی تحلیلگران آمریکایی بر این باورند که برای وادار کردن جمهوری اسلامی به عقبنشینی اساسی، گزینهای مؤثرتر از مداخله مستقیم نظامی در خاک ایران باقی نمانده است. با این همه، همان تحلیلگران هشدار میدهند که چنین اقدامی میتواند پیامدهایی فاجعهبار برای همه طرفها، از جمله خود آمریکا، در پی داشته باشد.
در داخل ایران نیز، چشمانداز کاهش تنش و حرکت به سوی دیپلماسی، بیش از هر چیز به سرنوشت جریانهایی وابسته است که تداوم تقابل و بحران را شرط بقای سیاسی خود میدانند و همچنان از توانایی برهم زدن هرگونه تفاهم برخوردارند. پرسش اساسی این است که آیا در ساختار کنونی قدرت، اراده و ظرفیتی برای مهار یا کنار زدن این نیروها وجود دارد تا راه برای تفاهم، دیپلماسی و جلوگیری از تشدید بحران گشوده شود؟
در نهایت، هیچکس نمیتواند با اطمینان بگوید آستانه تحمل جامعه تا چه اندازه است. اگر روند کنونی به فلج شدن هرچه بیشتر زندگی اقتصادی و اجتماعی بینجامد، احتمال تبدیل نارضایتیهای انباشته به شورشهای گسترده را نمیتوان نادیده گرفت. شاید مهمترین پرسش امروز ایران، نه این باشد که «بدیل حکومت چیست»، بلکه این باشد که آستانه تحمل جامعه کجاست و اگر این آستانه شکسته شود، چه نیرویی قادر خواهد بود از فروغلتیدن کشور به هرجومرج جلوگیری کند.
در چنین شرایطی، یک پرسش تاریخی نیز مطرح میشود: اگر جمهوری اسلامی در نتیجه بحرانهای درونی و فشارهای بیرونی دچار فروپاشی شود، بیآنکه یک بدیل سیاسی منسجم و مورد توافق وجود داشته باشد، آیا زمینه برای ظهور یک «ناپلئون ایرانی» فراهم نخواهد شد؟ تاریخ نشان میدهد که در بسیاری از کشورها، خلأ قدرت، هرجومرج و ناتوانی نیروهای سیاسی در دستیابی به توافق، سرانجام راه را برای ظهور یک فرمانده نظامی یا یک رهبر اقتدارگرا هموار کرده است؛ شخصیتی که با وعده برقراری نظم و امنیت، قدرت را در دست میگیرد و چهبسا چرخه دیگری از استبداد را آغاز میکند.
هدف از طرح این پرسش، پیشبینی آینده نیست، بلکه هشدار نسبت به یکی از سناریوهای محتمل است. اگر نیروهای سیاسی و مدنی نتوانند پیش از رسیدن کشور به چنین نقطهای، بر سر اصول و سازوکارهای یک گذار دموکراتیک به توافق برسند، خطر آن وجود دارد که جامعه، خسته از آشوب و ناامنی، خود به استقبال یک «منجی مقتدر» برود.
از این منظر، شاید مهمترین پرسش امروز ایران نه این باشد که «بدیل حکومت چیست»، بلکه این باشد که آیا نیروهای سیاسی و جامعه مدنی خواهند توانست پیش از شکسته شدن آستانه تحمل جامعه، راهی برای مدیریت گذار و جلوگیری از خلأ قدرت بیابند؛ یا آنکه تاریخ، بار دیگر با چهرهای متفاوت، اما با منطقی آشنا، خود را تکرار خواهد کرد.
