جمهوری اسلامی در تعادل ناپایدار، اپوزیسیون در برابر یک فرصت تاریخی
جمهوری اسلامی در بهار ۲۰۲۶، نه در آستانه فروپاشی است و نه در مسیر ثبات. آنچه شکل گرفته، وضعیتی است که میتوان آن را «بقای زخمی» نامید: نظامی که هنوز سرپاست، اما نشانههای فرسایش نیز در همه اجزای آن دیده میشود.
اقتصاد زیر فشار است، جامعه ناراضی است، و افق سیاسی مبهم. اما در عین حال، ساختار قدرت همچنان کار میکند، دستگاه امنیتی منسجم است و ماشین کشتار برقرار، و شکاف معنادار و تعیین کننده ای در رأس نظام علنی نشده است. این همان تناقضی است که تحلیل وضعیت ایران را دشوار و در عین حال حساس میکند.
اکنون پرسش این است که آیا این وضعیت فرسایشی، به یک تغییر منجر میشود، یا به شکل جدیدی از تداوم.
بقا، اما نه بدون هزینه
در کوتاهمدت (چند ماهه)، واقعبینانهترین سناریو تداوم حیات جمهوری اسلامی است؛ اما با هزینهای که هر روز سنگینتر میشود.
تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، و اختلال در تجارت و سرمایهگذاری، و سونامی بیکاری، اقتصاد ایران را به نقطهای رسانده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک بحران مقطعی دانست. این یک وضعیت پایدار از بحران و فشار است. جامعه نیز به همین نسبت، وارد فاز نارضایتی مزمن شده است؛ نارضایتی مردم دیگر ناشی از یک رویداد خاص نیست، بلکه به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده و معطوف به کلیت رژیم است.
با این حال، تجربه سالهای اخیر نشان داده که نارضایتی بهتنهایی برای تغییر کافی نیست. آنچه تعیینکننده است، تبدیل این نارضایتی به سازمانیافتگی اپوزیسیون و پیوند آن با شکاف درون قدرت است؛ دو عنصری که هنوز بهطور همزمان شکل نگرفتهاند.
در سطح بینالمللی نیز وضعیت دوگانه است. ایالات متحده، در چارچوب اقدامات همزمان، از یکسو فشار را افزایش میدهد و از سوی دیگر باب مذاکره را نیز باز نگه میدارد. این یعنی هدف فعلی، بیش از آنکه تغییر رژیم باشد، مهار و مدیریت آن است. در چنین شرایطی، حتی اگر توافقی نیز حاصل شود، بعید است چیزی بیش از یک «وقفه در بحران» باشد.
میان فرسایش و تثبیت
در افق میانمدت (۱ تا ۳ ساله)، جمهوری اسلامی در یک تله قرار دارد:
یا به سمت یک «ثبات شکننده» حرکت میکند، یا وارد فاز عمیقتری از بحران میشود.
در سناریوی اول، توافقی محدود با غرب میتواند بخشی از فشار اقتصادی را کاهش دهد. اما این کاهش فشار، بهمعنای حل بحران نیست. مشکلات ساختاری (از فساد تا ناکارآمدی) همچنان باقی خواهند ماند و تنها به تعویق میافتند.
در سناریوی دوم، ادامه فشارها میتواند اقتصاد را وارد مرحلهای سختتر کند و نارضایتی را به سطحی بالاتر برساند که دیگر صرفاً اقتصادی نباشد. اما حتی در این حالت نیز، فروپاشی سریع تضمینشده نیست.
آنچه میتواند این تعادل را بر هم بزند، نه صرفاً فشار خارجی، بلکه ترکیب آن با یک عامل داخلی است: سازمانیافتگی اپوزیسیون، و شکاف در رأس هرم قدرت، بهویژه در فرآیند جانشینی.
