امروز داشتم ویدیویی را نگاه میکردم که در آن روشنفکری ایرانی در حال سخن گفتن از روشنفکری دیگر بود. در آخر این ویدیو احساس خیلی بدی داشتم. این احساس بد دلایل گوناگون داشت که من در اینجا به یکی از آنها میپردازم و آن تعداد بیشمار لغاتی که همهشان برچسبهای تحقیرآمیز و سرشار از توهین بودند. فرای این لغات، در جستجوی استدلالی گشتم که شاید احتمالاً زیر انباری از خشم تلنبار شده باشد که متاسفانه هرچه دقت کردم نیافتم. شاید سوال خیلی از ماها باشد که واقعا جایگاه این توهینها در روان تولیدکنندهی آنها چیست؟
در حقیقت من فکر میکنم جایگزینی استدلال با برچسبهای توهینآمیز بهگونهای، دیگری را در جایگاهی تحقیرآمیز قرار میدهد. وقتی که این برچسبها به فردی زده میشود، نه تنها تمام نفرتی که در روان فرد وجود دارد به این برچسب انتقال پیدا میکند، بلکه در ذهن شنوندهای که پذیرای آن باشد نیز جای استدلال را میگیرد. دیگر احتیاجی به گوش کردن «دیگری» نیست.
گویی آن برچسب آمده که همهی مشکل «حضور دیگری» را با جا دادنش در یک لغت سخیف، حل کند. گویی آن لغت آمده که آن دیگری را از همهی پیچیدگیهای انسانیش رها کند و از او تنها تصویری شنیع به جای بگذارد. با دادن آن تصویر شنیع که در آن لغات گنجانده شده، بهگونهای دیگری را در سطوحی بسیار پایینتر از خود قرار میدهیم. به طوری که خود را در جایگاه قاضی بالا و آن دیگری را در ردیف پستترین موجود، پایین میآوریم.
در روان ما، این توهین به ما احساس قدرت میدهد. در خیالمان اینکه «حال او را گرفتهایم» و به زیر کشیدیمش حس پیروزی کاذبی را برای ما به ارمغان میآورد: حس اینکه استخوانهای این شخص در حصار آن لغت کریه خورد شده است و صدای خورد شدنش در گوشهایمان لذتی معیوب را برایمان به همراه میآورد. یعنی در حقیقت توهین کردن و برچسب زدن میتواند احساس توانمندی و قدرت کاذب به ما بدهد.
با این برچسبهای توهینآمیز، به نوعی از دیگری انسانزدایی میکنیم و وقتی دیگری را دیگر آدم ندانیم، از هر گونه خشونت کلامی به او هیچ احساس گناهی به ما دست نمیدهد. زیرا که او را به آن برچسب خلاصه میکنیم.
متاسفانه این توهینها میتوانند بهطور ناخودآگاه این پیام را برای همگروهیها داشته باشند که «نگاه کنید من چگونه دیگری را به زیر کشیدم.» گویی به زیر کشیدن این دیگری به نوعی علامتی به تعلق به گروه میشود. یعنی بهگونهای به عنوان «آیینی بیمارگونه» میشود که فرد را به همگروهیهایش میخواهد پیوند بدهد. گویی این پیوند تنها از کانال خورد کردن شخصیت این «دیگری» از طریق کلام توهینآمیز ایجاد میشود و میدانیم هویت گروهی که اساسش بر تحقیر دیگری باشد میتواند به هویتی ناسالم تقلیل یابد. زیرا در بسیاری موارد بهگونهای نمودی از نگاهی دوقطبی به دنیا و آدمهاست. آنهایی که لایق برچسب هستند آدم بدها هستند و من در جرگهی آدم خوبها.
توهین و خشونت در کلام، به نوعی میتواند نمودی از ناتوانی از استفاده از آن برای اندیشیدن باشد. برچسبهای توهینآمیز به نوعی شکست در استفاده از تعقل و استدلال برای قانع کردن است.
