بخش اول
توسعهٔ پساجنگ، از ویرانیِ هیروشیما تا بازسازیِ آلمان
به جای مقدمه سخنانی از دکتر محمد فاضلی در یکی از گفتگوهایش:
ادعا میشه آمریکا به کشورهایی حمله کرده و اون کشورها بعدش توسعه پیدا کردند. مشخصاً منظور دو کشور آلمان و ژاپنه. اما این دو کشور از اساس با ایران متفاوتن. من چند تا تفاوتشون رو میگم.
یک: آمریکا به ژاپن و آلمان حمله نکرده تا آزادشون کنه و اونا بعدش توسعه پیدا کنن. ژاپن و آلمان به عنوان دو متحد جنگ جهانی دوم شروع کننده جنگ جهانی دوم بودن، جنگی که با حمله آلمان شروع میشه به لهستان و بقیه کشورها و ژاپن هم برای مطامع استعماری خودش. شما به ژاپن امروز نگاه نکنید که یک کشور خیلی گوگولی مگولی خودش رو نمایش میده. این ژاپن یک ژاپن استعمارگر بسیار خشن با تاریخی از جنایات وحشتناکه. آمریکاییها رفتن و آلمان رو و ژاپن رو تسلیم کردند و این فرایند تسلیم کردن با یک ویرانی محض روبرو شد. همه فکر میکنن بالاترین سطح خشونتی که آمریکاییها در ژاپن اعمال کردند حمله به هیروشیما و ناکازاکی با بمب اتمیه. اما یه طرف دیگه هم داره وقتی که آمریکاییها تصمیم میگیرند که به توکیو حمله کنند و ژاپن را تسلیم کنند در توکیو اغلب خانهها از چوب ساخته شده بود اون خونههای سنتی ژاپنی، و آمریکاییها تصمیم میگیرند با بمبهای آتش زا به توکیو حمله کنند. یک محوطه ۴۰ کیلومتری مربعی از توکیو را آتش میزنند با این پمپها. این جمله ژنرال آمریکایی مسئول حمله به توکیو مهمه. میگه ژاپنیها سوختند کباب شدند یا آب پز شدند این متن گزارش ژنرالیه که به ارتش آمریکا گزارش میده که در توکیو چه اتفاقی افتاد. آلمان هم به همین ترتیب. آلمان در بمبارانهای تسلیم آلمان یه همچین وضعیتی رو تجربه کرد.
چند تفاوت اساسی وجود داره با ایران فعلی. آلمان و ژاپن دو ابرقدرت بودند با بنیانهای صنعتی بسیار قوی. بنابراین بعد از جنگ اینجوری نبود که اینها مثلاً با کمک آمریکاییها صنعتی بشن. قریب کمتر از ۱۰ سال بعد از شکست آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم ما شاهد یه سطح عظیمی از نکبت فلاکت و فقر در هر دو کشوریم اما نکته مهمترش اینه. آیا واقعا آمریکاییها مایل بودند آلمان و بازسازی کنند؟
ببینید بحث مفصلی در جنگ جهانی دوم به بعد درگرفت که آیا باید ژاپن را بازسازی کنیم یا ژاپن به عنوان یک کشور غیر صنعتی کشاورزی باقی بماند، چون این اگه قدرت بگیره دوباره پدر همه رو در میاره و عین همین رو در مورد آلمان میگفتند تا پیچ کارخونههای آلمانو باز کردن بردن. ایده این بود که اساساً آلمان چون دو تا جنگ جهانی اول و دوم راه انداخته این باید یک کشور غیر صنعتی باشد این یه دروغ بزرگه که گفته شده که آمریکاییها آلمان را بازسازی کردند. چنین قصدی نداشتن. اتفاق دیگری افتاد اون اتفاق دیگر این بود که شوروی به عنوان رقیب جنگ سردی آمریکا اروپای شرقی رو گرفته بود اومده بود هم مرز غرب شده بود داشت یه بدیلی میشد برای غرب. آلمان خط مقدم مواجهه با شوروی بود. مسئله اینه که اگه این آلمانه کشاورزی بمونه میتونه خط مقدم خوبی برای غرب در برابر شوروی باشه؟ البته که نمیتونه. پس باید اینو کمکش کرد. (پایان سخنان دکتر محمد فاضلی)

«معجزهٔ پساجنگ»
این روزها، در میانِ بحثهایِ داغ دربارهٔ احتمالِ دوباره درگیریِ نظامیِ آمریکا با ایران، برخی نگاهها به سویِ «معجزهٔ پساجنگ» در آلمان و ژاپن دوخته شده است. این روایت که میگوید «آمریکا به ژاپن و آلمان حمله کرد و آنها بعداً توسعه یافتند» بهطرزِ عجیبی سادهانگارانه و بیتوجه به واقعیتهایِ تاریخیِ آن دوران است. در این نوشتار، با نگاهی دقیقتر و مستند به تاریخِ جنگِ جهانیِ دوم، نشان داده خواهد شد که چرا این مقایسه، نه تنها نادرست، بلکه گمراهکننده است و بههیچوجه نمیتواند الگویی برای آیندهٔ ایران باشد.