☑️ آقای دکتر علمداری عزیز. مقاله شما روشن و تفکر برانگیز است و مطرحکردن آلترناتیوهای ممکن برای جامعه ایران موضوع روز ماست. آنچه در بحث شما وارد نشده است، نقش چین و روسیه است. شما بهتر از من میدانید که حمایت نرم افزاری و سخت افزاری این دو کشور (نه فقط در امور نظامی، بلکه در تبلیغات و شکل دادن به افکار عمومی که البته ما خود نیز در این کارزار اطلاعاتی “غوطهور” هستیم) تاثیر جدی بر سرنوشت آینده ما دارد. ما ایرانیان، با داشتن تعداد زیادی متخصص در علوم مختلف در سراسر دنیا، باید بتوانیم از یک فرصت خوب در شرایط بینالمللی برای بیرون کشیدن کشور خود ازدور تسلسل خشونت استفاده کنیم. چه بسا هماکنون، آخرین فرصت بینالمللی مناسب برای ما باشد.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
☑️ آقای علمداری گرامی، با توجه به این مقاله و نظرات مطرح شده شما و آقای پورمندی در کانال یک, چرا این جریان فکری پیشنهاد و تشویق نمیکند که طرفداران توافق در خارج و داخل گرد همایی تشکیل دهند و برای منزوی کردن جنگ طلبان فعال شوند و به قول آقای پورمندی “برای حفظ ایران، باید بتوان دردناک ترین خاطرات را هم، در خدمت خلق اراده معطوف به نجات، قابل تحمل کرد” در واقع دست ها را در سیاست ورزی کثیف کرد. این یکی دو ماه اخیر اینگونه نظرات زیاد به چشم میخورد و مقالاتی در باره منافع ملی در چارچوب تعامل مسئولانه رژیم با نظام بینالملل و ..... دیده میشود. در واقع بخشی از مخالفین دوباره به دوران انتخاب میان بد و بدتر رجعت کردند ولی از ترس برچسب خوردن اقدام عملی در حمایت از جناح طرفدار مذاکره نمیکنند. اگر سیاست دفاع از جناح طرفدار مذاکره درست است اقدام عملی و تاکتیک آن هم باید روشن باشد و از عافیت جویی هم پرهیز شود. در واقع چون مخالفین قادر به ایجاد یک اوپوزیسیون کارآمد و مسئولیت پذیر نیستند، سر هر پیچ بالجبار در پی فرجی خجولانه به بالا نگاه میکنند. با این دیدگاه چرا موافقین مذاکره به خیابان نیایند وقتی مخالفینش خیابان را مدام اشغال میکنند؟
با احترام سالاری
☑️ مقاله دکتر کاظم علمداری هشداری مهم را مطرح میکند. ایشان بهدرستی یادآور میشود که نبودِ یک بدیل سیاسی منسجم، نه بقای جمهوری اسلامی را تضمین میکند و نه در صورت فروپاشی آن، گذار به دموکراسی را تضمین خواهد کرد. نگرانی ایشان درباره خلأ قدرت و احتمال ظهور نوعی اقتدارگرایی جدید، نگرانیای است که باید آن را جدی گرفت. تاریخ بارها نشان داده است که فروپاشی یک نظام سیاسی، لزوماً به آزادی و دموکراسی منتهی نمیشود.
با این حال، به نظر میرسد چارچوب تحلیلی این مقاله همچنان بیش از آنکه بر واقعیتهای جدید پس از جنگ استوار باشد، بر فرضیات پیش از جنگ تکیه دارد. تحلیل، ایران را عمدتاً از دریچه بحرانهای انباشته داخلی مینگرد و کمتر به پیامدهای عمیق روانشناختی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی جنگ توجه میکند.
نخستین محدودیت مقاله آن است که همچنان مسئله اصلی را «بقای یا فروپاشی جمهوری اسلامی» میداند. در حالی که ممکن است جنگ، پرسش اصلی را تغییر داده باشد. بخش بزرگی از جامعه ایران میتواند همچنان از جمهوری اسلامی ناراضی باشد، اما همزمان احساس کند که ایران، بهعنوان یک ملت، توانسته است در برابر فشار قدرتهای بزرگ مقاومت کند. این دو احساس هیچ تناقضی با یکدیگر ندارند. بسیاری از ایرانیان میان «ایران» و «جمهوری اسلامی» تمایز قائل میشوند. ممکن است به حکومت اعتماد نداشته باشند، اما به کشور خود افتخار کنند. این تغییر روانی، محیط سیاسی ایران را بهطور اساسی دگرگون میکند.
