ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Tue, 23.06.2026, 12:41
پدرخوانده سیاسی ترامپ

فرانک تادئو

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

* مقاله‌ای درباره دوران موسوم به «مک‌کارتیسم» در ویژه‌نامه اشپیگل با عنوان «دموکراسی‌ها چگونه می‌میرند»

مقدمه مترجم: در تاریخ دموکراسی‌های مدرن، تهدیدها همیشه از بیرون نظام سیاسی پدید نمی‌آیند. گاه خطر از درون نهادهای دموکراتیک و از دل ترس‌ها، هیجان‌های جمعی و قطبی‌شدن جامعه سر برمی‌آورد. یکی از مشهورترین نمونه‌های این پدیده در ایالات متحده آمریکا، دوران موسوم به «مک‌کارتیسم» در دهه ۱۹۵۰ است؛ دورانی که سناتور جوزف مک‌کارتی با بهره‌گیری از هراس عمومی نسبت به کمونیسم، فضایی از سوءظن، اتهام‌زنی و تعقیب مخالفان سیاسی را به وجود آورد.

اگرچه نهادهای دموکراتیک آمریکا در نهایت از آن بحران عبور کردند، اما آن دوره همچنان به عنوان هشداری تاریخی باقی مانده است: دموکراسی تنها به انتخابات آزاد و قانون اساسی وابسته نیست، بلکه به وجود هنجارهایی چون مدارا، احترام به مخالف، استقلال رسانه‌های آزاد و پرهیز از دشمن‌سازی سیاسی نیز نیاز دارد.

به همین دلیل است که در سال‌های اخیر بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی و تاریخ‌نگاران، هنگام بررسی تحولات سیاسی آمریکا در دوران دونالد ترامپ، بار دیگر به تجربه مک‌کارتیسم رجوع کرده‌اند. برخی از آنان بر شباهت‌هایی چون تشدید قطبی‌سازی سیاسی، حملات لفظی به رسانه‌ها، تضعیف اعتماد عمومی به نهادهای رسمی و تبدیل رقابت سیاسی به نبردی میان «میهن‌پرستان» و «دشمنان ملت» تأکید کرده‌اند. در مقابل، گروهی دیگر معتقدند که قیاس میان این دو دوره نباید به اغراق بینجامد، زیرا شرایط تاریخی، ساختار قدرت و زمینه‌های اجتماعی آن‌ها تفاوت‌های مهمی با یکدیگر دارند.

با این همه، آنچه این مقایسه‌ها را ارزشمند می‌کند نه اثبات شباهت کامل میان دو شخصیت یا دو دوره تاریخی، بلکه یادآوری این حقیقت است که فرسایش دموکراسی معمولاً به صورت ناگهانی رخ نمی‌دهد. بسیاری از پژوهشگران معاصر بر این باورند که دموکراسی‌ها اغلب از طریق تضعیف تدریجی هنجارهای سیاسی، افزایش بی‌اعتمادی عمومی و کاهش تحمل مخالفان آسیب می‌بینند، نه صرفاً از طریق کودتا یا انقلاب.

مقاله پیش رو که از ویژه‌نامه اشپیگل درباره «مرگ دموکراسی‌ها» برگرفته شده است، روایتی از یکی از مهم‌ترین آزمون‌های دموکراسی آمریکاست. خواندن آن تنها برای شناخت گذشته نیست؛ بلکه فرصتی است برای اندیشیدن به این پرسش که جوامع آزاد چگونه می‌توانند میان امنیت و آزادی، میان مبارزه با تهدیدهای واقعی و حفظ حقوق شهروندی، توازن برقرار کنند.


آزادی بیان: مرعوب کردن مخالفان و دروغ‌پراکنی، تخصص‌های سناتور جوزف مک‌کارتی (Joseph McCarthy) بود. این عوام‌فریب در نگاه گذشته، مانند طرحی اولیه برای رئیس‌جمهور امروز ایالات متحده به نظر می‌رسد.

