ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 10.07.2026, 16:01
«هاله قدسی غیبت» و گریز از شفافیت و پاسخگویی

احمد علوی

مقدمه

در میدان متعارف سیاست و قدرت در جهان امروز، بقای رهبران بر مسند قدرت، مستلزم حضور روزمره آنها در عرصه تصمیم‌گیری و رسانه‌هاست. رهبران با سخن گفتن، حضور در عرصه عمومی و پاسخگویی به افکار عمومی، مشروعیت خود را حفظ می‌کنند. اما از شگفتی‌های رژیم ایران در شرایط فعلی، غیبت یا به زبان دیگر «پنهان» شدن رهبر آن است.

مجتبی خامنه‌ای در شرایطی مبهم و بطور پنهانی بر کرسی ولایت نشست. تا پیش از جلوس بر اریکه ولایت، یک سخنرانی یا نوشتار یا گفتگوی از او در رسانه‌های عمومی خود رژیم منتشر نشده است. مجتبی در مدت طولانی دستیار پدرش بود و طبعا مستقیم یا غیر مستقیم در تصمیمات او نقش داشت. افکار عمومی بخصوص پس از «جنبش سبز» با آگاهی از این امر همواره خواستار مرگ او بود. بخشی از افکار عمومی حتی زنده بودن مجتبی را باور ندارد و بخشی با استفاده  از مترسک مقوایی درک خود از او بیان کردند.

موهبت «هاله قدسی غیبت» در پستوی قدرت

تجربه برخی گفتمانهای مذهبی، فرقه‌های سیاسی و نظام‌های اقتدارگرا، پارادوکسی قابل تأمل را آشکار می‌سازد: گاه هرچه رهبر کمتر در معرض دید قرار می‌گیرد، ابهت و اقتدار نمادین او افزایش می‌یابد. این پارادوکس پرسشی بنیادین را مطرح می‌کند: چگونه غیبت می‌تواند به جای تضعیف قدرت، به تقویت آن بینجامد؟

این یادداشت استدلال می‌کند که پاسخ این پرسش را باید در رابطه میان غیبت، ابهام و قدسی‌سازی جست‌وجو کرد. غیبت، به خودی خود، مشروعیت تولید نمی‌کند؛ اما هنگامی که با کنترل اطلاعات، انحصار تفسیر، تولید اقتدار کاریزماتیک و حذف نهادهای پاسخگو همراه شود، می‌تواند به سازوکاری برای تولید اقتدار نمادین تبدیل شود. در چنین وضعیتی، فاصله میان رهبر و جامعه، فضای لازم را برای شکل‌گیری «هاله قدسی غیبت» فراهم می‌آورد؛‌هاله‌ای که رهبر را از سطح یک کنشگر سیاسی به جایگاهی فراتر از ارزیابی روزمره ارتقا می‌دهد و ارزیابی جامعه مدنی، رسانه‌ها، نقد مستقیم، راستی‌آزمایی ادعاها و نسبت دادن مسئولیت به رهبر را محدود می‌سازد. بدین ترتیب امکان ارتقاء این «رهبر پنهان» به فراانسان و تولید کاریزما و فرایزدی برایش فراهم می‌شود.

این البته شگفت‌آور نیست چه مفهوم «غیبت» در فرهنگ شیعی به گونه‌ای با‌هاله قدسی گره خورده است. به عقیده شیعیان دوازده امامی در آنچه دوره «غیبت کبری» خوانده میشود، وظیفه نایبان عام امام دوازدهم آنهاست که نقش نایب عام را بازی نموده و احکام مذهبی را به نمایندگی از امام بازگو کنند. در دوره «غیبت صغری» نواب خاص وظیفه داشتند تا واسطه بین امام و پیروانش باشند. بازآفرینی این مفهوم در شرایط فعلی به دستگاه دیوانسالاری رژیم و سپاه پاسداران سپرده شده است تا با پنهان کردن مجتبی خامنه‌ای ـــ به هر بهانه ـــ فرایند قدسی‌سازی را برای او تدارک ببینند و همزمان به عنوان نایب و مفسر او سهم بیشتری از رانت قدرت، ثروت و اعتبار سیاسی را به خود اختصاص دهند.