از همین رو، مقاله اهمیت روانشناسی ملی را دستکم میگیرد. جنگها تنها توازن نظامی را تغییر نمیدهند؛ آنها هویت جمعی ملتها را نیز دگرگون میکنند. پیش از جنگ، نارضایتی اقتصادی و سیاسی اغلب با احساس ضعف، تحقیر و ناتوانی ملی همراه بود. اما اگر بخش بزرگی از جامعه اکنون باور داشته باشد که ایران توانسته است در برابر فشارهای بیسابقه مقاومت کند، همان جامعه ممکن است با اعتمادبهنفس بیشتری خواهان اصلاحات، توسعه و مشارکت سیاسی شود. این تحول روانی شایسته آن است که در مرکز هر تحلیل پس از جنگ قرار گیرد.
مقاله همچنین فرض میکند که مهمترین مشکل، نبودِ یک آلترناتیو سازمانیافته است. این نگرانی درست است، اما کافی نیست. پرسش مهمتر این است که آیا نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، برنامهای متناسب با جامعه جدید ایران دارند یا نه. جامعهای که احساس میکند کشورش از یک رویارویی بزرگ عبور کرده است، دیگر تنها با شعار «تغییر حکومت» قانع نخواهد شد. مردم بهدنبال پاسخهایی عملی خواهند بود: چگونه اشتغال ایجاد خواهد شد؟ چگونه تورم مهار خواهد شد؟ چگونه سرمایهگذاری جذب خواهد شد؟ چگونه آموزش، بهداشت، آب، انرژی و مدیریت محلی بهبود خواهد یافت؟ رقابت اصلی آینده ممکن است نه میان حکومت و مخالفان، بلکه میان برنامههای مختلف برای بازسازی ایران باشد.
دکتر علمداری بهدرستی نسبت به خطر خلأ قدرت هشدار میدهد، اما کمتر به این موضوع میپردازد که چه نهادهایی میتوانند اساساً مانع شکلگیری چنین خلأیی شوند. گذارهای موفق دموکراتیک تنها با توافق نخبگان سیاسی به دست نمیآیند. آنها بر پایه نهادهای محلی، انجمنهای حرفهای، شوراهای شهری، شبکههای اقتصادی، تشکلهای مدنی و اعتماد اجتماعی استوار میشوند. بدون چنین بنیانهایی، هر انتقال قدرتی، حتی اگر با بهترین نیت انجام شود، شکننده خواهد بود.
یکی دیگر از کاستیهای مقاله، کمتوجهی به مسئله تغییر نسل است. جمهوری اسلامی توانسته است ساختارهای حکومتی خود را حفظ کند، اما در انتقال جهانبینی انقلابی خود به نسلهای بعد چندان موفق نبوده است. نسل جدید تجربه انقلاب و جنگ ایران و عراق را ندارد. جهان ذهنی او با اقتصاد، فناوری، ارتباطات جهانی، آموزش و خواستههای متفاوت شکل گرفته است. بنابراین، اگرچه نهادهای حکومتی همچنان پابرجا هستند، اما مشروعیت ایدئولوژیک آنها بهمراتب ضعیفتر از گذشته شده است.
مقاله همچنین به اندازه کافی به تغییر موازنه منطقهای توجه نمیکند. جنگ اخیر نشان داد که حتی قدرتهای بزرگ نیز در اعمال اراده خود بر ایران با محدودیتهای جدی روبهرو هستند. همزمان، کشورهای عربی خلیج فارس بیش از گذشته نسبت به آسیبپذیری خود آگاه شدهاند و اسرائیل نیز، هرچند توان نظامی خود را حفظ کرده است، با کاهش مشروعیت اخلاقی و سیاسی در افکار عمومی جهان مواجه شده است. صرفنظر از اینکه این وضعیت را پیروزی ایران بنامیم یا ناکامی رقبای آن، واقعیت این است که روانشناسی سیاسی منطقه تغییر کرده است. پرسش امروز دیگر فقط این نیست که ایران چگونه بقا یابد، بلکه این است که چگونه از موقعیت جدید خود برای ساختن آیندهای بهتر بهره ببرد.
