پیشکش به پرستو(ها)
زبان، پیش از آنکه ابزاری برای ارتباط باشد، خانهیِ هستی و مرزهایِ جهانشناختیِ یک ملت است. در یک سامانهی سالم، کلمات حاملِ تجربیات زیسته، ارزشهای اخلاقی و توافقهای جمعی بر سرِ حقیقتاند؛ اما در نظامهای تمامیتخواه (Totalitarian)، زبان نخستین قلمرویی است که اشغال میشود. قدرت در این نظامها بهخوبی میداند که برای تسخیر و تحریفِ جامعه، ابتدا باید «دستور زبانِ» آن را دستکاری و کلمات را از دلالتهای تبارمند و تاریخیشان تهی کرد.
نمودِ عینیِ این اشغالگریِ زبانی را میتوان در رفتارِ نظامِ جمهوری اسلامی بهوضوح پی گرفت؛ نظامی که با بهکارگیریِ زبانی کلیشهای، جامد و انعطافناپذیر ـــ که در اصطلاح «زبانِ چوبین» (Wooden Language) نامیده میشود ـــ نهتنها کلماتِ کلیدی و جهتنمایِ فرهنگ را به غنیمت گرفته، بلکه کارکردِ زیرساختیِ واژگان را نیز منسوخ و منحرف کرده است.
این نظام، زبانی را برمیسازد که در آن کلمات نه برای «گفتوگو»، بلکه برای «بمبارانِ تبلیغاتی» و ناممکن ساختنِ پُرسایی و اندیشایی به کار میروند. در این فرآیند، کلمه نابود نمیشود، بلکه «از ریخت میافتد»؛ بدینگونه که پوسته و ظاهرِ واژه حفظ، اما درونه و معنایِ لایهمندِ آن در پایِ وفاداری به قدرت، قربانی میشود. از همینروست که واژگانِ والا و سرنوشتسازی همچون «آزادی»، «عدالت»، «عزت»، «استقلال»، «کرامت»، «ناموس»، «خدا»، «مردم»، «حق»، «اخلاق» و «ارزش»، در اثرِ تکرارِ مفرط در بوقهایِ عقیدهسازی و جابهجایی در بافتهایِ متناقض، به فرسایشِ معنایی دچار آمده و به ابتذال کشانده شدهاند؛ چنانکه زبان با گسستنِ پیوندِ انداموارِ میانِ «دال» و «مدلول»، دستخوشِ یک شوکِ عمیق شده و تواناییِ خود را برای بازنماییِ واقعیت از دست داده است.
مقصود از ابتذال در اینجا، فرودستانه و پیشپاافتاده کردنِ «امرِ متعالی» است؛ یعنی همان سقفِ معنایی و ارزشهایِ بنیادینی که ستونهایِ یک فرهنگ را برمیسازند، به زندگیِ جمعی شکوه و جهت میبخشند و در کارکردِ زیرساختیِ خویش، فراتر از امیالِ گذرا و ابزارهایِ قدرت قرار میگیرند. نظامِ تمامیتخواه با پایین کشیدنِ این واژگانِ والا از جایگاهِ نمادین و استعلاییشان و الصاقِ آنها به ابزارهایِ سرکوب یا پروژههایِ امنیتی، نوعی «بیحسیِ کلامی» در جامعه ایجاد میکند. هدفِ غاییِ این استراتژی، ویران کردنِ مرجعیتِ زبان است؛ چرا که با مبتذل شدنِ واژگان، نهتنها حیاتِ مدنی به حالتِ تعلیق درمیآید، بلکه امکانِ تفکرِ انتقادی نیز از میان میرود. اندیشیدن، نیازمندِ کلماتی شفاف، استوار و متمایز است؛ اما در فضایِ غبارآلودِ واژگانی که به تعمد چندپهلو و مبهم شدهاند، حقیقت به امری دستنیافتنی، لغزنده و «سیال» بدل میشود.