واژه «شکار جادوگر» (witch hunt) از کلمات محبوب رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ است. هر زمان که مورد انتقاد عمومی قرار می‌گیرد، خیلی سریع این واژه را به کار می‌برد و خود را قربانی یک کارزار تبلیغاتیِ به اصطلاح آزاردهنده جلوه می‌دهد. واژگونیِ نقش قربانی و متجاوز به نشانهٔ تجاری این رئیس‌جمهور تبدیل شده است. در حالی که خود ترامپ، دست به شکار جادوگرهای واقعی می‌زند و یا به عبارت دیگر کارزار تمام‌عیار تعقیب و اتهام‌زنی؛ علیه هر کس که با او هم‌عقیده نیست، از او انتقاد می‌کند یا حتی جرأت می‌کند او را مسخره کند به راه می‌اندازد. مانند مجری برنامهٔ گفتگو، جیمی کیمل (Jimmy Kimmel)، که ترامپ بارها مهمان برنامه‌اش بوده است؛ از جمله در دسامبر ۲۰۱۵. این اجرا به صورت ویدئویی در یوتیوب باقی مانده است.

در آن زمان، کیمل این خودشیفتهٔ بزرگ‌منش را که فقط شش ماه پیش از آن نامزدی خود را برای ریاست‌جمهوری آمریکا اعلام کرده بود، با یک کتاب مخصوص کودکان دست انداخت. در آن کتاب، کاریکاتوری از ترامپ حیوانات مختلف را بازنده خطاب می‌کند و خود را پیروز معرفی می‌نماید. تماشاگران برنامه تلویزیونی شادی‌کنان فریاد می‌زنند. در همین حال، ترامپ که یک متخصص رسانه‌ایِ حرفه‌ای است مانند کوسه‌ای پوزخند می‌زند و می‌گوید که کاش کیمل را تا حد مرگ گاز می‌گرفت.

”غلاف مخصوص پوتین”

استیون کلبرت (Stephen Colbert)، مجری دیگر، نیز عاشق اذیت کردن ترامپ است. در می ۲۰۱۷، یعنی زمانی که اولین دورهٔ ریاست‌جمهوری ترامپ هنوز چهار ماه هم طول نکشیده بود، کلبرت با اشتیاق خاصی مرزهای آزادی بیان را آزمایش کرد. او در برنامهٔ «نمایش آخر شب با استیون کلبرت» (The Late Show) به رئیس‌جمهور تازه‌تحلیف‌شده گفت: «تنها کاربردی که دهان تو دارد، نگه دارنده (یا تکیه‌گاه) فلان چیز ولادیمیر پوتین است.» حرف «سی» با ستاره در اصل، جایگزین کلمهٔ انگلیسی «کاک» (به معنی آلت تناسلی) است.

با این کار، این مجری شبانه، ترامپ را به دوستی خود ترغیب نکرد. برنامهٔ کلبرت در می ۲۰۲۶ متوقف شد. شبکهٔ سی‌بی‌اس (CBS) تلاش کرد شفاف‌سازی کند که این اقدام «دلایل مالی محض» داشته است. در همین حال، ترامپ در پلتفرم اختصاصی آنلاین خود، «تروث سوشال» (Onlineplattform Truth Social)، از پیروزی خود لذت برد: «من از این که کلبرت اخراج شد کاملاً غرق لذت شده‌ام. استعدادش حتی از آمار بینندگانش هم بسیار کمتر بود.»

در سپتامبر ۲۰۲۵، کیمل که به همان اندازه محبوب بود نیز پس از اظهارنظری دربارهٔ ترور چارلی کرک (Charlie Kirk)، راست‌گرای افراطی، به طور موقت توسط شبکهٔ خانه‌اش، ای‌بی‌سی، از پخش کنار گذاشته شد. ترامپ در یک پست در شبکهٔ اجتماعی از «خبرهای عالی برای آمریکا» جشن گرفت.

