فصلی از کتاب «عصر شگفتآور»: گفتگوهای واتسلاو هاول و آدام میشنیک / بخش اول
مقدمهی مترجم بر کتاب «عصر شگفتآور: گفتوگوهای واتسلاو هاول و آدام میشنیک: آنچه به دنبال میآید فصلی از کتاب «عصر شگفتآور» (An Uncanny Era) مجموعهای از گفتوگوهای دو تن از برجستهترین روشنفکران و کنشگران دموکراسیخواه اروپای شرقی، واتسلاو هاول و آدام میشنیک، است که در سال ۲۰۱۴ توسط انتشارات دانشگاه ییل منتشر شد. این کتاب صرفاً مجموعهای از مصاحبهها نیست؛ بلکه سندی فکری و تاریخی درباره یکی از مهمترین دگرگونیهای سیاسی قرن بیستم، یعنی فروپاشی نظامهای کمونیستی در اروپای شرقی و دشواریهای گذار به دموکراسی است.
هاول و میشنیک هر دو از چهرههای نمادین مقاومت مدنی علیه استبداد کمونیستی بودند. هاول، نمایشنامهنویس و روشنفکر چک، از رهبران جنبش منشور ۷۷ و بعدها آخرین رئیسجمهور چکسلواکی و نخستین رئیسجمهور جمهوری چک شد. میشنیک نیز از رهبران اپوزیسیون لهستان، از بنیانگذاران سنت روشنفکری مخالف حکومت کمونیستی و بعدها سردبیر روزنامه مشهور Gazeta Wyborcza بود. دوستی این دو از سال ۱۹۷۸ و دیدار مخفیانه مخالفان لهستانی و چکسلواکی در مرز دو کشور آغاز شد و بیش از سه دهه ادامه یافت.
اهمیت این کتاب در آن است که نویسندگان آن نه ناظران بیرونی، بلکه بازیگران اصلی تاریخ هستند. آنان از درون زندانها، جنبشهای اعتراضی، مذاکرات سیاسی و تجربه حکومتداری سخن میگویند. به همین دلیل، خواننده با روایتی زنده از چالشهای پس از فروپاشی کمونیسم روبهرو میشود: چگونه میتوان آزادی را به نهادهای پایدار دموکراتیک تبدیل کرد؟ با کارگزاران رژیم سابق چه باید کرد؟ مرز میان عدالت و انتقام کجاست؟ آیا حقیقت را باید آشکار کرد یا برای حفظ آرامش اجتماعی بخشی از گذشته را به فراموشی سپرد؟
عنوان کتاب، «عصر شگفتآور»، به وضعیت پارادوکسیکال یا تناقضآمیز جوامع پساکمونیستی اشاره دارد. انقلابهای سال ۱۹۸۹ در بسیاری از کشورهای اروپای شرقی بدون خشونت گسترده و با امیدی کمنظیر به آزادی و دموکراسی پیروز شدند. اما خیلی زود روشن شد که سقوط یک نظام استبدادی به خودی خود به معنای تولد جامعهای آزاد، عادلانه و دموکراتیک نیست. در گفتوگوهای این کتاب بارها این پرسش مطرح میشود که چرا پس از آن همه امید و همبستگی، بیاعتمادی، پوپولیسم، ملیگرایی افراطی و سرخوردگی اجتماعی دوباره سر برآوردند.
بخش مهمی از جذابیت کتاب در آن است که موضوعات آن به اروپای شرقی محدود نمیماند. بحثهایی که هاول و میشنیک درباره حافظه تاریخی، مسئولیت روشنفکران، بخشش و انتقام، عدالت انتقالی، خطر پوپولیسم، نقش مذهب در سیاست و شکنندگی دموکراسی مطرح میکنند، امروز نیز در بسیاری از جوامع جهان موضوعیت دارد. از این رو، این کتاب را میتوان نه فقط تاریخ یک منطقه، بلکه تأملی جهانی درباره سرنوشت آزادی و دموکراسی دانست.
برای خواننده ایرانی نیز این گفتوگوها اهمیت ویژهای دارند. بسیاری از پرسشهایی که هاول و میشنیک در دهه ۱۹۹۰ مطرح میکردند، همچنان در فضای فکری و سیاسی ایران مطرحاند: چگونه باید با گذشته برخورد کرد؟ آیا جامعه برای آینده به فراموشی نیاز دارد یا به حقیقت؟ آیا میتوان عدالت را بدون انتقامجویی برقرار کرد؟ نقش روشنفکران در دوران گذار چیست؟ و چگونه میتوان از آرمانهای یک انقلاب یا جنبش سیاسی دفاع کرد، بیآنکه به دام استبدادی تازه افتاد؟
«عصر شگفتآور» از این منظر تنها کتابی درباره اروپای شرقی نیست؛ بلکه گفتوگویی عمیق درباره سرشت سیاست، اخلاق و مسئولیت انسانی در دورانهای تحول تاریخی است. شاید به همین دلیل است که با گذشت سالها از انتشار آن، هنوز تازگی و اهمیت خود را حفظ کرده است. این کتاب از یک مقدمه و چندین گفتگو تشکیل شده است که بخش فعلی گفتگوی سوم کتاب است. البته لازم به توضیح است که بخشی از این کتاب که ترجمه آن را در این جا می خوانید پیشتراز این در دوماهنامه وزین « اندیشه پویا» در ایران منتشر شده بود اما به لحاظ اهمیت موضوع تصمیم گرفتم آن بخش را از نوع ترجمه کرده و در تارنمای «ایران امروز» عرضه کنم. ضمنن جهت یادآوری زیرنویس های اصلی مقاله داخل پرانتز () آمده و اشاره های مترجم داخل کروشه[].

