توافق احتمالی میان آمریکا و جمهوری اسلامی، این روزها برای بخشی از مخالفان حکومت به یک نگرانی تبدیل شده است؛ انگار هر توقفی در تنش، هر مذاکرهای، و هر آتشبس موقتی، ناگهان میتواند رژیمی را که در عمیقترین بحران تاریخ خود گرفتار شده، دوباره احیا کند. اما واقعیت، اگر بدون هیجان و با نگاهی عمیقتر دیده شود، چیز دیگری است.
من شخصاً نه نگران چنین توافقی هستم و نه آن را شانسی برای نجات جمهوری اسلامی میدانم. برعکس؛ معتقدم اگر از هر زاویهای به معادله نگاه کنیم، جمهوری اسلامی دیگر شانس واقعی برای بقا ندارد. مسئله فقط «زمان» است؛ و حتی آن زمان هم دیگر چندان دور نمیتواند باشد.
دلیلش ساده است: بحران جمهوری اسلامی دیگر صرفاً اقتصادی یا سیاسی نیست؛ بحران، ماهیتاً تاریخی شده است. این نظام امروز نه فقط با تحریم یا فشار خارجی، بلکه با فرسایش مشروعیت، فروپاشی اعتماد عمومی، بحران اجتماعی، شکاف نسلی، و خستگی عمیق تاریخی جامعه ایران روبهروست. شکافی که دیگر با دلارهای آزادشده یا توافقهای مقطعی ترمیم نمیشود.
در نهایت، سرنوشت جمهوری اسلامی در خیابان تعیین میشود، نه در اتاق مذاکره یا معادلات امنیتی منطقه. تاریخ حکومتهای اقتدارگرا نشان داده که لحظه تعیینکننده، زمانی است که جامعه تصمیم میگیرد دیگر حاضر به تحمل وضع موجود نیست.
اما اینجا یک سوءبرداشت مهم وجود دارد؛ برخی تصور میکنند هرچه فشار خارجی، بحران امنیتی یا تنش نظامی شدیدتر شود، سقوط حکومت هم سریعتر خواهد شد. درحالیکه جامعهای که هر شب زیر سایه اضطراب، نااطمینانی اقتصادی، فضای جنگی و فرسایش روانی زندگی کند، الزاماً آمادهتر برای حضور مداوم در خیابان نمیشود.
جنگ ممتد، فقط زیرساختها را نابود نمیکند؛ روان جامعه را هم خسته و فرسوده میکند.
حکومتهای اقتدارگرا دقیقاً در چنین فضای «وضعیت اضطراری» بهتر میتوانند جامعه را کنترل کنند. فضای امنیتی، امکان سرکوب را گستردهتر میکند و جامعه را درگیر ترس، بقا و روزمرگی نگه میدارد. مردمی که هر روز نگران امنیت، اقتصاد و آینده نزدیک خود باشند، کمتر فرصت بازسازی کنش جمعی پیدا میکنند.
به همین دلیل است که توقف موقت جنگ یا حتی یک توافق محدود، الزاماً بهمعنای نجات جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از مسیر فرسایش نهایی آن باشد. جامعه برای بازسازی انرژی اعتراضی، برای بازیابی روانی، و برای سازماندهی دوباره، به «تنفس» نیاز دارد.
بویژه اینکه یک واقعیت تاریخی مهم را نیز نباید فراموش کرد؛ جمهوری اسلامی بعد از قتلعام دهها هزار جاویدنام این سرزمین، و پس از نقطه عطف تاریخی ۱۸ و ۱۹ دیماه، وارد مرحلهای شد که شکاف میان حکومت و ملت تقریباً غیرقابل ترمیم شد. آن روزها فقط یک اعتراض خیابانی نبود؛ لحظهای بود که بخش بزرگی از جامعه ایران برای همیشه از این نظام عبور کرد.
خونیهایی که در خیابانها ریخته شد، آخرین بقایای مشروعیت حکومت را هم با خود برد.
از آن نقطه به بعد، جمهوری اسلامی شاید توانسته باشد بقای فیزیکی خود را حفظ کند، اما دیگر نتوانسته رابطهاش را با جامعه ترمیم کند. حکومتی که برای ادامه حیات ناچار به سرکوب گسترده، کشتار، بازداشت و ایجاد ترس دائمی میشود، ممکن است مدتی دوام بیاورد، اما دیگر قادر به تولید مشروعیت پایدار نیست. این همان فرسایش تاریخیای است که آرام، اما بیبازگشت عمل میکند.
از سوی دیگر، جهان هم فقط به «سقوط» جمهوری اسلامی فکر نمیکند؛ بلکه به روز بعد از آن هم فکر میکند. مسئله فقط رفتن یک حکومت نیست. مسئله، حجم تهدیدهایی است که این حکومت طی دههها در منطقه انباشته کرده؛ از برنامه هستهای و ذخایر غنیسازیشده گرفته تا شبکه موشکی، نیروهای نیابتی و تهدیدهای امنیتی خلیج فارس.
هیچ کشوری علاقه ندارد فردای فروپاشی جمهوری اسلامی با یک هرجومرج کنترلنشده هستهای و موشکی با نیابتیهای مسلح روبهرو شود. برای همین، بخشی از فشارها و حتی بخشی از مذاکرات، در اصل تلاشی برای گرفتن ابزارهای خطرناک رژیم پیش از ورود به مرحله نهایی بحران است.
این همان چیزی است که بسیاری از تحلیلهای احساسی نمیبینند. تصور میکنند هر مذاکرهای یعنی عقبنشینی کامل غرب، درحالیکه در سیاست بینالملل، فرسوده کردن تدریجی قدرت یک حکومت هم بخشی از جنگ است.
گاهی هدف، نابودی فوری نیست؛ گرفتن «زهر» رژیم است.
ضمن اینکه منطقه هم ظرفیت یک بحران فرسایشی بیپایان را ندارد. اقتصاد جهانی، بازار انرژی، امنیت کشورهای خلیج فارس و حتی معادلات سیاسی داخلی بازیگران منطقهای، همگی روی زمانبندیها اثر میگذارند. ممکن است یک دوره آرامش نسبی کوتاهمدت لازم باشد؛ نه برای پایان دادن به فشار، بلکه برای بازتنظیم آن.
در سیاست، گاهی آرامش موقت، فقط بخشی از ادامه جنگ است.
بزرگترین اشتباه این است که تصور کنیم جمهوری اسلامی هنوز در موقعیتی قرار دارد که بتواند «احیا» شود. این نظام شاید بتواند زمان بخرد؛ اما دیگر آینده نمیخرد. بحران مشروعیت، بحران اعتماد و بحران رابطه با مردم، چیزی نیست که با توافق حل شود.
درست به همین دلیل است که توافق احتمالی را نباید طناب نجات دید؛ این توافق میتواند آرامآرام به طناب داری تبدیل شود که حلقهاش هر روز تنگتر میشود. فرصتی برای کاهش ابزارهای خطرناک رژیم، بازیابی جامعه، آماده شدن منطقه، و رسیدن به لحظهای که تعیینکننده نهایی نه موشکها، بلکه مردم ایران باشند. و آن روز، شاید پایان جمهوری اسلامی نه با یک انفجار بزرگ، بلکه با فروریختن آخرین ستون ترس آغاز شود.