نخست: تفاوتِ هدف در حمله و نتیجهٔ آن
درست است که آمریکا در جنگِ جهانیِ دوم با آلمان و ژاپن وارد نبرد شد و آنها را به شکست کشاند. اما نقطهٔ شروعِ این جنگها را نباید با یک «عملیاتِ نظامیِ تنبیهی» اشتباه گرفت. آلمانِ نازی و ژاپنِ امپریالیست، متجاوزانِ اصلیِ جنگ بودند که با حمله به همسایگانِ خود، آتشِ جنگیِ جهانی را شعلهور کردند. آمریکا در پاسخ به حملهٔ ژاپن به پرلهاربر و اعلانِ جنگِ آلمان علیه ایالاتِ متحده، وارد این معرکه شد. هدفِ آمریکا، صرفاً «تسلیمکردن» نبود؛ بلکه نابودیِ کاملِ ماشینِ جنگیِ دو کشور و برچیدنِ نظامی بود که دنیا را به ورطهٔ نابودی کشانده بود. جنگ در اقیانوس آرام، جنگیِ تمامعیار و بیامان بود که تا رسیدن به «تسلیمِ بیقیدوشرط» ادامه یافت.
دوم: وسعتِ ویرانی؛ فراتر از بمبهایِ اتمی
مقایسهٔ بمبارانِ اتمیِ هیروشیما و ناکازاکی با هر عملیاتِ نظامیِ دیگری، کتمانِ وحشیترین بخشِ جنگِ آمریکا علیه ژاپن است. بمبارانِ آتشزایِ توکیو در شبِ ۹-۱۰ مارس ۱۹۴۵، که توسطِ ژنرالِ کورتیس لمی (Curtis LeMay) فرمانده نیروی هوای ارتش آمریکا طراحی و اجرا شد، مرگبارترین بمبارانِ هواییِ تاریخ محسوب میشود. بیش از ۳۰۰ فروند بمبافکنِ بی-۲۹، منطقهای به وسعتِ حدود ۴۱ کیلومترِ مربع از قلبِ توکیو را که عمدتاً از ساختمانهایِ چوبی ساخته شده بود، با بمبهایِ آتشزا (ناپالم) هدف قرار دادند. دمایِ ناشی از این آتشسوزی به بیش از ۱۰۰۰ درجهٔ سانتیگراد رسید و تخمین زده میشود که بیش از ۱۰۰,۰۰۰ غیرنظامی در این یک شب کشته شدند – رقمی که بیش از تلفاتِ هر یک از بمبهایِ اتمی است. لمی بعداً در خاطراتِ خود نوشت: «ما حدود ۱۰۰,۰۰۰ نفر از مردمِ ژاپن را کشتیم و حدود یک میلیون نفر را بیخانمان کردیم». این، تصویرِ واقعیِ یک «توسعهٔ بعدی» نیست؛ این، صحنهٔ «آخرالزمانیِ» تمامعیار است.
در آلمان نیز وضعیت به همین منوال بود. بمبارانِ راهبردیِ شهرهایی مانند درسدن در فوریهٔ۱۹۴۵، با استفاده از بمبهایِ آتشزا، طوفانیِ آتشین به پا کرد که دهها هزار غیرنظامی را در کامِ خود کشید. در چندین فیلم مستندی که سال ها پیش در ماهواره های آلمانی زبان دیدم در باره بمباران مثلا شهر درسدن گفته میشد که بیشتر مردم نه در اثر برخورد مستقیم بمب ها بلکه به علت شعله ور شدن آتش زیاد در شهر و کمبود اکسیژن به شکل وحشتناکی از کمبود اکسیژن خفه شدند. هدف، شکستنِ روحیهٔ مردمِ آلمان و فلجکردنِ صنایعِ جنگیِ آن بود. این بمبارانها، جرمیِ جنگی یا ضرورتیِ نظامی، هرگونه تصویرِ رمانتیک از «بازسازیِ یک کشورِ دوست» را به چالش میکشد.
