ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 26.04.2026, 21:19
نخبگان ایرانی: از اشتیاق به ساختن تا عادت به امتناع

امیر دها

از همکاری نخبگان در ساخت دولت، تا امتناع از اتحاد برای گذار

نخبگان ایرانی در یک قرن گذشته دو تجربه متفاوت را از سر گذرانده‌اند: روزگاری که نجات ایران را در همکاری برای ساختن دولت می‌دیدند، و امروز که بخشی از همان سنت روشنفکری، حتی در برابر ضرورت اتحاد برای گذار، گرفتار امتناع و بدبینی تاریخی شده است. این مقاله تلاشی است برای فهم این چرخش؛ از اشتیاق به ساختن تا عادت به امتناع.

در یکصدمین سال تاجگذاری رضا شاه پهلوی، بی‌مناسبت نیست اگر نگاهی به تفاوت نگاه و عملکرد جریان روشنفکری و نخبگانی ایران، از آن روز تا امروز، داشته باشیم.

یکصد سال پیش، ایران در یکی از بحرانی‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار داشت: فقر گسترده، ناامنی فراگیر، فروپاشی ساختار اداری و از همه مهم‌تر، مداخله و نفوذ قدرت‌های خارجی. در چنین شرایطی، نخبگان برخاسته از سنت انقلاب مشروطه به یک جمع‌بندی واقع‌گرایانه رسیدند: بدون شکل‌گیری یک دولت مرکزی مقتدر، نه قانون پایدار خواهد بود و نه توسعه‌ای شکل خواهد گرفت.

در این چارچوب، حمایت از رضاشاه نه سازش تلقی می‌شد و نه عدول از اصول، بلکه ضرورتی ملی برای بازسازی کشور بود. همکاری با او، ابزار تحقق نظم، امنیت و نوسازی به‌شمار می‌رفت. روشنفکر آن دوره، خود را در نسبت با ساختن دولت تعریف می‌کرد؛ نه در نفی آن. برای روشنفکر آن روز به‌خوبی روشن بود که نجات کشوری که بر لب پرتگاه نابودی ایستاده، بر آزادی‌های سیاسی مطلوب او تقدم دارد.

اما این منطق، در دهه‌های بعد، دستخوش چرخشی بنیادین شد.

جنگ سرد و تولد روشنفکر «علیه قدرت»

پس از ۱۳۲۰، و با بالا گرفتن تب‌وتاب انقلاب‌های کمونیستی در گوشه و کنار جهان، روشنفکران ایران نیز، همانند بسیاری از نخبگان کشورهای در حال توسعه، از جاذبهٔ طنین دهل خوش‌آهنگی که از دوردست‌ها ــ از مسکو و پکن و هاوانا ــ بگوش می رسید، در امان نماندند.

در ایران، حزب توده به‌عنوان حامل اصلی این گفتمان، در میان نویسندگان، دانشگاهیان و فعالان سیاسی نفوذی روزافزون یافت و حامیان بسیاری پیدا کرد. هم‌زمان، جریان‌های مذهبی نیز، در برابر انترناسیونالیسم سوسیالیستی و ایده جامعه بی‌طبقه پرولتاریایی؛ با وعده جامعهٔ بی‌طبقه توحیدی و «امت واحده» به میدان آمدند. این دو جریان، با وجود اختلافات عمیق، در یک نقطه به هم رسیدند: مخالفت با شاه و بی‌اعتبارسازی او، به‌مثابه پیش‌شرطی برای ساقط کردن حکومت.

در چنین فضایی، نوعی «وجههٔ روشنفکری» نیز شکل گرفت که معیار سنجش تعهد و اصالت خود را، در «علیه قدرت بودن» و فاصله گرفتن از آن می‌دید.

