مقاله هفتهنامه اشپیگل در باره چنگیزخان و اهمیت کشورگشاییهای او
مقدمه مترجم: هفتهنامه اشپیگل در شماره اخیر خود، به مناسبت برگزاری جشن هشتصدمین سالگرد مرگ چنگیز خان در آلمان، گزارشی خواندنی از دوگانگی عجیب در نگاه به بنیانگذار امپراتوری مغول منتشر کرده است. از یک سو، مغولان معاصر او را «بزرگترین انسان تاریخ» مینامند و از او به مثابه نماد وحدت ملی، نظمبخش قبایل پراکنده، و حتی مروّج گونهای حقوق اولیه در میان کوچنشینان یاد میکنند. از دیگر سو، برای بسیاری از ایرانیان، هندیان، چینیان و اروپاییان، نام چنگیز با صحنههایی از ویرانی، کشتار دستهجمعی، شکنجههای هولناک و از میان بردن تمامقد تمدنهای مستقر گره خورده است. در این روایت، چنگیز خان نه نماد وحدت، که نماد «بربریت» و «هولوکاستِ پیشامدرن» است، چنانکه گاه او را در یک ردیف با آدولف هیتلر قرار میدهند. این مقاله اما در پی داوری نهایی درباره چنگیز نیست – کاری که به گواه تاریخ، غیرممکن است. بلکه میکوشد نشان دهد که چگونه «اسطورهسازی ملی» و «سیاست حافظه» از شخصیتهای تاریخی، چهرههایی چندگانه و گاه کاملاً متضاد میسازد. برای مغولها، ستایش چنگیز یعنی ستایش بقای خود در جهان مدرن. برای ما ایرانیان، نکوهش او یعنی نکوهش یک فاجعه تاریخی که هویت ایرانشهری را برای همیشه دگرگون کرد. به همین قیاس، کوروش برای ما نماد دادگری و انسانیت است، در حالی که برای برخی ملتهای مغلوب هخامنشی، شاید نماد یک امپریالیست خاورمیانهای باشد. پیامبر اسلام برای مسلمانان کاملترین انسان، و برای برخی غیرمسلمانان یک رهبر سیاسی نظامیِ عرب بود.
این نسبیگرایی تاریخی به معنای یکسانانگاری رذیلت و فضیلت نیست، بلکه دعوتی است به درک این حقیقت که «تاریخ» همواره از زاویه «اکنون» ما نوشته میشود. ترجمه حاضر، مقاله اشپیگل را با نگاه به این تضاد بنیادین، پیش روی خواننده فارسیزبان میگذارد.
اتفاقاً من یکی دو سال پیش در سایت ایران امروز مقالهای داشتم با عنوان «آیا چیزی به عنوان منشور کوروش وجود دارد» و در آنجا به همین قضیه اشاره کردم که چگونه شخصیتی بسیار منفی در تاریخ به نام چنگیز میتواند برای مردم مغولستان بزرگترین چهره تاریخ باشد در حالی که برای بقیه جهان شخصیت و کارهایی که وی در تاریخ انجام داده فرقی با جنایتکارانی مانند استالین و هیتلر ندارد. و از کجا که خود ما نیز پیوسته در باره شخصیتهای تاریخی خود راه اغراق را طی نکرده باشیم. واقعاً چگونه ممکن است قضاوت در باره شخصیتهای تاریخی تا این اندازه دشوار باشد. البته دشوار نخواهد بود به شرط آن که تاریخ را منصفانه و بیطرفانه قضاوت کنیم.
اسطورهها: وقتی نام چنگیز خان میآید، احتمالاً بسیاری از مردم به یک گروه موسیقی قدیمی و آهنگ معروفش فکر میکنند – نه به مردی که میلیونها انسان را قتلعام کرد. حالا یک کتاب و یک نمایشگاه قصد دارند این را تغییر دهند.