سوم: تصمیم برای بازسازی؛ یک جبرِ ژئوپلیتیک، نه بخشش
نکتهٔ محوریِ این بحث، که اغلب نادیده گرفته میشود، قصدِ اولیهٔ آمریکا برای نابودیِ کاملِ صنعتِ آلمان و ژاپن بود. بلافاصله پس از پایانِ جنگ، طرحی در میانِ متفقین وجود داشت که به «طرحِ مورگنتا» (Morgenthau Plan) معروف است. این طرح که توسطِ هنری مورگنتا، وزیرِ خزانهداریِ آمریکا، ارائه شد، هدفش تبدیلِ آلمان به یک کشورِ کشاورزی و غیرصنعتی بود تا هرگز نتواند دوباره قدرتِ نظامیِ خود را بازیابد. کارخانههایِ آلمان قرار بود برچیده شوند و اقتصادِ آن به سطحی پیشاصنعتی بازگردانده شود. اما دو عاملِ حیاتی این طرح را تغییر داد:
۱: تغییرِ نقشِ دشمن: با شروعِ جنگِ سرد و رویارویی با شوروی، آلمانِ غربی به یک متحدِ راهبردی و خطِ مقدمِ دفاع از اروپایِ غربی در برابرِ کمونیسم تبدیل شد. جرج کنان (George F. Kennan)، معمارِ سیاست «مهار» (Containment)، و دیگر استراتژیستهایِ آمریکایی بهوضوح تشخیص دادند که یک آلمانِ ضعیف و مبتنی بر اقتصاد کشاورزی، وزنهای در برابرِ شوروی نخواهد بود. بنابراین، سیاستِ آمریکا۱۸۰ درجه تغییر کرد و از «طرحِ مورگنتا» به «طرحِ مارشال» و بازسازیِ صنعتیِ آلمان رسید.

۲. نیاز به یک بازار برای سرمایهداری: آمریکا برای حفظِ نظامِ سرمایهداریِ خود نیاز به بازارهایِ جدید و مشتریانیِ توانا برای کالاهایِ خود داشت. آلمان و ژاپن، با جمعیتِ بالا و نیرویِ کارِ ارزان، میتوانستند به موتورهایِ جدیدی برای اقتصادِ جهانی تبدیل شوند. بازسازیِ آنها، نه از رویِ بخشش، که از رویِیک محاسبهٔ اقتصادیِ سرد و هوشمندانه انجام شد.
چهارم: تفاوتِ ایران در ساختارِ اقتصادی و سیاسی
ایران، برخلافِ آلمان و ژاپنِ دورانِ جنگ، هرگز یک قدرتِ صنعتیِ بزرگ نبوده است که با بمباران، «به عقب» برگردد. اقتصادِ ایران، با وجودِ تلاشها برای صنعتیشدن، همچنان بهشدت به نفت وابسته است. زیرساختهایِ صنعتیِ آن، در مقایسه با بنیانهایِ مستحکمِ صنعتیِ آلمان و ژاپن، شکنندهتر و آسیبپذیرتر است. حملهٔ نظامیِ گسترده، بهجایِ «ساختزداییِ» یک ابرقدرتِ صنعتی، به معنایِ فروریختنِ کاملِ ستونهایِ اقتصادِ یک کشورِ درحالِ توسعه است. همچنین، شرایطِ ژئوپلیتیکِ امروز با دورانِ جنگِ سرد تفاوتِ بنیادین دارد. هیچ ابرقدرتِ رقیبی مانندِ شوروی در کمین نیست تا بلافاصله پس از یک جنگِ فرسایشی، به بازسازیِ ایران کمک کند تا از آن بهعنوانِ متحدِ خود بهره ببرد.
پایان: افسانهٔ بازسازیِ پساجنگ
داستانِ «بازسازیِ آلمان و ژاپن توسط آمریکا» روایتیِ محبوب اما ناقص است. واقعیت این است که آمریکا ابتدا قصدِ نابودیِ کاملِ آنها را داشت و این تغییرِ مسیر، حاصلِ یک ضرورتِ ژئوپلیتیکِ سرد و حسابشده بود، نه یک اقدامِ انساندوستانه. آلمان و ژاپن نیز دو ابرقدرتِ صنعتیِ پیشین بودند که ویرانیِ آنها، فارغ از رنجِ عظیمِ انسانی، خالیکردنِ زمینِ بازی برای یک ساختارِ جدید بود. اما آیا این مدل، با توجه به تفاوتهایِ بنیادینِ ایران با آن دو کشور (در ساختارِ اقتصادی، سیاسی و جایگاهِ ژئوپلیتیک) و با توجه به عدمِ وجودِ رقیبیِ بزرگ برایِ بازسازی، در موردِ ایران تکرارشدنی است؟ پاسخ، بهوضوح «نه» است. ایرانِ بمبارانشده، بهجایِ تبدیلِ به ژاپنیِ جدید، بیشتر به صحنهای از «توکیویِ سوخته» شبیه خواهد بود؛ بدونِ آنکه تضمینی برایِ بازسازیِ بعدیِ آن وجود داشته باشد.
