مریم رحمانیان، کایل آلموند، برت رویجرز / سیانان / ۲۵ آوریل ۲۰۲۶
وقتی در ماه فوریه بمبها بر سر تهران فرود آمدند، بیشتر بحثها حول پیامدهای سیاسی آن بود؛ از جمله مرگ آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران.
اما تکلیف مردم عادی که تهران را خانه خود میدانند چه میشود؟
مریَم رحمانیان، عکاس خبری ایرانی-آمریکایی که در تهران زندگی میکند، میخواهد داستان آنها را روایت کند.
او از شهروندانی که تصمیم گرفتند در شهر بمانند پرترههایی تهیه کرده و از آنها پرسیده است که جنگ برایشان چه معنایی دارد و چگونه زندگیشان را تحت تأثیر قرار داده است.
رحمانیان که با مجوز دولت در تهران فعالیت میکند، میگوید: «برخی مجبور بودند به کارشان ادامه دهند. بعضی در خانه ماندند و ساعتها را در بلاتکلیفی گذراندند. عدهای بر محافظت از عزیزانشان تمرکز داشتند. برخی دیگر تلاش کردند حس زندگی عادی را حفظ کنند، در حالی که آن زندگی روزبهروز شکنندهتر میشد.»
او افزود: «این روایتها تصویر کاملی از جنگ ارائه نمیدهند. آنها تصویری محدودتر اما به همان اندازه ضروری عرضه میکنند: ثبت اینکه جنگ چگونه توسط کسانی که در دل آن باقی میمانند، زیسته، حمل و به خاطر سپرده میشود.»

سالمه، ۳۵ ساله
سالمه با یادآوری آغاز جنگ به رحمانیان گفت: «حدود ساعت ۹:۴۰ صبح سر کار بودم که صدای انفجار را شنیدم. همه خیلی ترسیده بودند. رفتیم روی پشتبام و دود را دیدیم.»
از همه خواسته شد به خانه بروند. سالمه که مدیر منابع انسانی است، آخرین نفری بود که محل کار را ترک کرد.
او گفت: «وقتی بیرون رفتم، فضا کاملاً متفاوت به نظر میرسید. خیابانها بهشدت شلوغ بود. مادرها گریه میکردند. مسیری که معمولاً ۴۰ دقیقه طول میکشد، نزدیک سه ساعت طول کشید.»
«چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، بچههای مدرسه بودند — واقعاً صحنه تکاندهندهای بود. استرس و اضطراب را بهوضوح میشد در میان مردم دید.»
این صحنههای تلخ تأثیر سنگینی بر سلامت روان سالمه گذاشته است.
او گفت: «با هر صدایی از جا میپرم و فکر میکنم دوباره جایی هدف قرار گرفته. نزدیک خانهمان ساختوساز است و حتی همان صداهای مداوم هم من را مضطرب میکند.»
«حالا واقعاً میفهمم زندگی با ترس جنگ در کشور خودت یعنی چه. روال روزمرهمان تغییر کرده و دیگر هیچچیز عادی به نظر نمیرسد.»

اکرم، ۶۳ ساله
ویرانی و تلفات جنگ، اکرم را به یاد دوران جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ میاندازد.
او به رحمانیان گفت: «احساس میکنم تاریخ جلوی چشمهایم در حال تکرار است. وقتی ساختمانهای ویرانشده در تهران را میبینم، یاد خرمشهر میافتم؛ جایی که خیابانهای کامل به تلی از آوار تبدیل شده بودند. در نارمک، ساختمانی هدف قرار گرفت و فقط یک کودک زنده ماند. او را از زیر آوار بیرون کشیدند، در حالی که گریه میکرد و مادرش را صدا میزد — مادری که دیگر نبود. صحنههای مشابهی را در جنگ ایران و عراق دیده بودم: کودکانی که پس از ازدستدادن تمام خانوادهشان تنها مانده بودند.»
البته تفاوت مهمی هم وجود دارد: فناوری.
او گفت: «حالا ظرف چند ثانیه روی تلفنهایمان خبر دریافت میکنیم، در حالی که در گذشته اطلاعات دهانبهدهان منتقل میشد. من مدام اخبار را دنبال میکردم و معتقدم وقتی آمار تلفات بهطور کامل اعلام نمیشود، لزوماً بهخاطر دروغگویی نیست، بلکه گاهی برای جلوگیری از ترس و وحشت است.»
او افزود: «من معتقدم اسرائیل و ایالات متحده اوضاع را دستکاری کردهاند و به خودم میبالم که در برابر یک ابرقدرت ایستادگی کرده و از خود دفاع کردهایم. برای من افتخار است که محکم بایستیم و بگوییم مقاومت کردهایم.»