اهرم قدرتمند

اهرم قدرتمند رئیس‌جمهور، برندن کار (Carr Brendan) است، رئیس منصوب‌شدهٔ او در سازمان نظارت بر رسانه‌های آمریکا (FCC). کار، مانند یک سگ زنجیری وفادار به اربابش، به شرکت مادر ای‌بی‌سی، دیزنی (ABC-Mutterkonzern Disney)، در صورت عدم اقدام علیه کیمل، تهدید به اقدامات تنبیهی کرده بود.

حملات به کمدین کیمل و طنزپرداز کلبرت مواردی استثنایی نیستند. در حالی که خبرگزاری آسوشیتدپرس (AP) از تغییر نام خلیج مکزیک به «خلیج آمریکا» خودداری کرد، و این در واقع فرمانی صادر شده از کاخ سفید بود، دسترسی‌اش به رئیس‌جمهور مورد محدودیت شدید قرار گرفت.

ترامپ از «نیویورک تایمز» و همچنین چندین خبرنگار و یک نشر کتاب، به دلیل آنچه که ادعا می‌کند در کارزار انتخاباتی ۲۰۲۴ به او تهمت زده‌اند، ۱۵ میلیارد دلار خواستار شده است. کسری از این مبلغ می‌تواند این روزنامهٔ سنتی را به ورشکستگی بکشاند. و این احتمالاً محاسبهٔ ترامپ نیز هست.

سناتور بدنام

با این حال، به نظر نمی‌رسد دادخواست شانس چندانی برای موفقیت داشته باشد. اما ترامپ آنقدر فشار ایجاد می‌کند که برخی رسانه‌ها خودشان زانو می‌زنند. نمونه‌ای از چاپلوسی خاص از روی ضعف، جف بزوس (Jeff Bezos)، میلیاردر آمازون است. «واشنگتن پست» که بزوس از سال ۲۰۱۳ مالک آن است، به دستور او در کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ آمریکا مجبور شد از توصیهٔ انتخاباتی سنتی خود صرف‌نظر کند؛ تا جایی که می‌توان فرض کرد، این توصیه به نفع رقیب ترامپ، کامالا هریس از دموکرات‌ها بود.

همهٔ این وقایع به طرز مشکوکی آن دوران تاریک آمریکا را تداعی می‌کنند که سناتور بدنام، جوزف مک‌کارتی (Joseph McCarthy) (۱۹۰۸–۱۹۵۷)، در واشنگتن دی.سی. به کار خود مشغول بود. مک‌کارتی که به شدت راست‌گرا و ذاتاً دشمن روشنفکران بود، می‌خواست مسیری از ویرانی در میان طبقهٔ حاکم لیبرال کشور ایجاد کند. کاری که حتی موقتاً موفق به انجام آن نیز شد.

از بسیاری جهات، مک‌کارتی مانند طرح اولیه‌ای برای سیاستمدار دونالد ترامپ به نظر می‌رسد. مانند ترامپ، او همواره سعی می‌کرد مخالفان خود را با رفتار زشت و رذیلانه بترساند. همچنین دروغ‌های وقیحانه می‌گفت و حقایق را به دلخواه خود تحریف می‌کرد تا به عنوان برنده ظاهر شود.

بی‌باکی آشکار

به هر حال، دوران ظهور مک‌کارتی در اوایل دهه ۱۹۵۰، شباهت شگفت‌آوری به دوران کنونی دارد. هری ترومن (Harry Truman)، رئیس‌جمهور دموکرات (۱۸۸۴–۱۹۷۲)، در نظر شهروندان به شدت اعتبار خود را از دست داده بود. مورخ آمریکایی، آلن برینکلی (Alan Brinkley) (درگذشته ۲۰۱۹) تحلیل کرد که در آن دوران، «تحقیر فزاینده‌ای نسبت به نخبگان حکومتی وجود داشت و باعث گردید که بسیاری آنان را مغرور، بی‌کفایت و حتی خیانت‌کار می‌دانستند.»