نگاه مختصری به ویرانیهای آلمان و ژاپن در جنگ دوم:
بمباران درسدن در فوریه ۱۹۴۵یکی از مرگبارترین و بحثبرانگیزترین حملات هوایی متفقین به آلمان بود.
حمله به درسدن
در جریان این حمله که از ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵ انجام شد، نزدیک به ۴۰۰۰ تن بمب توسط بیش از ۱۲۰۰ فروند هواپیمای بریتانیایی و آمریکایی بر روی شهر ریخته شد. این حملات آتشسوزی عظیمی را در مرکز شهر ایجاد کردند که به دلیل معماری چوبی و بادهای شدید، به یک طوفان آتشین مهیب تبدیل شد و بخش وسیعی از شهر را با خاک یکسان کرد. بر اساس تحقیقات انجامشده، تعداد کشتهشدگان غیرنظامی در این حملات حداقل حدود ۲۵,۰۰۰ نفر برآورد شده است.
حملات مرگبار دیگر
علاوه بر درسدن، حملات دیگری نیز با تلفات بسیار سنگین انجام شدند:
▪️ هامبورگ (عملیات گومورا، ۱۹۴۳): در تابستان ۱۹۴۳، یک سری حملات شدید به هامبورگ باعث ایجاد طوفان آتشین دیگری شد که حدود ۳۵,۰۰۰ نفر را به کام مرگ کشید. برخی منابع، کشتهشدگان این حملات را تا ۹۰,۰۰۰ نفر نیز تخمین زدهاند.
▪️ برلین (نبرد برلین،۱۹۴۳-۴۴): در یک کارزار هوایی طولانی از نوامبر ۱۹۴۳ تا مارس ۱۹۴۴، نیروی هوایی بریتانیا۱۶ حمله سنگین بر پایتخت آلمان انجام داد. این حملات منجر به کشته شدن حدود ۴,۰۰۰ نفر، زخمی شدن ۱۰,۰۰۰ نفر و بیخانمان شدن صدها هزار نفر شد.
▪️ ماگدبورگ (۱۹۴۵): در ژانویه۱۹۴۵، یک حمله هوایی شدید دیگر به شهر ماگدبورگ انجام شد که به عنوان یکی از مخربترین حملات جنگ شناخته میشود و بین۵,۰۰۰ تا ۶,۰۰۰ کشته برجای گذاشت و بیش از ۲۰۰,۰۰۰ نفر را بیخانمان کرد.
به طور کلی، برآوردها نشان میدهد که حملات هوایی متفقین به آلمان در طول جنگ جهانی دوم منجر به مرگ حدود ۴۰۰,۰۰۰ غیرنظامی شد و حدود ۶۰ شهر آلمان را به طور گسترده ویران کرد.
غیر از دو بمب اتمی، مرگبارترین و ویرانکنندهترین حملات هوایی متفقین در ژاپن، حملات آتشزای گسترده با بمبهای آتشزا (ناپالم) بودند. این حملات، که عمدتاً در ماههای پایانی جنگ در سال ۱۹۴۵ انجام شدند، تلفات و خساراتی به مراتب بیشتر از برخی بمبهای اتمی به جا گذاشتند.
حملات آتشزای گسترده
استراتژی متفقین در اوایل سال ۱۹۴۵ تغییر کرد و از بمباران هدفمند تأسیسات نظامی به بمباران منطقهای و سوزاندن شهرهای ژاپن روی آورد. دلیل این تغییر، ساختار شهرهای ژاپن بود که بیشتر از چوب و کاغذ ساخته شده بودند و آتشسوزیهای عظیم به راحتی در آنها گسترش مییافت.
در مجموع، این کمپین حدود ۶۷ شهر را ویران کرد، ۱۸۰ مایل مربع (حدود ۴۶۶ کیلومتر مربع) از مناطق شهری را نابود ساخت و تخمین زده میشود که بیش از ۳۰۰,۰۰۰ نفر را کشت و ۴۰۰,۰۰۰ نفر دیگر را زخمی کرد.
حمله به توکیو (عملیات مِیتینگهاوس - Operation Meetinghouse)
حمله به توکیو در شب ۹ مارس ۱۹۴۵، نه تنها مرگبارترین حمله هوایی متعارف جنگ جهانی دوم، بلکه مرگبارترین حمله هوایی تاریخ بشر محسوب میشود.
▪️ تعداد کشتهها: حدود ۹۰,۰۰۰ تا ۱۰۰,۰۰۰ غیرنظامی در یک شب کشته شدند. این رقم از تلفات اولیه هر یک از بمبهای اتمی (حدود ۷۰,۰۰۰ نفر در هیروشیما و ۴۶,۰۰۰ نفر در ناکازاکی) بیشتر است.