این آهنگ با فریاد «هو، ها! هو، ها!» شروع میشود و سپس به موضوع اسبسواری، ودکا نوشیدن و بیوقفه به انجام روابط جنسی میپردازد. در آهنگ معروف گروهی که خودش «چنگیز خان» نام دارد، آمده که چنگیز خان میتوانسته شبانه هفت بچه بزاید. اما در بندها و ترجیع این آهنگ، هیچ نشانه مشخصی از این که این حاکم مغول و جنگجویانش در قرن سیزدهم چگونه افراد بیشماری از هر سنی را قتلعام، گرسنه و مورد انواع تجاوزها قرار دادند هیچ چیزی پیدا نمیشود. احتمالاً وجود چنین اشاراتی حتی با موفقیت این ترانه که رالف سیگل (Ralph Siegel) آهنگش را ساخته بود، در تضاد میبود. این آهنگ به عنوان سهم آلمان در مسابقه یوروویژن در سال ۱۹۷۹ به مقام چهارم رسید.
این رقصآهنگ (Tanznummer) که گروه با ترکیب جدیدی از اعضا هنوز هم روی صحنههای آلمان اجرا میکند، یک اثر سخیف در تاریخ موسیقی آلمان است. این آهنگ یک قاتل جمعی را پیشپا افتاده جلوه میدهد – و قربانیانش که حدود ۳۰ میلیون نفر تخمین زده میشوند را مسخره میکند.
چنگیز خان در کنار قصابانی مانند آدولف هیتلر، ژوزف استالین، مائو تسهتونگ و پل پوت، جزو قاتلان دستهجمعی تاریخ جهان محسوب میشود. با این حال در آلمان تقریباً کسی نمیداند که این ستمگر قرون وسطایی و جانشینانش چه جنایاتی علیه بشریت مرتکب شدهاند. در حالیکه «تاتارها» همانطور که در آن زمان به آنها جنگجویان شرقی میگفتند، ردپاهای زیادی در اروپا بر جای گذاشتند. اندکی مانده بود که آنها حتی محلی را که بعدها پایتخت آلمان شد، زیر سم اسبان بگیرند: که منظور از آن شهر برلین است.
به مناسبت هشتصدمین سالگرد درگذشت خان، «ماتیاس وِمْهوف» (Matthias Wemhoff)، باستانشناس ایالت برلین، قصد دارد این خلأ دانشی را پر کند. اواخر ماه می، کتاب جدیدش با عنوان «چنگیز خان – فرمانروای بیکرانگی» (Dschingis Khan – der Fürst des Unermesslichen) منتشر میشود. در پاییز نیز نمایشگاه «چنگیز خان و جهان مغولها» در گالری جیمز سایمون (James-Simon-Galerie) در برلین افتتاح میشود. در این نمایشگاه تعداد زیادی اشیاء ارزشمند به امانت گرفته شده از مغولستان به نمایش درمیآید، از جمله اشیایی از آرامگاهها و مقر حکومتی آن زمان، قَراقروم (Karakorum)، که تاکنون هرگز در معرض دید عمومی قرار نگرفتهاند و برخی از آنها با همکاری باستانشناسان بن حفاری شدهاند.
ومهوف که چندین بار برای آمادهسازی این نمایشگاه به مغولستان سفر کرده، میگوید: «ما میخواهیم نشان دهیم که چنگیز خان شخصیتی از یک افسانه یا موسیقی عامیانه و مردم پسند (Schlager) نیست، بلکه یک فرمانروای واقعی بود که بزرگترین قلمرو خشکی تاریخ را بنیان نهاد.» مردی که بعدها به «چنگیز خان» تبدیل شد – نامی که تقریباً به معنای «فرمانروای اقیانوسگونه» (یا جهانگشا) ترجمه میشود – احتمالاً حدود سال ۱۱۶۰ با نام تِمُوجین (Temüdschin)، به عنوان پسر یک رئیس قبیله به دنیا آمد. وقتی پدرش به قتل رسید، خانواده به وضعیت فقر و فلاکت سقوط کرد و به نوشتههای تاریخی آن زمان، این نیمهیتیم به اسارت یک طایفهٔ رقیب درآمد. پس از فرار از بردگی، این انسان پرجاذبه با نفوذ و تاثیر غیر قابل انکار (کاریزماتیک) و تشنهانتقام، مردان بیشتری را گرد خود جمع کرد، آنها را از یک یورش به یورش دیگر رهبری نمود و به قول ومهوف، تبدیل به نوعی «ستاره پاپ قرن سیزدهم» شد. همچنین به دلیل این که یکی از سکونتگاهها را پس از دیگری تصرف میکرد، چنان مست قدرت شده بود که به زودی دیگر هیچ رحم و مروتی نمیشناخت. گفته میشود که جنگجویان او حتی افرادی را که تسلیم او و یارانش میشدند، اغلب با یک ضربه شمشیر میکشتند. مسافران گزارش میدادند که سالها پس از قتلعامها، هنوز در میدانهای نبرد کوههایی از جمجمه پیدا میکردند.