این ذهنیت اما تنها در سطح نظری باقی نماند. بخشی از نیروهای سیاسی ــ از گروه‌های چریکی چپ تا جریان‌های رادیکال مذهبی ــ به‌گونه‌ای عمل کردند که وارد چرخه‌ای از خشونت شدند: ترور، بمب‌گذاری و حمله به نهادهای دولتی، با این نتیجه قابل پیش‌بینی که حکومت ناگزیر به واکنش سخت خواهد شد. این واکنش نیز عملاً همان نتیجه‌ای را رقم زد که این نوع کنش‌ها به آن می‌انجامید؛ زیرا با بسته‌تر شدن فضای سیاسی، هم تصویری سرکوبگر از حکومت در سطح بین‌المللی ساخته شد، و هم در داخل، با تقدیس مبارزه مسلحانه (هم استراتژی - هم تاکتیک)، راه هرگونه همکاری نیروهای میانه‌رو ‌و اصلاحگرا با حکومت مسدود گردید.

در عرصه روشنفکری و رسانه‌ای نیز همین منطق بازتولید می‌شد: هرگونه اصلاح تدریجی «توجیه‌گری» تلقی می‌شد، هر نوع همکاری با حکومت «خیانت»، و هر صدای میانه‌رو به‌سرعت با برچسب‌هایی چون «وابسته» یا «سازشکار» حذف می‌گردید. این نگاه، تنها به عرصه سیاست محدود نماند، بلکه به‌تدریج به حوزه فرهنگ نیز سرایت کرد.

اگر در دوران رضاشاه، با وجود همه محدودیت‌ها، صدها اندیشمند از گوشه و کنار جهان برای برگزاری هزاره فردوسی * به ایران دعوت شدند تا تاریخ و تمدن ایران احیا و بازشناخته شود، در دوره محمدرضا شاه پهلوی، همان فردوسی از سوی بخشی از نخبگان فرهنگی با بی‌اعتنایی یا حتی تحقیر مواجه شد و هرگونه تلاش برای بزرگداشت تاریخ و تمدن کهن این سرزمین، نه به‌عنوان یک پروژه ملی، بلکه گاه به‌عنوان نمادی از جاه‌طلبی سیاسی و حتی شوونیسم نکوهش می‌شد.

به این ترتیب، «ضدیت با قدرت» به‌تدریج از یک موضع سیاسی، به نوعی رویکرد فرهنگی نیز تبدیل شد؛ رویکردی که در آن، حتی بازگشت به ریشه‌های تاریخی و هویتی نیز می‌توانست زیر سایه داوری‌های ایدئولوژیک قرار گیرد.

این تفکر چنان ریشه‌دار بود که حتی در ماه‌های پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، در دوران نخست‌وزیری شاپور بختیار ــ که بخش مهمی از خواسته‌های انقلابیون را عملی ساخته بود ــ حتی همراهان حزبی‌اش در جبهه ملی نیز حاضر به پذیرش و همکاری با او نشدند؛ و در نتیجه، بر مردم و میهن ما آن رفت که امروز شاهد پیامدهای آن هستیم.

پس از ۱۳۵۷: تجربه‌ای سیاه که به بازنگری نینجامید

با وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و پیامدهای آن، انتظار می‌رفت این دستگاه فکری ــ دست‌کم از سوی بخش بزرگی از روشنفکران و نخبگان ــ مورد بازنگری قرار گیرد. چرا که بسیاری از نیروهایی که در تضعیف نظم پیشین نقش داشتند، نه‌تنها به اهداف اعلامی خود نرسیدند، بلکه در مواردی خود نیز به حاشیه رانده شدند یا حذف گردیدند. اما آنچه در عمل رخ داد، در بخش‌هایی از فضای روشنفکری، تداوم همان الگوی پیشین بود؛ بدون بازنگری جدی.

در عرصه فکری و رسانه‌ای، این تداوم به اشکال مختلف خود را نشان داد:

• استمرار روایت‌های یک‌سویه از گذشته؛
• پرهیز از ارزیابی مجدد نقش جریان‌های سیاسی پیش از انقلاب؛
• ادامه همان سیاست‌های ضدلیبرال و حفظ مرزبندی‌های سخت‌گیرانه نسبت به پهلوی، گویی هیچ تجربه تاریخی تازه‌ای رخ نداده است.