بخش سوم کتاب: «عصر شگفتآور پساکمونیسم پراگ، نوامبر ۱۹۹۱
در این گفتوگو، علاوه بر واتسلاو هاول، ساشا (الکساندر) ووندرا، مشاور او در امور بینالملل، و میخائیل ژانتوفسکی، سخنگوی مطبوعاتی رئیسجمهور، نیز حضور دارند.
هاول: آدام، ظاهراً قصد داری سه ساعت تمام از من بازجویی کنی.
میشنیک: درست است، واشک (Vašek).
هاول: اما من آنقدر دانش ندارم که بتوانم سه ساعت درباره آن حرف بزنم.
میشنیک: در عوض تجربه داری؛ چون تا به حال بارها و بارها از تو بازجویی شده است. برای یک مجرم حرفهای مثل تو، سه ساعت کاملاً مناسب است! دو سال از انقلاب مخملی گذشته است؛ همان سال تاریخی ۱۹۸۹ که در دویستمین سالگرد انقلاب فرانسه، کمونیسم در کشورهای ما فروپاشید. یادم میآید در سال ۱۹۸۹ که به پراگ آمده بودم، همینجا در هرادتچک (Hra´decˇek) (۱) به تو گفتم که روزی رئیسجمهور خواهی شد. بگو ببینم، به نظر تو آیا کمونیسم برای همیشه شکست خورده است یا ممکن است روزی بازگردد؟ آیا فکر میکنی ضدانقلاب کمونیستی و نوعی بازسازی یا احیای کمونیسم امکانپذیر باشد؟
هاول: به گمان من بازگشت سراسری کمونیسم، یعنی چرخش تاریخ به دوران برژنف یا استالین، کاملاً منتفی است. این روند برگشتناپذیر است. البته بازگشتهای محلی و محدود را میتوان تصور کرد.میتوانم تصور کنم که در جایی، تحت شکلی تازه، حکومت کمونیستی با پرچمی اندکی رنگآمیزیشده دوباره ظاهر شود. برای مثال در یکی از جمهوریهای شوروی سابق، ممکن است نومنکلاتورا ــ یعنی همان طبقه مدیران و کارگزاران حزبی ــ پرچم خود را با رنگهای ملیگرایانهتر بیاراید و با تکیه بر سلسلهمراتب سابق حزب، بکوشد چیزی شبیه نظام پیشین را بازسازی کند.چنین بازگشتهای محلی قابل تصور است، اما امپراتوری کمونیستی یا بلوک کمونیستی بهعنوان یک کل، به نظر من دیگر با دوران ما وداع کرده است؛ زیرا تاریخ نمیتواند به عقب حرکت کند.
میشنیک: به نظر تو اکنون چه بر سر همه آن چیزهایی میآید که رژیم سابق را تشکیل میدادند؛ هم انسانها و هم نهادها؟
هاول: به باور من این یکی از بزرگترین مسائل سراسر جهان پساکمونیستی است. کسانی که به درجات مختلف در ساختن آن رژیم سهیم بودند، کسانی که به آرامی و در سکوت آن را تحمل کردند، و حتی همه ما که ناخودآگاه به آن خو گرفتیم، همگی در این مسئله شریک هستیم.[۱] ما باید با بنگاههای عظیم دولتی، متمرکز و انحصاری کنار بیاییم؛ باید با ادارات دولتیای سر و کار داشته باشیم که هنوز مملو از بوروکراتهای دوران گذشتهاند. این یکی از سرچشمههای مشکلات عظیمی است که جهان پساکمونیستی با آن دستوپنجه نرم میکند. البته تنها مشکل نیست، اما بیتردید یکی از جدیترین آنهاست.موضوع فقط مبارزه با افراد مشخص وابسته به رژیم سابق یا نهادهای معین آن نیست؛ مهمتر از همه، مبارزه با عادتهایی است که در شهروندان عادی ریشه دوانده است. مردم اگرچه از رژیم تمامیتخواه نفرت داشتند، اما تمام عمر خود را در آن گذرانده بودند و خواهناخواه به آن خو گرفته بودند. آنها به این واقعیت عادت کرده بودند که دولتی همهتوان یا قادر مطلق (omnipotent) بر فراز سرشان ایستاده است؛ دولتی که میتواند هر کاری انجام دهد، از همه چیز مراقبت میکند و مسئول همه چیز است. آنان به قیمومت و پدرسالاری دولت خو گرفته بودند و چنین عادتی را نمیتوان یکشبه کنار گذاشت.تمام آن عادتهای ناپسندی که این رژیم طی سالیان متمادی بهطور نظاممند در مردم نهادینه کرده بود، نمیتوانند ناگهان ناپدید شوند. این میراثی سنگین و دردسرساز است و یکی از مهمترین سرچشمههای مشکلاتی است که جهان پساکمونیستی ناچار است با آنها روبهرو شود.[۲]
