ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 15.05.2026, 13:28
جمهوری ناهمساز با زمانه و ساختارهای دولت-ملت

محمد چاسبی

از زمانی که ساختار حکومت‌ها از امپراتوری به دولت – ملت تغییر یافت؛ زمان بسیاری طول کشید تا این ساختار جدید بتواند با اتکا بر مؤلفه‌های برسازنده خود نهادینه شود. در ساختارهای امپراتوری، اساس بر قدرت‌گرایی مبتنی بر توسعه سرزمینی حاکمیت و سلطه بود. هر چه این سرزمین‌های تحت حاکمیت بیشتر می‌نمود، قدرت و عظمت امپراتور، شاهنشاه یا هر عنوان دیگر بیشتر و بزرگ‌تر تلقی می‌شد. این بزرگی تا بدانجایی سوق یافت که برای این قدرت، ریشه‌های آسمانی و الهی تراشیدند. در گذار از این ساختار در نظم جدید، امپراتوری‌های نوین با عبارتی چون استعمار و آبادانی سرزمین‌های عقب‌مانده با هدف تأمین مواد اولیه مورد نیاز انقلاب صنعتی بوجود آمدند. در این دوره، هدف توسعه حاکمیت برای قدرت و اقتدار بیشتر نبود؛ بلکه توسعه نفوذ و حاکمیت برای بهره‌برداری از مواهب و نیازهای صنعت که در سرزمین‌های صنعتی یافت نمی‌شد. در این بستر جنگ‌های توسعه‌طلبانه برای توسعه صنعت ادامه یافت که آخرین آن را در ۱۹۴۵م با پایان جنگ جهانی دوم، جهان پشت سر گذاشت. اما این پایان ماجرا نبود؛ مرزها در بستر لبیرالیسم و ایده‌های ناسیونالسیتی کشیده شدند. ایده دولت – ملت با هدف تعیین دامنه حاکمیت حکومت‌ها در چارچوب مرزها سربرآورد. دولت، برساخته مؤلفه‌هایی چون ملت، حاکمیت، مرز و حکومت شد. حکومت‌ها می‌بایست بر اساس مشروعیت برخواسته از ملت تشکیل و در تصمیم‌سازی‌ها و اجرای امور متکی به مصالح عمومی و منافع ملی خود باشند.

این گامی بزرگ به جلو بود؛ اما همواره حکومت‌ها در تعارض منافع و مصالح، جنگ را به مثابه آخرین برگه در پایان گفتگو برای خود حفظ کردند. در این دوره دو جنگ جهانی برپایه تعارض منافع حکومت‌ها از یک‌سو و تعارض در دیدگاه‌ها از سوی دیگر شکل گرفته‌اند. به‌طور مثال هیتلر با ایده‌های برتری‌جویی قومی و رهبری جهان که ریشه در افکار گذشته‌گرا سنتی داشته؛ جنگ جهانی توسعه‌گرایانه را بوجود آورد. پس از پایان جنگ‌جهانی دوم، برآمده دو جهان موازی شرق کمونیست به رهبری شوروی و غرب آزاد به رهبری آمریکا، تداوم انگاره‌های فکری امپراتوری را در ایدئولوژی مارکسیستی- لینیستی را می‌توان دید. به صورتی که دامنه حضور و نفوذ تا آلمان شرقی در قلب اروپا بود. سقوط دیوار برلین و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری، ضربه‌ای مُلهک به این تفکر بود.