اما شاید مهمترین محدودیت مقاله این باشد که خطرها را بهخوبی ترسیم میکند، اما افق آینده را چندان روشن نمیسازد. مقاله میپرسد اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد چه خواهد شد، اما کمتر میپرسد اگر ایران وارد مرحلهای تازه شود، چه نوع جامعه و چه نوع حکمرانی باید ساخته شود. از خطر ظهور یک اقتدارگرای جدید سخن میگوید، اما توضیح نمیدهد که چگونه میتوان نهادهایی ایجاد کرد که اساساً امکان ظهور چنین وضعیتی را کاهش دهند.
به باور من، مهمترین وظیفه امروز ایران، صرفاً آماده شدن برای فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی نیست، بلکه آغاز ساختن بنیانهای اقتصادی، اجتماعی و نهادی یک تمدن سیاسی جدید است. این مسیر از پایین به بالا شکل میگیرد؛ از توسعه اقتصادی محلی، حمایت از بنگاههای کوچک و متوسط، تقویت مدیریت شهری، انجمنهای حرفهای، آموزش شهروندی، شفافیت در حکمرانی محلی و مشارکت واقعی مردم. چنین نهادهایی تنها اقتصاد را تقویت نمیکنند، بلکه فرهنگ همکاری، مسئولیتپذیری و اعتماد را نیز میسازند؛ عناصری که هر دموکراسی پایداری به آنها نیاز دارد.
شاید مهمترین فرصتی که جنگ ایجاد کرده، این باشد که بسیاری از ایرانیان امروز، در عین نارضایتی از نظام سیاسی، احساس اعتماد بیشتری به تواناییهای ملی خود پیدا کردهاند. این ترکیب، فرصتی تاریخی است. دیگر لازم نیست احساس غرور ملی در انحصار حکومت باشد. مخالفان جمهوری اسلامی نیز میتوانند از ایران قدرتمند، توسعهیافته، آزاد و مسئول در منطقه سخن بگویند. آنها باید خود را نه صرفاً مخالف حکومت، بلکه مدافع آیندهای بهتر برای ایران و منطقه معرفی کنند.
دکتر علمداری بسیاری از خطرهای پیشروی ایران را بهدرستی شناسایی کرده است. اما مرحله بعد، شناسایی فرصتهاست. تاریخ را تنها بحرانها نمیسازند؛ ملتهایی آن را میسازند که بتوانند لحظات تحول را تشخیص دهند و خود را برای بهرهبرداری از آنها آماده کنند. شاید ایران امروز دقیقاً در آستانه چنین لحظهای قرار گرفته باشد.
با احترام کمال آذری
☑️ آقای آذری گرامی، در نوشتهتان تغییر روانی مورد نظر شما به اگرها و شایدهایی وابسته است که مورد شک و شبهه است. مقاومت و افتخار در رابطه با قدرتهای بزرگ! جنگ و بحران بعد از انقلاب نتیجه عملکرد نظام حاکم بوده و هست. آن “تحول روانی” به زعم شما که شایسته قرار گرفتن در مرکز هر تحلیلی پس از جنگ است، جهتش مشخص نیست. در جنگی که بخش زیادی از جامعه از قتل رهبران نظام موجود خوشحال می شوند و بخشی هم از زدن مراکز نظامی و سرکوب، و مقاومت از طریق نیروی نظامی وفادار به حاکمیت موجود شکل گرفته و وضعیت معیشت مردم چند برابر بحرانی تر از قبل شده و اعدامها و سر به نیست کردنها افزایش پیدا کرده، صحبت از مقاومت مردم در برابر قدرتهای بزرگ عجیب به نظر میآید. برای حداقل بخشی از قدرت حاکمه علاوه بر سود و منافع اقتصادی حاصله از تحریمها، تداوم جنگ برای کنترل بحران و سرکوب مردم لازم و ضروریست. چون با پایان جنگ وقت حساب رسی با مردمی به فلاکت کشیده شده و عزیز از دست داده از دی ماه طرف است. در تحلیل شما فرض حاکم است و وضعیت واقعی جامعه مجهول. متاسفانه با چاشنی آرمانگرایی هر آشی خوشمزه نمیشود.
