ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 17.06.2026, 14:14
درس‌های جنگ برای آینده ایران

سعید برزین

زدوخوردهای نظامی اسرائیل و آمریکا با ایران در یک سال گذشته صرفاً درگیری‌های پراکنده نبودند. آنچه که رخ داد بخشی از یک رویارویی مهلک بود که باید آن را در چارچوب استراتژی “جنگ دائمی” دولت بنیامین نتانیاهو و نیز استراتژی “محور مقاومت” ایران جست. هدف نتانیاهو فشار دائمی برای فروپاشی ایران بود. هدف محور مقاومت، حفظ توان مبارزه مسلحانه با اسرائیل بود. 

این جنگ طاقت ایران را در چند حوزه به آزمایش گذاشت: توان دفاعی، ترمیم ساختار حکمرانی، حفظ انسجام ملی و همچنین پذیرش روش دیپلماسی. مرور این مسائل چند درس مهم را پیش روی سیاست‌گذاران و نخبگان سیاسی ایرانی می‌گذارد.

«توان دفاعی - بدون توهم پیروزی»

این جنگ نشان داد که توان نظامی و دفاعی ایران محصول یک روند بلند مدت بود که به تدریج قابلیت‌ خود را به نمایش گذاشت. ارزیابی این عملکرد با در نظر گرفتن این واقعیت‌ نظام بین‌الملل است که آمریکا قدرتمندترین بازیگر نظامی جهان است و نیرومندترین ارتش جهان را دارد.

هدف ایران در رویارویی با این قدرت نظامی، دستیابی به یک پیروزی نظامی کلاسیک یا شکست کامل رقیب نبود. راهبرد اصلی ایران افزایش «هزینه حمله» برای طرف مقابل و نیز حفظ «توان مقاومت» و تاب‌آوری خود بود. به همین دلیل تهران رویکردی تهاجمی و مبتنی بر مقابله به مثل را دنبال کرد و ظرفیت‌های موشکی و پهپادی خود را بکار گرفت.

در کنار این مسئله، کنترل و تأثیرگذاری بر تنگه هرمز به عنوان یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های انرژی جهان، به بخشی از معادله بازدارندگی ایران تبدیل شد.

روش تهاجمی در قبال کشورهایی که در تجاوز اسرائیل و آمریکا شرکت کرده بودند نیز نقش موثری در پیشبرد استراتژی ایران داشت.

مجموعه این عوامل باعث شد ایران قدرت و توان نظامی خود را به نمایش بگذارد، موازنه قدرت در منطقه دچار تغییر شود و طرف‌ مقابل به ناچار هزینه‌های اقدام نظامی را وارد معادله خود کند.

البته این موفقیت نباید به توهم امکان پیروزی مطلق نطامی تعبیر شود. جنگ نشان داد که «بازدارندگی و مقاومت» با «پیروزی کامل» تفاوت دارد و اشتباه گرفتن این دو می‌تواند زمینه‌ساز تصمیمات پرهزینه (برای هر دو طرف) در آینده باشد.

«ترمیم ساختار سیاسی حکمرانی»

شاید مهم‌ترین اتفاق این جنگ نه در میدان نبرد، که در عرصه سیاسی رخ داد. در ساعات اولیه حمله اسرائیل و ایران، تعداد قابل توجهی از فرماندهی نظامی و سیاسی کشور هدف حمله قرار گرفتند و جان خود را از دست دادند. در بسیاری از کشورها، چنین ضرباتی می‌توانست به آشفتگی گسترده و فروپاشی ساختار تصمیم‌گیری منجر شود. اما در ایران چنین اتفاقی رخ نداد.

علت را باید در ماهیت ساختار سیاسی جمهوری اسلامی جستجو کرد. مفهوم و روش سیاست در ایران که طی پنج دهه گذشته بروز کرده به خاطر شکل گرفتن شبکه‌ها و جناح‌های مختلف سیاسی در نهادهای کشوری و لشکری بوده است که با یکدیگر رقابت دارند اما در شرایط بحرانی قادر به ایجاد هماهنگی هستند.

