ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Tue, 21.04.2026, 14:43
جولیا بطروس و ترانه‌ “مرا (به ایران) ببرید!”

کیقباد یزدانی

جولیا بطروس خواننده‌ی مسیحی لبنانی، اخیراً ترانه‌ای خوانده به نام “مرا (به ایران) ببرید!” در حمایت از “مقاومت ایران در برابر آمریکا و اسرائیل” که صدا و تصویر او در ۲۵ فروردین‌ماه ۱۴۰۵در باغ فردوس تهران برای حامیان نظام به نمایش درآمد.

جولیا بطروس فقط خواننده‌ای ساده و متعارف نیست. او همسر الیاس بوصعب، وزیر دفاع پیشین لبنان، از حامیان سرسخت حزب‌الله لبنان و شیفته‌ی رهبر کشته‌شده آن، حسن نصرالله و تحسین‌کننده سردار قاسم سلیمانی است و از همین رو، به “خواننده‌ی مقاومت” شهرت یافته است.

اینکه سرزمین فلسطین، بیش از نیم‌قرن زیر چکمه‌های اشغالگران اسرائیلی پایمال‌شده و ملت فلسطین هنوز از زخم‌های کهنه‌ی مقاومت رنج می‌برد؛ نباید بهانه و دستاویزی شود برای حمایت از جنایت‌کاران و جنگ‌افروزانی که به نام آنان، اهداف خشونت‌بار و جنگ افروزانه‌ی خود را پیش می‌برند.

جولیا بطروس به‌عنوان خواننده‌ای “مردمی”، وظیفه و تعهد دارد، میان ستمگران و ستم‌دیدگان و مجرمان و قربانیان تمایز بگذارد. یک خواننده‌ی “مردمی” نمی‌تواند هم ستایشگر ظالمان باشد و هم مرثیه‌خوان مظلومان!

جولیا بطروس اگر خواننده‌ای “مردمی” است و حتی اگر “زن” است؛ در جنبش “زن، زندگی، آزادی” در کدام جبهه ایستاده بود؟ در جبهه‌ی “مقاومت” مردم و “زنان آزاده” یا در جبهه‌ی سرکوبگران؟ و آیا او صدای عدالت‌خواهانه‌ی ده‌ها هزار مردم رنجدیده‌ی سالیان دراز را که در دی‌ماه ۱۴۰۴ قتل‌عام شدند، نشنیده بود؟

و اینک چه شد که ناگهان به یاد ملت ایران افتاد و برای آن‌ها می‌خواند؟! قلبش برای ملت ایران می‌تپد یا فقط می‌خواهد “غیرت” عرب‌ها را به جوش بیاورد؟ آیا او برای رنج‌ها و دردهای ملت ایران آواز می‌خواند یا برای آرمان‌های ملت خود؟

در ادامه، فرازهایی از متن ترانه‌ی او را ازنظر می‌گذرانیم تا شاید پاسخی برای پرسش‌های خود بیابیم [تفسیر درون قلاب از نگارنده است]:

مرا همراه خود ببرید!
مرا ببرید
تا در خیابان‌های تهران بخوانم
[او گویا نمی‌داند که خواندن زن در خیابان‌های تهران و ایران، سال‌هاست که جرمی سنگین است و برای آن باید حبس و تحقیر و تازیانه را به جان بخرد! و ای‌کاش می‌دانست که نه او و نه ترانه‌ی او، حرمتی برای سران و رهبران نظام مقدس دارند، بلکه فقط به‌مثابه‌ی ابزاری سیاسی به کار می‌روند.]

مرا ببرید
تا از درد کشیدن متجاوزان (اسرائیل) خوشحال شوم
[و آیا او همان‌قدر که از درد کشیدن متجاوزان لذت می‌برد، از رنج و درد میلیون‌ها ایرانی نیز رنج می‌کشد؟]

مرا ببرید
تا با ملت ایران سخن بگویم
مرا ببرید
به میدان آزادی تا تکبیر بگویم
[و آیا او نمی‌داند که مردم ایران سال‌هاست، دیگر تکبیر نمی‌گویند و به‌جای آن، “آزادی” را فریاد می‌زنند؟]

مرا ببرید
تا به میدان انقلاب بگویم:
تکبیرهای مردم تو مایه‌ی عذاب دشمن است
[تکبیرهای کدام مردم؟؟؟ مردمی که به رگبار بسته می‌شوند یا “مردمی” که به رگبار می‌بندند؟]

مرا ببرید
تا به ملت‌های عرب بگویم
که عربیت ما گمراه و منحرف‌شده است
و پرچم شرف را دست‌های فارسی برافراشته کرد
[و ای‌کاش، این “دست‌های فارسی”، پرچم شرف را اندکی هم در سرزمین خود برافراشته بودند، تا مردم، فارسی بودن آنان را حس می‌کردند! حیف که این “شرف” فقط نصیب عرب‌ها شد!]

مرا ببرید
مرا با سُنی بودنم ببرید
مرا با عرب بودنم ببرید
[و اگر او بداند که این “دست‌های فارسی” چه بر سر سُنی‌های کرد و بلوچ و عرب‌های خوزستان آورده‌اند...!]

به نزد کسانی ببرید
که با عزت، قلب مرا زنده کردند
[ای‌کاش این عزت، شامل حال مردان و زنان ما نیز می‌شد! و ای‌کاش او به ایران می‌آمد و می‌دید که چگونه “عزت زنانه” و “کرامت انسانی” در این سرزمین پایمال می‌شوند!]

با ضربت شمشیرهای حیدری
[همان “شمشیرهای حیدری” که حیدر حیدر گویان، سر می‌بُرند، چشم‌ها را کور می‌کنند و قلب‌ها را می‌شکافند؟!]

مرا ببرید
تا دستم را به‌سوی شادی شهید دراز کنم
و با او بر یاری و پیروزی جدید عهد ببندم
[یاری و پیروزی برای چه کسانی؟ برای ستمدیدگان یا ستمگران؟ برای جنگ افروزان یا جنگ‌زدگان و آوارگان؟]
و با روح یک صوفی مرید با او بیعت کنم

مرا ببرید
تا با صدای بلند بخوانم و مولوی‌وار برقصم
تا زمین آسمانِ آزادی را لمس کند
[کدام صوفی برای جنگ و کشتار مرثیه خوانده و مولوی‌وار برای آن رقصیده؟! مولوی‌ای که از عشق و صلح می‌گوید؟!]

مرا ببرید تا....
تا با مجتبای بزرگوار بیعت کنم
[در اینجا دیگر، این خواننده‌ی “مقاومت”، اوج تعهد و وفاداری خود را به کسانی نشان می‌دهد که برای “عرب‌ها” عزت و شرافت و برای ملت خود، “ذلت و فلاکت” به  ارمغان آورده‌اند.]

مرا ببرید نزد حضرت رضا
مرا به مشهد ببرید
[و ای‌کاش او می‌دانست که “شهادتگاه”و “زیارتگاه” مردم ایران، دیگر مشهد نیست، بلکه بلوچستان است؛ خوزستان است؛ کردستان است؛ گورستان خاوران است؛ خیابان‌های ایران است!]
مرا ببرید....!

ای خواننده‌ی مقاومت، پیش از آن‌که برای ما بخوانی، کاش می‌دیدی خون‌های جوانانی را که بر سنگفرش‌ها نقش بسته است و می‌شنیدی آخرین سرود آنان را که بر لبانشان جاری بود: آزادی!


فروردین ۱۴۰۵