ایران در آستانه یک انتخاب راهبردی: از ژئوپلیتیک بحران تا سیاست بقا
تحولات اخیر خلیج فارس و دریای سرخ، صرفنظر از صحت یا نادرستی هر یک از گزارشهای منتشرشده درباره جزئیات حوادث، نشان میدهد که منطقه وارد مرحلهای شده است که در آن، امنیت انرژی، امنیت دریانوردی و رقابت قدرتهای بزرگ به یکدیگر گره خوردهاند. در چنین شرایطی، هر اقدام نظامی که به اختلال در مسیرهای انتقال انرژی یا تجارت جهانی بینجامد، تنها یک رخداد تاکتیکی نیست، بلکه به سرعت به مسئلهای راهبردی در نظام بینالملل تبدیل میشود و واکنش بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را برمیانگیزد.
در این چارچوب، اگر جمهوری اسلامی راهبرد خود را بر افزایش فشار از طریق اهرمهای ژئوپلیتیکی، از جمله تنگه هرمز، دریای سرخ یا نیروهای همسو در منطقه بنا کند، این سیاست ممکن است در کوتاهمدت ظرفیت بازدارندگی ایجاد کند، اما در میانمدت و بلندمدت میتواند انگیزه قدرتهای جهانی و کشورهای منطقه را برای کاهش وابستگی به این اهرمها افزایش دهد. تاریخ روابط بینالملل نشان داده است که هرگاه یک گذرگاه حیاتی به ابزار فشار سیاسی تبدیل شود، سایر بازیگران به دنبال ایجاد مسیرهای جایگزین، ائتلافهای امنیتی جدید و کاهش آسیبپذیری خود خواهند رفت.
از همین منظر، آنچه امروز در خلیج فارس و دریای سرخ جریان دارد، صرفاً نزاعی نظامی نیست؛ بلکه رقابتی بر سر تعریف نظم آینده منطقه است. اگر امنیت انرژی جهانی به صورت مستمر در معرض تهدید قرار گیرد، احتمال شکلگیری سازوکارهای جدید امنیت دریایی، توسعه مسیرهای جایگزین انتقال انرژی و تقویت همکاریهای نظامی میان کشورهای عربی، ایالات متحده، اروپا و حتی برخی قدرتهای آسیایی افزایش خواهد یافت. چنین روندی میتواند در بلندمدت از اهمیت ژئوپلیتیکی برخی اهرمهای سنتی ایران بکاهد.
از سوی دیگر، نقش بازیگران غیردولتی و نیروهای همسو با ایران نیز باید در همین چارچوب تحلیل شود. استفاده از این ظرفیتها ممکن است در سطح عملیاتی بخشی از معادلات میدانی را تغییر دهد، اما همزمان میتواند دامنه بحران را از خلیج فارس به دریای سرخ و شرق مدیترانه گسترش دهد. نتیجه چنین وضعیتی، افزایش هزینههای امنیتی برای همه بازیگران منطقه و فراهم شدن زمینه مشروعیتبخشی به حضور بیشتر نیروهای خارجی در منطقه خواهد بود؛ حضوری که بسیاری از دولتهای منطقه آن را در واکنش به تهدیدهای امنیتی توجیه میکنند.
در این میان، نقش قدرتهای بزرگ نیز بر اساس منطق منافع ملی قابل فهم است. روسیه، چین، ایالات متحده و اروپا، هر یک بحرانهای منطقه را نه از منظر همدلی ایدئولوژیک، بلکه بر اساس ملاحظات ژئوپلیتیکی، اقتصادی و امنیتی خود مدیریت میکنند. بنابراین، هیچیک از این قدرتها حاضر نخواهند بود منافع راهبردی و اقتصادی گسترده خود را برای حمایت نامحدود از یک بازیگر منطقهای به خطر اندازند. بهویژه کشورهای عربی جنوب خلیج فارس، طی دو دهه گذشته به سرمایهگذاران مهم اقتصاد جهانی در غرب، شرق آسیا، چین و حتی روسیه تبدیل شدهاند؛ ازاینرو هرگونه تهدید پایدار علیه اقتصاد آنها، واکنش هماهنگ بازیگران بینالمللی را محتملتر خواهد کرد.
در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی با یک انتخاب بنیادین روبهرو است؛ انتخابی که صرفاً به تاکتیکهای نظامی محدود نمیشود، بلکه به تعریف آینده دولت، اقتصاد و جایگاه منطقهای ایران مربوط است.
