جمعه ۱۰ ژوئیه ۲۰۲۶
سپهر، ۲۵ ساله، در جریان اعتراضات گسترده خیابانی ژانویه با شلیک گلوله کشته شد. پدر او بهواسطه ویدیویی که با تلفن همراهش در شهر کهریزک، در نزدیکی تهران، ضبط کرده بود، به چهرهای شناختهشده تبدیل شد. در آن ویدیو، پدرش مدام تکرار میکرد: «سپهرِ بابا، کجایی؟»؛ عبارتی صمیمانه در زبان فارسی که معنایی نزدیک به «سپهر من، فرزندم» دارد.
سپهر با همین فریاد شناخته شد و اکنون همان جمله بر سنگ مزارش حک شده است: «سپهرِ بابا، کجایی؟»
امروز جمعیتی پیرامون مزار سپهر گرد آمدهاند. مردم میآیند، صحبت میکنند، مدتی میایستند و سپس میروند. مادر یک پسر ۱۶ ساله که در جریان اعتراضات سراسری حقوق زنان در سال ۲۰۲۲ کشته شده بود نیز در میان حاضران دیده میشود.

آرامگاه سپهر در بهشت زهرا
پدر سپهر میگوید از بازداشت شدن هراسی ندارد و با شجاعتی سخن میگوید که گویی از جایی برمیخیزد که اندوه در آن به چیزی دیگر تبدیل شده است. او به مردمی که اطرافش جمع شدهاند اشاره میکند و به آنها میگوید آزادند هرقدر که میخواهند فیلم و عکس بگیرند.
او میگوید: «منتظرم اینها سقوط کنند. شک نکنید؛ کارشان تمام شده است. این حکومت دیگر هرگز به وضعیت پیش از [سرکوب اعتراضات ژانویه] بازنخواهد گشت. این را به همه شما میگویم.»

آرامگاه محمدرضا در بهشت زهرا
محمدرضا ۳۸ سال داشت که در تهرانسر، در غرب تهران، کشته شد. بر مزار او خواهرش با موهای بلند و فرفری و مادر سالخوردهاش با روسری آبی کمرنگ حضور دارند.
مادرش میگوید: «بچه من زندگی سختی داشت. زندگی خوبی نداشت.»
او ادامه میدهد: «من علی خامنهای را نفرین میکردم. وقتی [آمریکا و اسرائیل] او را کشتند خیلی خوشحال شدم. اما دلم برای این بچههای خودمان میسوزد. کاش آنها هم اینجا بودند؛ آرزویشان این بود که رفتن خامنهای را ببینند. حسرت بزرگی در این ماجرا هست. دلم برای پسرم تنگ شده است. باید تحمل کنیم.»
خواهر محمدرضا میگوید همسر او اکنون با در آغوش گرفتن بالش شوهر از دسترفتهاش میخوابد و پسرش نیز به مزار پدر میآید، سنگ قبر او را میبوسد و گریه میکند.
او میگوید: «برادرم آن شب [که کشته شد] جان خیلیها را نجات داد. همه را به داخل پارکینگ برد. در مراسم خاکسپاریاش مردم میگفتند: “او آن شب جان ما را نجات داد.” آدم بسیار مهربانی بود. وفاداری و شرافت زیادی داشت.
«میخواهم روی سنگ مزار برادرم بنویسم جاویدنام، اما ترسیدیم چون آنها [پلیس ایران] بعضی از سنگ قبرها را شکستهاند. منتظرم کمی زمان بگذرد و فضا آرامتر شود. آن وقت روی سنگش مینویسم جاویدنام. انشاءالله تا نوروز آینده [مارس ۲۰۲۷] این آشغالها دیگر رفته باشند.»

آرامگاه سارا در بهشت زهرا
خواهر محمدرضا از دور به مزار سارا اشاره میکند. سارا ۴۵ سال داشت که در جریان اعتراضات ژانویه کشته شد. ویدیوی دوربین مداربسته از لحظه حمله نیروهای امنیتی لباسشخصیِ حامل قمه به او در خیابان، در شبکههای اجتماعی بهسرعت فراگیر شد؛ نگاه وحشتزده او، تنها و بیدفاع، در حالی که زیر لگدهای مردی لباسشخصی و مسلح به تیغهای برنده قرار داشت.
امروز هیچکس بر سر مزار او نیست. سنگ قبری بزرگ و سفید دارد و در مقابل نامش، در داخل پرانتز، واژه «دریا» نوشته شده است؛ واژهای که برخی خانوادهها برای نماد جاودانگی به کار میبرند.
در نزدیکی آنجا، زن دیگری بر سر مزار جاویدنام خود نشسته است.
او میگوید: «پسرعمویم را [در اعتراضات] کشتند و این یکی را [با اشاره به قبر] یک روز بعد. پسرعمویم را بعد از چهار روز پیدا کردیم، اما این یکی را نتوانستیم پیدا کنیم. پسرعمویم با گلوله کشته شد؛ این یکی با چاقو.
«کاش زنده بودند و مرگ خامنهای را میدیدند. آن حرامزادهها به جهنم بروند. آخر سر نابود خواهند شد.»