این فرآیندِ «اشغالِ معنا»، همان تحریف و تحمیلِ قهرآمیزی است که این نظام در پهنهی عمومی و عینیِ زیستجهانِ ایرانی نیز اعمال کرده است؛ چنانکه با استحاله و تبدیلِ «مسجد» به پایگاهِ مقاومت ــ یا بهبیانی دقیقتر، به یک سنگرِ نظامی-امنیتی ــ این حریمِ قدسی را از معنای اصیلِ خویش تهی ساخته است. از همینرو، دیگر نمیتوان انتظار داشت مسجدی که به تسخیرِ قدرت درآمده، همان «خانهیِ خدایی» باقی بماند که پیشتر، فراسویِ دوگانهیِ «دوست و دشمن»، پناهِ هر جانِ بیپناهی بود. بههمین ترتیب، نظام با مداخلهیِ قهرآمیز در ساحتِ امورِ خودجوشِ سنت و فرهنگ، پوششِ زن را نیز با معنایِ طبیعی و کارکردِ اجتماعیاش بیگانه کرد؛ پوشینهیِ رنگین و رنگارنگی که روزگاری زنِ ایرانی با آن در سپهرِ عمومی حضور مییافت و مقتدرانه «حدود و ثغورِ» تن و حریمِ خویش را ترسیم میکرد، بهیکباره به سیاهیِ تحمیلی و یکپارچهای بدل شد که کارکردِ صریحِ آن، تفکیک و تبعیضِ جنسیتی، و کارکردِ پنهانش، اعمالِ سلطه بر پیکرِ زنانه بود.
این همان بلایی است که پس از انقلاب بر سرِ «زبان» نیز آمد؛ آنجا که مقرر بود این ابزارِ رهایی و جانمایهیِ بازیهایِ خلاقِ فرهنگ، به زنجیرِ تقید و اسارت بدل شود. در این پروژهیِ مهندسیِ اخلاقی ــ فرهنگستانی، همانگونه که بنا بود «تنِ زن» زیرِ بارِ آن سیاهیِ تحمیلی از خویش بیگانه شود، «تنِ زبان» نیز در هجومِ واژگانِ فرمایشی و مفاهیمِ باژگون، هدفِ مسخی نظاممند قرار گرفت تا با استحاله به یک «ضدِ زبان»، تماماً به خدمتِ قدرت درآید. غایتِ این استراتژی آن بود که زبانِ فارسی دیگر نه «خانهیِ وجودِ» ایرانیان، بلکه حصاری باشد که بر گردِ تفکرِ آنان کشیده شده تا قلمروِ اندیشه را مسدود و مصادره کند؛ زبانی که کارکردش از «بیانِ حقیقت» به «حراست از قدرت» تغییر یابد و با مسموم کردنِ سرچشمههایِ فهم، هرگونه امکانِ اعتراض یا حتی تخیلِ دنیایی متفاوت را در نطفه خفه کند.
در چنین بستری، نوعی باژگونگی و «وارونهگویی» (Doublespeak) بر کلِ ساختارِ بیان چیره میشود؛ وضعیتی که در آن جنگ، صلح جلوه میکند و بردگی، آزادی. در این دستگاهِ تحریف، قطعِ گستردهیِ اینترنت «صیانت» قلمداد شده و اختلالِ عمدی در ارتباطات، «ناپایداری» خوانده میشود؛ شکست، به بلندایِ پیروزی برمیآید و حتی تجاوز به حریمِ خصوصی، همچون عملی «اخلاقی» جا زده میشود. این وقاحت تا آنجا پیش میرود که قتلعامِ معترضان به «کشتهسازی» باژگونه شده و شلیکِ مستقیم به مردم، «مقابله با اشرار» و «دفاع از امنیت» نام میگیرد. بدینسان، سرکوب در پوششِ «حفظِ نظم»، معترض تحتِ برچسبِ «آشوبگر» و شکنجه در لفافهیِ «مصاحبه» نهان میشود تا زشتیِ جنایت، زیرِ لایههایِ غلیظِ یک «زبانِ بزککرده و جعلی» مدفون بماند.