سپاهیان تِمُوجین و قلمرو نفوذ او به سرعتی رشد کردند که تنها از اسکندر کبیر مشابه آن را سراغ داریم. سرانجام، عمدتاً به لطف کماندارانش، تِمُوجین موفق شد همه قبایل مغول را مطیع خود سازد. در سال ۱۲۰۶، شاهزادگان اقوام کوچنشین استپ او را به عنوان «چنگیز خان» منصوب کردند و سپس او به احتمال زیاد با بزرگترین سواره نظام تمام دوران به راه افتاد و امپراتوری عظیم همسایه یعنی چین و مناطق امروزی ازبکستان و ترکمنستان را به وحشت انداخت.
بسیاری از مورد حمله قرارگرفتگان سرسختانه مقاومت میکردند. اما همان طور که در اسناد قدیمی میتوان خواند، مغولها همواره روش های خشونت آمیز و سنگدلانه تازهای ابداع میکردند تا دشمنانشان را مغلوب کنند.
برای مثال، گفته میشود که آنها پرندگان سوزان را به داخل شهرها میراندهاند و مسیر رودخانهها را منحرف میکردند تا دشمنان را با آتشسوزیها و سیلابها تضعیف کنند. وقتی مغولها موفق میشدند دیوارهای شهر را بشکنند، بسیاری از ساکنان – اعم از مرد و زن – کشته میشدند و زنان مورد تجاوز قرار میگرفتند؛ اسنادی که از آن دوره باقی مانده اند نیز بارها چنین صحنههایی را توصیف کردهاند. گفته میشود که در جریان محاصره پکن، ۶۰٬۰۰۰ زن برای فرار از شکنجه، خود را از بالای دیوارهای شهر به پایین پرت کردند. این که آیا تمام داستانهایی که دربارهٔ این جنگجویان استپی نوشته شده درست هستند یا نه، میان مورخان محل بحث است. اما به احتمال زیاد چنگیز خان و مردانش از این که تا چه حد دیگران را از کارهای خود میترساندند، خشنود بودند.
مغولستان امروزی که مساحت آن تقریباً چهارونیم برابر آلمان است، چه از نظر داخلی و چه خارجی، یکی از آرامترین کشورهای آسیا به شمار میرود. این کشور که بین چین و روسیه (دو کشور اقتدارگرا) قرار گرفته، خود یک دموکراسی پایدار با سیستم چندحزبی و آزادی بیان است. از این جهت، چندان مناسب به نظر نمیرسد که چنگیز خان در آنجا تا حد زیادی بدون نقد و مانند یک نیمهایزد پرستش شود. یک فرودگاه، هتلها و برندهای ودکا به نام او نامگذاری شدهاند، چهرهاش روی اسکناسها دیده میشود. موزهٔ ملی ای وجود دارد که به او اختصاص یافته و دهها مجسمه و یادبود از او ساخته شده است. بزرگترین آنها در شرق پایتخت، اولانباتور (Ulaanbaatar)، قرار دارد. این مجسمه فولادی ضدزنگ با نگاهی تند و خشن که در سال ۲۰۰۸ رونمایی شد، بلندترین سواره نظام جهان است.