پذیرش دیگری متفاوت، تنها یک قابلیت فکری و عقلانی نیست. بلکه یک بخش عمدهی آن به عملکرد روانی ما بستگی دارد. ابراز توهین در کلام، میتواند نشانی از خشمهایی باشد در مقابل هر چیز و هر کس که بهگونهای حس ناکامی را در ما بوجود میآورد. پذیرش اینکه «دیگری حتماً قرار نیست انعکاسی از عقاید و خواستههای من باشد»، نیز تنها با یک آموزش فکری کسب نمیشود. لازمهاش این است که گاهی دریابیم همیشه این دیگری نیست که عامل خشمهای من است که گاهی این دیگری تنها کارکرد بیدار کردن بخشهای تاریک وجود ما و احساسهای نهانی است که در خود از گذشته تلنبار کردهایم.
نمونهاش را ما در افرادی که در گذشته ترومایی را تجربه کردهاند مییابیم. اینکه دیدهایم که چگونه تجربهی تروما میتواند باعث شود که فرد یک «نگرش متفاوت» را بهعنوان یک خطر واقعی زندگی کند و همچنان که نوروساینس به ما نشان میدهد، زمانی که مغز ما یک خطر را واقعی تلقی کند، دیگر با بخش منطقی مغز نیست که به آن عکسالعمل نشان میدهد بلکه با بخش لمبیک (احساسی) به آن پاسخ میدهد. به نوعی خشونت کلامی، توهین و فحش میتواند عکسالعمل دفاعی مغزی باشد که به اشتباه خود را در معرض خطری واقعی میبیند. حتی خیلی از اوقات این خشونت کلامی، تجلی خشونتهایی میتواند باشد که گذشتهی دردناکش در روان او به جا گذاشته است. که گاهی باعث میشود «دیگری متفاوت» را بهعنوان موجودی خطرناک تلقی کند.
این حس ناامنی میتواند در قابلیت اندیشیدن و تامل ما تاثیر منفی بگذارد. به همین دلیل است که لازمهی اینکه ما بتوانیم نگاهی تحریفنشده از دنیای اطراف و دیگران داشته باشیم تنها دانش ذهنی نیست. بلکه شناخت و مقابله با آثار خشونتها و جراحتهایی که از گذشته تا امروز با خودمان حمل کردهایم نیز بسیار حائز اهمیت میباشند.
من فکر میکنم ما همگی موظف هستیم که در مقابل این پدیدهی خشونت و اهانت کلامی مقابله کنیم زیرا انعکاس آن در فضای جمعی و رسانهای به نوعی میتواند باعث فلج شدن رشد آگاهی و تفکر جمعی شود. زیرا هر چه بیشتر انرژیمان را صرف تولید و مصرف این خشونتهای کلامی کنیم، هیجانات مخرب جایگزین فضای سالم برای اندیشیدن و تعامل سالم میشوند. متاسفانه این فضا باعث شده که بسیاری از ما ایرانیها وقت خود را بیشتر صرف این زد و خوردهای جنجالی کنیم تا چیز یاد گرفتن. متاسفانه این محتواهای خشن و توهینآمیز زمانی اینقدر جای زیادی میگیرند که مطالب آموزنده را محو میکنند. البته امیدوارم که در این زمینه اشتباه کنم.
اما در هر صورت چیزی که شاهد آن هستیم این است که سخن گفتن از این دیگری متفاوت در بسیاری از موارد، یا در غالب خشم است و یا تمسخر. چیزی که عملاً به قطع دیالوگ منجر شده است.
من فکر میکنم که استفاده از برچسبهای توهینآمیز میتواند به یکی از مهمترین ابزار ما برای دموکراسی آسیب برساند و آن زبان است. وقتی لغات، دیگر نه در جهت گفتن حقایق بلکه در جهت مجروح کردن دیگری بهکار گرفته شود، چگونه میتوانیم انتظار داشته باشیم که نسل جوان ما چیز یاد بگیرند و دنبال راههایی برای درمان دردهای عمیقی که داریم باشند؟ نسلی که در سیستمی بزرگ شدهاند که خشونت کلامی و توهین و تحقیر و برچسب زدن ابزار روزمرهای بوده برای ناتوان کردن قدرت اندیشیدن این سرمایههای کشورمان.
—————-
* مژگان کاهن، روانشناس است.