برینکلی در کتاب معتبر خود با عنوان «ملت ناتمام» (The Unfinished Nation) که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد، دربارهٔ مک‌کارتی نوشت: «این شرایط و وضعیتی بود که ظهور یک شخصیت برجستهٔ عمومی را ممکن ساخت، شخصیتی که رفتارش در هر زمان دیگری احتمالاً به عنوان رفتارِ عجیب و غریب تلقی می‌شد.» این جمله به خوبی می‌تواند مسیر سیاسی دونالد ترامپ را نیز توصیف کند.

به نظر می‌رسد که بی‌باکی مک‌کارتی در درگیری با هر مخالف قدرتمندی، در این فضای داغ به خوبی جا افتاده بود. این عوام‌فریب، لیبرال‌ها و چپ‌ها را بی‌معطلی کمونیست خطاب می‌کرد. همکاران جمهوری‌خواهش نیز در این جنگ صلیبی، از این سناتورِ سرکش حمایت می‌کردند. برای نمونه، سناتور جمهوری‌خواه اوهایو، جان بریکر (John Bricker)، در آن زمان به او فریاد زد: «جو، تو یک آشغال کثیفی، اما گاهی آدم به یک آشغال نیاز دارد.»

یک آشغالِ بی‌پروا

به نظر می‌رسد که مک‌کارتی نقش این آشغالِ بی‌پروا را از همان ابتدا تمرین کرده بود. گرت رایتل (Gert Raeithel)، متخصص تاریخ آمریکا، در کتاب «تاریخ فرهنگ آمریکای شمالی» می‌نویسد: «مک‌کارتی از محیطی برخاسته بود که با عقب‌ماندگی عجین بود و در آن، شهرنشینان را خوش‌پوش و متظاهر و روشنفکران را زن‌صفت یا دچار انحراف فکری می‌دانستند.»

اما در سال ۱۹۴۶ که مک‌کارتی به عنوان نمایندهٔ ایالت ویسکانسین به سنای آمریکا راه یافت، در ابتدا به جز ارادهٔ محض برای قدرت، چیز چندانی برای ارائه نداشت. او یک نظرگاه سیاسی مشخص نداشت. ترس از کمونیسم در همه جا پخش شده بود. مک‌کارتی آن را خودش اختراع نکرد، اما به طرز ماهرانه‌ای از آن بهره برد. در فضای جنگ سرد و ترس از اتحاد جماهیر شورویِ به رهبری استالین که اکنون دیگر به قدرت هسته‌ای نیز مجهز شده بود، موفقیت حرفه‌ای این تحریف‌گرِ فوق‌راست‌گرا به خوبی می‌توانست رشد کند.

جمهوری‌خواهان در نزدیکی سالروز تولد آبراهام لینکلن، رئیس‌جمهور افسانه‌ای آمریکا در ۱۲ فوریه، معمولاً سخنرانانی از حزب خود را به سراسر کشور می‌فرستادند. مک‌کارتی نیز به میدان آمد، اما قرعهٔ خوبی به دست نیاورد. او قرار بود در ۹ فوریه ۱۹۵۰ در مقابل اعضای «باشگاه زنان جمهوری‌خواه ویلینگ» در ایالت ویرجینیای غربی سخنرانی کند. مورخ و زندگینامه‌نویس مک‌کارتی، دیوید اوشینسکی (David Oshinsky)، در یک مستند تلویزیونی دربارهٔ این مأموریت اظهار داشت: «من چیزی علیه ویلینگ، ویرجینیای غربی ندارم. اما کسی که به عنوان سخنران به آنجا فرستاده می‌شود، در پایین‌ترین ردهٔ سلسله‌مراتب قرار دارد.»

دشمنان ادعایی کشور

مک‌کارتی برای جلب توجه به خود نیاز به اجرای نمایشی داشت. او با فاش کردن اینکه یک لیست ظاهراً جنجالی در اختیار دارد، خانم‌های حاضر در سالن را وحشت‌زده کرد. به ادعای او این لیست شامل نام ۲۰۵ نفر بود که به عنوان اعضای حزب کمونیست به وزارت امور خارجه ایالات متحده نفوذ کرده بودند.


