فارن پالیسی / ۱۰ ژوئیه ۲۰۲۶
برای دههها، روایت ساده و جاافتادهای درباره نخستین عملیاتهای مخفی غرب برای سرنگونی یک حکومت کمونیستی شکل گرفته بود؛ روایتی که به این صورت بیان میشود: در اواخر دهه ۱۹۴۰ و اوایل دهه ۱۹۵۰، ایالات متحده و بریتانیا مجموعهای از مأموریتهای محرمانه نفوذ به آلبانی را آغاز کردند و با اعزام مأمورانی از طریق چتر، کوشیدند حکومت انور خوجه را سرنگون کنند. اما این عملیات با شکستی فاجعهبار و حتی افسانهای روبهرو شد؛ آن هم صرفاً به این دلیل که «کیم فیلبی»، افسر اطلاعاتی بریتانیا و شاید مشهورترین جاسوس نفوذی اتحاد شوروی، اطلاعات عملیات را به مسئولان خود در مسکو منتقل کرد و آنان نیز به نوبه خود متحدانشان در تیرانا را از ماجرا آگاه ساختند.
دههها بعد، این روایت همچنان بخشی از حقیقت را در خود دارد. بله، در سالهای آغازین جنگ سرد، عملیاتهای چتربازی در آلبانی انجام شد. و بله، این مأموریت پروژهای مشترک میان بریتانیا و ایالات متحده بود. اما همانگونه که «استیون لانگ»، دانشمند علوم سیاسی، در کتاب تازه خود با عنوان برداشتی پربار از میوههای تلخ (A Rich Harvest of Bitter Fruit) استدلال میکند، تقریباً همه بخشهای دیگر این روایت نادرست است. لانگ با تکیه بر پژوهشهای گسترده آرشیوی و دهها مصاحبه، نشان میدهد که این مأموریتها اساساً برای سرنگونی خوجه یا پایان دادن به حکومت کمونیستی در آلبانی طراحی نشده بودند. افزون بر این، او در مهمترین بازنگری خود مینویسد که ممکن است کیم فیلبی و حتی اتحاد شوروی هیچ نقشی در شکست نهایی این عملیات نداشته باشند.
لانگ با زدودن غبار فراموشی از این مأموریت، فصلی از تاریخ آغازین جنگ سرد را آشکار کرده که بهمراتب پرحادثهتر، آشفتهتر و فاجعهبارتر از آن چیزی است که در حافظه عمومی ثبت شده است. این روایت امروز نیز اهمیتی تازه و چشمگیر یافته، بهویژه اکنون که ایالات متحده بار دیگر در حال بررسی امکان تغییر رژیم در کشورهایی چون ایران، کوبا و دیگر نقاط جهان است.
زمانی که انور خوجه در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم قدرت را در دست گرفت، آلبانی به کشوری بهشدت چنددستگیزده تبدیل شد. این وضعیت تنها به مخالفان خوجه محدود نبود؛ مخالفانی که از سلطنتطلبان گرفته تا نیروهای طرفدار غرب و نیز کسانی را در بر میگرفت که خواهان روابط نزدیکتر با کمونیستهای یوگسلاویِ همسایه بودند. در درون حکومت خوجه نیز اختلافات عمیق وجود داشت. پاکسازیهای سیاسی، بازداشتها، دادگاههای نمایشی و محکومیتهای ساختگی از ویژگیهای سالهای نخست حکومت او بود؛ دورانی که دیکتاتور نوظهور، همپیمانان و دشمنان خود را به یک اندازه هدف قرار میداد. همین وضعیت، دستکم از نگاه ناظران خارجی، این تصور را ایجاد کرده بود که آلبانی «کشوری گرفتار آشوب» است؛ کشوری که تنها به زنجیرهای از رویدادهای مناسب نیاز دارد تا حکومتش فروبپاشد.