رضوانه، ۲۲ ساله
رضوانه مدرس زبان کرهای است. او به یاد میآورد که صبح زود برای یک کلاس آنلاین بیدار شده بود که بمباران آغاز شد.
او گفت: «نیم ساعت قبل از شروع کلاس، صدای یک انفجار شدید آرامش را در هم شکست. گوشیام را برداشتم تا به شاگردم اطلاع بدهم — اما اینترنت ناگهان قطع شد. کمی بعد، شاگردم به نحوی توانست پیامی بفرستد: “جنگ شروع شده.” از همان لحظه، همهچیز تغییر کرد.»
با قطع اینترنت، تمام کلاسهایش متوقف شد.
او گفت: «این فقط کارم را متوقف نکرد — من را از زندگی عادی جدا کرد. ترس خیلی زود جا افتاد. من کنار یک مسجد زندگی میکنم و همین موضوع همهچیز را ترسناکتر میکرد. مدام فکر میکردم ممکن است هدف قرار بگیرد.»
«شبها سختترین زمان بودند. هر بار که میخواستم بخوابم، ضربان قلبم بهشدت بالا میرفت. برای کنار آمدن با این وضعیت، به سرگرمیهای کوچک پناه بردم — کتاب خواندن، فیلم دیدن — اما اضطراب هیچوقت کاملاً از بین نرفت.»
«یک شب بهخصوص هرگز از یادم نمیرود. در هفته اول، با صدای بیوقفه انفجارها از خواب بیدار شدم. پنجرهها بهشدت میلرزیدند و ترس تمام خانه را فرا گرفته بود. آن شب اصلاً نخوابیدم. ضربان قلبم آنقدر شدید بود که استراحت غیرممکن شده بود.»

سارا، ۳۹ ساله
سارا در نخستین روز حملات، در حال رساندن دوستپسرش به دانشگاه بود.
او گفت: «نزدیک محوطه دانشگاه بودیم که برای اولین بار صدا را شنیدم. اول فکر کردم تظاهرات است. بعد انفجارها شروع شد. دود از مرکز شهر بالا میرفت. وحشت کردم و از چراغ قرمز رد شدم تا فرار کنم. مسیری که معمولاً ۲۰ دقیقه طول میکشد، دو ساعت طول کشید. خیابانها بسته شده بودند. شهری که دوستش دارم زیر حمله بود.»
مادرش به او گفت به خانه برنگردد. قطع برق، محلهشان را در تاریکی فرو برده بود.
سارا گفت: «اما من در تهران ماندم. دلبستگیام به خانه و زندگیام در اینجا دلیل ماندنم است. تا آخرین لحظه در تهران خواهم ماند… میخواهم آنچه در شهرم میگذرد را با چشمهای خودم ببینم — واقعیت را.»
«اگر قرار است اتفاقی برای کشورمان بیفتد، میخواهم برای مردم باشد. من خواهان وحدت هستم، نه آشوب. ما نخبگان زیادی نداریم — فقط میخواهیم زندگی عادی داشته باشیم، بدون جنگ یا تحریم.»

صدرا، ۳۳ ساله
صدرا، هنرمند و مجموعهدار آثار هنری در تهران، از عدمقطعیت هولناک پس از آغاز جنگ یاد میکند.
او گفت: «وقتی حمله شروع شد، میدانستم اتفاقی افتاده، اما نمیدانستم کجا یا چگونه. هیچ اطلاعات روشنی وجود نداشت. در حیاط ایستاده بودیم و یکدیگر را صدا میزدیم. میتوانستم ترس را در صدای مردم بشنوم. همه منتظر بودند و انتظار داشتند ضربه بعدی نزدیکشان فرود بیاید.»
او گفت صدای انفجارها چیزی نیست که فراموش کند.
«موج انفجار را تجربه کردهام؛ شنواییام هنوز تحت تأثیر است. این فقط ترسِ همان لحظه نیست. در بدن آدم میماند. این نوع تروما سالها باقی خواهد ماند.»
«و با این حال، هر صبح زندگی ادامه دارد. طبیعت بدون تغییر به مسیرش میرود. در این، چیزی قدرتمند وجود دارد. به من یادآوری میکند که باید، فارغ از هر اتفاقی، با دیگران در ارتباط بمانم.»
«در بلندمدت امیدوارم. تاریخ نشان داده که ایران دوام میآورد. اما در کوتاهمدت، جنگ هزینه سنگینی دارد — برای خانوادهها، برای کودکان، برای مردم عادی.»