به همین دلیل، با حذف برخی افراد، این جریان‌ها از آنچنان شبکه‌هایی برخورداردند که بتوانند جایگزین‌های برای امور مدیریتی فعال کنند تا خلا قدرت شکل نگیرد. هماهنگی میان بخش‌های مختلف حاکمیت و همکاری چهره‌هایی از طیف‌های متفاوت سیاسی (مثلا قالیباف و پزشکیان) نشان داد که نظام سیاسی هنوز از ظرفیت حفظ انسجام در بحران‌های بزرگ برخوردار است.

البته این به معنای نبود خطر نیست. روند یکدست‌سازی سیاسی همچنان می‌تواند به کاهش ظرفیت‌های درونی نظام منجر شود. با این حال، تجربه جنگ نشان داد که این خطر قابل مدیریت است و سازوکار جایگزین فعال می‌باشد.

«انسجام ملی - قدرتی هم وزن موشک‌ها»

اگر جنگ اخیر یک برنده واقعی داشته باشد، آن برنده نه یک سامانه موشکی بلکه انسجام نسبی جامعه در شرایط بحرانی بود. سرمایه اجتماعی در دوران جنگ ارزشی کمتر از تجهیزات نظامی نیست و هیچ کشوری بدون حداقلی از اعتماد عمومی و همبستگی ملی نمی‌تواند از از بحران‌های بزرگ عبور کند.

در این تردید نیست که انسجام جامعه در شرایط جاری شکننده است. شکاف‌های سیاسی، دوقطبی‌های اجتماعی و فضای بی‌اعتمادی در بخش‌هایی از جامعه پا بر جاست. ادامه این وضعیت می‌تواند در آینده به تهدیدی جدی تبدیل شود. اما اینکه جامعه ایران توانست انسجام ملی خود را در برابر تجاوز اسرائیل و آمریکا حفظ کند قابل توجه است.

یکی از خطاهای مهم پس از پایان جنگ ۱۲ روزه آن بود که حکومت فرصت ایجاد گفتگوی گسترده با جامعه را به اندازه کافی دنبال نکرد. به همین خاطر بخش مهمی از مردم همچنان احساس می‌کنند صدای آنها در رسانه‌های رسمی و نهادهای تصمیم‌گیر بازتاب کافی ندارد.

پیش از آغاز جنگ، نشانه‌هایی از شکل‌گیری روندهای اصلاح‌گرا دیده می‌شد. از جمله، گفتگوهای جدی در سطح نخبگان سیاسی شکل گرفته بود. مسئله حجاب نیز عملا کنار گذاشته بود. حکومت به شکل فعال موسیقی و کنسرت را تشویق می‌کرد. آزادی‌های فرهنگی وسیع‌تر شده بود.

اما امروز شرایط سخت‌تر شده و کشور با پیامدهای اقتصادی جنگ نیز روبه‌رو است. تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا موجب گسترش فقر و فلاکت و بیچارگی و بیکاری شده و اهمیت بازسازی اقتصادی در دوران پسا جنگ بیش از پیش خواهد شد.

در چنین شرایطی،‌ کاهش شکاف میان حکومت و جامعه می‌تواند به اندازه هر برنامه دفاعی برای امنیت ملی اهمیت داشته باشد.

«دیپلماسی – راهکار اجتناب‌ناپذیر»

یکی از روشن‌ترین درس‌های تجربه یکسال گذشته آن است که هیچ‌ یک از طرفین قادر به حذف کامل طرف مقابل نیست. نه ایران می‌تواند اسرائیل را از صحنه منطقه حذف کند و نه اسرائیل قادر است ایران را از معادلات خاورمیانه کنار بزند. در چنین شرایطی، هر نظم پایداری در نهایت باید بر پایه یک توافق سیاسی شکل بگیرد. به همین دلیل، دیپلماسی نه نشانه ضعف بلکه ادامه سیاست با ابزاری متفاوت است.

یکی از مشکلاتی که امروز با آن روبرو هستیم این است که هنوز اجماع کاملی درباره ضرورت مذاکره وجود ندارد. این موضوع در بسیاری از موارد به رقابت‌ جناحی گره می‌خورد. اما اگر فرض پیروزی کامل نظامی کنار گذاشته شود، منطق سیاسی راهی جز حرکت به سمت معامله و توافق باقی نخواهد گذاشت و جناح‌های سیاسی را وادار به پذیرش روش دیپلماتیک خواهد کرد.

