ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 31.07.2026, 13:30
تروریست‌هایی با ذائقهٔ تجملاتی

جیسون برک

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم: در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ و سراسر دههٔ ۱۹۷۰، موجی از خشونتِ سیاسی، اروپای غربی را به لرزه درآورد. گروه‌های چپ‌گرایِ تندرو که خود را «چریک‌های شهری» می‌نامیدند، با الهام از جنبش‌هایِ آزادی‌بخشِ جهانِ سوم، به مبارزه‌ای مسلحانه علیه آنچه «سرمایه‌داریِ امپریالیستی» و «فاشیسمِ پنهان» می‌خواندند، دست زدند. در میانِ این گروه‌ها، «فراکسیون ارتشِ سرخ» (Red Army Faction) آلمان غربی، که به «گروهِ بادر- ماینهوف» نیز معروف شد، به‌دلیلِ جسارت، ایدئولوژیِ رادیکال و چهره‌هایِ جذاب و تحصیل‌کرده‌اش، بیش از دیگران در کانونِ توجهِ رسانه‌ها قرار گرفت.

اما آنچه این گروه را از بسیاری از گروه‌هایِ هم‌عصرِ خود متمایز می‌کرد، نه فقط خشونتِ بی‌امانشان، بلکه تناقضِ آشکارِ میانِ شعارهایِ ضدسرمایه‌داری و سبکِ زندگیِ اشرافی‌وارانه‌شان بود. این تناقض، موضوعِ اصلیِ کتابِ خاطراتِ آسترید پرول (Astrid Proll)، یکی از بنیان‌گذارانِ این گروه، با عنوان «طوفان و سکوت» (Storm and Silence) است که جیسون برک در این مقالهٔ تحلیلی به بررسیِ آن پرداخته است. پرول در این خاطرات، تصویری صریح و بی‌پرده از زندگیِ مخفیِ یک «چریکِ شهری» ارائه می‌دهد: از فرار از دستِ پلیس با ماشین‌هایِ اسپرتِ دزدیده‌شده تا خریدِ پیراهن‌هایِ گران‌قیمت از فروشگاه‌های «بورژوایی» برای رهبرِ گروه، آندریاس بادر  (Andreas Baader). او با صداقتی تحسین‌برانگیز اعتراف می‌کند که زندگیِ مخفیانه هزینه‌هایِ گزافی داشت، به‌ویژه اگر شما طالبِ تجملات و راحتی‌هایی فراتر از حدِّ معمول بودید. برک در این مقاله، فراتر از روایتِ صرفِ ماجراهایِ پرول، به پرسش‌هایِ عمیق‌تری می‌پردازد: چگونه یک جنبشِ سیاسیِ رادیکال، که مدعیِ مبارزه با نظامِ سرمایه‌داری بود، خود گرفتارِ وسوسه‌هایِ همان نظام شد؟ چرا گروهی که با خشونتِ پلیس و دولت مبارزه می‌کرد، هرگز نتوانست از کششِ کالاهایِ لوکس و نمادهایِ طبقهٔ مرفه رهایی یابد؟ و سرانجام، چگونه این گروه که روزگاری تهدیدیِ «وجودی» برایِ دولتِ آلمان غربی محسوب می‌شد، به «یک نمادِ مدگرایی» و «نشانه ای از رادیکالیسمِ شیک» تنزل پیدا کرد؟

این مقاله، خواننده را به سفری جذاب و تأمل‌برانگیز در میانِ تاریخِ سیاسیِ اروپا، روان‌شناسیِ رادیکالیسم و تناقض‌هایِ همیشگیِ انسانِ مدرن می‌برد. داستانِ پرول و یارانش، هشداری است بر این که ایده‌هایِ بزرگ، اگر با خودآگاهیِ انتقادی و التزامِ عملی همراه نباشند، نه تنها به سرمنزلِ مقصود نمی‌رسند، بلکه ممکن است به کاریکاتوریِ مسخره از خود بدل شوند؛ همچون تروریست‌هایی که در جاده‌هایِ آلمان با پورشه‌هایِ بنفش، یک‌طرفه را خلافِ جهت می‌رفتند.


گودرون انسلین و آندریاس بادر رهبران فراکسیون ارتش سرخ

هم‌چنان که آسترید پرول (Astrid Proll) اعتراف می‌کند، این ضدسرمایه‌دارانِ خشن، ضعفِ عجیبی به لباس‌های گران‌قیمت و ماشین‌های پرزرق‌وبرق داشتند و برخی از آن‌ها برای این نقطه ضعف خود بهای نهاییِ را پرداختند.