مک کارتی در سال ۱۹۵۴. او در سن ۴۸ سالگی فوت شد

آیا آن‌ها برای اتحاد جماهیر شوروی جاسوسی می‌کردند؟ این اتهامی بسیار هولناک بود و صدای نالهٔ وحشت از میان جمعیت بلند شد. مک‌کارتی تأثیر سخنرانی خود را دقیقاً محاسبه کرده و موفقیت خود را درست حدس زده بود. سخنرانی در باشگاه زنان ویلینگ او را به شهرت رساند.

در این میان، این نکته نادیده گرفته شد که او زحمت ارائهٔ شواهد معتبر برای ادعای خود را به خود نداد. مک‌کارتی نیز از این نظر به هم‌فکر خود، دونالد ترامپ، شباهت داشت. اوشینسکی قضاوت می‌کند: «مک‌کارتی هیچ لیستی نداشت. چیزی در دستش نبود. این یک کلاهبرداری بود.»

با این وجود، مک‌کارتی در روزهای بعد اتهامات خود را تکرار کرد، اما تعداد دشمنان فرضی کشور در اظهاراتش به طور قابل توجهی از ابتدا ۲۰۵ نفر ناگهان به ۵۷ نفر کاهش یافت. در موقعیتی دیگر، تعداد آن‌ها ۸۱ نفر بود. این کاهش عجیب در تعداد خائنانِ آشکارا محکوم‌شده، برای مک‌کارتی چندان ناخوشایند نبود. او بالاخره به شنوندگانش گوشزد کرده بود که «حتی یک کمونیست در یک دانشگاه هم زیادی است.»

«کمیته فعالیت‌های ضد آمریکایی مجلس نمایندگان»

این حقوقدان، در هماهنگی با «کمیتهٔ فعالیت‌های غیرآمریکایی مجلس» (HUAC)، که کمیته‌ای از مجلس نمایندگان بود، به شکار هر چیزی که ظاهراً سرخ بود پرداخت. و به این ترتیب، به گفته لری تای (Larry Tye)، روزنامه‌نگار آمریکایی در زندگینامهٔ مک‌کارتی، «از یک آدم عجیب و غریب به یکی از تهدیدآمیزترین مردان تمدن مدرن تبدیل شد.»

او به همراه هوادارانش، کشور را به درون یک جنون تعقیب بی‌سابقه فرو برد که زندگی‌های بی‌شماری را نابود ساخت. این توهم توطئه و ترس بیمارگون (پارانویا) به نتایج غیرمنتظره‌ای انجامید، چنان که آمریکان‌شناس رایتل گزارش می‌دهد: «در نیویورک، یک رهگذر به پلیس اطلاع داد دو مرد در یک قایق پارویی در رودخانه ایست (East River)، با یک پرچم قرمز به یکدیگر علامت می‌دهند.» البته آن‌ها کمونیست نبودند، بلکه صنعتگران ساده‌ای بودند که مشغول کار خود بودند.

مک‌کارتی عمدتاً سیاستمداران و مقامات عالی‌رتبهٔ وزارتخانه‌ها را هدف قرار می‌داد. «کمیتهٔ فعالیت‌های غیرآمریکایی مجلس» (HUAC) بازیگران و نویسندگان را تحت تعقیب قرار داد و آن‌ها را آماج حملات و اتهامات خود ساخت و آن هم با پیامدهای عجیبی که به مواردی مشابه روزگار خود ما شباهت دارد. رایتل می‌نویسد: «کتابخانه‌های عمومی تحت یک پاکسازی کامل قرار گرفتند.» کتاب‌های نویسندگان پیشرویی مانند نورمن میلر، جی. دی. سلینجر، ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر در بسیاری از مکان‌ها از قفسه‌های کتابخانه‌ها ناپدید شدند. علاوه بر این، قرار بود کتاب‌های درسی که حتی به دانشمندان یا سیاستمداران لیبرال اشاره می‌کردند، حذف شوند.

