ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 16.04.2026, 20:47
ابتذال شر، به هر سو که نگری!

محمود تجلی‌مهر

ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.

گمان نمی‌کردم که روزی باید وقت گذاشت و درباره «ابتذال شر» نوشت؛ واژه‌ای که به گمان من در زمره الفبای سیاسی بنیادی به شمار می‌رود. اما این روزها که در آنچه در جامعه ایرانی می‌گذرد، در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی دقیق می‌شوم، کم‌کم به تردید رسیده‌ام که این واژه برای جامعه سیاسی ایرانی و برای بسیاری از کنشگران سیاسی ایرانی که برخی‌شان بسیار هم پرمدعا هستند، آشنا باشد. به بیان دیگر، اگر کسی این جمله را بخواند و نداند جریان چیست و در عین حال خود را سیاسی بداند، باید شرمسار شود، دیگر سخن سیاسی نگوید و دست به هیچ عمل سیاسی نزند؛ چون به عواقب عمل سیاسی خود آگاه نخواهد بود.

سخن این است: کسی که ابتذال شر را نشناسد، خود دیر یا زود به آن دچار خواهد شد. در واقع، چنین کسی در اندیشه و عمل سیاسی مشابه آدولف آیشمن خواهد بود. در بسیاری از این آدم‌های سیاسی که دوروبر خود می‌بینید، این روزها می‌توانید کلی آدولف آیشمن پیدا کنید.

اگر کسی از این سخن برافروخته شود، در واقع آیشمن را نمی‌شناسد و هیچ نمی‌داند. پیش از آنکه بیاید اینجا و اعتراض کند، باید ابتدا برود و آدولف آیشمن را بشناسد و سپس متوجه تشابه بسیاری با خودش خواهد شد. آن‌گاه باید هانا آرنت را هم بخواند و سکوت کند. ویژگی «ابتذال شر» در همین است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.

زمانی که در سال ۱۹۶۱ روزنامه نیویورکر، هانا آرنت را برای تهیه گزارش پیرامون دادگاه آدولف آیشمن به اورشلیم فرستاد، او خود را برای رودررویی با یک هیولا، با یک جنایتکار نازی آماده کرده بود. هانا آرنت که خود آلمانیِ یهودیِ فراری از آلمان نازی بود و از جنایت‌های نازی‌ها در اردوگاه‌های مرگ خبر داشت، گمان می‌برد که جنایتکاران نازی باید هیولاهای پرابهت و وحشتناکی باشند.

زمانی که هانا آرنت در اورشلیم وارد سالن دادگاه شد به‌شدت غافلگیر گشت: در سالن دادگاه انسانی ریزه، لاغر و نحیف، ساکت و آرام در یک محفظه شیشه‌ای محافظ نشسته بود. در واقع آن محفظه را برای حفاظت از او گذاشته بودند تا شرکت‌کنندگان در دادگاه به او حمله نکنند.

آیشمن شخصیتی بود آرام، ساکت و هنگام سخن به تته‌پته می‌افتاد. او یک کارمند وظیفه‌شناس بود که هیچ‌گاه درباره کارش فکر نمی‌کرد، تابع مقررات بود و فقط دستور اجرا می‌کرد. او نه نظامی بود و نه در جنگ شرکت کرده بود. او کارمند دفتری در مرکز و مسئول انتقال اسیران بود. کار او سازمان‌دهی و هماهنگی انتقال یهودیان اسیر و دیگران از سرزمین‌های اشغالی به اردوگاه‌های مرگ بود. به بیان دیگر، کارش تنظیم لیست‌های نام افراد بود و برنامه‌ریزی قطارهای حمل‌ونقل. آیشمن نه آموزش نظامی داشت و نه هیچ‌گاه اسلحه‌ای در دست گرفته بود، نه کسی را کشته بود و نه حتی دست روی کسی بلند کرده بود. او یک کارمند آرام، وظیفه‌شناس و بی‌سروصدای دستگاه نازی‌ها بود که تلاش می‌کرد کارش را به بهترین شکل انجام دهد و مثلاً ظرفیت قطارها را به بهترین شکل سازمان‌دهی کند.

آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد.

تمرکز هانا آرنت روی آیشمن در کتاب معروفش «آیشمن در اورشلیم» (که بسیاری از سیاسیون ایرانی آن را نمی‌شناسند و نخوانده‌اند)، بر عادی بودن آیشمن بود؛ آدمی روزمره که شبیه یکی از ماها بود و نه یک هیولای عجیب و غریب. آرنت این پدیده را (Banalität des Bösen, The banality of evil, La banalité du mal) یا به فارسی «ابتذال شر» نامیده است. البته در فارسی «ابتذال» به‌روشنی عمق این پدیده را نمی‌رساند. شاید «شر عادی» یا «روزمرگی شر» بهتر باشد. در واقع سخن از آن «شری» است که می‌تواند از هر کسی سر زند و از همین روست که این شرِ مبتذل، خطرناک است.

من همواره برای ارزش‌گذاری طرفدار این دیدگاه بوده‌ام: شاخص قضاوت ما در مسائل اجتماعی باید والاترین شاخص‌های دستاورد تمدن بشری باشند، بدون توجه به اینکه در کدام فرهنگ و کشور این شاخص‌ها به دست آمده باشند. همواره باید تلاش کرد که این شاخص‌ها در فرهنگ محلی (مثلاً ایرانی) بومی شوند و بشوند ارزش‌های اخلاقی محلی. این‌گونه می‌شود به مرور زمان اصول حقوق بشر، دمکراسی و جمهوریت، عدالت اجتماعی، آزادی اندیشه، برابری، حفظ محیط زیست، حمایت از حیوانات و دیگر ارزش‌های این‌گونه امروزی را بومی و بخشی از اخلاق رایج در مردم ساخت. در واقع بخش بزرگی از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی باید پیرامون این موردها باشد. آن کنشگر سیاسی که به این‌ها اعتقاد نداشته باشد و معتقد باشد که الان زمانش نرسیده یا این‌ها ارزش‌های اروپایی هستند و با فرهنگ ما بیگانه و غیره، دیر یا زود می‌شود مخلوطی از گوبلز و آیشمن که این روزها زیاد می‌بینیم. کنشگر سیاسی که این روزها در فرار از قبول مسئولیت این چند ماه تلاش دارد واژه فاشیست را ناسزا قلمداد کند، مخلوطی از گوبلز و آیشمن در خود دارد. از دید من گوبلز نماد ابتذال شر نیست؛ او نماد جنایت آگاهانه و جانی است. نماد ابتذال شر آیشمن است.

ابتذال شر بهانه‌هایی از این دست دارد:

- من بی‌گناه هستم. من نمی‌دانستم این چیزها را. خبر نداشتم.
- من خبر نداشتم که آن‌ها این‌گونه هستند و چه کار می‌کردند.
- من فقط دستور اجرا کرده‌ام.
- من کاری به سیاست ندارم. اصلاً سیاسی نیستم و درک سیاسی نداشتم.
- اگر تو هم خانواده می‌داشتی، همین‌گونه رفتار می‌کردی. صدایت از جای گرم بلند می‌شود.
- اگر من نمی‌کردم، یکی دیگر این کار را می‌کرد. چه فرقی دارد؟ من تنها یک نفر هستم و قدرتی ندارم.
- ... لیست را می‌توان هنوز بسیار ادامه داد.