مجسمه چنگیز خان در شرق اولانباتور
اما این شور و اشتیاق نسبت به مردی که این همه مرگ و بدبختی به بار آورد، از کجا میآید؟ ومهوف آن را قبل از هر چیز به این دلیل توضیح میدهد که مغولستان تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، یکی از کشورهای اقمار شوروی بود که باید هر چه دولت مسکو میخواست انجام میداد. پس از سال ۱۹۹۰، این کشور به دنبال نمادها و روایتهایی فراتر از سوسیالیسم گشت – و چنگیز خان را یافت: این قاتل دستهجمعی به «بنیانگذار کشور» تبدیل شد و جنایات او تا حد زیادی نادیده گرفته شد. یا اینکه آنها به عنوان یک شر ضروری تعبیر شدند، زیرا این مرد حداقل توانسته بود قبایل مغول را متحد کند. از آن زمان تاکنون، در درجه اول بر این نکات تأکید میشود که چنگیز خان آزادی مذهبی را تضمین کرد، تجارت را رونق بخشید و یک خط نوشتاری را معرفی نمود، هرچند خودش بیسواد بود.
ومهوف، باستانشناس ایالتی برلین، میگوید که ایدهٔ برگزاری یک نمایشگاه در برلین از همان ابتدا مورد حمایت سیاستمداران و اهالی فرهنگ در مغولستان بوده است؛ هیچکس هرگز در برنامههای او دخالت نکرده است. رئیسجمهور مغولستان، اوخناگین خورلسوخ (Uchnaagiin Chürelsüch)، اعلام کرده است که برای مراسم افتتاحیه در ۲۱ اکتبر (۳۰ مهر) سفر خواهد کرد. او مانند همه بازدیدکنندگان، ابتدا با پردههای بزرگ ویدئویی که کمانداران سواره را نشان میدهند مواجه خواهد شد.
چنگیز خان حدوداً ۷۰ ساله بود که احتمالاً در سال ۱۲۲۷ درگذشت. احتمال دارد که طاعون او را از پا درآورده باشد، یا شاید هم بر اثر افتادن از اسب مرده باشد – که برای یک کوچنشین سوارکار پایانی نسبتاً ناپسند محسوب میشد. اما قدرت در دستان خاندان بزرگش باقی ماند: از آن پس، پسران و نوهها رهبری این قلمرو پهناور را بر عهده گرفتند و با جنگجویانشان به سوی غرب و اروپا لشکرکشی کردند. این لشکرکشیها خسارات عظیمی به مغولها وارد کرد، اما این موضوع وارثان خان را از نقشههای فتح خود بازنداشت. سپاهیان باتو (Batu)، یکی از نوادگان چنگیز خان، از سال ۱۲۴۰ به بعد، از جمله به کیاف ، لوبلین و وروتسواف (برسلاو) تاختند؛ در مجارستان نیز شهرها و روستاهای بیشماری را ویران کردند و گفته میشود تقریباً نیمی از جمعیت را کشتند.
در اروپا شایعاتی پیچیده بود: که آنهایی که از شرق میتازند و ظاهراً در میدان نبرد شکستناپذیرند، اصلاً انسان نیستند. که این مردان با چشمهای بادامی و موهای بافته شده، موجوداتی جهنمی هستند. مگر نه اینکه واژهٔ «تاتار» (Tataren) شباهت عجیبی به «تارتاروس» (Tartaros) دارد؟ تارتاروس در اساطیریونانی ژرفای پرتگاه دوزخ است که موجودات و گناهکاران بهویژه شرور در آن سکونت دارند. این نظریه چنان رایج بود که در آن زمان در اروپا، از «تاتارها» (که نام واقعی مغولها بود) واژهٔ «تارتارها» (Tartaren) با «ر» اضافه (مثل تارتاروس) ساخته شد.