اما در اوج بحران‌های داخلی شوروی پدیده‌ای در خاورمیانه ظهور کرد که ناشی از اتحاد انگاره‌های چپ مارکسیستی و ایده‌های اسلام‌گرایانه شیعی بود. بنیان ایده‌های فکری اسلام‌گرایانه شیعی، ریشه در گذشته تاریخ و سنت اسلامی داشت. فرآیندی که پس از فوت پیامبر اسلام و جریان سقیفه، ساختار خلافت را نمود بخشید و برپایه ادعایی شیعیان، خاندان پیامبر و داماد او که وصی به امر حکومت بوده را به کنار می‌گذارد. شیعه با تاریخی مملوء از شکست‌ها و شهادت‌ها در دوره معاصر با انقلابی اسلام‌گرایانه و با بازتعریفی مارکسیستی از تمام جلوه‌های دینی، به ایدئولوژی مبارزه و برای کسب قدرت تبدیل می‌شود. یعنی در زمان پایان ایده‌های رهبری جهان با انگاره‌های گذشته‌گرا، انقلاب اسلام‌گرای ایران، بقای آن را در بستر مذهبی تداوم می‌بخشد. ایدئولوژی شیعی انقلابی با بازخوانی ایده‌های گذشته خود که در انتظار ظهور موعود در آخرالزمان بودند؛ تشکیل حکومت اسلامی شیعی را مقدمه برای ظهور امام موعود تلقی کردند. لذا با تدوین حکومتی بر مرکزیت ولایت فقیه، متولیان فقه شیعی را در دوران غیبت در مقام نایبان امام معصوم در امور محسبه را به موقعیت رهبری و امامت رساندند. همچنین با مؤلفه‌های دفاع از مظلوم، عدالت‌خواهی و معنویت‌گرایی به تعریف مناسبات سیاسی و اجتماعی دوران معاصر پرداختند.

برپایه تصور آنان جهان معاصر برساخته از دوگانه سلطه‌گرایان که نمود عینی آن غرب به رهبری آمریکا بود. جهان امپریالیستی که دو قرن ۱۹ و ۲۰ با سیاست‌های استعماری به استثمار شرق و به خصوص جهان اسلام پرداختند. در مقابل این جهان سلطه‌گرا، مظلومان تاریخ قرار داشتند که ایدئولوژی شیعی بر پایه تصورات خود، موظف به دفاع از آنان و رهایی آن‌ها است. چرا که معتقدند برأثر انگاره‌های دینی، جهان در آینده متعلق به مظلومان خواهد بود. از این چشم‌انداز، در ابتدای انقلاب اسلامی با هدف صدور انقلاب در جهان اسلام برآمدند. در تبلیغات حکومت نوپا، از ملل جهان اسلام می‌خواستند که علیه حکومت‌های خود قیام کنند و با احیای اسلام به مثابه انگاره حکومتی، راه رهایی و مانایی تاریخ را برای خود رقم بزنند. در این راستا با دفاع از آرمان فلسطین، آن را از چارچوب تفکرات عربی خارج و آن را به مسئله‌ای متعلق به جهان اسلام تبدیل کردند.

جهان خسته از نزاع سرد با بلوک شرق، خود را ناگهان در مقابل یک پدیده مذهبی جهان‌شمول دیگری می‌دید. تضاد با جهان از یک‌سو و جهان اسلام بر پایه مذهب از سوی دیگر، میدان نزاع جدید خود را نمایان می‌ساخت. در زمانی که بلوک شرق غرق در بحران‌های درونی بود، آیت‌الله خمینی با نگارش نامه‌ای به گورباچف، تلاش کرد انگاره بدیل ایدئولوژی شکست خورده مارکسیستی-لینستی را به جهان معرفی کند. جهان اسلام که حکومت‌هایی سکولار داشت و از لحاظ اعتقادی بر مذهب اهل سنت بود، هیچ‌گونه همنوایی با انقلاب اسلام‌گرای ایران احساس نمی‌کرد. به خصوص تجربه حسن ‌البناء و جمعیت اخوان المسلمین را ناموفق می‌گاشتند؛ ظهور حکومتی با ایده‌های شیعی را خطر بر خود و اعتقاد دینی می‌دیدند. لذا به مقابله با صدور انقلاب ایران کردند. جهان غرب نیز با از دست‌دادن شریکی استراتژیک در معادلات منطقه‌ آسیا غربی، خطر اسلام‌گرایی شیعی را بر منافع خود احساس می‌کرد. آیت‌الله خمینی و پیروان انقلابی او، به خط این تفکر برای مبارزه با غرب و جهان عرب می‌دمیدند. روندی که به جنگ عراق علیه ایران منتهی شد. این جنگ در راستای مقابله با صدور انقلاب و مشغول کردن ایران به مشکلات درونی صورت گرفت. هشت سال جنگی علیه ایران و ملتش تحمیل شد که ایدئولوژی انقلابی شیعی به رهبری ولی فقیه، از برای تحقق آرمان‌های بازخوانی شده شیعه صورت گرفت.