سناریوی نخست، حرکت به سوی بازتعریف منافع ملی در چارچوب تعامل مسئولانه با نظام بینالملل است. این مسیر مستلزم آن است که منطق «دولت» بر منطق «بحران دائمی» غلبه پیدا کند. در چنین الگویی، امنیت ملی نه از طریق گسترش مستمر میدانهای درگیری، بلکه از راه کاهش تنش، توسعه اقتصادی، اعتمادسازی منطقهای و تقویت سرمایه اجتماعی داخلی تأمین میشود. لازمه این رویکرد، اصلاح تدریجی سیاست داخلی، افزایش مشارکت عمومی، توجه به خواست شهروندان، تقویت نهادهای قانونی و حرکت به سوی حل اختلافات داخلی از مسیرهای مدنی و قانونی است. هر اندازه مشروعیت داخلی افزایش یابد، قدرت چانهزنی خارجی نیز تقویت خواهد شد.
سناریوی دوم، استمرار غلبه رویکردهای امنیتی و نظامی بر فرآیند تصمیمگیری است؛ وضعیتی که در آن، تشدید تنش به بخشی از سازوکار مدیریت سیاست خارجی تبدیل شود. در این سناریو، خطر افزایش انزوای بینالمللی، تشدید تحریمها، تقویت ائتلافهای بازدارنده علیه ایران، کاهش سرمایهگذاری، فرسایش اقتصادی و افزایش هزینههای اجتماعی بیش از گذشته وجود خواهد داشت. تجربه تاریخی نیز نشان میدهد که هنگامی که سیاست خارجی بر مدار بحران دائمی قرار گیرد، در نهایت ظرفیتهای توسعه ملی قربانی الزامات امنیتی خواهند شد.
نمونه تاریخی حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۰، هرچند از جهات مختلف با وضعیت کنونی تفاوتهای مهمی دارد، نشان داد که اقداماتی که موجب نگرانی عمیق همسایگان شود، میتواند زمینهساز شکلگیری ائتلافهای گسترده امنیتی و حضور پررنگتر قدرتهای خارجی در منطقه گردد. پس از آن بحران، کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بهتدریج همکاریهای دفاعی خود را گسترش دادند و سرمایهگذاری قابل توجهی در حوزه بازدارندگی نظامی انجام دادند. این تجربه تاریخی نشان میدهد که برداشت تهدید، خود میتواند موتور شکلگیری نظمهای امنیتی جدید باشد.
به نظر میرسد پایان هر دور از تنشهای کنونی نیز، صرفنظر از چگونگی پایان آن، با بازآرایی ژئوپلیتیکی منطقه همراه خواهد بود. احتمال تقویت ائتلافهای نظامی، گسترش همکاریهای اطلاعاتی، توسعه سامانههای دفاع موشکی مشترک، افزایش نقش بازیگران فرامنطقهای و تلاش برای کاهش وابستگی به گلوگاههای سنتی انتقال انرژی، از جمله روندهایی است که میتواند ساختار امنیتی خاورمیانه را در سالهای آینده دگرگون سازد.
از این منظر، پرسش اصلی دیگر آن نیست که چه کسی در یک نبرد تاکتیکی پیروز خواهد شد؛ بلکه این است که کدام راهبرد میتواند ظرفیت توسعه، ثبات و بقای ایران را در دهههای آینده تضمین کند. تجربه سیاست بینالملل نشان میدهد که دولتهایی موفقتر بودهاند که میان امنیت، توسعه اقتصادی، مشروعیت داخلی و تعامل خارجی تعادل برقرار کردهاند. هر راهبردی که یکی از این اضلاع را فدای دیگری کند، در بلندمدت با محدودیتهای جدی روبهرو خواهد شد.
در نهایت، آینده ایران بیش از آنکه در میدانهای نبرد تعیین شود، در کیفیت تصمیمهای راهبردی نخبگان سیاسی رقم خواهد خورد. انتخاب میان «ژئوپلیتیک بحران» و «ژئوپلیتیک توسعه»، صرفاً انتخابی برای یک دولت نیست؛ بلکه تصمیمی است که سرنوشت نسلهای آینده، جایگاه منطقهای ایران و امکان بازسازی قدرت ملی را تعیین خواهد کرد.