در چنین شرایطی، دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا که پس از جنگ جهانی دوم در حال شکلگیری بودند، وارد میدان شدند. برخلاف سازمانهای جاسوسی منظم، بوروکراتیک و ساختاریافته دوران متأخر جنگ سرد، سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (MI6) و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) در سالهای نخست پس از جنگ، مجموعههایی نسبتاً آشفته و بیسامان بودند. بهویژه در طرف آمریکایی، نظارت چندانی بر فعالیتها وجود نداشت و این سازمانها میتوانستند تقریباً هر طرح و نقشهای را که به ذهنشان میرسید دنبال کنند. از خلال روایت لانگ، بیش از آنکه فضایی شبیه داستانهای جیمز باند به چشم بخورد، حالوهوای طنزآمیز آثار گروه «مانتی پایتون» تداعی میشود. البته اگر حاصل این رویکرد، مرگ شمار زیادی از انسانها و اتلاف منابع هنگفت نبود، شاید چنین وضعیتی صرفاً خندهدار به نظر میرسید.
مقامهای آمریکایی و بریتانیایی که از دور تحولات آلبانی را زیر نظر داشتند، به این نتیجه رسیدند که برای درک آنچه در داخل این کشور میگذرد، به اطلاعات دقیقتر و مستقیمتری نیاز دارند. هدف از طراحی مأموریت آلبانی الزاماً سرنگونی خوجه نبود؛ زیرا لندن و واشنگتن نگران بودند که اگر دیکتاتور آلبانی سقوط کند، نهتنها اتحاد شوروی واکنش نشان خواهد داد، بلکه همسایگان آلبانی ــ ایتالیا، یونان و یوگسلاوی ــ نیز ممکن است این کشور را میان خود تقسیم کنند. از این رو، مأموریت اصلی آن بود که میزان شکنندگی حکومت خوجه سنجیده شود و مشخص گردد که پس از آن چه باید کرد.
برای جمعآوری اطلاعات، مقامهای بریتانیایی و آمریکایی طرحی را تدوین کردند که دستکم روی کاغذ، موفقیت آن تقریباً قطعی به نظر میرسید. آنان دهها تبعیدی آلبانیایی را که در اردوگاههای پناهندگان در سراسر اروپا پراکنده بودند، جذب کردند و در مالت و آلمان غربی آموزش دادند؛ آموزشهایی که از کار با سلاحهای سبک و نقشهخوانی تا «فن کشتن بیصدا» را در بر میگرفت. در مرحله نخست، بریتانیا مجموعهای از عملیاتهای مخفیانه آبیـخاکی را هدایت کرد. در مراحل بعد، مأموریتهای هوایی که آمریکاییها مسئول آن بودند، با استفاده از یک گروه پروازی لهستانی انجام شد؛ گروهی که با یک هواپیمای بدون نشان از نوع C-47 وارد حریم هوایی آلبانی میشد و مأموران را با چتر در خاک این کشور فرود میآورد. پس از استقرار، این گروههای آلبانیایی موظف بودند ارزیابیهای خود را از طریق بیسیم ارسال کنند، در داخل کشور به جلب حمایت بپردازند و تا دریافت دستورهای بعدی در انتظار بمانند.

پرتره رسمی از انور خوجه، رهبر کمونیست آینده آلبانی، به عنوان یک افسر جوان در اول ژانویه ۱۹۵۰
تقریباً از همان آغاز، هیچ چیز مطابق برنامه پیش نرفت. نزدیک به نیمی از مأموران آلبانیایی که قرار بود در نخستین عملیات پرش با چتر در سال ۱۹۵۰ شرکت کنند، بنا بر گزارشها به دلیل «اختلافات سیاسی داخلی» از ادامه مأموریت انصراف دادند. حتی با وجود کاهش شمار نیروها، عملیات به دلیل بارش شدید باران و برف لغو شد. حدود یک هفته بعد، زمانی که مقامهای آمریکایی بار دیگر تلاش کردند مأموریت را اجرا کنند، خود مأموران لباسهایی بر تن داشتند که به گفته لانگ، «برای شرایط بسیار سرد و مرطوب زمستانی کاملاً نامناسب بود»، بهطوری که برخی از آنان «ناچار شدند چترهای نجات یدکی کوچک خود را پاره کنند و برای گرم ماندن به دور بدنشان بپیچند.»