در حقیقت، برتری آنها در میدان نبرد دلایل دنیوی داشت. مغولها به روشی میجنگیدند که برای اروپاییان ناشناخته بود. گفته میشود که جنگجویان با کمانهای کوتاه خود از روی اسب، تا دوازده تیر در دقیقه شلیک میکردند و اغلب از فاصله ۳۰۰ متری به هدف میزدند. آنها از نبرد تن به تن پرهیز میکردند؛ فرار را شبیهسازی میکردند، سپس ناگهان برمیگشتند و مانند گاوچرانهایی که گله گاومیش را گرد میآورند، دشمنانشان را محاصره میکردند. آنها عروسکهایی را به اسبها میبستند تا تعداد مهاجمان بیشتر به نظر برسد. و در هر فصلی از سال، حتی در عمق زمستان، حمله میکردند.
در آوریل۱۲۴۱، مغولها در نبرد لِگنیتسا (در لهستان امروزی) (Liegnitz) – در فاصله فقط حدود ۲۸۰ کیلومتری، یعنی حدوداً سه روز راهپیمایی، از برلین – ارتشی متشکل از شوالیههای آلمانی و لهستانی را شکست دادند. مردم آنجا و دیگر نقاط، مراسم دعا و نیایش برگزار میکردند. به هر دلیلی که بود، «تارتارها» به سمت جنوب، به سوی مجارستان، عقب نشستند.
ومهوف میگوید: «به نظر میرسد برلین طعمهٔ آسانی میبود.» شاید امروز چنین شهری وجود نمی داشت، زیرا با آن جمعیت حدوداً ۲۰۰۰ نفری، هرگز از هجوم جنگجویان استپی بهبود نمییافت.
همانطور که مطالعهای با مشارکت مؤسسه ماکس پلانک برای هواشناسی در هامبورگ نشان میدهد، کشتار عظیم مردم توسط ایل مغول در طول قرن سیزدهم بر آب و هوای جهان نیز تأثیر گذاشت. در آسیا و اروپا به تدریج افرادی که بتوانند مزارع و کشتزارها را آباد کنند، کم شدند و در پهنههای وسیعی از زمینها، دوباره جنگل رویید. به این ترتیب صدها میلیون تن دیاکسید کربن جذب شد و گرمایش زمین مهار گردید. ومهوف میگوید: «حتی مرگ سیاه (همان اپیدمی مرگبار طاعون در میانه قرن چهاردهم) نیز به اندازهٔ حملات مغولها تأثیرات تعیینکنندهای بر اقلیم نداشت.»
اینکه چرا باتو خان و مردانش در اوایل سال ۱۲۴۲ تقریباً با عجله اردوگاههای خود را در مجارستان و جاهای دیگر اروپا ترک کردند، میان مورخان محل اختلاف است. احتمالاً مرگ قاآن قدرتمندتر، اوگتای (پسر و جانشین چنگیز) (Ögedei) بود که باتو را به سمت وطن راند؛ شاید هم باتو میخواست در جانشینی او حرفی برای گفتن داشته باشد. آنچه مسلم است این که مغولها از آن زمان به بعد دیگر تهدید جدی برای سایر ملل نبودند. اگرچه آنها در اواخر قرن سیزدهم بار دیگر به سوی اروپای غربی لشکرکشی کردند، اما این بار موفقیتی کسب نکردند. اروپاییان از اولین هجوم مغول درس گرفته بودند و بسیار مقاومتر شده بودند.
باستانشناس ایالتی میگوید آنچه باقی مانده، آهنگ «هو، ها! هو، ها!» است؛ این آهنگ موسیقی عامهپسند (Schlager) هنوز هم در خود مغولستان بسیار اجرا میشود. او میگوید در سفرهایش در میان استپ، این آهنگ را بارها در رویدادهای مختلف شنیده است. البته ودکایی که در این ترانه از آن یاد می شود ، هیچ نقشی در زندگی روزمرهٔ جنگجویان نداشت. چنگیز خان شیر تخمیر شدهٔ مادیان مینوشید – که تا امروز هم یک نوشیدنی ملی معمول در آن کشور است.
نویسنده مقاله: گویدو کلاینهوبرت
(Guido Kleinhubbert)
اشپیگل: 22/5/26