نگاهی به کتاب «خاطراتی از طوفان و سکوت»
نوشته‌ی آسترید پرول، با همکاری بوریس فون براوخیتش (Boris von Brauchitsch)
ترجمه‌ی شین اندرسون
انتشارات ایزولاری، ۱۸۴ صفحه، قیمت۱۸ پوند

در تابستان ۱۹۷۰، گروهی از کنشگران رادیکالِ آلمان غربی از برلین به خاورمیانه پرواز کردند. هدفشان کسب مهارت‌های لازم برای راه‌اندازی یک کارزار جنگ شهری علیه رژیمی بود که آن را فاشیستی می‌دانستند. به باور آن‌ها، این اقدام سهمی بود در مبارزه‌ی جهانی علیه امپریالیسم و سرمایه‌داری که گمان می‌کردند در سراسر جهان در جریان است.

هزاران کنشگر چپ‌گرای اروپای غربی در اواخر دهه‌ی۱۹۶۰، از روی همدردی با آرمان ملی‌گرایانه‌ی فلسطینیان، به خاورمیانه سفر می‌کردند؛ به قول یکی از خبرنگاران خارجیِ دلمرده، اغلب آن‌ها پس از چند هفته با پوستی برنزه، یک چفیه و یک کتاب شعر بازمی‌گشتند. اما اقلیتی توانستند میزبانان خود را قانع کنند که تورِ استانداردِ بازدید از اردوگاه‌های پناهندگان، کلینیک‌ها و مدارس را به آموزشِ نظامیِ واقعی ارتقا دهند. آنهایی که از آلمان غربی آمده بودند در این دسته قرار می‌گرفتند و حدود شش هفته را در یک اردوگاه آموزشی در اردن، درست در شمال امان، گذراندند. این اردوگاه زیر نظر جنبش فتح (بزرگ‌ترین گروه شبه‌نظامی فلسطین در آن زمان) اداره می‌شد و به «مبارزه‌ی مسلحانه» علیه اسرائیل اختصاص داشت.

آسترید پرول، که در آن زمان ۲۳ سال داشت، یکی از مسافران اردن بود. او در کتاب «طوفان و سکوت» از سوءتفاهم‌ها و برخوردهای فرهنگیِ فراوانی می‌گوید که روابط با میزبانان را خدشه‌دار کرد. آندریاس بادر (Andreas Baader) که با تکبرش تقریباً همه را عصبانی می‌کرد، از همان بدو ورود، تفکیک جنسیتیِ مرسوم در محیطِ محافظه‌کارِ اجتماعیِ اردوگاه‌های حتی نسبتاً سکولارِ فتح را وتو کرد. او مهمات اضافی درخواست کرد (که گران‌قیمت بود)، پس از آنکه آلمانی‌ها تمام سهمیۀ خود را به ولخرجی شلیک کرده بودند؛ تمرینات بدنیِ سخت‌گیرانه‌ای را که برای کارآموزان معمول بود، بی‌فایده خواند؛ و از ورزش صبحگاهی سرباز زد.

شرایط سخت و زاهدانه نیز طاقت‌فرسا بود و میل میهمانان به تخت‌های راحت و میوه‌های تازه (که هر دو به وضوح در دسترس نبودند) روزافزون می‌شد. همچنین میان خودشان نیز دعوا داشتند، هرچند پرول به ماجرایی اشاره نمی‌کند که میزبانان را قانع کرد آن‌ها را به خانه بفرستند: تلاش برای متقاعد کردن فلسطینیان که یکی از اعضای گروه، جاسوس اسرائیلی است و باید اعدام شود.

در آلمان غربی، اولریکه ماینهوف (Ulrike Meinhof)، که تبلیغ‌گرِ اصلیِ گروه و روزنامه‌نگاری رادیکال با هوش قابل‌توجه و تعهدی عمیق بود، پشت ماشین تحریر در یک خانه‌ی امن نشست و با استنشاق دود سیگار و نوشیدن قهوه، مانیفست گروه تازه‌تأسیس را تایپ کرد؛ گروهی که اکنون «فراکسیون ارتش سرخ» (Red Army Faction) یا به اختصار (RAF) نامیده می‌شد.

کارزاری که گروه سپس راه انداخت، فلاکت‌بار و کوتاه‌مدت از آب درآمد. عملیات آنها با یک رشته سرقت از بانک‌ها آغاز گردید. پرول می‌نویسد که با اغماض می‌شد این کارها را حملاتی به سرمایه‌داری تعبیر کرد، اما اعتراف می‌کند که در واقع آنها انگیزه‌ای عمل‌گرایانه (pragmatic) داشتند. زندگی مخفیانه گران بود، به‌ویژه اگر به دنبال تجملات بودید. گودرون انسلین (Gudrun Ensslin)، یکی از بنیان‌گذاران باهوش، توانا و جزم‌اندیشِ RAF، عاشقِ خود یعنی بادر (Baader) را برای خرید به فروشگاه‌های «بورژوایی» می‌برد و پیراهن‌هایی که برایش می‌خرید را به خشک‌شویی می‌سپرد.