آیت‌الله خمینی و پیروانش در زمانی اندیشه صدور انقلاب را در دستور کار خود قرار دادند که بر بنیاد ساختارهای دولت-ملت، نمی‌بایست در عرصه حاکمیتی کشورهای دیگر دخالت کرد و موجودیت آن‌ها را مورد احترام قرار می‌دادند. اما حکومت نوپای ولایت فقیه در ایران، با تشکیل حزب‌الله در لبنان و نفوذ در گروه‌های مبارز فلسطینی به نام دفاع از کیان فلسطین و مبارزه با اسرائیل، عرصه حاکمیت ملی کشورهای عربی را مورد تهدید قرار می‌داد. درگیر کردن ایران با جنگی ناخواسته، نتیجه کنش غیرمسولانه و خارج از دامنه حاکمیت ملی بود. این آغازی بر عدم توجه حکومت ولایت فقیه (ساختار ج.ا) به منافع ملی و مصالح عمومی ملت و جامعه ایران بود. چرا که در این ایدئولوژی اساس اُمت است. ایران و مردمانش در چارچوب اُمت، همسو با ملل مسلمان دیگر تصور می‌شدند. گره زدن منافع ملی ایرانیان به امر اُمت، ایرانیان را وارد یک چرخه نزاعی کرد که چهل وهفت سال است استمرار دارد.

مرگ آیت‌الله خمینی و انتصاب علی خامنه‌ای به رهبری، استمرار ایده اُمت‌گرایی در قالب یک برنامه عملی و هدفمند بود. با این تفاوت که خامنه‌ای ایده صدور انقلاب را محدود به برسازی امپراتوری شیعی بر مدار هلال سبز کرد. امپراتوری که از تهران آغاز، عراق، سوریه، لبنان تا یمن را شامل می‌شد. نقطه اشتراک تمام این کشورها گرایش شیعی بود؛ البته تشیعی که هر یک تصور و تعریف خود را از آن داشتند. به طور مثال علویان سوریه و یا زیدیان یمنی در نام اشتراک لفظ شیعی داشتند؛ اما در باور بسیار متفاوت بودند. خامنه‌ای توانست بر اساس توسیع تعریف خود از اُمت شیعی، جبهه‌ای از شیعیان معتقد به امامت علی بن ابیطالب، را برای مبارزه با غرب و نمود استعماری آن ایجاد کند. جبهه‌ای که مرکز فرماندهی آن در تهران بود؛ ولی دامنه‌اش تا دیوارهای اسرائیل می‌رسید.

علی خامنه‌ای سی و هفت سال ایران را در شرایطی رهبری کرد که هیچ‌گاه در سیاستگذاری‌هایش ایران و ایرانیان در اولویت نبودند. او با اولویت بخشی به توسعه فعالیت‌های نظامی و تعریف عمق استراتژی برای مبارزه با غرب و اسرائیل، ایران را وسیله‌ای برای نیل به اهداف ایدئولوژیک اُمت‌گرایانه خود قرار داد. توجه به شاخه‌های نظامی برون‌مرزی که جنگ‌های نیابتی را برای خامنه‌ای انجام می‌دادند، بیش از شرایط اقتصادی و رفاهی توده مردم ایران حایز اهمیت بود. لذا هرگاه حماس یا حزب‌الله جنگی را با اسرائیل صورت می‌دادند؛ خامنه‌ای بیشترین حمایت‌های مادی و مالی را از جیب ایرانیان انجام می‌داد. این را امر حسن نصرالله و رهبران حماس در مصاحبه‌های مختلف به صورت علنی مطرح کردند. کار تا آن‌جایی از قاعده خارج می‌شود که دبیرکل حزب‌الله، حسن نصرالله در ادبیاتی مایل به شوخی که در آن تمام حقیقت رونمایی می‌شد اظهار داشت تا زمانی که ایران پول دارد، حمایت مادی و مالی ج.ا از جریان مقاومت به صورت مستمر و دائمی ادامه خواهد یافت.

