رویدادِ هولناکِ قتلعامِ ۱۸ و ۱۹ دیماه، فراتر از یک سرکوبِ گذرا، نقطهی عطفِ گذارِ نظام به شدیدترین، فشردهترین و دامنهدارترین سطحِ خشونتی است که تاکنون علیه جامعه اعمال کرده است. این واقعه در دو ساحتِ «کمی» و «کیفی» مرزهای پیشین را درنوردید؛ در سطحِ کمی با آمارِ تکاندهندهیِ جانباختگان، و در سطحِ کیفی با اشغالِ تمامعیارِ جغرافیایِ زندگی. هجوم به بیمارستانها، تعرض به گورستانها و شلیک به حریمِ امنِ خانهها نشان داد که حاکمیت دیگر نه در پیِ مهارِ معترضان، بلکه در وضعیتِ آرایشِ جنگی علیه کلِ ساختارِ زیستِ مدنی قرار گرفته است. نظام با این قتلعام، کلِ جامعه را در وضعیتِ «حیاتِ برهنه» قرار داد؛ وضعیتی که در آن با تعلیقِ قانون و حریمِ خصوصی، جانِ شهروند در برابرِ ماشینِ سرکوب، بیپناه و بیدفاع رها شده است.
در این میان، یک چرخشِ استراتژیک نیز رخ داد که پروپاگاندایِ همیشگیِ نظام را با سیاستِ تازهای درآمیخت؛ بدین معنا که نظام همزمان با تقلیلِ معترضان به «نیرویِ دشمن» یا «عناصرِ روانپریش»، «سیاستِ تماشا» را نیز در کنارِ کتمان و دروغگوییِ آماری فعال کرد. بر این اساس، جمهوری اسلامی برخلافِ رویههایِ پیشین، بهگونهای حسابشده در کنارِ جعلِ روایت، به عریانیِ جنایت و به تماشا گذاشتنِ پیکرِ قربانیان روی آورد. منظور از سیاستِ تماشا، تبدیلِ خشونت به یک ابزارِ ارتباطی برای ارعاب است؛ در این استراتژی، جنایت دیگر نه یک پیامدِ ناخواسته که باید مخفی بماند، بلکه بخشی از یک نمایشِ عمومی برای خیره ساختنِ چشمِ جامعه بر توانِ ویرانگریِ خشونت است. این نمایشِ بدوی، هدفی جز مرعوبسازیِ مطلق و ایجادِ «فلجِ اجتماعی» از طریقِ ترومایِ جمعی نداشت؛ پیامی صریح که اعلام میکرد حاکمیت دیگر نه به دنبالِ اقناع است و نه کسبِ مشروعیت، بلکه آگاهانه تنها بر مدارِ «وحشت» حکم میراند تا ارادهیِ عمومی را از طریقِ این تماشا ــــ که نوعی تجاوزِ بصری برای درهمشکستنِ دفاعِ روانیِ شهروندان بود ــــ زمینگیر سازد.
این وضعیت در فلسفهیِ سیاسیِ هانا آرنت معنایی دقیق و تکاندهنده دارد. او در کتابِ در بابِ خشونت، با نقدِ این باورِ عمومی که قدرت را همارزِ اسلحه و زندان میپندارد، تبیین میکند که قدرت و خشونت نهتنها همسان نیستند، بلکه در تقابلِ مطلق با یکدیگر قرار دارند؛ هر جا یکی از این دو حاکم شود، دیگری غایب است. آرنت با ردِ این انگاره که «قدرت از لولهیِ تفنگ بیرون میآید»، استدلال میکند که محصولِ تفنگ تنها فرمانی است که با زور اجرا میشود، نه قدرت. از نظرِ او، قدرتْ محصولِ «عملِ مشترک» و وفاداریِ جمعیِ انسانهاست؛ قدرت همان شمارِ انسانهایی است که به یک نظام مشروعیت میدهند. در مقابل، خشونت ابزاری است که حاکمیتِ فاقدِ پایگاهِ مردمی، برای پُر کردنِ خلأِ قدرتِ از دست رفته به آن متوسل میشود تا حضورِ زنده و نیرومندِ جامعه را با التقاطِ پیشرفتهترین افزارِ کشتار و بدویترین انگارههایِ حکمرانی سرکوب کند.