میشنیک: دو نام نمادین وجود دارد که دو شیوه متفاوت برخورد با کمونیستها و کارگزاران رژیم سابق را نمایندگی میکنند.یکی از این شیوهها در لهستان با عنوان سیاست «رویه شدید» (thick line) شناخته میشود. تادئوش مازوویتسکی (Tadeusz Mazowiecki) این اصطلاح را در نخستین سخنرانی خود به عنوان نخستوزیر به کار برد. منظور او این بود که میان گذشته و حال خطی پررنگ کشیده شود و تنها معیار قضاوت درباره کارگزاران دولتی، شایستگی و وفاداری آنان به نظم جدید باشد. اما مخالفان او را متهم کردند که با این «رویه شدید» [یا خط ضخیم] در واقع میخواهد از کمونیستها، مجرمان، دزدان و امثال آنها حمایت کند. راه دوم از چکسلواکی سرچشمه میگیرد؛ یا دقیقتر بگویم از جمهوریهای چک و اسلواک. این روش را «پیشینه سنجی سیاسی» (lustration) مینامند؛ یعنی پالایش و بررسی پیشینه افراد و ارتباط آنها با دستگاه امنیتی رژیم پیشین. «پیشنه سنجی سیاسی» و سیاست «رویه شدید»، دو رویکرد کاملاً متفاوت و حتی افراطی در برخورد با این مسئلهاند. نظر تو درباره فلسفه مازوویتسکی و نیز دیدگاه هواداران «پیشنه سنجی سیاسی» چیست؟
هاول: این هم یکی دیگر از مسائل بسیار جدی است. بایدبه طریقی میان دو هیولای دریایی در اساطیر یونان یعنی «اسکیلا و کاریبدیس» حرکت کرد یعنی قرار گرفتن میان دو انتخاب نامطلوب و این که بتوان میان دو خطر بزرگ راهی میانه را پیدا کرد.به نظر من هر دو دیدگاه، اگر به شکل افراطی دنبال شوند، نادرستاند. ما از تاریخ کشور خود میدانیم که هرگاه تصور کردهایم گذشته اهمیتی ندارد، بهای سنگینی پرداختهایم.[۴] در واقع این بدان معنا بوده است که دمل چرکینی را که تمام بدن را آلوده کرده بود، جراحی نکردهایم. آن دمل همچنان به فساد خود ادامه داده و سم تولید کرده است. از این رو، نیاز به نوعی تصفیه و رسیدگی برای تحقق عدالت، کاملاً طبیعی و قابل درک است. اما در عین حال نباید در را به روی انتقامجوییهای غیرقانونی و شکار انسانها گشود؛ زیرا چنین کاری در حقیقت چیزی جز نسخه دیگری از همان چیزی نیست که تازه از شر آن رها شدهایم.این رویکرد نیز در کشور ما سابقه دارد. من انتقامگیریهای گوناگون پس از جنگ را به یاد میآورم و معمولاً پرشورترین انتقامجویان کسانی بودند که خودشان نیز چندان دست پاکی نداشتند.به نظر من درخواست برای افشای نام همه کسانی که به هر شکل و در هر زمانی با پلیس سیاسی ارتباط داشتهاند، بسیار خطرناک است. چنین کاری بمبی است که هر لحظه میتواند منفجر شود و دوباره فضای جامعه را مسموم کند و عناصری از تعصب، قانونگریزی و بیعدالتی را به آن بازگرداند. مهم آن است که تعادل مناسبی پیدا کنیم؛ رویکردی متمدنانه که در عین حال از مواجهه با گذشته نیز نگریزد. ما باید بدانیم چگونه با گذشته خود روبهرو شویم، چگونه آن را نامگذاری کنیم، از آن نتیجه بگیریم و حق آن را ادا کنیم. اما این کار باید صادقانه، سنجیده، همراه با ظرافت، بزرگواری و قدرت تخیل انجام شود. و هر جا سخن از اعتراف به خطا و جبران آن در میان است، باید جایی نیز برای بخشش وجود داشته باشد. من طرفدار رویکردی انسانی هستم، نه ایجاد سرکوبهای تازه و فضای جدیدی از ترس. کافی است که مردم چهل سال از پلیس امنیتی هراس داشتهاند. درست نیست که ده سال دیگر نیز در این ترس زندگی کنند که شاید کسی روزی مدرکی علیه آنان پیدا کند. بسیاری از مردم حتی نمیدانند که آیا در گذشته ناخواسته درگیر چیزی شدهاند یا نه. به همین دلیل بود که من نسبت به قانون «پیشنه سنجی سیاسی» (لوستراسیون) که پارلمان ما تصویب کرد، با احتیاط و تردید واکنش نشان دادم و علناً پیشنهاد کردم که در آن تجدیدنظر شود.[۳]
میشنیک: این بحث نیازمند مثالهای مشخص است. دیروز در پراگ به من گفتند که کارل کوسیک (Karel Kosik)، فیلسوف شناختهشده چک، ممکن است مشمول بررسی بر اساس قانون «پیشنه سنجی سیاسی» (لوستراسیون) شود. کوسیک پس از بهار پراگ تحت فشار قرار گرفت و سالها از فعالیت محروم و خاموش شد. اکنون نیز در آستانه آن است که بار دیگر به خاطر وقایعی که بیش از بیست سال پیش و پیش از بهار پراگ رخ دادهاند مورد پیگرد قرار گیرد؛ به این دلیل که در سال ۱۹۶۸ عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست چکسلواکی بوده است. شما این مورد مشخص را چگونه ارزیابی میکنید؟