▪️ جزئیات حمله: نزدیک به ۳۰۰ فروند بمبافکن B-29، حدود ۱,۵۰۰ تن بمب آتشزا شامل ناپالم را بر روی متراکمترین مناطق مسکونی توکیو ریختند.
▪️ نتیجه: طوفانی عظیم از آتش، بیش از ۱۶ مایل مربع (حدود ۴۱ کیلومتر مربع) از شهر را با خاک یکسان کرد، حدود یک میلیون نفر را بیخانمان کرد و بیش از یک چهارم میلیون ساختمان را نابود ساخت.
سایر حملات بزرگ آتشزا
پس از حمله به توکیو، این تاکتیک وحشیانه علیه سایر شهرهای بزرگ ژاپن نیز به کار گرفته شد:
▪️ ناگویا: دو روز پس از توکیو، در ۱۱ مارس ۱۹۴۵ بمباران شد.
▪️ اوزاکا: روز بعد از ناگویا، در ۱۲ مارس ۱۹۴۵ مورد حمله قرار گرفت.
▪️ کوبه: چهار روز پس از حمله به توکیو، در ۱۳ مارس ۱۹۴۵ بمباران شد.
▪️ شیزوئوکا: در ۱۹ ژوئن ۱۹۴۵، ۱۳۷ فروند بمبافکن B-29 با بیش از ۱۳,۰۰۰ بمب آتشزا به این شهر حمله کردند. در این حمله حدود ۱,۹۵۲ غیرنظامی کشته و بیش از ۱۲,۰۰۰ نفر مجروح شدند.
تلفات غیرنظامیان آلمان
تعداد تلفات غیرنظامیان آلمانی در جنگ جهانی دوم بین ۳۰۰,۰۰۰ تا ۵۰۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود. این آمار شامل افرادی میشود که در حملات هوایی متفقین کشته شدهاند.
تخمین اولیه: بر اساس منابع آلمانی، تا پایان ژانویه ۱۹۴۵ حدود ۲۵۰,۰۰۰ غیرنظامی در حملات هوایی کشته یا مفقود شده بودند و تخمین زده میشد که از اول فوریه تا ۸ می ۱۹۴۵ (روز پایان جنگ)، ۱۰۰,۰۰۰ نفر دیگر نیز جان خود را از دست دادهاند.
برآورد دقیقتر و جدیدتر: پژوهشهای تاریخی جدیدتر، تعداد کل کشتهشدگان غیرنظامی را حدود ۵۰۰,۰۰۰ نفر برآورد میکنند. دیدگاههای دیگر: برخی منابع بالاترین تخمین را تا ۶۰۰,۰۰۰ نفر نیز ذکر کردهاند. در مقابل، یک منبع تلفات غیرنظامیان آلمان را حدود ۳.۸ میلیون نفر آورده است که به نظر میرسد کل تلفات (نظامی و غیرنظامی) یا تخمینی بسیار بالا باشد و با سایر منابع همخوانی ندارد.
برخی از فاجعهبارترین رویدادها:
▪️ بمباران هامبورگ (۱۹۴۳): حدود ۴۰,۰۰۰ کشته.
▪️ بمباران درسدن (۱۹۴۵): دستکم ۲۵,۰۰۰ کشته.
تلفات غیرنظامیان ژاپن
تعداد کل تلفات غیرنظامیان ژاپنی در جنگ جهانی دوم حدود ۵۵۰,۰۰۰ تا ۱,۲۰۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود.
تخمینهای متفاوت: برخی منابع تلفات غیرنظامیان ژاپن را ۳۸۰,۰۰۰ نفر ، برخی حدود ۶۰۰,۰۰۰ نفر و یک منبع دیگر آن را نزدیک به ۱.۲ میلیون نفر برآورد کردهاند.
دیدگاههای دیگر: یک منبع کل تلفات ژاپن (نظامی و غیرنظامی) را بین ۲.۶ تا ۳.۱ میلیون نفر ذکر کرده است و منبع دیگری مجموع تلفات را حدود ۳ میلیون نفر (با احتساب ۶۰۰,۰۰۰ غیرنظامی) اعلام کرده است.
بمبارانهای آتشزا و اتمی: بخش عظیمی از تلفات غیرنظامیان ژاپن در سال ۱۹۴۵ رخ داد. بمبارانهای آتشزای گسترده شهرهای ژاپن که با بمبهای ناپالم انجام میشد، و در نهایت حملات اتمی به هیروشیما و ناکازاکی، عامل اصلی این تلفات بودند. گزارشها حاکی از آن است که بیش از ۲۰۰,۰۰۰ غیرنظامی ژاپنی در بمبارانهای متفقین کشته شدند که بسیاری از این حملات عمدتاً متوجه خودِ شهروندان بوده است.