قتلعامِ دیماه از این منظر، اعترافِ صریحِ نظام به «بیقدرتیِ» خویش بود. شلیک به کودکان، زنان و مردان و حتی تعقیبِ کسانی که به مجروحان یاری رسانده بودند، نشانِ قاطعی از احتضارِ ساختاری است که پیوندش با منبع اصلی قدرت ــــ یعنی مردم ــــ بهکلی گسسته است. حاکمیتی که آخرین پناهگاههایِ امنیتِ روانی و فیزیکیِ شهروند را هدف قرار میدهد، رسماً اعلام میکند که دیگر توانِ «حکمرانی» ندارد و تنها گزینهیِ باقیماندهاش «تهدید، تخریب و ترور» است. اما همانطور که آرنت هشدار میدهد، خشونت هرگز قادر نیست قدرت یا همان مشروعیتِ از دست رفته را احیا کند. نظام با فدا کردنِ «حضور سیاسی» در پیشگاهِ «حضور نظامی»، در عمل به یک اقلیتِ مسلح در برابر اکثریتِ صاحبِ حق تبدیل شده است. لولهی تفنگ شاید برای مدتی سکوت ایجاد کند، اما هرگز جایگزینِ ارادهی جمعیِ انسانهایی نخواهد شد که بهرغمِ کثرت و تفاوتشان، بر سرِ ایستادگی در برابرِ ظلم به «توافق» رسیدهاند.
در امتدادِ این بیقدرتی، آنچه در دیماه روی داد، موجبِ یک «دگردیسیِ هستیشناختی» در ماهیتِ حاکمیت شد؛ بدین معنا که نظام با خروج از مدارِ قانون ــــ حتی همان قانونِ حداقلی و صوری ــــ و ورود به ساحتِ خشونتِ محض، ماهیتِ خود را از یک «طرفِ قراردادِ اجتماعی» به یک «جسمِ خارجی» و «اشغالگرِ فضایِ زیستی» تغییر داد. در چنین وضعیتی، قراردادِ اجتماعی بهطورِ کامل فسخ شده و گسستی بنیادین رخ داده است؛ گسستی که تداومِ روندِ پیشین را ناممکن میکند، چرا که پلهایِ گفتوگو و ارتباط، زیرِ بارِ سنگینِ خونهایِ ریختهشده در خیابانها و سوگهایِ انباشته در خانهها درهمشکستهاند. پیامدِ این دگردیسیِ ماهوی، ورود به قلمرویی است که در آن، ساختارِ روانی و سیاسیِ جامعه در سه سطحِ کلیدی دگرگون شده است:
۱. استحاله از مطالبهگری به براندازی: با مرگِ اصلاحپذیری و فروریختنِ چارچوبهایِ قانونی، هدفِ اعتراض از «تغییرِ رفتارِ حاکم» به «برداشتنِ سدِ راهِ زندگی» تغییر یافته است. این سد، همان حاکمیتی است که نفسِ حضورش، حقِ حیاتِ شهروند را نفی میکند؛ چرا که از نگاهِ جامعه، اصلاحِ پدیدهای که ماهیتش به یک «اشغالگر» دگرگون شده، از بنیاد ناممکن است.
۲. سقوطِ ترس و فراگیریِ کنشگری: وقتی حاکمیت میدانِ سیاست را به مقتل تبدیل میکند، «هزینهیِ سکوت» با «هزینهیِ اعتراض» برابر میشود. در این نقطهیِ عطف ــــ که در آن سکوت دیگر ضامنِ بقا نیست ــــ شجاعتِ ناشی از استیصال سر برمیآورد؛ وضعیتی که در آن فرد برای صیانت از حقِ حیات، به مواجههیِ مستقیم با اصلِ ساختارِ سیاسیِ موجود روی میآورد. این شرایط، قراردادِ نانوشتهیِ «سکوت در برابرِ امنیت» را مضمحل کرده و حتی اقشارِ محافظهکار را نیز، بهدلیلِ فقدانِ امنیت در حریمِ خصوصی، به میدانِ ناگزیرِ رویارویی میکشاند.
۳. زایشِ همبستگیِ ترومایی: با تبدیلِ رنجهایِ خصوصی به یک «تجربهیِ جمعی»، تروما ــــ برخلافِ تصورِ اتاقهایِ فکرِ امنیتی ــــ به مثابه یک «چسبِ اجتماعیِ» نیرومند عمل میکند و شکافهایِ عقیدتی و طبقاتی را در زیرِ ضرباتِ ماشینِ کشتار ذوب میکند. در این مرحله، بدنهیِ اجتماعی حولِ محورِ «قربانی بودنِ مشترک»، به یک واحدِ منسجم و همسرنوشت تغییرِ ماهیت میدهد؛ همبستگیِ حیاتی و گریزناپذیری که نه از طریقِ ایدئولوژی، بلکه از مسیرِ «خون و تروما» پدید میآید تا دردِ هر بخش را در تمامِ پیکرهیِ آن طنینانداز کند. بدینسان، آن قتلعامی که قرار بود با ایجادِ «فلجِ اجتماعی»، بقایِ نظام را تضمین کند، خود به یک خطایِ راهبردی بدل میشود و تروما را از ابزارِ سرکوب به سرچشمهیِ تولیدِ قدرت برای جامعه تغییر میدهد.