از آنجا به بعد، اوضاع فقط بدتر شد. خدمه پرواز لهستانی، مأموران را در نقطهای فرود آوردند که یک روز پیادهروی با محل تعیینشده فاصله داشت. هرگونه عنصر غافلگیری نیز بهسرعت از میان رفت. یکی از مأموران بعدها به یاد آورد: «همه فهمیده بودند که چتربازها فرود آمدهاند، چون تجهیزات ما در روستای مجاور افتاده بود.» مأموران برای گریز از عملیات جستوجوی نیروهای امنیتی کمونیست، نزدیک به یک هفته در جنگل پنهان شدند. هنگامی که سرانجام از مخفیگاه بیرون آمدند، اهالی محل به آنان اطلاع دادند که نیروهای امنیتی آلبانی در محل اصلی فرود کمین کرده بودند؛ به این معنا که اشتباه در محل فرود، در عمل جان آنان را نجات داده بود. اما بدون تجهیزات و در حالی که دیگر هیچ عنصر غافلگیری باقی نمانده بود، مأموران مأموریت را بهکلی رها کردند و با پای پیاده خود را از مرز یوگسلاوی گذراندند و به منطقه امن رسیدند.
این الگویی بود که بارها و بارها تکرار شد. یکی از مأموران حاضر در یکی از عملیاتهای بعدی روایت میکند که گروه او به شکلی باورنکردنی حدود پنج و نیم کیلومتر از محل تعیینشده برای فرود فاصله گرفته بود. پس از فرود، آنان متوجه شدند فرمانده گروه «به دلیل نوشیدن ویسکی پیش از عملیات ــ ویسکیای که قرار بود اضطرابش را کاهش دهد ــ مست است.» آنان پس از سرگردانی به نزدیکترین روستا رسیدند و بار دیگر برای فرار از نیروهای امنیتی مخفی شدند؛ دو هفته را تقریباً تنها با خوردن ذرت خام سر کردند. همانند گروه نخست، تنها راه نجات، عبور از مرز بود؛ کاری که سرانجام موفق به انجام آن شدند و به یونان گریختند.
البته آنان از خوششانسها بودند. گروههای متعدد دیگری بلافاصله پس از فرود ناپدید شدند و مسئولان آمریکایی و بریتانیایی هرگز بار دیگر خبری از آنان دریافت نکردند. تنها در فاصله چند سال، دهها مأمور از دست رفتند. لانگ توضیح میدهد که نیروهای امنیتی آلبانی یک برتری آشکار داشتند: آنان مدتها پیش از آغاز هر عملیات، از محل دقیق مناطق فرود اطلاع داشتند. به همین دلیل، در مواردی بسیار، نیروهای آلبانیایی درست به سوی مرگ خود فرود میآمدند.
سال به سال، نتیجه یکسان بود. اطلاعات اندکی به واشنگتن و لندن میرسید، در حالی که گروههای کامل مأموران ضدکمونیست آلبانیایی یکی پس از دیگری ناپدید میشدند. لانگ مستند میکند که در مجموع، این عملیات ششساله که در سال ۱۹۵۵ پایان یافت، با نرخ تلفات ۳۶ درصدی همراه بود؛ رقمی تکاندهنده، هم برای آن زمان و هم با معیارهای امروز. در همین حال، انور خوجه دهههای دیگری نیز بر رأس حکومت آلبانی باقی ماند و سرانجام در سال ۱۹۸۵، در حالی درگذشت که به یکی از طولانیترین رهبران کمونیست در قدرت در تاریخ تبدیل شده بود.