اپوزیسیون؛ فرصت یا خلأ؟
در چنین وضعیتی، همه نگاهها به اپوزیسیون دوخته میشود. از یکسو، جامعه با سطحی از نارضایتی مواجه است که در سالهای گذشته کمسابقه بوده؛ درحالیکه از سوی دیگر، اپوزیسیون هنوز بطور کامل نتوانسته این نارضایتی را به یک پروژه سیاسی تبدیل کند.
اینجاست که نقش آقای رضا پهلوی بهعنوان یکی از چهرههای شاخص و شناختهشده که مورد اعتماد بخش بزرگی از جامعه میباشد، بسیار مهم و تعیین کننده است. تلاشهای تا کنونی او برای ایجاد همگرایی و ارائه چارچوب مدونی برای دوران گذار قابل توجه بوده است. با اینهمه اما واقعیت این است که مسئله فراتر از این است.
اپوزیسیون ایران همچنان با شکافهای عمیق، بیاعتمادی متقابل، و رقابتهای درونی مواجه است؛ شکافهایی که گاه از خودِ مسئله جمهوری اسلامی نیز فراتر میروند. بطوریکه برای بخشی از نیروها، مسئله فقط تغییر رژیم نیست؛ بلکه نوع نظامی است که پس از آن شکل خواهد گرفت. این نگرانی(چه موجه و چه اغراقآمیز) به مانعی جدی در مسیر اتحاد تبدیل شده است.
خطای بزرگ: انتظار اتحاد کامل
اختلافات در اپوزیسیون اجتنابناپذیر است. یکی از بزرگترین خطاهای تحلیلی، انتظار برای اتحاد کامل اپوزیسیون است. چنین اتحادی، دستکم در شرایط فعلی، نه واقعبینانه است و نه ضروری. آنچه ایران به آن نیاز دارد، یک «ائتلاف حداقلی» اما کارآمد و موثر است—ائتلافی نه بر سر همهچیز، بلکه کافیست بر سر چند اصل حیاتی توافق داشته باشد:
حفظ تمامیت ارضی، جدایی دین از دولت، تضمین حقوق شهروندی، پرهیز از خشونت، و واگذاری تعیین نوع نظام به رأی مردم.
منطقا هیچ حزب یا سازمان ایرانی نمیتواند توجیهی برای مخالفت با این اصول داشته باشد. و چنین ائتلافی میتواند برغم وجود پاره ای اختلافات، زمینه یک گذار کمهزینه را فراهم کند.
از نماد به نقش
در این میان، نقش چهرههایی مانند آقای رضا پهلوی نیز باید بازتعریف شود. مسئله اصلی دیگر این نیست که چه کسی محبوبتر است، بلکه این است که چه کسی میتواند «اعتماد حداقلی» میان نیروهای مختلف ایجاد کند.او باید خود را بهعنوان تضمینکننده یک روند دموکراتیک معرفی کند، در اینصورت اپوزیسیون میتواند طیف گسترده تری را در برگیرد و بخشی از مقاومتها کاهش خواهد یافت. این تغییر چگونه حاصل میشود؟ با گذار از «نماد بودن» به «معمار بودن».
لحظهای که ممکن است از دست برود
ایران امروز در یک تعادل ناپایدار قرار دارد.
چنین تعادلی میتواند برای مدت طولانی ادامه پیدا کند — اما نه بدون هزینه، نه بدون خطر.
در این میان، آنچه سرنوشت آینده را تعیین میکند، صرفاً ضعف جمهوری اسلامی نیست، بلکه توان اپوزیسیون در تبدیل این وضعیت به یک فرصت است. اگر این توان شکل نگیرد، محتملترین سناریو، تداوم همین وضعیت است: نظامی ضعیف، اما ماندگار.
اما اگر، حتی در حداقلیترین شکل، یک ائتلاف کارآمد شکل بگیرد، آنگاه همین «بقای زخمی» میتواند به نقطه آغاز یک گذار تاریخی تبدیل شود.