از همینروست که در زیستجهانِ تحتِ حاکمیتِ جمهوری اسلامی، واژگان به کمینگاهی پُرخطر بدل شدهاند؛ گویی کلمه همچون مینی است که هر لحظه امکان دارد زیرِ پایِ گوینده منفجر شود و او را به ورطهیِ اتهام و عقوبت بکشاند. در چنین وضعیتی، جامعه با نوعی «اسکیزوفرنیِ زبانی» دستبهگریبان است؛ شکافی عمیق میانِ گفتاری که در حریمِ خصوصی و در پناهِ خانهها نجوا میشود، و نوشتاری آمرانه و آرماگدونی که بر بیلبوردها، رسانههایِ رسمی و بخشنامهها به نمایش درمیآید. این گسستِ دردناک، گواه آن است که زبانِ فارسی در این دههها، تحتِ فشارِ گفتمانِ تمامیتخواه، همزمان شاهد و قربانیِ یک «تجاوزِ بنیادین» بوده است؛ فرآیندی مسموم که در آن کلمات نهتنها کارکردِ زایایِ خویش را از دست دادهاند، بلکه با انسدادِ مسیرِ معنا، امکانِ خلاقیت، تفاهمِ جمعی و هرگونه رؤیایِ مشترک را به مرزِ نابودی و سترونی کشاندهاند.
این «اشغالِ معنا» و وارونهگوییِ نظاممند، به پهنهیِ عمومی محدود نمیماند؛ بلکه با وقاحتی افزون، تا صمیمیترین لایههایِ پیوندِ انسانی نفوذ میکند تا درست در همین قلمروِ خصوصی، مرجعیتِ زبان را در هم بشکند؛ آنجا که شاعرانهترین استعارات نیز در «تلههایِ امنیتی» گرفتار شده و از ماهیت و کارکردِ خویش بیگانه میشوند. شاخصترین نمونه برای تبیینِ این خیانتِ بنیادین، دگردیسیِ واژهیِ «پرستو» است؛ موردی نمادین که در آن، نظامِ تمامیتخواه با غصبِ کلمهای که ریشه در صلحآمیزترین لایههایِ خیالِ جمعیِ ایرانیان دارد، آن را به برچسبی برای یک پروژهیِ «امنیتی-جنسی» بدل کرده است. از همینرو، اصطلاحِ «پرستویِ نظام»، عریانترین نمایشِ ابتذالِ امرِ طبیعی و متعالی است؛ قلمروِ غریبی که در آن مفاهیمی چون «عشق»، «تمایل» و «اعتماد» از درونهیِ انسانیِ خویش تهی گشته و به سازوکاری علیه کرامتِ انسان و افزاری برای اعترافگیری بدل شدهاند.
در این استراتژی، نظام نهتنها به «تنِ» سوژه، بلکه به «زبانِ عاطفیِ» او نیز تجاوز میکند تا با سوءاستفاده کردن از کلماتِ پیونددهنده، ویرانگرترین شکلِ گسست را رقم بزند. این فرآیند فاش میکند که نظامهایِ ایدئولوژیک، چگونه هم طبیعت و هم قلمروِ نشانهها را به مصادره درمیآورند؛ همانگونه که نازیها گردونهیِ باستانیِ خورشید را از معنایِ آیینیِ خویش ــــ یعنی هستیِ نیک ــــ تهی کرده و به آیتی از وحشت بدل ساختند، در اینجا نیز «پرستو» از آسمانِ لطیفِ استعارههایِ ادبی به اتاقِ نیمهروشن و چرکینِ «پروندهسازیهایِ امنیتی» سقوط کرده است. اما اوجِ فاجعه زمانی روی میدهد که جامعه با پذیرش و بازتولیدِ این دلالتِ مجعول، در پروژهیِ ویرانسازیِ زبان و تخریبِ اعتمادِ عمومی، نادانسته با قدرت همپیمان میشود.