آنچه «شر» را خطرناک می‌کند، وحشی‌گری یا بی‌رحمی نیست؛ عادی بودن آن و یا ابتذال آن است.

نمونه دوم:

ایرمگارد فورشنر دختری ۱۸ ساله و در سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵، منشی فرمانده اردوگاه مرگ نازی‌ها در دانزیگ لهستان بود. او کارهای دفتری انجام می‌داد. پس از گذشت هفتاد سال، خانم فورشنر در سال ۲۰۲۲ از سوی دادگاهی در آلمان در سن ۹۷ سالگی به جرم همراهی و همکاری در جنایت‌های نازی‌ها مجرم شناخته شد. هرچند که او را به‌خاطر سن زیاد به زندان نفرستادند، اما برای دادگاه و جامعه مدنی و سیاسی آلمان این مهم بود که رفتار آن سال‌های او، امروز جرم شناخته شود. مهم این بود که ارزش اخلاقی ایجاد شود که دیگر کسی همراهی با جنایت نداشته باشد؛ آگاهی از جنایت خودش جرم باشد؛ همراهی، همکاری، به کارگیری دانش و تخصص در خدمت دیکتاتور جرم باشد. نه تنها نگهبانی زندان اوین جرم باشد، بلکه آن متخصصی که با رژیم جنایت اسلامی در فیلترینگ اینترنت، در پارازیت‌اندازی، در ساخت موشک و پهپاد و صدها کار کثیف دیگر همکاری می‌کند، آن کسی که تبلیغات نادرست می‌کند، دروغ‌پراکنی می‌کند، آن کسی که به دروغ شعار «کمک در راه است» می‌دهد، آن کسی که بنا به مصلحت سکوت می‌کند («الان وقتش نیست، الان این حرف‌ها به جنبش صدمه وارد می‌کند»)، شریک جنایت شناخته و محکوم شود و یا آن‌گونه که من ده‌ها سال است تبلیغ می‌کنم: «دانش مسئولیت اجتماعی می‌آورد. متخصص مسئول است.»

این‌ها درس‌هایی هستند که همگان در قرن بیست‌ و یکم و به‌ویژه در آلمان و اروپا باید بیاموزند و یا انتظار می‌رود که آموخته باشند.

در تظاهرات مونیخ در واقع ایرج مصداقی نماد آدولف آیشمن نیست که گفت: «یک کشور، یک پرچم، یک رهبر!» و یا «مردم ایران فرش خون زیر پای شاهزاده رضا پهلوی پهن کرده‌اند.» مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانه‌ها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آن‌ها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمی‌بینند)، یک‌پا آیشمن هستند. این نتیجه‌ای است اخلاقی که در سال ۲۰۲۶ از هانا آرنت می‌آموزیم و باید بیاموزیم.

مونیخ در کشوری قرار دارد که باعث و مسئول جنایت‌های نازی‌ها علیه بشریت است. در همین کشور آلمان از سال ۱۹۴۵ تا امروز برجسته‌ترین و درخشان‌ترین روشنگری‌ها درباره جنایت‌های نازی‌ها، علیه نژادپرستی و برای گسترش دانش سیاسی انجام می‌گیرد. در همین کشور اما تظاهرات مونیخ اتفاق می‌افتد. در همین کشور و کشورهای دمکراتیک همسایه هزاران هزار ایرانی در امنیت اجتماعی زندگی می‌کنند که انتظار می‌رود پس از ده‌ها سال زندگی در این کشورها اندکی دانش سیاسی ابتدایی داشته باشند. اما چه شد و ما شگفت‌زده شاهد چه بودیم؟ هزاران هزار به راه افتادند برای رضا پهلوی و برای سلطنت موروثی استبدادی برای ایران؛ برای کشوری که بیشترین آن‌ها هیچ‌گاه به آن بازنخواهند گشت. آن‌ها در جمهوری‌های دمکراتیک فدرال زندگی می‌کنند اما استبداد سلطنتی با نماد نژادپرستانه فاشیستی را برای ایران تبلیغ می‌کنند، برای حمله نظامی به ایران شادی می‌کنند، اما خود ترجیح می‌دهند در اروپای آزاد در امنیت بمانند تا اگر هم اوضاع خراب‌تر شد آن‌ها جای امن خود را خارج از ایران داشته باشند. برای این‌ها در اروپا پیامدی برای کارهایشان وجود ندارد. پیامد مال مردمی است که در ایران زندگی می‌کنند.

آیشمن‌ها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمن‌ها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.

در دی‌ماه گذشته ده‌ها هزار نفر از سوی حکومت جنایت اسلامی در تنها دو روز کشته شدند. تنها حکومت جنایت اسلامی و آن‌هایی که به مردم تیراندازی کردند، مسئول این جنایت نیستند. از نگاه هانا آرنت و انسان پیشرفته امروزی همه آن‌هایی که آگاهانه و بدون مسئولیت مردم را به خیابان‌ها فرستادند، همه آن‌هایی که در این راه شعار دادند، جنبشی که در مسیر خود به درستی پیش می‌رفت را سوار شده به آن شتاب داده و از مسیر درست خارج کردند، آن‌هایی که با شعار «کمک در راه است»، امید دروغین ایجاد کردند، مسئول هستند. بوق تبلیغاتی تلویزیون ایران اینترنشنال که صبح جمعه خبر داشت که روز پنج‌شنبه قتل‌عام مردم رخ داده است، اما خبر آن را مخفی نگه داشت با این استدلال که «اگر خبر را پخش کنیم مردم به خیابان نمی‌آیند»، رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است و یا یک وطن‌فروش شریک در قتل، نه تنها روز جمعه، بلکه حتی روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه نیز مردم را به خیابان‌ها و تسخیر سازمان‌های دولتی فرا می‌خواند، همه فعالان سیاسی جوگرفته چه سلطنت‌طلب و چه غیرسلطنت‌طلب، اما فرصت‌طلبان سیاسی که بوی کباب به مشامشان رسیده بود و همراهی کردند، همه کسانی که طالب جنگ بودند و کماکان هستند، همه عمو ترامپ‌پرستان و بی‌بی‌پرستان که با پرچم‌های اسراییل و آمریکا در برابر چشمان حیرت‌زده مردم اروپا و آمریکا و حتی اسراییل در شهرهای جهان به رقص و شادی پرداختند، همه آن‌هایی نیز که از این کارها ظاهراً پشیمان شده‌اند و در این روزها سخت گرم پاک کردن نوشته‌ها و کامنت‌های خود در شبکه‌های اجتماعی در پیروی از رضا پهلوی هستند، همه و همه آیشمن‌های ایرانی ما هستند. آنچه غالب است، این است: کی بود کی بود، من نبودم! آیشمن در دادگاه گفت: من حتی از دفترم نیز خارج نشدم. من هیچ‌گاه اسلحه در دست نگرفته‌ام و بلد نیستم با آن کار کنم.