هاول: نخست باید یک توضیح واقعنگرانه بدهم. هرچند این قانون در میان مردم به «قانون لوستراسیون یا پیشنه سنجی سیاسی» معروف شده، اما دامنه آن بسیار گستردهتر است و فقط به لوستراسیون محدود نمیشود. مفهوم لوستراسیون به بررسی این موضوع اشاره دارد که آیا نام فردی در پروندههای وزارت کشور به عنوان همکار ثبت شده است یا نه؛ اما خود قانون فراتر از این میرود و کسانی را که در طول چهل سال گذشته عضو «میلیشیای مردمی» بودهاند، یا عضو کمیسیونهای تصفیه و بررسی حزبی در سالهای ۱۹۴۸ و ۱۹۶۸ بودهاند، یا در سطح شهرستان از فعالان کمیتههای حزبی بودهاند، از تصدی برخی سمتها محروم میکند.با این حال یک استثنا وجود دارد: این قانون شامل مسئولان حزبی دوره ژانویه ۱۹۶۸ تا مه ۱۹۶۹ نمیشود. تا جایی که میدانم این استثنا شامل کارل کوسیک نیز میشود، هرچند او در جوانی و در حدود بیست سالگی عضو یکی از کمیسیونهایی بود که پس از سال ۱۹۴۸ افرادی را از دانشگاهها اخراج میکردند.به طور کلی معتقدم این قانون بیش از حد سختگیرانه و ناعادلانه است. کافی است کسی سی سال پیش حتی فقط یک روز عضو میلیشیای مردمی بوده باشد تا امروز نتواند برخی سمتها را بر عهده بگیرد. این موضوع حتی شامل آن دسته از افراد میلیشیا نیز میشود که در سال ۱۹۶۸ از کنگره فوقالعاده حزب در ویسوچانی (Party Congressin Vysocˇany) در برابر ارتش اشغالگر شوروی دفاع کردند.(۲) من نمیگویم این افراد اکثریت بودند؛ بدون تردید در اقلیت قرار داشتند. اما از دیدگاه اخلاقی، اگر حتی یک نفر هم به ناحق از این قانون آسیب ببیند، باز هم من آن را قانونی بد میدانم.به همین دلیل است که در هیچ جای دیگر اصل «گناه جمعی» و «مسئولیت جمعی» پذیرفته نمیشود؛ بلکه اعمال و رفتار هر فرد به طور جداگانه مورد قضاوت قرار میگیرد.طرحی که من برای اصلاح این قانون به مجلس فدرال پیشنهاد کردم بر این اساس بود که هر فرد بتواند پرونده خود را نزد یک دادگاه مستقل مطرح کند و دادگاه با توجه به شرایط ویژه هر مورد، درباره صلاحیت او برای تصدی یک سمت تصمیم بگیرد. برای مثال، اگر فردی سابقهای طولانی در دفاع از حقوق بشر داشته باشد، دادگاه باید بتواند تشخیص دهد که خدمات او بیش از خطایی است که مثلاً در دورهای کوتاه مرتکب شده است. این مسئله حتی شامل افرادی نیز میشود که به اجبار با رژیم همکاری کردهاند یا از سوی سازمانهای مخفی مخالف حکومت مأمور نفوذ و همکاری ظاهری شدهاند؛ در دهه ۱۹۵۰ چنین مواردی کاملاً قابل تصور بود.
میشنیک: مشکل دیگری هم وجود دارد. شنیدهام که نایبرئیس پارلمان اسلواکی، ایوان چارنوگورسکی (Ivan Cˇarnogursky)، نخستوزیر سابق اسلواکی را به همکاری با نیروهای امنیتی متهم کرده و در مقابل، مچیار (Mecˇiar) نیز همان اتهام را متوجه چارنوگورسکی کرده است. در چنین رویاروییای، تنها داور صالح کسی خواهد بود که به اسناد امنیتی دسترسی دارد؛ یعنی مثلاً یک سرهنگ سازمان امنیت. به نظر من وضعیت به مرحلهای مضحک نزدیک میشود که در آن سرهنگهای پلیس امنیت به صادرکنندگان گواهی اخلاق و شرافت تبدیل میشوند.
هاول: بله ، دقیقاً همینطور است. من نیز در نامهای که به پارلمان نوشتم، به همین موضوع اشاره کردم: اینکه عالیترین و نهاییترین معیار برای تشخیص صلاحیت افراد در تصدی مناصب دولتی، اطلاعاتی باشد که توسط دستگاه امنیتی گردآوری شده است. در این موضوع چیزی عمیقاً نادرست وجود دارد.
میشنیک:پرونده معروف یان کاوان نیز (Jan Kavan) وجود دارد؛ مهاجری سیاسی که در دوران تبعید از مخالفان رژیم چکسلواکی حمایت میکرد و پس از بازگشت به کشور متهم شد که گویا با نیروهای امنیتی همکاری داشته است. شنیدهام هفته گذشته شما عمداً همراه او به رستوران رفتید تا همه این صحنه را ببینند.
هاول: بله ، فکر میکنم هفته گذشته با کاوان در رستورانی دیدار داشتم، اما نه برای تظاهر و نمایش. دوست مشترک ما، پتر اوهل (Petr Uhl)، (3) از من خواسته بود با او ملاقات کنم و روایت او را نیز بشنوم. هیچ دلیلی نمیدیدم که این درخواست را رد کنم، بهویژه اینکه در دوران مخالفت با رژیم با کاوان همکاری کرده بودم. او در آن دوران به اپوزیسیون کمک میکرد و واقعاً خدمات زیادی به ما رساند. پرونده او بسیار بحثبرانگیز بود و دقیقاً به همین دلیل لازم میدیدم که او را ببینم و با او گفتوگو کنم. اما این دیدار به هیچ وجه یک «نمایش سیاسی» نبود.
