ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 17.04.2026, 10:06
توهمِ انتخاب. سیاستِ حذف گزینه‌ها. در دامِ دوگانه

سلمان گرگانی

در بسیاری از بزنگاه‌های تاریخی، قدرت نه با اجبار عریان، بلکه با محدود کردن میدان انتخاب عمل کرده است؛ با ساختن دوگانه‌هایی که «انتخاب» می‌نمایند، اما در واقع چارچوبی از پیش مهندسی‌شده را تحمیل می‌کنند. از جنگ‌ها تا بحران‌های سیاسی و اقتصادی، این منطق بارها تکرار شده است: یا با ما، یا علیه ما؛ یا این مسیر، یا فروپاشی. در چنین وضعی، مسئله دیگر ترجیح نیست، بلکه مدیریت ترس و هدایت رفتار است. جامعه، گرفتار این دوگانه‌های ساختگی، به‌تدریج توان دیدن گزینه‌های دیگر را از دست می‌دهد و در زمینی بازی می‌کند که قواعدش از پیش تعیین شده است؛ تحمیل انتخاب در چارچوبی محدود، بی‌نیاز از اجبار مستقیم.

شکستن این چرخه، با انتخاب یکی از گزینه‌های موجود ممکن نمی‌شود، بلکه با به چالش کشیدن خودِ صورت‌بندی مسئله آغاز می‌گردد. آزادی، نه در «انتخاب میان دو گزینه»، بلکه در «توان دیدن و ساختن گزینهٔ سوم» معنا پیدا می‌کند.

در عین حال، نمی‌توان انکار کرد که در شرایط بحرانی و جنگ، حملات گسترده، فروپاشی‌های ناگهانی، ساده‌سازی موقعیت و ایجاد انسجام، تا حدی قابل‌فهم است، زیرا دولت‌ها موظف به حفاظت از جامعه‌اند و در چنین لحظاتی، تأکید بر همبستگی می‌تواند کارکردی واقعی داشته باشد. اما مرز اخلاقی دقیقاً جایی است که این ساده‌سازی از «ضرورت موقت» به «ابزار دائمی قدرت» بدل می‌شود؛ جایی که گزینه‌های واقعی حذف می‌شوند، نقد معادل خیانت تعریف می‌شود و خروج از چارچوب، پرهزینه یا حتی خطرناک می‌گردد. در این نقطه، دیگر با دفاع روبه‌رو نیستیم، بلکه با مهندسی آگاهانهٔ آگاهی جمعی مواجهیم.

پیامدهای این سوءاستفاده روشن است: نقض خودمختاری فردی، زیرا انتخاب در مسیری جهت‌دار شکل می‌گیرد و دیگر «آزاد» نیست؛ ابزاری‌سازی حقیقت، زیرا واقعیت پیچیده به دوگانه‌ای ساده و تحریف‌شده تقلیل می‌یابد؛ مشروعیت‌بخشی به سرکوب، زیرا هر مخالفتی در سوی «دشمن» قرار می‌گیرد؛ و در نهایت، انتقال هزینه به جامعه، زیرا تصمیم‌ها بدون امکان نقد، بر دوش مردم سنگینی می‌کنند.

دوگانه‌سازی زمانی قابل‌دفاع است که موقتی، شفاف و قابل‌نقد باشد. اما وقتی به ابزار حذف پیچیدگی، محدودسازی انتخاب و تثبیت قدرت تبدیل شود، نه‌تنها غیراخلاقی، بلکه در بلندمدت مخرب است؛ زیرا جامعه را از توان اندیشیدن مستقل و انتخاب آگاهانه تهی می‌کند.

این منطق، اگر از سطح گفتمان سیاسی به زندگی روزمره سرایت کند، بافت اجتماعی را از درون می‌فرساید. اعتماد جای خود را به بی‌اعتمادی می‌دهد؛ افراد یکدیگر را نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان «یکی از آن‌ها» می‌بینند. گفت‌وگو جای خود را به جدال می‌دهد؛ هدف، دیگر فهمیدن نیست، بلکه اثبات حقانیت است. اختلاف‌ها از سطح مدیریت خارج شده و به تقابل‌های عاطفی و شخصی بدل می‌شوند. خانواده‌ها شکاف برمی‌دارند، همدلی فرسوده می‌شود و «دیگری» به تهدید تبدیل می‌گردد. در چنین وضعی، رنجِ دیگری کم‌اهمیت می‌شود و بنیان هر کنش جمعی تضعیف می‌گردد.