فیلم‌های چارلی چاپلین نیز که امروزه در آمریکا به عنوان یک نماد مورد تحسین قرار می‌گیرند، موقتاً توسط فعالان تحریم شدند. دلیل آن این بود که این کمدین در یک سخنرانی، مخاطبان خود را با عبارت «رفقا» خطاب کرده بود. گاهی اوقات، خشم کورکورانهٔ شکارچیان کمونیست حتی به افراد خودشان نیز آسیب می‌زد: جیمز برایانت کونانت (James Bryant Conant)، خود یک کمونیست‌ستیز سرشناس و بعدها از ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۷ اولین سفیر آمریکا در جمهوری فدرال آلمان، با مقاله‌ای قدیمی‌تر، سوءظن مک‌کارتی را برانگیخته بود. این متن در سال ۱۹۴۳ در مجله «آتلانتیک مانتلی» منتشر شده بود و محتوایی فوق‌العاده میهن‌پرستانه داشت. اما فقط عنوان آن، سگ‌های شکاریِ بی‌هوشِ مک‌کارتی را به حالت آماده‌باش درآورد. آن عنوان چنین بود: «درخواست فوری برای آمریکایی‌های تندرو.»

دادگاه‌های نمایشی ناخوشایند

سرانجام «کمیتهٔ فعالیت‌های غیرآمریکایی مجلس» در دادگاه‌های نمایشیِ غالباً ناپسند، شخصیت‌های بزرگ فرهنگی را مورد آزار قرار داد. حتی برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس آلمانی، نیز مجبور شد با انگلیسیِ شکستهٔ خود در برابر کمیته توضیح دهد. در سال ۱۹۵۲، آن کمیته الیا کازان (Elia Kazan)، کارگردان (۱۹۰۹–۲۰۰۳) را احضار کرد که برای فیلم‌هایی مانند «اتوبوسی به نام هوس» (۱۹۵۱ با بازی مارلون براندو) یا «شرق بهشت» (۱۹۵۵ با بازی جیمز دین) مشهور شده بود. کازان با افشای چندین همکار هالیوودی به عنوان اعضای حزب کمونیست، موقعیت و حرفهٔ خود را نجات داد. اقدام زشتی که بسیاری در صنعت سینما تا سنین سالخوردگی کازان، آن عمل را فراموش نمی‌کردند.


رونالد ریگان، هنرپیشه فیلم‌های هالیوودی در سال ۱۹۴۷ در حال ادای شهادت در برابر کمیته تحقیق. وی اگرچه از همکاران نزدیک مک‌کارتی نبود اما شخصاً در ترویج ایده‌های ضدکمونیستی شرکت داشت. او در سال‌های بعد به مقام چهلمین رئیس‌جمهور آمریکا رسید (سال ۱۹۸۱).

پرونده‌ای با عنوان «ده هالیوودی» نیز مشهور شد: گروهی از فیلم‌نامه‌نویسان، کارگردانان و تهیه‌کنندگان که در سال ۱۹۴۷ در تیررس «کمیته» قرار گرفتند. آن‌ها به همدردی با کمونیست‌ها متهم شدند، اما از شهادت در برابر کمیته خودداری کردند. از جملهٔ آن‌ها دالتون ترامبو (Dalton Trumbo) (۱۹۰۵–۱۹۷۶)، یکی از مشهورترین و بااستعدادترین فیلم‌نامه‌نویسان دوران خود بود که سرنوشتش در سال ۲۰۱۵ با بازی برایان کرانستون (Bryan Cranston) در نقش اصلی به فیلم سینمایی تبدیل شد.

ترامبو به دلیل اهانت به کنگره به حبس محکوم شد و نزدیک به یک سال را در زندان فدرال اشلند (Ashland)، کنتاکی سپری کرد. پس از آن، حرفهٔ او در هالیوود برای سال‌ها نابود شد.