آرامگاه محمد در بهشت زهرا
محمد، ۲۸ ساله، در آریاشهر در شمالغرب تهران کشته شد. امروز پدر و برادر جوانش بر سر مزار او هستند. آنها از محلههای کمبرخوردار پایتخت میآیند. برادرش مشغول شستن سنگ قبر است.
برادر محمد میگوید: «دو دختر را گرفته بودند و روی زمین میکشیدند. محمد رفت تا آنها را نجات بدهد، اما آن حرامزادهها به خودش حمله کردند. او بوکسور بود. دوستانش که همراهش بودند برای ما تعریف کردند چه اتفاقی افتاد. چهار یا پنج بسیجی [بسیج، نیروی شبهنظامی داوطلب وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است] دو دختر را محاصره کرده بودند. برادرم و دوستانش بسیجیها را زدند و به دخترها کمک کردند فرار کنند.
«اما بعد بسیجیها با موتور آنها را محاصره کردند. آنقدر کتکشان زدند تا سرانجام یکی از آنها به پهلوی برادرم شلیک کرد. او روی زمین افتاد و گفت: “دارم میسوزم، دارم میسوزم.” بعد یکی دیگر جلو آمد و به سر و قلبش هم شلیک کرد. در مجموع سه گلوله به او زدند.»

آرامگاه علی در بهشت زهرا
علی در مشیریه، در جنوب تهران، با گلوله کشته شد و هنوز سنگ قبر ندارد. آخرین باری که به اینجا آمده بودم، جوانی را دیدم که هنگام غروب تنها کنار مزار او نشسته بود، گریه میکرد و از تلفن همراهش یک ترانه غمگین پاپ پخش میشد.
او گفته بود: «دوستم را در مشیریه کشتند. مرا هم بازداشت کردند، اما به دلیلی آزاد شدم و کاش این کار را نمیکردند. از آن روز زندگی من سیاه شده است. دوستم زیر خاک است و من هنوز زندهام.»
امروز تمام اعضای خانواده علی بر سر مزار او حاضرند. پدرش مردی میانسال، لاغراندام، با پوستی آفتابسوخته و چهرهای بسیار آرام است. چند دندانش را از دست داده است. او از همه کسانی که برای ادای احترام میآیند تشکر میکند. خانواده علی با مشکلات مالی روبهرو هستند و خرید سنگ قبر برایشان دشوار خواهد بود.
پدر علی میگوید: «پسرم فوتبالیست بود. دو متر قد داشت. دروازهبان بود. به کهریزک رفتیم و آنجا هویتش را تأیید کردیم. بعد از اتفاقات روز پنجشنبه، تا ساعت دو یا سه بعدازظهر جمعه هیچ خبری از او نداشتیم. بعد رفتیم دنبالش بگردیم.»
خواهر کوچکتر علی کنار پدرش ایستاده است. پدر با اشاره به او میگوید: «خواهرش خیلی رنج کشید. وابستگی شدیدی به برادرش داشت.»
مادر علی مانتوی بلند مشکی بر تن دارد و چهرهای مهربان و آرام دارد. او چیزی نمیگوید. فقط لبخندی ملایم به من میزند و از اینکه بر سر مزار پسرش آمدهام تشکر میکند.

آرامگاه دانیال در بهشت زهرا
پدر دانیال روی صندلی نشسته است. مادر و عمه او کنار مزار نشستهاند.
پدر دانیال میگوید: «این آدمها ـ نیروهای جمهوری اسلامی ـ نه دین دارند، نه ایمان، نه رحم، نه شرافت. یکی از آنها میگفت باید مردم مخالف را با مسلسل به رگبار بست. ذهنشان را اینگونه شستوشوی مغزی دادهاند.
«جمهوری اسلامی با آنها، با طرفداران و وفادارانش، کاری کرده که تصور میکنند هر کسی علیه نظام حرفی بزند باید کنار دیوار ردیف شود و تیر بخورد. با همین طرز فکر میآیند و همه را میکشند. پسر مرا هم کشتند.»
پدر دانیال میگوید دو پسر دارد؛ دانیال و نیما. نیما در حوزه موسیقی فعالیت میکند. به گفته او، دانیال از نخستین افرادی بود که در فردیس، در غرب تهران، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
او میگوید: «کیسههای جسد را یکییکی باز میکردیم و میان پیکرها دنبال او میگشتیم.
«یک جا دیگر ناامید شدم. گفتم: “بس است، رهایش کنید.”»
در این لحظه، پدر دانیال شروع به گریه میکند.
او ادامه میدهد: «بعد از چند روز جستوجو، بالاخره پیدایش کردیم و به سردخانه منتقلش کردیم.»
اعضای خانواده میگویند سردخانهها مملو از جسد بود و زنان و مردان در حالی که در جستوجوی عزیزان خود بودند، فریاد میزدند و کیسههای زیپدار اجساد را یکی پس از دیگری باز میکردند.
عمه دانیال میگوید: «برادر دیگرم میگفت جسد دختری آنجا بود که کیسهاش باز مانده بود و بدنش برهنه بود. گفتم: “لعنت به شما. این همه آدم را به خاطر چند تار مو کشتید و حالا او را اینطور رها کردهاید؟”»
پدر دانیال میگوید نیروهای امنیتی ایران بر او فشار آوردند تا پسرش را «شهید» معرفی کند.
او میگوید: «گفتند باید بنویسیم “شهیدِ حمله تروریستی”. با خودم گفتم به خاطر این یکی بچهام [پسر دیگرش، نیما] باید هرچه میگویند قبول کنیم. بعداً، وقتی اوضاع آرامتر شد، آن را عوض خواهیم کرد.»