برای ایران باید روش شود که هر توافق پایداری نیازمند امیتاز دادن و امتیاز گرفتن است. هدف نه تسلیم یک طرف، بلکه رسیدن به نوعی صلح آبرومندانه و قابل قبول برای همه بازیگران خواهد بود. در این مسیر، مذاکره مستقیم و شفاف معمولاً اثربخش‌تر از کانال‌های پیچیده و غیررسمی است.

«منطقه پس از جنگ»

جنگ اخیر تنها معادلات ایران و اسرائیل را تغییر نداد بلکه بر روابط منطقه‌ای نیز اثر گذاشت. در آغاز بحران، بسیاری در تهران معتقد بودند برخی کشورهای عربی منطقه به شکل مستقیم یا غیرمستقیم با سیاست‌های آمریکا و اسرائیل همراهی کرده‌اند.

همین موضوع، بحث درباره پاسخ متقابل را به یکی از دشوارترین تصمیم‌های راهبردی کشور تبدیل کرد. در مرحله اول، اختلاف‌نظر در مورد حمله به کشورهای منطقه به شکل جدی وجود داشت. اما با گسترش جنگ و شکل‌گیری نگرانی درباره موجودیت نظام سیاسی و امنیت کشور، رویکرد ایران تهاجمی‌تر شد.

نتیجه این روند، شکل‌گیری وضعیت جدیدی در منطقه بود. بسیاری از دولت‌های عربی اکنون بیش از گذشته تمایل دارند از ورود مستقیم به رویارویی ایران و اسرائیل پرهیز کنند. تجربه جنگ نشان داد که هزینه چنین درگیری‌هایی برای همه طرف‌ها بسیار بالاست.

به همین دلیل، پیشنهاد ایجاد یک نظم امنیتی منطقه‌ای مبتنی بر همزیستی و کاهش تنش، بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است. به نظر می‌رسد تمایل به بی‌طرفی فعال و دوری از قطب‌بندی‌های سنتی به تدریج گرایش مسلط در منطقه شود.

«بازنگری در سیاست خارجی- ضرورت بزرگ»

شاید مهم‌ترین پرسشی که این جنگ مطرح کرد در مورد درست و غلط بودن سیاست خارجی ایران باشد. اینکه آیا راهبردی که طی دهه‌های گذشته تحت عنوان «محور مقاومت» دنبال شده کارآمد است یا شرایط جدید منطقه و جهان نیازمند بازنگری در آن است؟

این سوالی است که نمی‌توان از کنار آن گذشت. هر راهبردی باید بر اساس نتایج و هزینه‌های آن ارزیابی شود. وقتی مشخص می‌شود که سیاستی کارایی ندارد و هزینه‌ آن زیاد است اصلاح آن یک ضرورت ملی تلقی می‌شود.

از این نظر، کاهش سطح تخاصم میان ایران و اسرائیل می‌تواند بخشی از راه‌حل باشد. چنین رویکردی لزوماً به معنی کنار گذاشتن تمام اختلافات میان دو کشور نیست بلکه به معنی مدیریت اختلاف در سطحی کم‌هزینه‌تر و قابل کنترل‌تر است.

در غیر این صورت، چرخه تقابل می‌تواند به مانعی سخت در راه عادی‌سازی روابط خارجی و توسعه اقتصادی ایران تبدیل شود.

همان‌گونه که در گذشته رهبران سیاسی جمهوری اسلامی ناچار شده‌اند راهبردهای پیشین خود را مورد بازنگری قرار دهند، امروز نیز بازتعریف منافع ملی و بررسی دوباره برخی سیاست‌های منطقه‌ای یکی از مهم‌ترین ضرورت‌های سیاسی کشور شده است.

جنگ اخیر نشان داد که قدرت نظامی اهمیت دارد، اما به تنهایی تعیین‌کننده نیست. آنچه سرنوشت کشورها را رقم می‌زند ترکیب متوازن قدرت نظامی، انسجام اجتماعی، حکمرانی کارآمد و دیپلماسی هوشمندانه است.

آینده ایران نیز بیش از هر چیز به توانایی ایجاد این توازن وابسته خواهد بود.