این روند سیاستگذاری علی خامنه‌ای بدور از محاسبات ملی در چارچوب اُمت‌گرایی، چنان وضعیت را برای منطقه و همسایگان سخت می‌کند که برای مقابله با ج.ا به سمت سیاست‌های فرقه‌گرایی گرایش پیدا می‌کنند. داعش، حرکتی تقابلی با سیاست‌های علی خامنه‌ای بود که غرب و دولت‌های عربی در تبلور آن نقش مهمی داشتند. این در نتیجه نقش علی خامنه‌ای و سپاه در مقابله با انقلابیون عرب سوری در بهار عربی صورت گرفت. علی خامنه‌ای در راستای حفظ دامنه نفوذ خود در سوریه، در کنار بشار اسد بر علیه ملتش ایستاد. سرکوب خشن همراه با جنایت‌های علیه بشریتی که اسد در سوریه انجام داد؛ حمایت علی خامنه‌ای و سپاه انقلاب اسلامی و شاخه برون مرزی آن سپاه قدس نقش اساسی در آن داشتند. ایستادن در کنار بشار اسد بر علیه یک ملت معترض بر یک امر داخلی، نارضایتی‌ها فراوان در میان حتی اسلام‌گرایان عرب چون حماس را بوجود آورد. این نارضایتی آغازی بود بر دومینوی افول اُمت‌گرایی شیعه در منطقه بود. این روند با کشته شدن قاسم سلیمانی آغاز و هفت اُکتبر آن را به روندی علنی و سریع تبدیل کرد. استمرار افول حماس و حزب‌الله تا ضربه قاطع به جلسه کابینه حوثی در یمن دومینوی قطع نفوذ منطقه‌ای و مقابله با سیاست امپراتوری شیعی در آسیا غربی بود.

هرچه علی خامنه‌ای تلاش کرد که میدان جنگ را از ایران دور کند، در نهایت سیاست‌های غیرملی و متضاد با منافع ملی و مصالح عمومی او، جنگ را به سمت ایران آورد. جنگ ۱۲ روزه، آغاز راهی برای پایان ماهیت ایدئولوژیک ج.ا بود. امری که با جنگ ۴۵ روزه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ آمریکا و اسرائیل به اوج رسید. در این جنگ با کشتن علی خامنه‌ای، وضعیت افول ایدئولوژیک ج.ا را آغاز شد. ۴۵ روز ضربات سخت به تمام نقاط قوت نظامی ج.ا، آن را در ضعیف‌ترین وضعیت ممکن خود تبدیل کردند. کشته شدن سران اصلی نظامی  ج.ا که علی خامنه‌ای با اتکا به آنان سیاست‌های خود را به پیش می‌برد، ج .ا را به پوسته بدون ماهیت تبدیل کرده است. حال وقت آن بود که در آتش‌بسی، سیاست تغییر در رفتار ج.ا رقم بخورد. فشار حداکثری در مذاکرات، ساختار ج.ا را در بخش سیاستمداران و عقلای آن مجبور به فروگذاری از خیلی از اصول ایدئولوژیک می‌کرد. این بخش از ج.ا که در حکومت و طیفی در نهادهایی چون مجلس و یا حتی خارج از آن و در قامت کارگزاران سابق را شامل می‌شد. اما در مقابل این طیف، تندروهای مذهبی که هیچ‌گاه در عرصه انتخابات، نتوانسته بودند جامعه ایرانی را با خود همراه کنند؛ جنگ را فرصتی برای عرضه اندام یافتند. در ائتلافی با نیروهای سپاه پاسداران، استمرار اهداف ایدئولوژیک رهبر کشته شده را با تصوری آخرالزمانی در دستور کار قرار دادند.