از موضع سیاسی تا عادت ذهنی

نتیجه این روند، شکل‌گیری یک عادت فکری است. برای بخشی از جریان روشنفکری، ضدیت با پهلوی دیگر یک موضع سیاسی قابل بحث نیست، بلکه به پیش‌فرضی بدیهی و تغییرناپذیر تبدیل شده است. در این چارچوب، واکنش‌ها اغلب پیش از بررسی شکل می‌گیرند.

این الگو را می‌توان به‌وضوح در مواجهه با رضا پهلوی مشاهده کرد:

• ابتکارات همگرایانهٔ او، پیش از بررسی، با سوءظن مواجه می‌شوند؛
• بحث‌ها به‌سرعت از حال و آینده،  به گذشته منتقل می‌شوند؛
• نقدها، به‌جای تمرکز بر برنامه‌های او، بر پیش‌فرض‌های تاریخی استوار می‌مانند.

در چنین فضایی، نقد به‌تدریج جای خود را به واکنش‌های کلیشه‌ای و از پیش تعیین‌شده می‌دهد.

یکصد سال پیش، زمانی که ایران هنوز زیر نفوذ و سلطه روس و انگلیس بود، روشنفکران و نخبگان کشور مسئولیت و وظیفه ملی خود را در این دانستند که حفظ و بقای کشور را بر باورهای سیاسی خود مقدم شمارند. ایران امروز نیز، بار دیگر، اما به شکلی متفاوت، تحت اشغال است؛ با این تفاوت که اشغالگر، داخلی است و ضایعات و خسارات حکمرانی‌اش تاکنون از بسیاری تجاوزهای خارجی فراتر رفته است.

در چنین وضعیتی، آنچه دردناک است، مشاهده این واقعیت تلخ است که رضا پهلوی، در ادامه تلاش‌های چهل‌ساله خود، ماه‌هاست ناآرام و بی‌قرار می‌کوشد افکار عمومی جهان را نسبت به فاجعه هولناکی که در ایران جریان دارد آگاه کند؛ اما در همین حال، آنچه از جانب بخشی از «نخبگان» دریافت می‌کند، عمدتاً به‌جای گفت‌وگوی سازنده، نقدهایی است که بیش از آنکه معطوف به برنامه و راه‌حل باشند، در چارچوب همان داوری‌های پیشین باقی مانده‌اند.

مسئله این نیست که نقدی بر او وارد نیست، یا نباید نقد شود. مسئله مهم‌تر، چیزهایی است که تعمداً نادیده و ناشنیده گرفته می‌شود؛ نقدهایی که بدون توجه به مواضع اعلام‌شده او، تأکیدات مکررش بر مراجعه به رأی مردم برای انتخاب نظام آینده کشور، و دعوت‌های پی‌درپی‌اش به همگرایی مطرح می‌شوند.

چرا چنین است؟

شاید پاسخ این پرسش را باید در پرهیز از بازنگری گذشته جست‌وجو کرد. پذیرش امکان همکاری ــ حتی همکاری محدود ــ با چنین چهره‌ای، ناگزیر به طرح پرسش‌هایی درباره داوری‌های تاریخی می‌انجامد؛ پرسش‌هایی که پاسخ به آن‌ها ساده نیست. در نتیجه، حفظ مواضع پیشین و اصرار بر «ضدیت با پهلوی» برای بسیاری، به انتخابی کم‌هزینه‌تر از «نقد خود» تبدیل می‌شود.

مسئله امروز: تقدم ضدیت بر مصلحت

در شرایطی که ایران با بحران‌های جدی مواجه است؛ بحران‌هایی که تهدیدی موجودیتی برای کشور به‌شمار می‌روند، انتظار معقول این است که نخبگان برای عبور از این شرایط خطرناک، به سمت اتحادهای حداقلی حرکت کنند. اما در عمل، در مواردی شاهد بازتولید همان منطق قدیمی هستیم.