با احترام سالاری
☑️ آقای سالاری کرامی،
از نقد دقیق و اندیشمندانهتان سپاسگزارم. فکر میکنم پاسخ شما به روشن شدن یک تفاوت مهم میان ما کمک میکند؛ نه صرفاً دربارهی واقعیتها، بلکه دربارهی اینکه تحلیل سیاسی اساساً قرار است چه کاری انجام دهد.
برای من، ارزش تحلیل صرفاً در توصیف واقعیت موجود یا در تعیین مسئولیت شکلگیری وضعیت کنونی خلاصه نمیشود. ارزش مهمتر آن در شناسایی نیروهایی است که هماکنون در حال تغییر جامعهاند، بررسی امکانهایی که این نیروها ایجاد میکنند، و پرسش از اینکه چه کنشهایی میتوانند این امکانها را به سمت یک نتیجه مطلوب اجتماعی هدایت کنند.
هدف من روشن است. من به امکان یک دگرگونی تمدنی در آینده سیاسی ایران فکر میکنم: نه صرفاً تغییر حاکمان، بلکه شکلگیری تدریجی یک نظم سیاسی و اجتماعی که بتواند کرامت انسانی، توسعه اقتصادی، مسئولیتپذیری نهادی و مشارکت مدنی را پایدار کند. بنابراین پرسش اصلی فقط این نیست که «چه اتفاقی افتاده است؟» بلکه این نیز هست: با توجه به آنچه رخ داده، کسانی که به آیندهای بهتر میاندیشند باید چگونه رفتار کنند؟
از این منظر، نادیده گرفتن پیامدهای عظیم این جنگ برای آینده سیاست ایران را واقعبینانه نمیدانم.
میتوان سیاستهای جمهوری اسلامی را بهشدت محکوم کرد. میتوان به سرکوب، اعدامها، ویرانی اقتصادی، خشم عمومی، یا حتی رضایت بخشی از جامعه از کشته شدن چهرههای مرتبط با سرکوب اشاره کرد. همهی اینها واقعیتهای اجتماعیاند و باید جدی گرفته شوند. اما هیچیک از اینها واقعیت مهم دیگری را تغییر نمیدهد: یک جنگ بزرگ بهطور اجتنابناپذیر روانشناسی سیاسی، محاسبات راهبردی، روابط نهادی و موقعیت منطقهای جامعهای را که آن را تجربه میکند دگرگون میسازد.
هیچ تحلیل جدی نمیتواند بهطور معقول فرض کند که ایران پس از چنین درگیریای صرفاً به شرایط سیاسی پیش از آن بازخواهد گشت.
محیط سیاسی داخلی تغییر خواهد کرد. رابطهی جامعه و دولت تغییر خواهد کرد. محاسبات نخبگان سیاسی تغییر خواهد کرد. انتظارات مردم تغییر خواهد کرد. موقعیت ایران در منطقه تغییر خواهد کرد. و محاسبات بازیگران منطقهای مانند اسرائیل، ایالات متحده، کشورهای خلیج فارس، ترکیه و دیگران نیز تغییر خواهد کرد.
جهت دقیق این تغییرات نامشخص است. اما همین عدم قطعیت است که اهمیت کنش سیاسی و چارچوببندی سیاسی را نشان میدهد.
بنابراین استدلال من این نیست که جامعه ایران ناگهان حول حکومت متحد شده است، یا اینکه رنج و بیگانگی مردم در تجربه جنگ از میان رفته است. برعکس، ایران همچنان جامعهای عمیقاً ناراضی، تحت فشار اقتصادی، دچار بیگانگی سیاسی، پراکندگی اجتماعی و بیاعتمادی نسبت به نهادهای حاکم است.