سه ماه از کشتار دی‌ماه گذشته است و هنوز هیچ‌گونه بحث سیاسی پیرامون تفسیر و تحلیل آنچه رخ داد، در جامعه ایرانی و در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. هنوز یک تحلیل و بحث سیاسی پیرامون آنچه شاه‌پرستان و سلطنت‌طلبان به راه انداختند و مایه آبروریزی و شرمساری در برابر مردمان شگفت‌زده جهان آزاد شدند، در میان سیاسیون ایرانی به راه نیفتاده است. نمونه‌های فراوان وجود دارد که مردم اروپا، آمریکا و اسراییل در اعتراض گفته‌اند که شما خجالت نمی‌کشید از بمباران و حمله خارجی به کشور خود شادمان هستید و می‌رقصید؟ شما خجالت نمی‌کشید در قرن بیست و یکم در جهان آزاد، در دمکراسی و جمهوریت زندگی می‌کنید اما به دنبال نظام سیاسی منسوخ شده سلطنت موروثی در کشور خود هستید؟ و بسیار پرسش‌های دیگر که از سوی سیاسیون ایرانی بی‌پاسخ مانده‌اند. همین هفته پیش در جایی باید به پرسش‌هایی از این دست به آلمانی‌ها پاسخ می‌دادم.

اما آنچه من در این روزها در جامعه ایرانی می‌بینم، سکوتی است کرکننده!

از چند میلیون نفری که در اروپا و آمریکا زندگی می‌کنند و ده‌ها سال است مدعی بودند که سیاسی نیستند اما ناگهان داغ‌تر از هر سیاسی شدند و به ما درس سیاست دادند، شاید چندان انتظاری نرود؛ که البته از دید من می‌رود. به کسی که مدعی است ساواک وجود نداشته و این‌ها همه‌اش شایعه علیه محمدرضا شاه است که یک دمکرات واقعی بود، می‌توان جایزه اسکار در بلاهت داد، هرچند که او نیز نماد ابتذال شر و نوعی آیشمن است. اما آن کسی که مدعی ده‌ها سال فعالیت سیاسی است چه؟ آن بسیار به‌اصطلاح فعالان سیاسی سپیدمو که در پیامد بی‌سوادی مفرط تاریخی خود نشان دادند که عمیقاً پوپولیست و مرعوب آن سیل مردمانی هستند که به همان سرعت که به هیجان آمدند (به‌ویژه در خارج از کشور)، دوباره ساکت شدند، چه؟ فعالان سیاسی بی‌پرنسیپ و نادانی که ادعای پیشتازی داشتند اما دنباله‌روی ابتذال بودند و هستند. آن‌ها چه؟

گویی همه آرزویشان است که این رویدادها فراموش شوند.

این همان ابتذال شر است، از کران تا کران، به هر سو که نگری!



نظر خوانندگان:


■ دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی، تحشیه‌ای مختصر برای فراکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه آرنت معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوماً عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی ‌کنند و همچنین قطع شدن گفت ‌و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفاً دغدغهٔ اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقانیت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در بارهٔ «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به ‌گونه‌ای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفهٔ شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. آرنت کوشیده بود تا نشان دهد که شرF میتواند نه از موجودات هیولاها صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیده‌اند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در این نوشته شما موج میزند، دقیقاً وارونهٔ این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده ‌انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به ‌سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی ‌آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفهٔ اخلاق، خودش نوعی بی‌ مسئولیّتی است.؛ چونکه اگر همه انسانها مقصر باشند، دیگر هیچکس به‌ طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقاً از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت‌ کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به‌ سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شده‌اند و همچنان میشوند. این همان نقطه‌ای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظه‌ای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده می‌انجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوهٔ سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت ‌و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظه‌ای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظه‌ای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظه‌ای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشه‌ای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقاً در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی‌ اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظه‌ای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگریی و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ عجب. اگر نام نویسنده را زیر این مقاله به عنوان تنها نویسنده این گفتار نمیدیدم با اطمینان می‌گفتم که قسمت دوم (از پاراگراف مونیخ) توسط یک مخالف صد در صد قسمت اول نوشته شده! فکر می‌کردم نویسنده می‌خواهد از قسمت اول به مورد‌های فراوان سلبریتی داخلی‌ یاا اصلاح طلبها یاا بروکرات های که در این سالها با حکومت اهریمنی همراهی کردند را بنوازد. ولی‌ نه، کسانی را که در همراهی با مردم داخل به خیابانها آمدند را مورد “ابتذال ش” دید! نویسنده میتوانست با مساما‌های خیلی‌ مربوط تری به این کار (حمل به فراخوان دادن) بپردازه، ولی‌ با ز هم عجب! فراخوان برای “تسخیر خیابان” کجا و آن را مورد “ابتذال ش ر” دیدن کجا؟؟ پس با این حساب هر گونه دعوت به مقاومت در مقابل “ش ر” خودش “ابتذال ش ر” هست؟؟ حداقل میگفتی‌ “اشتباه محاسباتی”، “سادگی‌” چیزی جناب. اینطوری دم خروس تنفر از رضا پهلوی بهتر پنهان میموند.
رضا نظامی


■ آقای تجلی مهر
نوشتید «آیشمن‌ها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید.»
شما هزار هزار افرادی را می‌بینید که مثل آیشمن در جنایت دست داشتند، چرا این جنایتکارها را به پلیس بین‌المللی گزارش نمی‌کنید؟ در اروپا کسانی که در جنایت‌های سوریه و ایران دست داشتند دادگاهی شدند و امکان تعقیب قانونی آیشمن هایی که شما دور و بر خودتان می‌بینید وجود دارد. این آیشمن های ایرانی چند نفر را به اتاق گاز فرستادند یا در فرستادن آنها به اتاق گاز کمک کردند؟ این آیشمن‌های ایرانی در بوروکراسی کدام اردوگاه مرگ کار می‌کردند؟
نوشته‌های شما پر از استدلال‌های ضعیف و حرف‌های غیرمنطقی و تهمت‌های خیلی بزرگ هستند.
یوسف جاویدان


■ با سلام،
۱ - به عنوان یک سوسیال‌دموکرات (جمهوری‌خواه و مخالف رضا پهلوی) می‌گویم من از این همه مقاله که بر علیه رضا پهلوی و طرفدارانش نوشته می‌شود، خسته شده‌ام. بس کنید.
۲ - اگر امروز کسی از رضا پهلوی طرفداری می‌کند به این علت است که “ما”، مخالفان محمدرضا شاه، در معرفی اشکالات ساختاری، حکومت فردی/دیکتاتوری، نقض آزادی‌های اساسی، خشونت سازمان‌یافته، ...، در زمان پدر و پدر بزرگ او کم ‌کاری کرده‌ایم. باید بیشتر از این بگوییم که از نظر ما “چرا شاه بد بود؟” و این که جمهوری نکبت‌بار اسلامی تا حد زیادی نتیجه اشتباهات رضا و محمدرضا در آن زمان است.
۳ - اگر می‌خواهید کسی به دنبال رصا پهوی نرود، بعد از گفتن درباره سیستم و سیاست‌های نادرست دوران پهلوی (نگاه کنید به بند ۲ در بالا) بگوییم که دفترچه اضطرار یادآور همان سیستم و سیاست‌های نادرست است.
۴ - و مهم‌تر از همه بهتر است که “ما” آلترناتیو خود را تقویت کنیم. وقتی “ما” آلترناتیوی قوی به ایرانیان ارائه ندهیم، آن‌ها هم به دنبال آن چیزی که “ممکن” است می‌روند، و منتظر چیزی که “بهتر” است نخواهند ماند.
۵ - راستش را بخواهید از یک چیز دیگر هم خسته شده‌ام. از اینکه هر کس، با دلیل و بی‌دلیل، به یک کتابی که ۶۳ سال پیش نوشته شده ارجاع می‌دهد. انگار هیچ متفکر دیگری در مورد ابتذال شر حرف نزده و روانشناسی و مردمشناسی جدید در این مورد خاموش است! اشاره به یک نفر و یک کتاب در شمار زیادی از مقالاتی که در این سایت منتشر می‌شود، نشانه فقر فکری در نویسندگان و در این رشته آکادمیک است. این امر مصداق بارز “intellectual inbreeding” است. هانا آرنت را کنار بگذارید و به ادبیات جدیدتر رجوع کنید.
با احترام - حسین جرجانی