پوپولیسم: به‌مثابه ساده‌سازیِ مردم‌فهم و در بسیاری موارد مردم‌فریب، بدون دوگانه‌سازی بی‌اثر است. برای بسیج سریع، ناگزیر است واقعیت پیچیدهٔ سیاست را به تقابلی ساده فرو بکاهد: «مردم» در برابر «دیگران». در این چارچوب، فضای میانی، جایی که گفت‌وگو، نقد و اصلاح ممکن است، حذف می‌شود. هر مخالفتی به‌سادگی در سوی «دشمن» قرار می‌گیرد و هر تصمیمی به نام «ارادهٔ مردم» توجیه می‌شود.

جایی که «مردم» به‌صورت یک کل یکدست و هم‌صدا تصویر می‌شوند و جریانی، خود را تجسم یا نمایندهٔ انحصاری ارادهٔ آنان معرفی می‌کند، مرز میان «مردم» و «دیگران» به‌گونه‌ای ترسیم می‌شود که هر صدای متفاوت، نه به‌عنوان بخشی از تنوع اجتماعی، بلکه به‌مثابه انحراف یا تقابل با «ارادهٔ واقعی» تلقی می‌گردد،  در عمل همان سازوکاری را بازتولید می‌کند که نقد را تضعیف و کثرت را به حاشیه می‌راند و «نمایندگی مردم» به‌جای آن‌که حاصل رقابت و گفت‌وگو باشد، به ادعایی مطلق بدل می‌شود.

در اینجا، نسبت سیاست با حقیقت دگرگون می‌شود: حقیقت، نه آن چیزی است که از استدلال برمی‌آید، بلکه آن چیزی است که احساس می‌شود. «حقیقت عقلانی» جای خود را به «حقیقت احساسی و هویتی» می‌دهد. «مردم» به مفهومی یکدست تقلیل می‌یابند و همین یکدست‌سازی، به ابزار بسیج و در عین حال، تخریب ظرفیت‌های اجتماعی بدل می‌شود.

این منطق، در ظاهر قدرت بسیج می‌آفریند، اما در عمل عقلانیت سیاسی را تضعیف، جامعه را قطبی و مسیر تمرکز قدرت را هموار می‌کند؛ جایی که انتخاب‌ها نه بر پایهٔ فهم، بلکه بر اساس ترس و هویت‌های تحمیل‌شده شکل می‌گیرند.

برای مثال، ترامپ با دوگانه‌هایی مانند «مردم واقعی آمریکا» در برابر «نخبگان فاسد» یا «رسانه‌های دروغ‌گو» توانست پایگاه اجتماعی خود را بسیج کند. جمهوری اسلامی نیز سال‌هاست با دوگانه‌هایی چون «خودی و غیرخودی» یا «انقلابی و ضدانقلاب» عمل کرده و می‌کوشد در بستر تنش با آمریکا و اسرائیل، همان الگو را بازتولید کند. در برخی گفتمان‌های دیگر نیز تقابل‌هایی مانند «نجات ملی» در برابر «تداوم وضع موجود» طرح می‌شود؛ همه با یک منطق مشترک: محدود کردن میدان انتخاب.

در نهایت، پوپولیسم با ادعای «تجسم مستقیم مردم»، فاصلهٔ میان مردم و قدرت را حذف می‌کند؛ اما همین حذف فاصله، به تمرکز خطرناک قدرت می‌انجامد. در این وضعیت، مردم دیگر نقد نمی‌کنند، بلکه در رهبر حل می‌شوند و حتی شعار «مردم با خون خود فرش قرمز برای ورود رهبر پهن می‌کنند» نیز هیچ واکنشی در میان حاضران برنمی‌انگیزد. آن‌چه باقی می‌ماند، نه ارادهٔ جمعی، بلکه بازتابی مهندسی‌شده از آن است.

سلمان گرگانی
۲۸ فروردین ۱۴۰۵