میشنیک: شما گفتید که باید میان دو هیولای «اسکیلا و کاریبدیس» شنا کرد. به نظر شما مرز میان نیاز به عدالت و میل به انتقام دقیقاً کجاست؟
هاول: این مرز را تنها با چیزهایی میتوان تشخیص داد که ناملموس و قابل تقنین یا به عبارتی قابل تنظیم و تحدید با موازین حقوقی نیستند؛ چیزهایی مانند احساس، ذوق، درک، احتیاط، خرد و حکمت؛ یعنی مجموعهای از ویژگیهای انسانی.اگر این خصوصیات راهنمای ما باشند، شاید بتوانیم آن مرز را پیدا کنیم. این مسئله بسیار حساس و غوغابرانگیز است و یافتن چنین مرزی دشوار. قانون «پیشینه سنجی سیاسی» (lustration) ما، که به نظر من موفق نبوده، خود نمونهای از این دشواری است، هرچند حاصل دو سال بحث و بررسی بوده است. این قانون نشان میدهد که تعیین چنین مرزی در قالب قواعد حقوقی تا چه اندازه دشوار است. با این حال، وجود یک قاعده حقوقی ضروری است؛ زیرا چیزی بدتر از یک قانون سختگیرانه وجود دارد و آن بیقانونی است؛ وضعیتی که در آن هر کسی بتواند هر کس دیگری را متهم کند و از آن یک رسوایی عمومی بسازد.
میشنیک: در یکی از مصاحبههایتان گفته بودید احساس میکنید ترسی از گذشته در میان مردم در حال شکلگیری است.من بهتازگی از آلمان بازگشتهام. آنجا با دوستان قدیمی دوران مخالفت با رژیم صحبت میکردم و همه آنها از اشتازی یا همان پلیس مخفی و امنیتی آلمان شرقی حرف میزدند. احساس میکردم این موضوع برایشان حالتی وسواسگونه پیدا کرده است.آنها میگفتند تجربه اشتازی برایشان چیزی شبیه «آشویتس روح» بوده است. همچنین میگفتند باید کل مسئله را از دید قربانیان نگریست. اگر کسی قربانی اشتازی شده باشد، حق دارد بداند چه کسی به او آسیب رسانده است؛ حق دارد پرونده خود را ببیند و بفهمد خبرچین چه کسی بوده است. اما از سوی دیگر، چندی پیش با نویسنده اسپانیایی خورخه سمپرون (Jorge Semprun) گفتوگو میکردم و از او پرسیدم: «شما در اسپانیا چگونه با گذشته خود کنار آمدید؟ شما هم دیکتاتوری، پلیس شکنجهگر و خبرچین داشتید.» او پاسخ داد: «اگر میخواهی زندگی عادی داشته باشی، باید بکوشی فراموش کنی؛ وگرنه مارهایی که از جعبه بیرون میآیند، سالها زندگی عمومی را مسموم خواهند کرد.» اما نویسنده و مخالف آلمان شرقی، یورگن فوکس (Jurgen Fuchs)، به من گفت: «گوش کن آدام، من خونریز و انتقامجو نیستم. من شاعر هستم. اما نمیتوانم با این مسئله کنار بیایم. اگر این مشکل را تا انتها حل نکنیم، روزی دوباره بازخواهد گشت؛ درست همانطور که نازیسم بازگشت. ما فرآیند نازیزدایی را به طور کامل پشت سر نگذاشتیم و پیامدهای آن سالها بر سر ما سایه افکند.» نظر یک نویسنده چک که همزمان رئیسجمهور هم هست درباره این موضوع چیست؟
هاول: باید بگویم که در این زمینه میان نظر شخصی من و نظری که به عنوان رئیسجمهور ناگزیرم داشته باشم، تفاوتی وجود دارد.به عنوان رئیسجمهور باید وضعیت جامعه و خواست عمومی آن را در نظر بگیرم. اما دیدگاه شخصی من را میتوان با یک مثال توضیح داد. اندکی پس از آنکه رئیسجمهور شدم، فهرستی از تمام کسانی را که درباره من گزارش داده بودند به دستم دادند. همان روز نه تنها آن کاغذ را گم کردم، بلکه نام افراد موجود در آن را نیز از یاد بردم.این نشان میدهد که از نظر شخصی بیشتر مایلم این مسائل را رها کنم. فاصله خود را با آنها حفظ میکنم، زیرا آن دستگاههای خردکننده انسان را میشناسم و میدانم چگونه میتوانند زندگی آدمها را نابود کنند.من درباره این مسائل نمایشنامه و مقاله نوشتهام و به نوعی در درون خود با این مسئله کنار آمدهام. از این رو نیازی احساس نمیکنم کسی را به خاطر خطاهای گذشتهاش مجازات کنم.اما به عنوان رئیسجمهور باید این واقعیت را نیز در نظر بگیرم که جامعه به نوعی حسابکشی و پاسخگویی نیاز دارد. بسیاری احساس میکنند انقلاب هنوز کامل نشده است. افرادی هستند که تمام زندگی خود و خانوادههایشان توسط رژیم نابود شده است؛ کسانی که جوانی خود را در اردوگاههای زندان گذراندهاند و نمیتوانند به آسانی با این گذشته آشتی کنند؛ بهویژه وقتی میبینند کسانی که روزگاری آنان را آزار دادهاند، امروز زندگی بسیار بهتری از خودشان دارند.این وضع آزاردهنده است. در جامعه نیاز قابل توجهی وجود دارد برای مواجهه با گذشته و کنار گذاشتن کسانی که مردم را مرعوب کردهاند و آشکارا حقوق بشر را زیر پا گذاشتهاند.همانطور که گفتم، به نظر میرسد نوعی ضرورت تاریخی وجود دارد که انسان بدون هیچ عینک و پیشداوریای به گذشته خود نگاه کند و آن را دقیقاً همانگونه که بوده نامگذاری کند. به همین دلیل است که من، به عنوان رئیسجمهور، نمیتوانم با همان بیاعتناییای که فهرست خبرچینهای خودم را گم کردم، با این مسائل برخورد کنم.