■ تحلیل‌ها و برداشت‌های زیادی از نوشته‌های هانا آرنت در میان نویسندگان ایرانی دیده‌ایم، اما آنچه آقای تجلی‌مهر با مفهوم «ابتذال شر»—یا به تعبیر برخی «به‌هنجاری شر»—انجام می‌دهد، بیشتر شبیه استفاده ابزاری است تا فهم نظری. در زبان انگلیسی اصطلاحی هست: “trigger-happy”؛ یعنی «آمادهٔ شلیک به کوچک‌ترین بهانه». به نظر می‌رسد برای بخشی از ما، آرنت هم به چنین ابزاری تبدیل شده است: مفهومی که باید وسیله فهم باشد، به ماشه‌ای برای حذف رقیب بدل شده—آن هم به هر قیمت. مفهومی که قرار بود پیچیدگی رفتار انسانی را توضیح دهد، به ابزاری برای ساده‌سازی افراطی انسان‌ها به دوگانه‌های خام «مسئول/مجرم» یا «آگاه/آیشمن» تقلیل می‌یابد.
مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که برای مشروعیت‌ بخشی به این حذف اخلاقی، به نام آرنت و اعتبار فکری او استناد می‌شود. در چنین حالتی، نه تنها مفهوم «ابتذال شر» تحریف می‌شود، بلکه از اعتبار یکی از مهم‌ترین منتقدان فاشیسم، برای توجیه نوعی زبان حذف‌گر و مطلق‌نگر استفاده می‌شود—زبانی که خود، از همان منطقی تغذیه می‌کند که مدعی نقد آن است.
به تعبیر بهزاد طالبی: « این روزها در بازار مکاره‌ی توییتر، آرنت، به کالایی لوکس تبدیل شده که برای مقهور ساختن رقیب، دم‌به‌دم مصرف می‌شود؛ و طبیعی است که در این بازاری‌شدن، بسیاری از مفاهیم او مغشوش و مبهم شده و به ابتذال کشیده شوند—بیش از همه خود مفهوم ابتذال شر.».
به نقل از متن: « مصداقی نماد یک فاشیست از نوع گوبلز است. اما همه کسانی که در آن تظاهرات حضور داشتند و یا از تلویزیون و رسانه‌ها این سخنان را شنیدند و هیچ حسی به آن‌ها دست نداد، هیچ نگفتند و اشکالی در آن ندیدند (و هنوز هم نمی‌بینند)، یک‌پا آیشمن هستند. این نتیجه‌ای است اخلاقی ..... ». “آیشمن‌ها را بیابید! گوبلزها را پیرامون رضا پهلوی و آیشمن‌ها را هزار هزار همین دوروبرها ببینید ”.
وقتی گفته می‌شود «هر کسی که در یک تجمع حضور داشته یا حتی صرفاً سکوت کرده، یک‌پا آیشمن است»، دیگر وارد حوزه تحلیل نیستیم؛ وارد قلمرو تکفیر سیاسی با واژگان فلسفی شده‌ایم. اینجا «ابتذال شر» نه فهمیده شده، نه به‌کار گرفته شده؛ بلکه وارونه مصرف شده است: به جای توضیح سازوکار اطاعت، تبدیل شده به مجوزی برای بی‌ مرز کردن اتهام. در ادامه، به‌گونه‌ای—عمداً یا سهواً—این گزاره القا می‌شود که: «آیشمن در دادگاه محکوم و به دار آویخته شد». این چینش، ناخواسته یا آگاهانه، یک پیام ضمنی می‌سازد: از برچسب تا مجازات، فقط یک گام فاصله است.
این نوع استدلال چند ویژگی خطرناک دارد: اول، محو تمایز اخلاقی. فاصله میان تصمیم‌گیرنده، کنشگر، ناظر یا حتی فرد بی‌اطلاع از بین می‌رود و همه در یک سطح فروکاسته می‌شوند.
دوم، جایگزینی فهم با انگ. واژه‌هایی مثل «آیشمن» و «گوبلز» به‌جای ابزار تحلیل، تبدیل به چکش می‌شوند—و چکش توضیح نمی‌دهد، فقط می‌کوبد.
سوم، تورم اخلاقی زبان. استفاده بی‌محابا از سنگین‌ترین مفاهیم تاریخی، همان مفاهیم را نیز از معنا تهی می‌کند.
چهارم، سقوط از نقد به حذف انسانی. در این منطق، هم تمایزهای اخلاقی فرو می‌ریزد و هم مرز میان نقد، اتهام و تحقیر از میان برداشته می‌شود.
در نهایت، وقتی جار زده می‌شود که «آیشمن‌ها را بیابید»، این‌ها چیزی فراتر از نقد سیاسی‌اند؛ شکل نرم‌شده‌ی فراخوان به طرد مطلق‌اند. در چنین چارچوبی، دیگری، دیگر یک مخالف نیست—بلکه «نماد شر» است. اینجاست که تناقض اصلی آشکار می‌شود: به نام مبارزه با شر، همان منطق شر بازتولید می‌شود. وقتی همه آیشمن‌اند، دیگر فهمی باقی نمی‌ماند.
در اینجا دیگر با تحلیل مواجه نیستیم؛ با نوعی «دادگاه زبانی» روبه‌رو هستیم. جایی که حکم از پیش صادر شده است، و فقط نام متهمان تغییر می‌کند. طیفی از انسان‌ها—از فعال تا ناظر و حتی بی‌تفاوت—در یک قاب واحد قرار می‌گیرند و بدون هیچ معیار روشنی، در یک سطح اخلاقی نشانده می‌شوند.
اما اگر همه آیشمن باشند، دیگر هیچ آیشمنی وجود ندارد. مفهوم از درون تهی می‌شود و زبان از ابزار فهم، به ابزار حذف تقلیل می‌یابد. در این نقطه، مرز میان نقد، اتهام و تحقیر فرو می‌ریزد. برچسب جای استدلال را می‌گیرد و این گزاره نانوشته شکل می‌گیرد: من درست می‌فهمم، پس دیگران یا جنایتکارند یا کودن.
در حالی‌که حتی در تحلیل آرنت، مسئله «فهمیدن» بود، نه تولید واژگان برای حذف مخالف. او به دنبال توضیح سازوکار اطاعت بود، نه ساختن ابزار تکفیر.
در چنین وضعیتی، سیاست دیگر میدان فهم پیچیدگی‌ها نیست؛ بلکه به صحنه تقسیم انسان‌ها به «مجرم» و «غیرمجرم» بدل می‌شود—بدون معیار و بدون دفاع. در نهایت، آنچه باقی می‌ماند نه گفت‌وگو، بلکه اجرای حکم است؛ و نتیجه نهایی یک روایت ساده اما خطرناک است: همه آیشمن‌اند—جز گوینده. و شاید دقیقاً همین‌جا باید پرسید: وقتی برای توضیح جهان به فحش نیاز داری، آیا واقعاً جهان را فهمیده‌ای—یا فقط از پیچیدگی‌اش عصبانی شده‌ای؟
و سخن آخر: وقتی گفته می‌شود « ویژگی «ابتذال شر» در این است: اگر آن را نشناسی، آن را احیاناً در خود داری.»، چه ضمانتی وجود دارد که گوینده این کلام، خود «ابتذال شر» را شناخته باشد؟ و آیا متهم‌کردن هزاران هموطن رنجور و مستأصل، در دادگاهی که خود برپا کرده‌اند، و در آن هیچ مجالی برای دفاع نیست، خود مصداق همان ابتذال شر نیست؟
شهرام