آزاده، ۵۰ ساله
آزاده در حال غذا دادن به حیوانات خانگیاش — و پرندگان بیرون — بود که انفجاری شدید، صبح آرامش را در هم شکست.
او به رحمانیان گفت: «آنقدر قدرتمند بود که فکر کردم پشتبام خانهمان هدف قرار گرفته. همسرم فوراً بیدار شد و پرسید چه اتفاقی افتاده. گفتم احتمالاً چیزی روی پشتبام بوده. بعد همسایهام مدام تماس گرفت. وقتی جواب دادم، صدایش پر از ترس بود. پرسید حالمان خوب است یا نه. گفتم بله. بعد گفت که نقاط مهمی در شهر هدف قرار گرفتهاند. همان لحظه بود که فهمیدم جنگ شروع شده.»
او گفت نخستین احساسش ترس و اندوه بود.
«ایران فقط کشور من نیست. بخشی از وجود من است و من هم بخشی از آن هستم. هویت من است. وقتی بدن خودت زخمی میشود، چگونه میتوانی خوشحال باشی؟»
شبها، هر زمان گزارشهایی از حملات میشنیدند، آزاده و همسرش از طریق پیام با بستگان و دوستان تماس میگرفتند.
او گفت: «بهخاطر حیواناتم در خانه ماندم تا از آنها مراقبت کنم. بعضی شبها انفجارها آنقدر نزدیک بود که احساس میکردم هر لحظه ممکن است بمبی روی خانهمان بیفتد.»
«از مرگ نمیترسم. اما همیشه میگفتم: اگر قرار است بمیرم، بگذار در خانه خودم باشد، در میان خاطراتم و همه چیزهایی که دوستشان دارم.»

مبینا، ۲۶ ساله
همسر مبینا در ماه ژانویه به آلمان رفته بود و او منتظر بود وضعیت کاریاش مشخص شود تا به او ملحق شود.
اما بعد بمباران آغاز شد.
او گفت: «سر کار بودم که این اتفاق افتاد — صدایی ناگهانی و وحشتناک. جنگندهها از آسمان عبور کردند. در همان لحظه، همهچیز تغییر کرد.»
در طول حملات هوایی، او حلقهاش را محکم در دست میگرفت تا ارتباطش را با همسرش حفظ کند.
«او به من گفت: “گوشیات را روشن نگه دار.” همچنین گفت: “اگر جنگ ادامه پیدا کند، از راه زمینی برمیگردم. میخواهم کنار تو باشم. اگر لازم باشد، میجنگم.”»
مبینا گفت هر هزینهای لازم باشد میپردازد تا بتواند به اینترنت متصل بماند.
او به رحمانیان — که بهعنوان خبرنگار رسمی به اینترنتی دسترسی دارد که بسیاری از ایرانیان ندارند — گفت: «با بستگان تماس میگیرم، خبر میدهم، عکس میفرستم تا خانوادههایی را که دنبال خبری از عزیزانشان هستند آرام کنم. اطلاعات دهانبهدهان منتقل میشود. من به یک حلقه اتصال میان مردم تبدیل شدهام.»

مهتاب، ۳۵ ساله
شب پیش از آغاز حملات، ویزای مهتاب صادر شده بود.
او گفت: «خواهرم از قبل در دبی بود و قرار بود من هم به او ملحق شوم و بعد از آن به انگلستان بروم. این آیندهای بود که سالها در ذهنم تصور کرده بودم. با این حال، در عمق وجودم احساس میکردم اتفاقی در راه است. به دوستی گفتم: “فکر میکنم شاید فردا رخ بدهد.” او باور نکرد. صبح روز بعد، با صدای جنگندهها و انفجارها از خواب بیدار شدم.»
مهتاب به یاد میآورد که هر انفجار، موج تازهای از وحشت به همراه داشت. او میگوید تحمل ترس مادرش حتی از ترس خودش هم سختتر بود.
«بعد چیزی تغییر کرد. ترس از بین نرفت — جا افتاد. آشنا شد»، او گفت. «خودم را در حال تشخیص صداها میدیدم، اینکه بفهمم چه نوع حملهای است. این بیش از هر چیز دیگری مرا ترساند — اینکه ترس چقدر سریع میتواند عادی شود.»
او قبلاً از ترک خانه میترسید، اما کمکم دوباره بیرون رفتن را شروع کرد.
«دیدم مردم به شیوههای کوچک مقاومت میکنند — مربا درست میکنند، برای نوروز آماده میشوند، بهانههای کوچکی برای ادامه دادن میسازند. من هم همین کار را کردم»، او گفت. «بیرون رفتم و برای سال نو چیزی خریدم. حس سنگینی داشت — اما ضروری بود. بعد درد دیگری آمد.»
«وقتی شنیدم به آثار تاریخی آسیب رسیده، گریه کردم. اینها چیزهایی نیستند که بتوان دوباره ساخت. آنها حامل خاطره، هویت و تاریخاند. وقتی بعضیها میگویند “بهترش را میسازیم”، نمیفهمند چه چیزی از دست رفته است.»