در داخل، این رویکرد به تضعیف شکل‌گیری یک آلترناتیو فراگیر و‌ قویتر می‌انجامد.

در خارج، تصویر یک اپوزیسیون پراکنده و ناتوان از توافق را تقویت می‌کند. و در هر دو سطح، نتیجه یکی است: فرصت‌سوزی و بازی در زمین رژیم. اینجاست که مسئله از اختلاف‌نظر فراتر می‌رود: وقتی ضدیت با پهلوی، از مصالح کشور پیشی می‌گیرد.

کلام پایانی: بن‌بستِ بازتولیدشده

مسئله امروز ایران، فقدان «گزینه» نیست، ناتوانی در دیدن گزینه‌هاست.

روشنفکر ایرانی، یک‌بار همکاری برای ساختن دولت را تجربه کرده، و زمانی دیگر تقابل برای نفی آن را. امروز اما در برابر آزمونی تازه قرار دارد: آیا می‌تواند از میراث‌های فکری خود عبور کند، وقتی دیگر پاسخ‌گوی شرایط نیستند؟ یا همچنان، هر امکان تازه‌ای را با داوری‌های تثبیت‌شده رد خواهد کرد؟

این پرسش فقط درباره رضا پهلوی نیست؛ درباره توانایی یک جامعه سیاسی برای بازنگری در خود است. ملتی که نتواند میان نقد و انکار، میان احتیاط و امتناع، و میان اختلاف‌نظر و تخریب تفاوت بگذارد، ممکن است بار دیگر فرصت تاریخی خود را نه به دست دشمن، بلکه به دست عادت‌های فکری فرسوده از دست بدهد.

—————-
پانویس‌ها:
* برگزاری «هزاره فردوسی» در سال ۱۳۱۳، یکی از مهم‌ترین پروژه‌های فرهنگی دوران رضاشاه بود که با تلاش نخبگانی چون محمدعلی فروغی سامان یافت. در شرایطی که امکانات حمل‌ونقل و ارتباطات به‌شدت محدود بود، دولت وقت با دعوت از ده‌ها ایران‌شناس، مورخ و ادیب برجسته از اروپا و آسیا، کوشید جایگاه فردوسی و شاهنامه را به‌عنوان یکی از ارکان هویت تاریخی ایران در سطح جهانی تثبیت کند. این اقدام، نه صرفاً یک مراسم نمادین، بلکه تلاشی آگاهانه برای بازتعریف هویت ملی در بستر مدرن بود. در مقابل، در دهه‌های بعد، بخشی از جریان روشنفکری با نگاهی انتقادی و گاه تحقیرآمیز به میراث فرهنگی ایران نگریست؛ از جمله احمد شاملو در برخی مواضع خود با رویکردی منفی به فردوسی و شاهنامه پرداخت.
** برگزاری جشن‌های «دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی» در سال ۱۳۵۰ در مجموعه تخت جمشید، با هدف نمایش تداوم تاریخی دولت در ایران و برجسته‌سازی قدمت تمدن ایرانی طراحی شده بود. با این حال، این مراسم (بی توجه به دستاوردهای آینده نگرانهٔ آن) با انتقادات گسترده‌ای از سوی مخالفان سیاسی مواجه شد؛ از جمله انتقاد به هزینه‌ها و فاصله آن با شرایط اقتصادی جامعه. هم‌زمان، برخی گروه‌های مسلح رادیکال مخالف حکومت با اقدامات خشونت‌آمیز از جمله بمب‌گذاری‌های پراکنده تلاش کردند فضای امنیتی کشور را مختل ‌‌و افکار جهانی را به نارضایتی از حکومت شاه معطوف کنند. در سطح گفتمانی نیز، بخشی از منتقدان، تخت جمشید را نه نماد شکوه تاریخی، بلکه نشانه‌ای از «استبداد شاهنشاهی» تفسیر کردند.