■ آقای تجلی مهر عزیز. وقتی شما می‌نویسید: “رضا پهلوی که در بهترین حالت یک کودن سیاسی است...”، راه را بر یک تبادل نظر سازنده می‌بندید. باعث تاسف است. یک نکته را فقط توجه کنیم که وقتی همزمان با تعداد زیادی شرّ و موضوع روبرو هستیم، ناچار به اولویت‌بندی هستیم. اولویت من، لشکر حشد الشعبی در تهران است، نه رضا پهلوی.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ مجدّدا دروود! تذکری کوتاه.
با دو نکته در صحبت آقای جرجانی، کاملا موافقم. یکی خسته شدن از حمله به شاهزاده رضا پهلوی. یکی نیز در باره رجوع به منابع تازه در باره مسئله «شرّ». پیشنهادم این است که در شرایط فعلی میهنی، قضاوت در باره عصر پهلویها را به مورّخین آینده واگذاریم. واقعا در طول نیم قرن اخیر، مقالات و آثار بکری در باره «شرّ» به زبانهای انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و ایتالیایی نوشته و منتشر شده‌اند که خیلی قوی‌مایه‌تر از اثر «آرنت» هستند. مسئله این است که کتاب آرنت جزو آثار کلاسیک فلسفه سیاست محسوب می‌شود و اکثرا به آن به حیث مرجع قطعی رجوع می‌کنند بدون آنکه دیدگاههای انتقادی دیگران را در باره آرا او در نظر بگیرند. بحث شّر، مبحثی است بسیار کهن و در آثار متفکران کلاسیک از «افلاطون تا ریکور» بازتاب داشته است. ولی بعد از جنگ جهانی دوم، مباحثی که در حوزه‌های مختلف علوم انسانی در باره «شرّ» نوشته و منتشر شده‌اند، واقعا کثیری از آنها بی‌نظیرند که کمتر جایی از آنها ذکر میشود. همه سعی میکنند به کتاب آرنت رجوع کنند و قال قضیه را بکنند. امّا کتاب «Banalität des Bösen» در مباحث خیلی مهمی مثل «شرّ»، منبع قطعی محسوب نمیشود و پاسخگوی خیلی از پرسشها نیست و معضلات کلیدی را نیز در برنمی‌گیرد.
شاد زیید و دیر زیید! فرامرز حیدریان


■ شهرام و فرامرز گرامی و همه خوانندگانی که با نگاه حداکثری و با ذره بین فلسفی می نگرند، با سلام،
هدف من از این نوشته ایجاد فضایی برای نگاه انتقادی به یک پدیده، دعوت به اندیشه و در واقع یک محرک برای آغاز یک گفتگوی همه جانبه و روشن گری است. هدف این است که دیگران هم به این گفتگو بپیوندند و با نگاهی مثبت به این هدف، به اشکال ها پرداخته و نکات نادیده در این نوشته کوتاه را بیافزایند. بنابراین، هدف ارائه یک نوشته فلسفی کامل که همه شاخص های کیفی لازم را در بر داشته باشد، نبود و کماکان نیست. آیا باور ندارید که هر چیزی جایی دارد؟ نوشته فلسفی را نه در سه ساعت می شود نوشت، نه جایش در این سایت است و نه مخاطبانش در اینجا. در جای دیگر در یک ژورنال آکادمیک روشن است که نکاتی که شما آورده اید و بسیاری دیگر رعایت می شوند. اما در آن صورت نه مخاطب آنی خواهد بود که مورد نظر من است، نه ضرورت لحظه و زمان و نه هیچ چیز دیگر. بنابراین، شما باید نگاه خود را تغییر دهید. شما یک سایت خبری-سیاسی را می خوانید. روشن است که با گذاشتن یک شابلون فلسفی روی این نوشته بشود دهها ایراد به آن گرفت. با شاخص های حداکثری برای ارزیابی یک نوشته فلسفی می شود کار هر نوشته در یک روزنامه عمومی چون اینجا را ساخت.
اگر هانا آرنت را خوب می شناسید، باید بدانید که چه جنجالی پیرامون همان کتاب “آیشمن در اورشلیم” به راه افتاد و سال ها باید به زمین و زمان توضیح می داد که چرا این را گفته و آن را نگفته، چرا این و آن را رعایت نکرده. اما امروز دیگر آن ایرادها را بر او کسی نمی گیرد چون همگان دریافته اند که منظور او چه بود. منظور من نیز همانی است که با دو نمونه آیشمن و فورشنر آورده‌ام. لطفا روی این دو نفر دقیق تر شوید. کماکان گمان من بر این است که مخاطبان (audience) نوشته را به روشنی ترسیم کرده ام. اگر نوشته من به این پرسش ها پاسخ مناسب ندهد، باعث پاک شدن صورت مساله نمی شود. صورت مساله نیز در وضعیتی که این روزها در آن قرار داریم، روشن است. بنابراین پیشنهاد می کنم که ذره بین روی تک تک واژه ها را کنار بگذاریم. من خود هیچ گاه در خواندن نوشته ای در یک سایت خبری عمومی ذره بین روی واژه ها به دست ندارم و برایم هدف کلی نویسنده و منظورش مهم است. در مقاله یک ژورنال آکادمیک روشن است که معیارها دگر باشند.
بیان دیدگاه هیچ گاه نماد صدور حکم دادگاه نیست. فرامرز گرامی، شما در همان پاراگراف نخست نوشته خود می گویید:” در هر صورت بحث در این خصوص (ابتذال شر) زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.” نخیر، شما باید همان مورد می پرداختید که کمی بالاتر همانی را توضیح داده اید که من نیز گفته ام و نه با این من کدام گناه کبیره را مرتکب شده ام و این و آن را به دادگاه برده ام. من کسی را به دادگاه نبرده ام و هیچ گونه حکمی صادر نکرده ام. اگر هم بخواهیم بحث فلسفی کنیم که جایش در اینجا نیست، تعجب می کنم که در پاراگراف بعدی می گویید: ” زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقیِ بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانهٔ آگاهی؛ بلکه اغلب نشانهٔ توقّف و انسداد اندیشیدن است.” با این سخن، خودتان حکمی سنگین صادر و کار امانوئل کانت را برای همیشه ساخته اید. در جای دیگر می گویید:” بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است.” نه هشدار فلسفی صادر شده و نه حکمی جمعی. اتفاقا از همین ایرادها همان سال ها به هانا آرنت می گرفتند و می گفتند نه فلسفه می داند و نه روزنامه نگاری بلد است و غیره. خب، می بینید که این گونه نمی شود. بهتر است شما همان موردی را که از آن گذشته اید را برگیرید و بهتر از من توضیح دهید. آن است که مهم و ضرورت زمان است و هدف نوشته من تا پرداختن به اشکالات یک نوشته کوتاه سه ساعتی.
خطای دیگری که در برخی از کامنت‌ها می‌بینم این است که خواننده با دقت نوشته را نخوانده است. یک اعتراض این است: ” شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت‌ کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟ تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملاً این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به‌ سوی خشونت مفهومی است.”
خب، در ابتدا من هیچ حکمی صادر نکرده ام و تنها دیدگاه خود را در چارچوب آزادی بیان در این سایت نوشته ام. بنابراین این سخن بی جاست. اتفاقا ابتذال شر همین است که وقتی جنایتی عظیم رخ می دهد، تفاوت میان جنایت و اشتباه، آگاه و ناآگاه کم رنگ می شود. سخن بر همین است که همه مسئول هستند، همه آنهایی که در مونیخ و یا در برابر تلویزیون بودند و شنیدند و هنوز هیچ واکنشی به آن سخنان فاشیستی نشان نداده اند.
اگر این نوشته آغازگر بحثی فراگیر شود که بسیار برای جامعه ایرانی ضروری است، آن زمان به هدف خود رسیده است.
با احترام تجلی‌مهر