اما نارضایتی و تجربه ملی دو واقعیت متضاد و ناسازگار نیستند.
یک شهروند میتواند با جمهوری اسلامی مخالف باشد و همزمان احساس کند که ایران بهسادگی تحت سلطه یک قدرت خارجی قرار نگرفته است. فردی ممکن است از نابودی یک نهاد سرکوبگر استقبال کند، اما در عین حال با تحقیر یا فروپاشی ایران مخالف باشد. یک جامعه میتواند حاکمان خود را نپذیرد، اما در مواجهه با جنگ، فشار خارجی و مسئله بقا دچار تحول روانی شود.
روانشناسی سیاسی بهندرت کاملاً منسجم و یکدست است.
و دقیقاً همین پیچیدگی است که باید فهمیده شود، نه اینکه به دوگانه سادهی «حمایت یا مخالفت با حکومت» تقلیل یابد.
در اینجا به مسئلهای میرسم که آن را محور اصلی میدانم: رفتار اپوزیسیون.
آینده تغییر خواهد کرد، چه اپوزیسیون این تحولات را درک کند و چه نکند. بازسازی اقتصادی به شکلی رخ خواهد داد، زیرا ایران نمیتواند برای همیشه در وضعیت کنونی باقی بماند. روابط منطقهای بازآرایی خواهد شد. انتظارات سیاسی جدید شکل خواهد گرفت. سرمایه به دنبال فرصت خواهد رفت. نسلهای جوانتر هم ناکامیهای جمهوری اسلامی و هم ناکامیهای مخالفان آن را دوباره ارزیابی خواهند کرد.
پرسش واقعی این است که چه کسی این تغییرات را تفسیر خواهد کرد، حول آنها سازمان خواهد یافت و به آنها جهت نهادی خواهد داد.
اگر نیروهای دموکراتیک و اصلاحطلب در داخل و خارج ایران صرفاً به دلیل ناسازگاری این تحولات با روایتهای پیشین خود، آنها را انکار کنند، خطر آن وجود دارد که بهتدریج نسبت به جامعهای که میخواهند بر آن اثر بگذارند بیاهمیت شوند.
واقعیت سیاسی منتظر راحتی ایدئولوژیک ما نمیماند.
اگر یک محیط روانی جدید در حال شکلگیری است، باید آن را فهمید. اگر بازسازی اقتصادی ممکن میشود، باید پرسید چه نوع بازسازیای. اگر تنشهای منطقهای کاهش یابد، باید پرسید منابع حاصل چگونه میتوانند به تقویت جامعه منجر شوند نه صرفاً تقویت دولت. اگر اعتماد به نفس جدیدی در ایران شکل بگیرد، باید پرسید آیا میتوان آن را به مشارکت مدنی، فعالیت اقتصادی مولد، نهادهای محلی، آموزش و مسئولیت اجتماعی هدایت کرد یا نه.
در اینجا موضع هنجاری من وارد تحلیل میشود و تلاشی برای پنهان کردن آن ندارم.
من میخواهم نوسازی اقتصادی اجتنابناپذیر ایران همزمان به فرآیندی از توسعه نهادی از پایین تبدیل شود.
رشد اقتصادی بهتنهایی کافی نیست. یک جامعه ثروتمندِ اقتدارگرا همچنان اقتدارگرا باقی میماند. توسعهای که صرفاً قدرت متمرکز را تقویت کند، میتواند همان شکستهای سیاسی را در شرایطی مرفهتر بازتولید کند.
بنابراین فرصت واقعی در پیوند دادن بازسازی اقتصادی با شکلگیری نهادهای اجتماعی است: انجمنهای محلی، سازمانهای حرفهای مستقل، نهادهای اجتماعی، تعاونیها، شبکههای مدنی، سازمانهای آموزشی، ظرفیتهای شهری، اکوسیستمهای کارآفرینی و دیگر اشکال سازمانیابی افقی که از طریق آنها شهروندان هم به عاملیت اقتصادی و هم به توانمندی مدنی دست مییابند.
منظورم از «دگرگونی تمدنی» همین است.