بهاره، ۲۶ ساله
بهاره در اوایل ماه مارس، زمانی که خانهاش در تهران در اثر حملهای ویران شد، ۱۲ نفر از اعضای خانوادهاش را از دست داد.
او به رحمانیان گفت: «ما فقط بعداً توانستیم آنها را از طریق دیانای شناسایی کنیم. پدرم. مادرم. بستگانم. تمام دنیایم، همه در یکجا.»
«برادرم هم میان آنها بود. فقط ۱۷ سال داشت. عاشق فضا بود. رؤیای فضانورد شدن داشت. همیشه منتظر روزی بودم که به خانه بیاید و بگوید در دانشگاه قبول شده. آن لحظه هرگز نرسید.»
او گفت ساختمان ۲۰ واحدیشان را پدربزرگش به همراه برادرش ساخته بودند و تقریباً همه ساکنان آن از اعضای خانواده بودند.
«هیچچیز باقی نمانده بود. نه سازهای، نه دیواری، هیچ چیز قابلشناسایی. فقط خاک. و بدتر از ویرانی خانه این بود: هیچچیز از خانوادهام آنجا باقی نمانده بود. هیچچیز. حتی یک وسیله شخصی کوچک که بتوانم بهعنوان یادگار نگه دارم. نه عکسی، نه تکهای لباس. انگار همهچیز کاملاً از من گرفته شده بود.»
«و دیگر حتی خانهای هم ندارم. جایی که آدمها بیایند، کنارم بنشینند و تسلیت بگویند. دیگر فضایی برای سوگواری به شکل عادی باقی نمانده است.»

سما، ۴۵ ساله
سما ماهها از وقوع جنگ میترسید، تا اینکه سرانجام آغاز شد.
این نویسنده که تنها زندگی میکند، گفت: «احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد. جنگ بدترین چیزی است که یک انسان میتواند تجربه کند. این سومین بار است، و حتی یکبار هم بیش از حد کافی است.»
«در کنار ترس، خشم هم احساس میکردم — نسبت به کسانی در خارج از ایران، نسبت به مقاماتی که ما را به اینجا رساندند، و نسبت به (رئیسجمهور آمریکا دونالد) ترامپ. احساس میکردم نوعی تروما جمعی بر ما فرود آمده است. ما در خاورمیانه همیشه اولین کسانی هستیم که رنج میکشیم.»
سما به رحمانیان گفت که احساس ناامیدی میکند.
«حس میکنم ایران ممکن است شبیه لبنان شود، جایی که جنگ به امری دائمی تبدیل میشود. خانوادهام در تهران هستند و من جای دیگری برای رفتن ندارم.»

علی، ۶۹ ساله
علی که اصالتاً اهل افغانستان است، طی ۴۰ سال گذشته در ایران زندگی کرده است.
او گفت: «در زندگیام چیزهای زیادی دیدهام، اما این جنگ دوباره قلبم را میشکند. خاطرات جوانیام در افغانستان را زنده میکند — ترس، عدمقطعیت، فقدان. حالا دوباره همانها را احساس میکنم.»
بسیاری از همسایههایش فرار کردهاند، اما علی تلاش میکند از خانههای آنها و محله مراقبت کند.
او گفت: «به گلهایشان آب میدهم. تا جایی که بتوانم از آنها مراقبت میکنم. دیدن شکوفه دادنشان کمی آرامم میکند — تسکینی کوچک در میان این همه نگرانی.»
تهران از همیشه ساکتتر به نظر میرسد.
علی گفت: «زندگی و جنبوجوش معمول این فصل از بین رفته است. وقتی به مردم نگاه میکنم، اندوه و اضطراب را در چهرهشان میبینم. همان سؤالها در ذهن من هم هست: بعد چه خواهد شد؟ آیا باید دوباره بروم، یا میمانم و ادامه میدهم؟»
او امیدوار است جنگ پایان یابد، هرچند میترسد چنین نشود.
«شبها در مسجد جمع میشویم و برای امنیت ایران دعا میکنیم. به امیدی چنگ میزنیم که شاید برای همه اتفاق خوبی رخ دهد.»