■ جناب حیدری و جرجانی، با سلام دوباره،
تاثیرگذاری یک نوشته مرجع هیچ ارتباطی به تاریخ آن ندارد وگرنه الان باید افلاطون و ارسطو به آرشیو تاریخ سپرده می‌شدند و یا سقراط که هیج گاه چیزی ننوشته است ولی نامش همیشه در صدر است. این گونه نیست. اگر در توضیح ابتذال شر و آنچه که موضوع اصلی نوشته من است، سخنی تازه تر، استدلالی بهتر و مرجع جدیدتری می‌شناسید، خب چرا آن را در اینجا نمی‌آورید و آن را برای خوانندگان توضیح نمی‌دهید؟ هدف من که بررسی کتاب هانا آرنت نبود. جای بررسی عمیق تر هم همان گونه در بالا گفتم، در این سایت نیست و نوشته من هم جنین هدفی نداشت. پیشنهاد من این است که روی موضوع اصلی که وضعیت کنونی سیاست در جامعه ایرانی است تمرکز داشته باشید و به آن پدیده‌ای بپردازید که من نامش را ابتذال شر گذاشته‌ام بپردازید و از زاویه دیگر آن را بشکافید.
تجلی مهر


■ آقای تجلی مهر، همراهی می‌کنم با اکثریت کامنت گذاران بر نوشته شما و یک یاد آوری میکنم:
سالها پیش بحران سیاسی در هنگ کنگ گریبان خانواده ها و جامعه هنگ کنگی-چینی را گرفته بود و نزاع‌های دردناکی در خانواده و محافل دوستانه گریبان مردمی را گرفت که منافع مشترک داشتند. چند سال بعد از آن نوبت جامعه اوکراینی‌ها و روس‌ها شد و دوباره آن صحنه‌های دردناک آفریده شدند. که این آخری بدلیل جو کشورهای غربی به نفع سمپاتی برای اوکراین فرم عادی پیدا کرد. حالا نوبت ایرانی‌هاست و این دو قطبی و چند قطبی مایوس کننده بلای جان آنها شده که خود این افتراق از هر انحراف دیگری مضرتر و صدمه زننده‌تر است.
و شما آقای تجلی مهر با قضاوتها و تندروی‌های غیر منصفانه خود فقط آتش به این مهلکه آوردید. در ضمن توجه داشته باشید که آیشمن در سال ۱۹۳۰ آیشمن نبود و بعد از ۱۹۴۰ پا به عرصه گذاشت. اگر مترادف ایرانی آنرا جستجو میکنید نگاهتان را به دستگاه‌های رژیم بدوزید نه داخل اپوزیسیون. اگر نشانه‌های بدی داخل اپوزیسیون ببینیم وظیفه اصلاح آنرا داریم نه تخریب و نمک به زخم پاشیدن؟
آقای رضا پهلوی امید ملیونها ایرانی هستند برای رهایی. جامعه ایران بخواهید یا نه، به رهبری فردی جوابگوست و همواره درصدی از پوپولیسم در جنبش هایش وجود خواهد داشت، وظیفه روسنفکران همراهی با مردم و تلاش برای اصلاح مسیر است. آقای رضا پهلوی هرگز خود را سیاستمدار حرفه‌ای یا تاریخ‌دان معرفی نکرده، و خوشبختانه شخصیتی مدرن و لیبرال‌منش دارد و حتی زمانی که به سیستم پادشاهی اشاره می‌کند منظور را پادشاهی-پارلمانی قید می‌کند که بسیار مثبت است. اگر مابین سیستم پارلمانی و عدم تکثر گرایی هواداران وی تضاد میبینید آنرا بازگو و تحلیل کنیم، نه آنکه به سیاست برچسب و حمله شخصی روی آوریم.
با آرزوی سلامتی، پیروز.


■ مجدّدا درود بر آقای تجلّی مهر گرامی، مختصر بدون طول و تفصیل برای پرهیز از زیاده نویسی.
۱- من نوشته‌ام که کتاب آرنت، جزو آثار کلاسیک فلسفه سیاست محسوب میشود؛ نگفته‌ام که بی‌اعتبار است. در باره آثار تمام فلاسفه گذشته و امروز، خروارها انتقاد تحریر شده است، ولی اعتبار آثار آنها همچنان به جاست و به جا خواهد بود.
۲- در باره نظر شما موافقم که بحثهای تخصّصی را نمی‌توان در سایتی عمومی مطرح کرد. ولی گاهی اوقات باید به جای تا سطح خواننده عمومی پایین آمدن، عکس قضیه را به کار بست و خواننده عادی را تا سطح تخصّصی بالا کشید. اینطوری خواننده کمتر در وضعیّت تنبلی ذهنی میماند و سعی میکند که به پیچیدگی نیز خو بگیرد.
۳- توضیح در باره «شرّ» و سپس بررسی دیدگاهها و نظریّه‌ها و ایده‌ها و آراء تازه متفکّران و اساتید مختلف را نمی‌توان در یک مقاله پنج صفحه‌ای تلخیص کرد و لُب مطلب را از این طریق به خواننده تفهیم قطعی کرد؛ چونکه برای تشریح و تفهیم و سنجش مسئله‌ای مهم باید به شیوه های مختلف با استفاده از امثله تجربی یا مشابهتی اقدام کرد که خود به خود بر طولانی شدن مطلب می‌افزاید و خواننده حوصله مثنوی خواندن را ندارد. بنابر این در این زمینه هم نظریم که باید در سطحی از کلیّات ماند و به آن رضایت داد و جزئیات را به خود خواننده محوّل کرد.
۴- من منظور شما را از یکسره کردن کار «کانت بیچاره» نفهمیدم. ولی من منظورم این بوده است که ما قبل از حکم اخلاقی صادر کردن باید اصل مسئله را واکاوی کنیم و سپس در باره نتایج حاصله، قضاوت اخلاقی کنیم؛ نه اینکه پیشاپیش به حکمهای اخلاقی متوسّل شویم و پدیده را به کمک آن، قضاوت کنیم.
۵- من مسئولیّت و گناه مشترک را از گردآمد مسئولیّتهای فردی می‌دانم؛ یعنی اینکه اگر فردی نسبت به اعمال خودش مسئولیّت تقبّل نکند، آنگاه نباید نتایج بی مسئولیّتی او را بالفور به جمع، نسبت داد؛ بلکه باید فرد خاطی را مسئول اقدامهایش قلمداد و مجازات کرد و سپس در باره نقش جمع مردمان در امکانهای بروز خطاکاری فرد، فرد انسانها و عواقبش برای جامعه هشدار داد و آگاه کرد تا هر کسی بداند و بفهمد که تخلّف از مسئولیّت فردی میتواند عواقبی خطرناک برای کلّ جامعه داشته باشد.
۶- در هر صورت زمینه بحث همچنان گشوده است و می‌توان در فرصتهای مناسب، مقاله های مفید و ارزشمند نوشت و انتشار داد.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان



■ پدیدار شدن برخی نوشته ها ادم را از شگفتی به آن سطح از سردرد وامیدارد که به قول همگان به شاخ درآوردن منجر میشود. مجله دانشیک معتبر هر وتار که ادعای یک کار پژوهشی و برِآیه ایی دانشیک دارد را نشر نمیدهند، من در شگفتم که چگونه گردانندگان ایران امروز به نشر این نوشته بالا خود را خوشنود ساخته اند. چرا که هدف این نوشته به هیچگونه ایی نقد یک ایده و یا روش نیست، بلکه تنها و تنها توهین به فرد و یک مردم.
در میان کشور های دمکرات وختی فردی از میان سیاستمداران به یک اشتباه نابخشودنی حتی کوچک پی میبرد، میکوشد که به آرامی و برای همیشه این عرصه را ترک گوید. نمونه ها: کارل-تئودور سو گوتنبرگ (Karl-Theodor zu Guttenberg و نمونه دوم رییس فدرال آلمان. نخستین برای دستبرد نوشتاری در نوشتن پایان نامه دکترای خود و دومین به خاطر گرفتن وام کم بهره در این مقام ... به کنار رفتند. هر دو مورد هیچ گونه آسیب مادی و جانی برای فرد و یا افرادی از جامعه نداشت. آنها تنها یک دچار یک «خطای اخلاقی» شدند و ما دیگر هیچ ردی از آنها نمیبینیم. بر عکس در میان ایرانیان مدعی، از آنجایی که از دیگر کشورها شناختی ندارم به خود اجازه نمیدهم، ادعای خود را هروین generalise دهم، تا بخواهید بسیار خلاف این راه رفته اند. بنگرید به تمام کسانی که همراه و همگام هیولای اسلامی در دهه شصت بوده اند، منظورم چپ ها (فردی و گروهی)، امروز از پیشگامان نظریه پردازی و راهکار دهی برای کل میباشند. این مدعیان دچار «خطای استراتژیک و تاریخی» شده اند. ولی همینها چندین دهه است که خود را رهبران و نظریه پردازان رهایی مردم و رهبر مردم میدانند.
همین ها در ادامه این نکبت در ۴۷ سال گذشته هر جا و هر زمان فرصت یافته اند، همراه، همگام و هم کنش با این هیولای اسلامی بوده اند، و یا در جاهایی با بی کنشی همیار این هیولا بوده اند. چه در عرصه رای دهی با شرکت کردن در انتصابات اسلامی در گزینش بین بد و بدتر و تشویق مردم به این کار، و چه در عرصه جهانی در ضدیت با تحریم های اقتصادی که برای رام کردن هیولای اسلامی از راه نرم انجام میشد. برای فهم این موضوع بنگرید به نمونه تاریخی و چگونگی بزرگ شدن سرطان فاشیسم در اروپا در این ویدو: https://www.youtube.com/watch?v=US0Mt8PHc3A ، از آنجایی که خود در بسیاری از گردهمایی های که از سوی آقای پهلوی فراخوان داده میشود، شرکت میکنم و هیچ گاه شعار جاوید شاه و این چنین شعارها را نیمدهم، از جمله مونیخ، بسیار بجا میدانم از این اتهام زشت و ناانسانی که نویسنده وتار بالا نسیب من نیز کرده است از خود دفاع کنم. چرا نویسنده فکر مکند که راهی که او میرود حتمن درست 100% است!؟ راستش نوشته پیشین او که بسیار پرتناقض بود و مرا بشدت دچار شگفتی کرد. نوشته او در آنزمان برای او بسیار سطح پایین و نادانشیک بود. آنهم برای کسی که به دانش رایانگری چیره و در آن دارای درجه دکترا میباشد بسیار بسیار بد بود. چرا که دارای کمترین ساختار منطق ریاضی بود. شما با کدام منطق خردمندی میگویید که شعار یک پرچم، یک ملت، یک میهن فاشیستی است!؟ مگر همین فاشیستها شعار نان و کار نمیدادند!؟ مگر همین قانون اساسی فرانسه (پارگراف دوم) و سرود همین فرانسه کم از دست واژه گان دارد؟ تازه سرودشان که از گونه خونخوارانه و ددمنشی است. شاید آن متنی که از سرود به فارسی در اینترنت است، اشتباه است. ایرانیان فرانسه‌دان می‌توانند انرا یکبار در همین وبسایت ایران امروز به فارسی درست تری برگردانند.
چگونه است که نویسنده حرف از روزمرگی شر از همه سو میزند ولی به ادامه حضور گستاخانه و بدون پوزشِ این افراد که دچار خطای راهبردی و تاریخی شده اند و هنوز خود را راهنما میدانند که این خود نیز نمونه ایی روشن از روزمرگی شر و بی-پاسخگویی است، در مثال های او جایی نمیابد!؟
چگونه است که هر چیز دیگری که شما و مانند های شما از اروپا برای ایرانیان ترجمه میکنید، نقل قول میآورید (از امور فلسفی، اجتماعی و ...) خوب است، ولی به اینجا که میرسد چپ اندر قیچی میشود. کدام کشور دمکرات اروپایی را میشناسید که از یک پرچم، یک میهن ... تازه آنهم در دوران تنش سخن به میان نیاورد. چند روز پیش در اینترنت بطور پیشآمدی به یک ویدو برخوردم ... گروهی ایرانی در یک کتابخانه که به قول خودشان نقد میکنند کارها و شعارهای اینروزها را ... یکی میگفت که مردم در اول انقلاب میگفتند که «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم» و اکنون میگویند «ایران شده آماده، فرمان بده شاهزاده» ... این فرد این دو شعار را هم سنگ میداند و یکی!!؟؟ خوب هر آدم با انصافی، پافشاری من روی انصاف است، به اینگونه سطحی نگری یک ادم کم-سواد چه بگوید!؟ پس قرار است برای پیروزی یک جنبش، یک انقلاب و یا یک رهایی چه راهی را رویم و چه شعاری دهیم. مثلن بگوییم «هر چه فرمان دهی، ما کاری نمیکنیم» و یا قرار است که ما برای دوران گذار به کسی اعتماد نکنیم، کسی را برای رهبری برنگزینیم، دفترچه گذاری تهیه نکنیم، اگر برای دوران گذار یک سری قوانین موقتی سخت و چارچوبی سخت تهیه شد، انرا به دیکتاتوری فروبکاهییم. دیگر جاها در پی پیروزی اشان چه کار کرده اند!؟ چرا فکر میکنیم که تنها ما عقل کل ایم!؟ آقای نویسنده، اینهه دشمنی و پهلوی ستیزی برای چه؟ کی گفته که پس از پیروزی بر این نظام اهریمنی، قرار است پادشاهی برقرار خواهد شد!؟ آقای پهلوی تا کنون بارها گفته است که در دوران گذرا یک مجلس موسسان تشکیل میشود، یک همه پرسی برای گونه و دیسش حکم رانی و .... اگر میگویید که اینها همه اش حرف و اعتمادی نیست، خوب این اتهام را به هر کسی که از دیگر گروه های اپوزیسیون (از مجاهدین خلق، شورای گذار، شورای تصمیم، اتحاد جمهوری خواهان، کنگره برای ...) میتوان زد. البته اگر شماها به همین روش خود و دشمنی خود ادامه دهید که هیچ شانسی برای جمهوری نمیگذارید! در شرکت کردن فعال است که میتوان راهکار خود را که اگر بهتر است به کرسی نشاند و نه در دشمنی کور.
نویسنده با برخوردهای کیلویی فردی را گوبلز و مردمی را به فاشیسم و ... متهم میکند! اگر بخواهم واکنشی با او برخورد کنم، باید به شدت تمام بگویم که او اصلن فاشیسم و ویژیگی هایش را نمیشناسد. کجا این مردم در مونیخ و یا جاهای دیگر یک صد و یک فرم یک شعار را سرمیدادند!؟ بسیاری پشتیبان اقای پهلوی اند، به دلیل روشن اینکه تنها و تنها در او یک کورسوی امیدی برای بزیر کشیدن این هیولای اسلامی میبینند. کجا این مردم در مونیخ و یا جاهای دیگر یک فرم، یک دست و یک شکل خود را آراسته اند (توده)! کجا شعار ایران ایران و پهلوی ایران... سردادند. چرا شما بمانند دو اکبری که بیش از این نام بردن اشان نیازی نیست، برای به کرسی نشاندن سخن اتان از یک چهره بزرگ فلسفه کمک میگیرید؟ ایا حتمن باید خود را به یک چیز آویزان کرد؟ چرا از نمونه های تاریخی کشور ایران و یا منطقه کمک نمیگیرید!؟ آخر چه چیز گربلز و فاشیسم به فردی از ایران و مردم ایران همخوانی دارد. با این نمونه هایی که شما در نوشته اتان اورده اید، نشان از این دارد که درک شما از فاشیسم، فاصله ایی به سال نوری دارد.
آقای جرجانی از خسته شدن شما خرسندم، ولی من در شگفتم شما به کسانی دلبسته اید و از کسانی انتظار ارایه یک راه بهتر دارید که از فهم ساده ترین و بدیهی ترین موضوعات ناتوانند. چگونه میتوان از اینگونه افراد انتظار واگشودی برای حل مشکلات پیچیده اجتماعی را داشت؟
آقای جرجانی، اگر شما برای حل مشکلات بسیار پیچیده «دوران گذار» یک کتابچه عملگرا بنویسید، چه چیزهایی را در بر میگیرد!؟ لطفن بدنبال توماس جفرسون و کانت و یا راه رفته فلان کشور اروپایی را ... نروید. تنها روشی دانشیک و بومی را پایه کار خود قرار دهید! چون ان میشود بمانند نوشته بالا که در فهم هانا ارنت در جازده و یا بمانند همه کارزارهای جمهوری خواهان در سی سال گذشته که فقط درجا میرنند.
در پایان اینکه، من بیشتر وختها به این نتیجه میرسم که شاید این صف بندی های شدید پیشا-ج ا بسیار انرژی زا است برای زمان پسا-ج ا. چرا که وختی به «وحدت همه» دور یک چیز پیش از انقلاب (ضد شاه) و دعواهای بی پایان گروه ها کنار میز کتاب ها در همه شهرها و جنگهای بی پایان در سخنرانی های بیشمار در همه شهرها در پس از انقلاب، نه تنها کمک کننده نبود، بلکه بر عکس بسیار مخرب. پس بهتر است که هم اکنون دور یک سری چیزها گردهم آمد برای رسیدن به فردایی بهتر و آسانتر. مشکل امروز ما بهره بردن بهیینه از ناتوان سازی بازو های هیولای اسلامی بدست دو ارتش امریکا و اسراییل است. هر چند که چپ در اینزمان هم در دست انداز کجفهمی افتاده است و خنده دارتر اینکه به یاد میهن و میهن پرستی که جنون اسلامی از ان نیز دم میزند. میهنی که همه شالوده آنرا همین هیولای اسلامی از 47 تا کنون به نیستی کشانده است. نوشته من در بالا دارای ساختاری منسجم و هدفمند نبود و بیشتر هر آنجه را که جسته و گریخته به ذهنم میآمد، نوشتم. امید که دوستان گیج نشده باشند.
ممنون بابک