ساشا ووندرا: جالب است که در این زمینه میان جوامع کاتولیک و پروتستان تفاوتی مشاهده میشود. از یک سو اسپانیا، مجارستان و لهستان قرار دارند و از سوی دیگر آلمانها و چکها.
(تصویر ابتدای مقاله که گفتگوی هاول و میشنیک را نشان میدهد توسط هوش مصنوعی و برای همین مقاله ساخته شده است).
ادامه دارد ...
The Uncanny Era of Post-Communism
Prague, November 1991
An Uncanny Era_ Conversations between Václav Havel and Adam Michnik (2014, Yale University Press)
————————
● زیرنویسهای مترجم:
[۱]: آنچه در این جا هاول به آن اشاره می کند با یکی از ایدههای محوری اندیشهٔ وی به شدت سازگار است: اینکه نظامهای استبدادی فقط با زور سرنیزه دوام نمیآورند، بلکه تا حدی بر مشارکت، سازگاری، سکوت، ترس، مصلحتاندیشی و عادتهای روزمرهٔ مردم نیز تکیه دارند. هاول در مقالهٔ مشهورش، که در ایران به صورت کتابی با عنوان « قدرت بی قدرتان» (The Power of the Powerless) منتشر شده ، همین موضوع را با مثال «سبزیفروش» توضیح میدهد؛ فردی که شاید واقعاً به ایدئولوژی حکومت باور نداشته باشد، اما با تکرار شعائر رسمی به بازتولید نظام کمک میکند. داستان در آن کتاب به این گونه است که هاول سبزی فروشی را مثال می زند (حالا چرا سبزی فروش را من نمی دانم. مثال های بهتر می شد پیدا کرد) که موظف است پشت شیشه مغازه اش شعار کلیشه ای « کارگران جهان متحد شوید» را بچسباند اگر او از این فرمان سرپیچی کند به شغل پائین تری انتقال پیدا می کند و دچار مشکل می شود اما با نصب این شعار از نظر هاول سبزی فروش هم قربانی رژیم است و هم به نوعی همکار رژیم. اگر این ایده را به هر نظام اقتدارگرایی تعمیم دهیم، میتوان گفت: بخشی از مردم در ساختار قدرت نقش مستقیم دارند. بخشی از مردم از نظام حمایت فعال میکنند. بخشی از مردم برای حفظ امنیت، شغل یا منافع خود با آن سازگار میشوند. بخشی از مردم صرفاً از روی ترس سکوت میکنند. بخشی نیز مقاومت میکنند و هزینه میپردازند. از نگاه هاول، همهٔ این رفتارها بخشی از واقعیت اجتماعیای هستند که به بقای نظام کمک میکند؛ اما این به معنای یکسان بودن مسئولیتها نیست. این نکته بسیار مهم است. هاول معمولاً میان «سهم داشتن در بازتولید یک نظام» و «مسئولیت اخلاقی یا سیاسی برابر» تفاوت میگذاشت. کسی که دستور سرکوب میدهد، با کسی که از ترس سکوت کرده است، از نظر مسئولیت در یک سطح قرار نمیگیرد. همچنین کسی که زندان رفته یا مقاومت کرده است را نمیتوان در همان جایگاه کسی قرار داد که از نظام سود برده است. بنابراین اگر بخواهیم سخن او را دربارهٔ کشور خودمان یا هر جای دیگری با یک حکومت استبدادی دیگر بازنویسی کنیم، شاید نزدیکترین تعبیر این باشد: هیچ نظام استبدادی صرفاً محصول ارادهٔ حاکمان نیست؛ این نظامها در شبکهای از ترس، سازگاری، سکوت، منافع، عادتها و گاه همکاری فعالِ بخشهایی از جامعه بازتولید میشوند. اما میزان مسئولیت افراد در این فرایند یکسان نیست و از همکاری آگاهانه تا اطاعت ناخواسته یا مقاومت فعال طیفی گسترده را در بر میگیرد. به همین دلیل هاول معمولاً به جای اینکه فقط حاکمان را مقصر بداند، از «مسئولیت جامعه» نیز سخن میگفت؛ اما هرگز این مسئولیت جمعی را به معنای برابری گناه یا مسئولیت همهٔ افراد تلقی نمیکرد. این تمایز برای فهم درست سخن او بسیار مهم است. اما نکتهٔ اصلی هاول چیست؟ هاول میگوید قدرت واقعی نظام فقط در پلیس، زندان و ارتش نیست. قدرت واقعی آن در میلیونها رفتار کوچک روزمره نهفته است. هر فردی که از روی ترس یا عادت در این نمایش شرکت میکند، بدون اینکه بخواهد بخشی از سازوکار نظام میشود. سبزیفروش حکومت را نساخته است، اما با تکرار این نمایش به بقای آن کمک میکند. اما اگر او تصمیم دیکری بگیرد چه؟ هاول میگوید فرض کنید روزی سبزیفروش تصمیم بگیرد شعار را بردارد. او ناگهان به یک انقلابی بزرگ تبدیل نمیشود. فقط یک کار کوچک انجام داده است: دیگر دروغ را تکرار نمیکند. اما همین کار کوچک اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد همه مجبور نیستند در نمایش شرکت کنند. به تعبیر هاول، او شروع میکند به «زندگی در حقیقت» (living in truth) به جای «زندگی در دروغ». چرا این برای هاول مهم بود؟ زیرا هاول معتقد بود بسیاری از نظامهای استبدادی بر پایهٔ یک دروغ جمعی استوارند. نه به این معنا که همه واقعاً به ایدئولوژی حکومت باور دارند، بلکه به این معنا که همه وانمود میکنند باور دارند. وقتی میلیونها نفر این وانمود را تکرار میکنند، نظام باثبات به نظر میرسد. اما اگر تعداد زیادی از مردم از مشارکت در این نمایش خودداری کنند، مشروعیت ظاهری نظام شروع به فروریختن میکند.