این امر را نمیتوان صرفاً پس از یک گسست سیاسی اعلام کرد. باید بهتدریج در درون خود جامعه ساخته شود.
به همین دلیل، من وضعیت کنونی را نه فرصتی برای جشن گرفتن پیروزی، نه دلیلی برای دفاع از حکومت، و نه لحظهای برای کماهمیت جلوه دادن سرکوب میدانم. همچنین آن را صرفاً فصل دیگری از تاریخ ناکامیهای جمهوری اسلامی نمیبینم.
من آن را یک گشایش تاریخی ممکن میبینم.
اینکه این گشایش به اقتدارگرایی بیشتر، تداوم درگیری، بازسازی ملی، فروپاشی اجتماعی یا توسعه نهادی تدریجی منجر شود، تا حدی به نیروهایی خارج از کنترل ما بستگی دارد. اما همچنین به این بستگی دارد که آیا کسانی که به ایران متفاوتی میاندیشند، از جدیت فکری لازم برای درک واقعیتهای در حال تغییر و تخیل نهادی برای عمل بر اساس آن برخوردارند یا نه.
شما درست میگویید که فرضیات هرگز نباید جای واقعیتهای اجتماعی را بگیرند. اما تحلیل سیاسی نیز نمیتواند در واقعیتهای اجتماعی متوقف شود. باید بپرسد این واقعیتها به چه چیزی در حال تبدیل شدن هستند.
این همان تمایزی است که من در تلاش برای بیان آن هستم.
وظیفه ما ساختن یک آینده خوشبینانه و نامیدن آن بهعنوان واقعیت نیست. بلکه درک این است که یک تحول بزرگ در محیط داخلی و منطقهای ایران هماکنون در حال وقوع است و اینکه چگونه کسانی که به ایران انسانیتر، مرفهتر و دارای نهادهای بالغتر میاندیشند میتوانند در شکل دادن به جهت آن نقش ایفا کنند.
اگر ما از درگیر شدن با این تحول خودداری کنیم، صرفاً به این دلیل که برخی نیروهای تولیدکننده آن را نمیپسندیم، دیگران آن را برای ما چارچوببندی خواهند کرد.
و ممکن است آن را به سوی آیندهای هدایت کنند که بسیار متفاوت از آیندهای است که ما در پی ساختن آن هستیم.
با احترام، کمال آذری
☑️ آقای آذری گرامی، با سپاس از پاسخ پر بار و مفصل تان. شما به درستی مطرح میکنید: “یک جنگ بزرگ بهطور اجتنابناپذیر روانشناسی سیاسی، محاسبات راهبردی، روابط نهادی و موقعیت منطقهای جامعهای را که آن را تجربه میکند دگرگون میسازد” ولی سوال اینجاست که این دگرگونی به کدام سمت است و آیا پیروزی حاکمیت و رفع موقت بحران این امکان را از جامعه سلب نخواهد کرد و مانعی بر سر راه ” انجمنهای محلی، سازمانهای حرفهای مستقل، نهادهای اجتماعی، تعاونیها، شبکههای مدنی، سازمانهای آموزشی، ظرفیتهای شهری، اکوسیستمهای کارآفرینی و دیگر اشکال سازمانیابی افقی که از طریق آنها شهروندان هم به عاملیت اقتصادی و هم به توانمندی مدنی دست مییابند.” نخواهد بود؟ امیدوارم که تغییر و تحولات پس از جنگ در جامعه ما مثبت باشد و نیروهای دموکراتیک و اصلاحطلب “روایتهای پیشین خود را” مورد نقد و بازبینی قرار دهند و جامعه مدنی تقویت شود تا “دیگران آن را برای ما چارچوببندی” نکنند.
با احترام سالاری
☑️ جناب آقای سالاری گرامی،
از پاسخ اندیشمندانه و سازنده شما بسیار سپاسگزارم. به گمان من، شما دقیقاً پرسش محوری را مطرح کردهاید: مسئله دیگر این نیست که آیا جنگ چشمانداز سیاسی و اجتماعی ایران را دگرگون خواهد کرد، بلکه پرسش اصلی این است که این دگرگونی در چه جهتی حرکت خواهد کرد و چه نیروهایی توانایی شکل دادن به آن را خواهند داشت.