غیبت و فرایند قدسی‌سازی

نظریه «دو بدن پادشاه» ارنست کانتورویتس نیز چشم‌انداز تحلیلی مهمی ارائه می‌دهد. کانتورویتس نشان می‌دهد که در سنت سلطنتی اروپا، میان «بدن طبیعی» پادشاه، که انسانی، خطاپذیر و فانی است، و «بدن سیاسی» او، که نماد تداوم اقتدار و دولت است، تمایز وجود دارد. اگرچه این نظریه در بستر تاریخی خاصی شکل گرفته است، اما از منظر تحلیلی می‌توان آن را برای فهم سازوکارهایی به کار گرفت که در آنها تصویر نمادین رهبر بر حضور واقعی او غلبه پیدا می‌کند. هرچه بدن طبیعی کمتر دیده شود، بدن سیاسی و نمادین برجسته‌تر می‌شود و رهبر بیش از آنکه بر اساس عملکرد واقعی ارزیابی شود، بر اساس تصویر آرمانی خود -که ساخته دستگاه تبلیغاتی است -مورد قضاوت قرار می‌گیرد.

مطالعات رابرت جی. لیفتون درباره کیش شخصیت و ساختارهای فرقه‌ای نیز نشان می‌دهد که فاصله، ابهام و کنترل اطلاعات از مهم‌ترین ابزارهای تولید سرسپردگی  هستند. در چنین ساختارهایی، رهبر به تدریج از یک انسان عادی به مرجعی تبدیل می‌شود که فراتر از نقد و ارزیابی قرار می‌گیرد. این فرایند نه تنها اقتدار او را تقویت می‌کند، بلکه امکان بازتفسیر دائمی واقعیت را نیز فراهم می‌آورد؛ زیرا هر رویداد می‌تواند با ارجاع به «حکمت پنهان» یا «ضرورت تاریخی» توجیه شود.

ابهام، پاسخگویی و گسست میان قدرت و پاسخگویی و مسئولیت‌پذیری

در نظریه‌های جدید حکمرانی، پاسخگویی (Accountability) یکی از بنیادی‌ترین ارکان مشروعیت سیاسی محسوب می‌شود. پاسخگویی زمانی تحقق می‌یابد که میان «اختیار تصمیم‌گیری» و «مسئولیت در قبال پیامدهای آن» رابطه‌ای روشن و قابل شناسایی وجود داشته باشد. هر اندازه این رابطه شفاف‌تر باشد، امکان ارزیابی عملکرد، اصلاح خطاها و اعمال نظارت عمومی افزایش می‌یابد. در مقابل، هرچه این رابطه مبهم‌تر شود، تشخیص منشأ تصمیم‌ها و نسبت دادن مسئولیت دشوارتر خواهد شد.

در این  راستا، غیبت را می‌توان نه صرفاً به‌عنوان فقدان حضور فیزیکی، بلکه به‌عنوان سازوکاری برای تولید ابهام اطلاعاتی و تفسیری در نظر گرفت. هنگامی که رهبر به‌طور مستقیم در معرض مشاهده، پرسش و ارزیابی قرار ندارد، فضای بیشتری برای شکل‌گیری روایت‌های متعدد درباره اراده، تصمیم‌ها و اهداف او ایجاد می‌شود. در چنین شرایطی، اطلاعات دست اول جای خود را به تفسیرهای واسطه‌ای می‌دهد و مرز میان تصمیم واقعی و برداشت مفسران به‌تدریج از میان می‌رود.

پیامد نخست این وضعیت، شکل‌گیری نوعی «واسطه‌گری اقتدار» است. گروهی از افراد یا نهادها خود را مفسران انحصاری اراده رهبر معرفی می‌کنند و مشروعیت تصمیم‌های خود را از انتساب آنها به رهبر به دست می‌آورند. در نتیجه، اقتدار در عمل از طریق واسطه‌ها اعمال می‌شود، اما مشروعیت همچنان به رهبر نسبت داده می‌شود. این وضعیت امکان تمرکز قدرت را افزایش می‌دهد، در حالی که مسئولیت تصمیم‌ها میان بازیگران مختلف توزیع یا پنهان می‌شود.

پیامد دوم، پدید آمدن آن چیزی است که این یادداشت از آن با عنوان «گسست میان قدرت و مسئولیت» یاد می‌کند. مقصود از این مفهوم، وضعیتی است که در آن، کانون اصلی اقتدار از مشروعیت و نفوذ برخوردار است، اما مسئولیت مستقیم پیامدهای تصمیم‌ها به بازیگران میانی، شرایط بیرونی یا دشمنان نسبت داده می‌شود. به بیان دیگر، قدرت در مرکز باقی می‌ماند، اما مسئولیت از مرکز فاصله می‌گیرد.