فاجعهٔ توکیو: بمباران آتشزای توکیو در مارس ۱۹۴۵ که بیش از ۱۰۰,۰۰۰ نفر را در یک شب به کام مرگ کشاند، نمونهای از شدت این حملات است.
آمارها نشان میدهد که جنگ جهانی دوم برای غیرنظامیان آلمان و ژاپن فاجعهای بیسابقه بود. بیش از نیم میلیون آلمانی و تا بیش از یک میلیون ژاپنی، که اکثراً زنان، کودکان و سالمندان بودند، در جریان بمبارانهای وحشیانهٔ شهری جان خود را از دست دادند. این حملات، که در ابتدا با هدفگیری تأسیسات نظامی آغاز شد، به بمبارانهای منطقهای برای «تخریب خانهها» و «تضعیف روحیه» تبدیل شد و عملاً غیرنظامیان را به عنوان هدف اصلی قرار داد.

حال به این نکته توجه کنیم که آیا ایران میتواند راه آلمان و ژاپن را برود؟
پس از هر بحران یا جنگی که ایران را درگیر میکند، این استدلال بار دیگر مطرح میشود که «آمریکا پس از جنگ جهانی دوم آلمان و ژاپن را اشغال کرد و آن کشورها بعدها به دموکراسی و توسعه رسیدند؛ بنابراین اگر ایران نیز روزی با چنین سرنوشتی روبهرو شود، شاید آیندهای مشابه در انتظارش باشد.»
این قیاس در نگاه نخست جذاب به نظر میرسد، اما با نگاهی دقیقتر روشن میشود که بیش از آنکه بر شباهتهای تاریخی استوار باشد، بر سادهسازی تاریخ تکیه دارد.
نخست باید به این نکته اساسی توجه کرد که ایالات متحده به آلمان و ژاپن حمله نکرد تا آنها را «آزاد» کند. هر دو کشور آغازگران جنگ جهانی دوم بودند. آلمان با حمله به لهستان در سال ۱۹۳۹ آتش جنگی را برافروخت که بخش بزرگی از جهان را دربر گرفت و ژاپن سالها پیش از آن، با اشغال چین و بخشهایی از آسیا، سیاستی آشکارا توسعهطلبانه و استعماری را دنبال میکرد. آمریکا تنها پس از آن وارد جنگ شد که خود هدف حمله ژاپن به پرل هاربر قرار گرفت.
از این رو، اشغال آلمان و ژاپن نتیجه شکست کامل دو قدرت متجاوز در یک جنگ جهانی بود، نه پروژهای برای تغییر رژیم به نام دموکراسی.
دوم آنکه فراموش میشود که مسیر رسیدن این دو کشور به توسعه، از میان ویرانیای تقریباً بیسابقه گذشت. بمباران آتشزای توکیو در مارس ۱۹۴۵، که بیش از صد هزار کشته بر جای گذاشت، از مرگبارترین حملات هوایی تاریخ بود. هیروشیما و ناگازاکی نیز تنها بخشی از این ویرانی عظیم بودند. در آلمان نیز شهرهایی چون درسدن، هامبورگ و کلن تقریباً با خاک یکسان شدند. میلیونها نفر کشته، آواره یا بیخانمان شدند و زیرساختهای اقتصادی کشورها از میان رفت.
بنابراین اگر کسی از «معجزه آلمان و ژاپن» سخن میگوید، باید به یاد داشته باشد که این معجزه بر روی آوار دو کشور و پس از یکی از سهمگینترین فجایع تاریخ شکل گرفت.
نکته سوم این است که آلمان و ژاپن پیش از جنگ نیز کشورهای عقبماندهای نبودند. هر دو از پیشرفتهترین اقتصادهای صنعتی جهان بودند، دارای نظام آموزشی قدرتمند، نیروی انسانی متخصص، دانشگاههای ممتاز و سنت طولانی مهندسی و صنعت. جنگ این ظرفیتها را نابود نکرد؛ بلکه زیرساختهای فیزیکی را ویران ساخت. سرمایه انسانی و توان علمی آنها همچنان باقی ماند.
از این رو، بازسازی آنها به معنای ساختن کشوری از صفر نبود، بلکه احیای ظرفیتهایی بود که پیشتر وجود داشت.