من نیز کاملاً در نگرانی شما سهیم هستم که تقویت حاکمیت میتواند به جای گسترش فضای جامعه مدنی، آن را محدودتر کند. دقیقاً به همین دلیل است که به باور من، چگونگی توسعه اقتصادی و نهادسازی در دوران پس از جنگ اهمیتی اساسی خواهد داشت. چالش ما صرفاً پیشبینی تغییرات نیست، بلکه کمک به ایجاد ظرفیتهای اجتماعیای است که شهروندان از طریق آن بتوانند در شکل دادن به آینده خود مشارکت کنند.
از این گفتوگوی ارزشمند و از نقش شما در روشنتر و دقیقتر شدن این پرسش مهم صمیمانه سپاسگزارم.
با احترام، کمال آذری
☑️ دوستان عزیز، آقایان قنبری، سالاری و دکتر آذری،
مطالب شما را با دقت خواندم و به نکات مهم و درستی که اشاره کردهاید و در مقاله من ناگفته مانده بود، توجه کردم. واقعیت این است که برای کوتاه نگه داشتن مقاله، فقط به نکاتی پرداختم که به نظرم مهمتر و جهتدهندهتر بودند و طبیعتاً نتوانستم وارد همه جزئیات شوم.
با توجه به بحرانها و بنبستهای چندوجهی، بهویژه ادامه یافتن یا نیافتن جنگ و چگونگی پایان آن، هنوز بسیاری از آنچه ممکن است رخ دهد روشن نیست. با این حال، به نظرم نباید از واقعیتها و احتمالاتی که ممکن است در ادامه شکل بگیرند غافل شد. به نظر من، بحران رهبری، تقابل دو جناحِ خواهان ادامه جنگ و خواهان تفاهم و توافق با آمریکا، و همچنین فرسودگی ساختار نظام را نباید دستکم گرفت. این ساختار دیگر مانند گذشته کار نمیکند. مدافعان ادامه جنگ، اگرچه در اقلیتاند، اما چون تمام هستی سیاسی خود را بر ضدیت با آمریکا و اسرائیل و استفاده از خشونت برای حفظ حکومت و ساختار موجود بنا کردهاند، ممکن است حتی به رویارویی با جریانهایی کشیده شوند که راهی جز تفاهم و مصالحه با غرب نمیبینند؛ یا برای حفظ موقعیت خود به ایجاد فضای رعب و وحشت بیشتری روی آورند.
توافقی با عنوان «اتحاد مکی» میان عربستان، پاکستان و ترکیه را هم باید جدی گرفت. در آن سوی ماجرا نیز، همانطور که آقای قنبری اشاره کردهاند، سه قدرت روسیه، چین و کره شمالی، آشکار و پنهان، در این جنگ با جمهوری اسلامی همراهاند.
در کنار همه اینها، اگر صدور نفت متوقف یا بهشدت محدود شود، ممکن است دولت برای ادامه فعالیتهای خود ناچار به چاپ بیرویه اسکناس شود؛ اقدامی که میتواند تورم افسارگسیختهای را به دنبال داشته باشد.
اینها مجموعهای از واقعیتها و احتمالاتی هستند که به نظرم باید در تحلیل شرایط کنونی، در کنار نبودِ یک بدیل حکومتی یا حتی تشکلهای گسترده مدنی، مورد توجه قرار گیرند.
من، علاوه بر این مقاله، در روزهای گذشته چهار مصاحبه تلویزیونی و رادیویی هم در همین ارتباط داشتهام که در آنها به نکات دیگری پرداختهام که در مقاله نیامده است.
از نقدها و نکاتی که مطرح کردید ممنونم. به نظرم همین گفتوگوها و نقدهای متفاوت است که میتواند به روشنتر شدن ابعاد این وضعیت پیچیده کمک کند.
با احترام و سپاس، کاظم علمداری