“شکارچیان کمونیست” همچنین ضربه شدیدی به حرفه رابرت اوپنهایمر، فیزیکدان و رئیس پروژه منهتن، وارد کردند. اگرچه او هیچ ارتباط مستقیمی با حزب کمونیست نداشت، اما منتقدانش با معرفی او به عنوان “عزیز استالین” او را بی‌اعتبار کردند. او که به عنوان یک خطر امنیتی برچسب خورده بود، از ادامه کار در کمیسیون انرژی اتمی ایالات متحده منع شد.

قربانیان شکار جادوگران

رابرت لا فولت جونیور (Robert La Follette Jr)، سناتور پیش از مک‌کارتی در سنا از ایالت ویسکانسین، خودکشی کرد. احتمالاً ترس از آزار توسط ماموران جانشینش نیز در این کار بی‌تأثیر نبود. دان هالن بک (Don Hollenbeck)، روزنامه‌نگار خبری محبوب سی‌بی‌اس و مخالف مک‌کارتی، در آپارتمان خود در نیویورک شیر گاز را باز کرد. معاصران گمان می‌بردند که او دیگر حملات ضدکمونیست‌ها را تحمل نکرده است.

اما تنها افراد مشهور قربانی این شکار نبودند. مردم عادی شغل، مغازه یا کمک‌های دولتی خود را از دست دادند، زیرا احتمالاً سال‌ها پیش در رویدادی که توسط چپ‌ها سازماندهی شده بود شرکت کرده یا در آبونمان مجله‌ای مشکوک مشترک شده بودند.

امواج آزار مک‌کارتی و همکارانش، یادآور آن «پالایش‌های» سیاسیِ خودسرانه‌ای است که ژوزف استالین، رهبر شوروی، در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ با آن وحشت و هراس ایجاد می‌کرد. سربازان جنگ سرد آمریکایی به طرز پوچی دقیقاً همان چیزی را قربانی کردند که ظاهراً می‌خواستند از آن در برابر کمونیست‌ها محافظت کنند: یعنی دموکراسی و آزادی.

یک کارمند فدرال آمریکا در آن زمان، ابعاد این توهم توطئه (پارانویا) را به طعنه این گونه خلاصه کرد: «اگر کمونیست‌ها کیک سیب دوست داشته باشند و من هم دوست داشته باشم، در واقع دلیلی نمی‌بینم که دیگر آن را نخورم. اما با این حال، بهتر است که از خوردنش دست بکشم.»

صلیبیون ضد کمونیست

مدت‌ها طول کشید تا مردم عادی متوجه شوند که جنگجویان صلیبیِ ضدکمونیست به طرز آشکاری زیاده‌روی کرده‌اند. حتی اکثر سیاستمداران لیبرال نیز از ترس اینکه هدف قرار گیرند، سکوت اختیار کرده بودند. برای نمونه، جان اف. کندی جوان دربارهٔ همه چیز و همه کس اظهارنظر می‌کرد، اما در برابر جنایت‌های مک‌کارتی سکوت می‌کرد.

اما پس از آن، این سناتورِ از ریل خارج شده، خودش را نابود کرد، و آن هم به صورت زنده از تلویزیون. در جلسات موسوم به «دادرسی‌های علنی ارتش و مک‌کارتی»، مردم یک سیاستمدار فرسوده و ورشکسته را دیدند که رنگ‌پریده بود، به شدت عرق از سر و رویش جاری بود و حالت چهره او حکایت از نوشیدن الکل زیاد داشت و مدام در تناقض‌گویی گرفتار می‌شد. ارتش آمریکا با همان حقهٔ همیشگی مک‌کارتی به او حمله کرد: او بدون هیچ مدرکی ادعا می‌کرد که ارتش در حال نفوذ توسط کمونیست‌ها است. همان‌طور که بعداً مشخص شد، این دادستان که همچنان در حال سرگردانی فزاینده بود این بار با دشمن اشتباهی درگیر شده بود.