در این جا البته هاول یک مورد مهم را نادیده گرفته و آن این که اگر در چنین کشور های مبتنی بر استبداد، انسانی بخواهد که تمامی کارهای خود را به درستی انجام دهد، حال چه در ساعات روز که سرکار دولتی یا خصوصی خود هست و چه در ساعات فراغت مثلا هنگام رانندگی، او با این کار خود بهترین مبلغو تبلیغگر آن حکومت خواهد بود زیرا انسان یا کارمندی که کارش را به درستی انجام بدهد و ارباب رجوع را راضی و خوشحال نگه دارد مسلماً تبلیغی برای نظام موجود خواهد بود. پس یک کارمند یا یک انسان نمونه در هر نظام اقتدارگرا خود به خود از جهتی تبلیغی برای آن نظام است که چنین انسان هایی را درون خود دارد. در هر حال هیچ نظام سیاسی نمیتواند فقط با نیروهای امنیتی و مقامات عالیرتبه اداره شود. هر جامعهای به میلیونها نفر نیاز دارد که هر روز سر کار بروند، مالیات بپردازند، خدمات ارائه کنند، مدارس را اداره کنند، برق و آب را برقرار نگه دارند، بیمارستانها را بچرخانند و اقتصاد را زنده نگه دارند. از این منظر، همهٔ این فعالیتها به تداوم کل جامعه و در نتیجه به تداوم دولت موجود نیز کمک میکنند، حتی چنانچه دولتی استبدادی و اقتدارگرا باشد.
[۲]: هاول در این جا دربارهٔ چیزی سخن میگوید که میتوان آن را «انسان پساکمونیستی» نامید. یعنی فردی که سالها در شرایطی زندگی کرده که: دولت دربارهٔ همه چیز تصمیم میگیرد. مسئولیت فردی ضعیف میشود. ابتکار شخصی تشویق نمیشود. مردم عادت میکنند منتظر دستور از بالا باشند. وابستگی به دولت جای خوداتکایی را میگیرد. به جای شهروند، «رعیت» یا «تابع» پرورش مییابد. از دید هاول، اگر فردا کل رهبران کمونیست کنار میرفتند اما همین عادتها باقی میماند، خطر بازتولید نوع دیگری از اقتدارگرایی همچنان وجود داشت. اگر این ایده را به ایران تعمیم دهیم، میتوان گفت که مسئله فقط این نیست که چه کسی در رأس قدرت است. پرسش مهمتر این است که آیا الگوهای رفتاری و ذهنیای که در طول دههها شکل گرفتهاند تغییر کردهاند یا نه. برای مثال: اگر مردم همچنان منتظر «منجی سیاسی» باشند که همه مشکلات را حل کند، اگر مسئولیت همه چیز را بر عهدهٔ دولت بدانند و نه خود جامعه، اگر تحمل مخالف پایین باشد، اگر هر گروهی پس از رسیدن به قدرت بخواهد صدای دیگران را حذف کند، اگر فرهنگ اطاعت جای فرهنگ مشارکت را گرفته باشد، آنگاه حتی پس از تغییر حکومت نیز امکان بازتولید اشکالی از اقتدارگرایی وجود دارد. به همین دلیل هاول میان تغییر رژیم و تحول جامعه تفاوت قائل میشد. از نگاه او، انقلاب ۱۹۸۹ در چکسلواکی صرفاً سرنگونی حزب کمونیست نبود؛ بلکه آغاز فرایندی بسیار طولانیتر بود: یادگیری دوبارهٔ شهروند بودن. در این معنا، هاول احتمالاً میگفت: استبداد فقط در کاخ ریاست جمهوری یا در نهادهای امنیتی زندگی نمیکند؛ بخشی از آن در عادتها، ترسها، انتظارات و رفتارهای روزمرهٔ ما نیز زندگی میکند. به همین دلیل او گاهی از «کمونیسم درون ما» سخن میگفت، نه فقط کمونیسمی که در ساختمانهای دولتی مستقر بود. البته نباید این ایده را به این معنا فهمید که «مردم مقصر اصلیاند». هاول هرگز چنین نمیگفت. او تفاوت میان قربانی و سرکوبگر را حفظ میکرد. اما معتقد بود که برای ساختن یک جامعهٔ آزاد، صرفاً حذف سرکوبگران کافی نیست؛ جامعه باید برخی از عادتهای بهجامانده از استبداد را نیز پشت سر بگذارد. به همین دلیل است که بسیاری از متفکران پس از فروپاشی کمونیسم به این نتیجه رسیدند که دموکراسی فقط یک قانون اساسی جدید یا انتخابات آزاد نیست؛ بلکه نوعی فرهنگ سیاسی است که باید آموخته شود. و این بخش معمولاً بسیار دشوارتر و زمانبرتر از تغییر حکومت است.