دوران آتش‌بس، ماهیت واقعی ج.ا را بوضوح نمایان ساخت. امری که پیش از این در دوران رهبری علی خامنه‌ای به صورت ایده حکومتی امپراتوری شیعی دنبال می‌شد؛ در دوران بعد از جنگ ۴۵ روزه در فرصت آتش‌بس به صورت گروهک خود را نشان داد. موضع اتخاذی و سیاست‌های ستیزه‌جویانه نه در چارچوب مفهوم حکومت؛ بلکه چونان یک فرقه یا گروهک، بدور از توجه به منافع ملی و مصالح عمومی و حفظ تمامیت ارضی برای بقای ایران، تنها بقای ج.ا، آن هم ساختاری مبتنی بر سپاه و تندروهای آخرالزمانی مورد توجه و اولویت قرار گرفت.

این طیف نظامی بدور از عقلانیت سیاسی، با گروگان‌گیری کشور و مردم، سیاست‌های غلط فراوانی مرتکب شدند که مهم‌ترین آن بستن تنگه هرمز بود. هرچند ج.ا در شرایط ضعف و از سرناگزیری بدین امر اقدام کرد. در حالی که در جنگ ۱۲ روزه حتی در اندیشه آن نیز برنیامد؛ زیرا علی خامنه‌ای در قالب حکومت، حتی با تصور امپراتوری، آن را اقدام جنگ‌افزای جهانی می‌دید. حال این گروهک اکنونی که قدرت در ایران در اختیار گرفتند، تصوری از امر حکومت ندارند. لذا با طرح ایده‌هایی چون کنترل تنگه هرمز، اخذ عوارض و تبدیل آن به اهرمی فشار علیه جهان از مدار حکومت‌اندیشی متکی بر امر ملی بدور شدند. دو کشور آمریکا و اسرائیل کمترین آسیب را از بسته شدن تنگه هرمز می‌خورند؛ زیرا نیازهای اساسی آن‌ها به صورت حداقلی از این تنگه تأمین می‌شود. تورم در این دو کشور در نتیجه هزینه-های جنگ بوده و نه ناشی از بسته شدن تنگه هرمز. همچنین بستن تنگه هرمز ایده امکان زدن قفل دیگر بر آن را به آمریکا داد. این ایده شرایط پس از جنگ رابرای حکومت ج.ا سخت‌تر کرده است.

امروز کشور ایران به دلیل حاکمیت میدان و تندروهای افراطی آخرالزمانی به زندانی بزرگ برای ملت ایران تبدیل شده است. در این شرایط امکان گفتگو و طرح دیدگاه‌های انتقادی در داخل وجود ندارد. عده‌ای به نام تحلیل‌گر با هدایت سیستم تبلیغاتی ج.ا با حضور در شبکه‌های خارجی از عربی و انگلیسی به دفاع از سیاست‌های ج.ا به مثابه یک حکومت مورد تعرض قرار گرفته، می‌پردازند. این در حالی است که روزی، روزگاری از برای پاسخ به تاریخ تمام این به اصطلاح تحلیل‌گران رانتی ج.ا باید این پرسش را از خود بکند که چرا ملت ایران قریب به ۴۷ سال در سایه سیاست‌های ایدئولوژیکی جنگ‌طلبانه زیستند؟ چرا هیچ‌گاه در این به اصطلاح حکومت ج.ا امر ملی تعریف نشد و با بدان پایبندی صورت نگرفت؟ چرا با نمود بحران مشروعیت، بجای غلبه بر آن، به سمت بحران‌های متراکمی چون بحران ناکارآمدی گرایش پیدا کردیم؟ چرا زیست و رفاه مردم همواره در قاموس دوگانه‌های ایدئولوژیک مورد بی‌توجهی قرار گرفت؟ و چراهای بسیار دیگر که گاه پاسخ به آن‌ها چندان دور به نظر نمی‌رسد.