تحققِ این قدرتِ نوظهور، پیامدِ مستقیمِ فروپاشیِ منطقِ ارعاب در دیماه است؛ حاکمیت قصد داشت با نمایشِ عریانِ جسدها و به تماشا گذاشتنِ رنجِ بازماندگان، جامعه را بهتزده و اتمیزه کند تا هر فرد از ترسِ نابودی، به پیلهیِ تنهاییِ خویش بگریزد. اما تروما در بطنِ خود، بذرِ گونهیِ جدیدی از قدرت را میکارد که ساختارِ سرکوب از درکِ آن عاجز است. با شکستِ استراتژیِ وحشت، سوگِ خصوصی به خشمِ جمعی گذار میکند و حاکمیت، ناخواسته خود را به عنوانِ یک «تهدیدِ وجودی» برای همگان نمایان میسازد. بدینسان آن کشتارِ هدفمند، برخلافِ رؤیایِ طراحانش، بدنهیِ اجتماعی را به یک «واحدِ همسرنوشت» تبدیل میکند که در آن هر بدنِ بیجان، بهجایِ نشانهیِ پایان، به حلقهای برای پیوندِ زندگان جهتِ برکندنِ نظامِ حاکم بدل میشود. جمهوری اسلامی بر سرِ «فلجِ جامعه» قمارِ بزرگی کرد، اما آنچه در پایانِ این بازیِ خونین واگذار نمود، تمامیتِ مشروعیت و هستیِ خود در برابرِ «وحدتِ تروماییِ» مردمی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. گسستِ حاصل از این قتلعام، نقطهیِ پایانِ سیاستورزیِ توتالیتر با نقابِ دموکراسی و سرآغازِ دورانِ تقابلی است که فرجامِ آن، پیروزیِ حتمیِ «جغرافیایِ زندگی» بر «ماشینِ مرگِ» این جمهوریِ بیگانه با معنایِ جمهور یا همان امرِ عمومی (Res publica) خواهد بود.
کوتاه آنکه، جمهوری اسلامی پس از قتلعامِ دیماه در ساحتِ مشروعیت بهکلی سقوط کرد، اما سایهیِ جنگ بارِ دیگر مجالی فراهم آورد تا فروپاشیِ محتومِ خود را بهطورِ موقت تعلیق کند؛ همانطور که بیش از چهار دهه پیش، جنگ مجالی فراهم آورد تا «گربهیِ نرم و زیبایِ ایران» را نه تنها در دَمِ حجلهیِ قدرتش قربانی کند، بلکه آن را به خارپشتی تصنعی بدل سازد. بدینگونه، این نظام هستیِ فرهنگیِ سرزمینی را که جانمایهاش گشودگی و گفتوگو با جهان بود، در زرهی از خارهایِ آتشین محبوس کرد؛ زرهی که از تمامِ روزنههایش، نگاهِ کینتوزِ نظام، هر نوع «دیگربودگی» را چونان طعمهای دنبال میکند. این در حالی است که توانِ راهبردی و سرمایهیِ نمادینِ این سرزمین نه در خصومت با دیگری، بلکه در دگردوستیِ پریستارانه و همان اخلاق و سیاستِ نوروزانهای نهفته است که قرنهاست بر سفرهیِ گشادهیِ خویش، تمامِ کثرتها را به ضیافتِ آشتی و زندگی فرا میخواند.
خردِ زیسته گواهی میدهد که هر ملتی برای بقا و شکوفایی، ناگزیر از سیاستگذاری بر مدارِ توانمندیهایِ درونزاد و داشتههایِ طبیعی و تاریخیِ خویش است؛ بر همین اساس، اعتبارِ وجودیِ ایران نیز نه در قامتِ یک نیرویِ ستیزهجو، که در سیمایِ آن «شاعری» بازشناخته میشود که بارِ امانت و تعهدِ اخلاقیاش، هبه کردنِ صلح و زیبایی به جهان است. شاید امروز بر این سخن بخندید و مرا خیالباف بشمارید، اما رهنامهیِ من به آیندگانِ سیاسیِ ایران این است: «درونهیِ دیوانِ حافظ» ــــ یعنی مفهومِ بنیادینِ دوستی و مدارا ــــ را به استراتژیِ کلانِ سیاستِ داخلی و خارجیِ ایران تبدیل کنید و روحِ قانونِ اساسی را بهجایِ نصوصِ دینی و جزمی، از منشِ انسانی و خردِ نبشته در میراثِ کلاسیکِ ادبیاتِ فارسی ــــ و خاصه از آن پنج فرازِ بلوغِ جانِ ایرانی یعنی فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ ــــ استخراج نمایید. این تنها راهی است که ایران میتواند هم با خویشتنِ آزردهاش و هم با جهان، به صلحی پایدار دست یابد.