بنا به چنین الگویی، ناکامی‌های سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی اغلب به اطرافیان  و عواملی بیرون از رهبر نسبت داده می‌شوند؛ مانند عملکرد نادرست زیردستان، فشارهای خارجی، توطئه دشمنان یا شرایط پیش‌بینی‌نشده. در مقابل، موفقیت‌ها به هدایت، دوراندیشی یا جایگاه استثنایی رهبر نسبت داده می‌شوند. این عدم تقارن در نسبت دادن موفقیت و شکست، به تدریج نوعی «مصونیت از پاسخگویی» ایجاد می‌کند؛ زیرا سازوکارهای معمول ارزیابی عملکرد دیگر به‌طور مستقیم بر رهبر اعمال نمی‌شوند. این الگوی رفتاری در مورد علی خامنه‌ای به  عنوان رهبری که «هیچ خطا» نداشت صادق است.

از منظر حکمرانی خوب، چنین وضعیتی با اصول شفافیت، مسئولیت‌پذیری و پاسخگویی در تعارض قرار می‌گیرد. ادبیات حکمرانی تأکید می‌کند که مشروعیت پایدار نه تنها به توانایی اعمال قدرت، بلکه به امکان نظارت عمومی، دسترسی آزاد به اطلاعات و قابلیت بازخواست صاحبان قدرت وابسته است. هرگاه ابهام به بخشی از سازوکار اداره امور تبدیل شود، نظارت عمومی تضعیف شده و امکان اصلاح نهادی نیز کاهش می‌یابد.

کاربرد چارچوب نظری در چند مطالعه تطبیقی

هدف این یادداشت بررسی تجربی نظریه «هاله قدسی غیبت» نیست، بلکه ارائه چارچوبی مفهومی برای تحلیل رابطه میان غیبت، ابهام و پاسخگویی است. با این حال، بررسی برخی نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهد که این چارچوب می‌تواند در تحلیل اشکال متفاوت اقتدار سیاسی و فرقه‌ای سودمند باشد.

یکی از نمونه‌های شناخته‌شده، تشکیلات موسوم به مجاهدین خلق است. پس از ناپدید شدن مسعود رجوی در سال ۲۰۰۳، ارتباط مستقیم او با بدنه سازمان عملاً از میان رفت، اما جایگاه نمادین و بی بدیل او وی همچنان در ساختار گفتمان ویژه سازمان حفظ شد. برخی پژوهشگران این وضعیت را نمونه‌ای از تداوم اقتدار از طریق حضور نمادین دانسته‌اند؛ وضعیتی که در آن، غیبت رهبر نه به حذف مرجعیت، بلکه به افزایش نقش واسطه‌ها در تفسیر اراده او انجامیده است.

نمونه‌ای دیگر را می‌توان در کره شمالی مشاهده کرد. پس از درگذشت کیم ایل سونگ، وی همچنان با عنوان «رئیس‌جمهور ابدی» در ساختار رسمی کشور باقی ماند. در اینجا نیز اقتدار نمادین از حیات فیزیکی فراتر رفت و مشروعیت سیاسی تا حد زیادی بر استمرار تصویر آرمانی رهبر استوار شد. از منظر چارچوب پیشنهادی این مقاله، این وضعیت را می‌توان نمونه‌ای از غلبه «بدن سیاسی» بر «بدن طبیعی» رهبر دانست؛ مفهومی که کانتورویتس در مطالعه خود درباره الهیات سیاسی سلطنت مطرح کرده بود.