■ بابک گرامی، ممنون از نظری که دادی. سعی خواهم کرد کهمطلبی با اتکا به تاریخ و فرهنگ ایران در مورد نظراتم بنویسم. خوشبختانه ادبیات غنی ایران می‌تواند عصای دستم باشد.
با مهر و اردات - حسین


■ در فهم «ابتذال شر»، نه می‌توان به‌سادگی با قطعیت‌های تند، همه را در یک حکم جمعی فروکاست، و نه می‌توان با پناه بردن به پیچیدگی شرایط، مسئولیت فردی را به‌کلی معلق کرد. آنچه باید درک کرد، نه فقدان اطلاعات، بلکه امتناع از اندیشیدن است؛ و آنچه نقدهای محتاطانه یادآور می‌شوند، تفاوت در سطح آگاهی، فشارها و زمینه‌های اجتماعی است. مسئله دقیقاً در نسبت میان این دو قرار دارد: انسان‌ها در شرایط نابرابر می‌زیند، اما هیچ‌کس به‌طور کامل از مسئولیتِ حداقلیِ پرسش و قضاوت اخلاقی معاف نیست. اگر این مسئولیت نادیده گرفته شود، خطر فروغلتیدن در بی‌فکری جمعی پدید می‌آید؛ و اگر شرایط نادیده گرفته شود، قضاوت به خشونت مفهومی بدل می‌شود. اخلاق، نه در حذف یکی به نفع دیگری، بلکه در حفظ این تنش زنده میان «فهم شرایط» و «پذیرش مسئولیت» معنا پیدا می‌کند.
سلمان گرگانی