روی کوهن وکیل مک‌کارتی که در سال‌های بعد وکالت ترامپ را به عهده گرفت

مشخص شد که مک‌کارتی و همکارش، وکیلی به نام روی کوهن (Roy Cohn)، به طرز ناپسندی از یکی از حامیان خود حمایت کرده‌اند. این وطن‌پرستانِ خودخوانده، ظاهراً برای مورد حمایت خود که به عنوان سرباز ساده‌ای به خدمت گرفته شده بود، درخواست سمت افسری کرده بودند. همچنین درخواست کارهای آسان، مرخصی اضافی و لغو مأموریت‌های احتمالی در خارج از کشور داشتند. پرونده‌ای از فساد.

تا آن زمان، این سناتور عمدتاً در مطبوعات چاپی همه‌جا حاضر بود. اکنون، مردم برای اولین بار این شخص را که به ظاهر یک غول به نظر می‌رسید به عنوان یک شخصیت واقعی به دقت مشاهده کردند و البته وحشت‌زده شدند. به سختی کسی حاضر بود از این موجودِ فرسوده یک ماشین بخرد، چه رسد به اینکه او را در مقام و منصب مهمی ببیند. این ماراتن دادرسی‌ها، به زمان طلایی تلویزیون برای روشنگری تبدیل شد.

در نهایت بی‌اعتبار و منزوی

این نمایش دادگاهی و آن هم در بهترین زمان پخش، به پرسش مشهور وکیل جوزف ولش (Joseph Welch) که توسط ارتش استخدام شده بود، انجامید: ولش در خطاب به مک‌کارتی گفت: «آیا شما اصلاً وجدانی هم دارید؟»

طنز تاریخ این بود که این برنامه تماشایی در آن زمان توسط شبکهٔ ای‌بی‌سی پخش شد؛ همان شبکه‌ای که جیمی کیمل، مجری برنامهٔ شبانه را حداقل برای چند روز پشت در گذاشته بود.

پس از آن، مک‌کارتی کاملاً بی‌اعتبار شد. در سال ۱۹۵۷، این شکارچی کمونیست‌ها در سن ۴۸ سالگی، طردشده و تنها، بر اثر آسیب کبدی ناشی از اعتیاد به الکل درگذشت. سایهٔ همکارش، روی کوهن (Roy Cohn)، طولانی‌تر بود: این وکیل بعدها به عنوان وکیل دونالد ترامپ معین شد.

«کمیتهٔ فعالیت‌های غیرآمریکایی مجلس» (HUAC) تا انحلال نهایی خود در سال ۱۹۷۵، دوران طولانی زوال را پشت سر گذاشت. یکی از برجسته‌ترین قضاوت‌ها درباره این نهاد را هری اس. ترومن، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، در سال ۱۹۵۹ انجام داد: به گفته او، آن کمیته «غیرآمریکایی‌ترین چیزی است که امروز در این کشور وجود دارد.»

به احتمال زیاد، امروزه نیز بسیاری از آمریکایی‌ها چنین قضاوتی درباره رئیس‌جمهور فعلی خود دارند. به گفته لری تای، زندگینامه‌نویس مک‌کارتی، می‌توان خط روشنی از مک‌کارتی به ترامپ ترسیم کرد. رئیس‌جمهور فعلی دقیقاً بر اساس فیلم‌نامهٔ آن پهلوان‌پنبهٔ شوم از دههٔ ۱۹۵۰ عمل می‌کند: تای می‌نویسد: «وقتی یک اتهام علیه یک دشمن ساختگی بی‌اساس تشخیص داده می‌شود، آن‌ها یک بمب جدید پرتاب می‌کنند. وقتی اخبار بد است، تقصیر را به گردن روزنامه‌نگاران می‌اندازند.»

خبر خوب این است که این جنونِ فتنه‌گرانه مک‌کارتی و هوادارانش پس از مدتی نسبتاً کوتاه به پایان رسید. احتمالاً مک‌کارتی از این نظر نیز الگویی برای چهل‌وهفتمین رئیس‌جمهور آمریکا باشد.