تبارشناسیِ این واژه در ادبیاتِ سیاسیِ معاصر، همسوییِ نانوشته اما آشکارِ نظامهایِ تمامیتخواه را فاش میکند. «پرستو» میراثی شوم از دورانِ جنگِ سرد و ساختارِ جاسوسیِ اتحادِ جماهیرِ شوروی است. در مکتبِ امنیتیِ کا.گ.ب، مأمورانِ زنی که وظیفه داشتند از طریقِ پیوندِ عاطفی و جنسی به سوژهها نفوذ کنند، با نامِ مستعارِ «پرستو» (Swallow) شناخته میشدند. این اصطلاح که دههها در لایههایِ پنهان و متونِ محرمانهیِ دستگاههایِ اطلاعاتیِ ایران محبوس بود، در اواخرِ دههیِ نودِ شمسی ناگهان به پهنهیِ ادبیاتِ عمومی پرتاب شد. نقطهیِ عطفِ این جابهجاییِ واژگانی، پروندههایِ جنجالیِ نفوذ در میانِ چهرههایِ سیاسی و بهویژه فاجعهیِ قتلِ «میترا استاد» بود. از این برهه، «پرستو» از یک کدِ اختصاصی در راهروهایِ تاریکِ نهادهایِ امنیتی، به برچسبی فراگیر در فضایِ مجازی و مطبوعات بدل گشت.
دگردیسیِ این واژه در ایرانِ معاصر، فراتر از یک نامگذاریِ ساده، نشاندهندهیِ دورانی است که در آن «تلهگذاریِ عاطفی» (Honey Trap) از ابزاری علیه دشمنِ خارجی، به سلاحی علیه منتقدانِ داخلی و شهروندان تغییرِ جهت داد. ورودِ این واژه به زبانِ کوچه و بازار، گواه پیروزیِ موقتِ زبانِ قدرت بر زبانِ فرهنگ است؛ جایی که یک موجودِ محبوب در اسطورههایِ ایرانی، ناچار شد بارِ سنگینِ پروژههایِ تخریب و وقاحتِ سیاسی را بر دوش بکشد تا بدینسان، آخرین سنگرِ حقیقت یعنی «حریمِ خصوصی» نیز به اشغالِ کلماتِ جعلی درآید. بسنده است پدیدهیِ «پرستو» را از نزدیک واکاوی کنیم تا دریابیم چگونه زبانِ قدرت، همچون اسیدی ویرانگر، بر چهرهیِ زیبایی و اخلاقِ یک فرهنگ رسوخ میکند تا آن را بفرساید و برای همیشه کَریه نماید. این دگردیسیِ هولناک، در سه لایهیِ بنیادین، نقاب از رخِ استراتژیِ اشغالِ معنا برمیدارد:
۱. از نمادِ امید تا ابزارِ اتهام؛ ویرانیِ حافظهیِ جمعی: در فرهنگ و ادبیاتِ ایران، پرستو فراتر از یک پرنده، نمادِ پیامآوری، بهار، آزادی و معصومیتِ محض است؛ میهمانی اثیری که در پناهِ خانهها لانه میسازد. اما ورودِ این واژه به زرادخانهیِ امنیتیِ نظام، تمام آن بارِ نمادین را در هم شکست. امروزه با شنیدنِ نامِ «پرستو»، ذهن نه به سویِ افقهایِ روشنِ بهار، بلکه به سمتِ دهلیزهایِ تاریکِ «انسانزدایی و انسانیتزدایی» رانده میشود. این همان نقطهای است که در آن، خاطراتِ خیالانگیز و دلالتهایِ امیدبخشِ یک ملت گروگان گرفته میشود.
۲. کالاانگاری و مسخِ امرِ زنانه در لفافهیِ لطافت: این تغییرِ معنایی، خیانتی مضاعف در حقِ مفهومِ «زن» و «طبیعت» است. نظامِ تمامیتخواه با برگزیدنِ نامِ یک پرنده برای این مأموریتِ سیاه، همزمان مرتکبِ دو جنایتِ زبانی میشود: نخست، زن را به ابزارِ شکار تقلیل داده و عاملیت و شأنِ انسانیِ او را زائل میسازد؛ و دوم، پروژهیِ غیرِ اخلاقیِ نفوذ از طریقِ تن را در پسِ نامی لطیف، نهان نموده و به آن وجههای عادی میبخشد. و این همان «اوجِ ابتذال» است؛ استفاده از پوستهی زیبایی برای پوشاندنِ هستهی کریه یک متدِ امنیتی.