[۳]: نکته جالب این بخش آن است که هاول در سال ۱۹۹۱، درست در اوج فروپاشی کمونیسم، از چیزی دفاع میکند که بعدها در ادبیات «عدالت انتقالی» (Transitional Justice)) بسیار مهم شد: نه فراموشی گذشته، نه انتقامجویی؛ بلکه حقیقت، مسئولیتپذیری و در عین حال امکان بخشش و آشتی ملی. این همان موضوعی است که عنوان گفتوگو، «بخشش یا انتقام»، نیز بر آن تأکید دارد.
[۴]: سخن واسلاو هاول درباره ضرورت مواجهه انتقادی با گذشته، صرفاً ناظر به تجربه کشورهای اروپای شرقی نیست، بلکه هشداری عام درباره نسبت سیاست و حافظه تاریخی است. هاول یادآوری میکند که هرگاه جامعهای گذشته خود را به حاشیه براند یا آن را از نقد مصون بدارد، دیر یا زود هزینه این غفلت را خواهد پرداخت. از این منظر، دموکراسی نه بر فراموشی، بلکه بر پذیرش مسئولیت تاریخی و بازخوانی انتقادی گذشته استوار میشود. شاید این سخن، امروز برای جامعه ایران نیز اهمیت ویژهای داشته باشد. در شرایطی که بحرانهای سیاسی و اجتماعی، بسیاری از ایرانیان را به جستوجوی بدیلی برای وضعیت موجود واداشته است، گرایش به بازخوانی گذشته امری طبیعی و حتی اجتنابناپذیر به نظر میرسد. با این همه، آنچه میتواند نگرانکننده باشد، نه رجوع به گذشته، بلکه تبدیل آن به روایتی آرمانی و مصون از نقد است. در سالهای اخیر، در بخشی از گفتمان سلطنتطلب، میتوان نوعی گرایش به بازنمایی دوره پهلوی بهمثابه گذشتهای یکسره موفق و عاری از کاستی مشاهده کرد. در این روایت، توسعه اقتصادی، نوسازی و سکولاریسم برجسته میشوند، اما همزمان موضوعاتی چون تمرکز قدرت، محدودیت آزادیهای سیاسی، سرکوب مخالفان و ضعف نهادهای دموکراتیک کمتر محل تأمل قرار میگیرند. فارغ از اینکه ارزیابی نهایی از آن دوره چه باشد، حذف این وجوه از حافظه تاریخی، همان چیزی است که هاول نسبت به آن هشدار میدهد. اهمیت سخن هاول دقیقاً در این نکته نهفته است که هیچ جریان سیاسی، صرفاً به دلیل مخالفت با یک نظام اقتدارگرا، از ضرورت نقد گذشته خود معاف نمیشود. اگر نقد گذشته جای خود را به نوستالژی بدهد و حافظه تاریخی به اسطورهسازی فروکاسته شود، امکان یادگیری از تاریخ نیز از میان خواهد رفت. جامعهای که از تجربههای تاریخی خود نیاموزد، ممکن است اشکال متفاوتی از همان خطاهای پیشین را بازتولید کند. شاید بزرگترین درس گفتوگوی هاول و میشنیک برای ایران امروز نیز همین باشد: آیندهای آزاد و دموکراتیک، نه بر فراموشی گذشته و نه بر تقدیس آن، بلکه بر توانایی جامعه برای نگریستن صادقانه و انتقادی به تاریخ خود بنا میشود؛ تاریخی که هیچ دورهای از آن، خواه سلطنت، خواه جمهوری اسلامی، نباید از دایره پرسشگری و نقد بیرون بماند.
● زیر نویسهای متن اصلی:
۱. هرادچک (Hradeček) – نام خانهٔ واتسلاو هاول در کوهستانهای کرکونوشه (Krkonoše)؛ این اسم، شکل کوچکشدهٔ واژهٔ «هراد» (Hrad) به معنی «قلعه» است.
۲. چهاردهمین کنگرهٔ فوقالعادهٔ حزب کمونیست چکسلواکی که به «کنگرهٔ مخفی» نیز معروف است، در ۲۲ اوت ۱۹۶۸، دو روز پس از حملهٔ ارتشهای پیمان ورشو به چکسلواکی، برگزار شد. نمایندگانی که از طریق رادیوی مخفی به کارخانهٔ صنعتی سیکیدی (CKD) در منطقهٔ ویسوچانی (Vysočany) پراگ فراخوانده شده بودند، موفق شدند از موانع جادهای شوروی عبور کنند. آنها شبانه، با لباسهای مبدل و کارتهای شناسایی جعلی که نشان میداد کارمند کارخانهی سیکیدی برای شیفت کاری ساعت ۶ صبح هستند، خود را به آنجا رساندند. این کنگره، اعتماد کامل خود را به جهتگیری اصلاحات بهار پراگ و رهبری آن ابراز کرد، خواستار مذاکرات فوری برای خروج نیروهای مهاجم شد، و در صورت آزاد نشدن رهبران حزب که توسط شورویها زندانی شده بودند، تهدید به اقدامات قاطع کرد. شبهنظامیان مردمی کارخانهٔ سیکیدی، امنیت جلسات کنگره و نمایندگان آن را تأمین کردند.
۳. پتر اوهل (Petr Uhl)، روزنامهنگار و امضاکنندهٔ منشور ۷۷، پس از انقلاب مخملی۱۹۸۹، به عنوان کمیسر حقوق بشر دولت چکسلواکی منصوب شد.