چهارمین نکته، که اغلب نادیده گرفته میشود، نقش جنگ سرد است. در سالهای نخست پس از جنگ، حتی در واشنگتن نیز دیدگاههای متفاوتی درباره آینده آلمان وجود داشت و برخی خواهان محدود کردن توان صنعتی آن بودند. اما با گسترش نفوذ اتحاد شوروی در اروپای شرقی، معادلات تغییر کرد. آلمان غربی به خط مقدم رویارویی با بلوک شرق تبدیل شد و ایالات متحده دریافت که بدون اقتصادی نیرومند، این کشور نمیتواند در برابر شوروی بایستد. به همین دلیل، سیاست مهار شوروی، نه صرفاً نوعدوستی، یکی از عوامل اصلی سرمایهگذاری گسترده غرب در بازسازی آلمان غربی بود. ژاپن نیز در آسیا، پس از پیروزی انقلاب چین و آغاز جنگ کره، جایگاهی مشابه یافت و به متحد راهبردی آمریکا تبدیل شد.
در نتیجه، بازسازی این دو کشور را باید در متن رقابت ژئوپلیتیکی جنگ سرد فهمید، نه صرفاً در قالب پروژهای انساندوستانه.
اما شاید مهمترین تفاوت، وضعیت ایران امروز باشد. ایران نه آغازگر یک جنگ جهانی است، نه کشوری اشغالشده پس از شکست کامل نظامی، و نه در شرایطی قرار دارد که قدرتی خارجی بتواند همان الگوی تاریخی را در آن تکرار کند. افزون بر این، جهان امروز نیز دیگر جهان سال ۱۹۴۵ نیست. نه اجماع بینالمللی آن دوران وجود دارد، نه نظم دوقطبی جنگ سرد، و نه آمادگی قدرتهای بزرگ برای اشغال و اداره چندینساله کشوری با جمعیت نزدیک به نود میلیون نفر.
تجربه عراق و افغانستان نیز نشان داد که تغییر حکومت از بیرون، حتی اگر با برتری نظامی کامل همراه باشد، لزوماً به دولت کارآمد، ثبات سیاسی یا دموکراسی پایدار نمیانجامد.
این بدان معنا نیست که آلمان و ژاپن درس مهمی برای دیگر کشورها ندارند. برعکس، مهمترین درس آنها شاید این باشد که توسعه پایدار بر پایه نهادهای کارآمد، حکومت قانون، آموزش، صنعت و پذیرش مسئولیت تاریخی بنا میشود، نه صرفاً بر اثر مداخله خارجی.
از این رو، استفاده از تجربه آلمان و ژاپن برای توجیه یا پیشبینی آینده ایران، اگر بدون توجه به تفاوتهای بنیادین تاریخی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی انجام شود، بیش از آنکه تحلیلی تاریخی باشد، نوعی قیاس گمراهکننده است. تاریخ هرگز خود را دقیقاً تکرار نمیکند و هیچ ملتی نمیتواند تنها با امید بستن به نسخهای که در شرایطی کاملاً متفاوت نوشته شده است، آینده خود را بسازد.

موارد مهمی که معمولا طرفداران نظریه جنگ فراموش میکنند:
۱. اقتصاد رانتی؛ میراثی که یکشبه برچیده نمیشود
اقتصاد ایران،یک اقتصادِ رانتیِ همهگیر است. این درست است و این مسئله، عمیقتر از آن است که با تغییرِ رژیم، خودبهخود حل شود. دوگانگیِ رانتخواران و معاشجویان: اقتصادِ بیمارِ ایران، نه فقط یک طبقهٔ رانتخوارِ ثروتمند، بلکه یک اکوسیستمِ وسیع از «معاشجویان» (Subsistence Seekers) را نیز آفریده است؛ افرادی که زندگیِ روزمرهٔ آنها به بقایِ همین نظامِ ناکارآمد گره خورده است. از۲۴ میلیون نفرِ شاغل، ۱۴ میلیون نفر دارایِ مشاغلِ غیررسمی هستند که در دلِ ساختارِ فاسدِ فعلی شکل گرفتهاند. هرگونه اصلاحِ اقتصادیِ بنیادین، با مقاومتِ این گروهِ عظیم که نانِ خود را در این آشِ شلهقلمکار میبینند، روبرو خواهد شد.
مقاومتِ ذینفعانِ نهادینهشده: برخلافِ ژاپنِ پس از جنگ که یک دستگاهِ بوروکراتیکِ کارآمد و نسبتاً منسجم داشت، ایران با شبکهای از ذینفعانِ قدرتمند روبروست که در تمامِ سطوحِ حکمرانی نفوذ کردهاند. نهادهایِ نظامی-امنیتی مانند سپاه پاسداران، که به یک امپراتوریِ اقتصادیِ عظیم تبدیل شدهاند، و بنیادهایِ مذهبیِ میلیاردی، از جملهٔ این ذینفعاناند. این گروهها، هرگونه تغییری را که منافعِ آنها را تهدید کند، بهشدت ناامن کرده و در مسیرِ اصلاحاتِ واقعی، مانعتراشی میکنند. حتی اگر رهبریِ سیاسی تغییر کند، منافعِ اقتصادیِ این نهادها بهسادگی از میان نمیروند. پژوهشها نشان میدهند که این نهادهایِ رانتی با نهادهایِ سیاسیِ داخلی در همتنیده شدهاند و یک «قفلشدگیِ دوگانه» (dual lock-in) ایجاد کردهاند که تغییرِ ساختاری را با دشواریِ بسیار روبرو میکند.