۳. ترورِ حقیقت و مهندسیِ پارانویا: هدف از لکهدار کردنِ واژهیِ پرستو، ایجادِ «ناامنیِ کلامی» و «هراسِ وجودی» در بطنِ جامعه است. وقتی نامِ یک پرندهیِ محبوب به تهدیدی بالقوه بدل میشود، ناخودآگاهِ جمعی دچارِ بدگمانیِ مزمن میگردد. در این فضایِ غبارآلود، هر رابطهیِ انسانی یا اشتیاقِ عاطفی، پتانسیلِ آن را دارد که یک «پروژهیِ امنیتی» تعبیر شود؛ چنانکه امروز، این پارانویا تا عمقِ جانِ ما نفوذ کرده است و هر جرقهیِ میلی از سویِ دیگری، بلافاصله با این پرسشِ هولناک سرکوب میشود: «نکند این هم پرستویِ نظام باشد؟»
بدینسان، نظام با مسموم کردنِ کلمات، زهرِ بیاعتمادی را در رگهایِ اجتماع تزریق میکند. پدیدهیِ «پرستو» گواه آن است که قدرتِ تمامیتخواه برای بقایِ خویش، نه تنها خیابان، بلکه قلمروِ واژگان، اسطورهها و حتی امکانِ «عشق ورزیدن» را نیز به اشغالِ خود درآورده است. فرجامِ این استراتژی، پیدایشِ جامعهای است که در آن دیگر هیچ واژهیِ قابلِ اعتمادی برای بنا کردنِ یک «جهانِ مشترک» باقی نمانده است؛ زبانی مسموم که در آن، «بهار» به مضحکهای آخرالزمانی و «عشق» به تلهای سازمانی دگر گشته است.
در نگرِ من امروز بیش از هر زمان، ضرورتِ تدوینِ «لغتنامهیِ جمهوریِ اسلامی» احساس میشود؛ واژهنامهای برای تبیینِ این حقیقتِ تلخ که چگونه این ساختار، از همان آغاز، با دستکاریِ سیستماتیک در دلالتهایِ زبانی، نهتنها به ساحتِ زبانِ فارسی، بلکه به ساختارِ اندیشه و روانِ ایرانی خیانت کرده است. این نظام با تحریفِ کلمات، در پیِ بازطراحیِ ذهنِ شهروندان است تا با ویران کردنِ مرزِ میانِ «حقیقت و دروغ»، امکانِ هرگونه رؤیایِ مشترک را از میان ببرد.
امتدادِ ویرانگرِ این لغتنامه را در این برههیِ نفسگیر، میتوان در کلامِ شهروندان نیز بازجست؛ چنانکه وقتی در فضایِ مجازی پرسه میزنم، با اندوه از خود میپرسم: آیا این زبانِ مالامال از اتهام، کینه و افترا، ماترکِ شومِ همان قدرتِ خودکامهای نیست که به کالبدِ همگانیِ ما سرایت کرده است؟ این وضعیتِ زبانی، ما را به «مجمعالجزایری از دشمنانِ خانگی» بدل کرده است که در آن، هر کس با پتکِ واژگان در کارِ درهمکوفتنِ دیگری است؛ در حالی که کارکردِ بنیادینِ زبان، برساختنِ «جهانِ میانجی» و گشودنِ افقهایِ گفتوگوست، نه تبدیلِ کلمه به ابزاری برای ترورِ همسرنوشتان. اما دیری نمیگذرد که امید در دلم جوانه میزند؛ چرا که این یقینِ شهودی مرا در بر میگیرد که با زوالِ این ساختارِ تمامیتخواه، زبانِ فارسی از این آلودگیِ تحمیلی پالوده خواهد شد و بارِ دیگر به اصلِ شاعرانه، مهرآمیز و «دیگرینوازِ» خویش باز خواهد گشت، تا «پرستو» دوباره همانی شود که همیشه بود: نمادی از زیبایی، آزادی، زندگیستایی و بهارآوریِ زنِ ایرانی.