نمونه دیگری که از منظر چارچوب پیشنهادی این یادداشت قابل بررسی است، پدیده «اقتدار سایه‌ای» است؛ وضعیتی که در آن، فرد بدون حضور مستمر در عرصه عمومی یا بدون تصدی رسمی برخی مناصب، به‌عنوان یکی از مراکز مؤثر تصمیم‌گیری شناخته می‌شود. در این الگو، محدود بودن اطلاعات عمومی درباره نقش، حدود اختیارات و شیوه تصمیم‌گیری، می‌تواند به شکل‌گیری‌هاله‌ای از ابهام و اقتدار نمادین بینجامد. برخی تحلیلگران، نقش منتسب به مجتبی خامنه‌ای را در سال‌های اخیر و در دوره رهبری پدرش از این منظر بررسی کرده‌اند. در این روایت‌ها، نفوذ پشت پرده سیاسی او عمدتاً از طریق گزارش‌های غیرمستقیم، شبکه‌های نزدیک به قدرت و گمانه‌زنی‌های رسانه‌ای توصیف می‌شود، در حالی که حضور عمومی و پاسخگویی مستقیم یا حضور در رسانه‌ها از سوی او اساسا وجود ندارد. از منظر نظریه «هاله قدسی غیبت»، این وضعیت می‌تواند نمونه‌ای برای مطالعه این گمانه باشد که چگونه فاصله از عرصه عمومی، در کنار ابهام اطلاعاتی، ممکن است به تقویت اقتدار نمادین و کاهش امکان نسبت دادن مسئولیت مستقیم، و ایجاد موقعیت فراانسانی بینجامد. چه افسانه پردازی و غلو در خصوص «رهبر غایب» در میان سرسپردگان گسترش میابد و بدین ترتیب اعتبار کاذبی برای فرد مربوطه خلق میشود.

نمونه تاریخی دیگر، ژوزف استالین است. اگرچه استالین برخلاف برخی رهبران غایب، حضوری رسمی و آشکار در رأس حکومت داشت، اما بخش مهمی از فرایند تصمیم‌گیری در حلقه‌های بسته و محرمانه انجام می‌شد. ابهام درباره منشأ تصمیم‌ها، همراه با شبکه پیچیده بوروکراسی حزبی و امنیتی، موجب می‌شد مسئولیت بسیاری از سیاست‌های شکست‌خورده به مقامات میانی، «دشمنان مردم» یا ضرورت‌های تاریخی نسبت داده شود، در حالی که موفقیت‌ها به رهبری استالین منتسب می‌شد. علی خامنه‌ای هم همین روش را دنبال می‌کرد، موفقیت‌ها از آن او بود، و شکست‌ها محصول کارگزارانش جلوه داده میشد. از این منظر، مورد استالین نشان می‌دهد که «غیبت» در نظریه حاضر الزاماً به معنای نبود فیزیکی نیست، بلکه می‌تواند به معنای غیبت از عرصه پاسخگویی و محدود بودن امکان نظارت بر فرایند واقعی تصمیم‌گیری نیز باشد.

مقایسه این نمونه‌ها نشان می‌دهد که «هاله قدسی غیبت» می‌تواند اشکال گوناگونی داشته باشد. در برخی موارد، غیبت فیزیکی محور اصلی است؛ در برخی دیگر، غیبت اطلاعاتی یا نهادی نقش تعیین‌کننده دارد. آنچه همه این موارد را به یکدیگر پیوند می‌دهد، نه شباهت نظام‌های سیاسی، بلکه وجود سازوکاری است که از طریق ابهام، فاصله میان قدرت و مسئولیت پذیری و پاسخگویی را افزایش می‌دهد.

نتیجه‌گیری

این یادداشت با تکیه بر مفهوم «هاله قدسی غیبت» استدلال می‌کند که غیبت رهبر، در شرایط خاص نهادی و گفتمانی، می‌تواند به سازوکاری برای تولید اقتدار نمادین و حذف پاسخگویی و شفافیت تبدیل شود. در این چارچوب، غیبت به‌خودی‌خود منشأ مشروعیت نیست، بلکه از طریق ایجاد فاصله اطلاعاتی، تولید ابهام و تقویت فرایندهای قدسی‌سازی، امکان گسست میان قدرت و مسئولیت را افزایش می‌دهد.

بر پایه این نوشته، ابهام نه صرفاً نتیجه کمبود اطلاعات، بلکه در برخی موارد بخشی از سازوکار عمدی اعمال قدرت برای پنهان کردن کاستی‌های رهبر نمادین است. هرچه فاصله میان رهبر و جامعه بیشتر و امکان راستی‌آزمایی تصمیم‌ها کمتر باشد، نقش واسطه‌ها در تفسیر اراده رهبر افزایش یافته و نسبت دادن مسئولیت دشوارتر می‌شود. در چنین شرایطی، اقتدار می‌تواند بیش از آنکه بر عملکرد واقعی استوار باشد، بر تصویر نمادین و روایت‌های مبتنی بر گفتمان حاکم تکیه کند.