ماموران امنیتی دولت آلبانی در عکسی بدون تاریخ، یک افسر سیا را که در جریان عملیات Valuable در آلبانی دستگیر شده بود، بازداشت کردهاند
کتاب برداشتی پربار از میوههای تلخ (A Rich Harvest of Bitter Fruit) بسیاری از این شکستها را با دقتی موشکافانه روایت میکند. این کتاب، از روند جذب و آموزش مأموران گرفته تا تنشهای بوروکراتیک میان لندن و واشنگتن، تصویری بسیار جزئی و دقیق از عملیاتی ارائه میدهد که سالها از نگاه پژوهشگران دور مانده بود. اما همه این مطالب، زمینه را برای مهمترین و شگفتانگیزترین نتیجهگیری کتاب فراهم میکند. لانگ در نهایت به این جمعبندی میرسد که این تصور رایج که تمام این شکستها نتیجه خیانت کیم فیلبی و ارتباط او با مسئولان شوروی بوده، نادرست است؛ روایتی که در عمل، هم مأموران غربی و هم تبعیدیهای آلبانیایی را از مسئولیت ناکامیها مبرا جلوه میدهد.
در واقع، آلبانی در آن دوران از نظر ژئوپلیتیکی کشوری حاشیهای به شمار میرفت. بیتردید، این کشور یکی از دولتهای وابسته به اتحاد شوروی بود، اما نه آنقدر مهم که در مرکز منافع راهبردی مسکو قرار داشته باشد و نه آنقدر ارزشمند که شوروی حاضر باشد برای آن، مهمترین جاسوس نفوذی خود را به خطر بیندازد. یکی از مقامهای آمریکایی بعدها گفت: «کدام آدم عاقلی حاضر است سرمایهای مانند فیلبی را برای چنین هدفی به خطر بیندازد؟» به نظر میرسد خود فیلبی نیز به همین نتیجه رسیده بود. لانگ مینویسد: «بهسادگی، آلبانی آنقدر ارزش نداشت که او جان خود را برایش به خطر بیندازد.»
به روایت لانگ، شکستهای پیاپی این عملیات دو عامل اصلی داشت. نخست، خود نیروهای جذبشده آلبانیایی بودند. آنان با وجود همه آموزشهایی که دیده بودند، به هیچوجه به واحدهای حرفهای عملیات مخفی تبدیل نشده بودند. یکی از گزارشها با گلایه مینویسد که برخی از آنان «حتی نمیتوانستند یک تانک را از یک تراکتور مزرعه تشخیص دهند» و بسیاری نیز نمیتوانستند درباره مأموریت خود سکوت کنند؛ بهویژه در میان جامعه مهاجران آلبانیایی. اینگونه «حرفهای سرِ میز بار»، به تعبیر یکی از مقامهای آمریکایی، خیلی زود به گوش مقامهای کمونیست میرسید. از آنجا که مأموران آلبانیایی اغلب در نزدیکی همان روستاهایی فرود میآمدند که در آن بزرگ شده بودند، برای مقامهای تیرانا کار چندان دشواری نبود که محل اجرای مأموریت بعدی را شناسایی کنند.
اما مشکل تنها به نیروهای آلبانیایی محدود نمیشد. افسران سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) نیز چندان در کار اطلاعاتی و عملیات مخفی مهارت نداشتند. یکی از مقامهای این سازمان بعدها به یاد آورد که برخی از همکارانش «آنقدر خودنما و پرزرقوبرق بودند که انگار میخواستند کلیسای جامع سنت پیتر را بهعنوان یک عملیات مخفی جا بزنند.»