۲. نابرابریهایِ قومی و هویتی؛ بمبی ساعتی
ژاپن (و البته آلمان)، کشوری با جمعیتی نسبتاً همگن از نظرِ قومی و فرهنگی است که چالشِ اصلیِ پس از جنگِ آن، بازسازیِ اقتصادی و سیاسی بود. اما ایران،یک موزاییکِ پیچیده از اقوام و مذاهب است.
بحرانِ مشارکت: تجربهٔ تاریخی، بهویژه در دورانِ پهلوی، نشان داده است که سیاستهایِ یکسانسازی و نادیدهگرفتنِ تنوعِ قومی، بهجایِ وفاقِ ملی، به طرد و سرخوردگی انجامیده است. ساختارِ قدرت در ایرانِ آینده، برای جلوگیری از فروپاشی، ناگزیر به ادغامِ ساختاریِ تمامِ اقوام در سطوحِ عالیِ مدیریتی و قدرت است. این به معنایِ بازتوزیعِ عمیقِ قدرت و منابع است که خود، فرآیندیِ پرتنش، زمانبر و بهشدتِ پیچیده خواهد بود و بههیچوجه با الگویِ نسبتاً یکدستِ ژاپن قابلِ قیاس نیست.
۳. فشارِ انتظار و نبودِ یک «طرحِ مارشالِ جدید»
مردمِ ایران، پس از دههها سرخوردگی و فشارِ اقتصادی، تشنهٔ بهبودِ فوریِ شرایطِ معیشتاند. اما زیرساختهایِ صنعتیِ ایران، برخلافِ آلمان و ژاپن که پیشتر ابرقدرتهایِ صنعتی بودند، بسیار فرسوده و ناکارآمد است. چالشِ سرمایهگذاری و فناوری: رفعِ تحریمها و جذبِ سرمایهگذاریِ خارجی، اگرچه حیاتی است، اما معجزهایِ فوری ایجاد نمیکند. فرآیندِ مدرنسازیِ زیرساختهایِ انرژی (از جمله مدرنسازیِ شبکهٔ برق و استفاده از انرژیهایِ تجدیدپذیر) و نوسازیِ صنایعِ فرسوده، به سرمایهگذاریِ عظیم و سالها زمان نیاز دارد. ایران، برخلافِ آلمان در چارچوبِ «طرحِ مارشال» که یک کمکِ اقتصادیِ عظیم و سازمانیافته بود، با خلأیی راهبردی روبروست. هیچ ابرقدرتی مثلِ شورویِ سابق (که عاملِ اصلیِ بازسازیِ آلمان و ژاپن در چارچوبِ جنگِ سرد بود) به عنوانِ یک تهدیدِ بیرونیِ قریبالوقوع، انگیزهای براییک سرمایهگذاریِ کلان و فوری برای بازسازیِ ایران ایجاد نمیکند.

نتیجهگیری: ایران، در جستجویِ راهِ خود
ایران در بهترینِ سناریو، مسیری بهمراتب دشوارتر، طولانیتر و پُرمخاطرهتر از ژاپنِ پس از جنگ را پیشِ رو خواهد داشت. تبدیلِ ایران به «ژاپنِ دیگر» نه تنها غیرممکن، بلکه اشتباه است، زیرا این دو کشور از بنیاد با یکدیگر متفاوتاند. آنچه ایران به آن نیاز دارد، نه تقلید از مدلِ ژاپن، که یک دگرگونیِ سیستمیِ عمیق و ریشهای است که در آن، اقتصادِ رانتی برچیده شود، یک نظامِ حقوقیِ کارآمد و مستقل از قدرتِ سیاسی ایجاد گردد، و نهادهایِ فراگیر شکل بگیرند تا به مطالباتِ قومی و عدالتخواهانه پاسخ دهند. آیندهٔ ایران به سرعت و توالیِ اصلاحات بستگی دارد؛ اولویت با ثباتسازیِ اقتصاد، بازگشتِ اعتماد و ایجادِ حاکمیتِ قانون است. این مسیر نه یک جهشِ ناگهانی، بلکه یک فرآیندِ طولانی، پُرفرازونشیب و سرشار از چالشهایِ بیسابقه خواهد بود.
ادامه دارد...