روایت پرول از زندگی‌اش در RAF ساده‌دلانه و تا حدی پراکنده است. او یکی از اعضای اولیه بود و در بسیاری از لحظات مهم حضور داشت. به‌طور کلی، او راوی صادقی به نظر می‌رسد، که داستانش را به افزوده‌ای ارزشمند بر ادبیاتِ گسترده‌ی موجود در مورد افراط‌گراییِ آلمان غربی در دهه‌ی۱۹۷۰ تبدیل می‌کند. اما هنگامی که به برخی از جالب‌ترین و مهم‌ترین رویدادهایی می‌رسد که شاهد آن‌ها بوده – یا حتی ممکن است نقشی کلیدی در آن‌ها داشته باشد – برای خواننده ناامیدکننده است زیرا برای توضیح بیشتر آنها به منابع دست‌دوم پناه می‌برد.

او در میِ۱۹۷۱ دستگیر شد؛ یک متصدیِ تیزبینِ جایگاه سوخت که مشخصاً پوسترهای تحت‌تعقیبِ چهره‌های فراریِ RAF را که در سراسر آلمان غربی نصب شده بود، به دقت بررسی کرده بود، او را شناسایی کرد. در این کتاب، او اعتراف می‌کند که یک آلفارومئو جولیاِ (Alfa Romeo Giulia) نقرهای- خاکستریِ دزدی، شاید بهترین انتخاب برای یک «چریک شهری» مخفی نبوده باشد. بادر سال بعد دستگیر شد، پس از آنکه ساعت ۴ بامداد با یک پورشه‌ی تارگا (Porsche Targa) به‌رنگ بادمجانی،خلاف جهتِ یک خیابان یک‌طرفه رانندگی کرد. دستگیری ماینهوف و انسلین نیز به دنبال آن انجام گردید.

در نهایت، RAF مسئول ۳۴ مرگ بود که بیشتر آن‌ها زمانی رخ داد که گروه می‌خواست رهبران زندانی خود را آزاد کند. اوج خشونت در سال ۱۹۷۷ به انجام رسید، زمانی که یک رشته حمله‌های تماشایی ناکام ماند و انسلین و بادر را به خودکشی در سلول‌هایشان کشاند. پرول به‌ندرت به یاد می‌آورد که درباره‌ی درست یا نادرست بودنِ به قتل رساندن دیگران بحثی شده باشد. شاید در دوران فعالیتِ او چنین بوده، اما گزارش‌های دیگری وجود دارد که توصیفاتِ مفصلی از مشاجراتِ تلخ بر سر همین موضوع ارائه می‌دهند. در پایان کتاب، او اعتراف می‌کند که «روش‌های RAF شیوه‌های درستی نبودند» و خواستار «اشکال جدیدی از مقاومت» می‌شود.

شاید لذت‌بخش‌ترین صفحه‌های کتاب، آنهایی باشند که دوران زندگی پرول در لندن را توصیف می‌کنند؛ او در سال ۱۹۷۴، پس از آنکه در جریان محاکمه‌اش به اتهام اقدام به قتل، یک قاضی آلمانی به دلیل بیماری دستور آزادی موقتش را صادر کرد، به آنجا گریخت. او در نهایت به‌عنوان مکانیک ماشین در منطقه‌ی هاکنی (Hackney) مشغول به کار شد، جایی که در «آن از پس‌زمینه‌ی دلگیر یک شهرِ به‌تدریج رو به زوال» احساس «در خانه خود بودن» می‌کرد. این بخش به خواننده اجازه می‌دهد تا نگاهی اجمالی به دنیای بارها تقلیدشده‌ی کنشگری سیاسی، سبک‌های زندگی جایگزین و آزمایش‌گری بیندازد. پرول به یاد می‌آورد: «در دهه‌ی۱۹۷۰ بسیار مد بود که شوهرت را رها کنی و به عنوان اقدامی برای عمیق‌تر کردنِ رادیکالیسمِ فمینیستی، وارد یک رابطه‌ی لزبینی بشوی.»

اگرچه معمولاً پرسش‌های ناخوشایند با ازدواجِ ساختگیِ او با رابین پاتیک (Robin Puttick) و «ادبِ محتاطانه»ی بریتانیایی‌ها منحرف می‌شد، اما گذشتهٔ پرول بالاخره به او رسید و با وجود کارزار پرشور حامیانش، او در سال ۱۹۷۹ به آلمان غربی استرداد شد. اما اوضاع تغییر کرده بود. RAF به جای یک تهدیدِ وجودی، به «یک مُد، نمادی از رادیکالیسمِ شیک‌پسندانه» تبدیل شده بود، و او دوران حبسِ نسبتاً کوتاهی را بدون حادثه‌ی خاصی سپری کرد و سپس آزاد و بازپروری شد. او می‌نویسد: «من به طور باورنکردنی خوش‌شانس بودم.»

https://spectator.com/article/terrorists-with-a-taste-for-luxury-the-flamboyance-of-the-baader-meinhof-gang/