نوعی غرور و اعتمادبهنفس افراطی بر سراسر این مأموریت سایه افکنده بود؛ غروری که باعث شد افسران سیا متوجه نشوند همتایان آلبانیاییشان از آنان پیشی گرفتهاند. در یکی از موارد، هنگامی که یک گروه آلبانیایی هفت بار پیاپی نتوانست پاسخ صحیح «پرسش کنترلی» سیا را ارسال کند، مسئولان عملیات چنان رفتار کردند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است و متوجه نشدند مأموران به اسارت درآمدهاند. لانگ مینویسد: «آنها حاضر نبودند بپذیرند که ارزشمندترین گروه عملیاتیشان به دست دشمن افتاده است.» سرانجام آمریکاییها به حقیقت ماجرا مشکوک شدند، اما به جای متوقف کردن عملیات، همچنان مأموران جدید را مستقیماً به کام نیروهای امنیتی آلبانی فرستادند و آنچه در آغاز «یک شکست اولیه» بود، به «فاجعهای جبرانناپذیر» تبدیل شد.
آن فاجعه جبرانناپذیر، به لطف پژوهشهای استیون لانگ، اکنون سرانجام در قالب روایتی دقیق و مستند در تاریخ ثبت شده است. اگر تجربه آلبانی معیار قضاوت باشد، شاید با بررسی دقیقتر، برداشت ما از دیگر عملیاتهای مشابه آمریکا ــ که در آن مأموران با چتر به کشورهایی مانند بلغارستان، رومانی، لهستان و اوکراین اعزام میشدند ــ نیز دگرگون شود؛ بهویژه آنکه در مورد ناکامی آن عملیاتها نیز اغلب انگشت اتهام به سوی کیم فیلبی نشانه رفته است. تا آن زمان، دستکم یک واقعیت روشن است: تنها کسانی که «میوههای تلخ» این مأموریت را درو کردند، تصمیمگیرندگان در لندن و واشنگتن و نیز نیروهای ضدکمونیست آلبانیایی بودند که در میانه این ماجرا گرفتار شدند.
این درسی است که مقامهای آمریکایی در سال ۲۰۲۶، بهویژه در بحبوحه جنگ فاجعهبار ایران، باید بهخوبی به خاطر بسپارند. چند ماه پیش، حکومت ایران نیز ــ دستکم از بیرون ــ چنان به نظر میرسید که در آستانه فروپاشی قرار دارد؛ اما نهتنها پابرجا ماند، بلکه در فاصله زمانی پس از آن حتی موقعیت خود را نیز تقویت کرد. شاید روحانیون حاکم بر ایران شباهت چندانی با انور خوجه نداشته باشند، اما هر دو حکومت بسیار بیش از آنچه واشنگتن تصور میکرد، توانستند قدرت خود را حفظ کنند.
طنز ماجرا اینجاست که این بار، ظاهراً تنها نهادی که از همان ابتدا به این واقعیت آگاه بود، خود سازمان سیا بود. در آستانه آغاز جنگ، «جان رتکلیف»، مدیر سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، تلاش برای تغییر رژیم در ایران را «مضحک» توصیف کرده بود. بعدها نیز روشن شد که ارزیابی او درست بوده است؛ اما هشدارهایش برای دولتی که خود را در مسیر پیروزی قطعی میدید، اهمیت چندانی نداشت. همانند ماجرای آلبانی، فاجعه ایران نیز نه نتیجه فعالیت جاسوسان نفوذی و نه حاصل خیانت عوامل خارجی بود؛ بلکه صرفاً محصول غرور و اعتمادبهنفس بیش از حد دولتی بود که در دام توهمات خود گرفتار شده بود.
———-
▪️کیسی میشل (Casey Michel)، رئیس برنامه «مقابله با حکومتهای دزدسالار» در «بنیاد حقوق بشر» است و کتاب دزدسالاری آمریکایی: چگونه ایالات متحده بزرگترین سازوکار پولشویی جهان را در تاریخ ایجاد کرد (American Kleptocracy: How the U.S. Created the World’s Greatest Money Laundering Scheme in History) را تألیف کرده است.